<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مبین علی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mobinalizade</link>
        <description>متولد 17بهمن79 . طراح گرافیک . عاشق کارگردانی . حافظ کل سوره حمد و توحید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 22:33:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/60943/avatar/u7NoTm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مبین علی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@mobinalizade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چی بگم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%DA%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%85-chyyakznyxxv</link>
                <description>حاجی ریدم ، به معنای واقعی کلمه ریدم.چقد من توی واتساپ و تلگرام براشون دلقک بازی میکردم.فک میکردن این مبین چه آدم باحالیه.همه ازمن خوششون میومد.همه میگفتن مبین خیلی باحاله ، هرجا بره باهاش میخوام برم.خیلی بانمکه ، خیلی دیوونست ، وای که این مبینو چقد دوس دارم .ای ریدم توش ، من فقط توی نوشتن باحالم ، بانمکم ، دیوونم ، شاید اصلا تو همین نوشتن هم هیچ کدوم از اینا نباشم . به هر حال ، تا وقتی رفتم بیرون باهاشون امروز و از اونور هم با همدیگه رفتیم دانشگاه ، عین یه موش لال بودم . یه آدم عجیب غریب . فقط نگا میکردم . در حالی که حسین داشت مث شوالیه ها جولون میداد.من مث یه آدم آهنی کنار اون دخترا ، و حسین... این حسین دیوث،داشت دل همه رو میبرد.یه پسر خوش قیافه و خوش اندام. مبین تو چی نکبت؟ یه پسر دراز و لاغر و زرد . ای ریدم تو اون کبدت که زندگیو واست جهنم کرد. مبین حتی منم ازت خوشم نمیاد چه برسه به اون دخترا . داشتن زیر چشمی نگام میکردن و با خودشون میگفتن این دیگه چه موجود یبسیه؟ این همون مبین باحال و با نمک بود؟همین چند روز پیش یکیشون تو واتساپ داشت میگفت:( چرا مبین وقتی میاد با ما بیرون با الانش فرق داره؟)مبین چون تو عجیب غریبی ، یه عجیب غریب لال و بدون اعتماد به نفس . تو فقط توی مجازی روداری. جرئت دنیای حقیقی و اون بیرونو نداری. ای ریدم تو اعتماد به نفست مبین.الان تو گپ واتساپ چقد دارن با حسین میگن و میخندن.جرعت ندارم چیز بگم . کاش یه خورده عضله ، رنگ پوست و چشای سفید ، یه کبد درست و حسابی و از همه مهم تر اعتماد به نفس داشتم.چرا دارم این دری وری هارو این جا مینویسم اصلا؟ واسه خاطر توجه و ترحم !!!!!!!!!خاک تو سرت مبین.تو بدبختی هات بمیر مردک چندش. عرضشو نداری دودقه بری اون بیرون و با ادمای واقعی حرف بزنی.برو گمشو بخواب که فردا کلاس داری نکبت.چند تا هشتگم بزار ک همه بینن چقد بدبختی.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 02:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این چه زندگیه خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-uqowpuqmgmbo</link>
                <description>امروز چه روز گوهی بود خدا . دکتر گفت که عصب های  گوش چپم مشکل دار شدن و راه درمانی فکر نکنم باشه . ریدم به خودم اون لحظه . مامانم هم که به اصرار خودش همراه من اومده بود یه لحظه یخ کرد.یه ماهی میشه که گوش چپم کیپ شده . یعنی صداهارو یه جوری میشنوه که انگار سرت رو کردی تو تشت آب ، یه همچین چیزی . فکر میکردم جرم گرفته . گفتم میرم دکتر و فوقش یه جرم گیری میکنه دیگه . رفتم دکتر و بعد معاینه گفت نه گوشت جرم داره ، نه پرده گوشت آسیب دیده . اون لحظه شوکه شدم و با خودم گفتم پس یعنی درد این دهن سرویس چیه که هیچ کدوم از اینا نبود؟رفتم برای نوار گوش . هرکی میرفت تو ، سر پنج دقیقه میومد بیرون . ولی برای من نیم ساعت طول کشید . خود طرف تعجب کرده بود . هر دستگاهی که توی اون اتاق بود رو روم امتحان کرد . هی تعجبش بیشتر میشد. وقتی میبینی دکتر یا متخصص با اون همه دانش و تجربه تعجب میکنه و سر یه چیزی شک میکنه ، خب میرینی به خودت دیگه . جواب نوار گوش رو بردم دادم به خانوم دکتر و خانوم دکتر تا نگاش به صفحه اول برگه افتاد یه ای وای کشیده گفت . با خودم گفتم :( تموم شد دیگه ، کر شدی رفت ) گفت که انگار عصب های گوشم ضعیف شدن و محض اطمینان یه ام ار ای نوشت و گفت اورژانسی برو کاراشو انجام بده و جوابشو بیار.مامانم چه حالش گرفته شد . مامانم همیشه یه جو اضافه میده به هر چیزی . الکی هم اعصاب خودشو خورد میکنه . دوباره با بابام هم سر نمودونم چی یه دعوا کردن و اینم از امروز ما .دکتر گفت که دیگه اصلا هدفون تو گوشت نزار . هر جوری فکر میکنم میبینم نمیشه ناموسا . منی که کارم با سیستمه همش ، نمیتونم هدفون توی گوشم نزارم . اصلا نمیشه حاجی . فیلم دیدن رو چیکار کنم ؟ گیم زدن رو چیکار کنم ؟ منی که کارم ادیت فیلمه باید هدفون روی گوشم باشه . اصلا نمیشه . یه مشکل دیگه . من تاحالا ام ار ای نرفتم .خیلی میترسم . بدتر اینکه با تزریق هم هست . من کلا از دوا و دکتر و آمپول میترسم . کلا پامو میزارم توی درمانگاه استرس میگیرم . حتی اگه کس دیگه مشکل داشته باشه و من فقط همراهش رفته باشم درمانگاه . اون بو و اون فضا حالمو بد میکنه . از بچگی همینطورم . به شدت از آمپول میترسماااا . به شدت .آره حاجی . من ، یه پسر بیست ساله از آمپول میترسم . هنوز آقا ابراهیم ، عروسکی که از سیسمونیم تاحالا دارمو کنارخودم میزارم و هنوز یواشکی توی گوشیم باب اسفنجی میبینم. از الان استرس فردا رو دارم . آخه این شانسه ؟ ای تف تو این زندگی . چرا ناموسا ؟ چرا من ؟ چرا حالا ؟ از بین این همه آدم . </description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 24 Aug 2020 00:07:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حامد و نفیسه</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%81%DB%8C%D8%B3%D9%87-rqok0gnpjt80</link>
