<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد خیرآبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mkh_22</link>
        <description>دنباله کار خویش / برخی از یادداشتهایم در صفحه آخر روزنامه اعتماد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:50:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/137800/avatar/D1aR2g.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد خیرآبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@mkh_22</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نومید نباید بود</title>
                <link>https://virgool.io/@mkh_22/%D9%86%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-mskx8zrallzl</link>
                <description>? حتما برای شما هم اتفاق افتاده است; به صحبت نشسته‌اید یا به کاری مشغولید، ناگهان یکی ویدیویی فوروارد می‌کند که کاش نکرده بود. یکی در صفحه‌اش عکسی می‌گذارد تلخ و دردناک. یکی چیزی می‌نویسد و شما هم می­خوانید و بعد جایی از وجودتان که آدرس دقیقی هم از آن ندارید، درد می‌گیرد و غمی سنگین اسیرتان می‌کند. همه چیز ناخواسته و بی‌مقدمه اتفاق می‌افتد. هیچ‌کس نظرتان را نمی‌پرسد که فلانی آیا آماده‌ای؟ این خبر، این عکس، این ویدیو، این نظر شخصی، این درد دل، این حرف خصوصی را برایت بفرستم یا نه؟ همه چیز به دست دیگران است، به دست دنیایی در بیرون از آدم که پر است از درد و رنج. تنگدستی، بیماری، ظلم، نابرابری، خون‌ریزی، قساوت، طمع، جهل.کودکانی که به بیماری­های لاعلاج و نادر مبتلا می­شوند، زنانی که خشونت گریبانشان را می­گیرد، مردانی که خودکشی می‌کنند، آدمهایی که زیر آوار بمب و گلوله جان می‌دهند و ... بله همه این ویدیوها، تصاویر، گفته‌ها و نوشته‌ها حقیقت دارند. فهرست سیاهی‌ها بلندتر از این هست که کوتاهتر نیست. شاعر اگر می‌گفت «همه سیاهی همه تباهی مگر شب ما سحر ندارد» واقعا تقصیری نداشت، انگار دنیا بیشتر سیاهی­هایش را به ما نشان می‌دهد.?چگونه می‌شود این همه درد را دید و طوری حرف زد و نوشت که تلخ و سیاه نباشد؟ چگونه می‌شود این همه درد را چشید و حاصل کار حلوایی شیرین باشد؟ مگر می­شود ورودی درد و رنج باشد و خروجی خوبی و زیبایی و شیرینی؟ ممکن است با صراحت بگویید «نمی‌شود. قانون بقای انرژی هم حدی دارد. انرژی منفی دردهای فروخورده چگونه به انرژی مثبت سخن‌ها و حلواهای شیرین تبدیل شود؟!» اما می‌شود. پیش از این شده و باز هم می‌­شود. مادران سختی‌کشیده ما، پدران رنج‌دیده ما، رفقای سنگ صبور، آدمهایی که با سیلی صورت خود را سرخ نگه می‌دارند، آدمهایی که جواب بدی را با نیکی می‌دهند، صاحبان حکمت و کسانی که انگار از یک سطح بالاتر به امور دنیا نگاه می‌کنند، آنهایی که اهل مدارا هستند حتی با دشمن و خیلی‌های دیگر در این دنیا همین کار را کرده­اند و می‌کنند. در برابر تلخی و سختی و درد و رنج وارده، مثل دستگاه مبدل رفتار می‌کنند و خروجی‌شان از آن طرف لبخند، امید، خوبی و کلام شیرین است. اصلا کار دنیا بدون اینها راه نمی­افتد و زندگی بدون حضور کسانی که در میان سیاهی‌ها امیدوار بمانند، غیرممکن است. گرچه شب مشتاقان تاریک بود اما /نومید نباید بود از روشنی بامی (سعدی)?ما در مواجهه با امواج درد چاره­ای نداریم جز آن که دست دراز کنیم، شاخه‌ای را بگیریم و فعلا همین گوشه و کنار جایی که خروش رودخانه کمتر است، کمی تجدید قوا کنیم و بعد دوباره ادامه دهیم. امیدواری یک چیز انتخابی نیست که یکی بگوید من انتخابش می‌کنم و دیگری بگوید نه، به آن نیازی ندارم. ما به شیرین سخنی و شیرین سخنان محتاجیم. به اینکه گهگاه کام همدیگر را شیرین کنیم، نیاز داریم تا امید نمیرد و زندگی قابل تحمل باشد. البته سخت است و ما هم مثل آن شاعر، چشم که می‌چرخانیم &quot;همه سیاهی همه تباهی&quot; می‌بینیم. اما باید سعی کنیم در این رودخانه خروشان درد و رنج، به یکدیگر قوت قلب بدهیم و بگوییم «نگران نباش، دستت را محکم به این شاخه بگیر، نفس تازه کن، باید باز هم شنا کنیم، همه جای این رودخانه اینقدر بی‌رحم نیست، کمی آن‌طرف‌تر اوضاع بهتر خواهد شد و این نیز بگذرد.» ما همه دردهایمان را فریاد نمی­زنیم چون همین امیدهای باقی­مانده برایمان ارزشمند و حیاتی است.</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Aug 2022 14:08:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی بند نگیرد آدمی پند</title>
                <link>https://virgool.io/@mkh_22/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AF-arnyvcmlfwkc</link>
                <description>در ترجیع بند معروف سعدی با بیتِ ترجیعِ «بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله کار خویش گیرم» ، که عنوان این ستون از آن گرفته شده ، درد دل­های عاشق خسته دلی را می خوانیم که روزگار بر وفق مرادش نبوده و به خاطر جفا و بد عهدی یار و بخت و اقبال بد به وصال معشوق نرسیده است. «در دهر وفا نبود هرگز / یا بود و به بخت ما کنون نیست». در چنین شرایطی او چاره ندارد جز اینکه بگوید «بنشینم و صبر پیش گیرم». اما داستان به همین جا ختم نمی شود. سعدی شکایت­ها و درد دل­های عاشق را بسیار زیبا و تاثیرگذار بیان می کند ، آن قدر که از خواندن و شنیدنش سیر نمی شویم. بعد در پایانِ هر بند یک جمله جلوی آن می گذارد «دنباله کار خویش گیرم» و ما را توجه می دهد به جایی