<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های moeinnazari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@moeinnazari94</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:19:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/348327/avatar/jxtMUN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>moeinnazari</title>
            <link>https://virgool.io/@moeinnazari94</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان بزنگاه هم خیلی جالب بود</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-evbeyafxeokq</link>
                <description>احتمالا سریال بزنگاه رو دیدید،اگر ندیدید حتما ببینید.درسا و نادرحاوی اسپویلنکته ای که برام خیلی جالب است ارتباط نادر با دخترش درسا است.به خاطر طلاق نادر با همسرش، درسا با نادر زندگی می کندو این همزمان می شود با اعتیاد نادر.اما در آخر سریال نادر که به کمپ ترک اعتیاد می رود و  می خواهد اعتیادش را کنار بگذارد مصادف می شود با جدایی اش با درسا. و جالب تر اینکه در صحنه خداحافظی درسا عمیقا گریه می کند.انگار درسا برایش حکم اعتیاد و اعتیاد برایش حکم درسا را داشت.حتی یه فرضیه هم اضافه می کنم که نادر اعتیاد را ترک نمی کند و یا در کمپ می میرد.</description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 14:58:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم بیل گیتس شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%86-dsbelny26a4r</link>
                <description>نگو نمی شناسیخودم رو شایسته بیان تفکراتم در حوزه تکنولوژی و جامعه شناسی یا هرچیزی که اسمش رو  بزارید نمی دانم. با این حال مطلبی چند وقت مرا بسیار پریشان خاطر می کند. آن مسله توهم بیل گیتس شدن است.از نوجوانی داستان های موفقیت و انگیزشی بسیاری رو راجب بیل گیتس شنیدم. کسی نبود که نخواسته باشد از بیل گیتس نشنود.از ثروتش،از دانا بودنش. از سخاوتمند بودنش و ... .داستان بیل گیتس را برایم چگونه نقل کردند؟ دانشجوی اخراجی هاروارد در گاراژ خانه اش به کمک دوستش نخستین ویندوز را ساختند.از آن به بعد او فردی ثروتمند شد.چه داستان جاه‌طلبانه ای!!!یه برش میدم به سال گذشته .زمانی که مورد انتظار  ترین فیلم سال یعنی مرد عنکبوتی۳ رو داشتم می دیدم. یه ربع اول فیلم بیشترین موضوعی که روی آن مانور می داد،پذیرش دانشگاه پیتر پارکر بود. همین مرا به فکر فرو برد،شاید ربطی به هم نداشته باشند.اما چه شد که از فضای رسانه ای که دائما افرادی را الگو معرفی می کردند  که دانشجویان اخراجی بودند به جایی رسیدند که پذیرش دانشگاه یه امر مهم تلقی می شد.حقیقتا این احساس به من دست داد که فریب خوردم. فریب رسانه ها. فریب داستان ها.آن چه که من می دانم دانشگاه باید یه بردار اصلی باقی بماند. بردار اصلی یعنی وظایفی که تحت هر شرایطی پیشرفت جامعه به آن وابسته است.امثال گیتس دوره شان گذشته است.شاید اشتباه می کنم. اما مقایسه دو ابر قدرت چین و آمریکا برای من تداعی کننده این است که سیاستمداران آمریکا اهمیت آموزش عالی را دست کم گرفتند.یه برشی دیگه به روز های نه چندان دور خودم  ویا امثال خودم می اندازم. کسانی که داستان را کامل نشنیدند. این که مادر گیتس مدیر ارشد در IBM بود.گیتس هر آنچه که لازم بود را قبل از دانشگاه آموخته بود.این ها چه ربطی به هم دارند؟