<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرتضی ناصرخیل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mnasrkhyln</link>
        <description>دیری است که عشاق گنه کار و خموشند...از باده و می غیره رخ یار ننوشند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:50:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2394569/avatar/R8Zwmz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرتضی ناصرخیل</title>
            <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خروج اسرائیل از جنوب لبنان</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D9%84%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%86-xkzcfn9oyc0d</link>
                <description>این نوشته بر گرفته از حقیقتی تلخ در زندگی بوده که خاطرات تلخش هر زمان کام را بر آدمی تلخ میکند و حس درونی هر انسانی را آزرده و تفکری عظیم برای مقابله و رهایی از آن را میطلبد........از اینجا شروع کنیم که شخصیت و کاراکتر هر انسانی به عوامل بسیاری بستگی داره،اول از همه خانواده، نوع تربیت، محیط و پیرامون اجتماعی و بعد آموزش و نگرش جامعه نسبت به اون شخص،البته از چهره هرکسی میتوان فهمید که این تقاوت در چهره در افکار و شخصیت و نگرش و بینش او امری طبیعی و بازدارنده است،پس از همه نمیتوان به یک اندازه توقع شعور توقع درک و توقع هم زیستی داشت،کلا مقوله عجیبیه این انسان بودن،هم میشه درکش کرد هم میشه درکش نکرد،با یک داستان  واقعی از زندگی شخصی،که همواره این لحظات رو تجربه کرده  شروع میکنیم...سالها پیش یک جوان  تازه به سن بلوغ رسیده و کم تجربه بنا بر نیاز و رسم و رسومات موجود جامعه با دختری  آشنا میشه و این دوست داشتن و عشق به قدری بی آلایش  بوده که در کسری از زمان و اندک تحقیقی ناچیز منجر به ازدواج و تشکیل خانواده میشه،،،خانواده دختر سالها پیش پدر خود رو از دست داده بودن و مادر حکمران بلا منازع بوده و حرف اول و آخر رو او میزده و فرزند ذکوری در این خانواده نبوده بچه ها همگی دختر بودن و چندین داماد که به واسطه ازدواج وارد این خانواده شده بودن،،،شخصیت و کاراکتر مادر هیچ شباهتی با مادر های دیگه نداره، تا جایی که بچه ها و دوستان و برادر و خواهر او هم نسبت به این مسئله معترض بوده و هرز گاهی کش مکش و قهر و آشتی های فراوانی به واسطه این اخلاق و رفتار مادر خانواده گریبانگیر دیگر اعضا میشده و همه با جمله اینکه مادرمه یا خواهرمه یا مادر زنمه به خاطر زنم عیب نداره از کناره این قضیه عبور میکردن،،،این زن شخصیتی مردستیز ،حسود ،حتی نسبت به بچه های خود،مغرور،بدون گذشت و بخشش،حرف در بیار از ناخن پا تا موی سر،در بیست و چهار ساعت هشت ساعت رو مشغول غیبت کردن و حرف بردن و آوردن و دیگران باید همش از ایشون تعریف کنن مثلاً وای چقدر شما خوشگلی وای چقدر شما بزرگی کاش یکی مثل شما کنارم باشه تا بتونیم ازش آرامش بگیریم و از این جور چیزا خوشش میاد کلا و ظاهر بین و آدم شناسی در حد صفر... خلاصه همیشه هر جایی که باشه یه داستان و حکایتی پیش میاره و کلا نمیزاره به کسی خوش بگزره،و اگه بفهمه دو تا خواهر با هم رفت و آمد کردن یا مسافرت رفتن تا یه مدت دیگه نه جواب تلفنشونو میده و به بقیه هم یاد میده که با اینها ارتباط نداشته باشین و به احتمال قریب به یقین بلاک خواهند شد...و این رو مقایسه کنید با مادر های دیگه که وقتی بچشون مسافرت می‌ره زنگ میزنن میگن آهسته برید مواظب باشید رسیدی دخترم پسرم خبر بده و منو بی خبر نزار،انشالله خوش بگذره بهتون و و و و و و و ...با نوه پنج ساله مشکل داره تا پیره مرد هشتاد ساله...و همه مجبورن تحمل کنن و همین،،،متاسفانه عده ای هم هستن که مشغول به خودشیرینی و دفع کمبود و عقده هاشون هستن و اگه دیگران هم بخوان کمی ایشون رو سره جاشون بشونن نمیزارن و شروع به لب لب گرفتن و غیبت کردن و یه مشت کارهای تکراری،و کلا عادت کردن به این کار و کم کم به یک آدم دیوونه که جز غیبت و حرف بردن آوردن چیزی بلد نیستن تبدیل شدن و علتش هم اینه که مادر خانواده اونها رو به خوبی شناخته و هر جوری دلش میخواد سواری میگیره ازشون،،،ولی از یه جایی به بعد دیگه این سیستم جواب نمیده ،چون هر چقدر هم که خر باشی بعد از ده سال بیست سال بالاخره میفهمی چه خبره دیگه،ولی به نظرم خوش به حال خر که حتی بعضی ها اونم نیستن....بحث رو ببریم سمته بزرگوار و خصوصیات شخصیتی و رفتاری...مثلاً چون حال نداره خونه آشپزی کنه و از زیره بار مسئولیت زندگی در میره و دایما خودشو میزنه به مریضی و دایم تلپه خونه این داماد اون داماد...بعده یک هفته که موندو تلپ کرد می‌ره شروع میکنه حرف در آوردن راجبه داماد و دختر که اینجوری کردن اونجوری کردن سره سفره همش یه بار تعارف کردن به من ،،به قول یه عزیزی که می‌گفت مهمون یه روز میمونه دو روز میمونه می‌ره و دو ماه بعد سه ماه بعد میاد تازه اونم بعد از اینکه پس داد مهمونی شو ،کسی که میاد یه هفته میمونه  دیگه انتظار سره سفره هی تعارف کردن رو نباید داشته باشه .میگفت برنج خریدم کیلویی ۱۳۰تومن گوشت خریدم کیلویی ۴۰۰تومن بابا کوفتت کن دیگه،،تو که می‌خوای بری پشت ما حرف بزنی چه ما ده بار تعارف کنیم یا یه بار پس ک.س.خپدر خانواده در سن ۴۰سالگی از دنیا میره و بچه ها و اهل فامیل همیشه به نیکی از ایشان  یاد میکنن و البته این رو هم میگن که مامان خیلی اذیتش کردو همش باهاش قهر بود و از این جور داستانا..خدابیامرز سکته کرده بوده در اثر فشار عصبی..و تو خود بخوان حدیث.....بعد از چند تا شوهر که اومدن و مدتی با ایشون بودن و فرار رو بر قرار ترجیح دادن یکی از آشنایان مردی رو معرفی می‌کنه که به همسری این دیو صفت در بیاد و پیره مرد بیچاره ازهمه جا بی‌خبر  اومده و ظاهر رو دیده و پسندیده و گرفتار شده...(داخل پرانتز این رو هم عرض کنم که دوستم میگفت فوق العاده ایشون بازیگر ماهری هستند و در نقش آفرینی دستی بر آتش دارند و جوری فیلم بازی میکنه که اگه شما ببینیدش اصلأ باورتون نمیشه)ایشون اول به پیره مرد قول میده که من دخترم که ازدواج کرد میامو تو یه خونه با هم زندگی میکنیم و فعلأ هفته ای یک شب میام تا دخترم شوهر کنه.و بعد از ازدواج دختر،،، ده پونزده سالی هم به بهانه های مختلف نرفت تا پیره مرد بمیره و حقوق بازنشستگی شو بگیره،ولی از اونجایی که خدا جای حق نشسته پیره مرد هشتاد سالشه و صحیح سالم و سلامت و رازه سالم موندنشم اینه که از این بزرگوار دور مونده بوده...با گرون شدن خونه و اجاره بهای مسکن پیره مرد دیگه از پس خرج و مخارج این خانم چهارده ساله بر نمیومده و ایشون رو به اجبار به خونه خودش می‌بره و هر روز یه داستانی سره این پیره مرد پیاده می‌کنه و اونم هی پا میزاره یه فرار خونه دختر و پسرش و دوستانش..