<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید محمد جواد طغرایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohamadjavadtoghraee</link>
        <description>همیشه دوست داشتم یه قصه‌گو باشم و این شد که شروع کردم به نوشتن و خلق کردن. امیدوارم یکی از این قصه‌ها در ذهن تو یا من چراغی رو روشن کنه که زندگی همه‌مون پرنورتر بشه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 22:14:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1210751/avatar/Mf9H2G.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید محمد جواد طغرایی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohamadjavadtoghraee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسمشو بگو باهات مهربون‌تر میشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadjavadtoghraee/love-laptop-ggkwi3bbbve1</link>
                <description>هر از گاهی که بیکار میشم از این ایده‌های فضایی میاد توی ذهنم و مینویسم. امیدوارم خوندنش براتون لذت بخش باشه :)این داستان کاملا غیرواقعی است و ساخته ذهن مریض نویسنده است: پشت میزم نشسته بودم که یهو دیدم نازنین داره میگه میترا، جون مادرت خراب نشو!منم که حواسم به همه چی هست به جز کارم خودم، گفتم: جان؟گفت: هیچی فتوشاپ هنگ کرده الانه که بندازتم بیرون!گفتم: میترا کیه؟گفت: لپ تاپم دیگه!گفتم: حالت خوبه؟ برای لپ تاپت اسم گذاشتی؟ من نهایتا دیده بودم مردم برای پیکان اسم میذارن اونم میگن رخش، ولی لپ تاپ رو نشنیده بودم!-نه میدونی تو انگار در جریان نیستی.-در جریانی چی؟-قبلاًها بچه که بودم توی یکی از این پیج‌های اینستاگرامی که آموزش مخ زدن می‌داد، خوندم که برای تحت تاثیر قرار دادن یه نفر، مدام از اسمش توی صحبت‌هات استفاده کن!-خب این چه ربطی حالا به لپ تاپ داره؟-خب منم از همون اول پول نداشتم که یه سیستم خوب و با امکانات برای کارای گرافیکی بخرم به خاطر همین یه اسم برای لپ تاپم انتخاب کردم تا قربون صدقش برم، نازش رو بخرم و باهاش صحبت کنم تا باهام راه بیاد و لنگم نذاره. الان ما اصن یه جورایی رابطه عاطفی باهم پیدا کردیم.یه چند دقیقه‌ای مردد نگاهش کردم مونده بودم که دعا کنم خدا شفاش بده یا دعا کنم همینجوری بمونه تا روحمون رو شاد کنه که برگشت گفت: «تازه برای جوراب‌هامم اسم گذاشتم. صبح‌ها که هر چی توی اتاقم می‌گردم و پیداشون نمی‌کنم یه بار چشم‌هام رو محکم می‌بندم و بلند صداشون می‌زنم. بعدش که باز می‌کنم مثل آب خوردن پیدا میشن!»اونجا بود که از پشت میزم بلند شدم تا برم این سم رو با یه سیگار بشورم و ببرم.اومدم که برم، دیدم روی دستش یه اسمی رو تتو کرده.گفتم: عه باریکلا این شازده خوش شانس کیه؟گفت: اسم اولین دفتر نقاشیمه که با پول خودم خریدم.-اسم اولین دفتر نقاشیتو گذاشتی جمشید؟ ایستگامون کردی؟ بعد اون وقت چرا اسم بقیه وسایلت دخترونه هست این یکی پسرونه؟