<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های موعود [mmt[</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mobarakemt</link>
        <description>اسم تخلص : موعود     آیا واقعا داری زندگی میکنی؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:41:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/741344/avatar/yLrEII.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>موعود [mmt[</title>
            <link>https://virgool.io/@mobarakemt</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روح تنها</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-gth0lrp5osf6</link>
                <description>لحظه ای جسمت را ساکت کن و به نوای روحت گوش بسپار...بگذار من هم روحم را قلمم جاری کنم تا صدایم را بشنوی...صدای قدم های خاک را می شنوی؟نوای نفس های باران را چطور؟گرمای محبت خورشید را در بدنت حس می‌کنی؟بگذار باران تصمیم بگیرد، بگذار خاک حرف بزند، بگذار خورشید، اعتراف کند...هم اکنون لالایی نسیم با تو همراه می شود، رودخانه، خنده هایش را به همراه پیش کش به نزد تو روانه می‌کند....حالا کفش های روحت را بکن و قدم هایت را در چمن تیز و گل و لای خیس حک کن...اگر هنوز روحت آشفته و غمگین است، پس چشمانت را باز کن و ببین روح هایی را که در کنار تو هستند...ممکن است بعضی را بشناسی و بعضی برایت ناشناخته باشند، اما باز هم تو... میان آنها هستی....پس انتخاب را به رنگین کمان روحت بسپار و اسم «روح تنها» را از جسمت پاک کن...اگر باز هم تنها بودی ...آنگاه آخرین قدم را بردار و به آسمان بنگر...جواب....همیشه...آن بالاست...مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 04:20:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ چیز یعنی همه چیز...</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-izxpyj74mzz7</link>
                <description>در صحنه ای بی انتها او را می دیدی...می رقصید و می رقصید تا جایی که جانی در بدنش نماند...هر روز، هر شب....در کلبه ی چوبی خود که میخوابید، قصری را می پنداشت که پر اند از شکوفه های لاله...نیمه های شب...قلم به دست می گرفت، تمام روحش بود و قلمی که در دست داشت... نه دری می شناخت، نه دیواری... نه خوابی می دید، نه بیداری...دوباره... قلمی بود و کاغذی، شمعی بود و پروانه ای... می چرخید و می چرخید...صبح که می شد، سبد گلی به دست می گرفت، کاغذ و قلمش را بر می داشت... به دشت لاله ها می رفت، گودالی می کند و قلم و کاغذ را دفن می کرد... روی آن گل می ریخت و با خداحافظی، دیدارش را پایان می بخشید...او هربار، تکه ای از روحش را دفن می‌کرد...بعضی ها نیز همین اند... تلاشی می کنند که سود ندارد... غذایی می خورند که سیرشان نمی‌کند، کاری را می‌کنند که نمی دانند چیست...تنها زنده اند ، زندگی نمی کنند... زندگی را دفن می‌کنند و رویش را با خاک و گل می پوشانند...پرنده که بی پرواز نمی شود....دشت که بی لاله نمی شود....از زندگی چه می خواهند، نمی دانند...از دنیا چه می خواهند، نمی دانند...نادان هایی که خود، مفصر جهل خویش هستند...چشم هایت را باز کن...این بار نه چشم سرت را، چشم روحت را باز کند...بنگر ابر را...بو کن لاله را...احساس کن نور را...آنوقت حتی اگر هیچ هم نباشی، باز هم می دانی که هیچ چیز یعنی همه چیز....مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 04:08:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپاس الهی</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-ngnllivquygp</link>
                <description>چه خوش آن صدای عدل خداوندی که بارها آن را شنیده این اما هر دفعه آنقدر از او دور شدیم که برای باز گشت نیازمند سفری به سوی اقیانوس لطف و رحمت خدا شدیم .دوباره و دوباره هیچگاه از یاد نبردیم خدایی هم هست اما هر لحظه فراموش میکنیم چه لحظه ی شیرینی ما را غرق در دریای معرفت خداوند ساخته و آنگونه که بانگ معرفتش آدمی را عارف و بارها و بارها ما را دگرگون ساخته است .این دریچه ی حسن و نیکویی آنگونه با من است که ترکش برایم از مرگ هم ویرانی بار تر شده ، او که چون سرو والا و همانند آسمان پاک است مرا تاجایی می رساند که خداوند را با تمام عقلیتم حس نمایم .