<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مبین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mobinm</link>
        <description>حسرت من؛ نوشته‌ی رها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:59:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4022584/avatar/fflhK0.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مبین</title>
            <link>https://virgool.io/@mobinm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-h0z30h5leu0s</link>
                <description>این روز ها باید از خیلی ها تشکر کنیماز مردمی که هر شب برای ایران میان کف خیابوناز مشت های گره کرده زیر بمباروناز شیر مردهامون پای لانچرها و پدافندها که جونشون رو کف دستشون گرفتناز نونواهایی که تعطیل نکردن تا مردم بی نون نمونناز مغازه دارهایی که مردم رو لنگ نذاشتناز راننده‌هایی که مردم رو به مقصد میرسونناز پیک‌های موتوری که زیر بمبارون بسته‌های مردم رو جابه‌جا میکنناز آتشنشان هایی که میرن تو دل اتیشاز هلال‌احمری‌ها که میرن تو دل خطراز دکترها و پرستارهایی که جون مجروحین رو نجات میدناز کارگر‌های شهرداری که هرجا موشک خورد سریع خودشونو میرسونناز خونواده‌هایی که دسته گلاشونو فدای ایران کردناز نیروهای انتظامی که کلانتریشون موشک خورد ولی کنار خیابون کارو پیش بردناز نیروهای امنیتی که امنیت محله‌ها رو حفظ میکنناز اون هموطن هایی که دور از وطن لای یه مشت دهان نجس و بی ادب از کشورشون دفاع میکنناز پمپ بنزینی هاراننده کامیون هاخبرنگار هااز تویی که تو هر جایگاهی هستی و هر کاری ازت بر میاد واسه وطنت میکنیپ‌ن: خیلی وقت پیش قرار بود منتشر بشه اما خب ویرگولی نبود.به یاد همه اونایی که مظلومانه رفتن، به خصوص #دخترکان_میناب</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2026 13:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوران کارمند معمولی تمام شد! یا با هوش مصنوعی ادغام میشوید یا حذف</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%BA%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B0%D9%81-ch8zilmuv74q</link>
                <description>بگذارید با هم صادق باشیم. این یک مقاله زرد برای جذب کلیک نیست؛ این یک هشدار جدی است. اگر فکر می‌کنید هوش مصنوعی (AI) صرفاً یک اسباب‌بازی برای تولید عکس‌های عجیب و غریب است، احتمالاً آخرین نسل از تخصص خودتان خواهید بود که طعم امنیت شغلی را می‌چشد.۱. توهمِ «هنر نزد ایرانیان است و بس»بسیاری از متخصصین ما (از برنامه‌نویس گرفته تا گرافیست و محتوانویس) فکر می‌کنند خلاقیت آن‌ها چیزی است که هیچ الگوریتمی به آن نمی‌رسد. اما حقیقت تلخ این است: بازار به خلاقیت شما اهمیت نمی‌دهد، بازار به «سرعت» و «هزینه» اهمیت می‌دهد. وقتی یک مدل زبانی می‌تواند در ۳ ثانیه، ساختار یک کمپین تبلیغاتی را بنویسد، چرا باید یک هفته منتظر ایده‌پردازی شما بماند؟۲. عصرِ «اپراتورهای هوشمند»دیگر دوران اینکه بگویید «من فتوشاپ بلدم» یا «من پایتون بلدم» گذشت. تخصصِ جدید، Prompt Engineering یا همان توانایی حرف زدن با ماشین است.قانون جدید بازی: هوش مصنوعی جای شما را نمی‌گیرد، بلکه کسی که بلد است با هوش مصنوعی کار کند، جای شما را خواهد گرفت.۳. چطور در این طوفان غرق نشویم؟اگر نمی‌خواهید سال دیگر همین موقع، رزومه‌تان در سطل زباله شرکت‌ها باشد، این ۳ کار را از همین امروز شروع کنید:* پروتکل ۱: هر کار تکراری که در طول روز انجام می‌دهید را به یک ابزار AI بسپارید. اگر ابزارش را پیدا نکردید، شما در خطر هستید.* پروتکل ۲: روی «مهارت‌های انسانی» سرمایه‌گذاری کنید؛ مذاکره، مدیریت بحران و همدلی. چیزهایی که کدهای صفر و یک فعلاً در آن ضعیف هستند.* پروتکل ۳: تولید محتوا در پلتفرم‌هایی مثل ویرگول را جدی بگیرید. برند شخصی شما، تنها چیزی است که هوش مصنوعی نمی‌تواند بدزدد.نظر شما چیست؟ فکر می‌کنید هوش مصنوعی واقعاً می‌تواند جایگزین ذهن خلاق ایرانی شود، یا ما داریم بیش از حد بزرگش می‌کنیم؟کمی خودمانی‌تر...شاید بپرسید منی که از «خاطره پیکان سبز» یا «لذت کتابخوانی در کتابخونه‌ام» می‌نویسم، چرا امروز سراغ هوش مصنوعی رفتم؟واقعیت این است که من هم مثل شما، عاشق دنیای سنتی و لمس صفحات کتاب هستم؛ اما به عنوان کسی که دغدغه استارتاپ و آینده را دارد، نمی‌توانم چشمم را روی این طوفان ببندم. من معتقدم هوش مصنوعی نباید جایگزین «انسانیت» ما شود، بلکه باید ابزاری باشد تا وقت بیشتری برای «زندگی کردن» و «نوشتن از تجربه‌های واقعی» پیدا کنیم.این مطالب را هم از دست ندهید:• درباره عادت‌ها: برای اینکه در عصر هوش مصنوعی دوام بیاورید، باید عادت‌هایتان را مدیریت کنید. در پست «حلقه عادت، ساختن عادت خوب و ترک عادت بد» دقیقاً توضیح داده‌ام چطور سیستم شخصی‌تان را بسازید.• دعوت به همکاری‌: اگر به دنبال شروع یک مسیر جدید یا استارتاپ هستید، پست «از افراد علاقه‌مند به شروع استارتاپ دعوت میکنم» را بخوانید.</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 19:36:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلقه عادت، ساختن عادت خوب و ترک عادت بد</title>
                <link>https://virgool.io/onlinelibrary/%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%AF-kpnrbvlwuhjn</link>
                <description>سلام به همگیمن تصمیم گرفتم یه چالش و انتشاراتی رو راه بندازم و ازتون دعوت میکنم تا زمانی که به بینهایت ختم میشه تو این چالش باشید!ازتون میخوام که هر وقت کتابی خوندید که به نظرتون مفید یا خوب یا جالب بود، اون رو به اشتراک بذارید.یه جوری هم پستتون رو بهم برسونید تا به انتشارات اضافش کنم.قبول؟بریمپ‌ن: بنظرم ارزشش رو داره که این ایده رو بین ادمایی که میشناسید پخش کنید :)</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 23:16:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگاری برف زمستون ۱۴۰۴</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-jemyrrhh6kcr</link>
                <description>داشت برف میومدمبین درونم قلقلکم داد که پاشو برو بیرون از دستش ندهماهم گفتیم به روی چشم!پس:عکس از آسمونرد پای گربه رو برف :)کار دست بنده توسط گلوله برفی نقطه زنپ‌ن۱: خداوکیلی نابود شدم تا اینارو اپلود کردم. هی عکسا میپرید. هربار میخوام اینجا عکس اپلود کنم به غلط کردن میفتم میگم دیگه نمیکنم ولی کو گوش شنواپ‌ن۲: اقا این گربه ها بدجور باهام دوست شده بودنا. هی میومدن دنبالم. تاحالا انقدر رفاقت نزدیک رو با گربه تجربه نکرده بودم😂 قشنگ میومدن دورم میچرخیدن خودشونو میزدن به شلوارم. سردشون بود فکر کنم. واکنش کاپوت ماشین!پ‌ن۳: از دوستان صاحب انتشارات تقاضا میکنیم درخواست بدن وا کنن این سد لامصب کامنتارو. ما یاد میگیریم شنا رو</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 18:23:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس بذاریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Zendeh/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-lcp2ihdjj1nh</link>
                <description>به به 🤌اولی رو سنگین شروع کردممحل ازمون رانندگیهتوچالِ رِ رِ (با لحن نقی معمولی)جالبه بنظرم!بپذیر عزیزبپذیرمنم برام سخت بودولی پذیرفتمچون نتونستم جلو پدربزرگم که خیلی سیگار میکشه و در بچگی طی عملیات‌های امنیتی حساب شده‌ای سیگاراش رو پاره میکردم ترکش بدمپارسال استادی بودم برا خودم :)و امسال، در حال تدریس رفاقتی به یکی از دوستانیادگاری سفر تبریزفیزیک در دوران قاجار :)پرنده های قفسیاین اخری تو عکس درست سایزش مشخص نیست ولی پرنده هه حدودا اندازه یه گوسفنده!شایدم مقداری بزرگترکار دست بچه ها تو سال دوازدهم😂🤌عظمت کیهانپ‌ن۱: نمیدونم کی اولین بار این ایده رو داد، خیلی گشتم تا پیدا کنم ولی پیدا نکردم که لینک بدم بهش.اولین نفری که بعد از شخص ایده دهنده، پستشونو دیدم یلدا خانوم بود که ما رو باز یاد این ایده انداخت و گفتیم ما هم بذاریم از اینا.پ‌ن۲: دهنم صاف شد تا این عکسارو گذاشتم. هی میذاشتم هی این ویرگول نمیذاشت!پ‌ن۳: اولی شاید خیلی وایب خوبی نده برا بعضیا ولی طنز کاره :)پ‌ن۴: ظاهرا کامنت نداریم و باید بره انتشارات.</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 23:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وضعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DB%B1-yoapnivpdqe0</link>
