<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Moghadasehmirsmaeili</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@moghadasehmirsmaeili</link>
        <description>شاگرد دوره نویسندگیِ خلاق مدرسه‌ی نویسندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-14 08:19:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/227608/avatar/5Ss2RH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Moghadasehmirsmaeili</title>
            <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تولد بیستُ شش سالگی‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%8F-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-mivjwgsygk37</link>
                <description>♡مقدسه میراسماعیلی روزی که تولدم شد فهمیدم که امسال بزرگ شده‌ام.سال‌های پیش؛ شوق متولد شدن در من موج می‌زد و دلم می‌خواست که هر روز تولد من باشد تا بتوانم هرروز را شمع فوت کنم و با لباس زیبایم برقصم، و همه برایم دست بزنند.امسال سال دیگری بود!احساس غرور تمام وجودم را فراگرفته بود.در روز تولدم آنقدر بزرگ شده بودم که نخواستم برقصم و پیرهن پرنسسی‌ام را بپوشم و در میان جمعیت خودنمایی کنم.امسال فقط لبخند زدم و نشستم و شمعِ سوپرایز تولدم را فوت کردم.در روز تولدم فقط آرزو کردم؛ امسال با دقت بیشتری بزرگتر شوم و بدانم که تصمیماتی که می‌گیرم خیلی مهم و سرنوشت ساز هستند♥️۲۶سالگی۱۴ آذر?♡مقدسه میراسماعیلی</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 20:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ازدواج اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uuwakffib1u2</link>
                <description>لبم را گاز گرفتم و گفتم: وای دیر شد. سریع خودم را خشک کردم و یک تاب سفید بندی و شلوارکی مشکی پوشیدم. موهایم را با سشوار خشک کردم و لباس هایی که از بازار خریدم را دید زدم. یک مانتوی عسلی رنگِ حریر کمی کمرنگ تراز رنگ چشمانم و زیرش یک سارافون که اصولا به این مانتو ها می‌گویند زیر و رو که باطرح های سنتی خاصی شمایل داده شد. و یک شلوار و شال کرم، دیگه این شیوا گندش را درآورد می‌گوید اِلا و بلا باید امشب ست بپوشم. الان که برای لباس پوشیدن زود است  خانواده‌ی عمو ساعت22 قرار است که بی‌آیند. لاکم را که طبق معمول شیوا برایم به رنگ کرم ملایم انتخاب کرد را برداشتم و شروع کردم به زدن ناخن های کشیده‌ام. نگاهشان کردم و لبخند زدم،خیلی زیبا شدند:)شهاب نمی‌دانم چرا انقدر اصرار دارند که ازدواج کنم؟! آخر من دختری را که حتی چهره‌اش را به خاطر نمی‌آورم می‌خواهم اش چکار؟ آخر چرا بدون هماهنگی با  من رفتی و  قرار خواستگاری را گذاشتی؟!همانطور که جلوی آینه یقه‌ی لباسم را مرتب می‌کردم به جان مامان غر می‌زدم. می‌دانستم که روزی به دام این‌ها خواهم افتاد و فرار کاری را حل نمی‌کند.آن همه در تنهایی و غربت زندگی کرده‌ام که آخرش این شود عاقبتم. به ساعت نگاه کردم21:00فوت عصبیی کشیدم و بالای ابرویم را از عصبانیت دست کشیدم و از اتاق خارج شدم. مامان با دیدنم  با لبخند به سمتم آمد و گفت: قربون پسرم برم من...زیرلبم را دست کشیدم و گفتم: خدانکنه ساسبندی که برایم خریده بود را دستش دادم و گفتم: اینو برام ببند.از دستم گرفت و همانطور که می‌بست گفت: انقدر دختر نازیه لنگه ی پسرم...نمی‌خواهم مانع خوشحالی‌اش شوم. حتی از ناراحتیم بابت این مراسم مسخره هم چیزی نگفتم.?قسمت سوم_ رمان ازدواج اجباری?نویسنده:?#مقدسه_میراسماعیلی#رمان_ازدواج_اجباری صفحه سومادامه در قسمت بعد♥️?#رمان #داستان #خواندنی #داستان_کوتاه #روز_نوشت #متن #دلنوشته #کتاب #قصه #دکلمه #نوشتن #نویسندگی #دلگویی #دلجویی #نویسنده</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 00:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ازدواج اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zkhain8pnve3</link>
