<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سحابی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohadeser1995</link>
        <description>سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:49:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4044762/avatar/TRkimy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سحابی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohadeser1995</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کاش بُت نسازیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%D9%8F%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-kkmrgu8abm9j</link>
                <description>اگر کسی را بشناسید که حرف‌های خوبی می‌زند اما به آن‌ها عمل نمی‌کند، باز هم به حرف‌هایش گوش می‌کنید؟چند بار پیش آمده که با چنین افرادی برخورد کنید؟ آن کس که فقط بلد است خوب صحبت کند ولی در برخورد واقعی با موقعیت‌ها خلاف چیزی که می‌گوید عمل می‌کند.انگار ما بیشتر از آن که ببینیم چه کسی حرف درست را می‌زند، با احساساتمان او را قبول می‌کنیم... این که چقدر شبیه به ما فکر می‌کند و در ذهنمان از او انسان دیگری می‌سازیم.شاید هم چنین فردی مطابق چیزی که می‌گوید رفتار می‌کند، اما کسانی که او را از نزدیک می‌شناسد با بدقلقی‌ها، عصبانیت‌ها و غیرمنطقی شدن‌هایش هم آشنا باشد... شاید دیوانه‌بازی‌هایی دارد که نمی‌خواهد دیگران بدانند. شاید خودسانسوری‌هایی را برای خودش در نظر گرفته و صلاح می‌داند در عرف فعلی جامعه آن را به نمایش نگذارد؛ یعنی هیچ وقت از بعضی افکارش چیزی به نمایش نگذاشته باشد. افکاری که شاید لزوماً بد هم نباشد ولی اختلاف سلیقه در آن زیاد است.شاید هم نباید خرده بگیریم... ما همه انسانیم و انسان عموماً تا در شرایط دیگران قرار نگیرد، نمی‌تواند حال واقعی دیگران را درک کند.انگار ما دوست داریم از همه کسانی که دوست داریم، قهرمانِ خیالی بسازیم؛ مانند داستان‌های کودکانه... قهرمانی که شکست‌ناپذیر است و هیچ نقطه ضعفی ندارد. غافل از این که اتفاقاً قهرمان داستان‌های بزرگسالی هم اشتباه می‌کند، هم شکست می‌خورد و هم به بی‌راهه می‌رود...شاید باید حرف‌های دیگران را فقط گوش دهیم، به آن فکر کنیم و خودمان سعی کنیم به آن عمل کنیم. اصلاً فکر کنیم که آیا عملی هستند یا نه؟ شاید در بعضی شرایط عملی باشند و در برخی نه. نقد کنیم بدون این که به گوینده‌ی آن و زندگیِ واقعی او فکر کنیم. گرچه می‌دانم کار سختی است... ذهنِ ما از تعصب و احساسات دست برنمی‌دارد.حتی همین کسی که این سطرها را می‌نویسد، بدخُلقی‌هایی دارد که گاهی تحمل‌ناپذیر می‌شود...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 14:19:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ اسرارِ الهی کس نمی‌داند، خموش</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4-pcycszdhk5bm</link>
                <description>وقتی مشکلی برای کسی پیش می‌آید، برای دلداری هم شده می‌گوییم «حتماً حکمتی در این اتفاق است» یا «بی‌شک خیری در آن بوده». فکر می‌کنیم این حرف را از دلسوزی گفته‌ایم. صرف نظر از اینکه این حرف وقتی بیان می‌شود که هر دو طرف به آن اعتقاد داشته باشند، فکر می‌کنم این نوع جملات دردی را دوا نمی‌کنند. به خصوص در اوایلِ بحران؛ وقتی هنوز فرد برای اتفاقی که برایش افتاده بهت‌زده است.قبول... خیر و حکمتی در همه‌ی رنج‌های ما نهفته که ممکن است این راز روزی برملا شود. شاید هم نشود!اما این جملات وقتی کارگر می‌افتند که گوینده علاوه بر گفتنشان، خیر و حکمتش را دقیقاً بداند. نه این که حدس و گمان بزند و آینده را از دیدِ خودش پیش‌بینی کند. چه کسی این رازها را می‌داند جز خودِ خدا؟ چه کسی علت هر کدام از رنج‌های ما را می‌داند و می‌تواند ما را با دلایل مشخص قانع کند؟پس بهتر است سکوت کنیم... مگر آن که خودِ شخص این حرف را بزند و عمیقاً در دلش حس کند حکمت دردش را می‌فهمد.فکر میکنم بیرون از موقعیتِ بحرانی، گفتن این جملات به نوعی نادیده گرفتن درد و رنج طرف مقابل است. از سر باز کردن است. هر چه هست اسمش همدردی نیست.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 20:50:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%87%D8%A7-tojawkk5xjdc</link>
