<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدمهدی حق‌دوست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mm_haghdoost</link>
        <description>دانشجو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:39:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2561492/avatar/eeEtXk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدمهدی حق‌دوست</title>
            <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره شعر، حماسه و تحجر</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D8%AC%D8%B1-qcy2efk1xtjm</link>
                <description>سعید بیابانکی با تصویر مرد جنگ‌جویی که سوار بر اسب به سرعت به میدان جنگ می‌رود، در توصیف سرِ بر نیزه‌ها می‌گوید «هزار بادیه مجنون نِی‌سواری تو»؛ حضرت استاد موسوی گرمارودی به‌سان انسانی که اصلا معنی گودال را نمی‌داند اینگونه تعبیر می‌کند که «هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم»؛ محمود کریمی هم‌چون روضه‌خوان جاهلی که اصلا نمی‌داند قرار است تا ساعتی بعد چه خونی، به چه نحوی بر زمین ریخته شود، با آن حماسه و شوری که ندای فتح و پیروزی می‌دهد می‌خواند «از خیمه برون چو رسول‌الله»؛ علیرضا قزوه نفهم است یا خودش را به نفهمی زده است که می‌گوید «دلم قربانی آن سر که با خنجر کند بازی؟»؛ استاد مهندس گویا چنان می‌گوید «مردی به پای خواست که افتد ز پای ظلم»، انگار هیچ توجهی به زمین‌خوردن آن مرد از روی اسب ندارد و تنها میلیون‌ها سال بعد از آن واقعه را دارد می‌بیند!هزار، هزار، هزار نظم و نثر دیگر هم قلم زده‌اند و نوشته‌اند و خصلت‌شان این است که حسین علیه‌السلام را در «سوگ» زندانی و محبوس نکرده‌اند؛ مرگ برای این حسین علیه‌السلام بازیچه‌ای بیش نیست و گودال و خنجر و تیغ و سنان و نیزه و شمشیر و دشنه و سنگ و علی اکبر و عبدالله و عون و تشنگی و گرسنگی و نعل تازه اسب و غارت خیمه‌ها همه برای او اجزای یک روایت حماسی است تا بتواند حرکت امام برای نابودی ظلم را تصویر کند و مسیر «فَلْیَرحَلٔ مَعَنٰا» را ترسیم نماید.این شاعران و نویسندگان نه تنها حضرت حسین علیه‌السلام را در «سوگ» زندانی نکرده‌اند بلکه آن حضرت را در «حماسه» آزاد گذاشته‌اند تا در طیّ طریق تمام تاریخ، آزادانه به همه دنیا سر بزند و مستضعفین را دعوت به قیام لله کند و سپس به جنگ با مستکبرین برود. امروز، تمام تاریخ، ۷ اکتبر است و تمام دنیا، فلسطین. هر کسی هم که چشم دیدن این صحنه را ندارد و درک تشبیه اسرائیل به اصحاب ابن زیاد و تشبیه شهدای فلسطین به اصحاب ابن علی برایش سخت است، لعنت خدا بر او باد.</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2024 03:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراضات بنگلادش و ما</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%86%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%B4-%D9%88-%D9%85%D8%A7-vdl09nedrakw</link>
                <description>حدود سه هفته پیش در بنگلادش قانونی در حوزه سهمیه‌ مشاغل دولتی به گروه‌های خاص وضع شد که در این قانون جدید نظام استخدامی باید ۳۰ درصد مشاغل دولتی به «فرزندان سربازان جنگ ۱۹۷۱» واگذار شود. در یک نگاه اجمالی اینگونه باید به قضیه نگاه کرد که ۵۳ سال پیش جنگی رقم خورده و جوانانی که آن روز در پیشانی مبارزه بودند حالا موی‌شان سفید شده و فرزندان‌شان جوان‌های خوش قد و بالایی شده‌اند که باید سرکار بروند اما میز و صندلی اختصاصی‌ای در دولت ندارند. دولت هم نه نگفته است و ۳۰ درصد از این میز و صندلی‌ها را اهدا کرده است به این جوانان نامعلوم و ناشناس که از «فضل پدر تو را چه حاصل‌؟!»دانشجوهای بنگلادشی علیه وضع تبعیض و ناروایی که درک کردند به خیابان ریختند. تا الان که من دارم این یادداشت را می‌نویسم گویا اعتراضات‌شان حدود ۱۵۰ کشته داده است. امروز دادسرای بنگلادش به نفع دانشجویان رأی داد و اعلام کرد که دادگاه عالی حکم جدید نظام استخدامی را لغو کرده است و تنها ۵ درصد از مشاغل دولتی به فرزندان کهنه‌سربازان جنگ استقلال بنگلادش اختصاص می‌یابد و ما بقی هم طبق شایستگی عمومی سهمیه‌بندی می‌شود؛ البته که هنوز اعتراضات ادامه دارد و دانشجوها به خانه برنگشته‌اند.من نمی‌دانم این قیام الی الله است یا برای منافع حزبی است و یا برای حفظ انسانیت و... اما می‌فهمم که این روایت یک مبارزه است. مبارزه‌ای که امام درباره‌اش می‌فرمود «این‌ها از آدم می‌ترسند، این‌ها می‌خواهند شما آدم نباشید.» در هر نقطه‌ای از دنیا و هر لحظه‌ای از زمان، هر جا که انسانی زنده باشد، وجدانش او را صدا می‌زند و در برابر تحقیر و سرشکستگی و سرکوب به قیام و برخواستن فرا می‌خواند. امام می‌خواست کمر این آدم خم نباشد. این آدم باید عزیز باشد. هر جا که آدم به غفلت نرفته باشد این به پاخواستن پابرجاست. روایت این ایستادگی که هنوز هم دور از ما نیست و قابل لمس است، دیداری است با موجوداتی که زنده‌اند و به خواب نرفته‌اند.به این فکر مشغولم که انقلاب اسلامی خمینی، آن مرد، با آن اندیشه عزت‌مندانه‌اش، در دهه چهارم عمر خویش چقدر در حال نهضت خود زنده مانده است و دانشجوهایش پایی برای دویدن و دستی برای سیلی‌زدن دارند؟ یا سهمیه‌های اختصاصی ۳۰ درصد و ۶۰ درصد و ۸۰ درصد در این مملکت وجود خارجی ندارد، یا آن پا و دست قطع شده است. من که چیز دیگری در این صحنه نمی‌بینم، شما اگر دیدید بگویید.</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 11:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره یمن، ایران و شورای عالی امنیت ملی</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%84%DB%8C-hvai1lswjsfx</link>