-چون این دفتر نقاشی دروازه ورود من به دنیای گرافیک و نقاشی بود. مثل یه شاهزاده سوار بر اسب سفید بود که منو به رویاهام می‌رسوند. هنوز بوش رو میتونم حس کنم. وقتی که دست کردم اون اسکناس‌های مچاله شده رو ریختم روی میز فروشنده، بهش گفتم: « آقا یه دفتر نقاشی می‌خوام.» اونم دست کرد بهم جمشید رو داد. آخ بوش که کردم، بوی یه پسر از کوچه پس‌کوچه‌های پایین شهر رو می‌داد که موهاش فره و یقه رو باز گذاشته، یکمم از پشم‌های سینه‌اش زده بیرون. اصن اگه تو بودی به جز جمشید می‌تونستی اسم دیگه‌ای انتخاب کنی؟همینطور که با دهان نیمه‌باز نگاش می‌کردم، داشتم بررسی می‌کردم که آیا نیکوتین وینستون قابلیت پاک کردن این حرف‌ها رو از ذهنم داره یا نه، که دست بردم سمت جیبم و فهمیدم که فندکم رو توی خونه جا گذاشتم.با اینکه اصلاً دلم نمی‌خواست وارد این بازی کثیف بشم ولی به نازنین گفتم : «سوزی همراته؟ می‌خوام یکم آتیش بازی کنم.» توی اون لحظه قطع به یقین ایمان داشتم که اسم فندکش سوزیه.اونم دست کرد توی کیفش و فندکش رو بهم داد. فقط امیدوارم زیر لبی از کیفش اجازه گرفته باشه که داره دست می‌کنه تو دهنش تا سوزی رو بکشه بیرون وگرنه به خاطر یه سم زدایی، از کیف نازنینش فحش‌های کیفی می‌خوردم.</description>
                <category>سید محمد جواد طغرایی</category>
                <author>سید محمد جواد طغرایی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 16:20:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاشی برای Nomad شدن که با یک موس شکست خورد! - قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadjavadtoghraee/digital-nomad-part-%DB%B2-nwf07jmvzjun</link>
                <description>قبل از اینکه قسمت دوم رو شروع کنم بذار یه آنچه گذشت داشته باشیم! ماجرا از اسفند ۱۴۰۰ شروع شد که من با واژه و مفهوم دیجیتال نومد آشنا شدم!با خودم گفتم: لعنتی تو تا حالا کجا بودی؟ تو اصن همون چیزی هستی که من دلم براش ضعف میره!‌بعدش هم توی اردیبهشت ۱۴۰۱ کوله پشتیم رو جمع کردم که برم و یه کوچگرد دیجیتال بشم! اما ماجرا از همون اولش، توی اولین شهر که یزد بود خوب پیش نرفت. اگه قسمت اول رو نخوندی می‌تونی از اونجا شروع کنی و تجربه‌های شهر یزد رو بخونی! اما بریم سراغ قسمت دوم یعنی وقتی که از شهر یزد رفتم به تهران! برای شب یه بلیط قطار به مقصد تهران گیرم اومد! سفر با قطار رو نسبت با باقی روش‌های حمل و نقل بیشتر دوست دارم. چون حداقلش اینه که میتونی راحت لم بدی و استراحت کنی. از اونجایی که بلیطم آخر شب بود تصمیم گرفتم اتاق رو همون صبح تحویل بدم تا دیگه نخوام هزینه اضافه‌تری بپردازم و کوله پشتیمو جمع کردم و زدم بیرون. یزد مثل جهنم بود ولی هر جوری که بود خودم رو سرگرم کردم تا شب برسه و سوار قطار نازنینم بشم و فقط برم! شب که رسیدم ترمینال دیدم به به! قطار ساعت دوازده با افتخار می‌خواد برامون ساعت ۲ حرکت کنه. منم حالا داشتم تقریبا از خستگی بیهوش میشدم به همین خاطر همینطور که زیر لب داشتم فحش عالم و آدم می‌دادم گوشیم رو در آوردم و تصمیم گرفتم که موزیک گوش بدم و یکم از محتواهای اینستای کارفرمام رو آماده کنم. قرار بود یه متن برای نیرتور ( گوینده) بنویسم که