<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ?Red moon?</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mobinateimouri103</link>
        <description>بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم ... تا سختی کمان شما نیز بگذرد ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:11:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/342450/avatar/x9760a.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>?Red moon?</title>
            <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همه ی بابا ها دوست دارن موهای دختراشون رو شونه کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-uvvdfaezy3dx</link>
                <description>پدر بودن یعنی عاشق زندگی بودن پدر بودن یعنی دوست داشته باشی موهای دخترت رو شونه کنی و براش ببافی ، براش کش و کلیپس های جدید بخری و روی سرش امتحان کنی ، توی تابستون موهاش رو کوتاه کنی که گرمش نشه .‌..پدر بودن یعنی اولین باری که بغلش کردی اول دستاشو ببوسی و گردن رو بو بکشی ، وقتی ترسید دستاش رو توی مشتت قایم کنی و توی زمستون اونا رو بین دستات جا بدی و بعد گرمش کنی ، وقتی بزرگ شد دستشو بزاری توی دست یه مرد دیگه و از دور شاها خوشبخت شدنش باشی . پدر بودن یعنی اولین باری که یاد گرفت راه بره تو روبه روش باشی و بشی دلیلی که باید روی پاهاش وایسه ، یعنی بشی همون کسی که به نظرش مهم ترین و باوقار ترین و خوشبخت ترین مرده روی زمینه . یعنی وقتی زمین خورد و زانوش زخم شد اولین کسی باشی که بقلش میکنی تا زانوش رو بوس کنی  و دستت رو بزاری روش تا خون رو نبینه و نترسه . یعنی وقتی ۷_۸ ساله شد براش دوچرخه بخری و پشت سرش بدوئی تا از زمین خوردن نترس و بدون ترس رکاب بزنه . پدر بودن یعنی فقط وقتی تازه به دنیا اومده دل شنیدن گریه و جیغش رو داشته باشی . یعنی زمین و زمان رو بهم بریزی تا اشک دخترت جاری نشه . یعنی وقتی یه روز اومد و با گریه گفت بابا من هیچ دوستی ندارم ، بهش بگی من رفیقتم ! منو یادت رفت ؟! . پدر بودن یعنی موقعی که توی لباس عروسی هست و داری باهاش میرقصی و یهو اشکش در میاد بقلش کنی و بهش بگی همه منتظرش میمونی و همیشه در خونت به روش بازه و همیشه هواشو داری . پدر بودن یعنی هر سال قد دخترت رو بگیری و منتظر بمونی تا ازت بلندتر بشه . پدر بودن یعنی هر بار بقلش کنی و بزاری روی شونه ات تا بتونه به آسمون نزدیک تر بشه و واسه ی گرفتن ستاره ها تلاش کنه . پدر بودن یعنی هر شب قبل خواب برسی بقلش کنی و براش آرزوی یه خواب رنگی بکنی . پدر بودن یعنی هر بار که میبینیش بقلش کنی و اجازه بدی کل روز درباره اتفاقایی که اتفاده حرف بزنه . پدر بودن یعنی اینکه بزاری توی ماشین بشینه توی بقلت و مثلا رانندگی کنه و هعی بپرسه : کجا ببرمتون؟پدر بودن یعنی طاقت داشته باشی تا بزرگش کنی و بعد بزاری بره و راه خودش رو پیدا کنه . یعنی اینکه اجازه بدی گاهی هم زمین بخوره یا رنگ خونِ روی زانوش رو ببینه . یعنی اجازه بدی گاهی گریه کنه و صدای جیغش آسمون رو خراش بده . یعنی اجازه بدی خودش تجربه کسب کنه و موفق بشه . و همه ی موفقیت رو بزنه به نام خودش . پدر بودن یعنی برای دخترت یه اسم مستعار بزاری که فقط خودت اونجوری صداش میکنی . پدر بودن یعنی اجازه بدی همه آدما بخاطر داشتن همچین دختری بهت حسودی کنن .پدر بودن یعنی همه ی آرزو هات رو فدا کنی و از خدا فقط موفقیت دخترت رو بخوای.  پدر بودن یعنی یه نفر رو داشته باشی که بیشتر از همه حرصت رو میخوره و بخاطر اینکه حاضر نیستی برای خودت خیلی خرج کنی بهت غر بزنه . پدر بودن یعنی موقع خرید همش بهت کت هارو نشون بده و تو دستش رو بگیری و ببری سمت پیرهن ها و سرش رو گرم اونا کنی . پدر بودن یعنی بزاری همه ی احساسات خوب مثل یه سیل بیان و زندگیتو زیر و رو کنن . پدر بودن یعنی یه آرامش خاطر که براش هر روز با دلهره میگذرونی . که مبادا اتفاقی برای دخترم بیفته . پدر بودن و دختر داشت و دختر بودن و یه پدر عالی داشتن یعنی بهترین و زیبا ترین و معصومانه ترین  عشق ردی زمین.  بابایی ، بابت همه‌ی روز هایی که پشت دوچرخه دووئیدی تا یاد بگیرم چجوری چرخ سواری کنم ممنونم . بابت همه روز هایی که اومدی مهد دنبالم و منو بردی توی شهر تاب دادی ممنونم . بابت همه وقتایی که منو کول کردی و تا نوک کوه روی شونه هات گذاشتی ممنونم . بابت همه وقت هایی که موهام رو شونه کردی و گوش هات رو در اختیارم گذاشتی تا با حرفام پرشون کنم ممنونم . بابت همه ترس هایی که بخ جون خریدی و منو بزرگ کردی ممنونم . و امید وارم توی  راه درازی که باهم داریم همچنان صبور و خوش انرژی باشی ! همینجوری یهویی ساعت ۲:۴۸ دقیقه بامداد ۱۴۰۱/۱۲/۱۳</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 02:51:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیترسیدم از اینکه ....</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-xepj8u6dyecg</link>