                <description>کلیپ تجمع شبانه یمنی‌ها در صنعا جهت مطالبه و خون‌خواهی از شهدای بندر الحدیده را دیدم و یاد ماجرایی افتادم که به‌ نظرم رسید تعریفش بد نیست. احتمالا چند بندی هم درد دل کنم از روزهایی که ما نیز آرزوی تجمع‌های عظیم برای مطالبه حضور جدی ایران در جنگ را داشتیم اما نشد.آقای سیدان، سردبیر مجله سوره، پس از حادثه غم‌انگیز ترور زائران حاج قاسم در کرمان، توئیتی منتشر کردند با این مضمون که «شهدای کرمان را باشکوه تشییع کنید که همه بدانند ما در جنگیم.»همان روزها بود که آقا سید را در دفتر سوره دیدم. خاطرم هست آنجا درباره توئیتی که زده بود صحبت کردیم و ایشان قریب به مضمون به من گفت «اصل همین مطالبه (تشییع باشکوه) است که روایت می‌سازد و انتشارش را مهم می‌کند و اگر نه ممکن است اصلا هیچ تشییع جنازه باشکوهی هم انجام نشود!» صحبت‌های دیگری هم شد. آقا سید از لحن بیان و موضع نامه بسیج علامه خطاب به رئیس شورای عالی امنیت ملی که در همان روزهای پس از ترور کرمان منتشر شد متعجب بود و آن را نامربوط به کلان‌روایت جنگ (اصطلاح مرسوم و متداوم مجله سوره) می‌دانست در حالیکه این نامه مثل همانتوئیت مطالبه‌ای بیش نبود.ما هم مطالبه می‌کردیم منتهی با این افزوده که از دیگران هم دعوت می‌کردیم به جای نشستن و نگاه‌کردن‌در صحنه حاضر شوند و مطالبه رهبری یعنی انتقام سخت را از ساختار طلب کنند. ما هم مطالبه کردیم با این تفاوت که در صورت بر زمین‌ماندن مطالبه رهبری، ادای انسان‌هایی که وظیفه‌شان را انجام داده‌اند و حالا کافیست بروند در گوشه دفترشان برای کودکان فلسطینی نماز بخوانند و گریه کنند و متن بنویسند را درنیاوردیم. باز هم پاستور و آذربایجان رفتیم که مطالبه انتقام سخت رهبری را فریاد بزنیم. بله برای ما هم اصل این مطالبه بود که معنا داشت و فهم این خیلی دشوار نبود که این حضور و این فریاد، به معنای اعلام آمادگی است، برای بازگذاشتن دست تصمیم‌گیران است، برای اعلان جنگ  و احساس جنگ در میادین عمومی است.همین تجمع اندک‌بسیجی‌ها در برابر شعام و نهاد ریاست جمهوری تن خیلی‌ها را لرزانده بود و خیلی‌ها را عصبی کرده بود که «چرا دخالت می‌کنید؟ بروید میدان فلسطین تجمع کنید آنجا نمایشگاه مقاومت راه انداخته‌ایم همه چیز امن و امان؛ هرشب هم مراسم است و شعر و سرود می‌خوانند و کباب‌ترکی می‌دهند و شیرینی و شربت. کاری هم به کار ما نداشته باشید بگذارید ما خودمان برای آینده خودمان تصمیم بگیریم.» در پرانتز باید گفت که مشارکت ۳۹ درصدی انتخابات این جماعت را متعجب نمی‌کند. این‌ها خوب می‌دانند که «وعده صادق» نمی‌تواند مردم را در سیاست زنده کند وقتی که «طوفان‌الاقصی» را از میان‌شان خارج کرده‌ای و به پستوی شوراهای عالی برده‌ای و برایش می‌برّی و می‌دوزی و حتی از حضور شبانه پنجاه نفر در مقابل شعام هم می‌ترسی و عصبی می‌شوی.این‌ها از اصل همین مطالبه ساده می‌ترسیدند. از اینکه مردم بویی از جنگ ببرند می‌ترسیدند. بعد که ما آن روزها به یمن و یمنی‌ها قبطه می‌خوردیم، دعوت می‌شدیم به جهاد تبیین و ایجاد کمیپن و راه‌انداختن پویش و برگزاری نمایشگاه و اجرای همایش‌های بزرگ درباره فلسطین و مقاومت.بگذریم؛ حرف زیاد است برای گفتن از آن روزها. تنها تجمع امشب یمنی‌ها را باید دید و افسوس خورد به حالی که داشتیم؛ حالی که شایسته بود خیلی بهتر باشد برای ما ملتی که به مبارزه معروفیم و این حکومتی که به علمدار محور مقاومت مشهور.</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 17:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«درباره خیال سازندگی با زندگی»</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ucwwglkk3cr5</link>
                <description>چندی است در گفت‌وگوهایم با دوستان و نزدیکان متوجه یک نگرش و جهان‌بینی‌ای در اندیشه‌های‌شان می‌شوم که برایم غریب نیست و خیلی دور از خویش نمی‌بینم. از این دست حرف‌ها است که جنس «فردیت» می‌دهد و من به خودم بسیار نزدیک می‌بینم و از گرفتاری‌اش می‌ترسم. خودم را غرق در آن می‌بینیم و نمی‌دانم راه چاره‌اش چیست. نمی‌دانم واژه‌ای که به کار بردم به‌جا است و دقیق منظورم را می‌رساند یا نه اما مقصودم این است که بعضی حرف‌ها را که دقت می‌کنی می‌بینی دقیقا دارد حول محور «خود»، «شخص» و «زندگی فردی» گفته می‌شود.- من می‌خواهم بروم پی کار و «زندگی‌ام».- می‌خواهم بروم سربازی و بیایم استخدام شوم و زن بگیرم و به «زندگی‌ام» برسم.- می‌خواهم پولی به جیب بزنم و موتوری بخرم که در این ترافیک تهران انقدر «زندگی‌ام» سخت نگذرد.- می‌خواهم کتاب قورباغه‌ات را قورت بده، باشگاه پنج صبحی‌ها، تخت خوابت را مرتب کن و فلان و فلان را بخرم ببینم چگونه می‌توانم در «زندگی‌ام» موفق باشم.- می‌خواهم از بسیج بگذارم بروم به درسم برسم، بروم سرکار، بروم زن بگیرم، بروم پی کار و «زندگی‌ام».خدا زبانم را لال کند اگر بخواهم بگویم که این‌ها چیزهای بدی است. خدا خیرش دهد هر کس برای زندگی‌اش برنامه‌ای دارد و پیش‌بینی‌هایی می‌کند و برای آینده‌اش ساز و کاری دست و پا می‌کند. نقطه نزاعی که من در این‌دست جملات یافته‌ام و آزارم می‌دهد، «خیال سازندگی» است. ما رسماً مشتاقیم با زندگی به نحو سازنده‌ای برخورد کنیم. میان برخی چیز‌ها که باید تمایز قائل شویم نمی‌شویم و بعضی چیزها را که نباید دست‌کاری کنیم با هم ترکیب می‌کنیم و خلاصه طوری برخورد می‌کنیم که انگار این دنیا در اختیار و سیطره ماست؛ ما برای «خودمان» آنقدر شأنیت قائل می‌شویم که اصلا متوجه نیستیم و فراموش می‌کنیم این جهان انقدر عادی و انقدر جذاب و در اختیار نیست. تیغ برّنده تقدیر و رعد غرّنده طبیعت را نادیده می‌گیریم. متوجه نیستیم که ما زمانی برای «برنامه‌ریزی در خلأ» و «دودوتا چهارتا کردن بدون فهم شرایط» و «رؤیاپردازی بدون توجه به واقعیت» و «ایده‌آل‌گرایی بدون درک موقعیت» و «انتقاد بدون حضور» را نداریم. ما غرق در مدیریت‌کردن‌ها و توسعه شخصی و آینده‌سازی فردی شده‌ایم. ادعا می‌کنیم که از فضای بسته خود عبور کرده‌ایم در حالیکه اتفاقا بیشتر از پیش در اتاق شیشه‌ای که داشتیم امان گرفته‌ایم و از ترس قدم‌نهادن در وادی ترسناک مسئولیت فرار می‌کنیم. ما به زندگی عادی(!)، به خوردن و خوابیدن و اتفاقا در کنارش کار کردن برای نظام و اسلام رو آورده‌ایم اما این چه نحو کار کردنی است که کاملا قصد مدیریتش را داریم و می‌خواهیم کنترلش کنیم که یک وقت به وقت و برنامه توسعه‌ و خواب و خوراک‌مان ضربه نزند؟!چرا اردوی مرسوم راهیان نور، چرا فیلم دردناک بادیگارد، چرا تصویر چهره شهدا، چرا دست بریده حاج قاسم، چرا پای زخمی متوسلیان، چرا خانه‌خرابی یحیی سنوار، چرا آشفتگی مصطفی صدرزاده، چرا بی‌خوابی عماد مغنیه، چرا استواری مادر ابراهیم قائمی، چرا اشک پدر احمدی روشن، چرا خستگی ابراهیم رئیسی، چرا درماندگی این بسیجی‌های خمینی ما را بیدار نمی‌کند؟ چرا ما این‌ها را نشانه نمی‌بینیم؟ این‌ها آیات خدا نیستند؟ این‌ها با ما از «آشفتگی» صحبت نمی‌کنند؟ این‌ها به ما نمی‌گویند که در چه وضع ترسناک و ملتهبی هستیم؟ این‌ها به ما نمی‌گویند که این زندگی آنقدرها هم که فکر می‌کنیم تحت کنترل نیست و باید خود را برای اسلام در خطر انداخت؟ این‌ها به ما نمی‌گویند باید برای اینکه این نظام به دست امام غائبش برسد ما موظف شده‌ایم که مسئولیت بپذیریم، حتی اگر این مسئولیت به نفع ما نباشد؟ این‌ها با ما حرف می‌زنند مؤمن خدا! حواست کجاست؟ حواس ما کجاست؟ کجا سِیر می‌کنیم که دنبال زندگی فردی خود راه افتاده‌ایم و به سوی توسعه شخصی رفته‌ایم؟ مگر نمی‌بینیم هزینه‌دادن‌ها را؟ مگر نمی‌بینیم پیش‌بینی‌های فراوانی که به عزم خدا منسوخ شدند را؟ خدا رحمت کند کسی که به ما گفت «ما یا تحت امر ولی هستیم یا نه؛ اگر تحت او در آمدیم، اوست که برای ما برنامه می‌ریزد و ما را می‌برد و می‌آورد؛ اگر هم می‌خواهیم خودمان برای خودمان زندگی‌ای دست و پا کنیم و خودمان را پیوسته از صحنه واقعی جنگ و مسئولیت جدا کنیم، پس ولایت ولی را هم نپذیرفته‌ایم.» آخر عاقبت این زندگی ما چه می‌شود؟!بیش از همیشه می‌ترسم. می‌ترسم از روزی که کسی برایم این نوشته را بفرستد و به طعنه بگوید که «چقدر با زن و بچه و پول و جاه و مقامم غرق در اتاقک شیشه‌ایَم شده‌ام!» هر روز آن چراها را به خودم می‌گویم و خود را سرزنش می‌کنم که چرا این‌ها مرا بیدار نمی‌کند؟ چرا از «ولیّ» فرار می‌کنم که تعهد  مسئولیتی را نپذیرم؟ این چه وضعی است که سراغ ما آمده و بسیاری از ما را درهم گرفته است؟ خدا به داد ما برسد، خدا به داد ما برسد...</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 01:54:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فقدان</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-ln123b7etm4s</link>
                <description>این دنیا با انسان نسبتی دارد از جنس دارایی‌ها و ناداری‌ها. یعنی «من» در هر لحظه به واسطه اینکه چیزهایی را دارم و چیزهایی را نه، زنده‌ام و این بودنم را می‌توانم لمس کنم. من با داشته‌ها و نداشته‌هایم صاحب هویت می‌شوم. من چون این‌ها را دارم و آن‌ها را ندارم، پس اینگونه شکل گرفته‌ام و شبیه داشته‌هایم شده‌ام و از نداشته‌هایم تهی گشته‌ام.من حرمی دارم در مرکز مشهد، هیئتی دارم در گوشه تهران، رفیقی دارم دین‌مدار و متفکر، مادری دارم پر کار و اهل رفاقت، پدری دارم اهل دل، برادری دارم اهل احساس و منطق، تشکیلاتی هست و تفنگی و مبارزه‌ای.و من خانه‌ای برای مهمانی‌های مختلط و کثاف‌کاری‌های شبانه ندارم، من رفیقی دخترباز و بی‌ناموس ندارم، من خانواده‌ای معتاد و پفیوز و بی‌غیرت ندارم، من عضو جنبش یا سازمانی متعلق به دشمنان حرام‌زاده جمهوری اسلامی نیستم.حالا که خوب توانسته‌ام بیان کنم که این داشته‌ها و نداشته‌ها در نظرم چیست و چگونه در ساخت انسان نقش ویژه‌ای را ایفا می‌کند، می‌خواهم درباره یک مصیبت عظیم صحبت کنم؛ یک درد سوزناک، یک اندوه غم‌انگیز، یک زخم بی‌مرهم، یک بغض بی‌پایان، و یک مرگ تدریجی؛ مصیبتی به اسم «فقدان!»فقدان، تهی‌شدن انسان از داشته‌هایش است. این لحظه، لحظه غیر قابل درکی است و ما از درک‌کردنش فرار می‌کنیم. ما حتی حاضر نیستیم ثانیه‌ای هم به آن لحظه غم‌بار فکر کنیم. ما دوست نداریم تصورش کنیم که داریم چیزی از داشته‌های‌مان را از دست می‌دهیم. این داشته‌ها هویت ما را و بخشی از روح ما را ساخته و از دست‌دادن یکی‌اش، عین قطع عضوی از بدن است. حتی تصور از دست‌دادن خانواده آزاردهنده است، تصور اینکه از فردا نگذارند به هیئت و حرم بروی آزاردهنده است، تصور خداحافظی ناگهانی رفیقت نیز آزاردهنده است. فقدان به شدت ترسناک است و اگر نعمت غفلت نبود، ما از ترس فقدان خواب‌مان نمی‌برد.من چقدر از فقدان می‌ترسم. چقدر از فقدان می‌ترسم. چقدر از فقدان می‌ترسم.و تماما ذهنم درگیر آن بخش دیگر ماجرا می‌شود که اگر ما فاقد دوستی که داشتیم شویم، اگر ما فاقد خانواده شویم، اگر فاقد روضه و امام حسین علیه‌السلام گردیم، اگر دچار فقدان کسی برای درد دل‌های‌مان شویم، چه خواهد شد؟ همین «چه خواهد شد»، یک بغض ناگهانی است که در یک آن به سراغت می‌آید و روح و روانت را می‌بلعد.فقدان ترسناک است چون یک لحظه بعد از آن هم برای ما غیر قابل فهم است و «ابهام» موجودی بسیار بی‌رحم و خشن است که هرگاه بخواهد به سراغ انسان می‌آید و آدم را در خمار خودش فرو می‌برد. فقدان و ابهام، این دو برادر وحشی با فریادی ناگهانی، بغض خفته‌ات را بیدار می‌کنند و به اشک‌های روی گونه‌ات بلند بلند می‌خندند.هیچ راه فراری نیست‌. ما با فقدان و ابهام عجینیم، چه بخواهیم چه نخواهیم! ما فقط می‌توانیم قلب‌مان را تسکین دهیم. من گشتم؛ هیچ عبارتی زیباتر از این عبارت ندیدم که بتواند جان آدمی را آرام گرداند:«اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ نَفْسِي مُطْمَئِنَّةً بِقَدَرِكَ رَاضِيَةً بِقَضَائِكَ»تنها راه کاستن از درد فقدان، پناه‌بردن به تقدیر است. دعا کنید خدا آغوش قضا و قدرش را همیشه باز بگذارد؛ و اگر نه مجبوریم به مرگ تن بدهیم...</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 00:24:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره هیئت</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%DB%8C%D8%A6%D8%AA-h2qoz2naelw5</link>
                <description>بهترین و مطلوب‌ترین هیئت این گونه است که از مسجد محله منشعب شده باشد و افراد آن هیئت ارتباط‌شان تا دم مرگ با مسجد قطع نشود. در این هیئت محوریت با زیارت عاشورا و حضرت صاحب‌الزمان است. مستمع در هنگام زیارت عاشورا آنقدر گریه می‌کند که نای شنیدن سخنرانی ندارد. به قول حاج محمود، «عاشق موقع زیارت عاشورا گریه می‌کنه!»سخنران این هیئت هرگز و هرگز نیت گفتن حرف‌های سیاسی ندارد و می‌خواهد بیاید درباره حسین بن علی صحبت کند تا به ما یادآوری (ذکر) کند که حسین که بود و چه کرد. همین اگر درست و کامل گفته شود و تحریف نگردد قطعاً حرف‌های به شدت سیاسی‌ای خواهد بود؛ بی‌آنکه نیات احمقانه و برنامه‌‌ریزی ابلهانه‌ای از پیش داشته باشد. منبر درست، منبری است که تکراری باشد. منبری که هنوز هم از نیکی به والدین بگوید و عبارت «انی احب الصلاة» حسین علیه‌السلام در ظهر عاشورا را برای مستمع بخواند، منبری تکراری است و باید تا ابد هم تکرار شود چون این تمام قیام حسین علیه‌السلام است و فوق‌العاده هم سیاسی است.