یه چیزی بگم حال و هواتون عوض شه، این دیو خانم به خواهر و برادراش نگفته بوده که من ازدواج کردم و همیشه برادرارو تیغ می‌زده و همه هم به ضمه اینکه یه زنه تنهاست کمکش میکردن به لحاظ مالی،تا اینکه پدر بزرگوار که بازنشسته بوده فوت می‌کنه و بچها برای گرفتن حقوق اقدام میکنند می‌بینند که ایشون شوهر داره و تازه میفهن چه رکبی خوردن تو این سالها...برگردیم به داستان....از روزی که رفت خونه این پیره مرد ،یه روز با پسر یه روز با دختر یه روز با عروس این پیره مرد داستان داره و همش این پیره مرد رو حرص میده و پیره مرد دیگه چیزی ازش نمونده...... و در ماه کلا سه چهار روز خونست و بقیرو مزاحم زندگی دیگران،،تازه جاییم که می‌ره میگه من که چیزی نمی‌خورم یه کف دست برنج و یه کم گوشت و یکم ماهیچهه و یکم مرغ و یکم کدو یکم گردو یه کم چهار مغز همین..و این جالبه که چیزی نمیخوره ......دوستم تعریف میکرد  می‌گفت اگه اوضاع بر وفق مرادش نباشه جواب بچهاشو سربالا میده و یه جور که انگار ازتون راضی نیستم و زنگ میزنه بهشون میگه نفرینتون کردم و به بقیه فامیل میگه و آرامش زندگی شونو بهم میزنه و اگه دخترش زنگ بزنه و حالشو بپرسه میگه زنگ زدن به چه درده من میخوره منو دعوت کنین بیام خونه هاتون بمونم از من مراقبت کنین..واسم ماهیچه درست کنین و.........می‌ره خونه دختر خونه داماد میمونه میخوره و به محض رفتن شروع می‌کنه زنگ زدن به این و اون که بهم خوش نگذشت والا رو میخ بودم تو این چند روز،تو خوبی، هر وقت میام خونه ی  تو حالم خوب میشه و البته بعد از اینکه خونه ی اون رو هم ترک میکنه پشت اون هم به بقیه همین رو میگه...دوستم تعریف میکرد می‌گفت چند سالی تو یه محل با هم بودیم و اون چند سال جز بدترین روزهای زندگی ش بوده ،میگفت بچه ها  و داماد های دیگرو جمع می‌کرده خونش که ،خونهاشون اونجا نبوده و ما رو دعوت نمیکرده و هی خانومم و اذیت میکرده،یا عید یه داستانی درست می‌کرده که بقیه با ما قهر کنند و ما تنها بمونیم و خودش بتونه با بقیه یه موضوعی داشته باشه واسه حرف زدن و غیبت کردن..البته این رو هم بگم که همیشه توی جمعاشون یه داستانی هم واسه بقیه درست میکرده،مثلا اگه دامادی با خواهر زنی شوخی می‌کرده یا بلعکس پشت سر این و اونو میبسته به هم که نظر دارن مثلا به هم ،،دوستم میگفت من جوون بودمو کم تجربه خانومم همین طور مثل خودم ساده...و این خیلی مارو اذیت میکرد تا حدی که می‌گفت بچه اولم خیلی باهوش بود و با استعداد ولی به خاطره داستانهایی که داشتیم گاهی اوقات ناخواسته زیره بار اون فشار پسرمو تنبیه میکردم یا با خانومم روزها بحث میکردیم با هم جلوی بچهمون و این قضیه باعث شده بچم کمی استرسی بشه و  آسیب ببینه که باعث و بانیش این دیوونه ی زنجیریه که جاش وسط جهنمه،،،میگفت خوبه این پول و قدرت نداره وگرنه هممونو گردن میزد و طلاق بچه هاشو می‌گرفت هر جور شده،واقعا خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد،،می‌گفت تو اوج جوونی منو خانومم عوض اینکه فکر زندگی و کار و پیشرفت و تربیت بچه و چیز یاد گرفتن باشیم و همش کش مکش و داستان و حکایتالبته این رو هم میگفت که خودش هم مقصره چون بی تجربه بوده وگرنه از همون اول تو روش وایمیساده و راش نمیداده خونش...خلاصه بعد از چند سال که با هم تو یک محل زندگی میکردند یک روز به بهانه اینکه اینجا به مرکز شهر دوره اینجا بره بیابونیه و از این جور داستانا از اون محل میره،یه روز دمه مغازه نشسته بودم دیدم همین دوستم خوشحال یه سربند بسته به سرش یه پرچم زرد که واسه حزب الله لبنانه دستشه و چند تا جعبه شیرینی زبون،گفتم داستان چیه گفت داداش بخور خروج اسرائیل از جنوب لبنان ،یه جعبه شیرینی گزاشت رو میز منو چند تا بوس و رقص کنان از مغازه بیرون رفت..با خودم گفتم این که اهل سیاست و حزب الله نبود چی شده یهو رنگ عوض کرده ،چند روز بعد دیدمش گفتم تو رو با این صورت سه تیغ کی رات داده تو بسیج و سپاه و اینا که شیرینی پخش میکنی؟کلی خندید و گفت مادر زنم از محلمون رفت راحت شدم اسرائیل مادر زنم بود اینجا هم جنوب لبنان،،،مبگفت از حالا دیگه منتظر مرگ اسرائیلم  فقط این خوشحالم میکنه،،اونروز کلی فکر کردم با خودم چرا بعضی ها آنقدر راحت با زندگی آدمها بازی میکنن و از موقعیت و جایگاهی که دارن سواستفاده میکنن و به جای خوبی کردن و بزرگی کردن فقط ظلم می‌کنن تا جایی که دیگران فقط مجبور به تحمل کردنشون باشن اونم نه برای همیشه برای اوقاتی که دیگه مجبورن و چاره دیگه ای ندارن،،قصه خروج اسرائیل از جنوب لبنان بر اساس واقعیت از زندگی چندین انسان بی گناه نوشته شده و که اسیر ظلم و نادانی و خودخواهی یک از خدا بیخبر  بودن به جای اینکه طمع خوش محبت دوست داشته شدن رو بچشن درگیر چیزهایی بودند که اصلأ حقشون نبوده،البته دوستم از بیغیرتی ها و خیلی چیز های دیگه هم گفته بود از سو استفاده از بچها گفته بود ولی واقعا قابل نوشتار نبود ،چون کلا ذات بشریت رو زیره سوال میبرد،امیدوارم این نوشته تلخ رو هیچ کس تجربه نکنه چون روح آدمی رو آزرده خاطر می‌کنه و دادگاه حق الهی رو زیره سوال می‌بره که چرا باید چنین کسانی در لباس انسانیت حضور داشته باشند و با سرنوشت و عمر کوتاه آدمها بازی کنند،،،و در آخر هم این نوشته تلخ رو با شعر زیبایی از سعدی شیرازی به پایان میرسونم..خدا را بر آن بنده بخشایش است،،،که خلق از وجودش در آسایش است،،،</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 01:48:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احمد عمو</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D9%85%D9%88-wwkjwqj4n9an</link>
                <description>تقریبا چهار یا پنج سال داشتم و ما توی یکی از روستاهای کرج که زادگاه پدرم بود زندگی میکردیم،پدرم کارمند شرکت آرمه که وابسته به کارخونه ریسندگی و بافندگی جهان چیت که مرد نکونامی چون فاتح اونجا رو تاسیس کرده بود مشغول به کار بود و از داخل روستا سرویس ایاب و ذهاب داشتن واسه سره کار رفتن و اومدن،ضمنا شغل پدر بزرگ عزیزم کشاورزی بود و از این راه امرار معاش میکردن،یه زمین کشاورزی کناره رودخونه آران که با دو متر کندن زمین به آب می‌رسیدی و اونموقع ها تو یه مقطعی گندم و بلال کاشت و برداشت میشد و تو یه مقطعی کاهو خیار گوجه و.و.و.و.و....