<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mo.saberizadeh</link>
        <description>دانشجوی دو تابعیتی جامعه‌شناسی و روان‌شناسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:22:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/185866/avatar/KFMRQT.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</title>
            <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش‌های دموکراسی 3</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-3-qyezzdcsjvee</link>
                <description>چالش سوم مربوط به منش طبقۀ حاکم است. اینکه تا چه حد نمایندگان به رای‌دهندگان خود نزدیک‌اند. به نظر نمی‌رسد این موضوع با اصلاح ساختارهای سیاسی چندان قابل تغییر باشد بلکه بیشتر مربوط به اخلاق خود نمایندگان است. هر چند خیلی هم از این موضوع مستقل نیست. یکی از عوامل مهم فاصله گرفتن طبقه حاکم از مردم، لابی‌گرهایی است که پیش از انتخابات صورت می‌گیرد. نمایندگان عمدتا نیازمند کمک‌های مالی برای تبلیغات و گاو‌بندی‌هایی برای کسب رای بیشتراند. به همین علت جذب سرمایه‌داران و صاحبان قدرت اقتصادی می‌شوند. در این صورت، حتی اگر آنها با رای مردم به قدرت برسند، دیگر خود را متعهد به تامین منافع مردم نمی‌دانند بلکه در خدمت منافع سرمایه‌داران‌اند. البته با وضع قوانینی مربوط به شیوه‌های تامین و دریافت کمک‌های مالی این موضوع تا حدی قابل کنترل است.اما مهم‌تر از آن فاصله‌ای است که نمایندگان به طور طبیعی با مردم ناحیۀ خود می‌گیرند. اتفاقی که در ایالات متحده آمریکا نیز افتاده است. امروزه تعداد کمی از نمایندگان اعضای کنگره از ناحیۀ انتخاباتی خود بر می‌آیند. آنها اغلب در کالج‌های نخبگان در شرق یا ساحل غربی تحصیل کرده‌اند و بخش زیادی از زندگی شغلی اولیۀ خود را در مراکز بزرگ شهری سپری کرده‌اند. اغلب نمایندگان کنگره حتی بعد از اتمام دورۀ نمایندگی و بازنشستگی‌شان هم برنامه‌ای برای بازگشت و سکونت در منطقۀ خود ندارند. هر چند این فاصله در کشورهای اروپایی کمتر است اما در آنجا نیز نگرانی‌هایی وجود دارد. خطری که منجر می‌شود بعد از مدتی، قانون‌گذاران و نخبگان از طبقه‌ای مجزا، با فرهنگ و جهان‌بینی‌ای مجزا برگزیده شوند. طبیعی است که دغدغه‌ها و اولویت‌هایی متفاوت از مردم نیز داشته باشند.</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 23:54:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش‌های دموکراسی 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-2-odlzfnotvisr</link>
                <description>چالش اساسی دیگر مربوط به سوءاستفاده از ساز و کار دموکراسی‌ست و نه عنوان آن. همواره نمایندگانی وجود دارند که تلاش می‌کنند با تبلیغات عوام‌فریب (پوپولیسم) رای بیشتری جمع کنند و به قدرت برسند. ترامپ در آمریکا، مارین لوپن در فرانسه، نایجل فراژ در بریتانیا، فراوکه پتری در آلمان و صدها مثال دیگر، همگی نمونه‌هایی از این دست‌اند.پوپولیست‌ها اغلب معتقدند مشکلات پیچیدۀ کشور، فقط یک راه حل ساده دارد و اگر نمایندگان فعلی از این راه حل ساده پیروی نمی‌کنند به این علت است که آنها خائن‌اند. آنها اغلب این مشکلات را به گردن یک گروه خاص (که از قضا مردم هم حس مثبتی نسبت به آنها ندارند) می‌اندازند و چون تمرکز شعارها و تبلیغات آنها بر چیزی است که مردم نیز دوست ندارند، اغلب می‌توانند در فرآیند کاملا دموکراتیک قدرت را به دست بیاورند. پوپولیست‌ها ممکن است مانند مارین لوپن مهاجران را هدف قرار دهند، یا مانند هیتلر یهودی‌ها را عامل اصلی تمامی بدبختی‌ها بدانند. در هر صورت پوپولیسم عمدتا به فاشیسم و دیکتاتوری‌ای جدید ختم می‌شود. نباید فراموش کنیم هیتلر، موسولینی و استالین هم در فرآیندهایی کاملا دموکراتیک به روی کار آمدند.اغلب نظام‌های دموکراتیک، ساز و کارهای لیبرالی‌ای برای حفاظت از حقوق فردی و جلوگیری از استبداد اکثریت دارند. هنگامی که پوپولیست‌ها به قدرت برسند، به این علت که خود را نمایندۀ اراده مردم می‌دانند، میل به اقتدارگرایی دارند. آنها برای پیاده‌سازی برنامه‌های خود تمام موانع و ساز و کارهای لیبرالی که قرار بود از حقوق فردی محافظت کنند را کنار می‌گذارند. پوپولیست‌ها حملات خود را از رسانه‌ها آغاز می‌کنند. ابتدا هر کس که در رسانه‌ها و مطبوعات خلاف آنها حرف بزند یا انتقادی به آنها وارد کند را قلع و قمع می‌کنند. سپس اندک اندک مخالفین خود را از بدنۀ حکومت کنار گذاشته و کرسی‌های پارلمان، دادگستری و ... را با حامیان خود پر می‌کنند. پس از مدتی مردم به خود می‌آیند و می‌بینند نظام دموکراسی دوست‌داشتنی آنها گر چه هنوز ظواهر خود را رعایت کرده ولی دیگر در خدمت خواست آنها نیست. اکنون نظام دموکراتیکی که قرار بود خواست عمومی را تبدیل به سیاست‌های عمومی کند، تبدیل به یک نظام دیکتاتوری در خدمت منافع طبقه حاکم شده است.به نظر مهم‌ترین اقدامی که می‌توان برای پیش‌گیری از این فاجعه انجام داد، ارتقای سطح آگاهی سیاسی عمومی و مطالعۀ سرگذشت سایر دولت‌هاست. عمدۀ دموکراسی‌هایی که به فاشیسم و دیکتاتوری ختم شده‌اند، الگوهای مشابهی را طی می‌کنند که آگاهی از آنها می‌تواند موجب مقابله با این اتفاق شود.</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 23:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش‌های دموکراسی 1</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-1-obme0ornbi5n</link>
