<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آقا معلم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mmohammadnejad08</link>
        <description>نوشته های یه معلم دور افتاده ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:06:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4287907/avatar/URi1gI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آقا معلم</title>
            <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کودکانه درخت پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-kmk07gtvezye</link>
                <description>یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. تو یه شهر سرسبز و زیبا که همه خونه ها تو حیاطشون درخت داشتند. یه خانواده 3 نفره زندگی میکردن. پدر، مادر و یه دختر کوچولو به اسم فرشتهفرشته کلاس دوم بود و بعد از انجام دادن تکالیفش زیر سایه درخت گردوی بزرگی که تو حیاطشون بود بازی می کرد. از پدرش شنیده بود که اون درخت خیلی قدیمی و اونا اسمش رو درخت پیر گذاشته بودن.فرشته بالا رفتن از درخت پیر و نشستن رو شاخه هاش و نگاه کردن از بلندی به اطراف رو خیلی دوست داشت و بیشتر وقت تفریحش رو کنار درخت می گذروند.یه روز فرشته وقتی از مدرسه برگشت خیلی عصبانی بود. مادرش پرسید دخترم چیزی شده؟فرشته گفت: یکی از دوستام مسخرم کرد و گفت تو ترسویی و برای همین نمیای بیرون بازی کنی. من که ترسو نیستم، اتفاقا خیلی هم شجاعماگه ترسو بودم که نمی تونستم برم بالای درخت پیرمادر فرشته بغلش کرد و گفت: درست میگی عزیزم، تو خیلی شجاعیشاید دوستت منظورش یه چیز دیگه بوده و اشتباهی اون کلمه رو گفته. از دستش ناراحت نباشفرشته هم قبول کرد و رفت تو اتاقش تا تکالیفش رو انجام بده و بعدش هم بره تو حیاط بازی کنهفرشته کوچولو رفت و نشست زیر سایه درخت و شروع کرد به بازی با عروسک هاش که یهویی یه صدای کلفت گفت: امروز چرا عصبانی بودی دختر کوچولوفرشته از جاش پرید و به اطرافش نگاه کرد. فکر کرد شاید پدرش و میخواد باهاش شوخی بکنه ولی کسی اونجا نبود. یکم ترسیده بود و می خواست برگرده خونه که ...ادامه </description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 14:58:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غمگین خانه سالمندان</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-uq7hqxjoz9d3</link>
                <description>مینا اولین و تنها فرزند خانواده بود و وقتی به دنیا اومده بود کل فامیل خوشحال بودن چون پدر و مادرش چند تا بچه از دست داده بودن تا اینکه مینا به دنیا اومده بود. از اون روز دنیا براشون یه جای بهتر شده بود و همه چیز طعم بهتری می داد. رنگ ها زیبا تر، صدا ها دلنشین تر و حتی گریه های مینا برای پدر و مادرش بهتر از هر موسیقی بود. ولی این خوشحالی قرار نبود مدت زیادی دوام بیاره و دنیایی که مینا و خانواده اش از اون روز تصمیم گرفته بودن بیشتر بهش دل ببندن باهاشون مهربون نبود و مادر مینا رو توی قبرستون و پدرش رو تو خانه سالمندان می دید.چند روز بعد از تولد 3 سالگی مینا وقتی پدر و مادرش برای یه سفر کاری رفته بودن بیرون از شهر، موقع برگشت تصادف کردن و مادر مینا فوت شد. پدرش هم زخمی شده بود و تا چند هفته تو بیمارستان بستری بود و توی هیچ کدوم از مراسم های ختم همسرش نتونسته بود حاضر بشه. مینا هم که اون روز پیش یکی از خاله هاش بود هنوز نگه داشته بودن چون جایی نداشت که برهپدر مینا بازاریاب یه شرکت بود و برای سفر های بیرون از شهر با همسرش می رفت. تا توی رانندگی مسیر های طولانی بهش کمک بکنه. اون روز هم موقع برگشتن وقتی مادر مینا رانندگی میکرد تصادف کرده بودن و اون همون جا مرده بود.بعد از چند هفته وقتی پدرش از بیمارستان مرخص شد تا چند روز سراغ دخترش نیومد و اکثر اوقات سر مزار همسرش بود و حتی بعضی شب ها همونجا می خوابید.مینا که 3 سال زندگیش رو همیشه پیش پدر و مادرش بود و حتی یک روز هم ازشون جدا نمونده بود، از همون روزی که گذاشته بودن کنار خاله اش گریه می کرد و پدر و مادرش رو می خواست.اون روز هم به خاطر طولانی بودن مسیر مینا رو با خودشون نبرده بودن وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی ممکن بود بیفتهبالاخره بعد از مراسم چهلم مادر مینا پدرش اومد و اون رو از خاله اش گرفت و با خودش برد. ولی نه مینا همون دختر شیطون و نه پدرش همون پدر مهربون سابق بودن. مینا با اینکه 3 سال بیشتر نداشت ولی خیلی خوب نبود مادرش رو حس میکرد و کنار هیچ کس آروم و قرار نداشت.پدرش یه آدم دیگه شده بود و به مینا زیاد رسیدگی نمی کرد. به جای اینکه ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 18:58:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک دوربین مداربسته</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-xcptjd80emhk</link>