هنگام سخنرانی بچه‌‌کوچیک‌ها باید وسط هیئت بدو بدو کنند و سر و صدا راه بندازند و اتفاقا باید بزرگ‌ترها و ریش‌سفیدها که روی صندلی نشسته‌اند به این بچه‌ها گیر بدهند و تذکرشان را ترک نکنند. در رادیکال‌ترین شکل ممکن معتقدم هیئتی که خانوادگی نباشد و جمعیت خانواده‌ها در دو جنس زن و مرد، کوچک و بزرگ، جوان و پیر، بد و خوب، جوجه‌طلبه و دانشجوی دکتری را در خودش جا نداده باشد و صرفا دانشجویی باشد یا صرفاً مردانه یا هر چیز دیگر اصلا و ابدا هیئت نیست؛ محفل گردهمایی محبین اهل بیت علیهم‌السلام مثلا در دانشگاه یا هر جای دیگر است. خانواده‌های این هیئت مطلوب و محبوب معمولا باغ همدیگر می‌روند، افطاری خانه هم دعوت می‌شوند، قدیم‌ترها که وضع‌شان بهتر بوده جمکران‌شان ترک نمی‌شده و ماهانه زیارت می‌رفتند و حالا اگر در مشهد باشند ماهی یک‌بار حرم علی بن موسی الرضا علیه‌السلام می‌روند.سینه‌زنی؛ امان از سینه‌زنی در این هیئات. این هیئت از سبک، فارغ است. جانم به هیئتی که از سبک فارغ باشد. سینه‌زدن، سنتی جز این نیست که عزادار در غم عزیز از دست‌رفته‌اش به سینه‌اش می‌کوبد. انسان عزادار که دنبال «الان یهو شور بزنیم و بعد تک‌اش کنیم و حالا دستا رو بیاریم بالا و حالا فلان کنیم فلان نکنیم نیست‌.» ما نیز که به نماد انسانی عزادار برای زنده‌نگه‌داشتن یاد حسین بن علی علیه‌السلام به سینه می‌زنیم، تنها کاری که از دستمان بر می‌آید که شبیه آن عزادار شویم این است که فقط سینه بزنیم و بزنیم و بزنیم. از همین باب است که در این هیئت مستمعین آنقدر سینه می‌زنند که خسته شوند و کاری به سبک و مدل سینه‌زنی ندارند. این هیئت احتمالا یک ذکر دسته‌جمعی، نوای جمعی یا شعر جمعی دارد که همه با هم سی سال است می‌خوانند و ترک نکرده‌اند. میان‌دار، مؤدب و آقا است‌. تا به حال دست و پای پیرغلام‌ها را نبوسیده به میان سینه‌زنان نرفته.نور علی نور آنجایی می‌شود که این هیئت شامل هیئت امنایی است که در محله نیز حضور جدی و مستمر دارند. مسائل اقتصادی محله را پیگیری می‌کنند، مشکلات حقوقی مردم را حل و فصل می‌کنند، آسفالت خیابان‌های محله تکه‌تکه شده و این هیئت آن را ترمیم می‌کند، ارتباطش با مسجد قطع نمی‌شود، وضعیت حجاب را حساس می‌پندارد و به کار فرهنگی (به همان معنای مسخره‌ غیر سیاسی‌اش) در محله می‌پردازد و...«الحمدلله رب العالمین»</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 14:40:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره زیارت جامعه کبیره</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%87-fkmvblpuuqh8</link>
                <description>از زیارت روضه منوره که گذشتم عقب‌عقب آمدم و مثل همیشه در مسجد بالاسر دنبال گوشه‌جایی گشتم که نماز صبح را بخوانم و خلوتی با حضرتش کنم. مفاتیح‌الجنان بود و مهر و تسبیحی که با خود داشتم. پس از نماز و تسبیحات، فهرست مفاتیح را بالاپایین می‌کردم که به دلم افتاد جامعه کبیره را بخوانم. منی که تا به حال جامعه نخواندم و چیزی از آن نمی‌دانستم، چند عبارت و اصطلاح از آن به‌قدری به دل نشست که مشتاق شدم آن‌ها را بنویسم و جایی ثبت کنم تا بیشتر روی آن تأمل و تمرکز کنم.• حضرت هادی صلوات‌الله‌علیه ائمه را به عنوان جهادگران راه حق اینگونه معرفی می‌کند که «شما ائمه در جهاد خویش، بَيَّنْتُمْ فَرائِضَهُ، وَأَقَمْتُمْ حُدُودَهُ، وَنَشَرْتُمْ شَرائِعَ أَحْكامِهِ، وَسَنَنْتُمْ سُنَّتَهُ» هستید.شما جهاد تبیین می‌کنید اما به آن اکتفا نمی‌کنید بلکه در راستای اقامه حد و حدود آن دست به اعمال قدرت می‌برید. شما احکام را با استفاده از قدرت جهانی‌شدن‌شان به دنیا اشاعه می‌دهید و بدین ترتیب سنت الهی را در زمین مستحکم می‌گردانید.• وَ الْبابُ الْمُبْتَلَىٰ بِهِ النَّاسُ؛ شما اهل بیت علیهم‌السلام محل آزمایش الهی هستید چرا که شما ولی جامعه‌ هستید و بر گردن انسان است که بار ولایت را بر دوش بکشد. هر چند که این انسان «ظلوما و جهولا» است و احتمالا از این امتحان سرشکسته بیرون می‌آید. خدا انسان را به واسطه شما امتحان می‌کند و نتیجه هم اینگونه حاصل می‌شود که «مَنْ أَتَاكُمْ نَجَا، وَمَنْ لَمْ يَأْتِكُمْ هَلَكَ». هر کس خود را به این در رساند نجات می‌یابد و هر کس که از این در جدا شد هلاک می‌شود. [وَهُدِيَ مَنِ اعْتَصَمَ بِكُمْ]• مُنْتَظِرٌ لِأَمْرِكُمْ، مُرْتَقِبٌ لِدَوْلَتِكُم؛ ما منتظر امر و فرمان شماییم و در انتظار حکومت شما سر می‌کنیم. گویی امر شماست که حکومت را می‌سازد. شما امر بفرمایید که انسان به عزم خویش حکومت و دولت شما را در زمین مستقر نماید.• بارها شنیده‌ام و بارها گفته‌ام که «نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ» و تا به حال پس از آن را نخوانده‌ام که خود حضرت می‌فرمایند این یاری و این نصرت امام در چه زمینه‌ای است و برای چیست؟«حَتَّىٰ يُحْيِيَ اللّٰهُ تَعَالىٰ دِينَهُ بِكُمْ» تا خدا دینش را به واسطه امامانی که ما یاری می‌کنیم احیاء کند. گویی دین همیشه مرده است و از یادها می‌رود و پیوسته دین محتاج امام است که زنده گردد و این حیات وابسته به مردمی است که دور امام جمع می‌شوند و از او طلب زندگی می‌کنند. فراموش نکردیم که فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها می‌فرمود: مَثَلُ الإمامِ مَثَلُ الْکَعْبَة، اِذْ یُؤتی وَلایَأْتی.در ادامه احیای دین می‌فرماید که «وَ يُظْهِرَكُمْ لِعَدْلِهِ، وَ يُمَكِّنَكُمْ فِي أَرْضِهِ»؛ خدا به واسطه شماست که عدلش را در دنیا ظاهر می‌کند و شما را در زمین پابرجا می‌نماید.• كَلامُكُمْ نُورٌ، وَ أَمْرُكُمْ رُشْدٌ؛ کلام شما و بیان شما نور است و امر شما مایه هدایت و سعادت. باریک‌تر از مو است این که حضرتش کلام و بیان امام را نور می‌داند که می‌تابد و جان تازه به مردگانی چون ما می‌دهد اما آنچه ما را تقویت می‌کند و به بذر ناچیز ما آب می‌پاشد که باعث بزرگی و راست‌قامتی ما می‌شود، امر و فرمان امام است. «اطاعت» از سمت ما در برابر امر ولی است که انسان را رشد می‌دهد و هدایت می‌کند. این دست ردی است بر تمام آن‌ها که گوشه خانه و مسجد نشستند و دین را می‌خوانند و مطالعه می‌کنند اما هیچ حضوری در صحنه امورات ولایت ندارند و اقدامی برای راست‌قامتی بشر نمی‌کنند. برای اینها هیچ رشد و سعادتی نیست، هر چند زندگی‌شان پر از نور و برکت باشد.• وَ بِكُمْ أَخْرَجَنَا اللّٰهُ مِنَ الذُّلِّ؛ سرانجام چنین بندگی‌ای و فرمانبرداری از ما و چنان فرمان‌روایی و رهبری از سمت امام آن است که ما سر به زیر‌ها و ذلیلان و خوارشدگان و توسری‌خورها و سلطه‌پذیرها و مستعمره‌ها می‌شود بلندقامتی و فرمان‌روایی و وراثی زمین و زمان.• نهایت امر، حضرت ابن‌الجواد علیه‌السلام به ما یاد دادند که چگونه دعا کنیم و چه چیزی را از آفریدگار انسان طلب کنیم که به کار انسان بیاید![اللهم] أَسْأَلُكَ أَنْ تُدْخِلَنِي فِي جُمْلَةِ الْعارِفِينَ بِهِمْ وَبِحَقِّهِمْ وَفِي زُمْرَةِ الْمَرْحُومِينَ بِشَفاعَتِهِمْ...ان‌شاءالله که ما آنگونه که شایسته و صحیح است، عارف به امام زمان‌مان باشیم و از آنجا که تا آخرین نفس هر چقدر هم تلاش کنیم و هرکار هم کنیم باز عقبیم و باز هم کاری درخور امام نکرده‌ایم، ان‌شاءالله که مورد شفاعت و رحمت حضراتشان قرار بگیریم.«إِنَّكَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»۲۴ بهمن‌ماه ۱۴۰۲مسیر مشهد-تهران</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 14:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسول‌الله این جمع کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ym29z65pipwx</link>