                <description>اقا یاللهچند روز پیش این سیم پیما ریخته بود رو زمینخیلی وقت بود وضعیتش همین بوددیگه منم که گفتم خود تعریفی نباشه دست به ساختم خوبهگفتم با همین چیزایی که هست یه چیزی درست کنم همه چی کف زمین نباشهپیچای کمدو وا کردم یه تیکه کارتن قشنگ تمیز بریدم پیچ زدم به کمد😂😂پایه هاشو میبینید؟🤣بنازم مهندسی😂دو تا سیخ چوبی زدم زیرش که استحکامش بیشتر بشه😂اره خلاصه</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 19:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از افراد علاقه‌مند به شروع استارتاپ دعوت میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-eeon01enfvfs</link>
                <description>سلامامیدوارم که عالی باشیداز افراد علاقه‌مند به شروع استارتاپ دعوت میکنم که کنارم باشیدچه ایده پردازیچه جلو بردن ماجراکلا همه جورهکسی که به دنبال پیشرفت باشه و به پول واقعا فکر نکنهچون اول داستانیم حالا و باید با هم بسازیمشجیمیلم برای ارتباط:mr.mobin.mbin@gmail.comاگه ناامیدید و ذهنیت برنده‌ای ندارید با احترام به سلامت!جنسیتتون اهمیتی ندارهسنتون هم مهم نیستش</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 21:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلداتون مبارک 🍉🫀</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%F0%9F%8D%89%F0%9F%AB%80-rqdkfm1fbtc4</link>
                <description>سلام دوستانامیدوارم که عالی باشیدیلدای همتون مبارک باشهایشالا که این شب طولانی تاریک شروعی باشه برای روشنایی و شکوفایی موفقیتتونبا ارزوی بهترینا برای همتون🫀دهن مارو سرویس کردی برادرما داریم اینجا زحمت میکشیمهی باید بیش از ۳۰۰ کاراکتر باشهبیا با این چرت و پرتا دیگه فکر کنم شد🤣</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 20:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای همه دانشجویان عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-e4ceaz4oavgu</link>
                <description>سلام بچه هاامیدوارم عالی باشیدhttps://t.me/+UAwLKFlkPEIzNTI0اگه خواستین جوین بدید به درد میخورهاگه میشه برا رفیقاتون یا تو گروهاتونم بفرستید که اونا هم بیان که استفاده کننخلوت ولی به درد بخور</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 22:51:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیَه</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%B3%DB%8C%D9%8E%D9%87-ssuoztumr1lz</link>
                <description>دانه‌ای که در نهادش نهادند همی از ندانی بر نادانی است.پس نهالی که از حال و روزش بِرویَد نیست الی سَنَد جُرم و این جُرم خود جِرمی باشد بر ترازوی بی عدالتی.و همانا…و همانا درختی که از آن نهال رویِش کند خود رَختی باشد بر سیَه دلیِ کودِ تغذیه شان.و چون نیست شوند، بقایاشان تجزیه و رَوَد به دانه‌های پاک باغ.</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 18:59:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کد تخفیف خیلی سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%DA%A9%D8%AF-%D8%AA%D8%AE%D9%81%DB%8C%D9%81-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-uxtegxpeoxmt</link>
