<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سحابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohadeser1995</link>
        <description>سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟

«می‌توانید پست‌های منتخب را در بخش لیست‌ها بخوانید.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4044762/avatar/TRkimy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سحابی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohadeser1995</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایتِ جزئیات</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%D8%AC%D8%B2%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D8%AA-xgvaqjgs6btd</link>
                <description>گاهی غرق در هیاهو و گاهی درگیر ملال...در روزگاری که هر بار یک دغدغه‌ی جدید به انبوه افکارمان اضافه می‌شود، «ملال» به معنایی که به آن معروف است برای ما ناشناخته است.من نه متخصصم که ملال را توضیح دهم و نه تا به حال به آن شکلی که درباره‌اش شنیده‌ام حسش کردم. بعید می‌دانم یک معنای واحد برای این کلمه وجود داشته باشد. احتمالاً از آن کلماتی است که در تعریفش بین علما هم اختلاف است.من اگر بخواهم برای خودم ساده‌سازی‌اش کنم می‌گویم: کسی که خوشی زیر دلش زده! شاید هم ملال در سرزمین ما حس و حال‌های دیگری باشد. شاید ما هم درگیر نوعی ملال هستیم و نمی‌دانیم. اما در هر حالی که باشیم -غرق در مشکلات یا دلزده از روزمرگی- ممکن است توجه‌مان به اطرافمان کم شده باشد.دقت کردن به جزئیات، نوعی مکث کردن است. نوعی توجه به جهان دیگر است. جهانِ ظریفی که به آرامی در کنار دست‌وپا زدن‌های ما وجود دارد و زنده است. چه آن‌ها را ببینیم و چه از کنارشان رد شویم. این‌بار چند تا از عکس‌هایی را که از این جزئیات گرفتم در اینجا به اشتراک می‌گذارم تا این نوع توجه را اول به خودم یادآوری کنم.عکس‌هایی که سوژه‌هایش در همه جا دیده می‌شوند؛ نه مخصوص منطقه‌ی خاصی هستند و نه دست‌نیافتنی.صدای پای بهار سه روز قبل از جنگچمن:)برگ تازه درآمده‌ی شمعدانیغنچه‌های شمعدانیرگبرگ‌ها...غنچه‌های شمعدانیگل پتوسغنچه‌ی شمعدانیسبزی:)پی‌نوشت: عکس‌ها بدون هیچ فیلتر و تغییری با هوش مصنوعی یا ابزارهای پردازش تصویر هستند.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 20:08:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاهای خالی را با کلمات مناسب کامل کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-r4efw4kwal4w</link>
                <description>آدمی عادت می‌کند به نشدن‌ها، به رفتن‌ها، به نرسیدن‌ها... اولش سخت است. نمی‌خواهی باور کنی که تمام شد. نمی‌توانی جلوی اشک‌هایت را بگیری. انکار می‌کنی و خودت هم می‌دانی به خودت دروغ می‌گویی. اما بالاخره عادت می‌کنی. به همان خاطرات و خیال‌های مانده فکر می‌کنی و با اشک و خنده به خودت یادآوری می‌کنی که در زندگی این را هم تجربه کردی و چقدر همه چیز موقتی بود.این که چند تا چیز موقتی دیگر برایت مانده یا چند چیز موقتی دیگر به دست می‌آوری که قرار است آن‌ها را هم روزی از دست بدهی؛ مهم یا بی‌اهمیت فرقی ندارد.شاید بهتر است عادت کنیم به این «تمام شدن»های زندگی تا بتوانیم دوام بیاوریم و خودمان را آماده کنیم برای ایستگاه‌های موقتی بعدی...دوام بیاوریم هر بار با یک چیز... یک بار با نوشتن، یک بار با گفتن، یک بار با گوش دادن به موسیقی ملایم، یک بار با پیاده‌روی، یک بار با...اما هیچ کدام به اندازه گریه کردن آدمی را سبک نمی‌کند! اصلاً بعدش حس می‌کنی یک بار سنگینی از دوشت برداشته شده... انگار این اشک‌ها راه‌های فکر کردن را می‌شویند و باز می‌کنند؛ درست مثل لوله بازکن! و این غیر شاعرانه‌ترین و بدسلیقه‌ترین کلمه‌ای بود که می‌توانستم برای توصیف‌شان به کار ببرم؛ اما من به عمد این کلمه را انتخاب کردم...چون دیگر اشک‌هایم را دوست ندارم. چون من ابزارهای هوش مصنوعی نیستم که تقلید کنم و با محاسبه‌ی احتمالات، کلمه‌ی بعدی را انتخاب کنم. چون من شاعر یا نویسنده نیستم؛ انسانم.می‌گویند صبر کردن به معنای منفعل بودن نیست، بلکه به معنای پیدا کردن راه حل مناسب برای حل مشکلات است.حیف که هر چه شیرین است زود تمام می‌شود؛ حتی اگر قدر تمام لحظاتش را داشتی... و آنچه تلخ است، تا نمی‌دانم کِی لنگر می‌اندازد وسط زندگی و حتی اگر برود جای خالی خود را گذاشته است... راه‌حل کنار آمدن با جاهای خالیِ زندگی باید آرام به دست آید. فقط ایرادش این است که راه‌حل هر کس با دیگری متفاوت است. همان‌طور که هر کس منحصر به فرد است و هیچ کپی دیگری در جهان ندارد، راه‌حل‌هایش هم یکتاست... و همین برای توصیفِ تنهاییِ آدمی در این جهان کافیست.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 11:45:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانِ ماندنی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-pmueugls96xe</link>