                <description>سال دهم معلم قرآنی داشتیم که «معلّم» بود. یعنی می‌توانم امروز بعد از پنج سال بین آنها که «اداره‌کننده کلاس‌» هستند و آنهایی که و «معلم»‌اند، تمایزی قائل شوم و آن افراد را در ذهنم ردیف کنم تا یکی‌یکی‌شان را قضاوت کنم. ما جوانیم و حق قضاوت داریم. قضاوتی نسبت به آن پدیده‌هایی که بر ما گذشت. خوشا به حال آنانی که در پس قضاوت‌های ما از این پدیده‌ها سربلند خارج شوند -رحمت خدا بر قلب آکنده از مهر و زبان دل‌نشین‌شان باد-.سال دهم معلم قرآنی داشتیم که «معلّم» بود. یعنی می‌توانم امروز بعد از پنج سال بین آنها که «اداره‌کننده کلاس‌» هستند و آنهایی که و «معلم»‌اند، تمایزی قائل شوم و آن افراد را در ذهنم ردیف کنم تا یکی‌یکی‌شان را قضاوت کنم. ما جوانیم و حق قضاوت داریم. قضاوتی نسبت به آن پدیده‌هایی که بر ما گذشت. خوشا به حال آنانی که در پس قضاوت‌های ما از این پدیده‌ها سربلند خارج شوند -رحمت خدا بر قلب آکنده از مهر و زبان دل‌نشین‌شان باد-.سال دهم معلم قرآنی داشتیم که «معلّم» بود. یعنی می‌توانم امروز بعد از پنج سال بین آنها که «اداره‌کننده کلاس‌» هستند و آنهایی که و «معلم»‌اند، تمایزی قائل شوم و آن افراد را در ذهنم ردیف کنم تا یکی‌یکی‌شان را قضاوت کنم. ما جوانیم و حق قضاوت داریم. قضاوتی نسبت به آن پدیده‌هایی که بر ما گذشت. خوشا به حال آنانی که در پس قضاوت‌های ما از این پدیده‌ها سربلند خارج شوند -رحمت خدا بر قلب آکنده از مهر و زبان دل‌نشین‌شان باد-.او که «معلم ما» بود یک بار سر کلاس خیلی ناگهانی و بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای پرسید که:«رسول اللهِ این جمع شما کیست؟» سوال مبهوت‌کننده‌ای بود. تحیر از چشم‌های ورقلمبیده‌مان بیرون می‌زد و هیچ نمی‌فهمیدیم که چه می‌گوید. اصطلاحا می‌گفتیم «با کی کار دارد؟». ما همیشه در کلاس‌هایمان «مدیر» داشتیم و او که از این سوال‌ها نمی‌پرسید؛ اما معلم به دنبال فرصتی برای «طرح پرسش» بود تا ما را درگیر کند با «نگرشی تازه» به «خود» و «جهان اطراف‌مان»؛ همانند همین پرسش که اینگونه بین آن همه جمع، چشم در چشم تو خیره گردد و از تو پرسش کند که:«آقای حق‌دوست! آیا تو رسول این کلاس هستی یا نه؟ رسول خانواده‌‌ات چه؟ رسول جامعه‌‌ات می‌توانی باشی؟» و بعد نوبت من بود که خیره‌خیره بنشینم به دنبال پاسخ که «رسول کیست؟ مگر من می‌توانم رسول باشم؟ مگر رسول‌شدن دست ماست؟»«رسولْ در دل امّی‌ها بذر ريخت و نور پاشيد و از همان توده بى‌‏سواد كه حتى خط نمى‌نوشت ابوذر بيرون كشيد!»این تک‌گزاره را از عین‌صاد حدود یک‌سال بعد از آن پرسش شنیدم. این معنی «رسالت» است و گویا که «رسول» آن باری که به دوش می‌کشد، روشنگری است. رسول، روشنفکر حقیقی تاریخ است. اوست که قلب‌ها را آتش می‌زند، ذهن‌ها را آگاه می‌کند و جسم‌ها را به کار می‌اندازد. اوست که خود به دنبال این و آن می‌افتد تا بذر پرسشی را در جان انسانی ناآگاه بریزد تا یک سال، ده سال یا پنجاه سال بعد از آن، درختی مقاوم و مبارز چنان ابوذر و سلمان رشد کند؛ تا آنجا که می‌بینی «رسالتِ رسول»، گویا «حرص‌خوردن برای بشر» است. اوست که «معلم واقعی انسان» در عصر تاریکی و روشنایی است. در هر زمان و مکانی که هستی رسول‌الله باش! رسول‌الله باش و بار «روشنفکری» و «روشنگری» را به دوش بکش. رسول‌الله باش و در هر موقعیتی از اجتماع که قرار داری خودت را به این نام معرفی کن. بگذار هر جمعِ نادان، ناباور و ناامید ما یک «رسول‌الله» داشته باشد که عشق، رحمت، نور، پاکیزگی، اخلاق، مبارزه، مقاومت، امید و انگیزه پیشرفت را به دامان آن جمع می‌اندازد.تو کیستی ای انسان؟رسول خدا بر زمین!</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 01:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجز</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%B9%D8%AC%D8%B2-ftopchmxiets</link>
                <description>متحیّرم و مانده‌ام که به چه صفتی این لحظه از زندگی‌ را توصیف کنم؟ عاجزم و به هیچ طریقی نمی‌توانم پاسخ ابهامات این ذهن وامانده را بدهم! چگونه سؤال‌هایم را به سینه‌ام بچسبانم و از عمق جان فریاد برآورم که «ای مردم! اینجا خون کدام عزیزتان ریخته شده؟ بزرگ فامیل‌تان را کشته‌اند؟ رئیس قبیله‌تان، نماینده محبوب‌تان، رئیس‌جمهور منتخب‌تان، رهبر مقتدرتان، پدر خاندان‌تان؟ اینجا چه کسی به قتل رسیده؟متحیّرم و مانده‌ام که به چه صفتی این لحظه از زندگی‌ را توصیف کنم؟ عاجزم و به هیچ طریقی نمی‌توانم پاسخ ابهامات این ذهن وامانده را بدهم! چگونه سؤال‌هایم را به سینه‌ام بچسبانم و از عمق جان فریاد برآورم که «ای مردم! اینجا خون کدام عزیزتان ریخته شده؟ بزرگ فامیل‌تان را کشته‌اند؟ رئیس قبیله‌تان، نماینده محبوب‌تان، رئیس‌جمهور منتخب‌تان، رهبر مقتدرتان، پدر خاندان‌تان؟ اینجا چه کسی به قتل رسیده؟متحیّرم و مانده‌ام که به چه صفتی این لحظه از زندگی‌ را توصیف کنم؟ عاجزم و به هیچ طریقی نمی‌توانم پاسخ ابهامات این ذهن وامانده را بدهم! چگونه سؤال‌هایم را به سینه‌ام بچسبانم و از عمق جان فریاد برآورم که «ای مردم! اینجا خون کدام عزیزتان ریخته شده؟ بزرگ فامیل‌تان را کشته‌اند؟ رئیس قبیله‌تان، نماینده محبوب‌تان، رئیس‌جمهور منتخب‌تان، رهبر مقتدرتان، پدر خاندان‌تان؟ اینجا چه کسی به قتل رسیده؟ای جوان! مادرت را کشته‌اند؟ای پدر! دخترت را سوزانده‌اند؟ای زن! همسرت را..؟! اینجا چه خبر است؟»پاسخ این زبان‌بسته دست و پا شکسته را بدهید. چه کنم؟ گیر افتاده‌ام! من تاب گذر ندارم. چگونه از این کوچه عبور کنم وقتی که پرسش‌ها در عمق سیاهی‌ پرچمش مرا فرا می‌خوانند؟ چگونه بگذرم وقتی که یکی‌یکی سوال‌ها رفته‌اند در تهِ استکان چایی و دست و پا می‌زنند؟ چگونه نخوانم‌شان؟ چگونه گوش به فریادشان نسپارم؟ چگونه ذهن خود را سرکوب کنم؟ حال آنکه قندهای روی نعلبکی هم از من طلب پاسخ می‌کنند! پرسش خونین‌شان را چه کسی پاسخگوست؟«خون»، مُهر سند حق‌طلبی انسان است و این خون کیست؟ این مُهر کدام صاحب‌امضاییست؟ این سند کدام آقازاده ایست که قاضی پرونده خون‌بهایش گشته؟ این «حق» کیست و کجاست که طالبش کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد، بنده و ارباب، مراد و مرید، غلام و صاحب هستند؟ این چه وضع متحیرکننده‌ایست؟ این چه وضع دیوانه‌واریست؟و من، منِ بی‌صفتِ فرصت‌طلبِ تهی از معنا، باید هم به سادگی از این «لحظه» عبور کنم! این از سر عادت است! از سر «بی‌پرسشی» است! از سرِ گذران آسان و بی‌دردسر وقت است!نوشته‌هایم را مرور می‌کنم و می‌بینم که همیشه در پرسش مانده‌ام! می‌بینم که از پاسخ‌دادن به «پرسش لحظه» عاجزم و این را می‌خواهم به تک‌تک اطرافیانم بگویم. بگویم که نادارترینم. نادارترنیم که چشمی برای دیدن، دستی برای لمس‌کردن، گوشی برای شنیدن و آغوشی برای بغل‌گرفتن این لحظه‌ها نداشتم‌ و ندارم. چه کنم؟ گیر افتاده‌ام. گیر افتاده‌ام و پایی برای فرار نیست و دلی هم برای دل‌کندن! عاجزترینم و عاجزانه بگویم که «نمی‌دانم چرا! اما احساس می‌کنم این لحظه را باید همه دنیا ببینند!» گویی که این لحظه مال من نیست که بخواهم در ذهنم دفنش کنم و بروم. این لحظه برای بشر است. این لحظه برای تاریخ است. این لحظه برای آینده است. «این قتل عظیم برای انسان است.»می‌خواهم از این کوچه بگذرم و این چهارتا دختربچه و استکان‌های چایی و پدر پیرشان را که گوشه موکب نشسته را نبینم. اما چه کنم؟ گیر افتاده‌ام. گیر افتاده‌ام و چه کار از دستم برمی‌آید؟ چه کار؟</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 17:48:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب آمدنش!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%B4%D8%A8-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%B4-sh22zhjwbsu7</link>
                <description>بوی اسپند، وقت قدم‌زدن وسط کوچه‌. بوی نوزاد در آغوش مادر، ساعت رفتن به روضه «ننه‌آقا». بوی خانه مادربزرگ! بوی لالایی‌های حاج کاظم روی منبر؛ به یاد علی اصغر و شب هفتم. بوی مشک عنبر، دمِ زیارت عاشورای شب اول. بوی چای تلخ، لحظه سپردن گوش به گوشواره «یااباعبدلله».بوی شله‌زرد توی حیاط. بوی برگ‌های انجیر درخت توی باغچه. بوی سبزی‌هایی که دارند با اشک همسایه‌ها پاک می‌شوند تا به شام شب سوم برسند. باز بوی اسپند؛ این بار روی دست‌های ننه‌آقا وقتی که دور سر نواده‌ها می‌چرخانَد و مدام می‌گوید:«خدا نوکر حسین رو برای حسین حفظ کنه الهی!»کمد را باز می‌کنی. بوی عطر پیراهن‌های محمدحسن، فرزند شهید ننه‌آقا!حاج کاظم گریز می‌زند به روضه علی اکبر؛ آن لحظه‌ای که حسین افتاد روی خاک! آه! بوی خاک، خاکِ قرآنِ پاره‌پاره، کنار قاب عکس خمینی.دم در را ببین. ننه‌آقا آب می‌پاشد کف خیابان مُرده تا جانش دهد. حاج کاظم می‌خواند «اللهم اجعل محیا» را. بوی آب! بوی حیات!آب، مثل قطرات باران، نرم و آرام، می‌ریخت روی ذرات آفتاب؛ مثل چهل و یکسال پیش، وقتی تابوت محمدحسن برگشت. بوی باران!ننه‌آقا رو می‌کند به همسایه‌ها:«بی‌بی مریم! زینب‌جان! بو بکشید! بو بکشید! نمی‌شنوید؟ مهمون داریم ناسلامتی! بوی محمدحسنم میاد. اما تنها نیست، دو نفر دیگر هم همراهش می‌آیند!» بوی محمدحسن و بوی..؟!هنوز کسی نیامده بود که زینب می‌بیند ننه‌آقا سریع دست و پایش را جمع می‌کند و می‌رود کنار درب خانه:«خوش آمدید مادرجان! قدمتون روی چشم‌های ما! صاحب عزا شمایید! خوش آمدید!» زینب سرک می‌کشد و هیچ‌کس را نمی‌بیند. متعجب برمی‌گردد رو به مادرش بی‌بی مریم که چشم‌هایش را بسته و دارد بو می‌کشد. زینب هم چشم‌هایش را می‌بندد، بدون آن که لمس کند، بدون آن که طعم‌ها را بچشد، بدون آن که صدایی بشنود، تکیه می‌کند به بو‌های اطرافش. خوب بو می‌کشد!  ناگاه شروع می‌کند زیر لب‌گفتن:«بوی گلاب می‌آید، گلاب روی تابوت محمدحسن! بوی خاک! درست می‌شنوم؟ بوی خاکِ رویِ چادرِ سیاه؟ بوی مادر؟» باز بو می‌کشد تا سومین مهمان خانه ننه‌آقا را پیدا کند. نمی‌تواند. بی‌بی‌ مریم که دست‌خالی‌بودن زینب را می‌بیند، شروع می‌کند فریاد‌زدن: «آی مادر! بوی سیب! بوی سیب می‌آید.» بوی سیب را هر کسی نمی‌فهمد. زینب رو می‌کند به ننه‌آقا. می‌بیند که ننه زبانش بند آمده و هق‌هق گریه می‌کند و بریده‌بریده، شبیه سیبی که تکه‌تکه شده باشد می‌خوانَد:«مُ سَل ما نان حُ سین، حسین، ما ما مادر ندارد!».حاج کاظم! محمدحسن با ارباب و مادر ارباب به روضه آمده؛ بخوان!«بخوان که می‌خواهم بو بکشم حسین را!»</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 21:31:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریه‌های بی‌صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-rigy62xfc6xm</link>
                <description>قدم‌های عزیز فاطمه به کربلا می‌رسد و ما پشت سر او می‌دویم تا خودمان را به کاروان او برسانیم، خیمه‌ها را علم گردانیم، نیزه‌ها و شمشیرها به کنار، جسم‌ها را برای مرگ تجهیز کنیم. ما می‌آییم که قبل از بنی‌هاشم به میدان برویم. ما هم آرزوها داریم؛ آرزوی پایان جنگ، قبل از شهادت علی اکبر و قاسم و عباس!اما رویایمان تعبیر نمی‌شود. بعد از قنوتِ سرهایِ اصحابِ تو که هیچ، بعد از غروبِ ماهِ بنی‌هاشم هم نمی‌رسیم. جسم‌هایمان که آماده رفتن نبود، حتی مثل ابن عباس شمشیر و نیزه هم برایت مجهز نکردیم. خیمه‌هایت جلوتر از همه ما علم شده بود و ما عقب کاروان مشغول بودیم. مشغول چه؟ عبادت! سرگرم دعا و راز و نیاز!ما رفته بودیم برای تو دعا کنیم. ما اگر پا به پای تو قیام نکردیم، در عوض هر هفته توی خانه‌مان روضه گرفتیم. والله که نیت خیر داشتیم! ما را ببین که چگونه لباس عزای تو را به تن کرده‌ایم حسین‌جان! ما برای تو گریه می‌کنیم. این‌ها را ببین!ما نرسیدیم؟ حیف! اما مهدی فاطمه می‌آید و پا به پای او قیام می‌کنیم بر علیه یزید و شمر و سنان و خولی. بالاخره ما عهد بسته‌ایم «حرب لمن حاربکم» را. امروز؟ شمر و سنان این روزها؟ نه نه! ما که نمی‌توانیم بشناسیم. امروز که مهدی عجل الله از چشم ما غایب است چه می‌شود کرد؟ حسین‌جان قبول دارید که این روزها سخت است شناختن «حاربکم؟» اصلا برای همین هم هر صبح و شام شکایت می‌کنیم از «غیبة ولیّنا»اما شما در انتظار ما بمان‌. هزار سال منتظر ماندی، هزار سال دیگر هم روش. قیام؟ فروریختن بنای طاغوت؟ فریادزدن بر سر ظالم؟ حفظ انسان از نابودی؟ حکومت اسلامی بدون حضور امام؟ بدون تو؟ با چهار نفر مثل خودمان؟ با مرجع غیرمعصوم؟ پس احکام چه؟ پس شرع و فقه و اخلاق چه؟ این سروصداها برای چیست؟ شلوغی و همهمه چرا؟ ترس؟ نه ما نمی‌ترسیم؛ ما فقط نگرانیم! نگران دین تو که بازیچه فساد نشود. البته اگر سکوت کنیم و گوشه‌ای بنشینیم، دین تو هم از بین می‌رود اما الحمدالله آن موقع ما باعث و بانیش نیستیم. «دین حسین را خدای حسین حفظ می‌کند.» چه به ما؟ ما چه کاره‌ایم؟بگذار این مدت که نه شما هستی و نه مهدی عزیز، آرام زندگی کنیم، آرام گریه کنیم، آرام مخالفت و آرام موافقت کنیم، آرام بخوانیم، آرام بنویسیم و آرام بمانیم؛ حسین‌جان! ای عشق همیشگی! بگذار آرام بمیریم!راستی دیدی چه شد؟در همین حین که من «آرام» این یادداشت را می‌نوشتم، بنی‌هاشم به میدان رفتند.علی اکبر و قاسم و عباس شهید شدند.شمشیرهای خاک‌خورده و نیزهای‌شکسته روی خاک رها ماندند. خیمه‌هایت هم سوخت. همهمه‌ها به پا شد.اما حسین‌جان! ای مهربان‌تر از پدر و مادرم! کاری از دست ما ساخته نیست.ما برویم چای روضه را دم کنیم و محیای گریه شویم.کاش مهدی فاطمه زودتر بیاید کاش...!</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jul 2023 02:47:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن یکصدهزار کیلومتری عید غدیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%DB%8C%DA%A9%D8%B5%D8%AF%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%BA%D8%AF%DB%8C%D8%B1-cf4u1dir5jnq</link>
                <description>همزمان که جشن عید غدیر در متراژی ده کیلومتری بین میدان امام حسین و آزادی برگزار میشد، یک جشن پانصدمتری در پارک پشت مسجد محله ما، شهرک نان‌رضوی مشهد هم برگزار شد. اولی چون در پایتخت بود، سطح ملی و فراملی به خودش گرفت و دومی چون در «محله‌ای از شهرستان» اتفاق افتاد در همان سطح محله باقی ماند؛ اما از دیروز ذهنم درگیر این است که آیا واقعا اینگونه بود؟! آیا واقعا مهمانی ده کیلومتری در «عرصه تاثیر خود» سطح کشوری دارد؟ و آیا حقیقتا جشن پشت مسجد محله «عرصه تاثیرش» همان محله خودش است؟!من وقتی با این عینک به عرصه جشن غدیر نگاه می‌کنم جواب دیگری نصیبم می‌شود. یعنی می‌بینم آنچه که محله ما را زنده نگه می‌دارد دقیقا همین جشن در پارک محله است اما آیا حقیقتا جشن ده کیلومتری می‌تواند ادعا کند که علت زنده‌ماندن تهران است؟ شاید بپرسید که خب هدف از این جشن اصلا «احیاء» نیست که من در جواب شما می‌گویم «هر چه غیر این باشد دیگر اسمش جشن نیست؛ ما با یک فستیوال مواجهیم!»ما نمی‌توانیم «فستیوال غدیر» داشته باشیم؟ قطعا می‌توانیم! اگر نظام اسلامی این فستیوال خیابانی را نداشته باشد پس در کجای دنیا امکان برگزاری‌اش هست؟ اما سوال:«این دنیا قرار است چه تصویری را ببیند؟ آنچه که جهان می‌بیند بهتر است یک خیابان ده کیلومتری باشد یا یکصد هزار جشن در محله‌های کوچک شهرستان‌های کوچک گوشه‌گوشه کشور؟».بله حق می‌دهم عارتان بیاید که بخواهید بچه‌ها محله ما را پوشش رسانه‌ای بدهید! در محله ما پنج بچه قد و نیم‌قد، بدون فرم و لباس هماهنگ، بدون مربی حرفه‌ای، بدون دوربین و تدوین جذاب در پارک پشت مسجد سرود عید غدیر می‌خوانند. هزینه ناهار و شام روزهایی که در مسجد تمرین می‌کنند را که می‌دهد؟ پدر و مادرشان از جیب خودشان. زشت است این تصویر در جهان مخابره شود! زشت است بگویند که حاکمیت برای محله‌هایش «درست و حسابی» خرج نمی‌کند. اما ما چرا در پاسخ باید این حرف‌‌ها را به کتف بگیریم؟ چون ملاک «درست و حسابی‌بودن» آنها با ما متفاوت است. من هم قبول دارم که رقص هلی‌شات بر آسمان فستیوال ده‌کیلومتری غدیر برای آنها که ما را از پنجره دنیا نظاره می‌کنند بسیار جذاب‌تر است اما مگر آنچه که جمهوری اسلامی را جذاب کرده است این است؟جمهوری اسلامی را برادر پانزده‌ساله من که از پول توی جیبش رفته شکلات خریده و در پارک پخش می‌کند جذاب کرده است. جمهوری اسلامی را «محله» جذاب کرده و شما «شو» و «نمایش» را ترجیح می‌دهید نه روایت محله را!.«آنچه که ولایت را در این کشور زنده نگه داشته است، جشن پارک پشت مسجد ماست نه میهمانی ده‌کیلومتری شما!»</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 20:29:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیر الامور!</title>
                <link>https://virgool.io/@mm_haghdoost/%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1-rdxupvifnfj8</link>
                <description>می‌گفتم:«سیاسی باش!» می‌گفت که «می‌خواهم عادی زندگی کنم، بدون دردسر!»به دیگری می‌گفتم:«زندگی کن حاجی! ما باید زندگی کنیم.» می‌گفت که«نه! ما برای زندگی نیامدیم‌. ما آمدیم بجنگیم. پر از دردسر باشیم و بمیریم.»عجب وضعیت عجیبی بود بین ما!  افتاده‌ بودیم در دام یک پیچش معنایی غریب! هر چقدر هم دست و پا می‌زدیم بیشتر گیر می‌کردیم.به اولی می‌گفتم:«معنی «عادی‌زندگی‌کردن» شده است «زندگی بدون صف‌بندی، زندگی بدون موضع‌گیری، زندگی بدون دعوا و خط‌کشی! این درست نیست آقا»به دومی هم اینگونه گفتم که:«معنی «عادی‌زندگی‌نکردن» شده است «موضع قبل از آگاهی‌گرفتن، نشنیدن صدای دیگران، تمسخر صف مقابل، قطع‌کردن تعامل با جبهه روبه‌رو! خودت بگو که این درست است حاجی؟»چطور می‌توانستم به هر دو بگویم که اتفاقا وقتی ما «عادی» هستیم که در تمام صفات انسانی خود به حد متعادلی برسیم نه اینکه یکی را بگیری و تا عرش اعلا بروی بعد برگردی صفت بعدی را برداری و بروی بالا، بالا، بالا. بیا پایین خواهر! بیا کنار ما زمینی‌ها برادر! بیا «با هم» «همه» صفات را برداریم و ببریم. صفاتی که برای خود ماست و جزئی از ذات و اندیشه ما‌. اینکه شما «اخلاق»، «مذهب» و در گونه‌هایی «مهدویت و فرج» را در تعارض با «سیاست، حکمرانی اسلام، صف‌بندی، خط‌کشی و جبهه‌گیری» می‌بینی و سعی می‌کنی با استفاده از پایبیندی به «برخی» اصول، «برخی» دیگر را محوریت ندهی و ملاک نگیری به معنی «غیرعادی‌بودن» است و اگر نه وقتی که با «همه اصول با هم» زیست کردی و به میدان آمدی آنگاه «عادی» خواهی بود. (یکی نیست بگوید مرد حسابی! این حرف‌های درشت به دهان توئه ناحسابی نمی‌آید. اما شما «بشنوید سوز دل ناپسندم»)من قبول دارم که «زیست عادی» به تناسب افراد متفاوت است. بابای ما علی علیه‌السلام هم عادی زندگی می‌کرد. منتهی می‌فرمود که «من قبل از آنکه شما درد خود را بگویید می‌دانم»؛ خب «خیلی عادیست» که این بابا قبل از آنکه فقیر و مریض و مسکین و یتیم و اسیر پیشش بیایند خودش می‌رود به دادشان می‌رسد.