<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محدثه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohadesemoghadam</link>
        <description>در جستوجوی خویشتن...
علاقمند به نویسندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:08:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7908/avatar/MN247B.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محدثه</title>
            <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خانم معلمی با بوی نارنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-jtpcc9qazn6r</link>
                <description>در گذر از روزها گاهی میان کارهای منزل،به گذشته فکر می‌کنمنمیدانم این فقط مختص من است یا همه خانم ها این کار را می‌کنندامروز یاد معلم کلاس دومم افتادمخانمی تقریبا با قد ۱۶۷،تپل و رویی سفید با لپ های همیشه گل انداختهچادرش را همیشه زیر بغلش می‌زد،گویی باری اضافی بر دوشش بودیادم می‌آید بیشتر اوقات جلوی مادرهایمان مارا ناز می‌کرد یا دست به سرمان می‌کشید و لفظ &quot;جان&quot; برایمان به کار می‌بردکلاس درسمان،حدودا ۲۰ متری بود که تمام نیمکت هایش دو یا سه نفره بودند و گاهی چوب های اضافی آن مانتو مان را نخ کش می‌کردکلاسمان یک پنجره رو به حیاط داشت که حفاظ های آهنی زنگ زده داشتندروی تاقچه پنجره معمولا قمقمه های آبمان را می‌گذاشتیمکه آفتاب مستقیما به گرم شدن آن کمک بیشتری کندزنگ های درس، معلم پرمایه مان،پاهای خود را از کفش های تق تقی اش بیرون می آورد و روی میز سبز رنگ جلویش می انداختجوراب هایش سیاه و شیشه ای بودندو از زیرشان،پاهای پر و گِردَش مشخص بودندمعلمان همیشه یک کیف بزرگ مشکی داشت که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد داخلش جا میشدمیان دیکته گفتن هایش از آن سیاهچاله بی انتها،برای خودش خوراکی در می آورد و می‌خوردالحق که به ما هم‌تعارفی می‌زد اما خجالت و شرم بچگی مان به اکثریتمان اجازه نمی‌داد چیزی برداریمآن روزها یادم هست که هرچقدر به مادرم اصرار می کردم اجازه بدهد خیار یا نارنگی به مدرسه ببرم میگفت:&quot;نه،بچه هایی که ندارند دلشون میخواد،بیا خونه بخور&quot;و من تمام ساعت مدرسه را سیب گاز می‌زدم با بوی خیار و نارنگی پیچیده شده در آن فضای بیست متری کلاس که معلممان موقع دیکته میل کرده بودخانم معلمان سعی میکرد فرق چندانی بین بچه ها نگذاردمثلا اگر گچ می‌خواست به زرنگ کلاسمان می سپرد برود بیاوردو برای اجابت مزاج به تنبل کلاس می سپرد آفتابه برایش پر کند تا ایشان تشریف ببرندو اینطور با همه مان به مساوات برخورد می‌کردگاهی دلم برای صورت سرخ همکلاسی ام می سوزدکه از سر شیطنت به دست های پهن و چاق او برخورد می‌کردالبته از حق نگذریم خاطرات خوش هم از او کم ندارممثلا همه مان را پشت سر یک نفر حرکت می‌دادچون مادرش موقعیت اجتماعی داشت و در آن روز ها،تنها کسی بود که بینمان این ویژگی را برخوردار بودالبته همکلاسی ام دختر خوبی بود ولی این رفتار تا پایان دوران ابتدایی در معلم هایمان دیده می شد و ما هم به این رفتار عادت کرده بودیماکنونبه تروماهای بوجود آمده فکر می‌کنمبرای مندوستمهمکلاسی امبه اینکه دوران ابتدایی چقدر مهم استمعلم های ابتدایی ام را دوست دارمهمان قدر که موشک هایمان،اسرائیل راهمینطور که منتظرم برنجم دم بیاید تا آبکشش کنم و بوی قرمه سبزی همسایه که معلوم است حسابی جا افتاده،مستم می کند؛از خداوند طلب مغفرت می‌کنم که داستان امروزم را از خانم‌معلم مهربانم نوشتم و امیدوارم خانم معلم هم از سر تقصیراتم بگذرد و بداند خاطرات کودکی ماندگارند مثل بوی نارنگی...</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 18:05:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فرق سر تا نوک پا عاشقم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%B3%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%DA%A9-%D9%BE%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%85-thwr9oipttzm</link>