                <description>«آنگاه که بهار آمدو من به دنیا نباشمگل‌ها به آیین هر سال شکوفا خواهند شد.سرسبزی درختان از بهار پیشین کمتر نخواهد بود.پرندگان مانند هر بهار آواز خواهند خواند.حقیقت نیازی به من ندارد.»شعر بهار از فرناندو پسواشاعر پرتغالی قرن بیستمترجمه شعر از رامین جهانبَگلوبرگرفته از کتاب «قاشق چای خوری» هوشنگ مرادی کرمانیکاش اگر جسمی از من باقی ماند و خاک شد، تغذیه‌ی گل‌ها و درختان باشد.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 19:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحِ بزرگِ کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-f2obtmxebzu3</link>
                <description>کارشناسان معتقدند که متأسفانه موشک مستقیماً به بدن شهید ماکان نصیری اصابت کرده-: می‌بینی «سحابی»؟ حتی ممکن است بعد از مرگ آدمی، هیچ اثری از پیکرش پیدا نشود اما تا ابد فراموش نشود و شاید می‌شود تلنگری برای بیداری جهان. اینگونه مردن هم لیاقت می‌خواهد...کودکی که در یک لحظه روحش بزرگ شد. ببخشید اشتباه گفتم؛ کودکانی که روحشان بزرگ شد.درباره‌ی این کودک هیچ‌کس نمی‌داند به طور قطعی چه اتفاقی افتاده. شاید مشخص شود و شاید هم نه...من بیشتر از این نمی‌توانم از میناب بگویم؛ دستم، فکرم، قلمم و اشکم اجازه نمی‌دهد...راستی چرا برای بعضی‌ها مهم است که بعد از مرگ فراموش نشوند؟ این نوع ترس از مرگ را همه دارند یا فقط برای عده‌ای است؟ این همه آدم عادی آمدند و زندگی کردند و رفتند و کسی از بودنشان هیچ خبری ندارد... ترس مسخره‌ای است؟ یا منطقی‌ست؟ از درک سطحی می‌آید یا اساساً پوچ است؟فعلاً برای خودم جوابم این است؛ شاید دلیلش این باشد که آدمی با این همه درد و رنج و زخمی که می‌بیند، دلش می‌سوزد که بعد از رفتنش، هیچ‌کس از تلاش‌های بی‌صدای او برای تقلای زنده ماندن و دوام آوردن خبری نداشته و ندارد و نخواهد داشت.دردهایی که گاهی نمی‌تواند بیانش کند، شاید کلمات برایش کم باشد یا شاید بلد است تعریف کند اما کسی باور نمی‌کند؛ زیرا به دور از فطرت آدمی است و خودش هم باورش نمی‌کند. شاید دیگران فکر کنند دیوانه شده، ناشکری می‌کند یا دارد پیاز داغش را زیاد می‌کند! دردهایی که واکنش دیگران فقط تعجبی است که تحویل ما می‌دهند، بعد هم می‌گویند «مگر می‌شود؟» و می‌روند پیِ مشکلات خودشان... حق هم دارند! چرا فکر می‌کنیم دیگران باید به یاد ما باشند.چون آدمی درکش فقط از سایر آدم‌هاست... همه‌ی بازخوردها و تهمت‌ها و آفرین‌ها را از دیگران می‌گیرد و درک درستی جز این ندارد. شاید مفاهیم متافیزیکی و یا آموزه‌های دینی جوابی برای این سوال‌ها داشته باشد، اما باز هم مسئله سر درک و باور آن‌هاست... در واقع دقیقاً نمی‌داند که بعد از مرگ چه خواهد شد...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 19:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌دانم کیستی...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-ux2rausti0j8</link>
                <description>این‌ها که می‌گویم توجیه نیست. شاید اعتراف است.اعتراف از زبان انسانی خسته از زمانه‌ی عجیب که گاهی با نگاهی گذرا به تاریخ فهمیده دنیا همیشه اینطور بی‌رحم و زجرآور بوده... هر چند که ممکن است همه‌ی ساکنان زمین آن را لمس نکرده باشند.نمی‌دانم... شاید این نوشته اعتراف دیگران هم باشد...می‌گویند صبر را از امام حسین یاد بگیرید، از خانواده ایشان، از حضرت زینب و از همه‌ی همراهان ایشان...اما مگر من قابل مقایسه با آن‌ها هستم؟ من حتی پیامبرم هم ندیده‌ام...فقط یک عارف می‌تواند بعد از دیدن آن همه مصیبت، هنوز هم عاشقانه خدا را ستایش کند، عاشقانه نماز بخواند و همچنان به خیر آنچه برایش پیش آمده ایمان داشته باشد...من اگر خیلی هنر کنم، کاری نکنم که دیگران بدبین شوند به آنکه ادعای عزادار بودنش دارم. کاری نکنم که اگر در دلشان هنوز مهر امام حسین جا دارد، فراموش کنند که خودشان هم روزی عزادارش بوده‌اند یا اگر هم نبودند تصمیم بگیرند که هرگز در این جمع نباشند. بهانه دست کسی ندهم؛ البته واضح است منظورم آن‌هایی نیست که خود را به خواب زده‌اند.من تلاش کنم تا کمی از کج‌فهمی‌هایم را اصلاح کنم.آه که این کارها هم آسان نیستند... من حتی نمی‌دانم از کجا باید یاد گرفت.قبلاً هم در اینجا از ندانستن‌ها و نفهمیدن‌هایم گفته بودم.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 17:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به آن‌ها که نه من را می‌بینند و نه هیچ چیز دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-cylgoukkbva4</link>