                <description>نمیترسیدم برای اینکه به آینده فکر کنم .نمیترسیدم از اینکه برم مدرسه . نمیترسیدم از اینکه تو خیابون راه برم . نمیترسیدم از اینکه دختر باشم . نمیترسیدم از اینکه وجود داشته باشم .اما حالا میترسم . همه میترسیم . همه چی به مفتضح ترین وضع ممکنه داره پیش میره . به خدا هرچی ام کلمه بزارم تنگ این جمله ها و ساعت ها وقت بزاری تا بخونی ، اون چیزی نمیشه که من میخوام . اون چیزی نمیشه که باید حسش کنی . پس بیخودی کنجکاوتون نمیکنم . ماییم و کلمه ها و حرف و بغض و بعدم مرگ . تهش هیج کس نمیفهمه چمون بود که عین مرغ سر کنده بال بال میزدیم . </description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 02:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-fywiefnwxb3f</link>
                <description>سیاهی شب از سیاهی درونم سیاه تر است ، روح مظلوم و سفید درون غول سیاهی گرفتار شده و دروازه های رهایی مُهر و موم شده اند ... صدای جیغ پرنده ها و خزنده ها در جنگل بیرون از صدای جیغ روح سفیدم بلند تر است ... باران ابر ها از اشک های چشم هایم سنگین تر است ... طوفان ترس اما از طوفان باد سهمگین تر است و اینبار ترس قوی تر است و نابودی،  نزدیک</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 00:02:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رو به بالا و بینهایت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-bna6rappdqw3</link>
                <description>با دستانش پلک هایم را از هم باز می‌کرد لبخندم هنوز سرجایش بود دندان هایم از خون گلگون شده بود طعم آهنِ خون روی زبانم موج میزد هنوز نیمچه ضربانی در رگ هایم رد و بدل میشد تمام بدنم بی حس بود و بوی خون بود که در مشامم چرخ میزد و خون و خوناب بود که دور بدنم طواف می‌کرد و انگار  من ، شبیه تکه ابری در هوا معلق بودم و به سرعت رو به بالا و بی نهایت ها حرکت میکردم و ستاره و سیاهی بود که به من نزدیک میشد و این فاصله ای که تا کنون بین جسم و روحم نبود ، حالا پدید آمده بود . و این عجیب بود  و مرگ نام داشت؛  و مرگ عجیب است!</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 00:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگبار کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D9%85%D9%8F%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-zrwiwe4bmel6</link>
                <description>چند وقتی بود چیزی ننوشته بودم . دیشب خونه باباجانم خوابیدم و وقتی همه داشتن پادشاه های یوم تا چهارم رو خواب میدیدن منم وقت کردم حسابی از تنهایی و تاریک و شب لذت ببرم ! هنذفری آبی آسمونیم رو توی گوشام فرو کردم و صدای آهنگ رو تا ته زیاد کردم .خیره شدم به درختی که از پشت میله های پنجره میتونستم ببینم و همزمان به همه جای خونه اشراف کامل داشتم ... خیلی خوش گذشته . دلم گریه می‌خواست ولی حالش رو نداشتم ! دلیل اما براش خیلی زیاد بود و نمیتونستم روی یکی تمرکز کنم که تا عمشق برم و برسم به مرز گریه . این جا بود که يکم حالم گرفته شد و خودم رو به دست ملودی های آهنگ سپردم ! خودم رو بین بچه ها و مردم عادی تصور کردم که همگی دارن به صدام و آهنگ گیتارم گوش میدن ! خودم رو توی یه پالتوی قهوه ای که زیرش یه بافتنی نرم شیری رنگ پوشیده بودم  با چکمه های مشکی تصور کردم ... یه تیپ مجلسی با موهای مشکی که باز بود و رگه های قهوه ای روشن از بینش خودنمایی میکرد ! اومم بی نظیر بود ! در زیبا ترین و شیک ترین حالت ممکن بودم ! انگشت های کشیده ام  روی سیم های گیتار بندبازی می‌کرد و صدای خوش نت ها توی هوا می‌پیچید ... مردم باهام همخونی میکردن و همه چیز اونجوری بود که آدم دلش می‌خواست! برای چند دقیقه فارغ از این سیاهی و وحشت و تنهایی و غم شده بودم . ولی هیچ چیز ابدی نیست! مخصوصا خوشحالی </description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 23:49:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ساعت ۱۲ شب</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7-cxupmdlp5blw</link>
                <description>حرف هایم یکسره خواهش است و التماس و فریادِ نیاز ...درونم بی انتها ترس و دلهره و اندوه و غم ... زندگی ام پر از ماجرا و کندوکاو و تنش...روی صورتم ابرو های به هم گره خورده و چشم های سیاه و لب های کبود است ‌...من اشک های محکوم به مرگ در ساعت ۱۲ شب ام ...</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 23:44:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه جام خون مهمان من</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-tpbfhf3nc5k2</link>
                <description>وسط سالن پذیرایی که از سیاه ، تاریک تره و از سکوت لبریزه دراز کشیدم ، پنجره ها بسته، و پرده ها کشیده است . انگار ظهر رخت بربسته و شب جاشو پهن کرده ؛ ولی باریکه نورِ سفیدی خطی ممتد روی فرش ها کشیده و من روی اون خط دراز کشیدم . با همون پیرهنی که برام خریدی و همون رژی که تو برام انتخابش کردی ، با همون انگشتری که یه ستاره وسطش داره ... دست هام رو روی صورتم گذاشتم و باریکه های نور روی صورتم پخش شد ، اشک شد ، و تا زیر چونه ام کشیده شد . من اشک ریختم . کاری که نکرده بودم کردم . من پاکت تیغ های تیز نو رو باز کردم . من خودم رو یه جام خون ، مهمون کردم . من تو رو به خودم نزدیک کردم . نزدیک ! حالا یک نفر کمتر ...</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 17:41:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی از مرگِ کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-qvgxx73so33k</link>
