<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sayeh_Mahatattva</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mm2212</link>
        <description>●در گیرودار جنون رنگها و خط ها ♡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:08:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/226000/avatar/qm3UPE.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sayeh_Mahatattva</title>
            <link>https://virgool.io/@mm2212</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاک روی کتاب ها و نامه شماره 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2212/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-2-fzvwpsn8roqt</link>
                <description>سلام میخواهم به جبران نامه قبل دوبار برایت بنویسم امیدوارم حالت خوب باشد.امیدوارم حالت خوب باشد.امیدوارم حالت خوب باشد.حال من تعریفی ندارد. بگذار از آن بگذریم... به قول سپهری:&quot;میدانی باید رفت به طرفِ یا شروع کرد به.&quot; من هم میخواهم شروع کنم ولی مانند سهراب گاهی نمیشود شروع کرد. باید از خاک روی کتاب ها شروع کنم. برایت گفته بودم از آن ها متنفرم؟! خاک جان کتاب ها را میگیرد و نهایت بی شرمی چشم هاست که بنشینی گوشه ای جان دادن کتاب ها را بنگری و کاری نکنی. انگار که روح تو در دم جان میدهد.حواست بود میان کلماتم خواستن را پیدا کردم؟ آدم چه میداند، گاهی فقط باید پرده ای را کنار زد. البته من چندین پرده را کنار زدم تا آن را یافتم. هنوز هم وقتی سر روی بالش می‌گذارم و به انتخاب های زندگی ام فکر میکنم ترجیح میدهم بمیرم.میدانی انتخاب کردن از خاک روی کتاب ها هم بدتر است...گاهی احساس میکنم رنگ ها را گم کردم. انگار باد آن ها را برده باشد. انگار حافظه ام حافظه کاج است. گذشته از روی آب های زلال یا نقره ای ماه... نمیدانم! کاش می آمدی باهم پیدایشان میکردیم، روزهای بدون رنگ مانند زندگی بدون شعر است. پوچ و بیهوده، انگار سیبی روی درخت چنار روییده باشد. نامه ام را همین جا تمام میکنم. هم حوصله ام ته کشیده، هم استکان چای یخ کرده است. به امید گرمی دل هایمان#نامه شماره ۲</description>
                <category>Sayeh_Mahatattva</category>
                <author>Sayeh_Mahatattva</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 11:12:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه وجود دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2212/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-bhg2n6lpvgbz</link>
                <description>هیچوقت نفهمیدم کی اوضاع انقدر تغییر کرد؟ یا بهتر بگویم چقدر طول کشید تا آن اتفاق افتاد...اولش فقط روز های آفتابی بودند و بوی گل های نرگس که از پشت دیوار ها سر برآورده بودند... بعد شاخه هایشان سبز شدند و خیلی زود دستان سرد باد تمام گل برگ های نرگس ها و برگ های سبز درختان پرتقال را ربود... حالا فقط از آنها شاخه های خشک شده ای مانده... شاخه هایی که گزند سردی هوا را به امید بهاری دیگر پشت سر میگذارند...از من هم فقط دستهایم مانده بود که با باد این طرف و آن طرف میرفت .. دست هایی که بی قرار بودند بر ای نوازش برگ های سبز درخت پرتقال و نفس کشیدن عطر نرگس ها ... دست هایی که بدون امید به فرارسیدن بهار ذره ذره خاکستر میشدند ... معجزه وجود دارد .. اما بعضی ادمها زندگی شان از همان اول گره خورده به ناممکن ها و نشدنی ترین های جهان.. من هم یک از آنها هستم ... با آرزوهای دست یافتنی و غریزه ای... غریزه ای نا ممکن ... حسی وحشی که سرکشی میکند و فریاد میزند: هیچکس نیست ...بعد از این که مُردم دستی خواهد آمد و تمام کاغذ هایم را لمس میکند ... برگ برگ دفترهایم ... طرح های عجیبم ... پروانه های مرده ام را لمس خواهد کرد ... تمام شمع های نیم سوخته اتاقم را روشن میکند و برایم لالایی میخواند... بعد از مرگم من مینشینم گوشه اتاقم و برای تمام عروسک ها و نوشته های ناتمامم میگریم ... میگریم برای آرزوهایی که به آنها دست یافتم و ارزشی بر روحم اضافه نکردند... برای تمام دوست هایی که نداشتم و تمام حرف هایی که نزدم اشک میریزم و خودم را رها میکنم...