<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam Mohammadi | مریم محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mm2229_ir</link>
        <description>الیس الصبح بقریب؟!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:01:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/43600/avatar/FSe7aL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mm2229_ir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-xyiihg7gfv2w</link>
                <description>از اینجا که بنشینی، همه چیز دیده می شود. شاید تعجب کنی که «همه چیز» یعنی دقیقا چه! از اینجا که بنشینی، روبه رویت، آسمان خداست. همیشه هم جذاب و مسحورکننده است. یادم می آید که یک شب اینجا نماز خواندیم، لابه لای کارهای محرم بود یا فاطمیه؟ یادم نیست؛ اما خوب یادم هست که باران یک طوری می‌بارید که در ثانیه، خیسِ خیس بودی اگر از طاقی می‌زدی بیرون! نور خیره‌کننده رعدوبرق ها حتی از زیر طاقی هم پیدا بود و نیاز نبود بری جلوتر. آسمان ممتد، روشن بود! شب بود ولی روز بود؛ اینقدری که رعدوبرق بود.از اینجا که بنشینی، روبرویت نوشته: «مسجد دانشگاه صنعتی شریف». عبارتی سهل و ممتنع! کاشی‌کاری قشنگی که بین رنگ سبز و فرورفتگی-برآمدگی های ایوان مسجد، نه توی ذوق می‌زند و نه گم است. انگار بهینه‌ترینِ خودش است. بالای آیه‌ای از قرآن است و تو با دیدن این سهلِ ممتنع، باخودت همه‌ی چیزهایی که درباره علم و دین و تناقضات سنت و مدرنیته و علمِ اسلامی و صورت‌بندی نیوتونی و... داری را مرور می‌کنی یک بار: «مسجد دانشگاه صنعتی شریف»اینجا که بنشینی، گاهی نسیمی می‌وزد و درخت‌های حیات (شاید هم حیاط) را تکانی می‌دهد و تو را هم سرِ حال می‌آورد. اینجا که بنشینی، هوا ملایم و مطبوع است. هوا اینجا مهربان است...اینجا که بنشینی، فواره و گلدان‌ها و حوض تازه‌رنگ‌شده‌ی مسجد را که رها کنی، چشم به درون طاقی که بیندازی، می‌آیی به خودت و می‌بینی اینجا، -برخلافِ بعضا خلوت بودن‌اش- خیلی شلوغ است. خیلی‌ها هستند. از خیلی قدیمی‌ها این‌جا حاضرند. ورودی‌های دهه شصتی از همه بیشترند. به چشم که نگاه کنی، بعضی اساتید را هم می‌بینی. از حق نگذریم، تعداد ورودی های دهه چهل و پنجاه هم کم نیست... همه اینجا دور هم جمع‌اند. شبیه یک دورهمی، از آن‌ دورهمی‌ها که بعضا به بهانه‌ای، رقم می‌‌خورَد.اینجا که بنشینی، نور می‌گیری و قافیه. رقیق و شفاف می‌شوی. اینجا که بنشینی، خبرهایی هست...
این جمع اما یک راز مشترک بین خودشان دارند. یک چیزی که همه‌‌شان را جاودانه کرده. همه از آب حیات مست‌اند. با جزئیات مشخص است که هر کدام شان چگونه و کجا، جاودانه گشته اند... چشم که بگردانی، همه شان حاضرند. این دورهمی، با دورهمی‌های ما جدیدی‌ها، فرق دارد...اینجا که بنشینی، به این اسامی و سال‌های ورود و محل‌های جاودانگی که نگاه کنی، می‌روی خارج از ماتریس! می‌روی جایی که باید بروی... می‌روی به قصه و داستان هر کدام از این شریفی‌ها. از خود می‌پرسی شلمچه چه ربطی به یک دانشجوی مهندسی عمران دارد؟ هویزه چه ندایی برآورده که دانشجوی صنایع، آن‌جا «عاشق» می‌شود؟ مجنون چه کرده با یک دانشجوی ترم سه یا چهار شیمی؟ مهران، خرمشهر، سوسنگرد...؛ هرکدام‌شان یک دنیا را در آغوش کشیده اند... حقا که شریفی جماعت، تاکجا که نرفته‌ست!این‌جا که بنشینی، یادت می‌افتد یک بار، یکی از همین عاشق‌ها، تو و دانش‌آموزانت را دعوت کرده بود خانه‌شان. بندبند وصیت‌نامه‌اش داشت با دانش‌آموزهایت زنده حرف می‌زد. تو آن‌جا بود که عمیقا باور کردی: شهیدان، زنده اند. او، زنده بود و آنقدر همه چیز پازل‌وار به هم «جور» شد، که تو طراحی او را پسِ این مهمانی دیدی و زنده بودنش را هم. «پرویز سراج»، به چه حلاوتی، سراج راه شد برای تو و دانش‌آموزهایت ...شهیدان زنده اند!
این‌جا که بنشینی، مرمرها، با تو حرف می‌زنند. از سرگذشتی مبهم ولی محکم! از عاقبتی که پیچیده شده بین گم نامی و خوش نامی. از یک دنیا چشم به راهی و صبر و انتظار با تو حرف می‌زنند. بی‌حساب نبوده که بیایند این‌جا و مهمانِ این دانشگاه شوند. اینجا هیچ چیز بی حساب نیست.این‌جا که بنشینی، صداهایی توی گوشت می‌پیچد. صدای همهمه‌ای مبهم و هراس انگیز. صدای سال 84 که تاریکی، نور را برنتابید و عاقبت، «وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»... آن زمان که کسی فکر نمی‌کرد سال‌ها بعد، برخلاف تخمین، ملجأ و سرپناه یک دانشگاه، بشود «قبر مرده ها!» و اتفاقا چقدر زنده اند این خوش‌نام‌ها!اینجا که بنشینی، گه‌گاهی، رهگذرانی را می بینی که می آیند نزدیک‌تر. دست ادب شان بالا می‌آید تا روی قلب‌شان. قلب‌شان را گره می‌زنند به سلام و سلام را می‌فرستند به حیّ‌های واقعیِ این دنیا. سلام می‌فرستند برای نورهایی که «سراج» راه‌اند در این جهان تاریک. ازشان سلام و نور می‌گیرند و می‌روند پیِ «سبحا طویلا»ی خودشان. می‌روند سرِ کلاس و ددلاین و کوئیزشان. بعضی‌ها البته از گردوخاک روی مرمرها هم نمی‌گذرند و می‌کِشند به قلب‌شان. همین گردوخاک هاست که « جواب می دهد!» برایشان. که «تا با خاک انس نگیری، راهی به مراتب قرب نداری...»اینجا که بنشینی، آسمان، نزدیک است؛ نزدیک‌تر از همیشه و هرجا.</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2024 22:38:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درست مثل هنیئه</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%87%D9%86%DB%8C%D8%A6%D9%87-mevw0yozznwg</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمصدا را که می شنوم، بی تاب می شوم. به خانم کناری ام که با هم از متروی راه آهن تا اینجا آمده ایم - و بعدا می فهمم از قم تا اینجا با هم بوده ایم،- می گویم: وای! مثل اینکه الان شروع کردن!توی راه و درون مترو، تصمیم بر اینکه شانس مان را از انقلاب امتحان کنیم یا از ولیعصر، باعث شد با هم هم‌صحبت و هم‌مسیر شویم! نظر من روی انقلاب بود و نظر او روی ولیعصر! و بالاخره من کوتاه آمده بودم و به تجربه اش اعتماد کرده بودم. توی راه هم متلک شنیده بودیم و هم از تاخیر قطار قم صحبت کرده بودیم و هم خاطره ای از فرز و زرنگ بودن مادرش -احتمالا خدا بیامرز- در سفرها و کربلا و ... گفت. خودش هم ماشاءالله دست کمی از من نداشت!-تو برو مادر! برو که ان شاءالله برسی!اللهم انا لا نعلم منهم الا خیرا ...می بینم واقعا وقت نیست. صدا را هم شنیده ام و تقریبا مطمئنم که شروع کرده اند. صدا مرا برده به خاطرات و بهتر که بگویم، برده به زخم های قدیمی ام. بوی خون و غم و آه از بن جان را می شنوم وقتی صدا را می شنوم. اما فعلا مسئله اول این است که بروم یا نه.-به نیابت از شما هم اگر شد می خونم حاج خانوم! التماس دعا!راه می افتم. با راه رفتن کار درست نمی شود. شروع می کنم به دویدن. فقط آن لحظه حواسم به سایه بودن و خلوتی خیابان است که مثل دوی المپیک دارم می دوم! یکی دیگر هم انگار دارد می دود که چند لحظه سمت راستم می بینم اش. اما بعدش نه.به خیابانِ نمی دانم کجا می رسم. اینجا صدا خیلی واضح است، اما خبری از جمعیت نیست! این یعنی باز باید بدوم. من کم کم خسته می شوم و دویدنم به تند راه رفتن تبدیل می شود. اما «اللهم ان هولاء المُسَجّونَ قدامنا عبادک و ابن عبادک...» را که می شنوم، پاهایم تند می شوند که لااقل به ته نماز برسم...راه زیاد است و طاقت بریده ام. صدا هم محو شده و برعکس چیزی که فکر می کردم، با نزدیک شدن به دانشگاه تهران از این سمت، صدا زیاد نشد.. بغضم گرفته. ناراحتم. کم کم می رسم به جمعیت که «هم اکنون؛ وداع رهبر انقلاب با رهبر مقاومت شهید اسماعیل هنیئه!» را می شنوم...چهارشنبه صبح است و من از خستگی روی مبل خوابم برده. چشم باز می کنم که گوشی را چک کنم. بحث این روزها سر این است که شهید فواد شکر از فرماندهان حزب الله، آیا در ساختمانی که اسرائیل منحوص زده، هست یا نه. با دیدن یکی دو تا از کانال ها فکر می کنم خبر قطعی است و فواد شکر شهید شده... ناراحت می شوم تا اینکه !چند بار چشم می زنم که غلط خوانده ام. چندبار بالا پایین می کنم که نقض و اشتباهم را پیدا کنم اما!...باورم نمی شود. کانال بعدی، کانال بعدی! و وقتی می بینم خبر واقعی ست، دیگر تمام...لحظه فهمیدن خبر شهادت هنیئه، برای من از خبر شهادت شهید رئیسی یا حتی حاج قاسم هم سنگین تر است. من واقعا از صمیم قلبم آتش گرفته ام و به سر می زنم...سه شنبه، یعنی روز قبل از شهادت، کلیپ مرگ بر اسرائیل در مجلس و تایید هنیئه را نشان مادرم می دهم و ذوق می کنیم با هم. من آن روز دلشورۀ عجیبی دارم و این را به مادرم می گویم! اما فکر می کنم قضیه تمام شده و الحمدلله که همه سلامتند ... تا فردا صبح که انگار کل دنیا روی سرم خراب می شود... . هنیئه را در اوج نامردی شهید کرده اند و این داغ، برایم عجیب سنگین است! شب که می رویم حرم، بنرهای هنیئه کافی ست تا شروع کنم پیش حضرت معصومه... !با خودم فکر می کنم مگر من با یک مرد 62 ساله‌ی سنیِ آن سر دنیا، چه نسبتی دارم؟! .... . اشک ها و بغض ها، هم سوالم را تشدید می کنند و هم خودشان جواب اند...برایت روضه علی اکبر می خوانم... ای آنکه قرآن در آغوش گرفته ای..آقای پناهیان توی حرم گفت هرکس میخواهد برای غزه کاری کند؛ تشییع فردا را بیاید! ... فوری بلیط می گیرم و برنامه ها و جلسه های فردا را می اندازم یک وقت دیگر! البته با اعمال شاقه! ساعت 5 صبح نشسته ام توی قطار تا برسم به ...می رسم به جمعیت! همه پرچم های فلسطین و حزب الله را گرفته اند دست  شان و مرگ بر اسرائیل و مرگ بر امریکا از زبان شان نمی افتد. من، بغض دارم که به نماز نرسیدم؛ اما، همین که من جزئی از این مردمِ مرگ‌براسرائیل‌گو به شمار بیایم، برایم کافی ست. ...خدایا بپذیر و آرزوهایمان را؛ فتح قدس را؛ خونخواهی را؛ شهادت و عاقبت به خیرشدن مان را؛ همه و همه «هنیئا لنا» کن...؛ درست مثل هنیئه...</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 02:19:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند جمله دربارۀ نشست همیارها</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-dslkozf4nooa</link>
                <description>به دنیای سخت و شیرین «هم‌یاری» خوش اومدین! ثبات قدم، توکل، تواضع و دلسوزی، از رایج‌ترین ارزهای دنیای همیاری عه! توی این متن من تصمیم گرفتم با توجه به تجربیات گذشته و مدل کارگاه‌های امسال، چند نکتۀ خیلی کوتاه رو باهاتون درمیون بذارم. امیدوارم کمک‌کننده باشه و یک دوروزِ بسیار خوب رو سپری کنید!از مهم‌ها؛ امید و استقامت!ختم کلام!ختم کلام رو اولش می‌گم. عمیقا راجع به نیت و هدف‌تون فکر کنید! توی مسیری قدم گذاشتید که هر کدوم از شما رو عیسی‌وار، محمدی و موسی‌منش میکنه! دارید پیامبر می‌شید. تربیت، رسالت پیامبریه. پس عمیق فکر کنید به اینکه «چرا همیار شدم؟!» و سعی کنید جواب این سوال رو گره بزنید به یک چیزِ «حقیقی». ☘کار فرهنگی، یعنی توجه به جزئیات! روی ریزه‌کاری‌ها حساس باشید!رفتارهای ما، «اثر» می‌گذارن! حواس‌مون باشه توی بزنگاه‌ها، وقتی همه خسته شدن، وقتی شرایط حساسه، اگه شام دیر شده، اگه کسی مریض شده (خدای نکرده!)، ما اون کسی باشیم که اوضاع رو بهینه‌تر می‌کنه. ما اون اتمسفری باشیم که حال همه رو خوب می‌کنه؛ باید اونی که ایثار می‌کنه و کمک می‌کنه و خودش رو مسئول می‌دونه، ما باشیم.ریزه‌کاری‌ها چیزهای مهمی هستن! از جمله‌ای که توی زمان استراحت می‌تونم روی تختۀ تالار بنویسم که بچه‌ها بهش فکر کنن گرفته تا یه شکلاتی که میام به مناسبت میلاد پیامبر به بچه‌های گروه‌مون میدم. ... کار فرهنگی همین «جزئیاتِ موثر» هست! دریابیدشون!فضای همیارهای دیگه رو فضای خودتون بدونید! تا می‌تونید، تلاش کنید اشتراک دنیاهاتون رو بیشتر کنید، ارتباط بگیرید، گپ بزنید، بپرسید و صحبت کنید. «فضای بین همیاری»، تقریبا از مهم‌ترین چیزهایی هست که توی این نشست دو روزه باید بهش توجه کنید و براش «برنامه» داشته باشید. لطفا با مودِ «موسی به دین خود عیسی به دین خود» نیاید! این اردو بهترین فرصت برای تمرین ارتباط گیری با همیارهای دیگه و از طرفی اثرگذاری روی فضای همیارهاست. از دستش ندید!چطوری؟ به زمان‌های غیر رسمی حساس باشید! سر نهار، بین دو کارگاه، زمان‌های استراحت و آخر شب‌ها، بهترین زمان‌ها برای ارتباط‌گیری و شکستن یخ بین همیارهاست! حتی شده با خودتون بازی فکری بیارید (یا مثلا از شریف پلاس قرض بگیرید!) می‌ارزه! لابه‌لای همین بازی و گپ و گفت‌ها، شاید بشه راجع به جایی که توش هستیم و رسالتی که به عهده داریم، بیشتر با همیارهای دیگه گپ بزنیم! اصلا همین که توی یک گعدۀ یک ربعه، هرکس بگه «برای چی همیار شده و به نظرش اگه تو این فضا چه کار کنه بُرد کرده؟» خیلی بحث خوبی میتونه باشه! مورد داشتیم توی همین یک ربع‌ها، سطح دغدغه‌ها از «حالا یه اردویی بریم»، رسیده به «تربیت مریم میرزاخانی‌های آینده» ...! سعی کنید توی این گعده‌ها، به جمع‌تون، دغدغه‌های اصیل پمپاژ کنید.عنصر منفعل سیستم نباشید! فعالانه توی اردو مشارکت کنید. مثلا اگر یکی اون وسط از الفاظ نامناسب استفاده کرد، سکوت نکنید! شده حتی با شوخی بهش یادآوری کنید که مود همیارا نباید سطح پایین باشه! یا مثلا نذارید بساط بحث‌های نامربوط توی جمع‌ها باز بشه وقتی می‌شه از اون جمع، استفاده‌ی محتوایی و بهینه کرد! یک کلام! یادتون باشه که «فضا رو دست بگیرید.»این‌جا تالار نیست!  (دربارۀ آموزش‌ها و کارگاه‌های این دو روز)از استادا سوال کنید؛ ازشون بخواین مثال‌های شریفی‌سازی‌شده بزنن؛ امتداد و مصداق‌های بحث‌هاشون رو توی دانشگاه و بین ورودی‌ها دنبال کنید. دید کمال‌گرایانه‌تون رو کنار بگذارید و به‌جاش، با تفکر انتقادی، منصفانه اساتید رو نقد کنید و نقاط مثبت و منفی‌شون رو به مسئولین دوره بازخورد بدید. فعالانه توی بحث‌ها مشارکت کنید. بچه‌ها! این‌جا تالار ریاضی 1 نیست که بخواین شنوندۀ محض باشید. فعالانه و مصمم از اساتید بخواین بحث‌ها رو تعاملی پیش ببرن. سعی کنید سطح محتواها رو با سوالات و نظرهاتون، بالا نگه دارید. یادتون باشه یه ورودی، از این سوال که «از کدوم سایت غذا رزرو کنیم؟!» سوالات مهم‌تری هم داره! سوال‌های «هویتی».. سوال‌هایی از جنس «من کی ام این‌جا کجاست؟» ها... . به این‌ها هم حتما بپردازید.راستی راستی! شاید هیچ کدوم از اساتید، مستقیما حرفی دربارۀ «مسئله هویت دختران» نزنند؛ اما دلیل نمی‌‌شود پرونده‌اش گوشۀ ذهن شماها باز نباشد. باز نگهش دارید تا کمی بعدتر، ببشتر درباره‌اش حرف بزنیم!آماده بشید و یاعلی بگید که حسابی «به قله نزدیکیم!»❤</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Oct 2023 23:56:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت هشت دقیقه‌ی رویایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-mjzxfudia1sz</link>
                <description>ساعت، حوالی چهار روز دوشنبه است. یعنی حدود 21 ساعت تا دیدار. برای اینکه آخرین مشورت را بگیرم که «چه نکاتی در متن بیاید و نیاید؟» خیلی سوری می روم پیش یکی از اساتید. متن هنوز تکمیل نشده و استرس خیلی شدیدی دارم. البته من تقریبا می دانم چه چیزی از متن می خواهم. بقیه اما نه می دانند که متن چیست و نه می دانند که من درست است شدیدا دقیقه 90 ای ام، اما کار را از آب در می آورم! چند نفری که به عنوان راهنما با من در ارتباط اند، حسابی نگران اند و با پیامک ها و زنگ های گاه و بی گاه، حسابی تمرکزم را در منگنه می گذارند. می روم که با یکی از اساتید مشورت کنم. با خودم می گویم این دیگر آخرین مشورت باشد! مشورتم را می گیرم و بی رمق و خسته بر می گردم دفتر کانون کوثر. چند شب است که اصلا خواب را یادم رفته چیست؛ او (خواب!) مدام یادآوری می کند. از طرفی ماه رمضان هم هست و حسابی دم غروب است! بچه ها توی کانون بودند اما الان در بسته ست و کسی در را باز نمی کند. می روم طبقه 4مرکزی نماز عصر بخوانم و یک نذری هم دارم، ادا کنم. دیر است. نصف نذر را می رسم بخوانم که حورا زنگ می زند. خوابش برده و الان بیدار شده. می گوید بیا برویم افطاری بسیج! من در تردید اینکه وقت داریم یا نه، غوطه ورم. قرار می شود سریع برویم و سریع برگردیم که انگار همین وقت را اگر تنها بودیم هم باید افطار می کردیم.از افطاری اسنپ می گیرم به خوابگاه. خوابگاه کلی وسیله و خوراکی دارم که باید بردارم و برگردم به پاتوقی که داریم. یکی دو تا کار هم هست که باید انجام بدهم. این لابه لا، کلی التماس دعا و نذر و نیاز به خانواده سفارش می دهم که واقعا اگر نبود این دعاها، معلوم نبود من کجا بودم... دلم می گیرد... «ای علمدار... به چشم نیمه باز خود ببین...» را می گذارم و حسابی ... . بدون این چیزها مگر می شود «کار بزرگ» انجام داد؟ توان ما مگر در قد و قوارۀ این مسائل است؟ پیش رهبر مملکت رفتن؟ هرگز. توان ما قد این مسائل نیست؛ مگر با توسل.هدی حوالی 10 زنگ می زند که مریم کجایی؟ «دارم راه می افتم»ای می گویم و عجله می کنم. موقع رفتن، توی محوطه خوابگاه، یکی از بچه ها -که انصافا تا حالا هیچ شوخی ای با هم نداشته ایم و روابط مان شدیدا اتوکشیده بوده- می گوید «پِخخخخ!» من از ترس سکته می کنم!می رسم به پاتوق مان. این جا جای فکر کردن است انصافا. شام می خوریم. هدی از افطاری مدرسه شان جوجه چینی آورده و من هم از افطاری بسیج، جوجه. یک باقالی پلو با بوقلمون هم داریم که انصافا باورمان نمی شود این حجم از غذای لاکچری را. از برکت شب نخوابیدن و نیت های پاک بچه هاست! یادم نیست شب دیدار دقیقا چیزی می نویسیم یا نه. متن واقعا خوب آماده نشده و چنگی به دل نمی زند. دیگر پیام ها و پیگیری های اعصاب خورد کن ادوار محترم را سین نمی زنم. ساعت11:25 است. پیام می دهم به استاد موسوی. تا یادم نرفته است باید این پیام را بدهم. از استاد راهنمایی و دعا می خواهم. همینقدر ساده و پیچیده. استاد اما چند پیام طولانی می نویسد و می فرستد. تا جواب بدهد من خوابم برده است. به هدی می گویم اگر خوابم برد، 11:45 بیدارم کند. وقت هرچیز هست غیر از خواب. شب دیدار دانشجویی معروف است به «لیله القدر فعالیت دانشجویی»! سرنوشت ساز و احیاگر! که البته من سفت و محکم شب قدر را می خوابم... . بیدار که می شوم ساعت 3:30 است. گوشی را چک می کنم. به جز پیام های پیگیری و کجایی و خوابیدی؟ و ...، پیام استاد، قلبم را آرام می کند... آرامِ آرام.«سلام‌ عزیزدل امام زمان.عج طاعات وعبادات قبول  خوشا به سعادتتان.این توفیق، نشانه و پاداشی ست که نصیبتون شده. زیارت نایب امام عصر.عج باعنوان مهمان ویژه. انشالله از نزدیک نورانیت و زیبایی امام المسلمین را مشاهده خواهید کرد آقا خیلی نورانی و زیباست ومتفاوت از عکس ها چشم .انشالله دعاگو خواهم بود مثل همیشه. بنده و راهنمایی شما ...!!!شما خودتو خداروشکر چراغ و راهنمای جمع دوستان هستید. بنده خود که توفیق خصوصی پیدا کردم. از ایام‌ قبلش با کلی استغفارو اذکار وتوسلات ونیز رعایت حتی....حتی آداب طهارت ظاهری و.. اماده دیدارش شدم. و بلطف خدا روزی ونصیب خوبی هم داشت. شوخی نیست. حقیقتا نایب امام معصوم شدن بسیار مشکله و جایگاهی بسیار والا بین زمینی ها و آسمانی ها. براشون پیشایش هدیه معنوی (دعاها و اذکار و قرآن و... )بفرستید. آقا دریافت میکندو متوجه  متوجه این هدایا میشه .. دلش دل ه حقیقتا . بصیر و کَیِس هستند ایشانخییییلی بالاتر ازحد تصور ماها .کمی دقت در رفتار امثال سیدحسن نصرالله ... حاج قاسم... علامه مصباح ها که اینطور در برابر آقا یک مشت خاک میشوند کافیست که بخشی از عظمت مقامات اقارو درک کنیم. محضربزرگی مشرف میشویدکه در عصرحاضر کره ی ما، دومین مقام را داره پس ازامام عصر.عج وچشم امیدهمه محورمقاومت و محرومان ومظلومان وعدالتخواهان و خانواده های معظم شهداستخوشا به سعادتتانانشالله که آثارو برکات این توفیق درآینده هم براتون محفوظ بماند. ا.دعا در زیارت آقاجان»یک انرژی تازه است پیام های استاد. هرچقدر که پیام های دیگران فرسایشی ست، پیام استاد آرامش بخش و بهینه ست!  باید سحری بخوریم هرچند خیلی دیر است. بوقلمون مان را هدی گرم می کند و سحری را خورده نخورده، گوش جان می سپاریم به اذان! نماز که می خوانیم، می نشینیم سر متن. جالب است. تکه های خوب متن، همه شان بین الطلوعین در آمده اند! هدی زورم می کند که نخوابم. همان‌قدر که دیشب آوانس دلچسبِ 11:30 تا 3:30  را داده، الان کوتاه نمی آید. دقیق و درست تشخیص داده. الان واقعا وقت خواب نیست. تا 9 در حال نوشتن ایم. البته این را هم بگویم که استراحت و تنفس فکری، چیز خیلی مهمی ست که ما، دیر فهمیدیم لازم است! 9 حورا می آید. اتاق مان را عوض می کنیم. آنجا هم در حال نوشتن ایم. از پیگیری ها دیگر نمی گویم. حوالی 10:45 متن اولیه‌ی اولیه، آماده می شود. فوری فوتی می فرستیم برای چند نفر که نظر بگیریم. وقتی متن آماده می شود، انگار یک وزنه سنگین از سلول های مغز ما بلند می شود. در همین حال و هوا، هدی انگار چیزی را در گوشی ببیند، می گوید راستی امروز تولد آقاست!هم خیلی عجیب است؛ هم خیلی خوشحال می شویم! هم ناراحت! چرا ناراحت؟ چون از ابتدایی که متن را می نوشتیم، حواسمان بود که یک چیزی برای آقا ببریم؛ اما چی؟ حقیقتش چیزی به ذهن مان نرسید که بتواند دلچسب و دل خواه مان باشد. پیشنهادهایی هم شد؛ اما وصلۀ قلب ما نبود. نمی گرفت. این را که شنیدیم، گفتیم آقا! کاش کمال گرایی را کنار می گذاشتیم و یک چیزی جمع و جور می کردیم ببریم برای آقا! تولد دست خالی برویم؟!خلاصه غصه دار شدیم. هم متن نیاز به اصلاح و ویرایش داشت، هم یکسری مسائل دیگری بود که باید انجام می شد و خلاصه وقت خیلی کم بود. نشستیم یک روضه گوش دادیم... حال بچه ها عجیب بود. خیلی عجیب. «نمی شه باورم؛ که وقت رفتنه ...» را همه مان با حال عجیبی شنیدیم و... . قابل گفتن نیست. فقط آن حال اتاق 2 که سه شنبه 29 فروردین 402 بود را فراموش نمی کنم...آخرش چه شد؟ آخرش دستمال اشک بردیم محضر آقا! بچه ها واقعا نفس شان حق بود. یادمان افتاد و جور شد و گذاشتیم توی یک کیف کوچک گل گلی و بردیم دادیم به آقا! به همین زیبایی ...تن بی دست علمدار، تو را می خواند...دو سه جمله، لحظه آخری حذف می شوند و دیگر می رویم برای چاپ کردن سه چهار نسخه از متن. قرار است 13:30 خیابان زرتشت غربی باشم. همین حدود، تازه راه می افتم. هدی زحمت پرینت متن‌ها را می کشد و من هم آماده می شوم. آماده شدن برای چنین اتفاقی، سخت و پیچیده است. آنقدر پیچیده که شاید نشود دقیق وصفش کرد. استرس دارم. با دقت همه چیز را یک دور دیگر چک می کنم. پرینت های متن، خودکار، دستمال اشک، چند تا دستمال کاغذی، کارت ملی، یک قرآن و تربت همراه. همه را گذاشته ام توی پوشه. جوراب و روسری مشکی ندارم؛ حورا برایم آورده. روسری اش را از عراق خریده! می دهد من بپوشم... . می گوید خواستی به آقا سلام برسانی، به نیت من به آقا نگاه کن. حالا چطوری این مسئله یادم بماند؟خداحافظی می کنم. اسنپ رسیده. می روم پایین و ریلکس می نشینم توی اسنپ. پیام می دهم به اهالی زرتشت غربی که من دیر می رسم. حدود 14 می رسم. وقتی من می رسم، هنوز دو سه نفر نیامده اند. توی راه چند کار می کنم؛ اولا مردم را نگاه می کنم. من از اینکه از مردم دور شوم و جدا؛ می ترسم. مردم، همان همیشگی اند. خوب نگاه شان می کنم. غم همیشگی و دیگر هیچ. یک کار مهم دیگر پیام دادن به مسئول کتابخانه است! زنگ زده و جواب ندادم و پیامک زده که خانم محمدی! کتابها را بیاور. جریمه ات شده 5 میلیون تومان! الله اکبر. آرامش خاطری به او می دهم انگار مهم ترین کار زندگی ام است. به مادرم هم زنگ می‌زنم. دعا می‌طلبم. دعا می‌کند... دعاهای عجیب ...وقتی که می رسیم، قشنگ معلوم است امروز توی این ساختمان خبرهایی هست! جلوی در چند نفر از بچه ها را می‌بینم. یکی شان آشناست. مشهد رفتیم با هم. نشانی می‌دهم یادش بیاید من کی ام. التماس دعا می گویم و می‌روم داخل. نگهبان اسم می پرسد و می گوید فلان اتاق فلان طبقه. می‌رویم جلسه. من نسبتا آرامش دارم. حین این ماجراها چند تا اس ام اس با حورا و بقیه رد و بدل می‌کنم. نماینده یکی از تشکل ها نیامده و به همین خاطر کلی همه معطل اند. با مجری خوش و بش می کنم. چند تا صحبت ریز و غیر رسمی رد و بدل می شود. مثلا همه از هم می پرسند متن شما چند کلمه ای است؟ من واقعا نمی دانم متن ما چند کلمه شده؟ یا می پرسند چند دقیقه طول کشیده بخوانی اش؟ همه می گویند «7 و خورده ای». خب من هم اگر همین را بگویم چیزی می شود؟ نه. به پوشه ام گیر می دهند که اینها را که نمی شود بیاری خانم محمدی! میگویم خب حالا ببینیم چه می شود. بالاخره نماینده تشکل کذا، ریلکس و خوشحال می آید. معلوم است ادوارشان پرش کرده اند که «آره سخت نگیر اونا میگن زود بیا ولی الکیه و...»