                <description>دو روز پیش برای کلاس موشن گرافی به تهران اومدم.ایندفه ترس دزدیده شدن دوربینمو هم کنار گذاشتم و باخودم آوردمش.ترس به خاطر این بود که دوربین رفیق خودمو هم یه بار توی تهران دزدیده بودن.سر کلاس ما کلا هفت نفریم.فقط دونفر هستند که هم سن و سال من باشن اونجا.یه پسر و یه دختر که باهم دوست هستند و همیشه باهمند.طوری هستند که اگه بار اول ببینینشون با خودتون فکر میکنید که خواهر برادرند.شاید بگید همه همینطورند. ولی این دوتا یه جور خاصی هستن.همه چیزشون مثل همه.هر دو لباس مشکی میپوشن ، هر دو یه تتو خیلی مینیمال و ساده روی مچ دست دارن ، کلا حرکات و زبان بدنشون هم مثل همه.خیلی هم خوشحالن و همیشه لبخند میزنن.اصلا انقدر این دوتا حس خوبی دارن که خودم تا میبینمشون خود به خود تا آخر کلاس لبخند میزنم. خیلی باحالن ، خیلی...از شما چه پنهان ، حسودیم میشه بهشون.بله ، پریروز یعنی پنج شنبه من تصمیم گرفتم دوربینم رو هم با خودم ببرم و یه خورده عکاسی هم بکنم.فرصت دوستی با اون دوتا ، حامد و نفیسه هم پیش اومد و فهمیدم حامد هم عکاسی میکنه توی یه سبک خاصی.صفحه اینستاگرامشو نشونم داد و دیدم لامصب چه عکسایی میگیره.من خودم توی عکس خیلی روی ادیت و رنگ و روتوش مانور میدم ، ولی حامد اصلا دستی توی عکس نمیزد.شاید بعضی هاشون رو یه کراپ کوچولو میکرد.این دوتا اصلا به حرف مردم و نگاهشون کاری نداشتن. خلی عجیب بودن ، خیلی خوش بودن . غروب هم میرفتن کافه کار میکردن و شب هم میرفتن خونه هاشون . حامد تا دم خونه دختره میرفت و بعد خودش میرفت خونه . دوباره صبح میومد دنبالش و میرفتن کافه سر کار. پنجشنبه و جمعه ها هم مثل من میومدن سر کلاس.زیبا نیست؟ خیلی زیباست ، خیلی...    من که اشکم در اومد.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2019 09:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی نظارت گر زائران خارجی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DA%AF%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D8%A6%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-uic89rzfl5oc</link>
                <description>عکس مربوط به سایت isna است.با عنوان (تفریح عرب ها در مشهد)الان یه لحظه اومدم توی ویرگول و چشمم به ( نوشتن پست جدید ) اون بالا خورد.دیروز یه خبر دیدم به این صورت که حدود  200 اتوبوس زائر های پاکستانی دارن میان قم زیارت و از اونجا هم میرن عراق زیارت.خبر همراه با یه کلیپ بود که توی کلیپ یکی داشت توضیح میداد و از تعداد زیادی اتوبوس که داشتن از مرز رد میشدن و داخل ایران میومدن فیلم گرفته بود.کسی که توضیح میداد میگفت اینها از روستا های پاکستان میان و وضع بهداشتشون اصلا خوب نیست.همچنین میگفت که اینا دهاتین و خواهشن بهشون کاری نداشته باشین و مسخرشون نکنین و بهشون سخت نگیرین.فقط از خونه هاتون بیرون نیاین و چند روز سمت حرم نرین چون وضع بهداشتشون اصلا خوب نیست و کلی ویروس دارن با خودشون میارن.توی فیلم ، اتوبوس ها مثل یه مار بزرگ قرمز رنگ ، پشت سر هم در حال حرکت بودن و یه لحظه از تصور اینکه داخل اتوبوس چخبره ، حالم بد شد.شاید حرف هایی که زدم توهین باشه ، ولی واقعیت حس خودم رو نسبت به این موضوع گفتم.وضعیت قم اصلا خوب نیست.پر شده از عرب و پاکستانی.این به تنهایی بد نیست. طرز برخوردشون بده.دیروز با رفیقم،امین،بیرون بودیم و همه جا پر عرب بود.شاخ دراورده بودیم.ساک هاشون پر جنس بود و داشتن مغازه هارو جارو میکشیدن.البته این موضوع برای مغازه دار ها خیلی خوبه.ولی وقتی آدم میبینه مثل ارباب ها باهات برخورد میکنن ، اعصابت خورد میشه.دیروز توی یکی از کوچه ها یه زن عرب چادر گرفته بود برای بچش تا گوشه کوچه (برینه)...بقیشون هم روی پله در یکی از خونه ها نشسته بودن و داشتن جنس هاشون رو بزور جامیدادن توی ساک هاشون و بلند...بلند هااا ..... از ته گلو صدا در میاوردن و حرف میزدن.رفیقم امین رفت جلو و بدون هیچ توهین و فُحشی اعتراض کرد.یکی از مرداشون اومد و با عصبانیت به عربی چیز هایی گفت و یه کشیده توی گوش دوتامون گذاشت.من و امین خشکمون زد.چند لحظه بعد دوتایی افتادیم روش . من از عصبانیت اصلا نمیدونستم چه غلطی میکنم.صدای جیغ و داد زن هاشون هم بلند شده بود. یک ساعت بعد هممون کلانتری کوچه یک دورشهر بودیم...میخوام ببینم که کی نظارت گر اینها باید باشه؟ انقدر که به حجاب زن های خودمون گیر میدن ، چرا به این آشغال ها گیر نمیدن؟ مثلا با حجابن. مثل مرد ها لباس میپوشن و یه مقنعه هم سر میکنن. گشت ارشاد چرا به اینها نباید گیر بده؟یه بار یکی از مرداشون رو دیدم که فلافل خریده بود، با دَشداشه روی جدول جوب نشسته بود و پاهاشم روی جدول اونطرف جوب گذاشته بود و تمام تجهیزاتش پیدا بود.اصلا تصویر اون لحظه از ذهنم بیرون نمیره.بله ، درسته ، حرفهام توهین بود ، توهین به تمام معنا ، همینه که هست. </description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2019 13:06:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در برابر طبیعت شمال ایران آدم باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-tjojbdcwrawb</link>
                <description>فکر میکنید چه قدر جای بِکر روی زمین مونده باشه که دست ما انسان ها بهش نرسیده؟ جنگل های مرطوب و پر از مِه ، ساحل های دست نخورده با ماسه های خیس و صاف ، دره هایی با پوشش سبز رنگ و همه اینها بدون هیچ آت و آشغالی روی زمین.من فکر میکردم دیگه همچین جایی وجود نداره.تا اینکه دیشب مستند ( ایران گَرد ) رو دیدم. تنها برنامه خوب صدا سیما. و فهمیدم که نه ، هنوز امیدی هست. هنوز هم مکان هایی توی ایران هست که دستمون بهش نرسیده باشه و خدا کنه که تا آخر همینطور بمونه.سال پیش با خالم و شوهر خالم رفتیم طرف های گیلان و مازندران یا به قولی (رفتیم شمال) و قول میدم که این آخرین سفر من به شمال باشه.تا به حال جایی ندیدم روی زمین که  فقط خاک و سبزه و برگ و ... باشه. آت و آشغال هم لاشون بود.من به جای اینکه سرم رو صاف بگیرم و از منظره لذت برم ، نگاهم روی زمین بود و فقط حرص میخوردم.پوشک بچه ، پاکت شیر ، بطری آب لِه شده ، سیگار ، پاکت سیگار ، شیشه دلستر ، پاکت پفک و چیپس ، کاندوم ( گاد، پلیز کیل می! ) ، سفره یه بار مصرف ، حتی پوشاک مثل شورت بچه و ....پر شده بودم از عذاب وجدان و به این فکر میکردم که باید کاری انجام بدم.حتی خواستیم جاهای دورتری مثل بالای کوه ها یا جنگل هم بریم ، کمتر نمیشد بلکه بیشتر هم میشد.خودتون رو جای شمالی های عزیز قرار بدید.به نظرتون اون آقای توریست آلمانی چرا کتک خورد؟ امید وارم فقط خفت گیری بوده باشه.ببینید ، ما توی قم که پر از عرب های توریست از لبنان و کویت و... هست هم همین مشکل رو داریم.یا حداقل من این مشکل رو دارم.