                <description>این که دموکراسی چیست و محدودۀ آن را چه چیزی مشخص می‌کند، بسیار فراتر از تصور اغلب ماست. انواع متعددی از دموکراسی وجود دارد؛ مدل‌هایی که حتی شاید آن‌ها را دموکراسی ندانیم اما باز هم دموکراسی‌اند. مهم‌ترین چالش پیش‌روی دموکراسی نه انواع و اقسام آن، بلکه نام دل‌فریب آن است. کمتر کسی است که بگوید دموکراسی بد است. همه طرفدار دموکراسی‌اند اما مسئله آن است که کدام دموکراسی؟ حتی استالین هم بر دیکتاتوری خود عنوان دموکراسی نهاده بود.از سویی دیگر، نظام‌های حکم‌رانی هندوانۀ سربسته‌اند؛ به ویژه اگر مزین به نام‌های دموکراسی، آزادی، برابری و ... باشند. پیش از پایه‌گذاری و نیز در سال‌های آغازین تاسیس یک حکومت انقلابی، مردم عمدتا شیفتۀ عنوان دموکراسی حکومت به عنوان یک ارزش واحدند و حکومت نو پا را بهترین الگوی حکم‌رانی می‌دانند. آنها نگاهی عاری از اشتباه به حکومت دارند و مشفقانه آن را می‌پرستند. هر چند شاید روی کاغذ هم واقعا حکومت بی‌عیب و نقصی باشد اما در عمل، هنگامی که چند سالی از تاسیس آن گذشت، کم‌کم معایبش آشکار می‌شود و تبدیل به شرّی می‌شود که همان مردم مخالفش می‌شوند و گاهی وجود هر چیزی را به آن ترجیح می‌دهند.نمی‌شود کسی را بابت این موضوع سرزنش کرد. هیچ‌کدام قدرت پیش‌بینی نداریم. نمی‌دانیم آیندۀ این حکومت چه خواهد شد و با چه چالش‌هایی پیش رو خواهیم بود؟  در هر صورت نظام‌های حکومتی باید مورد آزمون قرار گیرند. تجدید نظر مردم در مورد حکومتی که می‌خواهند طبیعی و حق مسلم آنهاست. نمی‌شود به منزله این‌که زمانی فکر می‌کردند این مدل حکومتی بهترین مدل است و طرفدار آن بودند، آنها را ملزم بدانیم تا ابد از آن پیروی کنند.با این‌حال، با سه پرسش می‌توان از ابهام عنوان «دموکراسی» کاست:1- هنگامی که می‌گوییم دموکراسی حکومت مردم است، دقیقا کدام مردم را می‌گوییم؟2- مردم چگونه حکومت می‌کنند؟3- مردم تا کجا حق حکومت می‌کنند؟هر چند نظر اکثریت در حکومت مهم است، اما خطوط قرمز آن هم باید مشخص شود. نباید نظر اکثریت حقوق اقلیت را زیر پا بگذارد.</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 23:52:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان توتالیتاریسم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-ityuzjs07765</link>
                <description>توتالیتاریسم چگونه شکست می‌خورد؟عمدۀ ما تصور منفی‌ای نسبت به توتالیتاریسم داریم. تصور می‌کنیم کسی توتالیتاریسم را نمی‌پذیرد مگر اینکه به شکلی موشکافانه در دام شعارهای عوام‌فریب سیاستمداران افتاده باشد. در حالی که توتالیتاریسم حاصل یک انتخاب جمعی برای نیل به آرمانی فراتر از آرمان‌های معمول است. توتالیتاریسم در برهه‌ای مملو از شور و هیجان شکل می‌گیرد. مهم است که بدانیم توتالیتاریسم نتیجه دسیسۀ سیاستمداران نیست بلکه انتخاب آگاهانۀ خود توده‌هاست و بدون حمایت آنها هیچ‌گاه به نتیجه نمی‌رسد. توتالیتاریسم هنگامی تشکیل می‌شود که توده‌ها در طی اقدامی سرنوشت‌‌ساز تصمیم می‌گیرند گامی بزرگ برای رسیدن به اهداف فرا مادی بردارند. در چنین شرایطی آرمان جمعی، به صرف رفاه و رشد اقتصادی محدود نمی‌شود بلکه خواستار دستیابی به اهدافی بس بزرگ‌تر است. این اهداف می‌تواند احیای امپراتوری گذشتگان، پاکسازی نژادی، تاسیس یک تمدن نوین و امثال اینها باشد. ویژگی مشترک این آرمان‌ها این است که به قلمروی سرزمین خود محدود نمی‌شوند بلکه داعیۀ جهانی شدن دارند.مسلما دستیابی به چنین آرمان‌هایی مستلزم یک فداکاری جمعی است. توده‌ها تصمیم می‌گیرند از خواسته‌ها و امیال فردی خود دست بکشند و همه چیز را فدای آرمان جمعی کنند. هرچند از خودگذشتگی آنها در برابر آرمان‌شان بی هیچ چشم‌داشتی است اما نسبت به دیگر هم‌قطاران خود شدیدا حساس‌اند. آنها با این منطق که &quot;همه سوار یک کشتی‌ایم و سوراخ کردن آن موجب غرق همه ما می‌شود.&quot; توقع دارند تمامی اعضای جامعه نیز دست از امیال و خواسته‌های شخصی خود بکشند و ابدا بر نمی‌تابند که دیگری ثمرۀ فداکاری آنها را پایمال کند. در نتیجه با هرگونه انحراف با شدیدترین مجازات ممکن برخورد می‌کنند.این فداکاری دقیقا در نقطۀ مقابل فردگرایی لیبرالیسم قرار دارد. به همین علت هانا آرنت توتالیتاریسم را یگانه جنبش به راستی مخالف لیبرالیسم می‌داند. بدین ترتیب جوامع توتالیتر همواره در نبرد با فرهنگ لیبرالی غرب قرار می‌گیرند. توده‌های توتالیتر فردگرایی را پست می‌شمارند و از آنجا که آنها را از اهداف آرمانی خود دور می‌کند به مبارزه با آن می‌پردازند.دقیقا پاشنۀ آشیل توتالیتاریسم همینجاست. تنها چیزی که می‌تواند توتالیتاریسم را از بین ببرد، به رسمیت شناختن امیال و خواسته‌های فردی است. سقوط جوامع توتالیتر از همین نقطه آغاز می‌شود. توده‌های پایبند که همواره در حال از خودگذشتگی بوده‌اند، پس از ماه‌ها، سال‌ها و یا حتی دهه‌ها فداکاری اگر حس کنند علیرغم تمام هزینه‌هایی که داده‌اند ذره‌ای به آرمان خود نزدیک نشده‌اند اندک اندک دست از فداکاری می‌کشند و به خواسته‌های شخصی خود روی می‌آورند. بدین ترتیب جنبش توتالیتاریسم حمایت پیروان سرسخت خود را از دست می‌دهد و به سوی انحطاط گام بر می‌دارد.</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 22:45:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توتالیتاریسم در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%D8%AA%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-mmpmn5no1ffe</link>
                <description>چرا توتالیتاریسم به معنای واقعی در جامعۀ ایران وجود ندارد؟اگر طبق سنت وبری، توتالیتاریسم را یک «نوع ناب» بدانیم که در آن هیچ فردیتی وجود ندارد و تمامی اهداف و خواسته‌های فردی در یک آرمان جمعی ذوب شده است، باید به بررسی این موضوع بپردازیم که هر مصداق عینی، تا چه اندازه به این مفهوم ذهنی نزدیک است. هیچ جامعه‌ای به طور کامل نمایندۀ مفهوم توتالیتاریسم نیست اما می‌تواند با آن شباهت‌ها و اشتراکاتی داشته باشد. علی‌رغم اغراق‌هایی که در مورد وضعیت موجود جامعۀ ایران می‌شود، نسبت به الگوهای معروف‌تر توتالیتاریسم، جامعۀ ایرانی صرفا رگه‌هایی از توتالیتاریسم را داراست. با این حال هرگز به توتالیتاریسمی در نمونۀ فاشیستی، نازی یا شوروی وجود داشت نمی‌رسد. اگر توتالیتاریسم حاکم در این الگوها را به علت بیشترین نزدیکی با تعریف نوع ناب‌شان، «توتالیتاریسم تام» بنامیم، توتالیتاریسم موجود در جامعۀ ایران کیلومترها با آن فاصله دارد.در نمونه‌های توتالیتاریسم تام، اهداف مشخص است؛ گام‌ها و اقدامات لازم برای دستیابی به آنها نیز مشخص است. پیروان دقیقا می‌دانند باید از کدام خواسته‌ها دست بکشند و چه خواسته‌ها و کارهایی را جایگزین آن کنند. این فرق اساسی توتالیتاریسم جامعۀ ایران با توتالیتاریسم تام است. علی‌رغم اینکه در تاریخ معاصر ایران نیز تمام مراحل شکل‌گیری توتالیتاریسم رخ داده و توده‌ها تصمیم به یک فداکاری جمعی برای نیل به آرمان تمدن اسلامی گرفته‌اند، اما هیچ‌گاه این اقدامات به مرحلۀ تکمیلی خود نمی‌رسند. به گونه‌ای که انگار فقط در آغاز مشابه دیگر جوامع توتالیتر بوده است؛ اما در عمل همواره دستورالعمل‌هایش در ابهام قرار داشته است.