<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائزه محمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohamadifaezeh46</link>
        <description>گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم
گفتم ای کاش مرده بودیم و نمی‌دیدیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:05:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4144396/avatar/5JieQz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فائزه محمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ثروت بی رحم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-zt3h5e9r3tqe</link>
                <description>ثروت بی رحم در های کمد را باز کردملباس های رنگی که هرکدام معنی خواستی را به دنبال داشتند در کمد می درخشیدند! مشکی را برای عزا می پوشیدرنگی های مجلسی را برای مجالسو لباس هایی رنگ ملایم داشت برای استفاده روزانه! لبخند غمگینی زدم و در کمد را بستم و به کمد تکیه دادم سالها بود که این کمد شنوای درد های من بود. شنوای فریاد هایی که فقط در این لباس ها خفه می شدند! و شنوای صداهایی که فقط این لباس ها می شنیدند. تمام دارایی های دنیا را داشتم اما از نظر من دارایی من این کمد پر از رخت بود! پول را میخواهم اگر عشق باشد خوشحالی را میخواهم اگر عشق باشد زندگی را میخواهم اگر عشق باشدو چه تلخ بود که در هیچکدام عشق نبود.سالها با دستای بی جون و پاهای خسته دنبال زندگی و پولش دوییدماما اکنون که یار نبودمال و ثروت دنیا برای من چه بود؟ زمانی که محبت نیستعشق نیستمیخواهم پول و ثروت هم نباشد گویند ثروت خوشبختی اورداما نمیگویند به شرط اینکه عشق باشد! مسافرت خارج بهترین روانشناس دنیا بهترین لوکیشن دنیا فقط شاید برای یک ماه باعث شود از فکر محبت و عشق فاصله گیری اما بلخره عادت خواهی کرد و ان موقعه میفهمی که سالها دوییدی برای پول و از دلخوشی فرار کردیو این چه اندوهگین بود! که دیگر برایم کسی نبود! نه مادرینه پدرینه خواهرینه برداری نه خاله ای نه عمویی نه دایی اینه مادر بزرگ و پدربزرگی نه دختر دایی و دختر خاله و پسردایی و پسرخاله ای! هیچ کس... حتی معشوق.... آن هم رفت... اما من همه این هارا وقتی فهمیدم که به ثروت رسیدم. نه وقتی که کنار انها بودم! :) قدر داشته هاتونو بدونیدفائزه</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 22:20:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاغذ و قلم های خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%D9%88-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-x8uc7vyqz6hq</link>
                <description>کم آوردن قلم دربرابر درد های انسان هاموضعی که ما هیچوقت نفهمیدیم ...نفهمیدیم چرا کیفیت مداد ها اومد پایین کیفیت خودکار ها اومد پایین نفهمیدیم چرا برای اینکه باید قلممون خوب بکشه باید پول بیشتری بدیماما دلیلش یه چیزهکم آوردن قلم دربرابر درد انسان هاشاید اگر کسی زیاد نمی‌خرید شاید اگر کسی حجوم نمی‌برد سمتشونهنوزم قلم ها جون داشتن هنوزم با کیفیت بودنشاید موضوع مسخره ای به نظر شما باشه اما تمام درد های انسان تو قلم. وکاغذ خلاصه میشهاگر قلم. وکاغذ نبودپس کی باید میفهمید درد یه دل شکسته رو؟کی باید وزن این دردا رویکم به دوش می‌کشید ؟اگر نبود...سنگ قبریم نبود...سنگ همون کاغذه و خراشه های روش قلم...کاغذ و قلم حتی انسان های رفته رو یادبود نگه میدارن...کاغذ و قلم حتی افسانه و داستان و رویا هارو به وجود آوردن کاغذ و قلم شاعر و نویسنده هارو یادبود  نگهداشتن ....اگر میگن بنویس وقتی عصبی ایوقتی حالت بده چون کاغذ یار توعه و قلم رفیق تو....آدم ها میرناما تهش همین کاغذ و قلمه که برات میمونن.کاغذی که حاضره روی تنش زخم بندازی قلمی که حاضره جونشو بگیری و تمومش کنی...فقط دیگه حالت بد نباشه رو به آدما ترجیح میدی؟</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Feb 2026 23:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوش کن، حتی اگر نمیشنوی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%88%DB%8C-vcrdlcwxeosz</link>