                <description>من هرگز جای شما نبوده‌ام. خیلی چیزها در اطرافم دیده‌ام و البته خیلی چیز دیگر هست که تا به حال ندیدم. دلم می‌خواهد دنیای قشنگ‌تری را ببینم و بدی‌ها و زشتی‌ها را حذف کنم.می‌دانید؟ من خجالت می‌کشم از زیبایی‌هایی که تا به حال دیده‌ام و هر روز می‌بینم، حرف بزنم... خواستم فهرست کنم اما فکر کردم نباید به شما این موضوع را یادآوری کنم. «دیدن» برایم عادی‌ترین رفتار است.دنیا زیبایی زیاد دارد، زشتی هم... من که نفهمیدم آیا زیبایی‌هایش به تحمل زشتی‌ها می‌ارزد یا نه...مثلاً گاهی پیش می‌آید هنگام پیاده‌روی، گوش‌هایم صدای آبی را می‌شنوند که برایم دلنشین است... بعد به جوی آبی که از کنار خیابان می‌گذرد نگاه می‌کنم و می‌بینم پر از زباله است. شاید ندیدن این صحنه راحت‌ترین کار باشد...  اصلاً ندیدن بهتر است. آن‌ها که بی‌خیال‌ترند راحت‌تر زندگی می‌کنند. دنیا مال آن‌هاست؛ نه کسانی که حواسشان به همه جا هست... البته همه چیز هم در دیدن با چشم نیست. شنیدن هم نوعی توجه است. آن‌ها که خودشان را به نشنیدن می‌زنند هم بهتر زندگی می‌کنند. ساده می‌گیرند، حتی بعضی‌هایشان در سایه نمی‌روند و سایه می‌آید دنبالشان!از بحث دور شدم...من فقط این را می‌دانم که وقتی اولین بار از نزدیک خط بریل را لمس کردم، حتی نمی‌دانستم از کدام طرف باید بخوانمش؛ گویی با سر انگشتانم وصل شدم به جهان جدیدی... باید حتماً جستجو می‌کردم که هر دسته از نقطه‌ها معادل چه حرف است، چطور یک کلمه نوشته می‌شود و اصلاً از کدام سمت باید بخوانمش...کاش بین همه‌ی انسان‌ها زبانی بود که می‌شد ترجمه‌اش کرد؛ از ذهن من به ذهن دیگری و از دنیای تاریک من به دنیای روشن دیگری. آن وقت بهتر می‌فهمیدیم که دیگران چه می‌گویند و با زبان مشرکمان با هم حرف می‌زدیم.گویا ما هم که با چشم‌هایمان می‌بینیم به چیزی شبیه خط بریل نیاز داریم.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2026 22:44:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا گزاره‌ی ۱۰=۱ درست است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DB%B1%DB%B1%DB%B0-f5d1giulyjk6</link>
                <description>این سؤال را بچه‌ی کلاس اولی هم می‌تواند جواب دهد. اما من به شما ثابت می‌کنم که یک می‌تواند برابر با ده باشد! حتی برابر با ۲۰ یا هر عدد دیگری که دوست دارید به جای ۱۰ قرار دهید.در این دقیقاً یک سال که درگیر جنگ شدیم، ده سال به سنم اضافه شد. چیزهایی از سر گذراندم که اگر به چشمم ندیده بودم و گوش‌هایم نشنیده بودند، باور نمی‌کردم. اگر در کتاب‌ها می‌خواندم، چند دقیقه به آن فکر می‌کردم و بعد هم تبدیل می‌شد به غباری از افکار و در حالی که درگیر روزمره می‌شدم فراموشش می‌کردم.وقتی بچه بودم خیلی به این فکر نمی‌کردم که در بزرگسالی در چه حالی خواهم بود. راستش خیلی هم دوست نداشتم بزرگ شوم. دنیای بزرگ‌ترها برایم جذاب نبود؛ پر بود از کینه‌ها، دشمنی‌ها، دو به هم‌زنی‌ها و زخم زبان‌ها... از آن طرف هم فکر نکنید دوست دارم به دوران بچگی‌ام برگردم... برایم آن روزها تلخ و شیرین بود و حتی کمی تلخی‌اش بیشتر بود؛ مثل تمام زندگی‌ام.به هر چه فکر می‌کردم بجز جنگ.نمی‌دانستم قرار است با آینده‌ای روبرو شوم که ناگهان با صدایی -که قبلاً فکر می‌کردم هواپیماست- قلبم از جا کنده شود. هواپیمایی که عادی نبود و گویا به آن جنگنده می‌گفتند... هواپیمایی که گاهی نیم ساعت بالای سر ما می‌چرخید، پایین‌تر از هواپیمای معمولی پرواز می‌کرد و تا صدای انفجاری نمی‌شنیدیم قرار نبود از ما دور شود.نمی‌دانستم شب‌هایی در عمرم وجود خواهد داشت که با صدای مهیبی از خواب بیدار شوم و نفهمم خواب بودم یا بیدار... صدای انفجارهای پی‌درپی مرا از خود دور کند و اشک‌هایم خبر از آینده‌ای تاریک برایم داشته باشد.نمی‌دانستم روزی ممکن است پرده‌های خانه‌مان را ببینم که با هر موج انفجار ناگهان تکان می‌خورند. دوست نداشتم درس امواج فیزیک را اینطور لمس کنم.نمی‌دانستم یک شب‌هایی قرار نیست خوابم ببرد؛ نه برای اتفاق‌های یک زندگیِ معمولی هر انسانی...نه من آدمی نیستم که مشکلات قبلی‌ام و دغدغه‌های کودکانه‌ی روزهای بچگی را مسخره کنم... حتی اگر آن زمان برای آبنباتی گریه می‌کردم، الآن هم برایم خنده‌دار نیست... دغدغه‌ی آدمی در هر زمان مهم است و نباید به نظرمان مسخره باشد.من با این که تجربه‌های عجیب و تلخی را گذراندم، هرگز خودِ دوران کودکی‌ام یا سال‌های بعد از آن را مسخره نمی‌کنم که افکارش ساده بود و مشکلاتش در حد عروسک و پفک و درس و کنکور و...پی‌نوشت: من اگر از ابتدای آهنگ تاسیان آقای قربانی گریه نکنم، حتماً به آنجا که می‌رسد و می‌خواند «ﻧﮕﻮ ﭼﻰ گذشت و ﻧﮕﻮ ﭼﻰ ﻛﺸﻴﺪﻳﻢ» گریه‌ام می‌گیرد...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 11:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه از زندگی به زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vylkcbcn1tem</link>
                <description>حیرانم که از حرکت نمی‌ایستد. این همه بی‌عدالتی، قساوت، قضاوت و توهین را می‌بیند، تلخ‌ترین حوادث بشری را تحمل می‌کند و همچنان به کار خود ادامه می‌دهد. متعجبم چطور این همه سنگینی را روی خودش حس می‌کند. گاهی تندتر کار می‌کند، گاهی کندتر... مچاله می‌شود اما همچنان زنده است.گاهی نمی‌داند باید به کجا و کدام یک از اندام‌ها خون را سریع‌تر بفرستند؛ قلب را می‌گویم...نمی‌دانم تا کی دوام می‌آورد. تا اینجا هم خوب همراهی کرده......فکر کنم برای مردم این تکه از کره‌ی زمین باید فرهنگ لغت دیگری ساخت. یعنی باید برای ما کلمات را متفاوت از دیگر نقاط زمین معنا کنند؛ کلماتی مثل تلاش، دوام، خوش‌بختی، خوش‌حالی، شادی، موفقیت، زندگی، آرامش، صلح، آتش‌بس و هزاران کلمه‌ی دیگر.مثلاً باید کسی به ما بگوید که شاد بودن ما با شاد بودن انسانی در آن سر دنیا فرق دارد. باید بگوید تلاش ما با تلاش آن‌ها فرق دارد. بگوید آسوده‌خاطر بودن برای ما یعنی فعلاً اوضاع مثل قبل است و بدتر نشده. مثلاً یکی خیال ما را راحت کند و بدون وعده و وعید الکی، کلمه‌ی خوش‌بختی را از لغت‌نامه‌ی ما حذف کند.