<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سحابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohadeser1995</link>
        <description>سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟

«می‌توانید پست‌های منتخب را در بخش لیست‌ها بخوانید.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:38:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4044762/avatar/TRkimy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سحابی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohadeser1995</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا گزاره‌ی ۱۰=۱ درست است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DB%B1%DB%B1%DB%B0-f5d1giulyjk6</link>
                <description>این سؤال را بچه‌ی کلاس اولی هم می‌تواند جواب دهد. اما من به شما ثابت می‌کنم که یک می‌تواند برابر با ده باشد! حتی برابر با ۲۰ یا هر عدد دیگری که دوست دارید به جای ۱۰ قرار دهید.در این دقیقاً یک سال که درگیر جنگ شدیم، ده سال به سنم اضافه شد. چیزهایی از سر گذراندم که اگر به چشمم ندیده بودم و گوش‌هایم نشنیده بودند، باور نمی‌کردم. اگر در کتاب‌ها می‌خواندم، چند دقیقه به آن فکر می‌کردم و بعد هم تبدیل می‌شد به غباری از افکار و در حالی که درگیر روزمره می‌شدم فراموشش می‌کردم.وقتی بچه بودم خیلی به این فکر نمی‌کردم که در بزرگسالی در چه حالی خواهم بود. راستش خیلی هم دوست نداشتم بزرگ شوم. دنیای بزرگ‌ترها برایم جذاب نبود؛ پر بود از کینه‌ها، دشمنی‌ها، دو به هم‌زنی‌ها و زخم زبان‌ها... از آن طرف هم فکر نکنید دوست دارم به دوران بچگی‌ام برگردم... برایم آن روزها تلخ و شیرین بود و حتی کمی تلخی‌اش بیشتر بود؛ مثل تمام زندگی‌ام.به هر چه فکر می‌کردم بجز جنگ.نمی‌دانستم قرار است با آینده‌ای روبرو شوم که ناگهان با صدایی -که قبلاً فکر می‌کردم هواپیماست- قلبم از جا کنده شود. هواپیمایی که عادی نبود و گویا به آن جنگنده می‌گفتند... هواپیمایی که گاهی نیم ساعت بالای سر ما می‌چرخید، پایین‌تر از هواپیمای معمولی پرواز می‌کرد و تا صدای انفجاری نمی‌شنیدیم قرار نبود از ما دور شود.نمی‌دانستم شب‌هایی در عمرم وجود خواهد داشت که با صدای مهیبی از خواب بیدار شوم و نفهمم خواب بودم یا بیدار... صدای انفجارهای پی‌درپی مرا از خود دور کند و اشک‌هایم خبر از آینده‌ای تاریک برایم داشته باشد.نمی‌دانستم روزی ممکن است پرده‌های خانه‌مان را ببینم که با هر موج انفجار ناگهان تکان می‌خورند. دوست نداشتم درس امواج فیزیک را اینطور لمس کنم.نمی‌دانستم یک شب‌هایی قرار نیست خوابم ببرد؛ نه برای اتفاق‌های یک زندگیِ معمولی هر انسانی...نه من آدمی نیستم که مشکلات قبلی‌ام و دغدغه‌های کودکانه‌ی روزهای بچگی را مسخره کنم... حتی اگر آن زمان برای آبنباتی گریه می‌کردم، الآن هم برایم خنده‌دار نیست... دغدغه‌ی آدمی در هر زمان مهم است و نباید به نظرمان مسخره باشد.من با این که تجربه‌های عجیب و تلخی را گذراندم، هرگز خودِ دوران کودکی‌ام یا سال‌های بعد از آن را مسخره نمی‌کنم که افکارش ساده بود و مشکلاتش در حد عروسک و پفک و درس و کنکور و...پی‌نوشت: من اگر از ابتدای آهنگ تاسیان آقای قربانی گریه نکنم، حتماً به آنجا که می‌رسد و می‌خواند «ﻧﮕﻮ ﭼﻰ گذشت و ﻧﮕﻮ ﭼﻰ ﻛﺸﻴﺪﻳﻢ» گریه‌ام می‌گیرد...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 11:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه از زندگی به زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vylkcbcn1tem</link>
                <description>حیرانم که از حرکت نمی‌ایستد. این همه بی‌عدالتی، قساوت، قضاوت و توهین را می‌بیند، تلخ‌ترین حوادث بشری را تحمل می‌کند و همچنان به کار خود ادامه می‌دهد. متعجبم چطور این همه سنگینی را روی خودش حس می‌کند. گاهی تندتر کار می‌کند، گاهی کندتر... مچاله می‌شود اما همچنان زنده است.گاهی نمی‌داند باید به کجا و کدام یک از اندام‌ها خون را سریع‌تر بفرستند؛ قلب را می‌گویم...نمی‌دانم تا کی دوام می‌آورد. تا اینجا هم خوب همراهی کرده......فکر کنم برای مردم این تکه از کره‌ی زمین باید فرهنگ لغت دیگری ساخت. یعنی باید برای ما کلمات را متفاوت از دیگر نقاط زمین معنا کنند؛ کلماتی مثل تلاش، دوام، خوش‌بختی، خوش‌حالی، شادی، موفقیت، زندگی، آرامش، صلح، آتش‌بس و هزاران کلمه‌ی دیگر.مثلاً باید کسی به ما بگوید که شاد بودن ما با شاد بودن انسانی در آن سر دنیا فرق دارد. باید بگوید تلاش ما با تلاش آن‌ها فرق دارد. بگوید آسوده‌خاطر بودن برای ما یعنی فعلاً اوضاع مثل قبل است و بدتر نشده. مثلاً یکی خیال ما را راحت کند و بدون وعده و وعید الکی، کلمه‌ی خوش‌بختی را از لغت‌نامه‌ی ما حذف کند.ما یک عمر فکر می‌کردیم معنای این کلمات ساده را بلدیم. همین یکی نبودن معانی دارد ما را از پا در می‌آورد...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کفش تنگ دیگری راه برو!