<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مبینا ترابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mobinatorabi</link>
        <description>نویسنده کتاب سیگنال مرگ و رمان های آنلاین بندباز، عاشقی به وقت تو، قتل در شصت ثانیه رمان منجلاب خون، جهنم سبز، دلنوشته های کودک عاشق، رمان در حال تایپ ( حکومت زنان) دنیای رمان کتاب سیگنال مرگ.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:25:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1557135/avatar/DidZqv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مبینا ترابی</title>
            <link>https://virgool.io/@mobinatorabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برده پولیم یا عاشق کار؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-raeqazfrg0gw</link>
                <description>شده کاری رو دوست نداشته باشید اما مجبور به انجامش بشید؟ مثل این می مونه که دست پاتون به زنجیر کشیده شده کلید دقیقا رو به روته ولی عادت کردی بهش...انگار نمی تونی خودت رو آزاد ببینی...حبس واژه قشنگی برای کسی که روحش رو به حصار کشیده...مغزم جوابگو نیست...دوست دارم از این محیط فرار کنم برم جایی که هیچ کس نیست منم و یه دشت وسیع با درخت های کاج سر به فلک کشیده.اینجا همه چیز برام مبهمه توانایی فرار کردن ندارم.اگر برم و راه پیدا نکنم اگر جای امنی نداشته باشم اونوقت چیکار کنم. چاره ای ندارم. نه راه پس هست نه راه پیش...دنیا همیشه این شکلیه؟شاید من برای اینجا نیستم...اگر به کسی بگی دلت نمی خواد کار کنی بهت برچسب تنبل و بی عرضه می زنن ولی کسی به ذهنش خطور نمی کنه شاید بخاطر احساس غم و طرد شدن باشه...اگر عاشق کارت نباشی همه چی برات سخت می شه متاسفانه تو کشور ما هشتاد درصد مردم مجبورن کار کنن تا بتونن بخش کوچیکی از زندگی رو تجربه کنن...ولی من دوست دارم اگر دارم کار می کنم لذت ببرم عاشق هر لحظه اش باشم...من برده پول نیستم که بخاطرش هرکاری رو انجام بدم...ولی اینجا شبیه به آدمی که نمی دونه با خودش چند چنده می چرخم.کاش بتونم زندگیم رو عوض کنم کاش لذت ببرم.کاش فرار نکنم و بسازم.ولی احساس می کنم تنها راه چاره ام فرار کردنه، فرار از هرچیزی، حتی خودم...مبینا ترابی </description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 09:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرباز ها نمی میرند:)</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-ao6vcjx9ecmk</link>
                <description>نویسنده مبینا ترابی نسیم می وزد؟ باران می بارد؟ بهار شده است؟ چشم هایم سیاه نمی بینید! اینجا همه چیز سبز است!گاه پایان ما می شود شروع کسانی که نمی دانند در این راه چه چیزی انتظارشان را می کشد...از دور دست ها می نگریستم، این من بودم؟ منی شکسته با شیشه خرده های تیز که در ماهیچه قلبم فرو می رفت...این من فرتوت و قد خمیده!انتظارش را نداشتم بیش از حد فرو ریخته ام من نمی خواستم این باشم.می طلبید که موفقیت از چشمانم لبریز شده باشد و قطره قطره بر روی زمین چکه کند ولی زهی خیال باطل! نا امیدی؛ غم، افسوس، درد ، رنج هر کدام به نوبت صف کشیده بودند...همراهی نبود که بخواهم دردش را تقسیم کنم.آنکه باید می ماند رفت و آنکس که نباید می ماند در کنارم اتراق نمود...آنچه انتظار نداشتم شد و آنچه می طلبیدم پشت به ما کرد و رفت...اکنون از میان تپه ای سرگشتی و افسوس می نویسم...شاید این فرصت آخر باشد آری مطمئنم دست آخر این بازیست بعد از این یا کیش و مات می شوم یا با سرباز، شاه این بازی...دست کم با این میزان اندوه فهمیدم  چشم به چشمم نباید اعتماد کند، فهمیدم اگر آنطور که می خواهند نباشی کنار گذاشته می شوی آری اینجا صحنه تئاتر است و ما بازیگران آن...ایفای نقش بد منجر به حذف ما توسط تماشاگران می شود...این بار فرق خواهم کرد شانس اخر است به انتظار کف زدن تماشاچیان و تشویق نمی شوم صحنه نمایش من آماده است.صحنه تئاتر خارق العاده ای برای خود خلق می کنم آنطور که می خوام حتی بدون تماشاگر و عوامل صحنه این بار من و آیینه برای هم ایفای نقش می کنیم...به کم قانع نخواهم شد ، سکوت نخواهم کرد، دیگر مظلوم نخواهم بود حق خود را می گیرم این دست بازی،سرخوش جلو می روم و اجازه نمی دهم کیش و مات شوم تمام مهره ها خود ما هستیم...یا می شود بهاری ماندگار یا جهنمی سوزان...نویسنده مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2024 21:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حفره ای به نام افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cxz8t3lkwfvh</link>
                <description>جوخه ای به نام خودکشی گويا از ميان تاریکی مطلق و يا چاهي عميق چشم هايم پس از تاريکي فراوان با نوري مواجه شده است، شايد هم روزنه کوچکي به دنياي موازي! خستگي از تمام از ميان سلول هايم فرياد مي کشد مي شنوي؟ کمي سکوت و جست و جو در درون کافيست تا صداي ناله هايش به گوشت برسد! اين فقط صداي روح من نيست که فغان سر مي دهد و انتظار دارد نجاتش دهم ! اين ملودي دردناک و گوشخراش از روح تو نيز سرچشمه مي گيرد! مي بيني فقط من در اين چاه حفر نشده ام هزاران نفر با من در اين تاريکي به سر مي برند و نمي دانند راه نجات کجاست! مستقيم؟ ضربه اي محکم با ديوار چپ؟ راست؟ تمام مسير همين است ضربه پشت ضربه، خسته مي شويم! همين گوشه بنشينيم؟ در گوشه ترين شعاع اين حفره جاي خوش مي کنيم، در ذهنم به دنبال واژگان مي گردم حتي نمي دانم اکنون که از احساسم مي نويسم حالم خوب است يا در اغما به سر مي برم...هر چه هست و بود تجربه خوشايندي از سر نگذراندم! افسردگي! واژه عجيبي نيست اين روزها زياد مي شنويم! شايد هم خودت دچارش باشي! علاوه بر غريب بودن کلمه اش احساس ترس نيز به وجودم تزريق مي شود...بخواهم واضح احساس  واژه را بگويم اين گونه است که در قالب مکعبي شکلي از يخ به زنجير کشيده شده اي، اطرافت خورشيد ، آسمان و زمين دسته جمعي به رقص مشغول هستند و تو نظاره گر پرتو خورشيد هستي اما نمي تواني اقدامي براي نجات خودت کني و تلخ تر از همه ، از اين وضعيت خلا لذت مي بري...گويا گذر زمان متوقف شده است و رغبت نمي کند عقربه به عقربه ضربه براي حرکت بزند زمين متوقف شده است و گياهان ديگر سر از خاک بيرون نمي آورند... ابرها ... لج کرده اند باران مي شوند و نمي خواهند اشکال خارق العاده در آسمان بيکران رسم کنند! دريا ها موج هاي بلند را به آغوش مي گيرند! لذت مي برند از غرق کردن انسان هاي کنار ساحل! و من... و من از متوقف شدن در زمان لذت مي برم گويا غرق شده ام از اينکه در گوش هايم هوا در راه تنفسي ايم آب تجمع کرده و چشم هايم به روي حقيقت بسته شده است لذت مي برم... صداي فرياد هاي ماهي هاي ساحل را مي شنوم که سعي دارند نجاتم دهند اما مي خواهم غرق شوم...!با مرگ درست مي شود؟ فراموش مي کنم که لذت بخش ترين و مفرح ترين کارهايم برايم عادي و کسل کننده شده است؟ با مرگ مي توانم فراموش کنم چهره آيينه را دوست ندارم؟ مي توانم  با مرگ زندگي بعدي را زيباتر کنم؟ مي داني اين قسمت سخت ترين بخش زندگيم شده است... تناقض و تضاد در تکاپو هستندتمرکزي ندارم، دوست دارم درس بخوانم و به جايگاهي که در روياهايم ترسيم کرده ام برسم در نقطه مقابل و درون چاه نمي خواهم درس بخوانم فراموش کرده ام چه مي خواهم دلم نمي طلبد...کار! مي خواهم پيشرفت کنم مجبور هستم اجبار اين ميان حنجره پاره مي کند اما ... اما نمي خواهم هر صبح با طلوع خورشيد بانگ سر مي دهم که امروز انجامش مي دهم امانه...مهارت هايي که برايش وقت مي گذاشتم... حتي تلاشي براي مطالعه و پيشرفت و انجام دادن آن ها نمي کنم...