                <description>انگار درونِ یک چاه نفرین شدم ، این چاه آنقدر عمیق و تاریک هست که هیچ کس نمی‌تواند با یک نگاه بفهمد که کسی اینجا است . اینجا آنقدر نمور و شوریده هست که کسی برای کمک داوطلب نباشد . اینجا آنقدر در هم و خطی خطی است که کسی حوصله پاک کردنِ خطی خطی ها و جمع و جور کردنِ این همه فکر را ندارد . پس قرار نیست کسی که همان خودم باشم از اینجا رها شوم ... تنها کاری که در این چاهِ عمیق می‌توان کرد ، کشیدنِ چیز هاییست که بعد از آن ،من را به یاد همه ی آدم هایِ کر و کور اطرافم، خواهد آورد . کشیدنِ خاطراتی از لحظه هایی که آنها ساختند و فراموش کردند ولی من در آن زندگی میکنم ! من در تمام حرف هایی که برایم ساختند و در گوشم  خواندند زندگی میکنم ! من در لجنی که بجای آب برایم آوردند نفس نفس میزنم ! من درونِ چاهی زندگی میکنم که آنها برایم ساختند ! من را وقتی فقط کودکی خرد و کوچک بودم وسط بیابان کاشتند و آجر به دست آمدند ... ( این اتاقی است که می‌شود زیبا ترین اتاق برای زیبا ترین دخترِ دنیا ) و آجر ها روی آجر گذاشتند و تا خودِ خودِ خودِ آسمان بالا رفتند و از آن بالا داد زدند :《 شاید زیبا ترین دختر دنیا نباشی ولی بهترین نردبانی هستی که می‌توانستیم با آن به سقفِ آرزو هایمان برسیم 》 و من که کودکی ترسیده و آشفته بودم با عروسکی که بهترین فرد زندگی ام برایم خریده بود شب را صبح و صبح را شب میکردم و از آن‌پایین با صدایِ شادی های اطرافیانم، ترس را از تن بیرون میکردم ... ( نترس اگر جیغ بزنی همه خواهند آمد ! ) و وقتی جیغ زدم ..... کسی نبود :)و دختری که دل خوش بود به صدایِ خنده ها و تنش هنوز گرم بود بخاطر گرمایِ بیرون ، خشک و سرد شد ! قوز کرد تا عروسکش را گرم کند، تنها کسیِ که رهایش نکرده بود و آن  آخرین چیزی بود که او نجات داد ... و مرگِ او را ،زوزه ی باد درونِ چاه به گوش مردم خواهد رساند ... خوب بخوابی بهترین نردبانِ دنیا ! داستانی برگرفته از مرگ کودکیِ خودم ...   </description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 21:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از همه جا رونده میشم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-jjkfckfomey4</link>
                <description>یادمه یه روز وقتی حالم گرفته بود تنها هودی مشکی ای که داشتم رو برداشتم . موهام رو دم اسبی بستم و کلاه هودی رو تا روی دماغم کشیدم پایین . هنذفیری رو توی گوشی زدم و بدون اینکه طبق عادت گزارش بدن کجا میرم درو باز کردم و از خونه اومدم بیرون . داشتم در رو می‌بستم مامان گفت میری پشت بوم ؟ فقط گفتم : اوم . در رو بستم و بدو بدو پله هارو گرفتم و رفتم تا رسیدم به در پشت بوم ، بازش کردم و رفتم لبه پایین ترین دیواری که توی پشت بوم هست و تا کمر‌خم شدم پایین . دستام رو آویزون کردم و به یکی پیام دادم : بیا بالا !برای بار چندم روم رو زمین انداخت و بعد از ۲۰ دقیقه پیام داد : گوشی دستم نبود و ... . تهش منظورش این بود که نمیام . منم برای اینکه جلوی خودم رو سفید شم و بگم این ۲۰ دقیقه ای که وایستادم بخاطر خودم بود نه اون ، پشت بوم رو ده بار با قدم هام متر کردم تا اینکه ۱۰ دقیقه گذشت و شد نیم ساعت . هندفیری رو از گوشم کشیدم بیرون و صدای داد مامان که توی راه پله پیچیده بود مواجه شدم : بیا پایین دیگههههههه !!! سرمو رو به بالا کردم و گفتم : خیلی ممنون ! فک کنم خوده خدا گرفته بود چرا میگم و به کی میگم . داد زدم : دارم میام! دره پشت بومو پشت سرم بستم و پاهام رو محکم روی زمین میکوبیدم و پایین میومدم . دره خونه رو بستم و پشت در ۲_۳ دقیقه ای رو معطل شدم ... بعد رفتم .تنها چیزی که میشه از این پست فهمید اینکه من در دنیای واقعی هیچ وقت قرار نیست کسی رو داشته باشم که باهاش درد و دل کنم و وقتی دارم گریه میکنم بپرم بقلش ... یا نیست ، یا اگه برم بقلش منو پس میزنه ، یا اگه قبولم کنه و بقلم کنه وقتی گریه کنم بقلش رو باز میکنه و میگه بازم که زدی زیر گریه و میره ... هیج وقت نمیپرسه : چرا گریه میکردی ؟ شاید چون میدونه نمیتونم بهش بگم : بخاطر بی توجهی تو بوده ! </description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 21:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او اسیر نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hf5gnixd3xyw</link>