                <description>بر روی تخت نشست و لبخند زد. دستانش را دور صورتم گذاشت و گفت: بلندشو دخترم حاضرشو با خواهرت برید بازار برای خودت لباس بگیر امشب شب خیلی مهمیه..با حرف مامان در چشمام نگرانی موج زد. مامان نگاهم کرد و گفت: چیه دخترم؟!خودم را جمع و جور کردم نمی‌خواهم مامان از دلهره‌ی من بویی ببرد، گفتم: هیچی مامان جون چیزی نیست فقط یکم استرس دارم همین...لبخندی زد و صورتم را نوازش کرد و با رویی خوش گفت: نگران نباش و از اتاق خارج شد.به در بسته نگاه کردم و بلندشدم. جلوی آینه به خودم نگاه انداختم چشمان عسلی‌ام ترس دارند، ترسِ روبرو شدن..گیره‌ی موهایم را باز کردم و موهای بور قهوه‌ای رنگم را آزاد کردم و سرم را به چپ و راست تکان دادم. بورس را گرفتم و به موهایم کشیدم، پوست سفیدم گچ شده است. انگار هیچوقت نمی‌خواهم که شب بی‌آید.سرم را تکان دادم و از خیالات پر استرس خارج شدم. یک مانتوی سفید و شلواری لی پوشیدم و شال یخی‌ام را به سرم کردم. رژ صورتی ام را برداشتم و به لب‌های غنچه‌ایم کشیدم. با جیغی که از پایین راه پله ها از شیوا به گوش می‌رسید کوله‌ی لی‌ام را برداشتم و دوییدم و از اتاق خارج شدم. از راه پله ها پایین آمدم وچشمکی به شیوا زدم و برایش زبان درآوردم و درِ خروجی را طی کردم.شیوا: ای کوفت حالا جلو تراز منم راه میوفته..خنده‌ای کردم وسوار ماشین شدم. بعد از من شیوا پشت فرمان نشست و  به راه افتاد. شیوا خواهرم 25 سالش است و از من 4 سال پیرتر است و وقتی بر سرم غر می‌زند چاره ای جز تسلیم ندارم.بعد از زمان 4 ساعت به خانه برگشتیم.یکراست به حمام رفتم و بعد از کلی سابیدنِ تنم خارج شدم. به ساعت نگاه کردم ۲۰:۳۰نویسنده:?#مقدسه_میراسماعیلی#رمان_ازدواج_اجباری صفحه دومادامه در قسمت بعدی♥️?#رمان #داستان #خواندنی #داستان_کوتاه #روز_نوشت #متن #دلنوشته #کتاب #قصه #دکلمه #نوشتن #نویسندگی #دلگویی #دلجویی #نویسنده?قسمت دوم_ازدواج اجباری?</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 16:33:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ازدواج اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-sri8rb7kvpkk</link>
                <description>خلاصه داستان: دختر و پسری جوان بخاطر آداب و رسوم خانوادگیشان بلاجبار باهم ازدواج می‌کنند.شهاب که شحضیت اصلی مرد می‌باشد، روانشناس است و سالیانی است برای تحصیل از ۱۸ سالگی اش به کشور آلمان بورسیه می‌شود و بعد از اخذ مدرک دکتری در آنجا می‌ماند و قصد آمدن به کشور اش نمی‌کند.در ۲۷ سالگی با اصرار خانواده به کشور اش باز می‌گردد. پدر و مادر دور از چشمان او به بهانه مهمانی قرار بر خواستگاری می‌گذارند و او، با اینکه ناراضی از این وصلت اجباری است به این مهمانی خواهد رفت.شیدا دختری است که قرار است شهاب او را به همسری بگیرد. او دختری نازک دل و همچنان نازک پرور است. او برعکس شهاب برای امروزش از کودکی لحظه شماری کرده است و به امیداینکه آن مرد همان مجنون دوران کودکی اش است برایش خواب هایی دیده است غافل از آنکه شهاب هیچ تمایلی به این وصلت ندارد.در ادامه داستان با من همراه باشید..نکته:(دیالوگ ها اززبان شخصیت های اصلی بازگو می‌شوند) شیدا پراز استرس امروز از خواب بیدار شده‌ام. دیشب خانواده‌ی عمو علی رفیق صمیمی بابا، برای مراسم خواستگاری به خانه‌مان آمدند.