<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانم میم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mobinamrmr</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:22:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1717525/avatar/vqgZBO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خانم میم</title>
            <link>https://virgool.io/@mobinamrmr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزی که داشتیم تو زاینده رود خشک غرق میشدیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinamrmr/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%B4%DA%A9-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-ubbkzifsecpp</link>
                <description>تابستان پارسال بود. من و دوستم ماتیسا، به پارک کنار زاینده رود رفته بودیم. با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم و از هر دری حرف می‌زدیم. من براش داستانی رو که نوشته بودم می‌خوندم، داستانی با ژانر عاشقانه و فانتزی در مورد شاهزاده ها و شاهدخت های خیالی! اون هم با ذوق به من گوش میداد و بعد، با هم در مورد شخصیت های داستان و ماجراهاشون صحبت میکردیم.همه چیز داشت خوب پیش میرفت. دیگه به اندازه کافی حرف زده بودیم. ماتیسا پیشنهاد داد توی پارک بگردیم و من هم از خداخواسته قبول کردم. همیشه راه رفتن رو به نشستن ترجیح می‌دادم؛ حتی ۶ سال پیش وقتی در مدرسه راهنمایی با هم همکلاس بودیم، زنگ‌های تفریح که می‌شد به ماتیسا اصرار می‌کردم در حیاط مدرسه راه بریم. اما اون نشستن روی جدولِ لبه‌ی باغچه رو ترجیح می‌داد.حالا که خودش پیشنهاد راه رفتن داده بود من هم با کمال میل قبول کردم.همین طور که راه میرفتیم به لبه زاینده رود رسیدیم، زنده رودی که اون موقع از سال مرده تر از همیشه بود و آبی در اون جریان نداشت. به جاش، پر از علف هایی شده بود که میانه رود، روییده بودن. بیشتر از این که شبیه رودخونه باشه، شبیه یه دشت بود. ماتیسا پیشنهاد داد از عرض رودخونه رد بشیم و بریم اون طرفش. مامانم به تازگی زنگ زده بود و گفته بود که اون و پدرم تازه رسیدن و توی ماشین منتظر اومدنم هستن؛ برای همین خیلی با پیشنهاد ماتیسا موافق نبودم. اون قدری وقت نداشتیم که بخوایم از عرض رودخونه رد بشیم و اون طرفش هم گشت بزنیم؛ اما گوش ماتیسا به این حرف ها بدهکار نبود. به اصرارش، پا در زمین خشک رودخونه گذاشتیم. تقریبا وقتی به میانه‌ی عرض رودخونه رسیدیم، زمین پر از علف هایی شده بود که تا زانومون میرسیدن.ماتیسا با خوشحالی دور خودش چرخید و گفت: «حس میکنم وارد سریال ها شدم. انگار توی یه دشتم و...» بعد هم ادامه تخیلاتش رو به زبون آورد و من هم با ذوق باهاش همراهی کردم.عکسی از ماتیسای خوشحال، لحظاتی قبل از فاجعهدوباره راه افتادیم. هرچه جلوتر می‌رفتیم علف‌ها بلندتر می‌شدند و پشه‌های بیشتری به سر و صورتمون برخورد می‌کردند. چند بار از ماتیسا خواستم برگردیم. بهش میگفتم وقتی زمین پر از علفه نمیفهمیم پامون رو کجا میگذاریم و بهتره برگردیم؛ اما اون که شیطنتش گل کرده بود قبول نمی‌کرد. کم کم به جایی رسیدیم که باریکه کوچکی از آب جریان داشت؛ اما حتی اون هم نتونست ماتیسا رو متوقف کنه. احتمالا میخواست از روش بپره! من چند متری عقب تر از اون راه میرفتم، به این امید که پشیمون بشه و برگرده؛ اما اثری نداشت! همین طور که به سختی سعی میکردم علف ها رو کنار بزنم، صدای جیغ مانند ماتیسا رو شنیدم: «مینا! پام گیر کرده نمیتونم تکونش بدم!»شاید ماتیسا نمیدونست توی چه دردسری افتاده، اما من خوب میدونستم! اون توی باتلاق گیر افتاده بود. مامانم قبلا بهم هشدار داده بود که هیچ وقت با بی دقتی از زمین خشک رودخونه رد نشم با این تصور که خشکه. آخه خودش یه بار تقریبا توی باتلاق گیر کرده بود و بعد، به سختی و با کمک خاله ام بیرون اومده بود. ماتیسا هم دقیقا توی همین دردسر افتاده بود و پاش توی باتلاق گیر کرده بود.در همون حین که سعی میکردم چند قدم فاصله بینمون رو پر کنم و به سمتش برم، چند باری غر زدم: «مگه من نگفتم نریم؟ نگفتم برگردیم؟ ببین چی شد!»ماتیسا که معلوم بود یکم ترسیده و همزمان از بی دقتی خودش خنده اش گرفته، با کلافگی گفت: «مینا الان وقت این حرفا نیست. به جاش بیا کمکم!»می ترسیدم خیلی نزدیکش بشم و من هم توی باتلاق گیر بیفتم. اون وقت دیگه کسی نبود که بیاد و نجاتمون بده. خیلی خجالت آور میشد اگه به مامانم زنگ میزدم و میگفتم: «ما دو تا به دلایل نامعلومی تصمیم گرفتیم از عرض رودخونه رد بشیم و بعد توی باتلاق گیر افتادیم.»