<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیوا مقدم نیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@moghadamshiva9</link>
        <description>یه آدم درونگرا ، با دغدغه های معمولی ، که حرفهایی رو که نمیتونه بزنه رو مینویسه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 19:52:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1773283/avatar/Ojsm1p.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیوا مقدم نیا</title>
            <link>https://virgool.io/@moghadamshiva9</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamshiva9/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-myuumold2gkj</link>
                <description>پدربزرگ همسرم، چند سالی می شود که دچار فراموشی شده است. دکتر میگوید آلزایمر دارد و روز به روز هم بدتر خواهد شد.  مراد حاصل و خواهرش سکینه و کودکی اش در ملایر، تنها خاطراتی هستند که به یاد می آورد و مدام درباره شان حرف می زند.  مادربزرگ اما سرحال تر است. هنوز میگوید و میخندد و شوخی می کند، گرچه که ما میفهمیم بخاطر پدربزرگ غمگین است و دلتنگ روزهای خوب گذشته، اما هرچه که هست حفظ ظاهر میکند. خانه شان بوی پدربزرگ و مادربزرگ ها را می دهد و پر است از جزئیاتی که هرکدام سال ها خاطره را با خود یدک می کشند. جزئیاتی که مثل یک قانون نانوشته در همه خانه های قدیمی  متعلق به پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها مشترک است. ساعت پاندول دار قدیمی شان که راس هر ساعت زنگ می زند و آهنگی تکراری را می نوازد. ضبط صوت قدیمی که رویش یک پارچه گلدوزی قدیمی کشیده شده و هیچکس به یاد نمی آورد که آخرین بار کی نوار کاست، داخلش آهنگی نواخته باشد.  شماره تلفن خاله ها و دایی ها که با خط درشت روی دیوار چسبانده شده تا پدربزرگ و مادربزرگ با چشم های ضعیف بتوانند در مواقع نیاز با آنها تماس بگیرند.  مبل های قدیمی با کوسن ها و بالشتک هایی که مادرجون درست کرده که وقتی روی مبل مینشیند درد کمرش اذیتش نکند. در گوشه ای از خانه، بوفه مادرجون سالهاست که بدون تغییر جاخوش کرده است. داخلش پر است از ظرف های دکوری و قشنگ. بعضی هایشان از جهزیه اش باقی مانده و بعضی دیگر کادوهایی که سالها پیش از فامیل و نزدیکان گرفته.  گرچه هیچوقت ندیدم که مادرجون از این ظرف ها استفاده کرده باشد، جز اینکه هرسال عید به عید آنها را بیرون می ریزد و دستمالی رویشان می کشد.  اما نقطه عطف خانه از نظر من، قاب عکسی از جوانی پدربزرگ و مادربزرگ است که ۶۳سال پیش ثبت شده است. هربار که این قاب را نگاه می کنم تصور میکنم که در آتلیه عکاسی چه حرفهایی بینشان رد و بدل شده. از زمان تصمیمشان برای گرفتن عکس تا رسیدن به آتلیه و گوش دادن به دستورهای عکاسباشی، که تکان نخورید، کمی نزدیک تر بایستید، لبخند بزنید، چشمهایتان را نبندید و چیلیک...تصویر در سال ۱۳۴۰ ثبت می شود. صدای زنگ ساعت دیواری من را از آتلیه عکاسباشی در سال ۱۳۴۰ به زمان حال پرت می کند. خانه سوت و کور است. تنها صدایی که به گوش می رسد، صدای سماور در حال جوشیدن است.  مثل همه خانه های پدربزرگ ها و مادربزرگ ها زمان‌ اینجا هم منجمد شده است، انگار که هر ساعت چند ساعت طول می کشد. همه چیز آرام است، نور زرد لوستر، صدای باد کولر، صدای سماور و دستهای مادربزرگ که به آهستگی استکانها را داخل سینی میچیند تا برایمان چای بریزد. اما من به سالها پیش فکر می کنم که حرکت دست های مادربزرگ انقدر آهسته نبود. که هر چند روز یکبار بساط شام و نهار در این خانه برپا بود و صدای دخترها و پسرها و نوه ها تا کوچه می رفت. مادربزرگ تند تند ترشی ها را داخل پیاله ها می ریخت و دخترها را صدا می زد که بیایند و بساط شام را در سفره بچینند، با