<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایمان کیائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mm.zendegi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 23:43:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/432832/avatar/41BsBY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایمان کیائی</title>
            <link>https://virgool.io/@mm.zendegi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عقیده چگونه شکل می‌گیرد؟ آیا هر عقیده‌ای قابل احترام است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mm.zendegi/%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zmcrij1w3abp</link>
                <description>سه مرحله رو میشه برای شکل‌گیری یک عقیده در نظر گرفت. اول تجربه زیسته، دوم تحقیق و شناخت، سوم قضاوت عقلانی.عقاید ما در خلاً شکل نمی‌گیرن؛ اتفاقات و مسائلی که در طول زندگی باهاشون مواجه می‌شیم، همون تجارب زیسته ما هستن که باعث به وجود آمدن خیلی از عقاید ما میشن. این تجارب زیسته، آدم رو به سمت مطالعه و تحقیق بیشتر سوق میده؛ مطالعه‌ای که از اشتیاق آدم برای بیشتر دونستن درباره اون پدیده نشات می‌گیره. بعد از مطالعه و تحقیق، و در پی اون شناخت، در مرحله آخر آدم به عقل خودش استناد می‌کنه و سپس در مورد پدیده قضاوت می‌کنه. همین قضاوت‌ها هستن که  عقاید ما رو شکل میدن.حالا از دلِ این فرآیند، سه دسته آدم بیرون میاد: دسته اول آدم هایی هستن که اون سه مرحله (تجربه زیسته، تحقیق و شناخت، قضاوت عقلانی) رو تمام و کمال بهشون بها میدن و ازشون نهایت بهره رو جهت شکل دادن به عقایدشون میبرن. این دسته با کمک این سه مرحله به عقیده خودشون شکل میدن. خُب واضحه این دسته از آدما در جامعه، اقلیت رو تشکیل میدن.دسته دوم کسانی هستن که از مرحله اول عبور می‌کنن (البته این مرحله اجتناب ناپذیر محسوب میشه و همه آدما باهاش، چه بخوان چه نخوان، درگیر هستن)، اما از مرحله دوم سَر می‌پرن و وارد مرحله سوم میشن! یعنی مرحله اول (تجارب زیسته) به جای اینکه اشتیاق تحقیق و شناخت به وجود بیاره، بیشتر میل به قضاوت رو در اونها تشدید می‌کنه؛ قضاوتی که دیگه عقلانی محسوب نمیشه، چون بر پایه تحقیق و شناخت کافی نیست. عقل همچین آدمی کاملاً زیر سوال قرار داره؛ یعنی هیچ چیز جدی‌ای به نام عقیده در این آدم شکل نمی‌گیره. دسته سوم رو هم آدمایی شکل میدن که مرحله اول باعث شکل‌گیری مرحله دوم، یعنی تحقیق و شناخت در اون‌ها شده، اما اصلاً سراغ آخرین مرحله، یعنی قضاوت عقلانی نرفتن. این جور آدم‌ها معمولاً تکرارکننده عقاید کسانی هستن که برای تحقیق در مورد همون تجربه‌های زیسته به سراغ‌شون رفته بودن. به عنوان مثال، هر حرفی که فلان فیلسوف یا فلان نظریه پرداز معروف زده رو، به خاطر ثقل و سنگینی اسم شون، قبول و متعاقباً تایید و تکرار کنم و اون حرف یا نظریه رو از فیلتر عقل خودم عبور ندم. اینجاست که این آدم میشه مَثَلِ «کسانی که کتاب هایی بر دوش دارند». یعنی در حقیقت اینجا عقیده دیگران به عقیده ما شکل نمیده، بلکه همون رو منعکس می‌کنه. و یا ممکنه بعدش از تحقیق‌های انجام‌داده، تفسیر به رای بکنم. همچین آدم‌هایی، چه حاملان کتاب و چه مفسران به رای، به هیچ وجه نمی‌تونن صاحب یک عقیده باشن. با این اوصاف، برای عقاید دسته دوم و سوم نمیشه احترامی قائل شد. (البته اسم «عقیده» رو با تسامح باید بر روی حرف‌های این دو دسته گذاشت، چون همون‌طور که اشاره شد، اصلاً چیزی به نام «عقیده» در اون‌ها شکل نمی‌گیره.)</description>
                <category>ایمان کیائی</category>
                <author>ایمان کیائی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 11:29:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلند بگو غلط کردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm.zendegi/post1-zzfnm3gjdb6s</link>