دیگر و کاری دیگر که معلوم نیست کجاست و چیست. به نظر من تمام فضایی که سعدی در این شعر ترسیم می کند ، برای همین یک جمله و دلالت ما به «کار خویش» است. او می خواهد این جمله را چنان بسط دهد که هر کسی در هر زمان و هر مکان چنانچه به مقصود نرسید ، بتواند از افتادن به چاه انفعال در امان بماند و دستاویز و راهنمایی داشته باشد برای امیدواری و کنشگری. نمی خواهم تفسیر خود را به سعدی تحمیل کنم و بگویم لزوماً این شعر سعدی وجه اجتماعی و سیاسی دارد. اما برداشت من این است که معشوق در این ترجیع بند ، نماد همه آرمان­ها و مطلوب­های ماست که در زندگی به دنبال­شان هستیم. سعدی می گوید همه ما در زندگی ، عاشقانی هستیم که در دام معشوق افتاده ایم ، جور او می بریم و وصال او را به ما نمی دهند. ما هم کاری نمی توانیم بکنیم جز صبر و البته کارِ خویش.به بندِ ترجیع در این سروده زیبا و الهام بخش سعدی از دو منظر می توان نگاه کرد. یکی اینکه صبر کن ، بیشتر از این خودت را به آب و آتش نزن ، دست بردار و برگرد به کاری که کارِ توست. دو اینکه دیگران را رها کن ، در کارِ خود باش و به خودت کار داشته باش. هر دو برداشت برای من دریچه هایی مجذوب کننده است. چیزی در درون ، من را وسوسه می کند که از جا بلند شوم و از این پنجره ها به جهان نگاه کنم. اولی ناامیدی را از من می گیرد و به من می گوید تو هنوز خیلی کارهای نکرده داری. اگر تلاشهایت در راه معشوق به نتیجه نرسیده ، برگرد و کار خودت را دنبال کن. کاری را که دل در گرو آن داری و دستت توانی برای انجامش دارد. دومی هشدار می دهد که حواست باشد از درون غافل نشوی و مشکل را فقط در بیرون جستجو نکنی. اگر می بینی دویدن­ها به جایی نمی رسد ، بنشین ، درنگ کن و بیشتر از هر چیز و هر کس به خودت کار داشته باش. وقتی از دریچه اول به جهان نگاه می کنم ، برای رسیدن به نتیجه اضطراب ندارم . عجله ام از بین می رود . از اینکه امروز تلاش کنم برای آینده ای که نمی دانم چه زمانی است ناراحت نخواهم بود. می فهمم که کارهای بزرگ مثل دوی امدادی است و باید دنباله آن را بگیری و بسپاری به بعدی. می فهمم که گاهی باید به کار خود مشغول شوی و امیدوار باشی که درجاتی از آرمان­ها به عنوان محصول فرعیِ تلاش­های تو تحقق یابد. وقتی از دریچه دوم به جهان نگاه می کنم دایره مقدوراتم را وسیع تر می بینم. تا پیش از آن فکر می کردم هیچ کاری از دستم ساخته نیست ، دنیا و مردمانش همه ساز مخالف می زنند و این­گونه هیچ کاری از پیش نخواهم برد. اما حالا می دانم که تغییرهای بزرگ در بیرون نتیجه تغییرهای کوچک در درون است. من می توانم بجای جستجوگری در بیرون ، خود را بکاوم و بجای تمنای تغییر جهان خارج ، در کارِ تغییر خود باشم و آن وقت ببینم آیا دست کشیدن از آن همه تقلای بیهوده و «دنباله کار خویش» را گرفتن سودمندتر نیست؟ سعدی می گوید اگر چنین کنی و بجای مدیریت جهان در کار تدبیر خانه خود باشی ، کمتر مایوس خواهی شد و کمتر به در بسته خواهی خورد. ما همه عاشقان و آرمان­خواهانی هستیم که دنیا برای­مان دام گذاشته و قصد ندارد وصال معشوق و تحقق آرمان را به ما هدیه کند. سعدی می گوید خردمند آن است که در چنین روزگاری و دنیایی چنین ، صبر کند و کارِ خود را بکند. این جور که می‌بریم تا کی؟ / وین صبر که می‌کنیم تا چند؟ * چون مرغ به طمع دانه در دام / چون گرگ به بوی دنبه در بند * افتادم و مصلحت چنین بود / بی بند نگیرد آدمی پند * مستوجب این و بیش از اینم / باشد که چو مردم خردمند * بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله کار خویش گیرم</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 17:06:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما متهمیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mkh_22/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%85-hfhqu66afmhr</link>
                <description>ما متهمیم به سوء استفاده از داستان خلقت . انسان به بهانه « اشرف مخلوقات» بودن ، خود را ارباب طبیعت تلقی کرده و کارش شده هر چه بیشتر بهره کشی کردن از سایر موجودات. شواهد این اتهام کم نیست و الی ماشاءالله در دست است. به گونه ای که حتی اگر اعتراف هم نمی کردیم می شد گفت جرم ما مسجل است. اما مهم است که بدانیم این اتهام را کسی به بشر وارد نکرده است و مدعی و متهم یکی است. کتاب «دادخواهی حیوانات نزد پادشاه پریان از ستم آدمیان»*ترجمه­ی یکی از رسائل اخوان الصفا (رساله بیست و دوم)، یکی از نمونه های «خود حسابرسی» انسان در این زمینه است. اخوان الصفا گروهی مخفی و حلقه ای سری بودند که حدود ده قرن پیش توسط گروهی از ایرانیان مسلمان تشکیل شد. آنها معتقد بودند که می توان علم و فلسفه را با شریعت پیوند زد و در زندگی به کار برد. به همین منظور و برای تعلیم و تربیت اعضای خود رساله هایی درباره ریاضیات ، موسیقی ، نجوم ، فلسفه ، حکمت و الهیات ، بدون مشخص بودن نام نویسنده آنها ، می نوشتند. در این کتاب هم که در واقع رساله جانورشناسی آنهاست ، با فرمی داستانی سعی کرده اند آموزه های خود را تبلیغ و بیان کنند. «اخوان الصفا به کتاب کلیله و دمنه از جهت احتوای آن بر داستانهای حکمت آمیز و شرح معانی صداقت و صفا و نیز اسلوب رمزی که در پروردن داستان ها به کار داشته اهمیت بسیار می دادند»(ص.10)  داستان این کتاب ، شرح شکایت حیوانات از دام و طیور و حشرات و آبزیان و درندگان است که از ظلم و ستم آدمیان