<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید‌محمد حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohamad.hoseini</link>
        <description>همسر، مدیر فنی و دانش آموز مدسه زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:34:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سید‌محمد حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohamad.hoseini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آشفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamad.hoseini/%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-jblptcirfdun</link>
                <description>من هم احتمالا مثل خیلی از هم نسلهای خودم (البته از نوع دارای خانواده مذهبی) اوایل دوره کتاب خوندن با کتابهای دکتر شریعتی آشنا شدم. خوندن کتابهای شریعتی آبی بود که عطش فلسفی من نوجوون رو سیراب می کرد؛ غافل از این که مثل هر کتاب اندیشه محور دیگه ای مدام عطش رو مضاعف می کرد. پله ای بود که ارتفاع ذهن پرسشگرم رو بالا میبرد و از پایین پله شبیه مقصد یا جواب بود؛ ولی وقتی روی پله میرسیدم و مفاصل و عضلات ذهنم نفس زنان سودای استراحت در مقصد یا اورکا (!) گویان سودای لذت بردن از جواب رو داشتن، پله پله های دیگه و سوالهای دیگه رو می دیدن و ...به قول مولای ما (مولانا): آب کم جو تشنگی آور به دست / تا بجوشد آب از بالا و پستگفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدمعمدا جواب و مقصد رو با هم عطف کردم. هر دو از یه جستجو ناشی میشن و پایان دو ماجراجویی ان؛ اولی در درون و دومی در برون. و خوشا ماجراجویی درون که  مراحل، مراتب و منازل عجیبتر و جذابتری داره و گم گشتگیها و تشنگیها و کشتی شکستگیها و گردابهای متفاوتدر این شب سیاهم گم گشت راه مقصود شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلظلمات است بترس از خطر گمراهیتجربه بی نظیریه!!! به قول انگلیسی زبونا Game Changer هستش یا به قول ریاضیات نقطه عطف. آدمی که پا روی حتی یه پله میذاره اون آدم پایین پله نیست. بعد از مدتی دیدم این پله ها منجر به درب و منزلی نمیشه و جوابی وجود نداره و درنتیجه آرامش همراه با استراحت و لذت یافتن جوابی!گفت حافظ من و تو محرم این راز نی ایمدوست دارد دوست این آشفتگی / کوشش بیهوده به از خفتگیاگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشمبعدها توی یه کتابی از آندره برتون خوندم که سفر درون واقعا جالبترین سفره (نقل به مضمون). به قول عرفا یه استحاله است به معنی واقعی کلمه. و شاید بجای خواندن دعای &quot;حول حالنا الی احسن الحال&quot; باید بار سفر جمع کنیم و ... (گرچه بار این سفر سبکی و بی باری هستش و به جای جمع کردن باید کم کرد؛ به جای جمع شدن باید فرد شد) بعدها که با اگزیستانسیالیسم آشنا شدم بیشتر این معنی رو فهمیدم. اون موقع بهتر معنی &quot;وجد&quot; و &quot;وجدان&quot; رو فارغ از معنای متعارفشون در زندگی روزمره متوجه شدم. بهتر فهمیدم منظور حافظ از این بیت تو ساقی نامه چیه: که تا وجد را کارسازی کنم / به رقص آیم و خرقه بازی کنم.سارتر فیلسوف اگزیستانسیالیست می گفت:انسان محکوم به آزادی استآدمی که پا روی اون پله های بی نهایت و بی مقصد میذاره اگه دن کیشوت وار دچار توهم خودبزرگ بینی نشه و سزیف وار دچار پوچی، آزاد میشه! از خیلی از بندهایی که خودش یا پیرامونش به پاهای فکر و اندیشه اش بستن (بعدن درباره بتهای فرانسیس بیکن می نویسم تا بهتر این بندها و موانع شناخت حقیقت رو بشناسیم). اینجاست که به تعبیر سارتر آدم دچار اضطراب وجودی میشه. یه جورایی آزادی با انتخاب همراهه و انتخاب در Context اندیشه همراه با اضطراب (آشفتگی) هستش در مقابل آرامش ناشی از خفتگی.</description>
                <category>سید‌محمد حسینی</category>
                <author>سید‌محمد حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 13:24:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حدیث نفس</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamad.hoseini/%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB-%D9%86%D9%81%D8%B3-u9zpq09wdfjw</link>
                <description>نمی دونم برا چی می نویسم؟ شاید مغزم که خیلی کلافه س، داره تو تاریکی به شدت پر سروصداش به دنبال یه حبل المتینی میگرده برای چنگ زدن بهش و نجات دادن خودش! نمی دونم! بالاخره چنگ زدنه دیگه؛ یا دستاویزی میشه برام یا نه. اگه نوشتن بدون مخاطب رو بشه به دعا تو سنت دینی تشبیه کرد، من هم مثل حافظ به خودم می گم حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس / در بند آن مباش که نشنید یا شنید! یا از هر کرانه تیر دعا کرده ام رها  / باشد کز آن میانه یکی کارگر شودمن وقتی می خوام حس و حالم رو بیان کنم، خیلی دنبال کلمه می گردم. نه به خاطر این که کلمات کمی بلد باشم؛ نه. اتفاقا کلمات زیادی بلدم و طبق معمول یک آدم کمالگرا با یه وسواس غیر ضروری دنبال بهترینش می گردم. الآن هم کلمه ای که به ذهنم می رسه &quot;استیصال&quot; هست. کلمه ای که از اولین روزهایی که یاد گرفتمش و تعریف دقیقش رو نمی دونستم تا همین اواخر، هیچ ما به ازای درونی یا بیرونی ای برای خودم نداشته و صرفا یه دانسته خاک خورده بوده توی انبار تاریک مغزم و هر از گاهی که تو آدمهای دیگه بهش بر می خوردم، یه نور نصفه و نیمه ای روش می تابید از فراموش شدن نجاتش می داد. ولی حالا دارم سنگینیش رو روی وجود احساس می کنم. هم دنیای درون و هم دنیای بیرونم. البته هنوز مطمئن نیستم که استیصال بهترین کلمه ایه که حس و حالم رو بیان می کنه. شاید آشفتگی بهتر باشه. به هر حال کلمات به شدت نسبی ان و مغز آدما به شدت فازیه! به هر حال از همون اول نوشتن این پست تا الآن یه خرده حالم بهتره. اصلا فکر نمی کردم با کلاف سردرگمی که جای مغز رو تو کله ام گرفته، همین حد هم بتونم بنویسم. حالا نه تنها نوشتم و حالم کمی بهتره، که کلی موضوعات دیگه برای نوشتن پیدا کردم مثل: دنیای نسبی کلمات، مغز فازی آدما یا حتا ماشینها، عدم قطعیت، استیصالی که دامنگیر کل جامعه شده، مفهوم دعا در دنیای امروز، کمالگرایی و فرصتها و تهدیدهاش و ...</description>
                <category>سید‌محمد حسینی</category>
                <author>سید‌محمد حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 08:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>