                <description>گوش کن، حتی اگر نمیشنوی!!!کوزه ام را برداشتمبه سوی دشت رویاها رفتم به سمت جوب اب رفتم کوزه ام را در اب فرو کردم و مانند همیشه منتظر ماندم پر شود وقتی کوزه ام پر شد روی دوشم گذاشتم و شروع به راه رفتن کردم ۱۰۰متر جلو تر پسری را دیدم که پشتش به من بود! البته بهتر است بگوییم حوری ای از سوی بهشت! انقدر از پشت هیکلش زیبا و پسرانه بود که ادم محو ان هیکل میشد! دوست داشتم رویش را ببینم! کوزه ای کنار پاش بود که انقدر زیبا بود دوست داشتم ان را واسه ی خودم بردارم اما ناگهان گنجشکی به ان نوک زد و کوزه سوراخ شد عصبی گنجشک را فراری دادم...کوزه بخاطر اینکه سوراخ بود ازش اب میرفت اما چون پسر مشغول پر کردن اب بود نمیفهمید تصمیم گرفتم این موضوع رو باهاش درمیون بزارم یکم بهش نزدیک شدم صداش کردمهی پسر! اما او برنگشت!!!! دوباره صدایش کردم اقای محترم! اما بازم او برنگشت! پشت سر هم چند بار صدایش کردم اما او برنگشت! اخر سر از این بی محلی هایش خسته شدم و داد زدم مثلا میخوای بگی خیلی پاکی! مثلا میخوای بگی با دخترا حرف نمیزنی! هی با توام و لگدی به پایش زدم! پسر برگشت! ....ماتم برد...این پسر گوهر خانم کلفت عزیزه خانم بود! همانی که هروز کتک میخورد و تاحالا چند بار در مریض خانه بستری شده بود! همانی که روزی عشقش را در دلم داشتم......در چهره اش تعجب را میشد دید! متعجب نگاهم کرد و انگار هیچی از حرفایم را نمیفهمیداروم گفت:کاری داشتین خانم محترم؟خندیدم و عصبی با داد گفتم:مرتیکه شیش ساعته دارم صدات میکنم اصلن برو بابا! به من چه!به سوی خانه رفتم و اب را به مادرم رسوندم چند ساعتی گذشته بود که صدای داد و فریاد روستا رو پر کرده بود متعجب رفتم بیرون... همون پسری که دم جوب دیدم را دیدم که داشت زیر دست پای یک مرد کتک میخورد!مرد سر پسر داد میزد و میگفت :کوزه ی عزیزه خانم رو سوراخ کردی مرتیکه نفهم فکر کردی من نمیفهمم...پسر نه اخ میگفت نه اشک میریخت نه تقلا میکرد فقط به مرد نگاه میکرد که با نامردی تمام روی بدنش ضربه میزد...دلم خیلی سوخت... جلو رفتم و با داد گفتم :اهای پیر مرد ولش کن! کوزه را ان سوراخ نکرد گنجشکی مزاحم در میان رود به ان نوک زد و سوراخ شد! پیرمرد لحظه ای دست از زدن پسر برداشت و نگاهی به من کرد و گفت:به تو ربطی نداره بچه ننه بابات بهت یاد ندادن تو مسائل خانوادگی بقیه دخالت نکنی؟! هااان؟ به پسر خیره شدم از صورتش خون میامد بدان توجه به پیرمرد دوییدم سمتش پیرمرد را پس زدم و افتادم کنار پسر تکه ای از لباسمو اوردم بالا و مشغول پاک کردن خون های روی صورتش شدم! پسر نگاهم میکرد نگاهی خسته و خنثی! انگار برایش عادی بود! ارام بهش گفتم:خوبی ؟اما جوابی نداد و گنگ نگاهم کرد! عصبی گفتم:پس چرا سخن نمیگویی الحمدالله لال هم که نیستی! پسر اروم گفت:من نمیشنوم شما چی میگین! من ناشنوا هستم! سقوط کردم! انگار از یک هواپیما با ارتفاع زیاد سقوط کردم! اشک در چشمانم نمید! قلبم نمیتپید!دلم ریخت! این پیرمرد نجس این همه وقت یک بیمار را شکنجه میکرد! کسی که هر ضرری به عزیزه خانم میزد فقط بخاطر ناشنواییش بود! ... یعنی من عاشق یک ناشنوا بودم و نمیدانستم؟ تو تقاص چیو داری پس میدی پسر؟ تقاص ناشنواییت رو؟ اشک هایم بی وقفه میریخت...بزور با درد نیم خیز شد تکه ای از پارچه لباسم را در دست گرفت و به سمت چشمانم اورد و اشک هایم را پاک کرد و اروم لب زد:گریه نکن... گریه ام شدت گرفت.. مادرش گوهر خانم تا دید پیرمرد دیگر پسرش را کتک نمیزند به گریه اش پایان داد و من و پسرش را تماشا میکرد!... پسر چشمانش قرمز شده بود با همان چشمان قرمز لب زد:خیلی دوست داشتم بیام خواستگاریت... چند وقتی بود که تو روستا زیر نظرت داشتم... اما همیشه میترسیدم... میگفتم چون کرم شاید پسم بزنی!!! اما حالا فهمیدم تو مرامت این حرفا نیست! با درد خندید و گفت :یه مسئلی هست میگه.. امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟متعجب نگاهش کردم که گفت:فردا دارم ازدواج میکنم با یه دختر ناشنوا مثل خودم! . . بعدش میریم رامسر.. یه ویلا کنار دریا... اونجا زندگی میکنیم... و بعدش بلند شد....همانند او بلند شدم...  با سرعت رفتم... بی توجه به صداهاش دور شدم... رفتم تو دشت... همان دشتی که در بچگی اسمش را دشت پروانه ها گذاشتم.. خنثی روی چمن ها دراز کشیدم و فقط به اسمان خیره شدم. اشک ها میریخت و من کنترلی نداشتم... وقتی برگشتی واسم از دریا بگو...ازعشق میان بوته ها و دشت ها بگو...از سختی های راه بگو...چی آخر این جاده بود که تو پی ان رفتی....وقتی برگشتی با من از فردا بگو...از دشت پروانه ها...بگو...از سفر دورت برگرد....واست از دردهام بگم...از گریه ابرها بگم...از این من تنها بگم....</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 21:29:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاغذ زخمی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-d3eozehqln3d</link>
