<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمود</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mnoaein</link>
        <description>از نوشتن ، یک ویرگول سهم ما شد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:41:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/485645/avatar/HSZPav.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمود</title>
            <link>https://virgool.io/@mnoaein</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روز ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7-lz1oiq08kluo</link>
                <description>با خواندن پست آقای حسن شیخ تحریک شدم حال و هوای این روزهای خودم را بنویسم .حال و هوایم خوش نیست ، تازه فهمیدم شلوارهای جینم از ریخت افتاده اند ،رفتم شلوار بخرم ، فروشنده حوصله نداشت ،آخر سر گفت ، ببخشید که دل و دماغ ندارم قبل از شما یکی از دوستانم کهریزک بود و مطالبی را تعریف کرد که کلا سردماغ نیستم . قسمتی از انچه شنیده بود را همچون گدازه های اتشفشانی که به وجودش ریخته شده بود را به پیمانه های ماهم ریخت ومن دیگر نمیگویم که به کرات دیده و شنیده اید .خیلی از دوستان و اقوام مدام موقعیت ناو آمریکا را رصد می کنند ، انگار انتظار و حتی توقع جنگ دارد ، یادم به شعر زیر افتاد:کاوه ای پیدا نخاهد شد امیدکاشکی اسکندری پیدا شودهنوز ندیدم کسی قلبا پهلوی دوست باشد ، اکثر افرادی که اطرافم دیدم ، از ناچاری و باب مخالفت با این شرایط ، از پهلوی می گویند لذا بعید میدانم در آینده ایران جایگاهی داشته باشد .امیدوارم ، مملکت هرج و مرج نشود ، اینجور مواقع گوشه مغزم از اینکه در شهر های بزرگ زندگی نمیکنم راضی هستم ، و این از نگرانی ای هست که برای زن و بچه ام دارم . البته خب یکجورهایی فکر زشتیست وقتی این همه هموطن در شهر های بزرگ زندگی می کنند .باری چه جنگ شود و چه نشود به نظرم اتفاقات بزرگی در صحنه سیاست ایران رخ خواهد داد ، حال چه عینی و چه ماهوی . امیدوارم ختم به خیر شود . خیر برای همه مردم ایران .</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 11:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهریاران بود وخاک مهربانان این دیار</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-ek35dcg7yzcn</link>
                <description>من واژه &quot;خودرو&quot; را دوست ندارم این کلمه تنها نامیست که در &quot;ایران خودرو&quot; یا همچین ریخت کلمه هایی کاربرد  دارد و شبیه محصولات کارخانه  آقای حداد عادل است  وگرنه  ما عمری  گفتیم: &quot; ماشین&quot; ،  شما هم بگویید : &quot;ماشین &quot; کفایت می کند و  معنایش را همه می فهمند ، کلمه ماشین، با واژه سرعَت گره خورده لیکن  سرعت تغییرات زمانه بسیار بالاتر از این سرعتهاست و اینجاست که  نوستالژی جان می گیرد . وقتی به خاطراتم رجوع می کنم مدام و ناخوداگاه میگویم :&quot;انگار که هزار سال گذشته و انگار که همین دیروز بود &quot;جوانان با چهار چراغ ، مگر زیباتر از این هم می شودحاج جمشید ، موکت فروش وسط  بازارو همسایه مغازه پدر بود با یک کلاه دوره ای که او را در ذهنم خاص می کرد ، برای اینکه موکت را ببرد ان را وسط خیابان اصلی بازار پهن می کرد ، سه متر، شش متر گاهی تا 10 متر یا بیشتر ، من بچه بودم تا موکت جمع شود فرصت را غنیمت می شمردم و روی موکت تازه کف خیابان بدو بدو می کردم . حالا که حاج جمشید سالهاست در آرامش ابدی رفته هرگز این روزها را به خواب هم نمیدید که در جای برش موکتهایش ، ازاول صبح  تا آخر شب قطار ماشینهای چسبیده به هم با  سرعتی کمتر از عابرین پیاده رو حرکت می کنند و فرصت پهن کردن تصور موکت هم  وجود ندارد .ماشین کم بود لذا آن چیز  کم، با ارزش بود .انقدر ماشین کم بود که تقریبا تمام ماشینهای پارک شده درراسته ی  بازار را می شناختیم . و چقدر این جمله درست است . نمیگویم صاحب ماشینها را میشناختیم بلکه خود ماشینها را هم میشناختیم ، ماشینها شخصیت داشتند یا لا اقل قسمتی از شخصیت مالکانش بودند .پژو آخوندی شیری رنگ از آقا اردشیر طلا فروش بود و یا پیکان سفید اوستا رضا و .... .مثلا دایی من همانقدر که دندانپزشک خوشنامی  بود همانقدر هم یک پیکان جوانان زرد داشت و دایی دیگرم همانقدر که دایی من بود صاحب یک تویوتای آبی بود .من جوانان زرد را بیشتراز تویوتای آبی دوست داشتم ،در واقع چون جوانان زرد خیلی مهربان تر از بقیه ی ماشینها بود .پلیسها هم چه خوب و همراه بودند یا شاید اصلا نبودند که خاطرات شیرین ما را خراب بکنند  ، خاطرم پر است از  سیزده به درهایی که   با پیکان جوانان به دشتهای اطراف می رفتیم. به خاطر می آورم با پسر دایی هایم از اینکه  روی  بالشت و ملافه ها کف صندوق عقب ماشین نشسته ایم غرق لذت بچگی می شدیم .و چه قدر خوب یک ماشین می توانست شادی  کودکانه ما را جاودانه کند .اینقدر زیاد بودیم که دو سه تا از بچه ها به خاطر اینکه جایشان در صندوق عقب نشده و  با این وعده که برگشت نوبت آنهاست راضی شده بودند با اخم کنار بزرگتها بنشینند .ما خودمان مثل خیلیها ماشین نداشتیم . در گرگ و میش محو خاطره های بچگی  صحنه ای را به خاطر دارم که نیمه شب مادرم حالش ناخوش بود . برادرم را فرستاند که همسایه ماشنیش را روشن کند سپس  جلوی &quot;خاور&quot; پدر و مادر و همسایه مان راهی بیمارستان شدند .آنچه به یاد دارم همسایه ها، اقوام، آشنایان و ماشینهای مهربان تر عهد پیکان کی سرآمد ، آن جوانان را چه شد ؟&quot;بودند .</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 12:13:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار نامناسب ،مردم ....</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-c3ultu3hkt3i</link>
