<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های &quot;شقایق ام کا&quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mkshaqa</link>
        <description>یک  Junior Frontend Developer خیلی در تلاش :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:34:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/70502/avatar/SXtb3D.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>&quot;شقایق ام کا&quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@mkshaqa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش های کار من</title>
                <link>https://virgool.io/@mkshaqa/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-kzgxlotppyxc</link>
                <description>چالش های کار شما چیه؟✅️ امروز میخوام یکم از چالش های کار تحلیل سیستم و فرآیند براتون بگموقتی اسم سیستمی کردن فرآیند های سازمان به میان میاد، سلسله کارهایی رو میطلبه که شاید خیلی به چشم نیاد ولی بسیاااار موثرن.💯برای اینکه یک فرآیند دستی، سیستمی بشه، ما کارشناسهای تحلیل سیستم و فرآیند باید با یک دید Out of the box به تمام جزئیات، فرآیند موجود، فرآیند بهبود یافته، نتایجی که از سیستمی کردن به دست میاد و مشکلاتی که ممکنه بهش بر بخوریم چه حین پیاده سازی و چه حین استقرار و استفاده نگاه کنیم.به قولی مو رو باید از ماست بکشی بیرون :)کسایی که عینکی هستن خیلی براشون پیش میاد که وقتی عینک روی صورتشون هست دنبالش میگردن،چون مثل اعضای صورت به بودنش عادت کردن و ناخوداگاه متوجهش نمیشن، یا شاید شنیده باشین که میگن ساکنان دريا بعد مدتي صداي امواج را نمي شنوند!به عینه زمان شناسایی فرآیند و صحبت با ذینفع، این اصطلاحات رو لمس می کنید. اگه براتون سواله چطور؟باید بگم که بعضی اوقات ذینفعان انقدر با فرآیند کاریشون عجین شدن که ایراداتش براشون عادت شده و دیگه به چشم باگ بهش نگاه نمی کنن و این هنر تحلیلگره که بتونه این موارد رو کشف و اصلاح کنه.گاها هم به خاطر مقاومتی که در برابر تغییرات وجود داره ذینفع باهاتون همکاری نمیکنه، حتی ممکنه فکر کنن قراره کارشون رو سخت کنی یا تو کارشون فضولی کنی =))ولی بعد پیاده سازی وقتی کار براشون خیلی ساده تر شد، یادشون نمیاد یه تحلیلگری بوده که مثل اسفند روی آتیش بالا پایین پریده :&quot;)این ها فقط بخش کوچکی از چالش های تحلیلگر هاست، چالش های کاری شما چیه؟ برام بنویسید✍️🏼دوست دارم تو صفحه ام شما رو بیشتر با دنیای مهندسی صنایع و تحلیل آشنا کنم، خوشحال میشم تو این مسیر همراهم باشین🌻^_^</description>
                <category>&quot;شقایق ام کا&quot;</category>
                <author>&quot;شقایق ام کا&quot;</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2024 14:17:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از 2 سال!</title>
                <link>https://virgool.io/@mkshaqa/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-2-%D8%B3%D8%A7%D9%84-htjkobzn5edd</link>
                <description>واو سلام^^  بعد از 2 سال اتفاقی مسیرم به ویرگول خورد، چقدر دلم برای این فضا و نوشتن تنگ شده بود، چه اتفاقاتی که تو این 2 سال نیفتاده.تو بیو نوشته بودم در تلاش برای Frontend Developer شدن، و الان یک جونیور فرانت اند می باشم. YAY!!! ^_^ ولی خب هنوز در تلاش زیادم :)))داشتم نوشته های قبلیم رو میخوندم و باید بگم Damn!! دختر چقدر اوضاع بهم ریخته بوده تو 19 سالگی! الان تو 21 سالگی باید بگم اوضاع بدترم هست :)))))))) ولی خب حداقل میدونیم اون همه جوش زدن برای اینکه تو شهر خودت دانشگاه قبول نشدی بیهوده بوده و الان به لطف کرونا تو شهر خودت محصلی =)))).زندگی چه بالا و پایینی داره!  تو این دو سالی که همزمان با 2 سال کرونا بوده باید بگم که اوضاع واقعا خوب بوده، فکر نمیکنم این تجربه هایی که الان دارم رو اگه همچین قرنطینه و جدایی هایی پیش نمیومد باز به دست می آوردم! حداقل نه تو بازه زمانی کوتاه! نه اینکه آسون بوده باشه! خیلی سخت بوده خیییییییییلی! آما راضیم :)امیدوارم باز به نوشتن رو بیارم و از همین امروز استارتش زده بشه، کلی حرف دارم براتون امیدوارم حوصله داشته باشید :*از اون عکس صدا دارها:))</description>
