<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مجتبی نظری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mnazari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:50:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/9317/avatar/aN9RjD.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مجتبی نظری</title>
            <link>https://virgool.io/@mnazari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودکشی جمعی غیر قابل بازگشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/Notebook/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-kufjtr8xvrnz</link>
                <description>بدجور اسیر حادثه‌ای تاریخی هستیم که بهترین تعبیر از آن، «خودکشی جمعی ملت ایران» است؛ ملتی که نسل‌های بعدی‌اش با فداکاری‌های بسیار و با هزینه‌های چندین برابری نسبت به آن خودکشی، موفق نشد نتیجه‌ی آن را عکس کند. این میل شدید به معکوس‌کردن آن اشتباه بزرگ را در عمده‌ترین شعارهای اخیر خیابان هم می‌توان دید.اما حالا که حتی حضور میلیونی در خیابان هم دست کم تا این لحظه هیچ مکانیزم جدی تغییر را در داخل نظام حاکم ایجاد نکرده و باعث نشده سرکوبگران به خاطر داشتن حداقل‌هایی از انسانیت و میهن‌دوستی عقب بنشینند یا انگار چهارتا سرباز اسلحه‌به‌دست با وجدان وجود نداشته که فرمانده‌ها از تمرد آن‌ها نسبت به شلیک مستقیم به شهروندان بترسند، به نظر می‌رسد که با نوع نادری از نظام سیاسی مطلق‌گرا روبه‌روایم. البته این را عملاً قبل از این هم می‌دانستیم!نمودار زیر نشان می‌دهد که از جنگ جهانی دوم به بعد، چند درصد از حکومت‌های دیکتاتوری با چه روش‌هایی پایان یافته‌اند. شانس پایین کودتا به دلیل وجود انواع نهادهای موازی نظامی است که بخشی از آن‌ها رسماً به عنوان نهادهایی وفادار به فرد اول عمل می‌کنند. عملکرد انتخابات هم که منتفی است و حالا می‌بینیم که خیزش عمومی هم فعلاً کار نمی‌کند.از آنجا که هیچ نظام سیاسی مطلق‌گرایی طی تاریخ برای همیشه ماندگار نشده، بالاخره یکی از روش‌ها کار خواهند کرد. اما چیزی که مشخص است این است که فرصت احیای زندگی عادی در ایران ممکن است برای همیشه از دست برود. فقر شدید کالاهای عمومی از جمله منابع انرژی و آب و محیط زیست و همچنین احتمالاً ابرتورم‌هایی که در پی تعمیق بحران‌های بانکی و صندوق‌های بازنشستگی پیش خواهند آمد، تمام ایرانیان را برای همیشه از زندگی عادی که آرزویش را داشتند، خواهد انداخت. در حالی که همین الان بیش از نصف ملت ایران با تعریفی دچار سوءتغذیه است (کمتر از حداقل کالری مورد نیاز را دریافت می‌کند -طبق گزارش‌های سالانه فقر وزارت رفاه) و فقر مطلق ۳۵ میلیون نفر به یک فکت چندساله بدل گشته، فقر مطلق اکثریت مردم با بقای شرایط فعلی به یک نُرم تبدیل خواهد شد. پنجره‌ی جمعیتی ایران هم به زودی بسته می‌شود، به این معنا که جمعیت جوان در سن کاری که پتانسیل داشت در شرایط آزادی کشور، جلوبرنده‌ی رشد اقتصادی سریع ایران شود، وارد سن پیری می‌شود و احتمالاً با ورشکستگی کامل صندوق‌های بازنشستگی در آن زمان، سال‌های پایانی عمرش را به فقر خواهد گذراند. در بدبینانه‌ترین سناریو، این نظام سیاسی آنقدر می‌ماند تا با اتمام تمام ظرفیت‌های کشور، آخرش با پیدایش یک failed state عملاً هم خودش از صحنه‌ی روزگار محو شود و هم سرزمین زیبای ما. نمی‌دانم چرا این تلخی‌ها را دارم اینجا می‌نویسم. شاید چون عصبانی‌ام که چرا انقدر ملتی باید بدشانس باشد که تمام تعادل‌های عالم به ضررش عمل کند؟! این روزها که اراده‌ی کشورهای منطقه در جلوگیری از هر نوع مداخله‌ی خارجی را می‌بینیم به این فکر می‌کنم که اگر آن‌ها برای همیشه خود را در یک بازی جمع صفر با ما ببینند، با افزایش ثروتی که داشته‌اند و خواهند داشت، هیچ‌وقت دیگر اجازه‌ی پیشرفت ایران را نخواهند داد. و ما در دالان تاریخ دفن خواهیم شد. ای کاش من اشتباه کنم و معجزه‌ای در راه باشد.</description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 20:46:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرود نرم یا سقوط سخت؟ آن‌ها انتخاب کرده‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@mnazari/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-vevghxbdvfdt</link>
