<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مبین سلیمی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mobinsalimipur</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:04:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/795306/avatar/5TUBTe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مبین سلیمی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@mobinsalimipur</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهار نکته از جیمز کلیر برای ایجاد عادات جدید و زندگی‌ای سالم‌تر</title>
                <link>https://virgool.io/Polevajeha/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%DB%8C%D9%85%D8%B2-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%B1-u9gyrc0e52xb</link>
                <description>Photo by Project Emilyشعیب احمد - جیمز کلیر همان نویسنده معروف کتاب پر فروش عادت های اتمی است. او بالای 15 میلیون کتاب بفروش رسونده و آدمای بیشماری از پیشنهادش برای ساخت عادت های جدید و ترک عادت های مضر استفاده کردن.جیمز معتقده چهارتا چیز هستن که کمک می‌کنن یه عادتو بسازیم:1. آشکارش کنمحیط اطرافت میتونه پر از مشوق برای عادتای خوب و بد باشه.عادت وقتی ساخته میشه که مشوق های خوب بیشتر باشن. میخوای بیشتر میوه بخوری؟ یه بشقاب میوه بزارش روی میز آشپزخونت تا همش ببینیش.2. جذابش کنعادت جدیدت رو به کاری که بهش علاقه داری وصل کن اینطوری عادتت رو جذاب‌تر می‌کنی.جیمز به اینکار میگه: ((بسته بندی عادت در فعالیتی وسوسه انگیز))مثلا من اینکار رو با خوندن کتاب های فلسفی حین نوشیدن قهوه انجام میدم.3. آسونش کنجیمز پیشنهاد میکنه عادتت رو تا جای ممکن کوچیکش کنی به اندازه‌ای که توی دو دقیقه یا کمتر انجام بشه.دوست داری مطالعه کتابی رو شروع کنی؟فقط کافیه هر روز یک صفحه ازشو بخونی. 4. دلپذیرش کنرصد کردن عادتا آسونترین راه لذت‌بخش‌تر کردنه.وقتی که اون عادت رو از لیست برنامه‌ریزیت تیک می‍زنی، مغزت همون لحظه با دوپامین به خودش جایزه میده.  علاوه بر اون، وقتی روزای بیشتری عادتت رو انجام بدی، ترغیب میشی که این زنجیره رو نشکنی.اینا برای ساخت یه عادت جدید بود. حالا اگه می‌خوای یه عادت بد رو متوقف کنی، کافیه برعکس راهکار بالا رو انجام بدی.این مطلب توسط &quot;شعیب احمد&quot; نوشته و در تاریخ 1 نوامبر 2023 با عنوان &quot;4 Tips from James Clear to help build new habits and live a healthier life&quot; منتشر شده است. </description>
                <category>مبین سلیمی پور</category>
                <author>مبین سلیمی پور</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 13:38:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست گمشده من</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinsalimipur/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-e0whanbxrg0v</link>
                <description>دریاچه مصنوعی پارک ملت مشهدمانند همیشه که شب های اول ماه های تابستان همراه با خانواده و جمعی از فامیل ها به پارک محله مان میرفتیم، امسال هم برای دیدن اهل فامیل و کمی هواخوری به پارک رفتیم. دورهمیی خسته کننده و عذاب آور. با وجود اصرار های فراوانم برای نیامدن به این جهنم و رفتن با دوست هایم، مادرم قبول نکرد.در راه رسیدن آنقدر عصبی بودم که میخواستم خودم را از ماشین پرت کنم. بعد چند دقیقه بالاخره رسیدیم، خاله هایم را دیدم که از دور با آن چشمان مرموز شان به من خیره شده اند. چندی نگذشت که حرف زدن های طاقت فرسای مادرم با خاله ها شروع شد. خواستند با من نیز صحبت کنند و سوالای شخصی و تکراری را بپرسند. فرار کردم و تا میتوانستم از آنجا دور شدم.اون شب باد خنکی میومد. عاشق نگاه کردن به اردک های توی دریاچه بودم. ناگهان صدایی شنیدم:&quot;خداحافظ تا فردا… جالب است که هر روز زمان جدا شدن از یکدیگر، همین جمله را بکار میبریم و آرزو میکنیم روز بعد یکدیگر را ببینیم؛ بدون اینکه که کمی فکر کنیم که آیا فردا همه چیز همانگونه که ما انتظار داریم خواهد بود یا خیر.&quot; وقتی اطرافم را نگاه کردم پیرمردی آشنا در کنار دریاچه دیدم، او رفتگر خیابان بغل پارک بود. به او سلام کردم و گفتم: &quot;منظورتون از این حرف چیه؟