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88-orohrdupergr</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنم اگر جای دیگران بودم، احتمالاً علت خطاهایشان را بیشتر درک می‌کردم. حتی شاید اشتباه‌شان دیگر برایم معنای خیلی بدی نداشت و کمتر سرزنش‌شان می‌کردم. گاهی فکر می‌کنم که من اگر در شرایط او بودم با همان تجربه‌ها، فکرها، اطرفیان، حرف‌های شنیده شده، تحلیل‌ها، بیماری‌ها، زخم‌ها، رنج‌ها،‌ دردسرها، ناکامی‌ها و موفقیت‌ها، دیگر همه‌ چیز را فقط تقصیر او نمی‌دانستم. این که چقدر در درک دیگران موفق بوده‌ام نمی‌دانم... من خودم هم نمی‌دانم در ذهنم دقیقاً چه می‌گذرد چه برسد به ذهن دیگران...وقتی زیاد به این موضوع فکر می‌کنم تا ته ماجرا می‌روم؛ یعنی اگر من جای شمر بودم، همان کار را می‌کردم؟!مگر درک کردن یک نفر می‌تواند اشتباهاتش را توجیه کند؟...حالا که به اینجا رسیدم یاد موضوع دیگری افتادم:یک سوال کلیشه‌ای هست که گاهی در برنامه‌های مناسبتی محرم از دوستداران امام حسین می‌پرسند: اگر در آن دوران زندگی می‌کردی در کدام لشکر بودی؟! به نظرم سوال درستی نیست. چه کسی از دوستداران ایشان می‌خواسته در لشکر یزید باشد؟ به نظرم به جای طرح این سوال باید فکر کرد و شرایط آن زمان را درک کرد. شاید باید گفت حداقل دوست داشتم فهم بالایی می‌داشتم و در جای غلطی قرار نمی‌گرفتم.من هم باید بگویم که دوست دارم که از دوستداران امام حسین باشم. دوست داشتن امام حسین که فقط به حرف زدن و گریه کردن نیست؛ به فهم است. نمی‌دانم... شاید اگر من امام حسین را فهمیده بودم، کمتر در دوران جنگ بی‌تابی می‌کردم...من هنوز هم نفهمیده‌ام...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 20:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌هایی احتمالاً برای این روزها!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-a7o4ulfdrgv7</link>
                <description>در این پست قرار نیست کتابی معرفی کنم. البته اگر شما کتابی خوانده‌اید که این روزها برایتان اثربخش بوده، خوش‌حال می‌شوم به من هم پیشنهاد دهید.تازگی‌ها کلی حرف دارم اما نمی‌توانم چیزی بگویم. می‌خواهم بنویسم اما چیز منسجمی به ذهنم نمی‌آید. می‌خواهم گریه کنم اما نمی‌توانم. می‌خواهم بمیرم اما نمی‌توانم....این روزها که به کتاب‌فروشی‌ها سر می‌زنم، در برخی قفسه‌ها کتاب‌های تاب‌آوری و توسعه‌فردی را چیده شده می‌بینم که برای کمک به اوضاع فعلی جامعه این کتاب‌ها را در دسترس قرار داده‌اند.کاری ندارم که این کتاب‌ها با نویسنده‌های اروپایی و آمریکایی، دغدغه‌های دیگری دارند و معلوم نیست نوشته‌هایشان به درد ما می‌خورند یا نه... راه‌حل آن‌ها نهایت برای تعارض بین فردی و دعواهای سطحی خانوادگی و مشکلات معمولی با شکم‌های سیر کاربرد داشته باشد. نمی‌دانم... شاید هم بعضی‌هایشان کاربرد داشته باشد!البته من که نمی‌گویم کتاب نخرید؛ حداقل در اینجا که همه خواندن و نوشتن را دوست دارند و احتمالاً بیشتر کتاب می‌خوانند. خودم که دوست داشتم آن‌قدر پول داشتم که از هر مغازه‌ای، دست‌فروشی و هر کس که کسب‌وکاری دارد، جنسی می‌خریدم که این مدت ضرر کردن‌شان کمی جبران شود. چه می‌دانم... برای همه شان که جا نداشتم؛ مثلاً هدیه می‌دادم به دیگران...اما وقتی در بخش کتاب کودک، کتابی با عنوان «جنگ» می‌بینم قلبم مچاله می‌شود. لعنت به دنیایی که باید کتابی برای کودکان نوشته شود تا نامش جنگ باشد یا به آن ربطی داشته باشد.راستی در آن روزها و شب‌ها چه چیزهایی باید به کودکان گفته می‌شد؟ این همه سروصدا چطور توجیه می‌شد؟ چهارشنبه‌سوری است؟ بازی است؟ جشن است؟ صداها از خانه‌ی همسایه‌هاست؟کودکان باهوشند... ترس را با یک نگاه به صورت بزرگ‌ترها حس می‌کنند. مگر می‌شود آدمی در آن شرایط نترسد؟ مگر می‌توان ترس را پنهان کرد؟ مگر می‌شود انکار کرد؟ مگر می‌شود قوی بود؟ </description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 18:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%87%D9%86%D8%B1-nxh4gabiogjs</link>
                <description>نقاش آنچه را ندارد می‌کشد و جایی را که نرفته تصور می‌کند؛ گویی در خواب آنجا بوده است. خطاط جملاتی که دوست دارد خطاطی می‌کند. نویسنده از نداشته‌هایش می‌نویسد. شاعر برای بیان آرزوهایش، کلمات را کنار هم ردیف می‌کند. خواننده خواسته‌هایش را می‌خواند. هنرمند آنچه از این دنیای لعنتی می‌خواهد را به دیگران نشان می‌دهد. شاید آدمی نداشته‌هایش را در دنیای هنر می‌جوید.موفق هم می‌شود؟ نمی‌دانم... شاید بستگی به مهارتش دارد.اما هر چه هست با نداشتن آنچه می‌خواهد فرقی ندارد. فقط بلند بلند از حسرت‌هایش، از رنج‌هایش و سوز و گدازش می‌گوید. حتی خودش هم نمی‌داند این فریاد مداوم چه فایده‌ای دارد؛ وقتی آنچه می‌خواهد در واقعیت با منابع مالی یا معنوی دست‌یافتنی می‌شود؛ نه با ابزار هنر...از داشته‌ها چه؟ قدر آن‌ها را می‌داند؟ شاید برای آن هنرمندی که بارها زندگی‌اش در آستانه‌ی از دست رفتن بوده، پاسخ این سوال آری باشد. شاید هم... نمی‌دانم!من چه می‌خواهم؟ اگر امید می‌خواهم، چرا نمی‌توانم از آن حرف بزنم؟-: مگر تو هنرمندی سحابی؟!</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:41:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره اینترنت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-ro3kmh6u0h1t-ro3kmh6u0h1t</link>
