<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohadeseh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohadesehtoba</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:41:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2169047/avatar/Mu24qT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohadeseh</title>
            <link>https://virgool.io/@mohadesehtoba</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تقدیر تسلیم یا پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesehtoba/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-yy1yp8cjyjlq</link>
                <description>همیشه دوست داشتم داستان سه سال از عجیب ترین و پرچالش ترین سالهای زندگیم رو برای بقیه تعریف کنم هدفم در اختیار گذاشتن تجربه اینکه چطور با سرنوشت و آنچه تقدیر برای اونها رقم زده نجگند و هم اینکه تسلیم سرنوشت نشوند.......?دختری که با کتاب های درسی اش وقت میگذراند اون وسط ها اگر وقت میشد کمی هم زندگی میکرد هرشب تا آخرین لحظه که مقاومتش ته میکشید و دیگر توان باز نگه داشتن چشم هایش را نداشت خط علم کتاب را دنبال میکرد از آنجا به بعد کتاب را زیز بالشتش میگذاشت تا به گمانش خواب آنهارا ببنید و در خواب برایش مرور شوندهرروز همین یکنواختی درس و درس و درس و رفتن به مهمونی و نشستن سر سفره غذا و در راه و در خیابان و... کتاب از دستش نمیفتاد همه یکسرگی اما از با شوق بوداز روی اشتیاقبا انگیزه ای برای یک هدف بزرگ گذر از هیولای ظالم کنکور برای اینکه رویایی داشت(نفس کشیدن در هوای خاص و خنک و متفاوت از هوای بقیه شهر حال و هوای بهترین دانشگاه شهرش  بشود خانم دکتری که باعث فخر و ناز و مباهات خود و خانواده است فخر دیدی بالاخره تونستم در بین اقوام و فامیل که چشمشان به اولین دختری بود که به رشته تجربی وارد شدهاما این هدف به شرطی ها و شروطی  بودحق خروج از شهر رو ندارم و به پرستاری و مامایی و اینا هم راضی نمیشم?رویا خطاب کردنش بهتر منظور را میرساند ولی همان به قولی هدف زندگی اش باعث شد چندسال پشت کنکور بماند نوع استراحتش هم اینطور باشد که اگر چنددیقه ای وقت گیر آورد بین همه درس خواندن هایش چشمانش را ببندد و حس آمیزی کند ورود به دنیای چشیدن شیرینی رسیدن به هدفشقدم زدن در بهترین دانشگاه گام های محکمش را بر روی زمین سخت دانشگاه بزند و بفهماند این همان دختر موفق و خوشبخت است ....همه این خیالات باعث میشد تا چشمانش را باز کند انرژی مضاعفی برای ادامه برنامه درسی داشته باشداما خب اینها وابستگی اش به رسیدن یه هدفش هم بیشتر میکرد سال اول شکست خورد با خودش گفت عیبی نداره هنوز وقت هست دوباره شروع میکنمسال دوم هم شکست خورد برای خودش تحلیل کرد این حادثه را اینطور که ناامید نشو ایرادات را پیدا کن و اینهارو رفع کن سال بعد موفقی?خب درواقع سال سوم هم شکست خورد دنیایش منتظره یک هول دادن بود تا بریزد روی سرشمیخواست نشان ندهد که خسته شده که احساس حقارت میکند که پوچی بیهودگی را از هر خط به خط دیگر دنبال میکندکه کتاب هایش ابزار شکنجه روانی او شده اند سنگینی زمان که مثل برق و باد میگذرد را بر شانه های سست و خسته و درمانده اش حس میکند غرورش خفه کرده است فریاد خسته شدم را که غده شده بر سر راه نفس هایش استناله هایش اشک هایش نمیشود تا مبادا چشمانی جسور و متکبر من متفاوت و قوی ام در آینه و درنگاه مردم با گریه از روی ضعف خیس شودمفلوک و بهت زده و فقط برای حفظ ظاهر آن هم افتاده و درهم رفته بود خودش را سرپا نگه میداشتبیچارگی که چاره ندارد با صدای نامرد منتقدر درونش شیطانی که میگفت بی عرضه و بازنده اصلا برای چی زنده ای دوام می اورد اما تا حایی که دوباره زمان ثبت نام کنکور فرا رسید اینبار و به دست و حرکات ثبت کننده اطلاعات با دقت و بی حوصلگی نگاه میکرد تا اینکه به اینجا رسید...چه رشته ای بزنم؟یکم فکر و مرور خاطرات و حسرت ها شکست هایی که پل پیروزی نشد برنامه ریزی ها و تلاش هایی که فایده نداشتبزنید انسانی.....