                <description>کاغذ زخمیمیگن تازگیا از نبودنم دیوانه ای درست میگن؟ ....... ۱۷بهمن ۱۳۸۷قلم رو برداشتم گر چه ادما با سوزن هایشان مرا درمان میکردن ولی فایده نداشت...منم با قلم تن کاغذ را زخمی میکردم.. بهت گفته بودم از گل بدم میاد ولی نه از گلی که تو برام بخری... پس چرا هروقت میومدی دست خالی بودی؟ گفته بودی لباس سفید همیشه به معنای رفتن نیستگاهی وقتا سفیدی به معنای امدن است... پس چرا سفید پوشیدم برایم گریه کردی؟  خانه ی ما قصر بود پس چرا الان جای تکان خوردن هم ندارم؟ چرا اماده نمیشوی مرد من؟ مگر قرار نبود باهم سفر کنیمبه سوی ان طرف دنیاانجا که میگفتن ساختمان ها کشیده و بلند و زنان بی حجاب اند... انجا که میگفتن نیمی از بهشت است انجا که ارزوی دیدنش بر دلم موند... ماهرخدختر عزیزم۱۰سال گذشت...۳۴ساله شدیچرا نیامدی به مادر لباس عروست را نشان دهی جان مادر به فدایت... چرا انقدر پنهانی اشک ریختی در بهترین شبت زندگی ات مادر به فدایت... چرا هنوز شب ها گریه میکنی و شماره ام را میگیری که بهم بگویی کی از سفر برمیگردم؟ مگر پدر نگفت سفر من به سوی اسمان هاست.. به سوی بیکران هاست... داریوشپسر عزیز تر از جان مادر چرا در کنج خیابان می نیشینی ساز مینوازی در انتظار ادمی که پول در جیبت بزارد؟چرا از خستگی ات به مادر نمیگویی؟ چرا نمیگویی از صبح تا شب ساز میزنی ولی میای خونه فقط خرج خرید یک ادامس را در اوردی... چرا نمیگویی خواهرم بدان لباس عروس به خانه بخت رفت و حسرت یک لباس عروس بر دلش ماند؟ چرا نمیگویی پدر از عشق تو در تیمارستان است؟چرا دیگر نای گفتن درد هایت را نداری مادر به فدایت؟ چقدر خرج درمان من شد؟! چقدر خرج شد که به خود امدی دیدی نمیتوانی مانند همسن هایت درس بخوانی موفق شوی چقدر خرج مادر کردی که برای یک لقمه نان گوشه خیابان ساز میزنی...؟</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 00:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از نوزادی تا مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-phy8cljufbpt</link>
                <description>از نوزادی تا مرگچشمانم که باز شد، نوزادی را دیدم شبیه خودم. کوچک، بی‌پناه، اما با نگاهی که انگار نیمه‌ای از وجودم را در خود داشت. از همان لحظه، چیزی میان ما پیوند خورد؛ چیزی فراتر از کودکانه‌های آن روزها.با هم قد کشیدیم. در بازی‌ها، بارها زن و شوهر شدیم، بی‌آنکه بدانیم روزی حقیقت این بازی سرنوشت ما خواهد شد. خندیدیم، گریستیم، دویدیم، کنار هم نشستیم و با تمام بچگی‌مان نیمه‌های هم بودیم.اما زمان بی‌رحم است. سال‌ها گذشت و غرور، فاصله‌ای میانمان کشید. من بزرگ شدم، او هم بزرگ شد. دیگر نگاهش مثل قبل نبود؛ گویی میانمان دیواری شیشه‌ای کشیده بودند. من پشت دیوار، دستم را به سویش دراز می‌کردم، اما او نمی‌دید.با این حال، در اعماق قلبم می‌دانستم هیچ جدایی برای ما نوشته نشده. هرچند قصه‌هایم پر از نرسیدن بود، اما سرنوشت ما چیزی دیگر رقم زده بود.و امروز، روز زیستن است. روزی که در برابر آینه، لباسی سفید بر تن دارم و او، با همان نگاه آشنا، در لباس دامادی مقابلم ایستاده است. لحظه‌ای که همه اطرافمان شادی می‌کنند، اما شادی واقعی در دل‌های ماست؛ جایی که بند بند وجودمان به نام هم گره خورده است.این یک قصه نیست، این یادگاری است؛ یادگاری از دختری و پسری که از نوزادی تا مرگ، راهی مشترک داشتند.روی قبرمان بنویسید:از نوزادی تا مرگ، کنار هم.</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 20:39:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرین اولین نگاهت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%AA-vnvtjryav6ma</link>
