<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مینا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mmiinnaa</link>
        <description>همیشه نوشتن سخت‌ترین کار بوده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:12:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/170/avatar/rU47OU.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مینا</title>
            <link>https://virgool.io/@mmiinnaa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب‌هایی که در حرکت خوانده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@mmiinnaa/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-bqtf08njezxc</link>
                <description>نمی‌دانم چند کیلومتر در زندگی‌ام با کتاب طی کرده‌ام. فقط می‌دانم هر ماشین، هر صندلی و هر راننده‌ای در ذهنم با یک صفحه، یک جمله، یا یک شخصیت گره خورده.بعضی‌ها می‌گویند نمی‌شود در حال حرکت کتاب خواند، سرشان گیج می‌رود، حوصله‌شان سر می‌رود. اما من از همان روزی که اولین کتابم را در اتوبوس خواندم، فهمیدم حرکت، خودش بهترین نوع مطالعه است؛ وقتی همه‌چیز در اطراف تو می‌گذرد، ولی تو در یک جهان دیگر غرقی.اولین‌بار در اتوبوس خط انقلاب – تجریش بود. «بوف کور» دستم بود. کنار پنجره نشسته بودم و صدای اتوبوس مثل نفس شهر، پشت کلمات هدایت می‌دوید. پیرمردی کنارم خوابش برده بود، بوی نفت و باران در هوا بود. وقتی جمله‌ی «در زندگی زخم‌هایی هست...» را خواندم، درست همان لحظه اتوبوس از روی چاله‌ای رد شد و کتاب تکان خورد، انگار خودش هم زخم خورد.چند سال بعد، در یک تاکسی زرد رنگِ پژو ۴۰۵، داشتم «همسایه‌ها»ی احمد محمود را می‌خواندم. راننده، مردی با سبیل پرپشت، هی با صدای رادیو موج عوض می‌کرد. گفت: «کتاب خوبیه؟»گفتم: «آره، درباره‌ی جنوبه، درباره‌ی مردمش.»سری تکان داد و گفت: «منم یه بار تو آبادان کار می‌کردم. خاکش فرق داشت.»بعد ساکت شد، ولی نگاهش در آینه ثابت ماند. نمی‌دانم او به جملات کتاب فکر می‌کرد یا به خاک آبادان.در قطار مشهد، «صد سال تنهایی» را برده بودم. هربار که واگن در پیچ می‌چرخید، جمله‌ها هم می‌رقصیدند. کنارم پسری نشسته بود که با صدای بلند موسیقی پاپ گوش می‌داد. من اما غرق در ماکوندو بودم. در ایستگاه نیشابور، وقتی مسافران تازه وارد شدند، فهمیدم یک فصل کامل را بی‌وقفه خوانده‌ام و بیرون را ندیده‌ام. آنجا بود که فهمیدم بعضی سفرها درون صفحه‌اند، نه در مسیر.در جاده‌ی شمال، پشت ماشین دوستم، کتاب شعر فروغ را باز کرده بودم. باران روی شیشه می‌ریخت و هر قطره‌اش مثل نقطه‌ای روی سطرها می‌افتاد. فروغ نوشته بود: «من از تو می‌نویسم ای آغاز.» و من به جاده‌ای نگاه می‌کردم که انگار خودش داشت آن شعر را تکرار می‌کرد.حتی در ترافیک هم کتاب می‌خوانم. آن روز در خیابان ولیعصر، آفتاب تیزِ تابستان روی صفحه می‌تابید، راننده‌ی تاکسی هی غر می‌زد از قیمت بنزین، و من داشتم «کیمیاگر» را برای بار دوم می‌خواندم. به جمله‌ی معروفش رسیدم: «اگر چیزی را از ته دل بخواهی، تمام کائنات دست به کار می‌شوند.»همان لحظه راننده گفت: «خدا کنه یه روز این ترافیکم تموم شه!»با لبخند بهش گفتم: «اگه از ته دل بخوای، تموم می‌شه.» خندید و گفت: «تو هم زیادی کتاب می‌خونی جوون.»اما هیچ‌چیزی مثل خواندن در اتوبوس‌های بین‌شهری نیست. جاده می‌لغزد، شهرها کوچک می‌شوند، و کتاب بزرگ‌تر. هر صفحه مثل پنجره‌ای است که باز می‌کنی و هوای تازه‌ای واردت می‌شود. گاهی به صدای لاستیک‌ها روی آسفالت گوش می‌دهم، بعد دوباره به جمله‌ها برمی‌گردم. انگار نویسنده و جاده با هم مسابقه می‌دهند: کدامشان زودتر من را به مقصد برساند؟