                <description>آن طور که کتابی علمی از طریق بررسی تجربی در این حوزه می‌گوید، دو راه برای افتادن هست، وقتی اقلیت حاکمی را یک اکثریت بزرگ نمی‌خواهد. در تجربه‌های مختلف جهان، برخی مسالمت‌آمیز و با اختیار خود می‌روند، و برخی، که با چنگ و دندان صندلی خود را تا واپسین لحظه می‌چسبند و از هیچ وسیله‌ای برای بقا فرونمی‌گذارند، پایان سخت و پردردی در سرنوشتشان قرار می‌گیرد.این‌ها هم مدت‌هاست از نقطه‌ای که می‌توانستند فرود نرم داشته باشند، گذشته‌اند. و این یعنی انتخاب کرده‌اند که در نهایت سقوط سختی خواهند داشت. شاید زمانی فکر می‌کردند زمان زیادی تا آن نقطه مانده؛ اما حالا دیگر نه. آن‌ها عذاب خواهند کشید و این خوب است. </description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 23:03:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثانیه‌های سنگین ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@mnazari/%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-fpbafjyqdcei</link>
                <description>زمان به کندی پیش می‌رود.با قطع کامل ارتباطات و اینترنت، شبیه اسیران اردوگاه کار اجباری رمان «یعقوب کذاب» شده‌ایم. فقط می‌توان امید داشت که چیزی از راه برسد. کاش این بار یعقوب راست بگوید.</description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 13:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غل‌وزنجیرِ سخت‌جان</title>
                <link>https://virgool.io/@mnazari/%D8%BA%D9%84-%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%86-ibf1janmxw9o</link>
                <description>آزادی برای مردمانِ همیشه‌دربندِ تاریخشاید بهتر بود آدم از روی شانسْ یک‌باره در جامعه‌ای چشم به دنیا می‌گشود که کوشش‌های جانکاه برای کسب آزادی‌ها را سال‌ها پیش از سر گذرانده و بالأخره از روی بخت و فداکاری‌ها و چرخش‌های روزگار به ساحل نسبتاً امنی رسیده، رها از بندهای زورگویی و استبداد.اما من احتمالاً جایی در میانه‌ی سال‌های طولانیِ پای‌بستگیِ یک ملّت به دنیا آمده‌ام. آزادی در این جامعه گوهر ناب است. آدم می‌تواند آرزویش همین باشد که تا آخر عمر لااقل یک روز، «ایران آزاد» را به چشم خود ببیند و بداند که آزادی خیالی خام نبوده است.این که من یک جغرافیا و یک ملّت را به آرزویم برای آزادی پیوند می‌زنم برای این است که فکر می‌کنم بودنِ آدم چیزی جز تلاقی فرهنگ، جغرافیا و تاریخ نیست. اگر زندگی آدم معنا و مفهومی داشته باشد، حتماً از دل همین تلاقی است که پدید آمده. در واقع معنای مدنظر من یک معنای تماماً انسانی است و اهمّیت جغرافیا و تاریخ در آن صرفاً از این جهت است که انسان‌ها را در خود جای داده‌اند. انسان‌هایی که گویی سوار بر قطاری در ریلی که خود به تدریج درست کرده‌اند، آهسته و پیوسته به پیش رفته‌اند. و ما انگار در میانه‌ْ این قطار را سوار شده‌ایم، خیلی تصادفی. حال که با این قطارْ مقداری پیش آمده‌ایم و با مسیر آشنا شده‌ایم، حق نداریم رسیدن این قطار به ایستگاه مقصود را ترجیح دهیم به این که تنهایی در هر قطار و هر ایستگاهی که شده، خودمان مقصود را تجربه کنیم؟ پس من به خاطر پیوندی که با آن تلاقی احساس می‌کنم، نمی‌توانم آزادی را بدون توجه به آن تلاقی بخواهم.