ای آنکه ترکش شادمانی شیطان و افسوس امامم است با من باش تا جایی که روحم باتن من است . اری، این است بهار خداوندی که مرا آسمانی تر از پیش میسازد .و این است عشق من نسبت به تو ، گویی این عشق جوشان تر از آن است که توان پنهان کردن آن را داشته باشم واین از توان بنده های محمدی ات از لاله خروشان تر شده است .نماز یاد خداو ارامش جان است ، نشان بندگی ونماد سنگری برای مقابله با دشمنان اوست و ای ستودنی تمرین هدیه ی خداوندی فقط به فرمان داده ی تو سجده میکنیم ، مانماز را برای شکر پراکنی نفس خود می خوانیم و این گونه راهی عرش و جایگاه والایی نزد تو میشویم البته اگر بتوانیم آن را درک و سپس مغلوب جایگاه و مقام او گردیم .ما سردرگمان راه انسانیت هستیم بدون ذره ای نبود تو در زندگیمان نیست و نابود خواهیم شد ، ما عاشقان درگاه تو هستیم اگر عشق خود را نصیب مانگردانی ، پوچی عشق ما زندگیمان راپوچ وخالی از لطف و رحمت الهی ات می سازد .زندگی و عشق ما همین است زندگی که مادر آن عاشق میشویم ، عاشق زندگی تو ، عاشق وجود لحظات تو و عاشق یاد تو .اری، ماعاشق توپ تمام آفریده‌های محبوبت هستیم پس این عشق را وزندگی مارا از یاد نبر و مارا زنده دار تا به عرش آییم و مارا بمیران تا عرش را براییم .حمدو سپاس خداوندی را که خود را به ما شناسانید و شیوه ی سپاسگزاری اش را به ما الهام نمود وابواب علم و ربوبیت رابه روی ما بگشاد ومارا به اخلاص در توحید آو راه نمود و از الحاد وتردید در امر وی به دور داشت .اورا سپاس میگوییم ، چنان سپاسی که چون در میان آن از همه ی آنان که خواستار خشنودی و بخشایش او هستند گوی سبقت برباییم .آن چنان سپاسی که تابشش تاریکی وحشت افزای گور را بر ما روشن گرداند و راه رستاخیز برای ما هموار سازد و در آن روز که هرکس به جزای اعمال خویش رسد وبر کس ستم نرود وهیچ دوستی از دوست خویش دفع مضرت نتواند وچون در موقف باز خواست ایستیم منزلت ما بر افرازد و بر مرتبت ما بیفزاید ..... امین یا رب العالمین ...مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 03:31:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-axkn158dv0hq</link>
                <description>سلامبا عرض پوزش من هم بع تازگی وارد ویرگول شدم و در عین اینکه پست های زیادی گذاشتم، علاقه به معرفی خودم نداشتم. اما کمی دیگر که فکر کردم، بد نیست اگر بیشتر با هم آشنا شویم من مبارکه هستم... اشتباه نکنید... نام من مبارکه است ...تخلص به موعود دارم چون این نامی است که پدرم به عنوان تخلص برایم انتخاب کرده ...از این دنیا فقط پدر و برادر خودمو دارم.فکر میکنم سنم چندان مهم نباشه...علایقم هرچیزی که مر بوط به کشور های کره، چین و ژاپن باشه...فن اکسو هستم گرچه زیاد گوش نمیدم چون اعتقاد دارم موسیقی هم نوعی مواد مخدرع پس زیاد درش غرق نمیشم...غذا های کره ای دوست دارم...از همه بیشتر تو این دنیا عاشق و دلباحته وو دیوونع ی سریال های کره ای و چینی هستم.... عاشق سریال بی وقفه تنها سرگرمیم هم همینه ....از بچگی استعداد خالصی تو نوشتن داشتم و بزرگترین نکته ی مثبتم اینه که خیلی سریع یاد میگیرم پس اگه یه نوشته رو بخونم و خوشم بیاد با فن خودم مخلوط میکنم و می نویسم....میخوام نویسنده بشم ... اما این فقط رویای منه... چون شرایطی دارم که این کارو برام سخت میکنه... در هر حال استعداد خالص که کافی نیست....و تمام.   اگر چیز دیگ ای هم بود که خواستید بدونید بگید.... </description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 12:34:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقیدان محشر</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%B4%D8%B1-hpjcahfvc0dz</link>
                <description>باران که می آمد کوچه ها خلوت می شد و حوضچه ها پر.اگر به کنار پنجره می رفتی، می دیدی مردمانی را که از پنجره ی خانه هایشان به دیدن باران می آمدند.باران، اگرچه شدید بود اما اگر تنها لحظه ای روحت را ساکت می‌کردی، می شنیدی حرف های ناگفته ای را که با سرود و نواختن طبیعت می گوید.موسیقی لذت بخشی که تا به دنبال آن نگردی خود را نمایان نمی کند و حرف های ناگفته ای که روح حزن انگیز هر انسانی را با طراوت و تازه می سازد. گویی موسیقی ای پخش می شود که فرای درک ماست، آوایی که هم زمین آلوده ی انسانی را می شوید و هم روح پژمرده ای را چون من...