                <description>سیر تحولات و اتفاقات چند وقت اخیر نشان دهنده ی  التهابیست که هنوز هم ارام نگرفته . کارشناسان سیاسی حرفهای مختلفی زده ان. اما تنها یک حرف از این هزار حرف خیلی به دلم نشست، اینکه میدان سیاست در ایران خیلی کند تصمیم می گیرد ، حالا این کندی از شکل حکومت است یا چه را نمی توانم با قطعیت بگویم ،احتمالا فضایسیاسی پرشده از آدمهایی که خودشان قدرت تصمیم گیری ندارند و منتظرند دیگران برای انها جزئی ترین تصمیمها را هم مشخص کنند ، گرانی و تورم افسار گسیخته که مشخص است قدرت کنترلی نیست ، در این میان تندرو های مذهبی که تقریبا آنها هم جز غرغر کردن کاری از پیش نمی برند ، یک روز به حجاب در خیابان ها یک روز به فلان کنسرت و شاید تنها دستاوردشان هم چیزهایی مثل پلمپ یک کافه یا کنسل کردن یک کنسرت باشد . جالب که مدام هم می گویند دل مردم جامعه از این بی بندو باریها خون است . بیچاره مردم که هرکه هرنیتی دارد پای انها را به میان می کشد .عده ای هم این روزها به آنهایی که برجام را نوشتند فحش و ناسزا می گویند ، حال انکه خودشان ههمین هنر هم نداشتند و اگر با انها بود این اتفاقات 10 سال پیش افتاده بود ، خدا به داد مسکین مردم برسد ، امیدوارم به آینده چون چیزی که در این روزگار دیده ایم این چرخ همواره بالا و پائین بسیار داشته و دارد و خواهد داشت .ایناین بی بند و باری</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Wed, 24 Sep 2025 10:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کجای راه قرار داریم</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-mx0kfgbp7ks4</link>
                <description>مرد آن است که در کشاکش درد سنگ زیرین آسیا باشدزندگی در یک کشور واقع در خاورمیانه با همه جای دنیا تفاوت دارد .اگر زمان قبل از تولد انتخاب با خودمان بود که کجای کره خاکی ، زیستن را تجربه کنیم احتمالا خیلی ها ایران را انتخاب می کردند .به خاطر هیجانش نه یک زندگی کسالت بار در سوئیس . فرشته ها را می بینید که بنرهایی در دست دارند و مثل دادزن های بازارهای تهران هر کدام یک سفر هفتاد هشتاد ساله را (یا خیلی کمتر ) تبلیغ می کنند ، و فرشته کشور ایران از فراز و فرود این سفر می گوید احتمالا خواهد گفت شما با یک بلیط ، چندین سفر را تجربه خواهید کرد ، شما انقلاب و جنگ ، حجاب و بیحجابی و... را خواهید دید .از بگیرو ببند ویدئو و نوار کاست تا بیکینی در سواحل را تجربه خواهید کرد . در ایران همواره دوران گذار را پشت سرخواهید گذاشت .من نمیدانم عید امسال چه ایرانی را خواهیم دید فقط میدانم سیر حوادث در این یکی دوساله اخیر بسیار عجیب و غریب است. و احتمال زیاد شرایط سختی بر مردم ایران تحمیل شود و البته امیدوارم هر چه زودتر این سختی ها تمام شود ، می گویند شمس به مولانا گفت وقتی بفهمی که مسوول رزق و روزی شما کس دیگریست آنگاه نگران خوراک و پوشاکتان نخواهید شد و به مسائل مهمتری خواهید پرداخت .آرزوی عشق و آرامش و معنی برای شما دارمتحمیل شود و البته امیوارم کوتاه باشد</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 08:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندی در سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%DA%86%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cohztupdzzu9</link>
                <description>سیاسی نوشتن سیاسی حرف زدن بسیار لذت بخش است ، برای همین است شما در تاکسی ، در سوپر محل و در مهمانی های خانوادگی صحبتهای سیاسی میشنوید ، گوینده یک پا در واقعیت و یک پا در خیال دارد ، متر و معیارها آنقدر دور از دسترس است که هر کس با اطمینان تصور میکند تنها اوست که می داند پشت پرده چرک سیاست چه افرادی نشسته اند و چه می گویند ، البته شاید تنها در ایران  اینقدر همه دستی بر آتش سیاست دارند ، چون این تصور را دارند که به حقشان نرسیده اند ، روی مخازن نفت و گاز و معادن و... نشسته اند و از این سفره بی بهره اند لذا اینگونه خود را تخلیه می کنند . صحبت های سیاسی برای باز کردن سر صحبت با راننده و کوتاه کردن مسیر و تفنن بسیار خوب است یا در محافل  بهتر از غیبت کردن پشت سر دوستان و آشنایان است  ، خدا می داند پوتین چند بار در محافل ایران بیماری های لاعلاج گرفته .یا  در تاکسی ها ، ایران را هر پنجاه سال مستعمره یک کشور می کنند و.....خب پر مسلم است ، تجربه های تلخ و درد های تاریخی ، عقده های به جا و نا بجا ،  تاثیرات رسانه های داخلی و خارجی تا قیمت پیاز و گوجه ، مسیر و تعبیرهای سیاسی را مشخص می کند .گاهی میگویم مردم آمریکا چه خوشبختند که دو حزب بیشتر ندارند ، تقریبا با شناسنامه مشخص ،انگار شما به مغازه مبلفروشی بروی و از دو گزینه راحتی و سلطنتی یکی را بخواهی انتخاب کنی .در ایران شما در یافت آباد ، یک روز کامل میچرخی و در نهایت یک مبل از سر اجبار و خستگی می خری و بعد هم می بینی که سرتان شیره مالیده اند .بگذریم اما امان از لذت متکلم سیاسی شدن و کرم سیاست داشتن . بیشتر سعی می کنم کرم سیاستم را با خواندن پستهای دیگران و نظر دادن زیر پستهای آنها رام کنم تا با  پست گذاشتن . از مشکلات دوستان صاحب نظر در سیاست ، تعصب عجیب و غریب انها بر نظرشان و حزبشان و خواستگاه سیاسیشان است. به عنوان مثال اصلاح طلبها هرگز در مورد فسادهای زمان خودشون صحبتی نمی کنند و‌ نظری نمی دهند ،از آن طرف بچه بسیجی ها هیچ نظری در خصوص باغ ازگل ندارند ، گویی نشنیده اند . این گونه بی انصافیها برای خودشان کاملا حل شده است . خارج نشینها و سلطنت طلبها و ... همه کم و بیش به همین روالند .