                <description>دیدم تنها بود ،دست هایش را گرفتم . زخم ها از تنش شستم ، مرحم ها درست کردم، آه چه شب ها تا به صبح پیش رویش بودم ؛ که مبادا تب نکند ... پر و بال گرفت ، خوب شد سلامت شد ، پر زد از دستم پرید ... من نه از سر عادت از روی علاقه پشت سرش رفتم ... دیدم که در دست دیگری گیر است ، فکر کردم اسیر است ، نردیک رفتم تا بانگ کنم که این همای زندگی من است! رهایش کن دیدم نه !... او شاداب است . او خنده بر لب در آرامش است؛ کم کم عقب کشیدم ... رفت و مرا فراموش کرد و هیچ وقت نفهمید... من باعث نفس های ممتدی هستم که در کنارش می‌کشد... آی دوست بی وفای من ! ای همدم چند ساله ی من ! رفتی ملالی نیست  لااقل یک بار اسمم را بر زبان آور! میخواهم بدانم هجی کردن نامم یادت مانده یا نه ؟ میخواهم ببینم این دلیل نفس هایت من هم بوده ام یا نه ؟بیا دنده را روی بیخیالی بگذرایم و تخته گاز پیچ های تند جاده چالوس را طی کنیم... بیا بد باشیم . آری ... اولش سخت بود ، باری بود بر دوشم که نمی‌دانم از کجا آمد کی آمد و کی رفت ولی رفت ... بعد از آن، تو خوشحالی و من خوشحال تر ! تو فارغی و من فارغ تر ! این آزادی را مدیون در بند تو بودنم ... اگر بد نبود خوب حُرمت نداشت !</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jan 2023 00:51:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص مو در خون</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86-j65m11zccpqw</link>
                <description>دلم می‌خواهد بانگ برآورم و بگویم امشب چند تن ؟ امشب چند تن بر زمین افتاد ؟امشب چند تار مو با در خون رقصید ؟ امشب چند سرو بر زمین افتاد ؟امشب چند کوه خورد و خمیر شد ؟ امشب چند دستِ گرم ، سرد شد ؟ امشب چند خانواده دست به دامنت می‌شوند برای  جنازه؟ هر خانواده یک جسد یا بیشتر هم بود ؟ بگو امشب پدری نرفت ! بگو که مادری پر غصه نشد ! بگو که معشوقی بی یار نشد ! بگو که کودکی بی آینده نشد ! بگو امشب فقط توپ بود و صدا ... بگو این همه فریاد توهم بود ... بگو غرق خیال بودم و اصلا صدایی نبود ... بگو این سکوتِ محض فریاد های خفه شده نبود ... بلند بگو تا حفظ کنم ! بگو امشب کسی راهی دیار باقی نشد ... اینم از این پست ... ۸ ساعت دیگه امتحان فیزیک ترم دارم و هنو خیلی از مسئله هارو کار نکردم ... هر روزی که میاد ممکنه روز آخر باشه !حال غمگین و آینده ، مبهوت فرداهاست...</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 00:28:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداوند رنگین کمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-sog4xedxwdci</link>
                <description>یادم رفته ، بلد نیستم ... آزادی را برایم هجی کن !این قلم ، این دفتر ... تو ماجرا را آغاز کن !این خیابان ، این بانگ ... تو مرا فریاد کن ! من صدا ندارم ، این دست ... با دو دست بزن غوغا کن ! این کتاب ، این قانون ... قرآن را قرائت کن !این من ، این حقم ... زندگی را زنده کن !این ترانه ، این ساز ... خفته ها بیدار کن ! این مو، این کفن ... رخت سفید از سرم وا کن ! این من، این شب ... بخت سیاهم سپید کن ! این باران،این خورشیدِ بعد از آن... خداوندِ رنگین کمان را نشان کن ! این درمان،این دارو ... درمانِ رایگان را شروع کن ! من نبودم ، من نبودم . من هیچ جا نبودم . من گوش بودم ،  خفته ای در قبر بودم .تو در میدان  تو در جنگی . من اینجا با قلم ، مشق میکنم . داستان نبرد تورا ، من جار میکنم !</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jan 2023 08:44:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشه ای سوالی پرسید و قصه ای شنید</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF-yb1tytjsdv5b</link>
                <description>فرشته آرام ، روی گونه هایش نشست ... با دستان کوچکش اشک های غلطان دختر را روی صورت گندمی اش محو کرد و بال زنان، میان موج موهایش شنا کرد ... کنار گوشش خواند : چرا بی تابی ؟ چرا هر شب تا صبح گریه میکنی ؟ چرا هر روز صبح جیغ میکشی و بیدار می شوی ؟چرا هر روز موقع نماز صبح پدرت در گوشت اذان میخواند ؟ چرا موهایت را شانه نمی زنی ؟ چرا فقط پدرت به موهایت دست می زند و برایت شانه اش میکند؟ چرا در میان روز یکهو به خواب میروی و هرچه صدایت میکنند بیدار نمی شوی ؟ چرا پدرت انقد غمگین شده ؟ چرا مادرت نگرانتان شده ؟ چه شد که تو اینطور شدی ؟آیا گناه بزرگی کردی که داری جزایش را میبینی؟ و دخترک رو به خورشیدی که به آن چشم دوخته بود گفت : شاید گناهم بیگناهی بود . شاید یک رنگ بودن میان خُم رنگرزی بود . راستی چرا بیمار شدم ؟ پدر کجاست ؟ امشب نه مرا بوسید و نه قربان صدقه ام رفت ... حتی دیشب هم بغلم نکرد ! بابا کجاست ؟ و بعدتر به یاد آورد ... بابا مدتی است بین زمین و آسمان گیر کرده ! شاید اینکه همه جا باشد و هیچ جا نباشد به مذاقش خوش آمده اما ... دختری که عاشقانه بزرگش کرده بود را چرا رها کرد ؟ فرشته ها داستان را میخوانند و خطاب به پدری که نمیدانند کدام یک از این روح های سرگردان است ، میگویند : برگرد ! دخترت تنهاست ... تنها . تنها . و پدر این را می شنود و حالا روحی سرگردان است که نگران است ... نگران ! قصه ای از قصه‌گوی دنیاها !</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 17:46:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیل میشود ...</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-izs5hyzpqw2r</link>
                <description>راز هایی داشتم که نباید گفته میشد ، تنهایی داشتم که نباید رفع میشد ، درد هایی داشتم که نباید شنیده میشد ، زخم هایی داشتم که نباید دیده میشد ، مشکلاتی داشتم که گریه برایش نباید میشد ، عزیزانی داشتم که ناراحتی نباید به روحشان مزاحم میشد ،  و سکوت ها بیشتر و اشک های نباریده هم بیشتر و میدانم قلب قرمزم تباهِ روز های سخته گذشته میشود . و میدانم  سیل میشود ؛آن اشک هایی که، نم نم نبارید </description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 00:18:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چجوری دردمون رو توی چشم خانواده فرو کنیم ؟ هوم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%87%D9%88%D9%85-vqy4feieu38g</link>