پس سعی کردم فقط تا حدی به ماتیسا نزدیک بشم که خودم در خطر قرار نگیرم. دستمو دراز کردم تا دستشو بگیرم اما فایده ای نداشت. دستامون به هم نمی رسید.گفت: «بیا جلوتر!»هر چه جلوتر میرفتم زمین سست تر و گلی تر میشد و خودم هم بیشتر در معرض فرو رفتن قرار میگرفتم. اما چاره ای نبود. بهش گفتم: «میخوای به مامان و بابام زنگ بزنم و بگم بیان کمک؟»چهره اش مضطرب شد: «نه تو رو خدا! نگیا! آبروم جلوشون میره. میگم راستی، چرا این قدر آب و باتلاقش سیاه و بدبوئه؟»لبخند شیطانی ای زدم و گفتم: «خب معلومه. چون آب نیست، فاضلابه!»قیافه ماتیسا که حالا یکی از پاهاش تا بالای مچ گیر افتاده بود، دیدنی بود. حتما چندشش شده بود.گفت: «چی؟ گفتی فاضلاب؟»جواب دادم: «آره دیگه. آبِ خود رودخونه که بسته است، پس این آبی که الان توشه فاضلابه!»ماتیسا وقتی این رو شنید بیشتر از قبل دلش میخواست خودشو نجات بده. جلوتر رفتم تا دستامون به هم برسه. زمینِ زیر پای خودم هم سست بود و کمی از کفشم داشت فرو میرفت، اما خطر جدی ای متوجهم نبود؛ حداقل نه به اندازه ماتیسا!نگاهی به کفشای سفیدم انداختم که مامانم تازه شسته بود و تاکید داشت کثیف نشن اما حالا فاضلابی شده بودن. به خاطرش دوباره به جون ماتیسا غر زدم.ماتیسا همونطور که سعی داشت با کمک من بیرون بیاد، گفت: «الان من مهمترم یا کفش‌های تو؟ منو بکش بیرون!» با تمام توانم کشیدمش و بعد از مدتی تقلا بالاخره نجات پیدا کرد. قیافه هر دومون دیدنی بود!کسانی که با بیست یا سی متر فاصله از ما، لبه رودخونه نشسته بودن؛ قطعا شاهد یه سیرک تمام عیار بودن. البته اگه متوجهمون شده باشن که امیدوار بودم نشده باشن!با تمام سرعت مسیر اومده رو برگشتیم. با این که حالا از باتلاق دور شده بودیم چندین پشه روی صورت ماتیسا در حال راه رفتن بودن؛ اما اون که هنوز ذهنش درگیر ماجرای فاضلاب بود متوجهشون نشده بود. با دستم پشه های روی صورتش رو کنار زدم. خنده امون گرفت. راسته که میگن وقتی دو تا دوست صمیمی به هم میرسن آی کیوشون چند درجه ای کاهش پیدا میکنه. از پله های کنار رودخونه بالا اومدیم. هر جا ماتیسا قدم میگذاشت، رد پای سیاه و کثیفی به جا میموند. ماتیسا با خنده گفت: «ولی وضعیتمون یکم شبیه سریالا نبود؟ من توی یه موقعیت بد گیر افتاده بودم و این جا دقیقا...» حرفش رو قطع کردم و ادامه دادم: «دقیقا همون جاییه که شاهزاده با اسب سفید میاد تا دختر شخصیت اصلی رو نجات بده! البته متاسفانه این جا خبری از یه شاهزاده واقعی نبود و من کسی بودم که در این نقش ظاهر شدم.»بعد به کفش های سفیدم نگاه کردم که دیگه کاملا سفید نبودن. البته وضعیت ماتیسا صد برابر بدتر از من بود؛ چون پاش تا مچ و حتی بالاتر از مچ توی باتلاق فرو رفته بود. احتمالا اون موقع، کفشش لزج و پر از فاضلاب بود. پاچه شلوارش هم همین طور. به قیافه کمی متعجب مردم بی توجهی کردیم و به درخواست ماتیسا تصمیم گرفتیم به دستشویی عمومی پارک بریم تا بتونه کمی از اون همه چرک و کثافتی رو که به پاهاش چسبیده بود بشوره. خوش بختانه کسی توی دستشویی نبود‌. ماتیسا وارد یکی از اتاقک های دستشویی شد و در حالی که در رو نیمه باز گذاشته بود، آب شیلنگ رو روی پاچه شلوارش گرفت. چنان آب سیاهی روی زمین جریان پیدا کرد که من تا حالا آبی به اون تیرگی ندیده بودم!به مامانم زنگ زدم و گفتم که چون ماتیسا دستشوییش گرفته یکم دیرتر میام. بعد هم به وضعیت ماتیسا نگاه کردم که هر چه قدر آب می‌گرفت اثری نمیکرد و حتی سیاهی آب جریان یافته هم کم رنگ تر نمیشد! من و ماتیسا از وضعیتمون خنده مون گرفت. از اون جایی که کمی بعد چند تا خانم وارد دستشویی شدن، ماتیسا در رو بست تا کسی فضاحت به وجود اومده رو نبینه. تا ده دقیقه بعدش هم که اون خانم ها رفتن در رو باز نکرد.وقتی بیرون اومد هنوز هم وضعیتش تعریفی نداشت و هر جایی قدم میگذاشت یه رد پای سیاه باقی میموند. بیچاره کسی که مسئول تمیز کردن سرویس بهداشتی های پارک بود!وقتی کارمون تموم شد رفتیم پیش مامان و بابام. اونا که توی ماشین نشسته بودن و وضعیت زانو به پایین ماتیسا رو نمیدیدن خیلی اصرار کردن سوار بشه تا برسونیمش؛ اما اون قبول نمیکرد. میگفت خونه شون نزدیکه و به ما زحمت نمیده و خودش میره. اما من میدونستم چرا سوار نمیشه! چون میدونست به محض این که بشینه توی ماشین چه اتفاقی برای کفپوش های ماشین میفته. من هم بهش اصرار کردم بشینه و اون که دیگه نمیتونست در برابر اصرارهامون مقاومت کنه، ناچار قبول کرد. معلوم بود خیلی معذبه و از این که ممکنه ماشین کثیف بشه احساس عذاب وجدان داره.  