<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mohammad Ghodsian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammad.ghodsian</link>
        <description>مهندس نرم افزار و کارشناس ارشد مدیریت IT (کسب و کار الکترونیک)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:05:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14114/avatar/rHDTWY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mohammad Ghodsian</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>#یک_روز_جای_من به روایت ChatGPT</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-chatgpt-odtvr2icocbe</link>
                <description>میدونم از نظر خیلی از دوستان دیگه شورش در اومده و خیلیا بابت استفاده از موتورهای هوش مصنوعی مثل ChatGPT دل خوشی ندارن اما همچنان معتقدم دنیای تولید محتوای آینده تحت تاثیر (و بهتره بگم تحت تسلط) هوش مصنوعی قرار میگیره. در هر صورت، من برای شرکت توی کمپین ویرگول در مورد &quot;چالش تجربه زندگی با بی‌اختیاری ادرار&quot; زمانی نداشتم که بخوام مطلب درخوری تهیه کنم، از طرفی هم میخواستم به اندازه‌ی خودم از این چالش حمایت کنم، برای همین از ChatGPT کمک خواستم، و این هم داستانی که ChatGPT ساخته:خاطره‌ای از &quot;یک روز جای من&quot; با بی‌اختیاری ادراراوایل قرنطینه بود، و زندگی همه ما به دلیل ویروس کرونا وضعیت پریشانی داشت. من نیز از همه چیز خسته شده بودم و دوست داشتم کمی آرامش به ذهنم برگردد. اما آنچه که در آینده منتظرم بود، کاملاً متفاوت و شگفت‌انگیز بود.روزی که آفتاب به شدت می‌تابید، تصمیم گرفتم یک سفر کوتاه به اطراف شهر بروم و نزدیک‌ترین طبیعت را تجربه کنم. به همراه دوستانم، ساک را پشت سر می‌انداختیم و در میان طبیعت پرسه می‌زدیم. بودم که یک احساس عجیب و غریب در بدنم حس کردم. همه چیز به نظر عادی می‌آمد، اما احساس می‌کردم چیزی اشتباه است.نگران شده بودم، اما از دوستانم پنهان کردم و تلاش کردم که به طبیعت لذت‌بخش اطرافم بپردازم. اما هر چه گذشت، احساس بی‌اختیاری ادرار در دستم و شدت‌بخش‌تر شد. طبیعت و زیبایی‌های اطراف، همه به نظرم مات و بی‌رنگ می‌آمد. از دوستانم فاصله گرفتم و تصمیم گرفتم که خودم را در آرامش و تنهایی سرزمین طبیعت یافته‌ام.پس از مدتی، احساس نگرانی و ناراحتی‌ام بیشتر شد. چگونه این اتفاق افتاده بود؟ چرا من با این مشکل روبرو شدم؟ آیا همچنان باید دروغ بگویم و این مشکل را پنهان کنم؟ با چند خط‌ محاوره‌ی تلفنی، تصمیم گرفتم با خانواده‌ام این مشکل را به اشتراک بگذارم.هنگامی که با خانواده‌ام صحبت کردم، حس بی‌اختیاری ادرار روز به روز بدتر شد و نمی‌توانستم بر طبیعت متمرکز شوم. با همت و پشتکار خانواده‌ام، به پزشک مراجعه کردم و مشکلم را شرح دادم. پزشک با دقت از من سوالاتی پرسید و تشخیص مشکل را گذاشت: &quot;بی‌اختیاری ادرار&quot;، یک بیماری که ممکن است به دلیل عوامل مختلف اتفاق بیفتد.به یاد دارم که در آن لحظه آب چشمانم جاری شد. احساس رهایی و قدردانی از خانواده‌ام و دوستانم را دریافت کردم. احساس ناامیدی و انزوا رفته، جایش به امید و تصمیم به درمان گذاشت. با پشتیبانی‌های مراقبانه‌ی خانواده و دوستانم، با اطمینان مراحل درمانی را طی کردم و بهبودی پیدا کردم.