                <description>درحالی که داره آهنگ &quot;بی استرس&quot; را گوش میده ، چشم های بادومی که از شدت بی خوابی چسبیدن به هم را روی کیبورد این ور و اونور می چرخونه . داره به انگشت پای بیچارش فک میکنه که سه روزه کبود و باد کرده بین بقیه انگشتا نفله شده و پدر و مادر گرام هیچ توجهی بهش نمیکنن ! ?از اونجایی که در مصدوم نمایش دادن خودم شکست خوردم و تصمیم گرفتم کله خویش را درون گوشی فرو برده و مدام از بخش آهنگ ، به فیلم ، از فیلم به چت و دوباره به آهنگ برگردم و این چرخه رو تا زمانی که خانواده از سر کار بیان ، شام بخوریم ، و با پا درد کپه ی مرگ خویش را بگذرایم ادامه بدم . ?که در این ده دقیقه اول موفق بودم . بقیشم خدا بزرگه ??خلاصه که طبق تجربه یکی از دوستان عزیز تر از جان خودم را به موش مردگی زده و نزدیک دوبار عکس پای فلج شده را برای مادر گرام پست نمودم . که در هر دور با شکستی بی بدیل به پشت جپهه های نبرد ( همین توی گوشی خودمون ) هجوم آوردم . ??امروز کل راهه زبانو عین پیرزن های ۸۰ ساله که باید با عصا راه برن ولی چشمشون پی حرف مرده راه میرفتم و هر سه متر یه بار به دوستم که ۱۰ متر جلوم بود میگفتم وایسه تا بعد از یه ربع بهش برسم :/ عمق ماجرا رو درک کن لطفا ?هیچی دیگه ، از اونجایی که اتوبوس گرام یه سوژه پیدا کرده بود که یه کاری کنه کل مردم بهش بخندن یهو ترمزززززززز گرفت و بنده که در حال بلند شدن از سر جام بودم از ته ترین جای ممکن در اتوبوس با سرعت ۸۰ کیلومتر بر ساعت خورد تو میله و شکمه بیچارم ضربه فنی گشت ??بعد از اینکه دوست محترمم رو ساکت کردم تا از خنده غش نکنه یه خانمِ با وقتار و قد بلند تاااپ ... حدس بزن ! جانه ما ! نوچ ، نخورد بهم . پاشو گذاشت روی پام :/ آخه چرااااااا ! چرا منننن ! چرا تووووو ! چرا پای چپم  ! ها ؟ بعد تاکسی گرفتیم و پس از منتظر موندن برای دو نفر دیگه?که مکه‌میومدنن ... راه را ادامه دادیموو رسیدیم به کوجه ی خودمون ، دره سمت من خراب بود و البته رو به خیابون بود و باید از طرف خودم پیاده میشدم . بنابر این راننده پیاده شده ، درب را باز کرده ، خداحافظی کرده ، توی ماشین نشسته و به راه خود میرود . و من که میدونستم آب خونمون قطعه و کوار نمیشه روشن کرد و سوپری بعدی خیلی دوره ، به سوپری دم کوچمون که بسته بود زل زده و از عرق و خشم خیس می گشتم ??. تا اینکه بیقققق بیققققیه بنده خدایی که خاله و دایی و پسرخاله و خواهر عزیز تر از جامم بودن گفتن کجا میری بیا ببریمت و اینا ... پس از پاسخ داون به همه اینا گفتن تا سر سوپری میبریمت برگشتنه خودت بیا :/ منم که توی رودروایستی گیر نوموده بودم سوار شدم ( وجدان : ?)، یه دلستر شیشه ای طعم هلو و یه کیک خریدم و راه خانه را با پاهایی سالمممم درپیش گرفتم? ...هیچی ساعت ۱۱ و نیم رسیدیم خونه ، خوراکی خوردیم ، خوابیدیم ، ناهار خوردیم ، خواستیم بخوابیم که مامان شوتمون کرد تو حموم و از ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه تا الان که ساعت ۵ و ۴ دقیقه است دارم این کیبورد بسیار زیبا رو با چشمام سوراخ میکنم . ?در کل اینکه دوستان ، اگر مادران و پدران حساسی نداشته باشید هیچ وقت نمیتونید خودتون رو توی چشمشون کنید . بیخود زحمت نکشید ????</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 17:11:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه سیبک ، مرحله سوم ×_×</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%C3%97%C3%97-g3hjsyeqcslg</link>
                <description>حس ندارممممم ( وی ۴۰ دقیقه پیش تو کلاس تکواندو پای راستش پیچ خورد و الان احتمال شکستگی انگشت دومیه پای چپ وجود داره :) من حالم عالیههههه ( دارم چرت میگم ) برای اینکه میخوام زودتر تموم شه : ۱.دوست داشتی فرزندت مهربون باشه یا باهوش؟ با اینکه از دیدن بچه نوزاد خوشم میاد و عاشقشم و از بچه داشتن متنفرم بر فرض مهال تا ابد ... مهربون :/۲‌.دوست داری بیشتر چی صدات کنن؟ هلما منم چندتایی اسم دارم:/ درک میکنی پس خوب ‌۳.اینجا فقط من سوال می‌کنم?? بعل :)اگه فیلیمی میساختی، موضوعش و داستانش؟ موضوع درمورد یه برادر و خواهر ، یه خواهری که خیلی صدمه دیده و برادر بزرگش همیشه سعی میکنه کمکش کنه ، باهم مهربونن ، سفر میرن ، توی درسا بهم کمک میکنن ، برادره ساز میزنه ، دختره باهاش میخونه ، دختره کاری میکنه مردم دنیا نگاه های سنگینشونو بندازن روی زندگیشو خودشون تا ببینن اونجا دارن چیکار میکنن  ، یه کتاب مینوشت و هزار تا از اون بنر های گنده که رامبد جوان هر بار توی برنامه میگه رو سر تا سر دنیا میزد ۵.عکاسی چطور؟ عالیه برات همچین دیدی داره عکاسی هم؟ بلی۶.مثلا زمان کیا؟ اون سوالو یادم نمیاد :/ ۷‌. موفق باشی و به خواسته هات برسی:) ممنون همچنین ولی خب ۴۰-۵۰ یا بیشتر حتی ۷۰ اینا برات کنجکاوی برانگیزتر نیستن؟ چون اونموقع یه مشت پر داری در واقعشاید باورت نشه ولی اینم یادم نیست :) ۸.