خانواده...! اصلا به ياد ندارم اين واژه چه معنايي مي دهد درونم برايش درست و پا مي زند تا جمعي گرم با صداي خنده هاي بلند ببينم اما ذهنم مي طلبد دور شوم دور! آنقدر فاصله بگيرم که نام خود را از ياد ببرم... يک هزارم احساسم را هم نتوانستم توصيف کنم اما هر فردي که اين احساس را تجربه کرده است خوب درک مي کند... ما لذت مي بريم از نشستن درون چاه و چشم پوشاندن از نور بالاي سرمان، لذت مي بريم از اشک ريختن و غرق شدن در اشک ها... اينجا همه چيز دردناک است حتي خنده هايت نيز درد مي شود... ساکن بودن و کاري نکردن از لذت هاي ماست! در پساپس ذهنمان مي خواهيم پيشرفت کنيم مي خواهيم با لبخند بنگريم مي خواهيم مثبت بيندايشيم، قصد داريم زيبايي ببينيم اما نمي شود که نمي شود! احساس ياس سرخوردگي، حماقت  را تنهايي به دوش مي کشيم و نظاره گر گذر عقربه ها هستيم! سياهي، سکوت مطلق، يخ زدگي روح... لذت هاي وصف نشدني! عينک سياه به چشمانمان نشسته است ديگر کنترلي در دست ما نيست وصله به جانمان شده و هر موجود زنده و سرشار از نور را نيز به سياهي زاغ ها مي بينيم! هرچند من مي دانم و فهميده ام راه نجات چيست...! زياد شنيده ام و به گوشم رسانده اند يا با ضربه سعي داشته اند بفهمانند يا نوازش گاهي هم حرف هايي از جنس بر خوردن! راه نجات باور داشتن تصوير در آيينه  ، راه نجات در آغوش گرفتن خود و دوست داشتن کودک درون ماست، راه گريز پرهيز از کمال گرايي افراطي و سخت گرفتن اين دنياست... شايدهم راه نجات فراتر از تصور من باشد! مي دانم بايد چه کنم تا مسير هموار شود، يخ زدگي درونم کاسته شود و از نفس کشيدن لذت ببرم، اما اقدامي براي زنده ماندن در اين درياي پر خروش مي کنم يانه...!نویسنده مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 00:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان جنایی منجلاب خون</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AC%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86-yedwrc3jcio3</link>
                <description>رمان  مبینا ترابی نویسندگی کار از پیامبران و معجزه ها گذشت منتظریم این بار خدا بر روی زمین بیاید، اگر من گناهکارم و مشتبه مرا به سزای اعمالم برساند و اگر تو اشتباه می کنی تو را به لجنزار ها تبعید کند...میم. نقطه</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 19:08:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون هیچ دلیلی نوشتم...!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-gf4o4mfbtthz</link>
                <description>نیمه های شب است از اینجا که ایستاده ام ماه کامل با چاله های طوسی رنگ را به چشم می بینم، نسیمی که صورتم را نوازش می کند و لا به لای گیسوانم چنگ می نوازد و گاهی تنم را به لرزه در می آورد، ابرها با تمام توان ،خود را به تن برهنه ماه می رسانند تا مبادا چشم های کسی بدن عریان او را ببیند! آسمان ابریست؛ فریاد ابرها  و بغض شکسته آسمان خبر از غرق شدن می دهد. نمی دانم آسمان و زمین غرق می شوند و یا من!احساس می کنم با هر قطره ای که سر به بالین زمین می گذارد من نیز دفن می شوم، زندگی برای من دیگر معنی خاصی نمی دهد، می ترسم وحشت دارم گمان می کنم در کمدی مخفی شده ام آن هم به هوای پیدا شدن و بازی کردن، اما هیچ کس مرا نمی یابد و حتی ساعت ها بی خبر از من سر می کنند... اصلا من برای آنها وجود دارم؟ دیگر انعکاسی از تصویر خود در آیینه نمی بینم، سایه ای ندارم و چشم به چشمم اعتماد نمی کند.گاهی از سرم می گذرد و می گویم فراموش کن! نمی توانم، شاید هم می توانم اما دلایلی مرا به صفحه روزگار میخ کرده است  دردش را تا گوشت و استخوانم احساس می کنم. نمی خواهد بگویی! خودم می دانم و به ده ها نفر انگیزه داده ام و خواسته ام خوشبینانه به رقص زندگی چشم بدوزند و حتی خودشان رقاص صحنه اول باشند!اما من خسته شده ام...زندگی احساس پوچی می دهد، دویدن هایم بی فایده است، زمانی که می دانم فایده ای ندارند، آری فایده ای ندارد، اینجا در این سرزمین یا حتی در این دنیا شبیه به احمق هایی سرگردان به دنبال اهدافی می دویم و بعد از به دست آوردن حریص تر از قبل می شویم یا اگر ناکام بمانیم بغضی ابدی در گلویمان وصله می کند.گاهی حسرت هایی به دلمان می ماند که دیگر نمی توانیم همانند گذشته فکر کنیم...سرد است... حتی این فنجان قهوه نیز از سرما لبریز شده...بینی ام را چین می دهم فنجان را روی زمین رها می کنم و خود را به آغوش می کشم حداقل اینجا گرم است حتی اگر امیدی نباشد دهلیز کار خودش را انجام می دهد. حسرت...نمی دانم چه تصوری از این کلمه داری! اما من دلم می خواست در خانه بوی غذای خوش عطر مادر به همراه صدای خنده های پدرم بپیچد! هر بار که خانواده ای می بینم زیر لب می گویم کاش صمیمت هنوز بین ما بود...واهمه دارم از نشدن ها... نمی دانم چه باید کنم! حتی اکنون! می نویسم اما کلاف در دستم نیست، خود را لا به لای نخ ها پیچیده ام و حتی قرار است گلویم با این نخ ها بریده شود...زمان متوقف شده است، گذشته خوبی نیست که با آن حالم را خوش کنم و اکنون ! می گویم که، متوقف شده است! دلم می خواست همانند گذشته نگاهی به تصویر آیینه می انداختم و می گفتم: &quot; صبر کن دختر! تو انجامش می دهی، هر چیزی که می خوای برای تو می شود، صبر کن، صبر&quot; نه نیست! نه آن آدم آیینه باقیست، نه صبر، نه زمان، نه امید، نه قلم! حتی تنها امیدم که نوشته هایم بود بوی گس خون گرفته و فریاد خشم سر می دهد! اینجا آدم هایی که نقاب می زنند بیشتر خریدار دارند، در میان این هیاهو باز هم شبیه به نادان ها سعی می کنم انعکاسم را به آیینه باز گردانم و در سکوت ادامه دهم... جانی برایم نمانده که فریاد سردهم و بخواهم حق خود را طلب کنم سکوت می کنم و در این جاده تاریک راه خود را ادامه می دهم.امشب شبیه به شاعرهای بی قافیه نوشتم! می گذرد و می گذرد اما تسلیم شدنی در کار نیست، روزگارم سیاه است و اگر به رقابت باشد من سیاه تر می شوم...</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 23:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jtplzbreatcn</link>
                <description>به راستی عشق چیست؟ و یا حتی کیست؟ کودکی سرکش که به دنبال رام کننده تنشش می گردد؟ یا میان سالی که همراهی برای خواندن روزنامه در گوشه آسایشگاه می خواد؟ خودخواهانه است اگر بگویم به عشق اعتقادی ندارم !یا حتی می توان گفت دروغ است! شاید هم ،عشق های کنونی دروغ باشند! نمی شود اسم رابطه های چند روزه را عشق گذاشت! اما از طرفی دیگر عاشق هایی را می بینم که فقط چند روز کنارهم بوده اند! عجیب است! اما دنیا همین است هیچ قانون خاصی برای نقض کردن اتفاقات وجود ندارد. هر فردی با درون خود، اتفاقات را به آغوش خود می کشد. دنیا پر از تضادهای عجیبی ست که در حال رخ دادن است.عشق بر خلاف مزدوج شدن است، عشق معیارهای شما را بهم می ریزد و دنیایی رنگارنگ و سبز برای شما خلق می کند احساسی به شما می دهد که گویا در آسمان هفتم همراه ابرها با ملودی پرتو خورشید به رقص در می آیید، حتی ممکن است سقوط کنید، به وحشتناک ترین شکل ممکن در تاریک ترین شب! اما سقوط های عاشقانه نیز ترس های به دل نشستنی دارد، بعد ها از آن عشق به عنوان تجربه ای خوب و شاید کابوسی عجیب یاد کنید! البته ممکن است تجربه ای که از آن دم می زنید پر باشد از غم هجر...اعتقاد دارم عاشق ها تا ابد کنار هم می مانند اگر چنین نشود به طور حتم دیگری فاتحه عشق را خوانده است...نمی شود انسان چیزی را بخواهد و تلاش کند و به دست نیاورد، حتما در اعماق قلبش دوری می جسته است...ازدواج بسیار با عشق تفاوت دارد،همیشه می گوییم &quot; عاقلانه انتخاب کن عاشقانه ادامه بده&quot; برای ازدواج معیار های عجیبی لیست می کنید، از هیکل زیبا و اخلاق خدایی تا خدم و حشم! باز هم ممکن است به در بسته بخورید! من می شناختم کسی را که به دنبال فردی می گشت تا باقی عمر خود را با او بگذراند و لیستی که تهیه کرده بود می طلبید هفت خوان رستم را...زمان گذشت اما حال می بینم معیارهایش پوچ شده اند، عاشق نشد! عاشقی هم نکرد، انتخاب عاقلانه؟ آن هم نه؟ نشد... در دادگاه ها می چرخند چنین افرادی! چیز عجیبی نیست ، من تو را دوست ندارم یا تو مرا شاید هم هر دو از هم بیزاریم و این بیزاری در طی زمان ها به وجود آمده ، در هر صورت آخرش به جدایی ختم می شود ... چه عشق چه ازدواج... البته اگر درست انتخاب شود در نهایت ، به عشاقی تبدیل می شوند که  نوادگان خود گوش می سپارند به خاطرات عاشقانه آن ها...نه عشق حرام است نه عاشقی اما سوء برداشت و استفاده نادرست منجر به نابودی قلب و دین و عقل می شود... برای آرام کردن کودک سرکش درون به دنبال وسیله بازی نگردیم که عاقبت، فرزندانمان اسباب کار های احمقانه دیگران می شوند...نوشته مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 09:46:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدایت مبارک؟ :))شاید!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-aujjkqnsnpkf</link>
