<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Khatereh Moghadam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@moghadamkhatereh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 20:00:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/125952/avatar/WCS6f1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Khatereh Moghadam</title>
            <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بخش هایی از کتاب انسان در جستجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-bq5hxxbr3hnf</link>
                <description>نویسنده: ویکتور فرانکلاگر اصلا زندگی دارای مفهومی باشد، پس باید رنج هم معنایی داشته باشد. رنج بخش غیرقابل ریشه‌کن شدن زندگی است، حتی اگر به شکل سرنوشت و مرگ باشد. زندگی بشر بدون رنج و مرگ کامل نخواهد شد. انسان باید ناگزیر این حقیقت را بپذیرد که در رنج بردن نیز در جهان تک و تنهاست. هیچکس نمی‌تواند او را از رنج‌هایش برهاند یا بجای او رنج بکشد. تنها فرصت موجود، به نحوه‌ی برخورد او با مشکلات و تحمل مشقات بستگی دارد.در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن معنی وجود خود در زندگی یاری کند. همانطور که نیچه میگوید کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هرچگونگی خواهد ساخت.وقتی عامل و معنایی را که به زندگی ارزش و تداوم می‌بخشد، نشناسیم دچار خلا وجودی می‌شویم. زمانی که غریزه، آداب و سنن و ارزش‌های قالبی دیگر به انسان نمی‌گوید که چگونه باید رفتار کند انسان مسئول‌تر و تنهاتر می‌شود. در چنین شرایطی این خلا به شکل ملامت و بی‌حوصلگی پیوسته خودنمایی میکند.ناکامی در یافتن معنی و خلا وجودی سبب بروز مسائلی مانند خودکشی، اعتیاد، قدرت‌طلبی، پول پرستی و شهوترانی جنسی خواهد شد.حال اگر از ما بپرسند معنی زندگی چیست؟ به راستی چه میتوان گفت؟معنای زندگی از فرد به فرد، روز به روز و ساعت به ساعت در تغییر است. هیچ معنای انتزاعی که انسان عمری را صرف یافتنش کند وجود ندارد. خود فرد پاسخگوی زندگی خویش است. همان زندگی که او خود وظیفه دار و مسئول آن است. انسان خود انتخاب می کند در برابر چه چیزی یا چه کسی تا چه حد مسئول است. معنای زندگی بر اساس این نظریه به سه شیوه کشف میشود:  ۱- انجام کار یا فعالیتی ارزشمند ۲- تجربیاتی ارزشمند مانند برخورد با شگفتی های طبیعت، فرهنگ یا به وسیله‌ی عشق ۳- با تحمل درد و رنج در درک معنای عشق اینطور می توان گفت که عاشق با قدرت عشق میتواند معشوق را از استعدادهای خود آگاه و آنها را شکوفا نماید. میل جنسی در جایی جایز و مقدس است که حامل یا ناقل عشق باشد برای ابراز همدمی.در درک معنای رنج اینگونه میتوان گفت که وقتی انسان با وضعیت یا سرنوشتی اجتناب ناپذیر مانند بیماری رو به رو می شود می تواند به ژرف ترین معنای زندگی یعنی رنج کشیدن دست یابد آنچه اهمیت دارد نگرش فرد نسبت به رنج است و شیوه‌ای که آن را بر دوش می کشد. وقتی رنج معنای بیابد مانند گذشت و فداکاری دیگر آزاردهنده نیست. تردیدی نیست که انسان موجودی است فانی با میدان آزادی محدود. او در انتخاب شرایط و عوامل محدود نیست بلکه آزاد است که در برخورد با شرایط چه عکس‌العملی را انتخاب کند. انسان هر لحظه تصمیم می گیرد و اراده میکند که چگونه زندگی کند و لحظه‌ای دیگر چگونه باشد. هر انسان این آزادی را دارد که در لحظه تغییر کند و بنابراین قابلیت پیش‌بینی انسان امکان پذیر نیست. انسان می تواند بر شرایط چیره شود و از آن فراتر رود زیرا اساسا او موجودی از خود فرا رونده است.</description>