                <description>شاید اگر همه به موقع دیده می‌شدند، مورد توجه بودند و سرکوب نمی‌شدند، جهان این‌قدر آشوب نبود...همه جا پر شده از تبعیض...شاید اگر در خانواده کودکی طرد نمی‌شد، در مدرسه فقط به دانش‌آموزان درس‌خوان توجه نمی‌شد، در جمع دوستان عده‌ای مسخره و تنها نمی‌شدند و در جامعه گروهی منزوی نمی‌شدند، جهان جای بهتری برای زندگی بود.کسی چه می‌داند؟ شاید دیگر کسی حسادت نمی‌کرد و به فکر نابودی دیگران نبود... شاید هم حسادت به صفر نمی‌رسید فقط کمتر می‌شد.یک‌بار مطلبی از زبان یک معلم می‌خواندم که اعتقاد داشت بعضی از بچه‌ها با بدقلقی و بدرفتاری دنبال جلب توجه هستند. کافی است راه ارتباط با آن‌ها را یاد بگیری. دیگر دست از توجه‌طلبیِ منفی برمی‌دارند. کافی است بدانی علایقش چیست؟ ورزش، سینما یا تکنولوژی؟و چقدر سخت است دیگری را با تمام تفاوت‌هایش دوست داشتن... شاید هم لازم نیست همه را دوست داشته باشیم؛ گاهی بپذیریم و فاصله بگیریم.مثل پالت رنگی که اگر رنگ‌هایش با هم ترکیب شوند، کدر می‌شوند.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 20:45:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مه غلیظ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%84%DB%8C%D8%B8-rv9al6ilhnq8</link>
                <description>نمی‌دانم... من هم اولین بارم است که در این شرایط قرار گرفته‌ام.من هم تا به حال در این وضعیت تعلیقی نبوده‌ام. این که نتوانم درباره‌ی آینده فکر کنم... منظورم از آینده ماه‌ها یا سال‌های بعد نیست. هفته‌ی دیگر هم برایم آینده‌ی دور حساب می‌شود. اصلاً چرا دورتر بروم‌؟ همین فردا هم برایم مبهم است. ماه‌ها و سال‌های بعد که دیگر برایم ترسناکند.اخبار جهان مانند خواب‌های آشفته شده! حتی در خواب هم نمی‌توانستم این‌ها را تصور کنم. مضحکه‌ای که اگر قبلاً این‌ها را برای کسی تعریف می‌کردی، می‌توانست سوژه‌ی خنده برای دورهمی‌های خودمانی باشد.به دلخوشی‌های ساده هم نمی‌توانم دل ببندم. بخشی از آن‌ها که از بین رفت و نمی‌دانم باز هم به آن‌ها دسترسی دارم یا نه و برخی که مانده‌اند نمی‌دانم تا کِی به آن‌ها دسترسی خواهم داشت...نمی‌دانم باید به لحظه‌ی حال دلخوش باشم و از آن استفاده کنم؟-: جوابش واضح است سحابی! «لحظه را دریاب»ببخشید اشتباه شد... جمله‌ام را اصلاح می‌کنم: نمی‌توانم به لحظه‌ی حال دلخوش باشم و از آن استفاده کنم. چرایی‌اش را هم نمی‌توانم توضیح دهم.-: پشیمان می‌شوی که از زمانت درست استفاده نکردی.مگر قبلاً که از زمانم استفاده کردم چه شد؟ مگر قبلاً که نهایت تلاشم را کردم و به هر چه توانستم چنگ زدم چه شد؟ حالا هم نهایت تلاشم همین‌قدر است. اصلاً کسی چه می‌داند «درست استفاده کردن» چیست؟من حافظه‌ی خوبی دارم. هر وقت پشیمان شدم، به خودم یادآوری می‌کنم که این روزها بیشترِ انرژی‌ام را صرف بقا و دوام آوردن کرده بودم؛ درست مثل تمام عمرم تا امروز... این کار را خوب بلدم... من بیشتر انرژی‌ام را صرف ترمیم کرده‌ام. ترمیم زخم‌هایی که دست خودم نبود. فقط قبلاً دیرتر باتریِ ذهنم خالی می‌شد...من هم اولین بارم است که زندگی می‌کنم...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 15:40:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیل</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-rjfxssfs4szh</link>
                <description>خیال‌پرداز بودن خوب است؛به اطرافت نگاه می‌کنی و برای همه چیز قصه می‌بافی. در هر چیزی دنبال تصویری هستی: ابرها را به شکل‌های مختلف می‌بینی. در کاشی‌ها چندین تصویر پیدا می‌کنی. عروسک‌ها توانایی‌های خارق‌العاده دارند و در دنیایشان هرگز نمی‌میرند. در خیابان - به تقلید از انیمیشین «ماشین‌ها» - چراغ‌های هر ماشین چشم‌های آن است؛ بعضی عصبانی‌اند و بعضی خوشحال...خیال‌پرداز بودن بد است؛خیال که از حد بگذرد حالت بد می‌شود... وقتی می‌بینی فاصله‌ی دنیای خیالی‌ات با دنیای واقعی زمین تا آسمان است. خیال‌باف توانایی درک متقابل را دارد؛ سریع خودش را جای طرف مقابل می‌گذارد و مشکلاتش را تصور می‌کند. از فکر کردن آن فلج می‌شود. انگار که خودش درگیر آن مشکل باشد. خیال‌پردازی مدام ذهن را به آینده می‌برد: فردا چه خواهد شد؟ اگر اوضاع خراب شد من چه می‌شوم؟ اطرافیانم چطور؟ می‌توانم دوام بیاورم؟شاید برای همین ژان پل سارتر در «دست‌های آلوده» نوشته بود:بدبختی این جوان هم همین است که قوه‌ی تخیلش خیلی قوی است.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 20:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیرت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%AA-qcui4koyj61w</link>