! خیلی ناراحت نیست بابت این تاخیر چند ساعته! خیلی کوتاه، یک سری نکات مرور می شود. می گویند بعد صحبت نروید جلو پیش آقا! یا مثلا می گویند آرامش داشته باشید و وقت را حواستان باشد و 7 دقیقه فقط حرف بزنید و کارت شناسایی دارید؟ و خلاصه از این حرف ها. مسئول جلسه با یکی که آنجا ایستاده چک می کند که اگر ماشین آمده، معطل نکنیم. می رویم سوار ماشین می شویم. من باز هم مردم را مدتی نگاه می کنم. بعدش می روم یک چیزی بخوانم. حال و هوای عجیبی ست! خیلی.ساعت 3ونیم نشده. حوالی 3:10 است. پیاده می شویم. خیابان شهید کشور دوست. اینجا آشناست. یک بار دیگر هم از این در آمده ایم. کِی؟ فاطمیه 98 وقتی با بچه های طرح ولایت از لواسان آمده ایم و داریم می رویم روضۀ فاطمیه. تشریفات طی می شود. بازگوکردنش اهمیتی ندارد به نظرم. بالاخره می رسیم به تفتیش آخر. ده بیست بار تا الان گشتند مارا!. گیت آخر به دستمال اشک گیر می دهند. می گویند اسم برند رویش هست، نمی شود ببری. اعصاب خورد می کنند. من هم می گویم این یک دستمال ساده ست! گوش نمی دهند اما آخرش، می گذارند ببرم.اگر رمضان نباشد و کرونا هم نباشد، به اینجای کار که می رسی، به جای جعبۀ ماسک سفید، باید شیرکاکائو ببینی و یکی دو تا بخوری و بروی داخل. البته که یک تفتیش دیگر هم اخیرا اضافه کرده اند. دم در حسینیه. قبل از تفتیش آخر، کاغذهایمان را می دهند زیر اشعۀ گاما. فکر کنم بی ربط به ماجرای ترور بیولوژیک و این ها نیست. من کاغذها را با کاور می دهم بگذارند زیر دستگاه. چند دقیقه ای که می گذرد، پیگیری میکنم. گویا به این زودی ها کاغذ ما را نمی دهند. من، زودتر از نماینده بسیج و مجری جلسه -که با هم می شویم خانم‌های سخنران-، کاغذم را می گیرم و می روم تفتیش آخر را هم از سر بگذرانم. و تمام!وارد حسینیه می شوم. «رب ادخلنی مدخل صدق!».  حس عجیبی ست. آرام آرام دارم راه می روم. به در و دیوار نگاه می کنم. به بچه ها، به هیاهوی توی این حسینیه. به جایی که خیلی از شهیدها آمده اند تویش. مادی شان یا معنوی شان. فرقی ندارد. حاج قاسم هم همینجا آمده بوده! حس خیلی عجیبی ست. این جا مشخصا جای خیلی عجیبی ست. امروز برای من عجیب تر هم خواهد بود. امروز، من، اینجا، توی این حسینیه، احتمالا بخش مهمی از هویت خودم را رقم خواهم زد و کسیتی ام را هر چه شدید تر، گره می زنم به «آقا»... احتمالا. تلاش می کنم به این فکر کنم که دو سه ساعت دیگر، با چه حالی از این جا و از این در،بر می گردم بیرون... .شعار و شعر و هیاهوی جدی بچه‌ها تقریبا از همین حوالی شروع می‌شود. یک خانمی را گذاشته‌اند ما را شناسایی کند و ببرد جلوی جلو. من واقعا حس می‌کنم جای من اینجا نیست. همیشه از این‌هایی که یهو (!) از راه می‌رسند و می‌روند جلو، شاکی‌ام. خیلی. دلم می‌خواهد به تک تک بچه‌ها توضیح بدهم که باور کنید من را دارند می‌برند. وگرنه همین‌جا می‌نشینم. البته که بدم نمی‌آید جلوی جلوی جلو بنشینم. بعد از سلام و احوال پرسی، می‌گوید چرا اینقدر شُلی خانم محمدی؟! خنده‌ام می‌گیرد. خیر. هیچ هم شل نیستم. اما یک حالی دارم. یک چیزی هست این‌جا که در جاهای دیگر نیست.می‌رویم جلوی جلو. این خانم دیتکتور که مرا دیتکت کرده، با یک خانمی چک می کند که فلانی سخنران است، می برم اش جلو. منتظر تایید می ماند و خلاصه می رویم جلو. به محافظ ها، به عکاس ها، به آن سیمی که از زیر زیلوهای سفت حسینیه بیرون زده و چند نفر هم پیگیرند تا درستش کنند، به جایگاه مسئولین نظام که فوج فوج می آیند و من در تردید که واقعا شما کی اید دیگه!، به رضوانی که دارد مصاحبه می گیرد از بچه ها و گرچه خوشم نمی آید اما سراغ من هم می رود، به شعارهای خالصانۀ بچه ها و و و ، به همه اینها دقت می کنم. ردیف اول جای سه دسته آدم است: اول محافظ ها و دو نفر از مسئول های بیت؛ دوم سخنران ها که مثلا ما باشیم و سوم هم اعضای شورای مرکزی تشکل ها. یک خانمی که نمی شناسمش اما معلوم است که دانشجو نیست، آمده نشسته صف اول. دیتکتور می آید و بحث می کند که بابا بلند شو ببینم! مگر بلند می شود! بالاخره راضی می شود که در دیدار دانشجوها، صف اول ننشیند.من، نصفی از نذرم را (که قرار بود طبقه 4 کتابخانه مرکزی بخوانم و نشد،) نخوانده ام. متنم را هم مرور نکرده ام. یک مصاحبه ازم گرفته اند و دیگرانی که باید، از گیت های مختلف تفتیش عبور کرده اند و خلاصه فقط متن مانده و مصاحبه و قسمت دوم نذر!به بغل دستی ام می گویم ببین! من می خواهم یک چیزی بخوانم نمی توانم وسطش صحبت کنم! رضوانی یا هر کس دیگری که آمد، برایش توضیح بده! یک جوری خیالم را تصنعی راحت می کند که مشکوک، دوباره تاکید می کنم. باز هم می گوید باشه!رضوانی که می آید، اولش من سرم را می اندازم پایین. از بغل دستی ام مصاحبه می گیرد و به من که می رسد، بغل دستی ام انگار لال شده باشد، هیچ نمی گوید. من دارم تمرکز می کنم عدد نذر از دستم نرود و با همان حال اشاره می کنم که: «بگو دیگر!» انگار یهو دوزاری اش می افتد که «آها! اینم من جواب بدم؟!» حیف که بیت رهبری ست اینجا! باز اشاره می کنم تا آخر سر می گوید ببخشید ایشان مشغول نمازند بعدا بیایید!هوووف. نفس راحتی می کشم و ادامه می دهم. خواندن این نصفۀ نذر، اینجا، خیلی لذت بخش است. طعم شیرینش زیر زبانم هست... بی نظیر است. کاش دوباره همچین مزه ای را قبل از مردن، بچشم...تمام که می‌شود، رضوانی می‌آید مصاحبه‌اش را می‌گیرد و می‌رود. تحرکات مسئولین بیت و حال و هوای حسینیه نشان می دهد که آمدن آقا نزدیک است. یکی از مسئولین نهاد می‌آید جلو و به هر کس می‌گوید که نفر چندم سخنرانی دارد. من، ششمین نفری‌ام که اگر خدا بخواهد، صحبت خواهم کرد. باورم می‌شود؟ نه! این، نزدیک‌ترین حس من از غیرقابل باوربودن یک اتفاق است. تا لحظه‌ای که نروم پشت آن تریبون و از آن‌جا بیرون نیایم، باورم نمی‌شود...تا همان لحظات آخر مشغول اضافه و کم کردن موارد متن هستم. در تلاشم تا نکتۀ یکی از اساتید که به نظرم لااقل در شیوۀ طرح، مطرح و قابل توجه بود را به متن اضافه کنم. نه وقت برای تدوین درستش هست و نه وقت برای خواندن اش. گرچه من یک بار هم زمان نگرفته ام ببینم چند دقیقه می شود، اما مطمئنم متن ما حداقل یکی دو دقیقه با استاندارد فاصله دارد! بی خیال نوشتن تکۀ جدید متن می شوم و برای دور آخر، یک بار چشمی از روی متن می خوانم و خودم را می سپارم به حال و هوای حسینیه.بچه ها دیگر شعارهایشان رفته سمت اینکه منتظر آقا هستند. از «آقااا جااان، آقاااا جان، تولدت مبااارک ...» رفته اند سمت «ای پسر فاطمه! منتظر شماییم!» و آن را یک‌ریز می خوانند. متن را یک دور دیگر مرور می کنم. ذکر، از لبان مان نباید بیوفتد. درکِ لحظۀ آمدن آقا واقعا قدرت روحی می خواهد. من فقط مبهوتم. بهت زدگی، شدیدترین احساسی ست که آن لحظات دارم. پرده های آبی تکانی می خورند و هیاهوی جمعیت زیاد می شود و ما بلند می شویم می ایستیم به احترام این سید خراسانی!سلام و علیکی می کنیم با آقا. چشم توی چشم آقا شدن واقعا طاقت می خواهد. خیلی نفس گیر است. البته آقا به خانم ها حدودی نگاه می کند. به پسرها دقیق تر و با مکث بیشتر. من دست به سینه گذاشته ام. آن لحظه، همه جور فکری به سرم می زند. یا ستار العیوب و «یا من یسمی بالغفور الرحیم» از لب نباید بیوفتد!آقا سلام و علیک گرم و زیبایی با جمعیت دارد و جمعیت، جلویی هایش با سلام و سر خم کردن و لبخند زدن، و عقبی هایش با شعارهای مداوم و ممتد، جواب آقا را می دهند. آقا می نشینند. هنوز همهمۀ جمعیت کامل نخوابیده که قاری شروع می کند. من اصلا نمی شنوم قاری چه می خوانَد! هرچقدر هم تمرکز می کنم نمی فهمم. یک جای دیگری ام! یک جایی که تا به حال نبوده ام. یک چیزهایی از این دیدار، باید «مگو» بماند. حتی اگر به فراموشی سپرده شود -که البته نمی شود!- . اما حال و هوای عجیبی دارم. فقط حواسم هست نفر پنجم کِی می رود که یادم باشد نفر ششم منم!مرا صدا می کنند. می خواهم بلند شوم که چادر زیر پایم گیر می کند! من هم می بینم رفته عقب، حسابی می کشم اش جلو که نتیجه اش می شود این حجم از جلوبودن روسری ام در تمامی عکس ها!! ولی اتفاق خیری بود!از آن لحظه ای که من پشت تریبون می روم و شروع می کنم، تا آن لحظه ای که حرف هایم تمام می شود و می روم که بنشینم، من، واقعا چیزی نمی فهمم. وقتی به خودم می آیم که دارم از تریبون به سمت جایگاه حضار می روم... وسط راه یکهو با خودم می گویم: تمام شد؟!فرح دارم. یک فرح زیبا درونم هست. حس اش می کنم. می بینم نورش را. می شنوم نوایش را. آن موقع، چیزی نمی فهمم اما بعدها می نشینیم با بچه ها فیلم ها را بررسی می کنیم که آقا چند بار و چطور از ما تشکر کرده است... نه از فضل و لیاقت ماست؛ که فقط از لطف و عنایت آقا ست...من، هفت هشت دقیقه از بهترین اوقات عمرم را سپری کردم؛ بعد از تمام شدن صحبت آقا، برای نماز آماده می شویم به امامت آقا! چند تایی از دوستان و آشنایان را هم می بینیم و سلام و علیکی می کنیم. افطار و شام هم مهمان آقا ایم و ... .«و در نهایـت، سلامی از دختران‌تان با قلب هایی که در عشق و عاطفۀ حضرت صاحب العصر و الامر و الزمان، گداخته اند و تاب سکون و تماشا ندارند را به محضر شما می رسانم تا به سرمان منت نهاده؛ به حضرتشان برسانید و برای حرکت دختران تان در مسیر ایشان دعای خاص و ویژۀ تان را خواستاریم. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته ...»</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 16:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک رویای زیبا (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-2-xhvuwtj4w8vf</link>
                <description>نشسته‌ایم در جلسه. تا بقیه بیایند، سعی می‌کنم متنم را تکمیل کنم. بغل دستی‌ام یک خانمی‌ست که گویا در سال‌های گذشته محضر آقا صحبت کرده. از ادوار تحکیم است انگار. از دانشگاه‌مان می‌پرسد. از همکف نهاد و از آن کافه‌ی کذا که یک سال از عمرمان را صرف دعوا بر سرش کردیم. من هم توضیحاتی می‌دهم و یک‌ جوری که حس کند من متنم را ننوشتم و زمان لازم دارم، مکالمه‌مان را تمام می‌کنیم. البته این لابه‌لا، از یکی می‌پرسم شما کی هستی؟ حس می‌کنم به‌اش بَر می‌خورد. انگار سال پیش، مجری بوده در یک  دیدار. بگذریم.متنم را تقریبا تکمیل کرده‌ام. یکی دو نفر می‌آیند که یک‌سری توضیحات بدهند در‌باره ی فضا و شرایط و این داستان‌ها. صحبت‌هایشان برایم جدید نیست. از اهمیت و حساسیت قضیه می‌گویند. مگر خودمان نمی‌دانیم؟ چرا. ولی آن‌ها هم باید بگویند دیگر. از منطق انتخاب‌ این تریبون می‌گویند و من، دارم جمله‌بندی‌هایم را اصلاح می‌کنم. این لابه‌لا پیام‌های گروه‌ها و درس‌ها و کوییز و امتحان و این‌ها هم می‌آید روی صفحه‌ی گوشی. تا حالا اینقدر برایم «آکادمی» و تحصیل و امتحان و غیره, « بی ارزش» نشده است. به معنی واقعی کلمه. به مامانم سفارش کرده ام دعا کند. واقعا لحظات سختی است. استرس یک چیز طبیعیست که اگر الان سراغم نیاید، پس کِی بیاید ؟!بچه‌ها یکی یکی حرف می‌زنند. داوطلب می‌شوند که صحبت کنند. من اما آخرین نفری ام که داوطلب شده ام. نکات بچه‌ها به معنی واقعی کلمه «توو در و دیوار» است. چند نفرشان هم که اساسا فمینیست اند. حتی نمی‌شود اسم‌شان را فمینیست اسلامی گذاشتو یک چیز پیچیده ی دیگری هستند این‌ها. یکی از بچه‌ها هم از کمیته‌ی ناظر بر نشریات وزارت علوم آمده که البته مدیر مسبول یک نشریه‌ی زنان هم است.  یک نطقی می‌خواد در راستای اینکه «بعله! یک پسر هم می‌تواند دغدغه‌ی زنان داشته باشد.» همه هم با سیس «اوکی مرسی» می‌روند سراغ نفر بعدی. عجیب است. بگذریم.نکاتم را سه چهار جا نوشته‌ام. بعضی درون کاغذ، بعضی درون کاغذ دیگر، بعضی در save messaged بله، و خلاصه پینگ‌پنگی باید بروم و بیایم سر نکات. همه که صحبت می‌کنند، موقع اذان می‌شود. جلسه اما ربطی به اذان ندارد. می‌روم نماز، بی‌تفاوت به آنکه چه در جلسه می‌گذرد. خیلی سخت است در این جلسات بزنی و بری نماز. برای من لااقل سخت شده. از باب ریا نیست اما میخواهم یک جایی این را نوشته باشم که آن لحظه با خودم گفتم دیدار رهبری ای که از نماز بیندازد مان؛ نمی خواهم! نکات خط خطی و پراکنده من! عکس دیگری از جلسه موجود نبود!وقتی برگشتم، آخر جلسه بود. گفتم چه خبر؟ کی انتخاب شد؟ معلوم نشد. قرار شد سه چهار نفر از جمع حاضر، با صلاحدید ادوار و بزرگان بیایند و بروند مرحله بعد! در انتها، نقدهایی هم به متن ها شد و پیشنهادهایی. مثلا می گفتند مطالبه خوابگاه های متاهلی را در متن هایتان بیاورید! این را که می گفتند، من ذهنم صد جا می رفت. اولا مگر باید مطالبات این شکلی را پیش آقا برد؟ وزیر علوم و یک مصاحبه ریز با فارس کافی نیست؟ ثانیا این مطالبه چقدر اولویت دانشجوی کارشناسی کف صحنه است؟ به نظر من تقریبا هیچ. به هر حال بگذریم. از این مشورت ها و به اصطلاح خودمان «هینت»های گمراه کننده، کم نشنیدیم... البته با ترکیب حاضر، این بهترین نکته ست! نکات بچه ها وقتی حول چرت و پرت و ایده های نخ نما شدۀ فمینیستی می چرخد، خب انتظار بیشتری نیست. حرف جدیدی نیست و اگر هست، فمینیستی ست!نماز که می روم، خانم عزتی را می بینم. خانم عزتی یک استاد مشاور بی نظیر است. قبل تر با مریم آمده بودیم درباره اردوی پشتیبان ها ازشان مشورت گرفته بودیم و البته در اردوی هیئات هم حسابی ایده به ما داده بودند. بی نظیر. عشق می کنم می بینم شان. گفتم برایم دعا کند. دعای زیبایی کرد. قرار شد مفصل تر با هم حرف بزنیم. باگ ساختاری را آن جا هم دیدم. بگذریم.یکی دو روز بعد تماس گرفتند و گفتند شما جزو آن چهار نفری. متن آماده کن و جلسۀ انتخاب نهایی، روز 19 ماه رمضان است؛ ساعت 10.</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 06:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک رویای زیبا (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-1-gdqozhhhxf2r</link>
                <description>می پرسم قصه چیست؟ پیگیرانه به دنبال مدیر مسئول نشریه اند. من مدیر مسئولم؟ نه. من یک عضو فعالم که یک مقداری بیشتر از بقیه پیگیر کارها بوده ام و شاید یک مقداری در جریان اخیر ریحانه بیشتر بوده ام. بیشتر از مدیر مسئول فعلی که البته دارد مسئولیتش را همان موقع ها، تحویل می دهد. می گویم قصه چیست که به دنبال مدیر مسئول اید؟ قصه را می گویند. من باورم نمی شود. اصلا انگار زمان و مکان برای من متوقف شده. انگار نه ساعت حرکت می کند و نه قطار. من مات و مبهوت نگاه می کنم. فقط نگاه.می گویم ما در حال تغییر مدیر مسئولیم. به شما اطلاع می دهم. قرار می شود چون ساعت کاری تمام است، با شماره خودشان به من زنگ بزنند. اسمشان را یادم نمی ماند. قول بعد از 5 بعدازظهر را می دهم و خداحافظی می کنم و هنگ می کنم رسما. هنگ خالصمی دانم من نیستم. به بهاره پیام می دهم و قصه را می گویم. یک اتفاق محال، چقدر نزدیک و چقدر از بیخ گوش من رد شده است! به هدی هم پیام می دهم. امشب، افطاری خانواده هیأت است. محل خوبی ست برای تصمیم گیریِ اینکه دقیقا چه کسی برود. می نشینیم به صحبت. هدی، مطهره و من. قصه را می گویم. برای دیدار دانشجویی امسال با رهبری، یک تریبون به نمایندۀ «مدیر مسئولان نشریات فعال حوزه زنان در دانشگاه ها» اختصاص پیدا کرده. شنبه هم جلسۀ انتخاب فرد مورد نظر است. من می گویم و از شورای مذکور می آیم بیرون. من عمیقا حس عجیبی دارم. این مسئله، هم جزو آرزوهای دسته اول من محسوب می شود و هم می دانم که مال من نیست. من مدیر مسئول ریحانه نیستم هرچند که شاید در آینده نزدیک، باشم.نتیجه تصمیم گیری شورای دو نفرۀ هدی مطهره، می شود اینکه من بروم. من اما تردید داردم. قد و قوارۀ من به این کار اصلا نمی خورَد. می گویم بگذارید مشورت بگیرم و جواب قطعی ام «آره» نباشد. خسته ام و بیشتر از اینکه خسته باشم، نمی توانم درست تصمیم بگیرم. حوالی 11 شب است که اصلا خبری از آن بنده خدایی که قرار بود 5 عصر زنگ بزند، نیست. عجیب است. فردایش، با نا امیدی زنگ می زنم به مامانم. مامانم تشویق می کند. قُرص می کند دلم را. ولی همچنان خبری از آن آقای 5 بعدازظهری نیست. می روم قم. شنبه صبح، ددلاین دارم. سحری خورده، بدو بدو می رویم راه آهن که به بلیط قم تهران برسم. کلی کار و زندگی و مهمتر، «درس» دارم. می رسم تهران. حوالی 9 تمرین را تحویل می دهم و راه می افتم از مدرس امام، بروم کتابخانه. توی راه با خودم می گویم «این چرا به ما زنگ نزد ؟!» حدس می زنم جلسه بعدازظهر باشد. اما محض اطمینان زنگ می زنم به همان شماره ای که توی قطار به من زنگ زد. بعید می دانم جواب بدهند اما جواب می دهند. می پرسم ببخشید جلسه کِی است ؟! می گویند 10! ساعت 9 و 19 دقیقه است و من 10.5 کلاس دارم! از آن مهم تر، 40 دقیقه زمان دارم تا مهم ترین موقعیت دانشجویی ام را از دست بدهم! شاکی ام که چرا نگفته اید زودتر؟! که می گویند قرار شد شما به ما خبر بدهید!! جالب است. با این ها نمی شود بحث کرد.اسنپ می گیرم و می رسم به جلسه. وقتی می رسم، جلسه هنوز شروع نشده است. می نشینیم به انتظار ...</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 23:08:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک رویای زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-hlw0b8mjyhhy</link>
                <description>همه خواب اند. نشسته ام روی تختم. اتاق تاریک است و نور لپ تاپ می خورد توی چشمم. یادم می آید چقدر کار نکرده داریم قبل از مردن مان! لیست می کنم و می فرستم برای حورا. فکر نمی کنم بیدار باشد ولی آنلاین است. یادم می افتد که دیگر امسال آقا دیدار دانشجویی مفصلی خواهند داشت. یاد تقسیمِ ظاهرا ناعادلانۀ سهمیه های دیدار رهبری می افتم که هرگز و هفتاد سال به ما نمی رسد. با یک غصه خاصی به حورا پیام می دهم.ده فروردین است که یادم می افتد آقا دیدار دانشجویی دارد. از 10 تا 16 فروردین، همه چیز آرام است. این وسط البته یکی دعا می کند. می خندم. دعایش از محالات است. ولی به حساب لطفی که دارد، هیچ نمی گویم و تشکر می کنم. دعایش واقعا از محالات است. از یاد نمی برم.16 فروردین است. یک چهارشنبه ای ست که من ساعت 3 اش بلیط دارم که بروم تهران. ساعت 12 هم پژوهشکده جلسه دارم. می خواهم بروم بگویم آقا! برایمان یک دوره طراحی کنید. یک دورۀ زنان ویژۀ بچه های شریف. دم در منتظر می مانم. ورودم را هماهنگ نکرده اند. هوا نه گرم است نه سرد. ظهر را خانه خوانده ام و فی‌الفور اسنپ گرفته ام و آمده ام پژوهشکده. مدرسۀ روبروی پژوهشکده جایی ست که قبلا آمده ام و فعالانه خواسته ام مرا معلم کنند. قبولم نکردند. من هم غمگین برگشتم خانه. پارسال بود فکر کنم.بگذریم. بالاخره ورودم هماهنگ می شود. باید بروم طبقه 4، معاونت ترویج. توی آسانسور پیام یکی از بچه ها را می بینم: «سلام مریم?مثل اینکه از نهاد زنگ زدن راجب نشریه ریحانه سوال داشتن، گفتم شماره تو رو بدن بیشتر در جریانی». تعجب! چرا از نهاد باید زنگ بزنند و درباره ریحانه سوال بپرسند؟ در لحظه به این فکر می کنم که مطلب خاصی در نشریه داشتیم که بد بود؟ چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. مطمئنم می خواهند بگویند این اراجیف چیست در نشریه تان! می گویم باشد. با یک بالا و پایینی، شماره من را می دهند. می رسم به اتاق معاونت ترویج. افطاری دارند امشب. سرشان هم خیلی شلوغ است. بنده خدا به خاطر من و افطاری، تماس هایش را یکی در میان پاسخ می دهد. آخر جلسه که می خواهیم به جمع بندی برسیم، گوشی من زنگ می خورد. یک نگاهی می کنم؛ معاون ترویج در حال جمع بندی است. وسط وسط حرفش است. نگاهم به گوشی اش می افتد. جالب است گوشی او هم زنگ می خورد اما ساکتش کرده که حرف هایمان را پیش ببریم. من هم می گویم خب حالا من هم سایلنت می کنم بعدا زنگ می زنم.این اتفاق، دقیقا دو بار تکرار می شود! دقیقا دوبار به من زنگ می زنند و هر دوبار، نمی شود.جلسه تمام می شود. جلسه به خوبی پیش می رود و قرارهای خوبی هم می گذاریم. خوشحالم. مهم هم نیست. حالا نهاد فوقش دوباره زنگ می زند. البته یک بار هم به‌شان زنگ می زنم که جواب نمی دهند. می روم نمازخانه عصر را بخوانم. یاد آن روزی که با حورا آمده بودیم و رفتیم با آقای زیبایی نژاد جلسه، کل نمازخانه را پر کرده. چقدر خوشحالم یک جایی به اسم پژوهشکده وجود دارد. نماز که می خوانم، یک سری به پوسترها و اعلان های تابلوها می اندازم. بعدش اسنپ می گیرم به راه آهن. مدرسه روبه رویی هم تعطیل شده اند و حسابی خیابان شلوغ است. اسنپ دو و نیم می رسد راه آهن. من یک ربع به سه بلیط دارم. سوار قطار می شوم. قطار که راه می افتد، نهاد زنگ می زند. من میخکوب می شوم. انگار در زمین مثل میخ.</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 09:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیومرث‌کنار؛ اردویی ویژۀ غیرفعالین ضد فرهنگی (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%DB%80-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B6%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-3-rgzatta2csjf</link>