جانشان به لب رسیده و پیش پادشاه پریان رفته اند. آدمیانی که به قلمرو پادشاه پریان (جزیره ای در دریای اخضر) وارد و در آنجا ساکن شده و متعرض حیوانات شده بودند تا آنها را به خدمت خود بگیرند. آنها هم در محکمه ای که پادشاه پریان ترتیب داده حاضر می شوند و از خود دفاع می کنند و برای کارهای خود دلیل می آورند. داستان هم طنز دارد و هم عمق. هم موقعیت سازی های بانمک دارد و هم بخشهای جالب و تفکر برانگیز. تمام کتاب شرح پاسخ نمایندگانِ هر دسته از جانوران است که به برتری طلبی های انسان داده می شود. نمایندگان آدمیان زیبایی چهره ، راست قامت بودن ، تناسب اندام ، داشتن حواس کامل ، برتری عقل و تدبیر ، سخنوری ، تسلط بر علوم و بسیاری از امتیازات دیگر را پیش می کشند. اما در جواب  ، نمایندگان حیوانات ، بسیاری از آن افتخارات را مخدوش می کنند ، نقایص، ضعف ها و زشتی های انسان را یادآوری می کنند ، از خصوصیات و امتیازات ویژه جانوران مختلف می گویند و به آنها نشان می دهند کجای کارند. اخوان الصفا ده قرن قبل می می خواستند بگویند نسبت ما با جهان طبیعت به این سادگی ها که برای خود استدلال کرده ایم ، نیست. اینگونه نیست که ما بتوانیم بر جهان پیرامون به طور مطلق تسلط یابیم. حتی در قبال آن دسته از موجودات که تحت امر خود قرارداده ایم مثل گاو و گوسفند و اسب و... ، هم مجاز به هر کاری نیستیم.امروز انسان به تجربه دریافته که دخالتِ بی حد و مرز او در طبیعت و جهان پیرامون آثار زیان بار و جبران ناپذیری دارد و برای جلوگیری از آن نتایجِ مضر ، که روز به روز بیشتر هم می شود ، باید تسلط خود را بر طبیعت محدود کند. امروز وضعیت وخیم محیط زیست در جهان اظهر من الشمس است. هر جنبنده ای را کشتن و خوردن آخرش می شود همین که این روزها به آن دچاریم. در واقع از این بابت ، اتهام ما امروز نسبت به ده قرن پیش مضاعف هم هست. ما متهمیم به اینکه در اصلاح نگاه انسان به طبیعت کم کاری کرده ایم. اینکه عقلای بشر ، فارغ از مناسبات قدرت و سرمایه، اجماع دارند که دخل و تصرف کمتر در طبیعت به منافع و مصالح بیشتر برای انسان می انجامد، یک بحث است و اینکه ما روز به روز بیشتر از قبل به ریشه خود تیشه می زنیم بحثی دیگر. و این اتهام بزرگتری است که متوجه ماست. ما حتی حرفهای خودمان را هم جدی نگرفته ایم و این یعنی آینده ای تیره و تار درانتظار ماست اگر همین امروز دست از ارباب طبیعت بودن بر نداریم.* «دادخواهی حیوانات ، نزد پادشاه پریان ، از ستم آدمیان » ، از رسائل اخوان الصفا ، ترجمه عبدالمحمد آیتی ، نشر نی ، چاپ دوم 1393</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 22:34:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندیشه هایی در خور ایام پاندمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mkh_22/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-id2educeuaot</link>
                <description>فروید در مقاله «اندیشه هایی در خور ایام جنگ و مرگ» به این موضوع اشاره می کند که ما در ضمیر ناخودآگاه خود نوعی طرز تلقی و نگرش بدوی نسبت به مرگ داریم. به عنوان مثال مرگ را برای دشمن و همسایه می دانیم. «ما نمی توانیم مرگ خود را مجسم کنیم و هر گاه بکوشیم چنین کنیم می بینیم که در واقع نظاره گری حی و حاضریم. اساساً هیچ کس باور ندارد که خواهد مرد و هر یک از ما در‌ ضمیر‌ ناخودآگاهش خـویشتن را فـنا نـاپذیر مـی‌پندارد». فروید معتقد است ما به مرور زمان و در طول تاریخ بر اثر رشد تمدن ، آن نگرش و طرز تلقی را عقب رانده ایم و سرکوب کرده ایم. به زبان خودمانی گفته ایم « زشت است و عیب است ما هنوز همان تلقی قدیمی را داشته باشیم. ما حالا پیشرفت کرده ایم و متمدن شده ایم. نمی شود که هنوز همان طور بدوی فکر کنیم». حاصل این سرکوب را چه زمانی درو می کنیم؟ وقتی در موقعیت هایی مثل جنگ قرار می گیریم. آن وقت رویه و ظاهر متمدنانه کنار می رود و نگرش بدوی ما آشکار می شود. آن وقت از پس خودمان بر نمی آییم. نمی دانیم با خودمان چطور کنار بیاییم و از دیدن این همه زشتی و پلیدی در خود تعجب می کنیم. نتیجه این که سردرگم می شویم و تا مرز فروپاشی پیش می رویم. فروید می گوید هر چند بازگشت به آن نگرش بدوی و اعتراف به این که «ما همانیم که بودیم» پسرفت محسوب می شود اما بهتر از سرکوب ضمیر ناخودآگاه و تبعات منفی آن است. اگر از محتوای مقاله فروید و درستی یا نادرستی آن بگذریم ، کلیت مقاله او نشان دهنده امر بسیار مهمی است. این که موقعیت های خاص و حساس ، اندیشه هایی در خور خود می طلبند. به این معنی که در شرایط بحرانی اندیشه های معمول و ظاهری ما دیگر جوابگو نیست و باید به لایه های زیرین اندیشه های مان راه پیدا کنیم. در موقعیت های مرزی ضعف اندیشه های معمول و ظاهری پدیدار می شود و هر آن چه عمری با آن سر کرده بودیم، دود می شود و به هوا می رود. موقعیت هایی مثل جنگ ، قحطی ، سیل ، زلزله و بیماریهای همه گیر جهانی یا همان پاندمی.