بار آخر، در ماشین خودم، یک پراید سفید قدیمی، داشتم «ملت عشق» می‌خواندم. بیسکوییت، گربه‌ی سیاه و سفیدم، روی صندلی شاگرد خوابیده بود. از شیشه‌ی جلو نور غروب می‌تابید و باد آرام صفحه‌ها را تکان می‌داد. فکر کردم اگر شمس و مولوی هم در این ماشین بودند، حتماً بحث می‌کردند که عشق باید در حرکت باشد یا در سکوت.به صفحه‌ی آخر رسیدم، ماشین ایستاد، و باد آخرین ورق را ورق زد. انگار کتاب، خودش تصمیم گرفته بود تمام شود.حالا هر بار که سوار ماشینی می‌شوم، ناخودآگاه کتابی در کیفم می‌گذارم.نه برای اینکه حتماً بخوانم،برای اینکه یادم بماند در هر جاده‌ای، هر صندلی‌ای، می‌شود وارد جهانی دیگر شد.</description>
                <category>مینا</category>
                <author>مینا</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 15:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌خوام دیگه رژیم بگیرم. ولم کنین.</title>
                <link>https://virgool.io/@mmiinnaa/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D9%88%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%86-rvy6knovhgbw</link>
                <description>قسم می‌خورم اگه یه نفر دیگه جلو من بگه «این رژیمو امتحان کن معجزه‌ست»، احتمالاً پرت می‌کنم یه چیزی سمتش.خسته‌م. واقعاً خسته‌م.از چی؟ از رژیم. از شمردن کالری. از حذف نون. از نچشیدن غذاهای خوشمزه. از گفتن «نه مرسی» به یه تیکه کیک که تمام وجودم می‌خواست. از زندگی‌ای که همش خلاصه شده تو «چی خوردم؟»، «چند کیلو شدم؟»، «چرا این عدد تکون نمی‌خوره؟»ده تا رژیم مختلف امتحان کردم. گیاهی، کتو، لوکارب، فستینگ، رژیم فلان سلبریتی، رژیم ۱۶۸، دمنوش لاغری، کرم چربی‌سوز (آره اونم)… هیچی. تهش فقط گشنگی بود، عصبانیت، خواب بد، دل‌درد و حس بازنده بودن.بدترین قسمت ماجرا اینه که بقیه فکر می‌کنن تو بی‌اراده‌ای. «یه کم مقاومت کنی لاغر می‌شی!» برادر من، خواهر من، من یه ساله دارم مقاومت می‌کنم، یه عمره دارم مقاومت می‌کنم. فقط نمی‌دونم دارم با کی می‌جنگم؟ با خودم؟ با بدنم؟ با کیلوگرم؟ با جامعه؟ با عکسای اینستاگرام؟هر روز یه حس عجیب دارم با بدنم. یه روز ازش متنفرم، یه روز می‌خوام بغلش کنم، یه روز زار می‌زنم جلوی آینه. یه روز می‌گم ولش کن، یه روز دیگه رژیم جدیدی شروع می‌کنم. یه دایره‌ی لعنتی که تموم نمی‌شه.امروز دیگه واقعاً بریدم. رفتم نونوایی، دوتا سنگک خریدم، تو راه یکی‌شو همون‌طور داغ و تازه با پنیر خوردم. بدون عذاب وجدان؟ نه. ولی با حس رهایی، آره.اصلاً نمی‌خوام برسم به این نتیجه که «باید بدنمو دوست داشته باشم» یا «تغذیه‌ی سالم بهتره» یا «همه‌مون خاصیم و باید سبک زندگی خودمونو پیدا کنیم». نه. من فقط می‌خوام یه روز، فقط یه روز، بدون این فکر لعنتی که «چی خوردم؟» زندگی کنم. بدون حساب، بدون برنامه، بدون حس گناه.همینه دیگه. چیز خاصی ندارم بگم. نه پیام الهام‌بخشی دارم، نه راه‌حل، نه دلگرمی. فقط یه نفرم که از رژیم خسته‌ست. فقط یه نفر که دلش یه لقمه نون و پنیر می‌خواد، بدون اینکه فکر کنه باید فردا صبح بره دوییدن که بسوزونه‌ش.</description>
                <category>مینا</category>
                <author>مینا</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 18:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فانتزی مخدوش</title>