                <description>امیر و سارا که بعد از ازدواجشون دنبال خرید خونه بودن، به پیشنهاد یکی از دوستاشون یه خونه تو یه محله نسبتا قدیمی پیدا کرده بودن. خونه بزرگ بود و حیاط هم داشت فقط یکم کهنه ساخت بود و با پولی که اونا داشتن اونجا خیلی براشون مناسب بود. تنها ایرادی که داشت محله زیاد امن نبود و باید حتما دوربین مداربسته نصب می کردن و قفل و کلید جدید می خریدن.چند هفته ای از اومدنشون به اون خونه می گذشت ولی هنوز دوربین نصب نکرده بودن و قفل های قدیمی رو در بود. یه روز که هر دوتاشون رفته بودن بیرون یکی از همسایه ها زنگ زد که یه نفر تو حیاط خونتون هست. مهمون دارید؟امیر و سارا هم گفته بودن نه و سریع برگشته بودن ولی چون همسایه داد و بیدار راه انداخته بود اونی که رفته بود تو خونشون فرار کرده بود و نتونسته بود کاری انجام بده و چیزی برداره. همون روز امیر رفت سراغ قفل جدید و نصاب دوربین مداربسته و تا شب هم قفل هاشون رو عوض کردن و هم دوربین هاشون نصب شد.دوربین ها سنسور تشخیص حرکت داشتند و تو ساعت های تنظیم شده هر حرکتی رو که تشخیص می دادن اطلاع می دادن. نصاب، برنامه دوربین ها رو روی گوشی هر دوتاشون نصب کرد و نحوه استفاده اش رو هم گفت و رفت.حالا که خیال امیر و سارا راحت شده بود هر دوتاشون می تونستن برن سرکار و نگرانی بابت خونه نداشته باشنبعد از چند روز امیر که شب کار بود به سارا گفت که سنسور تشخیص حرکت رو روشن کن و بخواب. من بیدارم و اگه اتفاقی افتاد بهت زنگ میزنم. سارا سنسور رو روشن کرد و رفت توی اتاق خواب.امیر چهار تا دوربین نصب کرده بود. یکی جلوی در که به کوچه نگاه میکرد، یکی توی حیاط، یکی توی هال و یکی هم توی اتاق خواب خودشونساعت 4:12 دقیقه بود که گوشی امیر به صدا در اومد. سنسور دوربین مداربسته ای که توی هال نصب کرده بودن اعلان فرستاده بود. امیر گوشیش رو روشن کرد و ...ادامه </description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 19:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عاشقانه زیباترین دختر شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1-qe2zzaofdcqq</link>
                <description>در روزگاران قدیم، دختری زندگی میکرد که زیباترین دختر شهر بود. همه ی مرد های آن شهر دنبال به دست آوردن او بودند و دست به هر کاری می زدند تا لحظه ای او را ببینند یا حتی صدایش را بشنوند. خانه ی آن دختر هر روز پر از مرد های مختلف، از شهر های دور و نزدیک بود که برای ازدواج با او می آمدند. از شاهزاده ها و تاجر گرفته تا حتی مردهای فقیر شهر هم برای دیدن آن دختر می رفتند و با خود می گفتند اگر قبول هم نکند باز حداقل برای لحظه ای می توانم او را ببینم.اما تا آن روز هیچ مردی نتوانسته بود چهره ی زیباترین دختر شهر را ببیند. دلیلش هم این بود که سال ها پیش وقتی دختر، بچه ای کوچک بود. جادوگری که با آن خانواده دشمنی داشت او را طلسم کرده بود و هر مردی او را لمس می کرد یا حتی به او نگاه می کرد از بین می رفت. از آن روز دختر بچه داخل خانه زندانی شده بود و فقط اعضای خانواده ی دختر می توانستند با او حرف بزنند.پدر دختر مردی ثروتمند بود و برای از بین بردن طلسم دختر دست به هر کاری زده بود. از جادوگر های زیادی کمک خواسته بود ولی هیچ کدام نتوانسته بودند کاری انجام دهند. بعد از تلاش های زیاد یکی از جادوگران گفته بود فقط عشق یک مرد می تواند او را از این طلسم نجات دهد. برای این کار باید صبر کنی تا دخترت بزرگ شود و بتواند با مردی که واقعا عاشق او است ازدواج کند.اما مراقب باش که اگر عشق مرد واقعی نباشد جانش را از دست خواهد داد.روز ها و ماه ها می گذشت و دختر بزرگتر و زیباتر میشد. روزی از روزها دختر که اکنون به سن ازدواج رسیده بود بعد از اصرار فراوان به پدرش برای گردش از خانه بیرون رفته بود. اما چون نگاه دختر می توانست جان مرد ها را به خطر بیاندازد درون ارابه نشسته بود و اجازه ی نگاه کردن به بیرون را نداشت تا به جایی خلوت برسند.هنگام عبور از میدان شهر سرو صدای زیاد توجه دختر را جلب کرد و خواست برای چند لحظه بیرون را نگاه بکند و همین که سرش را از پنجره بیرون آورد ...ادامه </description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 23:21:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کودکانه دوچرخه آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-ssyaipfgsddv</link>