آن چیز که مانع دستیابی توتالیتاریسم جامعۀ ایران به مرحلۀ تکمیلی خود می‌شود وجود خوانش‌های مختلف از دین است. خوانش‌های مورد حمایت حکومت صرفا در عدم جدایی دین از سیاست و اصل قرار گرفتن ولایت فقیه مشترک‌اند. اما در سایر موارد تضادهای غیرقابل اغماضی با یکدیگر دارند. این عدم وجود توافق نظر موجب سردرگمی پیروان در اجرای دستورالعمل‌ها می‌شود. خوانشی دعوت به کار و کسب ثروت می‌کند و خوانشی دیگر دعوت به زهد. خوانشی دین را مایۀ آرامش و سکون زندگی می‌داند و خوانشی دیگر زندگی مجاهدانه بدون آرامش و سکون را تبلیغ می‌کند. خوانشی نگاهی تسامح‌آمیز به دین دارد و خوانشی دیگر نگاهی افراطی و سخت‌گیرانه به دین دارد. از این دست مثال‌ها بسیار است.کثرت در خوانش‌های موجود از دین طبیعی است اما آن چیز که برای تکمیل توتالیتاریسم لازم است، حکم‌رانی فقط یکی از این خوانش‌هاست. هنگامی که پیروان در معرض تبلیغ خوانش‌های مختلف قرار می‌گیرند و دستورالعمل واحدی برای نیل به هدف جمعی ندارند، هر کدام به سوی خوانشی می‌روند که به مذاق‌شان خوش‌تر است. این در معرض خوانش‌های مختلف قرار گرفتن و سپس انتخاب یکی از آنها به صورت فردی، با روح توتالیتاریسم که قصد دارد فردیت را کنار بگذارد در تعارض قرار می‌گیرد. در توتالیتاریسم تام انتخاب فردی اهمیتی ندارد. همین تضاد موجب به کمال نرسیدن توتالیتاریسم در یک جامعه می‌شود.به کمال رسیدن توتالیتاریسم در چنین وضعیتی، علاوه‌بر اتفاق نظر در دستورالعمل‌ها، به وضوح و عینیت نیز احتیاج دارد. فرضا اگر تصمیم بر این شد که خوانش سخت‌گیرانه نسبت به دین انتخاب شود، باید دستورالعمل‌هایش به صورت دقیق و جزئی برای پیروان مشخص شود تا بدانند در هر موقعیتی باید چه کنند. چرا که ابهام در همین موضوع است که مجددا می‌تواند باعث شود خوانش‌های متفاوتی حتی از همان خوانش حاکم شکل گیرد.</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 22:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیروان توتالیتاریسم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-cbqsvancq4hh</link>
                <description>پیروان در چه شرایط جامعه‌شناختی و روان‌شناختی دست به انتخاب توتالیتاریسم می‌زنند؟هانا آرنت در فصل اول کتابش به توصیف شرایطی می‌پردازد که موجب شکل‌گیری رژیم‌های توتالیتر در آلمان نازی و شوروی شد. بحران و رکود اقتصادی موجب دست کشیدن پی در پی افراد از خواست شخصی شد. بدین صورت که چون می‌دانستند نمی‌توانند به آرزوها و امیال شخصی خویش دست یابند تمامی آنها را سرکوب کرده و اساسا دیگر بود و نبودشان برای‌شان اهمیتی نداشت. آنها حتی در مورد سیاست نیز بی‌تفاوت بودند. در جوامع سرمایه‌داریِ آن زمان هر قدر هم که شعارهای دموکراتیک سر داده می‌شد، باز هم قدرت در انحصار اعضایی بود که اغلب از طبقه‌ای خاص بر آمده بودند. بدین ترتیب، در هر صورت توده‌های مردم سیاستمداران را حافظان منافع عموم نمی‌دانستند و معتقد بودند سیاستمداران همواره در خدمت منافع طبقۀ خویش‌اند و رای مردم اهمیتی ندارد. در نتیجه سیاست نیز بی‌اهمیت می‌شود.در مقابل، جنبش توتالیتاریسم پیروان خود را از میان اکثریت توده‌ها انتخاب کرد. کسانی که تجربه‌ای از عضویت حزبی نداشتند. دچار فقر و فلاکت بودند و به سرکوب خواسته‌های فردی‌شان خو گرفته بودند. چنین وضعیتی موجب ناامیدی و بی‌تفاوتی بدبینانه میان توده‌ها شد. تنها چیزی که می‌توانست به آنها انگیزه دهد، غلبه بر وضع موجود و ساختن جامعه‌ای مبتنی بر ارزش‌های والای انسانی بود. جامعه‌ای که تاکنون نظیر نداشت و می‌توانست الگویی جدید در تاریخ بشریت باشد.جنبش توتالیتاریسم بی‌تفاوتی سیاسی توده‌ها را جایز نمی‌دانست بلکه مشارکت آنها در ادارۀ کشور را فراتر از حق، و به مثابه یک وظیفه می‌دانست. کاری که جنبش توتالیتاریسم می‌کند، گرد هم آوردن پیروان خود از طبقۀ محرومین با وضعیت نامناسب روانی است. توده‌هایی که خود را بی‌ارزش می‌دانند و غریزۀ صیانت ذات خود را از دست داده‌اند. توتالیتاریسم نیز صرفا این وضعیت را تشدید می‌کند و با از بین بردن کامل فردیت، آنها را در کلیتی والاتر ذوب می‌کند.در ساختار توتالیتاریسم، اعتقاد فرد عضو ss به حدی محکم و راسخ می‌شود که در صورت تخلف، حتی با دستگیری و مجازات خودش همراهی می‌کند چرا که نمی‌خواهد خللی در رسیدن به هدف والای جمعی وارد کند. مهم نیست واقعا به آن‌سو حرکت می‌کنند و یا در معرض سوءاستفاده قرار گرفته‌اند؛ این خصلت مشترک جوامع توتالیتر است. جرج اورول در کتاب 1984 به خوبی این وضعیت بی‌خویشتنی و ذوب در حزب بودن را به نمایش می‌گذارد.وضعیت فلاکت‌بار اقتصادی توده‌ها حتما نیاز نیست واقعی باشد، بلکه می‌تواند ناشی از قحطی مصنوعی رخ دهد. حتی شاید بتوان ادعا کرد برای ظهور توتالیتاریسم نیازمند ناامیدی جمعی نیز نیستیم. ناامیدی جمعی فقط تا آنجا کاربرد دارد که بخواهیم دل از وضعیت موجود بکنیم و آن را کنار بگذاریم. اما همراهی و فداکاری توده‌ها بعد از تشکیل جامعۀ توتالیتر همراه با امیدی راسخ به آینده است. در این مورد پژوهش دورکیم در باب خودکشی می‌تواند راه‌گشای ما باشد.امیل دورکیم، جامعه‌شناس فرانسوی، در طی پژوهش‌هایی که در مورد خودکشی انجام داد، به چهار دستۀ کلی از خودکشی رسید. اولین دستۀ آن مربوط به معروف‌ترین نوع خودکشی است. حالتی که ناشی از انزوا و کاهش یکپارچگی فرد با جامعه است. این نوع از خودکشی با ناامیدی و بی‌معنایی مربوط است. اما در مقابل آن خودکشی نوع‌دوستانه قرار دارد. این نوع از خودکشی هنگامی رخ می‌دهد که یکپارچگی فرد با جامعه به حدی بالاست که اصطلاحا در آن ذوب شده و فرد حاضر است برای منافع جمعی از جان خودش نیز بگذرد. به نظر می‌رسد هنگامی که جنبش توتالیتاریسم در اوج محبوبیت خود قرار گرفته، با بیشترین میزان خودکشی نوع‌دوستانه (شهادت‌طلبانه) مواجهیم. این نوع از خودکشی آشکارا با امیدواری همراه است و اگر فرد به آینده‌ای روشن امید نداشت اقدام به چنین کاری نمی‌کرد. این نوع فداکاری‌ها حتی اگر به مرحلۀ خودکشی نیز نرسند باز هم همراه با امیدواری زیاد نسبت به آینده‌اند.آن چیز که می‌تواند به چنین هیجانی پایان دهد، یا تغییر نسل است؛ به گونه‌ای که نسل جدید دیگر بی‌خویشتنی نسل اولیه را نداشته باشد و خواست فردی خود را به رسمیت بشناسد. و یا رسیدن همان پیروان نسل اولیه به نقطه‌ای که احساس کنند فداکاری‌هایشان ذره‌ای آنها را به آرمان والای‌شان نزدیک نمی‌کند و پس از مدتی دست از فداکاری بکشند. در هر صورت آن چیز که به توتالیتاریسم پایان می‌دهد، دوباره در اولیت گرفتن فردیت و به رسمیت شناختن اهداف و امیال شخصی است.</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 22:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز توتالیتاریسم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%85-smhoyjgqedfi</link>
