<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زینب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mmzgsg</link>
        <description>ده ساله‌ام، کتاب خوندن را دوست دارم، نویسندگی را خیلی دوست دارم و علاقه به نجوم دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-13 02:33:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5120/avatar/R0JuSY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زینب</title>
            <link>https://virgool.io/@mmzgsg</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-esedtzturv7g</link>
                <description>بعضی از کتاب ها از نظر من مشکلی داره که باید نقدش بکنیم که من از بین شان دو کتاب پیدا کردم یکی از آنها جک و لوبیای سحر آمیز است این کتاب از نظر من بد آموزی برای بچه ها داره اولیش اینکه جک بجای اینکه پولش رو بگیره لوبیا گرفت و از نظر من بعضی از بچه هارو جوگیر میکنه دومی هم اینه که جک دزدی کرده و بعد از اون با پولی که دزدیده قطعا وقتی که مینویسه ثروتمند شدند یعنی غذا هم با اون پول خورده و این حرام خوری محسوب میشه و آخرش هم نوشته به فقیر ها هم کمک کردند و حتما اون هایی که بهشون کمک شده با اون پول غذا هم خوردند  در نتیجه هم جک و مادرش غذای غیر حلال خوردند و هم اون فقیر هایی که بهشون کمک شده کتاب دوم هم کتاب هانسل وگرتل و خونه ی شکلاتی هستش اولین مشکل این داستان اینکه درسته که توی جنگل میوه بوده ولی چرا پدر و مادرشون باید از گرسنگی بمیرند باید پدرشون از توی جنگل میوه میاورد برای کل خانواده دومیش هم اینه که هانسل و گرتل گول اون پیرزن رو خوردند درسته گرسنگی خیلی سخته اما باید از توی جنگل میوه پیدا میکردند و اما سومیش اگر دقت کنید نوشته گرتل پیزن را در اجاق هل داد بعد در قفس هانسل رو باز کرد و بعد طلاها رو برداشتند این هم دزدیه و حتما با اون پول غذا خوردند و این هم حرام خوری محسوب میشه لطفا نظرهاتون رو بنویسید  و اگه من اشتباه کردم برام توضیح بدید .</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 20:37:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظر سنجی ویرگولی</title>
                <link>https://virgool.io/@mmzgsg/%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B3%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-a1rwxylav3h4</link>
                <description>هر نفری میتونه به من کمک کنه بگهمن یک کتاب مناسب سن خودم میخوامهفته کتاب‌خوانی مبارکلطفا هرکتابی که به ذهنتون میرسه هر موضوع که هست رو لطفا پیشنهاد بدهیدمذهبی،اجتماعی،طنز،علمی ،دفاع مقدس و قرانیو.... غیرهمثلا خودم چند تا کتاب سراغ دارم ولی خوب دردسترس من نیستن من بیشتر کتاب های دفاع مقدس و طنز و علمی رو میخونم و دوست دارم حالا هر نفری کتاب هایی که سراغ داره رو لطفا پیشنهاد بده</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2019 23:26:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیزبین، ابلون ، اتلو و دالون بازی های فکری مورد علاقه من</title>
                <link>https://virgool.io/@mmzgsg/%D8%AA%DB%8C%D8%B2%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%84%D9%88-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86-la2ftpe5tm4l</link>
                <description>تیزبین بازی مورد علاقه من که همه خانواده حتی مادربزرگم هم بازی میکنند در صورتی که بزرگتر ها اصلا بازی نمی کنند و دوست ندارند ، اتلو هم پارسال مامانم برای تولد پسر عموم  خرید اما مابعضی موقع ها که تولد میگیریم برای بقیه  بچه هاهم هدیه میخریم پسر عموم هم برای من اتلو خریده بود برای همین هدیه مامانم را باز نکرد برای همین خیلی باهم اتلو بازی میکردیم،بازی دالونابلون که بازی خوب من است که چند ماه است بابام برای روز دختر برام خریدند که بعضی موقع ها بازی میکنیم ، دالون را پسرعمویم دارد که من از بازیش خوشم میاد بازی جالب و قشنگی چون من چه تو رایانه چه تو بازی فکری و بازی های دیگر عاشق بازیهای داستانی هستم و دالون بازی داستانی و جذابی است .ابلونپیشنهاد میکنم که هر کدام رادوست داشتید بخرید</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2019 13:12:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-iyfmohauzqhg</link>
