<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد بیک زند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohamadzand</link>
        <description>Content writer</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 17:14:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1277987/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد بیک زند</title>
            <link>https://virgool.io/@mohamadzand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگجوی خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadzand/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-ibxmkmk3rwfw</link>
                <description>گلادیاتور«بچه‌ها برید کنار آجر نخوره تو سرتون» این جمله را گفتم و آجر مثلثی شکل نوک‌تیز را به سمت توپی که بالای درخت گیر کرده بود، پرتاب کردم. زیر آجر ایستادم. آجر چرخید و چرخید و مستقیم روی سرم فرود آمد. بچه‌های محل از ترس فرار کردند. 7 یا 8 سال داشتم. قطره‌های خون از بین انگشتانم روی زمین می‌چکید. دور حیاط شمالی خانه‌مان می‌چرخیدم و فریاد می‌زدم. هر چه قدر که خون بیشتری می‌دیدم، صدایم بلندتر می‌شد. ادامه‌ی این داستان را کامل فراموش کرده‌ام. انگار بخشی از خاطراتم را قیچی کرده باشند. حتی تصاویر تار را هم به خاطر نمی‌آورم. آن قسمت مهم مغزم، پاک شده است. یک بار دیگر لبه‌ی‌ دیوار همسایه کناری‌مان، روی چهارپایه‌ی دست‌ساز بابا ایستاده بودم. توحید پسر همسایه، از آن‌ سمت دیوار بالا آمده بود. یک حشره کوچک را داخل لیوان اسیر کرده بود. با کف دستانش و لیوان، زندانی برای آن حشره بزرگ و سبز ساخته بود. مشغول بررسی حشره موذی بودیم که یک آن فرار کرد. از لیوان به بیرون پرید و فریاد آزادی سر داد. در همان لحظه پاهای من روی چهارپایه بلند دچار لغزش شد. به طناب‌های رخت گیر کردم. با سر و صورت به زمین کوبیده شدم. ارتفاع نسبتا زیادی برای من داشت. باز هم تصاویر بعدی را یادم نمی‌آید.البته تکه تکه چند تصویر گنگ را به خاطر می‌آورم. خون بالا می‌آوردم. خونِ زیاد و غلیظ. با پیکان زردِ چراغ گردِ بابای توحید، راهی بیمارستان‌های مختلف شدیم. از شدت وخامت هیچ بیمارستانی پذیرش نمی‌کرد. ترس از ضربه شدید داشتند. ترس از لخته شدن خون در مغز، شریان‌های اصلی و شکستگی استخوان بینی داشتند. ترسِ اینکه، نکند کاری از دستشان ساخته نباشد و تلف شوم. شب سختی بود. نگرانی و استیصال را در چشم‌های مامان حس می‌کردم. رنج و اندوه بزرگ را از لرزش صدا و دست‌هایش حس می‌کردم. در نهایت در یکی از بیمارستان‌های شهریار پذیرش شدم و اولین شب جدایی ما فرا رسیده بود. تا قبل از این حادثه، هر شب با خیالی راحت می‌خوابیدم، اما شبِ بیمارستان، شب نحسی بود. ترس داشتم. حس رها شدن، گم شدن. صبح که شد، وقتی چشم‌هایم را باز کردم، در کنار تخت مامان ایستاده بود. برایم جایزه گرفته بود. پاک‌کن، مداد، تراش، خودکار و دفترهای رنگارنگ. حالا شب‌ها قبل از خواب همان صبح آفتابی را تصور می‌کنم. به اینکه وقتی چشم باز می‌کنم، مامان را ببینم. با همان صورت سفید و قد بلند. در تمام این سال‌ها حسابی جنگیده‌ام، اما گاهی نمی‌توانم. روی پا ایستادن سخت می‌شود. جنگجوی درونم این شب‌ها لباس رزم را از تنش در می‌آورد. بدون زره به عکس‌ها و خاطرات خیره می‌شود و شروع به سوال می‌کند، اما به هیچ جوابی نمی‌رسم و در نهایت بوی سیگار در خانه پخش می‌شود.</description>