یکی از این اندیشه های معمول و ظاهری که ما زندگی خود را بر اساس آن چیده ایم ، اندیشه «موفقیت» است. اغلب فرمولهای موفقیت بر اساس فردگرایی و خودمحوری تنظیم شده اند. به این معنی که برای موفقیت کافی است شما پیش نیازها و قابلیتهای لازم را از طریق آموزش ، تمرین و ممارست در خود ایجاد کنید و اگر چنین کنید موفقیت در چنگ شما خواهد بود. آرایش موفقیت یک آرایش صد و صفر است. اینگونه نیست که شما پنجاه درصد خود را انجام دهید و منتظر پنجاه درصد باقیمانده بمانید. همه چیز در دست شماست. ویروس کرونا این اندیشه را کاملا به چالش کشیده و ما را سردرگم کرده است. در این روزها وابستگی موفقیت ما به موفقیت دیگران غیر قابل انکار است. ما زمانی می توانیم بر ویروس همه گیر غلبه کنیم که دیگران هم بتوانند. من وقتی سلامت خواهم بود که همسایه ام ، اهالی آپارتمانی که در آن زندگی می کنم ، اقوام و دوستان و آشنایانم سلامت باشند. ایرانی وقتی سلامت است که چینی سالم باشد و اروپایی زمانی سالم است که ایرانی در برابر ویروس مقاومت کند. سلامتی من کاملاً در گرو سلامتی دیگران است. اگر دیگرانی باشند که قرنطینه را جدی نگیرند، مدام سفر کنند و بهداشت فردی را رعایت نکنند من به تنهایی به موفقیت دست نخواهم یافت. شاید در روزهای عادی زندگی ، موفقیت ما به خودمان متکی باشد اما در ایام پاندمی موفقیت و سلامت همه دنیا به هم گره خورده است.فروید در انتهای مقاله «اندیشه هایی در خور ایام جنگ و مرگ» نوشته بود: «اگر می خواهید تحمل زندگی را داشته باشید خود را برای مرگ آماده کنید». منظور فروید این بود که نگرش ضمیر ناخودآگاه نسبت به مرگ را سرکوب نکنید تا بتوانید زندگی را که خواه نا خواه با جنگ و سایر شرایط بحرانی عجین است ، تحمل کنید. شاید لازم باشد ما هم نگرش خود را نسبت به موفقیت به معنای عام تغییر دهیم تا در دنیایی که اپیدمی و پاندمی جزیی از آن شده است بتوانیم دوام بیاوریم.</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 15:42:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت به مثابه رژیم رفتاری و اخلاقی</title>
                <link>https://virgool.io/@mkh_22/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C-wmdjt3mhwm2p</link>
                <description>شرایط جامعه این روزها برای گفتن بسیاری از حرفها مناسب نیست. اتفاقات ریز و درشت دست به دست هم داده اند تا از ما صبر و قرار را بگیرند و درنگ و تامل را ناممکن کنند. کار سختی است این که در میان این همه بلا و مصیبت بنشینیم و از خود بپرسیم کجای کار ما می لنگد؟ چون جواب این سئوال به احتمال زیاد این خواهد بود که «ما چه کاره ایم؟! مگر تقصیر ماست؟!». ما برای مشکلاتمان آن قدر مقصر بیرونی داریم که نوبت به خودمان نمی رسد. در این اوضاع و احوال ، کسی آماده شنیدن سخنی که بخواهد عادتها را به هم بزند و از ما تغییر بطلبد ، نیست. اما من فکر می کنم نقد نکردن عادتهایی که جَو غالب و مُد روز شده اند ، ضررش بیشتر از برهم زدن آرامش گوشهایی است که به عادات خود انس گرفته اند. گر چه دست کشیدن به خواب قالی راحت ترین کار است اما تشخیص این که چه کاری درست است و چه کاری به مصلحت ماست ، نیاز به فرارفتن از کارهای راحت و تحمل تیزی نقد و سختی تغییر دارد. ما نیاز داریم خود را به نحوی بی رحمانه و دلسوزانه نقد کنیم. البته این نیاز به حیطه فرهنگ محدود نیست. در مسائل سیاسی و اجتماعی هم تا دست روی نقاط اصلی و مهم نگذاریم و آنها را تغییر ندهیم در بر همین پاشنه خواهد بود که هست.آلدوس لئونارد هاکسلی (زاده ۲۶ ژوئیه ۱۸۹۴ - درگذشته ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳) نویسنده و فیلسوف بریتانیایی آآلدوس هاکسلی نویسنده و فیلسوف انگلیسی در مقاله ای درباره سکوت نوشت : «قرن بیستم عصر هیاهو است. هیاهوی جسمانی ، هیاهوی ذهنی و هیاهوی خواهش. ما در همه این هیاهوها در تاریخ صاحب رکوردیم. زیرا همه امکانات و فناوری تقریبا اعجاب آمیز، وقف تاخت و تاز و تجاوز به حریم سکوت شده است». با این حساب وضع ما در قرن بیست و یکم کمابیش مشخص است. اگر بخواهیم ده عادت غلط و ده آسیب فرهنگی و اخلاقی روزگار خود را بیان کنیم بدون شک یکی از آنها «سکوت نکردن» است. تاکید فلاسفه یونان باستان ، ادیان شرقی و عارفان بزرگ تاریخ بر «سکوت» همه در روزگار حاضر از یاد رفته اند. ما آن همه آموزه عمیق فرهنگ بشری را از یاد برده ایم و از سخنان حکمت آمیز گذشتگان جز برای زیبا کردن متن ها ، پیام ها و استوری های مان استفاده نمی کنیم. غافلیم از اینکه بسیاری از مصائب و مشکلات امروز ما ناشی از کمرنگ شدن سکوت است. وفور دروغ ، باب شدن تهمت ، به حاشیه رفتن عالمان ، اقبال به عوام فریبان، شایعه پراکنی ، رواج بی اعتمادی و هزار و یک معضل و مشکل دیگر از دل بی ارزش شدن سکوت بیرون می آید. این روزها نه در ایران که در همه جای دنیا سخن ارزشمند است و سکوت بی بها . کسی که حرف می زند ، شعار می دهد و شب و روز توییت می کند «آفرین» دریافت می کند و می شود «پیشرو» و کسی که سکوت می کند تحقیر می بیند ، طرد می شود و «منفعل» نامیده می شود . داستان به همین جا ختم نمی شود بلکه فراتر از این ، هر که بیشتر حرف می زند داناتر دانسته می شود. تجربه روزمره ما هم تایید می کند که در هر جمع و محفلی، اکثریت قریب به اتفاق حاضران ، کسی را که از هر دری سخن می گوید و بی وقفه حرف می زند «پُر» و با معلومات می دانند. فاجعه بارتر این که فرد پُرحرف ، مجیز گو و اهل تعارف را خوش اخلاق می خوانند و به کسی که مراقب است دروغ ، سخن بی پایه و آلوده به ریا و تملق از دهانش خارج نشود ، می گویند سر سنگین و بد اخلاق. این روزگار ماست که در آن کمیت از کیفیت مهمتر و آداب معاشرت بر اخلاق مقدم شده است. در روزگاری این چنین پر هیاهو ، فضای مجازی هم به کمک «پُر حرفی» آمده است. هر چه می خواهیم می گوییم و می نویسیم و ضرب در صد و ضرب در صد هزار پخش می کنیم. هنوز خواندن مطلبی تمام نشده، دکمه فوروارد را می زنیم. هیچ کس در مقابل هیچ رویدادی سکوت نمی کند. همه حرف داریم ، همه موضع داریم و همه سر تا پا زبانیم. گوشی در کار نیست. هر کس سکوت کند ، گوش دهد و صبر پیشه کند ، متهم است به «ساکت» بودن.