<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد نصراوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mnasravi</link>
        <description>کسی که درباره فرهنگ و دین می خواند و می نویسد. داستان هایش روایت هایی است از بودن هایی است که در زندگی خویش تجربه کرده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 10:54:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/88666/avatar/yAfMwy.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد نصراوی</title>
            <link>https://virgool.io/@mnasravi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شادی</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasravi/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C-negwt0b4giqa</link>
                <description>در این شلوغی تعطیلات، ویلا سخت پیدا می‌شد. انقدر با ماشین چرخید تا توانست اینجا را پیدا کند. پیرمردی گوژ پشت اینجا را به او اجاره داد. کنار جاده تنها او را پیدا کرده بود. خانه‌ای تقریبا قدیمی که دیوارهایش را تا نیمه خزه گرفته بود. پنجره‌های خانه رو به دریا بود. کوله و وسایلش را گذاشت داخل اتاق کوچکی که در انتهای خانه قرار داشت. از جیب کاپشن قرمزش یک بسته سیگار بهمن درآورد و با فندک زیپوی قدیمی‌اش آن را روشن کرد. افق نگاهش به خورشیدی که داشت در سطح دریا فرو می‌رفت گره خورد. چشمانش را کمی ریز کرد. خورشید همانند نهنگی تنها بود. سرش را برگردانند. در حالی که سیگار در دستش بود و خاکستر آن را روی کاشی‌های نیمه ترک خوردة خانه می‌تکاند به تابلوی آویزان روی دیوار خیره شد. بیشتر دقت کرد، تصویر دختری شاید هشت ساله بود که لبخندی بر لب داشت. اما انگار که در چشمان دخترک چیزی جریان داشت. در خانه تقریبا هیچ چیز نویی نبود. همه چیز بوی کهنگی می‌داد. چشمان داخل تابلو معمولی نبودند. مرموز بودند. نمی‌دانست به چه چیزی نگاه می‌کنند. انگار زنده بودند. هوا تاریک شد. تاریکی ساحل را بلعید. همان اول شب بود که برق‌ها رفت. باد شدید می‌آمد و صدای سیلی سخت امواج بر ساحل می‌امد. بیرون را نگاه کرد. مثل اینکه برق‌های همه رفته بود. موبایلش را درآورد تا چراغ‌قوه‌اش را روشن کند اما شارژ نداشت، خاموش بود. فندک خود را روشن کرد. همه جا تاریک بود. در بساط و کوله‌اش هم شمع نداشت. با فندک به سمت آشپزخانه رفت. آن قدر محو خانة قدیمی شده بود. که اصلا فرصت نکرده بود بیرون برود و برای شام چیزی بخرد. کابینت‌های آشپزخانه را تک تک باز کرد. تا شاید بتواند چیزی پیدا کند. هیچ چیز در کابینت‌ها نبود. با خود گفت: ای بابا این عجب جایی هست هیچی نداره. رفت سراغ کشو‌ها تک تک کشوها را باز کرد. نور بی جان فندک روی سطح فلزی کشو‌ها افتاده بود صدای غژ غژ کشو ها در فضای خالی خانه ‌پیچید. در کشوی اول جز یک پیج و دو مهرة زنگ زده چیزی نبود. در کشوی دوم هم حوله‌ای کهنه بود. کشوی سوم را باز کرد و چند کتاب کهنه را دید. باد تندی وزید و شعلة کوچک فندک را خاموش کرد. یکدفعه همه‌جا تاریک شد. هر چه تلاش کرد دیگر فندک روشن نشد. کورمال کورمال از آشپزخانه به سمت، کوچه رفت. در حیاط خانه را باز کرد. پیرمرد گوژ پشت را ناگهان با فانوسی فلزی در چارچوب در دید. پیرمرد ریش‌های بلند داشت. پالتویی قدیمی و بلند پوشیده بود. و عینکی با دسته‌های فلزی روی چشمانش بود. به چشم‌های امید خیره شده بود. عینک پیرمرد بخار کرده بود. پیرمرد گفت:‌ آقا شما نوة من را ندید؟ همین جا داشت بازی می‌کرد. از عصر تا حالا دنبالش می‌گردم. اما نیست. امید با تعجب نه ببخشید! برق خونة شما هم رفته؟ پیرمرد گفت: بله . طوفان که می‌شود کابل‌ها قطع می‌شوند. و برق‌ها می‌رود. به چشمان امید خیره شد و گفت: کمکم می‌کنید که شادی را پیدا کنم؟ پیرمرد نگاه تلخی داشت. امید که گیج شده بود گفت: شادی کیست؟ پیرمرد گفت: نوه‌ام را می‌گویم. پیرمرد وارد خانه شد. شاید به خانة شما آمده. امید گفت: آقا من کسی رو ندیدم. پیرمرد از جیبش چند دانه شمع درآورد و گفت: بیا بریم تو و این ها را روشن کنیم. شاید بتوانیم در داخل خانه پیدایش کنیم. و شروع کرد به صدا زدن: شادی! شادی! کجایی بابا جان؟ امید هم به دنبال پیرمرد رفت تا شمع‌ها را روشن کنند. وارد خانه شدند. پیرمرد با شعلة فانوسی که در دست داشت، شمع‌های را روشن کرد. خانه کمی روشن شد. امید، روی مبل قدیمی رو به روی تابلو نشست. پاکت سیگارش را از جیبش در آورد. به پیرمرد گفت: ببخشید ناراحت نمی‌شوید سیگار بکشم؟ پیرمرد هیچ چیزی نگفت. فانونسش را برداشت. رو به تابلوی آویزان روی دیوار گرفت. و به چشم‌های دخترک خیره شد. و دیگر شادی را صدا نمی‌زد.«پایان»</description>
                <category>محمد نصراوی</category>
                <author>محمد نصراوی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 09:48:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاب مریم</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasravi/%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-ljnf7lyajkvb</link>
                <description>آونگ ساعت به دور ابهام مکان و زمان در حال رفت و آمد بود. پیرمرد گوژ پشت عصا زنان زمین خیابان را گز می کرد. کلاغ ها روی درختان عریان پائیزی سمفونی تقدیر را می خواندند. خیابان صحنه اپرا شده بود.و پیرمرد نمی دانست روی صحنه است. خیره به خیابان روی صندلی ایستگاه نشست. خیابان خالی بود. آسمان بغض کرده بود. ابرها درهم پیچیده شده بودند. پسرک با گونی ای که دو برابر قدش بود از راه رسید. تا کمر داخل سطل آشغال خم شد و شروع کرد آشغال ها را زیر رو کردن. پسرک در حالی که قاب نیمه شکسته ای در دست داشت به پیر مرد گفت: ببخشید آقا این قاب مال شماست؟ پیرمرد پلک های پر چروک و یخ زده اش را باز کرد و گفت. آره این مال منه اون هم مریم هست. و با حسرت آگهی کشید و آدمه داد، و فقط تو هر روز به من بهترین هدیه‌ی زندگیمون می دی. و یک اسکناس ۱۰ تومانی بیرون آورد و به پسرک داد.قاب را از پسرک گرفت و آن را پاک کرد. و بلند شد عصا زنان به سوی خیابان رفت. ناگهان صدای بوق زمختی سکوت خیابان را شکست. جمجمه‌ی استخوانی پیرمرد مثل تنگ ماهی شکست. خون روی سطح آسفالت پخش شد. پیرمرد محکم قاب را در آغوش گرفته بود. کلاغ ها در آسمان پرواز کردند. بغض آسمان ترکید و باران بارید. پیرمرد دیگر قاب را به سطل آشغال نمی انداخت تا پسرک به او باز گرداند. پیرمرد در آغوش نرم مریم روی صحنه‌ی اپرا برای همیشه خوابید... محمد نصراوی</description>
                <category>محمد نصراوی</category>
                <author>محمد نصراوی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 21:18:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه فرانسه</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasravi/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-vm8hkdjjiimh</link>