                <description>یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. نیما کوچولو که داشت کم کم راه رفتن رو یاد می گرفت و پدر و مادرش بیشتر از قبل می بردنش بیرون، یه دوچرخه آبی رنگ دیده بود که خیلی ازش خوشش می اومد. اون توی ویترین یه مغازه اسباب بازی فروشی بود و هر بار که از جلوش رد میشدن نیما می ایستاد و چند دقیقه نگاهش می کرد. اما چون هنوز کوچولو بود و نمی تونست دوچرخه سواری بکنه پدر و مادرش اونو براش نمی خریدن.نیما خیلی به دوچرخه سواری علاقه داشت و هر موقع جایی دوچرخه می دید باید چند دقیقه نگاهش می کرد. وقتایی که گریه می کرد برای آروم کردنش فیلم دوچرخه سواری می ذاشتن و نیما با علاقه مشغول نگاه کردن به اونا میشد.روز ها پشت سر هم می گذشت و نیما بزرگتر و بزرگتر میشد. اسباب بازی هاش بیشتر دوچرخه و موتور بودن و کلا به وسیله هایی که دو تا چرخ داشتن خیلی علاقه داشت.هنوز هم اون دوچرخه آبی که توی ویترین مغازه گذاشته بودن اونجا بود و نیما بدون نگاه کردن بهش امکان نداشت از جلوی مغازه رد بشهپدر و مادرش تصمیم گرفته بودن برای تولد 7 سالگیش اون دوچرخه آبی رنگ توی مغازه رو بخرن، به خود نیما هم نگفته بودن تا غافلگیرش کنند. ولی صاحب مغازه گفته بود اون فروشی نیست. خانواده نیما با خودشون گفتن باز خوب شد به نیما نگفتیم که میخوایم اون دوچرخه رو برات بخریم وگرنه وقتی می فهمید خیلی ناراحت میشد. هنوز چند هفته به تولدش مونده بود و ...ادامه </description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 16:02:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غمگین آقا معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-ljspoxlqypcm</link>
                <description>اون روز هیچ وقت از یادش نمی رفت، روزی که قرار بود نتیجه چندین سال درس خوندن و کنکورش رو ببینه. از همون روز اول مدرسه تصمیم گرفته بود معلم بشه و تو این سال ها برای رسیدن به شغل مورد علاقه اش کلی زحمت کشیده بود.وقتی خودشو تو کلاس و وقتی بچه ها آقا معلم صداش میکردن تصور میکرد، بهترین حس دنیا بهش دست میداد. انقدر استرس داشت که خودش نتونسته بود نتیجه رو ببینه و حتی تو خونه هم نمونده بود و خانواده اش پشت تلفن خبر قبولیش رو دادن.بعد از شنیدن خبر تا خونه دویده بود و وقتی با چشمای خودش نتیجه رو دیده بود دوباره رفته بود بیرون و تا جایی که می تونست دویده بود.فریاد میزد که معلم شدم، معلم شدمبی خبر از اینکه قرار بود تو همون کلاسی که عمرش رو سپری کرده بود برای همیشه چشماش رو ببنده.دوران دانشجویی که تو دانشگاه تربیت معلم سپری کرده بود بهترین روز های عمرش بودن. هر لحظه اش رو یادش مونده بود و فقط کافی بود یه نفر ازش در مورد دانشگاه چیزی بپرسه اون موقع بود که آقا معلم شروع میکرد به تعریف کردن سیر تا پیاز و اولین روز تا آخرین روز دوران دانشگاهشبعد از تموم شدن دانشگاه و موقع سازماندهیش بدون هیچ اعتراضی اولین جایی که گفتن رو قبول کرد. شناختی از اون جایی که قرار بود بره نداشت و البته فرقی هم نمیکرد چونادامه </description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 12:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک آلبوم عکاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-zq2rovgdixe9</link>
                <description>بعد از اینکه مادربزرگش رو از دست داده بود خیلی کم به خونه اش رفت و آمد می کردن. فقط هر ازگاهی برای سر زدن به خونه و اینکه ببینن همه چی سر جاش هست یا نه. یه روز نگار که تنهایی و بعد از مدرسه رفته بود به خونه مادربزرگش سر بزنه، بعد از کمی چرخ زدن تو خونه و نگاه کردن به این طرف و اون طرف یه چمدون قدیمی که گوشه ی اتاق مادربزرگش بود توجهش رو جلب کرد. وقتی بازش کرد چند دست لباس قدیمی که بوی عطر مادربزرگشو می داد و همین که بو رو شنید اشک از چشماش جاری شد. بین وسایل یه آلبوم عکاسی بود که با نخ محکم بسته شده بود و بیشتر از 10 تا گره داشت.نگار آلبوم عکاسی رو برداشت و با خودش برد. وقتی رسید خونه به خانواده اش گفت که یه آلبوم پیدا کردم ولی کلی گره داره. پدر و مادرش اولش عصبی شدن که چرا به وسایل مادربزرگ دست زدی ولی وقتی آلبوم رو دیدن تعداد گره ها براشون عجیب اومد و عصبانیتشون یادشون رفت. نگار یه چاقو آورد و شروع کردن به پاره کردن نخ ها گره ها، اولین گره که باز شد همشون یه حالت عجیبی پیدا کردن و یهویی تو آشپزخونه یه لیوان افتاد و شکست. حس عجیبی داشتن و انگار یه چیزی نمی خواست اون گره ها باز بشهنگار و خانواده اش آلبوم رو گذاشتن توی گاوصندوق تا جاش امن باشه و بعدا دوباره بذارن سر جاشچند روز گذشت و آلبوم عکاسی از یادشون رفت ولی هر ازگاهی اتفاقات عجیب و غریبی توی خونشون می افتاد. شکستش وسایل شیشه ای، باز شدن پنجره ها و صدا های عجیب و غریبی که می اومد. یه روز که نشسته بودن سر میز غذاخوری ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 23:45:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عاشقانه کتابخانه قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-p8itq1g4nc7s</link>