                <description>توتالیتاریسم: نه یک فریب، بلکه یک انتخاب جمعی است.به علت نگرش منفی ما نسبت به پدیدۀ توتالیتاریسم، اغلب در مواجهه با آن دچار پیش‌داوری می‌شویم. عمدتا تصور می‌کنیم توتالیتاریسم شرّ واضحی است که کسی دم به تلۀ آن نمی‌دهد، مگر مردمی ساده‌لوح که فریب تبلیغات دروغ‌آمیز آن را می‌خورند. این تصور ناشی از آن است که اغلب فکر می‌کنیم توتالیتاریسم وسوسه‌ای برای صاحب قدرت است و می‌نشیند برای دستیابی به آن طرح می‌ریزد که برنامه‌اش را با مزین ساختن به کدام هدف انسانی پیش برد. حال آنکه توتالیتاریسم می‌تواند خارج از خواست و برنامه‌ریزی یک رهبر باشد و کاملا ناخواسته به سوی آن پیش رود. مقدم بر آن‌که توتالیتاریسم چیست و ساز و کارش چگونه است، هانا آرنت در کتاب معروفش به نقطۀ شروع جنبش‌های توتالیتاریسم می‌پردازد. او مطرح می‌کند بر خلاف تصور عموم، توتالیتاریسم حاصل یک انتخاب جمعی است و اگر حمایت توده‌ها را نداشته باشد، هیچ‌گاه نمی‌تواند به قدرت برسد.جنبش‌های توتالیتر بیشتر از هر چیز مبتنی بر فداکاری‌اند. جوامعی با پیشینۀ تمدنی شکوهمند که به هر علتی دوره‌ای از تحقیر و نارضایتی را سپری کرده‌اند و اکنون خواست خیزشی انقلابی برای رسیدن به جایگاه حقیقی خود را دارند، مستعدترین جوامع برای توتالیتاریسم‌اند. این جوامع هنگامی به سوی توتالیتاریسم حرکت می‌کنند که اعضایش بر علیه وضع موجود قیام می‌کنند و تصویری از جامعۀ آرمانی خود ارائه می‌دهند که به صرف ایجاد رفاه و رونق اقتصاد کفایت نمی‌کند بلکه می‌خواهد به اهداف و آرمان‌های والای انسانی برسد. از این جهت، می‌توان ادعا کرد توتالیتاریسم همواره آمیخته به اخلاق – به معنای دست کشیدن از خواست فردی به خاطر منفعتی والاتر - است. تفاوتی نمی‌کند این اهداف آرمانی دستیابی به مساوات مارکسیستی باشد، یا نژاد خالص و برتر آریایی و یا رسیدن به تمدن اسلامی. در هر صورت می‌تواند اهداف مقدسی باشد که پیروان آنها اغلب در نظر دارند آن را به عنوان الگویی جدید معرفی کنند که توانایی صادر کردن به فرهنگ‌های دیگر را نیز دارد. چنین آرمانی به حدی ارزشمند است که خیل عظیم توده‌ها را پیرامون خود جذب می‌کند.مسلما رسیدن به چنین جایگاه والایی بیشتر از هر چیز نیازمند فداکاری پیروان و دست کشیدن از تمامی آرزوها و خواست‌های شخصی‌شان است. به همین علت است که آرنت جنبش‌های توتالیتاریسم را یگانه جنبش حقیقی بر علیه لیبرالیسم و فردگرایی می‌داند. برای رسیدن به آرمان‌های والا، خوشبختی فردی در برابر منافع جمعی بی‌اهمیت می‌شود. این موضوع حتی می‌تواند تا آنجا پیش رود که موجب بی‌خویشتنی افراد شود. وضعیتی که پیروان به حدی ذوب در آرمان جمعی می‌شوند که دیگر بود و نبود خودشان را نیز بی‌اهمیت می‌دانند. آنها مادیت‌گریز و گاه دچار بی‌تفاوتی بدبینانه می‌شوند. هیچ چیز برای آنها اهمیت ندارد و تنها چیزی که مهم است آینده است. فرد حاضر است از تمام دارایی‌ها و حتی جانش بگذرد برای آینده‌ای دور که می‌تواند بسازد. هیملر از عبارت «افراد عضو ss» استفاده می‌کند؛ کسانی که حتی شطرنج را نیز برای شطرنج بازی نمی‌کنند بلکه تنها برای دستیابی به اهداف جمعی است که به سراغ آن می‌روند. بعید است افراد فریب خورده بتوانند این چنین پا روی غریزۀ صیانت ذات خود بگذارند.به سبب این دو علت (ضدیت با فردگرایی لیبرالیسم و خواستار صدور جنبش) است که همواره جنبش‌های توتالیتاریسم در تقابل با فرهنگ غربی (اروپای غربی و آمریکا) قرار دارند. فرهنگ غربی طلایه‌دار احترام به حقوق و خواست فردی است در حالی که توتالیتاریسم دستیابی به آرمان‌هایش را در گروی نادیده گرفتن فردیت می‌داند.پیروان جنبش توتالیتاریسم چه اقلیتی در بین اکثریت بی‌تفاوت باشند و چه نباشند، به علت هزینۀ شخصی‌ای که می‌دهند، تحمل دیدن سر باز زدن افرادی را که پی منافع شخصی خود هستند، ندارند. در نتیجه کوچک‌ترین تخلفی را با اشدّ مجازات پاسخ می‌دهند. سایر افراد بی‌تفاوت هم یا قربانی این وضعیت می‌شوند یا برای حفظ منافع خود ترجیح می‌دهند ولو با موافقت غیرعلنی، از اصول توتالیتاریسم پیروی کنند تا از مجازات دوری کنند. این آغاز حکومت توتالیتاریسم در جامعه است؛ هنگامی که پیروان می‌خواهند اطمینان حاصل کنند کسی از اصول تخطی نمی‌کند و محصول از خودگذشتگی‌شان پایمال نمی‌شود. آنها در قبال فداکاری‌هایی که کردند، حق خود می‌دانند حتی در زندگی شخصی دیگر افراد ورود کرده و در مورد ریزترین امور زندگی‌شان تصمیم‌گیری کنند تا مبادا در جایی، غلبۀ خواست فردی خللی در رسیدن به آرمان جمعی وارد کند.مهم است بدانیم توتالیتاریسم مختص اعتقاد یا ایدئولوژی‌ای خاصی نیست. به جرات می‌توان گفت هر جنبشی می‌تواند تبدیل به یک جنبش توتالیتر شود. هیچ جنبشی نیست که تمایلی برای رسیدن به این نقطه نداشته باشد. خواه ناخواه، توتالیتاریسم پدیده‌ای است که ممکن است گریبان‌گیر هر اندیشه و مکتبی شود. اگر هم تاکنون جنبشی از ابزار توتالیتاریسم استفاده نکرده است، لزوما به این دلیل نیست که با آن مخالف است بلکه شاید هنوز قدرت کافی برای آن را ندارد. لازم به ذکر است هنگامی که از عنوان «جنبش توتالیتاریسم» استفاده می‌کنیم، منظور ما یک جنبش خاص نیست. بلکه هر جنبشی که صفت توتالیتر بودن را داراست شامل می‌شود.توتالیتاریسم یک هدف نیست بلکه بیشتر یک ابزار برای رسیدن به نقطه آرمانی است. همان‌طور که گفته شد هر جنبشی می‌تواند در دام توتالیتاریسم بیافتد بی آن‌که برنامه‌ای برای آن داشته باشد. مهم نیست جنبش برای چیست؟ مهم این است که تصوری از نقطۀ آرمانی خود دارد. حملۀ گیاه‌خواران به گوشت‌خواران و صنایع وابسته به آنها می‌تواند مصداقی بر همین موضوع باشد. جنبش گیاه‌خواری اکنون به جایی رسیده که قدرت کافی برای توتالیتاریسم را می‌تواند کسب کند. دانشمندان نیز روز به روز به یافته‌های علمی جدیدی در حمایت از سبک زندگی گیاه‌خواری می‌رسند؛ از رژیم‌های سالم غذایی گرفته تا مبارزه با صنعت گوشت برای توقف گرمایش زمین و آسیب به محیط زیست. همین موضوع سبب شده جمعیت گسترده‌ای با دلایل مختلف، خواه به خاطر اخلاق و خواه برای حفظ سلامت خود و محیط زیست به حمایت از این جنبش بپردازند و دست از امیال شخصی خود بکشند و بدین ترتیب در مسیر توتالیتاریسم بیافتند. سر باز زدن دیگر افراد را تحمل نکنند و برای سریع‌تر نیل کردن به جامعه آرمانی خود دست به اقدامات خشونت‌آمیز بزنند. این در حالی است که جنبش گیاه‌خواری هیچ رهبر و یا قدرت سیاسی ندارد که بخواهد پیروان را به سمت توتالیتاریسم هدایت کند و در این مورد آشکارا با انتخاب جمعی پیروان مواجهیم.پی بردن به این که توتالیتاریسم پدیده‌ای غرض‌ورزانه و فریب‌کارانه نیست بلکه انتخاب خود توده‌هاست، موجب می‌شود به درک درست‌تری از آن دست یابیم و به همین ترتیب بهتر بتوانیم با آن برخورد و یا از آن جلوگیری کنیم. توتالیتاریسم یک هدف شوم نیست بلکه ناشی از فداکاری جمعی و نادیده گرفتن حقوق و خواست فردی خود و دیگران است که در مسیر رسیدن به هدف والا ممکن است رخ دهد.</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 22:38:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب مرد و زن</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86-x22rdqcgvqu1</link>
                <description>ریشۀ تفاوت‌هاتفاوت زن و مرد ناشی از ژنتیک متفاوت آنهاست یا به محیط اجتماعی و فرهنگ آنها بر می‌گردد؟تفاوت زن و مرد ریشه در هر دو دارد. این تفاوت از فیزیولوژی آنها آغاز و با فرهنگ آنها گره می‌خورد اما تمام اینها قابل تغییر است. جامعه‌شناسان و روان‌شناسان زیادی در طی تاریخ بر سر ریشۀ تفاوت‌های زن و مرد به بحث پرداخته‌اند و نظرات متنوعی را مطرح کرده‌اند. برخی از آنها معتقدند این تفاوت ذاتی و غیرقابل تغییر است. در مقابل برخی دیگر این تفاوت‌ را به فرهنگ و جامعه‌پذیری ربط می‌دهند و می‌گویند این تفاوت از اولین مواجهۀ ما با نوزاد آغاز می‌شود که بسته به پسر یا دختر بودن او، صفت‌های متفاوتی به او نسبت می‌دهیم و انتظارات متفاوتی از او داریم. رفته رفته اسباب بازی‌های متفاوتی در دسترس آنها قرار می‌دهیم و از طریق اسباب بازی‌ها، لباس‌ها، رنگ‌ها و ... هویت آنها را شکل می‌دهیم. حامیان این دیدگاه معتقدند تفاوت بین دو جنس مربوط به جامعه‌پذیری متفاوت آنهاست پس این تفاوت قابل تغییر است. اینکه برخی والدین به دلایل مختلف -از جمله مقابله با کلیشه‌های جنسیتی- سعی می‌کنند با دختری مانند یک پسر رفتار کنند و یا پسری را به شکل دخترانه در بیاورند و در صورت استمرار، موجب ایجاد اختلال هویتی در این کودکان و‌ نوجوانان می‌شود، خود می‌تواند تاییدی بر دیدگاه دوم باشد؛ چرا که گواهی برای بیان تاثیر رفتار و انتظارات دیگران بر شکل‌گیری هویت جنسی کودکان است. تفاوت در رفتارها و انتظارات از کودک موجب تغییر هویت او شود.اما این تمام ماجرا نیست. زیست جامعه‌شناسان یا زیست‌شناسان اجتماعی، گروهی از دانشمندان‌اند که به بررسی رفتار جانوران و انسان‌ها با فرض پدید آمدن آنها در طی روند فرگشتی می‌پردازند. آنها معتقدند تفاوت بین دو جنس بیشتر از هر چیز ریشۀ «تکاملی» دارد و اساسا قبل از بررسی مرد و زن، باید به بررسی نر و ماده بپردازیم. &quot;متخصصان زیست‌شناسی اجتماعی بر این باورند که تکامل، گرایشی در درون هر یک از ما به ودیعه نهاده است تا به شیوه‌ای رفتار کنیم که احتمال انتقال ژن به نسل بعد به حداکثر برسد.&quot; (وید و همکاران، 1397: 111) زیست جامعه‌شناسی نقطه شروع را از زمانی دنبال می‌کند که تولید مثل در رابطۀ جنسی در اولویت بوده است. آنها به طور تلویحی مطرح می‌کنند که در ابتدا زنان و مردان از نظر رفتار و گرایشات در یک جایگاه قرار داشته‌اند و تفاوت ویژه‌ای بین آنها مشاهده نمی‌شده است. اما رفته رفته، در نرها به این علت که از نظر فیزیولوژی محدودیتی در باروری ندارند، میل به برقراری رابطۀ جنسی بیشتر، با شرکای بیشتر به وجود آمده تا بتوانند ژن خودشان را بیشتر تکثیر کنند. این میل رفته رفته موجب رقابت بین حیوانات نر بر سر جفت ماده می‌شود. به همین علت روحیۀ رقابت، ستیزه‌جویی و پرخاشگری نیز در جنس نر افزایش می‌یابد. در مقابل، جنس ماده به این علت که باید هزینۀ زیستی بیشتری برای فرزندآوری بدهد و محدودیت بیشتری در فرزندآوری دارد، برایش مهم‌تر است که با جفت قوی‌تری از نظر بدنی و موقعیتی ارتباط برقرار کند. به عبارتی دنبال نری می‌گردند که بهترین صفات را در خود داشته باشد.در این رابطه می‌شود ادعا کرد، زنان در حالت اولیه و طبیعی نوع بشرِ قبل از هر گونه تفکیک جنسیتی باقی مانده‌اند اما مردها از طبیعت خود خارج می‌شوند و به سوی نقطۀ دومی پیش می‌روند.  به همین ترتیب، کم‌کم جنس نر در گونه‌های مختلف شهوت‌ران‌تر و هوس‌ران‌تر می‌شود و بالعکس، جنس ماده بیشتر به دنبال ثبات، امنیت و تعهد است. به همین علت به شکلی محتاطانه عمل می‌کند، در حالی که احتمال برقراری رابطه جنسی با یک غریبه در جنس نر بیشتر است. آمارهای گردآوری شده بر اساس یافته‌های روان‌شناسی در گرایش مردها به همسر جوان‌تر و زیباتر و متقابلا، گرایش زن‌ها به همسری با موقعیت و ثروت بهتر می‌تواند گواهی بر همین موضوع باشد. (وید و همکاران، 1397: 113)زیست جامعه‌شناسان در ادامه، مطرح می‌کنند که جنس نر از نظر جنسی حسودتر است و غیرت مردانه نیز ریشه در همین موضوع دارد. چرا که اگر جفت‌شان با نرهای مختلفی رابطه جنسی برقرار کند، دیگر نمی‌تواند بر فرزندی که به دنیا می‌آید احساس تملک داشته باشد زیرا مطمئن نیست فرزند خودش است یا فرزند نری دیگر. به همین علت حساسیت بیشتری نیز در مورد جفتش به خرج می‌دهد.بدین ترتیب می‌توان نتیجه گرفت تفاوت بین زن و مرد ناشی از فیزیولوژی متفاوت آنهاست که بعدها منجر به شکل‌گیری عوامل فرهنگی و اجتماعی می‌شود. در اینجا فیزیولوژی به مثابه مادری است که عوامل فرهنگی و اجتماعی را به دنیا آورده و اکنون فرزندش به عامل مستقلی از خودش تبدیل شده که می‌تواند به گونه‌ای دلخواه بر تفاوت‌های دو جنس تاثیر بگذارد. و هر چه بیشتر انسان پیش می‌رود و غلبه‌اش بر طبیعت بیشتر می‌شود، تاثیر عوامل فرهنگی و اجتماعی نیز بر رفتار او بیشتر می‌شود و طبیعت سهم کمتری پیدا می‌کند.