صدای بلند داد میزد که بیایید غذا یخ کرد، و صدای قاشق چنگال ها و بشقاب های چینی و خنده های بچه ها که تا آخر شب فضای خانه را پر می کرد. در همین فکرها بودم که مادربزرگ چایی را جلویمان گذاشت و با مهربانی تعارفمان کرد. کمی نگاهمان کرد و گفت خیلی خوشحالم که آمدین، تنها بودیم، حوصلمان سر رفته بود، بازار پیری کساد است، همه این روزها سرشان شلوغ است، کسی به ما سر نمی زند دلمان میگیرد. لبخند تلخی زدم و گفتم ببخشید حق دارید، اینروزها انقدر شرایط زندگی سخت شده که همه از صبح تا شب درگیر کار هستند، خودم هم از دروغی که گفتم خوشم نیامد، اما چیز دیگری هم نمی توانستم بگویم.  مادربزرگ بلند شد که برایمان شکلات بیاورد، ذوق داشت که خودش شخصا از ما پذیرایی کند و ما هم نمی خواستیم ذوقش را کور کنیم. استکان و نعلبکی را در دستم که گرفتم، بغض کردم. یاد حاج ننه، مادربزرگ خودم افتادم. استکان و نعلبکیهایش از همین مدل بود. هربار میرفتیم خانه شان، میگفت بلند شو چایی درست کن من هم گلویی تازه کنم.  حاج ننه چندسالی می شد که پاهایش از کار افتاده بودند و نمی توانست از تخت بلند شود، اما زیر تخت و کنار تختش همیشه یک چوب جادو داشت. چوب جادویی که شکلات می شد، قند می شد، سوهان می شد و گاهی حتی لواشک. هیچ وقت دستش خالی نبود برای پذیرایی.  چایی را که می آوردیم شروع می کرد به گشتن بقچه های زیر تختش، بعد با ذوق یک کودک می گفت آهان ببین برات چی دارم و از لای چند نایلون، چند تکه شکلات در می آورد.  برق چشمانش هنوز یادم هست، ما هم با ذوق شکلات را می گرفتیم و او منتظر می ماند تا شکلات را بخوریم و از خوشمزگیش تعریف کنیم تا ماموریت خوشحال کردنمان برایش به پایان برسد. خودش همیشه چایی را با نعلبکی می خورد و انقدر با لذت چایی می خورد که محال بود هوس نکنی یک استکان چایی با نعلبکی برای خودت نریزی.  خانه حاج ننه اما، نه بوفه داشت که تویش ظرف های قشنگ چیده شده باشد نه ساعت پاندول دار آهنگی. کل دارایی حاج ننه یک تخت بود با بقچه های لباسش که زیر تخت می گذاشت و چنتا کتاب مفاتیح الجنان و قرآن، کنار تختش.  یک آشپزخانه کوچک هم داشت که سال ها بود خودش از رفتن به آنجا محروم شده بود. وسایل داخل کابینتش اما برای من از هر بوفه ای قشنگ تر بود. هربار می رفتم با ذوق وسایل داخل کابینت هایش را زیر و رو می کردم و بشقاب های ملامین و چینی قشنگش را نشان می کردم و می گفتم: حاج ننه، اینا رو میدی بمن؟ می گفت ببر دخترم، اینا که دیگه به دردم نمی خورن، ولی آخه تو به چه دردت می خوره این چیزا؟ و من با ذوق به دست آوردن غنیمت می گفتم: اینها برای من خیلی باارزشن، یادگاری تو هستن برای من. حاج ننه یکسال می شود که دیگر بین ما نیست، اما همین غنیمت های کوچکی که بمن داده، تنها دلخوشی های من در روزهای دلتنگی اش شده اند. بشقاب هایی که یادآور روزهای پر از مهمانی خانه حاج ننه هستند. بشقاب هایی که حاج ننه تویش برنج می ریخت و یک قاشق پُر کره حیوانی و یک تکه ماهی دودی کنارش می گذاشت و می داد دستمان که ببریم سر سفره، و تاکید می کرد اول به بزرگترها بدهید.  سفره هایی که بیشتر روزها پهن بود و هیچ مناسبتی جز دورهم جمع شدن نداشت.  حاج ننه که زمین خورد و برای همیشه تخت خواب نشین شد، مهمانی ها تمام شد. اول مهمانی ها و بعد همان دورهمی های خشک و خالی.  نوه ها بزرگ شدند و هرکس ساز خودش را زد. تیکه ها و طعنه ها جای شوخی ها و خنده ها را گرفت و کم کم قهرها جای روابط را و بعد ننه برای همیشه ما را تنها گذاشت و خانه اش برای همیشه ساکت و تاریک شد.  بعد رفتنش انگار همگی فهمیدیم که چه نعمت باارزشی بود خانه ننه. آن چایی با نعلبکی های لب پر، آن بگو و بخندها و دورهمی ها. مادربزرگ همسرم شکلاتها را میگذارد روی میز و مدام می گوید عروس خانم بخور. می دانم منتظر است بخورم و بعد از خوشمزگیش تعریف کنم تا او هم مثل حاج ننه ذوق کند.  می گویم عجب شکلات خوشمزه ای مادرجون. چشمهایش برق می زند و من بغض می کنم. کاش می توانستم به بچه ها و نوه هایش بگویم، یک روز برای این برق چشم ها اشک خواهید ریخت. یک روز برای این یک استکان چای حسرت خواهید خورد.</description>