                <link>https://virgool.io/@mmiinnaa/%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D9%88%D8%B4-wmu4mqhhkfhg</link>
                <description>فکر می‌کنم که تا بحال هیچکس حتی برای لحظه‌ای تلاش نکرده باشد که داستانی فانتزی را برمبنای وضعیت‌های حقیقی دنیای ملالت‌بار ما توضیح داده باشد. ولی خب، یک لحظه صبر کن! شاید نیز اشتباه میکنم و درحقیقیت همۀ ما داستان‌های فانتزی را در سایۀ حقیقتی که از جهان خود دریافته‌ایم درک میکنیم.به هرحال از همان اولین باری که دیدمش، شیفته‌اش شدم. برای من است، برای من، عزیزترین و گرامیترینِ من است. به یاد می‌آورم که در همان اولین دیدار، همان اولین باری که دیدمش، زیباترین و پرهیجانترین لحظه‌های آن دوران را در روان خود زیستم. وضعیتی که این جهانی نبود. داستانی که به دنیایی دیگر تعلق داشت. زیر و بم و تار و پودش از رنگ‌هایی بودند که به هنگام همبستگی، عشق و محبت می‌درخشیدند و در هنگامۀ خطر شوق خود را میباختند و تاریک می‌شدند و به سایه‌ها پناه می‌بردند.آه، هابیت‌های گرانقدر شایر، چه رنج‌هایی را برای تمامی سرزمین‌میانه به دوش کشیدید و دست‌آخر رهایی و امید را باری دیگر گویی از نو آفریدید. آری، در مورد داستان حلقه‌های قدرت در فانتزی شکوهمند تالکین صحبت میکنم. گویا فکر میکنید که قصد داشتم روایتی عاشقانه را بازگو کنم؟ اوه، دوستان عزیزم، ابدا اینطور نیست.میدانید؟ جهان فانتزی تالکین برای من مانند حلقه‌ی قدرت برای اسمیگل است. برای من است، برای من، عزیزترین و گرامی‌ترینِ من است. بگذریم، میخواستم چه بگویم؟ آهان! همه چیز با تحریف‌های مداوم او شروع شد. آن داستان پرعظمت را به این دنیای ما، این دنیا، تقلیل داد. اسمش را به زبان نمی‌آورم. اما برای خاطر این شرح اسم یکی از شخصیت‌های فانتزی را برای او انتخاب میکنم. خب، اسمش را میگذارم گاندولف. اما نه همان گاندولفی که همۀ ما میشناسیم. گاندولفِ تالکین برای نجات سرزمین میانه به عنوان ایستار (پیام‌آور) برای مقابله با ارباب تاریکی سائورون با مردمان سرزمین میانه همراه میشد و طی ماجراجوییهایی باشکوه و پرخطر، نیروهای اهریمنی را دفع میکرد. گاندولف ما اما در شهرستانی دور، محصور در میان رشته کوه‌ها و اقلیمی سخت صاحب یک کافی‌نت بود. عجب وضعی بود. من نیز در کنار کافی‌نت او مغازه‌دار بودم. میدانی؟در میانۀ مردمی که هنوز ارتباط چشمگیری با ویژگی‌ها و قابلیت‌های جهان جدید نداشته‌اند، کافی‌نت می‌تواند شغلی پردرآمد باشد. به ندرت می‌توانی کسی را پیدا کنی که کاروبار مجازی خود را بتواند به تنهایی حل کند. بنابراین هرروز با موج عظیمی از مردمی مواجه میشوی که برای ثبت‌نامی ساده در یک وبسایت به کافی‌نت مراجعه می‌کنند. اما به همین بسنده نمی‌کنند، حتی برای دریافت موسیقی و فیلم هم به کافی‌نت‌ها و یا کلوپ‌هایی که فیلم و سریال می‌فروشند هجوم می‌آورند. و اما در کنار کافی‌نت‌ها و کلوپ‌ها، چایخانه‌ها و فلافل فروشی‌ها و کافه‌ها هم پول خوبی به جیب میزنند.می‌دانید که آدمی که در صف‌های طولانی منتظر می‌ماند به سرعت احساس گرسنگی و درماندگی و تشنگی وجودش را فرا می‌گیرد. برا رفع این ملالت بیمارگونه  هم یک استکان چایی قبل و بعد از یک و یا دو فلافل (برای آنهایی که درمانده‌اند اما به ملالت و مرارت خویش آگاه نیستند) درمان همۀ دردها می‌تواند باشد.