آیا وقت آن نرسیده که خود را از هیاهو نجات دهیم و گوهر سخن اهل حکمت را دریافت کنیم؟ ما می توانیم بی آن که مسئولیت اجتماعی خود را از یاد ببریم و بدون آن که دست از فعالیت و کنش برداریم ، ارزش سکوت را احیا کنیم. مثل کسانی که اندام خود را در آینه می بینند و به زشتی ، بی قوارگی و چاقی خود ملتفت می شوند ، ما هم سکوت را در رژیم رفتاری و اخلاقی خود بگنجانیم.</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 21:24:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بایدی در کار نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@mkh_22/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kht32isjrwht</link>
                <description>از هر طرف که می رویم سئوال «چه باید کرد؟» روبروی مان سبز می شود. وقتی با دوستانمان حرف می زنیم ، بعد از شکوه و شکایت از زمین و زمان، از هم می پرسیم « خب حالا چیکار باید کرد؟». معمولاً هیچ کس جوابی درخور نمی دهد ولی باز از هم می پرسیم و هر بار با صدای بلندتر و با غیظ بیشتر. «چه باید کرد؟» نام کتابی از لنین و عنوانی برای یادداشتها و نامه های مبارزان انقلابی دهه 60 و 70 میلادی بوده اما اگر همهمه تاریخی را از اطرافش دور کنیم چهره واقعی آن پدیدار خواهد شد. «چه باید کرد؟» سئوالی نیست که به دلیل دستمالی شدن در طول تاریخ از اهمیتش کم شده باشد و دست از سر ما بردارد. وقتی جامعه ای دچار شرایط بحرانی و بن بست اجتماعی می شود برای رهاشدن از وضعی که به آن گرفتار است، این سئوال را از خود می پرسد. سئوالی بزرگ و حجیم که ذهن آدم را پر می کند. به همین دلیل است که امروز هر بحث ما در فضای حقیقی و مجازی به آن ختم می شود. اما آیا بن بست اجتماعی چیزی شبیه کوچه بن بست است؟ شما اگر وارد یک کوچه بن بست شوید چه سواره و چه پیاده ، به احتمال زیاد با تن خود یا با ماشین به دیوار انتهای کوچه نمی کوبید. چون فکر می کنید با این کار فقط به خود آسیب می زنید و دیوار از جایش تکان نخواهد خورد. در نتیجه دور می زنید و از راه رفته بر می گردید. اما بن بستهای اجتماعی اینگونه نیستند. تاریخ دوربرگردان ندارد. نمی شود دنده عقب گذاشت و به گذشته برگشت. این به معنای آن نیست که چون در بن بست اجتماعی نمی شود دور زد باید آن قدر به دیوار مقابلمان بکوبیم تا راه باز شود. بلکه به این معناست که اصولاً بن بست اجتماعی شبیه کوچه بن بست نیست. اپیکتتوس فیلسوف یونانی اوایل قرن دوم میلادی مبدع نظری است که ما را به تشخیص محدوده های تحت کنترل دعوت می کند. از اپیکتتوس نقل می کنند که می گفت : «بعضی چیزها در محدوده اختیار و تصمیم ما هستند و بعضی چیزها خیر. چیزهایی هست که ما هیچ گونه کنترلی بر آن ها نداریم». با توجه به این سخن به ظاهر ساده، «چه باید کرد؟» از اساس نادرست و گمراه کننده به نظر می آید. برداشتی از سخن اپیکتتوس این خواهد بود که نگویید «چه باید کرد؟» بپرسید «چه می توان کرد؟». از این منظر بن بست اجتماعی مثل کوچه بن بست نیست که در آن بین دو راه «کوبیدن به دیوار» و «دور زدن» گیر افتاده باشیم. بلکه بنا به شرایطی که در آن قرار داریم باید از چیزهایی که در توان و کنترل ماست سخن بگوییم. برخلاف تصور اولیه ، سئوال «چه می توان کرد؟» نه تنها محدود کننده نیست بلکه خلاقیت زا و راهگشاست. در پاسخ به «چه باید کرد؟» معمولاً دو راهی ها سر باز می کنند ولی در پاسخ به «چه می توان کرد؟» طیف وسیعی از کنشهای خرد و کلان امکان ظهور پیدا می کنند. «چه باید کرد؟» سئوال عصر قطعیت نظری و قاطعیت عملی است اما «چه می توان کرد؟» سئوال عصر عدم قطعیت و عصر امکان های مختلف است. در بن بست اجتماعی که نه می خواهیم سر به دیوار بکوبیم و نه راه بازگشت داریم، هزار کار نکرده می توان کرد. می توانیم به عقب بنگریم و به گذشته خود موشکافانه و نقادانه نظر کنیم. می توان نشست و با همراهان خود به گپ و گفتگو مشغول شد. می توان از کیف خود سازی بیرون آورد و برای دل خود نواخت. دوربینی در آورد و عکس گرفت. می توانیم کمی درنگ کنیم و به اطرافمان با چشم نو نگاه کنیم. می توانیم صبورانه در دیوار روبروی مان روزنه هایی ایجاد کنیم. آن گاه که سئوال «چه باید کرد؟» را با «چه می توان کرد؟» جایگزین می کنید ، می بینید میان راهکار انقلابی «دیوار کوفتن» و راهکار ارتجاعی «بازگشت به گذشته» هزار راه سوم وجود دارد که در محدوده کنترل و در ید قدرت شماست.</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 21:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیر آب را باز کن</title>
                <link>https://virgool.io/@mkh_22/%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-nm4samldzoiu</link>