                <category>شیوا مقدم نیا</category>
                <author>شیوا مقدم نیا</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 21:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران سی سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamshiva9/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-mjgucctmjpjq</link>
                <description>ده سال پیش وقتی کسی میگفت سی و چند ساله شده است، انقدر این عدد برای من دور و غریب بود که فکر نمی کردم به این زودی ها قرار باشد، در جواب سوال_ چند سال داری؟!_ چیزی بیشتر از ۲۵ یا ۲۷سال بگویم. اما درست، چند روز پیش که در یک مصاحبه کاری مدیر منابع انسانی که یقینا یک پسر دهه هفتادی بود از من پرسید: خانم مقدم چند سالتونه؟ یک لحظه زمان برای من متوقف شد، با ناباوری گفتم یک ماه دیگر سی و چهارسالگی را تمام می کنم. نگاه پر از تردید مدیر منابع انسانی نشان میداد که سن من برای این پوزیشن شغلی بالاست، جمله بعدی را حدس زدم که: خانم مقدم باهاتون تماس می گیریم و احتمال خیلی زیاد همانجا یک تیک بزرگ (رد شد) روی رزومه کشیده و هرگز تماس نخواهد گرفت. همانطور که از اتاق مصاحبه بیرون می آمدم، سعی میکردم سن کارمندان شرکت را تخمین بزنم، کار سختی نبود البته، از رفتارهای شاد و شنگول و بی پروایشان، از راحتی پوشش ها و خنده های بلندشان میشد حدس زد که همگی سنی بین ۲۳ تا ۲۸ دارند، دقیقا همان سنی که شجاعی، پر از ایده ای، پر از شور زندگی و پشتکار برای اهداف بزرگ و دست نیافتی هستی. زیر نگاه های سنگین بقیه، از شرکت خارج شدم و تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم. من وسط سی و چهارسالگی ای ایستاده بودم که هرگز اینگونه تصورش نمیکردم. یک منه افسرده، پر از زندگی نزیسته، پر از تجربه های نکرده، اهداف نرسیده و هنوز سردرگم.یادم آمد که ۲۴سالگی و بعد از اتمام دانشگاه برای پیدا کردن شغل به هر دری میزدم و هر راهی که بنظرم می توانست پولدارم کند را امتحان می کردم، از آرایشگری تا مربی مهد بودن و معلمی در مدرسه ابتدایی، اما با تصور اینکه زمان زیادی برای موفقیت دارم همه کارها رو نصفه نیمه رها می کردم. وقتی به آن همه شور و شوق و تلاش و پشتکار فکر می کنم احساس می کنم درباره شخص دیگری حرف می زنم. چون منه الان در اوج ناامیدی و افسردگی از نرسیدن به آرزوهام هیچ شباهتی به آن دختر ۲۴ساله سابق که فکر میکرد قرار است یک نقاش معروف یا یک مدیر پولدار شود ندارم. و من حالا بعد از یک مصاحبه کاری ناموفق در سن ۳۴ سالگی در پارکی که نمیشناسم در گوشه ناشناسی از شهر، نشسته و به دختری فکر می کنم که اگر بیشتر تلاش میکرد و فکر نمیکرد قرار است همیشه ۲۴ساله بماند، می توانست اینجا نباشد، می توانست در جای دیگری از کره خاکی در دفتر کارش یا حتی آتلیه نقاشی اش نشسته باشد و به قرار مهمانی شبش فکر کند یا برای مسافرت تابستانش به سواحل گرم و آفتابی برنامه ریزی کند. اما حقیقت این بود که من در سن ۳۴سالگی در یک پارک با کوهی از ناکامی ها و نشدن ها و آرزوهای خاک گرفته نشسته بودم و به مصاحبه کاری بعدی و پیدا کردن کار در سریعترین زمان فکر می کردم. و مدامنگاه متعجب و پر از تردید منابع انسانی در ذهنم مرور می شد و صدای دخترکان کم سن و سال اما پر از شور داخلِ شرکت در گوشم تکرار میکرد که دچار بحران سن و سال شده و احتمالا در رقابت با نسل جدید بازنده خواهم بود. نمیدانم چندساله ای، ولی اگه تا اینجای متن، همراهی کردی و هنوز سی ساله نشدی، بهترین روزهای عمرت را خوب زندگی کن. حرفه های مختلف را تجربه کن و برای خودت یک رزومه قوی بساز. چون در سی و چهارسالگی برای خیلی از کارها دیر شده...</description>