من آمار ندارم اما چه افرادی به هوای بیل گیتس شدند داشگاه را رها کردند. می دانم استدلالم درست نیست. خیلی ها هم موفق شدند. ولی آن تعداد اندک چطور؟ آن ها چه شدند.در گاراژ خانه شان چه شکستی را متحمل شدند.خلاصه کلام این توهم بیل گیتس شدن از صدتا کرونا  خطرناک تر بود.</description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Tue, 08 Nov 2022 23:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>28 سالگی که فکر می کردم در مقابل چیزی که شدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/28-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-dyn6zy0lp6ml</link>
                <description>کشتی افکارم به ساحل می نشیند؟همین اول بگم برنامه ریزی برای زندگی اونم برای طولانی مدت یه امر محال تلقی می شود.نه اینکه به هیچ عنوان نباید این کار رو کرد، بلکه از این بابت که شناخت انسان ها تغییر می کند.ارزش ها و هدف ها وابسته به شرایطی که انسان در آن زندگی می کند دستخوش تغییرات اساسی می شود. خلاصه این رو اینجا می نویسم،شاید به درد یک نفر خورد. شاید خودم سالها بعد بخونمش.تابستان چند سال پیش، اخبار داشت از کلاس های اوقات فراغت تابستانی گزارش پخش می کرد.تو یکی از این گزارش ها مرد جوانی رو نشان می داد که گویا بخاطر هماهنگ نشدن سرویس مجبور شده  خودش فرزندش را به کلاس  بیاورد. نمی دونم چرا احساس کردم این فرد نهایتا سی سال داشته باشد.سن اصلا برای من مهم نیست . این که برای بقیه مخصوصاً مهم است، برای منم مهم شده .همان روز ساعت ها فکر می کردم. چجوری برنامه بریزم سراغ چه کار وحرفه ای برم ، تا منم زندگی به یک آرامش نسبی رسیده باشم. یا به گونه ای از هم نسل های خودم عقب نباشم.من که اهل کار خلاف نیستم. اهل اعتیاد نیستم. چه کم و کاستی دارم که نتونم به چیزهایی که می خوام نرسم.برای خودم یک سری خواسته های بدوی تعریف کردم.یک کار ویا یک مهارت که بتونم باهاش خرج زندگی مو در بیارم. برنامه ورزشی مناسب برای خودم تدارک ببینم.اموزش های لازم مانند زبان و کامپیوتر رو در اولویت های آموزشی ام قرار بدم، و ... از این قبیل برنامه ها.به خیال خودم وقت بزرگ شدن بود.من که اهل کار خلاف نیستم. اهل اعتیاد نیستم. چه کم و کاستی دارم که نتونم به چیزهایی که می خوام نرسم.آفتاب واقعاً اذیت می کرد.مردم زیادی پشت پنجره کوچکی در پشت درمانگاه بیمارستان ابن سینا مشهد جمع شده بودند. هر کس می آمد دفترچه بیمه اش را می داد و می رفت.مسئول پذیرش اعلام کرده بود چند تا از دکتر ها دیر خواهند آمد.حداقل یک ساعت تاخیر . برای من که مهم نبود. من سال های زیادی صبر کردم. داغی آفتاب رو هم دیگه حس نمی کردم. بیشتر سردم شده بود. می خواستم برم زیر یک پتو. اونم وسط مرداد.از ساعت هشت صبح همان جا پرسه می زدم تا یک دکتر را  ببینم.اما جازه ندادند. می گفتند آن دکتر سرش شلوغ است. از اخر  بعد چهار و نیم ساعت یک دکتر دیگر را برای من معرفی کردند.که حتم دارم دکتر نبود_ حاضرم قسم بخورم دکترا روانپزشکی نداشته_ در کمتر از یک دقیقه کارم باهاش تموم شد_ شاید کار اون با من تموم شد_اومدم بیرون. کمی سرم گیج می رفت .یه جا زیر سایه ای نشستم. با اینکه اصلا گرمم نبود. یاد ده سال پیشم افتادم. اون موقع هم حالم خوب نبود. تاجایی که یادم ،میاد حالم هیچ وقت خوب نبود. به مردی فکر می کردم که درگیر این مسئله بود که چرا سرویس فرزندش به موقع نیامده و بیشتر به پسری فکر می کردم که این گزارش تو ذهنش مانده.</description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 15:05:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهی فراموش کردی</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-dir2zqnackmt</link>