اکنون، با تجربه‌ای از نزدیک با بی‌اختیاری ادرار، می‌دانم چقدر این چالش‌ها می‌توانند زندگی ما را تحت تاثیر قرار دهند. اما با پشتیبانی و حمایت اطرافیان، می‌توانیم با هر چالشی روبرو شویم و زندگی‌مان را بهتر کنیم.امیدوارم این داستان مفهوم و جذاب برای شما بوده باشهمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianآخرِ تیر ۱۴۰۲</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 11:42:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه نویسی یا بچه دار شدن؟ مسئله این نیست!!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-sibbpawo0sda</link>
                <description>این متن رو یکی دو سال پیش نوشتم و بصورت اتفاقی الان دیدم که توی پیش‌نویس‌ها هست، دیدم انتشارش بهتر از موندن توی پیش‌نویس‌هاس. امیدورام با اینکه مدت زیادی از نوشتنش گذشته، بتونه مفید باشه با یه مقدمه شروع میکنم، امیدوارم حوصلشو داشته باشین که چند دقیقه با من همراه بشین.برنامه نویسی حدأقل برای من با شب بیداری شروع شد، دو وعده توی روز غذا خوردن (صبحانه و شام) با کلی چونه زدن با اطرافیان و خانواده واسه اینکه حریم تنهایی خودمو بتونم داشته باشم. تاریکی شب، موزیک و قهوه جزئی جدا نشدنی از روند برنامه نویس شدن من بود (البته تا زمانی که فهمیدم هم خوابِ نامنظم هم قهوه هم هندزفری با صدای بلند، برای من موجب تحریک میگرن میشن و نتیجش سردردِ شدیده، پس مجبور شدم عملاً قهوه رو حذف کنم و کمتر سراغ آهنگ با صدای بلند برم، تایم خوابم رو هم یا تغییر بدم یا حدأقل یه نظمی توی بی خوابی هام پیدا کنم :دی)من کارشناسی مهندسی نرم‌افزار رو در دانشگاه علم و صنعت خوندم ولی همونطور که خیلیا میدونن حتی نرم‌افزار خوندن توی دانشگاه‌های سراسری هم آدمو برنامه‌نویس نمیکنه (البته تا زمانی که خودت نخوای و شروع نکنی). حالا وقتی شروع کردی (دقیقاً مثل هر کاری دیگه‌ای توی دنیا که میخوای انجام بدی) هزارتا موضوع و راه‌های مختلف پیشِ روت میاد که انگار فقط منتظر بودن تو یه تصمیمی بگیری و اونا سر برسن یهو بگن ببین ما هم هستیما، ول کن بیا سراغ ما! از مشاغل و پیشنهادای پر‌درآمدتر گرفته تا آشنایی با علوم جدید که باید کلی وقتتو بگیره. اما بالاخره یجور باید خودتو نگه داری و مسیرتو پیش ببری چون علاقته!بگذریم. وقتی تنهایی (منظورم مجرد بودنه) زمان بیشتری داری و میتونی هر وقت خواستی برنامه زندگی و ساعتاتو دست کاری و عقب جلو کنی. اما وقتی یکی توی زندگی پیدا میشه که انگار مدت‌ها دنبالش بودی دیگه زمان و مکان و تمرکزت میره به سمتِ با اون بودن، و این اتفاق برای من منجر شد به یکی از بهترین تصمیمای زندگیم، یعنی ازدواج. خیلیا فکر میکنن ازدواج زمان آدم رو کمتر میکنه اما حقیقت اینه که اگه تصمیم درستی بگیریم، نه تنها زمان رو کمتر نمیکنه بلکه مدیریتش رو هم بیشتر یاد میگیریم، از طرفی هم واسه‌ی هر کسی ارزش یا ارزش‌هایی وجود داره، اما اینکه کنار یه نفر آرامش داشته باشی فکر کنم جزء چیزاییه که میتونه ارزش آدمای زیادی باشه.تا یادم نرفته از همسرم قدردانی میکنم که همسفری عالی توی زندگیمه.خب از تنهایی شروع کردم، رسیدم به ازدواج، بریم سراغ اصل داستان! بچه دار شدن!!!