گله ای میان و خوش میگذرونن و کثیف کاری میکنن و تازه طلبکارانه هم نگامون میکنن.مسئول های کشور که خرج های هنگفتی صرف تبلیغ برای حجاب میکنن چرا این عرب هارو نمیبینن؟ ما خار داریم؟ تاحالا زن های عرب لبنانی و کویتی توی ایران از نزدیک دیدید؟ با اون لباسای به اصطلاح پوشیدشون.چرا گشت های ارشاد به اونا گیر نمیدن؟از موضوع دور شدم.اهالی بومی شمال هم قطعا همین حسی که من نسبت به عرب های توریست توی قم دارم ، نسبت به ما غیر شمالی ها دارن. کسایی که میرن اونجا و مست میکنن و شروع میکنن به بلند حرف زدن و خندیدن و...امید وارم از این آدم ها توی شمال دیده باشید تا بدونید چی دارم میگم.هر کسی حد تحملی داره.مثل دختر آبی که تحملش تموم شد و خودشو خلاص کرد.یعنی کسی نمیخواد کاری بکنه؟ من که از عذاب وجدان دارم میمیرم.مگه میشه آخه انسان باشی و کاری نکنی؟ من سعی کردم عضو کمپین هایی بشم که میرن اون مناطق و آشغال هارو جمع میکنن.ولی توی قم چیزی پیدا نکردم و اگه بشه میام تهران.داشتم به این فکر میکردم که ای کاش آپشنی وجود داشت تا انسان ها یه قرن به خواب مصنوعی برن تا زمین بتونه یه خورده توی این مدت زمان خودش رو جمع و جور کنه.یا اینکه مثل ( انتقام جویان ) جمعیت کره زمین نصف بشه.نمیدونم والا راه حل چیه.ای کاش کمتر زر مفت میزدیم و بیشتر عمل میکردیم.ای کاش منم به جای زر مفت زدن اینجا یه تکون به کونم بدم و بیشتر عمل کنم.میریم طبیعت در ماشین رو باز نکنیم و بهنام بانی با صدای زیاد نزاریم.توی جنگل هوس سیگار نکنیم.کاندوم هامون رو نندازیم روی زمین.شورت دخترونه رو نندازیم زمین جلوی چشم دیگران.پوشک بچه پر رو بکنیم توی ماتحتمون به جای زمین انداختن و محض رضای خدا یه خورده آدم باشیم.شرمنده اگه بی ادبی حرف میزنم.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2019 09:49:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت یک روز از مدرسه ما توی محرم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-wuwx00wbuh46</link>
                <description>محرم شروع شده و تنها چیزی که توی اون برام دوست داشتنیه ، تعطیلی هاشه و اینکه میتونم از شر اون گونی ای که تنم کردم (لباس مدرسه) خلاص بشم و یه ماه اون تیشرت مشکی آستین بلنده که عاشقشم ولی تا میپوشم همه بهم میگن تیره نپوش دلمون گرفت ، رو تنم کنم.معلم ریاضی میاد و قبل درس ، یکم حرف درمورد امام حسین و محرم و... میزنه و بعد یه ربع درس رو شروع میکنه.زنگ تفریح میخوره و تو حیاط از بقیه میشنوی که زنگ سوم  مراسم داریم و بعد میریم خونه.خر کیف میشم از اینکه امروز زود تعطیل میشیم.با خودم نقشه میکشم که زنگ سوم به جای اینکه برم نماز خونه ، سریع فلنگو ببندم و تا کسی ندیده برم بیرون.زنگ میخوره و میرم سر کلاس.معلم عربی آخونده و ایندفه به جای اینکه مثل معلم ریاضی یه ربع سخنرانی کنه ، نیم ساعت زِر میزنه و همه خرکیف از اینکه امروز درس نمیده.یه نگاه به کل کلاس میندازم که ببینم کسی خوابیده یا نه.یه دو  سه نفری خوابیدن،پس یعنی قرار نیست معلم به خوابیدن گیر بده.با خیال راحت سرمو میزارم روی میز.یه چرت کوچیک میزنم و با پس گردنی معلم بیدار میشم.ساعت یه ربع به یازدهه.معلم یه ربع دیگه درس میده و زنگ میخوره.همه دارن میرن نماز خونه.منم راه میفتم سمت در مدرسه که آخر راهرو قرار داره.میبینم مدیر حروم زادمون وایساده کنار در. ای تف...!مجبورم برم پایین.به قفس کفشا که نزدیک میشم بوی گوهه جورابا بلند میشه.توی خود نماز خونه اوضاع بد تره.هوا دم کرده و پر شده از بوی جوراب.با خودم میگم:( آخه حروم زاده ، میخوای چهار صد نفرو توی این یه چُسه جا جمع کنی؟)دیگه نماز خونه پر شده و منم کنار در نشستم تا یکم هوا بهم برسه.هرچی پنجره هست رو باز کردن و هرچی سیستم خنک کننده و تهویه هست رو روشن.ولی هیچ فرقی به حالمون نکرده.بچه ها تنگ هم نشستن.بوی جوراب اذیت میکنه.حداقل من کنار در یکم هوا بهم میرسه.هرچی مدیر و ناظم و معاون و... وایسادن دارن داد میزنن:( ساکت باش آقا.... بشین آقا....پاشو از اونجا  آقا....برو اونور آقا.....اونجا نشین آقا)بالاخره مداح که از قرار معلوم داماد مدیرمون هم هست از راه میرسه.یکم با ذکر گفتن صداشو گرم میکنه و روضه میخونه و از افسانه های باور نکردنی تعریف میکنه و بعد ، شروع میکنه به داد زدن.دهنشو باز میکنه و با تمام وجود خودش رو خالی میکنه وبلند گو شروع میکنه به سوت کشیدن.ارتعاش صدا برخورد میکنه به سینم و با هر بالا و پایین رفتن صدا ، سینه من هم میلرزه.شروع میکنم به فحش دادن به مداح و فکر کردن به اینکه اگه یه توریست خارجی بخاد بیاد از مدرسه های ایران توی این ایام دیدن کنه ، با خودش چی میگه؟ مداح داد میزنه :( حسییییییییییننننننننن!). از فکر میام بیرون. نگام که به مداح میفته ، میبینم دهنشو کامل باز کرده و با تمام وجود داره داد میزنه.انگار که روحش میخواد از دهنش بزنه بیرون.شده شبیه کنسرت های هِوی متال.یه نگاه به باند های توی نماز خونه میندازم.فکر میکنم که چقدر میتونن قوی باشن و قیمتشون الان چنده؟شهروز کنارم با اون ریش های زرد رنگش نشسته.بهم میگه:( حاجی خیلی نَسَخَم.من میرم حیاط.) بهش جواب میدم:( واستا منم اومدم.اگه کسی کنار در نبود بریم فلکه بشینیم.)توی حیاط چند نفری از بچه ها هستن.اونا هم از وضعیت پایین فرار کردن اومدن بالا نشستن.شهروز اشاره میکنه که کنار در مدرسه کسی نیست و دوتایی سریع فلنگو میبندیم.روی چمن های فلکه نشستم و شهروز از سوپری اونور خیابون میاد و کنارم میشینه و سه تا نخ سیگارو ضربتی تموم میکنه.با خودم میگم خدارو شکر که فردا پنجشنبست و تعطیلیم.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2019 10:18:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر دو دفعه ای که عاشق شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%81%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D8%AF%D9%85-tba2v5ibjefb</link>