                <category>محمد بیک زند</category>
                <author>محمد بیک زند</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 00:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خانه به دوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadzand/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-vmk2gzveipvh</link>
                <description>کمپ الموتبرای هر کسی بالاترین لذت، تعریف و اندازه مشخصی دارد و پیمانه این لذت متفاوت است. سفرهای کمپی و ماجراجویانه برای من جایگاه ویژه‌ای دارند، برخی اوقات در بالاترین سطح لذت قرار دارند، گاهی نیز به جایگاه دوم، سوم یا حتی چهارم می‎‌رسند. به هر حال تفریحی که این سال‌ها سطح هورمون سروتونین مغزم را افزایش می‌دهد، سفرهایی است که در آن‌ها خانه‌هایمان را به دوش می‌کشیم. خانه‌هایی که از جنس پارچه ضد آب هستند، اما گاها زیر باران‌ و برف خیس می‌شوند. خانه‌هایی کوچک که وزنی معادل ۱ تا ۳ کیلوگرم دارند و در عملیاتی سریع و ضربتی سرپا می‌شوند. با همین خانه‌های کوچک و کم وزن هر جایی که دلخواهمان باشد، رنگ و عطر مناسبی داشته باشد، کمپ می‌‌کنیم. چادر می‌زنیم. شب‌ها کنار آتش می‌نشینیم و آتش‌گیر می‌شویم. آتش‌گیر شدن به معنای به دام افتادن در شعله‎‌های آتش است. زمانی که آتش را روشن می‌کنیم و شعله‌ها یکی یکی بلند می‌شوند، آتش به چشم‌هایمان گره می‌خورد. چشم بستن از آتش در این لحظه راحت نیست. خاطرات شکل می‌گیرند و دل کندن از آتش سخت و سخت‌تر می‌شود. در کنار آتش، دیوارها برداشته می‌شود، صمیمیت واقعی نمایان می‌شود و آدم‌ها از خاطرات، خیال‌ها، حسرت‌ها و خیلی چیزهای دیگر حرف می‌زنند. ناگفته‌های کنار آتش، فقط در کنار آتش به زبان می‌آیند. حتی بغض‌های کنار آتش رنگ دیگری به خود می‌گیرند.خانه به دوشان در مسیر بودن را قسمت مهمی از سفر می‌دانند. یک جا نشینی شکسته شده و لذت کشف پدیدار می‌شود. به وقت شب ستاره‌ها را تماشا می‌کنیم و صبح روز بعد با صدای طبیعت که شبیه به هیچ صدایی نیست، از خواب می‌پریم. قسمت شایسته چنین سفرهایی برای من از دست دادن و به دست آوردن است. درست شبیه به زندگی است. برای به دست آوردن بسیار تلاش می‌کنیم، از مسیرهای طولانی گذر می‌کنیم. کوله‌های سنگین را جابه‌جا می‌کنیم، برخی اوقات خواب و غذا و خیلی چیزهای دیگر را از دست می‌دهیم، اما در نهایت آرامش و خاطره‌ای مشترک نصیبمان می‌شود.خاطره‌هایی که تا چندین روز سوگ و رنج زندگی را کم‌تر می‌کند. لذت تنهایی و روبه‌رو شدن با انسان سوگوار درونمان در این سفرها بیشتر می‌شود. فرصت مرور شکست‌ها فراهم می‌شود و در برخی مواقع تفکری نو برای عبور از آن‌ها شکل می‌‌گیرد. در نهایت سفر مرهمی است بر رنج‌هایمان. خارج شدن از عادت و روزمره‌گی است و شکل تازه‌ای از زندگی را تجربه می‌کنیم، اما چه بهتر که این تجربه را به شکلی نو بسازیم. با چادر و ستاره و آتش.</description>
                <category>محمد بیک زند</category>
                <author>محمد بیک زند</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 00:56:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای داغِ تابستانی</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-ws93ltsc0vuh</link>
