<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد امین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohamadaminn</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:35:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4392929/avatar/neaRL1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد امین</title>
            <link>https://virgool.io/@mohamadaminn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ساقی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadaminn/%D8%B3%D8%A7%D9%82%DB%8C-nvau865bffmi</link>
                <description>از پشت یک تیبا دارم حرکت می‌کنم. چیزی که به چشمم می‌آید اینه که یک دستی از ناکجا، یک بطری آب معدنی کوچیک برای راننده بلند می‌کند. برای این‌که سبقت بگیرم از سمت چپ تیبا حرکت می‌کنم و برای این‌که ادامه داستان را ببینم سرم را برای یکی دو ثانیه به راست می‌چرخانم. صورتِ صاحبِ دست‌های کوچک دورِ بطری آب معدنی را می‌بینم. پسرک شش ساله از صندلی عقب به مادرش که پشت فرمان نشسته آب‌رسانی می‌کند. مامان، بطری را می‌گیرد و در حالی که با یک دست فرمان را نگه داشته، با دست دیگر دو قلپ آب می‌نوشد و بطری را دوباره به دستان کوچک می‌سپارد. در همین لحظه یکی از دستان کوچک را با همان دست آزادش می‌گیرد و روی لب‌هایش می‌گذارد و آرام می‌بوسدخب من دیگه روزم ساخته شدهلحظه را در ذهنم تثبیت می‌کنم و از تیبا گذر می‌کنمدر حال تمرین برای نمایش بک‌استیج#محمدامین#محمد_امین#تئاتر#بک_استیج‌.</description>
                <category>محمد امین</category>
                <author>محمد امین</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 12:26:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوغات جنگ دوازده روزه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadaminn/%D8%B3%D9%88%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87-tklrsmhbpnlx</link>
                <description>دارم وسایلم را جمع می‌کنم که برگردم‌. یه نگاه مهربونی بهم می‌ندازه و می‌گه &quot;تو حیفه بری آخه! نمی‌شه بیشتر بمونی؟&quot;.یه لبخندی می‌زنم سرم را کج می‌کنم و می‌گم آخه مامان‌جان الان نزدیک ده روزه که این‌جام. بعد هم این‌که آتش بس اعلام شده دیگه باید برگردم سر خونه و زندگی‌ام.از بچه‌گی و راستش نمی‌دونم به پیشنهاد چه آدمِ خوش ذوقی مامان بزرگ را &quot;مامان‌جان&quot; صدا می‌زدیم.همه اون دوازده روز جنگِ لعنتی، خونه مامان‌جان برام سنگر امن محسوب می‌شد. سنگری که سال‌ها می‌دونستم امنه ولی ازش فاصله گرفته بودم و حالا به لطف(!) ریزپرنده‌ها و جنگنده‌های &quot;بی‌بی&quot; دوباره به آغوشش برگشته بودم و این اواخر حتی به مهاجرت دائمی به اون‌جا فکر می‌کردم.آغوشی که بی‌منت و بی‌انتظار (این دو تا کلمه را با دقت انتخاب کردم) همیشه برام باز بوده و تازه آخرش هم بهم می‌گی &quot;تو حیفه بری&quot;.آخه تورو خدا ببینین. تعارف نمی‌کنه. ریا نداره، شوخی نمی‌کنه، حتی از کلمات و عبارات تکراری استفاده نمی‌کنه. می‌گه &quot;حیفه بری&quot;.واااااااااایمن چه‌جوری اون‌جا را ترک کنم 😍😍😍</description>
                <category>محمد امین</category>
                <author>محمد امین</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 18:50:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>