                <description>اولین باری که عاشق کسی شدم ، 12 سالم بود و عاشق یه شخصیت دختر توی یه انیمیشن که سال 2012 اکران شد ، شدم. خیلی جالبه نه؟ شایدم خنده داره.اسم این اختلال رو توی ویکیپدیا پیدا کرده بودم.الان یادم نیست.هرچی سرچ هم میکنم چیزی گیرم نمیاد.من تا سن 16 سالگی به طور جدی عاشق اون دختر بودم.دیگه خواب و خوراک نداشتم.درسم به شدت افت کرده بود و هر شب بساط گریه و غصه خوردن برقرار بود.یه حس غیرت عجیبی هم نسبت به اون دختر پیدا کرده بودم و نمیزاشتم کسی اون انیمیشن رو ببینه.ولی اون انیمیشن کلی جایزه برد و انیمیشن محبوبی شد.موسسه های مختلف اون رو به صورت دوبله منتشر میکردن و دیگه کسی نبود که اونو ندیده باشه.من هم هر روز بیشتر حرص میخوردم.یادش بخیر.پارسال قسمت سومش هم اومد و وقتی داشتم میدیدم انیمیشن رو ، چقد به اون دوران خندیدم. اگه کارگردان روسیش بخواد قسمت چهارم رو هم بسازه ، دیگه عصبانی میشم. نه به خاطر اون عشق قدیم.به خاطر این که از نظر داستانی داره سقوط میکنه و دورانش دیگه داره تموم میشه.دیگه شورشو دراوردن.همون قسمت های 1 و 2 از نظر محتوایی خوب بود.قسمت 3 دیگه تبدیل شده بود به کاتون بچه سه چهار ساله ها.بخوام سریع بگم که برای دومین بار چطور عاشق شدم ، امسال آخرین امتحان خرداد رو داده بودم و قرار شد با امین رفیقم بریم ترمینال ، واسه چند ساعت بریم تهران برای کلاسای موشنگرافی ثبت نام کنیم.بعد از ظهر راه افتادیم تا آخر شب برسیم خونه. فکر میکنم ساعت دور و بر 5 بود.مدرسه دخترونه اتباء خارجی تازه تعطیل شده بود و دخترا توی پیاده رو جمع شده بودن و یه جورایی راه بسته شده بود.نزدیک تر که شدیم ، متوجه شدم دارن با لحجه برتیش غلیظ ، باهم بلند صحبت میکنن.امین که دوباره دختر دیده بود و عین این اسکلا میخواست مزه بریزه ، به انگلیسی گفت خانوما راهو باز کنین.داشتیم از بینشون با احتیاط رد میشدیم که چشمم ، این چشم لامصبم به ریحانه خورد.سرشو برگردوند ( این لحظه رو به صورت اسلو موشن توی ذهنتون تصویر سازی کنین ) و با خوشحالی شروع کرد با یکی حرف زدن.من داشتم از بینشون رد میشدم و سرم روی اون قفل شده بود.وای خدا مگه میشه؟ همچین چیزی مگه میشه؟ یه چیز جالبی که وجود داشت این بود که حالت چشمهاش غمگین و ناراحت بود،ولی یه لبخند خوشگل زده بود.چه پارادوکس زیبایی. موهاش هم فر بود و فر های ریزش از مقنعه تنگش زده بود بیرون. وای خدا.مگه میشه همچین چیزی. من با اینکه ازبین جمعیتشون رد شده بودم ولی سر جام وایساده بودم و داشتم اون صحنه رو به صورت اسلو موشن نگاه میکردم.تا این که امین دستمو کشید و گفت:(بیا دیگه انقد دید نزن)بعد از اون روز ، من با ازمون و خطا کردن و الکی اون طرفها گشتن فهمیدم ساعت 5 تعطیل میشدن و فقط چهار روز میرن مدرسه.از اون به بعد من اون طرفها میچرخیدم.هرموقع هم که با امین قرار میزاشتم ، اونجا میزاشتم. مدرسشون توی یه کوچه بود و قبلا کنارش یه گیم نت خیلی معروف وجود داشت.وقتی برای بار دوم که داشتن بیرون میریختن از مدرسه ، دیدمش.استرس گرفته بودم و سعی کردم یه جا قایم شم.در مدرسشون که بیشتر خونه بود تا مدرسه ، باز بود و اون توی حیاط وایساده بود.مقنعه شو در آورد و دوباره سرش کرد و من فهمیدم اون موهای فر فریش مدل پسرونست.از خوشحالی لوپامو محکم چنگ زدم و گفتم:( وای ! آره . آره . همینه.)من دختری که مدل موی پسرونه داره رو خیلی دوست دارم!(چیزی که وقتی به روانشناس دربارش گفتم ، بهم گفت به نظر میاد تو گ...ی هستی.منم گفتم گو نخور بابا)یه بار ، طبق معمول داشتم اون اطراف میچرخیدم و منتظر بودم تعطیل بشن.اومد بیرون و من شروع کردم به دعا کردن که خدایا ، فقط یه بار چشمش به من بیفته. لباس خوبی پوشیده بودم و به خودم رسیده بودم . توی خونه از خواهرم پرسیدم :( زهرا ، یه پسر باید چه جوری تیپ بزنه که یه دختر خوشش بیاد؟) اونم بعد کلی مسخره کردن بهم یه چند تا توصیه کرد. من کنار ایستگاه اتوبوس که کنار کوچه بود وایساده بودم و اونم داشت از کوچه بیرون میومد. منتظر یه جرقه کوچیک بودم.استرس شدید داشتم.محکم و تند داشت میومد و سرش رو بالا گرفت و چشمش به من خورد.همونطور که گفتم ، چشمای غمگین و لبخند خوشگل.نمیدونم چرا اینطوری بود و چرا چشماش ناراحت بود. نگاهمو انداختم زیر . خیلی سنگین بود نگاهش . داشت به طرف من میومد و من هم ضربان قلبم شدید تر شده بود. همینطور که سرم پایین بود رفتم کنار و فهمیدم که واسه اتبوس وایساده. اتبوس که اومد سوار شد و من هم با خودم گفتم (باید بفهمم که کجا زندگی میکنه.)منم سوار شدم. بلوار امین پیاده شد و سوار تاکسی شد که میرفت سالاریه ، بالا شهر قم.من هر روز از سرکار برمیگردم.یه ساعتو نیم میخوابم و پا میشم میرم صفاییه ، دم کوچه مدرسشون.به امید یه جرقه.فقط یه بار دیگه چشمش به من بیفته. خداشاهده که هرشب گریه میکنم و خوابم نمیبره.ایکاش یه موقعیتی پیش بیاد و یه بار دیگه منو ببیه.اینبار هرچقد هم که نگاهش سنگین باشه ، منم محکم زل میزنم تو چشماش و با نگاه بهش میکم که :( ریحانه ، من عاشششششقتتتم.فهمیدی؟ عاااشقتتتم.) پوفففف ، چه قدر طولانی شد. امید وارم که تا آخر خونده باشید. شرمنده که طولانی شد.سعی کردم که تند بنویسم و با خودم قرار گذاشته بودم که هر روز یه متن بنویسم.ولی نمیشه.صدای تایپ کل شرکتو ور میداره و همه کنجکاو میشن که توی ساعت کاری دارم چه غلطی میکنم؟چون بیشتر کارم با قلم نوری و کلیک کردن با ماوسه تا تایپ کردن.خب دیگه برم.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 11:56:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل من با اسنپ و اتاقم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D9%88-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%85-bmg3gcnkzgyz</link>
                <description>امروز ساعت هفت و ربع اسنپ گرفتم ، رانندش یه پیرمرد بود.سوار شدم و یه سلام بلند کردم.خیلی خوشش اومد. گفت:( به به ، سلام جوون! ماشالا ماشالا!) بعد هم توی راه کلی درباره اینکه دیگه جوونا صبح های زود بلند نمیشن و همش پوله ننه باباشونو هدر میدنو... حرف زد.فکر کنم خودش داره از این قضیه رنج میبره.حتما پسرش افتاده گوشه خونه و دستش توی جیبه اینه و این هم داره اینجا غر میزنه.جدیدا راننده های اسنپ خیلی داغون شدن.این بنده خدا که نه.ولی خیلی وقتا که سوار اسنپ میشم ، راننده سر و وضع درست و حسابی نداره ، ماشیناشون بوی سگ مرده میده.خودشونم بوی سگ مرده میدن.قیافه هاشون هم درب و داغون.بعضی وقتا به خودم میگم :( یعنی خواهر مادر خودم هم که اسنپ میگیرن،اینجور ماشینا گیرشون میاد؟ من که پسرم میترسم! دیگه اونا رو ببین. ) خیلی هاشون کولر نمیزنن و باد داغی که از پنجره میاد ، باباتو در میاره.اونایی که کولر هم میزنن فقط به گردش بیشتر بوی گند داخل ماشین کمک میکنن.