                <description>  دو کتاب که به نظر من خیلی عالی هستند  یکی پند های قند پهلو بعد از هر داستانی پند دارد که در مورد داستان است وکتاب دومی اقیانوس مشرق که درمورد یک مردی که در بیابان گم شده که پیرو هیچ  دینی نیست و فقط به دنبال آب حیات می گردد که بعد پیرمردی پینه دوز می رسد و پیرمرد پینه دوز او را به امام رضا می رساند ...دو داستان از پند های قند پهلو : اولین داستان: «عشق حقیقی»این داستان واقعا درژاپن  خانه اش شخصی دیوار را برای نو سازی خراب میکند ناگهان چشمش به یک مارمولک می افتد پایش در میخی فرو رفته است  یادش می اید که 10 سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده است مارمولک 10 سال در چنان موقعیت زنده مانده است چنین چیزی امکان نداشت و غیر قابل تصور بود و متحیر  راکارش را کنار گذاشت و مارمولک را مشاهده کرد  در این مدت چه کار می کرده و چگونه زنده مانده همانطور که مارمولک را نگاه می کرد مارمولولکی دیگربا غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدید منقلب شد: ده سال مراقبت ! چه عشقی ! چه عشق قشنگیداستان دوم : «درخت مشکلات»نجار یک روز کار دیگری را هم به پایان برد، آخر هفته بود که تصمیم گرفت دوستی را به خانه‌اش دعوت کند وقتی که نجار و دوستش به خانه رسیدند قبل از ورود نجار چند دقیقه در سکوت جلوی درختی در باغچه ایستاد بعد با دو دستش شاخه های درخت را گرفت چهره او بی درنگ تغییر کرد خندان وارد خانه شد همسر و فرزندان به استقبال آمدندبا دوستش به ایوان رفتند از آنجا توانستند درخت را ببینند دوستش دیگر نتوانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و دلیل رفتار نجار را پرسید نجار گفتاین درخت مشکلات من است موقع کار مشکلات فراوانی پیش می آید اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندان من ندارد وقتی به خانه می رسم مشکلاتم را با شاخه های آن درخت می آویزم روز بعد وقتی می خواهم سرکار بروم دوباره آنها را از روی شاخه ها برمی دارم جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم خیلی از آنها دیگر آنجا نیستند  وبقیه هم سبکتر شده اند</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 12:07:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست شهید من</title>
                <link>https://virgool.io/@mmzgsg/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-wr14pptmb51t</link>
                <description>  شهید حسن غازی دوست شهید منه   مدرسه مون توی کاغذ هایی اسم های فرمانده های شهدا را نوشتند و به ما دادند گفتند برویم سر قبرشهیدمان من و دوستم رفتیم دوستم شهیدش یه جای دیگه بود و از هم جداشدیم  البته دوستم شهیدش خیلی بزرگوار بود شهیدش تشنه و سر جدا بود شهید سید مرتضی امیدیان  من شهیدم فرمانده توپخانه است خانومون می گفت: من دوست شهید انتخاب کردم و خیلی کمکم کرد یه بار هم خیلی مریض بوده ویه دکتری به نام اسم شهیدش شهید عرب آمده بود و به دست دکتره شفا پیدا کرده می گفت می دونستم کار خود شهیده                  داستان شهید شدن شهید غازی:برا ماموریتی به طلاییه رفته بود خبر پاتک دشمن و عقب نشینی نیرو ها را که شنید از برگشتند منصرف شد. ترک طلاییه برای غازی غیر ممکن بود با یکی از نیروها بالای خاکریز رفت وپشت تیربار ایستاد تا از پیشروی دشمن جلوگیری کند همان جا شهید شد و روحش آسمانی و جسمش مفقود گشت.  حتما یه دوست شهید انتخاب کنید خیلی کمکتون میکنه.شهید حسن غازی</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Thu, 27 Dec 2018 16:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرحمت</title>
                <link>https://virgool.io/@mmzgsg/%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA-jeah42cq6kva</link>
                <description>علیرضا«وای چقدر از این پسر بدم میاد، حسین این پسره کیه که انقدر دنبال آقای باکریه « شهید باکری»  »حسین:« می دونی این پسره  مرحمت بالازاده است این پسر رفته بره ثبت نام کنه برایجبهه ولی میگفتد تو نمی تونی بری هنوز کوچکی   مرحمت غمگین میاد خونه وبه مامان و بابا میگهمن باید برم تهران هرچی می پرسن چرا میخوای بری ؟ میگه کار دارم و بلخره می ره تهران و از یک تاکسی می پرسه ساختمان ریاست جمهوری کجاست؟ تاکسی میگه  ریس جمهور !  آخه پسر تو با رئیس جمهور چیکار داری؟  مرحمت میگه میخوام برم  تاکسی بهش آدرس می ده مرحمت  یک ساعت دیگه می رسه ساختمان ریاست جمهوری و می خواسته بره توی ساختمان ولی نمی گذارند  چند دقیقه بعد آقا که رئیس جمهور بودن میان بیرون  و مرحمت هم می ره جلو پیش آقا  و میگه  دیگه نگذارید مداح ها و واعز ها روضه ی حضرت  قاسم را بخوانند  اقا میگن چرا ؟ وی میگه چون من هم مثل حضرت قاسم سیزده سالمه و امام حسین به حضرت قاسم اجازه ی میدان را دادند ولی نمی گذارند من بروم جبهه  آقا تبسمی کردند و بعد نامه ای نوشتند  وبه  مرحمت دادند مرحمت هم به شهرشان رفت و نامه را به مسئول ها داد و آن ها هم او را فرستادند  جبهه وبعد هم رفت  توی گردان آقای باکری  از آن وقت چسبیده به آقای باکری » علیرضا « کاشکی من با این پسر دوست میشدم چقدر پشیمانم از حرف زشتم »داستان و خاطرات شهید مرحمت بالا زاده</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Fri, 14 Dec 2018 14:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسفر  آتش و برف خاطرات زندگی شهید سعید قهاری سعید</title>