                <category>شیوا مقدم نیا</category>
                <author>شیوا مقدم نیا</author>
                <pubDate>Thu, 02 May 2024 10:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamshiva9/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-med0lvktlxxi</link>
                <description>سه ماه دیگه اولین سالگرد فوت ننه جونمه. من به مادربزرگ مادریم ننه میگفتم. اسمی که الان یک ساله هیچکسی رو باهاش خطاب قرار ندادم و هرجا شنیدم اشک تو چشمام حلقه زده.خیلیها تو این یکسال نتونستن درک کنن چرا مرگ مادربزرگم انقدر من و تحت تاثیر قرار داد و برام آزار دهنده بود. شاید چون، مرگ مادربزرگم برای من فقط مرگ یک نفر آشنا نبود. شاید چون، رفتنش برای من مثل به صدا دراومدن یک آژیر قرمزِ آروم ولی ممتد بود که هر لحظه بهم این اخطار رو میداد که ممکنه تلفن زنگ بخوره و خبر از دست دادن کسی رو که ماههاست بخاطر دوری از زادگاهم ندیده باشمش رو بهم بدن.مرگ ننه برای من سنگین بود. البته که رفتنی، نبود که پیش بینیش نکرده باشم یا ناگهانی بوده باشه، چون سالها بود ننه در بستری بیماری بود و من هربار به دیدن ننه میرفتم به خودم میگفتم حسابی نگاهش کن شاید دفعه بعدی در کار نباشه. من حتی خوشبخت بودم که تونستم برای اخرین بار خودم رو به موقع برسونم و بغلش کنم و ببوسمش تا حسرت اخرین دیدار به دلم نمونه، اما رفتنش باز هم من و بسیار دگرگون کرد. این اولین بار بود که دلتنگی یک آدم از دنیا رفته رو انقدر عمیق درک کردم.درسته که چندین سال هست که بخاطر دوری از زادگاهم دلتنگی بخشی از وجود من بوده اما همیشه یه نور امیدی ته قلبم برای دیدارهای مجدد و رفع دلتنگی روشن بود که با سفر برطرف میشد. اما با رفتن ننه برای اولین بار فهمیدم دلتنگیهایی هست که تو، هیچ راهی برای آروم کردنشون نداری. شماره تلفنی توی گوشیت هست که با دیدن اسمش درد دلتنگی به قلبت چنگ میزنه اما صدایی از اون پشت با خنده مهربونش بهت الو نمیگه، در بسته ای هست که پشتش سی و چند سال خاطره داری و زندگی کردی اما ازین به بعد به روت بسته س و دستهای مهربونی که بغلت میکردن و لبهایی که میبوسیدنت و الان پشت یه سنگ سرد خاموش گوشه یه گورستان دورافتاده بیصدا خوابیده ن و تو نمیتونی حسشون کنی و با هربار یادآوری دلتنگ و دلتنگتر میشی، قلبت فشرده تر میشه‌، خنده هات کمرنگتر میشه، دیگه نمیتونی نسبت به ادمهایی که تو اون سن و سال میبینی بی تفاوت باشی، با دیدن هر عکس و فیلمی از هر مادربزرگی اشک گوشه چشمات جمع میشه. تو اوج خنده هات حس میکنی یه چیزی سرجاش نیست و عمیق نیست این خوشحالیت. توی اولین ها همه چی برات مثل کابوسه، اولین عید ، اولین عاشورا، اولین یلدا.... من بعد از رفتن ننه اون آدم سابق نشدم. بعد از غم و افسردگی بزرگی که دچارش شدم، فوبیای ترسناک از دست دادن عزیزانم از راه دور یک لحظه هم رهام نکرد، و هر چی بیشتر ترسیدم بیشتر ازین زندگی و تعلقات مسخره ش دور شدم و قدر عزیزانم رو فهمیدم. قدر روزهای زنده بودنشون رو، قدر زندگی کنارهم رو، قدر شادیهای کوچک رو. بیشتر درک کردم که چقدر با دلخوریهای مسخره و ناراحتی های بیجا از اطرافیان و فامیلها از هم دور شدیم و مرگ چقدر بهمون نزدیکه. فهمیدم چقدر دردناکه بعد از، از دست دادن نزدیکانمون بفهمیم که برای هم عزیزیم، که چقدر دردناکه بعد از مردن بفهمیم کاش بیشتر دورهم جمع میشدیم، که کاش بیشتر باهم وقت میگذروندیم، کاش بیشتر به حرفها و دردو دل های هم گوش میدادیم و بیشتر مهربونی میکردیم. چون بعد از مردن هیچ راهی برای رفع دلتنگی و دوباره دیدن نیست...</description>