                <description>دستانش را روی سطح زبر شبکه‌های بلند گوی ضبط صوت قدیمی‌اش می‌کشید. ضبط داشت آهنگی را که لیلا برایش زده بود پخش می‌کرد. شاید این پنجاهمین باری بود که ضبط داشت قصه‌ی عشق لیلا را به مسعود روایت می‌کرد. با خود کلنجار می رفت که چگونه به لیلا بگوید؟ اولین بار همدیگر را در حیاط کوچک کافه فرانسه دیدند. فرانسه و هر چیزی که به آن مربوط می شود حال و هوای عشق دارد. بوی نم باران در نگاه هر دوی آن‌ها پیچید. آن شب فقط نگاه بود که حرف می‌زد و سخن و میگفت. لیلا نمی‌دانست که آن شب فرانسه چرا آشوب شد؟ چرا باران بارید؟ چرا قطره‌های باران یا شاید اشک روی گونه‌های نرمش سر می‌خورد‌؟ از آن شب به بعد قهوه‌های کافه فرانسه دیگر برایش تلخ نبود. شیرین تر از هر خاطره‌ای سبزی بود. با هر جرعه نگاه‌های مسعود را در آن شب بارانی می‌نوشید. نمی دانست عشق چه صدایی دارد؟ رنگ بی رنگی گرفته بود و موسیقی و دکمه‌های پیانو را با نگاه‌های مسعود تنظیم می‌کرد. آن شب مسعود اتفاقی به کافه فرانسه آمد تا موبایلش را شارژ کند. اما او هم در لای آبشار‌های سیاه زیر شال سرخ لیلا گم شد. تا قبل آن شب عشق را در داستان‌ها خوانده بود اما آن شب چهره‌ی لیلا به او یاد داد تا عشق را بیاموزد. کافه فرانسه مهمترین جای شهر برای هر دوی آن‌ها بود. اما فقط نگاه بود که میان آن‌ها سخن می‌گفت. از کنار ضبط به سمت پنجره می‌رود. بازهم باران شاید صدایش با آهنگ لیلا سمفونی ای زیبا را می سرودند، شاید عشق را روایت می‌کردند. یک شب به لیلا لای یک فال حافظ شماره‌اش را داد تا واژه‌ها بتوانند عاشقی، همدیگر را در آغوش بگیرند و تنهایی با طعم عشق بنوشند. از آن شبی که شماره داد. مسعود دیگر به کافه نرفت تا با لیلا رو به رو نشود. لیلا برایش می‌نوشت: نمی‌خوای یه قرار بذاریم بیشتر همو ببینیم. اما جواب او این بود: نمی تونیم قرار بذاریم. و این معمای بزرگ لیلا شده بود. و هیچ‌گاه مسعود تماس‌های لیلا را پاسخ نمی‌داد. مسعود در جواب به او می گفت به وقتش بهت می گم. یک شب لیلا نوشت: مسعود برات یه آهنگ زدم، ملودیش‌ و خودم ساختم. می‌خوام گوشش بدی فردا می دم به باریستا هر وقت تونستی برو ازش بگیر. مسعود فردای همان روز رفت و سی دی‌ای را که لیلا به باریستا داده بود گرفت و تا بعد از ظهر آن را تبدیل به نوار کرد و در حلق ضبط صوت قدیمیش گذاشت. تا دستانش بتواند ملودی عاشقی را بشنود. آن شب تا صبح هیچ صدایی جز موسیقی لیلا در اتاق مسعود نپیچید. مسعود تا به صبح کنار پنجره بود و باران را می دید و با خود فکر می‌کرد که چگونه به لیلا بگوید؟ لیلا صبح به او پیام داد: گوش دادی؟ ببین مسعود من می خوام ببینمت. می خوام باهات حرف بزنم. اگر امروز نیای کافه نه من نه تو. دیگه صبرم تموم شده این مسخره بازی‌ها چیه؟ در جواب مسعود برای لیلا نوشت. می یام. ساعت ۸ می بینمت. عقربه‌های ساعت لحظه‌های دوری را طی می‌کردند تا ساعت ۸ شد. دقیقا ۸ شب، لیلا ۵ دقیقه‌ای بود که به کافه رسیده بود و میز نزدیک پیشخوان باریستا را انتخاب کرده بود. مسعود هم آمد و باز نگاه، گویی نگاه تنها زبان گویای این دو نفر بودند. لیلا در حالی که محو مسعود بود گفت: سلام خوبی؟ و مسعود هنوز نگاه می‌کرد. لیلا: چطور بود دوستش داشتی؟ مسعود نگاه و فقط نگاه می‌کرد. لیلا: مسعود یه چیزی بگو من اصلا صدات و نشنیدم. مسعود برگه‌ای را که یک تا شده روی میز می گذارد و به آن اشاره می کند. لیلا آن را باز می کند و او هم به زبان نگاه اکتفا می‌کند. روی کاغذ نوشته بود، لیلا جان من کر و لال هستم.</description>