هر دو روی صندلی عقب ماشین نشسته بودیم. زیرچشمی به هم نگاه کردیم و به وضعیت کثیفی که دچارش شده بودیم خندیدیم. واضحه که مامان و بابام نمیدونستن علت خنده مون چیه و فکر میکردن از بس از بودن کنار هم خوشحالیم داریم میخندیم!اون روز، به محض این که ماتیسا به خونه شون رفته بود، چند ساعتی رو توی حموم گذرونده بود و سعی کرده بود شلوار و کفشش رو بشوره.البته میگفت خیلی کار سختی بوده چون چرک و کثافت تا عمق تار و پودشون رفته بوده. آخرش هم مجبور شد شلوارش رو کلا بندازه چون هیچ جوره تمیز نمیشد!مادر ماتیسا هم خیلی تعجب کرده بود که چرا اون، که همون روز حموم رفته بوده، دوباره رفته حموم و این قدر هم حمومش طول کشیده؛ اما خب خدا رو شکر چیزی به روش نیاورده بود.قسمتی از چتمون بعد از برگشتن به خونهخاطره کثیفی بود اما نوشتمش تا شما حواستون باشه و فکر نکنین رودخونه های به ظاهر خشک(!) بی خطرن.🥶</description>
                <category>خانم میم</category>
                <author>خانم میم</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدوم بخش از اتاق خوابگاه سهم منه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinamrmr/%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86%D9%87-cbjucahd4xxt</link>
                <description>ترم سه دانشگاه بود و من با کمی اضطراب وارد اتاق جدیدم توی خوابگاه شدم. از این که ریسک ورود به یه اتاق جدید رو پذیرفته بودم نگران بودم اما از طرفی دلم گرم بود چون میدونستم قرار نیست توی اتاق جدید تنها باشم! نگار(یکی از دوستانم) هم قرار بود مثل من به اون اتاق بیاد. در واقع ما با هماهنگی با هم این اتاق رو انتخاب کرده بودیم تا تنها نباشیم و حس بد حضور در یه اتاق جدید کمرنگ تر بشه...اتاق ما چهار نفره بود و از قبل دو نفر داخلش ساکن بودن، دو تا خواهر دوقلو!(بیاین بهشون بگیم مینا و مژده😁)مینا و مژده از چیزی که انتظار داشتم خیلی بهتر بودن. چون از قبل داخل اتاق بودن میتونستن دو تا تخت پایین رو برای خودشون بردارن اما به جاش یکی از تخت های دو طبقه رو برای خودشون برداشته بودن و اون یکی رو برای ما گذاشته بودن تا هر کدوم میخوایم پایین یا بالا بریم و بعد از مدتی در صورت نیاز جامون رو جا به جا کنیم تا اون یکی هم بتونه تجربه بودن توی تخت پایین رو داشته باشه! (تخت های پایین تو خوابگاه بیشتر طرفدار داره😄)اتاق ۶تا کمد داشت که اون ها سه تا رو برای خودشون برداشته بودن و سه تای باقی مونده رو برای ما گذاشته بودن در حالی که میتونستن مثل خیلی از اتاقای دیگه فقط دو تا از کمد ها رو به ما دو تا بدن و خودشون از ۴ کمد باقی مونده استفاده کنن(شاید با خودتون بگید که دقیقا کجای این کارها خوب بودنشون رو نشون میده و مگه این دقیقا همون کاری نیست که باید میکردن؟ باید خدمتتون عرض کنم که همین طوره! اما متاسفانه وقتی چند نفر از قبل داخل یک اتاق ساکن باشن نسبت به افراد جدید احساس پادشاهی دارن جوری که قوانین رو خودشون تعیین میکنن و از حداکثر ظرفیت اتاق بهره میبرن!🥴 اما هم اتاقی های ما حتی میز رو هم نصف کرده بودن. نصف برای ما و نصف برای خودشون. حواسشون هم بود که با ظرف هاشون بخش ما رو اشغال نکنن تا بتونیم از میز استفاده کنیم!(برعکس اتاق سابقم که از شدت شلوغی حتی یه لیوان هم روی میز جا نمیشد!😂) اون ها تو یخچال هم فقط دو طبقه رو اشغال کرده بودن و دو طبقه باقی مونده رو برای ما خالی گذاشته بودن)خلاصه که من به شدددت از اتاق جدیدم راضی بودم و بعد از تجارب بدم از اتاق قبلی احساس میکردم وارد بهشت شدم!🥰دو ترم به همین منوال گذشت. ترم پنج شروع شد و من دیگه به اندازه قبل از اتاق راضی نبودم اما مشکل مینا و مژده نبودن..نگار بود! دقیقا همون دوستم که با هم وارد اتاق شده بودیم تا تنها نباشیم.اون از همون اول تخت پایین رو برداشته بود و با این که گفته بود بعد از یک ترم جا به جا میکنیم تا عدالت رعایت بشه با گذشت دو ترم حتی یه تعارف هم نزده بود! خوشبختانه من تخت بالا رو ترجیح میدادم و برای همین بحثش رو پیش نکشیده بودم اما ناخودآگاه از نگار دلخور بودم.