                <description>امسال هم زمستانش از آن سال هاست، از آن سال هایی که من به قاب چشمانت در قاب عکس کهنه و قدیمی خیره می شوم.از آن شب های بلندی ست که گوش می سپارم به خنده هایت...این شب از همان شب هایی ست که انار ها را در ظروف سفالی فیروزه فام می چینم و به احمقانه ترین شکل ممکن، منتظر آمدن تو می شوم.از همان شب های طولانی مدت، که ساعت ها به سیاهی شب خیره می شوم تا شاید ردی از تو را در این کوچه های بن بست ببینم.از همان شب های سیاهی که هیچ کس،در کنارم نبود...از همان یلدایی که امسال نیز تکرار می شود و من ، در کنار کرسی گرم آغوش مهربانی ات نیستم...این همان یلدایی ست که مرا هر سال پیر تر می کند...طولانی ترین شب سالت ، پیشاپیش کنارش طولانی تر...ای لبت خونریز و مژگانت ز لب خونریز ترغمزه سحرانگیز و چشم از غمز سحرانگیز ترتا به تلخی جان سپردم بی تو دانستم که هست:مرگ زهرآمیز و هجر از مرگ زهرآمیز تر...نوشته مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 09:16:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو قاتل می شدی یا مقتول؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D8%AA%D9%88-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%AA%D9%88%D9%84-z246zxjam1yw</link>
                <description>من ماندلا کروز هستم! دختری که دیوانه شناخته شده است!مردم شهر با انگشت مرا نشان می دهند! می گویند صداهایی که می شنوم همه از سر توهم است، حتی در چشمانم زل می زنند و می گویند تو احمقی بیش نیستی!اما من دیوانه نشده ام...من تکه تکه شدن خانواده ام را به چشم دیدم و فقط در سکوت تماشا کردم، دیدم که چگونه تنها دوستانم را در مقابل دیدگانم به آتش می کشند...بوی گزنده و فلزی خون را از گوشه و کنار خانه ام احساس می کردم، جام های خون تنها نوشیدنی بود که می توانستند با آن از من پذیرایی کنند....در نهایت کنجکاوی و جست و جو با شخصیتی سر کش و خودخواه، من! ماندلا کروز به دنبال قاتلین خانواده ام و باعث و بانی دیوانگی خودم می گردم...کتاب : سیگنال مرگنویسنده : مبینا ترابیانتشارات: علوم گسترش نوین سال انتشار : 1398 ژانر: ترسناک، جنایی، معماییبا خواندن کتاب ها نوید زندگی دوباره را به درختان فرتوت بدهیم....دنیای رمان  https://novelonline.ir/novel/2075/%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF </description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 09:44:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسنده جوان؟!</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-aqoyfwtqnsdc</link>
                <description>من مبینا ترابی هستم...یک نویسنده نوجوان! از تجربه های نداشته یک دختر هفده ساله با افکاری صد ساله می نویسم. عاشقان ماه همان هایی هستند که با طلوع خورشید لبخندی زدند و شب را به فراموشی سپردند و ماه را از یاد بردند. بیایید حداقل ما اینگونه نباشیم با وارد شدن فضای مجازی در زندگی خود را از نوستالژی هایمان دور نکنیم و اینطور نباشیم که دنیای شیرین حقیقت را به دنیای تنهایی مجازی ترجیح دهیم. با خواندن دوباره کتاب ها؛ حال و هوای گذشته خود را باز گردانیم و به کودک درونمان اجازه رشد دوباره را بدهیم. درست همانند باران که بعد از بارش نوید زندگی دوباره را می دهد ما نیز نوید زندگی دوباره با کتاب را به آیندگان بدهیم و نگذاریم دنیا به اعماق تاریکی سقوط کند. شاید دنیای مجازی تا یک حد خوب باشد اما مگر می تواند جای دنیای واقعی را سلب کند؟ این را باید بدانیم که کتاب را نمی توان مجازی خواند زیرا تنها بازمانده از خاطراتمان همین کتاب ها هستند. ترجیح دادن دنیای مجازی به واقعیت همانند این است که ما؛ دگر اکسیژن نخواهیم و آن را مجازی طلب کنیم. از همان زمانی که حروف الفبای زندگی ام را آموختم ؛شروع به نوشتن کردم. نوشتههای هفت سالگیام را به خاطر مادرم دوست داشتم درست همان موقعی که میگفت&quot;تو بهترین فرد بر روی زمین می شوی&quot; نوشته های ده سالگیام را به خاطر هدیه هایی که میگرفتم دوست داشتم. نوشته چهارده سالگیام را به دلیل تشویق های خانواده و دوستان دوست داشتم. اما اکنون مجموع نوشتههایم را در آغاز سن هفده سالگی به خاطر اشتراک عقاید و افکارم برای شما مردم؛ دوست دارم زیرا میدانم و یقین دارم من نیز روزی به وسعت موفقیت شما مردم؛ موفق می شوم. این را بدانید با خواندن نوشتهها و افکار این دختر هفده ساله ؛ به او امید این را میدهید که درختان قطع شده هیچ گاه به هدر نمی روند و روحشان تا ابد در نوشتههای این کاغذ ها زنده میماند. با رغبت می گویم؛ به افکار من خوش آمدید...یادداشت نویسنده بخشی از کتاب سیگنال مرگ مولف: #مبینا_ترابیداستان های قرن 14سبک: ترسناک،جنایی، درامتعداد صفحات:181 انتشارات: علوم گسترش نوینسال انتشار : 1398</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Dec 2022 13:52:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز نویس نویسنده...!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-infuixjkillq</link>
                <description>مبینا ترابییادداشت نویسنده :در پشت دروازه های مرگ ایستاده بودم. صدای فریاد های گوش خراش را می شنیدم.می شنیدم و می دیدم که چگونه در منجلاب خون آلود نفرت؛ کینه؛ دشمنی و حسادت و قدرت طلبی غرق می شوند.صدای سهمگین سم های اسب قلب ها را به تپش می انداخت.نگاهم بر روی دختر بچه پناه گرفته در انبوهی از کاه خیره مانده بود. از ترس به خود می لرزید و مادر خود را صدا می زد. اما در ده قدم دور تر جنازه مادرش جاده ای برای گذر اسب ها شده بود.می هراسید... می هراسیدم...صدای ضجه هایش توجه سرباز های دشمن را جلب کرد؛ ثانیه گذر نکرده بود که نیزه ای در قلبش فرو رفت.باران خون بر روی کاه ها فرو نشست. چشم هایم را روی هم فشردم و در دیوار های سنگی و سرد بیشتر فرو رفتم.دنیا در هاله ای از تاریکی و خون فرو رفته بود.رحم را گردن زده بودند و سر بریده عدالت را بر دروازده شهر آویزان کرده بودند.کشور درتعفن و خون غرق شده . صدای شیون های کودکان بی پناه ؛ نیزه به قلب ها می زد. رحمی نمانده بود. انصافی نبود بدون هراسی همه را گردن می زدند.در هر جای شهر را می نگریستی تپه ای از جنازه های سلاخی شده را می یافتی.درد از گوشه و کنار کشور فغان سر می داد.سال ها بود که کشور در دامان جنگ و کشتار به زنجیر کشیده شده بود باقی مردمان زنده، منتظر معجزه بودند و مردمان مرده به دنبال رهایی از بند های آویخته به گلوی خود اما...اما من منتظر معجزه نبودم؛ ایمان داشتم و می دانستم معجزه در خود من اتفاق می افتد.آن هایی که مردند و چشم از این دنیا بستند برای دومین بار مردند. دفعه اول آنها خودشان را در ذهن ها سلاخی کردند.معجزه ای نیاز نبود که این حجم از نفرت کینه و خشم پادشاهان و فرمانروایان غارت گر را از بین ببرد.بلکه تلاش و برخاستن هایی از سوی مردمان نیاز بود که این طغیان را فروکش کند. اما...لبخند تلخ و اندوه باری به گوشه لب هایم نشست نگاهم را به مردم در حال فرار دوختم .با تمام اندوه باید بگویم این نتیجه برخاستن های مردم بود؛ آری همه را از دم تیغ گذراندند و به خون آغشته کردند و کشور را در اقیانوس های نفرت به گل نشاندند.