                <description> pixle art در خودش حرفایی دارهیادمه چند سال پیش می خواستم داستانی در مورد یک مرد بنویسم که از زندگی و کارش همچی دل خوشی نداره.عزمشو جزم کرده بود تا از کارش استعفا بده و یه زندگی جدید شروع کنه. سرپرست بخشی که در آنجا کار می کرد، تغییر رفتار کارمندش توجه اش رو جلب می کنه.ازش می خواد تا در بخش دیگری مشغول به کار بشه.برای یه دوره موقت.مرد با اکراه قبول می کنه. همان روز اول که  مرد  وارد بخش جدید می شود، از قصد سرپرست آگاه می شود. یک کارمند دیگر کاملا شبیه به او در این بخش مشغول فعالیته.مرد و کارمند از لحاظ فیزیک بدنی کاملا برابر بودند.مدل مو ، رنگ پوست، حتی لباس هاشیان شبیه به هم بود.به جز یک مورد. این کارمند شبیه به مرد قصه ما دستکش دستش بود.یک نکته جالب دیگه هم اینکه فقط این مرد می دونست که این کارمند شبیه به اونه و اون کارمند همچین حسی رو نداشت.مرد تمام مدت که اونجا کار می کرد، سعی می کرد این حس کنجکاویش نسبت به کارمند رو بروز نده.اما فقط چند روز تونست جلوی خودش را بگیرد.کار به جایی کشید که زودتر از محل کار خارج می شد تا بتواند اورا تعقیب کند. در کمال تعجب او همان مسیری را برای رفتن به  خانه اش انتخاب می کرد که مرد سالهاست  برای رفتن به خانه خودش استفاده می کرده.اما متاسفانه موفق نشد خانه آن کارمند را پیدا کند. مرد در یک مجتمع مسکونی زندگی می کرده با صدها آپارتمان در بلوک های مختلف .از آنجا که سعی می کرده فاصله اش را با کارمند حفظ کند دقیقا نمی دانست کارمند وارد کدام بلوک شده  و کجا زندگی می کند.این مرموز بودن و عجیب بودن اتفاق برایش سوال بزرگی بود. در یکی از شب هایی که او را تعقیب می کرد، کارمند به رستورانی نزدیک محل کارش رفت. مرد این رستوران را می شناخت .سال های اول شروع کارش به این رستوران زیاد می آمد  ولی خودش هم نمی دانست چرا دیگر به اینجا نیامد. کارمند در داخل رستوران مرد را دید. از او خواهش کرد تا اگر اشکال ندارد شام را با هم بخورند. مرد هم قبول کرد. این بهترین فرصت برای مرد بود تا سوالاتش را بپرسد.در مورد کار و پروژه های جدید صحبت کردند .مرد کمی از تجربه هایش در محل کار گفت .حین صحبت چشمانش میان صورت و دست های کارمند جابجا می شد. این سوال را نپرسید که چرا همیشه دستکش می پوشی؟ صحبت هایشان از کار که تمام شد. کارمند کمی به دوردست نگاه کرد، چند نفس طولانی کشید . یکم از قهوه خورد .دستکشش را از دستش بیرون کشید و رو به مرد گفت:&quot; خواهش می کنم اینقدر من رو تعقیب نکن.&quot;مرد چشمانش کمی به دست مرد قفل شده بود و بعد به گونه ای که احساس شرم و ناراحتی داشته باشد، سر خود را پایین انداخت. دو انگشت از دستان کارمند قطع شده بودند.مردی چیزی برای گفتن نداشت. دست تو جیب کتش کرد و کمی پول در آورد. گارسون رو صدا زد. ولی نه، مگر اول نباید پول غذا را حساب کنند بعد بنشینند پای میز؟ اگر غذا خوردند پس چرا اون کارمند قهوه داشت می خورد؟ تو کدوم رستوران  تو می نشینی غذاتو سفارش می دی حالا با قهوه کنارش ، بعد گارسون  رو صدا بزنی تا فیش رو بیاره. اصلا چطوری می رن رستوران؟ یعنی آداب رستوران رفتن چیه ؟ گارسون میاد پیشت؟ یا تو باید بری صندوق، کارت بکشی، فیش تهیه کنی؟ بعد حالا که اینا دونفر بودند هرکس دنگ خودش رو میده؟ یا این مرد از روی رفاقت غذا و قهوه اون رو هم حساب می کنه.این ها دیگه جز داستان نیست.ماجرا از این قراره خیلی سال پیش می خواستم یک داستان شبیه به همین اتفاق  بنویسم. داستان مردی که از کارو زندگیش راضی نیست. یک نفر شبیه به خودش را می بیند و اورا تعقیب می کند و متوجه می شود بر عکس خودش آن فرد زندگی کاملا راضی است. در نهایت این راز دستکش را پیدا می کند و دیدش نسبت به زندگی تغییر می کند. و با خودش قول می بندد دیگر اینقدر نالان نباشد.ولی  مشکل اصلی این بود که بلد نبودم جمله بسازم. یعنی نمی دونستم باید چی بنویسم. با توجه به سریال هایی که تلویزیون پخش می کرد باخودم گفتم حتما محیط های کاریش اینطوری باید باشه.تو یک سرپرست داری ، اون تو رو منتقل می کنه و با کارمند جدید آشنا میشی.خب خیابون رو چطوری توصیف کنم؟ این رو هم بلد نبودم.اصلا توصیف نمی دونم یعنی چی؟خلاصه خیابون رو حذفش کردم.باخودم گفتم این ها یک جا باید با همدیگر صحبت داشته باشند و یجوری آخر داستان باشه.گفتم پس باید تو مغازه اسباب بازی فروشی این ملاقات صورت بگیره.خب چرا اسباب بازی فروشی؟ صد نوع مغازه وجود داره. بقالی چطوره؟ بعد کمی فکردم ، در بقالی یک نفر هم به زور جا میشه.از بین کتابخانه و رستوران دومی رو انتخاب کردم.چون به هرحال ادب حکم می کنه تو کتابخانه صحبت نکنیم. و مشکل همین جا بود. دقیقا چطوری میرن رستوران؟ تو بعضی سریال ها مدیره به منشی می گفت برای شام میز رزرو کن. مثلاً برای سه نفر.یا می گفت در فلان هتل میز رزرو کن. مگر هتل برای خوابیدن نیست.تو بعضی فیلم ها دیده بودم رستوران هایی که پنجره های بزرگ و آفتابگیری دارند، میری پشت صندلی می نشینی. بعد یک پیشخدمت با یک کتری قهوه میاد میگه قهوه میل دارید یکی از اون دونفر میگه اره. اون یکی هم میگه کجا می تونم تلفن بزنم.دیگه بعدشو نشون نمیداد که پول غذا رو بعد از میل کردن  پرداختند یا قبلش . این سوال پیچ کردن خودم تو بدوی ترین سوالات باعث شد به کلی قید نوشتنشو بزنم .ولی خب نمی تونی چیزی رو فراموش کنی.منم دقیقا یادم نیست چطور بهش فکر نکردم، نه این که فراموشش کنم.</description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 16:18:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظر ساعت 4 بعد از ظهر</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-4-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B8%D9%87%D8%B1-xfugkrrzdykz</link>
                <description>نوشتن عنوان برای عکس (اختیاری)خیلی از وقته از دورانی که می توانستم در جامعه کوچکی به غیر از خانواده شخصیت اجتماعی خودم رو شکل بدم گذشته.تقریبا همان اجتماع کوچکه هم از هم پاشیده.مدت طولانی میشه که گوشه گیری و تنهایی رو به ریسک حضور یافتن در جامعه جدید به جون خریدم.چند ماهی است اکثر خواب هایم  در فضای آشنای راهروهای دانشگاه اتفاق می افته.همان راهروها، همان پله ها، همان صندلی ها.در تمامی خوابهایم سعی دارم بدوم و شاید گاهی بخواهم سریع تر راه بروم اما انگار بند کفش هایم را  به هم گره زدند.چه متن بیهوده و چرتی...مانند بچه مدرسه ای ها به گوشه پناه آوردی تا کسی با تو کار نداشته باشد.اما آیا این واقعاً باعث می شود کسی با تو کار نداشته باشد؟...یه بیست دقیقه گذشته . به سختی  می توانم کلمات مناسب رو پیدا کنم .هر جمله رو دو سه بار بازنویسی می کنم. نمی دونم باید عامیانه بنویسم یا ادبیاتی.