بره و برای یه ویدیو ضبطش کنه. برای نوشتن این متن یک دقیقه‌ای هم باید می‌رفتم راجع به موضوع یه تحقیق اساسی می‌کردم تا ببینم چی میشه گفت و چه محتوایی برای مخاطب مناسب‌تره! یکی از چالش‌های اساسی که توی محتوا نویسی با موبایل وجود داره اینه که موقع نوشتن همه چی سر دستت نیست و هی باید بین اپ‌ها مختلف جابه‌جا بشی تا متن تموم بشه و همین باعث میشه سرعت تو توی کارت بیاد پایین. خلاصه، متن رو نوشتم و ساعت یک نصفه شب فرستادم برای کارفرما که فردا صبح با دیدنش چشماش قلب شه. اونجا بود که با خودم فکر کردم واقعا باید لپ تاپم رو با یه چیز جمع و جورتری عوض کنم تا توی سفرهای بعدی به این سبک دهنم مورد عنایت قرار نگیره و بتونم کارها رو سریع‌تر جمع و جور کنم. آخه می‌دونی وقتی فریلنسری زمان خیلی برات ارزش پیدا می‌کنه. تو با خودت میگی اوکی، من امروز به فلان اندازه زمان میذارم و باید فلان قدر هم پول در بیارم. اگه نتونی به هدفی که گذاشتی برسی عملاً یا باید توی روزهای دیگه جبرانش کنی یا باید منتظر بی پولی باشی! یعنی باید تمام تلاشت رو بکنی که توی تایمی که میذاری هم کیفیت کارت رو حفظ کنی ( برای اینکه باز  بهت پروژه بدن) هم اینکه در سریع‌ترین زمان ممکن کار رو تموم کنی ( که ارزش وقتت بره بالاتر). خب برگردیم به داستان. آقا ساعت یک شب بود و حدودا یک ساعت دیگه تا حرکت قطار مونده بود. مثل یه خرس هم خوابم میومد! ولی خب اصن نمیشد هم بخوابی. این شد که به همون فکر عوض کردن لپ تاپم چسبیدم و رفتم شروع کردم سرچ زدن که ببینم می‌تونم چی بخرم؟ بعد از یه گشت و گذار کوچیک توی سایت‌های فروشگاهی نه تنها که خواب از کلم پرید بلکه فهمیدم چه قدر لپ تاپ خودم رو دوست دارم و قراره حالا حالا‌ها باهم دوست‌های خوبی بمونیم. به هر حال قیمت لپ تاپ‌هایی که مد نظرم بود خیلی بیشتر از قیمت رفاقت من و لپ تاپم بودن. سر همین تصمیم گرفتم که متعهد و وفادار بمونم و تا سال‌های سال به خوبی خوشی با این عزیز دل زندگی کنم :)بلاخره بعد از اینکه قطار محترم و قیمت لپ‌ تاپ‌ها  رو حسابی فحش دادم ساعت دو شد و قطار اومد! و منم دوان دوان رفتم به سمت کوپه خودم و درجا تخت رو آماده کردم و خوابیدم! با اینکه حس می‌کردم درجا بیهوش شم و مثل خرس تا خود تهران بخوابم ولی اون قیمت‌های بالا کار خودش رو کرد و هی از خواب می‌پریدم تا ببینم وسایل نازنینم در صحت و سلامت هستن یا نه. این شد که به جای ۶ ساعت خواب سنگین، ساعتم بهم میگفت حدودا ۲۰ دقیقه خواب سنگین داشتم و ۶ ساعت خیلی سبک و ناز خوابیدیم و قرار روز اول تهران‌گردی رو در نهایت خستگی سپری کنم! بذار سرت رو در نیارم و یکم پا رو بذارم روی گاز و داستان رو با سرعت‌تر پیش ببرم. من صبح رسیدم تهران، رفتم صبحونه رو زدم و راهی اتاقی که رزرو کرده بودم شدم. بعدش هم با دوستام که تهران بودن برنامه ریختم که هم رو ببینیم و بریم بگردیم.  دقیقا چالش بعدی نومد شدنم از همینجا شروع شد! برنامه ریزی! به جرعت میتونم بگم توی زندگی یه فریلنسر برنامه ریزی واقعا مهم‌ترین رکنه. حالا اگه در سفر هم باشه تبدیل میشه به حیاتی‌ترین چیزی که حتما باید رعایتش بکنه وگرنه به فنا میره!