                <category>شیوا مقدم نیا</category>
                <author>شیوا مقدم نیا</author>
                <pubDate>Sat, 16 Dec 2023 15:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشتر زندگی کن</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamshiva9/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86-olimhccktgm1</link>
                <description>بعد از مدتها با دوست و همکار سابقم قرار گذاشتیم تا باهم کمی معاشرت کنیم، بعد از چندساعت صحبت از قدیم و ندیم، بحث رسید به ظاهر و جملات راستی چقدر چاق شدی و چقدر لاغر شدی و فلان... دوستم ازم پرسید: حالا چرا موهات رو رنگ نمیکنی؟! خیلی سفید شده، پیر شدیا. خندیدم و گفتم: نمیشه که از پیری فرار کرد، بلخره یا از مو، یا از گوشه چشم، یا وسط پیشونی، خودش رو نشون میده، اما من دوستش دارم و هیچ علاقه ای به پنهان کردنش ندارم. اخم کرد و گفت: این حرفها رو نزن لطفا، یک آرایشگاه خوب سراغ دارم که موها رو برات مثل ۲۰سالگیت رنگ میکنه، طبیعی و قشنگ. خندیدم و گفتم: خب چند روز میتونم ۲۰ساله بنظر برسم؟ بلخره که موهام ریشه میزنه و سفیدیهاش، سن واقعیم رو نشون میدن. برگشت گفت: بازم رنگ میزاری، مثل همه آدمها، سخت نگیر بابا، تازه باید بفکر بوتاکس هم باشی دختر، و خندید... شانس اوردم گوشی موبایل همکارم زنگ خورد و سرش گرم تلفن شد و بحث رو تموم کرد.موقع برگشت به خونه، توی ترافیک، یاد یکی از همکارهام توی یکی از شرکتها افتادم که یبار بعد از چند روز غیبت از کار، خبر رسید بخاطر زدن بوتاکس و دردی که گویا از عوارض نادرش بود، حال خوشی نداره و من با شنیدن این خبر از روی کنجکاوی سرچی زده بودم درباره نحوه عملکرد بوتاکس، عوارض، ماندگاری و هزینه، و باورم نشده بود که کسی ۴میلیون داده بود تا سم خطرناکی رو به روشی دردناک وارد بدن خودش بکنه، تا فقط ۶ماه جوونتر بنظر برسه، فقط ۶ماه. خب تا کی؟ یعنی قرار بود هر ۶ماه یکبار از پیر شدن فرار کنه و سعی کنه توی آینه به خودش بگه تو هنوز جوونی و قرار نیست هرگز پیر بشی؟!یبار جایی خونده بودم، که ترس از مرگ یا ترس از پیر شدن، به دلیل زندگی نزیسته است.ادمهایی از مرگ یا پیری میترسن، که واقعا زندگی نکرده باشن. دلم میخواست دانشمندها، بجای بوتاکس چیزی میساختند، که به ادمها یادآوری میکرد که ۶ماه، فقط ۶ماه، بیشتر از قبل به جزئیات دنیا و اطرافیانشون و عزیزانشون دقت کنن، بیشتر ببینن، بیشتر لمس کنن، بیشتر لذت ببرند و بیشتر زندگی کنن، فقط ۶ماه.مطمئن بودم بعد از یکبار تزریق همچین چیزی، با حس زیباتری در آینه به موهای سفید خودشون نگاه میکردن، چروکهای گوشه چشم خودشون رو بیشتر نوازش میکردن، و با خودشون مهربانتر می بودن.</description>
                <category>شیوا مقدم نیا</category>
                <author>شیوا مقدم نیا</author>
                <pubDate>Tue, 29 Aug 2023 22:15:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت چیزی رو از کسی نپرس</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamshiva9/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D9%BE%D8%B1%D8%B3-movxwdokfbvr</link>