جنبش‌هانظریۀ مطرح شده، در گذشته می‌توانسته است صادق باشد، چگونه می‌تواند شرایط فعلی را تفسیر کند؟جواب در نوشتۀ معروف راجر بینگم است: «ما در عصر فضا زندگی می‌کنیم اما مغزمان مال عصر حجر است.» همان‌طور که مطرح شد، بر خلاف میراث هزاران سالۀ تکاملی انسان و فرهنگ‌ها و آموزه‌های او در طی این سالیان، اکنون با تغییر شرایط فرهنگی و اجتماعی، رفتار و گرایشات انسان نیز در حال تغییر است. در دوران معاصر دیگر رابطۀ جنسی نه فقط با هدف تولید مثل، بلکه عمدتا با هدف لذت انجام می‌شود. در نتیجه هزینۀ زیستی متحمل بر هر دو جنس با هم برابر می‌شود و دیگر کسی دغدغۀ چندانی برای تکثیر هر چه بیشتر ژن خودش و یا تقویت آن را ندارد. به عبارتی می‌توان ادعا کرد زنان نیز مانند مردان در حال نیل به نقطۀ دومی‌اند که او ایستاده. در نتیجه می‌توان گفت در شرایط فعلی به نوعی با مردانه شدن زنان مواجه‌ایم. هرچند اگر بخواهیم به صورت دقیق‌تر بررسی کنیم، این عبارت غلط است، زیرا صفات ذکر شده، صفات اولیه و ذاتی مرد بودن نبوده است؛ بلکه این صفات مقتضای جایی است که مردان در آن ایستاده‌اند و اکنون زنان نیز به آنان ملحق می‌شوند.پیش از این، جایگاه متفاوتی که دو جنس در آنها قرار داشتند موجب مهم بودن تمایز آنها از یکدیگر و شکل گرفتن هویت مجزایی می‌شد. اما در حال حاضر، به این علت که آنها هر دو در یک جایگاه قرار گرفته‌اند، تصور می‌شود اندک اندک معیار «جنسیت» برای تفکیک افراد از هم کم‌رنگ‌تر و معیارهای دیگری چون صفات روانی، سطح اقتصادی، عقاید، سطح تحصیلات و ... به شکل پررنگ‌تری جای آن را بگیرد. در شرایط جدید دیگر جنسیت هویت افراد را تعیین نمی‌کند. به همین علت از جهات مختلف، زن‌ها و مردها بیشتر و بیشتر به یکدیگر شبیه می‌شوند. آنها از حقوق و وظایف مشترکی برخوردار می‌شوند و یا دست‌کم برای دست یافتن به آنها تلاش می‌کنند.نقطۀ نهایی این تغییر هنگامی است ما پاک‌بانان و کارگران ساختمانی و ... زن نیز ببینیم و از این موضوع تعجب نکنیم؛ چرا که تفکیک جنسیت از تمام سطوح و ابعاد کنار گذاشته می‌شود. مسلما لازمۀ رسیدن به این مرحله گذر از تفکیک جنسیتی در مورد مشاغل سخت است. نباید فراموش کنیم که همواره حقوق برابر مستلزم مسئولیت‌های برابر است.شکل گرفتن جنبش‌های LGBT، هم‌جنس‌گرایی و شعار عشق، عشق است[1] نیز یکی از پیامدهای کنار گذاشتن تفکیک‌های جنسیتی است. به این علت که دیگر قرار نیست جنسیت بر ویژگی‌های فرد تاثیر بگذارد، پس چه فرقی می‌کند زوج شما یک هم‌جنس است یا نه. آن چیزی که اهمیت دارد عشقی است که بین شما به وجود آمده. اگر هم مسئله فرزندآوری مطرح است، همان‌طور که انسان توانسته بر سایر ویژگی‌های طبیعت غلبه کند، برای این مشکل هم راه حل دارد. آن چیزی که در حال حاضر کمترین اهمیت را دارد، طبیعت و میراث تکاملی بشر است.انتقاداتیافته‌ها و پژوهش‌های اخیر عمدتا نظرات مطرح شده از دیدگاه زیست جامعه‌شناسی را تایید می‌کند اما انتقادات جدی‌ای نیز بر این رویکرد وارد است. ‌به صورت کلی، مهم‌ترین انتقادات بر این دیدگاه، قابل تقسیم به دو موضوع‌اند:1. عده‌ای از این تفسیر، برای توجیه سلطۀ مردانه بر زنان استفاده می‌کنند و بسیاری از تبعیض‌ها و حتی آزارها و تجاوز را ناشی از طبیعت دو جنس می‌دانند. آنها ادعا می‌کنند این یافته‌ها به این معناست که چون طبیعت ما این است، پس ما حق داریم و حتی به صورت غریزی دست به این اعمال می‌زنیم. به همین علت، تعدادی در طرف مقابل، این دیدگاه تبعیض‌آمیز و صلبی را خلاف واقع می‌دانند.2. زیست‌شناسان دیگر، معتقدند آن‌طور که داروین و زیست‌ جامعه‌شناسان ادعا می‌کردند، دوران عصر حجر بر ژنتیک و تکامل انسان موثر نبوده بلکه تاثیرات دورۀ شکار و گردآوری از جهت قرابت زمانی، مهم‌تر است.بسیاری از روان‌شناسان تکاملی، تصور مطرح شده در نقد اول را غیر صحیح می‌دانند زیرا قیاسی که در آن صورت گرفته را به کلی غیر صحیح می‌دانند. به عنوان مثال، از نظر آنها، مطرح‌کنندگان این تصور می‌گویند چون در گونه‌ای از حشرات، نرها به زور با ماده‌ها رابطۀ جنسی برقرار می‌کنند پس در گونۀ انسان هم این موضوع مشکلی ندارد و تجاوز قابل توجیه است چرا که این قبیل رفتارها خواستگاه تکاملی و اهداف تولید مثلی مشترکی دارند. اما پدیدۀ تجاوز در انسان‌ها به کلی متفاوت است. &quot;تجاوز جنسی انگیزه‌های متعددی دارد که از جملۀ آنها می‌توان به انتقام، دیگر آزاری و تبعیت از فشار همسالان اشاره کرد. ... قربانیان این رفتار نیز معمولا کودکان و زنان سالمندی هستند که قابلیت باروری ندارند. و نکتۀ آخر اینکه متجاوزان جنسی آزارگر اغلب به قربانیان‌شان آسیب می‌رسانند یا آنها را می‌کشند، و این کار کمتر کمکی به تکثیر ژن‌های آنها می‌کند.&quot; (وید و همکاران، 1397: 112)علاوه بر این، همان‌طور که مطرح شد، فیزیولوژی یگانه عامل موثر بر تفاوت بین زن و مرد نیست بلکه بخش مهمی از این عوامل مربوط به عوامل اجتماعی و فرهنگی قابل تغییر است. در نتیجه، در شرایط اجتماعی و فرهنگی متفاوت این رفتارها نیز می‌تواند متغیر باشد و نمی‌توان همه چیز را به عوامل فیزیولوژیک ربط داد و توجیه کرد. به همین سبب، تفاوت‌هایی که مطرح شد، مربوط به ذات زن و مرد نیست بلکه مربوط به نوع رابطۀ آنها با بدن‌شان و مقصودی است که آنها دنبال می‌کنند. شاید فیزیولوژی بدن‌ها تغییرپذیر نباشد، اما نوع رابطۀ آنها و مقصودشان تغییر پذیر است. فلذا ربط دادن این یافته‌ها به شرایط تبعیض‌آمیز و تصور تفاوت ذاتی زن و مرد با یکدیگر ابدا صحیح نیست.برخلاف آنان که نگاهی صلب‌گونه و متحجر به زندگی دارند، زیست‌شناسان اجتماعی رویکرد پیشتازی در کنار زدن آنها دارند. آنها نکاتی را دربارۀ طبیعت بشر مطرح می‌کنند؛ همان چیزهایی که مربوط به «عصر حجر» اوست. اما یادآوری می‌کنند که انسان توانسته از این دوران گذر و در موارد بسیاری بر طبیعت خود غلبه کند. در نتیجه باز هم می‌تواند بر میراث تکاملی‌اش غلبه و به مرحلۀ جدیدی گام بردارد.در پاسخ به سوال دوم، نظر شخصی بنده این است که این دو منافاتی با یکدیگر ندارند. شاید عمدۀ نظریۀ تکامل داروین مربوط به دوران عصر حجر و نخستی‌ها باشد اما این موضوع در نفی نقد فوق نیست. فراتر برویم، حتی شاید آن‌طور که داروین ادعا می‌کند، «تبار انسان» به نخستی‌ها بر نگردد و آن‌طور که دیگر مورخان می‌گویند، ریشه‌اش مربوط به زیستگاهی در آفریقا باشد؛ در هر صورت، در اولویت بودن فرزندآوری در رابطۀ جنسی را نه فقط در دورۀ شکار و گردآوری، بلکه ادامۀ آن را حتی تا قرون وسطی نیز به وضوح می‌توان مشاهده کرد. از این جهت، تقلیل ریشۀ فرآیند تکاملی ذکر شده به دوران عصر حجر نیز غلط است.