                <description>روان‌درمان‌گریجلسه‌های تراپی به اندازه نوشیدن چای وسط گرمای تابستان لذت‌بخش و تلخ است. این جلسات برایم حکم همان چای‌ داغی را دارند که در حین عرق کردن می‌نوشم. با اینکه می‌دانم نوشیدن این چای باعث باز شدن بیشتر منافذ پوستی می‌شود و آب بیشتری از بدن عزیزم را از دست می‌دهم، اما باز هم از نوشیدن‌اش دست نمی‌کشم. قبل از هر جلسه به این موضوع آگاهم که ممکن است چه زخم‌هایی باز شود، چه دردهایی را دوباره حس خواهم کرد، حتی می‌دانم که قرار است چه مقدار و چند قطره اشک بریزم، اما خوب دل‌چسب است.گفت‌و‌گو پیرامون موضوعاتی که ذهنمان را درگیر کرده، منفعتی ماندگار دارد. البته که روبه‎‌رو شدن با حقایق برای همه کمی دشوار است. من اعتقاد دارم اگر خودمان جرات نداشته باشیم که با حقایق و رازهایمان روبه‌رو شویم، خودمان را نتوانیم نقد کنیم، خودمان راه کج را از راه راست، برای خودمان تشخیص ندهیم، پس چگونه می‎‌خواهیم زندگی کنیم؟فکر می‌کنم این احساس بین ما مشترک است. منظور از ما کسانی هستند که به‌صورت مستمر از درمانگر، تراپیست یا هر شخص دیگری استفاده می‌کنند. ما بعد از هر جلسه جسارت بیشتری برای زندگی کردن داریم. جسارت بیشتری برای بحث‌های فلسفی داریم. چرا؟ شاید به این دلیل باشد که با خودمان صادق‌تر می‌شویم. حداقل دردهای خودمان را بیشتر از قبل احساس می‌کنیم و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، منبع درد را می‌یابیم. حتی برخی اوقات حس مشترکی بین ما پدیدار می‌شود. حرف‌های مشترکی برای گفتن داریم.البته می‌دانم که می‌دانید، در جلسه‌های تراپی قرار نیست که معجزه‌ای رخ دهد. غم‌هایمان از بین برود. درد و رنج‌هایمان کمتر شود. اتفاقا اگر به دنبال کمتر شدن غم و درد هستیم، الکل و سیگار و سفر و خیلی از چیزهای دیگر را باید جایگزین کنیم. در این جلسات شیره‌ی جانمان را بیرون می‌کشند. روح خسته‌مان آسیب می‌بیند. استخوانمان ترک می‌خورد و بسیاری از دردهای دیگر را تجربه می‌کنیم، اما اگر لحظه‌ای به یاد همان چای خوش‌طعم و تلخِ مرداد ماه باشیم، درد جانکاهی که تجربه می‌کنیم، شیرین می‌شود. (چه عجیب؛ درد لذت‌بخشِ جانکاهِ شیرین) مانند نوشیدن همان چای، گلویمان تر می‌شود. خستگی از تنمان فرار می‌کند. طعم گس دهانمان با یک حبه قند شیرین شده و عطشمان کمتر خواهد شد.به هر حال هر رنج‌ تجربه‌ای جدید است که باید به دوش بکشیم. اگر در رنج‌ها کنار هم باشیم، عبور از آن‌ها ساده‌تر خواهد شد و در نهایت از نوشیدن چای تابستانی نترسید. خوشمزه است.پ ن 1) به امید روزی که بزرگ‌تر و توانمندتر از رنج‌هایمان باشیم.</description>
                <category>محمد بیک زند</category>
                <author>محمد بیک زند</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 21:07:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب‌های شایسته</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadzand/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-tinkfauikpln</link>