اما چه تلخ که شاید هیچ‌وقت در این سال‌های محدود زندگیْ آزادشدن مردمان این قطار را به چشم نبینیم. غل‌وزنجیرها هر روزْ بی‌رحمانه‌تر و عیان‌تر از قبلْ استحکامِ خود را به رخمان می‌کشند اما که می‌داند که این زنجیر صلب تا چه نقطه‌ای تاب فشار دارد و مردمانِ در بند تا کجا حضور آن را تحمل می‌کنند. نمی‌توان پیش‌بینی کرد که لحظه‌ی شکستن این غل‌وزنجیر لحظاتی بعد است یا سال‌ها بعد. اما هر چه هست، برایم خوشایند است که این چند خط را اینجا بگذارم به یادگار. که شاید روزی آن‌قدر خوش‌بخت بودم که آزادی را در تلاقی زندگی‌ام با بندبند وجودم حس کنم و آن‌وقت برگردم به این نوشته‌ی کوتاه، یادم بیاید امروز محمد مساعد، خبرنگار آزاده‌ی این قطار که برای فرار از زندان جانکاه و ظالمانهْ خطرهای مهیبی به جان خریده بوده، در ترکیه در آستانه‌ی بازگرداندن به ایران قرار گرفت. رسانه‌ای نوشته بود داشته از سرما تا حد مرگ یخ می‌زده که مجبور شده کمک بخواهد و گیر بیفتد. و این گونه روزگاری است که آزادی‌خواهِ وطن‌دوستْ مجبور به فرار است اما گروگان‌گیرِ زندگیِ ما به او اجازه‌ی فرار نمی‌دهد.</description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 21:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام سوگ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mnazari/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%88%DA%AF-vspfrflbhhku</link>
                <description>چند رویارویی پراکنده‌ی شخصی با «سوگ»یک. شبی از بی‌خوابی شروع کردم به خواندن یادداشت سردبیر شماره‌ی جدید «اندیشه‌ی پویا». تا اواسطش که در آن شب خواندم، برداشتم از نوشته‌ی رضا خجسته‌رحیمی این بود که حال که توفیق اجباری شده در خانه بمانیم، یک بار هم شده از فکرکردن به دردهایی که گذرانده‌ایم طفره نرویم و درست و حسابی سوگواری کنیم. بدانیم و بفهمیم چه‌ها را در این سال لعنتی از سر گذرانده‌ایم و زنده مانده‌ایم.دو. فردایش، یا شاید هم پس‌فردایش، رمان «سال بلوا»ی عباس معروفی را تمام کردم. تمام که شد، سنگینی یک سوال روی سینه‌ام مانده بود که به رخدادهای اصلی داستان و تراژدی‌شان ربطی نداشت. از اسمش هم می‌توانید حدس بزنید که داستان خوشی قرار نیست لابه‌لای برگ‌های این رمان یافت شود. اما آنچه که درمانده‌ام کرده بود این بود که نویسنده پس از هراتفاق دهشتناک و دردناکی، توصیفی باشکوه از «سوگواری» مردمان روستای قصه‌ی خود می‌داد. مردمانی که هیچ‌جا نبودند، جز به وقت عزا. همه‌جای داستان، با یک دِه خلوت یخ‌زده طرف بودم و موقع سوگ، چه برای مراسم‌های مذهبی معمول و چه برای عزاداری پس از اتفاق‌‌های بد، یک جمعیت بزرگ پیدایش می‌شد که همه‌چیز را می‌دانست و اتفاقا بهتر از هرشخصیت خاصی، درستی را تشخیص داده بود. سوال این بود: آیا ما در سوگواری‌های پیاپی‌مان همچو اینانیم؟سه. ادامه‌ی یادداشت خجسته‌رحیمی را خواندم و دیدم بعدتر می‌گوید نباید در سوگواری ماند و سوخت. او می‌خواست امیدی در پس این سوگواری بسازد: «این جهان حتی در سیاه‌ترین شب‌هایش، میدان بازی عشق و زیبایی است».چهار. یک فیلم هالیوودی به اسم «در جست‌وجوی خوشبختی» دیدیم که سراسر بدبختی بود، مثل فیلم‌های اجتماعی خودمان که چندان دور از واقعیت نمی‌نمایند. اما پایان خوش به آن فیلم امریکایی نشست. دیدم این فیلم‌های خودمان اگر قرار باشد پایان خوب داشته باشند، اصلا جالب نمی‌شوند. به ما نیامده! ما انگار به غم و سوگواری بدون هیچ ادامه‌ای خو گرفته‌ایم. اشتباه نشود! این نه نقص فیلم‌هاست نه نقص فرد فرد ما. ما فقط در زمین بازی بدی افتاده‌ایم؛ باختمان را حتمی دانسته‌ایم و تصمیم گرفته‌ایم لااقل از غممان لذت ببریم و بیخود بلندپروازی نکنیم. اما فکر می‌کنم گوشه‌چشمی داریم به روزی که بتوانیم قواعد زمین را عوض کنیم. این را حداقل منِ خوشبین هیچ‌گاه کامل رها نمی‌کنم!پنج. حال که این قدر سوگواری را یک عادت همیشگی منفعلانه دانستم، با یادداشتی از محمدمهدی اردبیلی مواجه شدم که تعریفی نو از سوگواری در ذهنم ساخت، هرچند متزلزل و نیازمند تعمیق. او گفت سوگواری آنی نیست که ما معمولا انجام می‌دهیم. راهی برای تسکین و آرامش خود نیست. با سوگواری باید یک فقدان را درک کرد. او سوگواری را «تعهدی تذکارگون» می‌داند. با این حال باز هم به نظرم آن را باید به تنهایی ناقص دانست. در پس سوگواری باید کاری کرد، فکری برداشت وگرنه صرفا به داشتن غم فقدان معتاد می‌شویم. اما فراموش‌نکردن و داغ‌ها را تازه‌نگه‌داشتن، پیشنیاز هرجنب‌وجوش مثبتی در آینده است. دردها و بعضاً فریادهای امسالمان لااقل به ما تلنگر زد که آن طور که فکر می‌کردیم، سِر نشده‌ایم و می‌توانیم درد را بفهمیم و گهگاهی از شدتش داد بزنیم! پس شاید هنوز زنده‌ایم.