                <description>اگر شما هم جزو اون دسته از آدمهایی هستید که وقتی کسی چیزی میخره ازش میپرسید چند خریدی؟!پس لطفا این متن رو بخونید. یادمه اولین بار که از شنیدن همچین سوالی خیلی حالم بد شد و معذب شدم، توی جمع دوستان دبیرستانم بود. بعد از چند سال از طریق تلگرام همدیگه رو پیدا کرده بودیم و قرار گذاشته بودیم توی یک کافه دور هم جمع بشیم.  روز قرار بعد از زیر و رو کردن کل کمدم، تصمیم گرفتم یکی از مانتوهایی که جدیدا از یه حراجی با قیمت خیلی پایین خریده بودم رو بپوشم، خودم خیلی دوستش داشتم و البته شانس آورده بودم که توی حراجی با نصف قیمت خریده بودمش وگرنه بودجه م به خریدش با قیمت اصلیش نمیرسید.  اون روز توی کافه بعد صحبت از در و دیوار و قدیم و ندیم وقتی دیگه حرف کم اومد، یکی از بچه ها گفت مانتوت خیلی قشنگه، چند خریدیش؟ اولین بار توی دوراهی بزرگی گیر کردم، عرق خجالت نشست رو پیشونیم، نمیدونستم باید راستشو بگم که از حراجی خریدم یا کلاس بزارم و قیمت قبل از حراجی رو بگم، منی که هیچوقت دروغگوی خوبی نبودم زبونم بند اومده بود، حس میکردم همه نگاه جمع روی من و باید حرفی بزنم، اون لحظه سختترین و سنگینترین لحظه برای من بود و من طبق معمول راستشو گفتم.  پوزخندها و نگاههای ریز بینشون نشون میداد که جوابم جواب جالبی نبوده و احتمالا بحث شیرینی رو برای غیبت بعد از قرار براشون جور کردم، اما در هر حال نتونسته بودم دروغ بگم. بعد از حرف من، بقیه دوستان شروع کردن به گفتن جملاتی مثل: چقدر ارزون خریدی احتمالا پارچه ش آب بره، یا اینکه، من همیشه سعی میکنم لباس رو گرون بخرم تا دیرتر خراب بشه، لباس ارزون به درد نمیخوره و... و تا تونستن خیلی مودبانه بخاطر ارزون بودن مانتو تحقیرم کردن.  همون روز با خودم تصمیم گرفتم اگر چیزی رو ارزون خریدم هرگز قیمت واقعیش رو به کسی نگم و گرونتر از حد واقعی خودش اعلامش کنم. چون اون حس تلخ تحقیر خاطره خیلی بدی رو برام ساخت.  ۸سال از اون خاطره میگذره. درسته اون روز حس بدی گرفتم و تصمیم گرفتم از این به بعد دروغ بگم، اما خداروشکر که هرگز اون تصمیمم عملی نشد. چون سعی کردم بیشتر فکر کنم، بیشتر مطالعه کنم، بیشتر آگاه بشم و عمیقتر به زندگی نگاه کنم تا وسایل و لباسهای من، شخصیت من رو تعریف نکنن، تا ظاهرم معرف من نباشه که بخوام با گرون پوشیدن، آدم بالایی بنظر برسم، و از اون موقع تا به الان هیچ ابایی ندارم ازینکه بگم همیشه سعی کردم، بگردم و چیزهای خوب و قشنگ رو با قیمت پایین پیدا کنم و بخرم، گرون خریدن افتخاری برام نداشته. کلا خریدن و خرج کردن افتخاری محسوب نمیشه چه بسا در نظام سرمایه داری امروز که ما رو ترغیب میکنن به مصرف گرایی، نخریدن و مصرف نکردن ارزش بالاتری بهمون میده به عنوان یک انسان آگاه. اما این داستان درسی که برای من داشت این بود که آیا فهمیدن قیمت خرید جنسی که کسی دیگر خریده تاثیری در زندگی من داره؟ مسلما نه، پس چرا وقتی کسی چیزی خریده باید ازش بپرسم چند خریده؟؟؟ آیا دلم میخواد منم از اون جنس بخرم برای همین قیمتش رو میپرسم؟؟؟ خب توی گوگل اسم جنس رو مینویسم و میزنم قیمت امروز فلان جنس، به روز ترین قیمتها برام میاد. پس چرا باید با پرسیدن قیمت چیزی کسی رو در تنگنا قرار بدم یا معذب کنم یا فضولی کنم؟! پس در نهایت  بنظرم بهتره این فرهنگ رو ترویج کنیم که وقتی کسی چیزی خرید، براش خوشحال باشیم و بهش تبریک بگیم، و با پرسیدن سوال چند خریدی ؟ چند متره؟ از کجا خریدی؟ معذبش نکنیم. همین.</description>
                <category>شیوا مقدم نیا</category>
                <author>شیوا مقدم نیا</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 10:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دیگه مثل قبل کتاب نمیخونی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadamshiva9/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-pod1ldhf79k6</link>