                <description>اگر یارم هستی کمکم کنتا از تو دور شوماگر دلدارم هستی کمکم کنتا شفا یابماگر می‌دانستم عشق چنین خطرناک استعاشقت نمی‌شدماگر می‌دانستم دریا اینقدر عمیق استبه دریا نمی‌زدماگر پایان را می‌دانستمآغاز نمی‌کردم!دلتنگت هستمیادم بده چگونه ریشه‌های عشق را درآورمیادم بده چگونه اشک‌هایم را تمام کنمیادم بده چگونه قلب می‌میردو اشتیاق خودکشی می‌کند!اگر پیامبریاز این جادو، از این کفررهایم کنعشق، کفراست پس پاکم کنبیرونم بکش از این دریاکه من شنا نمی‌دانم!موجی که در چشمانت جاری ستمرا به درون خود می‌کشدبه ژرف‌ترین جابه عمیق‌ترین نقطه!حال آنکه نه تجربه‌ای دارمنه قایقیاگر ذره‌ای پیشِت هستم عزیزم.دستم را بگیرکه از فرق سر تا نوک پا عاشقمو در زیر آب نفس می‌کشمو ذره ذره غرق می‌شومغرق میشومغرق…!نزار قبانی</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Sat, 14 May 2022 04:40:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-gzamwed71crr</link>
                <description>یادت که می افتم باران میگیرد...حس بودنت کنارم را دوست دارماما همان بهتر که نیستی تا این جماعت پشت سرمان حرف نمیزنند که یک بام داشتی و هزار هواشایدشاید که نهاحمقانست که هنوز بعد اینهمه دوری به تو فکر میکنمبه آمدنت به بودنتبه بوی عطری که میزدیراستش را بخواهی هنوز امید در دل من زنده است که شاید روزیوقتی که برای سبزی خریدن می آیمببینمت که آمده ای و منعصا به دست تمام کوچه را پی رسیدن به تو کشان کشان پرواز کنمدوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...#کلاس_عشق</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 18:37:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش بودی...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-fmoenqk1kkyf</link>
                <description>نمیدونم الان کجایی!اسمت چیه!موهات چجوریه!نمیدونم به چی داری فکر میکنی و تو فکرت کدوم دخترهبارون میاد...شدید...جوری که دلم میخواد برم زیر بارون و خیس خیس بشمبچرخمو گریه کنم و حالم خوب شهمیدونی خیلی این روز بارونی دلم میخواست تو هم بودیمیومدی پیشم باهم اینجا چایی میخوردیمتو منو میخندوندی و من سرمو میذاشتم رو شونه هاتتو بهم میگفتی چقدر دوستم داری منم تو گوشت میگفتم که عاشقتمبارون شدت گرفته!باد میاد و یه ذره سردهکاش بودی و خودمو تو بغلت جا میکردمکاش بودیو یهو دستمو میکشیدی و میبردیم زیر بارون داد میزدی خدایا شکرت واسه این همه نعمت شکرت واسه این وروجککاش بودی و میگفتی پاشو ببرمت بیرونبعد میرفتیم و مثه دیوونه ها تو این هوای سرد بستنی میخوردیمکاش بودییهو زنگ میزدی که دارم میام پیشت مامانم همیشه میگه با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمیشهکاش ها رو فراموش کنپاشو بیا الان بیازیر همین بارون(کلاس عشق)</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2019 14:36:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا را شکر...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1-brzvpserqjft</link>
