<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mmohammadi1997</link>
        <description>از فلسفه به روانشناسی، از اون دوتا به تدریس و طراحی بازی. مخلوط همه هم گاهی داستان مینویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:20:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/515662/avatar/gbiqU9.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mmohammadi1997</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روزهای به شدت نفرت انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadi1997/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-diwwokrwunwr</link>
                <description>به نام فسّاخ عزم هاروزها از پی هم میگذرند و این آزار دهنده ترین مفهوم طبیعت است که اگر مفید یا غیر مفید رد شدند هر دو به زباله دان میپیوندند. هیچ سیوی در زمان رخ نمی دهد. هیچ بازگشتی نیست و همه اش تجربه و افسوس است.برای کسی که سال ها در رویای چند هدفی زندگی میکرده که منتهای آمال خیلی ها از درک آن اهداف عاجز است، سخت است که در این غوطه وری از پوچی در سیالیت اهداف و بی هدفی، به آینده ای نگاه کند که حتی یک روز آن شفاف نیست.روحیه به شدت تخدیر شده است. اگر وقتی اضافه بیاید به سرگرمی میگذرد و باقی به وظیفه های اجباری قراردادی. هر روز، با هر اتفاقی که کمی غرورم را قلقلک بدهد، تصمیم بر تحول و بازگشت به روزهای پویا و هدفمند میگیرم اما عمر این تصمیم نهایت یک شب است.به علت که فکر میکنم سرگردان تر میشوم. وازدگی از شاخه شاخه شدن و از هیچ کدام هیچ نتیجه ای نگرفتن، پیشرفت سطحی در هرکدام، سختی های جان به لب آرِ بی پولی و گذر عمر که هیچ بخش، یقه مان را ول نمیکند.نهایتا این ایستایی صفاتی در من زاییده که ریشه ی جانم را از تو میپوساند. همه می پندارند این شخصیت پوک پاره پاره شده در نهایت لذت است. حسادت میورزم بی وقفه. هرکس نقطه ای پیشرفت نمایان کند، خرخره اش جویده شده در تصوراتم خون میپاشاند. اگر آن پیشرفت در راستای آمال گذشته ام باشد که دیگر هیچ. هیچ از من نمی ماند جز یک ذهن مسموم از نفرت و غر و وازدگی.اولین ترکش هایش به خدای بیچاره خورده ای که آمده بود موزش را بخورد و نگاهمان کند. به کدام خدا باید ایمان داشت؟ خدا، اگر وجود داشته باشد آنقدر فهم دارد که باید ابتدائا با عقل آدمی صحبت کند بعد به ویژگی های شخصیتی دیگرش بپردازد و پیامبران و کتاب هایی از بیرون ارسال کند؟ سوال این است. اگر انسانی به دور از هر مفاهیمی زندگی کند آیا باز به خدا می اندیشد؟ آیا باز تمایلی به یافتن هدف هستی، پایان و قواعد بازی نشان میدهد؟ اگر بله چه جوابی صرفا عقل خودش به این سوال ها می دهد؟ تا بعد بپردازیم به اینکه آیا این پیامبران و کتاب ها را عقل تایید میکند که در امور شناخت کمک دستش باشد یا بی پایه و اساس از او تبعیت کرده است؟میبینید؟ همیشه بحث به همینجا ختم میشود. تقصیرات از گردن همت ضعیف و قد کوتاهت به به خدا ختم میشود و ژست فلسفه انگارانه ات که چون رنگ و لعاب حس مفید بودن به تو میدهد و این میان فقط زمان است که پیروز است. حس میکنی تلاش میکند هرچه بیشتر خود را بدون استفاده از چنگت بیرون بکشد و البته همیشه هم پیروز است.این حس و حال من در همین حالا و لحظه است که مدتی است مدید انگیزه هایم را به خواب زمستانی فرو برده است. هیچ کس کمکی نمیکند. نه چون نمیخواهد، بلد نیستند. تنها اگر خودمان به دادمان برسیم. فعلا که خوابیم.شب بخیر...</description>
                <category>مهدی محمدی</category>
                <author>مهدی محمدی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 10:10:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مختصری درباره‌ی Elden Ring (قبل از بازی)</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadi1997/%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-elden-ring-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-xkmzieh4ndyi</link>