یا همه خود را نماینده کل مردم می دانند. سلطنت طلبها مردم را مشتاق شاهزاده ، کمونیستها همینطور داخلی ها هم .... ،بسیجی ها  خود را نماینده شهدا  هم می دانند ، گاهی جالب است مثلا زن و فرزندان یک شهید را خارج شده و کج‌مسیر می دانند اما خودشان را نماینده آن شهید . و اما از این دعواهای سیاسی هیچ چیز در نمی آید به خصوص دعواهای داخل ویرگول و دیگر فضاهای مجازی . البته انچه در نهایت اتفاق خواهد افتاد بی تاثیر از خواست و برآیند کلی جامعه نخواهد بود . برای مثال اگر حجاب شل میشود ربطی به فلان مسوول ، یا کمکاری  بهمان مسوول ندارد ،بلکه بنا به دلایل بسیار زیادی  برآیند و خواستگاه جامعه اینچنین است که اینچنین میشود در واقع همان مردم که همه سیاستمداران و سیاسی نویسان خود را نماینده آنها می دانندوالسلام</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Tue, 08 Apr 2025 12:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این كوزه گر دهر</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%83%D9%88%D8%B2%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D8%B1-lmpj6r4vjb3r</link>
                <description>جمعه كوه بودم ،  سعی می كنم  حداقل یك بار كوه در هفته را رعایت كنم، ورزشی است كه با روحیه ی من بسیار سازگار است اضافه بر این كه برای سلامتی مفید است . از آن بالا وقتی به شهر نگاه می كنی ، آن دوری از هیاهو تو را به كوچك بودن دنیا و شر و شورش آگاه می كند به پیری این روزگار و به پیری این كوه كه همچون ناهمواری خودش چه پستی و بلندیهایی در روزگار دیده ، چه خشك سالیها و آب سالیها ، تیمورها و اسكندرها و كورش ها و شاه عباسها ،آقا محمد خانها و كریم خانها ،  تقریبا همه در زمان خود ، خویش را خلل ناپذیر و چسبیده به فره ایزدی می دیده اند و همه دیر یا زود به خطی یا پاراگرافی یا چند صفحه ای تبدیل می شوند  . شاید هم با  تمام كبكبه ها و اولدوروم ها و بگیرو ببندهایشان به زور یك پاورقی کوچک  هم  صرفشان بشود . خاطره ای از آنها می ماند و تحلیلی از عملکردها، لیاقتها و بی لیاقتیها ،تصمیمهای درست و نادرست ، علل دوام و عدم آن و... . امروز خیلی راحت می توان گفت صفوی ها به دروغ نسب خود را به سادات گره میزدند یا به راحتی می توان گفت شاه عباس به دست خود فرزندانش را كشت و مشکل جانشینی پیدا کرد ولی در آن روزگار  هیچ كس جرات گفتن مشكل جانشینی كه بعد از او  رخ می دهد را نداشت ، امروز می توان گفت یكی از مشكلات جانشینی و مملكت داری  در زمان  فتح علی شاه ،تعداد زیاد شاهزادگان بود ، همه نالایق و همه شاهزادهو هركدام گوشه ای از مملكت را سهم الارث خود می دانستند  و وزیر مملكت هم  همیشه مجبور بود لای زیر را بكشد مبادا خاطر شاهزاده ای آزرده شود  .آرامش كوه  ناشی از دركی این موضوع است كه هدف چیزی فراتر از این روزهای محدود شده در طلوع و غروب است. كه بس رفت و بسی نیز خواهد رفت .</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 13:21:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک، دو، سه، فووووووت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D9%81%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D9%88%D8%AA-cpbpbpaw1v3k</link>
                <description>امروز تولد آروشا است ، کمکمک دارد بالی می شود . همینکه من به جای اینکه  زمان فوت کردن کیک  آنجا باشم ، این پست را می نویسم یعنی دارد بزرگ می شود . اینکه میگفتند بچه ها خیلی زود بزرگ می شوند به نظرم برای پدرهای و مادرهای ما یک شعار بود ، هفت هشتا بچه را بزرگ کردن شوخی نبود ، اما در دوران تک فرزندی ، حکایت ما می شود مثل بچه و خوردن یک خوراکی خوش مزه . به جای اینکه بخورد هی مزه مزه می کند تا دیر تمام شود . من هم دوس دارم این روز ها نمه نمه بروند و لذت لحظه لحظه بزرگ شدن فرزندم را درک کنم .اما دیالوگ دیشب ما _ کیک های تولد شما چه شکلی بود ؟_ کیک نداشتیم._ چه کادو هایی می گرفتید؟ _ کادو هم نمی گرفتیم ._ یکی هم ؟_ اصلا جشن نمی گرفتیم_ آخی دلم براتون میسوزه،ناراحت نمی شدید ؟_ نه   ، جشن تولد اختراع نشده بود . شبیه  اینکه از موبایل نداشتن هم نارحت نمی شدیم چون اختراع نشده بود . اما اختراع شده بود  اما هنوز شهر کوچک ما نرسیده بود یا لااقل در فرهنگ  ما عرف نبود و حسرتش هم به ذهنمان خطور نمی کرد . من و دو تا از برادرهایم تولدمان خیلی به هم نزدیک بود ، به نظرم یک سال یک کیک گرفتیم و شد جشن تولد هر سه نفرمان  ، هدیه مان هم شد خوردن یک تکه از همان کیک . مهمان غریبه هم نداشتیم همه ی &quot;خودمان&quot; بودیم خب البته به لطف دستور امام خمینی ، جشن تولد شلوغی بود ،&quot;خودمان&quot;  تعداد زیادی بود.اما چیزی که واقعا نبود حسرت احتمالا به خاطر اینکه این همه رسانه و شبکه اجتماعی نبود ، بچه هایی که لکلک ها می آوردند بالطبع حسرت جشن تولد هم حالیشان نمی شد . شایداز بچگی  حسرت های خودمان را داشتیم ، گاهی حسرت یک مداد اتود فانتزی یا حسرت پخش &quot;رابینهود&quot; برای بار صدم ، اما دنیای ما جدی نبود یا دنیای من جدی نبود ،  نمیدانم!شایداز بچگی  حسرت های خودمان را داشتیم ، گاهی حسرت یک مداد اتود فانتزی یا حسرت پخش &quot;رابینهود&quot; برای بار صدم ، اما دنیای ما جدی نبود یا دنیای من جدی نبود ،  </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 17:15:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی با كبوتر</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%83%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1-aakywpp0xxzb</link>