                <description>خدایا!از اینکه امروز نعمت زندگانی را به من بخشیدی از تو ممنونمصدای بادپرندگانجیرجیرک هایی که آرام میخوانندو یا حتیصدای ماشین ها!!!زیبایی طبیعت!...عشق جریان دارد هنوز...خدایا تو را به خاطر تمام نعمت های زیبایت شکر میکنم..از اینکه امروز صبح را زودتر از روزهای پیش دیدمیا حتی وقتی که توانسم بخندملمس کنم.خدا را شکر که نانی برای خوردن بود و حال خوبی برای دیدار دوباره خانوادهشکر که دستانم میتوانند بنویسند و از دیروز حال بهتری دارمخدایا شکرت</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2019 19:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من در راه اندازی یک کسب و کار</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-lzdkrbhjpe2i</link>
                <description> قسمت دوم(پایانی)تو همین روزها بود که یه مسافرت ده روزه به تهران رفتمبازار تهران پر بود از مغازه هایی که من دلم ضعف میرفت براشوناز این مغازه به اون مغازه میرفتمتنوع کار ها خیلی بیشتر از اون چیزی بود که من فکر میکردمتفاوت قیمت هم باعث شده بود خریدم زیادتر بشهدیگه تموم چیزهایی که میخواستم و حتی نمیخواستم رو داشتمیه شب با داییم رفتیم پارک لالهداییم گفته بود شاید بشه اونجا یکم از وسایلتو بفروشیداخل بازارچه که شدیم پر بود از کسایی که دوبرابر من وسایل برای فروش داشتن و تو غرفشون مشغول کار بودناونجا چیزی نفروختم ولی یه کیف و مانتوی سنتی خریدمچند روز بعدش رفتیم ترنجستان بهشت تو خیابون شریعتیقرار بود کتاب بگیریم که متوجه شدیم طبقه بالا ملزومات حجاب و چادر و... دارهازشون پرسیدم:+این گیره ها رو خودتون درست میکنید؟- نه خانومای سرپرست خانوار برامون درست میکنن و ماهم ازشون میخریم+خرید هم دارید؟-فعلا نه ولی شمارتونو بذارین اگه خواستیم تماس میگیریمکارتشونو بهم دادن که خودم باز تماس بگیرم ببینم تو یه موقعیت جدیدتر خرید دارن یا نهاز تهران که برگشتم چند تا مشتری جدید برام اومد و فورش خوبی داشتمیه روز یه آگهی نمایشگاه دیدمتماس گرفتم باهاشون و یه میز گرفتم برای خودمنمایشگاه تو طبقه سوم از یه ساختمون پزشکان بودکم و بیش میومدن برای بازدید ولی کل فروش من فقط یدونه دستبند بوداونجا فروش خوبی نکردم اما چون یه تازه کار بودم،پولی که بابت نمایشگاه داده بودم رو به عنوان هدیه  بهم پس دادن.اینم یه تجربه شد برام که قیمت هامو واقعی تر کنمبرای زیاد شدن ممبرهای کانال تلگرامیم باید یه تلاش مضاعفی میکردمیه مسابقه راه انداختم و به کسایی که دوست داشتن شرکت کنن بنر تبلیغاتی دادم قرار بر این بود که دو نفر که بازدید بیشتری دارن جایزه بگیرنسه روز بعد ازشروع مسابقه دو نفر انتخاب شدن و جایزه خودشونو گرفتنبا این کار بازدید کننده از کانالم یکم بیشتر شدتو همین روز ها یه پیج اینستاگرام هم درست کرده بودمفروشم بیشتر از نزدیکانم بودو هنوز فروش اینترنتی نداشتماین یکم ناامیدم کرده بودراه حلی به ذهنم نمیرسید و یه جورایی بیخیال فروش اینترنتی شده بودمگاهی اوقات تو نمایشگاه هایی که تو مدرسه برگزار میشد وسایلمو برای فروش میسپردم به یکی از دانش آموزا که آشنامونم بود.تو دانشگاه بین دوتا کلاسم حدود دوساعتی بیکار بودم و این بیکاری حوصلمو سر میبردیه روز یکم از زیورآلاتمو برداشتم وبردم با خودمنشستم تو نمازخونه و آروم آروم داشتم درست میکردمبچه ها هی میپرسیدن ازم که چیکار میکنی و چقدر قشنگن...