خانواده های ما یک رسم بیخودی دارند، این است که وقتی بچه هایشان را به دنیا می‌آورند نشانشان می‌کنند. مثلا دخترشان را برای پسر فلان رفیقشان. زمان ازدواجشان هم زمانی است  که دختر  به سن ازدواج رسیده باشد. من از بچگی به شهاب علاقه داشتم و فقط دوبار در بچگی دیدمش که 18 سالش بود و الان از آن دوران 9 سال می‌گذرد و الان من ۲۰ ساله‌ام.دیشب شهاب برای خواستگاری نیامده بود، می‌گفتند؛ چون شب اول است پسر در مراسم حضور نمیابد!ازاین اداها سردرنمی‌آورم.از قیافه‌ی شهاب تنها چیزی را که به خاطردارم چشمانش است چشمانی خاکستری. ازآنجایی که یادم می‌آید، او بعد از 18 سالگی‌اش به خارج رفت. حالا هم، بعد از مدت‌ها برگشته است. باید خیلی بزرگ شده باشد و قرار است امشب ببینمش. استرس در سینه‌ام موج می زند، دستم را روی سینه‌ام گذاشتم و گفتم: خیله خوب حالا توام. از ستاره شنیده‌ام که او الان برای خود مردی شده است، او می گوید شهاب را در چندین تماس تلفنی دیده است و دیگر از آن شهاب بازیگوش ۹ سال پیش خبری نیست. هیچ پیش زمینه ای جز صحبت های ستاره در ذهنم از شهاب ندارم.با تمام شدن حرف‌هایی که در خیال با خودم گفتم، درِ اتاقم باز شد و مادرم  داخل آمد. با دیدن من که روی تخت نشسته بودم نزدیکم شد و کنارم..ادامه در قسمت بعدی♥️?نویسنده:?#مقدسه_میراسماعیلی?قسمت اول_ رمان ازدواج اجباری?#رمان_ازدواج_اجباری صفحه اول۱۴۰۰/۱۰/۱۴#رمان #داستان #خواندنی #داستان_کوتاه #روز_نوشت #متن #دلنوشته #کتاب #قصه #دکلمه #نوشتن #نویسندگی #دلگویی #دلجویی #نویسنده</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jan 2022 19:24:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح نگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-hjgy2cqnqx7m</link>
                <description>دل انگیز بودن صبح من را عاشق قدم زدن کرد.نتوانستم نروم، باید بوی خاک تازه‌ی نم کرده را می‌بلعیدم تا بتوانم آرام شوم.پر از مهربانی در کوچه قدم برداشتم، بوی صبح را عمیق نفس کشیدم تا یادم بماند؛ صبح یعنی: آرامش، صبح یعنی: امید، صبح یعنی: رقص پرندگان، صبح یعنی: احمد داداش، صبح یعنی: باد بهاریِ تابستان، صبح یعنی: زندگی!امروز یکی از بهترین روزهای سه‌شنبه‌ام خواهد ماند.یقینا؛ امروز در تاریخ نویسندگی‌ام یکی از بهترین روزها ثبت می‌گردد.امروز، من نفس کشیدم و زندگی کردم.امروز، یکی از بلندترین روزها خواهد بود، چون من امروز را از تک تک ثانیه‌ها بهره خواهم گرفت.روزی که با لبخند و امید آغاز می‌شود، از شب یلدا بلندتر است.نمی‌توانم حس خود را گویا شوم! زبانم قاصر است. بعد از قدم زدن‌هایم که مملو از امید و آرامشِ مطلق بود به خانه برگشتم، به دور از هیچ انرژی منفی‌ای آستین‌هایم را بالازدم و از آشپزخانه لذت بردم، امروز تصمیم گرفتم خانم خانه شوم.زمانی که همه در خواب بودند سماور را روشن کردم و تا خرخره پُر‌ش کردم و اجازه دادم جوش بیاید، در این زمان ظرف‌های باقی مانده در سینک را با مایع و کمی وایتکس شستم.تصمیم گرفتم امروز،  اهالی خانه را ناهاری لذید مهمان کنم.صبحانه‌ام که آماده است، چای هم که تازه دم.از فریزر ران مرغی برداشتم و درون روغن داغ کرده‌ام انداختم، مرغ به جلزو بلز کردن افتاد.در دیگ را گذاشتم تا مرغ به خوبی سرخ شود.پیازی که تازه از زن سبزی فروش بازارچه خریده بودم را از جاپیازی برداشتم و پوست کردم و در پیش دست ریز کردم و منتظر سرخ شدن ران مرغ عزیز شدم، بعد ازبرداشتن‌اش پیاز نگینی ریز شده را در روغن به نارنجی درآمده ریختم، پیاز تفت داده ای که بوی مرغ سرخ شده به خود گرفته بود فضای آشپزخانه را پر کرد. عطرش را دوست داشتم، بوی زندگیِ در جریان را می‌داد?زندگی‌ای که از طلوع آفتاب آغاز می‌شود را دوست‌دارم، دل انگیز است.از این حس خوبم خیلی می‌خندم، مادربزرگ وقتی که بیدارشد با دیدنم که سرصبح در کمال لذت صبحانه می‌خوردم تعجب کرد.