‌برنامه من این بود که تهران رو با بچه‌ها بگردم و حسابی خوش بگذرونم. میشه گفت همین اتفاق هم افتاد و کلی خوش گذشت ولی پیش بردن کارها برام تبدیل به چالش شد چون یا همش بیرون بودیم یا خواب بودم.  به خودم که اومدم، دیدم سه روز از اقامتم توی تهران می‌گذره و من فقط توی تاکسی‌ها تونستم محتوا بنویسم و آماده کنم. از اونجایی که توی زندگی یه دیجیتال نومد کار کردن و لذت بردن از سفر، دو تا جز اصلی هستن تو باید هر جوری که شده بینشون تعادل ایجاد کنی و گرنه به فنا میری! چون هم پول کم میاری هم اعتبارات به خاطر بدقولی‌ها از بین میره!‌حتی این شرایط ممکنه روی کیفیت کارت هم اثر بذاره که اون دیگه اوج فاجعه هست. با اینکه تقریبا توی تهران گند زدم و باز کارفرما شاکیم شد اما هر طوری که بود کار رو جمع و جور کردم و ارسال کردم. توی این ماجرا چند تا درس بزرگ برای برنامه ریزی توی سفر گرفتم و یه درس تکراری که دست از سرم برنمیداشت: اولیش این بود که زمان خوابم رو تنظیم کنم. قاعدتا وقتی تا یک نصفه شب بیرون باشی تا میای برسی اتاق و بخوابی شده دو و نیم شب پس از اونور هم تا لنگ ظهر می‌خوابی. بعدش دوباره که پا می‌شی میبینی بچه‌ها باز برنامه ست کردن! و این چرخه تباهی همینطور ادامه پیدا میکنه. میدونی باید یه جوری برنامه‌ها رو تنظیم می‌کردیم که مثلا دیگه ساعت ۱۲ من توی رخت خواب میبودم که از اونورم بتونم نهایتا ۸ و نیم پاشم و یکم کارهام رو پیش ببرم! درس دوم این بود که بین تفریح کردن و کار کردن تعادل ایجاد کنم و گاهی نه بگم! سفر تهران همش به تفریح گذشت و این شد که زیاد نتونستم کار کنم. شاید بهتر بود بعضی از پیشنهادهایی که از سمت بچه‌ها میومد رو رد می‌کردم و به جاش توی اون زمان کار می‌کردم. مثلا اگه می‌گفتن بیا از ساعت ۱۲ ظهر بزنیم بریم بیرون تا ۱۲ شب، بهشون می‌گفتم نظرتون چیه ساعت ۶ عصر همدیگه رو ببینیم؟ و تا آخر شب بیرون باشیم؟ سومین که گرفتم این بود که برای ددلاین‌هام یه یادآوری یا آلارمی ایجاد کنم! بعضی اوقات یهو میدیدم ددلاین گذشته و من فکر می‌کردم کار برای چند روز دیگه هست! این دیگه اوج فاجعه بود و توی اون حالت حتی اگه وسط بازی بولینگ هم بودم باید توپ رو می‌ذاشتم زمین و کار رو می‌رسوندم. و آخرین درسی که از یزد یقه منو چسبیده بود و ول نمیکرد این بود که، همه وسایل کارت رو با خودت ببر! متاسفانه نبود موس هنوز هم روی روانم بود.این سه تا درسی درباره برنامه ریزی واقعا مهم بودن و اگه رعایتشون می‌کردم شاید تهش از سفر تهران خودم رضایت بیشتری داشتم! قبل‌تر هم اشاره کردم که زمان و کیفیت توی کارهای فریلنسری واقعا مهم هستند.خیلی هم مهم هستند خیلی خیلی زیاد. اگه تو بد قول بشی یا کار بی‌کیفیت تحویل بدی بیشتر از همه داری به خودت و اعتبارت ضربه میزنی. این نکته از اون نکته‌هاست که اگه خواستی نومد بشی باید حتما یا تتوش کنی روی دستت یا بذاریش والپیپر لپ تاپ یا گوشیت که هیچ وقت فراموش نشه! اینم از قسمت دوم. امیدوارم که این تجربه‌ها به کارت بیاد و اگه یه روزی تو هم خواستی نومد بشی بتونی بهتر از من شروع کنی! توی قسمت بعدی، داستان بخش آخر سفرم رو میخوام شرح بدم و یکم از چالش بی پولی و درس‌هایی که ازش گرفتم صحبت کنم. توی قسمت بعد میبینمت :)این عکس هم لحظه خروجم از تهرانه که دوستان به یادگار ثبت کردن!‌ میدونی فکر کنم توی سفرهای بعدیم باید بیشتر به فکر عکس گرفتن باشم تا لاقل نوشته‌هام بی عکس نشه! اینم یه نوع تجربه هست برای خودش :)</description>