جان کندنی را کند بالاخرهمسیر زندگی رو عوض کرد از هزارتوی دست و پا زدن های بیهوده برای تقدیری که از ان او نبود خارج شدبالاخره سپر انداخت سرنرشت را پذیرفت تمام کتاب ها و برنامه ریزی ها را کنارگذاشت سن او حالا بیشتر از ۲۰ سال است و درگیر بحران چرا زندگی نکردم خوش نگذروندم چرا هرکار کردم نشد آنچه باید میشداما بعد از اینهمه نشخوار ذهنی به خودش آمد تصمیم بر مسیر تازه گرفت ورود به دانشگاه معمولی و غیرانتفایی و تحصیل در رشته مشاوره تا هر انچه به او نگفتند را به دیگران بگویدمشاوری که نگذارد کسی آن برای چه زنده هستم ها و دنیا بدون من که به هدفم رسیدم چه فایده ای دارد حالا به نظرتان موفق می شود....؟؟؟</description>
                <category>Mohadeseh</category>
                <author>Mohadeseh</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 13:45:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لا  توماتینا</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesehtoba/%D9%84%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%A7-xt4ifie0nkhs</link>
                <description>اسپانیا؛سرزمین جشنواره هاست.اگر به دنبال گذراندن اوقاتی خوش،خاص،هیجان انگیز هستی پیشنهاد میکنم به اسپانیا سفر کنی و به جشنواره های عجیب و غریبش سر بزنیگوجه فرنگی،اسم جشنواره چهارشنبه آخر ماه اوت اسپانیاسمبهمه ، اینکه مشخص نیست آغاز جشنواره از کجا و چگونه بوده؛واژگونی کامیون گوجه فرنگی،شوخی بین کشاورزان و مردم یا پرتاب گوجه فرنگی توسط جوانانی به حسادت از رژه چهره های شاخص اسپانیاگذشتن از علت و باعث پیدایش و فرایند رسمی شدن این جشنواره ، تعریف و توضیح آنچه در جشنواره میگذرد را مایل ترمخباگه به اسپانیا سفر کردیجهت شرکت در جشنواره سرخ و بانمک گوجه فرنگی اشبرای ساختن خاطره ها و ژست عکس و ثبت ایده فیلم برای استوری هاتکمکت میکنممواد لازم:خوب فقط گوجه فرنگی ?البته رسیده و ترجیحا کمی له شده ، دستی پرتوان ، سه دور چرخش، نفس عمیق ، تمرکز و پرتابی با شدتی  هنرمندانه همچین که بچسبد اما دماغ را نترکاندمتاسفمنمیتونی لباس رفیقت را به دو قسمت مساوی تقسیم کنی و وقتی لخت خالی و یک سر از پوست و گوشت گوجه فرنگی پر و خجالت زده اس ازش عکس بگیری و برای سالها سوژه اش کنینه اینکه با ایده ات مشکل داشته باشمنه اصلاخب قانون این اجازه رو نمیده?بالاخره در این جشنواره راه ساختن خاطره و خوش گذروندن ساده اسهمه هستن گوجه فرنگی هم هستذهن خلاق تو خاطره ها رو میسازهمثل شنای قورباغه تو سیلاب گوجه فرنگی ، هدف گیری حرفه ای برای شکار لحظه ای که کسی رو دیدی که از پوکوندن صورت دیگری نیشش تا بناگوشش بازه و زیرکانه زبون کوچکه حلقشو نشونه بگیری و شلیک کنی.و خب حتما تو باجنبه و پایه ای چون هرآن ممکنه اسم تو یا ضمیر هی آقا یا خانم نجوا بشه و تو تا برگشتی با پاشیده شدن یه سطل آب گوجه فرنگی به صورتت در حالی که سلول های گیاهی گوجه فرنگی با سلول های جانوری درونی ترین لایه چشمت بغل تو بغل میشن تو در کمال آرامش لبخند میزنی به دوربین و میگی واااای چه باحال ?تهش میدونم اگه پیگیر خاطره خاص و پایه هیجانی ، سر میزنی بهش و تو دنیای قرمز و کیوت والنسیا پا میزاری?</description>
                <category>Mohadeseh</category>
                <author>Mohadeseh</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 18:46:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و تحلیل رمان فرانکنشتاین(پرومتهءمدرن)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesehtoba/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%86%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%AA%D9%87%D8%A1%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-mi3mjxjri2xa</link>
                <description>


این رمان اثر مری شلی است ، از آن به عنوان اولین رمان علمی_تخیلی نام برده می‌شود و دارای گونهءادبی گوتیک،علمی_تخیلی نرم و ترسناک است.