سرانجام روزی رها خواهم شد و زنجیر های بردگی را که این گونه بر تار پود وجودم آویخته اند رها خواهم کرد ... سرانجام اوج میگیرم بر فراز رویاهای شبانه کسانی که روزی برای مهم بوده اند... و خودم را آنجا نمیبینم ... زمانی میرسد که حقیقت را میفهمم ... زمانی نزدیک که بند های سفیدی که من را به جسمم وصل کرده اند با دستی نامرئی بریده میشوند و من فریاد میزنم : هیچکس نیست اگر یک روزی میتوانستم تمام نانوشته های جهان را بخوانم حتما بعد از آن حرفایی داشتم که فریادشان بزنم .. بگذار به تو چیزی بگویم.. هرگاه فراموش کردی چه کسی هستی... مکث کن... چشمانت را ببند و به هیچ فکر کن ... به نبودن ... آیا یادت می آید 800 سال پیش چه سال های سختی بود ؟ نه... چون نبودی .. وقتی که بمیری هم همین طور است ... هیچ درد و رنجی را حس نمیکنی پس از ریسک کردن و رسیدن به خود واقعی ات نترس ... امتحانش کن .. بازی دوسر برد است حتی اگر به مرگ ختم شود... با خودم فکر میکنم که میخواهم در زندگی بعدی ام چگونه باشم و شاید... رود باشم یا ابر یا ذره ای گرد و خاک ... بیشتر از همه این ها دوست دارم جنینی باشم که در شکم مادرش میمیرد ... جایی خواندم روح هایی که اینگونه سریع می آیند و بدون هیچ تجربه ای از زندگی در دنیا میمیرند قطعا روح های بزرگ و تکامل یافته ای هستند... نمیدانم هنوز به ان درجه رسیده ام که بخواهم زندگی ام را برای رساندن یک حس، مفهوم ، یا حقیقت به انسان ها فدا کنم یا نه... اما ذهنم اکنون درگیر این است که رسالتمان از این جا, در اینم نقطه از جهان بودن چیست ... آیا حاضرم برای آرام کردن روح درمانده کسی از زندگی خودم بگذرم؟ آیا کاری مهم باید قبل از مرگ انجام دهم که تا الان انجام نداده ام... باز هم همان خواب همیشگی را دیدم .. که ذهنم را به هم میریزد و من نمیفهمم چه پیامی دارد ... خسته ام از تمام وحوش خواب هایم .. خسته ام از خسته بودن ... خسته از رنگ سرخ و سیاه خون های تازه و خشک شده ... خسته از تمام ملافه های روشن که خون روی آن ها بیشتر معلوم است ... از تکرار مکررات تکراری این روز ها بیش از هرچیزی خسته ام ... چشم هایم که سرخ میشوند و نگاه نگران مادرم بر پوست زخمی کنار ناخن هایم و لرزش دستانم ... شب های پر هوس... روز های خستگی ... چشمان گود افتاده ... روح سفید و پوچ... تنهایی و از دست دادن آرزو ها ... نقاشی هایم شده اند پرتره های موجودات عجیب غریب زاییده ذهن متوهمم... و میل به جمع کردن ته سیگار های گران قیمت بر زمین افتاده ، مسخره ترین حس جهان است ... یادداشت هایم شده خط خطی های بدون هدف یا انگیزه های پوچ و خیالی ... گذر ایام برای پیدا کردن کسی که فردا را برایش بگذرانم من را پیر میکند و سرانجام میمیراند ... بدون هیچ ارزشی .. بدون هیچ ارزشی...خوشحال میشم با نظرات و انتقاداتتون به نوشته هام جهت بدید♡</description>
                <category>Sayeh_Mahatattva</category>
                <author>Sayeh_Mahatattva</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 13:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط در آغوش ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2212/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-daznoedhnvdb</link>
                <description>آهنگین و موزون از پله ها بالا میروم ، در را باز میکنم و پا برهنه روی کف زمین راه میروم ... اول آهسته ، بعد تند و دست آخر رقص کنان ... خودم را به لبه پشت بام میرسانم و به آنچه که از شهر در دیدم هست نگاه میکنم ...به چراغ هایی که روشن و خاموش میشوند ... به آدم هایی که قوز کرده و تند تند راه میروند ... به آمبولانسی که از روبه روی خانه میگذرد ... و به ماه . آخر از همه به ماه نگاه میکنم . زیر نور رنگ پریده اش بدنم را تاب میدهم و دست هایم را بالا میبرم . همانطور که لبه دیوار استاده ام آرام به دور خود میچرخم و بار دیگر رو به روی ماه می ایستم ... میگویند اگر به ماه کامل خیره نگاه کنی دیوانه میشوی ... زود باش مرا دیوانه کن ... مرا دیوانه تر از همیشه ام کن ، اگر میتوانی ... ستاره ای  خاموش میشود ...