انتخابِ خیلی سختیه، جدا از یه عالمه سوال که توی این دوره زمونه باید واقعا جواب قانع کننده‌ای براشون داشته باشی تا بتونی مسئولیتِ ورودِ یه نفر به این شرایط رو بپذیری، قضیه وقتی سخت‌تر میشه که خودت برنامه‌نویس (یا مثلا توسعه‌دهنده و مدیرپروژه) باشی و همسرت شبکه‌کار! این وسط شاید از نظر کاری همدیگرو درک کنین اما ورود یه نفر دیگه، اونم شخصی که خودتون باعث ورودش به این دنیا شدین و مسئولیتش رو پذیرفتین، تا وقتی اتفاق نیفتاده درکش برای همه سخته.سختی‌ها از همون اول شروع میشه، از وقتی میخوای اسم انتخاب کنی. ما تصمیم گرفتیم یه لیست از مواردی که توی انتخاب اسم برامون اولویت داشت رو بنویسیم (مثل مفهوم، قدمت و اصالت، بین‌المللی و ...) و شروع کردیم به نوشتن اسامی پیشنهادی و امتیاز دادن بهشون، این روند شاید ساده باشه اما خودش حدود یه ماهی  البته پاره‌وقت زمان گرفت، شایدم بیشتر.خب چند ماه رو یهو رد میکنیم میرسیم به روز موعود! شما پدر (یا مادر) شدی! اوه!! چی شد یهو؟! اصن هنگ میکنی، سیستمِ وجودت نات‌ریسپاندینگ میشه... چه حس عجیبی!من شنیده بودم تا وقتی تجربه نکنی نمیفهمی، ولی فقط وقتی اتفاق افتاد فهمیدم که واقعاً تا وقتی تجربه نکنی نمیفهمی! من، خوشبختانه (شاید از نظر بعضیا متأسفانه) علاقه‌ای به مصرف چیزایی که حالتِ آدمو غیر طبیعی تغییر بدن ندارم، ولی به قول معروف ما نخوردیم نون گندم اما زیاد و به وفور دیدیم دست مردم... پس با اطمینان میتونم بگم که توی اون حالت (لحظه‌ای که برای اولین بار پدر یا مادر میشی) شبیه کسی میشی که صنعتی سنتی رو بصورت ترکیبی پر رو باهم زده...یعنی هم خوشحالی، هم انگار نمیخوای هنوز قبول کنی. ظاهرت برای اطرافیان شاید گیج باشه ولی خودت هم از درون ممکنه یه نیمچه افسردگی بگیری هم شوق و خوشحالی کل وجودتو پر کنه. با اینکه میدونستی قراره اتفاق بیفته، اما انگار انتظارشو نداشتی و تا زمانی که اتفاق نیفتاده نمیفهمی چیه داستان.خب تبریک میگم، شمار برگشتی به دوران شب بیداری، اما نه برای برنامه،نویسی و یادگیری! برای همراهی با همسر! بزرگ کردن و نگهداری از فرزند کار سختیه واقعا، نه اینکه بگم دوست نداری انجامش بدی، اتفاقا تَهِ همه‌ی سختیاش، لذتی وصف‌نشدنی‌ای هست که خستگیو از تنت بیرون میکنه.دخترمون بزرگتر شد، خیلی جزئیات داره ولی خلاصش اینه که نمیتونی سراغ کار با گوشی و لپتاپ و غیره توی خونه بری. بچه کنجکاوی خاصی داره که تحسینش میکنی، بخاطر رفتارای تلاشگرانه دخترت خوشحالی، اما موقع کار تبدیل میشه به عاملی که واقعا نمیذاره حتی یه پسورد واسه ورود به سیستمت بزنی چه برسه به بقیه کارا، یعنی کافیه بری سمت کیفِت، اصن فرض کن دخترتو گذاشتی توی اتاق خودش داره بازی میکنه، به محض اینکه تصمیم بگیری بشینی پای لپتاپ یا یه کتاب باز کنی برای خوندن، یهو میبینی با لبخند کنارت وایستاده داره ازت میاد بالا، دقیقاً عین فیلما.با اینکه بچه‌دار شدن دردسر خیلی زیادی داره ولی لذت فوق‌العاده‌ای تهش هست، شاید اون لحظه که نمیتونی لپتاپ باز کنی برات ناراحت‌کننده بشه اما وقتی میبینی دخترت در تلاشه کاری که تو میکنی رو تکرار کنه، بعد از گذشت یکمی زمان، لذت‌بخش هم هست. دلیل اصلی‌ای که میخواستم این مطلب رو بنویسم این بود که بچه‌دار شدن تصمیم خیلی خیلی سختیه برای همه، علی‌الخصوص برای هم‌صنفی‌های ما که سخت‌تر هم میشه. از طرفی لذت‌بخش ترین کار دنیاس، اینکه میدونی خود دخترته که باید توی آینده‌ی مسیر زندگیش رو تعیین و انتخاب بکنه ولی تو و همسرت حداقل توی زمینه‌های به‌روز دنیا میتونین تا حد قابل قبولی برای آیندش برنامه‌ریزی داشته باشین و از همون بچگی با علومی مثل برنامه‌نویسی و شبکه آشنا و بزرگ بشه. میخوام بگم دیدِ آدما باهم خیلی فرق داره ولی گذروندن شرایط سخت، تصمیمای بزرگی هم نیاز داره، و متوجهم که اولویتِ آدما متفاوته.