                <description>نمی‌دانم چند بهار دیگر را خواهم دید... نمی‌دانم همین بهارِ پیش‌رو را می‌بینم یا نه...من هر سال با دیدن شکوفه‌ها از نو تعجب می‌کنم. مثل بچه‌ها می‌شوم؛ انگار که تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. هر بار در اوایل بهار، با دیدن جوانه زدنِ درختان و شکوفه‌های سفید و صورتی خدا را شکر می‌کنم که چشم‌هایم می‌بینند.قطعاً این سال عجیب را فراموش نمی‌کنم. سالی که از دوران کرونا هم عجیب‌تر بود...برای من ادبیات، فرهنگ و ایران همیشه مهم بود و امسال مهم‌تر.وقتی جمله‌ی «فکر نمی‌کردم روزی ایران این‌قدر برایم مهم شود» را از دیگری شنیدم، حسی داشتم که قابل توضیح نبود؛ چیزی بین افسوس و امید به این که هنوز دیر نشده... وقتی از ایران حمایت کردم و حمایت شدم، گیج بودم و نیازی به تشویق برای این کار نمی‌دانستم.بعد از جنگ دوازده روزه، کارهایی که قبلاً مرا آرام می‌کرد جوابگو نبودند. با شخصیت دیگری از خودم روبرو شدم. رفتارهایی از نظر خودم عجیب داشتم. کارهای جدیدی می‌کردم؛ مثل کاری که از اوایل امسال شروع کردم. یعنی همین نوشتن‌های پراکنده که فکر نمی‌کردم روزی کسی آن‌ها را بخواند.سال تلخی را تجربه کردیم و حالا که می‌نویسم حدود یک ماه دیگر به انتهای سال مانده است؛ اما فکر می‌کنم مفاهیمِ مهمی برای اکثر ایرانیان اهمیت پیدا کرده است.عکس برای امسال نیست.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 19:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تُنگِ ماهی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D9%8F%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-ofnwlbyzjb7x</link>
                <description>ما قبلاً هم در ذهن و روان‌مان امنیت نداشتیم... قبلاً هم از دیگران می‌ترسیدیم... سخت اعتماد می‌کردیم و هزار بار فکر می‌کردیم که اگر چنین و چنان شود چه؟؟حال چطور انتظار داریم در وضعیتی که امنیت واقعی نداریم آرام باشیم؟وقتی با کوچک‌ترین اتفاق فرومی‌پاشیم چون دیگر چیزی از ما نمانده که استوار باشد...ما حق نداریم غر بزنیم؟ یک عمر به ما گفتند ناشکری نکن، این که گریه ندارد، ناراحت نباش درست می‌شود، تو سخت می‌گیری، داری بزرگ‌نمایی می‌کنی، پس ما با حداقل امکانات چه کردیم و...چرا گیر کردیم روی زمین؟ مگر مشکلات روزمره‌ی ما کم بود که مشکلات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و سوگ جمعی هم به ما اضافه شد؟ اصلاً این مسائل همیشه بود و همین شرایط جامعه باعث بسیاری از مشکلات شخصی ما شد. سوگِ جمعی هم هر چند وقت یک بار یقه‌ی ما را می‌گرفت...سایه‌ی جنگ دیگر چیست؟ ما فکر می‌کردیم جنگ فقط در کتاب‌هاست. اخبارِ سرزمین‌های دور است. رویداد تاریخیِ سال‌های قبل است. در عصر هوش مصنوعی چرا هنوز دغدغه‌های جهان بدوی است؟؟ما که دلمان برای ماهیِ گیر کرده در تُنگ می‌سوخت...ما که نفس‌مان می‌گرفت وقتی می‌دیدیم ماشینی به عمد یا غیر عمد از کنار شاخه‌های نهال کنار خیابان رد می‌شود و شاخه‌هایش به ماشین گیر می‌کند و درخت جوان را خم می‌کند...ما که به زمین خوردن آدم‌ها نخندیدیم و نگرانشان بودیم مبادا آسیبی دیده باشند...ما که تحمل شندیدن اخبار جنگ در سرزمین‌های دیگر را هم نداشتیم...ما که نمی‌توانیم گریه‌های مادری برای فرزند کشته شده‌اش را در فیلمی ببینیم و در دو سه ثانیه اولش بهت زده و با چشمان خیس ویدیو را ناتمام می‌بندیم...این زندگی حق ما بود؟احتیاج به مرخصی طولانی دارم از زندگی... نیاز به نبودن دارم. نمی‌خواستم این‌ها را به چشم ببینم. کاش زنده نبودم و نمی‌دیدم. کاش قبل از این‌ها می‌مُردم. دیگر قرار است چقدر زنده بمانم و قرار است چه چیزهای دیگری ببینم؟پی‌نوشت: از درمانگری شنیدم که با بغض می‌گفت این روزها با دیدن کیسه زباله حالم بد می‌شود... حال من هم بد شد!</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 21:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تشنه‌ی یادگیری</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%AA%D8%B4%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-srywlk74wne6</link>
                <description>تنها چیزی که من را زنده نگه می‌دارد یاد گرفتن است؛ یادگیری روش‌های جدید، نکته‌ای تازه درباره‌ی زندگی و گاهی هنر...اصلاً این سرک کشیدن به منابع مختلف برای همین است؛ شاید مطلبی -که حتی با آن بیگانه نیستم- طور دیگری بیان شده باشد و چیزی به من اضافه کند.فرآیند یادگیری با خودش درس‌های جدیدی هم دارد: صبر کردن برای بهتر شدن، تحمل اشتباه و مقایسه‌ی خود با نسخه‌ی قبلی که همین‌ها را هم بلد نبود.از شنیدن تجربه‌ی کسانی که در سنین بالای هفتاد هشتاد سال هنوز به دنبال یادگیری هستند، خوشم می‌آید؛ مثل استاد دانشگاهِ باتجربه‌ای که می‌گوید هنوز خسته نیستم و از شاگردان جوانم هم یاد می‌گیرم.دوست ندارم مثل آن‌هایی فکر کنم که تا از سن نوجوانی به جوانی می‌رسند، اعتقاد دارند از ما گذشت.اما این روزها توانم برای یادگیری کم شده؛ نه این که نتوانم یاد بگیرم... نمی‌توانم به ذهنم بفهمانم که «بیا یک کار جدید کنیم» یا «ادامه بده و تمرین کن» یا هر چیزی از این دست. انگار ذهنم به دنبال امیدی است که در آینده‌ای تاریک پیدا نمی‌شود. مدام می‌گوید «که چه؟ یاد بگیرم که چه کار کنم؟» حتی هنر هم گاهی نمی‌تواند کمکی کند؛ وقتی تمرکزی نباشد، نتیجه‌ی کار هنری خراب می‌شود و اعصاب آدمی هم خراب‌تر!شاید هم ذهنم می‌بیند که خیلی از تئوری‌هایی که یاد گرفته، در چنین روزگاری به دردش نخورده... حالمان آن قدر بهم ریخته شده که هیچ کدام از کتاب‌های روانشناسی و راهکارهای ذهن‌آگاهی و تنفسِ آگاهانه و ... به درد ما نمی‌خورد. انگار هیچ کجا از این که چطور در این شرایط دوام بیاوریم، چیزی نگفته‌اند.کاش لا به لای سطرهای کتاب تاریخ می‌گفتند مردمی که شاهد اتفاق‌های مهم تاریخی بودند، چطور به زندگی‌شان ادامه دادند. شاید هم در رمان‌ها پیدا شود... نمی‌دانم. فقط می‌دانم نیاز به تجربه‌های زنده داریم نه به آزمایش‌های آماریِ روانشناسان... در مدرسه هم از درس تاریخ بیزار بودم و نمره‌ی تاریخم از بقیه‌ی نمراتم کمتر بود. فکر کنم دیگر هر جمله از یک گزارش تاریخی را بخوانم، نفسم در سینه حبس شود و باید چند روز صبر کنم تا آن را هضم کنم، به آدم‌های آن زمان فکر کنم و چند روز بعد جمله‌ی بعدی را بخوانم!تا خودم را جمع‌وجور می‌کنم، دوباره تکه‌تکه می‌شوم... تکه‌ها از دستم در می‌رود و هر کدام می‌روند گوشه‌ای و گم می‌شوند. یادم می‌رود که امید در همین یادگیری‌ها بود و گاهی یاد دادن‌ها.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 18:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌خبرِ خوش‌خبر</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-kkqp651qhjpz</link>
                <description>می‌گویند اخبار را چک نکنید اگر می‌خواهید آرامش را به خود برگردانید. اما مگر می‌شود؟ فرض بر این که من اخبار را پیگیری نکنم. اطرافیانم چک می‌کنند. ما که ایزوله نیستیم. آن‌ها می‌بینند و به ما می‌گویند چه خبر است.از طرفی، چقدر باید نسبت به اخبار بی‌اعتنا بود؟ می‌شود بگویم «به من چه» و راحت از کنارش رد شوم؟ می‌توانم اصلاً خبرها را دنبال نکنم؟ اگر ناگهان بفهمم چه سلسله اتفاق‌هایی رخ داده و من از آن‌ها بی‌خبر بودم، بیشتر اذیت نمی‌شوم؟می‌توانیم تا خرخره خود را غرق اخبار کنیم و تا سر حد مرگ گریه کنیم. یا از اضطرابی که به جانمان افتاده دلهر بگیریم، ندانیم چه کنیم و از زندگی روزمره‌ی خود دور شویم. حس و حالی برای انجام برنامه‌ریزی‌های خود نداشته باشیم؛ البته اگر برنامه‌ای در میان باشد! دیگر به فکر آرزوهای جدید نباشیم چون نمی‌دانیم آینده‌ای برای ما وجود دارد یا خیر...ترفند خبرگزاری‌ها در تمام جهان تقریباً مشابه است. همه به دنبال جلب توجه کاربران، از تیترهای منفی و هولناک استفاده می‌کنند.آیا واقعاً بی‌خبری، خوش‌خبری است؟!</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 11:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح شماره ۲۲</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B2%DB%B2-fsraadxkkhtq</link>
                <description>اگر از من بپرسند که دوست داشتی در چه جایی و چه قرنی به دنیا می‌آمدی، جوابی برایش ندارم.در گذشته امکانات و سطح تفکرات آن قدر پایین بود که کوچک‌ترین کارها با سخت‌ترین تلاش‌ها همراه بود. حالا هم با پیشرفت تکنولوژی، شاید بعضی کارها ساده‌تر شده اما چیزهای سخت‌تر دیگری به ما تحمیل کرده‌اند.نمی‌دانم... از این وضعیتی که هستم، آینده‌ی روشنی هم برای زمینی که روی آن هستیم نمی‌بینم...پس وقتی در زمان و مکان دیگری نبوده‌ام و خیر و شر آن شرایط را نچشیده‌ام، چگونه می‌توانم بگویم کاش در زمان دیگری به دنیا می‌آمدم؟ کاش در جای دیگری از این زمین بودم؟ از طرفی نمی‌توانم از زندگیِ حاضرم راضی باشم.روی زمین همیشه زندگی فلاکت‌بار عده‌ای، هم‌زمان بوده با زندگی مرفه عده‌ای دیگر.از کجا معلوم که من اگر در این روزگار در اینجا به دنیا نمی‌آمدم، در زمان و مکان بهتر و با اطرافیان سطح بالاتری زندگی می‌کردم؟ چه کسی تضمین می‌کرد؟ اصلاً لازم بود من به دنیا می‌آمدم؟؟ من که نگفتم زندگی مرفه داشته باشم. می‌خواستم زندگی عادی داشته باشم.-: زندگی عادی یعنی چه؟جوابم این است که: «نمی‌دانم!»حالم مانند شخصیت «۲۲» در انیمیشن «روح» است قبل از این که به زمین بیاید...انیمیشن «روح»</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 14:57:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخشیده</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-ndubwr6veafx</link>