                <category>&quot;شقایق ام کا&quot;</category>
                <author>&quot;شقایق ام کا&quot;</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 09:24:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور بهتر زندگی کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mkshaqa/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-i6nrnc6vf5ss</link>
                <description>ساعت 4 صبحه و من فکرم واقعا درگیر یک سواله؛ چطور بهتر زندگی کنم؟19 سالمه و حس میکنم تا حالا از زندگیم هیج چیز نفهمیدم نمیخوام 29 سالم بشه و باز همین طور باشم. هر کسی تو زندگیش دنبال اهداف و افکار خاصیه؛ ولی من هیچ وقت نمیدونم باید چیکار کنم.یعنی 7 سالم که شد بهم گفتن باید بری مدرسه درس بخونی تا موفق بشی 9 10 سال همه ی فکر و ذکرم فقط درس بود و درس و درس ، شاگرد ممتاز مدرسه بودم تا چند سال آخر که درگیر حواشی شدم و همه زحماتم به باد رفت.حالا نه اینکه تو دانشکاه پرت رشته پرت بخونم که البته میدونم هیچ کدوم از اینا نمیتونه تضمینی برای موفقیت یا عدم موفقیت باشه ولی برا من که این همه مثلا درس خوندم امیدوار بودم حداقل دانشجوی شهر خودم باشم ضدحال به حساب میاد.البته اگه از تلخ بودن این واقعیت که درس خوندن  تضمین کننده موفقیت نیس بگذریم.مهم نیس؛ من خودمم نمیدونم واقعا چی میخوام. به ما گفتن  درس بخون همه چی حله. هیچ کس نگفت تو باید زندگی کنی باید مهارت زندگی کردن یاد بگیری. تبدیل شدیم به جوان هایی که نمره بیست رو از مدرسه گرفتن ولی تو زندگیشون 10 رو به زور میگیرن.دلم میخواد اینجا شما برام بنویسین و من بخونم. شما بگو چطور بهتر زندگی کنیم؟من آدم برونگرایی هستم از بچگی مامانم عادتم داده حرفام رو بهش بزنم و خیلی باهاش راحتم. متاسفانه قسمت بدش اینه که تبدیل شدم به آدمی که برای موفقیت نیازمنده به آدمای دیگه. یعنی من خودم نمیتونم مشکلات کوفتیم رو حل کنم چون عادت دارم یکی دیگه برام حلش کنه یا بهم بگه این خوبه یا این بده تا بفهمم.همین آدمی که الان هستم خیلی تغییر کرده و مستقل شده خوشبختانه ولی هنوز پر چالش و درگیری هستم.شاید این حرفا برای شما مسخره باشه ولی واقعا ذهن و زندگی من درگیر همه این چیزاس یا شاید با من همدرد باشین خب پس تو چطوری حلش میکنی؟این مطلب ابتدا و انتهای درست حسابی نداره چون نویسندش که من باشم خیلی بهم ریخته تر از نوشتشه.باید اضافه کنم که دانشجوی شهرستان بودن خیلی بهم کمک کرده حداقل فهمیدم اگه تو شهر خودت قبول نشی زندگیت به پایان نمیرسه :}}باور کنید تا قبل قبول شدن دانشگاه فکر میکردم قبول نشم زندگیم تمومه:} ولی الان به نظرم خیلی بهترم هست استقلالی که دارم و خیلی چیزای دیگه.و اینکه من اصلا بچه ننه نیستم شاید این نوشته باعث شه اینطور به نظر بیام ولی هیچ وقت تو زندگیم جایی برای لوس شدن و ناز کردن نبوده :))شاید برای همینه که دلم میخواد زندگی بهتری داشته باشم در ادامه. کلی حرف دارم که بزنم اصلا نمیدونم اینجا جای گفتن همین حرفا هست یا نه! ولی  واقعا نیاز داشتم یه جا حرفام رو بگم و کمک بخوام.کاش اگه خوندین بی تفاوت نگذرین عزیزای دل :)شب و صبحتون بخیر.</description>
                <category>&quot;شقایق ام کا&quot;</category>
                <author>&quot;شقایق ام کا&quot;</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 06:39:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی تو خوابگاه :)</title>