اما به تعداد دفعات انگشت شمار شده که یه راننده اسنپ ، خودش و ماشینش خوب باشن.یه بار یه دویست و شیش تمیز و خوشگل که توش هم خیلی خوشبو و خنک بود سوار شدم.رانندش هم خیلی محترمانه سلام کرد.کیف کردم! ماشین خوشبو و خنک بود با شیشه های دودی که نمیزاشت آفتاب اذیت کنه.آخر سر هم باخودم گفتم :( نامردیه بخوام فقط پنج تومن بابت این همه راه بهش بدم!) و به جاش ده تومن دادم.ایشون هم خیلی محترمانه تشکر کرد.آخر سر هم کل ستاره ها رو به علاوه همه گزینه ها بهش دادم.ولی اینجور راننده ها خیلی کم هستن.به طوری که اگه از این تاکسی زرد ها بگیری بهتره بخدا.راستی یه قضیه ای در باره اتاق من هست توی خونه. اتاق من در واقع میشه زیر زمین خونمون و وقتی بخوام برم اتاقم ، باید از طریق حیاط برم.زیر زمینمون قبلا قدیمی بود ولی چند سال پیش داخلش رو نوسازی کردیم تا بدیمش دست مستاجر.یه مدت مستاجر میومد و میرفت تا اینکه دیگه مستاجر نگرفتیم و من هم تا دیر نشد رفتم اونجا و ادعای مالکیت کردم. چند وقت پیش خیلی اونجا سر و صدا میومد.حالا نمیدونم سر و صدای چی.من هم شک کردم و رفتم یه وان یکاد و چهار قل آوردم و زدم به دیوار.دیگه سر صدا ها تموم شد.چون من همیشه تا دیروقت میمونم توی اتاقم و وقتی میخوام برگردم بالا که بخوابم ، مجبورم سریع چراغو خاموش کنم و سریع از اون حیاط تاریک و ترسناک رد شم تا به خونه برسم. اما حالا دیگه برام عادی شده. اون چهار قل و وان یکاد رو به دلایلی برداشتم و باز سر و صدا ها برگشتن.منم برام مهم نیست چون بیشتر پای کامپیوترم و هدفون توی گوشمه.دیگه اگه خیلی صداها زیاد بشه ، هدفون رو از روی گوشم برمیدارم و بلند داد میزنم (زهر مار!) و دوباره هدفون رو میزارم توی گوشم.الان دیگه وقتی شبا میرم اتاقم یه سلام هم میکنم.خیلی وقتا که با بابام دعوام میشه و با اعصاب خورد میرم اتاق ، روبه صداها داد میزنم :( اصلا بیاید ، بیاید منو ببرید بکشید لامصبا ، ببرید منو از دست اینا نجات بدید ، بیاید دیگه حروم زاده ها ، دِ میگم بیااایید! )ایناهم یه دوسه دقیقه ساکت میشن و گوش میدن و با خودشون میگن این دیگه چه دیوونه ایه ، و بعد باز به کارشون ادامه میدن.اینم از نوشته امروز.احساس میکنم حالا باری از روی دوشم برداشته شد.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2019 09:18:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه امروز آخرین روز زندگیم باشه</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-gi3wigbycov6</link>
                <description>من خیلی به این فکر نکردم که اگه بخوام فردا بمیرم ، چه کار هایی رو قراره انجام بدم.اما چند تا کار هست که انجام دادنش خیلی ضروریه . صب زود پامیشم . یه سر میرم تهران پیش رفیقم و بهش میگم که یه خالکوبی بزرگ روی پیشونیم بکنه.یه اختاپوس هم روی گلو و گردنم بکشه به صورتی که پاهاش برسه تا لپام.بعد میرم دم در خونه یکی از عکاسهایی که فالوش کردم.شروع میکنم به داد زدن: ( هوی ، چرا الکی زر میزنی ؟ چرا الکی گوه میخوری؟ چرا چرت و پرت میگی توی اینستا که :( اوه مای گاد ، من هدفامو مشخص کردم.من برای آینده برنامه ریزی دارم.آدم باید چیزای خوبو توی زندگی ببینه.) بابا انگیزشی . بابا هدف. ر...دی داداش من میفهمی ؟ بعد برمیگردم قم.میام شرکت.میرم پیش مدیر عامل و میگم :( تو اصلا خودت میفهمی که چی میخوای؟اصلا هزار تومن سود کردی تو این چند وقت؟ آدم پولدار و جوگیر همین میشه . بخند بابا .بخخنند. بخخخخنننندددد. دنیا داره لبخند میزنه . پلشت جوگیر!)بعد میرم سر میز کاظمی و داد میزنم :( هی ، واتساپ کاظمی ؟ با اون قیافت.میدونی قیافت شبیه سید توی عصر یخبندان میمونه؟ آخه تو چقد اسکلی . سوار ماشین میشی اول کفشاتو در میاری ؟ بنده خدا ، تو یه فاجعه ژنتیکی هستی . اون دون دونای روی صورتت حاصل تجاوزه. با اون قیافت. فک کردی نمیفهمم خانوم زاهدی رو دید میزنی؟ها کصافت؟ آخه واقعا فک میکنی کسی به تو دختر میده حمال؟ بخند حالا ناراحت نشوووو . بخنننندددد.)میرم بعدش سراغ ریاحی :( بشکه ، تانکر ، تاپاله ، گوریل ، چرا انقد خودتو میگیری؟ چرا انقد پز میدی ، ها؟میگفتی من با آدمای یک ایران قرار داد میبندم؟ پس کو ؟ الان که اینجایی حمال.پس زر نزن.انقد پز نده با اون قیافت.) بعد هم یه لگد به دمو دستگاهش میزنم و میگم :( دارم راحت میشم از دستت ) رو به همه کسایی که تو شرکت هستن میکنم و انگشت وسطمو نشون میدم و داد میزنم :(دیگه هیچ کدومتونو نمیبینم عقده ای های بد بخت.)بعد میرم صفاییه ، مدرسه ای که دخترای آمریکایی درس میخونن. میخوام برم سراغ ریحانه با اون چشمای غمگین و لبخند خوشگلش که باهم دیگه پارادوکسن و یه کار میکنن که شبا گریه کنم. چند وقته فقط به بهانه این که برم نگاش کنم ، ساعت 5 که تعطیل میشن میرم صفاییه کنار دکه روزنامه فروشی . همیشه وقتی میومد با دوستای آمریکایی دیگش ، خودمو قایم میکردم که منو با این قیافم نبینه. واهاهایی ! با اون موهای فر و پسرونش که فرهاش از مقنعش میزنه بیرون.یا خدا. مگه میشه همچین چیزی ؟ همچین خلقتی ؟ مگه میشه؟دم مدرسشون که رسیدم داد میزنم :( ریحانه ، من عاشقتم .عاشقتتتممم. آی فاکینگ لاو یو! دو یو هیر می؟ آی لاااو یییووو.)بعد میشینم یکم گریه میکنم و میرم خونه . به بابام میگم:( این همه سال که میپرسیدی نمازتو خوندی، من الکی میگفتم آره . هر موقع میومدی میدیدی ، فقط الکی دولا راست میشدم تا بری. دوازده سال داشتم چرت و پرت میگفتم که نماز خوندم. فهمیدی ؟ همش چرت و پرت بوده. حالا دیگه ناراحت نباش . بخننند. بخخننندددد!.) بعد میرم و وصیعت نامم رو مینویسم:وصیعت میکنم که مرا در اطراف جاده زیبای چالدران دفن کنید و کامپیوترم را هم همراه خودم دفن کنید . سر قبرم به جای چسناله و مداهی ، به ترتیب آهنگ های فو ، رکسانا ، دردانه ، حضرت نان ، ترامادول  و عاصی از شاهین نجفی را پخش کنید و ورود هرگونه مبلغ دین یا حاج آقا را به مراسم ممنوع کنید.همگی باید آهنگ عاصی را بالای قبرم زمزمه کنند. در اتاقم را قفل کنید و ورود به آنجا را ممنوع کنید.دوربینم الآن 12 ملیون می ارزد. آن را بفروشید و همه را به یک استارتاپ ببخشید.من آدم خوبی نبودم و از همه کسانی که باعث ناراحتی آنها شدم پوزش میخواهم.)یه لحظه باورم شد میخوام بمیرم بس که جدی دارم مینویسم.بچه ها این حرفای بالا رو جدی نگیرید.من یخورده ذهنم مریضه.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2019 09:51:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز دیگه از زندگی نکبت من</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA-%D9%85%D9%86-cwlncl2otn6s</link>