مردمان را کشتند و راه را برای نفوذ کشور های بیگانه گشودند...فقر؛ خشکسالی؛ قحطی؛ آزار و اذیت و مرگ تنها میراث به جا مانده برای مردمان کشور بود...درد مرگ و قتل ها دیگر آزار نمی رساند آنقدر سر بریدن ها دیده بودیم که دیگر هراسی باقی نمی ماند.تمام اتفاقات شبیه به داستان های افسانه ای شده بود. اما واقعیت داشت. تمام گذر های تاریخ واقعیت دارد. همه موضوعات تحریف می شوند.زیرا پادشاهان کشور اینگونه می خواستند.&quot;آنچه را می شنوید که ما خواستیم؛ آنچه را می بینید که ما رسم کردیم.&quot;لبخندی گوشه لب هایم جای خوش کرد؛ فریادی در اعماق وجودم می زنم و مطمئن هستم شما نیز می شنوید.تمام دنیا را در دروغ و نفرت غرق کرده اند؛ کینه؛ دشمنی؛ جنگ تمام دنیا و جهان را به آغوش گرفته است.گاهی فکر می کنم؛ دنیا ارزش ندارد که بخواهم وقتی برایش بگذارم؛ گاهی با خود می اندیشم که چرا در این حجم از بیچارگی؛ لگد مال شده ام. گاهی می گویم مرگ بهترین راه برای فرار از مشکلات است و گاهی خود مرگ را می گزینم...اما صبر کن...بگذار فریاد بزنم و تو هم با جان دل گوش بده و به یاد ها بسپار...فقط یک بار فرصت زندگی داری و این یک بار هیچ گاه تکرار نمی شود.اگر غم و اندوه سنگینی را تحمل می کنی اگر شب ها بی صدا اشک می ریزی و اگر...در مقابل انعکاس چهره ات در دریاچه زندگی ات بایست.صبر کن؛ کمی بیندیش و از خود بپرس &quot; چه چیزی تو را آزار می دهد؟ چه چیز باعث اندوه این سال ها شده است؟&quot;جواب را خواهی گرفت؛ اما با خودت صداقت داشته باش؛ آیا ارزش این را دارد که تو شب ها را با گریه سر کنی و روزها را با اندوه ؟ و شاید هم آن اندوه و اشک تبدیل به نفرت و خشم شده است.نمی خواهم بگویم دنیا ارزش ندارد خودت را آزرده نکن؛ نمی خواهم بگویم گذر زمان همه را به روال باز می گرداند؛ نمی خواهم بگویم انتظار فردی را بکشی تا تو را از این مهلکه نجات بدهد.نه؛ هیچ کدام را نمی گویم....می دانی چرا در حالت نباتی به سر می بری؟به این دلیل که هر روز و هر لحظه خودت را سرزنش کردی اکنون وقت بخشش خودت فرا رسیده است.نفس عمیقی بکش چشم هایت را به چشم های معصوم آن کودک بی گناه درونت  نگاهی بینداز و خودت را در آغوش بگیر و بگو &quot; مرا ببخش&quot; تمام این درد هایی که می کشید از نبخشیدن خودتان است؛ خودت را ببخش و با ان کودک همراه شو؛ تنها بازمانده از جنگ های درونت و سر بریدن ها؛ همان طفل است که با چشمان اشکی در گوشه ای از درون خودت مخفی شده است.او را به زندگی باز گردان...فقط با بخشش خود؛ اگر بدون مخفی کردن مشکلاتت را حل کنی همه چیز درست می شود.نه زمان برای تو می ایستد و نه انسان ها...نه کسی برای نجات زندگی ات می آید و نه از معجزه خبری هست...معجزه ها درون تو اتفاق می افتد؛ معجزه را با این تفکر که دیگر به این دنیا باز نمی گردی و آخرین فرصت است برای خودت نقش بزن.معجزه ها عجیب نیستند؛ معجزه همان لبخند زیبا و معصومانه هستند.اگر در گذشته زندگی می کنی؛ حسرت ها و ای کاش ها را برای خود رقم می زنی. اگر در حال زندگی می کنی بیخیالی و حس اکنونت را زندگی می کنی و اگر در آینده زندگی می کنی و هراس داری...باید بگویم احساس درستی داری؛ بازتاب آینده تو؛ همین اکنون و حال تو هست و نه چیزی فراتر؛ لبخند اکنونت ارامش آینده؛ تلاش اکنونت خوابی آسوده و مهربانی امروزت؛ اعتماد آینده را برای تو رقم می زند.حتی اگر فکر می کنی از لبخند ها و مهربانی تو سو برداشت می کنند بگذار همین کار را انجام دهند هیچ چیز جر حال کودک درونت و لبخند روی لب هایت مهم نیست...معجزه ها را خودت با باور های درست و مثبت رقم می زنی...معجزه را همین اکنون بیافرین...اگر قتل عام مارا می بینی؛ باید بگویم ما یک بار در ذهن های خود مردیم و اکنون در زندگی...نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به دروازه شهر دوختم.دروازه باز شده بود و اکثر مردمان به سمت جاده می گریختند...اما... نفس هایم به شمار افتاده بود؛ نفسی عمیق کشیدم و از کناره دیوار بیرون آمدم...در میان سنگ فرش های به خون نشسته شهر ایستادم.مردم در جهت مخالف ؛ از دروازه خارج می شدند و من همان نقطه ایستادم...با احساس درد و غرق خون شدن؛ بر روی زمین زانو زدم و دستم را بر روی گلوی خراشیده شده ام گذاشتم.نگاهم را به سرباز مقابلم دوختم؛ پسری هفده ساله؛ لبخند گوشه لب هایم جای خوش کرد.اگر معجزه را رقم نزنی برده دیگران می شوی...نگاه به خون نشسته ام را که دید نجوا کرد &quot; متاسف هستم&quot; و بعد تا اعماق وجودم سردی شمشیر را احساس کردم...بر روی سنگ فرش ها افتادم.نگاه اشک آلودم را به آسمان ابری دوختم؛ نفس های آخر برایم سخت است اما می گویم...من برای دومین بار مردم؛  پس باید اینجا می مردم؛ یک بار در ذهن؛ برای نجات از زندگی سخت...دیر فهمیدم که معجزه درون من است؛ به اشتباه در دنیای انسان ها به دنبال معجزه می گشتم...به دنبال تغییر عقاید و باور هایت نیستم؛ به دنبال لبخند بر روی لب هایت می گردم...تنها فرصت من برای زیستن تمام شد...نویسنده مبینا ترابی مقدمه رمان حکومت زنان </description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Nov 2022 10:09:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از مرگ می نویسم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-jmabpvy6ymch</link>
                <description>سرزمینمیادداشت نویسنده:صدای ضجه های شهر امانم را بریده است...شهر فریاد می زند یا مردم...؟در اعماق تاریکی و بی خبری سقوط کرده ایم از حال یکدیگر بی خبر...آسمان گرگ و میش و باران قطره به قطره سر به بالین زمین می گذارد. گویا آسمان هم دلش گرفته است و زجر می کشد.صدای شکستن و خرد شدن تک تک قلب ها و حتی سنگ ترین قلب ها را با گوش دل می شنوم.با خود و اطرافیان مان چه می کنیم؟می دانم؛ از بدو تولد گرفته تا وداع با زندگی احساس طرد شدن و درک نشدن را همراه خود داریم.می دانم شکوفه لبخند بر روی لبت فریاد هزاران غم و درد را می زند.می دانم بغض های فرو فرستاده از تعداد پلک زدن هایت بیشتر شده است.می دانم گاهی به این فکر می کنی که زندگی را ترک کنی؛ تمام احساست را درک می کنم.من اکنون احساس آن پیر مرد میانسال را دارم که چشم انتظار دیدار فرزندانش چشم به در جان سپرده است.احسان آن مادر که فرزند خود را در ماه نهم حمل از دست داده است؛ احسان آن دختر و پسر نوجوان که درک نمی شوند و خرد می شوند.احساس آن فرد که به چشم جان دادن و نفس های آخر خانواده اش را دیده است.احساس آن فرد که با جرقه ای از گرفتن جان خود دست کشیده است اما نا امیدی همان امید، جان و روحش را تسخیر کرده است.احساس آن فرد سردرگم در زندگی را دارم که به تنفر از خود روی آورده است...احساس تلخ و کشنده تمسخر شدن ...می خواهم صادقانه بگویم می دانم منشا تمام درد ها و زجر ها و طرد شدن هایت چیست...تمام این دردها و زجر ها نشات گرفته از طرد شدن و سرکوب خود واقعی مان است.چشم هایت را ببند و نگاهی به آن فرد گمشده در کنج ذهنت بینداز دستش را بگیر و از تاریکی بیرون بیاور...او سال هاست که می خواهد فریاد بزند و بگوید &quot; آری من این هستم نه بیشتر از شما و نه کمتر&quot; بگذار فریاد ها و حرف های ناگفته تو را بزند.برای چه خودت را سرکوب می کنی...؟فقط یک بار این فرصت را داریم که زندگی کنیم؛ کمی فکر کن آیا یک بار زندگی کردن و داشتن این فرصت ارزش درد کشیدن را دارد؟می دانم که گاهی فریاد بر می آوریم و خطاب به آفریدگار خود می گوییم&quot; برای چه من؟ چرا باید زندگی من اینگونه می شد؟ &quot; صبر کن...اگر اشک نبود؛ لبخندی هم در کار نبود اگر یاس نبود؛ امیدی هم وجود نداشت...به چرخه گردش زمین و روزگار ایمان بیاور. گاهی می خندی و گاهی اشک می ریزی گاهی موفق می شوی و گاهی شکست می خوری...سیاه نباشد سفید نیست... شب نباشد روزی هم در کار نیست...تنها راه برای داشتنن زندگی خوب درک کردن خود و مشکلات مان است...برای یک روز هم که شده دست از طرد کردن و شماتت خود و زندگیت بردار؛ برای دقایقی درد ها و شکستن های زندگیت را بپذیر...