زمانیکه به ساختمان هایی می نگرم که آسمان شب را شکافته اند، دلم میگیرد...با خود میگویم ، حسرتا که اهالی آن خانه به آسمان نزدیک ترند، می گویم: یعنی آوای باران در آنجا هم اینگونه است؟ چرا که باران موسیقیدان محشری است که تاریخ به خود ندیده است.باد و رودخانه هم شاگردان او....می توان شنید در هر قدم که بر می دارم چقدر نوا دلنشین تر و متفاوت تر می شود، جایی به اوج می رسد و جایی هم قطعه ی پایانی را می نوازد، آرام می آید و پر هیاهو می رود.و ما همچون تماشاگرانی که برای دیدار مجدد او انتظار می کشیم.بی گمان باران، فوق العاده ترین موسیقیدان طبیعت است که ملودی دلنشین طبیعت را می نوازد.نوشته مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 19:14:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی که در کرانه ی دنیا نغمه ی عشق می سراید.</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%BA%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-mlki6qxpq6w1</link>
                <description>شکوفه های صورتی آرام از درخت بر سر آنها می باریدند ، گویی تاریخ بارها و بارها تکرار می شود و من خود را نمی شناسم ، و هر روز بر بالین سبز جهان سر می گذارم گویی تاریخ را نمی نویسم و به هیچ کس نمی گویم که من یک تاریخ نویس مکارم که تنها تاریخ خود را بر دیوار های جهان حک ننموده ، آرام و استوار بر راهرویی پر درد و رنج رهسپار می شوم در حالیکه با قدم هایم خاطرات جهان را بر قلب گناهکاران حک می نمایم و از هر طرف دست های آلوده به خون مرا نوازش می کنند گویی آشنایی دیرینه ای بین ما وجود دارد ، اما من بازهم خودم را نمی شناسم و از آیینه های کنار خود گذر می کنم.ومن آن کسی بودم که صادقانه در کرانه ی دنیا نغمه ی عشق سرایید اما هیچ شنونده ای وجود نداشت .مؤلف : مبارکه محمدی تبار [mmt]</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 16:10:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسری که از کابوس هایش تغذیه میکرد.</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%BA%D8%B0%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-qbpetou59fjy</link>
                <description>پسرک از کابوس ترسناک دیگه ای بیدار شد...خاطرات بد و ترسناکی از گذشته که میخاست از حافظه ی خودش پاک کنه،هر شب توی خوابهاش تکرار میشدن...و بی وقفه به سراغش میومدن...پسرک،از خوابیدن ترسیده بودپس یه روز...رفت پیش جادوگر و التماس کرد،= خواهش میکنم از شر همه خاطرات بد من خلاص شو!=که دیگه هیچوقت کابوس نبینم =اونوقت هر کاری که بخوای انجام میدم.سال ها گذشت و پسرک بزرگ شد، شب ها کابوس نمیدید...اما به دلایل عجیبی دیگه... خوشحال نبود...یک شب ماه خونین اسمون شب رو فرا گرفت...وجادوگر بالاخره دوباره سر و کلش پیدا شد....تا چیزی که در قبال برآورده کردن آرزوی پسرک ازش خواسته بود رو بگیره.... پسرک با کینه و نفرت سرش فریاد کشید:=تمام خاطرات بد من از بین رفته=ولی چرا=چرا نمیتونم خوشحال باشم؟_سپس جادوگر طبق قولی که به یکدیگر داده بودن، روحش رو با خودش برد....و بهش گفت؛:=خاطرات پر از درد و زخم...=خاطرات پشیمانی های عمیق...=خاطرات آسیب زدن به کسی و آسیب دیدن از کسی....=خاطرات رها شدن...=فقط کسایی با همچین خاطراتی در قلبشون...میتونند:        قویتر               پر شور تر                            و با احساس تر بشند= و فقط اونها هستن که میتونن به شادی دست پیدا کنند.کتاب داستان تصویری کره ای پسری که از کابوس هایش تغذیه میکرد 몽을 먹고 자란 소년 고문영 동화 </description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 10:16:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فداکاری پروانه</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D9%81%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-wnpclbv5lf9i</link>