                <description>دیروز رو باید میومدم مینوشتم ولی توی شرکت جلسه بود و مدیر عامل همه رو جمع کرد و سه ساعت زر رد.یه پذیرایی هم کرده بودن (دوتا دونه بیسکوییت ، دوتا شکلات ، شربت آلبالو )تا اومدم یه دونه بیسکوییت بردارم چپ چپ بهم نگا کرد.خب پس براچی پذیرایی میکنی.گشنمونه خب.امروز خواستم از حقی که در رابطه با گرفتن مرخصی دارم استفاده کنم و تا ناموس بعد از ظهر بخوابم.تا به بابام گفتم اینو ، شروع کرد سه ساعت سخنرانی که :(بیا ببین رفیق من که نصف زمینای قم رو خریده هر روز بچه 6 سالشو ساعت 5 بلند میکنه برن بیل بزنن با هم دیگه ، برو بچه های سه ساله رو ببین الان توی نون وایی صف بستن.شاگرد من تو کارخونه بازیافت زباله از ساعت 5 صب تا 5 بعد از ظهر واسه ماهی 800 تومن جون میکنه.)دیدم با این روالی که پیش میره و این چرتو پرتایی که میگه قراره تا ظهر مثل بچه ها لج کنه و خوابو کوفتم کنه.من یه روز تلافی میکنم.همه اینارو.بد هم تلافی میکنم.خیلی بد.میرم اون بچه های سه ساله ای که ساعت شیش صبح بیدارن تو کوچه راه میرن رو پیدا میکنم ببینم کین اینا؟بابام مربی جودو هستش و همیشه داره میگه با من بیا بریم جودو کار کن. آره ، همینم مونده برم با اون رفیقای پیر پاتالش تو اون سالن چرک و کثیف که پر بوی عرق و سگ مردست جودو کار کنم.من از ورزش رزمی خوشم نمیاد حاج آقا.خوشم نمیاد.تازه ، بچه های سه ساله ای که ساعت 6 بیدارن ، توی اون باشگاه هم تشریف دارن و وسط اون پیر مردا جودو کار میکنن.یه روز من این بچه های سه ساله رو پیدا میکنم.دیروز با امین بیرون بودم . رفتیم مغازه ساز فروشی که امین واسه گیتارش یه چی که اسم خیلی خوبی هم داشت بخره.فک کنم اسمش تو پاسور باشه. آره ، پیک . بعد که گشنمون شد گفتیم بریم مثلا یه کافه ای یه چیز بزنیم. گفت بریم فلان جا که فری اسموکه (او مای گاد) بهش گفتم :( آخه چس دودی تو که میترسی از کنار دخانیاتی رد بشی و تا دوتا کام قلیون میگیری عطرو خالی میکنی رو خودت چرا این حرفو میزنی؟ بیا بریم کافه جدیده که بالای این داروخونه هه زدن.) گفت :(بریم . اگه توش دختر قد کوتاه بود میمونیم ها! )دختر قد کوتاه یکی از نقطه ضعف های امینه.چون امین کلا سه سانته و بقیه دخترا بهش نگا نمیکنن.تایه دختر هم قد خودش میبینه کنترل خودشو از دست میده.من نسبت به دخترایی که مدل موی پسرونه دارن این حسو دارم. ظاهر بینی خیلی بده . ولی خب . تا عکس یه دختر با مدل موی پسرونه میبینم یه دل نه صد دل عاشق میشم.باید خودمو اصلاح کنم.ظاهر بینی واقعا بده و آدم باید درون طرف رو ببینه. (زااارت.واسه من یه دختر با مدل موی پسرونه بیارید از خوشحالی خودمو میکشم.) توی تهران این موضوع رو به روانشناس گفتم و ایشون هم گفتن شاید گ...ی باشم. نخیر . همچین چیزی نیست. مردک دیوانه.من و امین به کافه مورد نظر رفتیم و وقتی امین دید که دختری با مشخصات فوق اونجا حاضر نیست ، به زور دست منو کشید پایین و گفت که بریم همون جایی که خودش میگه. یه دخانیاتی پیداکرد. یه دستی به ریشاش کشید (هرکی امینو از نزدیک ببینه فکر میکنه مثلا 22 یا 23 سالشه ، ولی عقلش مثل 12 ساله هاست . فقط ریش داره . من عقلم مثل 30 ساله هاست. ولی صورتم مثل 12 ساله هاست. چه کنیم دیگه...) بعله،امین یه دستی به ریشاش کشید و گفت (واچ اَند لِرن ، کید) و سینشو سپر کرد و رفت تو.با رنگ پریده بدو بدو برگشت و گفت : ( خریدم ، بدو بریم!) گفتم :( چی خریدی؟) چهار تا سیگار از جیبش بیرون اورد و دیدم یا ابلفضل... مالبرو فیلتر پلاس خریده.رفتیم کافه مورد نظر و امین شروع کرد به چس دود کردن مالبرو پاکتی 30 تومن.من از خجالت سرمو انداختم پایین.من هم هر سه سال دبیرستانو میکشیدم . بعد مدرسه با همکلاسی های ناباب میرفتیم پارک و من هم به همون علت کلیشه ای کم نیاوردن جلو رفقا میکشیدم.قبلا با خودم میگفتم مگه میشه آدم انقد اسکل باشه که فقط بخاطر کم نیاوردن جلو بقیه سیگار بکشه. یادش بخیر اولین نخ سیگارو . به زور از یکی از رفیقام گرفتمو دودشو دادم تو لپام. دیدم یا خدا ! چه زهر ماریه این. چطور بقیه میکشن؟خلاصه ماهم سه سال هر روز چند تا نخ میکشیدیم با بچه ها تا اینکه دیگه نزدیک بود به فنا برم و بابام بفهمه. لپام آب شده بود و دوتا گودی جاشونو گرفته بودن.زیر چشام مثل سیاه چاله شده بود.عین مریخی ها شده بودم. یه روز پایه کامپیوتر بودم که چشم افتاد به آینه قدی کنارم و دیدم یه آدم قوزی استخونی پایه کامپیوتر نشسته . از فرداش شروع کردم به ورزش و خوردن زیاد و تا دوماه خودمو از 52 کیلو کردم 68 کیلو.بد نیست ولی خوبم نیست . حداقل الان دیگه قفسه های سینم معلوم نیستن و چهار تا مربع از شیش تا روی شکمم هست.خب دیگه اینم از امروز . دیگه کم کم برم چون افسانه ها میگن آقای ریاحی مسئول امنیت از صدای کیبورد میفهمه چی تایپ میکنی. امید وارم بانوان از خوندن مطالب بالا ناراحت نشن . من هم طرف دار پروپا قرص فمینیستی هستم و برای همه احترام قائلم . اینا فقط خاطرات و تفکرات درونی یه آدم مریض روحیه و درستش اینه که آدم صبر کنه تا از نظر عقلی به بلوغ برسه و با تجربیات کامل و مشورت گرفتن از پدر و مادر ، کِیس مورد نظر رو انتخاب کنه و بعد از آشنایی کامل و با رعایت قوانین اسلامی و الهی ، اقدام به ازدواج کنه.(فقط اگه هر کدوم از شما مدل مو پسرونه داره ، میتونه پایین بگه تا یکم باهم آشنا بشیم)</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2019 09:23:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاق و لاغر</title>
                <link>https://virgool.io/diet-clinic/%DA%86%D8%A7%D9%82-%D9%88-%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1-xrz3miy7acdb</link>