                <category>محمد نصراوی</category>
                <author>محمد نصراوی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 18:05:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بینایی</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasravi/%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-s5lpiv64lajm</link>
                <description>تنها از خیابان عبور کردم. باران تازه صورت پیاده رو را شسته بود. به هوای سیمانی شهر کم کم داشتم عادت می کردم. مسیر ها دیگر برایم معنایی تازه پیدا کرده بودند. و بعد از آن تصادف، به جز تنهایی دوست دیگری نداشتم. یاد آرزوهایم افتادم که می خواستم قهرمان دوومیدانی المپیک سه سال آینده باشم. در روز ۱۸ ساعت تمرین می کردم. بدن سازی، استقامت چرا که هدف داشتم. امید داشتم که رکورد تازه‌ای در سطح بین المللی ثبت کنم. آن روزها به دنبال موفقیت بودم. شاید مثل همه‌ی مردم این شهر. به کفش های ورزشی ام خیره می شوم که چند وقت است به من زل زده اند. سطح خیابان را برگ‌های خیس پاییزی پوشانده بود. گویی درختان، برگ ها را در این تاریکخانه‌ی این شهر مست از پیشرفت و موفقیت مویه کرده اند. دیوارها، سایت ها، کتاب‌ها، پر از این هذیان‌های موفقیت هستند. دو ساعتی بود که جلوی پله‌های مترو بودم حتی یک نفر هم به من نگاه نکرد. همه در پی رویای موفقیت سرشان در گوشی و چشم هایشان رو به رو است. هیچ کس زمین و پایین تر از خود را نگاه نمی کرد. و من هم پایین بودم. موریانه‌ی حقارت وجودم را از درون می پوساند. خیابان ها و مسیرهایی را که نمی توانستم بروم را در ذهنم مرور می کردم. بغض سرار وجودم را گرفته بود. ناگهان صدایی توجهم را جلب کرد. عصای سفید نابینایی بود که به چرخ‌های ویلچرم بر خورد کرد. گدایی نابینا بود که در مترو رفت و آمد می کرد. از من گذشت پنج یا شش پله را با احتیاط رفت بالا. ناگهان ایستاد و پنج دقیقه سرش را به سمت من و بالا می چرخاند. از پله آمد پایین. بی آنکه چیزی بگوید. عصای سفیدش را دستم داد و به پشت ویلچر رفت دسته های آن را گرفت و با زحمت من را از پله ها کشید بالا. به عصای بند زنده‌ی او خیره شدم. و به این فکر می کردم مرد نابینا چه چیزهایی را می بیند ؟محمد نصراوی</description>
                <category>محمد نصراوی</category>
                <author>محمد نصراوی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 13:16:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ،‌ برادر، مرگ ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasravi/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DA%AF-zrx9u6dn06kb</link>
                <description>داشت بیرون را نگاه می کرد. تازه از حلب به سمت دمشق راه افتاده بودند. چهره حیدر از ذهنش نمی رفت. صورتش پر از خون شده بود و دیشب جان داد. خرابه های حلب او را به یاد کابل انداخت یاد اون روز که جلوی مادر حامله اش سر پدرش را طالبان برید. اون روز فقط ۷ سالش بود. تمام زندگی اش طعم خاکستر جنگ و آوارگی می داد. در کابل تنها یک دوست خوب داشت. با جمیل پسر همسایه مثل برادر بودند. وقتی که به سمت ایران فرار کردن هیچ خبری از جمیل نداشت. اتوبوس ارتش سوریه سقف نداشت. می توانست به راحتی آسمان را ببیند هر وقت آسمان و می دید یاد جمیل می افتاد. روی دست جمیل یک