                <description>وقایع‌نگاریِ کارگاه «شفای زخم» | قسمت اولروز اول:در ابتدای ورود به کارگاه، باید تعهدی را امضا کنیم و مُهر بزنیم که طبق آن، نه حق ضبط صدا و تصویر داریم، و نه اجازه‌ی اعتراض به نحوه‌ی برگزاری و کیفیت کارگاه بعد از پایان آن. کم‌کم سالن پُر می‌شود و همه منتظر شروع برنامه هستند. ترتیب شماره‌ی صندلی‌های شرکت‌کنندگان در کارگاه طوری است که اعضای یک خانواده یا دو دوست در کنار هم قرار نگیرند. قبل از آمدنِ استاد، تعدادی از افرادی که تحت‌تاثیر او قرار گرفتند، به روی سِن می‌آیند تا از زخم‌ها و تجربه‌ی شفای‌شان بگویند. این‌ها همان‌هایی هستند که در کارگاه‌های قبلی شفا گرفتند و حالا تحت عنوان «خدمت‌گزار» به مسئولین برگزاری کمک می‌کنند. خانومی می‌گوید روابط جنسی زیادی را تجربه کرده و بسیار باج می‌داده تا در روابط باقی بماند، اما از وقتی به این کارگاه آمده؛ دیگر خودش را ارزان نمی‌فروشد. سیما، یک معناگرا، ادعا می‌کند پکیجی از زخم‌ها را داشته! او همان دختر خوب و مذهبی و نمازخونی بوده که خدا و همه‌ی والدین می‌خواهند؛ اما بعد از این‌که زندگی‌اش با همسرش به طلاق ختم شد، از خدا شکایت می‌کند که چرا او را که هیچ گناهی در زندگی مرتکب نشده، این‌چنین مجازات کرده. سیما می‌گوید بعد از 5 سال رفتن به انواع کلاس‌ها و مشاوره‌ها، با «شفای زخم» آشنا شد و توانست با خودش و خدا به صلح برسد.شفایافتگان یکی پس از دیگری بالا می‌روند و از تجربه‌شان می‌گویند. همه‌ی آنها بر دو موضوع که در کارگاه یاد گرفته‌اند تاکید دارند؛ یک اینکه دیگر آدم‌های اطراف‌شان را قضاوت نمی‌کنند، و دیگر اینکه برخلاف اراده‌ی روح‌شان عمل نمی‌کنند. آن‌ها «شفای زخم» را جلسات پاک‌سازی می‌دانند که در آن به دل زخم‌های‌شان می‌روند و آن را با کمک استاد، شفا می‌دهند.حالا نوبت استاد است. «فراز قورچیان» به روی صحنه می‌آید. جمعیت بلند می‌شود، نزدیک به یک دقیقه بی‌وقفه کف و سوت و هورا می‌کشد و فراز هم برای‌شان دست می‌زند. ناگهان صدای مردی از انتهای جمعیت بلند می‌شود: «دلم برات تنگ شده بود فراز!» این را می‌گوید و گریه می‌کند. فراز می‌گوید: «آره؛ منم گاهی‌اوقات دلم واسه خودم تنگ میشه.» همین دو جمله موجب می‌شود عده‌ای داغ دل‌شان تازه شود. خانومی از وسط جمعیت فریاد می‌زند: «من خودم رو دوست ندارم!» زن دیگری که در ردیف جلو نشسته، به فراز می‌گوید: «رفیق سی‌ساله‌ام به من تهمت دزدی زده ...» و می‌زند زیر گریه. فراز می‌گوید: «چه دوستِ خوبی!» پسر جوانی که پُشت سر من نشسته، از زمانی که فراز آمده، مُدام در حال گریه‌کردن است.فراز شروع به صحبت‌کردن می‌کند. درون‌مایه‌ی اصلی صحبت‌های او، «قضاوت‌نکردن»، «اختیارداشتن»، «سلامت معنوی»، «بُریدن از تعلقات و وابستگی‌ها»، و «رسیدن به خدا» است. و میان همه‌ی این‌ها، «خدا» پُرتکرارترین کلمه‌ در میان کلمات اوست. از شهرت می‌گوید و اینکه «اگه مشهورِ عالم باشی اما خدا را در زندگی نداشته باشی، هیچ فایده‌ای نداره». او شهرت خود را مدیون باخدا بودن می‌داند و ادعا می‌کند که «یک پیاله شهرت من، به شهرت همه‌ی مشاهیر می‌اَرزه». در ادامه از زخم‌های زندگی می‌گوید و تاکید می‌کند که «چه خوب که زخم دارید» چون باعث شده با او و کارگاه «شفای زخم» آشنا شوند. همین کافی‌ست تا «بادا بادا مبارک بادا» بخواند و جمعیت هم با او همراهی کند!فراز از چند نفر می‌خواهد بلند شوند و از تجربیات شرکت در «شفای زخم» بگویند. آقایی بلند می‌شود و می‌گوید: «آقای قورچیان! شما با تکنیک‌تون در عرض 48 ساعت، من را با خودِ واقعی‌ام آشنا کردین.» دیگری ادعا می‌کند که خدا را در این کلاس‌ها پیدا کرده است؛ خدایی که اُفول نمی‌کند. فراز با این تمجیدها، بیشتر سَرِ کیف می‌آید و می‌گوید: «کسی که میاد کنارِ من، قدرت رو یاد می‌گیره. من به ضعف‌های آدم‌ها بها نمیدم.» دیگر نیاز به شاگردان نیست؛ استاد خودش دست‌به‌کار می‌شود و در یک نُطق ده‌دقیقه‌ای، به ستایش خود مشغول می‌شود. از مناسبت امروز که عید غدیر است استفاده می‌کند و به مشابه‌سازی فلسفه‌ی غدیر با رویکرد خودش می‌پردازد. او از «اختیارِ انسان» صحبت می‌کند و می‌گوید: «در غدیر، اجبار نیست. پیامبر (ص) مگه بعد از من علی (ع) است. می‌خواید با او باشید، می‌خواید هم نباشید. منم میگم می‌خواید با ما باشید، نمی‌خواید هم ما رو ترک کنید.» فراز از کسانی که او و کلاس‌هایش را در نیمه‌ی راه ترک کرده‌اند و او را متهم به «مزخرف‌گویی» کرده‌اند حرف می‌زند و می‌گوید که «همه‌شان بعد از چند سال میان پیش من و میگن غلط کردیم!» او تاکید می‌کند که «من نجات‌دهنده نیستم، خداست که نجات میده.»