هدیه‌ی خدا به ما انقدر باتراوت و درخشان هست و خواهد بود توی زندگیمون، که اگه ما صد بارم به عقب برگردیم بازم همین تصمیم رو میگیریم. حتی با اینکه شاید به‌ظاهر پیشرفت من توی برنامه‌نویسی به شدت کمتر شده باشه (چون زمان بیشتری رو مجبورم به خانواده اختصاص بدم)، حتی با اینکه همسر من تایم بشدت کمتری برای کاراش داره، حتی با اینکه خیلی وقتا ذهنمون دنبال اینه که کلی کار داریم که نکردیم و کلی چیز هس که یاد نگرفتیم، با همه‌ی اینا بازم یه لبخندِ فرزند میتونه همه‌ی آشفتگی‌هارو برای پدر و مادر از بین ببره.یکم سعی کنیم از یه زاویه‌ی دیگه همه‌چیز رو ببینیم. خیلی از برنامه‌نویسا و آدمای نرم‌افزاری کنارِ من هستن که حتی زیر بار ازدواج هم نمیرن، چه برسه به بچه‌دار شدن، و هر وقت هم حرف از بچه‌دار شدن وسط میاد میگن بچه نباید توی ایران به دنیا بیاد یا اینکه بچه باید بعد از چهل سالگی ما بدنیا بیاد و ...من به همه آدما و اعتقاداتشون توی این زمینه احترام میذارم، ولی دوست دارم مواردی که ما رو مجاب کرد لذت بخش ترین تایم زندگیمون رو تجربه کنیم رو به شما بگم:اول اینکه کلن بچه خیلی دوست داشتیم و داریمدوم اینکه نمیخواستیم فاصله سنیمون با بچه هامون خیلی زیاد باشه به دلایل متعددسوم اینکه دوست داشتیم هم پدر مادرامون زمان بیشتر از داشتن نوه لذت ببرن هم میخواستیم تا جای ممکن بچه‌هامون خاطره‌ها و یادگاری‌های بیشتر و بهتری از پدر بزرگا و مادر بزرگاشون داشته باشنچهارم اینکه اعتقاد داریم بچه با اینکه زمانِ زیادی میگیره ولی تأثیر مثبتش (حالا رزق یا یا برکت یا هر مفهومی که میخواین اسمشو بذارین) بیشتر و بهترهو پنجم اینکه هم ما تایم بیشتر کنار بچه‌هامون باشیم هم اونا تایم بیشتری کنار ما باشن (چند ماه یا چند سال، خودش کلی زمانه برای از دست دادن لذت بوسیدن و به آغوش کشیدن همدیگه)و البته یه نکته ی دیگه هم اینکه من اعتقاد دارم هرچقدر سن آدما بالاتر میره حوصله‌ی سر و کله زدن با بچه و پا‌به‌پای دنیاشون پیش رفتن هم کمتر میشه، سن که بیشتر میشه اکثرِ راه‌ اومدنا با خرابکاری و کنجکاوی بچه‌ها ممکنه تبدیل بشه به بکن‌نکن‌های مداوم، شایدم یه دلیلش اینکه ما هر سال از کودک درونمون یکمی بیشتر فاصله میگیریم.اوه، فکر میکردم کوتاه‌تر از این بشه این متن. به عنوان به جمع‌بندی کوتاه هم بگم که به نظر من یسری تصمیما واقعا لازمه برای آدما. ازدواج، مدل نگرش و مسئولیت رو تغییر میده، و تصمیم بشدت بزرگی مثل اضافه کردن به نفر دیگه به دنیا، اون رو کن‌فیکون میکنه. اما بنظرم روندیه که هر انسان سالمی، بهتره که با برنامه‌ریزی، اون رو در پیش بگیره.ممنونم که تا اینجا خوندین.سلامت و رو به پیشرفت باشینمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianاوایل بهمن 1401https://vrgl.ir/EszBd</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 14:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمانِ &quot;ما&quot;خوانده</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-pf8ezyrmoym2</link>