                <description>سلام همه دوستان عزیز ویرگولیامیدوارم که عالی باشید!وقتتونو زیاد نمیگیرمبا خیلی سبز صحبت کردم و یه کد تخفیف ۲۰ درصدی براتون گرفتم بخاطر همکاری که باهاشون داشتماز روز دانش اموز شروع شد و تا اخر آذر ۱۴۰۴ اعتبار داره.اگه دوست داشتید استفاده کنیدفقط حواستون باشه که برای اشتراکات خیلی سبز ۳۶۰ هستشاشتراک خیلی سبز ۳۶۰ شامل تمامی کتاب ها و کلاس ها و ازمون هایی که در مسیر تحصیلیتون احتیاج دارید میشه، برای پایه پنجم تا دوازدهم!حالت عادی حدود ۷۰ درصد تخفیف خورده محصولات خیلی سبز ۳۶۰، یه ۲۰ درصد هم من براتون گرفتمامیدوارم که استفاده کنید و به کارتون بیادکد تخفیف:MS868موفق باشید!</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 16:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنده‌عقب به گذشته؛ پیکان سبزی که از من جلوتر رفت</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D9%84%D9%88%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA-aunaosfioxne</link>
                <description>می‌گویند بعضی ماشین‌ها روح دارند.من باورم نمی‌شد، تا وقتی پیکان سبز پدرم را فروختیم و هنوز بعد از ده سال، هر بار بوی بنزین سوخته به مشامم می‌خورد، دلم می‌لرزد مثل موقعی که اسم کسی را بشنوی که دیگر نیست.آن پیکان مدل ۷۵ بود، با رنگ سبزی که انگار از حسرت خود درخت‌ها ساخته شده بود. صندلی‌هایش ترک‌خورده، فرمانش لق، و بوقش مثل صدای خنده‌ی پیرمردی بود که دیگر توان ندارد ولی هنوز شوخی می‌کند.پدرم همیشه می‌گفت:«ماشین خوب مثل زن خوبه، باید حواست بهش باشه، وگرنه یه روز وسط جاده می‌ذارتت می‌ره»من آن موقع خندیدم. حالا که خودم مانده‌ام و سکوت، می‌فهمم منظورش با ماشین نبود.اولین باری که پیکان را تنها بردم بیرون، هوا ابری بود. تازه گواهینامه گرفته بودم و حس قهرمان‌های فیلم‌های دهه شصت را داشتم.آهنگ &quot;سیاوش قمیشی – فرشته&quot; پخش می‌شد و من فکر می‌کردم زندگی تازه دارد شروع می‌شود.اما هنوز صد متر نرفته بودم که دنده‌عقب گرفتم و محکم خوردم به دیوار همسایه!پدرم از در بیرون دوید.«چی‌کار کردی بچه؟!»من فقط گفتم: «می‌خواستم دنده‌عقب بزنم به گذشته...»و همان لحظه، برای اولین بار در زندگی، دیدم که پدرم وسط دعوا خندید.سال‌ها گذشت.پیکان هنوز نفس می‌کشید، اما هر بار که استارت می‌زد، انگار جان یک پیرمرد را می‌کشیدی از سینه‌اش بیرون.با آن ماشین، به خواستگاری رفتم، با آن دعوا کردم، آشتی کردم، تا شمال رفتم، تا آخر دنیا شاید.یک بار وسط جاده‌ی هراز، ماشین جوش آورد و من با بطری آب معدنی ایستاده بودم کنار جاده. یک مرد رهگذر نگه داشت و گفت:«داداش، موتور پیکان مثل عشق قدیمی‌ه. نمی‌سوزه، ولی همیشه قل قل می‌کنه»آخرین باری که پیکان را دیدم، روزی بود که فروختیمش.خریدار مردی بود با سبیل پرپشت و لبخندی مصنوعی. گفت برای پسرش می‌خواهد، برای تمرین رانندگی.پدرم کلید را تحویل داد و من حس کردم چیزی از خانه‌ی ما جدا شد.وقتی ماشین دور شد، دود خاکستری‌اش مثل روحی بود که داشت خداحافظی می‌کرد.چند ماه بعد، از همان مسیر رد می‌شدم.ماشین جدیدی داشتم، با نمایشگر دیجیتال و دکمه‌های بی‌روح.رادیو تصادف پیکانی را گزارش می‌داد که در همان حوالی آتش گرفته بود.نگفتم، اما دلم لرزید. حس کردم آن، پیکان خودم بود. یا شاید من، که بالاخره سوختم.سال‌ها گذشته، اما هنوز گاهی بوی بنزین و خاک باران‌خورده مرا به جاده‌های دور می‌برد.به روزهایی که خیال می‌کردم همه‌چیز را می‌دانم، بی‌آن‌که حتی بلد باشم درِ باک پیکان پدر را باز کنم.زمان گذشت، ماشینم نوتر شد، خیابان‌ها عوض شدند، موهایم کم‌پشت‌تر و روشن تر، نگاه‌هایم آرام‌تر.اما هنوز در من چیزی هست که هر از گاه در میانه‌ی راه خاموش می‌شود.پدر می‌گفت:«ماشین مثل آدم است؛ اگر قهر کرد، نه فریاد می‌خواهد، نه خواهش. فقط باید بدانی کِی خسته شده.»اکنون که میان جاده‌ها تنها مانده‌ام، می‌دانم هر سخن او، بذر اندوهی بود که روزی در من خواهد رویید.گاهی خیال می‌کنم هر انسانی دفترچه‌ی راهنمایی دارد که هیچ‌کس آن را نمی‌خواند.