استاد در بخش آخر صحبت‌هایش، کمی از زندگی شخصی‌اش برای شاگردان تعریف می‌کند. اعتیاد، بی‌خدایی، بی‌بندوباری، روابط جنسی متعدد، شراب‌خواری، خودارضایی، گوشت‌خواری، بی‌احترامی به والدین و ... را تجربه کرده، اما از یک‌جایی به‌بعد تصمیم گرفته همه را کنار بگذارد.  می‌گوید برای رسیدن به این درجه از «تحول معنوی»، باید «فقط مِهر خدا را در دل داشته باشی» و «عزیزانت را قربانی کنی». او راز «شفا» را «عدم وابستگی» می‌داند و تاکید می‌کند که «اگر ذره‌ای مِهرِ پدر و مادر و همسر و فرزند در دلت باشه، شفا نمی‌گیری.» می‌گوید خودش سال‌هاست که رابطه‌ی عاطفی ندارد و از این بابت خوشحال است.بعد از این صحبت‌ها، فراز ادعا می‌کند که می‌خواهد ما در این کارگاه، ببرد به ناخودآگاه‌مان و هدایت‌مان کند به سمت زخمی که از آن فراری هستیم. مرحله‌ی اول کارگاه، «خروج از انکار» است. فراز می‌خواهد کاری کند که ذهن‌مان را شخم بزنیم تا «گند و کثافت بریزد بیرون». به گفته‌ی او، وسط این شخم‌زنی ممکن است بعضی‌ها حتی بیماری‌های جسمی‌شان هم شفا پیدا کند! او از خانوم‌هایی که بیماری اندام تناسلی یا مشکلات رَحِم دارند مثال می‌زند و می‌گوید احتمال دارد بیماری‌شان «یک‌دفعه از بین برود»، چون با تاریکی‌های ذهن‌شان مواجه شده‌اند و حالا ذهن می‌تواند از پَسِ جسم بر بیاید.سالن تاریک و باز هم صدای فریادها بلند می‌شود. یکی می‌گوید «دیگه خسته شدم»، یکی داد می‌زند «از بابام متنفرم!»، دیگری می‌گوید «نمی‌خوام به دنیا وابسته باشم» و کم‌کم جمع زیادی از سالن شروع می‌کنند به گریه‌کردن با صدای بلند. فراز می‌گوید: «کی میخواد ببرمش به اعماقِ درون؟» همه‌ی سالن از جا بلند می‌شوند و فریاد می‌زنند: «من». فراز می‌پرسد: «هنوز هم میخواید رنج‌هاتون رو حمل کنید؟ به کسی که چیزی حمل می‌کنه چی میگن؟» جمعیت می‌گوید: «حمال!» فراز ناگهان عربده می‌زند: «تا کِی میخوای حمال باشی؟!» همه شروع می‌کنند به ضجه‌زدن و فریادکشیدن. پسر جوانی که پُشت سر من نشسته، عاجزانه و با صدای بلند التماس می‌کند: «استاد بلند شو! استاد بلند شو!» دیگری از وسط جمعیت می‌گوید: «استاد چرا شروع نمی‌کنی؟ شروع کُن!» اما استاد شروع نمی‌کند. می‌گوید: «التماس‌هاتون کمه! به اندازه کافی پاره نشدین!» کسی داد می‌زند: «من می‌خوام پاره شم!»دختر جوانی از خدمت‌گزاران پیش من می‌آید و اصرار می‌کند من هم مانند بقیه، از جایم بلند شوم. می‌گویم که نشسته راحت‌ترم. اما او اصرار می‌کند که برای شفای دیگران هم شده، من باید بلند شوم. متقاعد نمی‌شوم و دختر جوان از من دور می‌شود. عربده‌های فراز ادامه دارد: «مگه کری؟ مگه لالی؟ چرا داد نمی‌زنی؟!» فریاد‌ها و التماس‌ها که بیشتر می‌شود، استاد شروع می‌کند. یک سوال می‌پرسد، و از جمعیت می‌خواهد آن را یادداشت کنند و جواب دهند. سوال این است: «رابطه‌ی من در کودکی با پدر و مادرم چگونه بود؟» همه مشغول نوشتن هستند و فراز در حالی که می‌خواهد همه ضجه بزنند و به این سوال فکر کنند، جواب را به جمعیت القا می‌کند: «بنویس که در کودکی، پدر و مادر مستبد و دیکتاتوری داشتی. بنویس که کجاها قضاوتت کردن، کجاها محدودت کردن، کجاها لِهِت کردن ...» در پس‌زمینه، آهنگ «گریه می‌آید مرا» از همایون شجریان هم در حال پخش‌شدن است. میان صدای همایون و فریادهای فراز، مردم با گریه و مویه مشغول کندوکاوِ دوران کودکی‌شان و پاسخ به سوال هستند. فراز دست‌بردار نیست: «نگو پدر و مادرم مُردن و دست‌شون از دنیا کوتاه شده! نگو ولش کُن، بخشیدمش! همه رو بنویس!» استاد که چشمش به معدود کسانی که نمی‌نویسند می‌اُفتد، فریادهایش بلندتر می‌شود: «چرا انجامش نمیدی؟ مگه نگفتی زخم دارم؟ چرا فریاد نداری؟ چرا نمی‌نویسی در کودکی چه سواستفاده‌هایی ازت کردن؟ چرا غرورت رو نمیزاری کنار؟ از بغل‌دستیِ خودت خجالت نکش! فریاد بزن بدبخت!» حالا آهنگ «آهای خبردار»ِ همایون شجریان پخش می‌شود و ضجه‌ها چندبرابر می‌شود. خانومی که دو ردیف جلوتر از من نشسته، از حال می‌رود! دو نفر از خدمت‌گزاران پیش او می‌روند، چندبار به صورتش می‌زنند تا سَرِ حال بیاید. حال که می‌آید، از او می‌خواهند جیغ بزند. او هم با تمامِ توانش جیغ می‌زند! ناگهان از گوشه‌گوشه‌ی سالن، صدای جیغ بلند می‌شود. وسط این هیاهو، بقیه‌ی خدمت‌گزاران سخت مشغولِ پخش‌کردن دستمال‌کاغذی میان جمعیت هستند!