بگذریم، ازکی به میدان آمده بود و همه برای دریافت بیمه به کافی‌نت گاندولف هجوم می‌آوردند. شب و روزش ثبت خدمات بیمه برای مشتریانش بود. به طوری که فکر و ذکرش نیز ازکی بود. برای او دیگر ازکی یک عبارت سوالی نبود و به دلیل اشباع معنایی و نیز تغییر ساختار جملۀ ازکی به صرفا یک اسم، کل نظام زبانیاش درحال فروپاشیدن بود. یک روز درحالی که از بغض، هیجان و درمانده از حماقتی ملموس تصمیم گرفت که کارش را تعطیل کند به خوبی به یاد می‌آورم. آن روز جهان من نیز زیرو رو شد. کافی‌نت را در میانۀ خشم جمعیتی که کارشان نیمه تمام مانده بود، بست و شروع به دویدن کرد. من نیز پی او رفتم و روی نیمکتی در وسط پارکی که در نزدیکی محل کارمان بود یافتمش. پس از خوردن یک چایی قبل و بعد از قورت دادن دو فلافل، حالش کمی بهتر شد و برای دور کردن ذهنش از مشقت کار، تصمیم گرفتم که داستان مورد علاقه‌ام را برایش شرح دهم.پس از شرح دادن دوران اول سرزمین میانه، بازگو کردن داستان مورگوث (اولین ارباب تاریکی) و تمامی ویرانی‌ها و رنج‌هایی که بر الف‌ها و مردم سرزمین میانه وارد آمدند، وسط حرف‌هایم پرید و خیلی جسورانه گفت، شاید لازم بود که الف‌ها پیش‌از ظهور مورگوث سرزمینشان را بیمه میکردند. من نیز مات و مبهوت پرسیدم: از کی؟ و او درحالی که حماقت چندین چروک سطحی و عمیق بر پیشانیاش قرار داده بود جواب داد: ازکی.کمی سکوت کردم و بعد درحالی که شعف بازگو کردن داستان مرا از خود بیخود کرده بود ماجرای ساخته شدن حلقه‌های قدرت و ظهور سائورون به عنوان دومین ارباب تاریکی را تعریف کردم. تا به هیجان‌انگیرترین بخش داستان رسیدم، یعنی نبرد آخرین اتحاد انسان‌ها و الف‌ها. نبردی که در آن سائورون حلقۀ قدرتش را از دست داد و مغلوب شد. سپس سکوت کردم و به او خیره شدم. داشتم نشانه‌های علاقه‌مندی و شور و هیجان را در چهره‌اش جستجو میکردم که ناگهان گفت: بیمۀ حوادث.پرسیدم جانم؟در حالی که شرح انواع بیمه‌های ازکی را زیر لب برای خود زمزمه می‌کرد متوجه شدم که درحال جستجو کردن برای پیدا کردن مناسب‌ترین بیمه برای وضع حال دومین ارباب تاریکی سرزمین میانه است. و بعد با عصبانیت پرسید:فکر میکنی بیمۀ حوادث میتوانست مفید باشد؟گیج و مبهوت سکوت کردم و این بار به جای هیجان، ماتم در جانم ریشه دوانده بود. میدانستم که اگر بیشتر ادامه دهم کارم به ماخولیا هم میکشد. اما بازهم شعف پرهیاهوی داستان مورد علاقه‌ام مرا به بازگو کردن ماجراجویی گاندولف و دورف‌ها برای بازپس گرفتن سرزمین از دست رفته‌شان مشغول کرد. در میانۀ داستان درحالی که از ویژگیهای ظاهری چهره‌اش ملالت شدیدی پدیدار بود گفت: گاندولف میتوانست از بیمۀ عمر بهرۀ ارزندهای ببرد. پیرمرد را چه به ماجراجویی.</description>
                <category>مینا</category>
                <author>مینا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 18:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@mmiinnaa/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-dmytc1cxulb3</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/belgueiei09i-nMxj0.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۰ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۷ مرتبه لایک شدند و افراد ۱ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۲۱ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۱,۵۶۷ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۳۹۳,۹۳۴ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۰۵۴۰۱ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۲,۹۲۳ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>مینا</category>