                <description>چند روزیست اینترنت وصل شده... لازم نیست توضیح دهم اینترنت که فقط اینستاگرام‌گردی و یوتیوب‌گردی نیست. شغل خیلی‌ها به اینترنت بین‌الملل گره خورده، ارتقای دانش در ارتباط با دیگران ممکن است و ... مگر می‌شود ایزوله بود؟چرا عادت داریم چیزهای بدیهی را چند بار توضیح دهیم؟ شاید چون چندین بار در این زندگی‌مان از بدیهی‌ترین کارها محروم شدیم...اه بس است این عذاب وجدان‌ها برای وقت تلف کردن... اصلاً چه اشکالی دارد آدم گاهی غرق شود در اینستاگرام و کلیپ‌های مزخرف ببیند؟ گاهی دلم می‌خواهد مفید نباشم، بروم توی اینستاگرام بگردم و نفهمم چند دقیقه گذشت... رها کنم همه‌ی توصیه‌های توسعه‌ی فردی را...قبلاً جیمیل وصل می‌شد اما نمی‌توانست عکس‌هایی که پینترست برایم می‌فرستاد را نشانم دهد. چند تا از ایمیل‌هایم را چک کردم. چقدر این عکس را دوست دارم...دوست دارم ساعت‌ها از این پنجره به بیرون نگاه کنم. چه منظره‌ای می‌بینم؟شاید درخت‌هایی با برگ‌های سبز باشند که شاخه‌هایشان با نسیمی مواج می‌شوند. یا بوته‌های پر از گلی که بعضی گل‌هایشان پرپر شده روی زمین ریخته‌اند. آسمان آبی با ابرهای پنبه‌ای که خبر از آب‌وهوای آرام می‌دهند. تک و توک خانه‌هایی هم می‌بینم و ساکنان آن‌ها را. عابرهایی که از خیابان رد می‌شوند. پروانه‌ای که از روی یکی از گل‌ها بلند شده تا دم پنجره آمده، کمی کنار لبه‌ی پنجره بال می‌زند و می‌رود به سمتی که پیدایش نمی‌کنم. صدای پرنده‌ها را می‌شنوم. کم‌کم آفتاب مستقیم به پنجره می‌تابد. نور از پرده‌ی سفید پنجره‌ام رد می‌شود و می‌ریزد روی فرش اتاقم...در خیالم قابی از اتاقم می‌تواند اینگونه باشد:من برای پست‌هایم از پینترست عکس برمی‌دارم. روزهای بی‌اینترنت می‌توانستم از عکس‌هایی که از قبل داشتم یا گالری گوشی‌ام عکس بگذارم. اما کم‌کم نظم صفحه‌ام اینطور پیش رفت که هر وقت پست ناراحت‌کننده‌ای گذاشته بودم و یا بی‌حوصله بودم، بدون عکس منتشر می‌کردم.امروز یک مرتبه با حوصله شدم؟ شاید نه. فقط دلم تنگ شد برای دیدن این عکس‌ها و دانلود کردنشان...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 11:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز خوش‌خیال من</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-a3ppvlryn4hj</link>
                <description>هیچ وقت این قدر احساس ناتوانی نکرده بودم. ناتوانی در دوام آوردن، در نرسیدن و آرزوها را بر باد دیدن، در کاری نکردن، در مانع شدن حوادث بیرونی. ناتوانی در امیدوار بودن، در حل کردن مشکلات ریز و درشت خودم، در دیدن مشکلات دیگران و افسوس از اینکه کاری از من برنمی‌آید.هر اتفاقی بخواهد می‌افتد و من هیچ کاره‌ام.زیادی بزرگش کرده بودم؛ توانایی‌هایم را می‌گویم. شاید چون زیاد در گوش‌مان خواندند که تو می‌توانی... تو قوی هستی... تو از پس هر کاری برمی‌آیی...چه کسی این‌ها را به ما گفت؟ نسل قبل؟ یا روانشناس‌هایی از آن سر دنیا؟ یا کسانی که شاید واقعاً می‌توانستند کاری کنند اما حواسشان نبود همه که شرایط آن‌ها را ندارند... آن‌ها مگر چه داشتند؟ پول؟ دوستان و آشنایان با نفوذ؟ روحیه‌ی قوی‌تر؟ خوش‌بینی همراه با تلاش؟ شانس؟زندگی در شرایط بهتر؟ بهتر از چه؟رسالت ما چه بود؟ اصلا چه کسی گفت که هر کس رسالتی دارد؟مگر برای آدمی که گوشه‌ای از این دنیا گیر کرده و صدایش به جایی نمی‌رسد و کسی او را نمی‌شناسد هم رسالت تعریف می‌شود؟گاهی فکر میکنم بهتر بود گُلی بودم در میان انبوه بوته‌ها و گل‌های دیگر... چند روزی زنده بودم و بعد می‌مردم. شاید هم کسی مرا می‌چید. چند روز بعد هم خشک می‌شدم. شاید بهتر بود گنجشکی بودم که از این شاخه به آن شاخه می‌پریدم. نهایتش خوراک گربه‌ای می‌شدم و خودم هم نمی‌فهمیدم چه بلایی سرم آمد. بی‌جان بودم؛ سنگی یا چوبی که فقط ناظر بودم. چه می‌دانم حیوان وحشی بودم؛ گرگی یا ماری بودم. حداقل اگر کار وحشتناکی می‌کردم می‌گفتند اقتضای طبیعتش است.اصلا مغز من! چرا هر چه می‌شود فکر می‌کنی تو باید کاری بکنی؟ مگر از تو چه کاری برمی‌آید؟ مگر تو می‌توانی مشکلات دیگران را حل کنی؟ تو در مشکلات خودت مانده‌ای. کاش خاموش شوی مغز من. کاش بمیری. بنیشین زندگی‌ات را بکن. می‌پرسی کدام زندگی؟ همین زندگی که می‌گویند برو خدا را شکر کن که بدتر نشد. همین زندگی که می‌گویند ما همین امکانات شما را هم نداشتیم. همین را می گویم. مگر چقدر زنده‌ای؟ خوش باش! می‌پرسی چگونه؟ خودت به خودت سخت می‌گیری. تقصیر خودت است. اگر به این چیزها فکر نکنی این قدر هم از پا در نمی‌آیی. تو مگر می‌توانی دنیا را عوض کنی؟ از تو گنده‌تر هم نتوانستند. تو چه کاره‌ای؟پی‌نوشت: می‌دانم نوشته‌هایم خواندنی نیستند؛ گرچه قبلاً هم نبودند. تلخ‌تر هم شده‌اند. تنها کاری که از من برمی‌آید این است که در توضیحات بنویسم این متن حاوی محتوایی است که حالتان را بد می‌کند. اما اگر تا انتها خواندید بی‌نهایت ممنونم.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 18:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگر دنیا نباید این شکلی باشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-j9tktudp9lrg-j9tktudp9lrg</link>