                <description>فداکاری پروانه_ دختر کی شمع اتاقش را روشن کرد و من در سیاهی ترس و ناامیدی ام روشنایی را دیدم... سکوت و تاریکی شب مرا به سمت آن روانه می کند، روشنایی کوچکی است اما مرا به سمت خودش می کشاند گویی آشنایی دیرینه ای با او دارم.بال هایم از شدت ترس، توان پرواز ندارند، اما نور نزدیک است، اگر تنها کمی دیگر پرواز کنم من نیز به روشنایی خواهم رسید...به پنجره رسیدم و بال هایم را بستم تا بلاخره کمی استراحت کنم، کنجکاو بودم که چه کسی در این شب تاریک و این زمان شمعی روشن می‌کند؟.شمع کوچکی در کنار پنجره بود، تنها همان شمعی کوچک بود دخترک قلمش را برداشت و بر صفحه ی ذهنش چیزی نوشت، گویی تمام روحش را در قلمش جاری کرده بود، قطره های بارانی از صورت دخترک سرازیر شدند...نمی دانستم کیست...نمیدانستم چرا اینگونه میگرید...اما دوست داشتم از صمیم قلبم اشک هایش را با بال هایم پاک کنم، او هم همان احساس را داشت، دخترک هم مانند من به دنبال نور کوچکی است تا تمام وجودش را به آن بسپارد...شمع می سوزد و می سوزد، لحظه ای دیگر حتی شمع هم خاموش خواهد شد، در این هنگام روح من به پرواز در می آید....میخواهم دور شمع بچرخم و بچرخم... مشکلی نیست اگر بال هایم بسوزند، مشکلی نیست اگر بدنم خاکستر شود اما... اما من میخواهم این شمع کمی دیگر روشن بماند.، روشن بماند تا مرحم قلب زخمی و پژمرده ی او شود، دلم میخواست روی قلب پژمرده اش بنشینم و او را نوازش کنم اما اکنون بال هایم میسوزند تا روشنایی باقی بماند... اشتباه نیست...خودم میخواهم تا بسوزند و روشنایی حتی تا لحظه ای دیگر هم که شده زنده بماند.نویسنده: مبارکه محمدی تبار (موعود)</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 09:27:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه زامبی</title>
                <link>https://virgool.io/Mobarak/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-sps7c4lv7nyg</link>
                <description>یک پسر بچه توی یک روستای کوچولوبدنیا اومدرنگ پوستش خیلی سفید بود...و چشمای درشتی داشتمامانش رفته رفته طی بزرگ کردن بچه اش ...متوجه شد که...بچه اش هیچ احساساتی ندارهتمام وجودش پر از اشتیاق خوردن بودمثل یک زامبیبرای همین مادرش اونو توی زیرزمین حبس کرد...تا بقیه روستایی ها اونو نبیننهر شب گاو و گوسفندای اهالی روستا رومیدزدید تا اونو سیر کنهاینطوری پسرش رو مخفیانه بزرگ کرد...یک شب مرغ دزدید...روز بعدش یک خوک دزدید...چن سالی به همین منوال گذشت...یک روز یک بیماری مسری شیوع پیدا کردو باقی حیوونا رو از بین برد،و تعداد زیادی از ادمها رو هم کشت،اونایی که از بیماری مسری قسر در رفته بودند ...روستا رو ترک کردند....اما مادر نمیتونست پسرش رو تنها بگذارهو برای اینکه گریه های پسرش که ناشیاز گرسنگی بود رو اروم کنه...یکی از پاهای خودش رو قطع کرد و به پسرش داد...بعد از اون دستش رو بهش داد...تمام اعضای بدنش رو هم به پسرش داد....در اخر وقتی که فقط یک بدن بدون دست و پا براش مونده بود،برای اخرین بار پسرش رو در اغوش گرفت ...تا پسرش هر چیزی رو که ازش مونده بخورهپسر بچه با هر دو تا دستش ...بدن بدون دست و پای مادرش رو تنگ در اغوش گرفت....و برای اولین بار توی زندگیش حرف زد...-مامانتو ...خیلی گرمیپسر بچه واقعا چی میخاست ؟+ اینکه خودشو سیر کنه؟+ یا گرمای مادرش رو حس کنه؟کتاب داستان تصویری کره ای بچه زامبی 좀비 아이: 고문영 동화</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 13:54:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولای دورو؛ «توسعه»</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-hxdbn0manuyi</link>
                <description>هنگامی که داشت به توسعه فکر می کرد ، جهان نابود شد و دنیای دیگری متولد شد .آری ! همیشه اون چیزی که ما فکر می کنیم توسعه است ما را به نابودی می کشاند ، توسعه ای که خانه هایمان را ویران کرد ، درخت هایمان را بی جان نمود ، ابر هایمان به موجب آن راکد گشتند ، این توسعه ای است که همیشه در حال جولان است .از سپیده ی صبح تا نیمه های شب و حتی بعد تر از آن،هرلحظه و هر آن، این قدرت قوی تر و قوی تر می شود .توسعه ای که گاهی در حال نفرین آن هستیم و گاهی به خاطر آن شکر گذاری می کنیم ، گاهی آن را کنار می گذاریم اما به لحظه ای گذشته ، نیازمند آن می شویم ، گاهی به خاطر آن بزرگترین و عزیز ترین افراد زندگیمان را کنار می زنیم گاهی هم توسط آن به یکدیگر باز می گردیم . این هیولای دو رو از جان ما چه می خواهد؟ گویی ما را به سخره گرفته است ، گویی ما عروسک های خیمه شب بازی بیشتری برای او شدیم که هر کاری او بخواهد برایش انجام می دهیم و هیچ پاداشی هم نمی گیریم ....مؤلف : مبارکه محمدی تبار [mmt]</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 17:19:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: به کجا می‌روی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-jsx2pijmcvfe</link>