چطوری خوب میشد حالت؟ گریه کردن ، توی ماشین آهنگ گوش دادن و رفتن به جاده های جدیدی که نمشناسمشون ( بیشتر توی بیابون باشه )  یادم رفته متاسافانه:/۹. از آینده میتزسی؟ آینده نزدیک آره ولی آینده دور نه ۱۰.گاز استباه تایپیه:/? : از گریه خوشت میاد؟ آره خیلی  یا نه؟چرا؟ آدمو سبک میکنه ، من اگه هر ۳ سال یه بار با جیغ کشیدن و خوشحالی خودنو سبک کنم هر هفته حداقل دوبار با گریه خودمو سبک میکنم( تازگی ها چون احساس میکنم مامان و بابا احساس بدی پیدا میکنن و میخوان بریم پیش روانشناس کمتر اینکارو میکنم ولی خب ) ۱۱.آره گمونم کتاب بود ۱۲.منم اینطورم. ولی خیلی نه</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 20:53:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه سیبک مرحله دوم؛)</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A8%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-iltfvzr1kupr</link>
                <description>احساس یه مسابقه چند مرجله ای رو دارم که در حال حاضر داره ور میفته ( ولی تازه نیم ساعت است از کلاس تکواندو برگشته و داره جان به جان آفرین تسلیم میکنه . میگی چرا ؟ فیلم زیر را ببینید تا بفهمید :) https://www.aparat.com/v/tWshPحرکت موموتیویوپ چاگی :)? اصل ماجرا رو بخوای ۲۰ دقیقه داشتم روی پرشش تمرین میکردم آخر سر هم فقط تونستم حرکت پای راستو درست کنم ، از استاد خواستم تا یه لیست از حرکات پا که توی آزمون کرمربند قرمز میاد رو برام بفرسته تا برای پس فردا براش آماده کنم بزنم که اشکال هامو بگیره ... بعد از خستگی بسیار در این روز باید تبریکی بگم به خودم که توی مرحله اول پرسشنامه موفق و الان توی مرحله ی دوم غوطه ور میباشم ???این ویرگول باز چه مرگشه ؟ ?پرسشنامه مرحله دو : ۱.فکر می‌کنی در این صورت، بیشتر ‌خاطرات خوش رو به خودت یادآوری میکردی یا بد؟سوالت جوابی که میخوای رو نداره چون همش رو ، اینا رو یادم موند تا مدام یادآوری کنم دیگه ؟ مثله پدر مادرایی که نباید بین بچه هاشون فرق بزارن ( مثال خوبی بود نه ?)۲.اسمت پس فهمیدم:)اسم برای من بسیار است دلبندم ? مب ، مبی ، مبینا ، هل ، هلما ، جوجه جغد ، سنجاب و غیرههههههولی جواب سوال اول این سوالو(!) ندادیا??؟؟ بیخیالش به ما ببخش ?۳.یکیشو بهم معرفی میشه کنی؟از ایرانی یا خارجی ... دارم تصور میکنم الان مثله کارگاه توی فیلما میگه اینجا فقط من سوال میکنم ?? ولی خب اگه ایرانی :  شوق پرواز ( فعلا تو هولشم یادم میاد هعی ??)  رقص روی شیشه هم شنیدم خوبه نمدانم . فیلم هم : چهارراه استانبول ، گربه سیاه هم ندیدم فک کنم ولی باحال باشه ، نبات ، برادرم خسرو و اینا اگه خارجی : بازی قدرت ، یه فیلمه کمدی بود سه کله پوک بود یا سه احمق یه همچین چیزی اونم خیلیی خوب بود ? سرزمین نارنیا هم خوبه ۴.منم همینطور. من خیلی سریال نمی‌بینم ولی، بیشتر فیلم میبینم. اما اگه سریال بزنیم، با خانواده می‌شینیم تا تموم نشه ول نمی‌کنیم و کلا ساعت همه‌چی اونروزا قاطی میشه? مثلا ۴ شب میخوابیم و ‌...خارجی چطور سینمایی؟ از ایرانی یا خارجی ... دارم تصور میکنم الان مثله کارگاه توی فیلما میگه اینجا فقط من سوال میکنم ?? ولی خب اگهایرانی : شوق پرواز ( فعلا تو هولشم یادم میاد هعی ??) رقص روی شیشه هم شنیدم خوبه نمدانم . فیلم هم : چهارراه استانبول ، گربه سیاه هم ندیدم فک کنم ولی باحال باشه ، نبات ، برادرم خسرو و اینا اگه خارجی : بازی قدرت ، یه فیلمه کمدی بود سه کله پوک بود یا سه احمق یه همچین چیزی اونم خیلیی خوب بود ? سرزمین نارنیا هم خوبهاگه دقت گرده باشین توی این سوال نخواست چیزی بهش معرفی کنم ولی من کردم این سوالو یادم نبود ولی خب ایناهم خوبه حواستی ببین باحاله ??۵.جواب های کوتاه مورد قبول نیست??حالا من ارفاق میکنم ۱ نمره رو میدم? عجب ۶.صحیح.جالا بگو چرا نقاشی رو هم؟ به نظرم برای روایت کردن یه مکان یا یه حس کشیدن نقاشی خیلی موثره ، من نقاشی با آبرنگ و رنگ روغن رو خیلی دوست دارم . ۷.خواهش می‌کنم:) حالا اونی که یک درصد حتی بیشتر کددمه؟ گذشته ی خیلی دور چرا ۲۸؟ توی اون سن به استقلال رسیدم . شاید خارج در حال تحصیل باشم ، شاید دیگه پام به اتاق جراحی باز شده باشه ، شاید یه نویسنده معروف شده باشم ، یه تکواندو کار حرفه ای تو المپیک باشم ، شاید تونسته باشم گیتارو حرفه ای برم ، ویولن و پیانو و کالیمبا کار کنم و اوووووووه چقد کار منم اگه میخواستم برم گذشته همینارو انتخاب میکردم.یچیز بگم ببخشید تخته جمشید غلطه عه ؟ نمدانستم ممنان ?۸.حتی مشکلاتی که اصلا به هچی وجه حل شدنی نیستن؟ آره حتماا . بلاخره ارزش دارن ! حالِ منو خراب کرده من باید حالمو خوب کنم و اینجوری خوب میشم :) ۹.اوه.ترسای دیگه ای نداری؟ چرا خب ، سوختن ، جهنم ، آدما ، سوالات ، کلمات ، دزدیده شدن ، از دست دادن عزیزانم ، تاریکی ، جاهای تنگ ، دردقفسه سینه ، ترک خوردن دستم ، بد دادن امتحانام و خیلی چیزای دیگه ... از کوجیک ترینش تا بزرگترینش یعنی بزرگترینش ایناسن؟  نه ! یه چیزی هست . از بین عزیز ترین آوم های زندگیم اگه یکیو از دست بدم مطمئنم یه بلایی سر خودم میارم . از اونم خیلی میترسم ۱۰.صحیح. گاز گریه خوشت میاد یا بدت میاد؟ حقیقتا نفهمیدم سوالت چی بود توی کانتا بنویس جواب میدم ... اونی کخ گفتی معرفی کن هم جی بود کتاب بود ؟ یاوم نمیاد اونم بوگو مرسی ?۱۱. سختن؟?? اها سوالا  . اینو یادم اومد ? هوممم . شاید ! من کلا قدرت انتخاب بالایی ندارم شاید بخاطر همین یکم سختم بود ولی باحال بودن نیستن?? حالا جون تویی باوش ??خب دوستانی که در این بخش از برنامه هم همراه ما بودن ازشون سپاس گذاریم و تا درودی دیگر بودورود ???❣</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 01:18:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کُنج هایی برای زاری ، باغچه ای برای بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%DA%A9%D9%8F%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-melxdnz95oir</link>