                <category>Khatereh Moghadam</category>
                <author>Khatereh Moghadam</author>
                <pubDate>Tue, 20 Oct 2020 13:07:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوایی شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-vteale60iohf</link>
                <description>برگهای ریحانی که خشک کردم مرا به فکر وا می‌دارند. در قوطی را که باز می‌کنم عطرشان مثل تیری که از کمان رها شده در فضا پرتاب می‌شود. بخواهی نخواهی درگیرش می‌شوی. اما امان از روزی که در قوطی را محکم نبندی و هوا برود داخلش. انگار که هوا حافظه‌ی برگ‌های ریحان را تازه می‌کند و یادشان می‌اندازد که روزگاری در مزرعه‌ای خوش آب و هوا زیر نور خورشید زندگی می‌کردند؛ به ریشه‌ای وصل بودند و هوای تازه را نفس می‌کشیدند. حالا اینجا در طبقه بالایی کابینت درون قوطی گرفتار شدند و به اراده دیگری مسئول خوشبو کردن سس پیتزا و سالاد و خوراکی‌های دیگرند.مطمئنم اگر این چیزها را بفهمند دیگر خبری از آن عطر و بو نیست. نه اینکه قهر کرده باشند و بخواهند چیزی را دریغ کنند. &lt;هوایی می شوند &gt; و حالا بیا و درستش کن.  چطور میتوان کسی را که &lt;هوایی شده&gt; درمان کرد؟ این مرض &lt;هوایی شدن&gt; انسان را از پا می‌اندازد چه رسد به این برگهای نازک و شکننده ریحان. یادم می‌آید فامیل دوری داشتیم که چهل سال و اندی در فرنگ زندگی کرده بود. وقتی بعد از مدتها به وطن بازگشت همه می‌گفتند که یک طور عجیبی شده. من اما فهمیده بودم که فامیل دور &lt;هوایی شده&gt;.مسائل عادی و روزمرگی‌های زندگی ما موجبات حیرتش می‌شد. مثل اینکه راننده‌ها در خیابان خواهر و عمه یکدیگر را می‌شناسند و سلام مخصوص خدمتشان می‌رسانند، اینکه با وام بانکی و اقساط مادام‌العمرش تنها می‌توان محل قضای حاجت یک خانه را خریداری کرد، اینکه اینجا گیاهخواران اطلاع چندانی از فواید گیاهخواری ندارند و قیمت گوشت که بیشتر به خون‌بها می‌ماند، آنها را به این راه کشانده است. حتی وقتی لباس پوشیدن بانوان را بیرون از خانه می‌دید می‌گفت انگار که در تابستان با حوله پولی‌استر در خیابان تردد کنی! خلاصه که همش در حال اعتراض به ساحت این و آن بود.اصلا اینها به کنار، حرفهای مدینه‌ی فاضله طوری هم می‌زد. مثلا می‌گفت طعم مربای توت‌فرنگی مادربزرگ را مگر می‌شود با طعم دیگری جایگزین کرد؟ مربایی که با توت‌فرنگی‌های ارگانیک باغ درست شده، شیرینی‌اش به اندازه و عطرش خالص و بدون افزودنی است. نه اینکه حرفش درست نباشد اما خب مربای کارخانه‌ای هم طعم بدی ندارد. هر چه باشد بهتر هیچی است و تنها مربای در دسترس هم همین است دیگر. تازه افزودنی‌هایش هم که نوشته‌اند مجاز است. اما فامیل دور مثل فرمانده‌ای سلحشور که قبل از جنگ برای سربازانش سخنرانی میکند، هیجانزده می‌گفت: &lt;هم‌رزمانم یا مربای مادربزرگ یا دیگر هیچ!&gt;عاقبت روزی بزرگان فامیل برایش بلیط یک طرفه‌ای خریدند که به همان جای قبلی خود بازگردد. نه اینکه حضورش برای ما اسباب زحمتی باشد یا حرف‌هایش برایمان توفیری کند. طفلکی خودش داشت بی رنگ و بو می شد.هیچوقت نفهمیدم کجای دنیا، کدام پنجره‌ای باز مانده بود و چه هوایی به سرش خورده بود که به مرض &lt;هوایی شدن&gt; مبتلا گشته بود. برای همین است که من روزی چند بار در قوطی ریحان را چک میکنم. نگرانم مبادا در قوطی باز بماند و ریحان‌ها هوایی شوند. هوای تازه آدمیزاد را هم &lt;هوایی می کند&gt; چه رسد به اینها که برگ‌های نازک و شکننده ریحان هستند.</description>