                <description>پس از اینكه چندین بار به خاطر مشکلی که داشتند  از كتابخانه شهر تماس گرفتند و حل نشده بود  ،به ناچار خودم هم به آنجا رفتم. كتابخانه كنار گورستان شهر واقع شده ، اینجا شهر كوچكی است  آرامستان هم خیلی بزرگ نیست تا بهتر بتواند معنای لغوی اش را حفظ كند ، ماشین را در آرامستان پارك كردم ، هوای مطبوعی است و سكوت آنجا فرصتی داد تا دور از هیاهو عمیق تر نفسی بكشم  ،کلا گورستان از آن جاهایی است که دیگران می گذارند یک نفس راحتی بکشی ، اصلا دیگران سهم نفس خودشان هم به تو می دهند . همه چیز در آرامش بود  آن نزدیکیها یك عده داشتند گور می كندند و كمی آن طرف تر  هم عده ای سنگ مزار می بستند .نمنمك بین مزار ها راه رفتم ، دیدن عكسهای روی مزار و خواندن تاریخ ها همیشه برایم سرگرم کننده بوده ، گاهی پیدا كردن قدیمی ترین مزار یا قدیمی ترین تاریخ تولد  هم چالشی با مزه می شود .به كتابخانه می رسم ، متصدی آدم شیرین سخنی است  ، سر صحبت باز می شود، مشكلش را میگوید كه حل می شود . چشمانم  جسجو می كنند ،كتابهای داستانی ، تاریخی ، مجلات و فرهنگ ها و  ....هیچ وقت كتابخانه ها جای جذابی برای من نبوده اند  ، صندلی های چوبی سخت و  سرد و غیر ارگونومیک بعد از نیم ساعت تبدیل به میخی به ماتحت میشوند ، كتابخوان هایی كه سكوتشان  حس سرد بودن را تشدید می كند .هرچند حالا حتی آن كتابخوانهای با دنیا قهر ، هم دیگر نیستند چه کسی می داند شاید  حالا آنها سرشان  به حل مشکل دیسک کمرشان بند است به روایتی زور میزنند تا آن میخ را از ماتحتشان در بیاورند  . من همیشه كتاب را در خانه و در تنهای خویش می خواندم . حتی پشت كنكور .در لاینها راه می روم كتاب حماسه كویرآقای پاریزی را قرض می گیرم. این خدابیامرز كه چهل سال آخر خودش را همواره پیرمرد میخواند و جوان تر از همه جوانان امروزی بود  را خیلی دوست دارم ، مایه افتخار كرمانیهاست .مردی با كبوترچند هفته بعد.پیاده می روم تا كتاب را پس بدهم كامل آن را نخواندم ، از حق نگذریم خالی از لذت هم نبود و تقریبا یك سوم  اول كتاب را  خواندم و مابقی را جسته گریخته . در واقع از یك جایی به بعد دیگر برایم جذاب نبود ، زیادی اطناب داشت هرچند  با این خصوصیت آقای پاریزی حال می كنم اما این بار خسته ام كرد . در كتابخانه ده بیست پسر دبیرستانی نشسته اند انگار معلم مدرسه آنها را برای آشنایی به كتابخانه آورده . متصدی كتبخانه دارد برای آنها حرف می زند ، هنوز هم خوش صحبت است .ذوق و كنجكاوی در چشم بچه ها مشخص است و این برای من هم به عنوان ناظری جانبی لذت بخش  . كویر پاریزی را می دهم و &quot;مردی با كبوتر&quot;رومن گاری را می گیرم . یك حسی درونم می جوشد . دلم میخواهد برای بچه ها صحبت كنم از كتابخوانی بگویم  از دنیای معانی و جهانی  فارغ از پول و كار و بیت كوین و... . كاش می شد . یك زمانی به صورت پاره وقت معلم بودم  احتمالا دلم برای ان روزگار تنگ شده و یك چیزی در یكجایی از من بیدار شده ، با این دلتنگی از انجا بیرون آمدم ، به اجبار بهتر است  یك چیز در همان یكجا دوباره خواب باشد .مرده ها هنوز به آرامی به كار خودشان سرگرم بودند ، یك عده داشتند گور می كندند و كمی آن طرف تر هم عده ای سنگ مزار می بستند.چند درصد از این بچه ها كتابخوان خواهند شد . سوالی است كه ذهنم را قلقلك می دهد . چند روز بعد . آنها كه با رومن گاری آشنا هستند می دانند كه قلمی طنز دارد و البته طنزی كمرنگ و بعضا تلخ .از دید من بهترین های رومن گاری &quot;خداحافظی گاری كوپر &quot; و &quot;خانم ال  &quot; هستند . &quot;مردی با كبوتر&quot; همان طنز را دارد ولی این كتاب را باید با حواس جمع خواند. تمامش به طعنه و كنایه و طنز نوشته شده لیكن این كتاب هم بعد از نیمه دیگر برایم جذاب نبود و كشش نداشت . فقط به خاطر كوچكی تمامش كردم . نكند من یك مرد یك نیمه ای شدم !   مشكل  كتاب این بود كه آنقدر طعنه و كنایه بر داستان سنگینی می كند كه داستان اصلی به حاشیه می رود. كتاب بیشتر شبیه یك بیانیه ذكر عقاید شده تا داستان پس خواندن همان نصف كتاب برای آن كافی می نماید  ، هرچند كنایه و طنز ها نبوغ آمیزند  .هدف كتاب تمسخر سلزمان ملل است . والبته كه سازمان ملل به خودی خود تمسخر آمیز است ، تمسخری حقیقی و واقعی از سازمانی  عرض و طویل با این همه دم و دستگاه كه كاری به جز بیانیه دادن از دستش بر نمی آید . آقای گاری با مرگ خود خواسته دیگر زنده نیست تا  جنگ غزه را هم ببیند.كشته شدن نیروهای سازمان ملل در جنوب لبنان و دادن یك بیانیه درخصوص محكوم كردن این كار اسرائیلبرش هایی از كتاب:بگتیر (از كاركنان عالی رتبه سازمان)گفت: خب  پس بهتر است  او را به حال خودش رها كنیم . این كار به زمان زیادی نیاز ندارد ، این مسئله ایست كه تا پنجاه سال دیگر خود به خود حل می شود . مانند بسیار از مسائل ما كه در این سازمان با آن مواجه بوده ایم .تراكنار رئیس سازمان ملل:اگر همه مساجد و كلیساهای ما فقط برای حل مشكل مردم باشند  كه برای دعا به آنجا می روند ، خود خدا در طرد آنها از درگاهش تعجیل می كرد . ما قبل از هر چیز گواهی بر درست پیمانی هستیم .ما نمی خواهیم  كه مردم از ما منفعتهای ناچیز به دست آورند (در اینصورت )نتیجه ی عمل كمی زپرتی و كاسب كارانه است . سازمان ما برای رشد افكار به وجود آمده نه برای عطاری (منظور كاسبی است )یادم به لطیفه ای افتاد  كه می گفت از این پس به جای واژه ی &quot;این سازمان نگرانی عمیق خود را در خصوص مشكلات  فلان  و بهمان اعلام می دارد .&quot; بخوانید &quot;سازمان گفت :این اتفاقات تامل برانگیز را به چپم دایورت می کنم&quot; </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 18:33:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام جان</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D9%86-nxbbc7o4pzov</link>