از داخل روستا تا زمین پدربزرگم پیاده نیم ساعت راه بود و داخل روستا هم خیلی کم پیدا میشد کسی ماشین داشته باشه اکثرا خر و اسب و اگه کسی وضعش خوب بود موتور داشت،من چند تا عمو هم داشتم که تو کار کشاورزی به پدر بزرگم کمک میکردند،ولی با این حال تابستون ها نیاز به کمک داشتن و من حتی با سن کم باید کمکی حتی ناچیز میکردم مثلاً تو نشا زدن یا ظهرها باید ناهار می‌بردم یه وقتا،،فک کنید پسر ۵ساله، نیم ساعت راهه بیابانی رو باید تنها میرفتم و تو این راه سگ و گرگ و همه چی هم بود،یه وقتا با خودم میگم اونموقع ها خدا خیلی هواسش به ما بوده پدر مادرها خیلی دل گنده بودن که بچشونو میفرستادن یه همچین جاهای خطرناکی،،یه عمو داشتم خدا رحمتش کنه احمد عمو ،،،خیلی ماه بود قد بلند خوش تیپ مودب اصلأ یه دونه بود تو عموهام با همه فرق داشت،عمرش به دنیا نبود و تو یه اتفاق با یه سهل انگاری رفت پیش خدا،یه سال که اونجا خشکسالی بوده و رودخونه هم آب نداشته چاه خشک میشه و مجبور میشن دو سه متر بیشتر بکنن تا به آب برسن و موتور آب رونصب کنن ،موقع راه اندازی موتور دو تا از عمو هام با هم داخل چاه بودن و بنزین رو به اشتباه داخل چاه میریزن تو موتور و گاز بنزین میگیره و یکی ازعمو هام خودشو نجات میده و احمد عموی مهربون و خوش تیپم خیلی ناباورانه از این دنیا برای همیشه میره،احمد عمو یه کلوپ داشت اونموقع تو روستا که بازی های آتاری و تنیس و فوتبال دستی داشت و  مردم اونجا سرگرم بودن و بجز این یه آپارات داشت که هر چی فیلم تو بچگی دیدم با احمد عمو تو اون آپارتش بود،یه بار تو بچگی خورده بودم زمین و پام در  رفته بود و بابام سره کار بود اونموقع،مادرم بدو بدو رفته بود دره خونه حجت بابا،اسم پدر بزرگم حجت بود که همه میگفتیم حجت بابا،از خوبی‌هاش نگم که اشکم در میاد وقتی یادش می‌افتم ،کلا تو نوه هاش منو یه جوری دیگه دوست داشت و همیشه تو روستا منو میزاشت رو  کولشو میچرخوند،خدا همه رفتگان رو بیامرزه مخصوصاً اونایی که خوب بودن و خاطرات خوب از خودشون به جا گزاشتن،،،،،آره خلاصه احمد عمو دستپاچه اومد منو بغل کردو از همسایه حجت بابام آقا رضا یه خر گرفتو منو سواره اون خر کرد که بریم پیش شکسته بندی که یه روستا با ما فاصله داست،حالا فکر کن روستا های قدیم  جاده ها کوچه ها خاکی بود..یه بارونی هم میومد با رعد و برق های وحشتناک که خوراکه گوولک در اومدن بود آخه وقتی رعد و برق بزنه قارچ در میاد و به زبون محلی بهش میگفتن گوولک،،،،تو راه این روستا تا اون روستا بهمون سگ حمله کرد ،یادمه عموم فقط نشست رو زمین و منم ترسیده بودمو عموم میگفت نترس الان میرن،خلاصه بعد مدتی که نمی‌دونم چرا بی خیال ما شدن سگا و رفتن ،ما هم به راهه خودمون ادامه دادیم،،،روستای پدری من از توابع هشتگرد و جاده سهیلیه روستای اغلان تپه بود و جایی که رفتیم پای منو جا بندازه روستای کهریزک تقریبا بغل زعفرانیه الان که تهرانی ها همه اونجا ویلا دارن،،،اونروز رو هیچ وقت یادم نمیره عموم وقتی شکسته بند داشت پای منو جا مینداخت و من گریه میکردمو بی تابی ،اشکهای احمدعمو همیشه جلوی چشممه که به خاطره برادر زادش اشک میریخت و همش می‌گفت عمو برگردیم بریم بشین هر چقدر میخوای آتاری هواپیمارو بازی کن شبم بمون خونه ما،اصلا نمی‌زارم نعمت داداش تو رو ببره خونه،حجت بابا از زن اولش یعنی ثریا مامان پدر من و دو تا عمه های بزرگم رو داشت و وقتی پدر من پنج سالش بوده به خاطر مریضی ثریا مامان فوت می‌کنه و حجت بابا میره با اکرم مامان ازدواج میکنه و حاصل این ازدواج هم احمد عمو و سه تا عموی دیگه و یه عمه  که از همه کوچکتر بوده میشه،،،یعنی من دو تا عمه تنی یه عمه ناتنی و ۳ تا عموی ناتتی داشتم،اکرم مامان هم خیلی مهربون  بود و منو خیلی دوست داشت و همیشه هوامو داشت ...خدا رحمتش کنه اکرم مامان و  که همه ازش به خوبی یاد میکنن،،،من بزرگ بزرگ تر شدمو توی همون روستا تا جایی که پدرم به اصرار مادرم تصمیم گرفت خونرو بفروشه و ما بیایم کرج زندگی کنیم و اونموقع ها یادمه عمه بزرگم که خیلی ماهه کلا عمه هام همشون خوش اخلاق و خانومن و دوست داشتنی ،عمه بزرگم راضی نبود ما بریم کرج و مشتری های خونرو با احمد عمو دوتایی کله پا میکردن،ولی مرغ مامان بابام یه پا داشتو او یکی از عمون  روزها، یکی از بچه های همون روستا اونجا رو خرید و ما برای همیشه اومدیم کرج،احمد عمو هم بعد از مدتی زن گرفت و زن  عمو و عمو ماهی یکبار میومدن و سر میزدن به ما و من همیشه خاطرات خوب از احمد عمو تو ذهنمه هر وقت برم سمت روستامون سره خاک میرمو هم فاتحه میخونمو و هم درد دلی با عموی مهربونم میکنم به یاد خاطرات خوب و خوب و خوبی که از خودش یه گزاشته و من هیچ وقت خوبی هاش رو یادم نمیرهو آخره این داستان این رو اضافه میکنم که قدر همدیگرو بدونیم و خوب باشیم چون هیچ چیز بهتر از این نیست که در زمان نبودنت. ازت به نیکی یاد کنن و بابت خاطرات خوبی که به جا گزاشتی اشک تو چشمهاشون جاری بشه،،،بدرود</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Wed, 19 Apr 2023 01:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه بیتی رک وپوسکنده</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%B3%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%DA%A9-%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-sqwnqelw0yhp</link>
                <description>اول بگم این شعر کمی ادبیاتش خاصه چون که یه روز نشسته بودیم تو ی جمعی و گفتن که من شعرام از خودم نیست و اگه میتونی ما یه چیز میگیم همینجا شعر بگو خلاصه یکی گفت بلوز یکی گفت پیراهن،، چون جمع خودمونی بود کمی ادبیاتش خاصهبابت همین پیشاپیش عذر میخوام...........به بلوزم که بلوزت شده یک پیراهن،،،میفشارم به درونت همچو یک تیرآهن،،،به سرم باز زده ببرم باز تو را در خلوت،،،بکنی ناله و فریاد به بلوغ و شهوت،،،چه شود راست کنم سمت تو  و چشمانت،،،چشم در مردمک و انجمن فریادت،،،باز هم عذر میخوام بابت این شعر،،بماند یادگاری</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 01:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر گربه همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-wz8lr9x1phzq</link>
                <description>زندگی با گربه همسایه به از هر نظر،،،تا که یارت تشنه احوال یک دیوانه است،،،هم سر و هم جان خود را داده ای از بهر او،،،او کماکان ساحل دریای جای دیگر است،،،هر قصور و هر تعمد را نویسد پای تو،،،دیگری را در بزرگی بیند و بد نام تو،،،شهره ی شهر دل انگیزه غریب احوال را،،،خواب آسوده نباید منفی الافکار را،،،مانده ام با سرنوشت و سایه ی پرت نگار،،،گه مدارا ،گه جدال و گه به دنبال فرار،،،اینچنینم هم رود جان و شود عمر تباه،،،دربه‌در خندید بر احوال کج کرداره ما،،،هر که دارد فتنه‌ای در سر به زم خویشتن،،،ره برو آهسته و تنها چنین است زیستن،،،شام را باید خوری با دشمنت گاهن ولی،،،دوستی کن با ثریا و خدای خویشتن،،،گر به صحبت مینشینی حق بگو حق گفتنی است،،،پندهای شاعر دل خسته هم گاهن دلیست،،،چند روزی گر در این دنیا شدی مهمان دل،،،رک بگو در دم بزن حرفه دلت را ساده دل،،،عاقبت خاک است سهم ما و اندک شد زمام،،،حاج مری مرد نکو نام شوی و والسلام،،،</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 01:42:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-gaycngdtt2de</link>