تذکراتتذکر اول مربوط به این است که نکات مطرح شده در سطح مشترکات و تشابه‌های رفتاری در بین گونه‌ها مختلف است نه تفاوت‌های گونه‌ها. در سطح تفاوت‌ها نیز موارد متعددی به چشم می‌خورد که پر است از موارد استثنا. مثل این فرض که در زمینۀ رفتار جنسی، در همه گونه‌های حیوانات، ماده‌ها بیش از نرها در بزرگ کردن و پرورش فرزندان نقش دارند. حال آنکه پنگوئن‌های امپراتور ماده هر ساله در فصل زمستان مهاجرت می‌کنند و نگهداری از جوجه‌ها را به پنگوئن‌های نر می‌سپارند. (وید و همکاران، 1397: 113) این تصور که می‌توان این الگوها را به تمامی گونه‌ها تعمیم داد غلط است.تذکر دوم به این اشاره دارد، حتی در مواردی که می‌توان الگوهای فوق را به گونه‌ای تعمیم داد، به این معنا نیست که در آن گونه نیز همۀ اعضا به همان شیوه رفتار می‌کنند. تفاسیر فوق مربوط به هنگامی است که افراد صرفا بخواهند مطابق طبیعت و گرایشات زیستی خود عمل کنند و گرایشات اخلاقی را نادیده بگیرند. ورای تمامی نکات مطرح شده &quot;در بسیاری از گونه‌های پرندگان، ماهی‌ها و پستانداران، از جمله انسان‌ها، ماده‌ها تمایلات جنسی شدید، و اغلب شرکای جنسی متعددی دارند. به نظر نمی‌رسد که هدف ماده‌ها از رفتار جنسی صرفا بارادار شدن از نرها باشد؛ چون ماده‌ها، به جز مواقع تخمک‌گذاری، و حتی در دوران بارداری نیز ارتباط جنسی دارند. و در بسیاری از گونه‌های جانوری، از پنگوئن‌ها گرفته تا نخستی‌ها، حیوانات نر پس از جفت‌گیری، ماده‌ها را به حال خود رها نمی‌کنند، بلکه در کنار آنها می‌مانند و در غذا دادن، جا به جا کردن، و مراقبت از بچه‌ها در برابر حیوانات شکارچی مشارکت می‌کنند.&quot; (وید و همکاران، 1397: 114)بر همین اساس، تقلیل افراد به تمایلات ذکر شده نیز درست نیست؛ به خصوص در گونۀ انسان، مواردی مانند نجابت، مهربانی، هنر دوستی و ... اهمیت بیشتری در ملاک‌های ازدواج دارد.منبع: وید کرول، تاوریس کرول، زوسیر دبورا، ایلایس لورین. (2013). روان‌شناسی عمومی. ترجمۀ دکتر محمد دهقانی و همکاران. تهران: رشد[1] Love is love</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 10:44:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسارت در دام دانش؛</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-lkdjmi60o98q</link>
                <description>چه می‌شود که گفتگو‌های مصلحانه منجر به درگیری‌های خصمانه می‌شود؟جواب یک چیز است: آزاداندیشان دچار اسارت در دام دانش‌اند.هر بار که جامعه دچار بحرانی جدی می‌شود، شاهد افراد دغدغه‌مندی هستیم که می‌خواهند وضع موجود را تغییر دهند و در جستجوی راه حلی برای تغییر وضعیت فعلی‌اند. این افراد به اقدامات گوناگونی روی می‌آورند، من جمله تحقیق و مطالعه، بحث و گفتگو و ... . برخی از این گفتگوها تلاشی است برای رسیدن به پاسخ و گاهی تلاش برای اقناع یکدیگر. روش و موضع آنها هر چه که باشد، حسن نیت و تلاش دغدغه‌مندانۀ آنها غیرقابل انکار است. اما چه می‌شود که این گفتگو‌های همراه با حسن نیت به تنش و برچسب‌زنی می‌انجامد؟بگذارید از یک تقسیم‌بندی کلی در جامعه شروع کنیم. دیدگاه‌های پرشمار در جامعه را می‌توان به طور کلی، بر روی یک طیف خطی قرار داد اما همزمان که این دیدگاه‌ها روی یک طیف قرار دارند، می‌توان آنها را بر اساس به کار بردن عقلانیت و آزاداندیشی نیز بر روی یک هرم نمایش داد. این تصویر، با تصور غالب دربارۀ طیف اندیشه‌های رقیب در جامعه متفاوت است و قشر خاکستری را اکثریت وسط طیف نمی‌داند. بلکه دو طرف طیف را مغروق در جهالت می‌داند و سپس در درون قشر خاکستری، گروه سومی در نظر می‌گیرد که با تلاش منطقی و استدلال توانسته‌است از اسارت جهل خارج شود و به دانش و حقیقتی نسبی دست یابد؛ و لو آن‌که صرفا ادعایش را داشته باشد.نمودار 1 – دیدگاه رایج دربارۀ طیف اندیشه‌های رقیب در جامعهنمودار 2 – دیدگاه طرح شده

همان‌طور که اشاره شد، همواره افرادی در هر دو طرف طیف قرار دارند که تحت تاثیر پروپاگانداهای رقیب قرار گرفته و از هر آنچه که در همان ابتدا به آنها گفته شده تبعیت می‌کنند و از هر گونه تلاش فکری و طلب دلیل امتناع می‌کنند. در اینجا، موضوع بحث ما این افراد متعصب و اصحاب پروپاگاندا (افرادی که نفع‌شان در نفهمیدن است و این نفهمیدن را ترویج می‌کنند) نیست و موقتا از این افراد چشم‌پوشی می‌کنیم.اما دو گروه دیگری که قصد داریم در مورد آنها صحبت کنیم، اول افرادی‌اند که قصد دارند از زنجیر جهالت خلاص شوند و خواستار رسیدن به شناخت‌اند. اینها در جستجوی رسیدن به حقیقت، طالب دلیل‌اند. و گروهی دیگر، توانسته‌اند دلیل‌هایی بیابند و به دانش و حقیقت – هرچند به طور نسبی – برسند. عنوان گروه اول را «قشر خاکستری» و عنوان گروه دوم را «قشر آزاداندیش» می‌گذاریم. به بیانی دیگر، قشر خاکستری کسانی‌اند که می‌خواهند از منجلاب پروپاگاندا و تعصب خارج شوند و در تلاش برای بالا رفتن از کوه منطق‌اند و قشر آزاداندیش افرادی‌اند که به قله و یا نزدیکی قلۀ آن دست یافته‌اند؛ و لو آن‌که صرفا ادعایش را داشته باشند.فارغ از آن‌که محتوای حرف آزاداندیشان چیست، مسلما آنها خود را بر حق می‌دانند و در تلاش برای اقناع دیگران، سعی در جلب حمایت آنها دارند و به عبارتی می‌خواهند آنها را نیز به قله برسانند. از سویی دیگر، قشر خاکستری نیز که در جستجوی رسیدن به دانش و حقیقت است، برای طی کردن این مسیر نیاز به کمک و ارائه دلیل‌هایی از سوی آزاداندیشان دارد تا بتواند به نتیجۀ مطلوب برسد و آزاداندیشان به عنوان کسانی که پیش‌تر این مسیر را طی کرده‌اند، باید کرده‌ند، کباید نقش تسهیل‌گری را بازی کنند که می‌خواهد به قشر خاکستری یاری برساند. تا اینجای کار، هم قشر خاکستری و هم قشر آزاداندیش دارای حسن نیت‌اند و در تلاش برای رقم زدن اقدامی سازنده. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که کارشناسان مدیریت رسانه اسمش را «اسارت در دام دانش» می‌گذارند.