<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mmehdi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:50:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/136248/avatar/FYew9c.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mmehdi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سخت ترین استرس ها را نام ببرید .. !</title>
                <link>https://virgool.io/@mmehdi/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF-a7ax5nc3hct3</link>
                <description>اهل فن روانشناسی استرس را این گونه تعریف می کنند : &quot; استرس شرایطیست که باعث یک پاسخ بیولوژیکی خاصی در بدن می گردد. زمانی که چیزی  شما را تهدید می کند یا با چالشی روبرو می شوید، مواد شیمیایی و هورمون  های مختلفی در بدنتان جاری می گردد. استرس پاسخ رفتاری “جنگ یا فرار” (Fight or Flight) را ایجاد می کند تا شما یا به مقابله یا جنگ با عوامل استرس زا (Stressor) بروید یا از آن دور شوید.&quot;نتایج استرس از دیدگاه اهل فن به زبان ساده ... می گند استرس کلی ضرر برای بدن دارد ، کورتیزول و ادرنالین یهو در خون ترشح می شود با مقدار زیاد و خیلی جا ها رو اسیب می زند طبق آن چه در شکل امده است . خیلی وارد این هاش نمی خواهم بشوم ، استرس رو لحظه ای ، طولانی مدت و مزمن دسته بندی کرده اند . این چیز های علمی مفید را هم که نمی دانستیم ، همگی می دانیم استرس چه حالی است ، همه می دانیم وقتی استرس داریم دلمان دل دل می زند یه کاری بکنیم ، همه می دانیم وقتی استرس داریم بدن مان داغ می شود و کنترل رفتار هایمان برایمان سخت می شود ، یه جورایی دست پاچه می شویم اما امان از سخت ترین حالت استرس ، حالتی که همه شاید تجربه کرده باشیم ، وقتی که دست ما نباشد اتفاقی که خواهد افتاد ، وقتی ضربه هم سریع باشدعزیزی برایش حادثه ای پیش امده و دست هیچ کس نیست چه پیش خواهد آمد ، تصمیمی قرار است برای زندگی ات گرفته شود و تو نه می دانی نه می توانی تاثیری روی آن داشته باشی و از همه بدتر حبیب ات ، همراه زندگی ات عجیب دلخور و عصبانی است و تو نمی توانی نه ارامش کنی نه می دانی چه تصمیمی خواهد گرفت ، فقط تویی و استرسی که هیچ وقت تمام نخواهد شد . اینجاست که ادم ها عجیب می شوند ، بچه می شوند ، کارهای عجیب می کنند ، برخی به خدا متوسل می شوند نذر و نیاز می کنند ، برخی به گوشه ای سیگار پشت سیگار ، برخی نمی دانند چه کنند فقط قدم می زنند نمی دونم چرا نوشته هایم همیش بی نتیجه می مانند ، مانند حال موضوعاتم مستاصل اند نوشته هایم هم استرس دارند نمی دانند باید نتیجه داشته باشند ، فقط دعا می کنم حال من و نوشته هایم هیچ گاه نصیب تان نشود ... </description>
                <category>مهدی</category>
                <author>مهدی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2020 10:44:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روی حرف ها در عصبانیت چقدر باید حساب کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mmehdi/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-sovmcckduty0</link>
                <description>دارم سعی می کنم منطقی فکر کنم ، جای دو طرف بحث ، گاهی وقت ها ، یک طرف از حرفی ناراحت می شود ، در اصطلاح بهش بر می خورد ، شاید هم کمی غرور و من منم اش بخراشد ، در هر صورت ، در این شرایط یک حرفی می زند ، حرف اش نوک دارد ، تیز است و در نهایت یک دلی را می سوزاند ...