                <author>مینا</author>
                <pubDate>Tue, 31 Mar 2020 04:41:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه از افرادی که از ما باهوش‌ترند، باهوش‌تر باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mmiinnaa/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-q74ht2s1jrdx</link>
                <description>در دنیا چیزی حدود ۵۰٪ از مردم حتی ۱ کتاب هم بعد از اتمام تحصیلاتشون نمی‌خوانند. در ایران هم با مقداری کمتر یا بیشتر چنین آماری داریم.خیلی از آن‌ها در دوران مدرسه جزو افراد باهوش بودند.این آدم‌های باهوش سعی می‌کردند با مطالعه همه چیز را بفهمند. آن‌ها در مدرسه عالی بودند. همه اطرافیان آن‌ها را تحسین می‌کردند. اما زمانی که بزرگتر شدند و وارد بازار کار شدند این محاسن ناگهان از بین رفت. فقط هم به خاطر تنبلی.نگذارید مشغله‌های زندگی کاری و شخصی باعث دور شدنتون از مطالعه بشه.خوشبختانه من آدم باهوشی نیستم. اما باعث نمیشه که آدم متقلبی هم نباشم! من چیزهایی را می‌خونم که آدم‌های باهوش نوشته‌اند. با این کار است که می‌تونم از افراد باهوش هم باهوش‌تر باشم.</description>
                <category>مینا</category>
                <author>مینا</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2017 15:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومِ امرداد روز غمباری نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@mmiinnaa/%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%90-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%BA%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zds0grdmdyy5</link>
                <description>این سنگِ شکسته مزارِ کیست که هنوز، سیگارِ نیم دود کرده ای بر آن، شب را به شوخی گرفته است؟ نه مگر دشمنی، با مرگِ آن که دشمنش می دارند پایان می گیرد؟ پس تو نمرده ای که هنوز، آنانی که نمی توانند شعرت را بشکنند، زورشان را به گرانیتی در &quot;امامزاده طاهر&quot; می رسانند.از زیرِ شیروانیِ خانه ای در دهکده، همچنان صدای تایپ کردنت میاید و شاگردِ یک کتابفروشی قسم می خورد، تو را دیده که بر دوپای خود در پیاده روی مقابل دانشگاه پرسه می زدی. چاپچی های خیابانِ صفی علی شاه گاهی سایه ات را کنار گارسه ی غبار گرفته می بینند که وسواسانه، حروفِ سربی را کنار هم می چینی و می شود صدایت را از کتابخانه ی اغلبِ خانه ها شنید. روزگارمان هنوز به غریبیِ روزگارِ توست و می توانیم در آینه ی شعرهایت چهره ی زخم خورده ی خود را تماشا کنیم. هنوز می بینمت، که لمیده بر همان صندلیِ مخمل قهوه رنگ، آمدنِ &quot;آیدا&quot; را تماشا می کنی. با سیگارِ نیم دودکرده ای میان انگشتانت.دومِ امرداد روزِ غمباری نیست چرا که تو هر روز متولد می شوی و نمی میری۲ مرداد سالروز مرگ احمد شاملوو شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمده اید- خود اگر هنوز &quot; دنیایی &quot; به جای مانده باشدو &quot;کتابی&quot; که شعر مرا در آن بخوانید- !خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنیداگر مبداء خراب آبادی هستیمکه نامش دنیاست!ما بسی کوشیده ایمکه چکش خود رابر ناقوس ها و به دیگچه ها فرود آریمو بر خروس قندی بچه هاو بر جمجمه ی پوک سیاستمداریکه لباس رسمی بر تن آراسته.ما بسی کوشیده ایمکه از دهلیز بی روزن خویشدریچه ای به دنیا بگشاییم.