                <description>در فاصله سه سال تا رسیدن به چهل سالگی احساس می کنم گِرد و بی خاصیت شده ام. شاید خیلی زود به پیری و سالخوردگی رسیده ام. «سال خوردگی» به این معنا که تنم به تن سال ها خورده. احساس می کنم مثل سنگی که از بالادست به پایین رود غلتیده و به کف و دیواره ساییده ، تیزی هایم پَخ شده و گِرد و بی آزار شده ام. در نظرم هیچ چیز بی دلیل نیست و هیچ چیز هم دلیل روشنی ندارد. هیچ کس نیست که بشود به سرش قسم خورد و هیچ کس هم نیست که بشود گفت سر به تنش نباشد. همه چیز برایم یک وضعیت میانی دارد ، یک وضعیت خاکستری. خوب یا بد در این روزها و در این اوضاع و احوال نه خوشبینم و نه بدبین. نگرانی ام نسبت به آینده نه کم است و نه زیاد. اگر کسی به من بگوید «بی بخار» شده ام نمی توانم حرفش را رد کنم. نه توان «مرده باد» گفتن دارم و نه رغبت «زنده باد» گفتن. احساس می کنم بهتر است «بنشینم و صبر پیش گیرم».میچ البوم در «سه شنبه ها با موری» می نویسد : «من در آخرین سال زندگی دایی محبوبم در کنارش بودم. درست در طبقه پایین آپارتمان او زندگی می کردم و شاهد درد و رنج او بودم. شاهد این بودم که روی میز ناهار خوری خم می شد. از درد به خود می پیچید و معده اش را فشار می داد و با چشمان بسته دهانش را باز می کرد و فریاد می زد خدایاااااا. همه ما در سکوت محض همان جا می ایستادیم ، ظرف ها را می شستیم و نگاههایمان را از او بر می گرفتیم تا شاهد آن صحنه نباشیم. هیچ وقت در زندگی ام مثل آن لحظه ناتوان از کمک کردن نبودم. احساس اینکه هیچ کاری از دستم ساخته نیست.» احساس من در این روزها بی شباهت به احساس میچ البوم نیست. احساس می کنم و شاید احساس می کنیم درباره هر آن چه بر ما می گذرد ، کاری از دستمان ساخته نیست و محبوبهایمان جلوی چشممان در حال زجر کشیدنند. اما خوشحالم که میچ البوم رهایمان نکرد و در فصل «پنجمین سه شنبه » می نویسد: «من به این موضوع فکر کردم که در زندگی روزمره چه قدر رهاسازی مورد نیاز است. به اوقاتی که احساس تنهایی می کنیم حتی تا مرز گریه هم پیش می رویم اما اجازه نمی دهیم اشک هایمان سرازیر شوند. زیرا اجازه نداریم گریه کنیم و گریه کار درستی نیست. یا لحظاتی که از شدت ابراز عشق به معشوق خود در حال گُر گرفتن هستیم اما حتی یک کلمه هم در مورد آن حرف نمی زنیم. زیرا از شدت ترس و لرز منجمد شده ایم که اگر در آن مورد حرفی بزنیم تکلیف رابطه مان چه خواهد شد. اما راه حل پیشنهادی موری کاملاً متفاوت بود. شیر آب را باز کن. خودت را با احساس شستشو بده. احساس هیچ آسیبی به تو نمی رساند. خودش به تو کمک خواهد کرد که از آن رها شوی ... فقط در یک صورت می توانی حس هایت را تمام و کمال تجربه کنی ، این که خودت را پرت کنی وسط آن ها ، این که به خودت این اجازه را بدهی تا داخل آن ها شیرجه بزنی ، طوری که حتی سرت هم زیر آن ها فرو برود. در این صورت تو معنی درد را درک می کنی ، معنی عشق را ، غم را ... وقتی می توانی از تنهایی ، ترس ، ناامیدی و... رها شوی که آن را کاملاً درون خودت جا دهی ، با آن مواجه شوی و بعد از آن عبور کنی» شاید این روزها کار اشتباهی نمی کنیم که احساس می کنیم کاری از دستمان ساخته نیست. روزی از پس این احساس خواهد آمد و باز برخواهیم خواست.</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2020 23:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی زمانی برای رویا</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-qpts1vcfzhr2</link>
                <description>بعضي از آدم‌ها به اصطلاح «خوش شغل»اند. همان كاري را مي‌كنند كه دوست دارند. از همان شغلي درآمد كسب مي‌كنند كه به آن علاقه دارند. دست‌شان هم باز است كه در اوقات فراغت به ساير علايق خود بپردازند. اما منِ مهندس مثل بسياري از شما خوانندگان اين سطور، رشته تحصيلي و شغلم را بر اساس هدايت‌هاي نادرست سيستم آموزشي و تلاش براي كسب شغل مناسب و به هزار و يك دليل غير از عشق و علاقه انتخاب كردم. واقعيت اين است كه اغلب ما با شور و شوق از كار خود حرف نمي‌زنيم. هميشه دنبال وقت بيشتري هستيم براي پرداختن به كارهايي كه دوست داريم. رمان خواندن، فيلم ديدن، ورزش كردن، ساز زدن، نقاشي، آشپزي، كوهنوردي و پيگيري علايقي است كه مي‌توانيم به آنها مشغول شويم. هنري ديويد ثورو، شاعر و نويسنده امريكايي قرن نوزدهم، اين سوال را مهم و اساسي مي‌دانست كه «بهترين راه گذران معاش چيست؟ چقدر بايد برايش وقت بگذارم؟ چقدر كار كنم تا بتوانم در عين حال به روياهايم نزديك بمانم؟» ثورو به اين فكر مي‌كرد كه چطور مي‌شود مثل يك شاعر زندگي كرد، دنبال عشق و علاقه خود بود و در عين حال خرج زندگي را هم تامين كرد؟ اين سوال در شكل‌هاي مختلف براي تك‌تك ما مطرح است. «ما»هايي كه تمام روزمان را به كار مشغوليم و در ازاي آن درآمد و پول به دست آوريم براي خرج كردن و فردا دوباره از نو كار مي‌كنيم و خرج مي‌كنيم و به اين چرخه زندگي مي‌گوييم. اغلب ما براي كار و درآمد خود از پيش چاله‌هايي كنده‌ايم و امكان خروج از اين چرخه را نداريم. به نظر ثورو اگر وقت زيادي از عمر خود را صرف كار و تلاش براي كسب درآمد كنيم عملا نمي‌توانيم ميوه‌هاي لذيذتر و شيرين‌تر زندگي را بچينيم. ثورو مي‌گويد شما دو راه داريد يا مي‌توانيد به نگرش اقتصادي رايج تن دهيد و اين چرخه معمول زندگي را تا آخر عمر ادامه دهيد يا نه، راه ديگري انتخاب كنيد. از نظر ثورو در جوامع مدرن فقط در صورتي كه خواسته‌هاي مادي فرد كاهش يابد و كنترل شود، مي‌توان وقت آزاد بيشتري براي پرداختن به علايق و روياهاي خود به دست آورد. در غير اين صورت براي مسابقه «خريد خانه، اتومبيل و تكنولوژي و بعد تعويض آنها با خانه‌هاي بهتر، اتومبيل‌هاي مدل بالاتر و تكنولوژي‌هاي به‌روزتر» عملا هيچ پاياني وجود ندارد. ثورو نمي‌گويد كار بد است، كار نكنيم، پول در نياوريم، نخوريم و نپوشيم. مي‌گويد خود را در مقابل وسوسه اين مسابقه جذاب كنترل كنيم براي هدفي بالاتر و ارزشمندتر. براي چيدن همان ميوه‌هاي آبدارتر زندگي.