<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محدثه پوراقدم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohadesepooraghdam</link>
        <description>می خونم، می بینم، می شنوم، می نویسم و ثبت می کنم... اینجا حاصل تمام علاقمندی های من تو زندگیمه. همراهم باشین :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:34:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/138841/avatar/dYWrhR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محدثه پوراقدم</title>
            <link>https://virgool.io/@mohadesepooraghdam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک دل و این‌همه غم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesepooraghdam/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%85-owgigiarv6li</link>
                <description>صبحا پنجره رو باز می‌کنم و قربون‌صدقه‌ی گل مرجان و برگای تازه‌ی گل شمعدونی پشت پنجره می‌رم. کافئین مصرفیمو کمتر کردم و صبحا چایی سبز می‌خورم. چایی رو جلو در بالکن و تو نور سر صبح می‌خورم تا ساعت بدنم تنظیم شه و خوابم منظم‌تر باشه. هر روز تخت و اتاقمو قبل شروع کارام مرتب می‌کنم. آبجی که میاد چایی می‌خوریم، سر به سر هم می‌ذاریم و یه عالمه می‌خندیم. هفته‌ای دو سه بار پیاده‌روی و کوه می‌رم، معاشرت می‌کنم، شوخی می‌کنم و از طبیعت لذت می‌برم. سعی می‌کنم هر روز یکم کتاب بخونم. هر روز یه چیزی به انگلیسی می‌خونم یا می‌شنوم تا همین یه خورده انگلیسی هم از ذهنم نره. حواسم هست که با آرایش نخوابم. شبا قبل خواب می‌رم تو بالکن، با ماه صحبت می‌کنم و دمنوش می‌خورم.با همه اینا، ولی هنوزم شبا گریه می‌کنم. حقیقتش اینه که جونم غمگینه، هنوز غمگینه...</description>
                <category>محدثه پوراقدم</category>
                <author>محدثه پوراقدم</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 00:18:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی نزدیک، خیلی دور</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadesepooraghdam/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-eq325fnvyrft</link>
                <description>گاهی وقتا رؤیات هم خیلی نزدیکه، هم خیلی دور. یعنی ممکنه کنارت نشسته باشه، فاصلش با تو در حد یه بند انگشت باشه، اما تو بازم نتونی بهش برسی. انگار این فاصله‌ی در حد یه بند انگشت از بین بردنی نیست. انگار قد هزار سال نوری کش میاد. باهاش حرف می‌زنی، باهاش شوخی می‌کنی، باهاش می‌خندی، بهش نزدیکی، اما نه اون نزدیکی‌ای که باید باشه، اما نه اون نزدیکی‌ای که می‌خوای. خودش، جسمش بهت نزدیکه و روحش، قلبش فرسنگ‌ها از تو دوره. تو سعی می‌کنی که به این اندازه نزدیکی قانع باشی، بهش عادت کنی، که آزار نبینی، اما در آخر می‌بینی که آزاردهندست، بیش از حد آزاردهندست. پس تصمیم می‌گیری بپذیری. بپذیری که بعضی رؤیاها قراره همیشه رؤیا بمونن و این تویی که باید بگذری از اون رؤیا و ادامه بدی به راهت. یاد می‌گیری که بعضی رؤیاها واسه تو ساخته نشدن، بهت نمیان و تنها کاری که میتونی بکنی اینه که حالا این خودت باشی که این فاصله در حد یه بند انگشت رو دورتر و دورتر می‌کنه. چون برآورده شدن بعضی رؤیاها فقط به تو بستگی نداره. به خواستن کسی دیگه هم بستگی داره. پس تو سعی می‌کنی مثل یک بزرگ‌سال رفتار کنی، لبخند بزنی و دور بشی، درحالی‌که کودک درونت داره بی‌وقفه گریه می‌کنه.</description>
                <category>محدثه پوراقدم</category>
                <author>محدثه پوراقدم</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 20:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>