                <description>دیشب موقع فکر کردن به کارهای فردام، با خودم گفتم خیلی وقته، کتابی که خریدم رو نصفه ول کردم و نخوندمش، بهتره فردا تو برنامه م  کتاب خوندن رو هم بزارم. حتی یادم نمیاد محتوای اون نصف کتاب هم که خوندم چی بوده، انقدر که وقت زیادی ازش گذشته. تو این مدت حس بدی داشتم نسبت به این قضیه به عنوان کسی که قبلا هفته ای ۳تا کتاب تموم میکرد و همه به عنوان یه آدم کتابخون میشناختنش.  فردا صبح که بیدار شدم، طبق روال صبحانه همسر رو اماده کردم، همزمان نهارش رو پک کردم تا با خودش ببره شرکت، موقع رفتن با درد شدید دیسک کمری که مدتهاست باهاش درگیره ازم خواست حتما امروز از دکتر مورد نظر یه وقت براش بگیرم چون خودش تو شرکت سرش خیلی شلوغه، و منم قول دادم مثل خیلی از کارهایی که فراموش میکنم اینکار و فراموش نکنم. بعد از راهی کردنش گرچه بشدت خوابم میومد اما باید مینشستم پای لبتاب و کارمو چک میکردم، من کارشناس سوشال مدیای یک شرکت هستم و مدام باید آنلاین باشم و سوشال مدیای شرکت رو چک کنم و برای تولید محتواش برنامه ریزی کنم، گرچه دورکارم اما بلخره تحت هر شرایطی باید پاسخگوی مدیرم باشم، دغدغه فکری و کار کردن با یک مدیر بی اعصاب واقعا انرژی زیادی ازم میگیره، حتی اگر بجای شرکت از روی مبل خونه کار کنم. بخصوص وقتی با اینترنت ایران و فیلترینگ و قندشکن طرفم. پای لبتاب مدام حواسم میره به دوروبرم که نیاز به تمیزکاری و جاروبرقی داره، سینک پر از ظرف نشسته س و لباسشویی باید کار کنه چون لباس کثیف زیاد داریم، اما باید صبر کنم تا ظهر چون باید گزارش بگیرم. دم دمای ظهر یادم میفته که قرار بود امروز اون کتاب رو که نصفه رهاش کردم از اول بخونمش. میرم کتاب و میارم میزارم جلوی چشمم تا یادم نره. ظهر میشه و فرصت پیدا میکنم از پای لبتاب بلند شم. کتاب و نگاه میکنم، اما ظرفهای نشسته توی سینک و قار و قور شکمم از گرسنگی و حجم لباسهای کثیف باعث میشه اولویتم رو تغییر بدم و کتاب رو بزارم برای بعدازظهر و موقع استراحتم. همیشه از ظرف شستن بدم میومد اما به هرحال الان مجبورم که اینکارو انجام بدم. همزمان دکمه لباسشویی رو هم میزنم تا کار کنه. ظرفها که تموم میشه شروع به جمع کردن خونه میکنم، تا به خودم میام میبینم دو ساعت از وقتم گذشته و هنوز جاروبرقی نکشیدم، بعد از جاروبرقی از شدت گرسنگی گریه م میگیره، با خودم میگم کاش مثل مجردی، مامانم الان صدام میکرد که شیوا بیا غذا حاضره...ولی متاسفانه بجای خیالبافی باید بلند شم و خودم غذای سرد از دیشب مونده رو گرم کنم و بخورم. میام میشینم تا غذا گرم شه، چشمم میفته به کتاب، خیلی خسته شدم ولی کتاب و باز میکنم تا بخونم. میبینم هیچی ازش یادم نیست، پس بهتره از همون صفحه اولش شروع کنم.چند صفحه ای ازش میخونم تو صفحه سوم در حالیکه نویسنده داره از آرامش وجودی میگه من به این فکر میکنم که اگر سر ماه حقوقمو بگیرم بهتره اول قسط بانک ملت و بدم که خیالم راحت باشه مثل ماه پیش جریمه دیرکرد نمیخورم. بعد برمیگردم سطر اول صفحه سوم رو دوباره میخونم اینبار با تمرکز. دو سطر که میگذره با خودم میگم خب امشب زیاد غذا درست میکنم که برای فردا و پسفردا بمونه، تا دو روز آشپزی نکنم و بتونم کارهای عقب مونده رو انجام بدم. تو اول سطر چهارم یادم میاد باید زنگ میزدم وقت دکتر میگرفتم برای همسرم و کمردردش، یهو میپرم رو تلفن و زنگ میزنم به شماره ای که از دکتر دارم. از من زنگ زدن و از منشی جواب ندادن، بلخره بعد از یکساعت تلاش با یه منشی بی ادب و بی اعصابی که جواب سلامم رو هم نمیده شروع به چک و چونه زدن میکنم تا تو نزدیکترین نوبت بهم وقت بده و در نهایت ماه آینده اخر وقت یه وقت بهم میده و بدون خدافظی گوشی رو روم قطع میکنه. هنوز خط چهارم کتاب جلوم بازه و تو دلم دارم انواع فحشهای مودبانه و بی ادبانه رو نثار منشی میکنم که بهم حس منفی داده، با خودم میگم من اگر دکتر بودم برای استخدام منشی باادب و خوشرو بیشتر از هرچیزی وقت میزاشتم چون منشیِ من، اولین ویترین کار منه، بعد یادم میاد دکترهای الان انقدر سرشون شلوغِ و مردم براشون صف کشیدن که به تنها چیزی که فکر نمیکنن ویترین کارشونه چون یکی مثل من بخاطر بیماری، که