در همان لحظه احساس خوب و رضایت را درک خواهی کرد. فقط کمی به این جمله اعتماد کنید و پذیرای درد های زندگی...جملات انگیزشی فقط روز های زندگی را می سازند اما پذیرش واقعیت و کنار آمدن و هم قدم شدن با مشکلات دنیا را می سازد...از خودم شروع می کنم؛ از خودت شروع کن...من با تاریکی لذت بخش دردهای زندگی ام هم قدم می شوم و تا طلوع خورشید همراهی اش می کنم.در کنار پذیرش حرکت کن ما انسان ها رونده هستیم و احساس کمال جویی ما سیری ناپذیر اگر درد ها را دوست خودت تلقی کردی و شروع به حرکت...موفقیت در زندگی خودت را تبریک می گویم...موفقیت در داشتن خانه های گران قیمت و انگشتر با نگین الماس و لباس هایی با قیمت چند صد دلاری نیست...موفقیت در داشتن نامت که بر سر زبان ها بیفتد نیست...موفقیت پذیرش در بهترین دانشگاه و بهترین رشته نیست. موفقیت در داشتن آهنی که حتی تلفظ نامش برای خودت سخت باشد نیست...موفقیت این است که بدانی چه از زندگی می خواهی؛ موفقیت لبخند های رضایت بخش خانواده و احساس خرسندی از خودت است.بگذار رو راست بگویم؛ حتی اگر ذره ای اعتقاد به آخرت نداشته باشیم همه ما این را می دانیم که بالاخره خواهیم مرد و وداع با دنیا پایان کار نیست...خانه لوکس ؛ مدرک دانشگاهی و یا هر چیز دیگر نجات دهنده تو نمی شود.تنها انسان شریف بودن روشنایی جاده تاریک زندگی ات می شود.اگر بر طبق جملات انگیزشی و موفقیت ها و دستاورد های بی پایان رویایی پیش برویم و چشم به واقعیت دنیا ببندیم باید نطق کنم و بگویم همه ما به موفقیت کشوری و یا جهانی نمی رسیم.عده ای پزشک می شوند و عده ای بیمار، عده ای رئیس و عده ای کارمند؛ عده ای پادشاه و عده ای مطیع...بهتر است موفقیت در یکسان بودن تمام انسان ها دیده شود.موفقیت بی پایان این است که بزرگی و انسان بودن از چهره ات ببارد و نه از نیش خند گوشه لبت هنگام چشم دوختن به زیر دست هایت...شعار نمی دهم اما برای مدتی پذیرای مشکلات زندگی باش و آن فرد طرد شده درونت را بیدار کن...خودت را دوست داشته باش؛ دردهایت را بپذیر؛ به جلو حرکت کن؛ آنگاه تمام آرزوهایت به حقیقت می پیوندد.امیدوارم خود واقعی مان را بیابیم؛ برای نگاه هایمان شرافتمندی وانسان بودن خواستار هستم...اندکی مهربانی ؛ لبخند و حقیر نشمردن دیگران قطره ای از اقیانوس وجودت کم نمی کند.نویسنده مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 18:02:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما عدالت داریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-yokuqkyasnti</link>
                <description>نویسنده مبینا ترابی زندگی ناهموار...جنایات پوچ...برای جوان ها سخت می گذرد!بدون علامت، بدون راهنما، روی نخ نازک راه رفتن!همه دروغ می گویند به خودشان!پشت تیریبون که می ایستاد فریادی از سر خشم بر می آورد با صدایی رسا از میان تارهای صوتی اش می گفت &quot; عدالت! اولین قدم ما برای برابری ایست! &quot;عادت! یا شاید هم تمام کلمات را از بر شده بود بلد بود چگونه سخن بگوید که صدای جیغ و دست و سوت فضا را در خود غرق کند!حتی تمامشان اینگونه بودند، سینه سپر می کردند و از عدالت و زندگی های خوب و حذف فقر سخن می گفتند!عجیب است! اما تمام این حرف ها فقط وعده ای پوچ و توخالی بود، حتی طبل ها نیز صدایشان از آنها بیشتر می شد!اما حرف هایشان به طرز اغواگرانه ای به دل می نشست، حتی تصور عدالتی که آنان سخن می گفتند دنیا در خوشی مطلق فرو می برد.آنان راست می گفتند! آری وعده هایشان صحیح بود!عدالت برقرار شد!دزد پستی که از داروخانه یک اسپری اکسیژن به ناچار برداشته بود با حکمی عدالت خواهانه به حبس محکوم شد و در مقابل مرد محترمی که میلیارد ها داروهای کمیاب را در آغوش خود جای داده بود با احترام و تصدق روانه عمارت خود شد!عدالت برقرار شد!دختران و پسران کوچکی در کنار خیابان ها در سرمای طاقت فرسای زمستان در حال اسپند دود کردن بر دور سر افرادی بودند که سعی نداشتند شیشه های خودرو های گران قیمت خود را پائین بیاورند و از مابین دلارهای خود یک ریالی به آن کودک بدهند!عدالت برقرار شد!بر روی دیوار ها نوشت&quot; فروش کلیه، کبد و...&quot; شماره ای که با دست لرزان بر روی خاک ها ثبت شده بود به شدت نمایان  می شد. اما صدای هلیکوپتر باید توجه او را جلب می کرد ! اندام حیاتی را که از آن سر دنیا برای شخصی در اتاق ایزوله با بهترین پزشکان به سر می برد، آورده بودند!عدالت برقرار شد!گاهی گمان می کنم آنها که زمزمه عدالت می کردند خوناشام باشند!عجیب نیست دیدم که چگونه با خون های ریخته شده از سر ناعدالتی وان های خود را از خون لبریز و با جام هایی از طلا خود را مهمان این خون خواری می کنند!دنیا همین است تنها نطفه اش به سرزمین من وصل نمی شود!از مرگ هراسی نیست! اما هراسم از این است که در دنیای بعدی برای مردمانم باز هم عدالتی برقرار نباشد...این را خوب می دانم که دسته جمعی نمی توان تغییر ها را بر روی سنگ نگاره ها به یادگار گذاشت تنها من و تو هستیم که باید نگرش و رفتار خود را تغییر دهیم.هر گونه که هست به شکل احمقانه ای امیدوارم به آینده نزدیک...! امیدوار، امیدوار، امیدوار...!نوشته مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 08:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر با صدای بلند نمی خندد!</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%AF-gtv7jw5plgka</link>
                <description>عکس نوشته مبینا ترابی با صدای بلند بخند، نه اصلا قهقه بزن...صبر کن ببینم! به تو می گویند دختر با صدای بلند نمی خندد؟ بیخیال آن ها شو! دنیا فقط با صدای قهقه های تو به رقص در می آید... تمسخر می کنند وقتی رنگ صورتی انتخاب می کنی؟ تمسخر می کنند وقتی لب بر می چینی؟ تمسخر می کنند هنگامی که با بغض به تمام سکانس های احساسی فیلم خیره می شوی؟ تمسخر می کنند هنگامی که آرایش از صورتت محو می شود؟ تمسخر می کنند وقتی با دلبری خودت را در آیینه می نگری؟ معصومیت ته قلبت را به سخره می گیرند؟ فراموش کن تمام این ها را... حتی اگر هیچ عاشقی به تو و دلبرانه هایت نمی بالد، حتی اگر هیچ پدر و مادری از تو و دخترانه هایت و کودک درونت دفاع نمی کند، نگران نباش... لبخند بزن و به یادت بیاور، همان که تو را آفریده در گوشه ای دنج می نگرد دلبرانه های دخترانه ات را، به گمانم اشرف مخلوقات باید دختران می شدند.به گمانم باید حکمرانی جهان را به دختران می دادند،به گمانم... دختران همان فرشته های آسمانی هستند که بعدها به زن های قدرتمند، همدم، همسر، مادر مهربان، خواهر وفادار، مادر بزرگ خوش قلب تبدیل می شوند... لبخند بزن و شکر گذار باش که فرشته روی زمین تو هستی، حتی اگر هیچ کس تو را دوست نداشته باشد، تو خودت را دوست داشته باش...نوشته مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 09:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می گفت بنویس درد بخوان من!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-iucvtj4gdkar</link>
                <description>عکس نوشته مبینا ترابیمن دلم برای عطر اقاقیا، سرشماری ماهی های حوض فیروزه ای... لبخند پر عشق پدر بزرگ به چهره خندان مادر بزرگ... دویدن هایم در حیاط کوچک... بوی خاک و باران در حیاط مادر بزرگ... تنگ شده است، آری دلتنگ شده ام... کاش هنوز هم همان کودک بازیگوش بودم و اینگونه دلتنگ خاطرات نمی شدم... آری، من هنوز هم دلتنگ آن روزها هستم...نوشته مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 09:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدالت کجاست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xgy7phk1rjom</link>