                <category>سید محمد جواد طغرایی</category>
                <author>سید محمد جواد طغرایی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 13:23:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاشی برای Nomad شدن که با یک موس شکست خورد! - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadjavadtoghraee/digital-nomad-part-1-wdqzefbknavn</link>
                <description>اسفند سال ۱۴۰۰ بود که با اصطلاح Digital nomad آشنا شدم. همین که دیدمش اصن قند تو دلم آب شد! حس کردم همون چیزیه که کل زندگیم دنبالش بودم. اینکه همیشه در سفر باشی و هر روز چیزهای تازه رو تجربه کنی کلا قلب منو به تاپ تاپ مینداخت. اگه نمیدونی یه نومد دیجیتال دقیقا کیه و چیکار می‌کنه باید بگم، نومدها یه جورایی شبیه کوچ‌نشین‌ها و عشایر خودمون هستند که به صورت دورکاری پروژه میگیرن و اینطوری خرج سفر و زندگی خودشون رو در میارن. البته زندگی این عزیزان فقط و فقط به پروژه گرفتن خلاصه نمیشه و بعضاً حتی ممکنه قرارداد هم بسته باشن و به صورت تمام وقت در اختیار یه سازمان باشن اما ذات کارشون دورکاریه. خب برگردیم به داستانی که می‌خواستم تعریف کنم. جونم برات بگه که آقا، من با این اصطلاح آشنا شدم و گفتم هر جوری که شده باید یه بار تجربه‌اش بکنم. همین شد که توی اردیبهشت ۱۴۰۱ کوله پشتیم رو جمع کردم و یه بلیط اتوبوس گرفتم و سفر خودم رو با شهر یزد شروع کردم. برنامه‌ام هم این بود که از یزد شروع کنم، به تهران برم، بعدش هم اگه شد یه سر به مشهد بزنم. موقعی که داشتم وسایلم رو جمع می‌کردم، با خودم گفتم یعنی کنار لپ تاپم موس هم ببرم؟ اصن نیاز میشه؟ در نهایت به این نتیجه رسیدم که بیخیالش با خود لپ تاپ کارهام رو پیش میبرم و اینگونه شد که موس نازنینم رو توی خونه جا گذاشتم. برای سفر از پس اندازهای قبلیم هم یه مقدار پول منتقل کردم به کارتی که همیشه باهاش خرج می‌کنم تا اگه خدایی نکرده اوضاع خوب پیش نرفت به خاطر بی پولی به فنا نرم. خلاصه آقا سرت رو درد نیارم. من همین که نشستم توی اتوبوس شیراز - یزد، گوشیم رو در آوردم و شروع کردم به نوشتن یه سری محتوا برای شرکتی که باهاشون پروژه داشتم. همه چی تقریبا تا برسم یزد خوب پیش رفت. یه تعداد قابل قبولی محتوا آماده کردم که کارم عقب نیفته و خیالم راحت بود که اوکیه دیگه این سبک داره جواب میده. اما این سبک توی مدت اقامتم توی یزد کاملا شکست خورد! چرا؟ برات میگم.توی یزد یه اتاق توی یه اقامتگاه بوم‌گردی رزرو کردم. اسمش تاج الملوک بود و واقعا جای خوبی بود! اصن از عکسش مشخصه که چه قدر نازه!