<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محدثه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohades_z</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:57:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محدثه</title>
            <link>https://virgool.io/@mohades_z</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرداخت مستقیم؛ مامانی که همیشه پشتته!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohades_z/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D8%AA%D9%87-gyx5nonh9qy9</link>
                <description>فکر کن! پرداخت مستقیم مثل مامانمه. ولی نه یه مامان معمولی؛ از اون مامانا که همه‌چیز رو قبل از اینکه بخوای، خودش آماده کرده. همونی که وقتی غرق کار و زندگی‌ام هستم، بی‌هیچ حرفی، پشت صحنه همه‌چیزو مدیریت می‌کنه.دایرکت دبیت همونیه که وقتی تو یه روز شلوغ یهو یادم می‌افته امروز مهلت آخر قبض برقه، می‌فهمم که اصلاً نیازی به استرس نبوده. چون اون قبلاً همه‌چی رو درست کرده. قبض‌هام، قسط‌هام، همه رو خودش هندل می‌کنه. مثل یه مامان دقیق که حتی یه چیز کوچیک هم از دستش در نمی‌ره.مامان حواس‌جمعمیادتونه وقتی کوچیک بودیم، مامانا همیشه زودتر از ما بیدار بودن؟ همه‌چی آماده بود، از کیف مدرسه تا لباس‌ها. حتی شال گردنم برای روزای سرد دم دست بود. پرداخت مستقیم هم دقیقاً همون حس رو می‌ده. انگار یه نفر همیشه حواسش به همه‌چیزه و نمی‌ذاره چیزی رو جا بندازم.مامانی که همیشه حواسش به جزئیاتهوقتی سرم شلوغه و کارام یکی‌یکی بهم فشار میارن، پرداخت مستقیم مثل مامانم میاد وسط و همه‌چی رو بی‌سروصدا حل می‌کنه. قسطا، قبضا، همه‌چی سر وقت انجام می‌شه. اصلاً نیازی نیست یادم بمونه، چون اون همه‌چیزو تو ذهنش داره.بی‌توقع و همیشه مهربونمامانا هیچ‌وقت انتظار تشکر ندارن. کاری که می‌کنن، فقط به خاطر اینه که آرامشمون براشون مهمه. پرداخت مستقیم هم همین‌طوره. نیازی نیست حواسم بهش باشه، خودش همه‌چی رو درست می‌کنه، بی‌منت، بی‌سروصدا.یه مامان آینده‌نگرمامانای ما همیشه جلوتر از ما فکر می‌کنن. اگه هوا قراره سرد بشه، از قبل لباس گرم آماده‌ست. اگه اتفاقی قراره بیفته، از قبل براش برنامه دارن. پرداخت مستقیم هم دقیقاً مثل مامانای آینده‌نگره. قبل از اینکه قبضام سر برسن، ترتیب همه‌چیز رو داده.پرداخت مستقیم مثل مامانمه؛ همیشه هست، همیشه حواسش به منه، بی‌منت و صبور. برای من، پرداخت مستقیم یعنی همون عشق و آرامشی که مامانا با خودشون به زندگی میارن. 😊</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 01:08:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبیله سرخپوستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohades_z/love-in-indigenous-people-yyzrorya7r43</link>
                <description>دوران کودکی و جوانیم همه در عشق و عاشقی‌های ساعتی و عجیب و غریب گذشت، از کارگر ساده نانوایی نزدیک خانه مان بگیر تا لات چال میدان سر چهار راه، از دکتر پدر بزرگم که می آمد توی خانه او را آمپول! بزند بگیر  تا دوست برادرم که پسر مدیر مدرسه مان هم بود! از  پسر خاله هم کلاسی ام بگیر تا…خلاصه اینکه در طی این مدت، من هیچ روزی را بدون عشق سپری نکردم. و البته برای تحت تاثیر قرار دادن پسرهای دور و بر و فامیل و آدمهایی که عاشقشان می شدم هم ایده های منحصر به فردی پیاده می کردم.مثلا برای آن که دوست برادرم را تحت تاثیر قرار دهم یک روز که توی حیاط بزرگ پر دار و درخت خانه امان به درختی تکیه داده بود و منتظر برادرم بود. فورا موهای تا نزدیک کمرم را افشان کردم و یک روبان روی پیشانی و موها به سبک سرخ پوست ها بستم و یک پر مرغ از دمب خروس زبان بسته امان کندم و به روبان روی پیشانی آویزان کردم و با رژ لب خواهرم سه خط مورب موازی سرخ روی گونه ها کشیدم و به سه شماره با یک سیخ کباب به سراغش رفتم.آهسته و آرام بدون آن که حضورم را احساس کند پشتش ایستادم و سیخ را تا دسته! توی کمرش فرو کردم و گفتم: هی یانکی این جا منطقه ی سرخ پوست های اینکاست تو با چه جراتی به حریم ما تجاوز کرده ای؟پسر بخت برگشته یا از درد سیخ یا از آن فریاد نتراشیده نزدیک به سکته کردن بود اما وقتی برگشت و من را دید و از آن جا که تعریف مرا از مادرش که مدیر مدرسه امان بود شنیده بود فورا خودش را بازیابی کرد و گفت: منتظر پسر رییس قبیله هستم!من که تازه متوجه شده بودم این حرکت خود جوش ممکن است با واکنش غیر متمدنانه برادرم روبرو شود که هر لحظه ممکن بود سر و کله اش پیدا شود، فوراً قیافه ی معصومانه، ناشیانه ی وارفته ای به خودم گرفتم و گفتم: ای وای شما بودید فکر کردم ناصر( برادر دیگرم ) است!و بعد برای آنکه برادر کوچکترم من را آن طور با آن هیبت اینکایی سیخ به دست در مقابل دوستش نبیند، درست مقابل چشم پسرک مثل یک میمون آفریقایی از درخت شاتوت حیاط خانه پدر بزرگ بالا رفتم و به او گفتم، قول بدهد شتر دیدی ندیدی بکند! و به برادرم چیزی بروز ندهد.و عجبا… از این که پسرک واقعا عاشق دختر سرخ پوست رییس قبیله شد.</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2017 14:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>