پایان. این وصله‌پینه‌ای که از چند خواندن و اندیشیدن پراکنده‌ام ساختم، در نهایت به جای خاصی نمی‌رسد. اصلا بیشتر اوقات که با نوشته‌هایی در لزوم امیدداشتن یا برعکس در فواید ناامیدی روبه‌رو می‌شوم، یا همین ماندن بر سر غم و سوگواری یا گذر از آن، از خود می‌پرسم که مگر هرکس چقدر می‌تواند اینگونه مسائل را در خود تنظیم کند؟! نمی‌شود که وقتی جمعی سرخورده است از جُورهای رنگارنگ زمانه، یک‌نفر بلند شود بگوید من به آینده امیدوارم! اما نوشتن و گفتن از رویکرد جمعی مناسب بی‌اثر هم نیست. شاید اندیشه‌هایی را به حرکت درآورد و مثلا عده‌ای در خود ببینند که به بعد از این فجایع هم باید فکر کرد. بالاخره اگر قرار است نظاره‌گران خاموش نمانیم، چه کار کنیم بهتر است؟- واپسین روز سال لعنتی؛ سال غرق‌ حاکم در شرّ و غرق محکوم در ماسک، خون و تنگی نَفَس (۲۹ اسفند ۹۸)</description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 12:56:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@mnazari/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uvwinr0hqq2z</link>
                <description>اولی اول تابستان سال قبل بود که دوره‌ی یک کارآموزی طولانی و سخت برایم شروع شد. همان روزهای اول فکر من بیش‌تر به سوی این نوع از دغدغه‌ها رفته بود که چگونه می‌شود با تمام قوای ذهنی، حدود هشت ساعت در روز، مثلا طراحی‌های مهندسی کرد. یک ویژگی که من دارم این است که تا چیزی را واقعا تجربه نکنم، ذره‌ای، حتی ذره‌ای درکش نمی‌کنم. در این دوران بود که فکر به اینکه هر روزت شود هشت ساعت کار و کل هفته بجنگی برای دو روز تعطیلی آخرش خیلی مشغولم کرده بود. می‌دانستم که خودم در بدترین حالت آخر تابستان کارم در آنجا تمام می‌شود اما تصور کردن خودم جای دیگران کاری است که نمی‌توانم هیچ‌وقت جلویش را بگیرم؛ به خصوص وقتی امکان داشته باشد در آینده واقعا در چنان شرایطی قرار گیرم. اتفاقی که افتاد این بود که من با این ترس که حتی تا آخر تابستان هم دوام نمی‌آورم و با این برداشت که واقعا آن کار مورد علاقه‌ام نیست، تابستان را آغاز کردم اما از یک جایی به بعد این افکار حذف یا لااقل کم شدند. آن وقت برخی شب‌های تابستان به این می‌اندیشیدم که چقدر بد است آدم به هرچه، تقریبا به هرچه عادت می‌کند! در واقع ما به عادت‌کردن عادت می‌کنیم! اما آیا واقعا بد است؟ اگر این عادت‌‌کردن نبود من نمی‌توانستم آن دوره را به پایان ببرم و از آن تجربه کسب کنم یا حاصل از آن تصمیمات مهمی بگیرم.دومیغم غربت عجیبم در چند هفته‌ی اول دانشگاه هنوز که هنوز است برایم لمس‌کردنی است؛ یادآوری آن احساس شده مثل فشار بر زخمی که دیگر دردش شیرین است. چرا غم غربت؟ چون ناگهان منِ بچه مدرسه‌ای از خانه‌ای گرم و نرم در یزد افتاده‌ بودم میان معرکه‌ی خوابگاه با آن زندگی اجتماعی خاص خود و محدودیت‌هایش و تازه فضای جدید دانشگاه و درس‌هایش. بغض گلویم وقتی پس از تعطیلی عاشورا، پدرم به راه‌آهن می‌رساندم یادم نمی‌روم. اما به همان اندازه یادم هست که عصر فردای آن روز در دانشگاه یکهو وسط خوردن یک موزشکلات بوفه‌ی دانشگاه حس کردم می‌شود در تهران هم خوش بگذرد (می‌دانم خیلی خنده‌دار است اما قضیه واقعا به همین سادگی بود)! کافی بود تا یک ترم بگذرد که این بار دلبستگی‌ام به خوابگاه بیش‌تر از خانه شود. این دومین داستان سازگاری مهم من بود که البته به لحاظ ترتیب اولی بود.