دلخوری من فقط به تخت ختم نمیشد. مینا و مژده به طرز عادلانه ای نصف اتاق رو به من و نگار داده بودن و نگار از همون نصف فقط بهترین ها رو برای خودش انتخاب کرده بود. به غیر از تخت اون طبقه ای از آب چکون رو برداشته بود که سهل الوصول تر بود و حتی در مورد کمد هم! اون طبقه ای از کمد رو انتخاب کرده بود که در دسترس تر بود و کمد من اون قدر بالا بود که فقط میتونستم وسایلم رو دَمِش بذارم و برای استفاده از کل کمد نیاز به صندلی داشتم. این که اون در تمام این دو ترم هیچ کدوم از این موارد رو به روی خودش نیاورده بود باعث میشد حس کنم در حقم اجحاف شده و یه فرد بی دست و پام که به خاطر ترس از حقوق خودش میگذره و به نظرم مینا و مژده هم همین نظرو داشتن. نه این که مستقیم بگن اما از بین صحبتشون میفهمیدم که همچین نظری دارن.پس با خودم فکر کردم که برای کاهش حس بدم هم که شده بهتره به نگار بگم حداقل طبقه موجود در کمد مشترکمون رو این ترم با هم جا به جا کنیم تا عدالت رعایت بشه اما یه مشکلی وجود داشت. طبقه اون پر از وسایلی بود که مرتب و منظم چیده شده بودند اما من از طبقه مربوط به کمد مشترکم استفاده خاصی نداشتم و وسایل زیادی نچیده بودم پس چه فرقی میکرد کدوم طبقه مال من باشه و چه قدر سهل الوصوله؟ چرا باید بیخودی اذیتش میکردم؟اوضاع به همین منوال میگذشت تا این که یه روز همون طور که داشتم نماز میخوندم صدای نگار رو شنیدم که به مینا گفت: «ببخشید طبقه یخچال من یکم کوتاهه. میشه شما طبقه خودت رو یکم بالاتر ببری تا این مشکل برطرف بشه؟»(یه توضیحی که لازمه بدم اینه که هر طبقه از یخچال مال یکی از ماست)مینا قبول کرد و برای انجام درخواست نگار ناچارا کل خوراکی های طبقه خودش رو بیرون ریخت و بعد دوباره چید تا بتونه طبقه اش رو کمی بالاتر ببره و ارتفاع طبقه نگار کمی بیشتر بشه. با خودم گفتم که حتما نگار قصد داره کلی خوراکی تو طبقه اش بچینه که چنین درخواستی کرده. اما بعدا که در بخچال رو باز کردم خنده ام گرفت! عکسشو براتون میذارم تا شما هم ببینین 😁😂۱و ۲مال مژده و میناست.سه نگاره😁 و چهار هم منم.همون طور که میبینین طبقه مینا که به خاطر نگار ارتفاع طبقه اش رو کاهش داد پر از خوراکیه در حالی که طبقه نگار تقریبا خالیه😂 اما اون ترجیح داد چیزی که اذیتش میکنه رو به زبون بیاره حتی اگه فعلا اون قدر هم نیازی بهش نداشته باشه! این برای من که فکر میکردم چون به کمد کمتر از نگار نیاز دارم نباید چیزی از حقم بگم آموزنده و همزمان بامزه بود! هر بار در یخچال رو باز میکنم خنده ام میگیره و حتی ازش عکس هم گرفتم تا با شما به اشتراک بذارمش! خودم حس میکنم اون قدر طی نوشتن متن، طبقه طبقه کردم که احتمالا کمی گیج کننده شده باشه اما دلم نمیومد باهاتون به اشتراک نذارمش😅😂 شما چی؟ تجربه ای از این موضوع توی خوابگاه دارین؟</description>
                <category>خانم میم</category>
                <author>خانم میم</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 01:11:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinamrmr/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-yrctchuag1i2</link>
                <description>ساعت حدود دو شب بود و داشتم به تعداد صفحات باقی مونده جزوه ام فکر میکردم. حساب کردم که اگه فردا که از قضا جمعه بود صبح زود بیدار بشم و تا شب حدود ۱۰ساعت بخونم میتونم از پسش بربیام!آلارم گوشی رو روی ساعت ۸ و ۹ صبح گذاشتم و قبل از این که خوابم ببره حساب کردم چند ساعت برای خوابیدن فرصت دارم.بعد از کلی تلاش بالاخره خوابم برد. صدای اذان صبح رو میشنیدم اما خسته تر از این بودم که بتونم از خواب بلند بشم. در میان خواب و بیداری، خواهر نوجوانم رو دیدم که بالای سرم ظاهر شده بود و سعی میکرد بیدارم کنه. با خستگی گفتم: «باشه بابا! خودم بیدار شدم! الان میرم نمازم رو میخونم.»جواب داد: « چی داری میگی؟ من که برای نماز بیدارت نکردم!»بعد با دستش من رو به سرعت به عقب و جلو حرکت داد و با هیجان گفت: «جنگ شده! ایرانو زدن!»شوخی مسخره ای بود. از اون جایی که معتاد تلگرام هستم اولین پیامرسانی که سراغش رفتم تا صحت حرفش رو بسنجم اون بود.راست میگفت! خواب از سرم پرید. هنوز هم باورم نمیشد! چند تا کانال رو چک کردم و وقتی مطمئن شدم اضطراب بهم هجوم آورد. اسرائیل خونه های مردم رو زده بود! نه مثل دفعات قبل که حملاتش به کسی آسیب نمیزد...این بار مردم واقعی رو زده بود!