                <description>سارا که بعد از تموم کردن دانشگاه و پیدا کردن شغل مورد علاقه اش وقت آزاد پیدا کرده بود، به خاطر عادت به مطالعه چند هفته ای بود به یه کتابخانه قدیمی که چند کوچه با خونشون فاصله داشت می رفت و یا توی کتابخانه می نشست و کتابشو می خوند یا بر می گشت تو خونه و توی اتاقشصاحب اونجا پیرمردی بود که مثل کتابخانه قدیمی شده بود و کل روز رو پشت میز می نشست و یا چرت میزد و یا کتاب می خوند. مشتری هاش که همه بیشتر از چند سال بود می شناختن باهاش کاری نداشتن و خودشون هر کاری میکردناز پیدا کردن کتاب گرفته تا تمدید عضویت و پرداخت هزینه هاسارا هم تو این چند هفته با روال کتابخانه قدیمی آشنا شده بود و کتاب هایی که می خواست رو خودش پیدا میکرد و می خوند.هر روز تقریبا سر یه ساعت مشخص به کتابخانه و به قفسه کتاب های روسی می رفت و رمان های نویسنده های روسیه رو می خوند. تصمیم گرفته بود تا اون قفسه رو تموم نکرده سراغ ژانر دیگه ای نره. وقتایی که توی کتابخانه می نشست همیشه یه جای مشخص داشت که بغل پنجره بود و می تونست رفت و آمد بیرون رو هم تماشا بکنهبا خودش یه فلاسک کوچیک که توش قهوه بود می آورد و کتاب رو هم مثل اون قهوه می خورد. انقدر غرق می شد که انگار داره بین اون صفحات زندگی میکنه، وقتی هم می خواست بره کتاب رو می ذاشت سر جاش و بر می گشت.یه روز دوباره سر همون ساعت وارد کتابخانه قدیمی شد، رفت سراغ کتابش واز قفسه برداشت و پشت میز نشست. شماره ی صفحه ای که تا اونجا خونده بود رو روی دستش می نوشت تا همیشه جلوی چشمش باشه و اگه احیانا پاک شد هم یادش مونده باشه. صفحه رو که باز کرد وسط کتاب یه تیکه کاغذ تا شده بود. تعجب کردخودش که نذاشته بود و تا اونجایی هم که می دونست کسی با اون کتاب کاری نداشت.اولش فکر کرد شاید ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 18:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غمگین مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-qc2oqg0k2rru</link>
                <description>بعد از مرگ شوهرش خیلی سختی کشیده بود. شوهرش تو یه شرکت کار میکرد و با حقوقش به زور می تونست کرایه خونه رو بده و برای ادامه زندگی و خرید نیاز هاشون کارهایی که از دستش بر می اومد رو انجام میداد. بنایی، مسافرکشی و گاهی وقتا نگهبانی و حالا که از پیششون رفته بود همه ی این مسئولیت ها افتاده بود رو دوش اونبچه هاش کوچیک بودن و نمیتونستن کار کنند. خیالش از کرایه خونه راحت بود چون حقوق شوهرش به اون رسیده بود و هر ماه به موقع واریز میشد ولی برای بقیه خرج هاشون باید یه فکری میکرد.فامیل زیادی هم نداشت و اونایی هم که بودن وضع مالی چندان خوبی نداشتن و نمی تونستن بهشون کمک کنند. از اون روز زهرا هم مادر و هم پدر بچه هاش شده بود و باید براشون هر کاری میکرد.چند روز بعد از مرگ همسرش شروع کرد به گشتن توی روزنامه ها تا بلکه بتونه کار پیدا بکنه. دوخت و دوز و بافتن لباس های مختلف رو بلد بود و دنبال خیاطی هایی می گشت که نیرو میخواستنچند تایی رو پیدا کرده بود و باهاشون تماس گرفته بود ولی وقتی گفته بود من بچه کوچیک دارم و مجبورم اونا رو هم همراه خودم بیارم قبول نکرده بودنولی اون نا امید نشده بود چون نمی تونست این کارو بکنه و همون لحظه ای که دست از تلاش می کشید باید قید زندگی و بچه هاش رو میزد.روز ها پشت سر هم می گذشت و زهرا روزی نبود که دنبال کار نگرده. توی روزنامه ها، مغازه ها، کارگاه ها و ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 19:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک شهر متروکه</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%87-k6fcl3qjwesb</link>
                <description>بعد از کلی تلاش بالاخره تونسته بود دوربین مورد علاقه اش رو بخره، از بچگی به عکاسی علاقه داشت و با هر تلفن جدیدی که می خرید کلی عکس می گرفت. ولی هیچ چیز براش مثل دوربین نبود. تصمیم گرفته بود یه سایت بزنه و عکس هایی که می گیره رو داخل سایتش بذارهبعد از یکی دو ماه سایتش کم کم شروع به بازدید گرفتن کرد و نظرات مختلفی هم می گرفت. از بین کامنت هایی که گرفته بود یکیشون خیلی براش جالب اومد. آدرس یه شهر متروکه رو نوشته بودن و در موردش کلی مطلب که خوراک عکاسی بود.رضا تصمیم گرفت تو اولین فرصت راهی اونجا بشه تا بتونه با گرفتن عکس های خوب بازدید سایتش رو بیشتر کنه.