                <description>کمی هیجان دارم و کمی ترس. بازی Elden Ring در حال دانلود شدن است و نمیدانم بازخوردم به آن چیست. بازی کامپیوتری جدید استدیو From Softeare که اگر ذره ای اخبار گیم را دنبال کنید حتما میشناسید.نمره متای استثنایی 97 این بازی باید نشان دهنده ی یک شاهکار باشد اما واکنش ها در یوتیوب و رسانه های گیم کمی متفاوت است. اکثرا نمره ی بالای بازی را تحت تاثیر یک جریان یا بازی رسانه ای بازی میدانند. اما در هرچه شک کنیم مطمئنا بازی به شدت سخت است.در کل تمامی بازی های این استدیو برای آن دسته گیمر هایی ساخته شده که علاقه به چالش های بسیار پیچیده و جان فرسایی هستند که با بار ها و بارها تکرار و شکست در این چالش ها نه تنها مشکلی ندارند بلکه زمانی که چالش را با پیروزی پشت سر میگذارند لذت عجیب و حس رضایت فوق العاده ای دارند.ترس من نیز از همین است. تا به امروز که خود را عضوی از اهالی دنیای گیمر ها دانسته ام اکثرا علاقه مند به بازی های داستان محور بوده ام و بیش از کیفیت بصری، گیم پلی، موسیقی و هر عنصر دیگری در بازی داستان زیبا مرا میخ کوب در زمین میکند. بازی های درجه یکی مثل Assassin&#x27;s Creed (البته تا نسخه Unity)، Dishonered و Sherlock Holmes. حتی برخی یازی های مستقل مثل Inside که در عین خالی بودن از یک کلمه دیالوگ، داستانی را برای مخاطب روایت میکند که در صورت درک آن مو به تنتان سیخ میکند.حال از شدت اخبار رسانه ای رو آوردم به بازی Elden Ring که واقعا نمیدانم چقدر از آن خوشم خواهم آمد، چقدر در برابر چالش های آن مقاومت میکنم و اصلا همت تمام کردن آن را دارم یا نه. اما به تجربه اش می ارزد. خدا را چه دیدی اصلا شاید این سبک از مورد علاقه های من بوده و خبر نداشتم.دیروز کمی  بازی را در یوتیوب مشاهده کردم و داستان کلی آن را فهمیدم. ملکه ی سرزمین بینابینی گم شده و بچه هایش حلقه ی او را که Elden Ring نام دارد تکه تکه کرده و استفاده میکنند. این حلقه آن هارا به قدرت و سپس فساد می اندازد و آن ها را تبدیل به غول های بی شاخ و دم میکند که در حقیقت باس های اصلی بازی هستند.برای موفقیت در بازی باید با کشتن همه ی آنها تکه های حلقه را به هم متصل کرده و با به دست آوردن حلقه ی کامل تبدیل به Elden Lord یا پادشاه بزرگ بشویم. به همین سادگی. همینقدر مختصر و مفید و طاقت فرسا.بازی جهان باز است و با گشتن در مپ بی پایان و فوق العاده بزرگ بازی به غول های متفاوت و فرعی دیگری برمیخوریم که آنها هم هرکدام به نوبه ی خود جانکاه و سختند. از کشتن آنها باید برای جمع کردن منابع و خرید و ارتقای سلاح استفاده کرد. چون در اول بازی با یک سیخ و یک در قابلمه به عنوان سلاح آغازین شروع به کار خواهید کرد.توضیحات تا همینجا کافیست. بازی میکنم و تجربه ام را در یک نوشته ی دیگر به اشتراک میگذارم. امیدوارم بعد از این همه انتظار برای دانلود و نصب و هزینه کردن برای فارسی سازی بازی در همان دقایق اول از بازی متنفر نشوم که شدیدا احتمالش را میدهم.به امید یک تجربه ی ناب.ادامه دارد...</description>
                <category>مهدی محمدی</category>