تیری است که از ترکش رها شده ، اینجا است که دیگر درست کردن ها سخت می شود ، گاهی حرف ها از تیر دردناک تر و سوزاننده تر اند ، گاهی وقت ها سوختن دل ، ویران گر تر از مجروح شدن بدن است . مقدمه ها رو گفتم تا این بار بر خلاف همه نوشته ها ، در طرف دوم قرار بگیرم طرف کسی که تیر را از ترکش رها کرده ، لحظه ای بعد از رها شدن ، دهانش باز مانده ، مغز اش قفل کرده ، و فقط با عجله ، مثل ادم هایی که بعد از شوک یک اتفاق ، سرگردان دنبال میزان خسارت می گردند ، سرگردان دنبال این می گردد که ببیند تیر اش به کجا خورده است و چقدر خرابی به بار آورده . فرض کنید ، یک روز عصر ، نه یک عصر معمولی ، یک عصر رمانتیک ، به کسی که خیلی دوست اش دارید و خیلی دوست تان دارد ، نه از این عشق های الکی ، از عشق واقعی سخن می گویم ، در منزل نشسته اید و دارید سعی می کنید دلخوری های بحث روز گذشته را ترمیم کنید ، همان طور که اول بحث گفتم ، گوشه غرور تان خط بر می دارد و تیری از ترکش رها می کنید ، متاسفانه حرف بدی زده اید ، خیلی بد ، انقدر که همان لحظه بعدش هم نمی توانید جمع اش کنید، بقیه ماجرا هم که مشخص است ، به قول معروف اره می دهد و تیشه می گیرد ، همراه تان که دلش زخمی شده به جای این که خون بریزد ، جواب حرف را با حرف هایی می دهد که اگر عصبانی نبود نمی زد ، و شما هم دلخور می شود ، کمی جواب می دهید و کمی ناز کشی و انقدر ادامه پیدا می کند که ...الان 5 صبح شده ، نزدیک است افتاب ، شهر را روشن کند و مردم اماده شوند برای کار و بارشان و شما شب را به بی خوابی گذارنده اید ، و نمی دانید چه کنید ، پشیمان اید ، در شوک هستید ولی اما تیر را از ترکش رها کرده اید و سوزانده اید ، واقعا روی این حرف های های عصبانیت چقدر باید حساب کرد ؟ در مورد این که باید قبل اش فکر کنی و ارام باشی و سخنی نگویی که خلاف باشد صحبت نمی کنم ، در مورد وقتی صحبت می کنم که گفتی و الان در جمع کردن اش درمانده شده ای ؟ واقعا آیا راه حلی هست ؟ ...</description>
                <category>مهدی</category>
                <author>مهدی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2020 05:14:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی ستون زندگی کسی باشی</title>
                <link>https://virgool.io/@mmehdi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-rer5wgxnhdr4</link>
                <description>مدتی است که به نوشتن روی آورده ام ، در ذهنم می نویسم ، رو یک کاغذ یا بعضی وقت های در یادداشت های گوشی ام.یادم نمیاد دقیقا کی احساس کردم که باید بنویسم اما می دونم که حس کردم نمی تونم این حرف های مستقیم بگم ، تو خسته ای و ذهن ات نا توان شده ، من هم پر ام از حرف ها و نگفته ها ، نهایت تصمیم گرفتم اینجا بنویسم حرف ها رو ، محفوظ برای روزی که حال بهتری داشتی برای خواندن . در وسط سیاه چادر ها ، یک ستون بزرگ و سفت چوبی است که تمام چادر به آن ستون بند است ستون کج بشود یا کمی فرو برود های ها اتفاقی برایش بیفتد دل صاحب چادر خون خواهد شد از سقفی که ممکن است هر لحظه بر سرش آوار شود این روزها حال خوشی ندارم ، خیلی خودم هم نمی دونم چه می خواهم ، اما می دونم زندگی عادی ام رو با تو می خواهم ، مثل قبل دیداری و انتظاری و خوشی بودن دو تایی با همبرای من دیدن هر روز تو مانند نفس است ، یک علامت است که زندگی امروز خوب است ، یک نشانه است برای این که همه چیز امروز آرام است و می شود چسبید به احوالات زندگی ، دیدار ، حداقل با هم بودن است ، خواهش می کنم انقدر شرط اش نکن ، این حداقل را انقدر مهم اش نکن ، اعتراف می کنم که محتاجم به دیدار هر روز ات ، احتیاجم را لطفا لطفا جیره بنده نکن ، قول می دهم حالمان خوب شود اگر فقط این یکی را شرطی نکنی </description>
                <category>مهدی</category>
                <author>مهدی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2020 11:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>