                <description>نوشته مبینا ترابیدر کویر خشک و بی پناه قلبم قدم می زنم...نگاهم را به آن سوی شن زارها می اندازم...لبخند تلخ گوشه لبم جای خوش می کند.حتی سراب هم نیست که به آن دل ببندم...گاهی اوقات نطق هایی در ذهنم خط موازی می کشند.یا شاید هم خط های ممتد... درست نیست بگویم! اما بسیار شنیده ام که اگر بگویم  می شنوید!پس نطق می کنم و از درد های نشسته در کنج قلبم می گویم... برای چه مرا در دنیای نا عدالتی ها آوردی؟ برای چه زندگی برایم آنقدر سخت است؟ مگر من چند سال دارم که باید این حجم از اندوه را تحمل کنم؟ مگر پدرم چه گناهی مرتکب شده است که باید روز ها را با شب هایش یکی کند و نفهمد زندگی یعنی چه؟مگر چه گناه نابخشودنی مرتکب شده است آن کودک کار...چه گناهی؟!می دانم بیش از اندازه نطق می کنم!اما، شما که می شنوید!قلبم نمی طلبید در چنین دنیایی زندگی کنم!اما اگر بخواهم راستش را بگویم!هر چند زندگی مزه تلخ و گزنده ای دارد!هر چند عدالت را در آن کشته و زنده به گور کرده اند!می دانم که تمام این اتفاقات و نطق ها مقصرش ما انسان هایی هستیم که دست از نابرابری و ظلم بر نمی داریم و لذت زندگی مان شده آزار و کشتار دیگران...اما بگذار دقیق تر بگویم...می دانم که ما مشتبه هستیم...می دانم دنیا سیاه شده است...می دانم قلب هایمان کویر شده است.می دانم که...بین خودمآن باشد!من با تمام این تلخ بودن ها، دلم را به این خوش کرده ام که صبح  و شب مرا یادت نمی رود!یادت نمی رود مراقبم باشی!یادت نمی رود صبح بیدارم کنی!یادت نمی رود نگاهت را از من بر نداری...یادت نمی رود...نه فقط من بلکه تمام انسان ها را یک طور خاص دوست داری...هیچ کدام  از یادت نمی رود...ما انسان های فراموش کاری هستیم که تو را از یاد می بریم و یادمان می رود به خاطر اینکه صبح از جایمان بر خواسته ایم از تو سپاسگذار باشیم...یادمان می رود و یادت نمی رود...مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 10:04:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به اشتباهات خود اعتراف می کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-xkudzgpihqg6</link>
                <description>مبینا ترابیمن یه نویسنده م آدمای دور و اطرافم هیچ موقع نمی تونن بفهمن تو ذهن من چی می گذره! شاید دارم تو ذهنم باهاشون بهترین سفر دنیا رو می رم یا شاید هم تکه تکه شون می کنم! زیادی خشن شد نه!آدمای اطراف من متوجه نمی شن حرفی که می زنم داستان یا واقعیت، خیال یا حقیقت ، می دونی چرا؟ چون این دو تا یه مرز خیلی باریک بینشون دارن که نامرئی این قانون دنیای من به حساب میاد! هفت سالی شده که هر روز می نویسم یک سالی هم بود که با زندگی ماندلا کروز تو یکی از رمان هام و آناهیتا پارسا تو یه رمان دیگه زندگی کردم.الان از همهمه و کشمکش زندگی های اون دو نفر بیرون اومدم و می خوام به یه قتل اعتراف کنم...شاید فکر کنی این تردستی یا یه کلک اما خوب قانون احتمالات هیچ موقع دروغ نمیگه.البته ممکنه به زودی تو روزنامه ها و صفحات مجازی در مورد من بشنوین! اون موقع به واقعیت ماجرا پی می برین.می خوام به قتل یک دختر جوان تو روز عروسیش اعتراف کنم.من مبینا ترابی هستم به تازگی بیست ساله شدم، از سن یازده سالگی شروع به نوشتن کردم، یک کتاب به چاپ گذاشتم و پنج رمان نوشتم و بیش از بیست یا سی داستان کوتاه و بلند، هر از گاهی هم دلنوشته نویسی می کنم و تکست هایی رو به چنل های مختلف میدم، طریقه عجیبی برای نوشتن ندارم، همیشه صبح های خیلی زود قبل از اینکه خورشید طلوع کنه بیدار می شم و تو اتاقم پشت میز می شینم، انگشتر های حلقه ایم رو دستم می ندازم و با یه فنجون چای یا نسکافه، انگشت هام رو روی صفحه کیبورد به رقص در میارم، اینطوری وارد یه دنیای دیگه می شم! تو اون تایمی که می نویسم هیچ کسی حق ورود به اتاقم رو نداره و....بگذریم...حوالی شهریور ماه 1400 بود، یک روز تصمیم گرفتم از آخرین روزهای تابستونم لذت ببرم، بهترین دوست های من (سین، نون) و ( میم، الف) همیشه همراه من می شدن اما تصمیم گرفتم این بار تنها برم، لوکیشن های مختلفی رو گشتم بالاخره یه جا مطابق خواستم پیدا کردم، کوله پشتیم رو همراه چند تا کاغذ و قلم برداشتم و رفتم به گلخونه ای تو مینی سیتی، دیدن اون حجم از گل ها خیلی برای من عجیب بود، انگار زمین به دو قسمت تقسیم شد، آسمون و گل ها، چند دقیقه ای مشغول دیدن بودم که صاحبگلخونه و دخترش نزدیک من شدن و گرم صحبت شدیم،، یه دختر بیست و سه ساله بود که چشم های آهویی و پوست سفید تر از من اون، خیلی به چشم می اومد، از داستان زندگیش می گفت، همونطور که گل ها رو معرفی می کرد لا به لای اون از مشکلاتش می گفت، انگار یه همدم پیدا کرده بود، مامان و بابای اون هم طلاق گرفته بودن، اما من حرفی نزدم، چون خیلی عادت ندارم از زندگیم بگم، به نظرم خسته کننده ست، ولی شنیدن حرف های بقیه رو دوست دارم،بر خلاف تصورم من و ستاره دوست های فاب هم شدیم، از اون روز به بعد به صورت تلفنی و حضوری همدیگه رو می دیدم، یه روز بهم گفت &quot; عاشق یه پسری شده بود، بعد از چند سال خواستگاریش اومدن، حتی گفت قراره شهریور سال بعد ازدواج کنن درست روز تولد ستاره&quot; اما گفت &quot; بهش شک کرده، می گفت می بینم که به من محبت نمی کنه باهام دعوا می کنه و گاهی جواب تلفن هام رو نمیده&quot; خیلی باهم صحبت کردیم، بهش گفتم شاید اشتباه می کنه و شاید هم طرف خیلی مشغول شده و اعصابش نمی کشه، بهونه های خوبی نبود اما برای هم رکاب جدیدم باید وقت می ذاشتم، چندین ماه گذشته بود خبری از ستاره نداشتم، تا اینکه یه روز یه مسیج دریافت کردم نوشته بود&quot; سلام مبینا خوبی؟ یه مدت نتونستم ازت خبر بگریم، ستاره م ، میشه فردا بیای پیشم؟یه اتفاقی برام افتاده&quot;و کنارش یه آدرس نوشته بود، هرچقدر زنگ زدم جواب نداد، اون شب نتونستم درست و حسابی بخوابم، فکرم درگیر ستاره ای بود که بعد هشت ماه رفاقت، چهارماه غیبش زد، حالا از من می خواست برم دیدنش...همیشه عمق رفاقت بیشتر از سال های رفاقته...نباید می رفتم نه؟اما رفتم...صبح حوالی ساعت ده شال و کلاه کردم و با مترو به سمت آدرس جایی که داده بود رفتم. جای عجیبی نبود برخلاف تصور و خیالم، خونه ستاره بود، خونه مجردیش، تک زنگ رو به صدا در آوردم و وارد خونه پنجاه متریش شدم، مستقیم وارد پذیرایی می شدی و اتاق خوابی در کار نبود، یه پنجره بزرگ که رو به خیابون باز می شد،نگاهم روی چهره گرفته ستاره بالا و پایین می رفت، سکوت کرده بود، بعد از مکثی من رو به آغوش گرفت و دعوت کرد داخل بشم...بدون اینکه بزاره من حرف بزنم شروع به صحبت کرد و گفت&quot; نامزدش خیلی اذیتش می کنه، هرچقدر به پدر یا مادرش گفته که نمی خواد ازدواج کنه قبول نکردن، می گفت داره ازش سو استفاده می کنه و نمی ذاره از خونه بیرون بره، حتی مجبورش کرده دیگه درس نخونه، می گفت اون روی عاشقش توسط یه هیولا بلعیده شده، می گفت به تازگی هم مجبورش کرده که تو مهمونی های مختلف به اصطلاح خانوادگی با مرد های دیگه آزاده رفتاری کنه، می گفت می دیدم چطور با دختر های دیگه راحته و عرف و احترام و درستی اهمیتی براش نداره گفت حتی اطمینان داره که طرفش اعتیاد داره&quot;ما بین حرف و گریه هاش سکوت شکستم و ازش پرسیدم که برای اینکه کمکی بهت کنم من رو خبر کردی؟ زیادی رک گفتم اما نمی تونستم بیشتر از این کش بدم&quot;بینیش رو بالا کشید و با پشت دست اشک هاش رو پاک کرد و همونطور که جای کبودی ها و زخم های عمیقش که توسط نامزدش به جا مونده بود رو نشون می داد ازم خواست کمکش کنم...گفتم با مامانت حرف بزنم؟ گفت نه! تنها یه چیز ازم خواست بهم گفت&quot; من نمی تونم عروسی رو بهم بزنم پنجم شهریور عروسی منه و کمتر از هفت روز مونده، کلی مهمون دعوت گرفتیم، بهم گفت نباید بزاریم سعید بیاد به عروسی اینطوری آبروی اون میره&quot;ازش پرسیدم چطوری؟ می خوای چیکار کنی؟ که خواست سکوت کنم.هر چی بود فکر کردم خودم رو کنار کشیدم، برگشتم خونه و سعی کردم به پیام های گاه و بیگاه این دختر جواب ندم، بوی دردسر به مشامم می خورد...هفت روز مثل برق و باد گذشت، ساعت دوازده ظهر بود و باخیال نسبتا آسوده قهوه می خوردم که تلفنم به صدا در اومد، بیشتر وقت ها نمی تونم جواب بدم اما با دیدن شماره ناشناس کنجکاو شدم، تماس رو برقرار کردم، صدای شیون و جیغ ستاره رو می شنیدم که انگار سعی داشت از دست کسی فرار کنه...