روزی که می خواست به شهر متروکه بره به یکی از دوست هاش هم خبر داد تا دوتایی برن. چون کمی که درباره اون شهر تحقیق کرده بود چیزای جالبی به چشمش نخورده بود و برای همین کمی می ترسید. فاصله ی شهر متروکه با شهر خودشون حدود نیم ساعت بود. دوستش قرار بود ماشین بیاره و با همدیگه یه گردش دوستانه داشته باشن ولی رضا نمی دونست شهری که داره میره قراره تبدیل به آخرین جایی باشه که میتونه بره.ورودی شهر یه تابلو نصب شده بود که اسم شهر رو نوشته بود ولی انقدر کثیف و زنگ زده بود که هیچ چیز مشخص نبود. دیوار های خونه ها همشون ترک برداشته بود و پنجره ها شکسته بودن. همینطور داشتن داخل شهر قدم میزدن و رضا داشت از جاهایی که به نظرش جالب می اومد عکس می گرفت. یه خونه دو طبقه که همه ی پنجره هاش سالم بود و قاب جالبی داشت توجه رضا رو جلب کرد. دوربین رو به سمت خونه گرفت و وقتی چشمش رو گذاشت رو لنز تا عکس بگیره متوجه یه سایه پشت یکی از پنجره ها شد. دوربین رو برد کنار و یبار دیگه به همون پنجره نگاه کرد ولی این بار نتونست چیزی ببینهشنیده بود که ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 23:01:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غمگین دو نوازنده</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-tohfzxytfjrs</link>
                <description>بعد از ازدواج تونسته بودن به آرزوشون برسن، دو تا نوازنده که شهر به شهر میگشتن و هر کجا که دوست داشتن آهنگ های مورد علاقشون رو می نواختن و پول خوبی هم به دست می آوردن. تو آموزشگاه موسیقی باهم آشنا شده بودن، سهیل گیتار میزد و مریم هم ویولن. سهیل بدون اینکه مریم رو ببینه عاشق صدای ویولن زدنش شده بود و از وقتی خودش رو دیده بود صدای ویولنش زیبا تر از قبل به نظر می رسید.دوتاشونم شاگرد های ممتاز آموزشگاه بودن و وقتایی که برای جشن یا مراسمی نیاز به نوازنده بود سهیل و مریم رو می فرستادن و اینجوری شد که دو نوازنده باهم آشنا شدن، ولی تقدیرشون جدایی بود اونم وقتی که منتظرش نبودن.بعد از یکی دو تا مراسم و همکاری با هم و صمیمی شدن، سهیل حسشو به مریم گفته بود. مریم هم بعد از چند روز فکر کردن یه جواب مثبت به سهیل هدیه داده بود.دو نوازنده ی داستان بعد از اینکه مدرکشونو از آموزشگاه گرفتن و خواستن رابطه شونو رسمی کنن با مخالفت خانواده هاشون رو به رو شدن، ولی این چیزی نبود که بتونه اونا رو از عشقشون به همدیگه منصرف کنه. برای همین با همه داشته و نداشته هاشون و پس اندازی که داشتن یه ماشین خریدن و ماجراجویی عاشقانه شون رو از این شهر به اون شهر شروع کردن.چند هفته اول خیلی سخت بود و به زور میتونستن شکمشونو سیر کنن و حتی بعضی وقتا روزی فقط یه وعده غذا میخوردن و بیشتر وقتشون رو تو جاهای شلوغ آهنگ میزدن. اما رفته رفته و بعد از اینکه کمی شناخته تر شدن وضعشون بهتر و بهتر شد ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 15:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک پادکست سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-zxbpetbrvyiz</link>
                <description>بعد از چند بار آزمون بالاخره تو یه شرکت استخدام شده بود. تو همون چند روز اول با همکاراش صمیمی شدن و هنوز هفته دوم کامل نشده بود که یه گروه تلگرامی 5 نفره زدن که بیشتر از همه با هم جور بودن و صحبتای غیر کاری و عکس و فیلم و … رو اونجا میفرستادن. هر 5 نفرشون مجرد بودن، قرار گذاشته بودن سر ماه که حقوقشون رو گرفتن یه مسافرت چند روزه برن و خوش بگذرونن.ولی نمی دونستن این اولین و آخرین سفر دوستانه ای هست که باهم میرن.همه چیز از یه کانال به اسم پادکست سیاه شروع شد.بعد از یکی دو هفته چت کردن تو گروه و بگو بخند و انواع اقسام شوخی هایه روز یه لینک تو گروهشون اومد که برای یه کانال بود به اسم پادکست سیاههیچ کدومشون نمی دونستن این لینک از کجا پیداش شده بود، چون گروه خصوصی بود و کسی نمی تونست بدون دعوت واردش بشه یا چیزی بفرستهبه هر حال فکر نمیکردن چیز مهمی باشه و محض کنجکاوی وارد کانال شدن،محتوای کانال فقط پادکست بود به جز یه پیام متنی که پین شده بود: ورود به اینجا بی برگشته، شما بخشی از کانال پادکست سیاه هستید و باید منتطر سرنوشتتون باشید.اولش براشون خنده دار بود و حتی به پیام های کانال نگاه هم نمیکردن و هیچ کدوم از پادکست ها رو گوش نداده بودن. سر ماه که حقوقشون واریز شد برنامه یه مسافرت 2 روزه رو چیدن و قرار شد ظهر چهارشنبه راه بیوفتن و تا جمعه برگردن.توی راه یکیشون گفت: بچه ها تا حالا پادکست های این کانال رو گوش دادید؟من دیشب همینجوری چند تاشو باز کردم به نظرم خیلی عجیب و ترسناک اومد. انگار داشتم داستان واقعی زندگی یه نفر رو گوش میدادم. قسمت به قسمت بود و تو هر کدوم یه سری اتفاق می افتاد و آخر همشون هم مرگ بود.بچه ها بازم خندیدن و گفتن: این چیزا الکیه باباهمش برای دیده شدن و بازدید گرفتنِ، داستان واقعی کجا بود. ولی ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 11:34:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عاشقانه عشق اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%88%D9%84-lg6czrvlqnsm</link>