ما عجولانه حرکت می‌کنیم، بی‌آن‌که بفهمیم دلِ هر چیز، حتی آهن، مراقبت می‌خواهد.پدرم بلد بود دلِ ماشین را بفهمد، و من هنوز در فهمیدنِ دلِ خودم مانده‌ام.دنیای امروز پر از سرعت است و کم از مقصد.هر روز می‌رویم، اما کمتر می‌رسیم.کسی دنبال عشق است، کسی دنبال آرامش، و من… دنبال آن حسِ ساده‌ام؛بادی که از پنجره می‌پیچد، بوی لاستیک داغ، و آوای رادیویی که هنوز همان آهنگ را پخش می‌کند.هر بار که در آینه‌ی بغل، تصویر محوی از پیکان سبز می‌افتد، لبخند می‌زنم.می‌دانم آن تصویر، سایه‌ی پدر است که هنوز از دور، نگاهم می‌کند.می‌خواهم تا ته جاده بروم،نه برای رسیدن،بلکه برای فهمیدنِ حرفی که سال‌ها پیش شنیدم و تازه حالا معنی‌اش را می‌دانم:«اگر مراقبش نباشی، زندگی هم روزی وسط راه، بی‌هیاهو، می‌گذرد و می‌رود.»حالا، هر وقت باران می‌بارد و صدای چک‌چک قطره‌ها روی سقف ماشینم می‌خورد، چشم می‌بندم و حس می‌کنم دوباره پشت همان پیکانم.رادیو خش‌خش می‌کند، بوی بنزین و خاک خیس بلند می‌شود، و پدرم از صندلی کناری می‌گوید:– دنده‌عقب بزن پسرم... بعضی وقتا باید بری عقب تا بفهمی از کجا اومدی.شاید حق با اوست.گاهی گذشته تنها جایی است که هنوز راه می‌دهد.و من هر بار دنده‌عقب می‌زنم، نه برای پارک،برای مرور همه‌ی چیزهایی که دیگر ندارم.پ‌ن: برای دنده عقب.مبین</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Wed, 29 Oct 2025 19:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جغرافیای سایه، صدا معنا ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-rv1xl0mvxu4d</link>
                <description>باد از سمت بی‌زمانی می‌وزید،و ساعت روی دیوار، مثل شاهدی بی‌احساس، مرگ لحظه‌ها را رقم می‌زد.من در اتاقی ایستاده بودم که درش به درون خودش باز می‌شد.دیوارها نفس می‌کشیدند، و هوا بوی خاطره‌ی فراموش‌شده‌ای را می‌داد که هنوز اتفاق نیفتاده بود.سایه‌ام جلوتر از من راه می‌رفت؛گاهی می‌ایستاد، برمی‌گشت،و با چشمانی که نداشت، نگاهم می‌کرد.گفتم: «چرا پیش می‌روی؟»گفت: «چون تو ایستاده‌ای.»در دستم نوری مانده بود که دیگر روشن نمی‌کرد — فقط وزن داشت.با آن وزن، سنگینی حقیقت را می‌سنجیدم؛حقیقتی که اگر لمسش می‌کردی، می‌شکست،و اگر فراموشش می‌کردی، کامل می‌شد.آن‌سوتر، پنجره‌ای بود که به هیچ جا باز نمی‌شد.از آن بیرون را نگاه کردم،و دیدم که درون، گسترده‌تر از بیرون است.زمان از شانه‌ام گذشت، خم شد و از گوشم درگذشت.صدای خودش را شنید، خجالت کشید و ناپدید شد.و من ماندم، با فکری که دیگر از آنِ من نبود.با چشمانی که می‌دیدند، اما نمی‌فهمیدند چه چیزی را.شاید من همان سایه بودم،شاید سایه همان فکر،و شاید هیچ‌کدام هرگز وجود نداشتیم.فقط وزشِ باد بود که از سمت بی‌زمانی می‌وزید،و در جغرافیای سایه،صدا معنا نداشت.</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 13:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-g9q8zhf5dbqz</link>
                <description>این برگ‌های نَم دار در رگی که درونش قرمز است اثر می‌کنند و حالم را دگرگون.و من، همیشه امیدوارم و همواره امید‌دارم به زندگی و زیبایی‌اش.امید، چراغی‌ست که هیچ وقت نباید خموش شود و دفن.امید را همیشه رو خود زنده نگه دارید.https://vrgl.ir/vBTUs</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 18:59:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ۳ سرباز پل جلفا</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B3-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%84-%D8%AC%D9%84%D9%81%D8%A7-rbet0zibj0ka</link>