                <description>گاهی تقصیر هیچکس نیست. ناظر موقعیتی می‌شوی که حق با هر دو نفر است. دو نفری که با هم غریبه‌اند و در این لحظه در تعارض هم قرار گرفته‌اند. هیچ کدام به عمد نمی‌خواهند دیگری را اذیت کنند.در این شرایط، در جوابِ یکی که گفت «ببخشید»، دیگری باید چه بگوید؟ آخر حق با او هم بود. حق با هر دو بود. چه کسی از دیگری باید عذرخواهی کند؟ خنده‌دار است که در جوابش تو هم بگویی ببخشید! باید سکوت کنند؟ باید یکی به دیگری بگوید «خواهش می‌کنم» و تمام؟ یا مثلاً بگوید «نه شما ببخشید» و با تعارف کردن بحث را تمام کند؟ آخر معذرت‌خواهی کردن در جایی که تقصیر تو نبود، حرفِ اضافه‌ای بیش نیست. مگر در این موقعیت باید هر دو نفر از هم عذرخواهی کنند؟ وقتی هر دو می‌دانند که در آن لحظه تلاش خود را کرده‌اند و نشد... پی‌نوشت: می‌دانم کسانی هستند که حتی وقتی مقصرند، بلد نیستند درست عذرخواهی کنند؛ یا شاید هم نمی‌خواهند! این نوشته برای آن موقعیت‌ها نیست. کنار آمدن با آن شرایط بماند برای وقتی دیگر...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 13:36:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سختی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-lv9ivpt7vsrv</link>
                <description>امیدوار بودن، امید دادن، خوش‌بین بودن، ایمان داشتن، دیدن و نادیده گرفتن، حرف زدن، حرف نزدن، نترسیدن، نگران نبودن و اضطراب نداشتن، صبر کردن، مراقب بودن، عذاب وجدان نداشتن، کارها را به خوبی تمام کردن، ادامه دادن، دوام آوردن و در نهایت زنده بودن و نفس کشیدن...سخت است.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 17:06:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌دفاع</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-lei3xumvlamu</link>
                <description>هر بار که با اتفاقی حس می‌کنم به مرگ نزدیکم، فکر می‌کنم که چقدر دلم برای خودم می‌سوزد... چقدر دلم برای دیگران می‌سوزد.در مورد خودم باید بگویم حیف بود... تعداد آدم‌های ناامنی که به چشمم دیدم خیلی بیشتر از آدم‌های درست و حسابی بود.کسانی که رفتارشان قابل پیش‌بینی نبود. در عالم بچگی فکر می‌کردم می‌توانم دوستشان داشته باشم اما آن‌ها با نگاه سردشان تمام ذوق کودکانه‌ی مرا کور می‌کردند.دلم برای کودکی خودم می‌سوزد. نتوانستم به خودم ثابت کنم که می‌توانی به دیگران اعتماد کنی. دوست داشتم آن آدم‌ها هم مهربان بودند و همه یکدل بودیم. می‌دانم که مشکلات همیشه هست... اما به نظر من بهشت جایی است که همه یکدیگر را درک کنند و در ناملایمات کنار هم باشند.یک چیزهایی جایگزین ندارند. هر چقدر هم در بزرگسالی تلاش کنی به خودت بفهمانی که تو الآن وابسته به آن‌ها نیستی، باز هم کودک درونت لج می‌کند؛ مخصوصاً وقتی می‌بیند یا می‌شنود که برای دیگران اینطور نبود. سریع می‌رود در فاز مقایسه... فرقی هم نمی کند بعداً با اندک آدم‌های خوبی همنشین بوده‌ای. بعضی‌ها بیخ ریش آدمند!دلم برای همه‌ی کودکان می‌سوزد. بچه‌ها خیلی بی‌دفاع‌اند تا بخواهند سختی‌ها را تحمل کنند. مخصوصاً کودکان و حتی بزرگ‌ترهایی که در این دوره زندگی می‌کنند. همه بار سنگینی به دوش می‌کشیم.آن‌ها که بزرگ شده‌اند هم می‌دانند دلشان می‌خواهد خودشان را در آغوش امنی رها کنند و با هق‌هق بگویند: «ببین چقدر اذیت شدم...»</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 21:18:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-owzbok7pyncq</link>
                <description>ما از همه چیز خبر نداریم. همیشه بخشی از واقعیت را می‌بینیم.موفقیت دیگران را می‌بینیم و برای خودمان قصه می‌بافیم که چنین است و چنان.یا ممکن است راز موفقیتش را بپرسیم و او -اگر دوست داشته باشد- کارهایی را که انجام داده برای ما شرح دهد.اما من فکر می‌کنم همیشه یک بخشی از ماجرا پنهان است. ممکن است حتی برای خود فرد هم قابل درک نباشد و نمی‌تواند برایتان توضیح دهد؛ یعنی اصلاً به نظرش مهم نباشد. یا شاید بعضی تلاش‌هایش برای دیده شدن، داشتن روابط فامیلی یا ارتباطات محکم را نمی‌خواهد بروز دهد.این که علت موفقیت‌ها منفی است یا مثبت مورد قضاوت من نیست. داشتن ارتباطات همیشه هم چیز بدی نیست و نباید با واژه‌ی منفی پارتی‌بازی آن را خراب کرد. اگر ارتباط، موجب پیشرفت کسی شود که لایق این جایگاه است چرا که نه؛ آن‌جایی بد است که کسی صرفاً با آشنا بودن و سوءاستفاده از ارتباطات خود، جای فرد شایسته را بگیرد.خیلی وقت پیش یک TED Talk از آلن دوباتن دیده بودم که اگر اشتباه نکنم برای حدود ۱۵ سال پیش بود. درباره‌ی موفقیت و تعریف جدیدی برای آن صحبت می‌کرد. در بخشی از حرف‌هایش اعتقاد داشت که شایسته‌سالاری چیز خوبی است و خودش را طرفدارش می‌دانست. اما به نکته‌ی ظریفی اشاره کرد: شایسته‌سالاری یعنی اگر کسی تلاش کند و استعدادش را داشته باشد، حتماً به موفقیت می‌رسد. اگر فرض کنیم که در جایی از این کره‌ی زمین بتوان جامعه‌ی شایسته‌سالار را عملی کرد، این سکه روی دیگری هم دارد. اگر کسی تلاش نکند، موفق نمی‌شود؛ چنین کسی از نظر دیگران بازنده است و احتمالاً چیزی نمی‌فهمد و هزاران ایراد دیگری دارد و این تقصیر خودش است.