روایت داستان درباره‌ءخلق هیولایی توسط دانشمندی جاه طلب و جویای علم می‌باشد که قرار است تاوان اشتباه خود یعنی برهم زدن موازین طبیعی و خلق موجودی غیرعادی را بدهد.

این داستان در اواخر قرن هجدهم و در سوئیس،انگلستان،آلمان،اسکاتلند،فرانسه،روسیه رخ می‌دهد.

از شخصیت های داستان اشاره می‌شود به :
ویکتور فرانکنشتاین:
شخصیت اصلی رمان که برای رسیدن به هدفش(پی بردن به راز حیات)هیولایی را خلق میکند.
هیولا :
مخلوق فرانکنشتاین است؛موجودی ترسناک ، زشت ، بی نام و تنهای داستان که با رنج های متحمل شده تبدیل به هیولایی جنایتکار و منتقم می‌شود.
کاپیتان رابرت والتون:
داستان در قالب نامه های او برای خواهرش روایت می‌شود و حتی توسط او داستان جمع بندی می‌گردد؛کاپیتانی که جویای علم است اما تصمیم می‌گرد با درس گرفتن از زندگی ویکتور دنبال کسب علم به هرقیمتی نباشد.
از دیگر شخصیت‌ها می‌توان از الیزابت دختر مورد علاقه ویکتور هنری کلر دوست ویکتور و ... نام برد.
خلاصهءداستان:
روایت زندگی و افکار دانشمندی جاه طلب و در کشف رمز و راز زندگی و مرگ آدمی است که در این راه دست به تحقیق و آزمایش غیر اخلاقی می‌زند و نتیجه آن خلق موجودی ترسناک و کریه است که حتی خود ویکتور تحمل پذیرش و کنار آمدن با مخلوقش را ندارد .
او از آنچه خلق کرده می‌گریزد و این رانده شدن و هراس جامعه از این موجود در نتیجهء تنهایی ، دوران سیاهی که بر موجود غیرطبیعی می‌گذرد ، تعاملاتش با انسان های گوناگون و عدم قبول درخواست ساخت همدمی برای او توسط ویکتور باعث می‌شود که او تبدیل به هیولایی بشود که هیچکس حتی خالق او قادر به کنترلش نباشد.
هیولایی که برای تخلیه روانی ناشی از رانده شدن از طرف همگان تصمیم به انتقام و خشونت می گیرد و شروع به بازی با روح و روان ویکتور می کند و باعث مرگ عزیزان ویکتور می‌‌شود.
نظر شخصی:
داستان و‌البته نویسندهء آن در من حس حسادت را ایجاد کرده است.
دختری کم سن و سال تر از من با انگیزه های ساده ای چون آرمان و آرزوی دوباره زنده شدن عزیزان از دست رفته اش و کابوسی از یک هیولا دست به خلق چنین اثر تاثیرگذاری زده است.