                <description>سوم شهریورماه سال ۱۳۲۰ شمسی یادآور یورش و تجاوز ناجوانمردانه ارتش اتحاد جماهیر شوروی به ایرانه، در جریان جنگ جهانی دوم.تو این روز سه مرزبان غیور ایرانی به نام‌های ژاندارم سرجوخه مصیب محمدی، سرباز سید محمد راثی هاشمی و سرباز عبدالله شهریاری، دستور تسلیم در برابر دشمن متجاوز رو که از طرف حکومت رضاخان ابلاغ شده بود، نادیده گرفتن و جان و خون خودشون رو با غیرت و مردانگی تقدیم وطن کردن.با توجه به موقعیت رود مرزی ارس، تنها راه عبور نیروهای ارتش شوروی اون موقع پل آهنی جلفا بود، در نقطه صفر مرزی ایران و شوروی سابق و الان جمهوری آذربایجان. همون‌جا هم مقاومت تاریخی سه مرزبان ایرانی در دفاع از میهن در مرز جلفا اتفاق افتاد.ساعت چهار صبح روز سوم شهریورماه ۱۳۲۰، به سرجوخه ملک محمدی تو پاسگاه مرزبانی جلفا در آذربایجان شرقی خبر می‌دن که لشکری عظیم از ارتش سرخ شوروی به سمت مرز میاد و قصد داره از پل آهنی عبور کنه و وارد کشور بشه.سرجوخه خبر رو به تبریز مخابره می‌کنه و از اونجا هم می‌رسه به تهران. از پایتخت دستور میاد که پادگان رو تخلیه کنید و بدون هیچ مقاومتی اجازه ورود ارتش شوروی رو بدید.سرجوخه جسور خطاب به سربازاش می‌گه: «هرکسی می‌خواد، برگرده. من اینجا می‌مونم. می‌خوام از کشور مقابل اجنبی‌ها دفاع کنم.» ملک محمدی همراه با سرباز عبدالله شهریاری، سیدمحمد راثی هاشمی و سرباز دیگه‌ای هم قسم می‌شن و می‌مونن.وقتی که اولین نفربر شوروی قصد عبور از پل آهنی رو داره، سرباز شهریاری به سمت راننده‌اش شلیک می‌کنه و سرباز روس رو از پا درمیاره. درگیری سنگینی بین نیروهای کاملاً مسلح ارتش شوروی و سرجوخه و سه سربازش درمی‌گیره.این درگیری، به گفته شاهدان ماجرا که مشروحش تو اسناد آکادمی نظامی روسیه هم هست، چهل و هشت ساعت طول می‌کشه و در نهایت سرجوخه محمدی همراه با دو سرباز دیگه‌اش، عبدالله شهریاری و سید محمد راثی هاشمی، زیر آتش شدید توپخانه لشکر ۴۷ شوروی به شهادت می‌رسن. نفر چهارم برای رسوندن خبر ورود لشکر ۴۷، به دستور سرجوخه ملک محمدی، ساعتی قبل از شهادت همرزماش به سمت تبریز رفته بود.واکنش فرمانده روسی به رشادت سه سرباز ایرانی اینطوری بود: سرلشکر نوویکُف، فرمانده لشکر ۴۷ شوروی، وقتی متوجه می‌شه سربازان ایرانی کشته شدن، از پل آهنی عبور می‌کنه و وارد خاک کشور می‌شه. وقتی می‌فهمه چهل و هشت ساعته که فقط با سه سرباز جنگیده، به نشونه احترام، یکی از درجه‌هاش رو از روی دوشش باز می‌کنه و روی سینه سرجوخه محمدی می‌ذاره و از یه چوپان می‌خواد سه سرباز شجاع رو به شیوه مسلمان‌ها کنار پل آهنی دفن کنه.تدفین این سه سرباز به خاطر وطن‌پرستیشون با تشریفات نظامی از سوی لشکر ۴۷ ارتش دشمن انجام می‌شه. روی سنگ آرامگاه هر سه مینویسن: «آرامگاه ژاندارم شهید ...کاش لااقل مسئولین احمق و بی کفایت کشورمون یه درکی از جان و زندگی و خون یه آدم داشتن و میفهمیدن چیا دادیم و کیا رفتن که انقدر حماقت نمیکردن!</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 01:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارنامه‌ها آمدند، اما عدالت نه!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%86%D9%87-njbu0moohnfc</link>
                <description>کارنامه‌ها آمدند، و با هر عدد و ترازی که منتشر شد، صدای خشم نسل ما از اعماق ریه‌ها و مغزمان بیرون ریخت. شب‌هایی که با چای سرد و دفترهای خط‌خورده گذشت، روزهایی که استرس رگ‌هایمان را خشک کرد، امیدهایی که با هر تست اشتباه له شدند و فرو ریختند، هیچ‌کدام برای مسئولان بیسواد، مفت‌خور و جمهوری اسلامی اهمیتی نداشت.سال یازدهم، با همه خستگی‌ها، تلاش‌های بی‌وقفه و شب‌نشینی‌هایش، انگار هیچ تأثیری بر این کارنامه‌ها نداشته است. هر درس و هر نمره‌ای که می‌توانست مسیر ما را روشن‌تر کند، در نمودارهای خشک و بی‌احساس این سیستم گم شد. ناعدالتی در امتحانات، تأخیر در اعلام نتایج و بی‌اعتنایی کامل به زحمات ما، نشان داد که آن‌ها نه آینده‌ی ما را می‌بینند، نه تلاش‌هایمان را می‌فهمند.اقتصاد فلج، جنگ و تنش‌های منطقه‌ای، بحران‌های بین‌المللی، و جیب‌های خالی خانواده‌ها… و ما در میان این همه فشار، تنها مانده‌ایم. سیاست‌های بی‌تدبیر، وعده‌های پوچ، و مسئولانی که با بی‌سوادی و طمع‌شان زندگی ما را بازیچه کرده‌اند، هر شب کابوس‌هایمان را بزرگ‌تر می‌کنند.