                <description>هیچ کس : به کجا می روی ؟ایکس : می روم تا بالاخره بمیرم.هیچ کس : بمیری ؟ برای چه ؟ایکس : خب ؟ شاید .... خسته ام .هیچ کس : خسته ؟ از چه خسته ای ؟ایکس : از زندگی ، نمیدانی که چه می کند ، هر روز وقتی از خواب بیدار می شوم آفتاب را روی صورتم می اندازد، پتویم را می کشد و مرا با سرو صدایی دردناک بیدار می کند .هیچ کس : خب ؟ دیگر چه؟ایکس : من هیچ عشقی ندارم ، نصف عمرم بر باد است .هیچ کس : پس چرا برای خود همدمی پیدا نمی کنی ؟ایکس : این هم وظیفه ی من است ؟ به من چه ؟ این ها کار زندگی است .هیچ کس : آه ، دیگر چه دردی داری ؟ایکس : دوستانم یکی پس از دیگری مرا ترک می کنند و وقتی دلیل این کارشان را می پرسم ، می گویند تو خیلی منزوی هستی و بدرد دوستی با ما نمی خوری .هیچ کس : منزوی ؟ایکس : می بینی ؟ این زندگی که شما اینقدر هوایش را داری مرا منزوی کرد .هیچ کس : هه .....ایکس : تازه ، میدانی الان 5 سال است در صف کنکوری ها هستم ، 5 سال است که بیکارم چه چیزی از این خسته کننده تر ، آن هم فقط به خاطر اینکه دوست دارم در رشته ای که دوست دارم شرکت کنم .هیچ کس : خب ؟ این چه ربطی به زندگی داره ؟ایکس : خب اگر او می خواست که من همان سال اول کارم را می کردم و در کنکور قبول می شدم.هیچ کس : درسته درسته ، به اینجایش فکر نکرده بودم هااااایکس ، دلایلت تازه داره سر عقل میارتم . میشه بیشتر بگی ؟ایکس : بله بله ، چرا که نه ، تا صبح برایت دلیل می آورم .ببین ، زندگی انقدر سنگ دل است که حتی وقتی پدرم برای ساعت ها غر غر می کند و من سردرد می گیرم هم به کمکم نمی آید ، آنقدر که آرزوی مرگ می کنم .تازه ، میدونی بزرگترین دلیلم چیست ؟ همیشه به خاطر اینکه صورت زیبایی ندارم مسخره می شوم و همیشه مورد آزار بچه ها ی قلدر هستم ، آخه اینم شد عدالت ؟ یکی زشت است و یکی زیبا ، دلیل این نابرابری ها هم زندگی است دیگر وگرنه ...هیچ کس : بله ، درسته ، چرا من به فکر این نابرابری ها نبودم .ایکس : خب شاید چون آنها را نچشیدی .هیچ کس : شاید ....ایکس : این را گوش کن ، میدانی هر موقع از مدرسه میام و خسته و گرسنه ام ، انتظار دارم گلویم یک غذای خوب و بدرد بخور باشد ، اما مادرم یک غذای ساده مانند نون پنیر گوجه می دهد و وقتی دلیلش را می پرسم ، می گوید مریض است و باید به او رسیدگی کنم .اه ، آخه به من چه ؟ این هم تقصیر زندگی است ...آه ، راستی ، من حتی پول تو جیبی هم نمی گیرم ، الان 25 سالمه و تنها 45 هزار تومان در کیفم است ، اینم شد زندگی ؟هیچ کس : ایکس ، تو واقعا انسان با تدبیری هستی .ایکس : خب معلومه ، من خیلی باهوشم ، برای همینه که ....میدانی چه چیزی از همه بدتر است ؟هیچ کس: نه ، بگو بگوایکس : راستش زندگی من خیلی یکنواخت است . هر روز ساعت 12 از خواب بلند می شوم ، صبحانه می خورم و بعد میرم سر کامپیوترم تا شب و دوباره نهار و شان و بعدهم دوباره خواب ، این بی عدالتی های زندگی مرا خسته کرده ، به همین دلیل می خواهم بروم و خواستار عدالت شوم تا شاید مردم چشم و گوششان را باز کنند .هیچ کس : چطور می خواهی پیامت را به مردم برسانی ؟ایکس : در این باره خیلی فکر کردم ، بهترین و اثر گذار ترین راه « خودکشی» است .هیچ کس : خودکشی ؟ نه نه این کار .....ایکس : صبر کن .به عنوان خودکشی به آن نگاه نکن ، این یک حرکت حماسی بر علیه زندگی است .ایکس : خوب است ، بیا، بالای پشت بوم بهترین مکان برای این کار است .هیچ کس : باشه ، بریم من آمادم .ایکس : خب ، من می خواهم اول باشم و در این حرکت حماسی پیش قدم شوم.هیچ کس : نه ، لطفا بگذار من اول اینکار را انجام دهم .ایکس : اگر انقدر اصرار داری نمی توانم جلویت را بگیرم ، باشه پس ...هیچ کس : تو چشم و گوش مرا باز کردی ، ممنون وخداحافظ ........................................................................... ................................................................................................................................................................ایکس : هوی هیچ کس ، رسیدی اون پایین ؟ مردی ؟ زنده ای ؟میگمااااا حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم ......_ بعضی ها هم همین هستند ، حتی خود هم دلیل مرگ و زندکی خود را نمیدانند و اینگونه دوستانشان را هم به آغوش مرگ می کشاند.</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 17:16:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی دوست (شعر)</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-c0qdtcpo4zwu</link>