                <description>این‌ها که می‌گویم، خیالاتی است که در ذهنم می‌چرخد. از دنیایی که بدون نقص نیست اما قابل تحمل است.راستش نمی‌توانم به دنیای بی‌نقص فکر کنم؛ چون در نهایت گریه‌ام می‌گیرد. تازگی‌ها هر وقت به آنچه که آرزویم -شخصی یا جمعی- باشد فکر می‌کنم، بعد از چند دقیقه اشک‌هایم سرازیر می‌شوند؛ به خاطر فاصله‌ی زیاد زندگی‌ام تا آنچه می‌خواهم باشد. پس بهتر است دنیای واقعی‌تری را برای خودم تصویر کنم. آنچه در ادامه می‌خوانید، شرح دنیایی است که احتمالاً نگرانی‌های آدمی در آن کمتر است:مدت‌هاست که در جهان جنگی رخ نداده... از آخرین باری که جنگ شده کسی در ذهنش خاطره‌ی روشنی ندارد.نمی‌توان گفت اوضاع مالی همه خوب است اما به محض اینکه کسی بفهمد همسایه‌اش مشکل مالی دارد، از کمک کردن به او دریغ نمی‌کند.دزدی و فساد و جرم و جنایت به صفر نرسیده اما اگر جرمی رخ دهد، همه پشت یکدیگرند. خیالشان از رسیدن حق به حق‌دار راحت است و می‌دانند دیر یا زود فرد مجرم دستگیر شده و به سزای اعمالش می‌رسد. آن که آسیب دیده تنها نمی‌ماند و دیگران با همدلی‌های مادی و معنوی، از او حمایت می‌کنند.آن‌ها که با پشت سر حرف زدن و خاله‌زنک بازی و هزاران کلک کار خود را پیش می‌برند، دیگر «زرنگ» حساب نمی‌شوند؛ بلکه طرد می‌شوند و اجازه‌ی پیشرفت ندارند.سران کشورها حواسشان به مردم هست و از نزدیک می‌دانند مردم در زندگی‌شان چه دغدغه‌ها و مشکلاتی در سطح اجتماعی دارند. می‌دانند که این موقعیت‌ها موقتی است و ثروتی که دستشان است باید در خدمت پیشرفت کشور صرف شوند؛ نه مصارف شخصی.همه از نتیجه‌ی کارشان آگاه هستند. شاید همیشه برای کار درست تشویق نشوند اما دلسرد هم نمی‌شوند.کسی نگران قطعی برق و آب و گاز و اینترنت نیست. اگر اختلالی رخ دهد، دانشمندانی هستند که وجودشان دلگرمی مردم عادی است. چون می‌دانند آن‌ها کارشان را بلدند و همه‌ی مشکلات فنی موقتی و بسیار کوتاه است.برای استفاده از تکنولوژی، دانلود یک اپلیکیشن، خواندن مقاله، آپدیت سیستم‌عامل و ... هیچ محدودیتی وجود ندارد.یک انسان عادی که فارغ‌التحصیل شده و مستقل برای خودش پژوهش می‌کند یا برنامه‌نویس است، به راحتی می‌تواند از پیشرفت تکنولوژی در دنیا با خبر شود و از امکانات بین‌المللی استفاده کند. بدون این که نگران چیزی باشد. اگر هم در جهان تخلفی در حوزه‌ی فناوری رخ داد، دادگاه‌های بین‌المللی حق کاربران عادی را پس می‌گیرند. اصلاً سازمان‌ها و نهادهای بین‌المللی وابسته به کشوری خاص نیستند و عادلانه نسبت به همه‌ی تخلف‌ها واکنش نشان می‌دهند و پیگیر حق و حقوق مردم جهان هستند.هیچ کس برای رسیدن به آرزوهای شخصی‌اش ناامید نمی‌شود. با برنامه‌ریزی و تلاش می‌تواند به یک رفاه معمولی برسد. حتی اگر بیشتر تلاش کند، احتمالاً می‌تواند بیشتر پیشرفت کند. چرا احتمالاً؟ چون هنوز مریضی‌ها، تصادف‌ها و مرگ وجود دارد. دنیا است دیگر...آه که زندگی‌ام با این دنیای خیالی هم فاصله‌ی زیادی دارد...امیدوارم منتشر شود.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 20:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخنامه‌ی گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-w9f7ye2vtrgy</link>
                <description>همیشه ذهنم پر از سؤال بود. می‌گشتم... هر جا می‌توانستم می‌گشتم. به هر چه که فکر می‌کردم می‌تواند جواب سؤالاتم را بدهد چنگ میزدم. اگر کتاب بود می‌خواندم. اگر فیلم بود می‌دیدم. اگر کسی حرف می‌زد گوش می‌دادم.به آدم خاصی دسترسی نداشتم؛ نه استادی که بخواهد جواب من را بدهد نه کسی که حوصله داشته باشد. در واقع نه روحیه‌ی معاشرت با آدم‌های متفاوت و غریبه‌ها را داشتم و نه روی سؤال پرسیدن از هر کس را. اصلا چرا باید کسی حاضر باشد که جواب پرسش‌های زیاد و عجیب مرا بدهد؟ مگر آن‌ها جواب سوال‌های مرا می‌دانند؟ یا مگر موظفند پاسخگوی سؤالات بی‌پایان من باشند؟با این حال اگر به کسی دسترسی داشتم و فکر می‌کردم می‌توانم بعضی -فقط بعضی - از سؤال‌هایم را بپرسم، دریغ نمی‌کردم؛ آن هم با احتیاط و به دور از مزاحمت و اضافه‌گویی.سعی کردم پای صحبت خیلی‌ها بنشینم. مصاحبه‌ی افراد مختلف را ببینم یا داستان زندگی‌شان را بخوانم. گاهی به زندگی خودم و اطرافیان و غریبه و آشنا دقت می‌کردم و با اطلاعات ناقصم تحلیل می‌کردم. صرف نظر از اینکه این کارها درست بود یا نه، حواسم بود که خیلی هم سراغ منابع پرت نروم. حداقل سعی خودم را کردم.واقعاً وقتی به منبع مناسبی دسترسی نداریم باید چه کنیم؟ می‌دانم ممکن است یک کتاب یا یک فرد، آدمی را به بیراهه ببرد؛ به راه اشتباه. فقط باید زودتر فهمید و تا عمق ماجرا نرفت. باید آگاه بود و جلوی بیشتر غرق شدن را گرفت. من این آگاهی را پیدا کردم یا نه؟ نمی‌دانم...به هر حال نشد. من جواب سوال‌هایم را پیدا نکرده بودم که سوال های جدید دیگری تولید شدند...دیگر میدانم که سوال‌هایم جوابی ندارند. حداقل یک جواب ندارند. هر کس با دید خودش به این سوال‌ها جواب می‌دهد. در حالی که زندگی خودش را داشته و تجربیاتش متفاوت با من بوده. من بیشتر مخاطب بودم؛ مخاطبی آفلاین و یکطرفه.شاید سوال‌هایم اشتباه بوده؟ شاید نباید دنبال جوابشان باشم؟ باید تسلیم شوم؟ تسلیم این زندگی با این همه اتفاقاتِ بدون توجیه؟ حق ندارم سؤال کنم؟ جواب این سؤال‌ها راز است؟ از اسرار است؟ هیچکس نمی‌داند؟ قرار نیست هیچ وقت به جوابی برسم؟ نباید در کتاب‌ها دنبالشان بگردم؟ زیادی سخت گرفتم؟ می‌بینید؟ حتی همین حالا هم دارم کلی سؤال می‌پرسم!زندگی هم کردم؟ بستگی دارد که از چه منظری به زندگی نگاه کنم... بعضی از لحظاتِ زندگی را تا عمق وجودم حس کردم و بعضی لحظات فرقی با مردگان نداشتم.فقط میدانم که جواب‌هایی که پیدا کردم به درد این روزهایم نخورد... یا من بلد نبودم از این جواب‌ها در عمل استفاده کنم، یا شاید ظرفیتش را نداشتم... شاید خوب نگشتم، شاید کم‌کاری کردم و زیادی به تلاشم امیدوارم بودم و هزار دلیل دیگر که خودم هم نمیدانم چرا نشد.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 19:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهنم پر از «شاید» است</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tamv2ksq1u4w</link>
                <description>شاید کسی مدرسه می‌رفته، یا شاید کنکوری بوده...شاید کسی دانشجو بوده، یا دیگر چیزی به فارغ‌التحصیلی‌اش باقی نمانده بود.شاید کسی تازه سرکار رفته بوده یا محل کارش را تغییر داده بود.شاید کسی تازه کارش را از دست داده بود. شاید هم دنبال کار می‌گشت.شاید کسی تازه ازدواج کرده بود یا شاید تازه طلاق گرفته بود.شاید کسی تازه ورشکست شده بود.شاید کسی تازه پولی به دست آورده بود.شاید کسی تازه بچه‌دار شده بود.شاید کسی می‌خواست خانه بخرد، یا به تازگی خانه‌اش را عوض کرده بود.شاید کسی بیمار شده بوده و درمانش را شروع کرده بود. شاید هم تحت درمان بوده...شاید کسی مریض داشته و از او مراقبت می‌کرده...شاید کسی به تازگی کسی را از دست داده بود.شاید کسی مسافر بوده، یا شاید کسی چشم به راه مسافرش بوده...اما آن بمب‌های لعنتی نمی‌دانستند زندگی یعنی چه... از بالای سر خیلی‌ها رد شدند و روی سر بعضی ریختند... برایشان هیچ چیزی مهم نبود؛ این که هر کس در چه وضعیتی قرار دارد... برخی شکننده‌تر و برخی استوار...زندگی هنوز هم جریان دارد... برای بعضی باترس و ابهام و برای بعضی بدون هیچ خللی... نمی‌دانم. شاید اسمش زندگی نیست. زنده نیست. شاید هم هست؟! چطور برخی می‌توانند ادامه دهند؟ چطور برخی قوی هستند؟ شاید همه‌اش خواب است. شاید کابوس است. خیال است...پی‌نوشت: اخیراً چیز جدیدی برای نوشتن ندارم. به نظرم نوشته‌هایم تکراری شده و بهتر است کمتر حرف‌های تکراری بزنم. شاید دیگر نوشتن هم شفا نیست... حتی کلماتم هم تکراری شده‌اند... بیشتر از این نمی‌توانم ویرایش کنم.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 18:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزده</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D8%AF%D9%87-epo6mkw3n6z1</link>
                <description>وقتی بچه بودم فکر می‌کردم در روزهای جشن و مناسبت‌های شادی، هیچکس غمگین نیست. فکر می‌کردم غم همیشه قبلش در می‌زند، منتظر می‌ماند و تا شادی تمام نشده پشت در می‌ماند. بیماری و مشکلات و گریه و ناراحتی فقط برای روزهای عادی سال است.اولین بار که زندگی به من فهماند روز تولد آدم می‌تواند پر از غم باشد، دوازده سالم بود. تازه فهمیدم بعضی‌ها شب یلدا هم غم دارند؛ عید نوروز حتی. بعد از آن فکر کردم غم کلید دارد و گاهی در نزده داخل می‌آید.همیشه فکر می‌کردم مگر می‌شود بهار بیاید و شکوفه‌ها را ندید؟ مگر می‌شود بهار بیاید و همه‌ی مردم دنیا غمگین باشند؟ کرونا آمد و پتک دیگری به سرم خورد. بهار آن سال گل‌های ریز سفید و آبی که در میان چمن‌ها در می‌آیند را دیدم. شکوفه‌ها را هم دیدم. طوری نگاه می‌کردم که تا سیر نشدم ولشان نکردم.اما حالا فهمیدم غم نه کلید دارد و نه پشت در منتظر می‌ماند. با لگد در را می‌شکند و داخل می‌آید. فهمیدم که می‌شود جوانه زدن‌ها و شکوفه‌ها را دید و دیگر ذوقی نداشت. می‌شود با چشمانی ترسیده به گل‌ها نگاه کرد و زودتر از اینکه از دیدنشان سیر شوی مجبور باشی بروی.طبیعت کار خودش را می‌کند. برایش فرقی نمی‌کند که انسان‌ها چه وضعی دارند؛ به طبیعت آسیب می‌زنند یا به هم‌نوع خودشان. فهمیدم می‌شود از کنار ساختمان موشک خورده‌ای رد شد و همزمان بوی یاس را در هوا حس کرد. یعنی آن بوته‌ی یاس که شاهد آن لحظات بوده، چه حالی داشته؟ چقدر لرزیده؟ چند تا از برگ‌هایش تکان خوردند و روی زمین ریختند؟ به نظرم خوب شد که طبیعت نظم خودش را دارد. خودآگاهی ندارد. وگرنه آن گل‌های یاس تا الآن در نمی‌آمدند. باید خشک می‌شدند...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 19:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امانت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-v267o9qe0qgg</link>