                <description>ای وای ، ای وای ، ای وای ، بازم بوی قهوه آقای سلطانی بلند شد.دارم خمار میشم.دهن سرویس فقط برای خودش هم درست میکنه.به ما فقط چایی میده.دهنت سرویس آقای سلطانی.کوفتت شه.اییی واای که چه بویی داره.تو این یه هفته اخلاق مامانم یه جوری شده.بامن خیلی سر سنگین شده.همش از یه چیزی ناراحته.فک کنم باید نگران باشم.حتما یکی از گند کاری هام رو فهمیده.اگه اینطور باشه که دهنم سرویسه.نه رمز کامپیوترم رو داره ، نه رمز گوشیمو ، پس چیو فهمیده؟ نکنه یادم رفت در اتاقمو قفل کنم و رفته سطل آشغالمو دیده؟ یعنی این پدر مادر ها چقد فضولن. دیگه داره اعصابم خورد میشه.همش توی کارم سرک میکشن.مثلا دیگه داره میشه بیست سالم لامصبا.وااای که چقد این کاظمی اسکله.فک کن یه میمون کامپیوتر بلد باشه ، میشه کاظمی. قیافش هم مثل سید توی عصر یخبندان میمونه.یا ابلفضل ، فک کن یه جمله ای که توش نهایتن 5 تا کلمه باشه رو ور میداره یه صفحه میکنه و توی گفتوگو به کار میبره.مثلا من بگم :(آقای سلطانی میشه یه چایی بیارید؟) این ورمیداره همین جمله رو یه کتاب میکنه و حرف میزنه :(آقای سلطانی بیزحمت یه چایی واسم بیار آخه میدونی یه چند وقته زیاد دارم چایی میخورم این کمرم هم جدیدا درد میکنه فک کنم چایی خوب باشه . خیلی واسه خستگی خوبه نه؟راستی آقای علی زاده شما کجا میشینی ؟ آها . منم چند باری از اونجا رد شدم خیلی محله خوبیه و....) میبینید؟ شما با همچین آدمی سردرد نمیگیرید؟ من هر روز باهاش سر کله میزنم.خیییلیی اسکله.دیروز هم که ساعت کاری تموم شد ، وقتی سوار ماشین شد که بره ، اول کفشاشو در آورد ، پرت کرد روی صندلی شاگرد و بعد سوار شد درو بست.با اون کفشای رسمی جورابم نپوشیده بود.مرتیکه اسکل.دیگه نمیتونم تحمل کنم.میخوام دلمو بزنم به دریا برم به سلطانی بگم حدقل یه ته استکان از اونا به منم بده.بوش داره دیوونم میکنه.راستی مدیر عامل اینجا فقط 25 سالشه.ولی یه ابهتی داره که نگو.کلا همه کسایی که اینجان به جز دو سه نفر ، زیر 27 سالن.همین مسئول امنیت 20 سالشه.مدیر عاملمون کلا جوون گراست.یه رفیق دارم ، امین.کلاس هفتم متوسطه باهاش آشنا شدم.زنگ آخر بود و درس تموم شده بود.معلم گفت هرکی میتونه بخونه بیاد.اینم پاشد رفت خوند.یه صدای نکره ای داشت که نگو.وسط بلوغ بود و صداش خروسی.(من هنوزم مثل بچه های 12 ساله صدام دخترونست)همه مسخرش کردیم.یه مدت بعد معلم اونو انداخت کنار من بشینه.یه خورده گرم گرفتیم و (واااییی چه بوی قهوه ای ) شروع کرد به گفتن اینکه :(آره ، من بیت سازی میکنم ، میکس و مستر میکنم.خوانندگی حرفه ای میکنم. (وای باورم نمیشه.آقای سلطانی برام یه فنجون قهوه آورد.فک کنم بس که نگا میکردم آشپز خونه رو دلش سوخت.مرسی آقای سلطانی!) خلاصه که امین پر ادعا بود.یکی از آهنگاشو با فلش داد گوش کنم.آنگ (شهریوری) تتلو رو ورداشته بود و همون متن آهنگ رو با صدای خودش  ، روش خونده بود به اسم خودش.یه خورده هم فتوشاپ بلد بود ، برا خودش کاور میزد ، روی کاور اسم های الکی مینوشت برای مدیر برنامه و.... یه عالمی داشت واسه خودش.منم نمیدونم چرا واقعا؟شروع کردم واسش موزیک ویدیو ساختن.با یه تبلت رفتیم تو کوچه های خلوت ، فیلم گرفتیمو منم یه ادیت مسخره (هیچی ادیت بلد نبودم اون موقع) با کورل ویدیو استدیو سر دوساعت زدم و باهم نشستیم دیدیم و کلی کیف کردیم.حالا باهم رفیق فابریکیم.دوتا یار جدا نشدنی.ظاهرامون خیلی متضاد همه.امین یه خرده تپله با قد کوتوله و ریش پشم مثل وهابی ها.من دراز و لاغرم با صورت مثل کوسه.فکر کنم رفاقتمون سر این موند که حرفه هامون مثل همدیگست.دوتایی کاور اهنگ میزنیم.دوتایی آهنگ سازی میکنیم.اون طراحیش از من ضعیف تره ، من آهنگ سازیم از اون ضعیف تر.ولی دوتایی به هم دیگه یاد میدیم.من براش موزیک ویدیو میسازم.واسه کاورای آهنگش عکس میگیرم.خیلی پیشرفت کرده.صداش خیلی خوب شده.آهنگ سازیش و میکس و مسترش خیلی خوب شده.من توی تدوین فیلم پیشرفت زیادی کردم.پروژه تدوین میگیرم.با امین دوتایی میشینیم سر فیلمایی که میبینیم حرف میزنیم و بیشتر وقتا دعوامون میشه.مثل پریروز که سر (shazam!) دعوامون شد. اون میگفت چون اولین فیلم طنزه دی سی عه خوبه . من میگفتم افتضاحه.دیگه بسه خسته شدم.چه قهوه ای بود.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2019 10:17:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرق روز های عادی و روز های شلوغ من در شرکت</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-mlei9cryyaze</link>
                <description>سلام.اصولا یه روز عادی توی شرکت برای من مثل امروز خلاصه میشه به:طراحی اینفوگرافیک مخصوص اون روز و تحویل به تولید کننده محتوا برای آپلود.ضبط و تنظیم پادکست مخصوص اون روز و آپلود.طراحی پست های اینستا و تلگرام مخصوص اون روز و آپلود.ولی وای به حال وقتی که یه محصول جدید دستمون برسه و اون روز تبدیل به جهنم میشه.کار های مخصوص اون روز ها میشه این:تمامی کار های لیست بالا به علاوه عکاسی صنعتی از محصولات،ادیت و تحویل به تولید کننده محتوا.ولی جدا از سختی ها،عاشق اینم که از محصولات عکس میگیرم و ادیتشون میکنم.خیلی خوووبه!برای این کار ، توی شرکت یه خیمه نور و سه عدد سافت باکس دارم به همراه دوربین خودم با مشخصات:canon 750d     lens:18-135.18-55فقط به خاطر بحث های امنیتی و سخت گیری های مسئول امنیت (چاکر آقای ریاحی،شاید الان داری تو مانیتور خودت میبینی چی مینویسم) نمیتونم بگم که کار شرکتمون چیه.هرچند که اصلا تاثیری روی امنیت نداره ، از نظر من.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 13:38:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع امروز.</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-we1undzeszzr</link>