                <description>امشب آمد بر سرم شعری سرایم از رفیق...آنکه جان باید برایش داد از جنسه عقیق...بود مردی یکه تازو رک ولی عشقش عیان...وصف او اینگونه باشد با مرامی عشق جان... وادی شهر است اما در رفاقت جان فشان...گرم صحبت،گرم محفل،همچو یک آتشفشان...سفره داره ملک خویش و خنده اش بی انتها..‌.دوستی هم،معنی اش را دیده با او در وفا...لفظ بازی را از او آموخته ملکو ملک...نطق هایش با طلا باید نوشت در عرش و فلک...میدهد معنی به هر جمعی غمش بی انتها...نارفیقی دیده بسیار ز دوست و آشنا...در درستی اش چه گویم زبان هم قاصر است...قصه گوی بی بدیل و همای حاضر است..‌.هر زمان این شاعر دل خسته را پندی دهد...ناطش زیبا،دلش زیبا،باده و قندی دهد...دیده اش از هر نظر بر عشق پیوندی دهد...قالبم گشته تهی ،کاش سربندی دهد...بیت آخر را چه گویم ای صفای این جهان...بی رقیبی در نظر بازی رفیقم عشق جان...تقدیم به رفیق عزیز و دوست داشتنی خودم سایت مستدام،،،،</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 01:24:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر بخاری</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-nu2itribqjpe</link>
                <description>آدمی بود در نگاهش همچو کودک بچه ای،با محبت بی ریا همچو کوه و صخره‌ای،دوست میداشت گر تواند لاجرم یاری دهد،بر پکیج و بر بخاری میل دلداری دهد،دست او برخورد اینک بر بخاری زمان،قطعه ای بشکست اینک یا رفیقم عشق جان،هر دم آنی آمد و آنی برفت اما نشد،شعله خاموش و بخاری سرد روزی جان نشد،هر که آمد سخره ای کرد بر این حال غریب،زلف بازه بی تامل زانتیا بازه عجیب،من بخاری را بشارت میدهم کی گرم شو،چله شب نزدیک و نزدیک است جانا گرم شو،من خرابت کرده ام باشد مگر من کافرم،شعله را بالا بکش در زمستان آذرم،خاطر دیداره تو هر صبح دارد استرس،گر کمی روشن بمانی من ندارم بغض و حرص،داشتم یک روز میرفتم به سمته سمته تو،هر چه کردم بر خودم کن هی نشو خاموش تو،بر بزرگی خودت من را ببخش ای عشق جان،خبط ما اینک شده سرما ستیزه بی زبان،تقدیم به همه خوبا</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 01:02:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دهه شصتی</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C-k6ymjwcbblaf</link>
                <description>یه ماشین پاترول سفید پیچید تو کوچمون و همه یهو انگار جن دیدن پا گذاشتن به فرارو در رفتن ،من جلو در نشسته بودم رو این جعبه های میوه فرفره رنگی درست کرده بودمو و میخواستم بفروشم رنگهای قرمز سبز ...کاغذ رنگی  و چوب حصیر و سوزن ته گرد با اونا فرفره درست میکردیم و می‌فروختم... بادبادک هم درست میکردیم با سیریش و حصیر و از این کاغذ تعاونی هاشانسی هم داشتم اگه یکی جاسوییچی میبرد اونم تایتانیک دیگه اونروز گل و زده بود و بهترین روزه زندگی ش بود اونروز،یه ماهی هایی بود شبیه لواشک اونام خیلی خوشمزه بود من نصفشو خودم موقع فروش میخوردم،از این آدامس سکه ها که تو زرورق های رنگی هم بود می‌فروختم اونموقع ،آخ یادش بخیر...برگردیم به اصل داستان....من مات و مبهوت مونده بودم فک کنم ۴ پنج سال داشتم چند نفر از ماشین پیاده شدند اومدن سمت من یکیشون گفت بچه جون اینا چیه مگه ماشین کمیته رو ندیدی چرا هنوز نشستی اینجا،بدو برو خونتون ..منم تند تند جعبه هارو برداشتمو رفتم تو حیاط درم محکم بستم...مامان جونم اومد گفت چی شده مادر گفتم آقاهه میگه کمیته است برو تو ..‌‌یهو صداش آروم شد و خیلی یواش گفت آره مامان جون بیا تو بزار یکم دیگه میرن دوباره برو،رفت و یه آب قند واسم درست کرد آورد داد انگشترشم انداخت تو آب گفت بخور ...شب که بابام اومد خونه ازش پرسیدم بابا کمیته چیه ،چرا همه فرار میکنن ،امروز اومده بودن تو کوچمون،آقاهه به من گفت بدو برو خونه،بابام خندید و  گفت با تو کاری ندارن بابا دنبال آدمای بد می‌گردن...با همون سن بچگی بازم برام عجیب بود که اگه دنبال آدمای بد می‌گردن چرا همه فرار میکنن یعنی تو کوچه ما همه اونایی که فرار کردن بدن؟؟؟اونموقع ها بابام باشگاه کشتی می‌رفت تو خیابون کسری کرج ،سره خیابون کسری یه بستنی فروشی بود که معجونای معرکه ای داشت،یدفعه که با بابام رفتم باشگاه که تموم شد رفتیم معجون بخوریم مغازه داره گفت ممنوع شده فروش معجون،یه مدت هم یادمه اگه با تی شرت آستین کوتاه میرفتی بیرون گیر میدادن بهت...ما ویدیو داشتیم مارک آیوا تو محلمون یکی فیلم اجاره می‌داد یادمه فیملارو تو دستمال و جانماز جاب  جا میکردیم ....یه شطرنج داشتیم  تو خونه که بابام  بازی میکرد وقتی مهمون میومد، که گفتن اونم ممنوع شده...نوار داخل ماشین ممنوع بود فقط افتخاری شجریان مجاز بودتیله بازی، هفت سنگ ،کاشی بازی ،الک دولک ،لی لی اینا آزاد بود اونم به شرط اینکه پسر و دختر با هم بازی نکن،ما تو محلمون سره یکضرب خوردن نوشابه همیشه کل داشتیم و من استاد بودم تو این کار،از این چرخ و فلک ها میومد دمه خونه  از اونا سوار میشدیم ...بگزریم...بدترین خاطرات اونروزا دوران طلایی مدرسه  و برخورد مدیر و ناظم و معلم با دانش آموزان بود...از دره مدرسه  که می‌رفتیم تو موهامون رو دست میکشیدن اگه از دو انگشت بیشتر بود همونجا با ماشین یه تیکرو کچل میکردن که مجبور بشی بزنی فردا..بعد هم گشتن کیف و این جور چیزا،اگه تخمه همرات بود اونم می‌گرفتند ازت ...پنج دقیقه دیر میکردی باید جلو دره کلاس یه لنگ پا وایمیسادی،اگه درس بلد نبودی با خط کش و شلنگ تنبیه می‌شدی..اگرم معلم باهات بحث میکرد که خیلی راحت مینداختت و باید باز شهریور میومدی و امتحان میدادی و تو کارنامه ت میخورد قبول شهریور،آنقدر مشق مینوشتیم که انگشتامون تاول میزد،از این تراش سطلی آبی رنگا که هر کی داشت انگار بچه مایه کلاس بود یا این پاک کن که هر چی پاک می‌کردی پاک نمیشود کاغذ رو پاره میکرد،ماه محرم ها چه باصفا بودو شلوغ ،هر کی هر جا بود ماه محرم خودشو میرسوند محل و همه از ته دل عزاداری میکردن،مثل الان نبود که میتینگ تبلیغاتی باشه  واسه یه عده خاصیه متر برف میومد باید میرفتیم مدرسه نه سرویسی بود نه چیزی الان یه ابر میاد تو شهر مدرسه تعطیل میشه...تنها دلخوشیمون اون موقع ها دختر بازی بود  و نامه نگاری و رفتن دمه مدرسه دخترونه و از این تلفن سکه ای ها ...من نامه نگاری رو خیلی دوست داشتم .اول همه نامه ها به نام تک ستاره آسمان عشقم،یا بعضی‌ها که خلاق بودن دفتر نظرات داشتن که باید راجع به هر چیزی نظر میدادی،یه بند خدایی دفتر نظراتشو داده بود به من که بنویسم براش ،یه قسمتش یه شعر نوشته بود و گفته بود که بقیشو شما تکمیل کنید،،نوشته بود خورشید اگر محو تماشای تو نیست ....