من متوجه اين نكته هستم كه «بدون پول نمي‌توان زندگي كرد» و دچار توهم زندگي جنگلي و بدوي نيستم. از اين حرف‌ها زياد شنيده‌ايم كه «دلم مي‌خواهد بروم زميني بگيرم و با چهار تا مرغ و خروس و باغچه سيب‌زميني و گوجه روزگار بگذرانم». از شرايط اقتصادي جامعه هم بي‌خبر نيستم و مي‌دانم كه تا چه اندازه مجبوريم حتي براي زندگي معمولي كار كنيم و كار كنيم و كار كنيم. حتي بايد اهميت كار در رشد شخصيت و خصايل انساني را هم يادآور شوم. از طرفي من مي‌فهمم كه اين حرف‌ها ممكن است به درويش‌مسلكي و نصيحت اخلاقي تعبير شود. اما حرف اصلي اين است كه اگر به خواسته‌هاي مادي فرصت داده شود به‌طور نامحدود رشد كنند، در آن صورت زماني كه به كار اختصاص مي‌دهيم كم كه نمي‌شود هيچ، بلكه روز به روز و سال به سال بيشتر هم مي‌شود و چشم باز مي‌كنيم مي‌بينيم فقط در حال كار كردنيم. همان‌طور كه تقريبا هيچ‌كس با افزايش درآمد و ثروت در طول ساليان، از ميزان كار خود كم نكرده است. اگر من در ساعت 5 عصر كارم را تعطيل مي‌كنم، پولدار و صاحب سرمايه تا ساعت 11 شب سر كار است و طعم خانواده، هنر، تجربه، سفر، خلوت، سكوت، تامل، تفكر و بسياري ميوه‌هاي ديگر را هيچ‌ وقت درست و حسابي نچشيده است. به نظر من حرف‌هاي ثورو تلنگري است به بسياري از ما كه در چرخه كار/ درآمد/ مصرف گرفتاريم و دل‌مان لك زده براي وقت آزادي كه به خود و روياهاي‌مان بپردازيم. شايد بتوانيم كمي ترمزها را بكشيم و درنگ كنيم و به جبرهاي عصر مصرف‌زدگي تن ندهيم. هر چند به نظر مي‌رسد در قرن بيست و يك اين حرف‌ها خريداري ندارد و كار از اين حرف‌ها گذشته است؛ اما «گرچه مرادش نه به كوشش دهند/ آن قدر ‌اي دل كه تواني بكوش».</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2020 12:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر فواید خواسته های مینیمال</title>
                <link>https://virgool.io/@mkh_22/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84-ra304wb8o02l</link>
                <description>فکر می کنم کسی در این شک نداشته باشد که ما در عصر فوران «حرف» به سر می بریم. از هر طرف که می رویم پُست ها و یادداشت ها جلویمان را می گیرند و فایلهای صوتی و تصویری ما را به دانلود دعوت می کنند. پیامهای هشدار دهنده ، توصیه های پزشکی ، تحلیلهای سیاسی و لطیفه و شوخی جزیی از مطالعات روزانه ما شده اند. می گویند اگر تعداد کلماتی را که ما در طول روز از روی گوشی موبایلمان می خوانیم ، جمع کنیم سرانه مطالعه ما به کشورهایی مثل ژاپن و فنلاند نزدیک خواهد شد. ما اتفاقا خیلی می خوانیم. همه جا پُر است از حرف. حتی اگر متن و مطلبی هم در کار نباشد ، پادکست ها و سخنرانی ها  به کمک هندزفزی به ما آویزان می شوند و همراه ما به دستشویی و رختخواب می آیند.هنری جیمز داستان نویس آمریکایی می گفت «یک کلمه بیشتر از آن چه به شدت ضروری است نگویید» . شتاب زندگی مدرن و کمبود وقت همه ما را در عمل مینیمالیست کرده است. رمان خواندن تقریباً منتفی است و امروز داستان کوتاه که نه ، داستانک و داستانهای یک خطی پرطرفدارند. یادداشت جای خود را به پُست و پُست جای خود را به توییت داده است.  از پرنده ای پرسیدند «چرا آوازی که می خوانی و چهچهه ای که می زنی این قدر کوتاه کوتاه و بریده بریده است؟ یعنی نفسش را نداری؟» پرنده گفت «آخر من آوازهای خیلی زیادی دارم که بخوانم و دلم می خواهد همه آنها را بخوانم. این است که ناچارم تکه تکه و کوتاه کوتاه بخوانم» . حالا حکایت ماست. فرم و ظاهری که استفاده می کنیم بریده و کوتاه است اما در باطن و محتوا پُر از حرف است. پُر از ناگفته ها و تمناهای بزرگ. ما کم حرف نمی زنیم بلکه کم کم حرف می زنیم.درست است که مینیمالیسم اصولاً یک ساز و کار فرمی است اما باطن و محتوایی هم دارد که از فرم آن جدا نیست. شعار «کم زیاد است» در واقع دعوتی است به اختصار و ایجاز و سادگی برای اینکه به کمک حذف زوائد ، محتوا خلوص و عمق بیشتری پیدا کند و نفوذ و تاثیر گذاری اثر افزایش یابد. مینیمالیست ها به جادوی جملات کوتاه و تاثیر کم گویی و گزیده گویی باور دارند. در حالی که ما آن را تبدیل می کنیم به فرم های کوتاه و کوچکی که به سبب کثرت استعمال بی خاصیت شده اند.  جانمایه مینیمالیسم می تواند فراتر از دایره هنر در زندگی کمک حال ما باشد. ساده زیستان جهان همه به نوعی مینیمالیست بوده اند. ساده زیستی را به عنوان فرم برگزیدند به سبب آن که محتوای زندگی را غنا و عمق ببخشند. اما ما مینیمالیست هایی غیر وفادار به روح مینیمالیسم هستیم. آرمانگرایی ما را ببینید. دور و برمان را شلوغ کرده ایم با هزار آرمان و ایده آل بزرگ که به وقت عمل هیچ رستمی توان پیمودن مسیر را برای دستیابی به آنها نداشته باشد. دینمان را با هزار پیرایه چنان سنگین و غیر قابل حمل می کنیم که رغبتی برنیانگیزد. سیاست ورزی و حرکتهای اجتماعی ما با چیزی کمتر از اصلاح کل امور و تبدیل فوری وضع موجود به وضع مطلوب راضی نمی شود. به نظر می رسد ما محتاج آنیم که در عین دست نکشیدن از آرمانهای بزرگ و جهت نما، تمناهای خود را مینیمال کنیم. ما نیاز داریم علی رغم رعایت ایجاز و سادگی در فرم و رهایی از زوائد دست و پاگیر ظاهری ، جنگل آرمانها و ایده آل هایمان را هرس کنیم و پروژه های کوچک و قابل پیگیری برای خود و جامعه مان تعریف کنیم.</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 12:11:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگو و ادوارد دست قیچی</title>