                <description>کاش تکه‌ای از آسمان بودم، کاش ذره‌ای از کوه بودم، کاش سنگریزه‌ای روی زمین بودم...این «بار امانت» چه بود که به انسان دادند؟اگر من می‌توانستم با جوهرِ خونم از درد آدمی بنویسم، تمام خونِ رگ‌هایم و جانم تمام می‌شد اما صحبت از درد نه. اصلاً مگر با نوشتن و گفتن، درد تمام می‌شود؟ مگر نویسندگان، کم از رنج گفته‌اند؟ چند مورد از درد را می‌توان فهرست کرد؟ مگر این لیست تمام می‌شود؟یک مادر درد می‌کشد تا فرزندی به دنیا آورد که او هم در درد زندگی کند! که چه شود؟ کسی نمی‌داند... متنفرم از جهانی که با قانون جنگل پیش می‌رود. صحبت از صلح و تمام خوبی‌های زندگی در برابر واقعیت این جهان معنایی ندارد؛ وقتی کسی که به کشور دیگری حمله می‌کند، در فهرست کاندیدای جایزه‌ی صلح نوبل قرار می‌گیرد. عجب سیرکی ساخته‌اند در جهان!من دیگر هیچ چیزی درباره‌ی جبر، اختیار، صبر، موفقیت، تلاش، اشتیاق، امید، صلح، عدالت و درنهایت زندگی نمی‌دانم... من بهت‌زده به زندگی نگاه می‌کنم که نه مشکلات ذاتی‌ام دست من بوده، نه حوادث انسانی و طبیعی آن. </description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 17:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش بُت نسازیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%D9%8F%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-kkmrgu8abm9j</link>
                <description>اگر کسی را بشناسید که حرف‌های خوبی می‌زند اما به آن‌ها عمل نمی‌کند، باز هم به حرف‌هایش گوش می‌کنید؟چند بار پیش آمده که با چنین افرادی برخورد کنید؟ آن کس که فقط بلد است خوب صحبت کند ولی در برخورد واقعی با موقعیت‌ها خلاف چیزی که می‌گوید عمل می‌کند.انگار ما بیشتر از آن که ببینیم چه کسی حرف درست را می‌زند، با احساساتمان او را قبول می‌کنیم... این که چقدر شبیه به ما فکر می‌کند و در ذهنمان از او انسان دیگری می‌سازیم.شاید هم چنین فردی مطابق چیزی که می‌گوید رفتار می‌کند، اما کسانی که او را از نزدیک می‌شناسد با بدقلقی‌ها، عصبانیت‌ها و غیرمنطقی شدن‌هایش هم آشنا باشد... شاید دیوانه‌بازی‌هایی دارد که نمی‌خواهد دیگران بدانند. شاید خودسانسوری‌هایی را برای خودش در نظر گرفته و صلاح می‌داند در عرف فعلی جامعه آن را به نمایش نگذارد؛ یعنی هیچ وقت از بعضی افکارش چیزی به نمایش نگذاشته باشد. افکاری که شاید لزوماً بد هم نباشد ولی اختلاف سلیقه در آن زیاد است.شاید هم نباید خرده بگیریم... ما همه انسانیم و انسان عموماً تا در شرایط دیگران قرار نگیرد، نمی‌تواند حال واقعی دیگران را درک کند.انگار ما دوست داریم از همه کسانی که دوست داریم، قهرمانِ خیالی بسازیم؛ مانند داستان‌های کودکانه... قهرمانی که شکست‌ناپذیر است و هیچ نقطه ضعفی ندارد. غافل از این که اتفاقاً قهرمان داستان‌های بزرگسالی هم اشتباه می‌کند، هم شکست می‌خورد و هم به بی‌راهه می‌رود...شاید باید حرف‌های دیگران را فقط گوش دهیم، به آن فکر کنیم و خودمان سعی کنیم به آن عمل کنیم. اصلاً فکر کنیم که آیا عملی هستند یا نه؟ شاید در بعضی شرایط عملی باشند و در برخی نه. نقد کنیم بدون این که به گوینده‌ی آن و زندگیِ واقعی او فکر کنیم. گرچه می‌دانم کار سختی است... ذهنِ ما از تعصب و احساسات دست برنمی‌دارد.حتی همین کسی که این سطرها را می‌نویسد، بدخُلقی‌هایی دارد که گاهی تحمل‌ناپذیر می‌شود...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 14:19:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ اسرارِ الهی کس نمی‌داند، خموش</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4-pcycszdhk5bm</link>
                <description>وقتی مشکلی برای کسی پیش می‌آید، برای دلداری هم شده می‌گوییم «حتماً حکمتی در این اتفاق است» یا «بی‌شک خیری در آن بوده». فکر می‌کنیم این حرف را از دلسوزی گفته‌ایم. صرف نظر از اینکه این حرف وقتی بیان می‌شود که هر دو طرف به آن اعتقاد داشته باشند، فکر می‌کنم این نوع جملات دردی را دوا نمی‌کنند. به خصوص در اوایلِ بحران؛ وقتی هنوز فرد برای اتفاقی که برایش افتاده بهت‌زده است.قبول... خیر و حکمتی در همه‌ی رنج‌های ما نهفته که ممکن است این راز روزی برملا شود. شاید هم نشود!اما این جملات وقتی کارگر می‌افتند که گوینده علاوه بر گفتنشان، خیر و حکمتش را دقیقاً بداند. نه این که حدس و گمان بزند و آینده را از دیدِ خودش پیش‌بینی کند. چه کسی این رازها را می‌داند جز خودِ خدا؟ چه کسی علت هر کدام از رنج‌های ما را می‌داند و می‌تواند ما را با دلایل مشخص قانع کند؟پس بهتر است سکوت کنیم... مگر آن که خودِ شخص این حرف را بزند و عمیقاً در دلش حس کند حکمت دردش را می‌فهمد.فکر میکنم بیرون از موقعیتِ بحرانی، گفتن این جملات به نوعی نادیده گرفتن درد و رنج طرف مقابل است. از سر باز کردن است. هر چه هست اسمش همدردی نیست.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 20:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%87%D8%A7-tojawkk5xjdc</link>
                <description>شاید اگر همه به موقع دیده می‌شدند، مورد توجه بودند و سرکوب نمی‌شدند، جهان این‌قدر آشوب نبود...همه جا پر شده از تبعیض...شاید اگر در خانواده کودکی طرد نمی‌شد، در مدرسه فقط به دانش‌آموزان درس‌خوان توجه نمی‌شد، در جمع دوستان عده‌ای مسخره و تنها نمی‌شدند و در جامعه گروهی منزوی نمی‌شدند، جهان جای بهتری برای زندگی بود.کسی چه می‌داند؟ شاید دیگر کسی حسادت نمی‌کرد و به فکر نابودی دیگران نبود... شاید هم حسادت به صفر نمی‌رسید فقط کمتر می‌شد.یک‌بار مطلبی از زبان یک معلم می‌خواندم که اعتقاد داشت بعضی از بچه‌ها با بدقلقی و بدرفتاری دنبال جلب توجه هستند. کافی است راه ارتباط با آن‌ها را یاد بگیری. دیگر دست از توجه‌طلبیِ منفی برمی‌دارند. کافی است بدانی علایقش چیست؟ ورزش، سینما یا تکنولوژی؟و چقدر سخت است دیگری را با تمام تفاوت‌هایش دوست داشتن... شاید هم لازم نیست همه را دوست داشته باشیم؛ گاهی بپذیریم و فاصله بگیریم.مثل پالت رنگی که اگر رنگ‌هایش با هم ترکیب شوند، کدر می‌شوند.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 20:45:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مه غلیظ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%84%DB%8C%D8%B8-rv9al6ilhnq8</link>