&quot; ولی جوابم را نداد. با آرامشی خاص اما با گفتاری خیلی عجیب و نگاهی خیره، گفت: اینجا بود! اینجا اخرین بار دیدمش. من که کمی ترسیده بودم گفتم که چه کسی را؟ با یه کلمه جواب داد &quot;دوستم&quot;رفتگر ادامه داد:&quot;سال ها پیش زمانی که بچه بودیم با اینکه پدر و مادرمون بهمون میگفتن که بجای پارک توی کوچه خودمون بازی کنیم، ما یواشکی به این پارک میومدیم. آن زمان این مکان فقط یک زمین سبز با چند تا درخت و بوته بود. آن شب من و دوستم علی اینجا فوتبال بازی میکردیم. بعد از اینکه بازیمون تموم شد و خداحافظی کردیم؛ من به شوخی توپ را میان بوته ها شوت کردم. علی رفت تا بیاوردش اما برنگشت. من هم صبر کردم تا بیاد اما هرچی زمان بیشتر میگذشت بیشتر نگران میشدم. میخواستم برم دنبالش ولی ترسیده بودم و هیچکس اطرافم نبود تا کمکم کند. پس تا می توانستم از آنجا دور شدم و پشت سرم هم نگاه نکردم. فردای اون روز چندین ماشین پلیس آژیر کنان را در کنار پارک دیدم. متاسفانه نتوانستند هیچ نشونی از علی را پیدا کنند. همه چیز داشت عادی میشد تا اینکه بعد از پانزده سال، آن اتفاق دوباره تکرار شد. باغبان ها هنگامی که میخواستند نهال های جدید رو در میان پارک بکارند انگشتر کوچکی را پیدا کردند. اول فکر کردند که مال پسر گمشده پانزده سال پیش است، اما نبود. آن انگشتر مال پسر نگون‌بختی بود که مانند علی به ناگهان در شبی مهتابی غیب شده بود. جسد اون پسر هم هیچوقت پیدا نشد. این اتفاق های عجیب بعد از پانزده سال دوباره رخ داد.&quot;من که خیلی ترسیده بودم با لرزشی از ترس که در لحنم بود گفتم: &quot;چرا حالا این ماجرا را برای من تعریف میکنی؟&quot; رفتگر به دریاچه خیره شد و به آرامی گفت: &quot;چون از آخرین اتفاق پانزده سال می گذرد. ناگهان از ترس خشکم زد و ترس تمام وجودم را فرا گرفت.&quot; رفتگر دستی به کمرم زد و گفت: &quot;آماده ای؟&quot; من خودم را طوری نشان دادم که نترسیده ام و با پوزخند گفتم: &quot;این ها همش داستان و افسانه است مگر نه؟&quot; رفتگر پیر لبخند زد و گفت: &quot;شاید، شایدم نه، امشب میفهمیم.&quot;همین موقع یک رفتگر دیگر که همکار پیرمرد بود، به ما نزدیک شد. او با خنده گفت: &quot;پیرمرد خرفت، تو هنوز هم دست از این داستان های خیالیت برنداشتی!&quot; بعد رو به من کرد و گفت: &quot;برو پسر جون تا این پیرمرد دیوانه ات نکرده.&quot; وقتی که داشتم میرفتم شنیدم که پیرمرد با خودش گفت: &quot;اما نفرین هنوزم سر جاشه اگه پسر بچه ای رو پیدا نکنم نفر بعدی که میمیره منم!&quot;اون شب بعد از شنیدن این داستان به سختی به خواب رفتم. صبح بعد از اینکه بیدار شدم اولین کاری که کردم این بود که گوشیم رو چک کردم. چیزی رو توی روزنامه دیدم که نتونستم باورش کنم. تیتر خبرگزاری محلی این بود: 《رفتگر پیر محله بدون هیچ ردی ناپدید شد!》رفتم کنار پنجره تا کمی هوا عوض کنم. یه کاغذی لای پنجره بود. با خطی بدخط روش نوشته شده بود: نفرین امشب منو میکشه ولی نفرین پارک هیچوقت متوقف نمیشه. فردای تو دیروز من خواهد بود! موفق باشی.نويسندگان: سروش صابری و مبین سلیمی</description>
                <category>مبین سلیمی پور</category>
                <author>مبین سلیمی پور</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 21:03:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امام رضا (ع) و ابوهاشم</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinsalimipur/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B9-%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85-jjupciri3e6e</link>