اما بدانید، این مسیر، مسیر مقاومت و استقامت است. هیچ عددی، هیچ نموداری، هیچ سیاست بی‌رحمی، نمی‌تواند شعله‌ی خشم و اراده‌ی ما را خاموش کند. هر تراز، هر رتبه، هر بی‌عدالتی، تنها سنگی بود بر شانه‌های ما تا قوی‌تر شویم.به شما، کنکوری‌های خسته و دل‌خون، که از نتایجتان راضی نیستید: این پایان نیست. این آغاز خشم، تابندگی و ظهور شماست. تلاش‌های شما، شب‌های بی‌خوابی و امیدهای له‌شده، قرار است روشنایی بسازد؛ روشنایی‌ای که حتی تاریک‌ترین کارنامه‌ها هم نمی‌توانند محو کنند. آینده در دستان شماست، و این خشم، این مقاومت، همان قدرتی است که جهان را تغییر خواهد داد.به قول آقای دست انداز، امید تنها چیزی‌ست که در این کشور کنتر نمی‌اندازد.امیدتان را نگه دارید!خلاص</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 16:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم که پیر میشه…</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-wrudloyvfiem</link>
                <description>آدم که پیر میشه هیچ جایی براش لذت بخش نیست…آدم که پیر میشه هیچ حرفی به دلش نمیشینه…آدم که پیر میشه هیچ حسی دیگه نداره…اینارو پدر مادرمون بهمون میگفتن، نمیفهمیدیمهمه چیز تو جوونیههمیشه زیارت رو دوست داشتماما این سری که رفتم مشهد، خوب زیارت کردیما ولی دیگه لذتی واسم نداشت!پ‌ن: گزیده حرفای مامان‌بزرگ و بابابزرگم سر میز شام.</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 20:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور و نهاییا</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%A7-d9jh7hyytio3</link>
                <description>هیچ وقت به خودم اجازه ندادم از تواناییم در راستای خراب کردن حال یکی دیگه یا نوشتن متن غمگین و دپ و این چرت و پرتا استفاده کنمولی این سری میخوام فقط خودمو خالی کنمخباردیبهشت رو درحالی که همسایه حر‌میمون پارتی گرفته بود و مسئول قوه قضاییه تو خونش بود و مست کرده بود و داشت در خونمون رو میشکوند و شب کنکور فقط ۳ ساعت اونم با اون شرایط روانی که نرم بالا سر و کله یارو رو خونی کنم و خونی شم یا زنگ نزنم به ۱۱۰ تموم شد.نهاییارم خوب خونده بودم و آماده بودم اما خب یه سری مصحح *********** گیرم افتاد.اینو n بار گفتمنهاییا به شدت به شانس طرف و مصححی که براش میفته بستگی دارن.اخرم نفهمیدم بر چه اساس میگن ۶۰، ۴۰ یا ۴۰، ۶۰ یا ۵۰، ۵۰اخه بیسواد پاچه دولاتویی که میری یه جا گورتو گم میکنی میکنی در گالرو وا میکنی فقط شر و ور میگیتو چی میدونی از آلودگی هواچی میدونی از حس نگرانی پدر و مادرچی میدونی از دلار n هزار تومنیچی میدونی از دین و شریعت۹۹ دردصد ایرانیا دینشونو از حرفای بقیه گرفتناصغر اقا بقال سر کوچه گفته حجابتو رعایت نکنی اویزونت میکنن از فلان جاچوب میکنن تو ***دین فقط قرانهبقیش تحریفاته!بعدشم که با اون وضع شکست خورده رفتم سر تیرواقعا رفتم سر تیر!به هر حالاین چند وقت انقدر پیر شدم و تجربه کسب کردم و عوض شدم که فقط میتونم بگم گره خوردمشدیم موش ازمایشگاهیاحمقای بی فکراین حرفا منظور نشون دهنده چیزی نیستفقط نشون دهنده تخلیه کردنهفقط نشون دهنده عصبانیتههمین!عکس لعنتیشم میدم چت جپت در بیارهپ‌ن۱: وقت گیر ترین قسمت سر و کله زدن با chatgpt بود.پ‌ن۲: رفتم سراغ یافتن عکس و برگشتم دیدم چقدر فحش دادم پسر؛ پس پاکش کردم و مودبانه تر نوشتمش؛ گرچه اصلش یه چیز دیگه بود</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 23:23:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دیگه نمی‌تونیم تمرکز کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-gikc51iliisi</link>