سومیاین یکی کوچک‌تر اما تازه‌تر است. از یک روزی، ارتباط هرلحظه‌ای‌ با رفقای نزدیکم، همان هم‌اتاقی‌هایم، قطع شد؛ چون به دلیل تغییر مقطع باید در طبقه‌ و اتاقی دیگر با آدم‌هایی جدید به زیست خوابگاهی ادامه می‌دادم. شاکی بودم که از آن به بعد باید به صورت تناوبی، بودن با آن‌ها و تنهایی مطلق را تجربه کنم. اما این بار تجربه‌ی زندگی تابستان پارسال به من می‌گفت سازگار خواهم شد. سازگاری برای من شیرینی دارد هرچند از بیرون غم‌انگیز به نظر می‌رسد. سازگاری روش زندگی انسان است انگار!این‌ها را حس کردم باید بنویسم هرچند وقت کمی داشتم و مجبور بودم بدون تأمل فقط واژه‌ها را کنار هم بگذارم و بگذرم. چون امشب بالاخره کتاب دن آریلی (جنبه‌ی مثبت بی‌منطق بودن) را تمام کردم و یکی از جالب‌ترین بخش‌هایش برای من بخشی راجع به سازگاری بود. نویسنده فقط نتایج آزمایش‌هایش در زمینه‌ی اقتصاد رفتاری و مطالعه‌ی رفتارهای افراد را در کتاب بیان نمی‌کند، بلکه گاهی گریزی می‌زند به تجربه‌های شخصی‌اش. این ویژگی همان بود که مرا ترغیب کرد یک جایی بنویسم که چقدر سازگاری برایم جالب و تأمل‌برانگیز بوده و هست. ای کاش بعدا بتوانم با دانش کافی درباره‌اش بنویسم.</description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 01:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه‌قلم (شرح‌ حال)</title>
                <link>https://virgool.io/@mnazari/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-oxadcxcwelfx</link>
                <description>احوال اخیر زندگی‌ام مجموعه‌ای از دوران‌های غم یا اضطراب شده که اضطراب هم در نهایت به همان غم می‌رسد. سوژ‌ه‌ی غم عوض می‌شود اما اصل غم می‌ماند. بدی‌اش این است که این غم، غمی منفعلانه است. وگرنه زمان‌هایی که بخش غالب غصه‌هایم را «غم زمانه» تشکیل می‌دهد، منفعل و بی‌حوصله نمی‌شوم. غمی که از دیدن نابسامانی‌های اطرافم می‌بینم، محرک نیروی اعتراض به وضع موجود است. حالا اما احساس ضعف می‌کنم. لااقل در دید من، این ازپای‌نشستن و غصه‌خوردن، این از حرکت ایستادن و ناله کردن ناشی از ضعفم است. ضعفی که بیست‌وچهار ساعتی است علاقه‌مند شده‌ام آن را گردن «دژخیم بی‌رحم تنم» بیندازم. حس کرده‌ام واقعا این تن، و در اصل این نوع ساختار دنیا، مانع است در برابر آنچه که روح آدمی می‌خواهد. مهم نیست روح به معنای دینی آن وجود داشته باشد یا نه. انسان ذاتی دارد و صورتی. آن صورت همان تن است که وجودش لازمه‌ی زندگی در این دنیاست. البته که این‌ها بهانه است. گریزانم از اینکه حال لحظه‌ای خودم محور یک نوشته باشد. تازه اگر فلسفه خوانده بودم شاید کلی این بحث قبلی را کش می‌دادم و از اندیشه‌ی دوساحتی‌دیدن دنیا حرف می‌زدم، یا اگر با عرفان آشنایی داشتم احتمالا می‌توانستم آن صحبت را خیلی دلرباتر ادامه دهم. اما این بار نوبت شرح خودم است. هرچند این، شرح غمی است سطحی، از این غم‌های گذرا، که همه‌مان می‌دانیم در انتها احتمالا خیلی پوچ‌تر آن هستند که ارزش توجه داشته باشند اما مگر می‌شود به درد گفت آرام باش چون ناشی از زخمی سطحی هستی! مثلا بگویند چیزی‌ات نیست، جایی‌ات نشکسته، فقط استخوانت ضرب دیده و خودش خوب می‌شود. مگر خودش در لحظه خوب می‌شود؟این درد گاهی امان آدم را می‌برد و آدم با خود می‌گوید حالا که دوست ندارم این غم را توی صورتم بروز دهم، پس حداقل بریزمش توی واژگان، توی خطوط. گاهی غم، آدم را مچاله می‌کند. چگونه و چه وقت؟ همان وقت که بغض از درون می‌خوردش. بغض چمباتمه می‌زند در گلویت. رهاشدن از آن اصلا راحت نیست.نمی‌دانم آیا درست است که اینگونه قلم به نوشتن سیاهی برود یا نه. و من حتی نمی‌دانم به آن جمله‌ای که متن را با آن آغاز کردم واقعا اعتقاد دارم یا نه. الآن به نظرم، زندگی‌ام اخیرا شبیه عمر این سرزمین به نظر می‌رسد که شامل اندک لحظات خوشی و شکوفایی و لحظات بی‌شمار اندوه است. لحظه‌ای دیگر، شاید در یک لحظه‌ی شادی، برعکس فکر کنم. الآن خسته‌ام از این همه بالا و پایین احساسات، آنی دیگر ممکن است سپاس‌گزار احساساتم باشم. هرچند از یک چیز اطمینان دارم و آن اینکه در هیچ حالتی احساسات را از دم چیزی بیخود و بیهوده نخواهم دانست، این را می‌دانم.</description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2019 21:54:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر، بخت، ورطه، بیرون</title>