                <description>تازه به اون محله اومده بودن و هیچ دوستی نداشت. بیشتر وقتش رو تو خونه می گذروند و با اسباب بازی هاش بازی میکرد.یه روز تو خونه نشسته بود که یه توپ خورد به پنجره ی اتاقش، وقتی نگاه کرد دید یه پسر بچه داره تنهایی تو کوچه بازی میکنه.رفت پایین و گفت: آهای آقا پسر حواست کجاست؟ توپت خورد به پنجره ی اتاقمپسر بچه گفت: ببخشید حواسم نبود اتفاقی شد.گفت: مراقب باش دیگه این کارو نکنی وگرنه به بابام میگم.میخواست برگرده خونه که پسر بچه پرسید شما تازه اومدین این محل؟جواب داد بله تازه اومدیم. پسر بچه گفت من اسمم پیماناسم تو چیه؟ گفت من اسمم بهاره است و رفت تو خونهاین اولین باری بود که همدیگه رو می دیدن ولی قرار بود شروع یه رابطه پر پیچ و خم باشه و پیمان و بهاره عشق اول همدیگه رو پیدا کرده بودن.پیمان هم مثل بهاره اونجا هیچ دوستی نداشت و بچه های محل بزرگتر از اون بودن و باهاش بازی نمیکردن یا وقتی بازی میکردن به خاطر اختلاف سنشون دعواشون میشد.از اون روز به بعد کار پیمان شده بود زدن توپش به پنجره ی اتاق بهارهچون همین که توپش به پنجره میخورد بهاره می اومد پایین و بهش تذکر می داد و تو اون فاصله چند تا جمله بینشون رد و بدل می شد و کم کم داشتن باهم آشنا میشدن.بعد از چند هفته حسابی باهم صمیمی شدن و همین که پیمان توپ رو میزد به پنجره، بهاره می رفت پایین و باهم بازی میکردن.روز ها پشت سر هم میگذشت و پیمان و بهاره بیشتر و بیشتر باهم صمیمی میشدنبعد از گذشت چند سال که ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 19:40:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غمگین آخرین پیام</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-bwd6pllln6rs</link>
                <description>همون ماه اول دانشگاه با هم آشنا شده بودن، با اینکه دوستاش بهش گفته بودن ترم اول رو بیخیال دوست پسر و رابطه و اینا شو ولی گوش نکرده بود.تو گروهی که برای کلاس ساخته بودن پیوی همدیگه رو پیدا کرده بودن، نیما که پیام داده بود سحر اولش یکم ناز الکی کرده بود ولی چون نمیخواست نیما رو از دست بده با دست پس میزد و با پا پیش می کشید تا اینکه بعد از چند هفته حرف زدن و پیام دادن به همدیگه قبول کرده بود که رابطشون رو شروع کنن.نیما یه پسر درس خون و مودب بود و زیاد اهل بازیگوشی وشیطنت نبود، خیلی معمولی رفتار میکرد و نمیخواست کسی رو ناراحت بکنه. اوایل پیام دادن به سحر احساس کرده بود داره مزاحمت ایجاد میکنه و یه متن طولانی فرستاده بود و گفته بود این آخرین پیام منهتصمیمتو بگیر، اگه میخوای باهم باشیم بگو چون من احساس میکنم دارم مزاحمت میشم.سحر دختر آرومی بود ولی از شیطونی کردن هم بدش نمی اومد، با خودش می گفت نیما که پسر خوبیه پس نمیتونه زیاد بهم گیر بدهمنم گاهی وقتا کاری که دلم میخواد رو میکنم و بهش نمیگمفکر میکرد میتونه نیما رو تو دستش نگه داره و به خوش گذرونی هاش برسهولی اشتباه میکرد و اتفاقی که قرار بود بیوفته زندگیش رو تغییر میداد.بعد از چند ماه و تموم شدن ترم اول دانشگاه، رابطه نیما و سحر حسابی گرم شده بود و همه میدونستن که این دو تا باهم هستن.سحر گاهی وقتا نیما رو قال میذاشت و با دوستاش دنبال پارتی و خوش گذرونی های دخترونه می رفت و وقتایی که نیما متوجه میشد ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 15:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک شماره ناشناس</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-vzlexonwoyxe</link>
                <description>وقتی فهمید تو رشته ای که آرزوش رو داشت قبول شده سر از پا نمی شناخت. سال های زیادی تلاش کرده بود و بالاخره رشته و داشنگاه مورد علاقه اش رو به دست آورده بود. با اینکه خانواده اش چندان راضی نبودن ولی بیتا به خاطر یه مخالفت ساده حاضر نبود دست از آرزوش بکشه.رتبه و دانشگاهش رو استوری کرده بود، به همه ی دوستا و هم کلاسی هاش زنگ زده بود و خلاصه به همه خبر داده بود که بالاخره تونستم.از یه شماره ناشناس پیام تبریک براش اومده بود و بیتا انقدر خوشحال بود که به هیچ چیزی اهمیت نمیداد و از خودش نپرسید این کیه که به من پیام داده.اما اگه می دونست اون شماره قراره زندگیشو خراب کنه شاید همون روز بلاکش میکرد و شاید حتی قید رفتن به دانشگاه رو هم میزد.