                <description>نمی‌دانم... من هم اولین بارم است که در این شرایط قرار گرفته‌ام.من هم تا به حال در این وضعیت تعلیقی نبوده‌ام. این که نتوانم درباره‌ی آینده فکر کنم... منظورم از آینده ماه‌ها یا سال‌های بعد نیست. هفته‌ی دیگر هم برایم آینده‌ی دور حساب می‌شود. اصلاً چرا دورتر بروم‌؟ همین فردا هم برایم مبهم است. ماه‌ها و سال‌های بعد که دیگر برایم ترسناکند.اخبار جهان مانند خواب‌های آشفته شده! حتی در خواب هم نمی‌توانستم این‌ها را تصور کنم. مضحکه‌ای که اگر قبلاً این‌ها را برای کسی تعریف می‌کردی، می‌توانست سوژه‌ی خنده برای دورهمی‌های خودمانی باشد.به دلخوشی‌های ساده هم نمی‌توانم دل ببندم. بخشی از آن‌ها که از بین رفت و نمی‌دانم باز هم به آن‌ها دسترسی دارم یا نه و برخی که مانده‌اند نمی‌دانم تا کِی به آن‌ها دسترسی خواهم داشت...نمی‌دانم باید به لحظه‌ی حال دلخوش باشم و از آن استفاده کنم؟-: جوابش واضح است سحابی! «لحظه را دریاب»ببخشید اشتباه شد... جمله‌ام را اصلاح می‌کنم: نمی‌توانم به لحظه‌ی حال دلخوش باشم و از آن استفاده کنم. چرایی‌اش را هم نمی‌توانم توضیح دهم.-: پشیمان می‌شوی که از زمانت درست استفاده نکردی.مگر قبلاً که از زمانم استفاده کردم چه شد؟ مگر قبلاً که نهایت تلاشم را کردم و به هر چه توانستم چنگ زدم چه شد؟ حالا هم نهایت تلاشم همین‌قدر است. اصلاً کسی چه می‌داند «درست استفاده کردن» چیست؟من حافظه‌ی خوبی دارم. هر وقت پشیمان شدم، به خودم یادآوری می‌کنم که این روزها بیشترِ انرژی‌ام را صرف بقا و دوام آوردن کرده بودم؛ درست مثل تمام عمرم تا امروز... این کار را خوب بلدم... من بیشتر انرژی‌ام را صرف ترمیم کرده‌ام. ترمیم زخم‌هایی که دست خودم نبود. فقط قبلاً دیرتر باتریِ ذهنم خالی می‌شد...من هم اولین بارم است که زندگی می‌کنم...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 15:40:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیل</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-rjfxssfs4szh</link>
                <description>خیال‌پرداز بودن خوب است؛به اطرافت نگاه می‌کنی و برای همه چیز قصه می‌بافی. در هر چیزی دنبال تصویری هستی: ابرها را به شکل‌های مختلف می‌بینی. در کاشی‌ها چندین تصویر پیدا می‌کنی. عروسک‌ها توانایی‌های خارق‌العاده دارند و در دنیایشان هرگز نمی‌میرند. در خیابان - به تقلید از انیمیشین «ماشین‌ها» - چراغ‌های هر ماشین چشم‌های آن است؛ بعضی عصبانی‌اند و بعضی خوشحال...خیال‌پرداز بودن بد است؛خیال که از حد بگذرد حالت بد می‌شود... وقتی می‌بینی فاصله‌ی دنیای خیالی‌ات با دنیای واقعی زمین تا آسمان است. خیال‌باف توانایی درک متقابل را دارد؛ سریع خودش را جای طرف مقابل می‌گذارد و مشکلاتش را تصور می‌کند. از فکر کردن آن فلج می‌شود. انگار که خودش درگیر آن مشکل باشد. خیال‌پردازی مدام ذهن را به آینده می‌برد: فردا چه خواهد شد؟ اگر اوضاع خراب شد من چه می‌شوم؟ اطرافیانم چطور؟ می‌توانم دوام بیاورم؟شاید برای همین ژان پل سارتر در «دست‌های آلوده» نوشته بود:بدبختی این جوان هم همین است که قوه‌ی تخیلش خیلی قوی است.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 20:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیرت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%AA-qcui4koyj61w</link>
                <description>نمی‌دانم چند بهار دیگر را خواهم دید... نمی‌دانم همین بهارِ پیش‌رو را می‌بینم یا نه...من هر سال با دیدن شکوفه‌ها از نو تعجب می‌کنم. مثل بچه‌ها می‌شوم؛ انگار که تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. هر بار در اوایل بهار، با دیدن جوانه زدنِ درختان و شکوفه‌های سفید و صورتی خدا را شکر می‌کنم که چشم‌هایم می‌بینند.قطعاً این سال عجیب را فراموش نمی‌کنم. سالی که از دوران کرونا هم عجیب‌تر بود...برای من ادبیات، فرهنگ و ایران همیشه مهم بود و امسال مهم‌تر.وقتی جمله‌ی «فکر نمی‌کردم روزی ایران این‌قدر برایم مهم شود» را از دیگری شنیدم، حسی داشتم که قابل توضیح نبود؛ چیزی بین افسوس و امید به این که هنوز دیر نشده... وقتی از ایران حمایت کردم و حمایت شدم، گیج بودم و نیازی به تشویق برای این کار نمی‌دانستم.بعد از جنگ دوازده روزه، کارهایی که قبلاً مرا آرام می‌کرد جوابگو نبودند. با شخصیت دیگری از خودم روبرو شدم. رفتارهایی از نظر خودم عجیب داشتم. کارهای جدیدی می‌کردم؛ مثل کاری که از اوایل امسال شروع کردم. یعنی همین نوشتن‌های پراکنده که فکر نمی‌کردم روزی کسی آن‌ها را بخواند.سال تلخی را تجربه کردیم و حالا که می‌نویسم حدود یک ماه دیگر به انتهای سال مانده است؛ اما فکر می‌کنم مفاهیمِ مهمی برای اکثر ایرانیان اهمیت پیدا کرده است.عکس برای امسال نیست.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 19:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تُنگِ ماهی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D9%8F%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-ofnwlbyzjb7x</link>