و سرآخر یا خرید میکردن و یا آدرس کانالمو میگرفتناینجوری تونسته بودم چندتا مشتری جدید جذب کنم اوضاع خوب بود ولی هنوز خبری از مشتری اینترنتی نبودنزدیک امتحانا که شد دیگه کار نکردم و پشت سرش هی اتفاق های دیگه افتاد که دیگه به کل نا امید شدم از ادامه دادندیگه نه کانالم فعالیت میکرد نه پیج اینستاگرامماما گاهی فروش داشتم که اونم عموما کسایی بودن که میشناختنمحدود یک سال و چند ماه فعالیت نکردم یه روز داشتم کمدمو مرتب میکردم که چشمم خورد به وسایلامدلم خواست بازم تلاش کنم و دست از ناامیدی بردارمحالا باز پیجمو فعال کردم و یواش یواش دارم فعالیت میکنماگه دوست داشتین حمایت کنید از پالیز آدرس اینستاگرام:         PALIZ_ART_HOME@((***))راستی شما چه راه حلی دارین برای جذب مشتری و جلب اعتماد از طریق فروش اینترنتی؟!</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Sun, 18 Nov 2018 14:55:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من در راه اندازی یک کسب و کار</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-vhr5imija4xy</link>
                <description> قسمت اولچطور شروع شد؟!یکی از بستگانم گیره روسری درست میکرد و منم از کارش خوشم اومده بود،رفتم دنبال یادگیریه این هنر.اولین بار که وارد مغازه شدم با دنیای رنگارنگ سنگ ها و خرج کار ها روبه رو شدم،نمیدونستم چی باید بخرم و چی نهفروشنده یه سبد بهم داد که چیزایی که میخوام و بزارم داخلش؛منم از هر مدلی که خوشم میومد چند تا برمیداشتم.وقتی به خونه رسیدم تازه متوجه حجم بالای خریدهام شدمحالا وقت این بود که درباره اینکه کدوم سنگ رو به کدوم خرجکار وصل کنم،فکر کنماون موقع هیچ ابزاری نداشتم و حلقه ها و میخ های کار و با دندون و سختی هایی که قابل توصیف نیست به هم وصل میکردمبعد از اتمام مرحله ساخت،حالا باید مشتری جذب میکردم و این سخت ترین مرحله کار بودبرای فروش،اول از آشناها ونزدیکام شروع کردمفروش تو ابتدای کار خوب بود ولی بعد یه مدت مشتری ها کمتر شدندلیلشم این  بود که هرکس حداقل چند باری ازم خرید کرده بود و کار زیورآلات،خرید سیب زمینی پیاز نیست که هر روز نیاز باشه.پس باید یه راه دیگه ای رو امتحان میکردمتصمیم گرفتم برای فروش به مغازه دار ها متوسل بشماز اینترنت یه سری از مغازه های روسری فروشی و ملزومات حجاب رو پیدا کردم و آدرسشونو یادداشت کردمیه روز تمام دست سازه هامو برداشتم و راه افتادم به سمت هدفممغازه به مغازه میپرسیدم که کسی خرید میکنه یا نهاکثر جوابها منفی بود که این یکم ناراحتم میکرد اما ناامید نمیشدمبالاخره تو لحظات آخر یه مغازه روسری فروشی 7تا از گیره هامو خرید که  خیلی گرون نفروختم هیچ،بعد از فروش فهمیدم با فروش یکی از گیره هام به کل ضرر کردم و کل پول فروشمم کفاف ضرر اون یکی رو نمیدادهول کرده بودم و موقع حساب کتاب به کل اشتباه برآورد کرده بودماین شد اولین تجربم که قبل از فروش حتما مقدار خرید هایی که کردمو حساب کنمپس یه دفتر درست کردم و تو یه قسمت قیمت سنگ ها و خرج کار ها بصورت دونه دونه وتو قسمت دیگه اطلاعات هرگیره ای که درست میکردم و مینوشتم؛به این صورت که این گیره از چه چیز هایی تشکیل شده و قیمت خام موادش چقدر میشه.اینجوری شد که تونستم بعد یه مدت کوتاهی،چشمی قیمت محصولاتمو بدونمبعد از فروش بدون سود دیگه چشمم ترسیده بود و مراقبت بیشتری تو فروشم داشتمتو این مدت یه پیشرفت هایی هم داشتمانبرو سیم چین گرفته بودم وساخت گردنبند و دستبند رو هم شروع کرده بودمباید برای فروش دایره ی بزرگتری رو برای خودم درست میکردمپس یه کانال تلگرامی راه انداختم و شروع کردم به عضو گیریاول همه ی فامیل ها و دوستامو وارد کردم و به اونا هم گفتم که دوستاشونو عضو کنن و کانالو برام تبلیغ کنناز هر فرصتی برای تبلیغ استفاده میکردمتو جمع کسایی که عضو کانال نبودن یا از دوستای دور بودن اگه میشد حرف رو به زیورآلات و کسب و کارم مینداختم.اونا هم میگفتن بیار ببینیم.اگه خیلی خوش شانس بودم که ازم خرید میکردن اگرم که فقط یه خوش شانس خالی بودم کلی تعریف میکردن و برام آرزوی موفقیت میکردنالبته تو همین شرایط هم،کم و بیش آدرس کانالم دست به دست میشدتو همین روزها بود که یه مسافرت ده روزه به تهران رفتم...ادامه دارد...</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Fri, 16 Nov 2018 01:46:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-w45tucxes0uq</link>