چند تا نقطه که باید خودت تکمیل میکردی منم نوشته بودم در جواب که خورشید اگر محو تماشای تو نیست از پشت کوه اومده عین خودت،خلاصه دفترشو دادم بهش نمی‌دونم دیگه چرا باهام قهر کرد مگه حرف بدی گفته بودم ،نمیدونم پشت کوه جای بدی بوده یا خورشید از من بهش بدی گفته بوده،میدونین چرا به ما میگن دهه شصتی چون همه چی شصتش سمت ما بود ...نه تفریح کردیم نه احترام دیدیم نه لباس خوب پوشیدیم نه کیف و حال کردیم فقط و فقط تنبیه و محدودیت و درس  و مشق....ولی یا تمومه بدی هاش اونروزا دلامون خوش بود حتی به یه توپ پلاستیکی که دو لایه میکردیوم باهاش تو کوچه بازی میکردیم...چقدر اونموقع ها دوست داشتیم ،من فکر کنم اونوقتا پنجاه تا رفیق داشتم اما الان یدونه هم پیدا نمیشه...خلاصه که ده شصت ده ای بود برای نسلی که ناکارآمدی های یک عده تازه سره کار اومده داشتن با ذهن مریضشون مملکت داری میکردند و الان هم بعد از چهل و اندی سال مغز های مریض و دست های کجشون تو سفره مردم درازه...به امید خاطراتی خوش،بدرود</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 08:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تیک دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D9%85%D9%86-%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-lnldkwabax3u</link>
                <description>ذهن من هر ثانیه و هر دقیقه به دنبال آموختن چیزه جدیدی است و حتی شبها که می‌خوابم، من خوابم و چشمانم بسته ولی مغزم در حال تفکر و سیر کردن جایی که خودش دوست داره،مثلا یه شب که من خواب بودم مغزم رفته بود استانبول و اونجا داشت تحقیقات انجام میداد که اینجا خونه چنده با چقدر میشه اقامت گرفت،اگه اجازه کار نگیری و سیاه کار کنی آیا درامدش کفاف خرج خونه رو میده؟؟؟یهو مجذوب پل زیبای سلطان محمد فاتح شدم و منظره زیبای بسفر که واقعاً هر کسی رو منقلب میکنه،رفت سمت میدون استقلال و سواره تله کابین شد که بره محله نیشانتاشی آخه اونجا محله مرفه نشینه و ذهن من اونجا هم مادیات براش مهمه،خلاصه دو سه تا املاکچی رفت و قیمت ملکهای اونجا رو در آورد دید خیلی پول می‌خواد آخر سر واسه اینکه کم نیاره از مغازه یه سیمیت خرید و همونجا خودش خورد،کلا ذهن مادی همیشه گشنست باید یه چیزی بخوره،صبح که از خواب بیدار شدم واسم جالب بود یه سرچ تو گوگل زدمو همچیو چک کردم دیدم درسته هر چی تو خواب دیدم درست بوده.تله کابین،محله،سیمیت و و و و ...کلا عادتمه نمیتونم بی کار بشینم  یا باید تو گوشی باشم سرچ کنم مطلب یاد بگیرم آمار در بیارم قیمت رو کنترل کنم یا فیلم ببینم یا بازی کنم مثلاً ایکس‌باکس یا تخته که تازگیا یاد گرفتم و به نظرم خیلی شیرینه چون هیشکی نمیتونه ادعا کنه که من همرو میبرم شانس و تاس حرف اول رو میزنه تو این بازی.بگزریم....یا باید با یه چیزی ور برم لباسشویی درست کنم با چوب یه چیزی درست کنم به پرندها رسیدگی کنم و بهشون غذا بدم یا مثلاً با خانومم صحبت کنم کلا بی کار نمیتونم بمونم ولی از  خونه موندن لذت میبرم به نظرم امن ترین جای دنیا خونه ی آدمه،یه وقتا گیر میدم زبان یاد بگیرمیه وقتا گیر میدم گل و گلکاری انجام میدمیه وقتا کاره چوب انجام میدم باهاش وسیله های بدرد بخور درست میکنم،یه وقتا راجع به یه موضوع مثلاً دین تاریخ طبری،اینکه پیامبر چند تا زن داشته ،چرا حجاب اجباریه مگه واسه خدا کاری داشت موقعی که آدم رو خلق میکرد یه لباس هم تنش میکردراجبه مفاخر ایران زمین تاریخ خلاصه همه چی مطالعه میکنم و ذهنم همیشه پیش قدمه. و اگه منم نخوام این بزرگوار خودش منو ول نمیکنه،خانومم میگه تو پیش فعالی هستی که درمان نشدی وگرنه یه نفر انقد چند وقت یه بار تیک نمیگیره.یه وقتا شعر میگم میگن تیک شعر گفتن گرفت،یه وقتا حافظ می‌خونم وحفظ میکنم میگن تیک حافظ گرفت،خلاصه ما هر کاری بکنیم میگن فلانی تیک داره و  هر روز به یه چیزی گیر میده...به خانومم میگم خوب من علاقه دارم به یاد گرفتنتوام برو یه چیزی که علاقه داری یاد بگیر برو قالی بافی برو کلاس زبان،خوب چون تو حالشو نداری علاقه نداری حالا چون من می‌خوام یاد بگیرم تیک دارم.. سره این موضوع همیشه بحث داریم تو خونه ،امروز که تصمیم گرفتم این مطلب و بنویسم با خودم فکر میکردم چقدر نسبت به چند سال پیش که تیک نذاشتم چیز یاد گرفتم تقریبا جز تخیله چاه تمام کارهای فنی خونرو  خودم انجام میدم جوشکاری لوله کشی تعمیرات لوازم برقی سقف کاذب سیمان کاری و و و و...زبان درحد کار راه اندازی بلدم یعنی اگه برم  مسافرت نیاز به مترجم ندارم خودم از پس خودم بر میاماطلاعات عمومی تاریخ جغرافی هر روز در حال مطالعه هستم و چیزه جدید یاد میگیرمبا یه دو دوتا چهار تای ساده خودم از خودم راضیم و همیشه بحثی بشه حرفی بشه مطلبی حتی ناچیز و کم برای گفتن دارم و این خیلی به اعتماد به نفسم کمک می‌کنه.البته اینم بگم که آدم عصبی هستم گاهی اوقات ولی در کل مقروض به ادب..چند وقت پیش به پیشنهاد همسرم رفتیم دکتر و دکتر گفت باید یک مدت قرص مصرف کنی تا برنامه خوابت درست بشه و یکم آرومتر بشی و خودخوری نکنی،یه مدت کمی قرص‌ها رو مصرف کردم ولی متأسفانه عوارض داشت بقدری که فیلم ترسناک میدیم می‌خندیدم کلا رد داده بود مغزم بیش از اندازه ریلکس شده و بود و ضمنا سیستم مردونگی رو هم کمی ضعیف کرده بود..دیگه نخوردم قرصارو گفتم مری اینجوری قشنگه وقتی که خودش باشه پیگیر و گاهی هم عصبی الان تقریبا دو سال از اون داستان قرص و دکتر میگزره و ذهن من همچنان به یاد گیری حتی در خواب ادامه میده وبهم گیر داده ایران افق روشنی نداره جمع کن از ایران برو....باهاش دارم کلنجار میرم و تحقیقات انجام میدم من روزانه اون شبانهتا ببینیم نتیجه چی میشه،،،بدرود</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Mon, 17 Apr 2023 03:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط آدم باش همین کافیست</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%B3%D8%AA-wxu7mjhefhws</link>