لبخندی به صورت چین خورده و زیبایش زدم و با صدای بلندتر گفتم: سلام، صبح بخیر ?خنده‌ی دندان نمایی کرد و گفت: چی شد تو این وقت از صبح بیداری؟!خنده کردم و گفتم:اون هم چه بیدار شدنی! ۵صبح بیدار شدم و رفتم نان تازه و سبزی و پیاز خریدم، چای هم تازه دمه بفرمائید صبحانه:)ابرویی بالا داد و گفت: اوه چه عالی!! دستت درد نکنه خدا بهت سلامتی بده..لبخند شُکر آمیزی به رویش زدم و لقمه‌ی نان و عسل‌ام را خوردم و یک چای هم بالایشامروز را هرگز فراموش نمی‌کنم۱۳۹۹/۰۴/۲۴۸:۵۰●مقدسه میراسماعیلی</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 18:17:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه‌های ۵ صبح قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%B5-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%82%D9%84%D9%85-niqnuqhhwbzw</link>
                <description>سلام، امروز سه شنبه است ۲۴تیرماه ۱۳۹۹ ساعت۵:۳۶ دقیقه‌ی صبح است و خانه‌ی ما هیچ روزنه‌ای جز آسمان خاکستریِ روشن که رو به آبی شدن است ندارد.صدای قطره‌های بارانی که روی بام خانه‌ها جامانده و هم همه‌ی گنجشکان سکوت صبحگاهی را می‌شکند.صدای ماشین‌هایی که به نظر می‌رسد خیلی دور از گوش من اند اما، صدایشان را می‌شنوم!بادی که لابه‌لای موهایم به آرامی می‌وزد، به گونه‌ای می‌خواهد صورتم را نوازش کند اما در موهایم گیر می‌کند.من، کنار پنجره روی قامت مبل نشسته‌ام و در کنار پنجره دنیای صبحگاهی سه‌شنبه را تماشا می‌کنم!صدای گاری احمد داداش  که دارد روانه‌ی بازار می‌شود، هم همه‌ی گنجشکان را خاموش می‌کند‌.او هرروز در همین ساعت به سمت بازار روانه می‌شود.کسی صدایش می‌کند و احمد احمد او را می‌خواند و با اوسخن‌ها می‌گوید.صدای یاکریم‌ها بلند شده است، انگار آنها هم بیدار شده‌اند و باهم سخن می‌گویند! چون وقتی از این‌ور صدای یاکریم بلند می‌شود، آن‌طرف یاکریمی صدا سر می‌دهد.چه نوای خوش صدایی، دوستشان دارم?احمد، دوباره با گاری پر حاشیه‌اش آمد، او با گاری‌اش خِر‌خِر کنان رد می‌شود.صدای خمیازه‌ی خواهرم این بو را بر دماغم می‌نشاند که هنوز هم زمانی برای خوابیدن است.اما قلم این اجازه را نمی‌دهد، قلم سحرخیز است و حرف بسیار دارد. دفتر هم که همیشه آغوش‌اش برای قلم و سخن‌هایش باز است.گربه‌ها هم بیدارند، باد و آسمان آنها را هم بیدار کرده است.باد را نفس می‌کشم، عطری صبحگاهی دارد، بوی خاک تازه و نان تازه و گُل دارد.و پرندگان، که در بام خانه‌ها درحال بال زدن و پروازند.پرنده‌ای که در آن سوی ابرها پرواز کنان می‌آید و جیرجیر می‌کند.دیگر، ماشین‌ها هم بیدار شدند، موتورها هم همینطور!اما آسمان هنوز صبح زود است.پرنده‌ای برروی سیم برق در آن طرف کوچه نشسته است، پرنده ای دیگر لحظه‌ای کنارش نشست و دوباره بال زد و رفت.او همچنان تنهاست، نمی‌دانم به چه می‌نگرد و به چه فکر می‌کند؟!کاش می‌توانستم کنارش بنشینم و با او دردو دل کنم.تا آمدم کمی به او دل بدهم، پر زد و رفت..کاش کمی می‌نشست تا نگاهش کنم:(</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jul 2020 11:11:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش پیاده روی</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-ptypqpxx5fav</link>