                <category>Khatereh Moghadam</category>
                <author>Khatereh Moghadam</author>
                <pubDate>Mon, 19 Oct 2020 20:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%87%D8%A7-i7du8c3gsngg</link>
                <description>من خیلی وقت‌ها می‌ترسم. گاهی حتی بی‌اهمیت‌ترین چیزها مرا می‌ترساند مثل نبستن ته دیگ غذا، چکه کردن شیر آب یا حتی خانواده آن بچه کلاغی که تا مدت‌ها توی باغچه خانه گیر افتاده بود. گاهی مرز میان ترس و نگرانی و شرم را گم می‌کنم. ساعت‌ها طولِ موج و صدا و سرعت عطسه مادرم را بررسی می‌کنم تا مطمئن شوم که عطسه‌اش فقط نتیجه خارشی عادی پشت بینی‌اش بوده است. مدام شتاب لاک پشتِ کندروی درآمد را با یوزپلنگِ تیزپای تورم قیاس می‌کنم و به خودم می‌گویم درست است که لاک پشت آهسته می‌رود اما پیوسته می‌رود. یا مثلا وقتی پزشک طب سوزنی بعد از فرو کردن سوزن‌ها در اقصی‌نقاط بدنم می‌پرسد جریان را حس می‌کنی؟ می‌ترسم بگویم تنها حسی که دارم خواب رفتگی پاهایم است. از بس که بخاطر کوچکی تخت‌های اینجا آویزان مانده‌اند!ترس‌های فانتزی دیگری هم دارم. می‌ترسم نتوانم عجایب هفتگانه دنیا را ببینم. هرچند اطمینان دارم عجایب این دنیا تعدادشان خیلی بیشتر از هفت تا است. می‌ترسم نتوانم از آن عکس‌هایی بگیرم که انگار داری آن برج کج معروف را با دست به عقب هل می‌دهی، نتوانم کنار دریای یکی از سواحل آسیای شرقی عکسی بیندازم و زیرش فروتنانه بنویسم زندگی را ساده باید زیست، یا نتوانم یک روز غروب حوالی خانه پدربزرگ هایدی در حالیکه به آن دورها خیره شده ام عکسی به ظاهر یهویی و در واقع به شدت هماهنگ شده بیندازم. گاهی هم ترس‌هایم ژستهای اگزیستانسیالیستی و فلسفی به خود می‌گیرند. مرگ، از دست دادن، تنهایی، بیماری، زندگی بدون معنی؛ از تمام این میگرن‌های فلسفی می‌ترسم. اینطور وقتها کتاب‌ها شفای عاجلند. هر چند تن برخی از فلاسفه در گور می‌لرزند و آه از نهاد موتور جستجوگر گوگل برمی‌خیزد اما بالاخره می‌توانم تا موج بعدی در امان بمانم.گاهی ترسهام به هیچ جا و مکان مشخصی وصل نیستند. یادم می‌آید یک بار با رفیق جان در کوچه پس کوچه های ایرانشهر دمبال امر خیری بودیم که به خانه‌ای قدیمی رسیدیم. ابهت درخت کهنسال وسط حیاط مبهوتمان کرد. شاخه‌های رهایش بید مجنون را به چالش می‌کشیدند. درخت‌شناسی‌ام خوب نیست اما جامعه‌شناسیم خیلی هم بد نیست. گمان می‌کنم دست آخر جوانکی از گرد راه نرسیده با کوله باری خالی از ترس خانه قدیمی را می‌خرد و باز سازی می‌کند. چند وقت بعد از آن هم عکس‌های آن درخت اسطوره‌ای در حالیکه شاخه‌های رهایش با پارچه‌های گلگلی و کلی زلمب زیمبوی‌های دیگر محصور شده‌اند، دست به دست در اینترنت می‌چرخد. حتی این هم مرا می‌ترساند. به ابهت از دست رفته درخت فکر میکنم، به اینکه آن جوان از چیزی نمی‌ترسد، به آدم‌هایی که عکس درخت را لایک می‌کنند، به خودم که با ترس‌هایم خوگرفته‌ام.</description>
                <category>Khatereh Moghadam</category>
                <author>Khatereh Moghadam</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 13:35:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-mjbjliawjrlx</link>