                <link>https://virgool.io/@mnazari/%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-hlbkiplo3gqj</link>
                <description>عنوان را اول نوشتم «مهاجرت» و به تباهی نوشتنم در این باره به سرعت پی بردم! طبیعتاً پیرامون مسئله‌ی رفتن از وطن، کسانی باید بنویسند که آن را تجربه کرده‌اند. من فقط می‌توانم درباره‌ی تجربه‌ی خواندن یک شماره از نشریه‌ی «فصل حق ملت» بنویسم که به این موضوع پرداخته بود. به نظرم این مجله به خوبی زمان مناسب پرداختن به این قضیه را یافته بود. از آنجا که به طرز عجیبی حجم این شماره‌ی مجله دوسوم شماره‌های قبل شده بود، مطالعه‌ی اکثر مقالاتش در فرصت سفر با قطار میسر بود.آنچه که به خاطرش می‌خواستم حتماً این شماره را بخوانم و برایش شاید شوق داشتم، خواندن نوشته‌ی چند تن از انسان‌های شناخته‌شده بود درمورد وطن و مهاجرت، که برخی رفته و برگشته بودند، برخی ساکن آن طرف آب بودند (!) و برخی هم اصلاً نرفته بودند. نوشته‌هایشان اما فقط انگار تاییدی بود بر احساسات و عقاید خودم. بله تا حد زیادی احساسات داشتند تا استدلال و منطق! آخر به نظر من این طور مسئله‌ای از آن جنس‌هاست که احساس داشتن به آن جزو طبیعت انسان بودن است. دیدگاه نسبت به وطن نمی‌تواند از منطق صرف بیاید. احمد زیدآبادی عنوانی انتخاب کرده بود که همان اول روشنت کند: «ریشه در خاک». او و تمام کسانی که هزینه‌های گزافی به خاطر نبود آزادی بیان داده‌اند و در نهایت باز هم مانده‌اند و با محدودیت‌ها در همین کشور زیسته‌اند، شاید آخرین نسل از مردمان این سرزمین‌اند که می‌توان میهن‌پرستشان نامید. با بهمن دارالشفایی در توییتر آشنا شده بودم. در یادداشتش گفته بود که چرا زندگی مطبوع خود در لندن را رها کرده و برگشته. گفته بود تمام مدت زندگی در لندن هم پیگیر اتفاقات اینجا و نگران اینجا بوده. محمد صادقی هم به عنوان کسی که رفته و مانده، باز هم از علاقه به وطن نوشته بود.این روزها تب‌وتاب هجرت از این کشور خیلی داغ‌تر شده است. چشم‌انداز امیدبرانگیزی پیش روی عموم مردم دیده نمی‌شود. هرکس که بتواند، به فراخور وضعیت مالی خود شرایطی را فراهم می‌کند تا دست کم فرزندانش هرچه سریع‌تر ادامه‌ی زندگی را در کشور دیگری از سر گیرند و در نهایت خودشان هم به بقیه‌ی خانواده ملحق شوند. این وضعیت مالی شرط تعیین‌کننده‌ای است چرا که مقاصد مهاجرت از آمریکا و کشورهای غرب اروپا تا برخی کشورهای شرق اروپا و گرجستان و ترکیه و شرق آسیا متغیر است. عده‌ای هم به هرحال هیچ توان مالی برای فرار از این وضعیت ندارند و خود را با خاطرات فلان آشنایشان از زیبایی بهشت موعود آن‌ور مرزها مشغول می‌کنند و افسوس می‌خورند. مشکل من این است که اکنون بیرون کشیدن رخت خود از این ورطه یک ارزش تمام عیار در جامعه‌ی پیرامونم است و این یعنی حتی می‌شود ترسید از بیان تعلق خاطر به این مُلک! معلوم است که در چنین فضایی خواندن چند خط از چند همفکر برایم لذت‌بخش می‌شود. آخر می‌دانید، در این کشور حتی صحبت از عرق به وطن را هم مبتذل کرده‌اند. هیچ‌کس از آن میهن‌دوستی که صداوسیما و مدرسه به او القا کرده، به یک ملی‌گرایی عقلایی که وی را دغدغه‌مند اصلاح اوضاع کند، نمی‌رسد. بگذریم، در میان نوشته‌های آن مجله، صحبت‌های محمد رسول‌اف برایم شیرین‌ترین بود. او موجب شد تا پس از مدت‌ها دوباره برای آینده خیال‌پردازی کنم. در مصاحبه از او پرسیدند از این که هیچکدام از هفت فیلمی که تاکنون ساخته‌ای، اجازه‌ی اکران نیافته، خسته و فسرده نیستی و این باعث نشده بخواهی بروی؟ (البته پیش از اینکه ممنون‌الخروج شود!) گفت از زمانی به بعد هدفم این شد که فیلم‌هایم گزارشی به آینده باشد. من اندیشیدم چه جالب که می‌شود برای این مملکت آینده‌ای متصور بود.