                <description>امروز قصد بر پیاده روی کردم، گوشی را حیران و سیران ولکردم و با کیفی که فقط کارت بانکی در دهانش داشت از خانه بیرون زدم.از کوچه که رد می‌شدم، اعلامیه‌ی فوت پسر همسایه کمی ابروهایم را درهم برد و لبانم را به صلواتی برای او وادار کرد.از کوچه گذشتم، به سمت بازارعلی مسیر را عوض کردم. مردی ماسک زده از گذرگاه پیاده رو به لبان قهوه‌ای تیره‌ام خیره شده بود، چشمانم را از او گرفتم و دوباره مسیر خود را به کوچه‌ای فرعی رساندم، در مسیر رد شدن‌هایم بوی داغِ نان از کنار نانوایی و مواد شوینده از سوپرمارکت بغل دستش، و بوی تیز ترشی که بزاق دهانم را در گلویم جمع کرده بود از مغازه‌ی ترشیجات فروشی می‌آمد.در مسیر خروجی از بازار، مردی عرق کرده با موهای سفید در کنار میوه فروش ها تقریبا داد می‌زد: دربست، دربست...با دیدن من که آهسته از آنجا رد می‌شدم گفت: خانم دربست؟!جوابی ندادم و از آنجا گذشتم، اما هنوز صدای میوه فروش که به مشتری می‌گفت: کیلویی ۹ تومن به گوش می‌رسید.به میدان طالقانی رسیدم و یکی از خروجی ها را که به سمت چهار راه فرهنگ می‌رفت داخل شدم.عابران ماسک زده رد می‌شدند اما، من ماسک نداشتم! چون ماسک‌ام تمام شده بود. اما خوشبختانه دستکش داشتم که دستانم را از ویروس محافظت کند. داروخانه‌ای در مسیر نظرم را جلب کرد، ترس از کرونا من را واداشت که داخل شوم و ماسک و اسپری ضدعفونی کننده بخرم.متاسفانه، مردی که آن سمت میز ایستاده بود ۱۹۰ هزارتومان من را پیاده کرد!برای سلامتی‌مان بیخیال آن پول شدم و مسیر برگشت به خانه را طی کردم.به مسیر ورودی خانه وارد شدم، در گذرهایم بوی عطاری من را به یاد گلاب انداخت که درباره‌اش می‌گویند: ضدعفونی و تقویت کننده‌ی بدن است.پس داخل شدم و یک گلاب خریدم و تا سر کوچه‌ی خانه دوباره متوقف شدم، از سوپری کریم زاده(مرد معروف خانه‌ی‌مان که هرچه می‌خواهیم می‌گوئیم: برو از کریم زاده فلان وسیله را بخر دارد..) وسایل مورد نیاز خانه را خریدم و بعد به خانه آمدم. تجربه‌ی رفتن به پیاده‌روی امروز:اولا باید بگویم که پشت بام خانه‌ی ما سرپوشیده است و من، برای انجام دادن تمرین مجبور به پیاده‌روی بیرون از خانه شدم.ثانیا؛ مجبور به یک‌سری خرید هم بودم، که متاسفانه استاد گفته بودند ترجیحا برای خرید، به پیاده‌روی نروید. اما من، برای پیاده روی به خرید رفتم؛)خلاصه، تجربه‌ی بدی نبود. توانستم دقیق‌تر و زیرکانه‌تر خیابان و مردم‌اش را درک کنم و موزیانه‌تر بوها را استشمام کنم و غرق در عبور و مرور شوم.اینکه در عبور و مرور هایم دنبال چیزی نامعلوم در دل کوچه پس کوچه‌ها و میمیک صورت عابران پیاده و سواره بودم برایم جالب بود:)</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jul 2020 01:02:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متنی درهم آمیخته از سه تصویر</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-j8scghjwy6z8</link>
                <description>در گرمای تابستانه، پنکه بی درنگ پره هایش به دنبال یکدیگر می‌دوند.وقتی گرم‌ات باشد، پنکه اگر یک لنگ قرض کند نمی‌تواند عرق های نشسته بر پیشانی‌ات را خشک کند.از این پنکه که برایم عرقی خشک نمی‌شود! پس بهتر است به درس و مشق‌هایم برسم و از خانه‌ی مادربزرگ دل بکَّنم و به اتاق خود که طبقه‌ی زیرین کلبه‌ی چوبی مادربزرگ است خیز بردارم.آسه آسه راه‌پله را پائین می‌روم، پایم با موکت سبز رنگ مماس به پله‌ها گفتُگویی صبحگاهی می‌کند، موکت دم از بسترِ فراهم‌اش می‌زند و پا،پوست مخملی‌اش را به رخ موکت می‌کشد. همانطور که موکت با پاهایم لاس می‌زند بی تفاوت رد می‌شوم و درِ آهنیِ ورودیِ ایستگاهِ راه پله را که شیشه‌های قرمز و سبز و آبی دارد می‌بندم و ادامه‌ی راه‌پله‌ی حیاط را عبور می‌کنم.دمپایی انگشتیِ صورتیِ پلاستیکیِ نشسته بر کنج پله را در پا فرو می‌کنم و چَلَخ چَلَخ کنان به سمت درِ اتاق کوچکم می‌روم و کلید را درون قفل می‌چرخانم و پاهایم را بیرون در می‌تکانم تا دمپایی از پایم بریزد، سپس داخل می‌شوم.در را می‌بندم و وارد اتاقِ همه فن حریف خود می‌شوم، اتاقی که هم با او به خواب می‌روم، هم درس می‌خوانم، هم کلاس می‌روم و هم به مثل آتلیه‌ای درونش چیک چیک عکس می‌گیرم تا به عنوان ایده از آنها استفاده کنم.