                <description>نشست اول که به پایان می‌رسد، می‌رویم سراغ شام! شام‌ها سرد شده و حسابی مسئولین پیگیرند که «شام»! حسابی خسته ایم و وقتی می‌رسیم هتل، شام را می‌خوریم و آب جوش می‌آوریم و می‌رویم ساحل! خیلی خوبش ساعت ۱۲ است. آب جوش و چای و کافی‌میکس و ویفر و چیزهایی از این دست -که برایمان یک آقای طهماسبی نامی، آورده بود- را آورده ایم ساحل و هر کس به یک سودایی نشسته و ایستاده و قدم‌زنان، از این سکوتِ موّاج بهره می‌برد. یکی رفته آن ته‌ها دارد تلفن صحبت می‌کند و یکی دیگر هم می‌رود با دریا صحبت کند. احوالات بچه‌ها واقعا جالب است. من علاوه‌بر اینکه از غذاهای ظهر هرچه مانده را آورده‌ام به سگ‌ها بدهم، به علیمردای می‌گویم یک صورت فلکی نشانم بدهد. علیمرادی هم دب اکبر و ستاره قطبی را نشان می‌دهد. گرچه این صورت فلکی را زودتر از الفبا یاد گرفته ام اما هی یادم می‌رود. (!) انتظار دارم یک ملاقه‌ای ظرفی چیزی نشانم بدهد که دیگر می‌رسیم به بچه‌ها. بچه‌ها آهنگ و این‌هایشان هم برپاست. خب عجیبند دیگر. چیز بیشتری ندارم که بگویم(!). ما با نسل عجیبی مواجهیم. البته که خودمان هم جزئی از آن‌هاییم.به موازات این‌که دوستان ما به فسق و فجور در کنار ساحل مشغولند و آهنگ‌های طاغوتی و یاقوتی را یکی درمیان هم‌خوانی می‌کنند، یک تعدادی از بچه ها «جلسه» هستند. این ایده‌ی جلسه را من خودم اولش داده بودم یا دست کم جزو موافقان جدی‌اش بودم اما در همچون شرایطی، نرفتم. جلسه‌ی چیست؟ جلسه درباره‌ی این است که فردا، پنج‌شنبه، ما چه حرف‌هایی را باید بزنیم یا نباید بزنیم. فیس‌اش فیس بدی‌ست. من خودم این مدلی بشنوم، پس می‌زنم. اما حقیقت این نیست، حقیقت این است که حداقل هدف من یکی از رفتن به چنین جلسه‌ای، حساس‌تر کردنِ کوچک‌ترها به بحث‌های فرهنگی امروز است. من باشم، نمی‌گویم فلان دغدغه را بگویید فلان دغدغه را نه. می‌گویم خب! امروز چی شنیدید ؟ بچه‌ها بازخورد می‌دهند. امروز چی باید می‌شنیدید که نشنیدید؟ بچه‌ها بازخورد می‌دهند و از این بازخوردها و توجه دادن هاست که می‌توان خوراکِ حرف‌زدن پیدا کرد! در واقع من به طرز قابل توجهی به چنین جلساتی اعتقاد دارم. این جلسات به رشد تک تک آدم‌ها کمک می‌کند و اتفاقا چه بسا از جلسات عمومی شلوغ، اثر رشددهنده‌اش بیشتر باشد. این جلسات با جلسات لابی‌ و تبانی و این‌ها فرق دارد. البته که می‌تواند فرق نداشته باشد! ولی عقیده‌ی من این است که فرق دارد. لااقل فعلا و لااقل سمت دخترها که اینطور است.به هرحال من کنار دوستان عزیز یاقوتی طاغوتی می‌مانم و حسابی عکس می‌گیریم و من به این عظمت خاموش و مواج و تاریک فکر می‌کنم. ساعت که ۱ونیم می‌شود و خسته که می‌شویم، برمی‌گردیم هتل. ناگفته نماند که با یک ویفر موزی ملت را اسکل کرده ام و حسابی بهانه‌ی خوبی برای بحث‌ عوض ‌کردن و جلوگیری از بحث‌های منشوری است. ببینید چقدر یک ویفر می‌تواند نجات‌بخش باشد(!)دریادر شب که واقعا عجیب است...بعد از برگشتن به هتل، انگار که اصلا ساعت ۱ونیم نیست، می‌روم اتاق جلسه(!). در میزنم و شانس می‌آورم که یکی از بچه‌ها بیدار است و در را باز می‌کند. می‌خواهم بنشینم به صحبت. انقدر درونم کدری حس می‌کنم که می‌گویم بنشین یک سوره بخوانیم بعد. همه خوابند. یکی هم روی مبل خوابیده. یک چراغ خیلی کم‌نوری روشن است و ما روی صندلی‌ها دور میز نشسته‌ایم. میز کمی لق می‌زند و مراقبم چیزی نیوفتد! ساعت بالای سرمان تا سوره را بخوانیم، حوالی یک ربع به دو شده‌. ساعت گرد و سفیدی که عقربه‌هایش شب‌نماست. کدری‌هایم از بین می‌روند. حسابی خوابم می‌آید. می‌گویم خب! بگو ببینم به ملت چی گفتی و ملت چی گفتند؟ با هم حرف می‌زنیم. من باز کدر می‌شوم. کدرتر از قبل. اما این کدرشدن دیگر ارادی‌ست. سنخ گفت‌گوها مرا یاد چیزهای خوبی نمی‌اندازد. یکی دو تا سوال می‌کنم ببینم مشکل از من است یا نه. نگران می‌شوم. اما با خونسردی خداحافظی می‌کنم. برمی‌گردم پایین. اتاق ما همه خوابند. من هم می‌خوابم. صبح واقعا بیدارشدن سخت است اما به هر کیفیتی شده می‌رویم صبحانه. من همچنان دوتا روسری می‌پوشم چون هوا واقعا سرد است. صبحانه واقعا در نوع خودش لاکچری است.این هتل واقعا طراحی پیچیده‌ای دارد. همین که شما یادت باشد ورودی رستوران از کجاست و اتاق کجاست و آسانسور کجاست و اتاق صفاری اینها کجاست و الان G را بزنم یا 1، خودش خیلی کار بزرگی‌ست. اول می‌آیم با خودم لپ‌تاپ بیاورم، بعد می‌بینم من آدم انجام کار در بین نشست‌ها نیستم. خلاصه پشیمان می‌شوم و برمی‌گردم اتاق. می‌آیم لابی و مقر صبحانه را پیدا می‌کنم. ظرف‌های سلف‌سرویس صبحانه با یک سیس خاصی نشسته‌اند کنار هم. من از دنیای شما عدسی می‌خورم با شیر داغ و خرما. آخرش هم کمی آبمیوه می‌خورم ببینم چطور است که به نظرم رقیق بود. بچه‌ها نیمرو و پنیر و مربا و کوکتل (اگر اسمش را درست گفته باشم!) می‌خورند و چای را هم از این سر میز به آن سر میز جابه‌جا می‌کنند. ما را این همه عجله داده اند دریغ از اینکه دو سه گروه هنوز نرسیده اند به صبحانه و صبحانه ما تقریبا تمام که می‌شود آن‌ها تازه از راه می‌رسند. دکتر اخوان و دکتر تقوی هم می‌آیند صبحانه بخورند. نوش جان‌شان. هوا کمی ابری است. بعضی بچه‌ها می‌خواهند بروند به ساحل برسند که فکر کنم تلاش موفقی ندارند و بیشتر در اتوبوس هستند تا ساحل. توی اتوبوس منتظر عده‌ای از دوستان می‌مانیم و خلاصه با کلی زنگ و کنترل از راه دور ، آفتاب دولت شان می‌دمد و بخار سماورشان هم بلند می‌شود و می‌آیند سوار می‌شوند. ناگفته نماند که دستشویی‌های اتاق جفت‌شان فرنگی‌ست و دستشویی لابی، ایرانی‌ست که مایه مسرت است.راه می‌افتیم که برویم اردوگاه پسرها. خدا خیر کند. برای نشست‌های امروز، معلوم است خیلی ها برنامه ریخته اند. اصلا مهم نیست کی و چی و کدام جبهه و امت حزبل یا امت غیر حزبل یا امت کمپین من هم مسلمانم یا امت وسط‌بازها یا امت کانون کوثر. (در اینجا نویسنده خواست هم خودش را یک امت به حساب بیاورد هم یک تیکه‌ای به غیر خودش و گروه های باقی مانده بیندازد.) چیزی که آزاردهنده می‌شود، این خودزرنگ‌پنداریِ غیر فرهنگی‌ست که انگار فرقی نمی‌کند متصل به کدام جبهه هستی. باید خرجش کنی. باید حتی شده ادایش را در بیاوری تا «مقبول» باشی. تا صحنه را نبازی. تا... . البته که نشست دیشب و به‌خصوص صحبت یکی از بچه‌ها نشان داده که علیرغم همه‌ی تدبیرها و زرنگ‌بازی‌ها، تو اگر یک چیزهای دیگری را سفت نچسبی، صحنه را باخته‌ای. تمام! بگذریم. نشست با یک تاخیر قابل توجه و مطالبات مادی و دغدغه‌های مالی شروع می‌شود. من اعصاب این بحث ها را ندارم واقعا. به ذهنم می‌رسد که زمین بازی را عوض کنم؟ نه‌. این دقیقا یکی از اشتباهات من است‌. انفعال در مقابل یک طرح‌بحث ریخته‌شده، یکی از مشکلات مهمی‌ست که اصلاحش خیلی می‌تواند کمک کننده باشد. یکی از بچه‌های انجمن مستقل تلاش می‌کند فضا را تغییر دهد. بد نیست اما موفقیت کامل هم ندارد. مغزها هنوز توی مالی‌جات غوطه‌ور است‌. قبل از شروع جلسه، با یکی دو تا از بچه‌ها یک چیزهایی را طی کرده‌ام. مثلا طی کرده‌ام که اگر مسئله‌ای مال ما نیست، ما با گوشت و پوست‌مان درک‌اش نکرده ایم، به ما تزریق شده، حرف توی دهن‌مان گذاشته شده، آن مسئله را مطرح نکنیم! منطقی است. بچه‌ها قبول می‌کنند و یک نقشه‌ی شوم، نقش بر آب می‌شود. حداقل من همچین حدسی دارم (!)در این نشست مجموعا تیرهای مختلفی به جاهای مختلف دانشگاه و ... برخورد می‌کند. یک چیزی که همه در آن اتفاق نظر دارند که باید تیر بخورد، معاونت فرهنگی ست. جالب است. بچه‌ها به هم‌دیگر کم‌تر تیر پرتاب می‌کنند. چون از مهر تا آذر مشغول این کار بوده اند و احتمالا کمی خسته شده اند. اتفاق جالب دیگر، حرف درباره‌ی اردوی ورودی هاست که اتفاقا جزو کم‌بسامدترین حرف‌هاست. فقط یک نفر آن هم در کمتر از یک جمله‌ کامل به آن می‌پردازد. آن هم به این‌که چرا ستاد جلسه‌ی نقد و بررسی برگزار نکرده. به هیچ چیز دیگر گیری وجود ندارد. من تعجب می‌کنم. این اردوی ورودی که نافش را با حاشیه بریده‌اند، چرا بیش‌تر از این تیر نمی‌خورَد؟ دلایل خوشبینانه و بدبینانه‌ی زیادی می‌تواند داشته باشد?...</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 23:51:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیومرث‌کنار؛ اردویی ویژۀ غیرفعالین ضد فرهنگی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%DB%80-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B6%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-ngqkpxoe6oqg</link>
                <description>نزدیک فریدونکنار که می‌شویم، تقریبا هرکسی سرش به کار خودش است. گعده‌های گپ‌وگفت بچه‌ها تقریبا یکی دو نفره شده و دیگر مجالی برای حرص‌خوردن نیست. شاید هم هست ولی حوصله‌اش نیست. کیک و آبمیوه‌ای دست ملت داده اند تا حوالی ساعت ۴ باشد و هنوز کسی نهار نخورده باشد. طرح و برنامه‌ی موضوعی، و نه زمانی، اردو رفته روی کانال و حداقل برای اینکه یک مقدار فضا عوض بشود، به چند نفری که دور و اطراف در دسترس دارم می‌گویم که چک کنند و ببینند و «ان‌شاءالله»ای هم می‌گویم که با هم بعدتر درباره‌ی این سرفصل‌ها صحبت کنیم. زینب، دغدغه‌ی محتوایی دارد. تقریبا جزو معدود کسانی ‌ست که چنین دغدغه‌ای دارد و همین اول سفری ابراز کرده است. اوضاع مجموعا خوب است اما من خودم شخصا یا چند چالش جدی مواجهم. اولا به خاطر اختلاف ارتفاع و اختلاف فشار هوا گوش‌هایم کیپ شده و کلا انگار نمی‌گذارد هوا به مغزم برسد و مغزم رفته اسخراحت کند. ثانیا دلم می‌خواهد با چند نفر از بچه‌ها شروع به صحبت کنم اما واقعا ایده‌ای ندارم چطور می‌شود شروع‌کننده‌ی صحبت باشم! این مسئله حسابی می‌رود روی مخم و درگیرش می‌شوم که خب واقعا من اینقدر در ارتباط گیری خشک و بی‌مصرف شده ام؟ می‌گذارمش به حساب خستگی و مغز تعطیل و اینها که یاد یک چالش دیگر می‌افتم!بگذریم.می‌رسیم به هتل! همانطور که قبلا هم زمزمه‌هایش بود، دخترها می‌روند هتل «کیش مهر» که از روی برچسب‌های روی درش می‌توانی بفهمی مایملک دانشگاه علامه است. چی می‌شد دانشگاه ما هم از این‌ها داشت؟ ساک را که پایین می‌آورم، درگیر گروه‌بندی و اتاق بندی می شویم و دو سه گروه مانده‌اند بروند اتاق‌شان. با گروه «بچه‌ شیطونا» هم اتاق می‌شویم و می‌رویم بالا. ساعت چهار و نیم است و یواش یواش جاگیر می‌شویم و حین‌اش شوخی و جدی چیزهایی به هم ‌می‌پرانیم! حسابی خسته ام و کلی کار هم دارم. نهار می‌رسد و می‌خوریم. گشنه‌ایم. دو سه تا زنگ هم به این و آن و دو سه تا پیام و التماس دعا به بچه‌های پابوس، می‌روم دو سه تا کار مهم انجام می‌دهم و می‌رویم اردوگاه پسرها. اردوگاه بدی نیست اما از اسمش گرفته تا امکاناتش، جلوی هتل ما کم می‌آورد. سرد است و من هم دو تا روسری پوشیده‌ام . بچه‌ها تا از اتوبوس پیاده می‌شوند ترکیب ماه و سیاره و درخت و فلان، جذب‌شان می‌کند و دیگر گوششان به «دیر شدههه»های مسئولین بدهکار نیست. رویت ماه شب دوم شعبان در فریدونکنار لطف دیگری دارد. عمیقا از خودم می‌پرسم جای درستی آمده ام؟ماه شعبان! در فریدونکنار رویت شد...!می‌رویم وضوخانه را کشف کنیم‌. نماز را می‌خوانیم و می‌رویم توی سالن. نشست اول به معنی واقعی کلمه «افتضاح» است. البته اسمش را باید گذاشت نشست دوم چون نشست‌های تخصصی کانون‌ها و علمی‌ها و تشکل‌ها کلا کنسل شده است.  قرآن خواندند اما سرود ملی؟! بحث هویتی و توضیح سفت و محکم درباره‌ی اردو؟ توجه‌دادن بچه‌ها به فضایی که باید در اردو حفظ کنند؟ پول بیت‌المال که گردن‌شان است؟ فکر و ایده‌پردازی و موظف‌کردن بچه‌ها به درگیرشدن در مسائل؟ نه. هیچ‌کدام! و من در حین اردو فهمیدم که هرکدام از این‌ها، گفتن و تذکر و یادآوری‌اش چقدر می‌تواند موثر باشد ...!نشست اول پر است از پرت‌وپلا. من واقعا متاسفم از اینکه آمده‌ام این‌جا. دو سه تا سکانس خیلی افتضاح هم دارد که واقعا هیچ‌جوره قابل پخش نیست و فقط سرم را می‌اندازم پایین تا آن لحظات رد شود. ابتذال زیرپوستی، چیزی‌ست که قبل‌تر هم درباره‌اش مطلب نوشته‌ام. فاجعه‌بارش آن‌جاست که این ابتذال، روپوستی شود! بگذریم. بین نشست که می‌آیم دو سه تا زنگ‌های از دست رفته را تماس بگیرم، آهنگ سالن انقدر فاجعه است که آبرویم را حسابی می‌برد!!! می‌رویم که استراحت کنیم. میان‌وعده یک چیزی شبیه کرواسان و چای است. من هم‌چنان احساس سرما می‌کنم. با بچه‌ها می‌خندیم و چای می‌خوریم در این سرما. بچه‌ها یعنی همین بچه‌های خودمان بعلاوه‌ی یکی از دوستان کانون دانشجویان بین‌الملل بعلاوه یکی از دوستان محیط زیست یا کانون ایرانگردی یا چنین چیزی . درست خاطرم نیست.می‌رویم نشست دوم را شروع کنیم. سطح مطالب به نظرم عجیب است. امت حزب الله اما غلاف کرده اند ببینند چه خبر است. فقط نگرانم یک وقت ...دقیق یادم نیست که دغدغه‌های بچه‌ها حول چه چیزهایی می‌چرخد اما معلوم است که کسی دست پر نیامده. این بد است. حقیقتا «مسئله داشتن» برای یک دانشجو خیلی مهم است! حتی اگر در این یکی دو ترم مسئله نداشتند هم خوب بود از آن زمان که معاونت گفت نماینده معرفی کنید، یک مسئله‌ای دست و پا می‌کردند! چیز دندان‌گیر و قابل توجهی حقیقتا دستگیرم نمی‌شود. اسم نشست «رویای شریف» و یک چنین چیزی است. تقریبا کسی اصلا حواسش نیست باید در این باره حرف بزند. چرا؟ یکی از مهم‌ترین دلایل،طرح بحث ضعیف است. این برای من خیلی روشن و واضح شد که «طرح بحث قوی» خیلی در جهت‌دهی و خروجی‌گرفتن از بحث مهم و موثر است. من که بلند می‌شوم درباره این حرف بزنم، زمان گذشته است. ملت خسته اند. رو به جمعیت می‌چرخم تا کمی از زمزمه‌ها را کم کنم از بس هیچ کس برای حرف‌های من تره خورد نمی‌کند. اما نه. تغییری ایجاد نمی‌شود. بجز چند نفر، بقیه دارند دو به دو یا سه به سه با هم حرف می‌زنند.من از «رویاسازی» حرف می‌زنم. رویاسازی کار ساده‌ای نیست. رویاسازی اما به اندازه‌ای مهم است که هیچ‌چیز به نظرم جای آن را نمی‌گیرد. تصمیم دارم درباره‌ی رویاسازی بیشتر حرف بزنم و بنویسم. این مقوله دقیقا نقطه‌ی راهبردی هالیود است! هالیود الان در حال تصویرسازی از آینده‌ست؛ در حال ساختن «باید این‌گونه شود»هاست؛ هالیود دقیقا در حال طراحی رویاها و آینده‌ی ماست. ما اما ؟! هیچ? ما از مسائل مالی و کمبود بودجه در معاونت فرهنگی‌مان حرف می‌زنیم. من اخیرا به این مسئله‌ی رویاسازی دقت یک‌مقدار بیشتری کرده‌ام. دیدم خب! دقیقا بخشی از کار ائمه در یک برهه‌ای همین بوده است و یک‌سری از روایاتی که از جهان پس از ظهور داریم و احتمالا شنیده‌اید، حول همین مسئله‌ی «رویاسازی» می‌چرخد. مثلا در روایت داریم که #عقل خیلی رشد دارد. یا امنیت خیلی زیاد است. یا.... نکته‌ی برخی از این روایت‌ها، ذکر مصادیق و جزئیات است. مثلا امام معصوم نمی‌گوید «امنیت زیاد است». و تمام. بلکه می‌گوید «حَتّى تَمشى المِراءةُ بَین العِراق وَ الشّام لاتَضَع قَدمِیها اِلاّ عَلى نَباتٍ، وَ عَلى رَاءسِها زَنبیلَها لا یَهیجُها سَبُعٌ وَ لاتَخافُه .» یعنی جزئیات! یعنی تصویرسازی و این یعنی لازم است برای آدم‌ها رویاسازی کرد و به آن‌ها تصویر ذهنی ارائه داد.چرا؟ چون رویاسازی علتی برای «گرایش» است. رویاسازی در انسان‌ها خلأ ایجاد می‌کند. خلأ، باعث احساس نیاز می‌شود و الان است که #حرکت رخ می‌دهد. می‌خواهد به سمت حکومت امام زمان باشد یا گرایش به عینک VR!من از رویاسازی حرف می‌زنم اما اشتباه می‌کنم. یادم می‌ماند که اگر وقت رو به اتمام بود، دیگر بحث فلسفی وسط نیندازم و دفعه‌ی بعدی اگر در کار بود بلند شوم و بگویم «کانون ما دفتر جدا نداره و ما اذیتیم» و بروم کرواسانم را بخورم.</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 12:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیومرث‌کنار؛ اردویی ویژۀ غیرفعالین ضد فرهنگی (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%DB%80-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B6%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-ruldrd0f5eo5</link>
                <description>از آن زمان که ایده‌ی یک اردو که ویژه فعالین فرهنگی باشد و در آن، به فعالیت‌های فرهنگی و «چرا»ها و «باید»ها و «نباید»ها پرداخته شود را شنیده بودم، به مختصات و چندوچون‌اش فکر می‌کردم. روایت‌های جسته و گریخته‌ای هم از زیباکنار به گوش رسیده بود و همیشه به این فکر می‌کردم که چرا کرونا آمد و نگذاشت زیباکنار ۹۸ که قرار بود سال ۹۹ برگزار شود را به تعویق انداخت... . مواجهه‌ی مستقیم من با زیباکنار تقریبا دوسه جا بود. چندباری متن و حاشیه‌ی کارگروه زن در زیباکنار را شنیده بودم و یک بار هم یک پستی روی کانال روزنامه مبنی بر انتخابات دبیر کارگروه «چرا کار فرهنگی می‌کنیم...؟». تقریبا این، همه‌ی مواجهه‌ی من با اردو بود و البته جَسته و گریخته کانال و گزارش‌ها و متن صحبت‌های کارگروه‌ها را هم دیده بودم. گذشت تا یک بار در جلسه‌ی فعالین فرهنگی که در ماه مبارک بود و فعالین از بودجه‌ی نفت مملکت افطاری دعوت بودند و اگر اشتباه نکنم ماه رمضان ۱۴۰۰ بود. بحث زیباکنار مطرح شد. بحث وقتی مطرح شد، من خالی‌الذهن بودم و واقعا تلقی‌ای نداشتم که فضای زیباکنار یا اردوهای مشابه، چقدر می‌تواند موثر باشد. وقتی پیش‌تر رفتیم و بررسی کردیم، به این نتیجه رسیدیم که گویا واقعا موثر است... بگذریم. خلاصه که در جلسه‌ی اخیری معاونت با فعالین فرهنگی داشت، باز هم مطالبه‌ی نشست فعالین فرهنگی مطرح شد و حتی دکتر تقوی به من پیشنهاد داد مسئولش شوم. تقریبا امتناع کردم. به خاطر اینکه نمی‌خواستم با سیس جوگیری تصمیم گرفته باشم ولی از بعد جلسه، علیرغم اینکه وسط امتحانات بود، شروع کردیم به مشورت گرفتن و نوشتن طرح اردو که چطور برگزار شود خوب است و چه مباحثی مطرح شود خوب است و الی آخر. همان شب مسئله را با حورا طرح کردم و گفتم اگر هستی، بیا. چند تا سوال طرح کردم و فرستادم برای چند تا از بچه های قدیمی تر و به اساتید هم پیام و پیامک و زنگ که زمان بدهید جلسه بگذاریم و حرف بزنیم در این باره که «اردوی فعالین فرهنگی» چطور باید برای شریفی ها برگزار شود. اساتید چند تایی شان زمان دادند و اسکای رومی و حضوری و متنی و غیره صحبت کردیم. نکات خیلی جالبی گفتند. شخصا این مشورت ها برای من، جزو مشورت هایی بود که از دل و درونش چیزهای زیادی یاد گرفتم. البته بگذارید موکدا بگویم که هنوز به معاونت نگفته بودم که «اوکی من مسئول اردو میشم!». می خواستم اصلا بسنجم ببینم ابعاد کار به چه حد و شکل است و مکانیزم های سهمیه دهی و غیره و ذلک و موضوعات کارگروه ها و این ها چه هست و چه باید باشد. من هیچ برآورد و تخمینی از این فضا نداشتم و می خواستم اول به یک طرح مناسب برسم و بعد اعلام وجود کنم. البته این میان، اولویت های مختلف دیگری هم پا به میان گذاشتند که خب شاید یکی از دلایل آماده نشدن کار بود. بگذریم.من بعد از اینکه کمی در این فضا گشتم و چرخیدم، فهمیدم اردوی زیباکنار واقعا از قد و قامت من بلندتر است. اما اردوی «زیباکنار دخترانه» چیزی بود که می توانستم با تخمین نه چندان بلندپروازانه، به اجرایش فکر کنم. یک بحث هایی را انجام دادیم و دیگر تمرکز مان رفت سمت زیباکنار دخترانه. تقریبا چیزی از زیباکنار دخترانه پیش نرفته بود که معاونت صدایمان زد و گفت می خواد مشابه این اردو را برای فعاین فرهنگی دختران برگزار کند! نکات مان را منتقل کردیم. اکثر نکات ما البته محتوایی بود. اردو به دلایل برگزار نشد و ما هم با بررسی هایمان، حس کردیم اولویت الان نشست کانون است و رفتیم سر برنامه ریزی برای نشست کانون. از این پیش مقدمه‌ها که بگذریم و حواشی‌ها را هم رها کنیم و حرفی درباره‌اش نزنیم، می‌رسیم به زمزمه‌های اردو و سهمیه‌ها و ظرفیت‌ها. بالاخره پس از مشورت‌گرفتن‌های خیلی متناقض و شرق ‌و غربی(!) من تصمیم گرفتم بروم. صبح که رفتیم توی اتوبوس، بچه‌های مذهبی و چادری و غیره، نشسته بودند جلوی جلو و آن دوستان انجمنی و ...، نشسته بودند ته ته! من رفتم یک دور سلام دادم. دو سه نفر خیلی گرم و خوب برخورد کردند و یکی دو نفر هم حتی سلام جواب ندادند! من حقیقتا انتظار چنین برخوردی را نداشتم. برایم عجیب بود. بگذریم.توی راه، شروع کردم با ریحانه صحبت کردن. قرار بود درباره مسائل فرهنگی دانشگاه و خوابگاه فکر کنیم و بعد، روی دو سه مورد تمرکز کنیم و برای ارائه‌ها و نکات‌مان، این دو سه مورد را پی بگیریم. ریحانه از هویت و بی‌هویتی گفت. از جمع‌پذیری‌های افراطی گفت و از چند چیز دیگر. بحث‌های جالبی بود. یک داک باز کردم و نوشتم نکات‌مان را. برای نماز که توقف کردیم برف بود و برف بود و برف. امام‌زاده هاشم که در جاده‌ی هراز معروف است و آش و اینها هم دارد، شد محل نماز ظهر ما. هنوز اذان نشده بود. چند دقیقه‌ای مانده بود به اذان و ما هم چون در آن دستشوییِ پر ماجرا وضو گرفته بودیم، زدیم به برف بازی تا نماز بشود. تا بالای زانو رفتیم توی برف. عجب برفی بود واقعا. مثل این ندیده‌ها رفته بودیم توی برف و عکس می‌گرفتیم و می‌خندیدیم و چند تا گوله برفی هم پرت کردیم سمت اتوکشیده‌ها! رفتیم نماز. توی حرم انگار مراسم غبارروبی بود. نماز خواندیم. صلوات شعبان را نیز هم :)). اول شعبان بود. بعد از نماز، من رفتم بحث‌های مالی نشست را با خانم فروغیان ببندم. به محض اینکه شروع کردم فاکتورها را توضیح دهم، یک چیزی از آن بالای تونل محکم خورد به اتوبوس! خدا رحم کرد.(!) فکر کنم سپر ماشین کامل شکست و بعد تونل تعدادی از متخصصان امر توقف کرده و بررسی ابعاد فاجعه پرداختند. حقاً قیافه‌ی نگران مسئولین دانشگاه در آن لحظه دیدنی بود! بعد نماز تقریبا یخ بچه‌ها آب شده بود. بنا کردیم به بازی. جاسوس بازی کردیم و در همین حین کلی یخ بچه‌ها بازتر شد. ضمنا بگویم که آن دوستانی که سلام جواب نمی‌دادند، چیپس سرکه نمکی برداشتند و نوش جان کردند. الهی شکر. این را هم اضافه کنم که بچه‌ها شعارهای تندی مبنی‌بر دیر شدن غذا سر دادند(!).بگذریم.برف، جت، درخت و چند چیز دیگر!بعد از بازی، رفتیم خستگی بگیریم. بچه‌ها شروع کرده بودند به گفت‌وگوهای ریزریز بین خودشان. واقعا سطح گفت‌وگوها فاجعه‌بار بد بود! من نگران شدم. انگار «حاچ‌خانم‌های محل» را آورده بودی اردو! سطح غیبت و مطالب زرد واقعا داشت توی بحث‌ها جابه‌جا می‌شد! من عمیقا به این فکر کردم که چرا اینقدر فضای بین بچه‌ها مبتذل و تهی از معنای واقعی است...؟ چرا بچه‌ها سطح خودشان را تا این حد پایین می‌آورند؟ چرا این بحث‌های چیپ برای این‌ها اینقدر جذاب شده؟!??این صحبت‌های ریزریز و شاید با اغماض بشود گفت این «خرده فرهنگ‌ها»، نمود بسیار جدیِ ماهیت و محتوای کارها و فضای فرهنگی دانشگاه می‌تواند باشد. ادبیات رایج بین بچه‌ها، مضمون تک‌وتعریف‌ها، تیترهای غیررسمیِ ذهن‌ بچه‌ها و ...، همه و همه می‌تواند برای ما یک آلارم جدی و قابل فکر باشد!من حس می‌کنم درباره‌ی «فرهنگ حاکم به فعالین فرهنگی» هرچقدر بنویسم و بدوبدو کنم و مو سفید کنم، کم است. بچه‌ها خبر ندارند، یا شاید هم متوجه نیستند، یا شاید هم دقت نمی‌کنند، یا شاید هم ...! نمی‌دانم، اما این مسئله خیلی مهم است که فعالین فرهنگی نسبت به فرهنگ مابین خودهایشان، حساسیت داشته باشند، میلیمتری بررسی کنند و توجه کنند و توجه بدهند. این خیلی مهم است. خیلی.دکتر فخارزاده، یک زمان از دکتر مجتهدی که موسس دانشگاه است نقل کرده بود که «فرهنگ، پاشنه آشیل این دانشگاه [شریف] است!» . کار به ادله و زمینه‌های شکل‌گیری چنین دیدی ندارم اما انصافا حرف عجیبی ست! جای فکر دارد. ما باید نسبت به مقوله «فرهنگ درون سازمانی»مان حساس باشیم! و نیستیم.بگذریم. من بعد از اینکه از نقل قول ها و دیالوگ‌های عجیب‌غریب یک تعداد از این ۹۹ و ۴۰۰ای‌ها غصه خوردم و حسابی دردم آمد، نشستم به استراحت. گوشی ام هم خاموش شده بود و حس آرامش خاصی داشتم(!). یک مقدار که گذشت، پنجره را که نگاه می‌کردی، کوه و جاده پیچ درپیچ و ردّ به‌جا مانده از جِت و درخت‌های بی‌برگِ محصورشده با برف نمی‌دیدی! بلکه شالیزارها یواش یواش داشتند صحنه را از کوه و برف‌های مرتفعِ نشسته روی دامنه‌ی پرشیبِ کوه‌های جاده‌ی هراز، پس می‌گرفتند. کوه‌های جاده‌ی هراز که تو همیشه با درخت‌های بلند و روپوش سرسبز می‌شناختی‌شان طوری که رنگ قهوه‌ای خاک توی چهره‌شان گم بود، الان سفیدپوش، مثل عروسی مینیمال، در بومِ زیبای طبیعت، نقاشی شده بودند و آفتاب هم، همه‌جانبه در قاب حاضر بود و همین درخشش برف‌های نشسته زیر نور خورشید، مغز انسان را به حظ می‌آورد و انگار بهانه‌ی استراحت و آرامشی باشد برای ذهنی که بی‌وقفه دویده و اصلا به استراحت فکر نکرده!  به هر روی، آخر جاده که به آمل ختم می‌شد، آغازی بود بر شالیزارها و بافت و چهره‌ی متفاوتی از شمال. چهره‌ی شالیزار و بازار روزهای متنوع و پر از سبزی‌های تازه و دسته‌دسته شده و ترشی‌جاتِ رنگارنگِ دهان‌آب‌انداز و تخم انواع پرندگان و مرغ و اردک و ماهی‌هایی که بعضا با تکان‌خوردن‌های گاه و بیگاه یادآوری می‌کنند که چقدر تازه صید شده اند و این‌جا شمال است! هوا کمی ابری است و من چون کنار پنجره نیستم، بیشتر فکر می‌کنم تا نگاه.تا فریدونکنار یک ساعتی زمان مانده و من هم خسته ام و هم خوشحال و گیج، که قرار است چه اتفاقی بیوفتد و اوضاع، چطور پیش برود....</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Mar 2023 11:46:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئلۀ حیات!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%DB%80-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-v4wjpmaeirwg</link>