خالکوبی ستاره بود. مادرش بعد از ۲۰ سال حامله نشدن. وقتی جمیل به دنیا اومد به عنوان نشان روی دستش حک کرد. وقتی به ایران آمدند در محله های بالاشهر تهران کمک عمویش، کمال می کرد. آن روز ۹ سال داشت. به خاطر اینکه اهل افغانستان بود مدرسه ای او را برای تحصیل راه نمی داد. حالا که ۱۸ ساله اش هست. با گردان فاطمیون به سوریه اعزام شد. شهر را سکوت بلعیده بود. انگار به غیر از او و آن داعشی سگ جان پشت دیوار مسجد کسی دیگر در شهر نبود. سه روز بود که نه آب و نه غذا خورده بود. تمام دوستانش را در این شبیخون از دست داده بود. الان او تنها تنهای تنهاست. و یک داعشی گاه گاهی با ژ۳ حالش را می پرسید. ناگهان دلش را به دریا زد. از خانه نیم خورده از جنگ به سمت دیوار مسجد تا داعشی را خلاص کند. از پشت مسجد داعشی را دور زد. از پشت دید که داعشی با ولع در حال پر کردن خشاب ژ۳ هست. مشکی پوشیده بود و با چفیه ای سرش را بسته بود. مگسک یوزی را روی جمجمه‌ی او تنظیم کرد و نفسش را در سینه حبس کرد. ناگهان انگشتش روی ماشه یخ زد. باورش نمی شد. روی دست داعشی ستاره گم شده اش جا خشک کرده بود. او جمیل بود.</description>
                <category>محمد نصراوی</category>
                <author>محمد نصراوی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 11:08:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا؛ آغاز عصر دیستوپیا یا اتوپیایی دیگر …</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasravi/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%BE%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-ovb2fim6r1rb</link>
                <description>با ظهور گروه دولت اسلامی عراق و شام معروف به داعش در کشور عراق و سوریه در سال ۲۰۱۴ جهانیان گمان کردند دشمنی جدید سربرآورده است دشمنی که در کشورهای اروپایی و حتی کشور ما ایران دست به علمیات­های گوناگون تروریستی زد. این گروه با قدرت گرفتن روز افزون و انجام عملیات­های تروریستی پی در پی تبدیل به یک کابوس جهانی شد. با از بین رفتن این گروه کابوس داعش نیز کم رنگ شد. اما شاید کسی فکر نمی­کرد در سال ۲۰۱۹ ویروسی در جهان بوجود آید که کابوسی دهشتناک تر از داعش برای جهانیان باشد. کرونا، امروز بازتاب حالتی است که پیشتر در رمان­هایی چون طاعون و کوری می­توانستیم آن را ببینیم. اما امروز بشر در وضعیتی حساس و متفاوت قرار گرفته که نه صحنه­ای رقت انگیز در فیلم­های علمی تخیلی است و نه داستانی چندش آور در رمان نویسندگان جهانی. چرا که روایتی واقعی است از زندگی روزمره بشر امروز. بشری که در یک شوک تاریخی به سر می برد.در این نوشته بر آن هستم با توجه به مفهوم اتوپیا­باوری[۱] و اتوپیا[۲]، توصیفی متفاوت از ظهور و بروز ویروس کرونا یا کواید-[۳]۱۹ را در جهان ارایه دهم. نخست، تعریفی متفاوت از مفهوم اتوپیا ارایه می دهم سپس، نقش رؤیا و امید را در شکل گیری اتوپیا بیان خواهم کرد. بعد از آن، به واکاوی مفهوم دیستوپیا[۴] و کابوس خواهم پرداخت. سپس ظهور ویروس کرونا را بر مبنای این تعاریف تبیین خواهم کرد.