در یک جمله: این اتاق همدم شادی‌ها، غم‌ها و دلتنگی‌ها و سرشلوغی های من است.نفس راحتی از سینه‌ام بیرون می‌زند، درست است که می‌گویند: هیچ جا خانه‌ی خود آدم نمی‌شود.چشمانم دور تا دور اتاق مربعی شکل و سفیدم را چرخ می‌زند، چشمانم نقاشی نازنین زهرا را که بر بالای میز تحریرم چسبانده شده است می‌گیرد.هربار که می‌بینم‌اش با خود تکرار می‌کنم؛ همانطور که تو توانستی به این زیبایی با مداد شمعی این طرح و نقش ها را با انگشتان کوچولو‌ ات به رنگ درآوری، من هم می‌توانم تا جان دارم برایت بخوانم و بنویسم دوردانه‌ی من?بخاطر دارم، زمانی که به همراه مادرش که دخترخاله‌ام می‌شود به خانه‌ی‌مان می‌آمد به او قول داده بودم روز دختر را هدیه ای برایش بگیرم.قصد رفتن به شهر کتاب را داشتم، پس لباس به تن کردم و از خانه قدم زنان به راه افتادم. آن روز قصد داشتم برای خود قلم‌های متفاوت و یک دفترچه‌ی سیاه بخرم، همانطور که در شهر کتاب قدم می‌زدم مداد شمعی را دیدم که در بسته بندی چشم گیری بر روی قفسه نشسته بود. تیکی به ذهنم خورد، افکارم را بر زبان آوردم و گفتم: چی بهتر از این برای نازنین زهرا:)چون خودم در کودکی عاشق مداد شمعی بودم و می‌دانستم که او هم همانند من عاشق است پس درنگ نکردم و آن را برداشتم.لبخند زدم، شک نداشتم که دوست دارد:)به خانه‌ی‌مان که آمد با آن موهای ژولیده و نرمِ پریشانِ بر پیشانی و صورتش با لبخندی گشاد که دندان‌های ریز و نخودی‌اش را نشان می‌داد گفت: مقدسه جون کادوی من کو؟!لبخندی مرموز زدم و گفتم: کدوم کادو؟!لب زیرین‌اش را تا روی چانه تا کرد و با چشمانی که غم به خود گرفته بودند گفت: می‌دونستم که یادت میره، مگه روز دختر نیست؟!!!دلم می‌خواست برای چشمان و صورت مچاله شده‌اش بمیرم، پس رنگ صورت‌ام را عوض کردم و با چشمانی گشاد و لبی خندان گفتم: کی گفته فراموش کردم؟!از شنیدن حرفم غافلگیر شد وچشمانش درخشیدن گرفت و با لبانی که از شادی زبان کوچک‌اش را نشانم می‌داد با پای کوبی گفت: کو؟ کو؟ کادوم کو؟!از دیدن ذوق‌اش خنده‌ای کردم و گفتم: بهت می‌دمش باید صبور باشی.با چشمانی که حالا ناز و معصوم شده بود لبخندی آروم زد و گفت: باشه:)وقتی مداد شمعی‌ها را دید انگشتان دستش را به هم گره کرد و با لحنی خوشحال گفت: وای مداد شمعی?همان لحظه قصد نقاشی کشیدن گرفت و بعد از کشیدنِ‌شان از من خواست که به نقاشی عزیزش نمره دهم و آن را برای خود بر بالای میز تحریرم بچسبانم که هرگاه بر پشت میز تحریرم می‌نشینم آنها را ببینم و لبخند بزنم.و همین هم شد?❤</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 18:11:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران نویسی*نوشتن برای باران*</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-buomks9h6puf</link>
                <description>باران دلتنگی‌های مادر برای بارانباران، شتاب‌زده می‌ریزد بر سرسایه‌بان حیاط. سایه‌بان، شَلَق شَلَق کنان صدای بارش را به رُخ اهالیِ خانه می‌کشد.در کنار پنجره.....اوووووف باران شدت گرفت، در۲۱ تیر این‌گونه باران زدن باید دلیل منطقی‌ای داشته باشد!قطره‌ها یکی پس از دیگری به دنبال هم شتاب‌زده می‌افتند، گریه‌ای که این‌گونه از خود صدا می‌دهد فقط از چشم آسمان بر می‌آید.من اگر گریه کنم تنها، کاغذ بر زیر قلم‌ام خیس می‌شود اما، آسمان که می‌بارد تمامِ عابران زیر پای‌اش شِتالِ(خیس) آب می‌شوند، تمام درختان، تمام خانه‌‌ها و تمام پرندگانِ لانه کرده بر شاخه‌های درخت!خیسیِ باران ثوابی است بر گرمای اندوخته بر پیشانیِ تابستانه‌ی‌مان، در مازندران که باران می‌زند با اینکه مردمان‌اش بارش را به بسیار دیدند هرگاه که باران ببارد، در را باز می‌کنند و بر ایوان می‌ایستند و بوی نم کرده‌ی خاک را تا سینه نفس می‌کشند.