میگن یه جور بنویس تا گوگل بفهمه.کی گفته؟ نمیدونم.یه وقتی،  یه جایی، یکی گفته.این ها صرفاً چند خط برون ریزی برای بهتر شدن حال خودمه.بهتر که نه، در واقع یه جورایی مثل پنجره باز کردن می مونه .یکم هوای کثیف میره بیرون . یکم هوا میاد داخل .فکر کنم میدونم داستان خوابم چیه. خیلی وقت پیش یه درس یک واحدی داشتیم به اسم انتقال مطالب. کل ترم دانشجویان باید دوتا ارائه می دادند.یکی تخصصی و دیگری هم عمومی.تخصصی که اسمش روشه. میگشتی یه مقاله ای مرتبط با رشتت پیدا می کردی،  ازش اسلاید تر و تمیز درست می کردی، تو ده دقیقه با سخنرانی گیرا مقاله رو توضیح می دادی . عمومی هم مثل این بود با این تفاوت به جای ده دقیقه، پنج دقیقه وقت داشتی . موضوع رو هم از قبل با استاد هماهنگ می کردی.اونا خودشون این چیزا رو میدونن...مشکل این بود که من ارائه ندادم.چون هیچی از رشتم نمی دونستم.هیچی از آدما نمی دونستم.ولش کن.باز بیست دقیقه دیگه گذشت.اخر ترم یه نمره با دادن چند تا اسلاید و خلاصه ارائه گرفتم .از اون دوران چند ماه گذشت. مدام ایده های مختلف به ذهنم می اومد.تو خیالات خودم یکی از بهترین ارائه ها رو  داشتم.جایی که هیچ سوالی تو ذهن استاد باقی نمی ذاشت.اما همش خیاله .هیچ رویایی خاطره نداره.این متن  رو نمی تونم کامل بنویسم.همین جوری نصفه می زارم. می خوام به خودم ثابت کنم نباید کامل بود.می خوام به خودم حق ناقص بودن بدم. حق اشتباه داشتن. حق اشتباه کردن.حق مورد انتقاد قرار گرفتن ماهی هم تو آب سالم نمی تونه زنده بمونه.یه چرت دیگه...من قرار بود ساعت چهار ارئه بدم. از استاد خواستم یه وقت دیگه  بهم بده.انتظار داشتم استاد چی بهم بگه؟چرا نمی خواستم ارائه بدم ؟ چرا حرفی نزدم؟ چرا مثل بقیه این شجاعت رو نداشتم؟...  </description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Tue, 15 Mar 2022 17:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-ejy27l6opnjv</link>
                <description>اینکه گذشتم داره آیندمو تعیین می کنه ،منو می ترسونه.فکر می کنم همه چیز از پیش مقدر شده .وظیفه ما فقط پذیرفتن آن هاست.بی آنکه متوجه باشم، تو سبز شدیهرشب با خیره شدن به نورانی ترین ستاره ای که از پنجره میتونم ببینم ،سفری بیهوده و الکی به گذشته را آغاز می کنم.بخشی از وجودم به دنبال جوابی در گذشته است تا بفهمد چرا اینگونه شده ام. می دانم زمانی زیادی ندارم. خودم را در دشتی بی انتها پیدا می کنم. دشتی که تمام آن را سیاهی فرا گرفته. توده های دود و سیاهی  در هوا معلق اند.بی هدف در حال دویدنم. درد و گرفتگی  را در سینه ام احساس می کنم.تلی از لاشه خاطرات  سوخته در دشت نمایان می شود.می دانم اینجا جوابی برای پرسش هایم پیدا خواهم کرد.از میان لاشه ها ،کودکی ام را بی جان می بینم که  عروسک خرگوشی سفید رنگ _ که حالا سیاه و دودی شده_ با چشمان سبز و خمار را در بغل گرفته و  در میان این لاشه ها به خواب ابدی رفته.چشمان خرگوش مرا محصور می کند.می دانم اورا جایی دیدم ولی جوابی ندارم. مطمئنم در کودکی ام این خرگوش را نداشتم ،پس در بغل من چه می کند؟نمی توانم بی تفاوت به کودکی ام به جستجو ادامه دهم. او و خرگوش را بغل می کنم .به سمت درختی که نمیدانم از کجا ظاهر شد حرکت می کنم.ابرسیاه بزرگی در آسمان  پدیدار شد. چاله ای در نزدیکی درخت حفر شده. کودکی ام را  با عروسکش در چاله می گذارم.کاملا اندازه اوست.