این اصطلاح در اشاره به دانشمندانی به کار می‌رود که علی‌رغم سطح بالای دانشی که دارند، نمی‌توانند آنها را به درستی به مخاطب انتقال دهند؛ چرا که رسیدن به این نتایج نیازمند دانستن مقدمات و پیش‌زمینه‌هایی است که به مرور زمان برای دانشمندان بدیهی جلوه می‌کند، حال آنکه برای دیگران بدیهی نیست و هنوز نیاز به حلاجی دارد. چنین وضعیتی، مانند مثالی است که یک معلم عاجز شده چرا دانش‌آموز نتیجۀ مورد نظر او را نمی‌پذیرد، در حالی که اصلا مقدمات را برای دانش‌آموز نگفته است. در نتیجه شروع به برچسب‌زنی به دانش‌آموز می‌کند و او را «احمق» خطاب می‌کند چرا که فکر می‌کند دانش‌آموز حتی نمی‌تواند بدیهیات را درک کند و بفهمد. در حالی که تکبر و خود بزرگ‌بینی معلم مانع از آن می‌شود که به خودانتقادی روی آورد و از خود بپرسد «شاید آن چیزهایی که من بدیهی می‌پندارم، واقعا برای دیگران بدیهی نیست و برای‌شان نیاز به توضیح دارد!». اگر معلم به این خودانتقادی برسد دیگر مشکل حل می‌شود.دقیقا همین شرایط در گفتگوها رخ می‌دهد که منجر به تنش می‌شود. افراد قشر خاکستری برای بیرون آمدن از منجلاب جهالت و پروپاگاندا نیاز به مطرح کردن مقدمات و طی کردن سلسله مراتبی دارند تا به نتیجۀ مورد نظر برسند اما هنگامی که قشر خاکستری از قشر آزاداندیشِ رها از پروپاگاندا، طلب دلیل و توضیح ‌می‌کند، ممکن است آزاداندیشان از بیان مقدمات اولیه غافل شوند و بعد از چندی تلاش برای بیان نتیجه (بدون مطرح کردن مقدمات)، هنگامی که با عدم پذیرش قشر خاکستری مواجه می‌شوند به ستوه آمده و افراد جستجوگر را متهم به نادانی نسبت به بدیهیات و حتی به اشتباه آنها را به افراد متعصب مغروق در جهل منسوب کنند.این وضعیت ممکن است به حدی عمیق شود که حتی وقتی فردی از قشر خاکستری، صرفا از روی میل کنجکاوی و حقیقت‌یابی از افراد آزاداندیش طلب دلیل می‌کند، آنها او را در بدو ورود به بحث به &quot;کور بودن&quot; و ندیدن وضع موجود متهم کنند. در حالی که باید در نظر داشته باشند، هر دو از منطق برخوردارند و هر دو دارای تعقل‌اند. اگر غیر از این بود، اصلا در جستجوی حقیقت بر نمی‌آمدند. حال اگر خروجی هر دو دستگاه منطق یکی نیست، به علت تفاوت در مقدمات آن است. ریشۀ مشکل در موضوعاتی است که برای آزاداندیشان بدیهی جلوه می‌کند اما واقعا بدیهی نیست و کماکان برای عدۀ زیادی نیاز به توضیح دارد تا پذیرفته شود.در چنین شرایطی شاهد آن هستیم گرچه آزاداندیشان از اسارت جهالت رهایی جسته‌اند، اما در دام اسارت دانش افتاده‌اند و باری دیگر باید تلاش کنند تا از آن نیز باید برهند. انتظار می‌رود آزاداندیشان با رفع سوتفاهم و پذیرش این اشکال در کارشان که موجب رهایی از اسارت در دام دانش می‌شود، گفتگو را دوباره به کارکرد مسالمت‌آمیز و سازندۀ خود برگردانند و با تلاش هم‌دلانۀ خود سعی کنند افراد بیشتری را به آگاهی برسانند. این موضوع از این جهت برای آنها اهمیت دارد که اگر خواستار ایجاد تغییری اجتماعی در نظام فعلی هستند، نیاز به حمایت و پذیرش قشر خاکستری دارند.پ.ن: متن فوق، تلاشی بود برای ایجاد چارچوبی در فضای بحث و گفتگو، فارغ از هر گونه ارزش‌گذاری و جهت‌گیری. این متن می‌تواند به منزلۀ تلنگری باشد برای هر آن‌کس که مدعی رسیدن به آزاداندیشی است و می‌خواهد بقیه را قانع کند باید به او بپیوندند؛ فارغ از آن‌که محتوای صحبت‌هایش چه باشد.</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 09:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظهور دوباره سوفیسم:</title>
                <link>https://virgool.io/@mo.saberizadeh/%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%B3%D9%85-d1snp6yzoxl8</link>
                <description>با گسترش صنعت ارتباطات و شبکه‌های اجتماعی، شاهد ظهور دوباره پدیده‌ای بسیار قدیمی در زمینه حقوق هستیم.سوفیسم (sophism)  مکتب فکری‌ای در یونان باستان است که با مواجهه آرا گوناگون فلاسفه، وجود حقیقت یا شناخت را انکار کرده و آن را نتیجه انتزاع ذهن می‌دانستند. به عبارت دیگر به نسبی بودن حقیقت باور داشتند و می‌گفتند هر کس، هر چیزی حس کند، همان درست است.آنها به تدریس فنونی مانند خطابه و جدل می‌پرداختند که برای موفقیت‌های اجتماعی و سیاسی افراد لازم بود. همچنین معتقد بودند که بحث بر سر حق و حقیقت بی‌فایده است و بهتر است به رتوریک (Rhetoric) یا فن بیان و خطابه بپردازند. به همین خاطر، به عنوان وکیل در دادگاه‌ها حاضر می‌شدند در حالی که به جای رسیدن به حقیقت، پیروزی بر رقیب را هدف قرار داده بودند.اکنون نیز روند جامعه به سمتی می‌رود که رسانه‌ها با کمک سفسطه و انواع مغالطات، بیگناه را مجرم و مجرم را بیگناه جلوه می‌دهند و با ایجاد فشار اجتماعی، می‌توانند تا حدی رای دادگاه را عوض کنند. به عنوان مثال، حمید امیری صفت را که به جرم قتل زندانی شده را با قید وثیقه آزاد می‌کنند؛ حکم اعدام سه جوانی که به اتهام آشوب قرار بود اعدام شوند را به تعویق می‌اندازند؛ درخواست مجازات بیشتر برای کسی که اطلاعات کشور را در اختیار دشمن قرار داده دارند و مجددا می‌خواهند جلوی اعدام نوید افکاری و روح الله زم را بگیرند(هر چند که از حکومت انتظار می‌رفت در این موارد شفافیت سازی کافی را انجام دهد).نمی‌خواهم بگویم که لزوما تمام دادگاه‌هایی که در جمهوری اسلامی برگزار می‌شوند حق را به حق‌دار می‌رسانند ولی مسلما در هیچ کدام از این ماجراها، مردم همه حقیقت و همه صحبت‌هایی که در دادگاه شده را نمی‌دانند. حتی شاید از اتهام و جرم هم اطلاع دقیقی نداشته باشند ولی با این وجود فشار اجتماعی ایجاد می‌کنند و اعتراض خود را به رای دادگاه ابراز می‌نمایند که این موضوع هم به دلیل کم کاری در امر آموزش تفکر انتقادی است. به شکلی که فرد به دنباله‌روی بدون اندیشه و تحقیق می‌پردازد.شاید در حال حاضر، این قضیه تاثیر زیادی نداشته باشد، اما در آینده تاثیرات مخرب بسیاری خواهد گذاشت و به جایی خواهیم رسید که هر کس رسانه قوی‌تری داشت، می‌تواند با برانگیختن احساسات رای دادگاه را به نفع خود تغییر دهد و به تدریج نقش حق و حقیقت را کمرنگ کند. این ماجرا نهایتا به گسترش بی‌عدالتی هر چه بیشتر می‌انجامد چون عدالت و حقیقت دیگر معنایی ندارند.</description>
                <category>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</category>
                <author>---•[ مبین صابری‌زاده ]•---</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 22:11:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>