                <description>اولین باری که با مفهوم «دسته عزاداری» آشنا شدم، سر شهادت سردار بود. یک ورودیِ عجیب‌غریب بودم و حورا هم نیامده بود دانشگاه و منم خودم را چسبانده بودم به سال‌بالایی‌ها که ببینم چه کار می‌کنند. ما آخر دسته‌ی دوم بودیم. هنوز نوای آن روزها یادم هست:«می‌گیریم آمریکا؛ انتقام او رابا بیرق الله اکبر، چشم انتظار امر رهبر (۲)!»از دسته اول هم یک چیزهایی یادم مانده که اگر درست خاطرم باشد مصرع دومش این بود:«سرباز مکتب خمینی؛ امروز میهمان حسینی...»??بگذریم.امسال که دوباره شنیدم دسته عزاداری داریم، خیلی ذوق کردم! به چند جهت.خب تعارف که نداریم، اولا این مدت، ورودی‌های ۹۹ و ۴۰۰ و ۴۰۱ که در بعضی موارد می‌شود همه شان را «ورودی» خطاب کرد، چیزی که از دانشگاه دیده بودند، با آن چیزی که ما از دانشگاه دیده بودیم، تفاوت داشت! این بچه‌ها بخشِ پرسروصدای کم محتوا و کم‌هویتی را از حقیقت شریف دیده بودند. و خب این، خوب نبود. این، تنها «بخشی» از حقیقت بود و تازه، بخشِ چرند اش!ثانیا دسته عزاداری وقتی نوایش درون دانشگاه می‌پیچد، دانشگاه را بیمه می‌کند! من عمیقا به این مسئله اعتقاد دارم...ثالثا خب از یک کار جمعیِ هم‌خوانی‌طور، من همیشه استقبال می‌کنم.به هر حال من خیلی ذوق کردم.روز اول دسته‌ی امسال، باز حورا نبود. خیلی‌های دیگر هم نبودند. روز اول، تعداد دخترها خیلی کم بود. جالب بود که یک عده‌ای نماز خواندند و رفتند!! و نماندند برای دسته. برای من عجیب بود.روز اول، کمی ناهماهنگی وجود داشت اما مجموعا، خیلی #زیبا بود... قرار شد نیت کنیم و بخوانیم: «روح هر مرده را فاطمه احیا کند... یک نخ از چادرش، کار مسیحا کندروح آزادگی! معنی بندگی؛ ام ابیها؛ حضرت زهرا »...فیدبک بچه‌های داخل و خارج چی بود؟ داخلی‌ها، یعنی آن‌هایی که توی دسته بودند، داشتند «حظ» می‌بردند. به معنی واقعی کلمه حس رویندگی و طراوت و پویایی درون قلب‌ها حس می‌شد... اصلا متن دسته‌ی دوم، حال و هوای «زنده‌گی» داشت. این «حیّ»بودن عجب چیز عجیبی ست... این حی بودن، معنی خاص و ویژه ای دارد. تنها حیّ، خدا ست و تنها کسی که  می تواند «محرک» باشد، کسی ست که «حیّ» است. ما توی دستۀ عزا، از حضرت، «حیّ» بودن خواستیم... دستۀ عزاداری فاطمیه؛ دی ماه 1401بگذریم. حال بیرونی‌ها چطور بود؟ راستش حال خوبی نبود. این‌که این سرور و هم‌دلی و هم آوایی را بشنوی و -به هر دلیلی- نتوانی با آن همراهی کنی، هرچقدر هم قیافه بگیری و توی دلت توجیه کنی که نه و فلان و بله و بیسار، حال خوبی نداری. این را می شد از قیافه های عجیب و غریبِ غیر همیشگی شان فهمید. از تک تک حرکات و حال و هوای آدم های بیرون این دستۀ زیبای عزاداری، می شد فهمید که حال عزادارها، در یک حال و هوای دیگری ست و حال دیگران، انگار جایی دیگر معنا می شود. اغراق نمی کنم؛ توی دنیای رنگارنگی که «معنا» وجود دارد، حال و هوای بچه های دستۀ عزاداری «معنا» داشت و انگار از آن یک وجب بیرون بروی، می بینی گردهای مرگی که پاشیده بر دل‌هایی که مفتخر به «عزادارِ زهرا (س)»بودن، نیستند. این ها را من عمیقا حس کردم، خودِ خودم حس کردم و حسم را ثبت می کنم؛ گوشه ای از ذهنم، پررنگ می نویسم تا یادم بماند که من، دیدم این اختلاف رنگ ها و «معنا»ها را. من، دیدم این حال و هواهای دور و نزدیک و متناقض و متشابه را. من، خودِ خودم، دیدم عزاداری برای حضرت، چه حسی دارد.بگذریم.دستۀ عزا، از سولۀ کنار دانشکده کامپیوتر شروع می شد و می آمد تا سه راهیِ جلوی میم شیمی و می چرخید سمت سلف. روز اول، وقتی ما به سلف رسیده بودیم، حاج آقای طباطبایی را موقع بالا رفتن از پله های سلف دیدیم و به نهاد نمایندگی رهبری ادای احترام همراه با دلخوری کردیم! آخر حاج آقا! موقع حرکت دستۀ عزا شما فکر خوردن نهاری؟! خدا می داند شاید ما چیزهایی نمی دانیم؛ فلذا دونت جاج.دستۀ عزا، بعد از گذر از ورودی شمالی سلف، می رفت سمت حوض جلوی ابن سینا و جمعیت از درب جنوبی ابن سینا وارد ساختمان می شد. به قسمت حوض که می رسیدیم، عبارت دسته دوم را تکرار می کردیم و همین طوری با صف جمعیت، وارد ساختمان می شدیم. حوض روبروی ابنس!یک قسمت از همکف ابن سینا، مفروش شده و پرده کشیده بود و مفروش شده بود و یک قسمت دیگرش، چیزی نداشت! خب این اتفاق نشان دهندۀ پدیدۀ پرتکراری به اسم «عدم مشورت گیری از خواهران در بخشهای لجستیکی!» بود. خب خواهران کجا بروند ؟! ایده ای نداشتند. بعدترها از سال بالایی ها شنیدم که تا قبل از آتش گرفتن دفتربسیج گویا بعد از دستۀ عزاداری، خواهران می رفتند آنجا!بگذریم. ما در نیمۀ دیگر همکف ابنس، دایره زدیم و ایستادیم به سینه زنی و عزاداری برای حضرت...دستۀ عزاداری خواهران؛ هم کف ساختمان ابن سینا</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 19:01:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گعدۀ هم‌خوابگاهی؛ جوج و چند چیز دیگر!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%DA%AF%D8%B9%D8%AF%DB%80-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%AC-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-amewatzvkunk</link>
                <description>گعده با اساتید داشت خوب پیش می رفت. بجز اینکه دکتر بهمن آبادی نیامدند  مشخص شد اتفاقی برایشان افتاده است که نیامدند. مشابه این مسئله را دقیقا در جلسه سیمول بررسی کرده بودیم! با این مضمون که آقای رحمانی که از بزرگان دانشکده برق بود، گفتند «اگر یکی از اساتید شما تصادف کرد می خواهید چه کار کنید؟!». حقیقتش را بخواهید، این مدل فکر کردن به جزئیات و اتفاقات خیلی برای من جالب و جدید بود و سر این یک قلم، با هدی گفتیم اگر بخواهیم به این فکر کنیم، باید به شهاب سنگی که ممکن است با زاویه نامناسب به زمین برخورد کند و کامل نسوزد و بر سر اردوگاه فرود بیاید هم فکر کنیم! قشنگ دچارش شدیم!گعده با اساتید که تمام شد، نماز را برپا کردیم. این نماز هم عجب داستانی بود. اساتید آقا و خانم و بچه ها در صف یک سرویس بهداشتی صحرایی طور ایستاده بودند! عجب تجربه عجیبی بود. هرچقدر هم به این حاج آقایی که جهت اقامه نماز آمده بودند می گفتیم «بابا وایسا یه کمی دیرتر نماز رو بخون!»، گوشش بدهکار نبود و خلاصه من شخصا به رکعت های انتهایی عصر رسیدم!بعد از نماز، یکی از بچه ها درباره تشکل ها و فضای سیاسی و غیره از من پرسید! من را می گویی، اصلا حوصله نداشتم نایس‌بازی دربیاورم و چیزی بگویم و از طرفی واقعا قصه تشکل های دانشگاه و سیاست و غیره را می شد در آن لحظه برای این بنده خدا گفت؟ قطعا نه. فقط وقت کردم دست یکی از بچه ها روزنامه را ببینم و از دستش بگیرم و بگردم که آیا آن متن کذایی من چاپ شد؟ دیدم نه! نیست که نیست. چقدر غصه خوردم. بعدترها هم فهمیدم که متنم پشت جلد چاپ شده و من هم بی خبر از این قضیه، نگاه نکردم به پشت جلد!بگذریم. الان مهم ترین پروژه سه تا چیز بود. اول بدرقه اساتید آقا یا اساتیدی که به هر دلیلی نمی توانستند با ما جوج بزنند؛ دوم پلن جوج به طور کلی، که حس می کردم کار اجرایی هاست و ربطی به من ندارد. و پروژه سوم هم سرگرم کردن اساتیدی که مانده اند، تا اینکه جوج آماده شود. پروژه اول تقریبا به خیر گذشت و حقیقتا استادی جا نماند! پروژۀ جوج زدن، به نظرم چالشی بود. ذغال ها روشن نمی شد و بچه ها بلد نبودند چطور آتش روشن کنند. ولی اصل ماجرا به نظرم، اصلا این نبود که نهارمان دقیقا کِی حاضر شد! اصل ماجرا این بود که بچه هایی که دو سال پشت گوشی بزرگ شده بودند، با یک «چالش» و تجربۀ عینی مواجه شدند. جالبی این قسمت این بود که برخلاف اینکه بچه ها تا حدود ساعت 3 اگر اشتباه نکنم، گشنه بودند، اما فخر این برنامه را به پسرها می فروختند! خیلی جالب بود! من ازاین قسمت فهمیدم هرطور شده باید طرح و برنامه دختران از لحاظ هیجان انگیز بودن و قابلیت فخرفروشی داشتن،چندین قدم از طرح و برنامه پسران جلوتر باشد!جوج! یک برنامه سنگینِ اجرایی!بگذریم. بعد از جوج، من واقعا خسته بودم. بچه ها هم همینطور! من و هدی نشستیم توی مجموعۀ سلف تابستانه و شروع کردیم خاطره تعریف کردن و خندیدیم و استراحت کردیم. واقعا نیاز بود! شارژ گوشی من هم تمام شده بود و خلاصه با خیال راحت اردو را رها کرده بودم!بعد از مدتی دیدم واقعا نمی شود. رفتیم گعدۀ هم خوابگاهی را شروع کنیم. اینجا من خیلی کم کاری کردم. اصلا بلد نبودم واقعا. خدا خیر به مریم بدهد که حسابی خلأها را پر کرد! گعده هم خوابگاهی، خیلی گعده خوبی بود. پذیرایی های خوشمزه داشت و نکات خوبی در خلالش مطرح شد. انتخاب بچه هایی که در این گعده می خواهند انتقال تجربه انجام دهند، خیلی مهم است. این افراد باید تجربیاتِ غیرخطی داشته باشند، بتوانند خوب ارتباط بگیرند، همدلی کنند، حس منفی منتقل نکنند، آن قدری از فضا دور نباشند که نتوانند سوالات را جواب بدهند و سعی کنند فضا را مدیریت کنند و در عین حال، در بعضی مسائل از اظهار نظر شخصی خودداری کنند! در این بخش خیلی مهم است که برنامه موازی بچه تهرانی ها، یک برنامۀ مهیج خفنِ عجیب غریب نباشد که خوابگاهی ها از آن محروم بشوند!بعد از گعده هم خوابگاهی، جلسه با سرگروه ها بود. من حسابی خسته و حتی در مواردی، گنگ شده بودم. این قسمت نکته خاصی ندارد مگر بازی «اوستا عوض کن» که رسما کل فضای اردوگاه را دست گرفته بود این بازی! این ازی جزئی از طرح و برنامه بود؟ نه. اصلا. من خودم هم رفتم آن وسط نشستم به بازی. اولش خیلی به نظرم مضحک می آمد اما بعدش دیدم چقدر جالب است! :))) مسئله اصلی این بود که راهنماها توانسته بودند فضا را «فعالانه» و بدون اینکه کسی به‌شان بگوید، دست بگیرند و با یک بازی درست و حسابی که فرامتن های خوبی هم دارد، جو را عوض کنند. چیزی که انتظار می رفت در اردوی 401 بیشتر ببینم، اما ندیدم. جلسه با سرگروه ها واقعا نیاز بود. چقدر مطالب خاص و جالبی در آن مطرح می شد! من دوست داشتم در این جلسات، چه در اردوی 400 و چه در 401، بیشتر حضور داشته باشم. نمی شد.قرار شد ساعت 12:10، توی اتاق ستاد، جلسه جمع بندی بازی را بگذاریم. آمدم در حد 5 دقیقه بخوابم. حالم خوب نبود. بیدار که شدم، ساعت به جای 12:0، 3:33 بامداد بود و بچه های بازی داشتند با هم صحبت می کردند! من مثل مسیح، بیدار شدم و یک نگاهی کردم و خوابیدم!  ...بازی هکر؛ یک تجربۀ بی نظیرقرار شد ساعت 12:10، توی اتاق ستاد، جلسه جمع بندی بازی را بگذاریم. آمدم در حد 5 دقیقه بخوابم. حالم خوب نبود. بیدار که شدم، ساعت به جای 12:00، 3:33 بامداد بود و بچه های بازی داشتند با هم صحبت می کردند! من مثل مسیح، بیدار شدم و یک نگاهی کردم و خوابیدم!چرا خوابیدم؟ واقعا نمی‌دانم. یک دستور ذهنیِ عجیب بود. به هرحال من که بیدار شدم، صبح شده بود و مسئله‌ها در چند سطح دسته‌بندی می‌شد:اولا &quot;نون پنیر یا املت؟&quot; این مسئله‌ی اول بود. صبحانه آن روز به همت اجرایی‌ها آپشن املت هم داشت! و عجب دردسری بود درست کردنش و چقدر خوش‌مزه بود. به هرحال من در هر نقطه‌ای از اردو، جوری دامان طرح و برنامه را از اجرایی جدا می کردم که مبادا ترکش‌های کار اجرایی دامن‌گیر ما شود.مسئله‌ی بعدی، نوشتن یک‌سری از متن‌ها و آماده‌کردن یک‌سری از وسایل بازی بود. من دد خواب و بیداری شروع کردم &quot;دستگاه‌کپی‌وار&quot; یک متن عجیب‌غریب را که معلوم نبود از الهی نامه‌ی خواجه‌ی انصاری است یا تاریخ مرحوم بیهقی، در کاغذها نوشتن. هم‌چنان خوابم می‌آمد اما واقعا جلوی بچه‌های بازی که این‌همه تا نصفه‌شب بیدار بودند، اصلا خواب معنایی نداشت.مسئله‌ی بعدی، همراه کردن چند تا از راهنماها بود تا بتوانند نقش لیدر بازی را ایفا کنند. اصلا انگار بعضی از این راهنماها آن روز هنگ کرده بودند. قیافه‌هایشان که این‌طور می‌گفت.مسئله‌ی بعدی، چینش این وسایل در مسیرها بود. قرار بود یک نفر اجرایی کمک بازی بیاید. نشد. امبت حسابی بچه‌ها را درگیر کرده بود و در این نقطه روی اجرایی‌ها اصلا نمی‌شد حساب کرد.دیر شده بود. بچه‌ها کم‌کم داشتند صبحانه‌هایشان را تمام می‌کردند و چای بعد از املت را هم می‌خوردند و منتظر بودند بازی شروع بشود. بچه‌ها با یکی از راهنماها رفتند که بعضی وسایل را بچینند و مسیرها را مشخص کنند. رفتند و برگشتند. من را می‌گویی؟ واقعا خبر نداشتم چی شده و چی قرار است بشود. اما یک چیز زیبایی بود که رخ می‌نمود! تلاش عجیب و دل‌سوزانه‌ی بچه‌های بازی برای پیش‌رفتن کارهایش...! این، عجیب زیبا بود! ?املت! املت!یک چیز دیگر هم باید آماده می شد و نشده بود. دسته بندی بچه ها! نشستیم به سرعت نور و رندم وار، ملت را گروه بندی کردیم! این حربه، خودش یک یخ شکن اساسی بود؛ همین قدر ریز و جزئی، همین قدر اثرگذار!یک مسئله ای که همیشه ذهن مرا درگیر می کند و به آن فکر می کنم، همین چیزهای ریزِ جزئیِ شدیدا اثرگذار است. طرح و برنامه، تقریبا پر است از این چیزها و چیزک‌ها! و همین است که طرح و برنامه را منحصر به فرد می کند و انصافا تیم طرح و برنامه را متمایز از بقیۀ قصه!یکی از چیزهای اساسی در طرح و برنامه، توجه، بها دادن و طراحی کردن این چیز و چیزک هاست. جزئیاتی اثربخش و اثرگذار که نه توی آن اکسل رنگی رنگی نوشته می شوند، نه ما فوق تو، تو را بابت کردن یا نکردن آن ها بازخواست می کند، نه کسی حواسش هست، نه کسی می فهمد و ....ولی، «اثرگذار» است. این جزئیات، از اینکه «به نماز نگو برنامه دارم به برنامه بگو نماز دارم» گرفته تا همین یخ شکن ها و رفتارهای ریز و درشت و حساسیت ها و غیره، «ادویه» های طرح و برنامه هستند. ادویه هایی که اگر مسئولین مربوطه حواسشان نباشد، اردو، شور و بی نمک می شود!بگذریم.تیم بندی انجام شد. رفتیم برای بچه ها تیم هایشان را بخوانیم. دنیا، گوشی اش را داد دست من و علیمرادی و رفت! این، تکان دهنده ترین بخش بازی بود!بازی، مجموعا خوب پیش رفت. من را بگویی، می گویم عالیِ عالیِ عالی بود! تجربه ای بود که شاید در رویاها می دیدم. تجربه ای که شاید چون تویش افتاده بودم، قدرش را کم دانستم. بقیه هم همینطور.اینکه ما به بچه ها «ارزش دورنی» شان را با خودکار نامرئی و سفالگری و ... یادآوری کنیم و بعد از دو سال زیست مجازی، توی آن اردوگاه باصفا و سرسبز بدودند و هوای تازه بخورند و با هم سن و سال هایشان بخندند و رقابت و رفاقت کنند، چیز کمی بود؟ اصلا نه.بازیِ اردوی 400، واقعا یک تجربه منحصر به فرد و ارزنده و رویایی بود...وقتی بازی تمام شد، بچه ها خسته و له به معنی واقعی کلمه بودند! لیست گیری خوابگاه و اقامه نماز و بازی در منطقه بازی دختران، ادامۀ طرح و برنامه بود. قرار بود اختتامیه هم داشته باشیم که ملت دیگر حوصله اش را نداشتند. به جایش یک سری مقوا ریختیم وسط اردوگاه تا ملت بیایند خاطره هایشان را بنویسند! دفترچه های اناری را هم دادیم بهشان! دفترچه های اناری واقعا چیزهای زیبایی بودند. البته بعید است کسی این ها را خوانده باشد! وگرنه جملات زیبایی تویش بود...اردو به همین سادگی تمام شد. بچه ها رفتند سوار اتوبوس ها شدند و رفتند دانشگاه و خوابگاه و تمام!</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 16:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه داره! ؛ عجیب و پیچیده!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-otmxq7pqoy4q</link>
                <description>شب، به شام و خنده و رفیق شدن با بچه ها گذشت. فقط همین؟ نه! بحث اساتید را با زهرا شروع کردیم و تا پاسی از شب به طول انجامید و مگر تمام می شد؟ مکانیکی ها هم مگر بزن و برقص شن تمام می شد؟ نه! حتی یک قسمتی، یگانه بنا کرد به صحبت اتاق به اتاق با بچه های هر دانشکده. کار خیلی جالبی بود. حقیقتش را بخواهید، آرزویم این بود که در اردوی 1401 این اتفاق را مجدد داشته باشیم، اما به هزار و یک دلیل و توجیه و کم کاری و شرایط و... نشد که نشد! یگانه من را هم در چند اتاق، برد و برنامه فردا را با آب و تاب نشان شان دادم و توضیح دادم و حسابی با بچه ها رفیق شدم. طوری که توی عکس مکانیکی ها هم می خواستند من باشم. بگذریم. به هر حال این اتفاق را من نتوانستم رقم بزنم... متاسفم.همانقدر که بحث اساتید داشت داغ می شد، هوا هم داشت سرد می شد و انصافا داشت دیر وقت می شد. بحث اساتید را جمع بندی کردیم و چند بار هم با آن بنده خدایی که مسئول اساتید پسر ها بود، چک کردیم و گرفتیم خوابیدیم. البته که زهرا رفت خوابید. 2ونیم شده بود. ارزش نداشت بخوابم. تا صبح بیدار ماندم. دیدن آن ویوی عجیب غریب اردوگاه فرهانیانِ باهنر، واقعا در ساعت های ابتدایی روز، دیدنی بود. آن زمان که هم «امروز» است و هم ستاره ها هستند و هم، یواش یواش بعضی بچه ها دارند از خواب بیدار می شوند و خورشید هم عجله دارد که طلوع کند. این زمان جان می دهد برای اینکه در سکوت آن اردوگاه، برای بچه ها روی زیلوها جانماز گل گلی بگذاری و دقت کنی قبله کج است و این در ردیفِ جانمازها دیده شود و بروی وضویی بگیری و خودت هم نمازی بخوانی و به این فکر کنی که این بچه ها، چقدر چطورند! به این فکر کنی که چه برایشان کرده ای؟ به این فکر کنی که چهارسال دیگر این موقع، تعداد این نمازصبحی‌ها چند درصد کاهش و افزایش داشته؟ به این فکر کنی که تو کی هستی و اینجا کجاست؟ اینجا همان جایی هست که باید تو باشی؟ این جا همان جایی هست که حس کنی بودنت «معنی» دارد؟ اینجا همان جایی هست که...آفتاب، عجله دارد. یک عده از بچه ها سپرده اند برای نماز بیدارشان کنیم. بنا می کنم به بیدارکردن بچه ها. یک شورِ مظلومِ مخفی ای در اردوگاه راه می افتد. نزدیک طلوع است. می روم توی اتاق کادر و سانتریفیوژی شروع می کنم چرخیدن و اعلام اینکه «بچه ها نزدیک طلوع آفتابه! بیدار شید!» بچه ها در حالت منگی و خستگی و بعضی هایشان هم شاداب و خوشحال،نماز می خوانند. آفتاب که طلوع می کند، می خوابم. حدودا 6 تا 7. برنامه فردا یا به عبارتی امروز، برایم چالشی و غریب است. می ترسم ولی خوشحالم....دیروز، من درحین چسباندن آن المان های مسخره، داشتم خانم خورشیدی نامی را هماهنگ می کردم که برای افتتاحیه فردا بیاید و از یکتانبودن مسیر موفقیت صحبت کند. صرف حضورش هم البته گویای چنین چیزی بود. خانم خورشیدی زمانی، دبیر رسانا بوده و الان، یک معلم ساده ست. یک معلم ابتدایی که ارشد روان شناسی خوانده و اتفاقا کاشف به عمل آمد که از مخالفین گنگ بالای نظام و حکومت و این هاست. بگذریم. من گوشی را گذاشته بودم روی شانه ام و دو دستی داشتم المان دانشکده ای می چسباندم به در و دیوار و داشتم با او صحبت می کردم که نفرمایید اسنپ را ما می گیریم و شما نگیرید و الی آخر!مدعو بعدی افتتاحیه چه کسی بود؟ مونا ناصری. مونا شب قبلش به من توی واتس اپ صوت داده بود که آقا بردار به من زنگ بزن! آنتن نبود و نتوانسته بود به من زنگ بزند و کمی هم شاکی به نظر می رسید. من وسط بحث اساتید این بنده خدا را ایگنور کردم به معنی واقعی کلمه! کلا حس بایاس شدیدی نسبت به ایشان پیدا کرده بودم. صبح بیدار شدم و دیدم یک صوت دیگری داده و شاکی و خلاصه هرچی فحش بود اهدا کرده بود به ما. ضد حال بدی بود انصافا. من این جا متوجه شدم که مشخصا در ارتباط با مدعوین، واضح بگویم و بخواهم بگویند که خب؛ من خدمت شما اطلاع دهم یا شما به من؟ این نقطه سوء برداشت خانم ناصری بود. البته بد نشد که نیامدند! ولی کوپن ما سوخت. بگذریم. فکر کنم حدود یک ساعت دیگر افتتاحیه شروع می شد و قرار شده بود دکتر ابوالحسنی و خانم خورشیدی صحبت کنند. خوب بود که فرد دیگری جزو مدعوین ما نبود، چون در همان لحظات افتتاحیه مثل مور و ملخ مدعو به افتتاحیه اضافه میشد! ما با بچه ها، از خواب بیدار شدیم و رفتیم صبحانه بخوریم. صبحانه خوردیم؟ نه. من حداقل یادم نمی آید چیز قابل ذکری خورده باشم! اینقدر افتتاحیه جزئیات داشت و من اینقدر فضایی فکر می کردم که تازه صبح با جزئیات و مسائل افتتاحیه آشنا شدم! مثلا سرود ملی ما کلیپ طور بود و اولش کلی صداهای عجیب غریب داشت، طوری که اگر تصویرش نبود، تو نمی دانستی که این صدا اصلا چیست و از کجا دارد پخش می شود! و در همان لحظات این پروژکتور کذا خراب شد و چه میدانم، کنترلش پیدا نشد و خلاصه پلن بی؟ نداشتیم و همان کلیپ را صوتی پخش کردیم. قیافه دکتر ابوالحسنی واقعا دیدنی بود. من هم به خودم نگرفتم حقیقتا. خب چه کارش می کردیم؟!افتتاحیه دختران؛ دکتر امینی از دانشکده برق زودتر از گعده رسید و به مدعوین افتتاحیه ملحق شد!یک مسئله مهم دیگر درافتتاحیه، مجری بود! همین که مجری بداند که این مدعوی که دارم دعوت می کنم بیاید بالا، کیست چیست کجاست و آمدنش بهر چیست!، خیلی مهم است. خیلی هم پیچیده است انصافا. بگذریم. به من ربطی نداشت که زهرا کرمی متاهل اردو هم هست و وسط «دعوت می کنم از...» هایش باید خرید آبمیوه و فلان را هم هماهنگ کند. مهم این بود که افتتاحیه بگیرد و همین. بچه ها شعار دادند و ابوالحسنی رفت و خورشیدی هم رفت و صحبت کردند. من هنوز هم دقیقا نمی دانم این ها چی گفتند آن بالا؟! یعنی من هنوز هم نمی دانم که محتوای آن افتتاحیه ای که مسئول طرح و برنامه اش بوده ام، چه بوده. این یک مسئله ناگزیر است؟ نمی دانم. برای من فعلا، جواب این سوال یک کلمه است:«بله»! مسئول یک برنامه بودن، با مسئول محتوای آن برنامه بودن، با مخاطب آن برنامه بودن متفاوت است. و همین تفاوت باعث می شود تو تا به خودت بیایی، محتواها رد و بدل شده و تو دقیقا هیچ جای این قصه نیستی. مگر خیلی آدم خاصی باشی. مگر شرایط خیلی خاص باشد. مگر یک چیزهایی را واقعا رها کنی. که این رها کردن بها خواهد داشت. کم و زیاد. و گاهی هم اصلا ممکن نیست. مثلا در افتتاحیه 400 واقعا ممکن نبود. گعده با اساتید بلافاصله بعد از افتتاحیه داشت شروع می شد و اساتید داشتند فوج فوج می رسیدند??. خب این ممکن نبود که من اساتید را رها کنم و بروم ببینم چه محتوای فاخری دارد رد و بدل می شود. پس؛ نکته مهم اینجا این است که من، با دعوت از مدعوینی که از لحاظ محتوایی از بابت ایشان «مطمئنم» و قابل اتکا هستند، چالش این نقطه را حل کنم. یا اینکه یک مسئول محتوا باشد که با اساتید، قبل از ورودشان به سالن، محتوا چک کند. گرچه این حرکت را قبل از حضور خانم خورشیدی و ابوالحسنی توی محوطه خوش آب و هوا با درخت های کهنِ جلوی سالن بهشتی، خودم انجام دادم اما در اردوی 401 فهمیدم بد نیست این قضیه، یک مسئول جدی داشته باشد و البته که من همیشه گفته ام؛ مگر چقدر می شود دهان یک نفر را بست؟ هیچ. وقتی تریبون را داری دست کسی می دهی، حواست باشد که از آن لحظه به بعد تو اسیر او هستی!!. افتتاحیه اتفاق جالبی بود. از آن اتفاقاتی که بود که من دست غیب درونش «حس» کردم. این بودن دست غیب، به نظرم همیشه هست! مگر می شود نباشد؟! لا موثر فی الوجود الا الله! اما مسئله اصلی، «حس کردن» این نیروی حامی است. اینکه تو #تشخیص اش بدهی. حس اش کنی و همراهش شوی. این حس کردن، خیلی مهم است... خیلی. می‌گفتم. بعد از افتتاحیه، قرار بود گعده با اساتید شروع شود. اردوگاه درباره‌ی رفت‌وآمد و هماهنگی اینکه چه ماشین‌هایی وارد اردوگاه می‌شوند، کمی سخت‌‌گیر بود. البته آن روز قرار شد یک مقداری راه بیاید اما باز هم این نگرانی وجود داشت که استاد بیاید و راهش ندهند! یادم هست که این مسئله چند باری با اردوگاه چک شد اما نهایتا قرار شد مسئول اساتید ما، برود دم در و اساتید را راهنمایی کند. اما نرفت. چرا؟ دقیقا یادم نیست. گویا بررسی کردیم دیدیم این پلن نمی‌گیرد. اما دم در، اردوگاه به هر استادی که می‌خواست بیاید، آدرس سالن بهشتی را می‌داد. گعده با اساتید، نه در سالن بهشتی، که در محوطه اطراف سالن و به اصطلاح خودشان، سلف تابستانه قرار بود برگزار شود.افتتاحیه کلا دو مدعو داشت؟ نه. اساتیدی که زودتر آمده بودند، به واسطه‌ی اینکه دم در آدرس سالن را به این‌ها داده بودند، می‌آمدند داخل سالن می‌نشستند و به هرحال ما هم خوشحال می‌شدیم که به مدعوین‌مان، اضافه شده. دکتر امینی از دانشکده برق رسیده بود و رفته بود ردیف آخر نشسته بود. من را می‌گویی؟ فکر کردم این بنده خدا اولا استاد نیست، ثانیا اشتباه آمده و از ورزشکارهای زمین چمن است?. دکتر امینی رفت و صحبت کرد. صحبت‌هایش به روایت نظرسنجی و بچه‌ها و راهنماها، نسبتا خیلی خوب بود! بگذریم که دکتر تقوی هم با همین الگوریتم یک‌هو سروکله‌اش پیدا شد و صحبت کرد. من دعوتش کردم صحبت کند. فکر می‌کردم خوب می‌تواند صحبت کند اما می‌شد بهتر هم باشد. مجموعا صحبت‌های دکتر تقوی خوب نبود. بگذریم.من یک جا اشتباها به یک آقای گرد و تپلی(!) گفتم سلام آقای دکتر. بنده خدا کلی تحویل گرفت و خوشش آمد. اما از دوستان زمین چمن بود.گعده با اساتید؛ یک ماجرای عجیب و پیچیده!پراسترس‌ترین قسمت طرح و برنامه‌ی ۴۰۰، همین ماجرای اساتید بود. گعده با اساتید داشت شروع می‌شد و واقعا هندل‌کردن تشریفات و حتی پذیرایی این همه استاد، برای بنده‌ی‌ بی‌تجربه و زهرا موسوی‌ای که جزو اولین تجربیاتش بود و راهنمای مکانیک هم بود، کار ساده‌ای نبود. خصوصا که اجرایی‌ها هم بعد از مدتی روی روال افتادند و بالاخره یک نفر را به ما دادند که این بنده‌ی خدا کارش فقط پذیرایی اساتید باشد و نه چیز دیگر.در قسمت گعده با اساتید، چیز قابل ذکری نیست مگر آن دو اتوبوس کذا!وسط افتتاحیه بود که من دیدم این اتوبوس اساتید که چند بار چک کرده بودیم اولی‌اش کجا می‌رود و دومی‌اش چطور می‌رود و غیره، از راه رسید. اولا که اشتباهی رفته بودند و وقتی رسیدند، من این صحنه را دیدم که مسئول اساتید پسرها ایستاده و دو تا اتوبوس پشت سرش به سرعت رد شدند. البته این سمت هم یکی دو نفر با بچه ایستاده بودند که مطمئن شدم نباید اهمیتی به آن‌ها بدهم و آن‌ها از دوستان زمین چمن هستند?. و گمان کردم آن دو اتوبوس، یک لشکری از اساتید را از خود ارائه می‌دهند که به قول آن مورچه‌ی قصه‌ی سلیمان، اساتید زیر پا له مان می کنند. این‌که دبدم کسی پیاده نشد عملا این حس را به من منتقل کرد که اساتید هنوز توی اتوبوس‌ها هستند!با حالت شاکی‌طور به مسئول اساتید پسرها گفتم پس اتوبوس‌ها کجا رفتند؟! با یک تردید خاصی گفت رفتند پارک‌ کنند دیگر! من گفتم برای چی پارک کنند؟ ? آن بنده خدا خیلی مودبانه و باصبر گفت برای اینکه موقع برگشت دوباره بیایند (#بدیهی!). من تازه دوزاری‌ام افتاد. توی کل آن دو تا میدل باس به آن عظمت، کلا دو تا استاد و یک بچه جا شده بودند! بقیه اساتید خودشان با سیس و کلاس، یا با ماشین آمده بودند یا امثال خانم دکتر کسایی که برایشان اسنپ گرفته بودیم و خلاصه من تازه متوجه شدم دوستان زمین چمن، اساتید ما بوده اند و به همین منوال، تشریفات اساتید به احسن وجه پیش رفت.</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 10:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه داره! ؛ نزدیک و نزدیک‌تر به اردو!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88-ntlfjveiv6ot</link>