                <description>سلام.من همیشه باید ساعت 7:30 توی شرکت باشم.اما یک سری عوامل مانع این کار میشن.مثل دیر خوابیدن دیشب،خوابیدن زیاد بعد ناهار  (متاسفانه) و از همه مهم تر،اینکه من نمیتونم بدون دخالت انسان از خواب بلند شم.من برای صبح ها همیشه آلارم گوشیم رو تنظیم میکنم تا از خواب پاشم.اما آخرش هم دوباره بابام میاد بیدارم میکنه.و یکی از بدی هاش اینه که موقع بیدار کردن هم هی میگه :(تو دیگه 19 سالته ، بچه که نیستی هی من باید بیدارت کنم ، بقیه بچه ها از شیش صبح میرن نونوایی ...)این ذهنیتش که فکر میکنه بچه های دیگه از شیش صبح بیدارن و تو کوچه خیابونن خیلی میره روی مخم.بچه ها اوسکل مسکلی چیزی هستن؟شما همچین چیزی تو خیابون میبینی؟ماه پیش دوساعت غیبت داشتم.(واااییی . چقد بد . چقد نابخشودنی...)من با صبحونه شرکت مشکل دارم.نون صبحونه خیلی برشتست. (خب،این کجاش بده؟اتفاقن عالیه)مشکل  دندونای عقلم هستن که دارن در میان .لامصب خیلی درد میکشم.این گوشه های تیز نون هم لثم رو خراش میدنو .... وای وای وایامروز هم باید مرخصی بگیرم برم پایگاه تابستونی مدرسمون. بعله.ریاضی رو افتادم.من پارسال هم ریاضی رو افتادم. (چرا این عسگری داره هی نگام میکنه؟) من اصلا ذهن ریاضی ندارم.اصلا اسم ریاضی که میاد استرس میگیرم.الان هم دستام دارن موقع تایپ میلرزن.حتی اگه یه هفته برای امتحان ریاضی بخونم ، بازم گند میزنم.کلاس دهم (دوم دبیرستان نظام قبل) که بودم.برای امتحان ریاضی کلی اماده شده بودم.رفیقم اومد و بهم گفت که هیچی نخونده. من یه سری چیزارو بهش یاد دادم.اون 16 شد و من 3. تف تو این ریاضی.خوشبختانه بابام این مشکل رو درک میکنه و قبول داره که ذهن ریاضی داشتن کار هر کسی نیست.کلا روحیات ما دوتا بهم خیلی نزدیکه.بر عکس مامانم.تا فهمید افتادم خودشو کشت.یکی از مشکلاتی که توی ظاهرم دارم و شاید از نظر خیلی های دیگه مشکل نباشه،اینه که قیافم شبیه بچه های 14 یا 15 سالست.روی اعتماد به نفسم ر....ده . بچه های هم سن من روزی سه بار ریشاشونو میزنن.این به اصطلاح بیبی فیس بودنم واسم خیلی مشکلات دیگه ایجاد کرده.مثلا توی قهوه خونه رام نمیدن (مشکل خیلی بزرگیه) و خودم حس میکنم کسی توی شرکت آدم حسابم نمیکنه.دلم لک زده واسه فقط دوتا موی سیاه پشت لبام.بابام که میگه خودش 25 سالگی تازه صورتش داشته یه تکونی میخورده.پس وای به حال من.فقط باید بیاید منو سر کلاس ببینید.مثل یه چوخه از داعشی ها میمونه که یه دختر فلسطینی رو اسیر گرفتن.اوه اوه مدیرعامل اومد...</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 08:49:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریلنسر بودم . ولی ضربه خوردم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-rrpkdsi6ucbl</link>
                <description>من اصلا نمیگم که فریلنسر بودن بده.اتفاقا خعلی باحاله . اینکه برای خودت کار کنی و زور بالا سرت نباشه.ولی انگار من بلد نبودم.اونموقع با واژه فریلنسر آشنایی نداشتم یا شاید هم اصلا اونموقع همچین واژه ای وجود نداشت.عکاسی میکردم برا ملت.طرح میزدم.ولی با پول کم.چون بلد نبودم حقمو بگیرم و بگم آقای محترم من برای این عکس زحمت کشیدم.زبونشو نداشتم.شاید 14 یا15 سالم بود.واسه همین برام خاطرات تلخی شد اونموقع ها.الان خیلی دوست دارم فریلنسری رو.ولی میترسم از اینکه ریسک کنم . بلد نیستم چیکار باید بکنم.الان پشتم به این گرمه که هرماه حقوقمو دارم.از نظر من (دقت کنید،از نظر من)فریلنسری برای طراحای گرافیک کار سختی میتونه باشه.یا شاید هم من قوانین کار رو بلد نیستم.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 13:06:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان درستی نمی تونم برای این پست پیدا نمیکنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinalizade/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-khrbha2szjmt</link>
                <description>سلام.من تاحالا برای خوندن مطالب دیگران میومدم توی ویرگول.همیشه دوست داشتم شروع کنم به نوشتن چیزی ولی نمیدونستم چی.تا اینکه یک روز بنا به دلیلی شخصی ، رفتم پیش یه روانشناس.اون هم بعد کلی توصیه و چرت و پرت گفتن،برام وبلاگ نویسی رو تجویز کرد.گفت که باید توی اینترنت خاطرات روزانمو بنویسم و آپلود کنم و کاری نداشته باشم که پست ها دیده میشه یا نه.فقط باید بنویسم.چه توصیه چرتی!من اول نخواستم به حرفش گوش کنم . تا اینکه امروز از روی عادت اومدم توی ویرگول و  (نوشتن پست جدید) بالای صفحه به چشمم خورد.و الان ما اینجاییم.دارم به حرف آقای روانشناس عمل میکنم و طبق حرفش هیچ کاری ندارم به اینکه پستام دیده میشه یا نه . فقط باید خاطرات روزانمو با نثر معمولی و خودمونی بنویسم.(ولی توی دل خودم دوست دارم که پستام دیده شن.ولی نباید این حسو داشته باشم)زندگیم شروع خوبی نداشت.توی شکم مادرم که بودم بند نافم دور گردنم پیچیده شده بود و نزدیک بود بمیرم.از بس چاق بودم دکترا میگفتن اگه همینطور پیش بره باید رودمو کوتاه کنن.الان انقد لاغرم که باید دوسه متری به رودم اضافه کنن.توی همون بچگی یه سرما خوردگی گرفتم و دکتر نامرد انگار اشتباهی یه چرک خشک کن قوی بهم داد و همین باعث شد تو عالم بچگی دچار سیروز (سینوس،سیروس،سیروز؟) کبدی بشم و کار به تهران رفتن و (قم زندگی میکنم) نمونه برداری کبدی و بستری شدنو ... کشید.خدا بکشتت دکتر کثیف.از اون موقع بابام از هرچی دکتره بدش میاد.یه بار هم خودش بچه بود دکتر بهش دارو اشتباهی داده بود و باعث شده بود که معدش مشکل پیدا کنه.بابای بیچاره.ولی الان اینجام ، کبدم سالمه ولی باید مراعات کنم.گاهی اوقات رنگم زرد میشه . هیکلم لاغره ، ولی به خاطر کبدم که دوباره عود نکنه باید هر روز ورزش شدید هوازی بکنم.دلم میخواست برم باشگاه و یه کمی هم مکمل مصرف کنم ولی به خاطر کبدم نمیتونم.ماهی یه بار فست فود میخورم.اگه بخوام زیاده روی کنم ، یه جوشونده برگ سنا هم بعدش میخورم که همرو بشوره ببره.خدایا این حق من نبود...الان 19ساله هستم و توی یه شرکت به عنوان طراح گرافیک کار میکنم.بالای سرم یه تولید کننده محتوا هست.بعضی وقتا که نباشه خودم یه چند تا چیز برا شرکت مینویسم.دوسال پیش بود که براشون یه لوگو زدم و خوششون اومد و پارسال استخدامم کردن.درحالی که این شرکت از نظر من به هیچ عنوان به طراح نیاز نداره.بیشتر اوقات اینجا بیکار هستم.روز ها تکراری شده ولی مجبورم و به پولش نیاز دارم.علاقه خیلی زیادی به ادیت و تدوین فیلم و کارگردانی و عکاسی دارم.دوسال پیش اولین دوربین dslr خودم رو خریدم و روی پام بند نبودم.قبلش یه هندیکم قدیمی داشتم و باهاش کلیپ و برای رفیقم موزیک ویدئو میساختم.کیفیتش ناجور بود.فیلماش پیکسلی بود.ولی چه زومی داشت لامصب.مارکش سونی بود.الان گذاشتمش روی تاقچه اتاقم.دوربینی که خریدم canon هستش.مدل 750d . با کلی تحقیق فهمیدم کنون برای فیلمبرداری بهتره.اونموقع خریدم دو و هفصد.الان شده شیش تومن.دستم خسته شد.بسه دیگه.بقیش باشه برا بعد از ظهر.</description>
                <category>مبین علی زاده</category>
                <author>مبین علی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2019 11:32:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>