به غیر از دو ، سه تا کانال که خبر جنگ رو گذاشته بودن بقیه کانال ها به طرز عجیبی ساکت بودند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! حتی یکی از پسرهای کلاسمون که همیشه اولین نفری بود که خبرها رو توی گروه فوروارد میکرد هم چیزی نگفته بود. حق هم داشت! ساعت ۴صبح بود و همه خواب بودند.نمازم رو خوندم و با وجود ناراحتیم سعی کردم بخوابم. به هر حال که ایران در اولین فرصت جوابشون رو به عنوان وعده صادق نمیدونم چندم میداد و همه چی به خوبی و خوشی تموم میشد. همون طور که تو رخت خوابم غلت میزدم خواهرم رو فحش دادم که با خبر دادن ناگهانیش مایه بی خوابیم شده بود. به هر حال آسمون که به زمین نمیرسید اگه چند ساعت دیرتر خبردار میشدم و تا صبح راحت میخوابیدم !صبح با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. ساعت هنوز هشت صبح هم نشده بود.« بیدار شین دیگه! مگه چند روز در هفته هست که میتونیم صبحانه رو خانوادگی بخوریم!»با خستگی از رخت خوابم خارج شدم و با خودم فکر کردم که مادرم اگه میدونست دیشب چند ساعت خوابیدم این ساعت از صبح بیدارم نمیکرد.(هر چند میدونم آخرش بیدارم میکرد😂)بابا و مامان سر سفره حاضر بودن و خبری از خواهرم که دیشب منو از خواب بیدار کرده بود نبود. معلوم بود داره تو خواب ناز سِیر میکنه!بابا به مامان در مورد جنگ گفت و مامان کمی تعجب کرد. برام عجیب بود که نه مامان و نه بابا هیچ کدوم به اندازه من از شنیدن خبر جنگ آشفته نشدن و با آرامش کامل به صبحانه خوردن مشغولند!اعتیادم به تلگرام باعث شد دوباره بازش کنم. به نظر میومد بقیه کانال ها و گروه های تلگرامی که دیشب ساکت بودند هم از خواب بیدار شدند و دارن در مورد جنگ حرف میزنن!کم خوابی شب قبل و آشفتگی ام نذاشت همون طور که برنامه ریزی کرده بودم درس بخونم .به زور تا قبل از ظهر یک ساعت و نیم درس خوندم و بعد دوباره به سمت تلگرام هجوم بردم. باز نمیشد!بی خبری اعصابم رو خورد کرده بود. دلم میخواست هر چه زودتر بشنوم ایران هم جوابشون رو داده تا خیالم راحت بشه اما خبری نبود . از طریق ایتا متوجه شدم که اسرائیل دوباره یکی از شهرها رو هدف قرار داده. نگران شدم. فکر میکردم حمله ها همون دیشب تموم شدن! نکنه واقعا جنگ شده بود!تا شب به خاطر آشفتگی ام نتونستم درس بخونم. به دلایل نامعلومی حوصله هیچ کسو نداشتم. حتی سر شام جوری با همه سرد و خشک رفتار کردم که متعجب شده بودند. به خاطر رفتارم عذاب وجدان داشتم اما هر چی تلاش میکردم نمیتونستم مهربون و خوش رفتار باشم.باز نشدن تلگرامی که بهش معتاد بودم هم به آشفتگی ام اضافه کرده بود. مخصوصا چون که نیاز داشتم نظرات بقیه مردم رو بخونم و ببینم که اون ها چه طوری با شرایط به وجود اومده کنار میان و آیا حالشون به اندازه من بد هست یا نه! مادر و پدرم آسوده خیال تر از اونی بودن که بتونن باهام حس همدردی داشته باشن..تقریبا ساعت یازده شب بود که متوجه شدم ایران هم به اسرائیل حمله کرده. جوری خلقم عوض شد که خودم هم باورم نمیشد. خواهرم با تعجب به من که دیگه بداخلاق نبودم نگاه کرد و گفت: «پس الان بالاخره خوش حالی؟»سرمو تکون دادم و توی ایتا به دیدن ویدیوهای حمله به اسرائیل مشغول شدم. با دیدن هر ویدیو روحم جلا پیدا میکرد و دلم رو بعد از دیدن اون همه عکس غم انگیز از هم وطن هام آروم میکرد.با خیال راحت خوابیدم. همه چیز تموم شده بود. یه بار اونا زدن به ما و یک بار هم ما زدیم به اون ها! دوباره همه چیز به حالت عادی برمیگشت.داشتم کابوس میدیدم. از خواب بیدار شدم و صدای برخوردهای وحشتناکی شنیدم. یادم نمیومد چه کابوسی میدیدم اما اینو مطمئن بودم که اولین باری بود واقعیت از کابوسم ترسناک تر بود. با خودم فکر کردم: چرا هنوز دارن بهمون حمله میکنن؟ چرا تموم نشده؟با دیدن پدرم که تو بالکن ایستاده بود پیشش رفتم و پرسیدم: چی شده؟ کجا رو زده؟بابام به پدافند و موشکی که تو آسمون در حال نبرد بودن اشاره کرد و گفت: جایی رو نزده. صدای پدافند بود! من هم به نورهایی که تو آسمون در حال حرکت بودند نگاه کردم و یه لحظه حس کردم تو فیلم جنگ ستارگان گیر افتادم. هیچ چیز واقعی به نظر نمیرسید.به هر حال آرامش پدرم اضطراب من رو هم کم کرد. ساعت دوباره حدود ۴صبح بود. نمازم رو خوندم و برای پیروزیمون دعا کردم.به عنوان یه مشاور تحصیلی وظیفه داشتم به دانش آموزهام آرامش بدم و ترغیبشون کنم درس بخونن تا برای کنکوری که از رگ گردن هم نزدیک تر بود آماده بشن. اما چه طور میتونستم از اون ها بخوام نسبت به شرایط بی تفاوت باشند و درس بخونن در حالی که خودم نتونسته بودم این کارو بکنم و برای امتحانم بخونم؟پیام دانش آموزم رو دیدم: «میدونین چیه؟ اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه اصلا قول نمیدم بتونم برای کنکور تیر درس بخونم!»دستم رو روی دکمه ضبط صوت گذاشتم و گفتم:همیشه وقتی شرایط جدیدی پیش میاد روز اول برای همه سخت و نگران کننده است. مثل وقتی که تازه کرونا اومده بود! اما بعد از یه مدتی مردم خودشون رو باهاش وفق دادن و زندگی با کرونا براشون عادی شد.میدونی چیه؟ انسان موجودیه که به همه چیز عادت میکنه حتی به جنگ!</description>