                <description>چند وقتیه خودم تو خونه پنیر درست می كنم ، یك حس خوبه ، اینجور كار ها را دوست دارم ، گاهی هم غذا می پزم البته نه غذاهای خیلی پیچیده ، رقابت با طعم خورشت سبزی خانم ها آب در هاون كوبیدن است   ، از فانتزی هایم پخت نون  خانگی  هم هست  ، یك جور خلق كردنه و اینكه دیگران از محصول شما خوششون بیاد مخصوصا وقتی دیگران عزیزترین و نزدیك ترین  افراد به شما باشند . برخی اوقات به پنیر سبزیجات معطر اضافه می كنم سری قبل كه &quot;زیره&quot; اضافه كردم . دخترم به همسرم گفته بود : &quot;چرا ما نمی تونیم پنیر بخریم و باید از اینا بخوریم ؟!  &quot;یه پتك بود  توی سرم و سریع رفتم پنیر بازاری خریدم . چند روز بعدش با دختر نشستیم سر سفره و آخرین تكه ی &quot; پنیر پدر ساز یا نشانه فقر  خانوادگی&quot; را آوردم سر سفره .دختر با اشتها می خورد و گفت :&quot; خیلی پنیر خوشمزه ایه بابا &quot; از اون نگاهها بهش كردم ، گفت : &quot; خب اولش خوشمزه نبود &quot;.ما برای بچه هامون چقدر باحوصله ایم و چقدر دركشون می كنیم و اگر رفتار ناشایستی هم بكنند خودمان را مقصر می دانیم كه در تربیت كوتاهی كرده ایم ، كاش  این نگاه منعطف را با پدر و مادرمان  هم بیشتر به كار می بردیم ، مادرم بعد از یك دوره بیماری سخت چند ماهه ،هفته پیش از قفس آزاد شد ، گلی بود ، نعمتی بود، بهاری بود كه رفت . صرف وجود پدر و مادرها فارغ از هر گونه رفتارشان نقطه اتصال و اتحاد فرزندانند ، عمر پدر بلند باشد . عمر والدین شما بلند </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 13:36:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعتی گم شده ، تحویل دهید و مژدگانی دریافت کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%85%DA%98%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-dwfnyw2ue8dr</link>
                <description>گاهی که دلم می گیرد مسیرم را به سمت خانه قدیمی پدری کج می کنم  . کوچه هایی که بازی های کودکی ام را در آنهامشق می کردم . ماشین را گوشه ای پارک می کنم ولی پیاده نمی شوم .به در و دیوار خانه ها، به امتداد کوچه و درختهایی که خیلی بزرگ شده اند نگاه می کنم  .خاطرات پاره پوره  را بهم می بافم . اما نمیشود، از این خاطرات چهل تکه  هم چیزی جز دلتنگی عایدم نمی شود . خبری از حقیقت نیست و این واقعیت ها هستند که سیمان شده اند و آجر و  سر به فلک کشیده اند تا راه را بر گذشته ببندند. صدای کوبیدن هاون سنگی از هیچ حیاطی نمی آید یا صدای دعوای همسایه ای با زنش . بچه ای هم در کوچه جست و خیز نمیکند . بالاخره یکی از همسایه های قدیمی را می بینم که از دور می آید ،کمی قوز برداشته ، دوچرخه اش نقش  عصا گرفته  و موهایش تُنُک شده . نزدیکم که می شود . خودم را می دزدم . انگار حوصله حرف زدن با کسی را ندارم یا انگار شبح آن فردیست که در خاطرم بود یا می ترسم جواب سلامش پُلی نشود به گذشته  . گذشته مثل شئ گرانبهایی بود که اینجا جا گذاشته ام حالا  بعد از سی سال برگشتم، چه توقعی دارم که هنوز سر جایش باشد  . تصور میکنم روی کاغذی مشخصات گمشده ام را بنویسم و به  تیر چراغ برق قدیمی نصب کنم. &quot;مژدگانی بگیرید .ساعتی گم شده . ساعتی که سه بعد از ظهر یک روز تابستانی رانشان می دهد .نشانی اش هم اینکه همه خوابند جز من که دم در به انتظار  نشسته ام تا یکی از پسر همسایه ها مثل من خوابش نبرده باشد . &quot;پ ن : این پست قدیمی را  گم کرده بودم دوباره انتشارش دادم</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 23:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی كه زمین بازی را نمی توان عوض کرد، مجبوریم بهتر بازی کنیم  !</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%AD%DB%8C%D9%81-%D9%83%D9%87-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%83%D8%B1%D8%AF-vknwvptmmykk</link>
                <description>من همیشه دلم برای هدر رفت آب می سوزد ، وقتی مسواك می زنم نا خودآگاه ان یكی دستم را زیر شیر اب میگیرم هدر نرود .تمسخر آمیز است و جالب این كه وقتی این موضوع را برای اهل خانه گفتم ، انها هم كمابیش از همین كارها می كردند مثلا فرزندم گفت : من وقتی صابون می زنم یك پایم را كش می دهم زیر دوش تا  آب هدر نرود . از همچین پدری ، بهتر ازهمچین فرزندی انتظار نیست .واقعا  خیلی مسخره است ، اما مسخره تر از این هم هست . زمانی در پتروشیمی ماهشهر کار می کردم انجا یک فلیم (شعله) بزرگ هست که از  کل منطقه پیداست یک بار رفتم کنارش ، آنقدر حرارت داشت که نمیشد طولانی مدت نزدیکش ماند جهنم را باور پذیر میکرد ، می گفتند به علت تحریم ها یکی از قسمتهای انتهایی خط ساخته نشده لذا گاز هدر رفت حجمش اینقدر زیاد است . برگردیم به همان آب، و اوضاع مسخره ترش .  بعد از دیدن  تبلیغات دولتی در صرفه جویی آب و نشان دادن ترك های كویر با کمی تحقیق متوجه می شویم كمتر از 10 در صد منابع آبی صرف آب شرب می شود و آب هدر رفت شرب ، بالاخره در سیستم فاضلاب  به دردی می خورد . حجم آبی كه در صنعت و كشاورزی به خاطر نحوه استفاده نادرست هدر می رود اصلا با قسمت شرب قابل مقایسه نیست .گویی این تبلیغات را می سازند تا اگر آب قطع شد، كسی را جز خودمان مقصر ندانیم و شكایتی نكنیم . شرمنده ،كمی برای هشت میلیارد بی شعور كوچك به نظر می رسد  یك سایز بزرگتر لطفا  اغلب از كوه كه پایین می آیم یك نایلون را برای جمع كردن زباله های پلاستیكی به كمربندم آویزان می كنم . چگالی آشغال با نزدیك شدن به دامنه زیاد می شود و نایلونم مثل شکم زنان بار دار هر لحظه به زایمان نزدیک تر می شود  انگار كه از سرزمینی مقدس و بكر به طرف جهنمی آلوده به انسانهای بی مبالات پا می گذاری . به دامنه كه نزدیك می شوم تراكم زباله به حدی می رسد كه توانم و زمانم  و حجم نایلونم دیگر اجازه جمع آوری  نمی دهد هیچ چیز بدتر از زایمان زودرس نیست ،پلاستیک اگر پاره شود  انگار نه انگار کاری کرده ام . باز مسخره آن جاست كه متوجه می شوی اتفاقا كشورهای جهان سومی همچون ما عملا سهم به مراتب كمتری در آلایندگی زمین داریم، منتهی ما به صورت پرچل و زشتی این كار را انجام می دهیم ، هرچند نسبت اروپا و آمریکا  كمتر به طبیعت گه می زنیم اما دسشویی را وسط پذیرایی ساخته ایم .