ما یک عمر فکر می‌کردیم معنای این کلمات ساده را بلدیم. همین یکی نبودن معانی دارد ما را از پا در می‌آورد...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با کفش تنگ دیگری راه برو!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88-orohrdupergr</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنم اگر جای دیگران بودم، احتمالاً علت خطاهایشان را بیشتر درک می‌کردم. حتی شاید اشتباه‌شان دیگر برایم معنای خیلی بدی نداشت و کمتر سرزنش‌شان می‌کردم. گاهی فکر می‌کنم که من اگر در شرایط او بودم با همان تجربه‌ها، فکرها، اطرفیان، حرف‌های شنیده شده، تحلیل‌ها، بیماری‌ها، زخم‌ها، رنج‌ها،‌ دردسرها، ناکامی‌ها و موفقیت‌ها، دیگر همه‌ چیز را فقط تقصیر او نمی‌دانستم. این که چقدر در درک دیگران موفق بوده‌ام نمی‌دانم... من خودم هم نمی‌دانم در ذهنم دقیقاً چه می‌گذرد چه برسد به ذهن دیگران...وقتی زیاد به این موضوع فکر می‌کنم تا ته ماجرا می‌روم؛ یعنی اگر من جای شمر بودم، همان کار را می‌کردم؟!مگر درک کردن یک نفر می‌تواند اشتباهاتش را توجیه کند؟...حالا که به اینجا رسیدم یاد موضوع دیگری افتادم:یک سوال کلیشه‌ای هست که گاهی در برنامه‌های مناسبتی محرم از دوستداران امام حسین می‌پرسند: اگر در آن دوران زندگی می‌کردی در کدام لشکر بودی؟! به نظرم سوال درستی نیست. چه کسی از دوستداران ایشان می‌خواسته در لشکر یزید باشد؟ به نظرم به جای طرح این سوال باید فکر کرد و شرایط آن زمان را درک کرد. شاید باید گفت حداقل دوست داشتم فهم بالایی می‌داشتم و در جای غلطی قرار نمی‌گرفتم.من هم باید بگویم که دوست دارم که از دوستداران امام حسین باشم. دوست داشتن امام حسین که فقط به حرف زدن و گریه کردن نیست؛ به فهم است. نمی‌دانم... شاید اگر من امام حسین را فهمیده بودم، کمتر در دوران جنگ بی‌تابی می‌کردم...من هنوز هم نفهمیده‌ام...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 20:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌هایی احتمالاً برای این روزها!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-a7o4ulfdrgv7</link>
                <description>در این پست قرار نیست کتابی معرفی کنم. البته اگر شما کتابی خوانده‌اید که این روزها برایتان اثربخش بوده، خوش‌حال می‌شوم به من هم پیشنهاد دهید.تازگی‌ها کلی حرف دارم اما نمی‌توانم چیزی بگویم. می‌خواهم بنویسم اما چیز منسجمی به ذهنم نمی‌آید. می‌خواهم گریه کنم اما نمی‌توانم. می‌خواهم بمیرم اما نمی‌توانم....این روزها که به کتاب‌فروشی‌ها سر می‌زنم، در برخی قفسه‌ها کتاب‌های تاب‌آوری و توسعه‌فردی را چیده شده می‌بینم که برای کمک به اوضاع فعلی جامعه این کتاب‌ها را در دسترس قرار داده‌اند.کاری ندارم که این کتاب‌ها با نویسنده‌های اروپایی و آمریکایی، دغدغه‌های دیگری دارند و معلوم نیست نوشته‌هایشان به درد ما می‌خورند یا نه... راه‌حل آن‌ها نهایت برای تعارض بین فردی و دعواهای سطحی خانوادگی و مشکلات معمولی با شکم‌های سیر کاربرد داشته باشد. نمی‌دانم... شاید هم بعضی‌هایشان کاربرد داشته باشد!البته من که نمی‌گویم کتاب نخرید؛ حداقل در اینجا که همه خواندن و نوشتن را دوست دارند و احتمالاً بیشتر کتاب می‌خوانند. خودم که دوست داشتم آن‌قدر پول داشتم که از هر مغازه‌ای، دست‌فروشی و هر کس که کسب‌وکاری دارد، جنسی می‌خریدم که این مدت ضرر کردن‌شان کمی جبران شود. چه می‌دانم... برای همه شان که جا نداشتم؛ مثلاً هدیه می‌دادم به دیگران...اما وقتی در بخش کتاب کودک، کتابی با عنوان «جنگ» می‌بینم قلبم مچاله می‌شود. لعنت به دنیایی که باید کتابی برای کودکان نوشته شود تا نامش جنگ باشد یا به آن ربطی داشته باشد.راستی در آن روزها و شب‌ها چه چیزهایی باید به کودکان گفته می‌شد؟ این همه سروصدا چطور توجیه می‌شد؟ چهارشنبه‌سوری است؟ بازی است؟ جشن است؟ صداها از خانه‌ی همسایه‌هاست؟کودکان باهوشند... ترس را با یک نگاه به صورت بزرگ‌ترها حس می‌کنند. مگر می‌شود آدمی در آن شرایط نترسد؟ مگر می‌توان ترس را پنهان کرد؟ مگر می‌شود انکار کرد؟ مگر می‌شود قوی بود؟ </description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 18:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%87%D9%86%D8%B1-nxh4gabiogjs</link>
                <description>نقاش آنچه را ندارد می‌کشد و جایی را که نرفته تصور می‌کند؛ گویی در خواب آنجا بوده است. خطاط جملاتی که دوست دارد خطاطی می‌کند. نویسنده از نداشته‌هایش می‌نویسد. شاعر برای بیان آرزوهایش، کلمات را کنار هم ردیف می‌کند. خواننده خواسته‌هایش را می‌خواند. هنرمند آنچه از این دنیای لعنتی می‌خواهد را به دیگران نشان می‌دهد. شاید آدمی نداشته‌هایش را در دنیای هنر می‌جوید.موفق هم می‌شود؟ نمی‌دانم... شاید بستگی به مهارتش دارد.اما هر چه هست با نداشتن آنچه می‌خواهد فرقی ندارد. فقط بلند بلند از حسرت‌هایش، از رنج‌هایش و سوز و گدازش می‌گوید. حتی خودش هم نمی‌داند این فریاد مداوم چه فایده‌ای دارد؛ وقتی آنچه می‌خواهد در واقعیت با منابع مالی یا معنوی دست‌یافتنی می‌شود؛ نه با ابزار هنر...از داشته‌ها چه؟ قدر آن‌ها را می‌داند؟ شاید برای آن هنرمندی که بارها زندگی‌اش در آستانه‌ی از دست رفتن بوده، پاسخ این سوال آری باشد. شاید هم... نمی‌دانم!من چه می‌خواهم؟ اگر امید می‌خواهم، چرا نمی‌توانم از آن حرف بزنم؟-: مگر تو هنرمندی سحابی؟!</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:41:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره اینترنت!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-ro3kmh6u0h1t-ro3kmh6u0h1t</link>