اما نقطه عادی ما کجاست؟ بیایید بگردیم و آنجا را پیدا کنیم. جایی که «عدالتِ ما» رعایت شود را جست‌وجو کنیم و با هم به اشتراک بگذاریم. احساس می‌کنم (=بدون هیچ منطق و نظریه‌ای) اینگونه جهان به نقطه تعادل خویش می‌رسد.دین در نقطه متعادل خودش قرار می‌گیرد و اینگونه تمام بار ولایت بر دوش «برخی» نمی‌افتد. «همه با هم» این بار را به دوش می‌کشیم. نمی‌دانم اما شاید شاید شاید آن روز خدا اعلام کند که این انسان فقیر بدبخت بیچاره دیگر در دسته «ظلوما جهولا» قرار ندارد ان‌شاءالله!</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 22:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشگاهی که نداشتیم!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-h0v029l2xavn</link>
                <description>می‌شود از جذابیت‌ها گفت، از معماری غرفه‌ها و جاگذاری نشرها. می‌شود درباره محتوا و نسل کتاب‌های نمایشگاه حرف زد که آیا مثل مخاطب هشتادی خود، نسل آنها هم تغییر کرده یا نه؟ می‌شود از وضعیت نشرهایی که تحریم کردند گفت و از «کتاب‌فروشی دی» که دوران مخالف‌خوانی خودش را می‌گذرانَد. از برخورد و مواجهه آدم‌هایی که وسط نمایشگاه رفت و آمد داشتند، تابلوهای حجاب وسط راهروها و... درباره همه می‌شود حرف‌ها زد اما روی هم‌رفته تمام سوال این است:«نمایشگاه کتاب چه ورقی برای عرضه داشت؟!»تقریبا هر روز نمایشگاه بودم و با نشرهای مختلف سر و کار داشتم. کوچک و بزرگ همه را زیر و رو کردم‌. از کودک و نوجوان گرفته تا دیجیتال و دانشگاهی و عمومی و آموزشی. از بین این پنج مورد به‌نظرم خیلی زود ناشرین دیجیتال را به گور بسپارید و به آینده وخیمش فکر کنید که چه مرهمی می‌شود بر وضعیت نابسامانش گذاشت؟! نشر دانشگاهی هم متاسفانه دیگر به کار من دانشجو نمی‌آمد. دغدغه‌های من و هم‌‌صنفی‌هایم را ریخته بودند توی سالن عمومی. البته این به معنای عدم کارایی «ناشران دانشگاهی و آموزشی» نیست ولی کمتر کسی را به طور مداوم و پایدار بین غرفه‌های این دو بخش می‌دیدم. غالبا گذری می‌آمدند و می‌رفتند. این را مقایسه کنید با جمعیت مداومی که مقابل «نشر میلکان» در سالن عمومی صف می‌کشید و لحظه‌ای آن را خالی از انسان نمی‌دیدی. البته این شلوغی هم دلیل خودش را دارد که در جای دیگری باید به آن پرداخت. اجمالا می‌توانیم قضاوت کنیم که «زردفروشی، خریدار بیشتری هم دارد»؛ البته به قول یکی از دوستان، باید ذره‌بین دستت بگیری و به «میلکان» بروی تا بتوانی درست انتخاب کنی.اولین توقعی که ما به عنوان مخاطب داریم و ساده‌ترین ورقی که نمایشگاه می‌توانست رو کند، «نمایشگاه‌بودن» بود! بله! نمایش‌گاه کتاب، عرصه‌ای برای نمایش کتاب است.من همان کتابی که در غرفه کوچک «اسم» می‌‌بینم را می‌توانم از شعبه عظیم و بزرگ «اسم» در خیابان انقلاب بخرم. من اگر مشهد بروم و البته اگر پول داشته باشم، می‌توانم «راه‌های ابریشم فرانکوپن» را از «نشر نیماژ» سر چهارراه دکتری بخرم. چرا بروم نمایشگاه؟انگار ما برای ارضای روحی خودمان پا می‌گذاریم وسط این همه کتاب با آن همه سر و صدا و شلوغی! اصلا اگر بنا به جایی نرفتن باشد هم، فروشگاه مجازی که هست! چرا بروم نمایشگاه؟ما چون عاشق کمالیم و کمال را در دانستن می‌بینیم، حس می‌کنیم وقتی برویم نمایشگاه، پا در عرصه کمال خویش گذاشته‌ایم و با خرید بیست‌تا کتاب از «نشر هرمس و کرگدن و ترجمان»، به عرش علوم انسانی صعود کرده‌ایم!این حرف‌ها را با لحن مزاح می‌گوییم و می‌خندیم اما خاکی که روی کتاب‌های نمایشگاه نمی‌نشیند، می‌آید و دو روز بعد روی همان کتاب‌ها توی قفسه خانه‌مان جا خوش می‌کند.شاید این حرف‌ها تند و رادیکال باشد اما چرا نگویم؟ چرا نگویم وقتی که حال خوش درون نمایشگاه را صرفا یک توهم می‌بینم؟ وقتی که در آن مصلی با آن عظمت، عرصه‌ای حقیقی برای گردهمایی کتاب‌های منتخب و نشست‌های نقطه‌زن در حوزه کتاب نمی‌بینم! فضا را ایجاد کردیم اما اتمسفر متناسب با آن را نه؛ این درد است. این درد است که هیچ فرقی بین نمایشگاه کتاب و هایپرمارکت‌های عظیمی مثل «شهروند» نیست! همه و همه در ظاهر به دنبال «عرضه واقعی کالا» و در باطن به دنبال «ارضای مجازی روح‌»‌اند. بخواهیم و نخواهیم این وضعیت دشوار و زننده است.به قدری که گذاشتن تابلوهای حجاب وسط نمایشگاه می‌تواند آدم بیاورد مقابل هم و باب گفت‌وگو و اندیشه را باز کند، کدام غرفه می‌توانست اینگونه عمل کند؟ این توقع بیجاست؟بله خب چون چرخه فروش را بهم می‌زند! کدام غرفهْ کتابی در حوزه «حجاب و زن» برای عرضه داشت؟ قطعا بسیاری از غرفه‌ها داشتند و رو نکردند! کتابی که می‌توانست مسئله روز جامعه را پاسخ دهد و اندیشه اقشار مختلف را وسط میدان نمایشگاه بیاورد و در فضایی امن، بدون سنگ و باتوم همه را گرد هم بنشاند در کجای این نمایشگاه بود که ما ندیدیم؟گله از این است که ایده ما برای سیاسی‌کردن فضای نمایشگاه این بوده است که مجسمه‌های «موزه عبرت» را برداریم و ببریم یک غرفه کنیم تا به همه نشان دهیم که چه بودیم و چه شدیم! دو سه تا کتاب چرپ و پرت هم البته منتشر کردیم تا بتوانیم اسم غرفه را بگذاریم «انتشارات موزه عبرت» که یک وقت اگر پرسیدند «چرا ما اینجاییم»، تهی از پاسخ نمانیم!آزادی نشر، به بودن همه در بین غرفه‌ها نیست؛ به فضاسازی برای برخوردها و تعاملات آن نشر با مخاطب است که این آزادی احساس نمی‌شود و هم مخاطب و هم انتشارات را اسیر می‌کند. با این همه و با تمام این نقدهایی که خیلی‌هایش ناگفته‌ماند، نمی‌شود هیچ حقی به نشرهایی که نیامدند داد؛ نشرهایی که با همین ادعای عدم آزادی نمایشگاه را تحریم کردند و در عین حال با این «مخالف‌خوانیِ خود»، به «ایرانشهر» پناه بردند تا در «کتاب‌فروشی دی» به فروش متفاوت خود ادامه دهند. هرچند با تصویری که از نمایشگاه کنونی توصیف کردم، حضور «بیدگل و افق و چشمه و نیلوفر»، تاجی به سر ما و نمایشگاه نمی‌زند!</description>
                <category>محمدمهدی حق‌دوست</category>
                <author>محمدمهدی حق‌دوست</author>
                <pubDate>Sun, 28 May 2023 18:09:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>