ما آبستن امید فراوان بوده ایم -دریغا که به روزگار ماکودکانمرده به دنیا می آیند!اگر دیگر پای رفتن مان نیست -باریقلعه باناناین حجت با ما تمام کرده اندکه اگر می خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیممی باید با ابلیس قراری ببندیم.آمدن از روی حسابی نبود ورفتناز روی اختیاری.کدبانوی بی حوصلهآینه رابا غفلتی از سر دلسردی بر لب رف نهاد.ما همه عذراهای آبستنیم:بی آنکه پستان های مان را از بهار سنگین مردی گل دهدزخم گلمیخ هاکه به تیشه ی سنگینریشه ی درد را در جان عیساهای اندوهگین مان به فریاد آورده استدر خاطره های مادرانه ی ما به چرک اندر نشستهو فریاد شهیدشانبه هنگامی که بر صلیب نادانی خلقمصلوب می شدند :&quot; - ای پدر اینان را بیامرزچرا که خود نمی دانندکه با خود چه می کنند! &quot;</description>
                <category>مینا</category>
                <author>مینا</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2017 05:03:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری می‌تونم توی سال چند ۱۰۰ کتاب بخونم؟ - بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mmiinnaa/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DB%B1%DB%B0%DB%B0-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%85%D8%9F---%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-axhnrgil7gwb</link>
                <description>در پست قبلی توضیحاتی در مورد اینکه چطوری بتونیم سرعت کتاب خواندن خودمون را افزایش بدیم دادم که لطفا بخونیدش:چطوری می‌تونم توی سال چند ۱۰۰ کتاب بخونم؟توی این پست می‌خوام در مورد روش‌های مختلفش بیشتر توضیح بدم.سرعت خواندتون را زیاد کنید!شاید از این عنوان تعجب کنید اما واقعیتش اینه که همه ما یه سرعت نرمال خوندن داریم که وقتی می‌خوایم مطلبی بخونیم با اون سرعت میخونیم. اون سرعت حالت عادیه ماست و توی اون سرعت ما علاوه بر اینکه تمرکز زیادی روی متن می‌کنیم روی تک تک کلمات هم تمرکز می‌کنیم. ولی وقتی سعی کنیم سرعتمون را از اون حد آستانه بیشتر کنیم اتوماتیک تمرکزمون از تک تک کلمات برداشته و روی کلیت متن و موضوع میره. بدین شکل زمان را بر روی کلماتی که در مدت زمان کوتاهی از یادمون میره صرف نمی‌کنیم.همانطور که در پست قبلی گفتم صرف زمان برای به خاطر سپردن تک تک کلمات کاری بیهوده است. شما کل متن کتابی که ۲ هفته پیش خواندید را یادتون نیست اما کلیت موضوع هر بخش و صفحه تا مدت زیادی در ذهن باقی میمونه.استفاده از انگشت دست در زیر خط کتاباین روش یکی از روش‌های افزایش سرعت خواندن هست که در همه کلاس‌های تند‌خوانی آموزش داده میشه. اگر ما با انگشت یا نشانه‌هایی که کتابفروشی‌ها دارند متنی که می‌خوانیم را دنبال کنیم به جای تمرکز روی یک کلمه در هر لحظه می‌تونیم روی چند کلمه قبل و بعد از جایی که سر انگشتمون هست تمرکز کنیم. علاوه بر این به خاطر گم نکردن جای فعلی متن به خودی خود باعث افزایش سرعت هم می‌شود.در آخر به این نکته توجه کنید که افزایش سرعت خواندن به معنی کم شدن کیفیت کتابخوانی نیست. شما به مرور متوجه خواهید شد که برای استفاده از کتاب نیاز به درک مفهومی است که پشت کلمات پنهان شده نه حفظ کردن تک تک کلمات.</description>
                <category>مینا</category>