اتوپیا را بیشتر به عنوان مدینه­ی فاضله و آرما­ن­شهر می­شناسند و ترجمه می­کنند. اما شاید این موضوع یکی از جنبه­های مفهوم اتوپیا باشد. اتوپیا یک حرکت به سمت وضعیت جایگزین نسبت به وضعیت اکنون است. که محرک اصلی این حرکت رؤیا است. لایمن تاور سارجنت[۵]، در کتاب مقدمه­ای کوتاه بر اتوپیا باوری[۶]، بیان می­دارد. نقطه­ی آغازین اتوپیا، نارضایتی از وضع موجود است. و این نارضایتی منجر به رؤیایی برای تغییر وضعیت اکنون می­شود. سارجنت بیان می­کند اتوپیا درباره­ی امر روزمره و تغییر آن است. مساله­ای که می­توان در تحلیل کرونا مورد توجه قرار بگیرد، همین امر روزمره است. می­توان گفت کرونا، نوعی روزمرگی را در زندگی بشر دچار تغییر و خلل کرد. و این ویروس باعث شد بشر به یک وضعیت جایگزین نسبت به آنچه که در زندگی روزمره تجربه کند بیاندیشد. مساله­ی بعد کرونا، در بعضی جوامع و کشور­ها موجب ایجاد نوعی همبستگی اجتماعی­ای شد. و در اینجاست می­توان نقش رؤیا را در مساله­ی کرونا مشاهده کرد. سارجنت در تعریف اتوپیا از نظرگاه خویش با اشاره به نظر روث لویتاس[۷] جامعه شناس، بیان می­دارد، که اتوپیا نوعی رؤیای اجتماعی[۸] است، رؤیایی برای تغییر وضع موجود. در همین راستا، بشر برای غلبه کردن بر کرونا رویایی می­سازد، درمان این بیماری و یک دنیای بی ویروس. از این لحاظ می­توان گفت، کرونا، وضعیتی است نامطلوب که بشر برای تغییر این وضعیت یک رؤیایی اجتماعی می­سازد. و این رؤیا منجر به ایجاد نوعی همبستگی اجتماعی­ای می­شود. برای مثال، ایجاد کمپین­های در خانه بمانیم و یا رقص پرستاران بیمارستا­ها و مراکز بهداشتی نوعی نمایش این رؤیاست. اما، کرونا، فقط برای انسان امید نیافریده، بلکه در برخی از جوامع، تبدیل به کابوسی اجتماعی­ای شده است. کابوسی که نه تنها، همبستگی­ای ایجاد نکرده، بلکه باعث بروز تعارض­های جدّی اجتماعی شده است.کرونا، کابوس­های بشر را که تا قبل از این در فیلم­ها و رمان­ها حکایت می­شد، را جامه­ی واقعیت پوشاند. در این بخش از نوشتار روی دیگر، این حادثه­ی بیولوژیکی را بررسی می­کنم. در ادبیات مطالعات اتوپیا، مفهوم دیگری مطرح به نام دیستوپیا مطرح می­شود که در زبان فارسی آن را ویران­شهر ترجمه کرده­اند. دیستوپیا را با نظر به تعریف اتوپیا می­توان اینگونه تعریف کرد: حرکت به سوی وضعیتی وخیمتر و بدتر نسبت به آنچه که هست. در مقابل رؤیا در فرآیند اتوپیا، پیشرانه­ی اصلی در دیستوپیا، کابوس است. گرگری کلیز[۹]، در کتاب دیستوپیا، یک تاریخ طبیعی[۱۰]، به شرح انواع دیستوپیا در فرهنگ­های گوناگون و از جنبه­های مختلف می­پردازد. ظهور کرونا، باعث شد در برخی از جوامع پیشرفته، رفتارهایی را ببینیم که حکایت از نوعی کابوس اجتماعی دارد. برای مثال، هجوم به فروشگاه­ها برا تهیه­ی مایحتاج اولیه و یا کمیاب شدن برخی از اقلام مصرفی. بشر در اینجا دچار نوعی کابوس اجتماعی­ای شده است که او را به سمت، آینده­ای بدتر و وخیمتر از آنچیزی که هست هدایت می­کند. به همین دلیل او دست به کار­هایی می­زند که خود را برای این وضعیت بدتر آماده کند. در این میان رسانه­ها در فروش و ارائه­ی این رؤیا و یا کابوس نقشی اساسی دارند. در پایان به نقش رسانه در طبیعی سازی[۱۱] رؤیا و کابوس بشر می پردازم.از دو وضعیت ممکنی که اتوپیا می­تواند برای بشر بسازد سخن گفتم. اما مساله­ی مهم اینجاست که چگونه کرونا، می­تواند کابوس یا رؤیا باشد. یکی از عناصر مهم در این راستا، رسانه است. از نظرگاه تحلیل گفتمان انتقادی[۱۲]، رسانه­ها یکی از ابزارها برای طبیعی سازی گفتمان­­ها هستند. رسانه می­تواند کرونا را فرصتی برای رسیدن به وضعتی بهتر و ایده­آل تر نسبت به آنچه که هست، نشان دهد. به بیان دیگر، این رسانه­ها هستند که برای جامعه رؤیای اجتماعی می­سازند و آن را طبیعی سازی می­کنند. و بر عکس رسانه می­تواند بروز کرونا را تبدیل به کابوسی به سوی وضعیتی وخیمتر نسبت به آنچه که هست نشان دهد. و برای جامعه نوعی کابوس اجتماعی بسازد.