                <description>وقتی درست را غلط و غلط را درست فرض میکردم ، وقتی دست از پا خطا میکردم و صدای دعوا ها بر سرم آوار میشد ، جایی را میخواستم گرم و تنگ ...با اشک هایی که راه دیدنم را سد میکرد به دنبال گوشه ای بودم به دور از فریاد ها و هیاهو هایی که بخاطرم به پا شده ! آخر سر هم گوشه ای از اتاق ، پشت تخت در یک سه گوش را پیدا میکردم و تا وقتی باباجان برای ناز کشیدن بیاید همان جا کِز میکردم و نم نم مثل ابر بهار می باریدم... وقتش که می رسید ، صدای قدم های محکم باباجان را میشنیدم ، در را که باز میکرد از گوشه ی در نگاهی به دور تا دور اتاق می اندازد ، بیشتر برای این بود که مطمئن شود پشت در نیستم تا خدایی ناکرده دَر به کمر نوه ی ناز پرورده اش نخورد ... بعد با اینکه میدانست کجا قایم شدم راحت در را باز میکرد و وسط اتاق بلند میگفت : اینجا هم که نیست این خانم کوچولو ! روی تخت می نشست جوری که پشت سرم باشد بعد دم گوشم‌چیز هایی میگفت و من را با خود بیرون میبرد ، دور باغچه تابم میداد و باهم برای درخت ها اسم انتخاب میکردیم ... اوایل اسم دو درخت زیتون روی من و خواهرم بود ، بعد ها که از پا درآمدند دو درخت گیلاس که نزدیک به هم بودند را به اسم خودمان کردیم . عمو های مادرم که شهید بودند و من هم عمو صدایشان میکردم ، مادرجون ، باباجان ، خاله و مادر و بابا و خلاصه کل اهالی منزل یک درخت را داشتند که نامشان روی آن باشد ، دور تا دور باغچه سنگ ریزه بود ، یه سکویی که با بلوک های و شن درست شده بود ، خانه ی منو و خواهرم میشد برای بازی ... برگ ها ، چوب ها ، سنگ ها ... بازی های کودکانه ...دلخوش بودن به خانه ی ۳ متری ، داشتن حیاطی بزرگ که در مقایسه با خانه مزرعه صدایش میکردیم ، کندن برگ های خشک گُل ها و گذاشتن توی بلوک انگار که انبار غذاست و آب کردن کاسه و درست کردن غذا چه لذت بخش و کاری بزرگ بود در نظرمان ! زندگی ام در باغچه ی خانه ی باباجان و کُنج های خودم خلاصه میشد ... وقتی خیلی بچه بودم حدودا وقتی ۲ یا ۳ سالم بود پدر و مادر برای سفر کربلا دو هفته ی تمام من را خانه ی باباجان گذاشتند و رفتند . حکایت سراغ نگرفتن من از پدر و مادر شده بود یک جُک بامزه ! منی که حرف رفتن به خانه میشد زمین و زمان را به هم میبافتم و آخرش کار را یک سره میکردم و با گریه خانه ی باباجان می ماندم مگر سیر شده بودم که بهانه بگیرم ؟ ولی از وقتی ۴ یا ۵ سالم شد ، وقتی باباجان را از پشت شیشه ، روی شانه های عموی مادرم روی تخت بیمارستان نگاه میکردم ، شدم یک بچه ی بزرگ که حالا نباید آغوش باباجان را طلب کند ، وقتی داشتیم از پشت شیشه باباجان را نگاه میکردیم یکهو گفتم : از پشته شیشه ... خوب دیده میشه   بعد از مدت ها بلاخره دیده بودمش ! دلتنگ و ناراحت . وقتی می پرسیدم چرا باباجان روی تخت است یا این بار با ویلچر از پله ها بالا آمد می شنیدم : باباجان یک چیز سنگین را بلند کرده و حالا قلبش درد میکند ، نباید بغلش بروی ... من هم به خیال خام خودم فکر میکردم باباجان سنگ هایی سفید را بلند کرده که با جرثقیل بلند میکنند ، فکرش را بکن ، باباجان خوشتیپ من با کت و شلوار و یک سنگین سفید به کمر ... اینطور شد که دیگر بغل باباجان نرفتم ، بهانه نگرفتم دور حیاط راهم ببر و... آروم روی زانویش می نشستم و میخواستم معما و قصه و خاطره برایم بگوید ، باهم باغچه را سامان میدادیم و سرگرم میشیدم . خیلی چیز ها تغییر کرده بود ولی هنوز باباجان بدون اینکه بگویم چیزی را که میخواستم از چشمانم میخواند برایم میاورد ! و این لذت  بخش بود ! چیزی که هنوز عوض نشده .کمتر شدند گریه های من ، به کنج رفتن و ناز شدن و.. همه چیز درون خودم حل میشد . دعوایم که میکردند توی خودم فرو میرفتم ، وقتی به خلوتی میرسیدم گاهی  آرام آرام بی صدا اشک میریختم ، گاهی هم روی یک برگه چیزی که باعث حالِ بدم شده بود را می نوشتم ، خط خطی میکردم ، پاره میکردم و دور میانداختم و خودم را تسکین میدادم که خوب شد ! تمام شد ! چه تمام شدنی ؟ تمام است این افسردگی و در خود رفتگی ؟ اگر تمام است که این نامه هم تمام است ور نه از این دست نامه ها تا عمر دارم باقیست ! (نامه ای اول)</description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jul 2022 01:51:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره های خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%AD%D9%82-pza5vynctb1y</link>