                <description>پس از آنکه باران آمد از دوربهاری نیامد وز ره دوستبگنجانم از کی دوست را دوستبه اینکه رسد نامه از دوستوزان پس باد همچو ماه آمدشبانه ، سریع و مهیب آمدو آن روز من یاد کردم از دوستکه او هم همانگونه ماه آمدشاعر :مبارکه محمدی تبار [mmt</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 17:06:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روستای آفرینش</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4-cpyh8byqux1r</link>
                <description>نقش زیبای قدیمی، آتش چشمه ی خاموش ، کوه روی سقف خانه ، همه را میبینم .کاج سر منزل پاسخ که دلش بشکسته ، آرزوی ابر خاموش که جهان بنشسته ، خانه ی کوی قدیمی که در آن لاله شکفته ، آتش مزرعه ی سبز که کمک یار نباشد .این همه دیده ی روشن چه کسی محو چنین نیست ؟خانه ام پنجره ای دارد رنگ آسمانی ، روی خانه علف ها خشکند ، رنگ خانه خاکی است شایدش اجباری است ، سنگ های دور خانه رنگ طوسی دارند ، برگ کاج دل من رنگ بهاری دارد .مزرعه مثل همیشه سرسبز ، مادرم مثل همیشه خسته است ، پدرم حال ندارد که قدم جای گذارد .همه را بوسیدم بر سرم بنشاندم که عزیزان به خدا ابر بهاری است که باران آرد ، روستای آفرینش شایدش کاهی بود اما آن روی دلم باز مهتابی بود.مؤلف : مبارکه محمدی تبار [mmt]</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 16:44:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت فانتوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%85-ga7o6ja9n52x</link>
                <description>در علم پزشکی درد وحشتناکی وجود داره به اسم درد فانتوم ، البته بهش درد خیالی هم می گویند ، اما در اصل خیالی نیست ، بلکه واقعا درد می کند.بیمار واقعا درد میکشد ، ولی از جایی که دیگر نیست ، آری قسمتی از بدن که دیگر وجود ندارد شروع به درد وحشتناکی میکند که هیچ دارویی برای تسکین یا بهبودی آن وجود ندارد .دستی درد می کند که قطع شده ، انگشتی درد می کند که جایش بین تمام انگشتانش خالیست ، آدمی که یادش هست اما آیا خود او نیز دیگر وجود دارد ؟گویی نگاه می کند به جای خالی چیزی ، نداشته هایش را می بیند و بعد دچار دردی بیهوده می شود ، دردی از نبودنش ، از نداشتنش.بیمار تنها خاطره ای برایش مانده و دردی که کسی نمی فهمد ، جای خالی که کسی نمی بیند چون به گمانشان این ها همه دردی است خیالی....اما درد دیگری هم وجود دارد که به آن بهشت فانتوم می گویند ، با اینکه اسم خوبی دارد اما بسیار وحشتناک است ، مشکل اینجاست فردی که دچار بیماری فانتوم شده است در درجه ی آخر به این درد دچار می شود..... بهشت فانتوماو خود را در کنار نداشته هایش می بیند و در دنیایی دیگر سیر می کند ، او با دست نداشته اش دست عزیزی را که دیگر وجود ندارد نوازش می کند اما آیا این ها چیزی جز خیالات نیستند ؟اما به نظر من آنها ریشه در واقعیت دارند ، چه می شود اگر این بیمار چیزی را حس کند که همه ی ما از حس کردن آن محرومیم ؟مؤلف : مبارکه محمدی تبار (mmt)</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 16:38:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس آیینه</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-m4y4ez8yb42r</link>