                <author>مینا</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2017 17:34:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری می‌تونم توی سال چند ۱۰۰ کتاب بخونم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mmiinnaa/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%86%D9%86%D8%AF-%DB%B1%DB%B0%DB%B0-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%85%D8%9F-ub7jeomvm</link>
                <description> دو هفته‌ای بود که دوست داشتم یک مطلب توی ویرگول بنویسم ولی موضوعی به ذهنم نرسیده بود. تا اینکه امروز تصمیم گرفتم اولین مطلبم رو مرتبط با یک مقاله که سال پیش خوندم بنویسم. در مورد افزایش سرعت کتاب خواندن.دیگه نیازی به ذکر فواید کتاب خوانی نیست. فکر کنم همه آدم‌های موفق دنیا حداقل یک بار مردم را تشویق به کتاب خواندن کرده‌اند. اما مشکلی که اکثر افراد (و تا مدتی پیش خود من) دارند سرعت پایین توی کتاب خوندن هست. من خودم قبلا نهایتا می‌تونستم یک کتاب ۷۰ ۸۰ صفحه‌ای را توی ۲ هفته بخونم اما چند تغییر توی نحوه خواندن باعث شد که سرعتش افزایش پیدا کنه.اصلا چرا ما کتاب خواندن را سخت میدونیم؟احتمالا شما پیش خودتون فکر می‌کنید که خوندن چند ۱۰۰ کتاب در سال یک آرزوی محاله و برای این کار باید همه کارتون را تعطیل کنید چون اصلا وقتی برای خوندن این مقدار کتاب ندارید.به صورت حدودی خوندن ۲۰۰ کتاب با سرعت ۴۰۰ کلمه در دقیقه به ۴۱۷ ساعت زمان نیاز دارد (WPM) . اگر فکر‌می‌کنید که این مقدار زمان آزاد برای مطالعه ندارید بهتر است بدانید که میزان ساعتی که هر فرد به طور متوسط در سال مشغول دیدن تلویزیون و گشت و گذار در شبکه‌های اجتماعی است ۲۲۵۰ ساعت است. پس با کمی مدیریت زمان بهتر به راحتی می‌توانید این مقدار زمان خالی را برای خود کنار بگذارید.یک مشکل دیگر برای خواندن ‌این مقدار کتاب سرعت خواندن ماست که معمولا ۲۰۰ کلمه در دقیقه است که فاصله زیادی با ۴۰۰ کلمه در دقیقه دارد. بزرگترین دلیل آن این است که به صورت ناخودآگاه ما کتاب را به صدا می‌خوانیم یعنی اینکه حتما موقع خواندن باید صدای خود را بشنویم یا حداقل آن را زمزمه می‌کنیم. این موردی است که باعث افت سرعت خواندن ما می‌شود. علاوه بر این ترس از دست دادن قسمتی از متن باعث می‌شود که ما تک تک کلمات را با تمرکز بالا بخوانیم. حتی قسمت‌هایی که اصلا مهم نیستند.برای رفع این مشکل باید با چشم‌هایمان بخوانیم نه با زبانمانما از کودکی یاد گرفته‌ایم که با صدای بلند بخوانیم. برای همین است که هنوز هر زمان می‌خواهیم متنی بخوانیم آن را با صدا می‌خوانیم. با این کار سرعت خواندن ما به سرعت صحبت ما کاهش پیدا می‌کنه.برای حل این مورد اول به این نکته توجه کنید که اینکه کلمات را تک به تک بخوانید اصلا مهم نیست و برای کتابخوانی در تعداد زیاد مهم درک مفهوم پشت این کلمات هست چون هرچقدر هم روی تک تک کلمات تمرکز کنید بعد از چند روز اکثر بخش‌های آن را فراموش می‌کنید به جز مفهوم هر بخش و هر صفحه. به نسبت کتاب و موصوع آن ما خیلی جاها به صورت اتوماتیک این کار را انجام می‌دهیم. به عنوان مثال وقتی در متنی تاریخ ۱۳۶۳ را می‌بینید احتمالا شما آن را کلمه کلمه «هزار و سیصد و شصت و سه» نمی‌خوانید چون در همان نگاه اول مفهوم آن کامل در ذهنتان شکل می‌گیرد.سعی می‌کنم توی یه مطلب دیگه چند راه برای افزایش سرعت خوندن جمع آوری کنم و اون‌ها را بنویسم.</description>
                <category>مینا</category>
                <author>مینا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2017 11:36:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>