                <description>کمتر دیده و شنیده شده که روزگار همیشه بر وفق مراد کسی باشد. با تورُقی تیزبینانه در کتب تاریخی و تفحصی مبسوط در احوالات گذشتگان و درگذشتگان می‌توان فهمید که از این پیرزنِ عشوه‌گرِ دهر چندان آبی گرم نمی‌شود. اگر هم خیرش اتفاقی به جایی برسد صرفا جهت تنوع مزاج خودش است و اینکه آخر سر با ضدحالی برنامه‌ریزی شده به ریشمان بخندد و انبساطِ خاطرِ همایونی‌اش فراهم شود.همین امسال خودمان را در نظر بگیرید، زندگی در آستانه قرن جدید را با بحران ویروس تاجدار و کمبود آغوش و بوسه و فاصله‌گذاری‌های اجتماعی شروع کردیم. در میدان نبردی جانفرسا میان ستادِ مدیریتِ بحرانِ درونمان که میل به بقا دارد و باورهای ریشه داری که امر و نهی می‌کنند، گیر افتادیم. مایی که تا دیروز میزان الکل موجود در دهانشویه را بالاپایین می‌کردیم امروز تا خرخره الکل غرغره می کنیم، عمق روابطمان را میزان استفاده از ماسک و تعداد دفعاتی که دستهایمان را می‌شوییم مشخص می‌کند و تبدیل شدیم به مردم‌گریزترین حیوانِ اجتماعی.به همه اینها اضافه کنید گره‌خوردگی زندگیمان را به تاروپود سیاست و اقتصاد که از دیرباز تا کنون مفسرین و منتقدین و اندیشمندان زیادی در پیِ پدر و مادر این دو طفل بی‌سرپرست جان فرسودند و نقش بر آب زدند.دور از انصاف است اگر بگوییم بازی‌های روزگار همیشه خالی از لطف هستند. گاهی چنان طنازی می‌کنند که کیفمان حسابی کوک می‌شود. نمونه‌اش همین تبادل بنزین در ازای انبه و آناناس. راست و دروغش پای خودشان اما اگر راست باشد و خورشید و فلک موش‌دوانی نکنند، این معامله سبب خیر می‌شود و می‌توانیم دهنمان را به طعم میوه‌هایِ لاکچریِ استوایی مُزین کنیم.القصه، درست است که هی از ما اصرار که ای روزگار عهد به جای آر و هی از او انکار که غلطی، در این عهد وفا نیست!اما آنطورها هم که به نظر می‌آید چنته‌مان خالی نیست. مهربانی هست، سیب هست. همین مادر بهتر از برگ درخت، رفقای بهتر از آب روان. راستش دوست دارم بگویم به جهنم که نه شانسِ برنده شدن در قرعه‌کشیِ خودروهایِ وطنی را داریم و نه جامِ جهان‌نمایی که آمار دقیق خرید و فروش سهام بورس را برایمان پیش‌بینی کند. نمی‌شود که برای همه چیز خودخوری کنیم و برای بالا رفتن از نردبان موفقیت مدام خودمان را به در و دیوار بکوبیم. شاید باید کمی آرام بگیریم، نفسی چاق کنیم و بیخیال دیروز و فردا باشیم. ظرف امروز پر از بودن توست. همین دم غنیمت است.</description>
                <category>Khatereh Moghadam</category>
                <author>Khatereh Moghadam</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 14:18:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت گیلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-rwy97c1xlxpn</link>
                <description>اولین بار که مرا روبه‌رویش نشاند گفت: این هم دوست جدیدت باید مراقب همدیگر باشید. با تعجب به پدربزرگ گفتم درخت گیلاس چطور میتواند مواظب من باشد؟ پدربزرگ فاتحانه پاسخ داد: همانطور که زیر سایه‌اش نشستی و گیلاس میخوری او به همه حرفهایت گوش میدهد. تازه هم‌سن هم هستید. برای منی که روزهایم را تا بازگشت مادر از سرکار در خانه مادربزرگ و پدربزرگ به تنهایی سر میکردم، داشتن دوستی سبز نعمت بزرگی به حساب می‌آمد.درخت گیلاس من شبیه بقیه درختها نبود. پدربزرگ در کنجی کاشته بودش که دسترسی به آن برایم آسان باشد. برگهایش در تابستان سبزتر و براقتر بود و قدش از بقیه درختها بلندتر بود؛ یا حداقل به چشم من اینطور می‌آمد.