                <description>شنبه شب حورا آمد خوابگا‌ه. دقیقا یادم نیست که چه اتفاقاتی قبلش افتاد! اما از حدود ساعت ۷  بعدازظهر ما در نمازخانه بیتوته کرده بودیم که بلکه بازی را ببندیم. کِی بود؟ قبل از ان جلسه‌ی هیبریدی. دقیقا یک روز قبلش. جلسه هیبریدی ۱۵ خرداد ساعت ۱۵ و این حدود بود، ما از ۱۴ خرداد عصر، در حال بیتوته بودیم.یک زمان اساسی‌ای از ما، پیام‌های طرح و برنامه‌ی کانال گرفت. پیام‌های جینگولکی طراحی کردیم و در کانال رفت. پر از اموجی و لوس بازی بود حقیقتا. از بس پیام‌های قبلی‌ای که نوشته‌شده بود سنگین و وحشتناک بود! ادبیات حوزوی داشت قشنگ!بگذریم. ما با شیر و جمانه و چیزهای این مدلی در نمازخانه خوابگاه بودیم. ساعت ۳ صبح شد. فکر کنم دو یا سه مرحله از بازیِ هویت‌ِ دخترانه‌دار ساخته شد. مغز من واقعا نمی‌کشید. چقدر طراحی بازی سخت و پیچیده بود! در آن شرایط که تقریبا خیلی چیزها روی هوا بود و نصف بیشتر سی‌پی‌یوی ذهن من درگیر آن‌ها بود.بازی به چیزهای جالبی رسیده بود. واقعا جالب! ولی ساعت ۳ که شد، من رسما خوابم برد و تمام! فکر کنم حوالی ۷ این حدود بود که بیدار شدم. در واقع ما با این پیش‌فرض که بچه‌های بازی، نمی‌توانند بحث را جمع کنند، نشستیم بازیِ زاپاس طراحی کردیم!الان ساعت چند بود؟ ساعت حوالی ۹ آن روزی بود که روز جلسه بود و جلسه را با جلسه روشن کردیم...برنامه تهران و ما ادراک برنامه‌ی تهران!این قسمت از ماجرای #ادامه_داره ی اردوی ورودی‌ها شدیدا تلخ است. برنامه‌ی تهران برای من تجربه‌ی بسیار عجیب و پیچیده‌ای بود. در متن‌اش چیزهای زیادی یاد گرفتم و تجربه‌‌های کم و پرعیاری کسب کردم. قرار بود برای برنامه‌ی تهران مدعو پیشنهاد بدهیم. اول کار، مدعوین پیشنهادی این‌ها بودند: دکتر شهشهانی و نایبی، رضا امیرخانی، امیر سادات موسوی و آقای دکتر باطنی. قیافه‌ی من:?? آیا نباید یک مدعو خانم در میان مدعوهای اولیه می‌بود؟! جدای از این &quot;باید&quot;، اینکه پسرها به این چیزها اصلا فکر هم نمی‌کنند واقعا قابل توجه و نگران‌کننده است. مثلا فرض کن حداقل ۲۵ درصد مخاطبینی که داری برایشان برنامه می‌ریزی و مدعو دعوت می‌کنی، کاملا ایگنور می‌شوند! الله اکبر. به هر حال خانم دکتر یاوری پیشنهاد شدند. پیگیری شد و تهران نبودند. بناکردیم به گشتن و پیداکردن گزینه‌های دیگر، هم‌عیار با شهشهانی و امیرخانی و... اما مگر پیدا می‌شد؟ ذهن من که جزو معدود کاربردهایش، پیداکردن اسم اساتید است، ? هنگ خالص بود‌. اصلا یادم نمی‌آمد کی به کی است! آقا! ما این‌همه در برنامه خشت اول استادهای خفن پیدا کردیم! دریغ از اینکه یادم بیاید این‌ها کی بودند!با چند تا پرس‌وجو رسیدیم به چند نفر. تقریبا همه کنسل کردند و نمی‌توانستند. از خانم دکتر زارع گرفته تا نعیمه ناصری و مدیرعامل هما و نفسیه مرشدزاده و مریم برادران و بالاخره حکیمه فریزاده!تقریبا همه‌شان یا مشهد بودند، یا در راه مشهد بودند، یا تمایلی به سخنرانی نداشتند یا کلاس جبرانی و الی آخر.تنها گزینه‌ای که از بین همه‌ی این پیگیری‌ها اوکی شد، [که حالا این قسمتش را سانسور می‌کنم] هم کنسل شد. مدیرعامل یک استارتاپ رانتی که با رانت اداره می‌شد و شدیدا الگوی بدی برای بچه‌های ترم دویی به شمار می‌آمد و برای ما هم مثل پونه برای مار بود!بگذریم که چه کسانی چه تعریف‌ها که نکردند و چه کسانی (که ما باشیم!) خام این تعریف‌های آن کسانِ دیگر نشدند و خلاصه که رکب خوردیم حسابی. مجبور شدم عذر بخواهم و کنسل کنم.بگذریم. شاخصه‌های خاص و ویژه‌ای برای این سخنران مطرح بود، هم باید فن بیان خوبی داشته باشد، هم باید رزومه خیلی قوی‌ای داشته باشد، هم باید مود تد داشته باشد، الگوی نسبتا مناسبی برای بچه‌ها باشد و... .این‌ها به راحتی در کسی جمع نمی‌شد. خصوصا اینکه من تاکید داشتم اگر از آن سمت، دنبال دعوت شهشهانی‌اند، خب ما این سمت نرویم سراغ یک دانشجوی دکترا یا افراد مشابهی که شدیدا فاز درونگرایی دارند و نمی‌توانند همان چیزی که هستند -هر چند خیلی خفن باشد- را معرفی کنند. خیلی قوی روی این موضوع بسته بودم که اگر ما می‌خواهیم مدعو خانم را ضعیف انتخاب کنیم یا به این نقطه برسیم که یک فرد &quot;نسبتا&quot; ضعیف را بیاوریم، مدعو خانم نداشته باشیم بهتر است. مدعو خانم اگر به بقیه سخنران‌ها نمی‌خورد و در نسبت و قیاس بین آن‌ها کم می‌آورد، اثر عکس روی دخترها می‌گذارد! ما خواسته‌ایم این فرد، هویت‌بخش دختران باشد، حالا وقتی یک دختر می‌بیند همه‌ی مردها موفق و قوی بالای سن حاضر می‌شوند و مدعو خانم نمی‌تواند به خوبی مردها، بحث ارائه کند، خب واضح است! حضور او تخریب کننده خواهد بود!مدعوها - چه آقا چه خانم-؛ یکی پس از دیگری دعوت‌ها را رد می‌کردند ? ...در نقطه مدعوین خانم دیگر نکته‌ای ندارم که قابل پخش باشد! اگر اشتباه نکنم یک روز مانده بود به برنامه تهران. من برگشته بودم خانه و صبح ساعت ۱۰ بود و هنوز مدعو قطعی درست حسابی نداشتیم! دکتر صباغچی بود که من هنوز هم نمی‌دانم چه گفت و این‌ها! کلا از این معارفی‌ها خوشم نمی‌آید. دکتر فخارزاده هم قطعی شده بود و کمی دوز فاجعه‌بار قضیه را کم می‌کرد اما واقعا از شهشانی به این نقطه رسیدن، خب خوب نبود!خانم ویسی هم برای مدعوین هماهنگ شدند که رسما روضه‌ی مجسم بود برای من.در این نقطه دیگر من همه چیز را کنار گذاشتم و گفتم باطنی رو بدید ما هماهنگ کنیم!چند بار به دکتر زنگ زدم. جواب نداد. ساعت چند؟ ۱۰، ۱۱، ۱۲، حتی ۱۶.حوالی ۱۷ تماس گرفت و عذرخواهی کرد که جلسه به جلسه بوده و نتوانسته جواب بدهد.به هر مصیبتی بود دکتر باطنی هماهنگ شد و آمد! من در نقطه‌ی برنامه تهران، خوشحال و خندان ناهار خورده و به عنوان پیش‌قراول رفتم اردوگاه و از آشوب‌ها و مصیبت‌هایی که در برنامه تهران جاری و ساری شد، در امان بوده و فقط ذکر خیرش را شنیدم?.دکتر باطنی؛ برنامه شریف تاک 1400 که خرداد 1401 برگزار شد!پیش‌قراول چه بود؟ به جان خودم اگر می‌دانستم! البته روا نیست نگویم که چیزهایی شنیده بودم. مثلا شنیده بودم بچه‌های پابوس پیش‌قراول‌شان از قطار جا مانده و وسیله‌ها به دستش نرسیده و این‌ها! خلاصه پیش‌قراول چه بود یا نبود را در این حد می‌دانستم. اصلا خوشم نمی‌آمد پیش‌قراول باشم. دوست داشتم بین بچه‌ها و توی اتوبوس ورودی‌ها باشم! همیشه اول کاریِ همه اردوها، خیلی شور و هیجان داشتم. این‌جا هم دوست داشتم با آدم‌ها سر و کله بزنم. خب نشد. اسنپ گرفتیم و راه افتادیم. من، زهرا و زینب. توی راه مدام این و آن زنگ می‌زدند و &quot;ویسی را پی‌گیری کن&quot; و &quot;باطنی هنوز نرسیده&quot; و &quot;استاد فلانی ایمیل زده چه جوابش را بدهم&quot; و &quot;از خوابگاه برای بازی کتاب چندتا بیاورم؟&quot; و... سرتیتر زنگ‌ها بود. یکی نبود بگوید برنامه چطور پیش می‌رود؟ شریف سلام در چه حال است؟ نمی‌‌دانستم ولی شدیدا کنجکاو بودم بدانم! نازیلا انگار شونصد ساعت متروی شادمان گیر کرده بود. به زور رسید و خیال جماعتی راحت شد. باطنی هم رسید و حرف زد و گویا بد هم نبود. هرچه شیب خیابان‌ها بیشتر می‌شد، مشکلات هم بیشتر حل می‌شد و شدت و تعداد زنگ‌ها هم کم‌تر می‌شد!بالاخره رسیدیم اردوگاه. هعی! دفعه‌ی قبل آمده بودیم فست‌فود دهه‌شستی‌ها و مریم مرا مهمان کرده بود حسابی! البته رکب زده بود انصافامن هم خام و نادان بودم. به خیال خودم کارت را تقدیم کردم و گفتم بی‌زحمت با این حساب کن‌ البته خیلی جدی و محکم سعی کردم بگویم و تقریبا خودم مطمئن شدم که زحمتش را با کارت من می‌کشد. خیر! نکشید و کشید! با کارت من و با کارت خودش! خدا برکتش بدهد?دفعه‌ی قبلی که آمدیم فست‌فود دهه شستی، مریم برایمان قارچ سوخاری و سیب‌زمینی و لیموناد گرفت. توی مسجد جماران، توی کوچه‌های جماران، زیر درخت معروف جماران، توی پارک جماران و الی آخر! این‌ها را خوردیم! این دفعه اما زهرا موذنی ناهارنخورده، پیش‌قراول شده بود و قرار شد یک چیزی بگیریم این بنده خدا گشنه نماند! سفارش دادیم. منتظر شدیم سفارش را بیاورند. هدی کارتش را داده بود تا سیب‌زمینی را از پول نفت حساب کنیم.نشسته بودیم حساب کنیم... یک خانمی را دیدم که مصداق همان جمله‌ی &quot;این دختر بد حجاب، دختر منه!&quot; خب! اول اردویی چه باید می‌کردیم ؟!رفتیم پی تذکر! البته آن موقع‌ها هنوز اوضاع اینقدر بد نشده بود که نشود به کسی بگویی بالای چشم‌ات ابرو قرار دارد! بگذریم. خاطره‌ی جالبی بود. به قول آن حاچ‌خانم، &quot;کم مونده تو دم خونه‌ی من بهم بگی چطور باید لباس بپوشم!&quot; کم نمانده بود البته ??. به هر حال تلقی من از آن اتفاق خیلی مثبت بود. ای کاش شرایط جامعه اینقدر وخیم نمی‌شد. ای کاش قائل بودنِ مسئولین و مذهبی‌جماعت به تغییرات فرهنگیِ از بالا به پایین و تحکمی و سخت و حاکمیتی‌ برخورد کردن، کمی کم می‌شد. نه اینکه عقب‌نشینی کنیم! نه. بلکه اتفاقا جلو برویم... از محدود کردن خودمان و کنش‌های فرهنگی‌مان به قانون و تنبل‌شدن مان توسط جامعه‌ی اسلامیِ فعلی که مذهبی‌ها و دلسوزهایش نهایتا شماره ی ۱۱۰ را می‌گیرند و بعد هم با خشم و قیافه‌ای درهم، صحنه را ترک می‌کنند عبور کنیم... . ما به واسطه فهم نادرست یا حداقل ناکافی از مقوله‌ی دین، کنش‌گری مذهبی، امر به معروف و مسائلی از این دست، از آن دسته آدم‌ها شده‌ایم که جلوی پای‌مان زباله می‌بینیم و برش نمی‌داریم و موکولش می‌کنیم به &quot;مامور&quot; و قانون و فلان و هرچیزی غیر از خودمان... هرچیزی که به #نظم کمک کند. هرچیزی که ما را کم‌تر در دردسر بیندازد. هرچیزی که ما را &quot;مذهبی لایت و کم‌حاشیه و کم‌چالش&quot; کند... مثال زباله‌ی زیرپا را به هر ناهنجاری کوچک و بزرگ دیگری نیز می‌توان تسری داد.به هرحال ما برگشتیم اردوگاه. به قول فردوسی، تنِ خسته و بسته بر دژ کشیدیم! این‌جا آن نقطه‌ای بود که جهل من اثر کرد! من نمی‌دانستم که پیش قراول واقعا باید چه کار انجام بدهد. حس آرامش بعد از طوفان اولی و قبل از طوفان دومی داشتم! نشستیم و ناهار نصفه‌ونیمه خودمان و سیب‌زمینی زهرا را با هم همگی خوردیم. انصافا خیلی چسبید!از یک جایی به بعد، حس کردیم اوضاع زیادی دارد خوب پیش می رود. حس ما دقیقا حس آرامش قبل از طوفان بود. عجب آرامش و عجب طوفانی بود. حقیقتا خیلی دوست داشتم میان هیاهوی بچه ها باشم و ببینم الان کجایند؟ مسئولین اردو دارند چه کار می کنند؟ کی دارد چی را مدیریت می کند و ... . اما نشده بود. هنوز هم دقیقا نمی دانم چه اتفاقی در آن زمان افتاد؟ دکتر باطنی رفت؟ به سخنرانی دو هزار نفری اش رسید؟ بچه ها توی اتوبسها شعار دادند؟ یخ شکن اجرا شد؟ نشد؟ چه شد؟بگذریم. بالاخره آقایی که از بد روزگار فامیلی اش را یادم رفته و یک جورهایی لینک ارتباطی ما با اردوگاه بود، به ما به زور یک چسبی داد که المان های خز دانشکده ای را که اصلا نتوانسته بودم با این المان ها ارتباط بگیرم، بچسبانیم روی درهای اتاق ها. حقیقتا اتفاق پیچیده ای بود! این دسته بندی دانشکده ها و اتاق ها بر اساس تعداد، تعریف شده نبود و یک کار جدید بود! خنده دار بود و با وضع خنده داری رفتیم با دندان (!) چسب ها را پاره کردیم و این المان های کذا را چسباندیم روی اتاق ها! آنتن هم امان نمی داد و یگانه به زور، زنگ زد و گفت ما داریم راه می افتیم! با همان صدای آرام و زیبا :))) . به موازاتش هم، یکی از بچه های طرح و برنامه رفته بود کمک اجرایی ها که در حمام، کلمن بشورند و تویش بساط شربت بنا کنند و خلاصه تا کمر توی کلمن بودند! بچه ها رسیدند. شلوغ و پرهیاهو. من ترسی در دل داشتم. می ترسیدم در دنیای بچه ها نباشم و طبق دنیای آن ها برنامه نریخته باشم و به اصطلاح خودمان «بسیجی بازی!» درآورده باشم! از دنیای جدیدی که واردش شده بودم، می ترسیدم و شوق داشتم! هم می ترسیدم، نمی دانستم که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. تجربه جدیدی بود و با توجه به جوّها و تخریب هایی که درباره اردو رخ داده بود، من واقعا می ترسیدم... بگذریم. بچه ها هر کدام با شور و شوق خاصی از در اردوگاه وارد می شدند! با پرچم ها، با شعارها و با حال و هوای «اردو ورودی ها»! اردو آغاز شده بود. شب بود و تقریبا اذان هم شده بود. پلن نماز را بهمراه شام می خواستیم بنا کنیم که خب شام، پلنش جدی تر گرفت و من، نگران، که مبادا پلن نماز، مثل خیلی از اردوها، در میانه برنامه ها، گم یا کمرنگ شود...</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 09:53:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه داره! ؛ این قسمت، جلسات محتوایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-hvfoev0xsdxd</link>
                <description>در خلال اردو، یک سری جلسه ترتیب داده شده بود به نام جلسات محتوایی! کارش چه بود؟ کارکرد جلسات محتوایی در واقع تاجایی که من فهمیدم این بود که محتوا در هیاهوی کارهای اجرایی و هماهنگی اردوگاه و غذا و اتوبوس و مالی و دعواهای قبیله ای فراموش نشود. جلسات محتوایی در واقع قلب تپندۀ فکری و محتوا و بن مایه وفرامتن کار بود. برای اردوی بهمن ماه، این جلسات تشکیل شده بود و انگار سری جدیدش برای اردوی جدید شکل گرفت.در سری قبل، من متوجه این شدم که ما برخلاف چیزهای نسبتا زیادی که میدانیم -که شاید خیلی از آن چیزی که پسرها میدانند، کم تر نیست؛ - ذهن بسیار پراکنده و نامنسجمی داریم. این، یک نکته بسیار مهم بود که من در خلال جلسات محتوایی متوجه شدم. ذهن نامتمرکز و پراکنده، هرچقدر هم محتوا و «اطلاعات» داشته باشد، در موقع نیازو  کاربرد، نمی تواند «علم» تولید کند و نفع برساند. مثل یک انباری که وقتی هر بار، یک وسیله ای را پرت کردی تویش، به موقع نیاز نمی توانی از وسیله ها استفاده کنی و عملا هیچ کاربردی برایت ندارد و تا بگردی که تفنگ آب‌پاش من کو؟، شونصدتا لوله بخاری روی سرت آوار شده است!جلسات محتوایی برخلاف جوی که داشت و من چندان نمی پسندیدم از چند لحاظ که بعدا خواهم گفت، بهترین بخشی بود که من در اردو تجربه کردم. این جلسات دقیقا همان جایی بود که دوگانه ای که قبلا ذکر کردم را می شست و می برد: تو آمده ای اینجا خودت رشد کنی یا آمده ای رشدهایی که قبلا کرده ای را الان صرفا «ارائه» دهی...؟! جلسات محتوایی، می زد توی دهان هرکس این سوال را می پرسید!من در جلسات محتوایی ترکیبی از شور 100درصد و اعصاب خوردی 100 درصد بودم?. چرا؟ اولا «نو آر که نو را حلاوتی ست دگر!». من این «نو آر» را مجموعا در جاهایی تجربه کرده ام که شمارشان از انگشتان یک دست هم فراتر نمی رفت: خانم محمدی در اتحادیه، حاج آقای حاج علی اکبری در اتحادیه، کلاس استاد در اراک، دکتر باطنی و المپیاد، حاج آقای زیبایی نژاد و...؟ همین. دیگر کجا تجربیات نوآورانه داشتم؟ تقریبا تاجایی که یادم هست، هیچ جا. در جلسات محتوایی انگار لامپی درون مغزم روشن می شد که آمپر بالایی برای روشن شدن اش لازم بود و مدت ها بود این آمپر از آن چراغ رد نشده که بخواهد روشنش کند... . حس روشن شدن این لامپ در وجود من واقعا بی نظیر بود. من عشق می کردم از اینکه لامپ «نوآرِ» وجودم روشن می شود. من در جلسات محتوایی بعد از مدت ها این لامپ را در وجود خودم روشن یافتم...!جوّ! جوّ و امان از جوّ!من پس از مدت‌ها در جمعی قرار گرفتم که مرا به پیش می‌رانْد. در مقابل اینکه مرا پیش بیندازد...بگذریم. شاید بعدترها درباره این قسمت، بیشتر نوشتم. من برای دیدن همین جاذبه‌ها شریف آمده بودم! برای دیدن همین جمع‌ها؛ برای دیدن همین مدل فکرها و روحیه‌ها... و بعد از سه سال، در یک برهه‌ی کوتاه، درک‌شان کردم و مدل‌سازی دست‌وپا شکسته‌ای از این جمع در ذهنم پدید آوردم و فکر می‌کنم به اینکه چطور می‌توانم... . یکی از دلایل مهم دیگری که من را به آن اتمسفر و جوّ فکری جلسات پیوند داد، این بود که من عمیقا متوجه شدم عددی نیستم. همین که یک نفر حس کند عددی نیست، بزرگترین دستاورد است! به قول مرحوم ع‌ص، خدا به فقرها و نداشته‌های ما می‌دهد؛ نه به ادعاهای ما! من خیلی این مدت سعی کردم ادای آدم‌های متواضع را دربیاورم... اما خودم هم حس می‌کردم یک جای قضیه باگ جدی دارد!!. من در جلسات محتوایی بود که عمیقا حس کردم عددی نیستم و این یک برد بزرگ بود!قسمت دیگری که جلسات محتوایی داشت، بحث ابرکلمات (جل جلاله و عم نواله)(!) بود. انصافا با این ابر کلمات کچل شدیم. فکر کنم اگر الان یک کوییز از افراد حاضر در جلسه بگیریم و بگوییم ابر کلمات نظرسنجی ورودی‌ها را ترسیم کنید، همه بلد باشند. بگذریم. ابرکلمات هم انصافا چیز جالبی بود و من هر دفعه به چند چیز فکر می‌کردم؛ اولا چه آمارهای عجیبی! مگر می‌شود دغدغه‌ی یک عده‌ی کثیری، درس باشد! درس؟؟ ...و ثانیا به این فکر می‌کردم که &quot;چگونه با آمار دروغ بگوییم&quot;!  جلسات محتوایی هم روزگاری به سر رسیدند و البته همه جا گفتیم که آقا این‌ها ادامه دارد و ... . من یک‌بار البته از بی‌استادیِ جلسات در فرآیند گله کردم. حس می‌کردم زیادی بعضی ادبیات‌های ما امانیستی است. البته که از امانیسم بی‌تاثیر نیستیم... ما بعضی وقت‌ها از امانیست‌ها هم امانیست تریم. من یک اشاره‌ای به این موضوع در اردو کردم و دو سه تا از ۱۴۰۰ای‌ها را شب اول اردو با این دغدغه، مچل کردم?. علی برکت‌الله.ابر کلمات 
که کپی رایت جدی داره و اصلا مجاز نیست جایی بفرستیدش و هرگونه سوء استفاده یا استفاده پیگیرد قانونی دارد?رفتیم پیش اردو. اولش با پنیر گردویی ۵ستاره آمل شروع شد??. پیش‌اردو رفتیم که چه کار کنیم؟ من دقیقا نفهمیدم. اوایلش که اصلا متوجه نبودم. قصه‌ی پیش‌اردو، قصه‌ی مفصلی‌ست. خاطره‌هایی که از پیش‌اردو برای من مانده، بسیار عبرت آموز و حاوی ویتامین‌های زیسته‌ی جدید و جالبی ست! بگذریم!بعد از پیش‌اردو، کارها شتاب بیشتری گرفت. وقتی هم نمانده بود. برنامه‌ی تهران هم عجب مصیبتی بود به خدا!یکشنبه‌ای که پنج‌شنبه‌اش اردو شروع می‌شد، سیمول بود. امروز داشتم فکر می‌کردم سر ِ رحلت امام، ما کجا بودیم که نشد صحبت‌های آقا را دنبال کنم؟ یادم نیامد. اما الان فهمیدم این یک‌شنبه‌ای که می‌گویم صبح تا شب سیمول بود، صاف افتاده بود روی قیام ۱۵ خرداد و این‌ها. و خلاصه فهمیدم آن &quot;انتظار فرج از نیمه‌ی خرداد کشم&quot; داستانش چه بود! اولین باری که من واژه‌ی سیمول را شنیدم، این‌جوری بودم که:?? این دیگر چیست؟ سیمول واقعا کار احمقانه‌ای در دید اول به نظر می‌رسید. نهایتا یک کار فان بود?. من عمق فاجعه را بعدا فهمیدم اما همان موقع هم سعی خودم را کردم جدی‌اش بگیرم! صبح همه جمع شدند طرشت. همه که می‌گویم، مریم عراقی و بعدترش هم هدی کاتب. حورا هم خوابگاه بود از دیشب. حورا دیشب‌اش چرا خوابگاه بود؟ یک دلیلش را یادم هست. بحث مفصلی دارد. این هم طلب‌تان!بگذریم، مریم عراقی باز هم دست پر آمده بود و حسابی با لقمه‌های ترکیبی‌اش همه را سر حال آورد. یگانه مجازی وصل بود، زهرا کرمی نیز. بحث سیمول واقعا پیچیده بود. یکی باید همه نکات را می‌نوشت. گیج‌کننده بود. یکی باید پای لپ‌تاپ می‌نوشت یکی پای تخته! سیمول ما از صبح تا خود ظهر کشید. به زور تمام شد اما دقیق نه. ظهر جلسه بود، حضوری، دانشگاه. البته من دقیق یادم نیست جلسه‌ی چی بود! ما خودمان با بچه‌های بازی، که دنیا و زهرا موذنی باشند، جلسه داشتیم. زهرا و من و حورا حضوری و دنیا و فاطمه علیمرادی که اصلا نمی‌دانستم کیست و چیست، مجازی.بچه‌ها یک کلیتی از بازی را فرستاده بودند. من حقیقتش تا بند دوم‌اش می‌خواندم و سر در نمی‌آوردم و پس می‌زدم! اصلا نمی‌توانستم ادامه‌اش را بخوانم. مغزم نمی‌کشید. قرار شد توی جلسه کامل توضیح بدهند. جلسه توی اسنپ شروع شد. بعد از این تجربه، توی مسیر جلسه برگزار کردن، دیگر برای من عادی شد. حتی جلسه فرهنگی محرم را هم در اسنپ و راه پیش بردم و راضی بودم??.بگذریم. رسیدیم نهاد. غذاهای عجیب‌غریب و جالبی برای ستاد خریده بودند. آخرش هم نفهمیدیم پول این غذاها از جیب بزرگان بود یا از بودجه‌ی نفت مملکت. به هر حال برای ما گشنگان خدمت و شیفتگانِ ته‌چین، نوید خوبی بود. اما چشم‌تان روز بد نبیند که در اثنای جلسه، یک قسمت عمده‌ای از این ته‌چین بنده‌ی خدا افتاد زمین و جلسه را به کام مسئولین، تلخ کرد....! زمین کجا بود؟ زمین، کف نهاد بود که هر شب محل تجمع و جلوس سوسک‌ها بود ?... خب با این عزیز سفرکرده که صد قافله دل همره اوست چه می‌کردیم؟ فوت بهترین گزینه بود.بگذریم!!جلسه‌ی بازی در همین شرایط پیش رفت. من چیزی از بازی فهمیدم؟ همچنان نه! فقط این را فهمیدم که انتظاری که ما از تم محتوایی بازی داشته‌ بودیم و گمان می‌کردیم کار موعظه و استاد و فلان را بازی می‌کند، خیر! اینطور نشده بود. بچه‌ها سوار بر محتوا نبودند که بخواهند در بازی بریزند اش! بچه‌های تیم بازی، آدم‌های تکنیکی‌ای بودند و البته مستعد و علاقه مند به محتوا. مثلا مدل حورا نبودند که چهارتا کتاب هم کنارِ خودکار نامرئی خوانده باشند! مود تکنیکیِ بازی حسابی قوی بود، اما مود محتوایی‌اش ایرادهای جدی داشت. مثلا داستان اصلی بازی حول خفت‌گیری در دانشگاه بود! من و حورا: ????. این کلیات در آن جلسه‌ی هیبریدی (!) مطرح شد و بچه‌ها قرار شد اصلاح کنند. اما این را هم بگویم که انصافا کار خیلی خوب از آب در آمده بود. تاکیدم روی از آب درآمدن و جمع شدن کار است. سیر بازی شکل گرفته بود. انتها و ابتدا داشت و خلاصه حسابی مجسم شده‌بود!من بعد از این جلسه یک چیز خیلی مهم یاد گرفتم! یاد گرفتم مدارا یک #ارزش واقعی است. و تغییرات و تحولات را نباید در یک لحظه رقم زد! اینکه دقیقا چی من را به این آموخته‌ها رساند خیلی مفصل است، اما کلیتش این است که من با بچه‌ها راه آمدم‌. تصمیم گرفتم نزنم زیر میزشان. با اینکه یکشنبه بود و این بازی باید ۵شنبه هفته‌ی پیشش سیمول می شد و جمعه‌ی پیش رو اصلش بازی می‌شد و اقلامش خریداری نشده بود و هماهنگی‌ها و ملاحظه‌های اجرایی‌اش لحاظ نشده بود و غیره! و با اینکه اوضاع خیلی بد بود و اینجا محل ریسک و آزمون و خطا نبود، اما دیدم نمی‌شود زد همه چیز را له کرد! ایده‌شان از لحاظ محتوایی واقعا غیرقابل اصلاح به نظر می‌رسید و واقعا قابل له کردن بود? و هرچیزی که ما محول‌اش کرده بودیم به بازی و به امید بازی در جاهای دیگر طرح و برنامه نیاورده بودیم و امید داشتیم بازی تامین کند را تامین نمی‌کرد!اوضاع به نظر اصلا خوب نبود. اما من تصمیم گرفتم به بچه‌ها اجازه بدهم مستقل کار کنند. همان چیزی که همیشه برای خودم مهم است. برای من خیلی مهم است که مدام مجبور نباشم گزارش بدهم و کنترل شوم. پس گذاشتم با ریلکسی تمام، کارشان را بکنند و یکی دو تا تکمله و کامنت دادیم و گوشزد کردیم که آقا دیر است ها!! و رفتیم پی کارمان‌جلسه تمام شد. نمی‌دانم با چه حسی بچه‌ها از جلسه بیرون رفتند، خودم هم یادم نیست حسم دقیقا چی بود، فقط گرمم بود!آن یک‌شنبه‌، یک‌شنبه‌ی جلسه به جلسه بود. قشنگ از صبح یا چه بسا از دیشبش، داشتیم جلسه را با جلسه روشن می‌کردیم. حتی خواب را هم با جلسه روشن می‌کردیم هم با جلسه خاموش می‌کردیم! گویا جلسه‌ی قبلی آن سمت هم طولانی شده بود و فکر کنم با اختلاف دو ساعت، ما رفتیم جلسه‌ی سیمول! یعنی مثلا قرار بود سه جلسه شروع شود، حوالی ۵ونیم یا حتی ۶ رفتیم و تازه گپ بین دو جلسه بود!برگشتیم سمت کافه‌ی نهاد. مریم و مینا و هدی ناهار نخورده بودند. کجا ناهار خوردند؟ دفتر کانون‌ هنرهای تجسمی! عجب جایی بود! پر شکل و صورت‌های عجیب و غریب! تازه یخچال و آب‌سرد‌کن هم داشتند و حسابی نمک‌گیر این عزیزان شدیم‌‌... برگشتیم سیمول. از جلسه‌ی سیمول مشترک خاطره زیاد دارم?? اما همین بس که آقای رحمانی کبیر به ما درباره‌ی بحث اساتید گفت و گفت و ما جدی نگرفتیم و بعدها مبتلا شدیم..!.بگذریم.سیمول مشترک نکات دیگری هم داشت. مثلا یک جا ما برنامه‌ی آخر را به جای اینکه بنویسیم &quot;حرکت به سمت دانشگاه&quot; نوشته بودیم &quot;حرکت به اردوگاه&quot; و این موجبات خنده و شادی دوستان را پدید آورد??. سیمول که تمام شد ساعت ۹ونیم شب بود! حورا رفته‌بود خانه‌شان و من و هدی و مریم عراقی آمدیم خوابگاه!یک روز خسته‌کننده تمام شده بود و حسابی کارهای هماهنگی و بالا و پایین‌کردن، مانده بود... من آن شب کمردرد عجیبی داشتم، رفتم اتاق که فقط یک استراحت کوتاه بکنم، که خوابم برد و اصلا نفهمیدم مهمان‌هایم که هدی و عراقی باشند، چطور شب صبح کردند! فردا صبح، در بزنگاه حضور غیاب کلاس ریخته‌گری در کلاس حاضر بودم و در عین مسواک‌زدن، حاضری نیز زدم!من واقعا به قم‌رفتن احتیاج داشتم! پس برای ۱۰ همان‌روز بلیط گرفتم و یک خداحافظی نرمی با بچه‌ها کردم به طوری که انگار می‌روم همین نزدیکی‌ها! و آمدم قم! دور کاری اساسا چیز شیرین و زیبایی ست!?.</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 09:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه داره!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-oztzu4tq7b73</link>