چند هفته از اومدنش به شهر جدید و رفتنش به دانشگاه گذشته بود. وضع مالی خوبی داشتن و برای همین یه خونه اجاره کرده بود و تنهایی تو اون خونه می موند.وقتای آزادش رو با مطالعه و طراحی و گرافیک و …. می گذروند، خیلی کم بیرون می رفت و میخواست نتیجه ی اون همه زحمتی که کشیده بود هدر نده و مراقب درس و نمره هاش بود.یه روز وقتی تازه رسیده بود خونه از یه شماره ناشناس براش یه پیام اومد._ فردا میری بیرون با خودت چتر ببر میخواد بارون بیادبیتا یاد اون روز که از یه شماره ناشناس براش پیام تبریک اومده بود افتاد و با خودش گفت حتما همون شماره است.یعنی کی میتونه باشه؟توی جواب پیام یه شما نوشت و فرستاد. ولی جوابی نیومد.بیتا هم خیلی اهمیت نداد و به کاراش رسید. فردا وقتی میخواست از خونه بره بیرون ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 20:02:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عاشقانه سفری که به عشق رسید</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-kch9s6oivg3h</link>
                <description>با عجله کوله پشتی شو برداشت و به سمت ترمینال حرکت کرد، با خودش می گفت باز خوبه کوله ام رو از دیشب آماده کرده بودم وگرنه اتوبوس از دست می رفت. می خواست بره به خواهرش سر بزنه و چند روز بمونه و برگردهبه خاطر تعمیرات تو شرکت به کارمندا چند روز مرخصی داده بودن و امین می خواست از این فرصت برای مسافرت استفاده کنه، سفری که قرار بود با دیدن خواهرش تموم بشه ولی  تبدیل شد به سفری که به عشق رسید.اتوبوسش کم کم داشت حرکت می‌کرد، با عجله سوار شد و دنبال صندلیش گشت، نفسش در نمی اومد، نزدیکای ترمینال به خاطر ترافیک از تاکسی پیاده شده بود و کل مسیر رو دویده بود.صورتش سرخ شده بود و خیس عرق، همه داشتن نگاهش میکردن و همین باعث می‌شد بیشتر سرخ بشه و خجالت بکشهصندلیشو پیدا کرد و نشست، چند دقیقه نفس عمیق کشید تا حالش سر جاش بیاد.اتوبوس حرکت کرد و امین خوشحال از اینکه به موقع رسیده بود و می‌تونست خواهرشو ببینه، بیرون رو نگاه میکرد و برای چند روزی که قرار بود بمونه برنامه ریزی میکرد، بی خبر از اینکه تو اون چند روز قراره فقط به یه نفر فکر بکنه.چند ساعت بعد از حرکت اتوبوس برای سرویس بهداشتی و خریدن خوراکی و … وایسادامین پیاده شده و رفت برای خودش کمی خوراکی بخرهراننده در های اتوبوس رو قفل کرده بود و مسافرا کنارش وایساده بودنهمین که اومد پیش اتوبوس ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 16:03:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غمگین دوچرخه زنگ زده</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-aciruaikj4ef</link>
                <description>وقتی فهمید بچه شون قراره پسر باشه انگار دنیا مال اون شده بود، از شدت خوشحالی نمیدونست چیکار کنه، به همه ی دوستا و فک و فامیلش زنگ میزد و بهشون خبر میداد قراره پسر دار بشم.بعد از چند سالی که بچه دار نشده بودن و امیدی نداشتن، صدای تپش قلب بچه اشون تو بیمارستان بهترین صدایی بود که میتونستن بشنون.رضا از همون اوایل ازدواج به فکر بچه دار شدن بود و مخصوصا دوست داشت پسر باشه تا هم به عنوان بچه و هم دوست و رفیق بزرگش کنه و همیشه باهم باشن.همین که فهمید بچه اش پسره رفت و یه دوچرخه خرید تا همین که بچه اشون بزرگ شد باهم برن دوچرخه سواری.ولی نمی دونست تقدیر گاهی وقتا انقدر بی رحمه که خوشحالی های بزرگ و کوچیک آدما رو نیست و نابود میکنه، نمی دونست دوچرخه ای که خریده قراره گوشه انباری بمونه و تبدیل بشه به یه دوچرخه زنگ زده که سالیان سال اونجا می مونه.رضا یه کارمند معمولی با یه زندگی معمولی بود و پنجمین سالگرد ازدواجشونو میخواستن جشن بگیرن که همسرش به عنوان کادو ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 18:13:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ترسناک صدای خنده</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-dhaexvlgdr8x</link>
                <description>تابستون سال ۹۸ بود، ساعت ۹ شب پدرم گفت برو پیش راننده تراکتور که داشت رو زمینمون کار میکرد و براش چایی ببر، فلاسک پر کردم و با موتور رفتم پیشش کنار زمین که رسیدم راننده داشت اون طرف تر کار میکرد. منو که دید اومد پیشم، نشستیم و براش چایی ریختمبعد اینکه چاییشو‌ خورد میخواستم برگردم که گفت یکم دیگه کارم تموم میشه صبر کن باهم برگردیمسوار تراکتور شد و رفت و منم نشستم رو موتور و گوشیمو درآوردم که باهاش بازی کنمچند دقیقه گذشته بود که صدای خنده شنیدم، انگار یه بچه چند ماهه داشت قهقهه میزد.