                <link>https://virgool.io/@mkh_22/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%82%DB%8C%DA%86%DB%8C-s01w8ktn1gvb</link>
                <description>چرا ما «ارباب حلقه ها» را تا آخر می بینیم؟ چرا وسط کار نمی گوییم «اینها که واقعی نیست»؟ چگونه می شود داستانی مثل «گالیور» یا «هری پاتر» را هضم کرد؟ وقتی ما پای فیلمهای تخیلی/ فانتزی و یا داستانهای افسانه ای / اسطوره ای می نشینیم ، در مواجهه با بسیاری از تصاویر و توصیفاتِ عجیب و غریب ، ذهنمان چندان درگیرِ واقعی نبودن آنها نمی شود. در حالی که اگر نظیر آنها را در زندگی روزمره ببینیم از تعجب شاخ در می آوریم. به نظر می رسد ما انسانها یک «منطق» نداریم و حاضریم در آنِ واحد چند منطق و چند نوع متفاوت از پیوستگی سیتماتیک رویدادها را در خود هضم کنیم. خلق کنندگان این آثار هنرشان این است که ما را با منطق خود همراه کنند. آنها بلدند فضایی ترسیم کنند و کاری کنند که ما ، تا وقتی مشغول تماشا یا خواندن هستیم ، خود را در قالب آن فضا تصور کنیم. با این کار ، هم توانایی لذت بردن از فیلم و داستان را به ما هدیه می دهند و هم کمک می کنند حرفشان را بهتر درک کنیم. در اینجا ملاک داوری ما منطق خودِ فیلم یا داستان است نه منطقی خارج از آن. ما هر لحظه در حال بررسی این موضوع هستیم که آیا رویدادها و دیالوگ ها با منطق خودشان سازگار است یا خیر. چرا که ما اصولاً در دنیای فیلم و داستان به جستجوی جهانهای جدید و فضاهای متفاوت آمده ایم نه فضاهای تکراری و منطق های کلیشه ای.در گفتگو هم چیزی شبیه به این نیاز است. یعنی برای چند دقیقه هم که شده ، باید از پیش فرض های خود و از چیزهایی که در عالم واقع دیده ایم و به آنها رسیده ایم ، صرفنظر کنیم و با تعاریف و منطق جدید گوینده همراه شویم و ببینیم در آن زمینه و فضایی که گوینده ترسیم می کند حرفش درست و منطقی هست یا خیر. در گفتگو ، ما هر طرفِ گفتگو را باید یک جهان جدید بدانیم. اگر این کار را بکنیم دو قدم جلو رفته ایم. قدم اول فهمِ منطقِ طرفِ گفتگو و قدم دوم سنجش میزان همخوانی حرفها با منطق گوینده است. پس از این دو است که ما قدم سوم را بر می داریم و به سراغ منطق و فضایی که گوینده ترسیم کرده می رویم و درستی/ نادرستی و منطبق بودن/ نبودن آن بر واقعیت را بررسی می کنیم. در واقع می گوییم «ما حرفتان را فهمیدیم ولی منطق شما و پیش فرض های شما به درستی انتخاب نشده و واقعیت اینگونه نیست.». اما در عمل اغلب ما از گام سوم شروع می کنیم. یعنی در همان ابتدا می خواهیم تکلیف را مشخص کنیم. کافیست مغایرتی و خطایی را کشف کنیم ، بلافاصله می گوییم «حرفهایی که می زنید غلط اندر غلط است» و یا «پیش فرض های شما اشتباه است ، ادامه ندهید». مثل این که هنگام تماشای «ادوارد دست قیچی» ، تیم برتون کنارمان نشسته باشد و وسط فیلم بلند شویم و به او بگوییم «اصلا امکان ندارد بارش برف در جایی ، نتیجه ساخت مجسمه های یخی توسط پسرک دست قیچی در پشت کوه باشد» و راهمان را بگیریم و برویم. بسیار خوب این حرف ما کاملاً درست است اما ما عملاً با این کار هم از لذت بردن خود را محروم کرده ایم و هم دیگر امکان فهم حرف تیم برتون را نخواهیم داشت. در واقع باب گفتگو را بسته ایم. البته سینما و داستان با گفتگو در جامعه تفاوت دارد. می دانم در گفتگوهای اجتماعی و سیاسی هدف حل مشکلات خاصی است و لذت -مانند لذتی که از فیلم می بریم- چندان جایی ندارد. اما با چنین برخوردی اگر نگوییم از لذت گفتگو دور می مانیم ، قطعاً از یافتن راه حل محروم خواهیم شد. می دانم که در سینما ، فانتزی و غیر واقعی بودن مضر نیست و برعکس در ساحت جامعه نمی شود و نباید حرف تخیلی زد. اما مگر ما گفتگو را نمی خواهیم برای اینکه گرهی از مشکلاتمان باز کند؟ در این صورت ما اول باید حرف همدیگر را بفهمیم. چگونه می شود قدم آخر را اول برداشت آن هم با صدای بلند و همزمان صدای دیگری را شنید؟ ما اول باید فرض کنیم منطق طرف گفتگو درست است تا بتوانیم به حرفش گوش دهیم ، تا بتوانیم حرفش را بفهمیم و گفتگو شکل بگیرد و نتایج بعدی آن حاصل شود.گفتگو مانند نواختن ساز است. نیاز به تمرین دارد و تمرین یعنی مبادرت ورزیدن به طور مداوم به چیزی که اصولی دارد. صدای ساز ویولن نواز تازه کار آنقدر گوش خراش است که همه می فهمند راه زیادی برای نوازنده شدن و لذت بردن از موسیقی در پیش است. در گفتگو هم چنین است. گفتگو های ما همراه با صدای قیژ قیژ گوش خراشی است که جز با تمرین درست نمی شود. در فضای حقیقی و مجازی ، ما تقریباً هیچ فرصتی برای آشنایی با فضاها و منطق هایمان به یکدیگر نمی دهیم. ما باید به حرفهای هم به معنای واقعی «اعتنا» کنیم و گرنه حرف زیاد زده می شود ، پُست و کامنت و یادداشت و مقاله هم زیاد نوشته می شود ولی گفتگویی صورت نمی گیرد. ما باید گفتگو را با همه آداب و اخلاق خاص آن تمرین کنیم اگر می خواهیم از آن هم لذت و هم سود ببریم.</description>
                <category>محمد خیرآبادی</category>
                <author>محمد خیرآبادی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2020 22:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>