در این یكی دو ساله اخیر كه به مسافرت می روم متوجه شده ام مردم بیشتر از قبل هوای طبیعت را دارند مسلما تا آنجا كه باید باشد كیلوترها فاصله داریم اما جای امید هست. متوجه شده ام مردم بیشتر اهل تسامح و تساهل شده اند ، با حجاب ها و بیحجابها راحت تر همدیگر را تحمل می كنند  . به گمانم رشد بومگردی ها و مزه مزه كردن پولی كه مسافرها می آورند  در این رفتار بی تاثیر نبوده ، كاش سیاستهای كشور ما همچون تركیه و تایلند و  ... در راستای جذب گردشگر بود . گردشگری حتما مضراتی هم دارد اما مزایای قابل توجهی دارد از ارز آوری  گرفته تا قرابت بین مردم گوشه گوشه كشور از قوم های مختلف تا پاس داشتن طبیعت به عنوان سرمایه و. . . </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2024 14:05:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه است آرزویم . . ‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%85-mqxobpay2um5</link>
                <description>امروز در مسیر خانه پدر ، هوس کردم از مسیری بروم که از محله قدیم بچگی (خانه ی قدیمی که خیلی سال پیش فروخته شد)عبور کنم ، محل سکونت قدیمی را به  دخترم نشان دادم ،از قضای روزگار وقتی به خانه پدر رسیدیم همسایه های قدیم امده بودند که به مادرم سر بزنند . حُسن اتفاق جالبی بود .شنیده ام این که&quot; قدیم تر ها روزگار بهتری بوده &quot;کلاه گشادی است که مغز سر خودش می گذارد ، یعنی بر اثر تکامل ، انسانها برای اینکه زندگی را بهتر تحمل کنند ، خاطرات بد را نسبت به خاطرات خوب بیشتر فراموش می کنند لذا گذشته های دور شیرین  جلوه ی کنند ، دلم  میخواهد بگویم کاش امروز روز دوری بود .دیشب پیش پدر و مادر خوابیدم ، مادر مریض است از بسکه حوصله اش روی تخت سر می رود ، شب با واکرش در خانه راه میرود ، رصدش میکنم ، تا موقع نشست و برخواست کمکش کنم . جایم عوض شده کلا خوب خوابم نمی برد . گاهی به گوشی موبایلم و گاهی به سقف خانه نگاه می کنم انگار که به آسمان پر ستاره، ذهنم درگیر فلسفه این زندگی شتر گاو پلنگی است.به تجربه می گویم : این قطار بی مروت خواب ، مسافران قرتی و ترگل مرگل سوار می کند ، نه من را  با افکار پیر و چروکیده و صدای تلق تلق واکر که در ایستگاه خواب ایستاده  و اطراف را به انتظار قطار بعدی تماشا می کنم . </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2024 12:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگی نو  روی برگهای باطله</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%88%D8%A7%DB%8C-efmm7dfapbss</link>
                <description> سالهای نو ازکجا میان ؟،با چی و چجوری میان ؟ اطمینان ندارم و فلسفه ی آن را خیلی مطالعه نکرده ام اما از دریچه درک شهودی خودم میگویم.  برای من سال نو از دو سوراخ دماغم وارد می شه ، الزاما هم این طور نیست که چهارشنبه صبح راس ساعت ۶ و خورده ای  مطابق با محاسبات خیامی بیاید ، گاهی زیر دوش ، گاهی لب پنجره و گاهی مثل امسال وسط ساعت كاری از راه می رسد . یك هفته پیش بود كه در ماموریت کاری ، یکهو آمد ، به متقاضی گفتم: اِه بوی بهار میاد و بعد کمی هم صحبت کردیم که اگر کسی بگوید بوی بهار ،پاییز ،و... چه بویی است نمی توان توصیفش کرد، اما وقتی بویشان می آید ، انگار واضح تر از خودشان بویی نیست .عید یک مسافر بی سر و صدا نیست ، کاروانی طولانی دارد ،طبل و ناقاره دارد  ، پیش قراول ،سواره ، پیاده و حتی سیاهی لشکر ،تغییرات  دمایی ، و جون گرفتن خورشید ، درازشدن روز و آبرفتن شب با مردمی که انگار یکهو روده هایشان انگل گرفته و یکجا بند نمیشوند . باز برای من مورد خاص دیگری هم هست ، قرابتی بین عید و دندانهایم ،شاید از همان نزدیکی دندان و دماغ بیاید ، خاطره خوشی ندارم بسکه اغلب سالها نزدیک عید دندانهایم بازی در می آوردند ، یکی دو هفته  مانده به عید وقت خواب ،درد مبهمی در دندانهایم لول می خورد ،زمان بیدار شدن کرم دندانها از خواب زمستانی است ، دیگر نه دکتر ها وقت می دهند نه خودم وقت آزاد برای دندان پزشکی رفتن دارم ، و یك فاجعه خارج از تصور .یكی دو سال این قدر عذاب کشیدم که در این سالهای اخیر ، پیشاپیش دندانهایم را چکاپ می کنم هر چند زیاد هم مثمر ثمر نبوده.اهل مسافرت در عید نیستم ،شاید یکی دو روز در طبیعت، مثلا شمال خوزستان که در این ایام علی الحده قشنگ است ، و برای ما که فرزند سردسیر هستیم حکم سفر در زمان دارد ، سه ماه به جلو می رویم .از دیگر خصوصیات عید برای ما تقویم شلوغ مراسم هاست ، تولد خودم ، خانمم و سالگرد عقد و ... همه در همین ۱۳ روز است که از قضا هر از گاهی مایه دلخوری می شود ، از بسکه این چگالی مراسم و دید بازدید های شبانه و مهمانیها باعث میشود یک تبریک ساده فراموش شود و متاهلها می دانند که آتش چه جنگی زیر این خاکسترها خفته .چند وقت پیش متوجه شدم خارجیها یک جشن  &quot;نیم تولد&quot;می گیرند  برای کسانی که جشن تولدشان با مراسمات دیگر تداخل پیدا می کند و به قولی &quot;خرتوخر&quot; می شود این جشن شش ماه زودتر برگزار می گردد  .خود بهار هر چه زیبا باشد ، در دلش پیر شدن را یاد آدمها می اندازد ، برای ماهایی که با جشن تولدمان تداخل دارد این نکته دوچندان می شود .امسال خیلی دید بازدید های ما خلاصه شده  ، به چند دلیل ، یکی اینکه کروناهر چند رفت ولی آثارش  رابه جا گذاشت ، دو اینکه تعدادی از فامیل بااینکه در رفتن به خانه ی آنها سماجت کردیم آنقدر نیامدند که از رو رفتیم . سوم فوت برخی از بزرگان فامیل که خود، صورت مساله را پاک کرد ،  و چهارم تنبلی خودمان هم هست انگار دوست داشتیم یک سری جاها نرویم و عید را بیشتر استراحت کنیم.دست آخر برای شما خواننده ی این پست آرزوی سالی خوب و خوش دارم ،امیدوارم امسال سال سربلندی ،شادی ،پول و سال برآورده شدن آرزوی مردم ایران باشد . هرچند آقای &quot;سپهر سمیعی&quot; بگوید مفهوم&quot; مردم &quot;در ایران گنگ است و هر کسی از آن سو استفاده کنند لاجرم ما هم سو استفاده ی خودمان را میکنیم۱۴۰۳/۰۱/۰۸ آخرین روز چهل و سه سالگی </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 10:19:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگولیان</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86-o1ozwsutq8e4</link>