جیغ‌ها استاد را بیشتر تحریک می‌کند: «کجاست زخمت؟ دستت رو بزار روش، فشار بده! باید خون راه بیفته!» صدای عربده‌هایش سالن را به لرزه می‌اَندازد: «اینجا قیامته! اینجا آخرته!» حالا نوبت آهنگ «حالا که می‌روی» از محمد معتمدی است. طبیعتاً فریادها بیشتر می‌شود. ناگهان خانومی با گریه و صدای بلند اعتراف می‌کند: «خودم کُشتمش! خودم کُشتم!» بیش از نیم‌ساعت گذشته و همچنان این جو ادامه دارد. فراز می‌گوید: «آیا تجربه‌ی تجاوز داشتی؟ چگونه به شما تجاوز شده؟ بعد تجاوز، قضاوت شدی؟ همه رو بنویس و فریاد بزن. بدبخت اونیه که فریاد نمی‌زنه». حالا از همه می‌خواهد که بگویند: «من همگی درد شوم تا به درمان برسم». جمعیت با او همراهی می‌کند و معدود کسانی که نمی‌خوانند، از طرف استاد متهم به «بی‌وجودی» و «بُزدلی» می‌شوند. حالا نوبت آهنگِ «روزگار غریبی‌ست نازنین ...» از علی‌رضا قربانی می‌شود. به قسمت دوم و سوزناک آهنگ که نزدیک می‌شویم، فراز با حرکت دست به اتاق فرمان اشاره می‌کند که صدا را بالا ببرند. قربانی می‌خواند: «نمانده در دلم دگر توانِ دوری | چه سود از این سکوت و آه از این صبوری» و مردم به مویه می‌اُفتند.القائاتِ فراز ادامه دارد: «شما همه یتیم و بی‌کس هستید. چندتا یتیم داریم اینجا؟» همه دست بلند می‌کنند. آهنگِ «دلم گریه می‌خواد» از حجت اشرف‌زاده که پخش می‌شود، پسر جوانی نزدیک فراز می‌شود، سر روی زانوی او می‌گذارد، و شروع به گریه می‌کند. فراز دلداری‌اش می‌دهد و نوازشش می‌کند. آقایی از خدمت‌گزاران به من نزدیک می‌شود و می‌پُرسد: «خوبی عشقم؟ حالت خوبه عزیزم؟» می‌گویم: «نگران من نباش، خوبم!» و می‌رود. کسی از میان جمعیت با صدای بلند می‌گوید: «غلط کردم» و فراز عربده می‌زند: «چندنفر غلط کردن؟» همه داد می‌زنند: «من» و فراز می‌گوید: «بلند بگو غلط کردم!» جمعیت که به غلط‌کردن اُفتاده‌اند، فراز بیشتر تحریک می‌کند: «با مرگ عزیزانت کنار اومدی یا نه؟ با مرگ فرزندت، با مرگ پدر و مادرت، کنار اومدی؟» ناگهان زن میانسالی بلند می‌شود و در حالی که به سر و صورت خود می‌زند، با سرعت از سالن بیرون می‌رود. از خدمت‌گزاران هم کسی به دنبالش می‌رود.فراز کمی آرام‌تر می‌شود. می‌رود بالای سِن و روی صندلی‌اش می‌نشیند. از همه می‌خواهد دستان‌شان را بالا بگیرند و فرض کنند روی انگشت اشاره‌شان یک بادکنک قرار دارد: «فکر کُن عزیزت، اون بادکنکه‌ست! حالا نخ بادکنک رو بِبُر.» همه با حرکت دست، نخِ فرضی را می‌بُرند. فراز ادامه می‌دهد: «بلند بگو خداحافظ ای آرام جانم، خداحافظ ای مونس روانم! بهش بگو سفر به سلامت!» جمعیت همراهی می‌کند. حالا که همه با بُریدنِ نخِ وابستگی، عزیزان‌شان را فرستادند سفر و مِهرِ آنها را از دل بریده‌اند، نوبت به پخش آهنگ «آرامِ جانم می‌رود» از حمید هیراد و بعد، «چرا رفتی» از همایون شجریان است. فراز از همه می‌خواهد داد بزنند و بگویند «خدایا نجاتم بده». آهنگ دیگری از علی‌رضا قربانی با نامِ «توبه» پخش می‌شود و به بیتِ «جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه | بی یاد تو هر جا که نشستم توبه» که می‌رسد، فراز از همه می‌خواهد بلند شوند و هم‌خوانی کنند. جمعیت بلند می‌شود، دست‌ها را به آسمان می‌برند، می‌خوانند، و طلب توبه می‌کنند. هم‌زمان، استاد کسانی را که همراهی نمی‌کنند، «بی‌غیرت» می‌خواند.حالا فراز به مردم ده‌دقیقه زمان می‌دهد تا «منِ عوضی»ِ خودشان را لو بدهند. جمعیت مشغول نوشتنِ گناهان‌شان می‌شوند و هم‌زمان، صدای اذانِ مرحوم «موذن‌زاده اردبیلی» هم در حال پخش است. استاد خودش را «راهبر» می‌خواند. میان اعترافات، راهبر می‌گوید: «بنویسید کجا راهبرتون رو قضاوت کردین! بنویسید کجا به راهبرتون خیانت کردین!» ادامه می‌دهد: «کجاها با لذت یه آدمی رو به دنیا آوردید؟ چقدر خودارضایی کردید؟ چقدر شهوت‌رانی کردید؟» ده‌دقیقه که تمام می‌شود، فراز این‌گونه تحریک می‌کند: «حالا که منِ عوضیِ هرکسی روی کاغذ اومد؛ اگه کسی جرات داره، اون را فریاد بزنه.» پسرِ جوانِ پُشت سرِ من، داد می‌زند «من شهوت‌رانم»، دختری می‌گوید «من همه رو قضاوت می‌کنم»، زنی عربده می‌کشد «من به خودم تجاوز کردم» و دختر دیگری می‌گوید «من یه آشغالم»! فراز همچنان اصرار دارد کسی که با صدای بلند اعتراف نمی‌کند، بدبخت است: «هرکی نمیگه بدبخته! مگه از خودت عصبانی نیستی؟ چرا داد نمی‌زنی بگی؟ اون غرورِ گوهت رو بزن زمین! اون نقاب گوه رو از صورتت بردار!» صدای اعتراف‌ها، بیشتر و بلندتر می‌شود.حالا نوبتِ ققنوس‌شدن است. راهبر، شاگردانش را به ققنوس‌هایی تشبیه می‌کند که از خاکسترشان برخاسته‌اند. آهنگ «درون آینه» از همایون شجریان پخش می‌شود و دو دختر بر روی سِن، به رقصِ سماع مشغول می‌شوند. سپس نوبت جشن است. بعد از پایان رقص و آهنگ، همه دست می‌زنند و فراز می‌گوید: «مبارک‌تون باشه! حالا بینا شدین!» ناگهان عربده می‌کشد: «چرا کِل نمی‌کشی؟!» جمعیت کِل می‌کشد و کف می‌زند. فراز کسانی که کف نمی‌زنند را «بی‌غیرت» می‌خواند.این مرحله که تمام می‌شود، مرحله‌ی بعدی باید با ترس‌های‌مان مواجه شویم. راهبر 30 دقیقه زمان می‌دهد تا ترس‌ها را بنویسیم. او «ترس از پیری»، «ترس از مرگ»، «ترس از کرونا»، «ترس از مرگ عزیزان» و ... را القا می‌کند. در این میان، مردی که در بدو ورود فراز برای او اظهار دلتنگی کرده بود، با گریه و ضجه به روی سِن می‌رود، به پای فراز می‌اُفتد و با التماس می‌خواهد که با او آشتی کند. فراز، بدون اینکه جلوی او را بگیرد، دو بار می‌گوید: «فقط جلو خدا زانو بزن». اما مرد گوش نمی‌کند. همچنان زانو زده و مشغول التماس است. فراز هم از جایش بلند نمی‌شود و به حرف‌هایش با مردم ادامه می‌دهد: «حالا بنویسید بدترین و بهترین خصوصیت اخلاقی‌تون چیه.» او ادعا می‌کند با پاسخ به این سوال‌ها، هرکسی می‌تواند به ناخودآگاه خود و تاریک‌ترین قسمت‌های وجودش دسترسی پیدا کند. سپس می‌گوید: «به خاطر چه چیزی حاضر نیستید خودتون رو ببخشین؟ بنویسیدش.» آن مرد که به پای فراز اُفتاده بود و حالا به سر جای خود برگشته است، ضجه می‌زند: «فراز بسه! اینقدر نگو!» فراز بدتر می‌کند: « چه بی‌شرفی‌ای کردید که حاضر نیستید خودتون رو ببخشید؟» مرد خودش را می‌زند و به خود فحش می‌دهد. بعد از مدتی از رمق می‌اُفتد و در حالی که چشمانش را بسته، بر روی صندلی‌اش لَم داده است. فراز کمی به او نزدیک می‌شود، به او نگاه می‌کند، پوزخندی تحویل می‌دهد، و با اشاره به او، به یکی از خدمت‌گزارانش می‌گوید: «نگاش کُن!»راهبر چند سوال دیگر مطرح می‌کند و اصرار دارد همه به آنها جواب دهند: «چه کسانی رو نمی‌بخشید؟ کی‌ها لیاقت بخشش شما رو ندارن؟ آیا از حکومت و نظام رنجشی به دل دارید؟ برگردید دوران کودکی، برگردید به مساجد و مدرسه‌ها و ... چه کسانی نباید بخشیده بشن؟» او تاکید می‌کند که فعلاً هیچ‌کس، کسی را نبخشد؛ فقط آنها را روی کاغذ بیاورد. این مرحله هم که تمام می‌شود، استاد ادعا می‌کند حالا همه شفا گرفته‌اند. می‌خواهد چشم‌های‌مان را ببندیم و خودمان را ته یک چاه فرض کنیم: «تصور کنید ته چاه هستین، دارید طناب رو می‌کشید، و آرام‌آرام از چاه میاید بیرون. کم‌کم نور رو می‌بینید.» ناگهان چراغ‌های سالن روشن می‌شود و نور برمی‌گردد.</description>
                <category>ایمان کیائی</category>
                <author>ایمان کیائی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 16:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به من امضا بده!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm.zendegi/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87-r9yy9ldhb3hw</link>
                <description>وقایع‌نگاریِ کارگاه «شفای زخم» | قسمت دومروز دوم:برنامه هنوز شروع نشده و منتظر ورود استاد هستیم. از فرصت استفاده می‌کنم و با پسر جوانی که پُشتِ سرِ من نشسته و دیروز بسیار گریه و زاری می‌کرد، مشغول صحبت می‌شوم. می‌گوید یزدی است و برای سومین بار در چهارماهِ اخیر است که از یزد به تهران می‌آید و در کارگاه «شفای زخم» شرکت می‌کند. برایش سوال پیش می‌آید که چرا من دیروز با جمع همراهی نمی‌کردم. منتظر جواب من نمی‌شود و خودش آن را طبیعی می‌داند: «منم جلسه‌ی اول مثل شما بودم، ولی کم‌کم برام عادی شد و قاطیِ جمع شدم.» با لهجه‌ی شیرین یزدی‌اش از من می‌خواهد خدا را شکر کنم که ساکن تهرانم و هر وقت بخواهم می‌توانم به استاد دسترسی داشته باشم.