                <description>چند روزیست اینترنت وصل شده... لازم نیست توضیح دهم اینترنت که فقط اینستاگرام‌گردی و یوتیوب‌گردی نیست. شغل خیلی‌ها به اینترنت بین‌الملل گره خورده، ارتقای دانش در ارتباط با دیگران ممکن است و ... مگر می‌شود ایزوله بود؟چرا عادت داریم چیزهای بدیهی را چند بار توضیح دهیم؟ شاید چون چندین بار در این زندگی‌مان از بدیهی‌ترین کارها محروم شدیم...اه بس است این عذاب وجدان‌ها برای وقت تلف کردن... اصلاً چه اشکالی دارد آدم گاهی غرق شود در اینستاگرام و کلیپ‌های مزخرف ببیند؟ گاهی دلم می‌خواهد مفید نباشم، بروم توی اینستاگرام بگردم و نفهمم چند دقیقه گذشت... رها کنم همه‌ی توصیه‌های توسعه‌ی فردی را...قبلاً جیمیل وصل می‌شد اما نمی‌توانست عکس‌هایی که پینترست برایم می‌فرستاد را نشانم دهد. چند تا از ایمیل‌هایم را چک کردم. چقدر این عکس را دوست دارم...دوست دارم ساعت‌ها از این پنجره به بیرون نگاه کنم. چه منظره‌ای می‌بینم؟شاید درخت‌هایی با برگ‌های سبز باشند که شاخه‌هایشان با نسیمی مواج می‌شوند. یا بوته‌های پر از گلی که بعضی گل‌هایشان پرپر شده روی زمین ریخته‌اند. آسمان آبی با ابرهای پنبه‌ای که خبر از آب‌وهوای آرام می‌دهند. تک و توک خانه‌هایی هم می‌بینم و ساکنان آن‌ها را. عابرهایی که از خیابان رد می‌شوند. پروانه‌ای که از روی یکی از گل‌ها بلند شده تا دم پنجره آمده، کمی کنار لبه‌ی پنجره بال می‌زند و می‌رود به سمتی که پیدایش نمی‌کنم. صدای پرنده‌ها را می‌شنوم. کم‌کم آفتاب مستقیم به پنجره می‌تابد. نور از پرده‌ی سفید پنجره‌ام رد می‌شود و می‌ریزد روی فرش اتاقم...در خیالم قابی از اتاقم می‌تواند اینگونه باشد:من برای پست‌هایم از پینترست عکس برمی‌دارم. روزهای بی‌اینترنت می‌توانستم از عکس‌هایی که از قبل داشتم یا گالری گوشی‌ام عکس بگذارم. اما کم‌کم نظم صفحه‌ام اینطور پیش رفت که هر وقت پست ناراحت‌کننده‌ای گذاشته بودم و یا بی‌حوصله بودم، بدون عکس منتشر می‌کردم.امروز یک مرتبه با حوصله شدم؟ شاید نه. فقط دلم تنگ شد برای دیدن این عکس‌ها و دانلود کردنشان...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 11:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز خوش‌خیال من</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-a3ppvlryn4hj</link>
                <description>هیچ وقت این قدر احساس ناتوانی نکرده بودم. ناتوانی در دوام آوردن، در نرسیدن و آرزوها را بر باد دیدن، در کاری نکردن، در مانع شدن حوادث بیرونی. ناتوانی در امیدوار بودن، در حل کردن مشکلات ریز و درشت خودم، در دیدن مشکلات دیگران و افسوس از اینکه کاری از من برنمی‌آید.هر اتفاقی بخواهد می‌افتد و من هیچ کاره‌ام.زیادی بزرگش کرده بودم؛ توانایی‌هایم را می‌گویم. شاید چون زیاد در گوش‌مان خواندند که تو می‌توانی... تو قوی هستی... تو از پس هر کاری برمی‌آیی...چه کسی این‌ها را به ما گفت؟ نسل قبل؟ یا روانشناس‌هایی از آن سر دنیا؟ یا کسانی که شاید واقعاً می‌توانستند کاری کنند اما حواسشان نبود همه که شرایط آن‌ها را ندارند... آن‌ها مگر چه داشتند؟ پول؟ دوستان و آشنایان با نفوذ؟ روحیه‌ی قوی‌تر؟ خوش‌بینی همراه با تلاش؟ شانس؟زندگی در شرایط بهتر؟ بهتر از چه؟رسالت ما چه بود؟ اصلا چه کسی گفت که هر کس رسالتی دارد؟مگر برای آدمی که گوشه‌ای از این دنیا گیر کرده و صدایش به جایی نمی‌رسد و کسی او را نمی‌شناسد هم رسالت تعریف می‌شود؟گاهی فکر میکنم بهتر بود گُلی بودم در میان انبوه بوته‌ها و گل‌های دیگر... چند روزی زنده بودم و بعد می‌مردم. شاید هم کسی مرا می‌چید. چند روز بعد هم خشک می‌شدم. شاید بهتر بود گنجشکی بودم که از این شاخه به آن شاخه می‌پریدم. نهایتش خوراک گربه‌ای می‌شدم و خودم هم نمی‌فهمیدم چه بلایی سرم آمد. بی‌جان بودم؛ سنگی یا چوبی که فقط ناظر بودم. چه می‌دانم حیوان وحشی بودم؛ گرگی یا ماری بودم. حداقل اگر کار وحشتناکی می‌کردم می‌گفتند اقتضای طبیعتش است.اصلا مغز من! چرا هر چه می‌شود فکر می‌کنی تو باید کاری بکنی؟ مگر از تو چه کاری برمی‌آید؟ مگر تو می‌توانی مشکلات دیگران را حل کنی؟ تو در مشکلات خودت مانده‌ای. کاش خاموش شوی مغز من. کاش بمیری. بنیشین زندگی‌ات را بکن. می‌پرسی کدام زندگی؟ همین زندگی که می‌گویند برو خدا را شکر کن که بدتر نشد. همین زندگی که می‌گویند ما همین امکانات شما را هم نداشتیم. همین را می گویم. مگر چقدر زنده‌ای؟ خوش باش! می‌پرسی چگونه؟ خودت به خودت سخت می‌گیری. تقصیر خودت است. اگر به این چیزها فکر نکنی این قدر هم از پا در نمی‌آیی. تو مگر می‌توانی دنیا را عوض کنی؟ از تو گنده‌تر هم نتوانستند. تو چه کاره‌ای؟پی‌نوشت: می‌دانم نوشته‌هایم خواندنی نیستند؛ گرچه قبلاً هم نبودند. تلخ‌تر هم شده‌اند. تنها کاری که از من برمی‌آید این است که در توضیحات بنویسم این متن حاوی محتوایی است که حالتان را بد می‌کند. اما اگر تا انتها خواندید بی‌نهایت ممنونم.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 18:30:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگر دنیا نباید این شکلی باشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-j9tktudp9lrg-j9tktudp9lrg</link>