                <category>خانم میم</category>
                <author>خانم میم</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 20:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دادگاهی که متهمش منم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinamrmr/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%87%D9%85%D8%B4-%D9%85%D9%86%D9%85-sxsxzq9asyxp</link>
                <description>یه دادگاه خیالیمتهم:من دادستان:من شاکی:منو حتی قاضی هم منقاضی:لطفا همگی سر جای خودتون بنشینید. از شاکی میخوام بیاد و اظهاراتشو ارائه کنه.شاکی جلو اومد و در جایگاه خودش قرار گرفت و گفت: جناب قاضی! متهم یه آدم بی عرضه و حساسه! همه میتونن کارها رو بهتر از اون انجام بدن!اگه مسئولیتی نپذیره برای خودش بهتره!چون این جوری حداقل آبروی خودش رو نمیبره و یه زندگی آروم رو تجربه میکنه!متهم در حالی که در جایگاه خودش نشسته بود از ترس میلرزید! به طرزعجیبی همه حرف های شاکی رو قبول داشت. حتی خودش هم ترجیح میداد توی دادگاه ببازه چون خودش رو لایق مجازات میدونست.قاضی یکی از ابروانش رو مشکوکانه بالا انداخت و گفت: از شاکی میخوام برای اثبات حرفش دلایل محکمی بیاره .اون وقت حرفش رو میپذیرم و متهم رو مجازات میکنم.شاکی با اعتماد به نفس بالا شروع به صحبت کرد: جناب قاضی! متهم به بهونه این که میخواد از دایره امنش خارج بشه تصمیم گرفت مشاور کنکور بشه. گرفتن این تصمیم برای خودش هم سخت بود! چون همیشه احساس ناکافی بودن میکرد. حتی همیشه باور داشت که با شانس توی کنکور قبول شده! اما به طرز احمقانه ای احساساتش رو نادیده گرفت و به عنوان مشاور شروع به کار کرد! الان مثل....تو گل گیر کرده و چون این شغل رو قبول کرده نمیتونه دانش آموز هاش رو رها کنه و دوباره به زندگی قبلیش برگرده. من از اول هم میدونستم اون مناسب این کار نیست. بهتر بود مثل بچه آدم درسش رو میخوند و راهی که بقیه طی میکردن رو طی میکرد! اما حالا دو تا دانش آموز داره که باید حواسش بهشون باشه! هر بار که درس نمیخونن حرص میخوره و نمیتونه به کارهای خودش برسه! هر لحظه حس میکنه ناکافیه! هر بار که دانش آموزش چیزی بهش میگه با خودش میگه حتما هر دوشون از من متنفرن! من براشون مفید نیستم. من مناسب این کار نیستم.آخرش هم با ذلت تمام از کارم اخراج میشم و دوباره به یک دانشجوی عادی غیرشاغل تبدیل میشم!قاضی در حالی که متفکرانه به جلوش خیره شده بود چونه شو خاروند و بعد به سمت متهم برگشت. گفت:به نظر میرسه شاکی اصلی پرونده خود متهمه! هیچ کس به اندازه خودش از خودش ناراضی نیست. پس این بار از متهم سوالم رو میپرسم. چرا حس میکنی برای دانش آموزهات مفید نیستی؟چرا حس میکنی مناسب این کار نیستی؟ اگه ۵ دلیل محکم بیاری طبق خواسته خودت مجازاتت میکنم!متهم اندوهگین سرشو بالا آورد و در حالی که خودش رو کاملا مستحق مجازات میدونست گفت: جناب قاضی! یکی از دانش آموزهام درس نمیخونه و وقتی بهش پیام میدم جوابم رو نمیده! آیا این نشانه بی کفایتی من نیست؟قاضی قاطعانه گفت: معلومه که نیست! بگو ببینم تو اون کارهایی رو که از دستت برمیومد برای دانش آموزت انجام دادی و با این حال تاثیری روی اون نداشت؟-بله دقیقا. من هر کاری که بهم یاد داده بودن یا به ذهنم میرسید براش انجام دادم.-خب پس باید بدونی که تو هیچ تقصیری نداری. سرنوشت هر آدمی تو دستای خودشه. تا زمانی که خودش نخواد کاری از دست تو برنمیاد و این نشونه بی لیاقتی تو نیست! تو فقط باید وظایفت رو انجام بدی و کاری به نتیجه نداشته باشی!-جناب قاضی فقط این نیست که!یکی دیگه از دانش آموزهام خیلی هم درسخونه! با این حال هر لحظه حس میکنم که براش کافی نیستم!قاضی که کمی کلافه به نظر میرسید گفت:چرا همچین فکری میکنی؟-این دانش آموزم توی درس ریاضی ضعیفه.اما من نمیتونم طبق خواسته خودش وقت بیشتری تو برنامه اش بذارم تا ریاضی بخونه.-چرا نمیتونی؟-آخه هم مدرسه میره و هم کلاس آموزشی.