                <description>تو اسمان پر از غبار و الود... تو بودی تمیزی در میانش... من تو یاد تو خوشم... تو به یاد کی؟؟؟؟ روی تاب نشستم و خودم را عقب جلو میکردم با هر بار جلویی که میرفتم رویا های بیشتری میساختمرویای انکه بزرگ شده ام و تنهایی میرم بیرون خرید خوش گذرونی... رویای انکه با عشق ازدواج میکنم و بچه دار میشوم... اما ناگهان همه چی تار شد و درد عمیقی در وجودم حس کردم وقتی به خودم اومدم رو زمین بودم.. پس یعنی از تاب افتاده بودم... تا خواستم به خودم بیام بلند شم دو تیله مشکی جلوی چشمانم قرار گرفت و سپس یک دست سفید و نورانی که برای کمک دراز شده بود... اشک چشمانم را پاک کردم نگاهی به چشمانش کردم و بلند شدم همراه کمکشچهره زیبایی داشت... چهره ای که ساعت ها میتوانستم در ان غرق شوم... لبخندی زدم و گفتم +مرسی اقا پسرپسره لبخندی زد و گفت_فکر کنم چشمت زدم! متعجب گفتم+چشم یعنی چی؟ خندید و گفت_ببین دختر خانم از مامانم شنیدم وقتی از یه چیزی تعریف کنی و اون به چشمت بیاد و براش یه اتفاقی بیوفته یعنی چشمش زدی! متعجب و گنگ نگاهش کردم که ادامه داد_پیش خودم ازت تعریف کردم گفتم چقدر زیبا تاب میخوری که ناگهان افتادی... لبخندی زدم و گفتم+میای باهم بازی کنیم؟ لبخندی زد و دستمو گرفت و باهم دوییدیم.. دوییدیم سمت رویاها... خاطره ها... چند سال بعد... چند سالی از ان دوستی میگذشت... اما چه دوستی... دوستی که وسط راه ول کرد! دوستی که امروز میخواست داماد بشه و من .... با جیق یه مشت تو اینه رو به روم زدم درد شدیدی تو دستم احساس کردم و هرکدام از تیکه شکسته اینه مثل ترکش به یه جا خورد... دستمو گرفتم که خونش نریزه و با همان جیق گریه میکردم... از ته دل... افتادم رو زمین توی اولین باری که دیدمت... چشمات یه نفرینی داشت... نفرینی که زندگیمو سیاه کرد... هیچوقت نمیبخشمت تو با زندگیم بازی کردی... بلند شدم لباسای بیرونمو پوشیدم و کارت عروسیشو برداشتم و به سمت ادرسی که توی کارت بود رفتم صدای کل و هم همه میومد... صدای اهنگ زیاد بود و هرکس یه جور خوشحال بود... پوزخندی زدم... وارد تالار شدم... همه یه جور بدی نگام میکردند و اکثرا اصلا من براشون مهم نبودم... وقتی چشمام بهش افتاد... دیدم که اون دختره رو چطوری بغل میکنه و میچرخونه... سرم گیج رفت... فهمیدم سقوطه اخر راهم... افتادم رو زمین... هیچی نفهمیدم و جلوی چشمام سیاهی رفت.... ..... چند سال بعد.... با صدای الارم گوشیم از خواب بلند شدم و بی حوصله به سمت اشپزخونه رفتم و خوراکی دلارام رو تو کیفش گذاشتم و ابشو تو جای ابی کیفش گذاشتم و از خواب بیدارش کردم و سوار ماشین شدم و به سمت مدرسش راه افتادم... تو راه دلارام نگاهی بهم کرد و گفت_مامانلبخندی زدم و گفتم +جانم! دلارام یکم با انگشتاش بازی کرد و گفت_تو تاحالا عاشق شدی؟ خشکم زد... ماتم برد و به رو به روم خیره شدمدیگه اشکی نداشتم بریزم... امسال دختر اون میرفت کلاس هفتم... با بغض سریع گفتم +نه عزیزم دلارام سری تکون داد و دیگه هیچی نگفت اما تو مغزم پربود از اون پسر بچه ای که با یه نگاه زندگیمو سیاه کرد و اخرش ازدواج کرد... گناه من چه بود؟ گناه ما دخترا چیست؟؟؟ #حمایت_از_زن_ها_میخواستم با این کتاب کوتاه بهتون یاد بدم هیچوقت هیچکس موندنی نیست! پایانفائزه محمدی</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 18:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیمارستان عاشقان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86-drjgnrgsrdtt</link>
                <description>تیمارستان عاشقانمقدمه :تیمارستان به معنای روانی بودن و دیوانه بودن نیستگاهی وقتا میتوان فهمید دیوانه ها عاقل تر از انسان اند... و این عاقلیت بیش از حد انها را بیمار و در تیمارستان کشانده است... اگر قرار باشد هر عاقلی روانی و دیوانه باشد پس چرا اسم دانشمند ها و پرفسور ها سر جایشان است؟ ؟؟؟؟؟ ........ شروع داستان.... روی دیوار نقش دست خونی بود... رویک دیوار یک قلب تیر خورده و دیگری یک قلب شکسته بود.... برای محافظت از خودم شوکر برداشته بودم اما اینها اصلا کاری به من نداشتند... هرکی سرش در لاک خودش بود و کار خودش را انجام میداد یکی نقاشی میکرد یکی مینوشت یکی میخندید و یکی گریه میکرد و یکی یک چیزی درست میکرد.... هر کدام مشغول کاری بودند در واقع اسم اینجا را نمیشد گذاشت تیمارستان میتوان گذاشت شهر مرده ها... شهری که هرکس یا از عشق زیاد شادابی بیش از حد گرفته بود یا از بی عشقی و شکست عشقی زیاد افسرده و دیوانه شده بود.... به از میان انها عبور کردمبه یک دختر زیبارو و جوانی رسیدمبیش از حد میخندید و خوشحال بوددر چشمانش عشق را میتوانست خواند... نگاهی به او کردم و گفتم توکه سالمی... تو رو چرا اوردن اینجا؟ خنده اش ایستاد.... چشمانش غمگین شد.... ناگهان بلند زد زیر گریه.... دست پاچه شدم و گفتم ببخشید من اصلا قصد ناراحت کردنتون نداشتم این فقط یک سوال بود! دختر با هق هق گفت من دیونم؟ من روانیم؟ نگاهی بر او کردم و لبخندی زدم و گفتم نه... تو هیچکدام از انها نیستی دختر پوزخندی زد و گفت پس اینجا چکار میکنم من فقط... بغض تمام صدایش را برداشت ادامه داد من فقط... من فقط میخواستم بهش برسم... پلکی زدم و گفتمخب چی شدرسیدی؟ لبخندی زد و گفت اره.... رسیدم... اما درست لحظه ای که بهش رسیدم منو انداختن تو این زندان.. تو این شهر مرده... با دلسوزی بهش گفتمچرا؟ لبخند غمگینی زد و گفت چون کسی که بعد من عاشقش شده بود رو کشتم و بعدش قلبشو در اوردم و قلبشو سوزوندم و خاکسترشو با اب شستم و اثری از اون قلب باقی نذاشتم! ترسیدم..... ترس که نه به معنای واقعی گرخیدم...با پ ت پ ت لب زدماخ... اخه... چ.. را؟ غمگین نگاهم کرد و گفت توام مثل مامان بابا ازم میترسی؟ لبخندی زدم و هول کرده سریع گفتم من... ن... نه... چشماشو لحظه ای بست و باز کرد و گفت من ازارم به یه مورچه هم نمیرسه... فقط... فقط اون کسی که بخواد چیزی که من دوست دارمو ازم بگیره نابود میکنم... از بچگی اینطوری بودم... یک بار پسر عموم دفتر خاطراتمو خیس کرد و من با چوب زدم تو سرش و باعث شد حافظشو از دست بده.... متعجب نگاهی بهش کردمغمگین گفت... من دیونه نبودم.... فقط هیچوقت هیچکس نفهمید اون چیزی که برای منه ...برای منه.... نه کس دیگه! گزارشی از حرف زدنم باهاش نوشتم و بلند شدم و به قدم زدنم ادامه دادم...رسیدم به یک پیرمرد که زیر لب اواز میخوند.... اما افسوس... تورو خواستن... دیگه دیره... دیگه دیره.... اما افسوس به نخواستن.... دلم اروم... نمیگیره... نمیگیره... کنارش نشستم با چشمای غمگینش به قاب عکس روبه روش خیره شد و گفت اینم از این عظم خانم دیگه‌ چی دوست داری برات بخونم؟... ناگهان خندید و گفت ای بابا عظم... توام همش با این قر زدنات.. باشه میرم چایی بیارم... از تخت بلند شد و به سمت فلاکس رفت و دو لیوان چایی ریخت  هنگام چایی ریختن زیر لب میگفت این خانومم ولش کنی همش من براش کلفتی کنم والا انگار نه انگار سنی ازمون گذشته...بعدش لحظه ای سکوت کرد و داد زد باشه بابا قر نمیزنم حاج خانم ناراحت نشو....و اومد یکیو گذاشت جلو عکس و یکیو خودش برداشتنگاهی به من کرد و تازه متوجه حضور من شدلبخندی زد و گفتمیبینی عظم... مهمون برامون اومده! لبخندی زدم و گفتمولی کسی که اینجا نیست! پیرمرد ناگهان خندید... از ته دل... بد اینکه اروم شد گفت:اگر عظم رو نمیبینین... پس یعنی همتون کورین! بعدش خیلی اروم گفت دیگه هیچوقت اینو نگو عظم ناراحت میشه و چشمکی زد و دوباره به عکس خیره شدگزارشی از این پیرمرد هم که مشکلش این بود که توهم حضور زنش را زده بود را نوشتم و بلند شدم و به را هم ادامه دادمبه سرکارم رفتم و عصبی گزارشا رو پرت کردم جلوشون و گفتم واقعا براتون متاسفمشما به این ادما میگین مریض؟ میگین روانی؟ میگین کسی که نیاز داره تو زندانی به اسم تیمارستان بستری شه؟ اشکم رو گونم جاری شد... لب زدم... فقط... گناهشون عاشقی بود... گناه همشون.... از اون روز به بعد هروز یک دسته گل رز میخریدم و هروز میرفتم و به همشون گل رز هدیه میدادم و تا جایی که در توانم بود هر کدام را که واقعا در انجا زجر میکشید مرخص میکردم ....</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 21:29:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردی از تو در غبار کمد</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%AF-ci7zksk99her</link>
                <description>ردی از تو در غبار کمدبوی گل محمدی فضای خانه را پر کرده بود و این فقط بخاطر حضور انها در باغچه قدیمی بود با اینکه سالها بود که دیگر کسی به ان اب نمیداد ولی بازم رشدش را میکرد و گل میداد... این گل هارا یادمست مادربزرگم کاشت و گفت همیشه عاشق این گل هست و می ماند... هنوزم خانه دکور قبل خودش را داشت به سمت کمد رفتم همان کمدی که هیچوقت نذاشت کسی سمت ان برود و میگفت بهتر است بعضی چیز ها پنهان بمانند! در میان لباس ها جعبه ای چشمک میزد ان را برداشتم و بازش کردم در ان جعبه نامه های زرد و شکننده با کلی گل محمدی خشک شده و انگشتر هایی با سیم درست شده بود نامه را باز کردم وجود دایره دایره های چروک نشان از اشک ریخته شده روی کاغذ بودخط اولش لرزان نوشته شده بود :برای روزی که دیگر نیستم...! اشکی از چشمانم ریخت... دلم واسه ی بودنش تنگ شده بود نامه را خواندم و محتوای ان نشان دهنده یک عشق قدیمی بود تاحالا از این عشق نشنیده بودم و اسم طرف با میم رمز گذاری