صدای یک موسیقی بلند می‌شود و هم‌زمان، فراز به روی سِن می‌آید. همه بلند می‌شوند و به اتفاق فراز، با آهنگی که در حالِ پخش است هم‌خوانی می‌کنند. سپس فراز شروع به سخنرانی می‌کند. از 8:30 صبح صحبت‌هایش آغاز می‌شود و تا 4 ساعت ادامه دارد! از هر دَری حرف می‌زند. درون‌مایه‌ی صحبت‌های امروزش بسیار مذهبی است؛ از مکه و کربلا و عاشورا تا احترام به والدین و قرآن و انقلاب 57. از کارگاه‌هایش می‌گوید و ادعا می‌کند اگر کرونا نبود، ده تا بیست‌هزار نفر در «شفای زخم» شرکت می‌کردند؛ نه دویست‌نفر! «شفای زخم» را آغاز یک «سفر قهرمانانه» برای شرکت‌کنندگان می‌داند؛ سفری که به اعتقاد او، بعضی‌ها خوب شروع می‌کنند، اما در ادامه‌ی راه، آرمان‌های‌شان را از یاد می‌برند. برای این که این موضوع را جا بیندازد، از مثال انقلاب 57 استفاده می‌کند: «مردم ما انقلاب کردن، اما پای انقلاب‌شون نموندن.» او معتقد است آدم‌ها معمولاً «ایمانی» تصمیم می‌گیرند؛ اما «زلیخایی» حرکت می‌کنند، نه «یوسفی».فراز که دیروز خودش را «راهبر» می‌خواند، امروز می‌گوید «من مترجم ناخودآگاهم». ادعا می‌کند با فرستادن آدم‌ها به اعماق ناخودآگاه‌شان، بودند کسانی که در این کارگاه، بینایی یا شنوایی‌شان برگشته است. حتی فلجی توانسته راه برود! او از مرد جوانی می‌خواهد بلند شود و از تجربه‌اش بگوید. مرد جوان که از ساری آمده، از کم‌شدن وابستگی به خانواده می‌گوید: «دیگه پدر و مادر و زن و بچه برام مهم نیست! فقط خدا برام مهمه. مثلاً الان اگه بهم زنگ بزنن و بگن بابات مُرد، میگم خُب مُرد دیگه، چی‌کار کنم؟ حالا بزار کارگاه تموم بشه، بعدش پا میشم میرم!» هیچ‌چیز را فیلتر نمی‌کند و به سراغ خصوصی‌ترین لحظاتی که با همسرش سپری می‌کند، می‌رود: «توی یک‌ماهِ اخیر، فقط یک بار با زنم سکس داشتم و همون رو هم دوست نداشتم!»فراز که ادامه می‌دهد، از رابطه‌ی جنسی می‌گوید. او رابطه‌ی جنسی را اگر فقط برای تولید مثل باشد صحیح می‌داند. از نظر او، رابطه‌ی جنسی‌ای که به قصد لذت انجام شود اشتباه است. به همین خاطر است که خودش سال‌هاست درگیر هیچ رابطه عاطفی و جنسی نشده و پیروانش هم، چه مجرد چه متاهل، همین کار را می‌کنند. فراز معتقد است رابطه‌ی جنسیِ به قصد لذت و ارضای غریزه بین زن و شوهر، هیچ فرقی با فاحشه‌گی ندارد. او فاحشه‌گی را «خُرده‌فروشی» و ازدواج را «عُمده‌فروشی» می‌داند و تاکید می‌کند رابطه‌ی جنسی‌ای که برای ارضای نیاز جنسی برقرار شود و در آن عشقِ خالص نباشد، همان فاحشه‌گی است. او علت این فاحشه‌گی را سخت‌گیری‌های بزرگ‌ترها می‌داند. اعتقادش این است که آن‌قدر جلوی دوست‌داشتن‌ها و رابطه‌های عاشقانه را گرفتند که نتیجه‌اش شد علاقه به رابطه‌ی جنسی!«هرکسی از پیش ما میره و با ما نمی‌مونه، خار و مادرش سرویسه!» استاد دوباره به ستایش از خود مشغول می‌شود: «من مشیت الهی را می‌شناسم. هر کس که خدا رو انتخاب کنه، با من و پیش من می‌مونه!» او خودش را خوشبخت می‌داند که در ایران زندگی می‌کند و معتقد است که اگر در اروپا به دنیا می‌آمده، نمی‌توانسته این‌قدر موفق باشد؛ چون در ایران آن‌قدر «خشم» و «بدبختی» زیاد است که به او فرصت «خدمت‌گزاری» به هم‌وطنانش را داده است. در حقیقت اگر این بدبختی‌ها نبود، او «فرصت رشد» پیدا نمی‌کرد. به تجاوز جنسی، یک قلم از این بدبختی‌های موجود در ایران اشاره می‌کند و می‌گوید: «95 درصد مردمِ جامعه‌ی ایران، در کودکی بهشون تجاوز شده! اون 5 درصد دیگه هم بهشون تجاوز شده، ولی انکار می‌کنن!»سخنرانی استاد که تمام می‌شود، نوبت به مرحله‌ی بعدی کارگاه در روز دوم می‌رسد؛ مرحله‌ی «جُفت‌گیریِ روحی». فراز از هر کسی می‌خواهد از جایش بلند شود، چرخی در سالن بزند، و جُفت روحی خود را انتخاب کند. تاکید می‌کند که هر کسی هم‌جنسِ خودش را انتخاب کند. جُفت‌ها که انتخاب شدند، رو‌به‌روی هم می‌ایستند، به سبک روز قبل شروع به اعتراف‌کردن و سپس جیغ‌کشیدن و فریادزدن می‌کنند. قصه همان قصه‌ی دیروز است؛ با شکلی متفاوت. این‌بار برای جفت روحی‌ات، البته با صدای بلند، اعتراف می‌کنی. این داستان نزدیک به نیم‌ساعت‌ ادامه دارد و لابه‌لای آن، عربده‌های فراز هم سر جایش باقی است. عربده‌ها که می‌خوابد، آهنگی از سالار عقیلی پخش می‌شود و جفت‌ها در حالی که گریه می‌کنند، همدیگر را در آغوش می‌گیرند. بلافاصله، آهنگ «بادا بادا مبارک بادا» پخش می‌شود، جفت‌ها آغوش هم را رها می‌کنند، دستانِ هم را می‌گیرند، و پای‌کوبان و گاهی رقص‌کنان، به هم‌خوانی با آهنگ مشغول می‌شوند.