هیچ کدوم رو نمیتونه و نمیخواد رها کنه!از طرفی نمیخواد ساعت مطالعه اش با احتساب کلاس هاش بیش از ۶ساعت در روز شه! اگه بخوام وقت بیشتری برای ریاضیش بذارم باید از وقت بقیه درس ها کم کنم! که خب همچین کاری هم کار درستی نیست! واقعا خسته شدم. احساس ناتوانی میکنم. هر لحظه حس میکنم دانش آموزم قراره من رو نالایق ببینه و حس کنه تو کارم خوب نیستم و به این که ریاضیش ضعیفه توجه نمیکنم! قاضی با چهره ای بی حالت به متهم خیره شده بود. احساس میکرد وقتش تلف شده و بهتر بود به یه پرونده دیگه رسیدگی میکرد. بعد در حالی که اخم کوچکی روی چهره اش نقش بسته بود جواب داد: من نمیدونم تو چرا میخوای خواسته های همه رو برآورده کنی! اگر دانش آموزت حاضر نیست بی خیال مدرسه یا کلاس هاش بشه یا زحمت بیشتری به خودش بده و بیشتر درس بخونه اصلا تقصیر تو نیست! مگه تو جادوگری که اجی مجی کنی و یه برنامه جادویی بنویسی که طبق اون هم بتونه بیشتر درس بخونه و هم لازم نباشه بیشتر تلاش کنه! اگر یک بار دیگه ببینم که در نقش متهم یا شاکی یا هر نقش دیگه ای تو این دادگاه حاضر شدی دستور میدم بیرونت کنن! عجب دوره زمونه ای شده! متهم که به حکم دادگاه و نظر قاضی اطمینان داشت تونست بپذیره که مقصر نیست. پس با لبخندی از دادگاه خارج شد هر چند قاضی میدونست که اون قراره بارها و بارها دوباره به دادگاه برگرده...این چند روز که کار مشاوره تحصیلی ام رو شروع کرده بودم خیلی احساس نالایق بودن میکردم. با این که چندین ساعت برای هر دانش آموزی فکر میکردم و سعی میکردم بهترین استراتژی رو براش در نظر بگیرم باز هم احساس بی کفایتی مثل یه انگل بهم چسبیده بود و رهام نمیکرد و نمیذاشت با حس خوبی کارم رو انجام بدم. تا این که این پیام رو توی یکی از کانال ها دیدم:این پیام به من ایده داد تا این متنو بنویسم. انتظار داشتم متن طولانی تری بشه اما در کمال تعجب زود تونستم بی گناهیم رو ثابت کنم و دادگاه ذهنم زیاد طول نکشید. الان حقیقتش احساس بهتری دارم😇 شما چی؟ شما چیزی دارید که به خاطرش خودتون رو محکوم کنید؟اگر یه دادگاه تشکیل بدید فکر میکنید نتیجه چی باشه؟</description>
                <category>خانم میم</category>
                <author>خانم میم</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 17:16:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و دانشگاه🏢</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinamrmr/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-o4dmqgg02ma5</link>
                <description>عکس غیر مرتبطبه ته کلاس نگاهی انداختم. همه جاها پر بود.ناچارا مجبور شدم جلوترین ردیف بنشینم .تنها کسی که اون ردیف نشسته بود یکی از همکلاسی های درسخون و مضطربم بود که هیچ کلاسی رو از دست نمیداد و خیلی براش مهم بود که همه استادها ازش راضی باشن😌✨خدا شاهده من هم اون روز قصدم این بود که مثل بچه آدم به درس گوش بدم امااا متاسفانه دقیقا همون موقعی که استاد درس رو شروع کرد متوجه شدم که یکی از پیام های مهمِّ توی گوشیم حذف شده. با خودم گفتم که استاد گیر نمیده اگر چند دقیقه‌ی اول کلاس رو سر گوشیم باشم. این شد که رفتم سراغ گوشیم و متاسفانه نیم ساعتی طول کشید تا مشکلم حل بشه. با خودم گفتم الان دیگه وقتشه به درس گوش بدم اما متاسفانه قندشکنم تازه وصل شده بود و حیف بود ازش استفاده نکنم🤕این شد که رفتم توی اینستا😇نیم ساعت دیگه هم گذشت. استاد یک ساعت بود که داشت توضیح میداد و من و بغل دستیم که اون هم برخلاف همیشه سر گوشیش رفته بود حتی نمیفهمیدیم چی میگه!همون موقع بود که بغل دستیم که از این تجربه جدید(یعنی گوش ندادن سر کلاس )احساس لذت و آزادی کرده بود به سمت من برگشت و با افتخار گفت: «وای ما دو تا از اول کلاس سر گوشی ایم.تو داری چی کار میکنی؟»با لبخندی جواب دادم: «من تو اینستام.تو چی؟»-«من تو تلگرامم.»و همون موقع بود که استاد عزیز صحبتش رو قطع کرد و ساکت شد. من و بغل دستیم با ترس به استاد نگاه کردیم(البته من استاد رو نمیدیدم چون عینک نداشتم پس بهتره بگیم به هاله محوی از استاد نگاه کردم) استاد در حالی که جلوی کلاس قدم میزد گفت:«خب حالا وقتشه سوال بپرسم. چه طوره از این دختر خانمی که از اول کلاس سر گوشیش بوده و الان هم داره با دوستش حرف میزنه بپرسم!»نمیدونم چرا زیاد استرس نگرفتم.راستش به طرز احمقانه ای مطمئن بودم که منظور استاد من نیستم و داره بغل دستیم رو میگه. پس با آرامش تمام منتظر موندم تا جواب سوال استاد رو بده. چند ثانیه ای گذشت.