به خاطر می‌آورم، مادرم وقتی همچین بارانی می‌آمد بر دل حیاطِ بزرگ خانه‌‌ی‌مان پناه می‌آورد و سرش را به سمت آسمان و آغوش‌اش را برای باران باز می‌کرد و با چشمانی بسته میهمان باران می‌شد.به یاد دارم، تا زمانی که خیس و مملو از باریدن نمی‌شد به خانه نمی‌آمد، او انگار رفیق گم کرده‌اش را در دل باران می‌یافت.آسمانِ شب بعد از بارشِ تند و رعد‌هایی از برق، بنفش می‌شود، این دلتنگیِ بعد از گریه است. مثل چشمی که بعد از باریدن قرمز و پف کرده می‌شود.مادرم را فقط باران درک می‌کرد، نمی‌دانم درد مادر از چه بود اما، هرچه که بود دوایش دست آسمان بود.مادرم غرق شدن را دوست داشت، خواه زیر باران باشد خواه درون دریا، یا درون قلبی که دوست‌اش داشته باشد.مادرم هم گاهی در تنهایی خویش گریه می‌کرد.به خاطر دارم به پشتیِ حال تکیه می‌داد و دست چپ‌اش را باز روی قامت پشتی می‌گذاشت و سر بر بالین خود گریه سر می‌داد.من در کودکیِ خود نمی‌دانستم چرا مادر این‌گونه غمگین و دل‌آزرده است اما، برای غمگینیِ چشمان مادرم قطره‌های اشک بر گونه‌هایم آویزان می‌شد.نمی‌دانم می‌توانستم مرحم‌اش باشم یا نه! پیش می‌رفتم و دستان تپلو و کوچک‌ام را بر صورت خیس‌اش می‌کشیدم و با چانه‌ای که لرزیدنش می‌آمد می‌گفتم: گریه نکن مامان?</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 06:13:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایده‌ی نوشتن از نقاشی</title>
                <link>https://virgool.io/painters/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-iu4x8ujlotun</link>
                <description>‌در روزگاری که آرزو برایم مفهومی ندارد در کنارِ کافه فانوس می‌فروشم تا برایم نانی شود که شکم خانه‌ام را سیر کنم، بیچاره آنها هرگز طعم کافه نشینی را نچشیده اند چه رسد که بر فانوسی آرزو کنند!همانطور که به دختر ۵ساله‌ام فکر می‌‌کردم کودکی به همراه مادرش شتابان و خوشحال به سمتم می‌آمد، مادرش لبخند زنان یک فانوس طلب کرد، فانوس را به سمتش گرفتم و گفتم: بفرمائید خانم..لبخندی به صورت خسته و عرق کرده ام زد و پولی چهار برابر پول یک فانوس داد.نگاهی به پول و صورت زن انداختم و گفتم: خانم این خیلی زیاد است..زن گفت: مابقی‌اش بماند برای خودت. اشک در چشمان بی رمق‌ام جمع شد، این پول نان چندین شب را می‌داد،زبانم قاصر شد و نتوانستم چیزی بگویم.سر بلند کردم و دیدم آن زن به همراه کودک‌اش فانوس روشن می کند، لبان دخترک از ذوق سرشار بود،از دیدن چهره‌ی خندانش خندیدم و زیر لب گفتم: دخترک من الان در آغوش مادرش خواب است.به آسمانی که پر‌از فانوس بود چشم دوختم، پولی که در دست داشتم را در جیب زوار در رفته‌ی شلوارم گذاشتم و فانوسی را به‌یاد دخترک‌ام که هروقت به خانه بر‌می‌گردم خواب است روشن کردم، و به امید سفید بختی‌اش فانوس را رها کردم.</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 19:15:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز‌نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@moghadasehmirsmaeili/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-x01f0vr32mlp</link>
                <description>با مداد می‌نویسم، خیلی وقت است که دست به مداد نزدم.شاید بعد از ۱۱ سال است که مداد دست گرفتم.  کلاس چهارم، اول چهارم بود که معلم گفت: باید مداد رو کنار بذارید و از این به بعد خودکار به دست بگیرید و بنویسید.تا جایی که یادم می‌آید، فقط برای حل کردن تمرین های ریاضی مداد را کار می‌زدیم، گاهی بچه ها آنقدر به مداد عادت داشتند که قاچاقی کار می‌زدند. اما اگر معلم می‌دید می‌گفت: باید یاد بگیرید که غلط‌غلوط ننویسید، برای همینه که میگم از خودکار استفاده کنید وگرنه هرگز دستتون به درست نویسی عادت نمی‌کنه. تازه ممکنه نوشته های مداد بعد از مدتی محو یا کمرنگ بشه، لذا از این مقطع به بعد مطالب مهمی می‌آموزید و بنابراین نباید مطالب رو از دست بدید.