                <description>تابناک، گروه طرح و برنامه دختران بود. بگذارید از آن اولش شروع کنم. از آن ابتدا که مریم پیشنهاد مسئول طرح و برنامه اردو را به من داد و من در یک تردید خاص و پیچیده غوطه‌ور بودم و مدام مشغول حساب و کتاب؛ که آیا می‌شود و نمی شود و... . یک شب که در یک رستوران متحرک(!) نشسته بودم و میانه‌ی صحبت‌ها، غذا یخ کرد ولی موتور خیلی چیزها گرم شد... . آن شب شدیدا احساس تنهایی و غربت می‌کردم و قرار شد به زودی به مریم اطلاع بدهم که آیا می‌شود یا نه...طرح و برنامه اصلا چی بود؟ اولین بار که شنیدم، به نظرم یک عبارت ناموزون و عجیب غریب آمد! من در مسئولیت کم زمان و پراتفاق کانون کوثر، حداقل چیزی که یاد گرفتم این بود که بدون تیم، کار یا با اصطکاک شدید جلو می‌رود، یا نمی‌رود. درباره تیم نگران بودم. بازی، مسئله بود. فرهنگی مسئله بود، گیفت مسئله بود. اساتید انگار خیلی مسئله نبود اما. بعدها مهم ترین مسئله‌ام همانی شد که ابتدا، اصلا مسئله نبود! بگذریم.من می‌خواستم کار در حد خودش منحصر بفرد دربیاید. طرح و برنامه‌ی قبلی، یک ریحانه داشت که اشراف جدی نسبت به فضا داشت. کاربلد و خلاق و غنی از محتوا بود این آدم. در کنارش لذت می‌بردم. سالها بود از لحاظ محتوایی چنین حسی را نه چندان در بسیج و نه چندان در هیات (به استثنای یکسری جلسات خاص هیات) تجربه نکرده بودم. ریحانه، برهه‌ای اندک با من هم داستان بود اما در همان اندکی، فایده و نورافشانی خاصی داشت. من جای ریحانه شده بودم. جلسه‌ای گذاشتم و خواستم کمکم کند. عرصه، سخت ناآشنا و مبهم بود. تیم، آن‌طور که انتظار داشتم چیده نشده بود. اصلا تیمی چیده نشده بود! بعضی‌ها با کم لطفی یا هرچیز دیگری که اسمش را بگذاریم، رفته بودند در جایی که می‌شود فارغ از دغدغه‌ی ورودی‌ها، راحت خوابید. عرصه برایم، سخت مبهم بود.ایده‌آل این بود که تا تیمی بسته نشده و یک خیال راحت از این بابت ندارم، مسئولیتی قبول نکنم. ریسکش خیلی بالا بود. زمان خاصی هم بود. وسط وسط کلی میان‌ترم و ددلاین! و من به تنهایی اصلا قادر نبودم هم گیفت خوب دست ملت بدهم هم بگویم فلان چیز را بچسابنیم فلان جا! (البته در نهایت خیلی چیزها عوض شد!) بگذریم. من با همه‌ی بالا و پایین کردن‌ها قبول کردم. تصمیم واقعا سختی بود. بعدها بابت این تصمیم هم تشویق شدم و هم سرزنش. تصمیم کبری بود قشنگ!تیم چیدن، یک مرحله خیلی مهم بود که پیش روی ما بود. من دنبال یک ساختار بهینه‌تر بودم. نیافتم! یک روز در پارک جماران نشستیم به چیدن ساختار! دوتا ۹۹ای مسئول بازی شدند و دوتا ۹۸ای هم مسئول فرهنگی و اساتید. بازی، طراحی می‌خواست و اصلا شوخی نبود. یک روز نشستم ویدئوکال و گوگل میت و حضوری و تلفنی و پیامکی، با تیمم صحبت کردم. تاریخ‌ها را گفتم، اهداف طرح و برنامه را گفتم، از انتظاراتی که هست گفتم و... . بچه‌ها تا حد خوبی همراه بودند.پیش رفتیم. همه چیز به مرور پیش می‌رفت. شب‌ها جلسه می‌گذاشتیم. توی این جلسات شب من فهمیدم برای طرح ریزی طرح و برنامه خیلی نمی‌شود روی تیم حساب باز کرد. بچه‌ها با این فضا -به نظر می‌رسید- خیلی آشنایی ندارند. از این طرف، من در شرایط عجیب‌غریبی بودم...قرار شد بچه‌ها، فرم و محتوای جدید پیشنهاد بدهند. بحث‌های نسبتا جالبی شد اما به نظرم ایده‌ها مجموعا، حوصله‌سربر بود!خیلی مهم است که آدم، تلقی واقعی و درستی از تیمش داشته باشد. پله پله حرکت کند و حرکت دهد. اگر قرار است قله‌ای یا تپه‌ای فتح شود، باید الزامات مسیر را موبه‌مو و با جزئیاتی که شاید برای مسئول تیم، از بدیهی‌جات باشد، برای اعضای تیم توضیح داد. من در این بخش خیلی ضعیف بودم و هستم. فکر می‌کنم این را که دیگر همه می‌دانند!بگذریم. قرار شد هرکدام از بچه‌ها بروند سراغ کار خودشان. فرهنگی، فضاسازی ارائه کند و گیفت، بازی، پیرنگ اولیه بازی را دربیاورد و محورهای محتوایی‌اش را و مسئول اساتید هم اساتید را پیگیری کند که چطورند و این‌ها. کم‌کم پیش‌اردو داشت سر می‌رسید و من هم از بحث‌های محتوایی‌اش و هم از بحث‌های اجرایی‌اش و هم از مدعوین و... فاصله گرفته بودم....جلسه، پشت جلسه! این برنامه‌ی هر روز ما شده بود. جلسات چند دسته بود. بی‌مصرف، کم‌مصرف، کمی پر مصرف! یعنی مجموعا جلسه‌ی خیلی پربازده به نظر من وجود نداشت. درابتدا من مسئول جلسات محتوایی شدم. یک فضای جدیدِ پیچیده‌ی نامعلومِ جدید! فرصت نکردم با یکی دو تا استاد هماهنگ کنم و از مشورت شان استفاده کنم. فرصت نکردم یا جزو اولویت‌ها نبود؟ فکر کنم دومی. اما ظاهرا اولی.البته یک چیزهایی را هم حس کردم! اقبال خاصی به حضور جدی یک استاد حوزه زنان و مسائل هویتی دختران وجود نداشت. خب، تجربه‌زیسته‌ها به آدم‌ها اجازه داده بود که فکر کنند استادی که غیر از شریف باشد و بیاید و حرف خوب بزند، احتمالا وجود ندارد یا کارایی‌اش خیلی پایین است. من همیشه با تجربه‌زیسته‌های بچه‌ها در اغلب اوقات، مشکل داشتم و دارم. بگذریم. بحث زیاد است. مجموعا اینکه نشد با یک استاد مشورت کنیم. جلسه اول به روایت‌کردن و بارش فکری گذشت. البته، یگانه تجربه‌زیسته‌های جالبی داشت. آن جلسه بود که من تازه حس کردم یگانه آدم‌حسابی است و می‌شود رویش حساب کرد. یک حسی که مدت‌ها بود تجربه نکرده بودم. حس دیدن یک آدم حسابی جدید! یگانه آدم عجیبی است. درباره‌اش حرف‌های زیادی در ذهن دارم. مجموعا خداوند همه آدم‌حسابی‌های واقعی را حفظ کند؛ آمین!زمان، به سرعت پیش می رفت. من تقریبا همه کارهای جانبی ام که البته جانبی نبودند(!) را به معنی واقعی کلمه رها کرده بودم. اصلا فرصت بنود. فرصت ها کجا بود؟ نمی دانم.یک مسئله اصلی، تیم ریزی طرح و برنامه بود که یادم نمی آید درباره جزئیات آن صحبتی کرده باشم؛تیم طرح و برنامه در دوره قبل، واقعا حالت توپ چهل تکه داشت! جمع یکسری اضداد بود رسما. مثلا یادم هست که یک بار من و حورا توی یک جلسه ای از جلسات طرح و برنامه، مسئله «هویت دختران» را ذکر کردیم... خوب شد جلسه مجازی بود! وگرنه معلوم نبود چهبه سرمان می آمد! البته نمی خواهم پیازداغ قضیه را زیاد کنم اما واقعا نسبت به این مسئله گارد ذهنی شدید وجود داشت... ریحانه اما جامع الاضداد بود. به این معنی که قابلیت زیر چترآوردن همه ما را داشت. از منِ خیلی بدقلق گرفته تا فیروزه و حورا و فاطمه ی آریانا! به هرحال بار محتوایی جلسات طرح و برنامه اگر چنانچه ریحانه ای نبود، اصلا منفی می شد! و ایده های خلاقانه هم، چندان از بچه های دیگر رویت نمی شد. نمی دانم چرا. من نمی دیدم؟ نبود؟ فقط مود من و حورا به هم نزدیک بود؟ نمی دانم.بگذریم؛ من از ریحانه، چیز زیاد یاد گرفتم. چیزهای نانوشته بیشتر!مسئله نظرسنجی و طراحی آن هم خودش یک کتاب داستان می طلبد که می گذاریمش برای یک فرصت دیگر.برگردیم به تیم خودمان. ما برای چیدن تیم جدید واقعا دچار چالش بودیم. به آریانا و فیروزه پیام دادم. زمانی را گفتند که زنگ شان زدم. از من اصرار و از آنها انکار. فیروزه پابوس بود و ارتباط ما با واتس اپ پیش رفت. اما آریانا، نه. یک تماس طولانی باهم داشتیم. قرار شد مجدد چک کند و اطلاع دهد. تاحدی که توانستم، سعی می کردم هم پرستیژ کار را حفظ کنم و هم اصرار کنم که بیا! آخر سر بعد از تاخیر از آن زمانی که قرار بود اطلاع دهد، اطلاع داد که نمی تواند و نمی آید. انگار لحظات، ساعتها و نیم روزها برای ما خیلی مهم تر بود تا او. بگذریم. من واقعا نمی دانستم باید چه کار کنم. حورا هم نمی توانست مسئولیت جدی و نفس گیر قبول کند. شدیدا درگیر بود. تیم طرح و برنامه (که بعدها از آن به عنوان «لشکر طرح و برنامه» نام برده می شود،) روی هوا بود! اردوگاه باهنر؛ وقتی که برای بازدید با تیم طرح و برنامه رفته بودیم. اینجا با دیدن این درخت ها، فکر کردم چقدر «رشد» مسئله مهمی است!یک روز رفته بودیم بازدید باهنر!منظورم بازدید از اردوگاه باهنر است!? بازدید، خیلی اتفاق وقت‌گیر و مهمی است! بازدید از اردوگاه، از جزئیات و ریزه‌کاری‌هایش گرفته تا کلیات و اصل ماجرا، می‌تواند به یکی از حیثیتی‌ترین کارهای اردو تبدیل شود. بازدید با دقت و با درنظرگرفتن جوانب مختلف کار، خیلی به پیشبرد امور اردو کمک می‌کند.بازدید از باهنر، یکسره اردوهای اتحادیه را برای من تداعی می‌کرد. انگار سروصدای ما هنوز توی آن اردوگاه بود. توی سالن بهشتی، حتی دستشویی‌های سالن بهشتی، پله‌های ریز و کم ارتفاع مسجد، راهی که معمولا شب می‌رسیدیم و با ون‌های سبز می‌بردندمان آن بالا، پله‌های سلف که مرا فقط و فقط یاد &quot;تو&quot; می‌اندازد :))، سروصدای هیات انصارالمهدی که آن شب به پا بود و شهید گمنامی که آوردند و آن حال‌ها و شیون‌های عمیقا زیبایی که فقط یک &quot;نوجوان&quot; می‌فهمد چه رنگی‌ست...، خوابگاه آذرگاه که خانم صالح‌آبادی دم درش ایستاده‌ باشد و با یک تم خاصی بگوید به! مریم خانم!، و همه‌ی درودیوار خوابگاه آذرگاه که یک بار رفتی فلان‌جا خوابیدی و دفعه‌ی بعدی فلان اتاق بودی و یک‌بار در آن میدان وسط خوابگاه، نشستی و حرف زدی و شنفتی و.... . حتی آن‌جا که صبح بیدار شدی و دیدی غرویان از مشهد آمده و کمی دیر رسیده و آفتاب داشت می‌زد و تو رهایش کردی که نمازت را بخوانی. راستی، قبله در اتاق بالا چه سمتی بود؟! . یا حتی آن‌جا که وسط صندلی‌های سالن بهشتی جا گیرمان آمده بود و حاج‌آقا از تفال‌اش به قرآن گفت وقتی خبر شهیدحججی را آوردند که بلی من اسلم وجهه و هو محسن... و گریستیم یک‌صدا... . و چه کسی می‌دانست دفعه‌ی بعدی که تو این‌جایی، چرا این‌جایی؟ این‌جا سالن بهشتی‌ست که تو گریسته‌ای و خندیده‌ای اینجا. اما الان برای چیز دیگری این‌جایی. یک چیزی که خیلی دیگر است... خیلی. در مخیله‌ات هم نمی‌گنجید... توی همه‌ی این‌جاها سروصدای ما پیچیده بود و همه چیز البته مسکوت، گویا بود.بازدید تقریبا تمام شد اما خاطرات یک عمر انگار برای من زنده! وقتی بچه‌ها از راه رسیدند و یگانه گفت مریم ما رسیدیم و بعدش زینب هم از توی آشپزخانه داد زد که صدایش به من برسد، باز هم خاطراتم برایم زنده شد... این خاطرات عجیب و پنهان، در من هک شده بود. یک جایی آن گوشه‌ها. ...بازدید تمام شد. ماشین آقای زارعی که پلاک الف بود و حسابی بوی نفت مملکت می‌داد(!) نه آینه‌بالابرِ سرحالی داشت و نه در اش آرام بسته می‌شد. باید رسما می‌کوبیدی به نفت مملکت تا بسته شود! تقریبا به زور پیاده‌مان کرد و گفت یک بازدید دیگر دارد. ما هم به زور -طوری که پیدا باشد به زور- پیاده شدیم.استاد عراقی ما را مهمان کرد. ناقلا کارت مرا برد اما خودش حساب کرد! لیموناد که مدت‌ها بود قدغن بود و سیب زمینی سرخ‌کرده و مارشمالو که خدا نگذرد از هرکس که به جایش نگوید قارچ!وسط کار، اذان شد! رفتیم پرچم اسلام را در یک کافه‌ در جمشیدیه بالا ببریم که نشد. یعنی شد ها. ولی اسباب فراهم نبود! گفتیم می‌خواهیم نماز بخوانیم اما امان از یک زیلو که بدهند بیندازیم زیرمان! برگشتیم اردوگاه با این سیس که ما نمازمان را در همین مسجد خوشگله‌تان بخوانیم... . آن‌ها هم با این سیس جواب مان را دادند که به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند/ که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟??بگذریم. به هر کیفیتی شده رفتیم مسجد جماران. مسجد جماران علاوه بر اینکه نماز خواندیم، محلی موقتی شد برای چندتا زنگ!من اولا فهمیدم آقای معماریان فکر کرده هفته‌ی آینده با بچه‌های پابوس برنامه زیارت سلام دارد که این‌طوری بودم:???ثانیا متوجه شدم برنامه زیارت‌سلام تا حد خوبی مانند جمهوری اسلامی اداره شده و &quot;کلا روو هواس&quot;ثالثا پس از حدود چهار پنج سال زنگ زدم به الهام غفاری! آن‌ هم برای اینکه برایمان حاج آقا جور کند! بعدها البته زنگ‌هایمان به الهام غفاری خیلی بیشتر شد =)مسجد جماران خیلی جای عجیبی بود. حس خاصی از آن مسجد گرفتم و به هر کیفیتی شد زدیم بیرون.توی کوچه‌های جماران، باز انگار سروصدای ما پیچیده بود! آن زمان که &quot;کاردوی مدرسه انقلاب&quot; آمده بودیم و با آن چنار با عظمت و معروف، عکس انداخته بودیم! چه کسی می‌دانست دیدار بعدی من و چنار، کِی است؟بگذریم. کوچه‌های جماران چطور طی شد؟ با زنگ پشت زنگ! به حاج‌آقا و بهاره و تبلیغی حرم و الهام غفاری و دوباره جایگشت اینها. رفتیم و رفتیم و رسیدیم به پارک جماران. پارک جماران از آن نقطه‌های خیلی حساس لشکر طرح و برنامه محسوب می‌شود. داشتم فضا و مدل کار نسبتا جدیدی را تجربه می‌کردم...من در یک مسیر مبهم بودم. در طرح و برنامه قبلی، تا یک جایی با ریحانه پیش رفته بودیم و من هم دقیقا تا همان جا را بلد بودم! بقیه اش چطور؟من توی رزومه ام مسئولیت طرح و برنامۀ لااقل پنج تا اردوی کنسل شده را دارم! ? به خاطر همین تا آن مرحله که اردو کنسل شود را خوب بلدم پیش ببرم??. اما هر چقدر به اردو نزدیک می شدیم، من انگار شرطی شده باشم و حس کنم الان موقع کنسلی اردو ست، در چنین حالی بودم...! به پیش اردو نزدیک می شدیم. گیفت مان آماده بود؟ نه. فضاسازی اردوگاه را چطور باید پیش می بردیم؟ مشخص نبود. توی پیش اردو می بایست مشخص می شد بازی چطور است و در چه باگ هایی دارد و خلاصه که شبیه سازی اش (دور از جان، سیمول) باید انجام می شد. پیش اردو خیلی نزدیک بود و بازی و سناریو و محتوایش، خیلی دور. تنها چیزی که مشخص بود طرح و برنامه بود! طرح و برنامه در یک روز گرم بهاری در عرض نیم ساعت با استاد عراقی بسته شد و تامام! بگذریم. رفتیم پیش اردو. صبح ساعت 8 باید جلوی سردر می بودیم. من 7ونیم بیدار شدم. بی نظیر بود. اما جالب بود که دقیقا سر موقع رسیدم به هدی که کلید مجمع را می خواست. مجمع کجا بود؟ مجمع، یک جای زیبا و رنگی رنگی بود که روزها دردسترس ما بود و جلسات ستاد دختران در آن برگزار می شد و شبها در دست سوسک ها. شب که می شد و به قول مریم، ساعت کاری سوسک ها که شروع میشد، سوسک ها می ریختند آنجا! یک صحنه عجیبی که من تا به حال در عمرم ندیده بودم. البته احتمالا این جمله آخر را، آن سوسکی که نفر اول میزد بیرون و ما را میدید هم می گفت! انگار آن ها هم جلسه داشته باشند، جدی و منسجم در مجمع حضور پیدا می کردند. دیدنی بود!پیش اردو، تجربه جالبی بود اما فعلا به آن نمی پردازم. پیش اردو یک داستان جدا می طلبد. همین مقدار بگویم که ما یک قایق سواری حسابی و یک بحث محتوایی خیلی دلچسب در اردوگاه گیلاوند به جا آوردیم؛ خداوند قبول گردانَد بحق الحق و اهله ...#ادامه_داره</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 09:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رئالیسم سیاسی یا ایده‌آلیسم مکتبی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8%DB%8C-u1lun17fz7qc</link>
                <description>«قبل از همه چیز من عذر می‌خواهم. آقا! ما وقتی که جوان هم بودیم، چیز قابل عرضه‌ای برای فرهیختگان و اندیشمندان نداشتیم. گاهی با مطالعات پراکنده، چیزهایی سر‌هم‌بندی می‌کردیم و می‌گفتیم. دیگر آن اندازه‌اش هم از ما ساخته نیست و بار و بنه سفر را بسته‌ایم تا ان‌شاءالله راهی شویم. هم ضعف مزاج و هم ضعف قوه فکری و ذهنی عذر ما را موجه‌تر می‌کند، ولی به‌هرحال هم ارادتی که به شما داریم و هم احساس وظیفه‌ای که در این عرصه می‌کنیم، باید برای نقص‌ها و کمبودها قدمی هرچند کوتاه و کم‌اثر برداریم. یادم افتاد به داستان مرغک حضرت ابراهیم: ایشان را در آتش انداخته بودند و خرمن آتش رو به آسمان فرا رفته بود و از بس حرارت زیاد شد که کسی نزدیک آتش نمی‌شد. مرغکی می‌رفت سر یک جوی آب و منقارش را پر از آب می‌کرد و می‌آورد در آتش می‌ریخت. زبان حالش این بود که من می‌دانم با این آتش خاموش نمی‌شود، اما محبتم این را اقتضاء می‌کند؛ نکنم چه کار کنم؟ »این سخنان متواضعانه، جملات آغازین علامه محمدتقی مصباح یزدی در گفت‌وگو با مجله «عصر اندیشه» است؛ سخنانی حاکی از حال عارفانه یک فیلسوف الهی که بسیاری از فلسفه‌دانان شرقی و غربی مقام علمی او را ستوده‌اند و به روایت رهبر انقلاب جای خالی و خلاء فقدان شخصیت‌هایی چون علامه طباطبایی و شهید مطهری را جبران کرده است: «بنده نزدیک به چهل سال است که جناب آقای مصباح را می شناسم و به ایشان به‌عنوان یک فقیه، فیلسوف، متفکر و صاحب‌نظر در مسایل اساسی اسلام ارادت قلبی دارم.  اگر خداوند متعال به نسل کنونی ما این توفیق را نداد که از شخصیت هایی مانند علامه طباطبایی و شهید مطهری استفاده کند، اما به لطف خدا این شخصیت عزیز  و عظیم القدر، خلاء آن عزیزان را در زمان ما پر می کند.»  علامه مصباح یزدی صاحب روش و بینش کاربردی در فلسفه اسلامی است و در دورانی که بسیاری از حوزه‌های علمی و حتی دانشگاهی روی خوش به فلسفه نشان نمی‌دادند، او راه امام خمینی در این عرصه را پیش گرفت و به دفاع عقلانی از اسلام پرداخت. ایشان در زمينه‌هاى مختلف علوم اسلامى از قبيل فقه و اصول، تفسير و فلسفه و نيز رشته‌هاى دانشگاهى علوم انسانى و زبان خارجى (انگليسى و فرانسه) تحصيل، مطالعه و تحقيقات جامعى داشته است. او در سن ۲۷ سالگى به درجه اجتهاد رسید، اما تا ۸ سال در دروس فقه و اصول امام خمينى و تا ۱۵ سال در درس فقه آيت‌الله بهجت شركت می‌کرد. همچنین مطالعات بسياری در كتب مختلف تفسيرى اعم از تفاسير علماى شيعه و اهل سنت داشت که نتايج اين مطالعات، در سلسله دروس تفسير موضوعى قرآن كريم در حوزه علمیه قم تدریس شد. مصباح سال ۱۳۴۸ به موسسه «در راه حق»  پیوست و با تاسيس بخش آموزشی آن موسسه، به تدريس كتاب‌هاى «فلسفتنا»، «اقتصادنا» و «نهايه الحكمه» و نيز تفسير موضوعى قرآن كريم پرداخت. او از ابتدای پیروزی انقلاب در تاسیس دفتر همکاری حوزه و دانشگاه نقش فعالی داشت و بنیاد علمی پژوهشی باقرالعلوم و سپس موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی را در قم پایه‌گذاری کرد. به همراه آیت‌الله جنتى، شهید بهشتى و شهید قدوسى در مدرسه حقانی حضور داشت و به جز تدریس مباحث قرآنى و فلسفى، كتاب «بدايه الحكمه» اثر علامه طباطبايى را به مدت ده سال آموزش داد. علاوه بر تدریس و تحقیق، سفرهای متعددی  به اروپا، آمریکا و کانادا کرد و با اندیشمندان برجسته جهان به مباحثه پرداخت. از او آثار متعددی منتشر شده است که از آخرین آن‌ها می‌توان به دو کتاب «تعليقه على نهايه الحكمه» و «اخلاق در قرآن» اشاره کرد.به گمان ما فروکاستن شخصیت جامع علامه مصباح یزدی (که هم برخوردار از تاملات ناب فلسفی و هم سرشار از عرفان عملی است) به یک رجل سیاسی محض یا بهره‌برداری صرف از ایشان برای منافع کوتاه مدت حزبی و گروهی، چیزی جز یک ظلم بزرگ در حق طالبان معرفت ناب دینی نیست. آیت‌الله مصباح هرچند که به‌عنوان یک عالم ربانی نمی‌تواند فارغ از رسالت‌های سیاسی و اجتماعی باشد و این از خصلت‌های عارفان مبارزه‌جوست که از مسئولیت‌های سیاسی خود غافل نمی‌شوند، اما فعالان سیاسی علیرغم اختلاف سلایق خرد و کلان خود باید به این حقیقت توجه داشته باشند که نمی‌توان سرمایه‌های کم نظیر جهان اسلام را بازیچه بازی‌های سیاسی کرد و با آنان براساس قواعد این رقابت‌ها مواجه شد.«عصر اندیشه» پیش از این مصاحبه‌هایی را با آیت‌الله عبدالله جوادی آملی، آیت‌الله سیدمحمدمهدی میرباقری، آیت‌الله محمدعلی جاودان، آیت‌الله سیدمحمد خامنه‌ای و... منتشر کرده است و این‌بار در ادامه گفت‌وگوهای خود با نامداران عرصه فرهنگ و علوم انسانی مصاحبه‌ای تفصیلی را با آیت‌الله محمدتقی مصباح یزدی ترتیب داده است که یک تبیین قرآنیِ به هنگام از ریشه‌های انحرافات سیاسی و اجتماعی از سیره و سلوک امام خمینی است. از ایشان به سبب قبول این گفت‌وگوی تفصیلی و لطفی که به «عصر اندیشه» دارند، سپاسگزاریم.***∟پیام فضلی‌نژاد: ابتدا باید تشکر کنم از اینکه با وجود اشتغالات متعدد فرصت این گفت‌وگو را به ما دادید. در شرایط حساس و تاریخی جامعه ایران و علیرغم همه مباحثات سیاسی‌ای که حول و حوش ما را فرا گرفته است، به‌نظر می‌رسد همچنان آنچه که به‌عنوان یک عنصر تعیین‌کننده به منازعات و بحث‌های جاری شکل می‌دهد، تعریف ما از «فرهنگ» و تلقی دقیق ما از معنا و مفهوم آن است. وقتی به اختلافات سیاسی یا اجتماعی موجود نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که پایه و اساس آن‌ها نیز ریشه در رویکردهای فرهنگی متفاوت دارد و همین رویکردهاست که آثار خود را در سیاست‌های داخلی و خارجی نشان می‌دهد. برای نمونه، در حال حاضر عده‌ای که به پلورالیسم و لیبرالیسم فرهنگی اعتقاد دارند و راه رسیدن به تمدن و پیشرفت را پذیرش «فرهنگ غربی» فرض می‌کنند، لاجرم به دنبال «سازش سیاسی» با آمریکا هستند. در همین روند برای اینکه تصویر موجهی از اندیشه‌های خود بسازند و مردم مسلمان را با خود همراه کنند، دست به «تحریف» اندیشه‌های امام خمینی (ره) می‌زنند و اینجا نیز با گونه‌ای از «استحاله فرهنگی» سر و کار داریم.∟به نظر می‌رسداین‌ها حلقه‌های یک زنجیر هستند که به یکدیگر متصل‌اند و حتی استراتژی و تاکتیک‌های آنان در سنت دینی و نصوص قرآنی و روایی ما نیز تبیین شده است. اگر بخواهیم بر مبنای یک تبیین قرآنی با مسایل و چالش‌های فرهنگی جامعه ایران روبه‌رو شویم، از کجا باید آغاز کنیم؟بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. بعد از خوشامدگویی مجدد و دعا کردن برای اینکه خدا به توفیقات شما بیفزاید و برکات شما و دوستانتان را بیشتر کند، با یک نگرش اسلامی، دینی و الهی، مساله فرهنگ مساله‌ای است که هم اصالتاً اهمیت فوق‌العاده دارد و هم به‌عنوان یک ابزار برای اهداف دیگر است. اصولاً انسانیت انسان به فرهنگش است. فرهنگ از دو رکن «باورها» و «ارزش‌ها» تشکیل شده است. بقیه در مقابل این دو عنصر اصلی، طفیلی است. «انسانیتِ انسان» بستگی به بینش، نگرش و باورهای صحیحی دارد که شخص نسبت به هستی  پیدا می‌کند. ‍ از بُعد عملی، ارزش‌هایی باید اهمیت داشته باشد که در عمل و رفتار انسان موثر باشد. مجموعه این دو عنصر اصلی و مقدمات و موخراتش و تبعات آن‌ها، فرهنگ را تشکیل می‌دهد. بنابراین، اگر ما فرهنگ را از زندگی انسان حذف کنیم، یعنی انسانیت را حذف کرده‌ایم. از جمله مباحث اصلی فرهنگ که هنوز هم در محافل علمی و آکادمیک دنیا تازگی خودش را حفظ کرده و از اهمیت نیفتاده، این است که آیا ما در زمینه باورها و ارزش‌ها، می‌توانیم بگوییم حق و باطلی، یا راست و کجی وجود دارد یا خیر؟ آیا اختلاف فرهنگ‌ها مثل اختلاف در سلیقه‌های انتخاب رنگ و  غذا و نوع پوشش، سلیقه‌ای است؟ یعنی، نمی‌شود گفت یکی خوب یا بد است؟ یکی رنگ سبز می‌پسندد و دیگری آبی. در اینجا خوب یا بد معنا ندارد؛ این یک سلیقه است، آن هم یک سلیقه. یا در غذاها یکی از گوجه‌فرنگی خوشش می‌آید، یکی خوشش نمی‌آید. نمی‌شود گفت این بد است که خوشش نمی‌آید و آن خوب است که خوشش می‌آید. این با مزاجش بهتر سازگار است یا عادت کرده این را می‌پسندد و تنها اختلاف سلیقه‌ است.آیا مساله اختلاف فرهنگ‌ها هم از این قبیل است؟ اگر اینطور باشد، پس ما نباید دنبال این باشیم که کدام فرهنگ صحیح است و خوب یا کدام فرهنگ بد است. البته هم نسبت به باورها این مساله مطرح است و هم نسبت به ارزش‌ها. هنوز پرونده این بحث در محافل آکادمیک دنیا بسته نشده است. هر روز گرایش‌های جدیدی تا پست مدرنیسم و شاخه‌هایش مطرح می‌شود و امروز یک نوع کثرت‌گرایی مورد قبول است که عمده‌اش هم به «کثرت‌های فرهنگی» برمی‌گردد. موضع‌گیری ما با پاسخی که به این سوال می‌دهیم، می‌تواند در همه فعالیت‌های فرهنگی‌مان اثر بگذارد. اگر ما در این زمینه یک «پلورالیست» شدیم، حق نداریم بگوییم فلان فرهنگ بد یا غلط است، چون آن یک سلیقه است و اگر شما نمی‌پسندی می‌توانی چیز دیگری را انتخاب کنی. ولی برعکس، اگر بگوییم هم باورها و هم ارزش‌ها، درست، نادرست، خوب، بد، زشت و زیبا دارد، آن‌وقت نوبت می‌رسد به اینکه بپرسیم کدام یک خوب و صحیح است و کدام یک بد و غلط است؟ طبعاً از کسی مثل من توقع این نیست که این مساله را حل کنم و جواب قاطع بدهم، ولی برای ما این مساله مطرح است که اسلام در این‌باره چه می‌گوید؟ چون بالاخره ما «فرهنگ اسلام» را به‌عنوان یک فرهنگ پذیرفته‌ایم و باورهای‌مان باورهای اسلامی است، یا لااقل می‌خواهیم اینطور باشد. ارزش‌های‌مان ارزش‌هایی است که اسلام تعیین کرده و این معنایش این است که خوب و بد، درست و نادرست داریم.∟بنابراین، در نظریه فرهنگی اسلام، قائل به این هستیم که حسن و قبح وجود دارد...بله؛ یعنی به‌طور کلی نمی‌توان پلورالیسم را در فرهنگ قبول کرد. حتی اگر در بعضی شاخه‌های فرعی بتوان پذیرفت، ولی در مسائل اساسی پلورالیسم قابل پذیرش نیست. قرآن می‌فرماید: فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ.۱ دو راه متفاوت است: یک حقی است و در مقابلش یک باطلی. حق که نبود، باطل است و گمراهی. وقتی یک ناظر بیرونی به اسلام نگاه می‌کند تا ببیند اسلام چه نظری در این زمینه و چه پاسخی برای این سوال دارد، ظاهراً هیچ جوابی نیست جز اینکه اسلام هم در باورها و هم در ارزش‌ها، حق و باطل را قبول دارد. به‌خصوص در مسایل اصولی. اینجا در پی تعریف مسایل اصولی و غیر اصولی نیستیم، ولی برخی مسایل جنبه مادر دارد و بنیادین است. اسلام «تکثرگرایی» را نمی‌پذیرد و این نکته در سرتاسر قرآن نیز پر واضح است. شاید بهترین نمونه‌اش برخوردی باشد که با مسیحیت می‌کند.بر سر یک دو راهی هستیم: یا باید حرف قرآن را بپذیریم که اگر همه علیه شما باشند، خداوند می‌تواند شما را پیروز کند و نصرت دهد، یا بگوییم این‌ها تعارفات است و واقعیت امر چیزی جز «سازش» نیستقرآن کریم از یک طرف حضرت عیسی علیه‌السلام را به‌عنوان یک فرد بسیار ممتاز و حتی بی‌نظیر معرفی می‌کند و او را «روح خدا» می‌نامد. اوصافی که در قرآن درباره حضرت عیسی به‌کار رفته، درباره کمتر پیغمبری بیان شده است. درباره اقوام و پیروان ادیان هم یک نظر خاصی به مسیحیان دارد: وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّهً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَارَى؛۲ یعنی نزدیکترین دوستان شما مسیحیان هستند. در‌عین‌حال راجع‌به عقاید مسیحیت هم خیلی قرص و قاطع می‌گوید این اعتقادی که مسیحیان راجع‌به فرزند خدا بودن حضرت عیسی دارند، آنقدر بد و مخرب است که جا دارد زمین و آسمان از هم بپاشد، کوه‌ها فرو بریزد و زمین بشکافد: تَکَادُ السَّمَاوَاتُ یَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنشَقُّ الْأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبَالُ هَدّاً. أَن دَعَوْا لِلرَّحْمَنِ وَلَداً. ۳ درباره هیچ‌ موضوعی قرآن چنین برخوردی ندارد. فرعون گفت انا ربکم الاعلی، اما خدا نگفت از این سخن نزدیک است آسمان‌ها و زمین بپاشد. این همه مسلمان‌ها را کشتند، بازهم قران چنین موضعی نگرفت. اما اینکه برای خدا فرزند قائل شدند، این چیزی است که هستی را متزلزل می‌کند.بنابراین، مساله مماشات در رفتار و مدارا کردن با دیگران و محبت کردن و جلب توجه کردن یک حرف است، اما درباره اصل عقیده که کدام حق است کدام باطل، جای مماشات نیست. حق را باید شناخت و پذیرفت، باطل را باید رد کرد و نپذیرفت. حالا، اینکه چگونه باید با طرفداران حق و باطل معامله کرد، مختلف است. یک وقت آن‌ها از روی عناد کاری را می‌کنند که باید برخورد سخت کرد: أَشِدّاءُ عَلَى الکُفّارِ .۴ یک وقت از روی جهل است که باید با مدارا و مهربانی سعی کرد جذبشان کرد و جهلشان را برطرف کرد. حتی کمک مالی بهشان کرد تا توجهشان جلب بشود. مُولفهُ قلوبهم با دادن مقداری زکات، دولت اسلامی باید سعی کند کفار و جاهلین را جذب کند. خیلی‌ها واقعاً غرض و مرضی ندارند. لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُم مِّن دِیَارِکُمْ .۵ خدا نمی‌گوید به این‌ها احسان نکنید، بلکه می‌فرماید: تَبَرُّوهُم وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ.۶ دشمنان و مخالفین خود را احسان کنید و بر خورد عادلانه با آن‌ها داشته باشید. اگر غرض و مرضی ندارند و کارشان از روی جهل و اشتباه است باید با صمیمیت برخورد کرد؛ جوری که توجه آن‌ها جلب شود تا بفهمند دلسوزشان هستیم، تا راهی برای هدایتشان باز شود. حالا پذیرفتن یا نپذیرفتنش، مساله دیگری است. اما در اینکه بگوییم این اعتقاد درست است یا خیر، قابل انعطاف نیست. باید حق را شناخت و آن را پذیرفت و ترویج کرد و باطل را شناخت و با آن برخورد کرد و جلوی انتشار آن و گمراه شدن دیگران را گرفت. این یک مساله اصولی برای ما است و برخورد با مسائل فرهنگی نیز باید اینگونه باشد.ابتدا قرآن را تفسیر به رای کردند، سیره پیغمبر را تحریف کردند و می‌خواستند توجیه کنند که آن در یک شرایط خاصی بود، چنین و چنان بود. اکنون رسیده‌اند به امام؛ امام را هم اینگونه تحریف می‌کنند∟فرمودید گرچه ما پلورالیسم را در مسایل اصولی و بالاخص امور فرهنگی رد می‌کنیم، اما در سطوح خرد و فرعی می‌توان گونه‌ای از کثرت‌گرایی را پذیرفت. آن سطوح کدام‌اند؟گرچه پلورالیسم فرهنگی در اسلام نداریم، اما به یک معنا در مسائل فرعی برخی تفاوت‌ها قابل اغماض است؛ مسایلی که چندان اهمیتی ندارد و در آن کثرت‌گرایی قابل قبول است. فرض بفرمایید در فرقه‌های مختلف اسلامی با سلیقه‌هایی که دارند. مثال‌های عینی‌تر آن در فقه است: کسانی مقلد این آقا هستند، کسانی مقلد فردی دیگر. می‌گویند تو  به وظیفه خودت عمل کن و او نیز به وظیفه خودش. کثرت‌گرایی در مسایل فرعی و ریز قابل قبول است، وگرنه انسان با انسانی نمی‌تواند همکاری داشته باشد.∟در وا قع به‌گونه‌ای از «کثرت‌گرایی محدود» برای پیشبرد زندگی اجتماعی قائل هستیم.اگر این مقدار تکثر نباشد همه‌چیز به هم می‌ریزد، اما در مسائل اصولی، باورها و ارزش‌های اصلی هیچ جای انعطاف نیست. در حوزه فکر و نظر، باید حق را شناخت و باطل را رد کرد. درحوزه عمل هم باید دید انسان انگیزه‌اش برای این کار چه بوده است؟ چگونه برخورد کرده، تا متناسب با آن با او برخورد شود. مساله دوم این است که آیا پذیرفتن فرهنگ غلط که شامل باورهای غلط و ارزش‌های نادرست می‌شود، همه‌اش از روی جهل است یا عامل دیگری نیز موثر است؟ وقتی ما گفتیم با کسانی‌که از روی جهل اعتقاد غلطی دارند یا رفتار غلطی انتخاب کرده‌اند باید مدارا و محبت کرد، آیا معنایش این است که همه همین‌گونه هستند؟ یعنی، هرکس برخلاف اسلام رفتار کرد، از روی جهل است و باید با او مدارا کرد؟خیر.آیات قرآن در این زمینه خیلی روشن است و کسانی را معرفی می‌کند که حق را شناختند و عمداً انکار کردند. درباره قوم فرعون بیان کرده است: وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا. ۷ فرعونیان دانستند که موسی حق است و آیاتی که بر او نازل شده و معجزاتی که انجام می‌دهد از طرف خداست و خود حضرت موسی به فرعون فرمود: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنزَلَ هَؤلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ.۸  با دو تاکید: حتما می‌دانی که این کرامات و معجزاتی که من دارم کار من نیست و خدا این‌ها را نازل کرده تا بر تو حجت تمام شود. چون فرعون می‌گفت: مَا عَلِمْتُ لَکُم مِّنْ إِلَهٍ غَیْرِی.۹ من خدای دیگری سراغ ندارم. موسی گفت دروغ می‌گویی. لَقَدْ عَلِمْتَ: می‌دانی این‌هایی که من می‌گویم درست است و خدای آسمان‌ها و زمین آن‌ها را فرستاده است. به‌طور کلی می‌گوید: وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ. فرعونیان سخنان موسی را از روی ظلم و عُلو تکذیب کردند. حالا این ظلم و علو چیست و فرقشان چیست؟ مهم نکته روان‌شناختی‌اش است. با اینکه فهمیدند موسی حق است، چرا این کار را کردند؟ قرآن، عامل روانی‌اش را معرفی می‌کند و آن «روحیه برتری‌طلبی» و «قانع نشدن به حق خود» و «تسلیم نشدن در مقابل حق» است. این عوامل روانی موجب می‌شود انسان آگاهانه و دانسته حق را انکار کند و در مقابلش سرمایه‌گذاری کند، نه تنها انکار لفظی بلکه تا پای جان هم بایستد.∟یعنی در مقابل جاهلان، طیفی از مغرضان را داریم که تا پای جان حق را انکار می‌کنند. نمونه‌های تاریخی و شاخص‌های این گروه چیست؟بله؛ مثلاً ابوجهل زمانی‌که در جنگ بدر کشته شد، وقتی آمدند سرش را از تن جدا کنند گفت: «سر مرا از پایین گردن جدا کنید. برای اینکه فردا بگویند او آدم شجاعی بوده است و کله بزرگ دارد.» ببینید! مرگش رسیده و می‌خواهند سرش را جدا کنند، ولی دست از علوش برنمی‌دارد.∟تا حد مرگ، حس «برتری‌طلبی» دارد...بله؛ تا دم مرگ هم خود را نشان می‌دهد. پس جواب اینکه آیا پذیرفتن و پیروی از فرهنگ غلط و باورها و ارزش‌های نادرست فقط از روی جهل است یا خیر؟ جواب این است که منحصر به جهل نیست. گاهی یک عوامل روانی خاصی است که تمام آن به برتری‌طلبی بر می‌گردد.مساله بعدی این است که افرادی که از روی عناد با حق مخالفت می‌کنند چه ابزارهایی دارند و چگونه حق را سرکوب می‌کنند؟ تاکتیک‌هایشان چیست و برای اینکه اهل حق را سرکوب کنند و خودشان را پیروز جلوه دهند، چه روش‌هایی را انتخاب می‌کنند؟ عام‌ترین چیزی که قرآن در این زمینه بیان می‌کند «ترور شخصیت» است: یَا حَسْرَهً عَلَی الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِن رَّسُولٍ إِلَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ. ۱۰ هیچ پیغمبری نیامد مگر اینکه مخالفینش او را «مسخره» کردند. کاری کردند که از چشم مردم بیفتد، یعنی شخصیتش را ترور کردند. موقعیت اجتماعی‌اش را از بین بردند. از هو کردن گرفته تا تهمت زدن؛ تهمت‌هایی که در جامعه قابل پذیرش نیست، حتی تهمت فحشا و چیزهای دیگر که به انبیاء زدند و نهایتاً با جنگ نظامی و برخورد فیزیکی با آن‌ها مواجه شدند. همه این‌ها در دایره تاکتیک‌های سرکوب حق قرار می‌گیرد. آرام‌ترین و راحت‌ترینش همان مسخره کردن و تهمت‌های ساده شخصیتی است. در مراحل بعدی قوی‌تر می‌شود: متهم کردن به جنایت، جرم‌های حقوقی یا جنون. قرآن می‌فرماید: قَالُوا سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُون. ۱۱ هر پیغمبری آمد گفتند یا «ساحر» است یا «دیوانه». این‌ها همان «ترور شخصیت» است، تا می‌رسد به «ترور فیزیکی». زندان و زندانی کردن و شکنجه دادن و نهایتاً کشتن: وَ قَتْلَهُمُ الاَنبِیَاءَ بِغَیرِ حَقٍّ. ۱۲∟تاکتیک «تحریف» به‌منظور سرکوب حق در دایره همین بحث قرار می‌گیرد؟بله؛ یکی دیگر از تاکتیک‌ها، «تحریف» است. جایگاه بحث تحریف در نظام فرهنگی بسیار اهمیت دارد. چرا تحریف می‌کنند؟ به‌خاطر همان ظلماً و عُلواً: برای برتری‌طلبی خودشان می‌خواهند طرف را سرکوب کنند، از دور خارج کنند، مرعوب کنند. تا خودش هست مسخره‌اش می‌کنند، هو می‌کنند. پس از آن برای دیگران آثار و خاطراتش را تعریف می‌کنند و می‌گویند او اصلاً اینجوری که شما فکر می‌کنید، نبود.∟قرائت و روایت دیگری از حق ارائه می‌کنند...قرائت دیگری است و شخصیت دیگری را به جای او معرفی می‌کنند. حرف‌هایش را عوض می‌کنند: یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ.  ۱۳∟تفسیر به رای می‌کنند؟دقیقاً؛ این تعبیر صریح قرآن است که سخنان را جابه‌جا می‌کنند. مثلاً، یک سخنی را که در جایی گفته شده، در جای دیگری نقل می‌کنند.∟هم شأن نزول سخنان را عوض می‌کنند، هم لفظ را در غیر موضع خودش قرار می‌دهند. شما پیش از این نیز به مساله متشابهات کلام در بحث «تحریف» اشاره فرموده‌اید...این هم یک نوع تشابه است. تقطیع کلمات، کاری که بعضی از رسانه‌ها هم انجام می‌دهند. یک جمله‌ای را می‌گیرند جلو و عقبش را حذف می‌کنند که معنای دیگری پیدا می‌کند. پس در فعالیت فرهنگی جایگاه تحریف بسیار مهم است. انواع مختلفی هم دارد: تحریف شخصیت و تحریف کلمات، حذف و تقطیع و تفسیر غلط و...∟حتی انکار شأن نزولش...بله. انواع این‌ها که تعبیر عام تحریف است. آن‌وقت مطرح می‌شود که ما باید در مقابل دشمنان و کسانی‌که اهل عناد هستند چه موضعی داشته باشیم؟ در مقابل تاکتیک‌هایشان چه کنیم؟ از جمله در مقابل تاکتیک تحریف. در مقابل جنگشان که باید تا پای جان بجنگیم و ایستادگی کنیم. در مقابل جنگ‌های اقتصادی باید مقاومت داشته باشیم و زیر بار نرویم. در مقابل عوامل فرهنگی باید فکر صحیح را نشر کنیم. افکار غلط را توضیح بدهیم و رد کنیم. باید سعی کنیم «شخصیت حقیقی» طرف را معرفی کنیم، طوری‌که کسی که غرض و مرضی ندارد بتواند بفهمد که «واقعیت» چیست. آنقدر شواهد و قرائن و... بیاوریم تا معلوم شود شخصیت او چه بوده و مقصودش از این سخن چیست. ما اکنون به انواع این تاکتیک‌ها مبتلا هستیم: از حصر اقتصادی، جنگ تحمیلی، جنگ‌های نرم، تبلیغات غلط، دروغ، اتهام، تحریف شخصیت، هو کردن، فحش دادن، مسخره کردن، لقب کوتوله دادن، خشونت‌طلب، کهنه‌پرست، متحجر و... این کاری است که از زمان پیدایش انبیاء بر زمین شروع شده و روزبه‌روز کامل‌تر شده است. شیاطین کمک کردند و راه‌های بهتر و موثرتری پیدا کردند که حتی امروزه ما علومی در همین راستا و موضوع داریم.∟این تاکتیک‌ها در چارچوب استراتژی‌های «جنگ روانی»‌ که حتی به‌عنوان رشته‌های علمی در دانشگاه‌های غربی تدریس می‌شود، قابل تعریف است. در ایران نیز یک اسم‌ آکادمیک روی آن گذاشته‌اند و به‌صورت رسمی آن را به‌عنوان یک «روش» اشاعه می‌دهند.بله، ما در داخل تحصیل‌کرده‌هایش را داریم. برخی شخصیت‌های سیاسی‌مان تحصیل‌کرده‌های همین رشته در انگلستان هستند.∟بله، دقیقاً.چند تن از شخصیت‌های معروف...∟مثل «سعید حجاریان»،  «محمدرضا تاجیک» و... کار معروف شناخته شده‌ای است، مخفی نیست.∟جالب است که در سپهر سیاست ایرانی، برخی از سیاستمداران تسلط به «جنگ روانی» را جزء امتیازات ویژه‌شان می‌دانند؛ حتی به رقبای خود خرده می‌گیرند و فخر می‌فروشند که ما جنگ روانی بلدیم، اما شما بلد نیستید! آن‌ها برای اهداف خودشان راه‌های زیادی دارند. همانطور که مثال زدم مسخره کردن، تهمت زدن، تهمت‌های فکری، تهمت‌های اخلاقی یا می‌گویند این دیوانه است، این مریض است و چیزهایی از این قبیل؛ تا تهمت‌های مالی، فسادهای جنسی و چیزهای دیگر، دستشان باز است. هر چیز بخواهند می‌گویند. مخصوصاً بر اساس اصل ماکیاولیسم که می‌گوید «هدف، وسیله را توجیه می‌کند.» هیچ مانعی برای خود قائل نیستند. اما ما چطور؟ دست ما بسته است: ما جز حق را نباید ترویج کنیم و جز از وسیله حق نباید استفاده کنیم. این یکی از دشواری‌های کار ماست. دشواری دوم کار ما این است که اهل باطل از هر فرقه‌ای باشند و با هر انگیزه‌ای، چون این آزادی را در انتخاب راه و ابزار و تاکتیک برای خودشان قائل هستند، غالباً از راه‌هایی استفاده می‌کنند که عموم مردم جذب شوند. در این راه هم تجربیات زیادی دارند. آنچه در عصر ما به‌خصوص خیلی موثر است استفاده از مسائل جنسی و سکسی است؛ از رمان گرفته تا فیلم و نمایش و مسائل عملی که حتی می‌رسد به همجنس‌گرایی و رواج آن و حتی افتخار کردن به آن. امروز مهمترین نقطه ضعفی که برای ما قائل هستند این است که شما چون همجنس بازی را قبول نمی‌کنید، پس در ایران آزادی ندارید و این امر را بزرگترین عیب ما معرفی می‌کنند! ‌∟در اواخر دهه ۱۹۹۰ رساله‌ای از «ریچارد رورتی» (یکی از بزرگترین فیلسوفان پراگماتیست آمریکا) به نام «اولویت دموکراسی بر فلسفه» منتشر شد و در آن نوشت: «همجنس‌گرایان راه و روش ما را نسبت به زندگی اجتماعی‌‌مان به نحوی مثبت و آزادی‌بخش دگرگون کرده‌‌اند. خودداری خانواده‌ها از مداخله در برنامه ازدواج فرزندانشان به لحاظ اینکه ازدواج آنان همجنس‌گرایانه یا غیر همجنس‌گرایانه است، یکی از واحدهای پیشرفت باید شناخته شود.»و عجیب که این موضوع اصلاً توجیه منطقی ندارد و نمی‌تواند هم داشته باشد، اما شیطان آنچنان کمک می‌کند که با وجود انواع استفاده‌های جنسی طبیعی، یک چنین پدیده‌هایی در جوامع غربی رواج پیدا می‌کند. به هر حال، آن‌ها دستشان باز است و از تاکتیک‌هایی استفاده می‌کنند که عموم مردم به‌خصوص جوان‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد، اما ما محدودیت‌ داریم و از هر تاکتیکی نمی‌توانیم استفاده کنیم. مساله سومی که آن هم از همین‌جا نشأت می‌گیرد این است که قدرت‌های بزرگ پشت این‌ها هستند. هیچ‌وقت فرعون‌ها و نمرودها نیامدند از انبیاء پشتیبانی کنند. غالباً مستضعفین و پا برهنه‌ها و بردگان بودند. همیشه طبقات مظلوم بودند که از انبیاء دفاع کردند. اما باطل را همیشه قدرت‌های بزرگ چه به‌صورت علنی و چه پشت پرده پشتیبانی می‌کند؛ مثل پشتیبانی‌هایی که آمریکا از داعش می‌کند و به نام بمباران داعشی‌ها، می‌آید غذا و سلاح برایشان می‌ریزد، ولی ما اینطور نیستیم. کسانی‌که طرفدار ما می‌شوند و حرف‌های ما را می‌پذیرند یک عده افراد پابرهنه هستند. این سه جهت که شاید اگر احصا بشود بیشتر هم باشد، از عواملی است که اراده بعضی طرفداران حق را ضعیف می‌کند.∟گویا سنت تاریخ بر مبنای یک «معادله نابرابر» میان طرفداران حق و باطل تعریف شده است...حتی این باعث می‌شود کسانی‌که به حق باور دارند و واقعاً می‌خواهند خدمت کنند، همت نکنند و فکر کنند که به جایی نمی‌رسیم، چون بسیاری از ابزارها را در اختیار نداریم و از پشتیبانی‌های مالی قوی هم برخوردار نیستیم، در صورتی‌که مخالفین ما همه چیز دارند. به قول معروف ما یک مشتی هستیم که می‌‌زنیم روی سندان، اما دست خودمان خُرد می‌شود. اینجاست که آن خدایی که ما را خلق کرده و این بساط را فراهم کرده، زمینه‌هایش را فراهم می‌کند تا انسان رشد اختیاری و انتخابی و آگاهانه داشته باشد. اینجا این کمبود ما را با یک عامل دیگری جبران می‌کند. آن‌وقت این چیزی که ما داریم، دیگر آن‌ها ندارند و آن «پشتیبانی‌های الهی» است که یک مقداری جنبه روانی نیز دارد و دشمنان را به رعب مبتلا می‌کند: وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ،۱۴ از این طرف: أَنزَلَ السَّکینَهَ فی قُلوبِ المُؤمِنینَ. ۱۵ آرامش به مومنین می‌دهد و حتی کار به اینجا می‌رسد که اگر دشمنان دفعتاً به شما حمله کنند و شما غافلگیر شوید، ما برای کمک شما، سه برابر آن‌ها فرشتگان را نازل می‌کنیم، تا خیالتان راحت باشد.تاریخ نشان می‌دهد که هرقدر به این عوامل باور داشتیم و اعتماد کردیم، بر دشمن پیروز شدیم. هروقت این عامل را از دست دادیم، همانند دیگران شدیم. این مطلب هم در خود قرآن آمده است و هم در بیانات ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین به‌صورت‌های مختلف تاکید شده است. اولاً، خیلی صریح می‌گوید اگر شما ایمان به خدا و روز قیامت دارید باید توکل‌تان بر او باشد: وَ عَلَى اللَّـهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ. ۱۶ بعد نمونه عینی‌اش را می‌آورد: الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ . ۱۷ همه طوایف عیله شما متحد شدند، ائتلاف همه بر ضد شما، پس حواستان را جمع کنید. قَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ. ۱۸ اصلاً هیچ اثری در حال مومنان ندارد و می‌گویند ما خدا را داریم. فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَهٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ . ۱۹ نمونه بیّن‌ش جنگ بدر است: وَلَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّهٌ. ۲۰ تعبیر قرآن این است که شما ذلیل بودید و ما شما را پیروز کردیم. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که مسلمان‌ها پیروز شوند. عامل پیروزیشان هم: إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجَابَ. ۲۱ یعنی دست به دامن خدا شدند. در زمان خودمان هم ده‌ها بار در دفاع مقدس آزموده‌ایم. قرآن درباره صدر اسلام می‌گوید: وَیَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنکُمْ شَیْئًا. ۲۲ بعد از جنگ بدر، جنگ حنین و احد اتفاق افتاد. در جنگ حنین شما گفتید: ما عجب جمعیتی داریم! در جنگ بدر ۳۱۳ نفر بودیم با چند شتر و شمشیر، پیروز شدیم. حالا این جمعیت را داریم! وَضَاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ. ۲۳ اصلاً پهنه زمین برای شما تنگ شد. در تنگنا قرار گرفتید و شکست خوردید. پس کمبودهایی که ما در مصاف با دشمنان داریم (با دشمنان عنود، پرجمعیت و پرتجربه در جنگ‌های روانی و نظامی و...) تنها چیزی که در مقابل این‌ها می‌تواند مقاومت کرده و همه آن‌ها را خنثی کند «ایمان» و «توکل» بر خداست. هرقدر «مقاومت» کردید و بر خدا توکل کردید، پیروز هستید. این منطق قرآن است. هیچ قابل تأویل و تحریف هم نیست؛ کاملاً صاف و صریح.∟اینکه رمز پیروزی، باور به «پشتیبانی‌های الهی» یا همان توکل و ایمان است، دقیقاً از «ظاهر آیات» قابل فهم است...نه تنها از «ظاهر آیات» می‌شود فهمید، بلکه هیچ معنای دیگری نیز نمی‌توان برایش فرض کرد. این را ما از اسلام و قرآن می‌آموزیم. در روایات هم امثال این‌ها زیاد است. در نهج البلاغه عبارتی از امیرالمومنین است که اگر شما به غیر از خدا پناه ببرید، خدا شما را به خودتان وامی‌گذارد. حتی جبرئیل و میکائیل هم دیگر نمی‌توانند برای شما کاری کنند. خدا شما را وامی‌گذارد به خودتان و اسبابتان. بجنگید، هر کس زورش بیشتر بود، پیروز می‌شود. این کیفر پناه بردن به غیر خداست. در مقابلش هم کسانی گفتند: حَسبُنَا اللَّهُ وَنِعمَ الوَکیلُ فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَهٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ. ۲۴ این‌ها با همه ضعف خود در مقابل دشمنان قدرتمند و توانمند پیروز شدند. قرآن بدون شک داستان حسین کرد نیست. این قصه‌ها را می‌گوید تا ما استفاده کنیم و در زندگی از آن‌ها بهره بگیریم. حالا باید ببینیم امروز ما در مقابل آمریکا کجای کار هستیم؟ برخی دوستان ما که از همان اوایل انقلاب انسان‌های خوبی بودند، متدین و علاقمند به انقلاب بودند و اینطور نبود که خائن باشند (الان هم هستند و بعضی‌هایشان پست‌های مهمی دارند) همان سال‌های اول جنگ می‌گفتند ما تا کی باید با آمریکا بجنگیم؟∟می‌توان مثال‌هایی آورد که بحث عینی‌تر شود؟صحنه‌هایی را به یاد دارم که این افراد به خود من گفتند. مکان و روزش یادم است. یکی در سفر حج و «روز برائت» بود که تظاهرات می‌کردند. بعثه رهبری در ساختمانی در میدان مَعابده بود. میدان معروفی است در مکه، آنجا هتل بزرگی است که بعثه رهبری آنجا مستقر است. آن زمان مرکز اصلی ایرانیان بود. روز تظاهرات برائت در میدان معابده جمعیتی آمده بودند و شخصیت‌هایی از بعثه و شخصیت‌های دیگری از ایران نیز حضور داشتند. فردی که از شخصیت‌های بزرگ و جزء مقامات مهم کشوری و در حد وزارت بود، به من گفت: «تا کی می‌خواهیم با آمریکا بجنگیم؟» این برای آن سال‌ها بود. تا امروز هم که ملاحظه می‌کنید از این‌ها ضعف و خودباختگی‌ها تراوش می‌کند. بعضی‌ها هم آنقدر خودباخته نیستند. یکی از اساتید مهم دانشگاه که با ما همکاری‌های علمی داشت و فرد متدین و انقلابی هم بود و هست، چند سالی در آکسفورد انگلستان بود. ما یک سفری آنجا دعوت شدیم برای ایام عید که انجمن‌های دانشجوهای مسلمان در لندن بود. آقای کدخدایی هم هنوز آنجا دانشجو بودند. محور این برنامه و دعوت کننده آقای «محسن اراکی» بودند. انجمن‌های اسلامی مختلف از شهرهای مختلف انگلستان همه در لندن جمع شده بودند و در یک جزیره خیلی خوش آب و هوا، اردو تشکیل داده بودند. حتی از گِلاسکو و جاهای دیگر هم آمده بودند. ما در آن سفر احوال رفیقمان را پرسیدیم که ایشان کجاست؟ گفتیم حالا که ایشان نیامده دیدن ما، ما برویم دیدن ایشان. رفتیم آکسفورد و ظهر مهمان ایشان بودیم. بعد از پذیرایی، من و ایشان تنها شدیم و دو نفری نشستیم. خیلی آهسته حرف دلش را مطرح کرد. گفت می‌دانی که من از اول طرفدار انقلاب و امام بودم، مواضعم چنین و چنان بود. حالا هم همین اعتقاد را دارم، ولی به هر حال یک حقایق و واقعیاتی است که نمی‌شود انکار کرد.∟احتمالاً داشت با عقل ریاضی نفع و ضررها را محاسبه می‌کرد؟بله؛ دقیقاً محاسبه ریاضی می‌کرد. می‌گفت این سرعت تکنولوژی و پیشرفت غرب شبیه سرعت نور است. ابزارهایی در اختیار مردم قرار می‌دهد که یک نمونه‌اش همین تلفن همراه است. حرف آن آقا این بود که می‌گفت سرعت تکنولوژی شتابان است. چیزی که در گذشته شاید صدها سال باید می‌گذشت تا این همه صنعت پیشرفت کند، در عرض چند سال این همه ترقیات پیدا شد. این شاهد بر اینکه ایشان می‌گفت سرعت پیشرفت، سرعت نور است. می‌گفت ما اگر خیلی همت کنیم از این ابزارهایی که داریم، از شتر سواری، خودرو سوار شویم! از خودرو برویم هواپیما سوار شویم. از سرعت صد کیلومتر، هزار کیلومتر برویم. اما این را با سرعت نور چطور می‌شود مقایسه کرد؟! دوست ما در آکسفورد می‌گفت هرچه ما سریعتر برویم و سرعت بگیریم، باز فاصله‌مان با آن‌ها زیاد است. حتی اگر خودمان را  هم بکشیم، باز به آن‌ها نمی‌رسیم! فقط یک راه وجود دارد و آن اینکه با آن‌ها «سازش» کنیم و از تکنولوژی آن‌ها استفاده کنیم. صمیمانه هم باید به ما بدهند؛ اگر به زور بخواهیم از چنگشان دربیاوریم، نمی‌شود. من نه آن محاسبات را می‌توانستم جواب بدهم، نه اینکه فرصت و مجالی برای پاسخ بود. فقط یک جمله گفتم که آقای فلانی فرض کنید همه چیزهایی که شما فرمودید صحیح، ما با چه قیمتی باید این‌ها را به دست بیاوریم؟∟سوالی که مطرح می‌شود این است که اگر همه آن محاسباتِ عقل ریاضی درباره جهان امروز صحیح باشد، باز هم باید ببینیم اولاً آیا آن تکنولوژی و سرعت سرسام‌آور مفید است و ثانیاً به چه قیمتی باید با «غرب» سازش کرد؟و آیا جز با دست کشیدن از انقلاب، طرف راضی می‌شود؟! پس چرا انقلاب کردیم؟ اینجا بود که دوست ما دیگر جوابی نداد. البته بعداً جواب‌های بهتری پیدا شد؛ مانند پیشرفت‌های هسته‌ای! این‌ها جواب‌های عینی بود: آیا ما صنعت هسته‌ای را با «سازش» به دست آوردیم؟ به هر حال، امروز جامعه ما به‌خصوص خواص ما و سیاستمداران ما بر سر این دو راهی هستند: یا باید حرف قرآن را بپذیریم که اگر همه عالم علیه شما باشند خدا می‌تواند شما را بر آن‌ها پیروز کند و تا به حال هم کرده است؛ شرطش توکل و ایمان و مقاومت است: وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ . ۲۵ شرطش دو چیز است: یکی تقوا و دیگری صبر و مقاومت. یا این را باید بپذیریم،  یا باید بگوییم این‌ها تعارفات است و واقعیت امر چیزی جز «سازش» نیست.∟دو راهی بر سر واقع‌گرایی و آرمان‌خواهی یا به تعبیری رئالیسم سیاسی و ایده‌آلیسم مکتبی است و البته از نظر آکادمیک، طرز تلقی اصول‌گرایان شیعی را نوعی «ایده‌آلیسم رادیکال» معرفی می‌کنند...اینکه تعبیرات خوبش است.∟در رسانه‌هایشان هم به انقلابیون القابی مانند «متحجرین خشونت‌گر‌ا» می‌دهند...متحجر، کهنه‌پرست، ارتجاعی و... متاسفانه کسانی‌که این نوع تفکر را دارند کم نیستند.  حالا در این شرایط ما باید چه کنیم؟ بنده یک طلبه هستم و در گوشه قم درس می‌دهم، شما به‌عنوان یک نویسنده، کتاب تالیف می‌کنید یا مجله منتشر می‌کنید یا فعالیت‌های دیگری دارید و سخنرانی می‌کنید. ما باید چی کار کنیم؟ جامعه ما این است. سیاستمداران ما هم این‌ها هستند. شما در انتخابات گذشته شعارهای کاندیداها را بررسی کنید. کدامشان دم از اسلام زدند؟ فقط یکی‌شان بود که رای هم نیاورد! همه شعارها مشابه هم بود. رفع تحریم‌ها، پیشرفت اقتصادی و...∟تم غالب شعارها در دوره‌های مختلف انتخابات، شعار «دولت مدرن» است...دولت مدرن، آشتی با همه. حتی میان متدینین این شعارها مرسوم بود.∟حتی صراحتاً آشتی با غرب، تعامل با آمریکا و...آشتی با همه! یک استثنا هم نکردند، حتی اسرائیل را استثنا نکردند. آشتی با همه! فقط یک بنده خدایی بود که حالا یک خرده راجع‌به ارزش‌های اسلام حرف می‌زد و رای نیاورد. آن‌هایی که برنده شدند همین‌ها بودند. یک طیف بودند. ما چه کار کنیم؟ بنده عقیده‌ام این است که با توجه به  هدف الهی از آفرینش انسان و آفرینش این جهان و فرستادن انبیاء و به‌خصوص نازل کردن قرآن و بیان این مطالب در آن، اگر همه این‌ها را در نظر بگیریم، مهمترین وظیفه ما «هدایت» است. یعنی حتی اگر شما بفرمایید وظیفه ما این است که سلاح مدرنی که فوق همه باشد اختراع کنیم، برای همان هم اول باید بپذیریم که این کار لازم است و باید بشود. خود این هدایت می‌خواهد. اگر آدمیزاد بخواهد کار انسانی کند تنها یک راه دارد و آن تاثیر در فکر است. با زور و افسار و زنجیر و شکنجه و کشتن چیزی عوض نمی‌شود؛ گاهی نتیجه معکوس هم می‌دهد. ما نمی‌خواهیم با دیگران، با دشمنان و مخالفین‌مان یا با افراد جاهل، یک برخورد متعصبانه، زورمدارانه و برتری‌طلبانه داشته باشیم. ما می‌خواهیم کاری کنیم که خدا دوست دارد. خدا خواسته که انسان با فکر خودش بفهمد و انتخاب کند. ما باید کاری کنیم این زمینه بهتر فراهم شود تا جامعه ما بهتر حقایق را بفهمد.∟یعنی باید شرایط «بهتر اندیشه کردن» را برای جامعه پدید آوریم تا انتخاب بهتری کنند؟تا با فکر خودش، انگیزه رفتار در آن پیدا شود، انتخاب کند و پایش بایستد. هر کدام از ما یک فکر داریم. تغذیه فکری می‌خواهیم. این کاری است که قرآن می‌کند؛ کاری است که همه انبیاء کردند. حتی حاضر شدند عزیزترین عزیزانشان را فدا کنند تا مردم بفهمند. اباعبدالله چرا طفل شیرخواره را به میدان می‌برد؟ توجیه این کار این است که به مردم نشان دهد چقدر دشمن وحشی است. به همین دلیل است که ما حمله عربستان به یمن را بدعاقبت و بدفرجام می‌دانیم. این حماقتی است که مرتکب شدند و راه را برای نابودی خود باز کردند. این در روابط خارجی و بین‌المللی است. در جنبه داخلی، باید سعی کنیم مردم را بیشتر با حقایق آشنا کنیم. در بُعد باورها، به‌خصوص برای جوان‌ها عقاید صحیح را ترویج کنیم. در بُعد ارزش‌ها، ارزش‌های صحیح را مطرح و ترویج کنیم تا به آن‌ها پایبند شوند. یک نمونه‌اش دفن شهدای غواص با حرکت عظیم مردم بود که واقعاً هیچ‌کس باور نمی‌کرد.∟به یک تعبیر«۹ دی هسته‌ای» شد...در فرمایشات حضرت آقا نیز یک اشارتی به این معنا بود: «خطاب الهی را شنیدید.» این تعبیر «خطاب الهی را شنیدید» خیلی معنی دارد. به هر حال ما باید کاری کنیم که سطح فکر و فهم مردم را بالا ببریم.∟تحریف اندیشه‌های امام خمینی (ره) یکی از مباحثات زنده در فضای فکری کشور است. این تحریفات سابقه تاریخی دارد و جنابعالی نیز در سال‌های گذشته به آن پرداخته‌اید، اما آنچه که موضوع «تحریف» را در این مقطع زمانی متفاوت با دیگر ادوار می‌کند این است که رهبر انقلاب چندی پیش در بیانات ۱۴ خرداد فرمودند: «اگر ملت راه امام را گم کند، سیلی می‌خورد» و نسبت به تحریف امام در فضای سیاسی ایران، هشدارهای جدی دادند. به‌نظر می‌رسد تحریف امام در شرایط کنونی با انگیزه‌های مهمی در حال انجام است که در فرمایشاتتان به رئوس آن‌ها اشاره فرمودید؛ از جمله برتری‌طلبی، عدم تسلیم مقابل حق، سازش و... . برای همین رهبری نیز وقتی هفت اصل از اصول اسلام‌ ناب امام خمینی (ره) را شرح دادند، فرمودند ابداع واژه «شیطان بزرگ» برای آمریکا امری عجیب بود و «امام صریحاً در جبهه مخالف قلدران بین‌المللی و مستکبر بود» و تا آخرین روز حیات خود دست از مبارزه با آمریکا نکشید. از یکسو، تحریفگران امام می‌کوشند تا با انتساب مطالب ناروا و آراء مخدوش، نظریات مبارزه‌جویانه ایشان را تقلیل دهند و از سویی در دو سال گذشته، «جریان تحریف» منسجم‌تر از قبل وارد صحنه شده است. همه علائم نشان می‌دهد که امروز در وضعیت بسیار خطیری قرار داریم. با نظر به بیانات رهبری در ۱۴ خرداد ۱۳۹۴، تفسیر و تبیین جنابعالی از این شرایط و اهداف تحریفگران چیست؟این فرمایشات می‌تواند دو تفسیر داشته باشد: یک تفسیر عادی برای امثال بنده و یک تفسیر عمیق‌تر الهی. تفسیر عادی این است که بالاخره دشمنی آمریکا با ما برای چه بود؟ همه این تلاش‌هایی که در ظرف این سی و چند سال علیه ما می‌کند، برای این است که ما را به زانو دربیاورد و تسلیم شویم. خب، تحریف کردن امام و انتخاب راه دیگر، یعنی تسلیم شدن در مقابل نقشه‌های آمریکا. نتیجه‌اش هم این  است که دستاوردهای انقلاب از بین خواهد رفت. سیلی خوردن ما یعنی همین. این تفسیر ظاهری و براساس اسباب عادی است.فرمایشات رهبری می‌تواند یک معنای عمیق‌تری مستند به این قاعده کلی قرآنی و الهی داشته باشد، که: لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ وَلَئِن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ. ۲۶ وقتی خدا نعمتی را به مردم می‌دهد اگر نعمت را قدردانی کردند، خدا نعمتش را زیاد می‌کند. قرآن این جمله را با تاکیدات فراوان بیان می‌کند و از لحاظ ادبیات عربی چند ادات تاکید دارد که ما در فارسی نداریم. لَئِن، لام قسم است و لأَزِیدَنَّکُمْ، نون تاکید ثقیله. یک قاعده کلی قطعی. اولش هم می‌فرماید: إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ. ۲۷ یعنی یک اِعلام قطعی خیلی آشکار. تَأَذَّنَ از ماده اذان است منتها باب تفعل که می‌رود، یعنی تشدید و اهمیت بیشتر دارد. این اعلام آشکار قطعی چیست؟ لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ. در مقابلش اگر کفران کردید إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ.  وجود امام و فرمایشات امام، یک نعمت الهی بود. بزرگترین نعمت‌ اجتماعی که خدا در این قرن به ما داد وجود امام و بیانات امام بود. اگر امام را تحریف کردیم یعنی دارویی را به سم مبدل کرده‌ایم. نتیجه چه خواهد شد؟ به جای بهبود، مرگ خواهد بود. می‌شود مصداق لَئِن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ. کفران نعمت خدا، نتیجه‌اش عذاب خدا است. این یک قاعده قطعی استثناناپذیر است.∟متاسفانه برخی افرادی که نعمت امام را کفران می‌کنند و دارو را تبدیل به سم، از منسوبان امام یا چهره‌های نزدیک به ایشان هستند و این شرایط، جامعه را با سردرگمی مواجه می‌کند...همیشه همینطور بوده است. این هم یک نکته‌ای است که خوب است توجه بشود: جامعه ما الحمدلله در حال رشد است. اگر شرایط جامعه ایران قبل از انقلاب را بررسی کنیم، می‌بینیم که سطح فهم و درک سیاسی مردم ضعیف بود و خیلی زود تحت تاثیر تبلیغات غلط قرار می‌گرفتند. به برکت انقلاب الان بچه‌های کوچک ما از آدم‌های بزرگ آن زمان بهتر می‌فهمند. جامعه در حال رشد است. وقتی رشد اتفاق افتاد، امتحان جامعه سنگین‌تر می‌شود. امتحانی که برای کنکور می‌گیرند با امتحان کلاس اول دبستان، زمین تا آسمان فرق دارد. اگر آن امتحان سال اول را بخواهند برای کنکور بگذارند مسخره است. چون رشد کرده باید امتحانش هم سخت‌تر باشد و این امری طبیعی است. حالا شما امتحان بعد از مبعوث شدن پیغمبر اکرم را  ملاحظه بفرمایید و ببینید بسیاری از پیروان پیامبر اکرم رفوزه شدند. همان سال‌های اول است. در ماجرای وفات پیغمبر هم بسیاری از مردم (اگر نگوییم اکثریت) رفوزه شدند، ولی اکنون مردم رشد کرده‌اند و امتحان باید سخت‌تر باشد. آن امتحان ۱۴۰۰ سال پیش بود. جامعه ما ۱۴۰۰ سال رشد کرده، طبعاً امتحانش هم باید به همان نسبت قوی‌تر و شدیدتر باشد.∟بنابراین، فتنه‌های جامعه در حال رشد، پیچیده‌تر می‌شود و تعجبی ندارد که اگر در فضای سیاسی و فرهنگی با شرایطی دشوارتر از فتنه ۱۳۸۸ مواجه شویم؟بله. نباید توقع داشت امتحان آسان بشود. هرچه رشد بیشتر می‌شود، امتحان سخت‌تر می‌شود. سخت شدنش هم همین لوازم را دارد. آن‌وقت‌ها بعضی بستگان پیغمبر، عامل انحراف بودند و رفوزه شدند، حالا هم بعضی بستگان امام و مردمی که خوشنام هستند و سوابق خوبی داشته‌اند؛ مردم نیز زودتر تحت تاثیر این افراد واقع می‌شوند. معنای امتحان سخت همین است. امتحان برای این است که در هر حالی شما حق و باطل را تشخیص بدهید و ببینید رضایت خدا در چیست؟ این حرف‌هایی که برای توجیه برخی اشخاص می‌زنند (مثلاً ما با هم رفیق بودیم، هم‌زندان بودیم، هم‌بند بودیم) مشکلی را حل نمی‌کند. باید ببینیم آن فرد الان چه کاره است و شما در کجای کار هستید؟ سختی امتحان برای این‌هاست. اکثر مردم و امثال بنده که کم‌تجربه هستیم، زود گول می‌خوریم. یک آقایی که منشاء انحراف‌های فکری زیادی شد - که من اسم نمی‌برم-، اوایل انقلاب در سفر حج بود. صحبت شد که این اشتباهات فکری وی خیلی خطرناک است و این آقا می‌تواند خطرساز باشد. یک آقای بزرگی که بعدها جزء مراجع هم قلمداد شد گفت این حرف‌ها چیست شما می‌زنید؟ مردم به سر پدر او در محله‌شان در تهران قسم می‌خورند! شما چطور می‌گویید ایشان منحرف است؟! دلیل وی برای اینکه او آدم درستی است این شد که...∟مردم به سر پدرش قسم می‌خورند.دقیقاً؛ می‌گفت مردم محله‌شان آنقدر به پدر او علاقه دارند که به سرش قسم می‌خورند! چطور می‌شود پسر این آدم منحرف باشد؟ ببینید چقدر این منطق ضعیف است! فرد دیگری گفته بود این آقا می‌آید وجوهاتش را با من حساب می‌کند، چطور می‌گویید انحراف دارد؟ خب، شاید همین تاکتیک او باشد و همان وسیله گول زدن شود. اندکی پول بدهد، بگوید این خمس من است و شما قبول کنید! این دلیل شد؟ باید رفتار را با معیارهای اساسی اسلامی سنجید و محک زد. آن‌وقت راهش را پیدا کنید که چگونه باید با او برخورد کرد. نصیحت باشد یا هر چه هست، آن دیگر مربوط به  تاکتیک‌هایی است که باید در مقام عمل به کار گرفته شود. صرف اینکه مردم به سر پدرش قسم می‌خورند یا وجوهاتش را پرداخت می‌کرده که دلیل نمی‌شود. بعضی کسانی‌که در واقعه کربلا تاثیر مستقیم در شهادت سیدالشهدا داشتند، چندی قبل در جنگ صفین از سرداران علی علیه السلام بودند. بعد در کربلا آمدند پسر علی را با آن وضع فجیع کشتند. اگر این‌ها دلیل بشود که قاتلان کربلا سابقاً از سرداران علی بودند، دیگر هیچ راهی برای شناخت حق و باطل نمی‌ماند. ما منطق داریم، فکر داریم، آیات صریح قرآن داریم، سیره پیغمبر و ائمه داریم، اما آسیبی که همه این‌ها را خراب می‌کند «تحریف» است. ابتدا قرآن را تفسیر به رای کردند، سیره پیغمبر را تحریف کردند و می‌خواستند توجیه کنند که آن در یک شرایط خاصی بود، چنین و چنان بود. اکنون رسیده‌اند به امام؛ امام را هم اینگونه تحریف می‌کنند.∟به‌نظر می‌رسد تحریفگران وارد فاز جدیدی شده‌‌اند و یکی از انگیزه‌هایشان تحریف «پتانسیل حرکت تمدن‌ساز امام» است. در این زمینه هم از تاکتیک «مهندسی معکوس» استفاده می‌کنند. برای نمونه، آقای هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، هفته پیش در مراسم رونمایی از کتاب‌ «تاریخ جامع ایران» گفت «تمدنی که امام می‌‌خواست این انقلاب ایجاد کند، دچار انحراف شده است.» مهندسی معکوس تحریفگران نیز به‌گونه‌ای است که رقبای خود را متهم به تحریف می‌کنند و مثلاً جنابعالی را نیز متهم به تحریف امام کرده‌اند! چنانکه بارها گفته‌اند، شما قصد سانسور و حذف جمهوریت نظام را دارید یا حتی قرائتی خشونت‌آمیز از اسلامیت ارائه می‌دهید که با اندیشه‌های امام خمینی (ره) سازگار نیست...این از مصادیق افتراست. تاکتیک کلی‌اش همان افتراست. این هم یکی‌ از آن‌ها است و موضوع تازه‌ای هم نیست. کسانی‌که ما را متهم به تحریف می‌کنند [آقای هاشمی رفسنجانی]، افترا می‌زنند و این از تاکتیک‌های قدیمی است که جناب ابلیس از همان سال‌های اول تشکیل جامعه انسانی در برابر انبیاء بارها به کار گرفتند و تجربه کردند و به اعوان و انصارشان یاد دادند: وَکَذلِکَ جَعَلنا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطینَ الإِنسِ وَالجِنِّ. ۲۸ هر پیغمبری دشمنانی داشت، دشمنانش شیاطین انس و شیاطین جن بودند. شیطان در قرآن مخصوص به ابلیس نیست. شَیاطینَ الإِنسِ وَالجِنِّ. همیشه بوده تا آخر هم خواهد بود. تا انسان است و مساله انتخاب و آگاهی و اراده آزاد، این‌ مسایل هم باید باشد؛ این یعنی امتحان. هیچ‌کس هم مستثنا نیست. ما باید کلاه خودمان را نگه داریم باد نبرد. نسبت به دیگران هم سعی کنیم زمینه انتخاب صحیح را فراهم کنیم. این امر واقع نمی‌شود جزء با فهم صحیح. این کار شیوه‌ها و راه‌های مختلفی دارد. وسایل مختلف، اشخاص مختلف، شرایط مختلف، گویندگان مختلف و اختلافاتی در نحوه برخورد وجود دارد، اما اصل کلی این است. باید هدف این باشد که مردم بفهمند. هم دین را خوب بشناسند هم مصادیقی که باید با آن‌ها برخورد کنند را  بهتر بشناسند.∟از وقت مبسوطی که علیرغم همه مشغله‌ها در اختیارمان قرار دادید، سپاسگزارم. این گفت‌وگو برای ما و مخاطبان یک تبیین قرآنی به‌هنگام از مقوله پیچیده «تحریف»در منظومه تفکر دینی بود. در سال‌های گذشته که خدمتتان رسیده‌‌ام از چنین توشه‌های معرفتی و معنوی بهره بسیار برده‌ام و تقاضا می‌کنم دعا بفرمایید در مجله «عصر اندیشه» هم راهی را برویم که موجب رضای الهی باشد و خداوند کمک کند تا از این آزمون‌ها و امتحان‌ها و ابتلائات سر بلند بیرون بیاییم.حسن نظر شماست و این‌ها باعث شرمندگی بنده می‌شود. خدا هم به ما و هم به شما توفیق بدهد که وظیفه‌مان را درست بشناسیم و عمل کنیم و در راه تحقق اهداف اسلام و هدایت خلق خدا به یکدیگر کمک کنیم.همانطور که اشاره کردم الان مهمترین کار دشمن، «جنگ فرهنگی» است و شما خودتان بهتر می‌دانید که آن‌ها با چه زاد و توشه‌ای و به دست چه کسانی، با چه سوابقی در کشور کار می‌کنند و ما در مقابلش با چه کمبودهایی مواجه هستیم و چه ضعف‌هایی داریم. جمله‌ای که آخر می‌خواستم بگویم این است که ما ناامید نشویم. من بارها عرض کرده‌ام که خدای جبهه با خدای دانشگاه، با خدای بازار و با خدای مطبوعات یکی است. یک خدا بیشتر نیست. آن خدایی که ما را در مقابل همه قدرت‌های دنیا در دفاع مقدس پیروز کرد، هم بازار ما را می‌تواند پیروز کند و هم دانشگاه و حوزه و رسانه‌های ما را. با شناختی که از شما دارم، ان‌شاءالله در این جهاد فرهنگی نیز مانند گذشته موفق و پیروز ‌شوید و به خدمات خود ادامه دهید. توکلمان باید بر خدا باشد. فریب اسباب ظاهری و ارتباطات و وعده و وعیدها را نخوریم. فقط امیدمان به خدا و یاری او باشد. دنبال این باشیم ببینیم خدا چه می‌‌خواهد و آن را انجام بدهیم. در اینصورت  مطمئن باشید موفق خواهید شد. در نهایت هم أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ. ۲۹ این دیگر مژده نهایی است که هیچ شک نکنیم. اگر گاهی نوساناتی پیدا می‌شود‌ یا یک شکست‌هایی در یک صحنه‌ای می‌خوریم، این‌ها نباید هیچ تزلزل ایجاد کند. غَفر الله و ایاکم ان‌شاءالله و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.منابع قرآنی:۱. سوره یونس/۳۲ | ۲. سوره مائده/۸۲ | ۳. سوره مریم/۹۰ و ۹۱ | ۴. سوره فتح/ ۲۹ |  ۵. سوره ممتحنه/ ۸ |  ۶. همان |  ۷. سوره نمل/۱۴ |  ۸. سوره اسراء/ ۱۰۲ |  ۹. سوره قصص/ ۳۸ |  ۱۰. سوره یس/ ۳۰ |  ۱۱. سوره ذاریات/ ۵۲ |  ۱۲. سوره آل عمران/ ۱۸۱ |  ۱۳. سوره نساء/ ۴۶ |  ۱۴. سوره حشر/ ۲ |  ۱۵. سوره فتح/ ۴ |  ۱۶. سوره آل عمران/ ۱۲۲ |  ۱۷. سوره آل عمران/ ۱۷۳ |  ۱۸. همان |  ۱۹. سوره آل عمران/ ۱۷۴ |  ۲۰. سوره آل عمران/ ۱۲۳ |  ۲۱. سوره انفال/ ۹ |  ۲۲. سوره توبه/ ۲۵ |  ۲۳. همان |  ۲۴. سوره آل عمران/ ۱۷۳ و ۱۷۴ |  ۲۵. سوره آل عمران/ ۱۸۶ |  ۲۶. سوره ابراهیم/ ۷ |  ۲۷.  همان |  ۲۸. سوره انعام/ ۱۱۲ |  ۲۹. سوره انبیا/ ۱۰۵ماهنامه عصر اندیشه، شماره ۸، صفحه ۳۴</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 16:54:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه تشریفاتی به مردم‌سالاری!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm2229_ir/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C!-dhvpnbgndvwd</link>
                <description>نگاه حاج‌قاسم فراتر از حزب و جناح بودچرا حاج‌قاسم به‌عنوان یک شخصیت نظامی فردی بودند که در همه طیف‌های سیاسی مورد احترام بودند؟ضمن گرامیداشت این شخصیت ارزنده در اولین سالگرد شهادت ایشان باید بیان کنم این شهید بزرگوار نگاه کاملا فراتر از جناح و گرایش گروهی و حزبی داشت. این نگاه موجب می‌شد که ایشان همواره مصالح جامعه خودمان و جامعه بشری را بر سایر خاستگاه‌ها برتری دهد. افق نگاه شهید سیلمانی بسیار وسیع بود و تعامل بسیار سازنده‌ای با همه جریانات موجود در کشور داشت. به این معنا که برای پیشبرد جامعه حاضر بود با حفظ اصول، با جریانات مختلفی که با رای مردم روی کار می‌آمدند، تعامل سازنده داشته باشد. تعامل سازنده را می‌توانید در امام(ره) و رهبری امروز انقلاب به‌خوبی درک کنیم. اگر به عقب برگردیم امام در اواخر عمر خود فرمودند من به بنی‌صدر رای ندادم، من بازرگان را قبول نداشتم، اما وقتی عملکرد امام را بررسی می‌کنیم این‌گونه تصور می‌شود که صددرصد آقای بنی‌صدر مورد تایید امام(ره) بوده است. حتی وقتی امام(ره) اختیارات خود را به او تنفیذ کردند و او را به‌عنوان فرمانده کل قوا معرفی کردند، تعاریفی از ایشان داشتند. لذا اگر این نوع تعامل امام(ره) مورد بررسی قرار گیرد در باور نمی‌گنجد که امام(ره) در همان زمان آقای بنی‌صدر را به‌لحاظ فکری قبول نداشتند. اما چرا با تمام وجود از او پشتیبانی می‌کنند و حتی به‌گونه‌ای عمل می‌کنند که همه تصور کردند بنی‌صدر را قبول کردند. نامه‌ای که آقای هاشمی به امام(ره) می‌نویسد دلالت بر شکل‌گیری این تصور داشت. درحالی که عامل این است که افق دید امام(ره) بسیار وسیع‌تر است یعنی ایشان موفقیت کل نظام سیاسی ایران را مدنظر داشتند و بنابراین اگر آقای بنی‌صدر بتواند با اختیاراتی که امام(ره) به او محول می‌کند گامی درجهت مردم بردارد، این برای امام(ره) بسیار مهم است. اینکه چه‌کسی این گام را برداشته برای امام(ره) در اولویت قرار ندارد. کسی که با رای مردم روی کار آمده امام(ره) پشتیبانی می‌کند تا بتواند منشأ خدمات بیشتری باشد.نگاه امام و رهبری به کشور و جریانات سیاسی در حاج‌قاسم تبلور یافته بوداین رویه که امام(ره) در پیش گرفته بودند و رهبری هم امروز همین رویه را دنبال می‌کنند، در شهید سلیمانی خیلی خوب تبلور یافته بود. این نگاه دورنگر و کلان‌نگر در این شهید وجود داشت درحالی که در بسیاری از ما وقتی یک دولت را قبول نداریم یا با دولتی زاویه داریم، نه‌تنها در مقام تقویت او برنمی‌آییم بلکه از ته دل خود خوشحال می‌شویم که زمین بخورد و موفق نباشد. فکر نمی‌کنیم که عدم‌توفیق این دولت به‌معنای عدم‌توفیق ملت است، عدم‌کارآمدی او به‌معنای عدم‌کارآمدی نظام جمهوری اسلامی است. به این امر توجه نداریم و همان نگاه خودمحور خود را داریم یعنی فکر می‌کنیم همه‌چیز باید بر مدار ما بچرخد. به‌عبارت دیگر اگر از کسی خوش‌مان آمد باید کمک کرد تا توفیق یابد و اگر از کسی خوش‌مان نیامد نباید کمک کنیم. این نگاه، نگاهی معیوبی است که کاملا شهید سلیمانی با آن بیگانه است.این امر را در نوع مواجه حاج‌قاسم با روحانی می‌بینیم. در جایی که روحانی سپاه پاسداران را نقد می‌کند حاج‌قاسم می‌گوید من سپاه هستم، به من فحش بدهید اما در جایی که روحانی از انقلاب دفاع می‌کند حاج‌قاسم از ایشان حمایت می‌کند. این امر مصداق صحبت شماست؟درست است. آقای روحانی به هر ترتیبی منتخب مردم است. این منتخب چند سال اداره امور جامعه را در دست دارد. بعد صحنه را ترک می‌کند و کس دیگری با رای مردم جای او را می‌گیرد. در مدتی که او در سرکار است اگر کشور متوقف شود، امور کشور پیش نرود و یک ناکارآمدی را رقم بزنیم حاصل این امر تنها متوجه آقای روحانی نمی‌شود. درست است که کارنامه آقای روحانی ضعیف می‌شود ولیکن فراتر از آقای روحانی نظام سیاسی جمهوری اسلامی ناکارآمد تلقی خواهد شد. فراتر از آن مردم زیان می‌بینند یعنی امکانات مردم در خدمت مردم قرار نخواهد گرفت. تلاش‌های شهید سلیمانی در این زمینه یعنی تعامل با دولت آقای روحانی بسیار سازنده است. به‌نوعی که آنها هرگز آقای روحانی را در نقطه مقابل خود نمی‌بینند و ندیده‌اند. رابطه او با وزیر خارجه گرچه بر حسب ظاهر در یک حوزه مشترک با هم قرار دارند و تبعا رقابتی شکل می‌گرفت و یک نوع اصطکاک‌هایی ایجاد می‌شد چون هر دو هم در حوزه بین‌الملل کار می‌کردند، ولیکن این احساس ایجاد نمی‌شود چراکه نوع تعامل شهید سلیمانی بسیار فراتر از منیت‌های شخصی است. اصلا در این قالب نمی‌گنجد. نگاه او به مسائل ملی بسیار قوی است لذا اصلا خود را نمی‌بیند. چون خود را نمی‌بیند طبیعتا محل نزاع هم نمی‌شود.حاج‌قاسم واقعا به جمهوریت نظام اعتقاد داشتاین یعنی نگاه دقیق به جمهوریت نظام؟بله، من فکر می‌کنم باید به این توجه داشت که نگاه شهید سلیمانی به جمهوریت یک نگاه باورمندی است. یعنی نگاه صوری ندارند. این نیست که دنبال توجیه باشند که فلان جریان با فریب رای آورده است، بنابراین جا دارد فلان جریان را مورد حمایت قرار ندهیم یا با او کار نکنیم.نگاه او بسیار فراتر از این حرف‌هاست و به جمهوریت واقعا اعتقاد دارد. یعنی اگر رشدی برای جامعه قائل است از مسیر جمهوریت قائل است. به‌عبارت دیگر شهید سلیمانی معتقد است مردم باید رای بدهند و همه امکانات برای جریانی که با رای مردم روی کار آمده فراهم باشد و بعد هم مردم قرار است تجربه‌ای کسب کنند و رشدی را عاید خود سازند. آنها باید این رشد را از کانال جمهوریت کسب کنند یعنی درواقع یک جریان را روی کار بیاورند و آن جریان در یک محیط کاملا هموار کارکرد خود را عرضه کند یا اهداف خود را دنبال کند و بعد مردم قضاوت کنند که این جریان تا چه حد قابل اتکا و اعتماد است. این ارزیابی به جامعه رشد می‌دهد.حاج‌قاسم مردم را محور رسالت اسلام می‌دانستچون نگاه شهید سلیمانی نگاهی است که اسلام یعنی مکتب اسلام به مردم دارد، حاج‌قاسم مردم را محور رسالت اسلام می‌دانست، یعنی تعالی و ارتقای‌ مردم را هدف اصلی اسلام می‌داند. شما می‌توانید پیروی او از مکتب اسلام را به‌خوبی و مشهود ببینید و اگر تلاش کنیم، می‌بینیم این نگاه حتی محدود به ملت ایران نمی‌شود، گرچه او تعلق فراوانی به این آب و خاک داشته و سال‌ها در دفاع از مرزهای این سرزمین تلاش کرده و جراحات زیادی برداشته است، اما نگاه او محدود به مردم ایران نیست. او علقه‌ای به بشریت دارد. در هر جایی که می‌تواند به بشریت خدمت کند در آنجا کوتاهی نمی‌کند.منبع: کانال روزنامه‌ی فرهیختگان</description>
                <category>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</category>
                <author>Maryam Mohammadi | مریم محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 13:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>