عصرهای تابستان و ظهرهای زمستانِ من کنار درخت گیلاسم سپری می‌شدند. برایش از همه چیز میگفتم. از جدیدترین دانسته‌هایم درباره ستارگان و کهکشهان‌ها، اینکه زحل چقدر زیباست و پلوتون چقدر سرد است، از تکرار ملال آور تکالیف مدرسه و یا اینکه چطور پدربزرگ از روی حواس پرتی محل اختفای شکلاتها را لو میدهد. هر چند بعدها فهمیدم عمدی در کار بوده.دوست سبزم رفته رفته بلندقدتر میشد طوریکه از روی پشت بام خانه دو طبقه‌مان به بالاترین شاخه اش میرسیدم. پدربزرگ درختهای دیگر باغچه را قلمه میزد و به دوست و همسایه میداد و نهال های کوچک را  اینطرف و آنطرف میفرستاد اما من دوست داشتم از درخت گیلاسم فقط همین یکی باشد. حسابی حواسم به آب و خاکش بود. تنه و برگهایش را می‌پاییدم که شته یا حشره‌ای به جانش نیافتد. گیلاس‌هایش کم اما درشت و قرمز بودند.زمانی که خانه را فروختیم و تصمیم گرفتیم از آنجا نقل مکان کنیم، با خوشحالی و بیخیالی خبر خانه جدید و اتاق جدیدم را به درختم دادم. چند روز بعد هنگامی که در حال جمع و جور کردن و بسته بندی وسایل شخصی‌ام برای اسباب کشی بودم ناگهان فکری مثل صاعقه بر سرم فرود آمد، قلبم فشرده شد و به سرعت به سمت حیاط دویدم. من چطور درخت گیلاس چند متری‌ام را با خود به خانه جدید ببرم؟ درخت من ریشه داشت و حرکت نمی‌کرد. چگونه موضوع به این مهمی را فراموش کردم؟ چطور پدربزرگ فکر این روز را نکرده بود؟برای چاره‌جویی سراغ مادر و مادربزرگ رفتم اما برای تکان دادن درختم راهی وجود نداشت. فکر کردم شاید فسخ معامله و ماندن بهترین راه باشد اما معادلات و قول و قرار بزرگترها پیچیده‌تر از آن بود که گره‌ای از مشکلم باز کند.صبح جمعه‌ای در اوایل پاییز، ما به خانه جدید نقل مکان کردیم و درخت گیلاسم همان جا ماند. کنج باغچه با کمی فاصله از بقیه درختها.تا مدتها دلم برایش تنگ می‌شد و گاهی حتی می‌سوخت. با خود می گفتم کاش گذاشته بودم پدربزرگ مثل درختهای دیگر قلمه‌اش بزند و نهال گیلاس را جای دیگری می‌کاشتیم. گاهی خوشحالی توام با احساس گناه داشتم ازینکه من جای او نیستم. شبیه او نیستم. من درخت نیستم. با این خیال خوش که ریشه ندارم چمدانم را می‌بستم و به هر جا که می‌خواستم می‌رفتم. ماجراجویی، هیجان، شادی، ترس و هر آنچه بود را از سر می‌گذراندم اما دست آخر برمی‌گشتم.می‌رفتم و با خود می‌گفتم چه شانسی بهتر از این که زندگی روی دیگرش را دارد نشانم می‌دهد، پشت سرم خبری نیست اما باز هم برمی‌گشتم.هر بار که از سفری طولانی به خانه می‌آیم به یاد درخت گیلاسم می‌افتم. سالهاست که از آن بیخبرم. نمی‌دانم هنوز سبز است یا خشکیده. اما خودم را در آن باغچه حس می‌کنم. مثل درخت گیلاس با کمی فاصله از بقیه درختها...</description>
                <category>Khatereh Moghadam</category>
                <author>Khatereh Moghadam</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 10:49:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پازل</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh/%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-e7dhuenzjquc</link>