بین آمارهای مهاجرت در برهه‌های زمانی گوناگون، نکته‌ی قابل توجه این است که در این سه چهار دهه، چند کشور در زمان‌هایی تصمیم گرفته‌اند که برای ایرانیان ویزا را بردارند. رخداد مشترک همه‌شان چیست؟ اینکه آن‌قدر مهاجر ایرانی به آنجا رفته که بعد چند سال مجبور شده‌اند دوباره مانع بر سر ورود هم‌وطنانمان بگذارند. چه کرده‌اند با این مردم که هر مخروبه‌ی بدون ویزایی هم اگر بتواند با احتمال حتی کمی دروازه‌ای برای ورود به اروپای غربی باشد، آنجا را مقصد سفری بی‌برگشت می‌کنند؟ اینجا همان نقطه‌ای است که دیگر لازم نیست برای سخن‌راندن از آن، مهاجرت کرده باشم. اما به اینجای این متن که رسیده‌ام، یا نه، به اینجای اتفاقات این چند روز اخیر که رسیده‌ام، دیگر جانی برایم نمانده تا به ریشه‌های این پدیده بپردازم؛ ریشه‌هایی که البته بسیار عیان هستند. توانی نیست برای بازگوکردن معضلاتی که یک جامعه زیر بار سنگینش دارد له می‌شود. به همین خاطر هم هست که در آخر قصه باید حق داد این یک ارزش و یک گزاره‌ی منطقی شده باشد که «بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش». فقط می‌توانم خیلی کوتاه از آخرین مقاله‌ی مجله‌ی یادشده، به قلم علی ملیحی وام بگیرم؛ نوشته بود زمانی در سال ۱۳۰۵، نمایندگان مجلس شورای ملی در پی این بودند که «چه کنیم ایرانی نرود؟»، مدرس گفته بود «اگر عدالت باشد ایرانی نمی‌رود». و از آن موقع تا کنون، ایرانی همچنان می‌رود.</description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 23:29:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با نرسیدن خوش است</title>
                <link>https://virgool.io/@mnazari/%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ixvrqa7vthoj</link>
                <description>میل انسان تا کجا شعله‌ور می‌ماند؟ تا بن‌بست مقصد.در سکانسی از فیلم «زندگی دیوید گیل» جملاتی تاثیرگذار از زبان شخصیت اصلی داستان و البته با ارجاع به اندیشه‌های لاکان و پاسکال شنیده می‌شود که به نظر من بسیار عمیق‌اند و از آن‌ حرف‌ها هستند که پیش‌تر بارها بهانه‌ای برای درفکرفرورفتن‌ام بوده‌اند. می‌گوید فانتزی‌ها باید غیرواقعی باشند. هرکس به دفعات این تجربه را دارد که پس از رسیدن به مقصود چه‌قدر دلسرد شده است! حال آن که همچنان می‌داند آن مقصود چه ارزشی برایش داشته و دارد. اما مسئله صرفاً دل‌زدگی از یک دستاورد نیست؛ اصولاً انسان نمی‌تواند تا ابد طالب چیزی باشد مگر اینکه هیچ‌وقت به آن نرسد. دیوید گیل در فیلم می‌گوید «در لحظه‌ای که به مطلوب برسی، دیگر نمی‌خواهی‌اش و اصلاً نمی‌توانی که بخواهی‌اش». پس ادامه‌ی زیستن امیال تا جایی است که مطلوب غایب است؛ «شکار شیرین‌تر از کشتن است». در درستی جمله‌ی قبلی نمی‌توان شک داشت؛ مگر نه اینکه شکار یکی از تفریحات رایج پادشاهان بوده و مسلماً این کار را از روی نیاز به غذا نمی‌کرده‌اند!همین جا، همین خوش‌تر بودن نرسیدن آشناست. به یاد لحظه‌ای از کلاس ادبیات اول دبیرستان می‌افتم. درس بخشی از داستان لیلی و مجنون بود. شاید کسی در کلاس نالید که چرا در این داستان‌های عاشقانه از وصل نهایی هیچ‌وقت خبری نیست؟! چرا نه فرهاد به شیرین می‌رسد و نه مجنون به لیلی؟ معلم خیلی کوتاه گفت که همه‌ی قشنگی عشق مال قبل از وصل است. حال، مگر می‌شود این میل بزرگ انسانی را که عشق نام دارد، به موضوع حرف‌های آن فیلم پیوند نزد؟ به نظر می‌رسد حتی آن آتش عشق که می‌سوزاند و خاکستر می‌کند و باز زندگی می‌بخشد به آدم شیدا، حتی آن هم می‌تواند با وصل، به سردی گراید. که اگر جز این بود سرانجام داستان‌های عاشقانه‌ی ادبیات جور دیگر می‌شد و شاعر نمی‌گفت «مقصد من رفتن است با نرسیدن خوش است، هرکه به مقصد خوش است، مانده‌ی بن‌بست‌هاست».