تو خونه داریم حاضریم حتی فحش رو به جون بخریم اما مریضمون رو درمان کنیم، پس قضیه منتفی میشه. بهتره همون چنتا فحش رو تو دلم بدم و تمومش کنم. چشمام رو خط چهاره و هنوز از منشی دلخورم، نویسنده داره میگه برای حفظ آرامش درونی.... که پیام میاد رو گوشیم، همسر جانِ، که میگه درد کمر امونش رو بریده و آیا من براش وقت دکتر گرفتم؟. دارم فکر میکنم که چجوری بگم باید تا یه ماه صبر کنه، از طرفی از حس دردش، قلبم مچاله میشه. حالم بدتر گرفته میشه نمیدونم چیکار کنم، کاری از دستم برنمیاد. با خودم فکر میکنم باید بگردم چنتا دکتر خوب پیدا کنم و زنگ بزنم بپرسم بلخره شاید یکیشون یک وقت برای امروز داشته باشه. همون لحظه بوی سوختگی من و به خودم میاره یادم میاد که غذای دیشب و گذاشته بودم رو گاز گرم شه تا بخورم و فکر کنم الان فقط ته دیگی ازش باقی مونده. زیرش رو خاموش میکنم، اشتهام کور شده، کلافه م. کلاس سئویی که شرکت کردم دو تا از جلساتش رو هنوز ندیدم و تکالیفش رو انجام ندادم، سایتی که برای کسب و کار خودم در حال ساختن بودم نصفه مونده‌ و اگر این دوتا کار رو به موقع انجام ندم، مدرکمو نمیتونم بگیرم و از خودم شرمنده میشم که نتونستم دوره رو به اتمام برسونم. استرس همه وجودمو فرا میگیره. ساعت رو نگاه میکنم که انگار رو دور تنده، هوا تاریک شده باید پاشم و برای نهار فردای همسر و خودم یه غذایی درست کنم، خودمم هنوز نهار نخوردم و گرسنه م، کتاب هم که هنوز رو صفحه چهار گیر کرده. سطر دوم صفحه چهار داره میگه برای ارامش درونی باید روزی چند ساعت رو به خودتون اختصاص بدین، یوگا کار کنید، مدیتیشن کنید، قدم بزنید، بقیه ش رو دیگه نمیفهمم چون باید لباسهایی که توی لباسشویی شسته شده رو پهن کنم. گربه م هم هی به پر و پام میپیچه و غذا میخواد. کتاب رو میبندم. موقع پهن کردن لباس با خودم میگم، چرا قبلا بیشتر کتاب میخوندم، چرا راحت میتونستم تمرکز کنم و یه کتاب صد صفحه ای رو توی یه روز تموم کنم؟ لباس همسرجان رو پهن میکنم با پس زمینه بوی سوختگی غذام، یادم میفته که قبلا دغدغه ی آنچنانی نداشتم. دغدغه م نهایتا کنکور بود. غذا همیشه آماده بود، لباسها همیشه شسته و مرتب، و من ساعتها وقت برای تنهایی و تمرکز داشتم.  کتاب خوندن نیاز به یک ذهن آروم و بی دغدغه داره، نیاز به یک زمان خالی داره، خالی از هر نوع فکر، هر نوع کار ناتموم، هر نوع برنامه نیمه کاره.... تو نمیتونی پر از کارهای نکرده و تیک نخورده و انجام نشده باشی و بتونی با تمرکز و آرامش کتاب بخونی و از اون کتاب برداشت خوبی داشته باشی و روت اثر مثبت داشته باشه. یه کتاب وقتی میتونه حالتو خوب کنه و روت تاثیر بزاره و تو خاطرت بمونه که ذهنت کاملا پاک و خالی باشه.البته که همه روزها همینقدر شلوغ نیست، ولی دغدغه ذهنی تا وقتی مرتفع نشه، حتی در روزهای بیکاری هم نمیشه با تمرکز و آرامش پای کتاب نشست. پس وقتی کسی رو متهم میکنیم به کتاب نخوندن اول باید ببینیم شرایط زندگی و دغدغه هاش چجوریه و بعد قضاوتش کنیم، کاری که قبلا خودم خیلی انجامش میدادم و میگفتم چرا مردم وقت نمیزارن در طول روز کتاب نمیخونن تا آگاهیشون بره بالا.شب همسر میاد خسته س و کمردرد داره، بهم میگه خوشبحالت، صبح تا شب تو خونه ای ، میخوابی، دراز میکشی، کیف میکنی، کلی وقت برا خودت داری، من از صب باید پشت میز بشینم ، همش بدوم اینور اونور، شما خانمها خیلی خوشبحالتونه... حوصله ندارم براش کل روزمو تعریف کنم، سر تکون میدم و میگم بزار یه چیزی بیارم بخوری حتما گرسنه ای، یادم میفته خودمم هنوز نهار نخوردم.</description>
                <category>شیوا مقدم نیا</category>
                <author>شیوا مقدم نیا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2023 16:59:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>