                <description>تا حالا شده بشینید با خودتون خلوت کنید و  از خودتون سوالای سخت سخت بپرسین؟؟؟؟سوالایی که اگه یکی دیگه ازتون بپرسه سرخ و سفید میشد و خجالت می‌کشید؟تا حالا شده از خودتون بپرسین من آدم خوبیم یا آدم بدییم؟تا حالا شده برید جلو آیینه خودتونو خوب ببینید و بگید اگه یکی عینه خودم کنارم باشه یه  صبح تا شب میتونم یه روز تحملش کنم؟تا حالا شده خودتونو بو کنید ببنید چه بویی میدید مثلاً بوی مهربونی میدین یا بوی عرق؟تا حالا شده دست از اعتیادتون بکشید مثلاً دیگه پشت دیگران حرف نزنید و غیبت نکنید؟تا حالا شده یکبار خودتونو بشکنید و همونجور که شخصیت دیگران رو خرد میکنید یکبار هم با خودتون این کارو بکنید؟تا حالا شده تو صف هر چی یکبار نوبتتون رو با تمام وجود به کسی دیگه بدید؟تا حالا شده یکبار کلمات قشنگ رو روی کاغذ بنویسید و از روشون بخونید و تمرین کنید که این کلمات رو تکرار کنید ...موقع گرفتاری دیگران کنارشون بودین یا ولشون کردین؟به کسی پول قرض دادین اصلأ تا حالا؟؟غیره مستقیم به کسی کمک کردین یا فقط خواستین خودی نشون بدین اگه کاریم کردین؟ یا دل شکستین فقط و تا زوندین و سوزوندین و غرورتون از همه چی مهم تر بوده واستون؟همیشه تو عصبانیت تصمیم گرفتین یا گزاشتین وقته آرامش؟بزرگی کردین تا حالا ببینین چقدر حاله خوبی داره حتی با سن کم؟سفره دار بودین یا همش چتر؟خیلی جاها خیلی ها میتونستن جوابتونو بدن خرابتون کنن اما مصلحت رو در گذشت دیدن شما چی تا حالا گذشت کردین یا فقط گفتین حق با منه؟؟؟تا حالا کسی رو با کسی آشتی دادین یا  از قهر اونها به نفع خودتون استفاده کردین؟؟؟چشم پاک بودین یا همرو به چشم جنس مصرفی نگاه کردین؟واژه ناموس رو با صاحب ترکیب کردین یعنی اینکه هر ناموسی یک صاحبی داره یا ترکیبی زدین؟منت گزاشتین یا کمک کردین؟جرأت داشتین یا ترسو بودین؟حقیقت رو گفتین یا فراره رو به جلو کردین؟نون و نمک خوردین و نمکدون شکستین یا معنی نون نمک رو یاد گرفته بودین؟چند روز خونه یکی رفتین پذیرایی شدین گفتین خندیدین یه محض اینکه اومدین بیرون حرف درست کردین براشون؟اصلأ وجدان داشتین میدونین چیه؟آدم بودن و انسان بودن تعریف خیلی ساده ای داره،از نظر من کالبد و نماد هر کسی وجدان اون شخصه،کسی که وجدان داشته باشه یک انسان همه چی تمومه تا حدی که حتی نیازی به دین هم نداره،کسی که وجدان داشته باشه ظلم نمیکنه این و اونو به جون هم نمیندازه،غیبت نمیکنه از این به اون از اون به این حرف نمیزنه ،حرف نمیبره نمیاره،اگه یه جا داستانی هم شد بنزین بیار معرکه نمیشه ،صلح و صفا میده،بزرگی میکنه و بزرگی کردن رو به کوچکترها آموزش میده،بزرگ بودن به سن و سال و نماز خوندن و تند تند قرآن خوندن نیست،بزرگ بودن به نذری دادن و مانور دادن نیست برای بزرگ بودن باید آروم باشی باید با گذشت باشی، و باید با اصالت باشی،اصالت رو میشه از طرز صحبت کردن از انرژی مثبت داشتن از راضی بودنه از زندگی از مدیریت درست در شرایط بهرانی فهمید..کاش ما آدمها یاد بگیریم تا وقتی کسی رو دوست داشته باشیم که مارو دوست داره،تا وقتی به کسی احترام بگزاریم که به ما احترام میزارهکه قبل از تمام اینها باید خودمون رو دوست داشته باشیم تا دیگران هم ارزش برای ما قایل بشن...به نظر من بهترین راه برای انسان بودن و زندگی مملو با آرامش داشتن، داشتن وجدان  است...انسانم آرزوست</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 05:43:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصیت شناسی تجربی</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C-lu3p7cdrtyco</link>
                <description>مرکب رندان سفر کردم شبی افسانه وار،ماجرا اینگونه بود  نیمه سیبی از  گلابی و انار،یه صبحی از خواب پا شدم و دیدم همه جا سکوته هیچ صدایی از هیچ کجا نمیومد با خودم گفتم شاید اول صبحه،هنوز خیلی ها خوابن ،بزار یکم بخوابم دوباره پاشم،یهو صدای ماشین سیب زمینی پیازی که با وانت میومد تو کوچه اومد که سیب زمینی پیاز سیب زمینی پیاز،با خودم گفتم این اول صبح نمیومد چرا انقد زود اومده، نمیگه مردم الان خوابن،صدای همسایمون که داشت باهاش چون میزدو همزمان غر میزد که پلاسیده ها رو نزار پیازات چرا خشکه اونم میگفت مگه میخوای آبشو بگیری بخوری خلاصه کوچه رو گزاشته بودن رو سرشون،بلند شدم و اومدم از اتاق بیرون چشمم افتاد به ساعت که یکو چهل دقیقه رو نشون میداد  منو میگی همینطور مات و مبهوت مونده بودم چرا مامانم صدام نکرده یعنی چی اصلاً ،چرا هیشکی خونه نیست ،هی صدا زدم مامان مامان بابا داداش،آشپزخونه رو دیدم حموم دستشویی هیشکی نیست خدایا اینا کجا رفتن،یهو چشمم افتاد به کاغذ روی میز آرایش ،مامانم نوشته بود سلام عزیزم خواب بودی دلم نیومد بیدارت کنم حالا یه روز استراحت کن نرو سره کار،ما اومدیم خونه باباجون ناهار، تو ام بلند شدی از خواب بیا...یه امضا هم زیرش زده بود و آخه عادت داشت مامانم،دست و رومو شستم و یه کم کتیرا به موهام زدمو راه افتادم برم خونه بابا بزرگ که ما میگفتیم باباجون...از پله ها اومدم پایین پسره همسایمون و دیدم گفت کجایی پس تو موبایلت که خاموشه هر چی هم زنگ زدم درو باز نکردی گفتم خواب بودم الان پاشدم..گفتم حالا چی کار داشتی؟ گفت بیا بریم برات میگم..یه سر رفتم در خونه بابا جون و به مامانم گفتم  پسر همسایه یه بار داره باید برم اونو بیارم دو تا لقمه واسمون گرفتو راه افتادیم که بریم بارو بیاریم..یه کولر گازی یکم لوازم التحریر یکم خورده ریز, ماشین پر نشد بهم گفت محکم ببند راه دوره یه وقت نیفته..منم فکر کردم مثلاً بیست سی کیلومتر باید بریم ...خلاصه گفت یه سر برو دره خونه من وسایلمو بردارم توام به خونه بگو وراه بیافتیم،من گفتم به مامانم گفتم دیگه گفتن نمی خواد.. خلاصه راه افتادیم گفتم کدوم ور برم گفت بنداز اتوبان سمت تهران..گفتم مسیر کجاست گفت جاجرود ..آقا ما هر چی می‌رفتیم نمیرسیدیم دو ساعت سه ساعت یهو تابلو اصفهان کاشان رو دیدم گفتم میثم مگه نگفتی جاجرود اینجا که داره می‌ره اصفهان ،گفت  جاجرود نه یاسوج.. .منو میگی بدنم یخ کرد یاسوج کجا تهران کجا !!!من اصلا راه دور نمیرم،بعده  کلی دوا مرافه  که تو به من بد گفتی آخه این چه کاریه راه افتادیم و رسیدیم اصفهان, ماشینو گزاشتیم تو پارکینگ تو مرکز شهر رفتیم یه دوری بزنیم یه چیزی بخوریم و برگردیم که حرکت کنیم ،شامو زدیم و ساعت حدودای ۱۱شب بود اومدیم سمت پارکینگ دیدیم بسته در زدیم نگهبان اومد گفتیم ما مسافریم ماشینمون اینجاست باید راه بیفتیم گفت کلید دست من نیست سیستم خاموشه نمیشه فردا...عجب سفری شد..........یه دوری تو شهر زدیمو چند تا مسافر خونه قیمت ها خیلی بالا بود مثلاً کرایه گرفته بود ۱۵۰هزار تومن مسافرخونه شبی پنجاه بود برگشتیم دوباره پارکینگ با کلی خواهش التماس گزاشت که بریم تو نمازخونه بخوابیم و گفت صبح ساعت شیش باید راه بیفتین واسه من مسوولیت داره...راه افتادیم سمت استان کهگیلویه و بویر احمد یه جاده داشت عین جاده چالوس یکم خطرناکتر بهش میگفتن گردنه بابا میدان اونجا رو رد کردیم و یه دهی بود به نام ده گرجی ها بار و تحویل دادیم کرایه رو گرفتیم و حرکت کردیم سمت شیراز...شب رسیدیم شیراز یه مسافر خونه نسبتاً مناسب پیدا کردیم و اونجا موندیم صبح گفتیم تا اینجا اومدیم یه سر تخت جمشید بریم بعد راه می‌افتیم،اومدیم و چند تا نگهبان سواره اسب بودن تو محوطه گفتن تعطیله رحلت امامه ..یعنی دریا بریم باید آفتابه با خودمون ببریم..