در اینجا دوباتن می‌گوید موفق نشدن به عوامل دیگری هم بستگی دارد و باید احتمالات را هم در نظر گرفت: تصادف، بیماری و ...البته که در ایران خیلی عوامل دیگری هم هست که ایشان خبر ندارند:(حرفم این است که ما همه چیز را نمی‌دانیم. چه بسا بخشی از داستان را عمداً از ما پنهان کرده باشند و می‌دانید که این فقط مربوط به موفقیت نیست، خیلی مسائل دیگری هم هست که ما نمی‌دانیم... در جایی ایستاده‌ایم که حق و باطل قابل تفکیک نیست...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 18:39:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jbxky0uqc8wt</link>
                <description>این روزها انگار زنده نیستم. هر چه هست اسمش زندگی نیست. دیگر دعا نمی‌کنم چیزی درست شود. دیگر امیدی ندارم. حتی کورسوی امیدی که قبلاً در دلم بود خاموش شد. نوت گوشی‌ام پر از نوشته‌هایی است که نمی‌شود منتشر کرد؛ پر از گله و شکایت و از نظر خیلی‌ها کفر.من مهندس کامپیوتری هستم که دیگر شغلم را در خطر نمی‌بینم. آن را مرده می‌بینم. برنامه‌نویسی که اینترنت نداشته باشد مرده است. من هم می‌توانستم از ایران بروم. مثل خیلی از دوستان و هم‌کلاسی‌هایم. سخت بود ولی اگر می‌خواستم واقعاً به جانم می‌خریدم.من مهندس کامپیوتری هستم که همزمان -در کنار دوست داشتن رشته‌ی تخصصی‌اش- به هنر، ادبیات و فرهنگ علاقه دارد. ایران را از ته قلبش دوست دارد. هر جا که باشد دلش برای ایران می‌تپد. از طرفی وابسته به خانواده‌اش است. از این که خودش را غرق امکانات ببیند و خانواده و هم‌وطنانش در سختی باشند عذاب وجدان دارد. شاهنامه را که می‌خواند و در داستان جنگ هاماوران به بیت «دِریغ است ایران که ویران شود/ کُنام پلنگان و شیران شود» می‌رسد، همراه رستم گریه می‌کند.حالا هم از نرفتن پشیمان نیست. فقط خسته است. از این زندگی که هیچ چیزش قابل کنترل نبود. نه رفتار دیگران، نه محیط، نه اوضاع بیرونی و نه هیچ چیز دیگری. حتی گاهی روی خودش هم کنترلی ندارد.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 11:08:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفاقت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-z3v4lruxjnai</link>
                <description>ارتباط بین آدم‌ها همیشه برایم پر از سوال بوده و هست. این که چقدر باید در روابط گشاده رفتار کرد و چقدر بسته...این روزها نشریه‌ی مدام را می‌خوانم؛ دو ماهنامه‌ای که مجموعه‌ای از چند ناداستان، داستان و دیگر بخش‌ها را از نویسندگان کاردرستی منتشر می‌کند. شماره‌ی ششم درباره‌ی رفاقت است.همینجا می‌گویم که می‌دانم دوستی با رفاقت فرق دارد. اما در ادامه گاهی از واژه‌ی دوست استفاده می‌کنم و آنجا هم منظورم رفیق است.می‌شد انتظار داشت که در بخش ناداستان‌ها، اغلب از دوستی‌های ناتمام گفته شود. دوستی‌هایی که یا راوی خودش آن را تمام کرده یا شاهد تمام کردنش از طرف مقابل بوده... اصلاً روابطی که همه چیز گل و بلبل باشد که نکته‌ای برای گفتن ندارد!دروغ چرا؟ از راویانی که خودشان اعتراف می‌کردند دوستی را تمام کرده‌اند عصبانی می‌شدم؛ چون یاد خودم می‌افتادم که چطور شاهد رفتن بی‌صدای کسانی می‌شدم که فکر می‌کردم حتی بدون آن‌ها نمی‌توانم ادامه بدهم. از آن طرف با نویسندگانی که مثل خودم تجربه‌ی بی‌وفایی رفقا را داشتند همدردی می‌کردم.هر چند می‌دانم در هر دو نوع روایت، یک چیزی کم است؛ نمی‌شود یک‌طرفه به موضوع نگاه کرد. حتی اگر رفتار راوی برایم قابل فهم نباشد هم نمی‌توان او را سرزنش کرد.معمولاً در جواب این سوال که می‌گویند اگر به عقب برگردی چه چیزی را تغییر می‌دهی، حرفی ندارم. فکر می‌کنم هر کاری که در گذشته کرده‌ام با علم همان زمان و شرایط آن موقع من بوده‌اند. من که از آینده خبر نداشتم. همیشه تقریباً تمام تلاشم را کرده‌ام. می‌گویم تقریباً چون کسی نمی‌تواند ادعای قطعی داشته باشد. بگذریم...حالا که فکر می‌کنم، شاید اگر به عقب برگردم می‌توانم بگویم بعضی کارها را درقبال کسانی که روزی با آن‌ها رفیق بودم نمی‌کردم.مثلاً در مدرسه، هم‌کلاسی‌هایی داشتم که سال قبل با آن‌ها دوست صمیمی بودم و در سال جدید همگی در کلاس‌های متفاوت پخش شده بودیم. اگر به عقب می‌رفتم، مرتب به دوستانم در کلاس‌های دیگر سر نمی‌زدم. خب من چه می‌دانستم؟ فکر می‌کردم دارم از سمت خودم دوستی را حفظ می‌کنم و آنچه سهم من در حفظ دوستی بوده را به جا می‌آوردم. غافل از اینکه یکی از دوستانم که یک سال بغل دستی‌ام بود، فقط بعد از گذشت دو سه سال، دیگر به من سلام نمی‌کرد و رویش را برمی‌گرداند. چرا؟ نمی‌دانم... هنوز هم برایم عجیب است.وقتی این روایت‌ها را می‌خواندم، اغلب اعتراف می‌کردند که خودشان هم نمی‌دانستند چرا تصمیم به ترک دوستی‌شان می‌کردند... یعنی حتی خودشان هم نمی‌توانستند این رفتارشان را توجیه کنند چه برسد که برای دیگری توضیح دهند.در بین روایت‌ها، یکی می‌گفت قبل از اتمام دوستی، با هم توافق می‌کردند که دیگر نمی‌توانند دوستی‌شان را ادامه دهند. فکر می‌کنم این باز قابل تحمل‌تر است. رفاقتی که ناگهان تمام شود درد دارد. یکی از روایت‌کنندگان جایی از قول روانشناسی خارجی، نوشته بود که به هم خوردن دوستی حتی از طلاق هم دردناک‌تر است(!)؛ زیرا به پایان رسیدن روابط زناشویی اغلب با دلایل مشخصی است. اما اتمام رفاقت‌ها معمولاً اینگونه نیست. دو نفر در دو زندگی متفاوت به سر می‌برند و رشد آن‌ها متفاوت است. ممکن از از جایی به بعد تصمیم بگیرند برخی ارتباطاتشان را محدود کنند.نمی‌دانم... قصد ندارم بگویم که من آدم خوبی بودم و یا هر چیزی از این دست... اما یادم نمی‌آید در این سال‌ها برهم‌زننده‌ی دوستی من بوده باشم؛ حداقل برای حالاتی که خارج از «بهانه‌ی دوستی‌مان» این ارتباط‌ها ادامه داشت. منظورم از بهانه‌ی دوستی، همان جغرافیای مشترکی است که همدیگر را پیدا کرده بودیم؛ مدرسه، دانشگاه و ... اما الان دیگر می‌فهمم که شخصیت هر کس متفاوت است و گاهی قادر به توضیح افکار و احساساتشان به خودشان هم نیستند.فقط فکر می‌کنم کاش هر کس می‌خواهد دوستی‌اش را با کسی به هم بزند، از قبل واضح بگوید؛ هر چند که رفتارهای سرد و بی‌توجهی‌ها گواهی می‌دهند. اما این‌ها دیرتر سینگالِ پایان دوستی را می‌رسانند. باید مدت‌ها بگذرد تا بتوانیم تحلیل کنیم که آن کم‌محلی‌ها دلیل داشته است...</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 21:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-bvg6pgdqavlc</link>
                <description>این روزها پست‌های متفاوت را می‌خوانم و به آن‌ها فکر می‌کنم. چالشی که هر کس از چیزهایی می‌گویند تا در خاطر دیگران بماند. جزئیاتی که از خودشان می‌گویند برایم جالب است. حتی گاهی خودم را در آن جزئیات پیدا می‌کنم. البته من نمی‌خواهم در این چالش شرکت کنم. دوستان آن‌قدر زیبا نوشته‌اند که من حرفی ندارم.فکر می‌کنم در این زندگیِ شلوغ و گاهی نفس‌گیر، شاید جایی در افکار کسی نداشته باشیم. بقیه آن‌قدر هم به یاد ما نیستند؛ نباید گله کرد.به خودم فکر می‌کنم... به این که دوست دارم چیزی از من باقی بماند که حتی هیچکس نداند این را چه کسی اینجا گذاشت؟ فقط بماند... بعد از من هم بماند.مثل همین پست‌های ویرگول... افکاری با حال و هوای متفاوت؛ گاهی پریشان و گاهی منسجم.پی‌نوشت: ببخشید که فلسفی شد!</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 19:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مینیمالیسم دیجیتال به سبک اینترنت ملی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%85%D9%84%DB%8C-gliydiui69nw</link>
                <description>همیشه می‌گفتیم کاش گوشی‌هایمان را کنار بگذاریم و کمی زندگی کنیم.اما عزیز من! این حرف‌ها برای ما صدق نمی‌کند. ما نمی‌توانیم «مینیمال دیجیتال» باشیم؛ مینیمالیسم دیجیتال برای آن‌هایی است که صبح با آرامش بیدار می‌شوند، بعد از ورزش صبحگاهی در طبیعت و دوش آب‌گرم، صبحانه‌شان را می‌خورند و بعد می‌روند سرکار. شاید مهم‌ترین مسئله‌ی یک روزشان، چکه کردن یکی از شیرهای خانه باشد. چه می‌دانم؟ شاید هم دارم خیال‌بافی می‌کنم. من که خارج از ایران زندگی نکرده‌ام که ببینم آن‌ها چه دغدغه‌هایی دارند. همین قدر می‌دانم که دیگر این وضعیت ما را ندارند.اما می‌دانم که اگر قرار باشد اینترنت گوشی‌ام قطع باشد و آن را در کشوی میزم بگذارم، باید خیالم راحت باشد... نگران هیچ چیز عجیبی در این زندگی نباشم. پیگیر اخبار نباشم؛ یعنی نیازی نداشته باشم اول اخبار را چک کنم تا ببینم می‌توانم بیرون بروم یا باید خانه بمانم؟!بله... این که می‌گویند اول صبح بعد از این که بیدار شدید، تا نمی‌دانم چند دقیقه سراغ گوشی‌تان نروید هم برای ما نیست.من اگر بخواهم گوشی را کنار بگذارم، باید تمرکزِ نداشته‌ام به ذهنم بازگردد؛ نه این که مغزم پر باشد از اتفاق‌هایی که همه‌اش برای زندگی یک نفر زیادی است. اصلاً باید این تمرکز را گوشی از من گرفته باشد تا حالا با کنار گذاشتن آن، آرامش بگیرم.من تمرکز ندارم که با اینترنت قطع شده زبان بخوانم، نقاشی بکشم، کتاب‌های سنگین و فلسفی بخوانم و در یک کلام زندگی کنم. خیلی هنر کنم وظایفم را انجام دهم. اگر کسی می‌تواند خودش را در این شرایط جمع‌وجور کند، آفرین به اراده‌ی او. من واقعاً تحسینش می‌کنم که از این فرصت استفاده می‌کند.