بچه که بودم مادرم میگفت: مینا! دیدی ستاره افتاد ... آسمان اشک ریخته ، چون یک انسان از امشب به بعد ، فردایی را به چشم نخواهد دید ... کاش ستاره من هم می افتاد ... دوست دارم امشب ستاره ام را بغل کنم و خودم را از بام آسمان به پایین پرت کنم .. تا باهم بیفتیم و باهم خاموش شویم . صدای خنده مستانه ای نگاه ام را از ماه میگیرد . زن جوانی از ماشین گران قیمتی خارج میشود و دستان ظریف و زیبایش را دور بازوی مردی که دقایقی قبل در را برایش باز کرد بود حلقه میکند و دوباره میخندد . وقتی میخندد احساس میکنم برای ثانیه ای زمین زیر پاهایم تنفس را فراموش میکند و فقط زن میماند و خنده اش و نور ماه که برای او رنگ پریده نیست . موهای سیاه بلند و مواجش مرا یاد دریایی می اندازد که شب هنگام طغیان میکند ، چشم هایش را از اینجا نمیبینم اما  میتوانم برقی را که هنگام خندیدن میهمان چشم هایش میشود را تصور کنم . مرد در کنار او حتما خوشبخت ترین آدم جهان است ... سرانجام همانطور که دنباله لباس طلایی زن که زیر نور مهتاب میدرخشد؛ روی زمین کشیده میشود ، او به درون خانه میرود و از دیدم پنهان میشود.اگر نظر و انتقادی دارید خوشحالم میشم با من در میان بگذارید.♥</description>
                <category>Sayeh_Mahatattva</category>
                <author>Sayeh_Mahatattva</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jul 2020 17:59:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم</title>
                <link>https://virgool.io/biography/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-lyz505inqfic</link>
                <description>دیوارم تازگی ها ترک های ریز و درشت برداشته بود. شب ها با خودم به چیز های قشنگ فکر میکردم ، صبح ها با لبخند بیدار میشدم و موهایم را شانه میزدم. بی پروا محبت میکردم. بلند تر از همیشه میخندیدم. اما حالا دیوار را فرو میریزم. با دستان خودم این دیوار سست را که انقدر زود خام دورویی آدم ها شد، خراب میکنم. دیواری می‌سازم این بار از جنس پولاد... و جاده ای برایش می‌سازم که یک سرش به دیوار بدون در و پنجره ام برسد و یک سرش تنها به آرزوهایی ک دارم... برای خودم بوسه می‌فرستم...سردم که شد ، خودم را در آغوش میگیرم... برای خودم گریه میکنم... و تنها در هوای خودم نفس میکشم... دست آخر روزی شاید خودم برای خودم گل بگیرم و بر مزار سردم بگذارم .آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم من آمده بودم که تا مرز رسیدن همراه تو  به فرسنگ بمیرم یک جرأت پیدا شدن و شعر چکیدن بس بود که با آن غزل آهنگ بمیرم فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد در غیرت من نیست که در ننگ بمیرم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم _ شهید محمد عبدی</description>
                <category>Sayeh_Mahatattva</category>
                <author>Sayeh_Mahatattva</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 23:14:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ویرگولی جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2212/%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-f4bqb1xk9rfl</link>
                <description> با خودم فکر کردم گفتم اولین پست رو چی بزارم خوبه؟ نتیجه شد حرف زدن از خودم و علاقه مندی هام که بشر تو این زمینه مهارت و تبحر خاصی داره... عاشق نوشتن و قل گرامش خوندنم... انتقاد پذیر بودنم تو هر چی صفر باشه در زمینه نوشتن و نویسندگی ۱۰۰ هست. داستان کوتاه مینویسم. در وجودم جسارت نوشتن رمان رو پیدا کردم اما مهارت و دانش این کارو، نه! کتاب رو در هر ژانر و موضوعی دوست دارم. از درسی و علمی بگیر تا داستانی و غیر داستانی... از دیگر دوستان و همنشینان خود باید به کتاب های شعر اشاره کنم که در این مورد هرچی به دستم میاد میخونم و میخونم. سنتور هم یار دیرین من هست که اگر تنبلی مجال بده سری بهش میزنم این روزها...  عشق عمیقی هم به پیانو دارم.گاهی طرح و نقشی هم میزنم. نقاشی و طراحی، آبرنگ و رنگ روغن... و بوی چوب خیس وقتی با آبرنگ طرح میزنم و بوی کاغذ های کاهگلی رو نقطه عطف این هنر میدونم... دکتر آینده مملکتم? فوق العاده آشپزی و غذا رو دوست دارم، گاهی اوقات پدرم بهم میگه تهش تو یه همه کاره هیچ کاره میشی :)خلاصه که یک ویروگولی جدید و نویسنده ای تازه کارم... هوامو داشته باشید❤</description>
                <category>Sayeh_Mahatattva</category>
                <author>Sayeh_Mahatattva</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 17:28:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>