                <description>این روزا صفحات دنیای مجازی پر شده از هنرآفرینی‌های زنان و مردان سرزمینم. پخت انواع نان و شیرینی و غذاهای فرنگی و سنتی، دوخت و دوز ماسک‌های تزئینی با تکه‌پارچه‌هایی که روزی جیب شلوار و آستین پیراهنی بودند، آرایش و پیرایش موی سر به سبک اجدادمون، انواع رکوردهای پلانک و پوش‌‌آپ، کاشت داشت و احتمالا یه روزی برداشت صیفی‌جات در گلدان و...منم که دیدم دارم در عرصه هنر عقب می مونم بعد از سوزوندن چند سری غذا، ترش کردن خمیر نون و خواب رفتن عمیق دست و پا در حین شکستن رکورد پلانک رفتم سراغ پازل. چند روزی رو با اعضای خانواده به انتخاب پازل گذروندیم. مادربزرگ از دیدن طرح شام آخر مسیح به وجد آمد. نقاشی در ذهنش اینگونه نقش می‌بست: همه اعضای خانواده کنار هم دور میز شام بدون فاصله‌گذاری اجتماعی. مادر اما از این پیشنهاد استقبال نکرد. طرح شام آخر با آن میز بزرگ و مهمان‌های دورش بیشتر برایش یادآور خرید تره بار، پخت و پز و رُفت و روب بود. تصاویری از مناظر طبیعی و نورپردازی شهرها در شب بیشتر به دلش می‌نشست. شاید به این خاطر که از عاقبت آن میز شام پر دردسر باخبر بود.در آخر طرحی انتزاعی انتخاب کردم که قالب مشخصی نداشت و در ذهن هر کس به چیزی مجزا شبیه بود. روزهای اول ساخت پازل مادربزرگ که این بی‌قالبی کلافه‌اش کرده بود، زیرچشمی نگاهی به پازل می‌انداخت و فاصله ایمنی را با آن حفظ می‌کرد تا اسباب سردرگمیش نشود. مادر اما با طرح ارتباط بیشتری برقرار می‌کرد.مادربزرگ مصر بود تنها نقش دقیق در تصویر گوی قرمز رنگ است که یعنی خورشید هنگام غروب. بالاخره با خودش کنار آمد که پس زمینه‌ی آبی شبیه دریاست و بعد از آنکه فانوس دریایی و چند تا ماهی بی‌سروته را هم شناسایی کرد، ذهن بهم‌ریخته‌اش کمی آرام گرفت. فکر مادر اما جور دیگری درگیر بود. مبادا کسی دست و پایش به پازل گیر کند و بریزد، مبادا طرح روی جلد و واقعیت تفاوتشان مثل فلفل هندو و خال مهرویان باشد، نکند قطعاتی گم شده باشند و پازل ما ناقص بماند. نگرانی‌های مادر از آینده و علاقه مادربزرگ به قالب‌های ذهنیش نه تمامی داشت و نه تازگی.این بود که من در میان هیاهوی زندگیِ قرنطینه‌ای این روزها که برایم شبیه میدان جنگ است و معجونی‌ از  اعلام لحظه‌ای آمار و ارقام توسط مادر، تلفن‌های پی‌درپی مادربزرگ برای ارائه دستور دقیق غذا به فامیل و بعضا فوت‌های کوزه‌گری به افراد مورد علاقه‌اش، اخبار مخابره شده توسط دوست و آشنا درباره اوضاع جهان؛  مثل سربازی که پشتش را به میدان نبرد کرده در حال چیدن قطعات پازلم بودم. سربازی که نه می‌‌بیند و می‌شنود پشت سرش چه می‌گذرد و نه می‌داند تصویر پیش رویش شبیه چه چیزی‌ است. https://www.instagram.com/p/B_kqj12jH7_/ </description>
                <category>Khatereh Moghadam</category>
                <author>Khatereh Moghadam</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 12:52:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فهرست آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh/%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-pesrtly1dowr</link>
                <description>یه جایی خوندم هر چقدر نارضایتی از زندگی بیشتر، ترس از مرگ هم بیشتر.این جمله منو یاد لیست آرزوهام انداخت که برم و تیک‌های خورده و نخورده‌ی آرزوهامو بشمارم.نگاهی به فهرستم انداختم و دیدم بخش زیادیش مربوط به چرخیدن دور دنیاست، چند تا آرزوی مادی، مقداری علمی-فرهنگی، یکی دو تا هنری و چند تایی هم آرزوی معنوی تو لیستم نوشتم.هرچیزی که تو فهرستم هست و نیست مال آینده‌‌اس. آینده‌ای نامعلوم، تو دنیایی که یه اتفاق نامنتظره لیست آرزوهامو به لیست خرید مواد شوینده و ضدعفونی‌کننده تبدیل کرد. روزهای خانه نشینی‌ام با مرور خاطرات خوش هر آنچه کرده‌ام و هر لذتی که در لحظه برده‌ام، سپری میشه و فهرستم جز سردرگمی چیزی برای من به همراه نداره.این روزا میگذره و میاد اون روزی که بدون ماسک و دستکش بریم بیرون، همدیگرو در آغوش بگیریم و دیگه اخبار غمناک دست به دست نمی‌چرخه.اون روز بعد از تمام خوشحالی‌کردن‌ها و هیجانزده شدن‌ها، من میمونم و فهرست آرزوهام که به یه ذره‌ی کوچیک بنده، انقد کوچیک که فقط زیر میکروسکوپ دیده میشه. https://www.instagram.com/p/B9yoYWeFpTy/ </description>