                <link>https://virgool.io/@mmzgsg/%D9%87%D9%85%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-qqvajsne6wtc</link>
                <description>  زمان و زمانه بازی بازی های عجیبی باتو دارند فرحناز این دخترک را ببین این تویی رها خندان و بازیگوش در پوست دخترانه ات نمی گنجی دستت تیر وکمان می خواهد دلت بازیهای پسرانه  آن گنجشک ها را تو خوت شکار کرده ای  سر هاشان راتو با دست های خودت کنده    کباب شده شان را توخودت داری با شادی کودکانه وبا لذتی بزرگ منشانه به دندان می کشی انگار لذیذ ترین طعام هستی را فقط تویی که می چشی  آن توییکه همیشه چادر به سر و پوتین به پا و مشت در هوا گره کرده و  این خون چشم در چشم همکلاسی هایت حاضری حتی خونت را هدیه کنی به هر کدام از این لباس سبز ها سعی یکی از همین لباس سبز هاست وبه ا ین خون احتیاج دارد و تو را اولین بار در بیمارستان سنقر می بینی تصور کنی دو سال بعد پای سفره ی عقد میشینی که دامادش همین سعید زخمی است  با آن لبخند زخمی یاد یکی از خداحافظی های خشک و رسمی سعید می افتی و یاد آن جوابی که نوک زبانت نگه  داشته بودی می گویی من سر بازت نیستم طاقت بیارم اینجوری با هام حرف بزنی من فرحنازم زنت اگه می خواهید با شهدا ی دیگر آشنا شوید از انتشارات روایت فتح و دوست داشتید بازم با کتاب های شهدا آشنا شوید انتشارات شهید ابراهیم هادی بخوانید</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Wed, 08 Aug 2018 16:07:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهاب سنگ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mmzgsg/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-ae9ie3kxu0fk</link>
                <description> نام های شهاب سنگ های بزرگهوباکیپ یورکال چاکومبوزیویلامتدر زمان های دایناسور ها یعنی ۶۵ میلیون سال پیش دایناسور ها ناپدید شدند ناپدید شدن آنها به دلیل خوردن یک شهاب سنگ بزرگ بود که زیر خلیج مکزیک دهانه‌ی آتش فشانی درست کرد.</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Mon, 05 Mar 2018 20:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز داری</title>
                <link>https://virgool.io/@mmzgsg/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-wcjolfrpkxcx</link>
                <description> روزی شخصی نزد شیخ ابو سعید آمد وگفت: ای شیخ می خواهم درسی به من بیاموزی شیخگفت: برو و فردا بیا مرد رفت و فردا آمد شیخ یک قوطی برداشت و در آن موش گذاشت بعد به مرد گفت: امروز برو و در این قوطی را باز نکن آن مرد رفت و وسوسه ی شیطانشد و در قوطی را باز کرد وقتی موش بیرون آمد مرد عصبانی شد و نزد شیخ رفت و بهاو گفت : ای شیخ من از تو سر خدا طلبیدم تو به من موش دادی شیخ گفت : ای مرد ما موشی در حقه به تو دادیم و تو نتوانستی آن را پنهان کنی چگونه سر الهی را به تو یاد دهیم کهآن را نگه داری</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Sat, 03 Mar 2018 22:23:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صلیب</title>
                <link>https://virgool.io/@mmzgsg/%D8%B5%D9%84%DB%8C%D8%A8-d2l43vtwozpi</link>
                <description>روزی ابو الحسن علی ابن میثمی از شخص مسیحی ‍‍ ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پرسید ‍‍‍‍‍‍‍‍: چرا صلیب به گردنت آ ویختی مرد گفت: این صلیب مولایم مسیح است ابو لحسن گفت : آ یا عیسی از صلیب خوشش می آمد ؟ مرد گفت : نه ابو الحسن گفت: آ یا عیسی از آن الاغی که با هایش کار هارا انجام میداد خوشش می آمد مسیحی گفت : آری ابولحسن گفت : اگر عیسی را دوست دارید پس چرا چیزی که ازش خوشش نمی آمد را برگردن آویخته اید به جای صلیب باید الاغ بر گردن بی آویزید </description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Sat, 03 Mar 2018 14:38:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطیفه</title>
                <link>https://virgool.io/@mmzgsg/%D9%84%D8%B7%DB%8C%D9%81%D9%87-o0j0akham4qv</link>
                <description>یک هواپیما داشت سقوط می کرد همه جیغ می زدند جز قالیه ازش پرسیدند: چرا نمی ترسی؟ گفت: هواپیما که مال بابام نیست بزار سقوط کنهیکی مو هاش سیخ شده بود ازش پرسیدند  چرا مو هات سیخ شده گفت: یکی از موهام سفید شده همه به احترامش صاف ایستادند</description>
                <category>زینب</category>
                <author>زینب</author>
                <pubDate>Fri, 02 Mar 2018 10:54:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>