                <description>این‌ها که می‌گویم، خیالاتی است که در ذهنم می‌چرخد. از دنیایی که بدون نقص نیست اما قابل تحمل است.راستش نمی‌توانم به دنیای بی‌نقص فکر کنم؛ چون در نهایت گریه‌ام می‌گیرد. تازگی‌ها هر وقت به آنچه که آرزویم -شخصی یا جمعی- باشد فکر می‌کنم، بعد از چند دقیقه اشک‌هایم سرازیر می‌شوند؛ به خاطر فاصله‌ی زیاد زندگی‌ام تا آنچه می‌خواهم باشد. پس بهتر است دنیای واقعی‌تری را برای خودم تصویر کنم. آنچه در ادامه می‌خوانید، شرح دنیایی است که احتمالاً نگرانی‌های آدمی در آن کمتر است:مدت‌هاست که در جهان جنگی رخ نداده... از آخرین باری که جنگ شده کسی در ذهنش خاطره‌ی روشنی ندارد.نمی‌توان گفت اوضاع مالی همه خوب است اما به محض اینکه کسی بفهمد همسایه‌اش مشکل مالی دارد، از کمک کردن به او دریغ نمی‌کند.دزدی و فساد و جرم و جنایت به صفر نرسیده اما اگر جرمی رخ دهد، همه پشت یکدیگرند. خیالشان از رسیدن حق به حق‌دار راحت است و می‌دانند دیر یا زود فرد مجرم دستگیر شده و به سزای اعمالش می‌رسد. آن که آسیب دیده تنها نمی‌ماند و دیگران با همدلی‌های مادی و معنوی، از او حمایت می‌کنند.آن‌ها که با پشت سر حرف زدن و خاله‌زنک بازی و هزاران کلک کار خود را پیش می‌برند، دیگر «زرنگ» حساب نمی‌شوند؛ بلکه طرد می‌شوند و اجازه‌ی پیشرفت ندارند.سران کشورها حواسشان به مردم هست و از نزدیک می‌دانند مردم در زندگی‌شان چه دغدغه‌ها و مشکلاتی در سطح اجتماعی دارند. می‌دانند که این موقعیت‌ها موقتی است و ثروتی که دستشان است باید در خدمت پیشرفت کشور صرف شوند؛ نه مصارف شخصی.همه از نتیجه‌ی کارشان آگاه هستند. شاید همیشه برای کار درست تشویق نشوند اما دلسرد هم نمی‌شوند.کسی نگران قطعی برق و آب و گاز و اینترنت نیست. اگر اختلالی رخ دهد، دانشمندانی هستند که وجودشان دلگرمی مردم عادی است. چون می‌دانند آن‌ها کارشان را بلدند و همه‌ی مشکلات فنی موقتی و بسیار کوتاه است.برای استفاده از تکنولوژی، دانلود یک اپلیکیشن، خواندن مقاله، آپدیت سیستم‌عامل و ... هیچ محدودیتی وجود ندارد.یک انسان عادی که فارغ‌التحصیل شده و مستقل برای خودش پژوهش می‌کند یا برنامه‌نویس است، به راحتی می‌تواند از پیشرفت تکنولوژی در دنیا با خبر شود و از امکانات بین‌المللی استفاده کند. بدون این که نگران چیزی باشد. اگر هم در جهان تخلفی در حوزه‌ی فناوری رخ داد، دادگاه‌های بین‌المللی حق کاربران عادی را پس می‌گیرند. اصلاً سازمان‌ها و نهادهای بین‌المللی وابسته به کشوری خاص نیستند و عادلانه نسبت به همه‌ی تخلف‌ها واکنش نشان می‌دهند و پیگیر حق و حقوق مردم جهان هستند.هیچ کس برای رسیدن به آرزوهای شخصی‌اش ناامید نمی‌شود. با برنامه‌ریزی و تلاش می‌تواند به یک رفاه معمولی برسد. حتی اگر بیشتر تلاش کند، احتمالاً می‌تواند بیشتر پیشرفت کند. چرا احتمالاً؟ چون هنوز مریضی‌ها، تصادف‌ها و مرگ وجود دارد. دنیا است دیگر...آه که زندگی‌ام با این دنیای خیالی هم فاصله‌ی زیادی دارد...امیدوارم منتشر شود.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 20:40:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخنامه‌ی گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-w9f7ye2vtrgy</link>
                <description>همیشه ذهنم پر از سؤال بود. می‌گشتم... هر جا می‌توانستم می‌گشتم. به هر چه که فکر می‌کردم می‌تواند جواب سؤالاتم را بدهد چنگ میزدم. اگر کتاب بود می‌خواندم. اگر فیلم بود می‌دیدم. اگر کسی حرف می‌زد گوش می‌دادم.به آدم خاصی دسترسی نداشتم؛ نه استادی که بخواهد جواب من را بدهد نه کسی که حوصله داشته باشد. در واقع نه روحیه‌ی معاشرت با آدم‌های متفاوت و غریبه‌ها را داشتم و نه روی سؤال پرسیدن از هر کس را. اصلا چرا باید کسی حاضر باشد که جواب پرسش‌های زیاد و عجیب مرا بدهد؟ مگر آن‌ها جواب سوال‌های مرا می‌دانند؟ یا مگر موظفند پاسخگوی سؤالات بی‌پایان من باشند؟با این حال اگر به کسی دسترسی داشتم و فکر می‌کردم می‌توانم بعضی -فقط بعضی - از سؤال‌هایم را بپرسم، دریغ نمی‌کردم؛ آن هم با احتیاط و به دور از مزاحمت و اضافه‌گویی.سعی کردم پای صحبت خیلی‌ها بنشینم. مصاحبه‌ی افراد مختلف را ببینم یا داستان زندگی‌شان را بخوانم. گاهی به زندگی خودم و اطرافیان و غریبه و آشنا دقت می‌کردم و با اطلاعات ناقصم تحلیل می‌کردم. صرف نظر از اینکه این کارها درست بود یا نه، حواسم بود که خیلی هم سراغ منابع پرت نروم. حداقل سعی خودم را کردم.واقعاً وقتی به منبع مناسبی دسترسی نداریم باید چه کنیم؟ می‌دانم ممکن است یک کتاب یا یک فرد، آدمی را به بیراهه ببرد؛ به راه اشتباه. فقط باید زودتر فهمید و تا عمق ماجرا نرفت. باید آگاه بود و جلوی بیشتر غرق شدن را گرفت. من این آگاهی را پیدا کردم یا نه؟ نمی‌دانم...به هر حال نشد. من جواب سوال‌هایم را پیدا نکرده بودم که سوال های جدید دیگری تولید شدند...دیگر میدانم که سوال‌هایم جوابی ندارند. حداقل یک جواب ندارند. هر کس با دید خودش به این سوال‌ها جواب می‌دهد. در حالی که زندگی خودش را داشته و تجربیاتش متفاوت با من بوده. من بیشتر مخاطب بودم؛ مخاطبی آفلاین و یکطرفه.شاید سوال‌هایم اشتباه بوده؟ شاید نباید دنبال جوابشان باشم؟ باید تسلیم شوم؟ تسلیم این زندگی با این همه اتفاقاتِ بدون توجیه؟ حق ندارم سؤال کنم؟ جواب این سؤال‌ها راز است؟ از اسرار است؟ هیچکس نمی‌داند؟ قرار نیست هیچ وقت به جوابی برسم؟ نباید در کتاب‌ها دنبالشان بگردم؟ زیادی سخت گرفتم؟ می‌بینید؟ حتی همین حالا هم دارم کلی سؤال می‌پرسم!زندگی هم کردم؟ بستگی دارد که از چه منظری به زندگی نگاه کنم... بعضی از لحظاتِ زندگی را تا عمق وجودم حس کردم و بعضی لحظات فرقی با مردگان نداشتم.فقط میدانم که جواب‌هایی که پیدا کردم به درد این روزهایم نخورد... یا من بلد نبودم از این جواب‌ها در عمل استفاده کنم، یا شاید ظرفیتش را نداشتم... شاید خوب نگشتم، شاید کم‌کاری کردم و زیادی به تلاشم امیدوارم بودم و هزار دلیل دیگر که خودم هم نمیدانم چرا نشد.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 19:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهنم پر از «شاید» است</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tamv2ksq1u4w</link>
                <description>شاید کسی مدرسه می‌رفته، یا شاید کنکوری بوده...شاید کسی دانشجو بوده، یا دیگر چیزی به فارغ‌التحصیلی‌اش باقی نمانده بود.شاید کسی تازه سرکار رفته بوده یا محل کارش را تغییر داده بود.شاید کسی تازه کارش را از دست داده بود. شاید هم دنبال کار می‌گشت.شاید کسی تازه ازدواج کرده بود یا شاید تازه طلاق گرفته بود.شاید کسی تازه ورشکست شده بود.شاید کسی تازه پولی به دست آورده بود.شاید کسی تازه بچه‌دار شده بود.شاید کسی می‌خواست خانه بخرد، یا به تازگی خانه‌اش را عوض کرده بود.شاید کسی بیمار شده بوده و درمانش را شروع کرده بود. شاید هم تحت درمان بوده...شاید کسی مریض داشته و از او مراقبت می‌کرده...شاید کسی به تازگی کسی را از دست داده بود.شاید کسی مسافر بوده، یا شاید کسی چشم به راه مسافرش بوده...اما آن بمب‌های لعنتی نمی‌دانستند زندگی یعنی چه... از بالای سر خیلی‌ها رد شدند و روی سر بعضی ریختند... برایشان هیچ چیزی مهم نبود؛ این که هر کس در چه وضعیتی قرار دارد... برخی شکننده‌تر و برخی استوار...زندگی هنوز هم جریان دارد... برای بعضی باترس و ابهام و برای بعضی بدون هیچ خللی... نمی‌دانم. شاید اسمش زندگی نیست. زنده نیست. شاید هم هست؟! چطور برخی می‌توانند ادامه دهند؟ چطور برخی قوی هستند؟ شاید همه‌اش خواب است. شاید کابوس است. خیال است...پی‌نوشت: اخیراً چیز جدیدی برای نوشتن ندارم. به نظرم نوشته‌هایم تکراری شده و بهتر است کمتر حرف‌های تکراری بزنم. شاید دیگر نوشتن هم شفا نیست... حتی کلماتم هم تکراری شده‌اند... بیشتر از این نمی‌توانم ویرایش کنم.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 18:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزده</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D8%AF%D9%87-epo6mkw3n6z1</link>
                <description>وقتی بچه بودم فکر می‌کردم در روزهای جشن و مناسبت‌های شادی، هیچکس غمگین نیست. فکر می‌کردم غم همیشه قبلش در می‌زند، منتظر می‌ماند و تا شادی تمام نشده پشت در می‌ماند. بیماری و مشکلات و گریه و ناراحتی فقط برای روزهای عادی سال است.اولین بار که زندگی به من فهماند روز تولد آدم می‌تواند پر از غم باشد، دوازده سالم بود. تازه فهمیدم بعضی‌ها شب یلدا هم غم دارند؛ عید نوروز حتی. بعد از آن فکر کردم غم کلید دارد و گاهی در نزده داخل می‌آید.همیشه فکر می‌کردم مگر می‌شود بهار بیاید و شکوفه‌ها را ندید؟ مگر می‌شود بهار بیاید و همه‌ی مردم دنیا غمگین باشند؟ کرونا آمد و پتک دیگری به سرم خورد. بهار آن سال گل‌های ریز سفید و آبی که در میان چمن‌ها در می‌آیند را دیدم. شکوفه‌ها را هم دیدم. طوری نگاه می‌کردم که تا سیر نشدم ولشان نکردم.اما حالا فهمیدم غم نه کلید دارد و نه پشت در منتظر می‌ماند. با لگد در را می‌شکند و داخل می‌آید. فهمیدم که می‌شود جوانه زدن‌ها و شکوفه‌ها را دید و دیگر ذوقی نداشت. می‌شود با چشمانی ترسیده به گل‌ها نگاه کرد و زودتر از اینکه از دیدنشان سیر شوی مجبور باشی بروی.طبیعت کار خودش را می‌کند. برایش فرقی نمی‌کند که انسان‌ها چه وضعی دارند؛ به طبیعت آسیب می‌زنند یا به هم‌نوع خودشان. فهمیدم می‌شود از کنار ساختمان موشک خورده‌ای رد شد و همزمان بوی یاس را در هوا حس کرد. یعنی آن بوته‌ی یاس که شاهد آن لحظات بوده، چه حالی داشته؟ چقدر لرزیده؟ چند تا از برگ‌هایش تکان خوردند و روی زمین ریختند؟ به نظرم خوب شد که طبیعت نظم خودش را دارد. خودآگاهی ندارد. وگرنه آن گل‌های یاس تا الآن در نمی‌آمدند. باید خشک می‌شدند...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 19:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امانت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-v267o9qe0qgg</link>