                <description>اکثر اوقات که با پدر يا پدرزنم صحبت مي کنم ، شروع به گفتن خاطراتي ميکنند که قبلا چندبن بار تعريف کرده اند مثل تکرار ديدن سريال جومونگ است . اين وقتها اگر با شوق به آنها گوش نکني، بي ادبي ما را نشان مي دهد. شصت بارخاطره خراب شدن ماشين در کورِ راه ، ششصد بار خاطره شکار گراز بدشانس، شش هزار بار خاطره محروم شدن از دندان پزشک شدن ( دندان پزشک تجربي ) فقط به خاطر  خوردن کله پاچه با دوستان . مسلماً کسل کننده است مخصوصا براي من كه سريال جومونگ را از بار اولش دوست نداشتم .چه كنم كه از بخت بد، همين حالا هم كارگرهاي اداره عاشق اين سريال هستند و بدون اينكه نام يكي از فرماندهان در ذهنم بماند ده بار گوگوريو را فتح كرده ام . با اين مقدمه، کمي از دور به خودم نگاه مي کنم ، آيا وقتي پا به سن گذاشتم قرار است من هم اين گونه شوم؟ خدا راشکر يک فرزند بيشتر ندارم ، خاطرات من براي خودم هم بي مزه اند . اصلا دوست ندارم براي اطرافيانم تمام شوم ، به اين معني که همه ي گفتني هايم را گفته باشم مثل يک کتاب خوانده شده ی تكراري در قفسه ، دوست ندارم  تنهابراي احترام به کتاب يا کلاس کتابخواني يا رودربايستي يا همچين تشبيهي نگهداري شوم . اين موضوع تنها به پيري ربط ندارد ، در همين ويرگول هم همينطوريم . اکثرا کاربرها اول پر انرژي مي آيند فراخور سواد و دانسته هايشان مينويسند و کم کم سرد مي شوند ، کوچک مي شوند و بعد گاه گاهی از اينجا عبور مي کنند و دست اخر كه در افق محو مي شوند صفحه ي آنها مثل خرابه اي خاک خورده باقي مي ماند ،در واقع حرفهای این دوستان  تمام شده .برخی اوقات فردي که لابلاي نوشته هاي آنها بگردد يک لايک بي پاسخ همچون فاتحه اي برسر قبری ناشناس ، برايشان ميفرستد . کمتر کسي را ديدم در نوشتن سمج باشد و اين قانون را نقض كند ، في المثل آقاي دست انداز از نَقّاضان و سَمّاجان بزرگي است كه ديده ام ، او نويسنده ايست كه حتي خواننده هاي سمج را هم خسته مي کند . گاهي زمان و فضا صاحبان سخن را بر سر ذوق می آورد مثل سال گذشته که هيجانات سياسي در دل همه را باز کرد ، مردم يک دنيا حرف نزده داشتند ، همه ميکروفنهاي عالم  پاسخگوي خروارها حرف ريز و درشت خلق  نبود لاجرم ويرگول هم رونق گرفت .ایوان مدائن (هان ای دل عبرت بین !)مردم اين روزگار در قياس با دهه هاي قبل هم کمتر اهل مطالعه هستند هم کمتر اهل نوشتن ، البته که نميشود همه را قضاوت کرد ولي فضاي کلي همين است ( اين را گفتم فردا روز فحش خورم پر نشود) .خيلي قديم تر کسي يا سواد نداشت يا اگر داشت قرآن ،حافظ ، سعدي ، مولانا و فردوسي را ميخواند . حالا همه سواد دارند ، اما کم نيستند باسوادهايي که شعر سعدي از فردوسي را تشخيص ندهند. دنیا الان دست این قشر است .دنيا دست ويرگوليان نيست ، ويرگوليان داستانسراياني هستند که به نوعي اينجا، خود ارضائي  مي کنند. دنيا فرمانش به دست اينستائيان است ، ويرگوليان تنها شاخه اي به جامانده از وبلاگيانند و وبلاگیان پس از انقراض قسمت كوچكي از قلمروي خود را به ويرگوليان سپردند.امروزه اينستائيان و زير شاخه هي آنها ائم از تلگراميان، واتساپيان و توئيتريان ( ايکسيان) و ... ،  پهنه اقيانوسهاي وسيع را به دست گرفته اند اقيانوسهايي که کران آنها ناپيداست اما با عمقي کمتر از يک متر .اين اقيانوس ها جاي شيرجه زدن و به اعماق رفتن نيست .عمقش تنها مجال زير آبي رفتن مي دهد نه بيشتر ، شيرجه اصلا با دماغ عملي سازگار هم نيست شناگران اين اقيانوس همانهايي ميشوند که دعاي تحويل سال را هم به غلط ميخوانند (اشاره به جشنواره فجر ، فاخر ترين حادثه فرهنگي اين بلاد )و با پررويي آن اشتباه را لپي مي دانند . آنها حتي معناي دقيق لپي را هم نخواهند دانست هرچند فرمان دردستشان باشد این ویرگول محل درآمد نیست شاخ هم ندارد در آینده شاید نداشتن شاخ مناسب علت انقراض آن قلمداد شود اما ويرگوليان دل خوش داريد که شايد منقرض شويم اما قراضه نه! </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 12:20:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-tkf7bnhzixdx</link>
                <description>والدین برکت خانه اند، دیشب دوستم میگفت این قسمت بدی از زندگیست که باید ضعیف تر شدن و چیره شدن بیماری  بر والدین را ببینی و کار زیادی هم در تقابل با طبیعت از دستت بر نیاید ،به سختی پرستاری پیدا کردم که روزی دو ساعت از مادر مراقبت کند ، تازه همین هم لوس ، یک روز می آید یک روز نمی آید . همیشه از پیری می ترسم ، دعایم برای خودم این است اضمحلال عمرم یک باره باشد مثل دکمه روشن و خاموش تلوزیون . خدا آن دکمه قرمز را بزند ، game over شویم . نه اینکه در یک باگ  کامپیوتری گیر کنیم ، نه جلو برویم نه عقب، نه دستشویی ، نه خوراک ، نه حوصله . . . بدبخت آن شمعی که  به انتظار اتمام پارافین تا ما تحت می سوزد .</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 17:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی دلش برای تیم ملی نمی تپد</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%BE%D8%AF-g5a1rvv8mdvv</link>