                <description>مسیر زیارت ضریح مقدس در ایام اپیدمی کروناشربت گواراراوی: ابوهاشم جعفریبه سخنان امام گوش می دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر می کرد. تشنگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیای حضور امام، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در همین موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: «کمی آب بیاورید!»خادم امام ظرفی آب آورد و به دست ایشان داد. امام، برای این که من، بدون خجالت، آب بخورم، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.نه! نمی شد. اصلاًنمی توانستم تحمل کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابی تشنگی ام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضای آب کنم. این بار هم امام نگاهی به چهره ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: «کمی آرد و شکر و آب بیاورید».وقتی خادم برای امام رضا علیه السلام آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقداری هم شکر روی آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمی دانم از شرم بود یا از خوشحالی که تشکّر را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام رضا علیه السلام ناخودآگاه دستم را به طرف ظرف شربت درازکردم.شربت گوارایی است. بنوش ابوهاشم!... بنوش که تشنگی ات را از بین می برد.منبع </description>
                <category>مبین سلیمی پور</category>
                <author>مبین سلیمی پور</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jul 2021 13:54:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب برزخ بی گناهان</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-%D8%A8%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-w8gilp22gcyw</link>
                <description>اگه تو ژانر پلیسی و جنایی دنبال یه رمان خوب میگردید این رمان رو از دستش ندید!یه رمان جذاب و خوندنیه ۴۷۸ صفحه ای از یکی از بهترین نویسندگان فرانسوي این ژانر يعنی همون کارین ژیه‌بل و ترجمه گری خوب آقای آریا نوری.این رمان جایزه های متعددی برنده شده که می‌تونید تو تصویر پایین هم ببینیدشون:برزخ بی‌گناهان یا جهنم گناهکاران؟این کتاب از اون کتاباییه که لحظه به لحظه اش غیرقابل پیش بینیه و من که نتونستم هیچوقت حدس بزنم بعدش چی میشه! در کنار هیجانی که این رمان داره یه بخش هاییش رو هم به فلسفه و روانشناسی جرم اختصاص داده؛ اما نگران نباشید هیچکدام از اینها حتی ذره ای از هیجان این کتاب کم نمیکنه. بخونید و لذت ببرید!خشم، ترس، جنایت، گروگانگیری، شکنجه و قتل! همه و همه در رمان برزخ بی گناهانداستان این کتاب در ابتدا ۳ گروه رو به صورت جدا بیان میکنه که‌ بعدا این افراد در ادامه به هم مرتبط میشن و داستان اصلی ما رو تشکیل میدن. این کتابم مثل بقیه چند جمله خفن داره که یکیش اینه: &quot;هیچکدام ما نمی‌دانیم چه در انتظار ماست. هیچکدام ما نمی‌دانیم شاید فقط چند ثانیه دیگر یک معجزه یا فاجعه منتظرمان باشد.&quot;پیشنهاد من به شما خوندن این کتابه. اگه هم خوندینش یا دارید میخونید جمله های خوب این کتاب و همچنین نظرتون درباره این کتاب رو کامنت بزارید تا بقیه هم با این کتاب بیشتر آشنا بشن?</description>
                <category>مبین سلیمی پور</category>
                <author>مبین سلیمی پور</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 15:44:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب پریدخت (مراسلات پاریس تهران)</title>
                <link>https://virgool.io/@mobinsalimipur/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-bukn4z1tgdcd</link>
                <description>این کتاب رو من همین امروز تمومش کردم‌. یه داستان عاشقانه غمگینه که به سبک دوره قاجاری به قلم حامد عسکری نوشته شده. متن این کتاب رو نامه های عاشق و معشوق به همدیگه تشکیل دادن. قیمت کتابش روی جلد ۳۰ هزار تومنه و ازون کتاباس که خوندنش به قیمتش می ارزه. پیشنهاد من به شما اینکه حتما تهیه اش کنید و خودتون رو مهمون غم و شادی و بالا و پایین زندگی پریدخت کنید.تصویر جلد کتاب پریدختاین کتاب هم مث بقیه کتابا جمله هایی داره که میتونن اون کتاب رو ماندگار کنن؛ مثلا:&quot;آدمی به تصمیم هایی که میگیرد، حیات و مماتش را ابدی و فانی میکند.&quot;و یا این جمله که میگه، &quot;دل که گرم باشد، تو بگو برف همدان تمامش در مقابل گرمای دل، آب میشود.&quot;بقیه اش رو شما بگید?</description>
                <category>مبین سلیمی پور</category>
                <author>مبین سلیمی پور</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 10:29:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>