                <description>ما قبلاً هم در ذهن و روان‌مان امنیت نداشتیم... قبلاً هم از دیگران می‌ترسیدیم... سخت اعتماد می‌کردیم و هزار بار فکر می‌کردیم که اگر چنین و چنان شود چه؟؟حال چطور انتظار داریم در وضعیتی که امنیت واقعی نداریم آرام باشیم؟وقتی با کوچک‌ترین اتفاق فرومی‌پاشیم چون دیگر چیزی از ما نمانده که استوار باشد...ما حق نداریم غر بزنیم؟ یک عمر به ما گفتند ناشکری نکن، این که گریه ندارد، ناراحت نباش درست می‌شود، تو سخت می‌گیری، داری بزرگ‌نمایی می‌کنی، پس ما با حداقل امکانات چه کردیم و...چرا گیر کردیم روی زمین؟ مگر مشکلات روزمره‌ی ما کم بود که مشکلات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و سوگ جمعی هم به ما اضافه شد؟ اصلاً این مسائل همیشه بود و همین شرایط جامعه باعث بسیاری از مشکلات شخصی ما شد. سوگِ جمعی هم هر چند وقت یک بار یقه‌ی ما را می‌گرفت...سایه‌ی جنگ دیگر چیست؟ ما فکر می‌کردیم جنگ فقط در کتاب‌هاست. اخبارِ سرزمین‌های دور است. رویداد تاریخیِ سال‌های قبل است. در عصر هوش مصنوعی چرا هنوز دغدغه‌های جهان بدوی است؟؟ما که دلمان برای ماهیِ گیر کرده در تُنگ می‌سوخت...ما که نفس‌مان می‌گرفت وقتی می‌دیدیم ماشینی به عمد یا غیر عمد از کنار شاخه‌های نهال کنار خیابان رد می‌شود و شاخه‌هایش به ماشین گیر می‌کند و درخت جوان را خم می‌کند...ما که به زمین خوردن آدم‌ها نخندیدیم و نگرانشان بودیم مبادا آسیبی دیده باشند...ما که تحمل شندیدن اخبار جنگ در سرزمین‌های دیگر را هم نداشتیم...ما که نمی‌توانیم گریه‌های مادری برای فرزند کشته شده‌اش را در فیلمی ببینیم و در دو سه ثانیه اولش بهت زده و با چشمان خیس ویدیو را ناتمام می‌بندیم...این زندگی حق ما بود؟احتیاج به مرخصی طولانی دارم از زندگی... نیاز به نبودن دارم. نمی‌خواستم این‌ها را به چشم ببینم. کاش زنده نبودم و نمی‌دیدم. کاش قبل از این‌ها می‌مُردم. دیگر قرار است چقدر زنده بمانم و قرار است چه چیزهای دیگری ببینم؟پی‌نوشت: از درمانگری شنیدم که با بغض می‌گفت این روزها با دیدن کیسه زباله حالم بد می‌شود... حال من هم بد شد!</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 21:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشنه‌ی یادگیری</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-srywlk74wne6</link>
                <description>تنها چیزی که من را زنده نگه می‌دارد یاد گرفتن است؛ یادگیری روش‌های جدید، نکته‌ای تازه درباره‌ی زندگی و گاهی هنر...اصلاً این سرک کشیدن به منابع مختلف برای همین است؛ شاید مطلبی -که حتی با آن بیگانه نیستم- طور دیگری بیان شده باشد و چیزی به من اضافه کند.فرآیند یادگیری با خودش درس‌های جدیدی هم دارد: صبر کردن برای بهتر شدن، تحمل اشتباه و مقایسه‌ی خود با نسخه‌ی قبلی که همین‌ها را هم بلد نبود.از شنیدن تجربه‌ی کسانی که در سنین بالای هفتاد هشتاد سال هنوز به دنبال یادگیری هستند، خوشم می‌آید؛ مثل استاد دانشگاهِ باتجربه‌ای که می‌گوید هنوز خسته نیستم و از شاگردان جوانم هم یاد می‌گیرم.دوست ندارم مثل آن‌هایی فکر کنم که تا از سن نوجوانی به جوانی می‌رسند، اعتقاد دارند از ما گذشت.اما این روزها توانم برای یادگیری کم شده؛ نه این که نتوانم یاد بگیرم... نمی‌توانم به ذهنم بفهمانم که «بیا یک کار جدید کنیم» یا «ادامه بده و تمرین کن» یا هر چیزی از این دست. انگار ذهنم به دنبال امیدی است که در آینده‌ای تاریک پیدا نمی‌شود. مدام می‌گوید «که چه؟ یاد بگیرم که چه کار کنم؟» حتی هنر هم گاهی نمی‌تواند کمکی کند؛ وقتی تمرکزی نباشد، نتیجه‌ی کار هنری خراب می‌شود و اعصاب آدمی هم خراب‌تر!شاید هم ذهنم می‌بیند که خیلی از تئوری‌هایی که یاد گرفته، در چنین روزگاری به دردش نخورده... حالمان آن قدر بهم ریخته شده که هیچ کدام از کتاب‌های روانشناسی و راهکارهای ذهن‌آگاهی و تنفسِ آگاهانه و ... به درد ما نمی‌خورد. انگار هیچ کجا از این که چطور در این شرایط دوام بیاوریم، چیزی نگفته‌اند.کاش لا به لای سطرهای کتاب تاریخ می‌گفتند مردمی که شاهد اتفاق‌های مهم تاریخی بودند، چطور به زندگی‌شان ادامه دادند. شاید هم در رمان‌ها پیدا شود... نمی‌دانم. فقط می‌دانم نیاز به تجربه‌های زنده داریم نه به آزمایش‌های آماریِ روانشناسان... در مدرسه هم از درس تاریخ بیزار بودم و نمره‌ی تاریخم از بقیه‌ی نمراتم کمتر بود. فکر کنم دیگر هر جمله از یک گزارش تاریخی را بخوانم، نفسم در سینه حبس شود و باید چند روز صبر کنم تا آن را هضم کنم، به آدم‌های آن زمان فکر کنم و چند روز بعد جمله‌ی بعدی را بخوانم!تا خودم را جمع‌وجور می‌کنم، دوباره تکه‌تکه می‌شوم... تکه‌ها از دستم در می‌رود و هر کدام می‌روند گوشه‌ای و گم می‌شوند. یادم می‌رود که امید در همین یادگیری‌ها بود و گاهی یاد دادن‌ها.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 18:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>