                <link>https://virgool.io/@mkshaqa/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-cb4c4y556iut</link>
                <description>بالاخره ماه مهر فرا رسید و خیلیا درگیر دانشگاه و مدرسه میشن.بین همه ی این افراد اونایی که دانشجو های شهرستان هستن یه شروع متفاوت با بقیه رو دارن. چرا که باید خودشون رو برای شروع یا ادامه زندگی جدیدی تو شهر دانشگاهشون آماده کنن.به عنوان دانشجویی که تو شهر دیگه مشغول به تحصیلم باید بگم همیشه این شروعش برای ما یه غم عجیبی داره، حتی با وجود اینکه میدونیم ممکنه کنار دوستامون و خوابگاه بهمون بیشتر خوش بگذره. هفته های تحصیلی که به خونه بر می گردیم انقدر سخت نمیشه که بعد 3 ماه تعطیلات و تو خونه پیش خانواده موندن برامون سخته.کیا اینجا دانشجوی شهر دیگن؟ اعلام حضور کنید تا همدیگر رو بیشتر درک کنیم:))).دیشب اومدم خوابگاه. لحظه ی خداحافظی از مامانم برای جلوگیری از احساساتی شدن پوکر نگاهش کردم و گفتم: خب دیگه برو تا احساساتیم نکردی خدافظ. بعد هم گرفتم خوابیدم که بهش فکر نکنم:))).اما فقط هم غم، غصه و دلتنگی نیست!یکم که میگذره به خودمون میایم و میفهمیم حالا درسته دوریم ولی غصه نداره که به جاش شبا تو خوابگاه معمولا با دوستا دور هم جمع میشیم و فیلم ترسناک می بینیم.:))اگه بگم گاهی ورق بازی می کنیم جملم سانسور میشه؟ :))))دیگه جونم بگه براتون که گاهی چند ساعت میشینیم غر غر و غیبت بدون اینکه بفهمیم چی شد که زمان گذشت.از خوبی های دیگه زندگی تو خوابگاه اینه که میتونی شب با خیال راحت بری تو محوطه و فضای سبز خوابگاه راه بری و ورزش کنی تا یه خواب عالی و با کیفیت هم داشته باشی. بعضیا از همون اول با محیط خوابگاه راحتن و کنار میان یادمه شبای اول ترم یک در حالی که گوشه تختم کز میکردم و آهنگ غمگین گوش میدادم هم اتاقیام بالای تختم آهنگ شاد میزاشتن می رقصیدن :))))البته اینکه همشهری بودن و از قبل با هم دوست هم بی تاثیر نبود ولی خب برا من که تک و تنها اومده بودم شهر غریبی که هیچ آشنایی هم نداشتم یکم سخت بود، اما همیشه اینطور نمیمونه.راستی اگه حواست نباشه میبینی یک ترم گذشته، تو فقط تفریح کردی و هیچی درس نخوندی. پس از درس هم غافل نشید[اینجانب خودش چند ترم در خواب غفلت بوده].آشپزی تو خوابگاه خب می رسیم به بحث نه چندان شیرین آشپزی در خوابگاه!خدایی نکرده فکر نکنید چون تنبلم میگم شیرین نیست ها نه:)))راه دوره، وسایل زیاده، گازا خرابن. کلا سخته دیگه یه غذا و این همه دردسر مخصوصا اگه تک و تنها بخوای درست کنی.البته اگه با دوستات درست کنی خیلی فانه ولی خب باید پی این جمله رو هم به خودت بمالی که &quot;آشپز که دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک&quot;تو خوابگاه ممکنه هر چیزی ببینی مثلا دوستی دارم که پیاز خورد کردن هم بلد نبود یا یکی حتی بلد نبود نیمرو بزنه و خب این خیلی ترسناکه :)))))خاطرات زیادی از خوابگاه هست که اگه دوست داشته باشین تو پست های بعدی براتون میگم.:)فواید زندگی تو خوابگاه چیه؟زندگی تو خوابگاه باعث میشه  خیلی مستقل بشی. اگه تا دیروز همه کارات رو بقیه میکردن و عادت داشتی هی خودت رو لوس کنی ایجا دیگه از این خبرا نیست متاسفم:)))).فقط خودتی و خودت. ممکنه رفیقای خوب زیادی پیدا کنی ولی افراد و دام های خطرناک زیادی هم ممکنه سر راهت قرار بگیرن که اگه حواست نباشه فاتحه ات خوندس.اون اوایل که اومده بودم خوابگاه به این فکر میکردم که قراره کلی آدم مختلف با طرز فکر و رفتارای متفاوت ببینم و این برام خوبه چون باعث میشه بفهمم همه چی به آسونی زندگی تو خونه و نهایت مدرسه نیست. باید یاد بگیری با افراد زیادی سازگاری پیدا کنی تا بتونی روزگار بگذرونی.مثلا ترم اول من خیلی جبهه گرفته بودم و این باعث میشد خودم بیشتر اذیت بشم. اینکه چطوری با این حقایق و اتفاقات برخورد کنی به خودت بستگی داره ولی هر چی آسون تر بگیری راحت تری.شروع سال تحصیلی جدید را تسلیت یا تبریک میگم :))</description>