حالمون گرفته شد! حرکت کردیم سمت اصفهان  ،اصفهان که رسیدیم دیگه خسته شدیم رفتیم ماشینو بزاریم همون پارکینگ, به نگهبانه گفتیم ما مسافریم پنج تومن میدیم آخره شب بزار ما بخوابیم اینجا تو نمازخانه صبح زود میریم..گفت الان پارکینگ پره برید آخره شب بیاید باشه، پولو همون موقع بهش دادیم و راه افتادیم با ماشین ،رفیقم گفت بریم خان اصفهان اونجا یه استخر داره من یه بار اومدم هم خستگیمون در می‌ره هم یه دوش میگیریم حالمون جا میاد  خلاصه پرسون پرسون سوال کردیم آخر سر از مغازه ای  که نزدیک همون محل بود پرسیدیم گفت اشتباه اومدین برگرد برو اینجا بنداز اتوبان برو اونجاست ..ما هم ساده ساده حرف این بابا رو گوش کردیم یه ساعتی الاف شدیم و از یکی دیگه پرسیدیم گفت بابا همونجا بوده خواسته اذیتتون کنه کلا اصفهانی های عزیز مخصوصاً پیراشون از این اخلاقا دارن خیلی ها به  من گفته بودن اما باور نمی‌کردم...به دوستم گفتم من حال این پیر مردرو میگیرم برگشتیم و رفتم دمه مغازش با چند تا هم سن و سالای خودش نشسته بودن اونجا تا منو دید رنگ و روش پرید ..رفتم گفتم مرد حسابی تو جای پدر بزرگ منی من تو این شهر غریبم یه آدرس پرسیدم ازت، میشه پشت همین خیابون منو فرستادی نا کجا آباد گفت نه من درست گفتم تو اشتباه رفتی خلاصه اومدم سواره ماشین شدم رفیقم گفت دارن مارو نشون میدن و  میخندن...گفتم برو دمه یه سوپر مارکت وایسا کار دارم ..یه شونه تخم مرغ با دوتا ظرف آب معدنی از جوب پر کردیم به رفیقم گفتم بشین پشت فرمون منم عقب وانت اینارو میزنم بهشون تو گازشو بگیر بریم...برگشتیم همشون دوره هم نشسته و بودنو داشتن می‌خندین یهو تا منو دیدن پشت ماشین تخم مرغ بود که تو سرو صورتشون فرود میومدو آخر سرم آب جوب..یه درس اساسی بهشون دادیم و از مهلکه گریختم شب و رفتیم پارکینگ و صبحم گازشو گرفتیم سمت کرج دیاره عاشقان...خلاصه داستان،،، اصفهان رفتین بزنین گوگل مپ و ماشین پارکینگ گزاشتین بپرسین تا کی باز هستن..شیراز رفتین تقویم رو چک کنید رحلت امام نرید تخت جمشید...از کرجم خواستین حرکت کنین حتما چند بار سوال کنید که یاسوج رو جاجرود نشنوین..بدرود </description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 01:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعله آتش باز</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%B4%D8%B9%D9%84%D9%87-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-z5mnxauoyeso</link>
                <description>نفسی از دل باران بدمی بر نفسم،دل دیوانه اسیر است به کنج قفسم،گر از این شعر برایت بسرایم زین حال،تو شبیه نفسی همنفسی در قفسم،گفت جانان به نگاری که چنین پنداری،دل که رسوا بشود نیست دگر دیداری،آمدم باز ولی مست و خروشان باید،به سرای دل ما گر قدمی بگزاری،صحبت عاشق و معشوق نباید گفتن،تا به کی بر دل دیوانه اثر بگزاری،قامتم خیس و غمم شعله آتش باز است،تا به کی زیستن و روز و شب تکراری،در درون کودکی از جنس  غم و بیماری،گل و گلدان ندهد سایه به هر اجباری،کوه و شب هر دو خمارند ز یک بیماری،تو به فرهاد مگو میل به شیرین داری،گر کبوتر بپرانی به بلندای جهان،لاجرم میل به باله غمه دوران داری...این شعر هم تقدیم به همه خوبا</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 16:04:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر گذر عمر</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D8%B1-zqqswgbausws</link>
                <description>خسته ام عاشق و تنها ز معمای جهان،دل دیوانه نداند که چه دردیست فغان،دوستان هر که مرا دید چنین کردو چنان،قاضی شهر شده قصه سرای دگران،مالکم مالک خویش کاسب احوال کمان،غصه و درد شده مرهمم و زخم عیان،کوچه بازار پر از قاصدک نامه رسان،دل رسوای منو نامه درویش زمان،بر دل شب زده ام درد شده جوی روان،کاش بودی تو کمی سایه ی یک دل نگران،کودکم یکه و تنها ز بزنگاه جهان،گذر عمر کنم میدهم پند زمان،میرود عمر گرانمایه کماکان پنهان،عاقبت خاک شود سهم من از این کیهان،صورتم پیر شود نه شعف دارد و جان،قامتم خم شده و شعبده بازی است زمان،زندگی باره غمی است کوته و در دم فقدان،می‌برد هر که بدو گفت ندارد هجران،منه دیوانه تو را صبح دمی بو کردم همچون خورشید به گرمای جهان رو کردم..من شاعر نیستم ولی گاهی دلی یه چیزی میاد ومیگم،.......</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 15:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده دل</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%84-iaixtewxg5sj</link>
                <description>خیلی دلم تنگ شده واسه اون آدم ساده ای که همه چی رو زود باور میکرد و از هر چیزه کوچیکی لذت می‌برد و از ته دل می‌خندید،اصلا بدی آدمارو نمیدیددوربینامون  خاموش بود و  با گفتن این جمله شاید حواسش نبود ازش می‌گذشتیم...انقد ساده بودم که اگه به یکی سلام میکردم و جواب سلاممو نمی‌داد میگفتم حتما نشنیده یا از جایی ناراحت بوده نه بابا اون آدم خوبیهانقد ساده بودم که وقتی تو مدرسه اگه دوستم از بوفه چیزی می‌خرید و میرفت قایمکی میخورد میگفتم حتما ناهار نخورده خیلی گشنشه اما وقتی من می‌خریدم نصف بیشترشو میدادم به اون...چقدر ذوق داشتیم عید بشه لباس نو هامون رو با اون کتونی چینیا که هم تو مدرسه هم فوتبال پا میکردیم و واسه عید داده بودیم کفاش محل دور دوزی کرده بودو بپوشیموقتی عیدی می‌گرفتیم پولو میدادم به مامان بابام میگفتم اونا اومدن شما از جیبتون عیدی ندین آخه گناه داشتن  مامان بابام لباس های عیدمونو قسطی برام می‌خریدن اما الان به بچه هامون باید عیدی هم بدیم.وقتی فامیل اثاث کشی داشت بدو بدو می‌رفتیم کمک انگار اثاث خودمونهیکی از دوستامون اگه نمیود مدرسه  بعد از مدرسه می‌رفتیم دمه خونشون و علتش رو جویا می‌شدیم.خودم هر وقت میرفتم نونوایی واسه همسایه هامونم نون می‌گرفتم که اونا هم نون تازه بخورن.سالی یه بار دوبار از بیرون کباب می‌گرفتیم تو قابلمه نه تو این ظرف یکبار مصرفا اونروز بدون شک بهترین روز عمرمون بود،تا همه نمیومدن سره سفره هیشکی دست به غذا نمی‌زد بزرگترها باید شروع میکردن اول،واسه سحری اگه بیدارمون نمی‌کردن با مامان قهر میکردیم که چرا مارو بیدار نکردیچقدر ساده بودیم تو مدرسه بهمون گفته بودن هر کی فحش بده می‌ره جهنم اگه یه روز فحش می‌دادیم شبا کابوس میدیدیم،هفت ای یه بار خونه مامان بزرگ همه جمع میشدیم نون و پنیر و یه غذای ساده مثل اون روزای خودمون،دایی واقعا دایی بود عمو واقعا عمو بود اما حالا،،،ساده بودیم  و خیلی ساده عوض شدیم و شدیم یک مشت آدم بی عاطفه مریض مادی مادی مادی،یه بار شب عید پول نداشتم و یکم اوضاع مالی اوکی نبود خانومم هر روز می‌گفت پس چی شد پس کی بریم خرید بچها لباس ندارن بچها کفش ندارن مسافرت چی؟ من عید نمی‌خوام خونه باشم حوصله مهمون ندارم خواهشن به مامانت بگو مانیستیم مهمون نیاد...مگه بقیه فامیل خونه بچه‌های دیگه رفتن که میخوان بیان اینجا...خلاصه هر روز که میرفتم سره کار می‌گفت چی شد پس کار نکردی بدونه پول بر نمیگردی خونه برو پول در بیار،،،می‌دونی کجاش جالبه اونجاش که وقتی پول داری زنت میگه عشقم دوست دارم عشقم بدونه تو میمیرم پست عاشقانه میزاره اما کافیه بعده یه عمر زندگی با کلی شرمندگی بگی ندارم روزگارتو سیاه می‌کنه،،،کاش همون آدم ساده بمونیم و هیچی نفهمیم از زندگی که هر کی بیشتر فهمید بیشتر اذیت شد،،،،،</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 05:12:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخه من یه نفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%A2%D8%AE%D9%87-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-oief9cxa6gqd</link>