کمی به صورت معصوم کودکی ام نگاه می کنم. دستانش را می بوسم. از او می خواهم مرا ببخشد،برای هرآنچه که او خواست و من نتوانستم. او پاک بود و من او را ناپاک کردم. او بیگناه بود و من اورا با گناه آلوده کردم.مرتب این جملات رو  گفتم تا زمانی که چاله پر شد. از آسمان باران سیاهی می آمد.نور خورشید سرد به نظر میرسید.آن تل لاشه ها بزرگتر شده بود.فهمیدم آن سیاهی ها فرصت هایی بودند که امروز از دست رفتند. سوختند و خاکستر شدند.با بارش باران،درخت شکل عجیبی به خود گرفت. نیمه آن خشک شد و نیم دیگر آن سر سبز و تنومند گشت.ازپشت درخت فردی بیرون می آید.او منم. هر دو ما همدیگر را می فهمیم.من می دانم او قرار است  سفرش به گذشته را ادامه دهد تا بفهمد آن عروسک از کجا آمده.او هم می داند من دیگر پیر و فرتوت شدم.او می داند من از گذشته فاصله می گیریم . با دستان چروکیده  پر از زخم و درد.هر دوی ما می دانیم آن ستاره پر نور خاموش شده.</description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 15:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی یک رفیق</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-moauwfvku5o4</link>
                <description>تصویر از وبسایت artstation.com کمی پیش داشتم به این فکر می کردم چه می شد اگر یه رفیق صمیمی داشتم یانه حتی یک دوست معمولی.باهم می رفتیم بیرون . در مورد فوتبال باهم کل کل می کردیم. وقتی حالم بد بود یه زنگ بهش می زدم  باهم می رفتیم پارک راه بریم.یا حتی اگر اون در موقعیت مشابه بود ، من هم این کار رو انجام بدم.با هم درس می خوندیم. با هم مدرسه می رفتیم.هیچ چیزی رو از هم مخفی نمی کردیم. با خودم گفتم حتما تو دانشگاه اتفاقات خوبی برایم خواهد افتاد. هر کاری می کردم تا شبیه بقیه به نظر برسم. با آن ها می خندیدم. همراه با آن ها مخالفت می کردم. حتی سعی کردم از چیزی که آن ها خوششان می آمد ، خوشم بیاد.یک روز ، صحبت اردو به اصفهان برای یک نمایشگاه چند روزه شده بود. تا اسم اردو رو شنیدم گفتم:&quot; من میام.&quot;همین طوری رو هوا یه حرفی زدم.هرطوری بود نمی خواستم این فضای دوستی رو از دست بدهم.حالا دغدغه آن ها این بود که با هواپیما برن یا با قطار پنج ستاره . قیمتشو که پرسیدم . بیخیال موضوع شدم. پول قطار که سهله پول اتوبوس هم نداشتم. در واقع پول ناهار اون روز هم نداشتم. چند روز بود ناهار نخورده بودم. یه بسته های بای تو کیفم بود. یک دانه صبح ، یک دانه عصر می خوردم تا انرژی داشته باشم پیاده برم دانشگاه.تمام پول تو جیبی که بابام داده بود ، خرج کپی و پرینت دویست صفحه اسلاید و جزوه درهم برهم کرده بودم. استاد قسم داده بود چهار نمره از دوازده نمره پایان ترم از همین اسلایدهاست. منتهی در امتحان یک سوال هم از آن بخش نداده بود.وقتی رفتم سایت دانشکده ، متوجه شدم دو روز قبل  از امتحان ساعت 21 اعلام کرده از اسلایدها سوال طرح نمی شود.من که کامپیوتر نداشتم ازکجا باید می فهمیدم؟دنبال کار بودم. بدجوری به پول احتیاج داشتم.یادمه ترم دوم می خواستم برم جایی پاره وقت مشغول به کار بشوم.قبلا هم دنبال کار بودم،ولی همگی آن ها سفته می خواستند. منم داستان را با خانوادم در میان گذاشتم. منو ترسوندند که آره میافتی زندان و دادگاه و... .خلاصه بی خیال سفته شدم. با کلی بدبختی یه مغازه پروتئینی  نزدیک محل سکونتم پیدا کردم. سفته نمی خواست.فقط گفت پدرت و یا بزرگترت رو بیار،باهاش حرف بزنم . من اون شب با کلی ذوق و شوق موضوع رو با خانوادم در میان گذاشتم. پدرم خیلی مصمم گفت:&quot; من هیچوقت ضامن تو یکی نمی شم.