اتوپیا، یا دیستوپیا دو وضعیت کاملا متضادی که بشر می­تواند آن­ها را انتخاب کند. در این نوشتار بر آن بودم که پدیده­ی کرونا را از رهیافت فرا رشته­ای اتوپیا معرفی کنم. کرونا می­تواند رؤیایی برای تغییر وضعیت زندگی روزمره­ی بشر به سمت وضعیتی بهتر باشد. و در عین حال می­تواند کابوسی برای رسیدن وضعیتی وخیمتر باشد. و رسانه­ها در طبیعی سازی این رؤیا و کابوس، نقش گسترده­ای دارند. می­توان گفت که رسانه­ها می­گویند، کرونا آغاز عصر دیستوپیا و یا آغاز اتوپیای دیگر برای بشر است.این متن نخستین بار در خبرگزاری ایبنا منتشر شده است.[۱] Utopianism[۲] Utopia[۳] Covide-19[۴] Dystopia[۵] Lyman Tower Sargent[۶] Utopianism: A Very Short Introduction[۷] Ruth Levitas[۸] Social Dreaming[۹] Gregory Claeys[۱۰] Dystopia a Natural History[۱۱] Naturalization[۱۲] Critical Discourse Analysis</description>
                <category>محمد نصراوی</category>
                <author>محمد نصراوی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 10:25:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasravi/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-pxnthrvxcgrg</link>
                <description> برسد به دست آقای عادلی قاضی پرونده‌ام سلام آقای عادلی. من ناصر فرزند شاه مراد هستم. پدرم بر خلاف نامش اصلا از مراد و شانس و از این جور چیزها بهره‌ای نبرد که الان من اینجا هستم. اگر یادتان نیست! من همان کسی هستم که در دادگاه هیچ وقت نخواست حرف بزند. همان کسی که در جواب هیچ دفاعی نداریِ شما فقط به سکوت کرد. حالا هم نمی دانم چرا با هزار زار و زحمت از این زندانبان خواهش کردم که یک کاغذ و قلم بدهد تا حکایت سکوتم را برای شما بنویسم؟ شاید حالا که صدای قدم های مرگ را می شنوم زبانم باز شده. می دانید؟ از کودکی به ما یاد داده‌اند که سکوت کنیم و هیچ وقت حرف نزنیم. وقتی به مدیرمان گفتم که ربیعی با خود عکس‌های اونجوری به مدرسه می‌آورد چنان تو دهنی‌ای خوردم که هنوز مز‌ه‌ی دردش را حس می‌کنم. چرا که ربیعی فرزند شهردار ناحیه بود و باید نورچشمی و الگوی دیگر دانش‌آموزان می بود. و از آن روز به بعد، همیشه از ترس سکوت می کردم. ترس مثل جزام وجودم را می گرفت هیچ وقت نخواستم بگویم که غلام ساقی محل با بچه‌های دبستان راضی چه کارها می‌کرد؟ نباید می‌گفتم که مجید سالاری شاگرد اول کلاس اولی ها چرا گم شد و دیگر پیدا نشد و مادرش در حسرت چشم‌های زاغ و صورت سفید و موهای بور پسر یکی یک دانه اش دِق کرد و جوان مرگ شد. و من بزرگ‌تر شدم و سکوت کردم. نباید می‌ گفتم صغری خانم همسایه‌امان را می‌گویم بعد از فوت شوهرش در اثر سوختگی در کوره‌‌های آجر پزی باقرآباد، چه کاری می‌کرد. نباید می‌گفتم که شب‌ها فقط از خانه بیرون می رفت و مانتو قرمز کوتاه و کفش‌های پاشنه بلند می پوشید. و آخر شب‌ها که به خانه‌ی اجاره‌ایش باز می گشت چادر کهنه ای بر سر می‌گذاشت و تا خود صبح می گفت: خدایا غلط کردم . خدایا چی کار کنم؟ خدایا بی پولم ؟ و اشک می ریخت و تا اذان با خدایش مناجات می کرد. و من این صحنه‌های پر از تقاضا را از پنجره اتاقم که به خانه‌ی آن‌ها مشرف بود فقط می‌شنیدم. و من بزرگتر شدم و همچنان سکوت کردم. هنگامی که هفده، هجده سالم بود نباید می گفتم که مریم خواهرم چه بلائی سرش آمد هنگامی که برای کار به کارخانه رنگ‌سازی رفت. او آسم داشت اما برای خرج مواد پدرم آقا‌شاه مراد باید پول جور می‌کرد. نباید می‌گفتم زیر چشمش چرا در آن شب بارانی کبود شد و نباید می‌گفتم چرا هرگاه داریوش نوچه‌ی غلام را بی هوا در کوچه می دید می رفت در زیرزمین و بی صدا گریه می‌کرد. من در دادگاه سکوت کردم تا شما قضاوت کنید. تا شما آقای عادلی محاکمه کنید. من نباید می گفتم بعد از اینکه پدرم مرد. و مریم خودش را در کارخانه سوزاند. مادرم تنها شد و من باید گونی به دوش می‌رفتم محله‌های بالا شهر سطل‌های سیاه و فلزی را می‌گشتم تا برای کارگاه بازیافتی آقای نجابتی جنس جور می‌کردم. من نباید می‌گفتم آقای نجابتی با دختران چهارده و پانزده ساله که برای کار پیش او می‌آمدند چه می کرد؟ من نباید می‌گفتم چرا مادرم مجبور شد پیش او کار کند. من نباید می‌گفتم چرا مادرم شب‌ها دیر به خانه می‌آمد. من نباید می‌گفتم چرا مادرم در آن شب سرد زمستانی در اتاق مدیریت کارگاه آقای نجابتی جیغ کشید. من نباید می‌گفتم غلام از آقای نجابتی مواد جور می‌کرد. من نباید می‌گفتم داریوش مریم را پیش آقای نجابتی برده بود. من نباید می گفتم جسد بی جان تکه تکه شده مادرم را در صندوق ماشین شاسی بلند آقای نجابتی پیدا کردم. من نباید می‌گفتم غیرت و بی غیرتی فرقی برایم نداشت. من نباید می گفتم غلام و داریوش و آقای نجابتی را در کارگاه آتش زدم. من نمی گویم. من سکوت می کنم. تا عدالت اجرا شود. ......................هوا گرگ و میش بود هنوز آفتاب طلوع نکرده بود. آقای عادلی با دست‌های سردش نامه را تا کرد و در جیبش گذاشت. برای اجاره‌ی حکم آمده بود. جنازه‌ی ناصر بر دار آویزان بود. و آفتاب کم کم داشت طلوع می‌کرد.محمد نصراوی</description>
                <category>محمد نصراوی</category>
                <author>محمد نصراوی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 09:43:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و این لباس ها...</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasravi/%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7-leumaovd1nnm</link>
                <description>و این لباس هااین دورگردهای رنگارنگ هر روز...پیراهن تردید به تن و ولع را به پا می پوشانمو جوراب این موجود بیچاره محبوس در حجم کفش خفه در اتمسفر زندگی و این ها می شوند: من! تکرار شده در سریال تکراری نیاز. غرق در عمق روزمرگی در تاکسی در خیابان در بازارهای تعطیلدر شلوغی رویاها پشت میز عصاری خداحافظی های تکراری و اینجاست که دیگر بودن، نخ نما می شود. زندگی حوصله اش سر می رود. و این لباس ها من را به بند کشیده اند.من در عمق نبودن ها من در کابوس باشم ها من در آرزوی مرگ هاو چه زیباست مرگاین تقدس برهنگیبدرقه یادهای بی تودر آغوش خود و خاک خفتن. همخوابه بودن با سکوتو تنهایی با بودناین آرزوی قدیمی. زندگی را می خواهم بمیرم یک استکان شوق را یک وجب خود را بوی تازه بودن را می خواهم این ها را بمیرم(می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم)و این لباس ها و این نگاه ها و این شهر هاو این تنهایی ها نمی گذارند.و این لباس ها... محمد نصراوی</description>
                <category>محمد نصراوی</category>
                <author>محمد نصراوی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2019 21:07:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>