                <description>📌 فهرست مطالب▶️ مغز ما چطور تمرکز می‌کنه؟▶️ چرا دیگه تمرکز نداریم؟ از دید علمی▼ راهکارهای تقویت تمرکز  ▪️ تمرین حذف سوئیچ ذهنی  ▪️ تمرین مهار پاسخ  ▪️ خواب عمیق و موج آهسته▶️ جمع‌بندیمغز ما چطور تمرکز می‌کنه؟تمرکز، یک عملکرد اجراییه که در prefrontal cortex (قشر جلویی پیشانی) اتفاق می‌افته.وقتی این بخش فعاله، می‌تونه حواس‌پرتی‌ها رو فیلتر کنه، اهداف بلندمدت رو نگه داره، و جلوی واکنش‌های آنی رو بگیره.اما این منطقه از مغز، یه محدودیت مهم داره:انرژی زیادی مصرف می‌کنه و خیلی زود خسته می‌شه.چرا دیگه تمرکز نداریم؟ از دید علمیطبق تحقیقات Stanford، وقتی دائم بین وظایف مختلف سوئیچ می‌کنیم (مثل چک‌کردن گوشی وسط مطالعه)، مغز ما دچار پدیده‌ای می‌شه به اسم:Attention Residueیعنی یه تکه از توجهت هنوز توی کار قبلی گیر کرده، حتی اگه فکر کنی رفتی سراغ کار جدید.نتیجه؟ بهره‌وری کاهش پیدا می‌کنه، خطاها بیشتر می‌شن، و یادگیری عملاً مختل می‌شه.راهکارهای تقویت تمرکزتمرین حذف سوئیچ ذهنی (Cognitive Switching Control)در یک مطالعه از دانشگاه واشنگتن، افرادی که روزانه فقط ۲۰ دقیقه در حالت تک‌وظیفه‌ای کار می‌کردن، بعد از دو هفته توانایی تمرکزشون به‌طور قابل توجهی افزایش پیدا کرد.دلیلش؟ شبکه پیش‌فرض مغز (Default Mode Network) کمتر فعال می‌شه و کنترل اجرایی بیشتر می‌مونه.راهکار: یک تایمر ۲۵ دقیقه‌ای بذار (مثل تکنیک پومودورو) و تو اون بازه، فقط یه کار مشخص رو انجام بده. نه پیام، نه موسیقی، نه تب‌های باز اضافه.تمرین مهار پاسخ (Inhibitory Control Training)تحقیقات نشون دادن بازی‌های شناختی یا تمرین‌های خاص مثل:به تأخیر انداختن پاسخ (مثل گفتن &quot;نه&quot; به محرک لحظه‌ای)تمرین Stroop Test (تطبیق کلمه و رنگ)می‌تونن ظرفیت مهار ذهنی مغز رو تقویت کنن.یعنی مغزت آموزش می‌بینه که «نه» بگه، و تمرکز رو نگه داره.خواب عمیق و موج آهسته (Slow-Wave Sleep)تحقیقات EEG نشون داده خواب با امواج آهسته (slow-wave) نقش مستقیم در تثبیت حافظه و بازسازی توانایی تمرکز داره.بی‌خوابی یا خواب سبک، به‌طور مستقیم باعث اختلال در عملکرد prefrontal cortex می‌شه.حداقل ۷ ساعت خواب منظم، با خاموش‌کردن نور آبی گوشی حداقل یک ساعت قبل خواب، پایه‌ی تمرکز قویه.جمع‌بندیتمرکز یه مهارت ساده نیست — یه توانایی نورولوژیکه که:به سوخت عصبی (گلوکز، اکسیژن)خواب کافیتمرین‌های شناختیو حذف حواس‌پرتی وابسته‌ست.نه با انگیزه، نه با جمله‌ی انگیزشی، بلکه فقط با بازسازی واقعی مغز می‌شه برش گردوند.📡 اگه از این مدل محتوا خوشت اومد، توی کانالم توی تلگرام، هرازگاهی درباره تقویت ذهن، یادگیری عمیق، عملکرد مغز و تکنیک‌های مبتنی بر علم اعصاب می‌نویسم.🔴📍⚡️عضو شو و از مغزت درست استفاده کن🔻بقیه نوشته‌هامم ببین:https://vrgl.ir/A5Olohttps://vrgl.ir/Kc5b0https://vrgl.ir/vBTUsتمام!</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 20:03:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinm/%D8%AD%D8%A7%D9%84-f8o5izgorq8p</link>
                <description>محدود را چند؟وقتی در حدودش دود خاکسترش بر فراز آسمان هاست.تراوشات ذهنی‌ام کم شده است چون کمتر خودم را جای این و آن می‌گذارم و داستان زندگی بقیه را که خودم ننوشتم زندگی می‌کنم.یا باید خودت بنویسی و زندگی اش کنی یا باید نوشته‌ی بقیه را زندگی کنی و اگر نوشته خودت را ننویسی، روزی کسی آن‌را خواهد نوشت و زندگی خواهد کرد.واقعیتی که چندی‌است فهمیده ام و به آن پی برده‌ام جسمم است.درست است که ذهن قدرت تخیل آینده و استفاده از خاطرات گذشته را دارد و گاهی افسار‌گسیختگی می‌کنداما؛جسم مجبور است که در حال باشد و نمی‌تواند در زمان دیگری سفر کند.یعنی توانش را ندارد!پس جسمم را می‌نگرمبه پستی بلندی های روی دستانم دقت میکنمنَفَس را در‌می‌یابمو میتوانم دوباره به حال برگردمفردی می‌گفت:Heaven is the present!بهشت همان حال است!مرا به فکر فرو برد!https://t.me/neuroxe</description>
                <category>مبین</category>
                <author>مبین</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 11:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>