شده بود ناگهان با وجود گل های محمدی روی نامه فکری در ذهنم روشن شد! محمد! شاید اسمش محمد بوده است که مادربزرگ همیشه عاشق گل های محمدی بوداشکی از چشمانم ریختهیچوقت دنیا اونطوری که ما فکر میکنیم نیست... مادربزرگم عاشق محمد بود و اخر با بابابزرگ هادی ازدواج کرد و اخرش جفتشان فوت کردند.... شاید دلیل سر زدنش هر هفته به محله ی قدیمیشان دیدن دوستاش نبود دیدن محمد بود! شاید دلیل هر هفته نذر و نیاز کردنش سلامتی ما نبود پیدا شدن عشق قدیمی اش بود! دسته ای گل محمدی چیدم و گلابی که در کابینت بود را برداشتم و به سمت بهشت زهرا رفتم و سر خاک مادربزرگ رفتم... سنگش را با گلاب شستم و گل های محمدی را روی ان چیدم... با چشمان اشکی به سنگش خیره شدم ... کمی گذشت پیرمردی نا توان به سمت قبر امد و خم شد و مشغول فاتحه گفتن شد... نگاهی بهش کردم.. با اینکه پیر و ناتوان بود ولی هنوز زیبایی خودش را داشت.. چشمانش سبز بود و نمیخورد از اقوام باشد... نگاهی بهش کردم و گفتم:شما؟ پیرمرد نگاهی به من کرد و گفت:نوه ی عزیزه ای؟ سارا خانم؟ خشک شده نگاهش کردم و گفتم:شما منو از کجا میشناسین! پیرمرد اشکش را با دستمالش پاک کرد و گفت:محمدم! راوی شعر هایی که مادربزرگت مینوشت! خشکم زد.. ماتم برد.. پس درست حدس زدم اسمش محمد بود.... پس این بود عشق قدیمی مادربزرگ.نگاهی بهش کردم و گفتم:چرا حالا؟ چرا حالا اومدی؟ سری تکان داد و گفت:دخترم من از وقتی که مادربزرگت ازدواج کرد هروز مراقبش بودم..هروز میدیدمش..ارام گفتم :پس توام دلت تنگ شده؟ سری تکان داد و اشکش جاری شد.</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 01:36:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وداع با رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-hrvmootppmpi</link>
                <description>وداع با رویامقدمه رویا ها نا تمامناز یک تکه نان تا یک احساس به نام عاشقی میتوان تصور ساختاین تصور ها رویانیه جاهایی باید با رویا خداحافظی کنیم مثلا وقتی یک رابطه عاشقانه پایان میابه!دیگه باید با رویا سازی با اون خداحافظی کنی! شروع داستان... صدای خش خش برگ های پاییزی زیر قدم های سستش، تنها موسیقیِ این شهرِ فراموش شده بود. هر گام، یادآورِ خاطراتی بود که دیگر رنگی نداشتند. آسمانِ خاکستری، انعکاسِ دلِ بی قرارش را به رخ می کشید. انگار تمامِ دنیا با او قهر کرده بودند و او را در این سکوتِ سرد، تنها گذاشته بودند. دیگر دلش نمیخواست حتی به خانه برودمیرفت... اما مقصد نداشت رفتنش! کارت دعوت رو اورد جلوی صورتشفندکی که در جیبش بود را در اورد و ان را روشن کرد و گرفت گوشه کارت.... کارت اتش گرفت... وایستاد تا شعله اتش نزدیک دستانش بیاییدوقتی شعله اتش نزدیک دستانش شد کارت را روی زمین رها کرد! کارت خاکستر شد! اشک چشمانش بی وقفه میریختن روی زمین افتاد چند لحظه پیش را مرور کرد:من دارم ازدواج میکنم رویا.... اومدم ازت اجازه بگیرم... تنش مور مور شد! هربار با یاداوری این جمله انگار یک سطل اب یخ روش خالی می شد! اشک هایش را پاک کردبه گل روی مزارش خیره شد..... همان گلی که برای گرفتن اجازه خریده بود! وقتی یادش امد تا یک ماه دیگر بهش سر نمیزند دلش خون شد! زیر لب گفتما مرده ها هم با شما زندگی میکنیم... من زندم... زجه زد منننن زنننندممممم و بیشتر گریه کرد...</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 23:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرلان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D8%B7%D8%B1%D9%84%D8%A7%D9%86-vu8uaiyjuv0l</link>
                <description>طرلاناگر بگویم رهایم بکن! رهایم میکنی؟ اگر بگویم مرا ول کن دیگر برایم گریه نکن ازرده میشوم! دیگر گریه نمیکنی؟ اگر بگویم برو دنبال زندگی ات و با هرکسی که خوشبختت میکند! میروی؟ انتظار داری چه واکنشی بهت نشان دهم طرلان! طرلان چادرش را جلو کشید و از کیفش گل را بیرون کشید و در دست او گذاشتمرد دو زانو رو زمین نشستطرلان نگاهی به مرد کرد و گفتخودت خواستی اینگونه شود! منکه عاشقت بودممنکه دنیایم را ریختم به پاتمنکه دیوانه وار برایت از عشقم میگفتممنکه... خسته روی زمین خاکی نشست و به مرد نگاه کردمرد خنثی بودنه اشک میریخت نه میخندید... نه فریاد می زد... فقط چشمانش قرمز شده بود و خیره شده بود به طرلان.. طرلان چادرش را جلو کشید و شروع کرد به گریه کردن... من... من نمیخواستم اینگونه شود!.... چادر رو از روی صورتش برداشت و خاک را چنگ زد اورد بالا و ارام ان را رها کرد.... و به مرد نگاه کرد و گفتتقصیر خودت است... اگر ان روز اهسته رانندگی میکردی.... الان کنارم بودی.... به جای خالی مرد خیره شد... و بعد به پایین نگاه کرد سنگ قبر همان مردی که توهمش را زده بود.... @faezehroman</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 22:39:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-hplkrr10lycv</link>