                <description>باز آمد قصه ای دیگر در این هستی سرا،در شگرفم قصه ای گویم که باشد ماجرا،وسط این همه هیاهو وسط این همه مشکلات یه روز پشت فرمون ماشین که مشغول حساب و کتاب و مشکلات زندگی بودم دیدم هیچی با هیچی نمی خونه،انقد کار کردم انقد قسط دادم انقد خرید کردم شهریه مدرسه پسرمو دادم تازه چقدر از جیب خوردیم اخه چرا.....یهو  یه اس ام اس اومد برام عزیزم داری میای ماست نوشابه سس گوشت چرخ کرده مرغ هشت تیکه بشه واسه بچه ها خوراکی بخر...خیلی داغون بودم اون روز و کلافه،رفتم خونه هنوز علیک نگفته گفت باز خریدا یادت رفت گفتم نه شب میگیرم میارم دیر پیام دادی قصابی بسته بود و خلاصه بهونه آوردم...سفررو رو پهن کرد ناهارو زدیم  و گفت حسین کفش نداره احسان لباس نداره خودم ریملم تموم شده ادکلن می‌خوام گفتم بزار یه کم کار کنم چشم فعلا ندارم اوضاع خرابه یه کم مراعات کنید،یه نگاهی کرد و گفت مردم زناشون دائم آرایشگاهن دائم با دوست و رفیق مسافرتن دائم این فروشگاه اون فروشگاهن مگه ما چی می‌خوایم ازت که میگی ندارم،گفتم چشم میخرم الان ندارم بزار یه کار بگیرم یه چیزی بفروشم چشم،زیر لب یه قری زدو فک کنم فش ناموسی داد و با اخم رفت اونور رو مبل نشست و صدای تلویزیون رو زیاد کرد و رفت تو گوشی،منم واسه فرار از این داستان متکارو بقل کردمو یه چرت نیمروزی زدم‌،یکم بعد پسرم صدام کرد بابا ساعت چهاره پاشو برو سره کار..نخیر خبری از چایی نبود همون چایی که هر روز واسه رفتن به سره کار بهت میداد خداحافظی کردمو رفتم همه به احترامم ازجا بلند شدن و گفتن خیر پیش....الکی مثلاًسلام همسایه هم کمی سر سنگین بود آخه خانومم ازش قسطی چیزی برداشته بود و پولشو نداده بودم خلاصه رفتم مغازش گفتم حساب ما چقدر مونده بعده اینکه فهمید می‌خوام پولشو بدم ملی تعارف قابل نداره خلاصه تسویه کردم باهاش اومدم بیرون،یه کم کار کردمو شب شد خریدارو انجام دادم که شب بیرون نمونم اومدم خونه گفتم بفرما خانوم این خریدایی که گفتین انجام دادم یه نگاهی کرد و گفت مگه واسه من رخت و لباس خریدی که منتشو سره من میزاری واسه خونت خرید کردی میخوای همینم نخر...پسرم گفت بابا فردا مارو از طرف مدرسه میبرن اردو نفری 170عزار تومن باید بدیم اونجا ساندویچ می‌خوام بخورم با نوشابه سیصد تومن بده خلاصه اونم دادیمصبح شد فردا روز از نو روزی از نورفتم سره کار یکم که گذشت دیدم اس ام اس اومد داری میای نمک فلفل سیاه گوجه خیار موز دوغ کاهو سیب بخر یادت نره...خریدارو انجام دادم بعد از ظهر رفتنی خانومم گفت خسته شدم از بس آشپزی کردم شب شام بریم بیرون گفتم چشم...قبض آب برق گاز و تلفن و پرداخت کن گفتم چشماینو می‌خوام چشم اونو می‌خوام چشم...خدایا پس من کی زندگی کنم خدایا آخه من  یه نفرم........</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 03:49:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی متاهلی و بایدها و نبایدهای آن</title>
                <link>https://virgool.io/@mnasrkhyln/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-ia0cpvmlyhm1</link>
                <description>...به نام خدای آسمان و یقین...امروز با هم سفری میکنیم به دنیای بی رحم و واقعی متأهلی....تهیه بلیت برای تمامی افراد الزامی ایست حتی شما سینگل عزیز...به شخصه فکر میکنم تعریف زندگی متاهلی یعنی تحمل کردن تفاوت‌ها البته من خیلی خوشبینانه و مودبانه ش رو گفتم ...یه روز رفته بودم خونه مشتری که پکیجشونو درست کنم خیلی اتفاقی متوجه صحبتهای پسر خونواده با مادرش شدم که می‌گفت مامان غلط کردم چیز خوردم تو رو خدا من رو نجات بده هر روز دعوا داریم هر روز قهر می‌کنه همش خونوادش خونه‌ی ما ان  هر چی در میارم خرج خانم میشه بریز بپاش خانوادش آخر سرم که میرن خونشون کلی داستان و حرف و حدیث و دعوا و مرافه‌.‌..کارم تموم شد و موقع خداحافظی اشکهای اون پسر رو دیدم و بهش گفتم فلانی کم پیدایی نیستی جواب داد دعا کن برام مشکلم حل شه خودم هر روز این پکیجو خراب میکنم بیا درستش کن..همه با هم خندیدیم و من اومدم بیرون و رفتم آدرس بعدی...تا مدتها به اون روز و حرفهای اون پسر فکر میکردم آخه من مجرد بودم و دوست داشتم ازدواج کنم و دیگه علکی موز نخرم یعنی هدفمند بشم مثلاً...من خیلی اهل رفت و آمد با فامیل نبودم و معمولاً منو تو عروسیا میدیدن یا اتفاقی تو خیابون تازه اونم سعی میکردم از کوچه علی چپ برم که دست انداز نداشته باشه،عید ها هم به بهانه اینکه خونه تنهاست جایی نمی‌رفتم و نقش داگ هوم رو بازی میکردم و اگه خدایی نکرده کسی زنگ خونه رو میزد به طور خودکار میرفتم رو حالت پرواز و از دسترس خارج میشدم...خیلی دل خوشی از فامیل نداشتم البته عزیزانی هم بودن که من دوستشون داشتم ولی خوب به علت داشتن شریک از دادن نسیه معذور بودم و بیشتر با خودم حال میکردم..‌‌.تا یه سنی خیلی شر و شیطون و دلی دیوانه و از یه جایی به بعد که نمی‌دونم چرا سر بزیر و آروم...هر روز عاشق یکی میشدم مثل این سریال حبیب ولی من بروز نمیدادم و پیش خودم عاشق میشدم یه وانت داشتم مدل86 تمام قرارامو با اون میرفتم هیشکی ام شک نمی‌کرد... خلاصه با همین وانت یک روز یکی از دوستام گفت که یکی اثاث کشی داره بیا با هم بریم یه ماشین کمه  ما رفتیم و چشم ما  دیدو دل ما پسندید و  شد گرفتار دل زار و پریشان به نگار....مدت کمی دوستی و آشنایی و خواستگاری و بله آغاز زندگی متاهلی ...بابت این کار و این قسمت بارها و بارها از خودم عذر خواهی میکنم که چرا نرفتی با اون پسره که میگفت غلط کردم صلاح مشورت کنی ولی آبه رفته به جوی برنمیگرده مخصوصا اگه موز خورده باشی...پایان قسمت اول ...</description>
                <category>مرتضی ناصرخیل</category>
                <author>مرتضی ناصرخیل</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 02:17:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>