حالا فراز از همه می‌خواهد سر جای‌شان بنشینند و 15 قولی که به جفت روحی‌شان داده‌اند را به روی کاغذ بیاورند. هنوز مراسم شروع نشده که دختر جوانی از جلوی سالن به سمت پدرش در انتهای سالن می‌دود، به پایش می‌اُفتد، او را بغل می‌کند و با گریه و زاری می‌گوید: «بابا منو ببخش! منو ببخش که همش بهت می‌گفتم چرا منو به این دنیا آوردین!» پدر و دختر در آغوش هم گریه می‌کنند. فراز لبخندی می‌زند و می‌گوید: «آفرین! آفرین!» جمعیت برای پدر و دختر کَف می‌زند.حالا نوبت به مرحله‌ی «امضای استشهادنامه» می‌رسد! هرکسی باید روی برگه‌ای بنویسد که دیگر اشتباهات گذشته را تکرار نمی‌کند. سپس 15 نفر از داخل سالن را متقاعد کند که پای برگه‌ی او را امضا کنند. فراز تاکید می‌کند که 11 نفر از این 15 نفر باید از شرکت‌کنندگان و 4 نفر باید از «خدمت‌گزاران» باشند. «خدمت‌گزاران»ِ فراز، به سبک هیئت ژوری، جلوی سالن می‌ایستند و فراز بالای سر آنها، روی سِن، با چکشی که قاضیان در دست می‌گیرند، بر روی صندلش‌اش نشسته است. غلغله‌ای در سالن برپا می‌شود. همه مشغول امضاگیری می‌شوند. فراز به کسانی که امضا می‌دهند اصرار می‌کند که تا التماس‌ها و ضجه‌های متقاضیِ امضا را ندیدند، امضا ندهند! همچنین به همه می‌گوید که «هیچ‌کس حق نداره به حمید امضا بده!» حمید همان کسی است که روز قبل به پایِ فراز اُفتاده بود.وسط معرکه‌ی امضاگیری، آهنگ «خون‌بها» از علی‌رضا قربانی در حال پخش است. مرد جوانی که از ساری آمده بود را می‌بینم که در حال امضادادن است. به کسی که امضا می‌خواهد، می‌گوید: «هروقت اشک از چشمات اومد، امضا می‌کنم!» خیلی‌ها خواهان امضاگرفتن از خودِ فراز هستند. هر کسی نزد فراز می‌رود، او میکروفون را به دستش می‌دهد و از او می‌خواهد با صدای بلند بگوید که دیگر آن خطا را مرتکب نمی‌شود. پسری میکروفون را می‌گیرد: «من دیگه خودارضایی نمی‌کنم!» فراز می‌گوید: «خودارضایی می‌کنی؟! شرم نمی‌کنی؟ با عکسِ اینا (به چند دختر که روی سِن و در صفِ امضا ایستاده‌اند، اشاره می‌کند) خودارضایی می‌کنی؟ قول میدی دیگه نکنی؟» پسر جوان قول می‌دهد و فراز امضا می‌کند. دختری روی سِن می‌رود و با خشم و نفرت فریاد می‌زند: «من مامانمو نمی‌خوام! من شهوتمو نمی‌خوام! من غرورمو نمی‌خوام!» دختر دیگری میکروفون را می‌گیرد و در حالی که به خود می‌لرزد، می‌گوید: «خدایا غلط کردم تبعیض جنسیتی قائل شدم! غلط کردم خودارضایی کردم!» این وسط، حمید که با دستور فراز، کسی به او امضا نمی‌دهد؛ مُدام در حال گریه‌کردن است و با ناله و التماس می‌خواهد کسی برگه‌ی او را امضا کند.مراسم امضاگیری که تمام می‌شود، «خدمت‌گزاران» روبان‌هایی بین جمعیت پخش می‌کنند. فراز از همه می‌خواهد این روبان‌ها را بدهند جفت روحی‌شان تا روی مُچ دست برای‌شان ببندند. همه مشغول این کار می‌شوند. صدای گریه‌های حمید، بلند و بلندتر می‌شود. فراز از او می‌خواهد جلو بیاید. حمید گریه‌کنان نزد فراز می‌رود. فراز تشری می‌زند و می‌گوید: «ده‌بار قول دادی و تِر زدی توش! چرا باید بهت امضا بدم؟» حمید التماس می‌کند: «فراز! تو امضات خیلی بزرگه! امضا کن برام.» فراز اما می‌گوید: «می‌بخشمت، ولی امضا نمیدم! حالا برو بشین و ساکت باش.»خانومی در انتهای سالن، از فراز اجازه‌ی صحبت‌کردن می‌خواهد. می‌گوید به جلسه نقد دارد. فراز از خدمت‌گزاران می‌خواهد میکروفون را به او بدهند تا نقد کند. زن بلند می‌شود و نقد می‌کند: «در اسلام، اعتراف به گناه و اشتباه، مگر در برابر خدا، صحیح نیست؛ اما شما اینجا کاری می‌کنید که همه با صدای بلند از خطاهاشون بگن.» در ادامه، تضاد حرف‌های دیروز و امروزِ فراز را به رخش می‌کشد و می‌گوید: «شما دیروز پدر و مادر رو کُشتید، اما امروز برای ما از بالوالدین احسانا گفتید!» فراز بلافاصله جواب می‌دهد: « من پدر و مادر رو نکُشتم؛ وابستگی‌هاتون رو کُشتم.» زن همچنین به عدم رعایت‌ قوانین بهداشتی در دوران کرونا هم منتقد است: «شما یه ماسک‌زدنِ ساده رو که اتفاقاً جزو شرایط برگزاریِ کارگاه‌تون بود رو هم بهش پایبند نیستید!» این‌ها را می‌گوید و با عصبانیت، سالن را ترک می‌کند.