فیلمی که نامش را یاد کردم، ربط مستقیمی به موضوع رسیدن به امیال دست‌نیافتنی و مانند آن نداشت. همه‌ی این مقدمه‌چینی برای این بود که در نهایت، شخصیت اصلی نتیجه‌ای ارزشمند بگیرد؛ نتیجه‌ای که اندیشیدن در آن، پایان تلخ را بی‌اهمیت می‌کند و لبخندی عاقلانه بر لبان مخاطب می‌نشاند. به خصوص اگر مخاطب مثل من به راحتی با شخصیت داستان هم‌ذات‌پنداری کرده باشد، نیاز دارد بار دیگر آن جمله‌ها را دقیق بخواند تا به جای یک غم بیهوده، لذت فهم یک نکته در او باقی ماند. البته بدون دقت در آن صحبت‌های اول فیلم هم می‌شود داستان و هدفش را درک کرد، اما به زعم من فقط به شکلی سطحی.حال که قرار نیست بتوانیم با خود مطلوب‌هایمان زندگی کنیم و ازشان لذت ببریم، راهکار نویسنده‌ی فیلم به نقل از لاکان این است که باید با احساس تشنگی به زندگی، با ایده‌ها و ایده‌آل‌ها زیست. می‌گوید آنچه که به زندگی‌مان ارزش می‌دهد، دستاوردهای فردی‌مان نیست بلکه میزان اثری است که بر زندگی دیگران گذاشته‌ایم. و این همان حرف آخر فیلم است شاید. چنین زیستنی چیزی نیست جز اندک لحظاتی که شوق‌های انفجاری در خود دارند. لحظاتی که حامل عمیق‌ترین احساسات یا عقاید هستند و تاثیرشان بر جهان خیلی از خودشان بزرگ‌تر است؛ شاید فقط دمی فهم عمیق یا احساس همبستگی انسانی ارزشمندتر از همه‌ی دم‌وبازدم‌های مکرر و پرتعداد من باشد!در پایان اگر بخواهم دیدگاه متعادل‌تر خودم را هم بیفزایم باید بگویم که فکر می‌کنم انسان برای لذت از خود لحظه‌ها و بهره از خود مطلوب‌ها هم تواناست. اما می‌توان اندازه یا جنس این لذت را در مقایسه با لذت ناشی از دردها و دغدغه‌های آرمانی زیر سوال برد.</description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2019 05:21:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز ویرگول برای من</title>
                <link>https://virgool.io/@mnazari/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-mm8se4vnp9mu</link>
                <description>دیروز نوشته‌ای می‌خواندم که از فایده‌های بازگشت به وبلاگ‌نویسی می‌گفت؛ از این می‌گفت که نوشتن در این فضاست که می‌تواند انباشت و بعداً با جست‌وجو پیدا شود و در دسترس همه قرار گیرد. در کنار این‌ها، خواندن متن‌های بلند در تلگرام اذیت‌کننده است و گمان می‌کنم برای هرکسی که دوست دارد نوشته‌هایی لااقل با ظاهر حرفه‌ای بنویسد، تلگرام و به طور کلی پیام‌رسان‌ها اصلاً گزینه‌های مطلوبی نیستند. توییتر امکان گرفتن بازخورد و شکل‌گیری بحث حول یک مسئله را می‌دهد اما نه به شکل درستش! توییتر را می‌توان محلی برای تبادل نظر به شکل «فست‌فودی» دانست. ویژگی آن فضا که متأثر از جامعه‌ی مدرن امروزی انسان‌ها هم شاید باشد، این است که کسی در آن حوصله‌ی برخورد با متنی فکرشده و مستدل و سپس ارائه‌ی قضاوتی معقول و باز هم فکرشده پیرامون آن ندارد. مخاطب در کسری از دقیقه نه تنها صحبت‌های موجود در یک توییت، بلکه حتی کل نظام فکری نویسنده‌ی آن را هم به زعم خود درک و داوری می‌کند.به خاطر این موارد و خیلی دلایل ریزودرشت دیگر که در نکوهش شبکه‌های اجتماعی گفته می‌شود، تصمیم دارم گاهی تولیدات نسبتاً به‌دربخور ذهنم را، چه آن دسته که برآمده از احساس در موقعیت خاصی هستند و چه آن‌ها که حاصل مطالعه و تفکرند، این بار اینجا، با دقتی که مخصوص نوشتن یادداشت و مقاله است و در نوشتن‌های شبکه‌های مجازی یافت نمی‌شود، به ثبت رسانم. طبیعتاً همچنان اولویت من ارتقای مقالاتی است که در نشریه‌ای دانشجویی می‌نویسم؛ متن‌هایی که اینجا خواهم نوشت شاید عمق مطالعه‌ی آن‌ها را نداشته باشند اما احتمالاً حالتی شخصی‌تر دارند و دایره‌ی بزرگ‌تری از موضوعات را پوشش خواهند داد.این نوشته‌ هم صرفاً هدفش آغاز کار بود و تمرین، با این امید که واقعا این اراده در من به وجود آید که بیش‌تر بنویسم، چرا که نوشتن شناختن را برایم همواره آسان‌تر می‌کند.  </description>
                <category>مجتبی نظری</category>
                <author>مجتبی نظری</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 03:25:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>