اطراف زمین پر از دره و کوه بود و صدا می چرخیدبه راننده نگاه کردم، تاریک بود و چیزی دیده نمی‌شد ولی معلوم بود که اون به خاطر صدای زیاد تراکتور چیزی نمیتونه بشنوهبا خودم گفتم لابد حیوونی چیزی بودهدوباره سرمو انداختم تو گوشی و مشغول بازیم شدم، چند دقیقه بعد دوباره همون صدای خنده رو از همون سمتی که اومده بود شنیدم.اینبار دیگه مطمئن بودم صدای خنده است و هیچ شباهتی به صدای حیوون نداشتموتور رو روشن کردم و نور چراغشو انداختم به سمتی که صدا می اومد، هیچ چیزی دیده نمی‌شد ولی من از صدایی که شنیده بودم مطمئن بود.گوشیم رو گذاشتم تو جیبم و کامل سوار موتور شدم و با نور چراغش هی اطراف رو بررسی میکردمچند دقیقه بعد دوباره همون صدای خنده اومد، چراغو که گرفتم سمت صدا فکر کردم یه سایه با سرعت رد شدترس کم کم داشت تمام وجودم و پر میکردنگاهم به راننده تراکتور بود که ببینم داره میاد به سمت من یا نه؟ ولی اون همون طرف زمین داشت کارشو میکرد و از صدای خنده و سایه و اتفاقاتی که داشتمی افتاد بی خبر بودبا دقت داشتم به جایی که سایه رو دیده بودم نگاه میکردم و همه حواسم به اون سمت بود که ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 17:38:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عاشقانه نامه ای که حرف میزد</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AF-uoydvrwemko4</link>
                <description>سال آخرش تو دانشگاه بود، مشغول آماده کردن پایان نامه اش بود و بیشتر وقتش رو تو کتابخونه و حیاط می‌گذروند.ورودی های جدید هنوز نیومده بودن، دانشگاه خلوت بود و محسن با خیال راحت هرجا میخواست کاراشو انجام می داد، تا اینکه بالاخره سال اولی ها اومدن و دانشگاه برای ترم آخری ها تبدیل شد به جهنمسال اولی ها به خاطر هیجانشون از حضور توی دانشگاه همیشه تو حیاط و کتابخونه و سالن های مختلف و کلا همه جای دانشگاه بودن تا اونجا ها رو بهتربشناسن، محسن بعد از اومدن سال اولی ها یه گوشه خلوت برای خودش پیدا کرده بود که چند تا نیمکت داشت و کمتر کسی اونجا رفت و آمد میکرد.یه روز طبق معمول مشغول کارش بود که صدای چندتا دختر رو شنید که داشتن به سمتش میومدنسال اولی بودن و مشغول گشت و گذار تو حیاط دانشگاههنوز محسن رو ندیده بودن و داشتن صحبت میکردن که اینجا چقدر خوبهباید اینجا رو پاتوق خودمون بکنیم و … که متوجه محسن شدن، داشت چپ چپ نگاهشون میکردانگار بدون اجازه وارد ملک شخیصش شده بودنهمینجوری داشتن به هم نگاه میکردن که یه دختر دیگه به جمع دخترا ملحق شد، اسمش بهاره بود. محسن تا بهاره رو دید قند تو دلش آب شدحالت نگاهش عوض شد و از اون قیافه عصبی که گرفته بود اثری نموند. حالا انگار محسن شده بود صاحبخونه و دخترا شده بودن مهمونشبهشون گفت به بهترین جای دانشگاه خوش اومدیندخترا هم انگار که اجازه ورود گرفته باشن رفتن و ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 16:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غمگین اولین سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@mmohammadnejad08/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-jndblylcrbal</link>
                <description>بعد از چند سال بالاخره تاریخ ازدواجشون مشخص شده بود و از اینکه می دیدن بعد از اون همه سختی میتونن کنار هم باشن خوشحال بودن.4 سال از عقدشون گذشته بود و تو این 4 سال با کلی دردسر، مخالفت و سختی رو به رو شده بودن، ولی عشقشون اجازه نداده بود از همدیگه جدا بشننیما و هدیه ای که از مدت ها قبل همدیگه رو میخواستن و خانواده هاشون حتی مخالف نامزد کردنشون بودن، حالا بعد از سال ها به جایی که میخواستن رسیده بودن و چند ماه دیگه عروسیشون بود.برنامه های زیادی داشتن و اولینش هم رفتن به ماه عسل بود، مقصد مشخص بود و فقط منتطر بودن وقتش برسه تا اولین سفر دوتایی شونو تجربه کنن، ولی اگه از اتفاقاتی که قرار بود تو این سفر بیوفته خبر داشتن هیچ وقت پاشونو بیرون از خونه نمیذاشتن.نیما یه پسر 27 ساله بود که 15 سال از عمرشو تو روستا و پیش خانواده ی پدریش گذرونده بود و بعد از اینکه باباش یه شغل بهتر پیدا کرده بود اومده بودن توی شهر.از همون اول زیاد اهل درس خوندن نبود، به زور تا سوم راهنمایی خونده بود و بعدش مدرسه رو ول کرده بود و شاگرد مکانیکی شده بود.یه خونه معمولی تو یه منطقه متوسط داشتن و همراه با پدر و مادر و یه برادر بزرگتر که معلم بود زندگی میکردن، پدرش دوست داشت اونم مثل برادرش معلم یا هر شغل دیگه ای که با درس خوندن میشه بهش رسید داشته باشه، ولی نیما هر کار میکرد ...ادامه</description>
                <category>آقا معلم</category>
                <author>آقا معلم</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 18:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>