فراز می‌گوید: «کجا میری؟ حداقل وایسا جوابت رو بگیر!» چند نفری از انتهای سالن می‌گویند: «ترسو! ترسو!» فرد منتقد رفته، اما فراز انتقادات را بی‌جواب نمی‌گذارد. ابتدا از ماسک می‌گوید: «خُب چی‌کارتون کنم؟ باید به‌زور ماسک بزنم بهتون؟! بچه که نیستین!» و بعد درباره‌ی اعتراف‌گیری حرف می‌زند: «مگه ما اینجا اعتراف می‌گیریم؟ اصلاً مگه اینجا کلیساست یا ما مسیحی هستیم؟ اینجا فقط همه میگن ما قبلاً فلان کار رو می‌کردیم، الان انجام نمیدیم! این که اعتراف نیست! مگه میان میگن چطوری و با کی انجامش دادن؟!»به مرحله‌ی بعد می‌رسیم. نوبت پخشِ سکه‌ی طلا است! فراز می‌گوید که ما همه کوهی از طلا در وجودمان داریم، اما آنها را نادیده گرفته‌ایم: «حالا ما این سکه‌های طلا رو به شما برمی‌گردونیم.» خدمت‌گزارانش سکه‌های طلای نمادین را بین جمعیت پخش می‌کنند. برخی هم بالای سِن می‌روند تا سکه را از دستانِ استاد بگیرند. اُستاد آن بالا بازی‌اش می‌گیرد و برای دادن سکه، سر به سر شاگردان می‌گذارد. سکه را کف دستش می‌گذارد، دستانش را مُشت می‌کند، و شاگردان، مخصوصاً خانوم‌ها، زور می‌زنند تا دست استاد را باز و سکه را مال خود کنند.قسمت آخر، سفر قهرمانی است. اینجا قرار است همه مدال بگیرند. افراد روی سِن می‌روند، از زخم‌های‌شان می‌گویند، و به پاسِ رنجی که تحمل کرده‌اند؛ افتخارِ کسب مدال از جانب استاد نصیب‌شان می‌شود. چون وقت کم است، 22 نفر از 250 نفرِ حاضر در سالن انتخاب می‌شوند تا از تجربه‌شان بگویند و مدال بگیرند. به باقی جمعیت هم در پایان، بدون تشریفات، مدال داده خواهد شد. این وسط، حمید دست‌بردار نیست و همچنان مشغول زاری و خودزنی است. فراز می‌گوید: «الکی خودت رو نزن، امضا نمیدم!» مراسم برای تشریفاتِ اهدای مدال آماده می‌شود. همه بلند می‌شوند و تونل افتخاری تشکیل می‌دهند تا افراد منتخب، به نوبت از آن رد شوند و به روی سِن بروند. در هنگام عبور از تونل، آهنگ «برگرد و بیا / دلتنگ دیدارم ...» از سالار عقیلی پخش می‌شود و به محض رفتن به روی سِن، ترانه قطع، و آهنگ بی‌کلام و ریتمیکی پخش می‌شود که یادآور آهنگ‌های تلویزیون هنگام پخش زنده‌ی مسابقات فوتبال است. آقایی از خدمت‌گزاران نزدیکم می‌شود و به من که تنها کسی هستم که در ساخت تونل افتخار مشارکت نمی‌کند، می‌گوید: «آقا به احترامِ جمع هم که شده پا شید و تونل بسازید!» در جوابش می‌گویم: «به نظرتون توی این وضعیت، منطقیه که این‌طوری؛ چسبیده به هم و بدون ماسک قرار بگیریم؟» می‌پرسد: «کدوم وضعیت؟» جواب می‌دهم: «کرونا». چشمانش از تعجب می‌خواهد از حدقه بزند بیرون! سکوت می‌کند و چیزی نمی‌گوید.نفر اول که روی سِن می‌رود، میکروفون را می‌گیرد و از زخمش می‌گوید: «زخم من شهوت است. در کارگاه قبلی تصمیم گرفتم بزارمش کنار، اما از ترس این‌که شوهرم رو از دست بدم، نتونستم انجامش بدم. ولی امروز این قول رو میدم که ترکش کنم.» مدال به او اهدا می‌شود و به پایین می‌رود. نوبت به مردی میان‌سال می‌رسد: «به من در 6 سالگی تجاوز شد. اما پدرم که فهمید، هیچ حمایتی ازم نکرد. امروز می‌بخشمش.» مرد پا به سن گذاشته‌ای می‌آید و می‌گوید: «من در خانواده، بسیار بداخلاق بودم. از همسرم و فرزندم معذرت می‌خوام.» می‌رود پایین و همسر و دخترش را در آغوش می‌گیرد. از فراز می‌خواهد دوباره بیاید و چیزی بگوید. فراز اجازه می‌دهد. مرد می‌گوید که می‌خواهد دو ذکر به همه یاد بدهد که در زندگی معجزه می‌کند: اول، فرستادن 18 صلوات به نیت حصرت فاطمه زهرا (س) و دوم، گفتن ذکر «یا جوادالائمه ادرکنی» بعد از هر نماز. فراز می‌گوید: «مسلمونی یعنی این! این مسلمونیه که حال آدم رو خوب می‌کنه! نه امثال اون خانم که آدم رو از خدا و اسلام زده می‌کنن!» (اشاره‌ی او به خانمی است که به روال کارگاه نقد داشت و آن را به نشانه‌ی اعتراض ترک کرد.) به همین ترتیب، از 22 نفر تقدیر می‌شود تا سفر قهرمانیِ خود را آغاز کنند. و در انتها، به تک‌تکِ حاضران در جلسه مدال داده می‌شود تا زندگی جدیدی را آغاز کنند.</description>
                <category>ایمان کیائی</category>
                <author>ایمان کیائی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 13:13:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>