                <description>غم هایم زیاد بودند ، زیاد ... و خوشی هایم اندک ، اندک ...آرام راه می رفتم چرا که چیزی نبود برایش تا پای جان بدوم و آرام می گریستم چراکه چیزی نبود برایش زار زار گریه کنم . فکر می کردم که حتی پیشگویی مرگم هم آرام است آرام آرام ، همانگونه که از یک روح بیهوده انتظار می رفت . و ای کاش اینگونه بود، آن زمان نمیدانستم حتی من هم ....و من می گریستم بلند ، بلند و می دویدم تا آنجا که جانی برایم نماند ، دلیل تمامی اینها چه بود ؟ نمیدانم ، فقط اینکه.....من نمی خواهم بمیرم .آری چیزی که مرا به جلو وامیداشت ، امید نبود بلکه به طرز رقت انگیزی ترس بود ، ترس از مرگ ،ترس از اینکه بعد از مرگ در پوسته ای سیاه و خالی خواهم بود و در آن زمان دیگر توان آرام راه رفتن هم نخواهم داشت و من اینگونه بودم .« میدونستم که واقعا جایی را ندارم که بهش بگم خونه ، حس می کنم گم شدم و دیگه نمیدونم کجا باید برم ، همه ازم متنفرن و حس می کنم الان خیلی سردمه ، چرا همه باعث میشن من احساس تنهایی کنم ؟ ...انگار کلی حرف دارم ، من را از اینجا ببر ، من واقعا نمیتونم بمونم ، اشکام از صورتم داره میاد پایین ، هر روز احساس ناراحتی بهم دست میده ، میدونم یه مهره ی اضافی بیش نیستم ، میخوام بمیرم چون اهمیت نمیدم ، می خوام گریه کنم ، احساس دیوونگی می کنم ، من نفرت اون هارا حس می کنم، یعنی اگه عوض بشم من را دوست خواهند داشت ؟»من این بودم تا آن زمان که اورا دیدم . او در کنارم بود برای سالهای سال اما پس چرا من نمی دیدمش ؟ وقتی راه می رفتم ، من ندیدمش ، وقتی می گریستم من ندیدمش ، او حتی هیچ کاری برای من هم نمی کند ، پس چرا فقط بودنش در کنارم به من آرامش می دهد و مرا امیدوار می سازد ؟ او هیچ چیز نمی گوید ، نمی خندد ، نمی گرید ، او آرام است ، آرام آرام آرام ، مرا یاد گذشته ی خود می اندازد .... اما باز هم پس چرا تنها با نگاه کردن به چشمانش ، جوابم را خواهم یافت ؟ حال این پرسش هرچه می خواهد باشد .چرا او پاسخ همه چیز را می داند ؟او کیست ؟ کیست ؟ کیست ؟چرا انقدر آشناست ؟ ، چرا همیشه در کنارم است ، بی هیچ خواسته ای ؟ او کیست ؟ کیست؟از زمانی که او را می بینم با او حرفی نزدم ، او هم حرفی نمی زند .... سکوتی محض .....اما پس چرا تنها حس کردن او در کنارم باعث شد سریع تر از همیشه بدوم و اینبار گریه نه ، آرام بخندم ؟چرا با بودنش همه جا را که او باشد خانه ی خود می دانم ؟چرا هربار که می گریم ، او نیز می گرید و چرا تنها با بودنش مرا دلداری می دهد، امیدوار می کند ، ترغیب می کند؟ او کیست ؟ چه کسی می تواند همچین حضور تاثیر گذاری داشته باشد ؟ فرشته ؟ روح ؟چرا هرگاه می خواهم با او صحبت کنم درمانده می مانم ؟ و حالا ، تنها وقتی در کنارم است ، من دوستانی دارم ، دوستانی که قبل ها برایم داشتنشان رؤیا بود ، اکنون با وجود او ، من هیچ نیازی به هیچ دوستی نخواهم داشت...ونه عشقی ، و نه خانه ای ، از چه زمانی او انقدر برایم با ارزش شده است ؟ و چرا سال ها بودن در کنارش را از دست می دادم ؟ می خواهم تا جانی در بدن دارم در کنار او باشم ، در کنار او................آه ، امروز می خواهم پس از سال ها به آیینه بنگرم ، حتی الان هم دارم با خواست چشمانش این کار را انجام می دهم ، او تنها کسی است که مرا از تاریکی رهانید ، دوست دارم هرکاری را که می گوید انجام دهم ...........آیینه ای غبار آلود و قدیمی را تمیز می نماید ، سالهاست که چهره ی خود را فراموش کرده ، و او چه می بیند ؟ او تنها چهره ی خود را از یاد برده بود، چهره ای که سال ها آن را می کشت .....تأمل در آیینه ی دل کنی ****صفایی به تدریج حاصل کنیسعدیپیشنهادی ?????مؤلف : مبارکه محمدی تبار [mmt]</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 16:33:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدهد و سرو</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D9%87%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%88-kz6ocbf12row</link>
                <description>شفتم کرده ، این بازی خطرناکیه که تنها پرنده ی بی بالی همچو من و سروی تنها می توانند انجام دهند .ببا در انتظار تقدیر برقصیم ، حسی از یک پر در حال شکفتن با دلم بازی می کنه و بعد دستانمون به هم می خورند چرا که نمی تونن صبر کنند و ببینند تقدیر چی رقم می خورد .می خواهم کلماتی را برای تو به زبان بیاورم که دیوار های قلبت را فرو بریزه ای سرو آزاد. کلماتی که من می گویم ،کلمات آزادیم است ، اگر این یه رؤیا نیست پس لطفا بهم بگو ، لطفا...بگو که من نیز به سبا فرستاده می شوم ...دیگه جلوی این احساسات را نمیشود گرفت ، پس بیا با هم شکوفا بشیم ، چون این بازی خطرناکیه که فقط من و تو می تونیم انجام دهیم ....سپس سرو با لحنی محزون و امیدوار کلماتی را می گوید :*ای هدهد صبا ، به سبا می فرستمت* بنگر که از کجا به کجا می فرستمت* حیف است طایری چو تو در خاکدان غم*زین جا به آشیان وفا می فرستمت«حافظ»مولف : مبارکه محمدی تبار</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 16:25:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کریستالی به نام نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%81%D8%B3-ob3lcfgmgkyx</link>