انگار قلبم ریخت نفس هام تند شده بود، به ستاره زنگ زدم اما دردسترس نبود، شماره ناشناس رو ذخیره کردم تو سوشال مدیا دنبالش گشتم، سعید بود نامزد ستاره!قلبم نمی زد احساس می کردم الانه کهاتفاق بدی بیفته، به مامان ستاره زنگ زدم که خوش و خرم جواب داد، با حال بد پرسیدم که ستاره کجاست؟ همونطور که سعی داشت از من دعوت بگیره گفت الان باید خونه جدیدشون باشن، عصر میان باغ و...کلافه بین خوشحالیش گفتم &quot; می شه آدرس خونه ستاره رو بدین خیلی واجبه&quot; بعد از کلی اصرار آدرس یه خونه دو طبقه تو زعفرانیه رو بهم داد.اون اطراف رو بلد نبودم، آژانسی گرفتم و به سمت خونه رونه شدم...نگاهم به ساختمون آجری بود، به سمت در رفتم و زنگ رو به صدا در آوردم بعد از یک دقیقه در باز شد، با پاهای لرزون وارد حیاط خونه شدم، به سمت ساختمون رفتم، در نیمه باز بود، نباید می رفتم، همیشه یه ندایی هست که میگه نه انجام نده! اما هیمشه میگم گور باباش!وارد خونه شدم، اولین بارم بود که چنین خونه لوکسی رو از نزدیک می دیدم، تور روس روی زمین نشون می داد ستاره اونجا بوده، ستاره رو صدا زدم جوابی نیومد بعد چند بار صدا زدن از پله های داخل خونه که به طبقه دوم ختم می شد بالا رفتم...رد خون روی زمین، که انگار روی زمین کشیده شده بود، من رو ترسوند، اما جلو رفتم، در اتاق خواب نیمه باز بود، آهسته داخل شدم.با چشم های گرد شده، به ستاره که کناره تخت نشسته بود نگاه می کردم، لباس عروس ساده ای تن داشت که سرشونه های نحیفش رو به نمایش می ذاشت تو نگاه اول خوب بود اما بعدش دست های خونی و لباس هایی که به خون آغشته بود این حرف رو نمی زد...شوک دوم وقتی بهم وارد شد که اون مرد رو با صورت له شده و خونی روی تخت دیدم، یقه لباس پاره شده و مایع لزجی که مثل شیر آب شره می کرد، فریاد خفه ای زدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم.نگاهم به ستاره بود که به سمتم برگشت، از چشم هاش آتیش می بارید، سرم رو تکون دادم و گفتم&quot; چرا این کار رو کردی؟&quot; اشک هام ناخواسته از چشم هام جاری شدن، ستاره فریاد گوشخراشی زد و گفت&quot; کار خوبی کردم، اینم لجن نباید زنده می موند&quot; همینطور که فریاد می زد مجسمه سنگی رو بلند کرد و یک بار دیگه به جمجه متلاشی شده اون پسر کوبید، انگار دیوونه شده بود، سرم رو تکون دادم و قدم به عقب گذاشتم، تلفن رو بیرون آوردم و به اورژانس تماس گرفتم و همونطور که کنار گوشم می ذاشتم گفتم: ستاره آروم باش الان آمبولانس میاد همه چی درست میشه خب؟انگار نمی شنید چی می گم از جاش بلند شد و گفت&quot; این باید بمیره، حق زنده موندن نداره&quot; در یک لحظه تلفن رو از دستم بیرون کشید، با ترس نگاهش می کردم...به سرعت برگشتم و به سمت پله ها برم که دنبالم دوید، شالم رو کشید که احساس خفگی کردم، دم پله ها نگهم داشت و با چشضم های درشت شده گفت&quot; حق نداری به پلیس بگی فهمیدی&quot; سعی داشتم فرار کنم، دست هاش رو به دور گلوم پیچید که ناخن های بلندش رو روی گردنم احساس کردم، می خواستم برگردم عقب اما امکان نداشت...دستم رو به دور دست های خون آلودش انداختم و سعی کردم هوا رو تنفس کنم، چشم هام بیش از حد از حدقه بیرون زده بود، احساس می کردم هر لحظه ممکنه بمیرم، لب هام رو باز کردم تا نفس بکشم اما بیشتر فشار می داد.انگار قصد کرده بود من رو هم بکشه، یه لحظه فکر کردم نکنه تسخیر شده؟ آخه این همه خشونت از یه انسان بعید بود...!نمی خواستم الان بمیرم...چشم های لبریز از اشکم رو روی هم فشردم و با تمام توان باقی مونده ضربه ای به ستاره زدم که به شدت عقب رفت.دستم رو به گردنم کشیدم تا دردش کم بشه فریادی زد و با برداشتن مجسمه سنگی که روی زمین افتاده بود به سمتم هجوم آورد، یک آن تمام جونم رو گر گرفت، لب پله ها ایستاده بودم که با اومدن ستاره شونه م رو کنار کشیدم که به سرعت از پله ها غل خورد و پایین افتاد...از بالای پله ها به جسم ساکنش روی زمین نگاه می کردم، خون آبه بود که از کنار موهای زاغی رنگش روی زمین می ریخت...ترسیده بودم، هق هقم رو می شنیدم، نمی دونستم چی کار کنم، تنها کار که ازم بر می اومد فرار بود...با احتیاط از خونه بیرون رفتم و به سعی کردم فراموش کنم.توی راه زمزمه می کردم که نه من مقصر نیستم خودش افتاد، اما یه چیزی درونم می گفت تو از قصد کنار کشیدی....خونه که رسیدم بدون جواب دادن به کسی مستقیم تو اتاقم رفتم و بعد دوش آب سردی گرفتم...سعی کردم همه چیز رو فراموش کنم...کسی سراغ من نیومده بود، استرسم کم شده بود اما تمام جونم می سوخت، یه دوستی اشتباه من رو به اینجا کشوند...هنوز هم خبری از پلیس نیست...قلنج های دستم رو شکوندم و از اتاق بیرون رفتم...مامان نگاهی بهم انداخت و گفت: بالاخره تموم شد!؟لبخندی زدم و گفتم: آره بالاخره سی و یکمین داستان کوتاهم رو نوشتم...شاید فکر کنی که واقعی بوده یا نه! خیال و داستان بوده یا واقعیت محض؟یا الان داری با خودت فکر می‌کنی که اگه واقعاً این کار رو کرده بودم دلیلی نداشت تعریفش کنم، نه؟ باید بگم با مردن ستاره و اون پسر من هر شب کابوس می بینم می بینم که من دارم ستاره و اون پسر رو می کشم و بعدش خودم رو حلق آویز می کنم، هیچ موقع هم نمی تونم بین کابوس بیدار بشم انگار عذاب الهیه و باید تا آخر تماشا کنم، گفتم شاید اگر تعریف کنم آروم بگیرم...نوشتنِ این ماجرا آخرین چیزی بود که احتمال دادم باهاش به آرامش برسم و خیالم راحته که هیچکس نمی تونه با حرفایی که اینجا زدم منو متهم به قتل ستاره کنه. چون نامرئی بودنِ مرز داستان و واقعیت، قانون دنیای ما نویسنده هاست...نام داستان کوتاه: اعتراف به قتلنویسنده :مبینا ترابیایده اولیه داستان( جای گذاری فرد به جای شخصیت ساختگی) : علیرضا صالحی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 10:13:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب سیگنال مرگ نویسنده مبینا ترابی</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-olhxhvimj7px</link>
                <description>کتاب سیگنال مرگ نویسنده مبینا  ترابیقصد داشتم به بیرون بروم که درب با صدای بسیار وحشتناکی درست در یک سانتی متری صورتم بسته شد. با چشم های گرد شده به درب بسته نگاه کردم. می ترسیدم نگاهم را از درب قهوه ای رنگ بگیرم وباز گردم. دستم را به سمت دستگیره درب بردم و چرخاندم. صدای باز شدن درب می آمد اما درب باز نمی شد. دوباره چرخاندم. با پایم محکم به درب کوبیدم. باز نمی شد.صدای نفس کشیدن کس دیگری غیر از من می آمد ترسم صد برابر شده بود. صدا هر لحظه بیشتر می شد. نمی خواستم به عقب باز گردم و دوباره با چهره ترسناک آن مرد رو به رو شوم. با مشت محکم به درب کوبیدم تا باز شود. اما هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.زیر لب همانند دیوانه ها زمزمه کردم و گفتم: باز شولعنتی... باز شو خواهش می کنم.دستگیره را چرخاندم. باز نمی شد. صدایش هر لحظه نزدیک تر می شد. از ترس زبانم بند آمده بود. همانند مجنون ها محکم به درب می کوبیدم. اگر باز نمی شد مطمئن بودم که می مردم. هیچکس هم در خانه نبود تا مرا نجات بدهد.  با احساس اینکه دستی بر روی شانه ام نشست چشم هایم را روی هم فشار دادم.ترسم بیشتر شده بود. بدون اینکه به آن دست های لزج که خون از رویش می بارید توجه کنم دست به دور گردنم بردم و کلید اتاق را درآوردم. داخل قفل انداختم. دست هایم به شدت می لرزیدند. دستگیره را چرخاندم باز نشد. محکم به درب کوبیدم و فریادی از اعماق وجود سر دادم و گفتم: تمنا می کنم باز شو...پاهایم به لرزه افتاده بودند. واقعا احساس عجیبی است که یک قاتل پشت سرت ایستاده باشد. لگدی دیگر؛ به درب کوبیدم که کمی باز شد. از خوشی روی پا بند نبودم. خواستم درب را باز کنم که بیشتر از آنچه باز شده بود تکان نخورد. دست آن مردک را احساس نمی کردم. دست راستم را از درب به بیرون بردم تا از آن طرف درب را باز کنم. احساس کردم درب در حال بسته شدن است. دستم در لا به لای درب بود.