<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا مقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@moghadamalireza</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:57:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3769068/avatar/iRgY5F.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا مقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@moghadamalireza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب ایرانی‌تر از نهال تجدد</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamalireza/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%AC%D8%AF%D8%AF-mdl1wruji0x9</link>
                <description>موقعیتی را تصورکنید که طی آن قراراست در چند روز آینده مسافری از خارج راهی تهران باشد و شما در مدت اقامتش مسئولیت برنامه‌های سفر و گشت و گذار او را عهده‌دارباشید. می‌خواهید از کاخ گلستان و موزه هنرهای معاصر و موزه ایران‌باستان و  بازارتجریش تا بقیه ایران را گذرکنید و از اکبرجوجه و آلبالوپلو و دلمه‌برگ‌مو و آبگوشت و چای بعدش در استکان کمرباریک هم چیزی کم‌نگذارید. از طرفی می‌خواهید ایران واقعی را به او بشناسانید و خب از طرف دیگر دلواپسی این را دارید که تیرگی‌‌ها و اشکالاتی که هر روز خودمان را درگیرکرده کمتر پیش چشم مسافر از فرنگ آمده‌باشد. مثلاً برنامه سفر زمانی باشد که آسمان بالای کاخ سعدآباد و نیاوران آبی‌ باشد و پاییزش آسمانی به تیرگی و سیاهی این روزهایمان نداشته‌باشد. یا در سفر جاده‌ای برای رسیدن به مسجد شیخ‌لطف‌الله و مقبره عطار و خانه ملاصدرا در شیراز، دلهره نابسامانی سرویس‌های میان‌راه لااقل آن روز به سراغ میهمان شما نیاید. حالا فرض کنید که شما یک خانم ایرانی هستید که قراراست برای اولین بار پذیرای همسر فرانسوی‌تان در تهران باشید و ایران را آنطور که هست و دوست‌دارید به او معرفی‌کنید. کتاب دقیقاً همین ماجراها را دارد. ماجرای سفر ژان‌کلودکری‌یر سناریست و نمایش‌نامه‌نویس سرشناس فرانسوی به‌همراه همسر ایرانی‌اش خانم نهال تجدد نویسنده، پژوهشگر و مولاناشناس. کتاب که تاکنون چندین نوبت تجدید چاپ‌شده، دو بخش دارد: سفرهای ایران و غیرایران. کتاب را که خواندید متوجه‌خواهیدشد که سفرهای ایران همان نتیجه‌ای را داشته که شما یا خانم نهال تجدد در مدت اقامت‌ مهمان‌تان منتظر آن بودید: « معرفی ایران آنطور که هست ». از آن پس، ژان‌کلود همیشه در مقام پاسخ به خبرنگاران اروپایی درباره مسائلی چون غنی‌سازی اورانیوم از ماجراهای سفرش به ایران و بلندنظری بی‌نظیر ایرانی‌ها گفت. از اینکه در هیچ جای دیگر چنین اتفاقاتی برایش نیفتاده‌بود.</description>
                <category>علیرضا مقدم</category>
                <author>علیرضا مقدم</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 18:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه جلدی خاطرات پسربچه شصت‌ساله؛ حمید جبلی؛   انتشارات پریان</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamalireza/%D8%B3%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A8%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-ybgpekfueqem</link>
                <description>جلد سومتابستان سال ۷۳ بود. صف بچه‌های مشتاق به همراه بزرگترهایشان که از گیشه سینما آزادی تا پیاده‌روی خیابان عباس آباد رسیده بود آنقدر در روزها و هفته‌های بعد و مقابل سالن‌های دیگر ادامه پیداکرد تا فیلم تبدیل‌شد به یکی از پرتماشاگرترین فیلمهای ایرانی. مهرماه که رسید دسته دسته بچه‌های قد و نیم‌قد مدارس بودند که حالا با اولیای مدرسه به صف وارد سالن‌ها می‌شدند برای دیدن عروسکی در نقش یک پسربچه که حمید جبلی به جایش صحبت می‌کرد و با اتوبوس بین‌شهری خودش را به تهران رسانده‌بود تا به تلویزیون برود و همکار مجری برنامه کودک ( با بازی ایرج طهماسب ) شود. اما خیلی زود عذرش را خواستند تا جلوی سازمان تلویزیون روی یک پیکان جوانان کنار چکمه‌های جفت‌شده کودکانه‌اش چمباتمه بزند و با افسوس از همکار نشدن با آقای مجری آواز تلخی را آرام زمزمه کند. خیلی از بچه‌های آن دوره اولین بعض واقعی زندگیشان را در همین صحنه در تاریکی سالن سینما تجربه کردند و بعد در پایان خوش فیلم با خوشحالی پسربچه در کنار آقای مجری و فاطمه معتمدآریا حسابی خوش گذراندند. حالا چند سالی می‌شود که آقای جبلی با نثری دلنشین سالهای کودکی‌اش را در مجموعه کتابهایی که تاکنون سه جلد آن منتشر و بسیار هم مورد استقبال واقع‌شده، روایت‌می‌کند. خاطرات کودکی حمید جیلی در سه جلد چاپ شده که البته ترتیب خاصی ندارد و می توانید هر کدام را بخوانید. ماجراها آنقدر دلنشین نوشته شده تا متوجه شوید آن شیطنت‌های معصومانه و خرابکاری‌های شیرین کلاه قرمزی بی ارتباط با کودکی آقای جبلی نیست.پشت جلد</description>