                <description>قلب انسانتعامل من با شبکه‌های اجتماعی به‌ شکل عجیبی به حوصله‌ام وابسته است. اگر بخواهم شفاف‌تر توضیح بدهم، روزهایی که در اوج ناامیدی و اندوه به‌سر می‌برم، مصرف اینترنت خانگی‌ام به چندین گیگابایت می‌رسد. زمان زیادی را به دلیل بی‌حوصلگی در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانم. اگر بخواهم از هیت مپ صفحه موبایلم گزارشی تهیه کنم، معمولا سمت راست صفحه‌ی موبایل از رنگ قرمز عبور می‌کند. اگر با واژه نقشه حرارتی یا هیت مپ آشنا نیستید، باید خدمتتان عرض کنم، هیت مپ یک نقشه گرافیکی است که تعامل کاربر با محصول (سایت یا اپلیکیشن) را نشان می‌دهد. بخش‌هایی از محصول که برای کاربر جذاب‌تر بوده و نرخ کلیک بیشتری داشته با رنگ قرمز مشخص می‌شود؛ بنابراین هیت مپ موبایل من در سمت راست صفحه به شدت قرمز است.زمانی که در صفحه‌های مختلف اینستاگرام جابه‌جا می‌شوم یا استوری‌ها را یکی یکی مرور می‌کنم هیت مپ موبایل رنگ قرمز را نشان می‌دهد. برخی از آن‌ پست‌ها را می‌پسندم و برخی را میوت می‌کنم. همین چرخش من در توییتر، لینکدین و تلگرام هم ادامه دارد. به تازگی حتی یوتیوب هم به لیست شبکه‌های اجتماعی محبوبم اضافه شده و ساعت‌های زیادی را در یوتیوب می‌گذرانم، اما در یوتیوب به دنبال محتوای فاخر‌تری هستم. از چرایی جنگ اوکراین و روسیه تا تکنولوژی‌های جدیدِ مبنی بر هوش مصنوعی. حداقل یوتیوب زمان مرده را برایم زنده می‌کند.به این فکر می‌کنم ای کاش می‌توانستم هیت مپی برای خوانش ذهن و بدن انسان‌ها طراحی کنم. نقشه حرارتی که نقاط تعامل انسان‌ها را با یکدیگر نشان دهد. البته که همه از نقشه‌های حراتی یکدیگر خبر داریم و سکسولوژیست‌ها سالیان پیش، نقشه حرارتی درست و واضحی را کشف کرده‌اند که همگی از روی این نقشه پیش می‌رویم، اما منظور من این نقشه حرارتی نیست. نقشه‌ای می‌خواهم که با آن ذهن‌خوانی کنم. ذهن‌خوانی در جهت مثبت. داده‌ها و اطلاعات انباشته‌شده در شکاف مغزی افراد شایسته را با اسکن‌های مشخص برداشت کنم و به اطلاعات جانبی خودم اضافه کنم یا اینکه در مواقعی بتوانم ضربه نهایی را زیباتر بزنم. کلمات را به شکل بهتری بیان کنم تا احساسات آدم‌ها را برانگیزم.تا شاید بتوانم راحت‌تر در قلب‎‌ها نفوذ کنم. راستی ما در طول روز به چند قلب نیاز داریم؟ طی آخرین تحقیقات دانشمندان مشخص شد، هر فرد بالغ در طول روز به 12 آغوش نیاز دارد، اما کسی مشخص نکرده است که چندین قلب را می‌توانیم در زندگی به نام خودمان ثبت کنیم. قلب‌هایی که فقط برای ما می‌تپند. البته که این سوال و طرح سوال بسیار مسخره و سطحی است. چرا قلب کسی باید برای دیگری بتپد؟ مگر می‌شود قلب‌ها به هم وابسته باشند؟ این سوال‌ها هم شاید سطحی‌تر از پرسش‌های قبلی باشند، اما به چشم دیده‌ام قلب‌هایی را که برای خودشان کار نمی‌کنند. آن‌ها وابسته‌اند به آدم‌های دیگر. قلب‎‌هایی که در یک سینه قرار گرفته، اما برای یک شخص نیست، افراد زیادی به آن تپش‌ها دل‌خوش کرده‌اند.داستان فیلم‌های هندی یا کتاب‌های زرد عاشقانه از همین‌جا شروع می‌شود. از همین مقدمه‌چینی‌هایی که در این متن نوشته‌ام، اما در واقع این بخش کوچکی از حقیقت است. حقیقتی که این روزها در ذهنم جا خوش کرده و به دنبال پرسش و پاسخ‌های آن هستم.قلب‌ ما متعلق به چه کسانی است؟ چه کسانی شایستگی حضور در قلب‌هایمان را دارند؟</description>
                <category>محمد بیک زند</category>
                <author>محمد بیک زند</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 00:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لوب پیشانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohamadzand/%D9%84%D9%88%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-ysqhcjl1tfuc</link>