                <description>دیروز بازی فوتبال ایران و ژاپن بود . انصافا تیم ایران بازی خوبی به نمایش گذاشت . بعد از بازی متوجه شدم سالها بود اینگونه با هیجان مسابقه ای را تماشا نکرده بودم ، راستش در این  چند سال آنقدر از اخبار تیم ملی فوتبال دور بودم که  یا متوجه نشده بودم ایران بازی دارد  ، یا اینکه مثلا دوستانه بوده یا رسمی، در خصوص استقلال و پرسپولیس هم همینطور اصلا &quot;دربی &quot;هم برایم بی اهمیت شده   . گمانم مردم کشورهای جهان سومی( از جمله ما ) به علت سرخوردگی در اقتصاد وسیاست و... ، غرور و شخصیت  ملی خود را در مسابقات ورزشی جستجو می کنند .بردن ایران از آمریکا با گلهای مهدوی کیا و استیلی . آهنگ وطنم ...منتهی ورزش نباید به سیاست آلوده شود ، مسابقه ها تنها مسابقه اند ، آن هم مسابقه ای میان دو ملت ، گرچه دولتها گاهی آن را مسابقه ای میان دو حکومت و دولت تبدیل می کنند ، تیمها باید ملی بمانند نه حکومتی ، روزی دوستی می گفت توجه کن هربار تیم ملی می بازد اخبار می گوید&quot; تیم ایران مقابل فلانجا متحمل شکست شد&quot;اما وقتی می برد اعلام می شود &quot; برد تیم ملی جمهوری اسلامی ایران مقابل ....&quot; . حکومتها قادرند اتحاد و غرور ملی را تقویت با تضعیف کنند . در هر صورت خوشحالم که بعد از مدتها نشستم و بازی ایران را دنبال کردم  </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 13:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-tjc55qr90gvt</link>
                <description>دیروز یک راننده کامیون من را صدا زد وپرسید میشه ببینید این پیامی که برام اومده چی نوشته ، یک گوشی نوکیا دارد ، در پیام نوشته &quot; عشقم بهت زنگ می زنم &quot;. میگم نوشته بهت زنگ می زنم ، مردکه پنجاه بالاتر دارد  ،سرحالی و شیطنتش  و اینکه پیام از طرف شماره ای  است که ذخیره نشده ،این حس را می دهد که رابطه پنهانی در کار است . با خودم می خندم و دور می شوم .امروز هم خانمی خوش پوش دو بچه دارد با یکی داخل مطب می شود اما کیفش را  در اتاق انتظار می گذارد موبایل خانم زنگ می خورد ، دحتر بچه گوشی مادرش را بر می دارد کلاس دوم دبستان است و سعی می کند نام مخاطب را بخواند :&quot; عظیمی طلاق&quot;احتمال ضعیف هم می دهم خوانده باشد &quot; عظیمی طلا &quot; هر چند قاف را تلفظ کرد   دوست دارم طلا بوده باشد ، برخلاف دیروز حالم گرفته می شود با اینکه هر دو برداشت من در صورت صحت ، میتواند دو روی یک سکه باشد .در کل قضاوت دیگران بیماریست ،ذهن وقتی  بیمار است قضاوت می کند خوش پوشی بیشتر با طلا ارتباط دارد یا طلاق . یا شاید تنها خزعبلاتی است که درد دندان   فراموش شود .</description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 17:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مناسبت روز مرد</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF-mb3pifvhqu9v</link>
                <description>مناسبت ها چیزی نیستند جز بهانه ، بهانه که زندگی برایمان عادی نشود ،پدر عادی نشود ، مادر عادی نشود ، پدر ، مادر ، رفیق و همه اطرافیان ، هر نفسی ،هر عطری، هر لحظه ای که غنیمت است ، معمولی نشود .   همیشه باید مواظب  لحظه ها باشیم ، همیشه باید حواسمان باشد زندگی دچار بیماری &quot; معمولی شدن&quot; نشود ،  تکراری شدن یعنی مرگ  همه رنگها  . دیگر گل دادن گلدانهای خانه شبیه معجزه نیست ، راستی چرا فکر می کنیم هر زیبایی فقط برای یک بار اعجاز است .کودک باشیم ،دنیا برای کودکان رنگهای جیغ دارد .ما بزرگترها از بسکه عادی می بینیم عادی می شویم و دنیایمان خاکستری می شود روز مردبه همه مردها  ، از جمله به پدر خودم &quot;مش رضا&quot; مبارک </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2024 17:32:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد تا کجا</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-tbyod65ntbgl</link>
                <description>همیشه سیاستمداران اهداف بلندمدت تری از انچه شما تصور می کنید ، دارند لذا حرفهای سیاستمداران مثل علامت شیر دستشویی می مونه ، بهشون توجه کن ولی اعتماد نکن ، گاهی اعتماد چشم بسته  به اونها باعث میشه بدجوری ماتحت تون بسوزه .و بورس را به خاطر آورید و سفارش آقایان  </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 12:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کرامات آقای ضرغامی</title>
                <link>https://virgool.io/@mnoaein/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%B6%D8%B1%D8%BA%D8%A7%D9%85%DB%8C-shokva3i2ki8</link>
                <description>ایشون دیروز گمونم برای دومین بار گفتند پخش خوانندگی  خانمها  از صدا و سیما به شرطی که مفسده نداشته باشه مشکلی نداره .اول . نمیدونم مسوولین چقدر می تونن از حال مردم دور باشند .الان اولویت قشر بالایی از مردم اقتصاد و رسوندن به سر برج است دوم الان دهه شصت نیست که پخش نشدن چیزی شبیه ترانه خانم هم از تلوزیون باعث محرومیت جامعه از آن شود . اساسا کسی برای این نیاز ها به تلویزیون مراجعه نمی کند سوم، کاش شما  ادای اپوزوسیون نمی گرفتی ، میخواستی خودت وقتی رئیس همون ارگان بودی پخش کنی مثل یک مرد هم هزینه آن را هم پرداخت می کردی ، لااقل آرزو به دل نمی موندی ، در گوشه ای از تاریخ این مملکت  هم اسمت ثبت می شد چهارم، وقتی کسی که خودش منتخب رهبری است تا این حد اعتقادات متفاوت داره ، از  خودم می پرسم تو این جامعه چند در صد از مردم به کاری که می کنن اعتقاد دارند ، دو  رویی بدترین خصلتی است که ریشه یک فرهنگ را می سوزونه پنجم و ششم هم دارد ، حوصله ای نیست </description>
                <category>محمود</category>
                <author>محمود</author>
                <pubDate>Wed, 22 Nov 2023 07:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>