تلاش کردم تا دستم را به بیرون بکشم اما نشد. هر لحظه فشار بیشتر شد و دست من هم فشرده تر...  ترسیدم به مرد نگاه کنم. با آخرین فشاری که بر دستم وارد شدفریاد بلندی کشیدم. درد را در تمام سلول های بدنم احساس کردم. چوب های تکه تکه ای که در لای درب بود وارد دستم شده بودند. چشم هایم راکه از درد بسته بودم را باز کردم و نگاهی به مرد انداختم که به درب تکیه داده بود و با لبخند کریهی مرا نظاره می کرد انداختم. درد هر لحظه بیشتر می شد.با فشار آخر، بلند فریاد زدم. ماهیچه بازویم پاره شده بود. خون غلیظی از بازویم به راه افتاده بود. بلند فریاد زدم و گفتم:  پست فطرت این بازی کثیفت را تمام کن. دستم...فشار را به جای اینکه کم کند بیشتر کرد. به وضوح خرد شدن استخوان هایم را می شنیدم. فریادی دیگر زدم و گفتم: دستم...از درد به خود می پیچیدم و آن مردک با لبخند نگاهم می کرد. طاقتم تمام شده بود بلند فریاد زدم. لعنت به این خانه .لعنت به تو... نمی دانم چه شد اما تکیه اش را از درب برداشت و با چهره ای برزخی به سمتم آمد. دستم بی حس بر روی زمین افتاده بود و خون ریزی می کرد. با تمام توانی که داشتم خودم را به عقب کشیدم که به آیینه بر خورد کردم. از درد لبم را به دندان گرفتم.به سمتم خم شد و گفت: لعنت به من؟طوری به تو بفهمانم که لعنت ابدی برای خودت بشود. بعد از تمام شدن حرفش به طرز وحشت باری بازوی آسیب دیده ام را در دستش گرفت و فشار آورد. ناخن هایش را در بازویم احساس کردم. بلند و پشت سر هم از درد فریادزدم. بدون توجه به فریاد های پی در پی ام همانطور که بازویم را گرفته بود؛ درب را باز کرد و کشان کشان از درب خارجم کرد. فریاد زدم و با تمنا گفتم: دستم را رها کن؛ رهایم کن... لعنت به تو...لعنت.فشار دستش را بیشتر کردکه نفسم برای چند ثانیه قطع شد. بدنم را روی زمین سفت و سخت می کشید. دهانم محکم با زمین بر خورد کرد. تمام صورتم سراسر از خون پر شده بود. به پله ها رسید صبر کرد و با صدایی ترسناک و خوف آور گفت: به تو خواهم گفت لعنت برای کیست. با اتمام حرفش ناخن هایش را از داخل بازویم بیرون کشید که از درد به خود پیچیدم. شریان خون بیشتر شده بود. از ناخن هایش خون چکه می کرد. زانوهایم را به داخل شکمم جمع کردم. شدت درد بسیار وحشتناک بود گویا نمک روی زخمم ریخته بودند. با نفرت نگاهش کردم که پوزخندی به گوشه لبش آورد و به لبه پله ها مرا کشاند. با ترس به ارتفاع نگاه کردم که گفت: می خواهم وقتی از اینجا می روم تو هم همانند مادر و پدر پست فطرتت مرده باشی. بازویم را گرفت که فریاد کشیدم. مجبورم کرد کنار پله ها بایستم. با ترس و وحشت نگاهم را به ارتفاع زیاد پله های مارپیچ انداختم.نگاهم کرد و با تمسخر گفت: نگران نباش البته کمی؛ زیرا نمی خواهم تکه تکه ات کنم. با پایش به شدت پشت زانویم ضربه وارد کرد که روی زمین و پشت به او زانو زدم. از شدت اضطراب قفسه سینه ام به شدت بالا و پایین می رفت. با ضربه ای که به پهلویم زد باعث شد تعادلم را از دست بدهم و از پله ها به پایین پرت شوم.سرم به هر پله ای که برخورد می کرد قطره های خون روی پیشانی ام می ریخت و اشک از چشمانم جاری می شد. روی زمین دراز کش افتادم.بخشی از کتاب سیگنال مرگ فصل دوم داستان های قرن 14سبک: ترسناک، جنایی، درامتعداد صفحات:181 مولف: مبینا ترابیویراستار: مجید اورعیانتشارات: علوم گسترش نوینکپی طبق قوانین پیگرد قانونی به همراه دارد! حق چاپ محفوظ! </description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 10:08:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند ماه!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-hj0ffwzbalwe</link>
                <description>عکس نوشته مبینا ترابیصدای رادیو آنقدر بلند بود که احساس می کردم در استودیو به سر می برم...گوینده با صدایی رسا نجوا کرد و گفت:انسان خوشبخت نمی شود اگربرای خوشبختی دیگران نکوشد، برای همدلی و یاری به هموطنان خود بکوشید...در لا به لای کاغذ ها دنبال قلم می گشتم که نگاه متحیر و خیره کودکم توجه م را جلب کرد.لبخندی به چهره اش زدم که بی مقدمه پرسید:همدلی یعنی چه؟!صدای رادیو را تا انتها کم کردم، کاغذ ها را در رها کردم و بر روی زمین در مقابل نگاه معصومش زانو زدم و همانطور که در ذهنم به دنبال واژگان می گشتم گفتم:ما انسان ها از همان روز که بر روی زمین آمدیم یاد گرفتیم با انسان ها همدرد بشویم. یادت نمی آید اما من به یاد دارم که هر گاه من اندوهگین می شدم تو نیز می گریستی و هرگاه شادمان می شدم با من خنده سر می دادی. همدلی یعنی کمک به دیگران، یعنی پا به پای آن ها مشکلات را حل کردن...یعنی هم رزم شدن با درد دیگران، تو باید یاد بگیری که به دیگران کمک کنی، درد دیگران درد تو نیز هست، هر انسانی باید به هم نوع خودش کمک کند.همانطور که تو خوراکی هایت را با دوستانت تقسیم می کنی، همانطور که هر گاه دوستت غمگین می شود برای شاد کردن او تلاش می کنی، همانطور که وقتی دوستت به زمین می خورد تو تکیه گاهی برای برخاستن او می شوی نوعی از همدلی است...همدلی قلب ها را به یکدیگر نزدیک می کند و تحمل درد ها را آسان تر می سازد...سکوت کردم، نگاه مهربانش را به چشمانم دوخت و نجوا گانه گفت:پس من  و دوست هایم همدلی را خوب یاد گرفته ایم...سال ها گذشت، و هنوز هم نوشته هایمان آن قدر زیبا نیست که بالای سرمان قاب کنیم...مشق امشب هم، مثل دیشب، مثل هر شب،دو صفحه تمیز و زیبا می نویسیم؛&quot;آدمی را آدمیت لازم است.&quot;نوشته مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 10:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه پس کوچه های شمرون!</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%B1%D9%88%D9%86-s2wifwzxtzib</link>
                <description>کتاب سیگنال مرگ مبینا ترابیعاشقانه هایم را برای تو باز گو می کنم برای تو که مرا فراموش کرده ای برای تو؛‌ که نمی دانی هستم برای تویی که حتی نامم را نمی دانیبرای خاطراتمان که فقط چند عکس سوخته ازآنها باقی ماندهبرای کوچه پس کوچه های شمرون که به جای اینکه یاد و خاطرات تو را زنده کند هر قدم قلبم را منقبض می کندو همانند  خودت بی رحمی را تمام می کنندبرای دنیای دونفرمان که با یادآوریش باران سنگ برسرم می بارد... از آن موقع که رفتی ،هرشب همانند گذشته که وقتی تک ستاره ای می دیدیم آرزو می کردیم،زمزمه می کنم برای آرزوهای دخترانه ام که دگر...این مرد دوست داشتنی برای مآ نیست پس طاقت بیآور دنیای تک نفره ام...نوشته مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 09:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچ خواهم کرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinatorabi/%DA%A9%D9%88%DA%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-kevearinahvn</link>
                <description>مبینا ترابی کوچ  خواهم کرد به دنیایی که حتی مرا نشناسند...به آنجایی که دیگر نام من بر زبان هایشان جاری نباشد.به آنجایی کوچ خواهم کرد که مرا به عنوان دخترک غمگین نشناسند...کوچ خواهم کرد، همانند پرستو های رها و آزاد در گنبد نیلی رنگ...آری کوچ خواهم کرد...دیگر نمی گذارم نام من بر زبان هایتان جاری شود...این بار می گذارم یادم در ذهن هایتان به رسم دیوانه ترین دختر عالم ثبت شود...غصه هایم را امروز زنده به گور می کنم...حتی برایش عزاداری نمی کنم...اکنون می فهمم که دنیا ارزش این را ندارد که اشک بریزم!بلکه ارزش دنیا به این است که رقیب سر سختش بشوم...این بار  لبخند را که مدت ها بود فراموش کرده بودم و در سردخانه اعماق ذهنم جای گذاشته بودم، احیا خواهم کرد...آری این بار همه چیز فرق می کند...نوشته مبینا ترابی</description>
                <category>مبینا ترابی</category>
                <author>مبینا ترابی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Nov 2022 09:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>