                <category>&quot;شقایق ام کا&quot;</category>
                <author>&quot;شقایق ام کا&quot;</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 11:36:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خون شدن :))</title>
                <link>https://virgool.io/@mkshaqa/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-dgvoit07becl</link>
                <description>خب سلام من شقایقم و تازه وارد جمع ویرگولی ها شدم. :))تو این چند روز از خوندن مطالبی که دوستان گذاشته بودن لذت می بردم و فکر کردم خودم هم شروع به نوشتن کنم.خیلی از ما ها دوست داریم کتاب بخونیم ولی بعضی اوقات حس و انگیزه لازم رو نداریم. یا اصلا اهل کتاب خوندن نبودیم و تصمیم گرفتیم تازه شروع کنیم. اگه شما هم جزو این دسته از افراد هستین ادامه مطلب میتونه شما رو خوره کتاب کنه. امیدوارم :)وقتی بچه تر بودم عاشق رمان بودم و هر کتابخونه ای میرفتم کتاب های رمان رو قرض میگرفتم و با لذت شروع به خوندنشون میکردم. گاهی انقدر غرق کتاب میشیم که گذر زمان رو حس نمی کنیم و این خوبه به نظرم.گذشت و درگیر درس، کار و... شدن از خوندن کتاب دورم کرد جوری که من که خودم خوره ی کتاب بودم به دوستای کتاب خونم میگفتم یه راهی بهم نشون بدن بلکه دوباره اون حس و انگیزه برگرده تا بتونم کتاب های جدید رو شروع کنم.خب کسی نتونست کمکم کنه جز خودم! چی شد که تونستم برگردم تو این خط؟من عاشق گشت و گذار تو انقلابم. یه جورایی پاتوقم شده انقلاب و ولیعصر. یه روز در حین راه رفتن کتاب هایی که دست فروش ها رو زمین گذاشته بودن رو نگاه میکردم و کتاب&quot;صورتت را بشور دختر جان&quot; نظرم رو جلب کرد و خریدمش. اگه شما این کتاب رو خونده باشین متوجه میشن سبک زندگی نامه و روانشناسی رو با هم داره و کتاب جالبیه که احتمالا بعدا بیشتر دربارش براتون بگم.چند ماه پیش چند تا رمان خریده بودم و اصلا نتونستم بخونمشون هربار شروع میکردم، بعد از چند صفحه خسته میشدم یا  رو صفحه قفل میشدم. هر چی یه پاراگراف رو  میخوندم اصلا نمیفهمیدم و تمرکز نداشتم.اما وقتی این کتاب رو شروع کردم یه انگیزه خوبی بهم داد که تونستم تو چند روز تمومش کنم. چرا خب؟ این کتاب جادوییه؟نه اصلا بحث کتابش نبود. من متوجه شدم الان علاقه بیشتری به کتاب های روانشناسی و زندگی نامه دارم تا رمان، و خوندنشون من رو مثل قدیم سر ذوق میاره. پیشنهادم اینه اگه مثل من هر بار استارت میزنید و وسطش متوقف میشید سبک های دیگه ای از کتاب ها رو مطالعه کنید شاید براتون جذاب تر باشه. همه که قرار نیست رمان بخونن آخه:) مهم نیس با چه کتابی فقط یه سبک متفاوت رو امتحان کنید و شروع کنید. هیچی به اندازه خوندن کتاب نمیتونه به آدم کمک کنه و آرامش بده حداقل برای من که این طوری بوده :)من اصلا کتاب خون نیستم چیکار کنم؟اگه شما تازه میخواین شروع کنین پیشنهادم بهتون اینه که از کتاب هایی با حجم کم شروع کنید اینجوری وقتی خوندینش مغزتون ناخودآگاه میگه:عه یه کتاب رو تموم کردم پس میتونم کتاب های دیگه ای رو هم شروع کنم و به اتمام برسونم و یهو می بینین دفعه بعد شما جزو افرادی بودین که تو ویرگول کتاب معرفی میکنن.خیلی دوست دارم اگه کتابی هست که فکرتون رو عوض کرده و تکونتون داده رو مطالعه کردین اینجا کامنت کنید تا همه فیض ببریم.بابت کم و کاستی مطلب شرمنده امیدوارم مفید بوده باشه.</description>
                <category>&quot;شقایق ام کا&quot;</category>
                <author>&quot;شقایق ام کا&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 22:03:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>