&quot; جالبه بعد از این همه مدت ، حاضرم گشنه باشم، ولی جایی سفته ندم.دارم از کسی پول تو جیبی می گیرم ، که حتی حاضر نیست یک گام به جلو بردارم.  همانجا داخل سایت دانشکده چند ساعت ماندم.حسابی ضعف کرده بودم. یک دانه های بای رو نصف کردم و خوردم. نمی دونم چی شد، این را نوشتم.یه سری اتفاقات غیر مرتبط در ذهنم شکل می گیرد و سعی دارد از کاه کوه بسازد. به دنبال پاسخ این سوال هستم چرا تنهایی را انتخاب کردم؟ پاسخی نداشتم. اما به نظرم این اتفاقات خودش می تواند کلید اصلی برای رسیدن به جواب باشد. </description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 12:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده دار</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-t7mvw8uqx83u</link>
                <description>شاید اشتباه باشه، ولی من چند تا چشم هم می بینمعجیب به نظر میاد. ذهنم برای خودم لطیفه و جوک های خنده دار تعریف می کنه تا خندم بگیره.وقتی به قهقهه می افتم،به دور و برم نگاه می کنم و چیزی جز چهار تا تیر تخته و دیوار گچی نمی بینم.این بهم کمک می کنه یا داره بدترم می کنه؟بخشی از ذهنم می تونست استند آپ کمدین معروفی بشه.آنقدر که مردم بلیط های اجرامو پیش فروش کنند.اجرا پشت اجرا .تمام رکوردها رو می شکنم.تو یکی از اجراها چند آشنا میان حاضرین سالن می بینم.هم من آن ها را می شناسم ،هم آن ها منو. ولی نه، من فکر می کنم آن ها منو می شناسند.دیگه نمی تونم داستان خنده داری تعریف کنم.چیزی خنده داری وجود نداره.همه چیز جدی و خشک به نظر میاد.همه جا سنگین و گرفته است.اجرا رو نیمه تموم رها می کنم و راهمو به ناکجا آباد ادامه میدم.به اتاق همیشگی ام می رسم.یه پشتی قرمز رنگ کنار دیواره .چند برگ کاغذ هم روی زمین.همان جا میان کاغذ ها می نشینم تا آن آشناها از سالن خارج شوند.مردم عصبانی و ناراضی سالن رو ترک می کنند.مردمی که  هرگز وجود نداشتند .اجرایی که شروع نشده بود ،تمام شد. آن آشناها وجود داشتند؟بقیه ساعت های روز رو به این سوال فکر می کنم تا زمانی که تشنه ام بشه یا مجبور باشم برم دستشویی. هرازگاهی یه نگاه به سالن میندازم و می بینم هنوز آشنا ها  سرجاشون نشستند.  همین روال ادامه داره تا چشمام خسته بشن و خوابم ببره. صبح بیدار میشم. سالن خالیه خالیه. خیلی نمی گذره ،وسطای روز، ذهنم یه داستان خنده دار برام تعریف می کنه.</description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 11:01:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق رفتن ندارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/%D8%AD%D9%82-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-bdz0egzjselb</link>
                <description>حواسم به اون پل نبود.بذار صریح بگم زندگی تو شرایط نامساعد تو رو برای انواع و اقسام بیماری های روحی و روانی آماده می کنه. تاجایی که یادم میاد این خواسته لعنتی رفتن شماره یک تمام خواسته هام بوده.یا بهتره بهش بگم خلاص شدن،رهایی یا... .ده پونزده ساله  شماره یک زندگیم تغییر نکرده.تمام روزا و شبا بهش فکر می کردم. اویل از فکر کردن بهش واهمه داشتم.می ترسیدم .الان بعد گذشت سال ها معتقدم باید بیان بشه. همین نگفتن ها باعث فکر کردن به رفتن میشه.فکر می کردم فقط خودم اینطوری هستم . سپری از صورتک خنده مضحک روی صورتم می گذاشتم تا نشان دهم منم جزو بقیه ام.اما نبودم. چون از نبودن می ترسیدم.