                <description>بدنیا که میایی ، دنیا را یک قدم به سوی روشنایی رَهنمایی میکنی ... غوغایی در دلِ عالم به پا میکنی و میلیارد ها سال در هستی می درخشی !سرد که میشوی ، دلم میخواهد آتشی به دلت بیاندازم و جهان را به خاک و خون بکشم ، هلهله بر پا کنم و آشوبی به پا کنم وصف نا شدنی .اما نمیشود ، تو کوچکی ، تو خُردی ، تو بدنیا آمدی که بدرخشی و بمیری و بروی ! اما من خدای این عالمم ! به فکر همه کس باید باشم و به یاد همه چیز هم . حال عزیزه دلم ، ستاره ی کوچکم ، مادرت ماه ، بی قراری میکند ... برو و آرامش کن ، ستاره ی خاموشِ من ، خُرده سنگی شو و کناره مادرت بمان . شفق های قطبی را پذیرا باش و روی ابر های سفید، خوب ، بخواب ! به یاده روزی که بدنیا آمدی ، هر روز میلیون ها ستاره ی زیبا مانند تو را به این دنیا هدیه میدهم ، تا تو همنوع هایی داشته باشی که روز به روز افزون تر میگردند و دنیای آسمانی را زیبا تر میکنند ...دوستت دارم ، ستاره یِ خاموشِ کیهان ام </description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jul 2022 14:12:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و هوای این سفره ما</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinateimouri103/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7-jps1amyquopi</link>
                <description>با یک جمع ۹ نفره پنج شنبه اومدیم مشهد و فردا ساعت ۱۲ با هواپیما برمیگردیم ... اومدنه با اتوبوس وی آی پی اومدیم   خوب بود ولی من چون عادت دارم دمر بخوابم تا خوابم ببره ، نتونستم اونجا بخوابم ، و بخاطر همین یکم بدن درد گرفتم ...وقتی رسیدیم مشهد دیدیم عمو داره با یکی حرف میزنه ولی بعد تر متوجه شدیم اون داره با عمو حرف میزنه ، این یعنی قراره یه بلایی سرمون بیاد ! آقایی که داشت با عمو حرف میزد یکی از چمدون های اونا رو کش رفت و گذاشت توی یه ماشین تا مارو برسونه هتل ، یه آقای دیگه که لباس قرمز چهارخونه پوشیده بود هم چمدون رو از دست من قاپید و گذاشت توی صندوق عقب ، به لطف علاقه ی ایشون به جاده های اصلی نزدیک بیست دقیقه ی تامام توی ترافیک بودیم بعد رفتیم هتل و دیدیم به به همه از یه ربع پیش رسیده بودن چون از کوچه فرعی رفته بودن . بعد از اون شوک جانانه ، بابد مجبور میشدیم از ۱۲ تا ۲ صبر کنیم تا اتاق آماده بشه اما با فداکاری های محمد صادق کار ها خیلی زود پیش رفت و اون تونست اتاقو بگیره ... اما نه هر دو رو فقط اتاق خودشونو ! :/ بنابر این بار و بندیل رو جمع کردیم و با آسناسوری که نیم ساعت تمام داشتیم دکمشو فشار میدادیم رفتیم خونه ی عمو ... درسته به همین آسونی و طی چند دقیقه خونه رو به یه اتاق موچول و موقت فروختیم ولی چه میشود کرد ؟! ?‍♀️نشستیم یکم یه فیلم دیدیم تا اتاق ماهم آماده شد و رفتیم توش بلتفاصله رفتیم برای ناهار و یادم نیست چی خوردیم :( بعد از اون به شدت برنامه های سنگین و کم خوابی رو سپری کردیم ! مثلا برنامه دیروز :  دیشب ساعت ۹ و نبم که برگشتیم تا ۱۰ و نیم داشتیم شام میخوردیم ... بعد رفتیم توی اتاقمون تا ساعت ۱۱ یه فیلم دیدیم بعدم من ۱۲ و نیم خوابم برد . ساعت ۲ بیدار شدیم ۲ و ینیم رفتیم توی لابی از اون ور تا ساعت ۱۰ دقیقه به ۸ توی حرم بودیم بعدم صبر کردیم تا ۸ شد رفتیم صبحانه خوردیم تا ۹ و ۹ و نیم برگشتیم خونه مامان و اینا رفتن حرم ۱۰ و چهل و پنج رفتن حرم دیگه ۱ و نیم و اینا اومدن خونه تا ۲ و نیم ناهار خوردیم بعد رفتم حموم الان تازه از حموم اومدم بیرونبعل ??هیجی دیگه ... امروزم از ۲ تا ۵ حرم بودم تازه برگشتیم دارم اینارو تایپ میکنم و سعی دارم نمکه داشته و نداشته ی خود را در این بتپانم که نمیشود که نمیشود که شاید بشود ! خب از خوده حرم بگیم : حرم مثله همیشه عاشقانه و زیباست وقتی ناقاره شروع میشه حرم به تکاپو میفته ، همه میخوان فیلم بگیرن ، حس و حال عالی و عجیبیه ، شعرشم که خیلی عالیه ولی وقتی تمام میشه حرم از هیاهو میفته . همه ساکت میشن حتی چرخ های ویلچر ها هم دیگه صدایی نداره ، زمزمه ها قطع میشه و همه انگار مات و مبهوتن ! انگار بازم دلشون میخواد بشنون از این صدای معجزه آسا ... حرم که خیلی زیبا با آینه و کاشی تزئین شده هم هنر دست ایرانی رو نشون میده و علاقه ی ما به امام رضا (ع) ...روز عرفه جاتون خالی توی حرم بودیم با روضه خوانی و دعا خوانی عالی اقای میرداماد ... خیلییی عالی بود جای همتون خالی :))))) راستی گفتم چشمم به جمال میرداماد از فاصله ۲ متری روشن گشت ؟ توی صحن قدش نشسته بودم دعا میخوندم توی گوشی میچرخیدم دیدم میرداماد با کلی نوجوون و جون دور و برش وارد میشود و همه دورشو میگیرن که باهاشون عکس بگیره ... اونم در فاصله دومتری با من و اونهمه مرد ! منو تصور کنید :/ ??هیچ دیگر ... به لطف محمد صادق و بابا و طاها هم که خیلی شوخی میکنن سفر خیلی خنده دار و جالب شده راستی من کلی فیلم از حرم گرفتم یه ولاگ باحال درست کردم توی اینستا میتونین ببینین خودتونم بعد معرفی کنید تا منم دنبالتون کنم با سماس بسیاااااار بوس بوس صبح بخیر :/ </description>
                <category>?Red moon?</category>
                <author>?Red moon?</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jul 2022 06:29:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>