                <description>آخ،ای شازده کوچولو! این جوری بود که من  کم‌کم از زندگی محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدت‌ها تنها سرگرمی تو تماشای زیبایی غروب آفتاب بوده.به این نکته ی تازه،صبح روز چهارم بود که پی بردم؛یعنی وقتی به من گفتی: «من غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرو رفتن آفتاب را تماشا کنیم...ـ هوم،حالا حالا ها باید صبر کنی...ـ واسه چی صبر کنم؟ـ صبر کنی که آفتاب غروب کند.اول سخت حیرت کردی،بعداز خودت خنده ات گرفت و برگشتی به من گفتی: « همه اش خیال می‌کنم تو اخترک خودمم!»راستش موقعی که توآمریکا ظهر باشد، همه می‌‌دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می‌کند. کافی است  آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متأسفانه فرانسه کجا،این جا کجا! اما تو اخترک تو که به آن کوچکی است، همین قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می توانی هر  قدر دلت خواست غروب را تماشا کنی…ـ یک روز  چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!و کمی بعد گفتی: ـ خودت که می‌دانی… وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد، از تماشای غروب چه لذتی می برد.ـ پس خدا می داند آن روزِ چهل و سه غروبه،چه قدر دلت گرفته بود.اما شازده کوچولو جوابم نداد.</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Fri, 09 Nov 2018 21:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چجوری میتونیم یه آشپز ماهر باشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-gmymh7qtfw0x</link>
                <description> توی اولین قدم؛این برمیگرده به خودتون که چقدر به آشپزی علاقه دارین.آشپزی جدا از مهارت،یجورایی استعدادم هست.خب تو بر اساس تجربه ها و استعدادته که میگی چقدر از کدوم ادویه رو الان تو این مرحله از آشپزی اضافه کنم.یادمه اولین باری که برنج پختم کاملا خشک و شور بود.من میدونستم برنج پختن مستلزم دونستن اینه که تو چقدر آب بریزی و چقدر نمک،که کم کم با تجربه بدست اومدو اولین باری که فسنجون درست کردمدقیقا برخلاف تصورات همه اطرافیانم مبنی بر اینکه من خونه بابام آشپزی  نکردم پس نمیتونم از پس این غذا بربیام،فسنجونم معرکه شد و افتاد سر زبونهاعلی رغم ضعفی که تو همون ابتدا تو پخت برنج از من نمایان شد،برعکس توی خورشت ها مهارت بالایی داشتم…پس تصمیم گرفتم هرروز غذا های جدیدتری رو امتحان کنم و این شد که تو بین دور بری هام معروف شدم به کسی که دستپختش عالیه.اولین ویژگی برای یه آشپز خوب بودن اینه که نترسیدبرید زیر گازو روشن کنید غذاتونو با دستور پخت ویژه خودتون بپزیناشتباه کنید،هیچ اشکالی ندارهاول راه هستینتجربه میکنین یاد میگیریناز تجارب دیگران استفاده کنید و در آخر دستور ویژه خودتون رو اجرا کنیدبه خودتون اعتماد کنید و بدونین اگه خودتون،خودتونو قبول نداشته باشید،هیچ کس دیگری هم شما رو قبول نخواهد داشت.به خودتون اعتماد کنیدهیچ راهی برای باختن وجود نداره جز اینکه نا امید باشین.***توکلت علی حی الذی لا یموت***</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Sat, 06 Oct 2018 23:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا چجوری باید برنامه نویس شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%86%D9%88%D9%BE%D8%A7-ahdmdbbbqhgr</link>