بیانش نکردم .اونو تو وجودم کاشتم.الان در تمام وجودم ریشه زده .ریشه هایی عمیق.پر رو نبودم. هیچ وقت تو مدرسه یا جای دیگه تقلب نکردم. حق کسی رو نخوردم. تو صف جا نزدم.از زیر کار در نرفتم.برای  شدن مثل بقیه. اما خیلی وقته فهمیدم این روش ها کارساز نیست.چی شد اینو نوشتم؟ امروز یه اتفاقی افتاد.چند ساله وقتی تو موقعیت استرس زا ،ولی نه لزوما استرس دار، قرار می گیرم دچار حملات پانیک می شم.این حملات رفتن رو برام یادآوری می کنه.من نمی گم لب پرتگاهم .اما پرتگاهو دارم می بینم.دارن منو به سمتش هل می دن. تنها دلیلی که در برابرش مقاومت می کنم اینکه قبلا یه عزیزی بهم گفته بود  داره به پرتگاه  نزدیک میشه. اونم مثل من میخواست بره.من و اون همبازی بودیم. شانزده سال پیش رفت. من دیدم چه کسانی اونو هل می دادند،درحالیکه اون اصلا براش مهم نبود چه اتفاقی در انتظارشه.دیدم چه اتفاقی برای خانوادش افتاد.همین باعث میشه در پایان حملات یه مشت تو دیوار بکوبم و خودمو قانع کنم ،حق رفتن ندارم.صبح  مشت دست چپم بعد از جرو و بحث و یه حمله شروع به درد گرفتن کرد. قرمزشده بود. کمی فشارش دادم. دردش بیشتر شد. رفتم یه گوشه نشتستم .دردش مرتب بیشتر می شد. همین جوری  دستمو گذاشتم روی زمین و چشامو بستم.اصلا برام مهم نبود خوب میشه یا بدتر.</description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Wed, 05 May 2021 23:03:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دمپایی کهنه</title>
                <link>https://virgool.io/@moeinnazari94/%D8%AF%D9%85%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87%D9%86%D9%87-joypwgtoszhd</link>
                <description>این ،اون دمپایی نیست.این اولین نوشته منه . بابت غلط املایی و مسائل نگارشی همینجا پوزش می طلبم.هنوز مدرسه نرفته بودم.تمام دنیام، کارتون و بازی با داداش دو سال بزرگتر از خودم و  بچه های محل بود.یه دمپایی کهنه بزرگ و پاره داشتم که حسابی تو بعضی بازی ها لجمو در می اورد. یه روز مادرم ،دو جفت دمپایی نو جلو بسته برای من و داداشم خرید .داداشم اولین بار که دمپایی رو پاش کرد ، رفت تو کوچه و مشغول بازی شد.ولی من، مبهوت دمپایی ابی رنگ جدیدم شدم. بوی نویی می داد.برق می زد.کاملا اندازه پام بود.با خودم گفتم این دمپایی نو نباید به این زودی کثیف بشه. دمپایی رو گذاشتم داخل جعبه اش.از اون موقع به بعد ،هر چند روز یکبار دمپایی رو از جعبه در می اوردم . داخل خانه چند قدم با ان راه می رفتم . دوباره داخل جعبه می گذاشتم. به داشتن چنین دمپایی نویی افتخار می کردم.روزها و ماه ها گذشت .یه زمستون و بهار گذشت .تمام این مدت من با همون دمپایی کهنه همیشگی ام مشغول بازی بودم.یه روز تابستونی ،دمپایی کهنه واقعا پامو اذیت می کرد. تصمیم گرفتم دمپایی نو رو بالاخره افتتحاحش کنم. سراغ جعبه رفتم. دمپایی رو دراوردم.ولی،دمپایی برای پام کوچک شده بود.داستان همین بود.بقیه تابستون رو با همون دمپایی کهنه همیشگی سپری کردم. اون دمپایی نو رو هم نمیدونم چه اتفاقی براش افتاد. مادرم برای سال اول تحصیلیم یه کفش و یه دمپایی نو برام خرید. اما هیچکدوم بوی نویی اون دمپایی رو نمی دادند.</description>
                <category>moeinnazari</category>
                <author>moeinnazari</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 12:18:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>