این داستان به روحیات من سازگار بود و من راحت آن را فهمیدم و درک کردم. البته که با اصرار خواندن آن را به دیگران مخصوصا دوست داران ترس و علم و تخیل و کابوس توصیه میکنم .
البته که خودم هم ترغیب به خواندن دیگر آثار مری شلی شده ام ؛ او نویسنده بسیار تاثیرگذاری است.

نقد کتاب:
داستان در عین سادگی و عدم پیچیدگی روایت شده میتوانست بیشتر از ترسناک بودن هیولا و تلخی وقایع غمناک داستان بگوید و با جزییات بیشتر و تاثیرگذار تری روایت کند تا تصویرسازی بهتری صورت گیرد
اما درعین حال بازهم تا همین مقدار مخاطب را در فکر فرو میبرد که دوری از جامعه چه رانده شدن به خاطر تفاوت باشد چه غرق شدن در کار خود و انزوا هر دو از نشانه های بیگانگی با اجتماع و منشا جرائمی چون خلق یک هیولا و برانگیختن خشونت و تبدیل شدن به یک هیولا می‌شود.
روایت داستان در قالب نامه نیز بسیار هوشمندانه است؛مخصوصا پایان متفاوت ، دور از ذهن ، ناخوش اما در اوج تاثیرگذاری داستان و اشاره به هدف نویسنده یعنی اینکه لاجرم متحمل شدن تاوان اشتباهات با فقدان عزیزترین دارایی ها و گاه با جان خود اتفاق می‌افتد.
و بالاخره زندگی ویکتور فرانکنشتاین که برای امثال خود درس بزرگی شده و کسب علم از هر راهی را مذمت کرده است.
مری شلی بسیار هوشمندانه از رویداد پیشرفت علم در زمان خود استفاده کرده است تا هشداری برای جاه طلبی ها و آزمایشاتی باشد که ممکن است موازین طبیعی را برهم بزند.</description>
                <category>Mohadeseh</category>
                <author>Mohadeseh</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 11:39:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورهمی خونین شکوفه_هانامی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesehtoba/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-sh2klwhrgdrk</link>
                <description>قفلی زده بودم رویش،اصلا می خواستم دنبالش کنم ببینم تهش به کجا می رودچشم هایم مسیرش را دنبال می کردمسیرش را نسیم تعیین میکردنسیمی که بر جان من می زد و هربار تا از من رد بشود تنم را مور مور می کردآخیش!تازه می شدماما او را در خود می لرزاند و می رقصاند و در دلش می گرداندناگهان اتفاقا آمد و آمد خورد به صورت من نشست بر روی لب هایمحرفهایی ، داستانهایی هزار ساله را از دل درخت تنومندی که بر آن آویز بوده را از زبان بی زبانش بر دل مشتاق من جاری نموداینطور شنیدم ، اینگونه روایت می‌کرد....به به چه عطری!گران ترین رایحه عالم به آن نمیرسد عطر نفس های حسرت کش یک عاشق دورمانده از معشوق عطر نم نم سیل اشک چشم عاشقی یک سرامید و منتظربه عجب رنگی!همه شهر به بی رنگی و بی حالی سفید و صورتیاین یکی سفید به پاکی و خلوص عشق وافادارانه ، انتظاری بی منتصورتی رنگ ، پررنگ یک سفیدی غلتیده در خون جگرآری!شکوفه گیلاس هر آنچه را که مظهر آن بود از تولد و مرگ و زیبایی از شکنندگی و ظرافت داشت را برایم افسانه کرد داستانی از میان داستان های هزارساله سرزمین آفتاب تابان (ژاپن) افسانه زنی که در انتظار همسر به جنگ رفته اش هربار به درختی پناه می بردیک تنه چوبی خشک سنگ صبور یک سر لطافت و عشق و انتظار بودهشاهد مرگ تدریجی عاشق و عشقش و همین پاکی عشقی خونین هزار سال است که از دل یک تنه چوبی شکوفه می زندو یک سرزمین ، ماتم مرگ عشقی را جشن بهارانه می گیرند.</description>
                <category>Mohadeseh</category>
                <author>Mohadeseh</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 20:26:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>