                <description>مدتیه تو فکر اینم که چجوری میشه یه برنامه نویس موفق باشماصلا از کجا باید شروع کنم و چجوری!!!با اینکه قراره ترم چهارم نرم افزار رو شروع کنم، هنوز اونقدری که باید از برنامه نویسی سر در نیاوردم و یه جورایی دارم سرجام درجا میزنممثل یه ماهی کوچولوام که بهت زده داره به اقیانوس پیش روش نگاه میکنه و نمیدونه کدوم طرفی شنا کنهاز کجا،با چه زبانی،از کدوم نقطه صفر،با کدوم انگیزه پیش برندهسوالایی که هر روز باید از خودم بپرسم وجوابی براشون پیدا نکنمیجورایی ترس دارم از محیط کاری که هنوز واردش نشدمکه نکنه نتونم توش کار کنم یا نکنه دارم اشتباه میرمیجورایی ادم اشتباه کردن نیستم و از اشتباه میترسمو همین ترس تا به امروزباعث نبود پیشرفت نه چندان زیادم تو این رشته شده اینم یه نقطه ضعفه که تو هرکس یه جور نشون داده میشهبرای منم ترس از اشتباهه که امیدوارم رفته رفته بتونم این ضعف رو در خودم پوشش بدمشما چه راه حلی برای انتخاب زبان برنامه نویسی دارین؟برای داشتن آینده شغلی چه زبانی رو انتخاب کردن بهتره؟چجوری باید شروع کرد و کمتر دچار اشتباه شد؟؟؟؟؟</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Tue, 11 Sep 2018 23:51:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رکاب بزن!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B2%D9%86-eptnnfyukyte</link>
                <description>تو تلاطم های زندگی یه دوچرخه سوار باش و سعی کن بدون کمکی رکاب بزنیرکاب بزن و از زندگیت لذت ببر...از میون ماشین ها با سرعت عبور کن و بهشون لبخند بزن!هروقت هم دیدی آدمایی جلوی راهتو گرفتن، بوق دوچرختو فشار بده وبا صدای زینگ آگاهشون کنهرجا دیدی چراغ قرمز شده از دوچرخت پیاده شوکنار بغلت بگیرش و از خط عابر پیاده رد شوبدون که برای تو هیچ محدودیتی وجود ندارهچون تو یه دوچرخه سواری که داره بدون کمکی رکاب میزنه#محدثه_مقدم</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Tue, 04 Sep 2018 21:04:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلخوشم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesemoghadam/delkhasham-wjde7orcoe4h</link>
                <description>به باز آمدنت چنان دلخوشم  که طفلی به صبح عیدپرستویی به ظهر بهار  و من به دیدن تو...چنان درآینه ات مشغولم که جهان ازکنارم بگذردبه آنکه سر برگردانم........ در فصل های خونین هم می توان عاشق بود . به قمریان عاشق حسد می ورزم دانه بر می چینند و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه می زنند و به گلی که با اشاره ی تو می شکفد در فصل های خونین هم می توان عاشق بود . مگر از راه در رسی مگر از شکوفه سر بزنی مگر از آفتاب به در آیی و گرنه روز تابوتی است بر شانه های ابر که ما را به افق های ناپیدا می سپارد. و عشق آهوی محتضری است که سر بر شانه های باران می گذارد . بیا با اندامی از آتش بیا و جلوه ای از آذرخش . هیهات من کجا باز بینمت ای ستاره ی روشن ؟ که بی تو تا شبگیر پیر می شوم . چندان که باز آییستاره ها همه عاشق می شوند و جوانی در باران از راه می رسد....  .</description>
                <category>محدثه</category>
                <author>محدثه</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jun 2018 21:57:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>