                <description>مامان مقدمه دلتنگتم البته فقط یادت که افتادم عربده زدم...اونیکه غرق سکوته تویی اونیکه صداش میاد هر دفعه منم! کلی نقش تو رو به روم بازی کردن ولی از تو نشدنشروع داستان... ۹ ماه لگد زدن و سنگینی بارش را تحمل کرد۹ ماه از درون لگد خورد ولی باز تحمل کرد۹ماه سنگین بود استخوناش ولی باز هم تحمل کرد ۹ ماه بار سنگین رو دوشش رو جابه جا کرد اما اخ نگفت بلخره بعد ۹ ماه بارش را روی زمین گذاشتاگر درد هنگام  گذاشتن بارش رو زمین را بگوییم از شدت درد خودمان هم دردمان میگیرد! ۲۰سال یک تنه هواسش فقط به ان بود ۲۰سال از هر جایی زد خودش را از لحظات خوش محروم کرد که فقط ان در ارامش باشد۲۰سال با دستان کم جون خیاطی کرد تا فقط ان پز برند های وسایل هایش را بدهد۲۰سال شبانه روزی کلفتی کرد تا فقط ان راحت باشد۲۰سال با شوهرش دعوا نکرد و خون دل خورد تا فقط روحیه ان خراب نشود ۲۰سال تو روز تولد ان بهترین جشن ها را گرفت... ان خدا نبود ... موجودی بود به اسم ماماناری مامان عظممادری که مادر نبود فرشته بود به سمتش رفتم و مثل همیشه رفتم در اغوششمثل همیشه با اون صدای مزخرف گفتم مامانننننمامان عظم با لبخند مهربونش گفت جانم دختر عزیزم امروز تولد نیکاستمیزاری برم؟ مامان کمی فکر کرد خون دل خورد تا مرگ رفت و برگشت از استرس و نگرانی این گرگ های جامعه ولی برای اینکه فقط من شاد شوم گفتالبته که میتونی! لبخندی بهش زدم و سریع لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون از خونهبه محض خروجم نفس عمیقی کشیدم و مسیرمو عوض کردم و به سمت پارک سر کوچه رفتم سیگارو از ندا دوستم گرفتم و روی لبانم گذاشتم و کام عمیقی از ان گرفتم و گفتم امروز چند تا پسر میان؟ ندا گفت:۳تالبخندی زدم و گفتم خوبه منتظر پسرا موندم وقتی اومدن مثل همیشه مواد رو یواشکی ازشون گرفتم در ان لحظه ناگهان صدای جیقی گوشم را پر کرد جیقی اشنا... سمت صدا برگشتم مامان بود.... روی زمین بی جون افتاده بود و چشماش رو به من باز مانده بود... همه چیز را روی زمین ول کردم و فقط به سمتش پرواز کردم... سالها گذشت... امروز ۲۱ فروردین ۱۳۶۷بودروزی که تولد مامان بودبه خودم اومدم دیدم ساعت ۹شب شده و هنوز کاری نکردم به خودم گفتم عیبی نداره بلند شو براش یه استوری بزار رفتم تو گالریمدیدم با همه عکس دارمبا عالم و ادم غریبه و اشنابا همه عکس داشتم بجز... مامانغمگین شدم اما به خودم اومدم دیدم هنوز دیر نشده وقتشه برم باهاش عکس بگیرم استوری کنم دوییدم تو اتاق درو باز کردمیهو یادم افتاد من.... من دو ساله مامان ندارم... دوساله مامانم رو از دست دادم... دوساله کسی برای من کلفتی نمیکنه دوساله کسی دیگه برام چیزای گرون قیمت نمیخره دوساله وقتی مریض میشم کسی پرستاریمو نمیکنه.... بنظرت مادر ها کی بودند؟ که میتونن انقدر راحت برن... حسودیم میشه بهشون گاهی واقعا... اما ناگهان یادم امد خودم باعث سکته قلبی مامان شدم! لبخند غمگینی زدم و عکسش را برداشتم و در اغوش گرفتم و به خواب رفتم...</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 02:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دل دریــا...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%A7-apqymwu3urgg</link>
                <description>مقدمهببخش اگه که اشک اومد به چشم تواگه ساختم جهنم از بهشت تواگه بین منو تو فاصلست الاناگه زندم فقط هنوز به عشق تو ببخش اگه تموم شد دیگه خندموناگه نبودم اونکه ساختی تو سرتببخش اگه یه وقتایی به یادمیببخش که عشق نذاشت باور کنم تو اشتباهمی... ببخش اگه چشمام فقط تورو میدید تورو میخواست ببخش که هرچقدر که من بگم ببخش کمه برات ..... ....... شروع داستانامشب موج هایش را دیوانه وار میکوبید به ساحل... از دنیا خسته بود.. هر ماهی که نزدیک ساحل بود را پرت کرد به ساحل و کشت... کسی از او نپرسید درد دلت چیست؟ او دیوانه تر شد و حتی یک کشتی را در خودش غرق کرد... چه بود درد این دریا؟ انقدر دریا دیوانه شده بود که ساحل از او پرسید چت شده که انقدر دیوانه وار اب هایت را روی من میریزی؟! دریا جواب دادامروز فهمیده ام چقدر به درد نخورم... هرکس زیاد نزدیکم شود میمیرد... ماهی هایی که نزدیک توان را نمی توانم نجات و موج انها را به نزد تو میاورد... وقتی طوفانی شوم کسی نزدیکم نمیایید... وقتی باران بهم سر میزند کسی دیگر برای خوش گذرونی پیشم نمیایید... ساحل خندید و گفت دروغ نگو تو اینها را از اول عمرت میدانستی متولد شدی... بگو چت شده ؟ دریا ارام شد و گفت امشب امده بود... با ان دست در دست هم... ساحل تعجب کردو گفت پس بد سالها دوتا مرغ عاشق بهت سر زدن و دیوانه شدی؟ دریا پوزخندی زد و گفت پسره بهش اعتراف کرد بلخره دوستش داره ... ساحل متعجب گفت بعدش چه شد؟ دریا تعریف کرد... دختر قبول کرد و هر دویشان خوشحال بودند تصمیم گرفتن در من اب تنی کننداما نمیدانم چه شد یهو موج از دستم در رفت و دختر را تا وسط دریا بردم.... و دختر غرق شد... ساحل خشکش زد و به دریا خیره شد... دریا ادامه داد... پسره تا چند روز از لب دریا تکان نخورد... تو که شاهدی ساحل ۲سال پنهانی رابطه داشتن اون شبی که خانواده دختره مخالفت کردند رو یادته؟ پسر اومد اینجا و کلی گریه کرد یادته چقدر پیش ما خاطره داشتن؟ اما منه نامرد همه چیو خراب کردم ساحل... ساحل دیگر با دریا هم کلام نشد... هرچه دریا اورا صدا زد ساحل جوابی به دریا نداد.... ساحل هم با دریا قهر کرده بود... مانند دریا که خود با خودش قهر بود...دریا از خودش بدش امده بود که عشق پسر را از ان گرفته بود... ان هم بعد ان همه سختی که برای دختر کشید....</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 01:28:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکاس خانه رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadifaezeh46/%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-twds32owapr2</link>
                <description>بعد از عکس گرفتن از ۷نفر نوبت پیر زنی نا توان شدکمکش کردم اورا بر صندلی نشاندم و صورتش را با دوربین تنظیم کردم از او عکسش را گرفتم و اورا اماده کردم کمی منتظر ماندم نفر بعدی بیاییدیک خانم با پوشیه روی صندلی نشست پوشیه اش را داد بالا و حجابش را درست کرد چهره اش را که دیدم ته دلم لرزید... چهره یک بانوی بهشتی را داشت دوربین را اماده کردم اما انقدر محو ان چهره شده بودم که نفهمیدم کی از ان عکس گرفتم و کی به ان عکس را تحویل دادمشب به خانه رفتم اما هنوز تصویر ان چهره در مغزم بود چهره پاکی داشتبا تمامی زن هایی که دیده بودم فرق داشت تاحالا دختری به خوش رویی ان ندیده بودمچشمانم را بستم اما در خواب نمیرفتم مگر ان چهره زیبا میگذاشت من خواب را به چشمانم ببینم.... با فکر ان صورت به خواب رفتم .... رویارویااااااا رویا کجایی رویا با چادر سفید و پوشیه سفیدش با دست گل رز قرمزش وارد شد من اماده ام ........ از خواب پریدم نفس نفس میزدم خواب همان دختری که در عکاس خانه امد عکس گرفت را دیدم.... رویا؟ یعنی نامش رویاست؟ عرق هایم را پاک کردم و بلند شدم نماز غذای صبحم را خواندم و به سمت عکاس خانه راه افتادم وارد شدم زنی با پوشیه دوباره وارد شد قلبم تپش گرفت نکند ان باشد؟ با صدای ارام و ارام بخشی گفت من برای شناسنامه ام عکس میخواهم اما عکسی که شما دیروز از من گرفته اید به درد شناسنامه نمیخورد اگر میشود یکبار دیگر امتحان کنید قلبم ریخت... همان بود... با پت و پت گفتم بل... بله... بفرمایید... زن روی صندلی نشست پوشیه اش را داد بالا به چشمانش خیره شدم ابی نبود ولی باز میشد غرق شد... دوربین را بر چهره اش تنظیم کردم عکسش را گرفتم و بهش تحویل دادم و پنهانی یک عکس از او را برای خود برداشتم... وقتی رفت به عکس خیره شدم....چشمانم را باز کردم به امید انکه شاید دوباره رویا را ببینم به عکاس خانه رفتم پیرمردی با شانه های خمیده و لباس مشکی و خاکی وارد شد با چشمان قرمز و صورتی بغض الود گفت میخواهم عکس دخترم را قاب کنی و بر ان ربان مشکی ای بزنیغمگین و گرفته گفتم خدا بهتان صبر بدهد پیرمرد! عکس را از ان گرفتم اما با دیدن عکس تمام اوار ها روی سرم ریخت.... رویا.... رویا.....</description>
                <category>فائزه محمدی</category>
                <author>فائزه محمدی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 01:35:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>