کلاس در سکوت فرو رفته بود و هیچ کس حرفی نمیزد. دیگه کم کم داشتم شک میکردم که نکنه اون فرد بخت برگشته منم! این شد که در حالی که استاد دقیقا در یکی دو متری من و همکلاسیم ایستاده بود و به ما نگاه میکرد ،با آرامش جعبه عینکم رو باز کردم و عینکم رو برداشتم. بعد روی چشمام گذاشتم و به استاد نگاه کردم. همون موقع بود که فهمیدم اون روز شانس باهام یار نبوده چون استاد دقیقا به چشمای من زل زده بود! چند ثانیه ای من و استاد به هم نگاه کردیم. کسی چیزی نمی‌گفت. راستش حتی نمیدونستم سوال چی هست!استاد که دید آبی از من گرم نمیشه گفت:«بذار یه سوال آسون تر بپرسم. اسم سه تا پَرتویی رو که امروز راجع بهش حرف زدیم بگو. »من که نمیخواستم جو متشنج بشه به استاد لبخندی زدم و ساکت موندم.استاد کمی بهم نگاه کرد و بعد گفت : «اینو هم نمیدونی؟میدونستی اگه از اول کلاس تا حالا حتی یک دقیقه هم گوش داده بودی میتونستی جواب این سوالو بدی؟من که خجالت میکشیدم از خودم دفاع کنم باز هم به استاد لبخند زدم😄(که ای کاش نمیزدم!)استاد چند قدمی به سمت انتهای کلاس حرکت کرد و از پسری که کمی عقب تر از ما نشسته بود همین سوال رو پرسید. با اعتماد به نفس به عقب برگشته بودم و منتظر بودم جواب نده تا استاد بفهمه من تنها کسی نبودم که گوش نمیدادم اما متاسفانه مثل بلبل شروع به حرف زدن کرد و هر چی لازم بود و نبود گفت💔استاد دوباره به جلوی کلاس برگشت و این بار شروع به تخریب من کرد.دو دقیقه تمام (یا شاید هم بیشتر) داشت من رو سرزنش میکرد. راستش رو بخواید هیچ وقت توی عمرم جلوی یه کلاس ۸۰ نفره این جوری سکه یه پول نشده بودم.بغل دستیم همون طور که استاد داشت منو سرزنش میکرد بهم دلداری داد و گفت که هیچ کس گوش نمیکرده! و فقط من بدشانس بودم که استاد به من گیر داده. اما متاسفانه دقیقا همون موقع استاد دوباره شکارمون کرد. براش قابل باور نبود که وقتی اون داره منو سرزنش میکنه تا سر عقل بیام من دارم با یکی دیگه حرف میزنم. این شد که دوباره به سمتم اومد و گفت که چرا ما دو تا دوباره داریم حرف میزنیم! و بعد  ترجیح داد با پرسیدن سوال دیگه ای دوباره تخریبم کنه(آخه مرد حسابی!من اگه میدونستم که همون سوال اولتو جواب میدادم!)من که به عنوان یه آدم نسبتا خجالتی اولین بار بود همچین تجربه ای داشتم احساس میکردم دیگه نمیتونم فشار اون جو سنگین رو تحمل کنم! به هر حال که تقصیر من نبود که داشتم حرف میزدم! بغل دستیم هر دو بار حرف رو شروع کرده بود و باعث شده بود آبروی من به فنا بره! اما این قدر خوش شانس بود که استاد هیچ کاری بهش نداشت. این شد که در راستای تحقق عدالت دست به کار شدم و گفتم:«استاد !چرا از ایشون نمیپرسین؟(میدونم کارم خیلی چندش بود لازم نیست یادآوری کنین)»این شد که استاد این بار چند دقیقه ای دوستم رو تخریب کرد و در آخر به عنوان جمع بندی هر دومون رو با هم سرزنش کرد و گفت که از کلاس بریم بیرون. چند باری اصرار کرد از کلاس خارج بشیم و گفت که برامون غیبت نمیذاره  اما خودم به شخصه به دلیل علاقه زیادم به علم اندوزی این کارو نکردم و توی کلاس موندم😇 بغل دستیم که همیشه همه استادها ازش راضی بودن از دست استاد حسابی دلخور شده بود. این شد که کیفش رو برداشت و به حالت قهر از کلاس بیرون رفت.بعد از اتمام کلاس هر کدوم از دوستام که منو میدیدن با جملاتی مثل (برات بمیرم،آخی...) ابراز دلسوزی میکردن .خدا رو شکر اون جلسه آخری بود که اون استاد رو دیدیم و امتحانش رو هم به صورت مرزی پاس کردیم ولی توصیه من به شما اینه که یا اصلا نرین سر گوشی یا اگه میرین این کارو در حالی که ردیف اول نشستین انجام ندین🥴😌راستی این اولین پستم توی ویرگوله و امیدوارم تمام کم و کاستی هاش رو ببخشین😄✨پی نوشت ۱: بعدا فهمیدم چند پرتویی که باید نام میبردم پرتوهای آلفا و بتا و..بودن. یعنی دقیقا همون چند تا پرتویی که سال کنکور حفظشون کرده بودم و کلی ازشون تست زده بودم💔پی نوشت ۲:دوستم به خاطر این که اون رو هم تو دردسر انداخته بودم ازم ناراحت نشد و گفت که خیلی خوش حاله که یه تجربه هیجان انگیز داره و برای هر کی که رسیده تعریف کرده تا اونا فکر نکنن اون همیشه مطیع استادهاست!</description>
                <category>خانم میم</category>
                <author>خانم میم</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 16:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>