                <author>مهدی محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Apr 2022 11:53:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن ولادت (پارت 1)</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadi1997/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-1-bkuyp4tmpejv</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم، هست کلید در گنج حکیماین جمله یادآور خاطره‌ی زیبایی در کودکی من است. آن روزهایی که بدون هرگونه نگرانی و دغدغه به اطرافمان خوش بودیم و به کوچکترین اتفاقی خنده تمام وجودمان را میگرفت. بدترین قهرهای دنیایمان یک ساعت طول نمیکشید و دوستانمان را از عمق جان دوست میداشتیم.در همین حل و هوا ها بودیم که روزی مادر مثل همیشه عصرگاه، از سر کار آمد و در دستش چند برگه‌ی آبی بود. پریدم جلوی پایش و سریع برگه هارا گرفتم. هرچه نگاه کردم نتوانستم تشخیص بدهم چیست. سواد نداشتم خب. برگشتم سمتش و ذوق کنان گفتم «اینا چیه؟ اینا چیه؟». مادر که از کنجکاوی من خنده اش گرفته بود گفت «بلیط. برای جشن. واسه ولادت امام حسن» مرا میگویی سر از پا نمیشناختم. نمیدانم چرا با شنیدن این کلمات اینقدر خوشحال شدم. آخر من نه جشنی تا به حال رفته بودم و نه در آن سن ارادت خاصی به امام حسن داشتم. سریع گفتم «یعنی کِی؟». گفت «فردا».زودتر از برادرم آماده بودم و با ذوق توی حیاط پرسه میزدم. منتظر بودیم پدر و مادرم از سر کار بیایند و مستقیم برویم برای جشن. رسیدند. ماشین را پارک کرده و نکرده در را باز کردم و پریدم صندلی عقب. برادر هم سوار شد و رفتیم.سالن روباز بزرگی در اصفهان، بوستان سعدی، کنار گذر زاینده رود که نمیدانم هنوز هم هست یا نه. اولین بار بود داخلش را میدیدم. چرا دروغ؟ بیرونش را هم اصلا دقت نکرده بودم و نمیدانستم چنین چیزی اینجا هست اصلا.وارد شدیم.برنامه تازه شروع شده بود و همه ی صندلی ها پر. صدای مجری را شنیدم که میگوید «بسم الله الرحمن الرحیم، هست کلید در گنج حکیم». برایم سوال شد. حکیم کیست؟ چرا کلید در گنجش بسم الله است؟ اصلا مگر کلید یک چیز فلزی نیست؟ آیا گنج او چیست؟ و هزاران سوال این شکلی که هنوزم پاسخی برایش ندارم. تک و توک میشد صندلی خالی دید اما جایی که بشود یک خانواده‌ی چهار نفره بنشیند اصلا به چشم نمیخورد. پدر گفت «وایسید تا من برم یه جا پیدا کنم و بیام». من مات فضای بزرگ و شلوغ، فضاسازی، صدای مجری و لبخند روی لبش شده بودم. به خودم که آمدم دیدم تقریبا جلوی مراسم پدرم دارد چند نفری را روی صندلی ها جابه جا میکند تا بتواند جای مناسبی برای ما بسازد. با دست نشان داد که برویم پیشش.بالاخره نشستیم. جلو بودیم و همه چیز را میدیدم. من که کلا از مراسم چیزی نفهمیدم و همش محو شلوغی و زرق و برق مراسم بودم. انصافا هم جشن برای سن من نبود و چیزی از برنامه شان توجه مرا جلب نمیکرد. دوساعتی نشسته بودیم و کم کم حوصله ی من داشت سر میرفت. بی حوصله شده بودم و هی هر از چندگاهی به مادر میگفتم «پس کی تموم میشه؟». مادر هم نگاهی میکرد و میگفت:«جشنه. ازش لذت ببر». آخر من از چه چیز این مراسم که دو ساعت است مجری دارد یک ریز حرف میزند و گاهی گروهی بالا میروند و مسابقه ی بیخودی اجرا میکنند و برمیگردند لذت ببرم؟تا اینکه سخنانی از مجری شنیدم که فهمیدم دیگر وقت خداحافظی است. از لابه لای حرف ها فهمیدم هر شب ماه رمضان برنامه دارند. او در آخر سوالی پرسید و گفت هرکه جوابش را بیاورد در شبهای دیگر جایزه میبرد. حرف از جایزه که شد شاخک هایم تکان خورد. هنوز که هنوز است سوال را دقیقا یادم است. گفت « هرکس بگوید در کدام سوره قرآن از جن و انسان شیطانی سخن گفته شده جایزه میبرد.مرا بگویی به خود گرخیدم. جن؟ انسان شیطانی؟ اولش که کلا سعی کردم فراموشش کنم اما نمیشد از فکر جایزه هم بیرون رفت. تازه باید پدر و مادرم را راضی میکردم که فردا شب هم مارا بیاورند. به خانه که رسیدیم سریع به دنبال قرآن گشتم و آن را جلوی مادرم گذاشتم. گفتم «واسم بخون».ادامه دارد...</description>
                <category>مهدی محمدی</category>
                <author>مهدی محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 11:39:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>