                <category>Khatereh Moghadam</category>
                <author>Khatereh Moghadam</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 13:38:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیتزا فروشیِ خیابان یانگ</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh/%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B2%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF-q7pf1gzglswb</link>
                <description>وقتی خاله و شوهرخاله‌‌ام خبر خریدن پیتزافروشی در خیابان یانگ را تلفنی به همه دادند، پدربزرگ لحظه‌ای به فکر فرورفت و پرسید تنور هم دارد؟ شوهرخاله‌ام گفت بله. چشمان پدربزرگ برقی زد و گفت برایتان پربرکت باشد. پدربزرگ در اولین سفرش شوق دیدن پیتزافروشی و تنور را داشت اما مثل کودکی که از کار اشتباه خود دستپاچه است از بروزِ هیجانش خجالت می‌کشید. عطر نان پیتزا که در فضا می‌پیچید او را با خود به گذشته‌های دور می‌برد و می‌گذاشتش درست کنار تنور نانوایی‌شان کنج باغ انگور. مردمی که گرسنه و بی‌رمق می‌آمدند‌ و با شکم‌های سیر و گونه‌های گل‌انداخته بیرون می‌رفتند او را به یاد سفره‌های رنگین مراسم‌ روستا و اهالی‌اش می‌انداختند. با زبانِ بی‌زبانی با مشتری‌ها خوش و بش می‌کرد و آنها هم از دستپخت سرآشپز باتجربه و کهنسال قدردانی می‌کردند.خاله می‌گفت اولین نفر به مغازه می‌آید و آخرین نفر می‌رود، هر چه می‌گوییم استراحت کن گوشش بدهکار نیست. می‌گوید پختن نان و اضافه کردن سبزیجات و ادویه‌جات سس با من اما از باقی‌اش سر در نمی‌آورم. به من باشد گوشت چرخ کرده را با پیاز و زردچوبه و نمک و فلفل تفت می‌دهم اما اینجا‌یی‌ها جور دیگری می‌پسندند.وقتی ایران بود مرغوب‌ترین سبزیجات معطر را برای سس پیتزا می‌خرید، می‌شست و خشک می‌کرد تا بشوند سوغات سفرش. قوطی‌های مرزه، ترخون، ریحون، آویشن و گشنیز خشک شده در چمدان سفر پدربزرگ همیشه مرا به خنده می‌انداخت؛ میگفتم پشت کوه که نمی‌روی همانجا بخر؛ می‌گفت عطر اینجا را ندارد. گفتم پس بیا اینجا پیتزافروشی بزنیم.گفت اینجا دل و دماغی ندارم، آنجا کسی کاری به کار کسی ندارد. گفتم پس همانجا بمان.گفت تو و مادرت را چه کنم؟ گیرم‌ شما هم آمدید، من به خاکم گره خوردم، برای بچه‌ها می‌روم و اینکه هوایی تازه کنم وگرنه وطن چیز دیگری‌است هرچند کمی ازینجا دلشکسته‌ام. زمانی که خاله‌ و شوهرخاله تصمیم گرفتند پیتزا فروشی‌ را بفروشند، پدربزرگ مدام از ایران تماس می‌گرفت و مخالفت می‌کرد. آخر سر هم که دید آنها تصمیمات جدیدی برای زندگی خود دارند، با حالتی که انگار آخرین دلخوشی‌اش را دارند از او می‌گیرند گفت پس صبر کنید تا من برای آخرین بار آنجا نان بپزم و بعد هر کاری خواستید بکنید. تاریخ آخرین بلیت پدربزرگ بخاطر بیماری قلبی‌اش مدام به تعویق می‌افتاد، تا اینکه بالاخره مادر آن را کنسل کرد.خاله به قولش عمل کرد و پیتزافروشی را تا همان لحظه که می‌بایست نگه داشت اما پدربزرگ آخرین نانش را نپخت. قوطی‌های مرزه و ترخون و ریحون تا ما‌ه‌ها بعد روی طاقچه ماندند و عطرشان چاشنیِ روزهای دلتنگی می‌شد. https://www.instagram.com/p/B-cBuJfj_tr/ </description>