                <description>در زمانی که عین برق و باد می گذرد ، درخششی آنی و گذرا چشمک میزند ، من با ایمانم راه می روم تا خاطرات جهان را به نقش در بیاورم .من ، رؤیایی داشتم که هیچکس دیگری نداشت ، حتی اگر بین حقیقت و آرمانم و پاهایم قربانی شوند و به آنان پابند بسته شود ، این انگیزه های طغیانی سرکوب نمی شوند چون قلبم همچنان به اشتیاق ادامه میدهد .دروغ ، ترس ، غرور ، غممن آنقدر ضعیف نیستم که همچین احساسات منفی ای مرا به سلطه ی خود بگیرند ، من حقه بازی هستم که هیچ گاه با خود خلوت نکرده ،به ساختمان هایی که آسمان شب را شکافتن نگاه میکنم ، من آرزو دارم روزی به آنجا برسم ، میخواهم در پایان جاده ای که نامش فرداست چیزی مرا به سمت خود بکشد .چشمانم بسته است و روی دریایی از هوشیاری و آگاهی غوطه ورم ، اینجاست که آرمانهایی که تصور کرده بودم را بدست میاورم ، هیچ وقت خیلی هوشیار نبودم ، می خواهم چیزی را به دست بیاورم که هیچ کس دیگه ای نتوانسته ، کریستالی به نام « نفس » .مؤلف : مبارکه محمدی تبار [mmt]</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 16:21:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امان از...</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-wznrcirgcemj</link>
                <description>سال ها بود که همگان به خاطر پادشاهیم مرا لعنت می کردند ، که این چه کاری بود و چرا اینگونه ؟اما شاید آنها نمی دانستند که این تنها من نیستم که حکم بر سرا می دهم ، شاید آنها فراموش کردند که یک پادشاه دو اراده دارد : اراده ی خویش و اراده ی تاجش .و من پادشاهی بی اندیشه نیستم که بر نیروی جوان و زلال تاج اثر بگذارم ، چرا که من اکنون با اراده ی تاج تورا محو مینمایم و با تمام وجودم باور دارم که تو انسانی چه بسا نیک و درستی .اما ، امان از مردم ، امان از نادانی مردم ، امان از مذهب های دروغین مردم ...مؤلف : مبارکه محمدی تبار [mmt]</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 16:18:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات محو کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-nghxl7wxf1hk</link>
                <description> خانه های کاهگلی....درختان خزان سر به فلک کشیده...خانه هایی در دامنه ی کوه های استوار ...و کوه هایی به عظمت رودخانه ها و آسمان ها...درب و پنجره ی آبی که در میانه ی روستا خودنمایی میکند ...و سقف هایی که با کاه و چوب دست به دست هم داده اند تا خانواده ای را از گریه های باران پناه دهند...درختان بس کهنی که دیری در درازنای تاریخ خویش،بار سنگین خاطرات روستا را مرور میکند....پنجره هایی بسیار در خانه ها که نشانگر خاستگاه قدیمی این مکان است...خانه هایی که پشت به پشت هم به آسمان قد کشیده اند گویی نشان از دوستی و محبت صاحبان خود دارند....تمام این زیبایی ها،چگونه است که تنها با کمی گل و چوب به هم،یاد آور روزگار خوش کودکانی است که امروز جای پای پدران و مادران خود نهاده اند ...و خدای را شکر که چنین خاطره هایی همچنان در جهانی انبوه از ارمغانی دروغین به نام و اندیشه ی «توسعه»، خود را محفوظ نگه میدارند...نوشته: مبارکه محمدی تبار نویسنده موعود</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 10:48:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر باران بودم....</title>
                <link>https://virgool.io/@mobarakemt/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-t5gfuorn51m2</link>
                <description>اگر من باران بودم تمام دردها و غصه هایت را می زداییدم... گویی هیچگاه وجود نداشته اند و تو هیچگاه آنان را حس نکردی...و اگر باران بودم... روی گونه هایت مینشستم تا بهانه ی باران را برای گریه هایت داشته باشی....موعود...:-)</description>
                <category>موعود [mmt[</category>
                <author>موعود [mmt[</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 09:05:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>