                <description>نوشتن من از جایی آغاز می‌شود که چندین صفحه کتاب خوانده‌ام. هر زمانی که کتابی می‌خوانم، به‌ سرعت کلمات در ذهنم جاری می‌شود و اگر در همان لحظه تند و سریع کلمات را روی فایل ورد خالی نکنم، واژه‌های شیرینی را از دست می‌دهم. دلیل کم نوشتن این روزها را هم به پای کم کتاب خواندنم می‌دانم. بدانید اگر روزی پشت هم نوشتم و برایتان به اشتراک گذاشتم، سرانه مطالعه‌ام را بالا برده‌ام، وگرنه روزمره‌گی مثل همیشه در جریان است و هیچ کلمه جدیدی وارد هیپوکامپ مغزم نمی‌شود. نگارش این متن نیز بر اساس نیاز به نوشتن انجام شده و هیچ ارزش دیگری ندارد.شب‌ها را به زور ملاتونین 3 میلی‌گرم به صبح می‌رسانم. البته تاثیر چندانی ندارد و چند شبی است که ملاتونین را با کلردیازپوکساید جابه‌جا کرده‌ام. گوگل می‌گوید این قرص که اسم سختی دارد، برای تنش و اضطراب بسیار مفید است و موجب آرامش درونی می‌شود، اما من که می‌دانم متن‌های گوگل را چه کسانی می‌نویسند و چه هدفی دارند. هیچ‌وقت برای درمان سراغ گوگل نروید. اغلب نویسندگان محتوای متنی به فکر رنک گرفتن هستند و حرف‌هایشان گاهی اوقات منبع معتبری ندارد؛ بنابراین از این منبع خوب، دست بکشید.در اوج بی‌خوابی به ترک‌های سقف خیره می‌شوم. ترک‌هایی که معمولا در قسمتی که تیرآهن قرار گرفته، پدیدار می‌شوند. سعی می‌کنم ترک‌های سقف را به بخشی از زندگی‌ام و ستون‌های فولادی را به بخش دیگری از این روزها متصل کنم، اما در حال حاضر توان خلق جملات عمیق و فلسفی را ندارم.نگارش متن‌های گیرا و پخته کار ساده‌ای نیست. من هم توان ذهنی نویسندگان را ندارم و سطحی‌نویسم. گاهی اوقات سعی می‌کنم از سطحی‌ترین اتفاقات روزمره‌ام بنویسم و پیوندی بین کلمات ایجاد کنم، اما معمولا چراغ ذهنم خاموش است. هنگامی که چراغ ذهن کسی خاموش باشد، فعالیت «لوب پیشانی» مغزی‌اش کند می‌شود. لوب پیشانی هم اسم عجیبی است. به گفته مقالات معتبر این قسمت از مغز تصمیم‌گیرنده است. برنامه‌ریزی می‌کند، مسائل پیچیده را ساده‌سازی می‌کند، رفتار و کنش‌های اجتماعی را کنترل می‌کند.در حالت کلی پیچیده‌ترین قسمت مغز همین لوب پیشانی است. احساس می‌کنم گاهی اوقات لوب پیشانی‌ام را از دست یا به کسی قرض‌ داده‌ام. البته که زندگی بدون لوب پیشانی هم مزایای خودش را دارد. رها رها رها.به قسمت پایانی این متن نزدیک بودم که دوستی برایم بریده‌ای از یک کتاب فرستاد. «باید کسانی باشند که بتوانیم در میان‌شان بنشینیم و اشک بریزیم و همچنان دلاور محسوب شویم» این متن را می‌خوانم و احساس می‌کنم که من خوشبختم. من دلاورم. به این کلمات فکر می‌کنم و چیزی با ارزش‌تر از این نیست که با تمام مصیبت‌ها، افرادی را در کنارم می‌بینم که برایشان دلاورم. در آینده از دلاور بودن بیشتر می‌نویسم. از خوشبخت بودن هم. همین‌طور مثل همیشه از رنج که زندگی چیزی جز رنج نیست. پ ن 1) بریده کتاب ارسالی از دوستم با عنوان «عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست» به نویسندگی مگان دیواین</description>
                <category>محمد بیک زند</category>
                <author>محمد بیک زند</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 00:36:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>