حالا من می‌خواهم قانون شکنی کنم، می‌خواهم بعد از گذشت یازده سال عمر دوباره صدای خرچ خرچ نوک مداد و لاس زدن هایش با ورق را گوش کنم.عاشق خچ،خچ،خچ نوک مداد هستم وقتی که بر روی کاغذ سفید دست نخورده ام کشیده می‌شود.با اینکه نمی‌دانم این الفاظی که می‌نویسم بعدها برایم می‌مانند یا نه بازهم مداد را انتخاب می‌کنم چون به گفته‌ی استاد عزیزم شاهین کلانتری، تجربه‌ی نوشتن با هر قلمی می‌تواند نوعی خلاقیت باشد. من، تجربه‌ی این خلاقیت را می‌خواهم.با اینکه عادت به نوشتن با مداد را سالیان است که کنار گذاردم اما دوستش دارم.انگشتانم زق زق می‌کند، نوشتن با مداد کمی سخت است چون روان نویس نیست و روند نوشتن مرا از اینی که هست کندتر می‌کند. مداد مچ دستم را درد می‌آورد، اما شکل  بیبی اش را دوست دارم، این را هم دوست دارم که هر از چند گاهی مداد را قلمی برای نوشتن روزمرگی‌هایم انتخاب کنم چون، دلم کوچکم برای خرچ خرچ های کودکانه‌ی مداد تنگ می‌شود.☆کودکی مداد دارد و مداد هم کودکی دارد که او را به دستان کوچک‌اش می‌گیرد☆مداد عاشق است، یک عاشق بی چون و چرا!چرا؟! چون مداد می‌گذارد  هرگونه که می‌خواهی به کارش بگیری، با او بنویسی، با او بخراشی یا او را بتراشی، جایی را با او سیاه کنی یا قامتش را کوتاه کنی و نقاشی بکشی یا نامه بنویسی.می‌توانی پاکش کنی یا از کندی‌اش کلافه شوی و هرگاه که از او رنجیدی او را بشکنی اما، او هرگز یادش نمی‌رود که یک مداد است و همچنان در هر حالی که باشد می‌نویسد. نه تمام می‌شود، نه رنگش می‌رود و نه آخ می‌‌گوید حتی اگر با دندان‌های تیز شیری‌ات به جانش بی اُفتی و ردپای دندان‌هایت را به جانش بگذاری و او را گوشه ای از اتاق کودکی‌ات پرت کنی و دیگر به سراغش نروی!او بعد از بیست سال هم اگر گوشه ای از اسباب کودکی‌ات ولو باشد، باز به انتظار انگشتان فرز‌ت می‌ماند تا او را به آغوش بگیری و چند کلامی با او سخن بگویی.تو بزرگ می‌شوی و قد می‌کشی، انگشتان ریز قامتت بلند و پرزور می‌شوند. اما او همچنان کوتاه و تراشیده و دندانه دندانه شده باقی خواهد ماند.تو بعد از سالیان سال به سراغ کودکی‌ات خواهی رفت و در پی جستُ جوی اسباب بازی‌ات که هرگز یک مداد پوست پوست شده‌ی درب و داغان و دندانی نمی‌باشد، او را ناخواسته می‌یابی!بازهم او را پس خواهی زد اما، ذهن تو بعد از دقائقی که دوباره آن را گوشه ای پرتاب کرده ای به تو یادآور می‌شود که آن مداد نویسنده‌ی دوران کودکی تو بود.اصلا فراموشت می‌شود که به دنبال چه می‌گشتی!خرت و پرت ها را کنار می‌زنی تا دوباره آن مداد بدترکیب را پیدا کنی.وقتی به او رسیدی، با انگشتان بزرگ شده‌ات قامت کوتاهش را بلند می‌کنی، انگشتانت را بر روی تنه‌ی دنده دنده شده اش که کار دندان های نخودی‌ات بود می‌کشی. لبخندی شادی آور و خاطره انگیز بر لبانت می‌نشیند، تو تازه می‌فهمی که چقدر قد کشیده‌ای!کاغذی در لابه‌لای خرت‌و پرت‌ها جور می‌کنی تا کلمه ای را دوباره با آن مداد کودک بنویسی، مداد کوچولو را در پنجه های درشت گم می‌کنی و با نوک فرو رفته اش می‌نویسی:سلام مداد عزیزم :)دیدی؟!مداد هرگز تو را تنها نخواهد گذاشت، تو او را کنار گذاشته ای اما او با فراغ یازده ساله‌ی تو دوباره با آمدن‌ات جان گرفت و خط داد.☆هیچ خودکاری جای مداد را نمی‌گیرد☆</description>
                <category>Moghadasehmirsmaeili</category>
                <author>Moghadasehmirsmaeili</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 19:07:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>