ولی اگر کسی این متن را می‌خواند که مثل من نمی‌تواند به کارهای قبلی خود برسد، می‌خواهم بگویم:«فکر نکن تنها هستی... این شرایط ما طبیعی نیست. تو به خودت سخت نگیر که روزگار به اندازه‌ی کافی به ما سخت گرفته...»پی‌نوشت: همیشه عکس‌هایم را از پینترست پیدا می‌کردم. حالا که نمی‌توانم، نگاه کردم ببینم چه عکس‌هایی از قبل دارم. این عکسِ بامزه را پیدا کردم:) شاید بی‌ربط باشد ولی چه اشکالی دارد کمی لبخند روی لبتان بیاید؟ این عکس را برای پس‌زمینه‌ی گوشی دانلود کرده بودم؛ پس خیلی هم بی‌ربط نیست.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 19:02:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پاراگراف در کتاب تاریخ!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-vfmtglf3zxih</link>
                <description>مردّد مانده بودم که بنویسم یا نه؛ اما می‌نویسم.می‌خواهم بگویم ایران را دوست دارم. ایران را متحد و یکپارچه دوست دارم؛ آزاد و آباد.ولی نمی‌خواهم جنگ شود.جنگ دوازده روزه از عجیب‌ترین اتفاق‌های زندگی‌ام بود. در آن روزها به تنهایی‌مان فکر می‌کردم. به این که آیا برای کسی مهم است ما در چه وضعی هستیم؟ آیا کسی در جهان به ما فکر می‌کند؟این که روزی در تاریخ درباره‌ی این روزها می‌نویسند و کسی چه می‌داند ما که بودیم... ما آدم‌های عادی که بهت‌زده به زندگی‌مان نگاه می‌کنیم و نمی‌دانیم آینده چه می‌شود... ما که همه محکومیم به فراموش شدن...یک روز در میانه‌ی جنگ این پست را نوشتم؛ روزی که شب قبلش آن قدر سر و صدا زیاد بود و ما نمی‌دانستیم تا صبح زنده می‌مانیم یا نه. الآن هم که فکر می‌کنم حسم همان است. بعد از جنگ تا مدت‌ها نمی‌توانستم فکرم را مترکز کنم.باز هم همان فکرها در سرم می‌چرخد... به این که همه‌ی سردرگمی ما در یک پاراگراف از کتاب تاریخ خلاصه می‌شود و تمام! به این فکر می‌کنم که من آدم مهمی نیستم و هیچ‌وقت هم نمی‌خواستم باشم. اصلاً از این که در ویترین باشم بیزارم.یک بار همه‌ی پست‌های ویرگولم را مرور کردم. به این مدتی که با نوشتن، افکارم را حلاجی کردم حرف‌های متنوعی زدم، فکر کردم؛ اما هنوز هم اولین پستی که گذاشتم به نظرم مهم‌ترین حرفی بود که می‌خواستم بزنم. دروغ چرا؟! من دو بار برای اولین پستم بازدید ویرگول خریدم. نه برای دیده شدن... می‌خواستم مهربانی را به سهم خودم پراکنده کنم.هیچ‌کس نمی‌داند چه می‌شود. فقط همه امیدواریم که شرایط بهتر شود و این هم‌صدایی به نتیجه‌ی خوبی برسد.باید بگویم من نمی‌توانم خوشحالی آن‌هایی را درک کنم که می‌گویند باید جنگ شود تا همه چیز درست شود؛ حتی اگر بخواهند با من مخالفت کنند و به من ناسزا بگویند.پی‌نوشت۱: این بار کمی پراکنده نوشتم. چون افکارم آشفته است. امیدوارم از خواندن این متن پراکنده اذیت نشده باشید:)پی‌نوشت۲: ذهنم با خواندن نوشته‌ای از «تهمتن» درگیر شد که این متن را نوشتم.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 20:59:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سحابی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohadeser1995/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%AD%D8%A7%D8%A8%DB%8C-tslffyjrpb0e</link>
                <description>از بچگی عاشق نجوم بودم. مخصوصاً سحابی‌ها برایم پدیده‌های آسمانی جالبی بودند. اگر نمی‌دانید سحابی چیست توضیح مختصری می‌دهم:سحابی‌ها ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما هستند. این غبار متراکم شده ممکن است نور مرئی ساطع‌شده از ستارگان اطراف را عبور دهند یا مسدود کنند. انواع مختلفی از سحابی‌ها وجود دارند که من نه می‌خواهم و نه بلدم که در موردشان بحث علمی کنم. فقط نحوه‌ی ایجاد این ابر و سرنوشت احتمالی آن برایم جالب است.یک سحابی ممکن است بقایای یک ستاره‌ی مرده باشد که قبلاً در انتهای عمرش منفجر شده و بخشی از غبار و اجزایش تبدیل به ابر گازی در آسمان شده باشد. هر چند ممکن است منشأ این غبار از ستارگان جوان دیگری هم باشد. اگر شرایط فراهم باشد، از دل یک سحابی ممکن است ستارگان دیگری هم متولد شود.این بخش از چرخه‌ی زندگی این پدیده‌ی نجومی برایم جذاب است؛ یعنی سحابی هم می‌تواند قبرستان ستارگان باشد و هم محل تولد آن‌ها.پی‌نوشت: اگر نکته‌ای را در مورد سحابی‌ها اشتباه گفتم یا موارد جالب‌تری به نظرتان رسید، حتماً در بخش نظرات با من به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>سحابی</category>
                <author>سحابی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 17:35:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>