                <description>کاش تکه‌ای از آسمان بودم، کاش ذره‌ای از کوه بودم، کاش سنگریزه‌ای روی زمین بودم...این «بار امانت» چه بود که به انسان دادند؟اگر من می‌توانستم با جوهرِ خونم از درد آدمی بنویسم، تمام خونِ رگ‌هایم و جانم تمام می‌شد اما صحبت از درد نه. اصلاً مگر با نوشتن و گفتن، درد تمام می‌شود؟ مگر نویسندگان، کم از رنج گفته‌اند؟ چند مورد از درد را می‌توان فهرست کرد؟ مگر این لیست تمام می‌شود؟یک مادر درد می‌کشد تا فرزندی به دنیا آورد که او هم در درد زندگی کند! که چه شود؟ کسی نمی‌داند... متنفرم از جهانی که با قانون جنگل پیش می‌رود. صحبت از صلح و تمام خوبی‌های زندگی در برابر واقعیت این جهان معنایی ندارد؛ وقتی کسی که به کشور دیگری حمله می‌کند، در فهرست کاندیدای جایزه‌ی صلح نوبل قرار می‌گیرد. عجب سیرکی ساخته‌اند در جهان!من دیگر هیچ چیزی درباره‌ی جبر، اختیار، صبر، موفقیت، تلاش، اشتیاق، امید، صلح، عدالت و درنهایت زندگی نمی‌دانم... من بهت‌زده به زندگی نگاه می‌کنم که نه مشکلات ذاتی‌ام دست من بوده، نه حوادث انسانی و طبیعی آن. </description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 17:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش بُت نسازیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%D9%8F%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-kkmrgu8abm9j</link>
                <description>اگر کسی را بشناسید که حرف‌های خوبی می‌زند اما به آن‌ها عمل نمی‌کند، باز هم به حرف‌هایش گوش می‌کنید؟چند بار پیش آمده که با چنین افرادی برخورد کنید؟ آن کس که فقط بلد است خوب صحبت کند ولی در برخورد واقعی با موقعیت‌ها خلاف چیزی که می‌گوید عمل می‌کند.انگار ما بیشتر از آن که ببینیم چه کسی حرف درست را می‌زند، با احساساتمان او را قبول می‌کنیم... این که چقدر شبیه به ما فکر می‌کند و در ذهنمان از او انسان دیگری می‌سازیم.شاید هم چنین فردی مطابق چیزی که می‌گوید رفتار می‌کند، اما کسانی که او را از نزدیک می‌شناسد با بدقلقی‌ها، عصبانیت‌ها و غیرمنطقی شدن‌هایش هم آشنا باشد... شاید دیوانه‌بازی‌هایی دارد که نمی‌خواهد دیگران بدانند. شاید خودسانسوری‌هایی را برای خودش در نظر گرفته و صلاح می‌داند در عرف فعلی جامعه آن را به نمایش نگذارد؛ یعنی هیچ وقت از بعضی افکارش چیزی به نمایش نگذاشته باشد. افکاری که شاید لزوماً بد هم نباشد ولی اختلاف سلیقه در آن زیاد است.شاید هم نباید خرده بگیریم... ما همه انسانیم و انسان عموماً تا در شرایط دیگران قرار نگیرد، نمی‌تواند حال واقعی دیگران را درک کند.انگار ما دوست داریم از همه کسانی که دوست داریم، قهرمانِ خیالی بسازیم؛ مانند داستان‌های کودکانه... قهرمانی که شکست‌ناپذیر است و هیچ نقطه ضعفی ندارد. غافل از این که اتفاقاً قهرمان داستان‌های بزرگسالی هم اشتباه می‌کند، هم شکست می‌خورد و هم به بی‌راهه می‌رود...شاید باید حرف‌های دیگران را فقط گوش دهیم، به آن فکر کنیم و خودمان سعی کنیم به آن عمل کنیم. اصلاً فکر کنیم که آیا عملی هستند یا نه؟ شاید در بعضی شرایط عملی باشند و در برخی نه. نقد کنیم بدون این که به گوینده‌ی آن و زندگیِ واقعی او فکر کنیم. گرچه می‌دانم کار سختی است... ذهنِ ما از تعصب و احساسات دست برنمی‌دارد.حتی همین کسی که این سطرها را می‌نویسد، بدخُلقی‌هایی دارد که گاهی تحمل‌ناپذیر می‌شود...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 14:19:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ اسرارِ الهی کس نمی‌داند، خموش</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4-pcycszdhk5bm</link>
                <description>وقتی مشکلی برای کسی پیش می‌آید، برای دلداری هم شده می‌گوییم «حتماً حکمتی در این اتفاق است» یا «بی‌شک خیری در آن بوده». فکر می‌کنیم این حرف را از دلسوزی گفته‌ایم. صرف نظر از اینکه این حرف وقتی بیان می‌شود که هر دو طرف به آن اعتقاد داشته باشند، فکر می‌کنم این نوع جملات دردی را دوا نمی‌کنند. به خصوص در اوایلِ بحران؛ وقتی هنوز فرد برای اتفاقی که برایش افتاده بهت‌زده است.قبول... خیر و حکمتی در همه‌ی رنج‌های ما نهفته که ممکن است این راز روزی برملا شود. شاید هم نشود!اما این جملات وقتی کارگر می‌افتند که گوینده علاوه بر گفتنشان، خیر و حکمتش را دقیقاً بداند. نه این که حدس و گمان بزند و آینده را از دیدِ خودش پیش‌بینی کند. چه کسی این رازها را می‌داند جز خودِ خدا؟ چه کسی علت هر کدام از رنج‌های ما را می‌داند و می‌تواند ما را با دلایل مشخص قانع کند؟پس بهتر است سکوت کنیم... مگر آن که خودِ شخص این حرف را بزند و عمیقاً در دلش حس کند حکمت دردش را می‌فهمد.فکر میکنم بیرون از موقعیتِ بحرانی، گفتن این جملات به نوعی نادیده گرفتن درد و رنج طرف مقابل است. از سر باز کردن است. هر چه هست اسمش همدردی نیست.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 20:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>