                <category>علیرضا مقدم</category>
                <author>علیرضا مقدم</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 14:04:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو دستی   منصور ضابطیان</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamalireza/%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1-%D8%B6%D8%A7%D8%A8%D8%B7%DB%8C%D8%A7%D9%86-ncogne58drqo</link>
                <description>مسابقات مقدماتی جام‌جهانی فرانسه بود. بازی پلی‌آف بین ایران و ژاپن در هوای شرجی مالزی که برنده را راهی جام‌جهانی می‌کرد. بازی تا لحظات آخر دو بر دو جلو می‌رفت. ژاپنی‌ها تعارف را کنار گذاشته‎‌بودند و از چپ و راست می‌زدند. بیشتر از توپ، دروازه‌بان ایران را می‌زدند. دریک صحنه در وقت‌های اضافه پانزده دقیقه‌ای مهاچم ژاپن جوری بی‌ملاحظه عابدزاده را از پهلو به تیر قائم دروازه هل‌داد که صدای خردشدن دنده‌هایش در برخورد با تیرک در پای گیرنده‌ها در تهران هم شنیده‌شد! قانون گل طلایی را فیفا از چند سال قبل‌تر اجرا می‌کرد اما در آن بعدازظهر پاییزی سال 1376 داغی به دلمان گذاشت که طعم تلخ بی‌انصافی ناجوانمردانه‌اش هنوز تازگی دارد. چند ثانیه‌ای مانده به ضربات پنالتی ژاپن تیر آخر را زد و آنها به جام‌جهانی رفتند. بعد از آن مسابقه که کلاس چهارم بودم تا سالها ژاپن برایم مترادف بود با همان مسابقه بعدازظهر شرجی کوالالامپور و آن گل‌طلایی دقیقه 120. ( البته طلا برای آنها، برای ما که داغش از سرب مذاب هم سرخ‌تر بود ).حالا منصور ضابطیان نویسنده و مجری تلویزیونی که در سابقه‌اش اجرای برنامه به‌یادماندنی « مردم ایران سلام » را دارد، ماجرای سفرش به ژاپن را در کتاب دودستی به چاپ رسانده‌است. خواندنش قطعاً خالی از لطف نیست.</description>
                <category>علیرضا مقدم</category>
                <author>علیرضا مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 16:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قیطریه تا اورنج‌کانتی</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamalireza/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%DB%8C%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C-fxpponyul8xv-fxpponyul8xv</link>
                <description>حمیدرضا صدر سالها سینمایی‌نویس خوش‌قریحه مجله‌فیلم بود. بعدها در کنار نوشتن درباره سینما به‌عنوان کارشناس به تلویزیون و مطبوعات آمد و آنقدر تفسیر و روایتش از وقایع فوتبالی با پل‌زدن‌هایش به دنیای هنر دیده‌شد و طرفدار پیداکرد که شد مهمان و چهره ثابت پخش‌های تلویزیونی. کتاب روایت‌کننده روزهای پایانی زندگی حمیدرضاصدر به قلم خودش است. او که می‌دانسته بیماری کار خودش را کرده و فاصله چندانی با رفتن ندارد، روزهای پایانی زندگی‌اش را با گریززدن به خاطرات عمر شصت و خرده‌ای ساله‌اش می‌نویسد و می‌سپارد که بعد از رفتنش چاپ‌شود. روزهای پایانی را که معجونی از درمان و کلینیک و دوا و سرم و بیمارستان است، چاشنی به‌یاد‌آوردن و توضیح روزهای جوانی‌ و سالهای کودکی‌اش می‌کند. به‌یاد می‌آورد از معلم سال ششم دبستان، از استاد راهنمای پایان‌نامه فوق‌لیسانس شهرسازی در دانشکده هنرهای زیبا، از مدل کت‌شلوار شب عروسی‌اش تا آنجا که در خاطر دارد آن شب چه آهنگی در عروسی بارها پخش‌شد؟! یا وقتی اولین بار با همسرش بیرون رفته عطرش چه رایحه‌ای داشته و به کدام رستوران رفته‌اند؟ و بعدتر اینکه مدرسه ابتدایی دخترش کجا بوده و اولین جملاتی که برایش از کتاب سال اول خوانده چه بوده؟بعد از خواندن کتاب قدر‌دانستن و لذت‌بردن لحظات زندگی است که مدام بر خواننده گوشزد می‌شود. انگار حمیدرضاصدر همین را برای آخرین کتابش می‌خواسته: تلنگری برای لحظه‌لحظه را زندگی‌کردن.</description>
                <category>علیرضا مقدم</category>
                <author>علیرضا مقدم</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 08:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>