تصمیم گرفتم که برنامه‌ام اینجوری باشه که عصرها و شب‌ها، شهر رو بگردم تا کمتر به گرما بخورم و از اون طرف هم صبح‌ها سعی بکنم یکم کارهام رو انجام بدم. به نظر همه چیز عالی بود!موقعی که توی اتاقم برای آماده کردن یکی از پروژه‌ها مودمم رو روشن کردم و لپ تاپم رو باز کردم متوجه شدم که ای داد بیداد اینجا اصلا نت درست آنتن نمیده! حالا فکر کن باید کل اتاق رو میگشتم که جایی رو پیدا کنم که نتش قوی باشه تا من بتونم ریسرچ‌هایی که نیاز دارم رو انجام بدم. این اولین اتفاقی بود که سرعت منو به شدت کم کرد و اصلا هم به ذهنم خطور نمیکرد که با یه همچین چالشی روبرو بشم. بزرگ‌ترین مشکلم این بود که تمام فایل‌هام آنلاین بودن یعنی من به شدت نیاز داشتم که به گوگل درایورم دسترسی داشته باشم و این کندی نت مثلا منو مجبور میکرد ده بار بلند شم مودم رو بذارم جاهای مختلف اتاق تا ببینم کدومش منجر به باز شدن صفحه میشه!در کنار مشکل اینترنت، نبود موس خوشگلم دیگه عین فحش بود برام. شاید مشکل نت توی جاهای دیگه حل میشد،‌ اما نبود موس عین یه آیینه دق بود که جلوم نشسته و قرار هم نبود حالا‌ حالاها دست از سرم برداره. مثلا فکر کن کاری رو که حدودا توی ۵ الی ۱۰ دقیقه انجام می‌دادم توی ۳۰ تا ۴۵ دقیقه انجام می‌شد. همین قدر کند شده بودم. حالا من به کارفرما هم گفته بودم که کار رو سر موقع تحویل میدم و اصلا نگران نباشه! اما با این وضعیت، یه جوری شد که کارفرمای بیچاره هی پیام میداد که آقای طغرایی پس کار چی شد؟ و منم می‌دیدم هیچ دلیل منطقی‌ای ندارم که بخوام براش توضیح بدم و قانعش کنم که من واقعاً شرایطم بهم ریخته و خودمم دلم می‌خواد بهت پروژه رو سریع برسونم اما نمیشه! به هر حال اون توی جواب می‌تونست بگه خب نمیرفتی سفر و این آزمون و خطاهای نومد شدنت رو روی سر منِ بیچاره پیاده نمیکردی! این شد که در جوابش گردن خودم رو کج کردم و گفتم این تن بمیره، یکم دیگه فرصت بده تا کار رو بهت تحویل بدم! و خب اونم دمش‌گرم آدم باحالی بود و گفت حله بیشتر بهت زمان میدم! کار در نهایت جمع شد اما در طی انجام شدنش کلی حرص خوردم و تازه نتونستمم شهر یزد رو درست بگردم. چون واقعا اینکه ددلاین‌هام بخواد عوض بشه برام غیرحرفه‌ای بود و اعصابم رو خط خطی می‌کرد. اما یزد تازه شروع ماجرا بود! چالش‌های بعدی توی شهرهای دیگه منتظرم بودن. از چالش‌های مالی گرفته تا برنامه‌ریزی که اونا هم در نوع خودش دهن اینجانب رو آسفالت کردن. باقی داستان رو توی قسمت بعدی این نوشته برات تعریف میکنم. اما درنهایت برای اینکه جمع بندی بکنم باید بگم من از بخش اول تلاشم برای تبدیل شدن به یه digital nomad دو تا درس اساسی گرفتم: همیشه تمام وسایل کارت رو با خودت ببر! یه بک آپ آفلاین از فایل‌هایی که بهشون نیاز داری روی سیستمت داشته باش! امیدوارم که از خوندن این نوشته لذت برده باشی :)</description>
                <category>سید محمد جواد طغرایی</category>
                <author>سید محمد جواد طغرایی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jun 2022 12:41:49 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>