                <category>Khatereh Moghadam</category>
                <author>Khatereh Moghadam</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 13:31:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیندرلا</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamkhatereh/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%84%D8%A7-ehplh4qxxnkd</link>
                <description>در این روزهای سکون و انتظار که کاری نکردن، معمولی بودن و پذیرفتن احوالات دَرهمم رو مشق می‌کنم، مدام به یاد سیندرلا میفتم.اینکه چطور پرنس جذاب قصه ستمدیده‌ترین، مهربونترین، فداکارترین و زیباترین دختر سرزمینشو پیدا میکنه و اونها خوشبخترین زوج کودکی من می‌شوند.و امان از این《ترین‌》ها که ارزش‌هایی همه‌پسند بودند و الگوی کودکی تا جوانی. به یاد دارم این وضع برای منی که《ترینِ》خاصی در خود پیدا نمی‌کردم و در آینه خودم را بخاطر قد بلند، پاهای بزرگ و بینی در سن بلوغم بیشتر شبیه خواهران سیندرلا می‌دیدم حقیقتا شکست بزرگی بود.تنها روزنه امیدم پرداختن به صفات باطنی و الگوبرداری از کمالات درونی سیندرلا بود و در این سیر و سلوکِ《سیندرلا شدن》چه رنج‌ها که بر من‌ نرفت.زرنگترین شاگرد، ملاحظه‌کارترین دختر، مهربانترین نوه و《ترین‌》های دیگری که به دنبال《سیندرلا شدن》باید یادمی‌گرفتم‌.تولد سیزده سالگیم را به این خاطر که حرف‌گوش‌کن‌ترین و ازخودگذشته‌ترین دختر خانواده بودم با سفره نذری مادربزرگم ادغام کردم. مهمان‌هایی که با من بیش از سی سال اختلاف سنی داشتند برایم قواره پارچه، گلدان بلور و شمع سبز رنگ هدیه آوردند و من که حتی صفات باطنی سیندرلا به کارم نیامده بود تا چند روز حسابی کفری بودم. این شد که بالاخره به خودم جرات دادم و سیندرلای محبوبم رو موشکافی کردم. من هویت جدیدی به قامتش دوختم؛ این بار کمتر مهربان و بیشتر خودخواه. سیندرلا جدید من حاضرجواب بود و حسابی از خجالت ناخواهری‌هایش در می‌آمد. در مهمانی شاهزاده کلی شکم‌چرانی کرد و بجای والس،بابا کرم رقصید.چند سال بعدتر از آن حتی دست رد به سینه شاهزاده‌ای زد که ندیده و نشناخته عاشقش شده و خانه را به سوی افق‌های جدید ترک کرد.زندگی با این افق‌های جدید هم که اصلا کار آسانی نبود. پر بود از کالسکه‌هایی که حتی قبل از دوازده شب کدو می‌شدند،آدم‌هایی پاگنده‌تر و کینه‌توزتر از ناخواهری‌ها و خبری هم از شاهزاده و فرشته مهربان نبود. اینجوری سیندرلا کم‌کم یاد گرفت اشکالی نداره گاهی از کوره در بره،گاهی خودخواه باشه و گاهی هم از خودش بگذره، به آدمها کمک کنه و بعضی وقتها هم بهشون نه بگه، چند کیلویی چاق بشه، آدامسشو باد کنه یا حتی تمام روز کاری نکنه و فقط حرکت ابرها رو تماشا کنه.فهمیده بود میشه زندگی کرد بدون اینکه《ترینِ》خاصی توی چنته داشته باشه. فهمید که زندگی همه این احوالات دَرهمه، سیاهی و سفیدی مطلق طاقت‌فرساست و جایی هم اون وسط وجود داره. جایی که میشه معمولی بود، معمولی زندگی کرد و چقد این معمولی بودن رهایی‌بخشه.سیندرلا،《سیندرلا نبودن》رو یاد گرفته بود. https://www.instagram.com/p/B_DDg6RjAb_/ </description>
                <category>Khatereh Moghadam</category>
                <author>Khatereh Moghadam</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 20:59:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>