                <description>چشم‌ها خیلی خوب صحبت میکنن. خیلی خوب‌تر از زبون و دهن. مخصوصاً برای بچه‌ای که تازه به دنیا اومده. شاید به همین خاطره که نوزادی که ما اون رو به این دنیا فرا خوندیم وقتی به دنیا میاد چشماش بسته هست. من نگاه کردن به چشمای نوزادا و کودکان رو خیلی دوست دارم. بگذریم، چه خواسته چه به قولِ بعضیا ناخواسته، اون نوزاد در نتیجه‌ی عمل ما اومده به این دنیا. واسه همین من اسمش رو میذارم &quot;ما&quot;خوانده.این پستِ کوتاه، فقط بخاطرِ یه عبارت از استادِ عزیزم دکتر علی میرصادقی نوشته شده، اینکه ما توی کدوم مهمونی زندگی میکنیم؟ فرض کنید کسی به شما بگه که میخواد بره به بهترین مهمونی دنیا و شما رو به اون مهمونی دعوت میکنه، ولی شما نمیتونید باهاش برید. اگه اون هم پشیمون بشه و نره، چه برداشت‌هایی میشه کرد؟احتمالاً سالم‌ترین و بالغانه‌ترین برداشت اینه که  اون مهمونی، بهترین مهمونیِ دنیا برای تو نبوده، چون تو اگه بدون من هم بری توی اون مهمونی و بهت خوش بگذره تازه شاید بشه گفت که برای تو بهترین مهمونی دنیا بوده، در غیر این صورت تو میخواستی با وجود من اون مهمونی رو تبدیل به بهترین مهمونی برای خودت بکنی!حالا اگه این قضیه رو بسط بدیم به مسئله‌ی زاد و ولد، ما آدما، اون لحظه‌ای که داریم عملی عاشقانه رو منجر میکنیم به افزودنِ یه موجودِ جدید به دنیا، خودمون در موردِ جایی که هستیم، در مورد مهمونیِ این دنیا که توش زندگی میکنیم، چه نظری داریم؟بیاین تصمیم بگیریم اگه میتونیم و قراره که بچه‌دار بشیم، اول خودمون احساس کنیم (توی هر شرایطی) توی بهترین مهمونیِ دنیا برای خودمون هستیم، و میدونیم که حتی بهترین مهمونی‌ها هم شاید ناخوشی داشته باشن. اینطوریه که وقتی اون فرزندِ عزیز بزرگ شد، میتونیم با افتخار بهش بگیم ما تو رو به بهترین مهمونی دنیا دعوت کردیم، نه به یه مهمونی که قرار باشه وجودِ تو و وابستگی به تو به اون مهمونی ارزش بده، چون توی حالت دوم ما عملاً داریم یه کودک معصوم رو مَرحَمِ خودمون میکنیم برای رفع نیازها و کمبودهامون. چقدر خوبه که وقتی برای اولین بار نوزادمون رو به آغوش میکشیم (و همچنین تا آخر عمر) بتونیم بهش بگیم که تو مهمانِ &quot;ما&quot;خوانده هستی و دعوت شدی به مهمونیِ ما، به زندگیِ ما، به حرکتِ رو به شکوفاییِ ما.انتخاب و پیدا کردن عکس از نوشتن خود محتوا بیشتر طول کشید :دیمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianاواسط مرداد 1401https://vrgl.ir/Q7297</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Tue, 09 Aug 2022 14:28:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینفلوئِلِبریتی - میهن‌بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/influelebrity-mihan-lslye9qnbjlp</link>
                <description>نمیخواستم این کلیپ رو بذارم، چون همین شمایی که نگاه میکنین، آمار مشاهده‌ی اون رو بالا میبرین. اما برای اینکه ببینیم داستان از چه قراره لازمه: https://www.aparat.com/v/ZTqeB یه زمانی بود تبلیغ برای من ارزش بالایی داشت. بنظرم کار جذاب و ارزشمندی میومد. حتی وقتی حدود 15 سال داشتم، اون زمانی که پیام‌رسان‌ها هم تازه داشتن سر از تخم در میوردن، با برادرم که شیش سال ازم کوچیکتره، ایده‌های ساخت تبلیغمون رو توی یه دفتر مینوشتیم، خیلی دوست داشتیم توی زمینه‌های مشابه فعالیت کنیم، اما دست سرنوشت مسیرمون رو عوض کرد، بهتره بگم خودمون راهِ دیگه‌ای رو پیش گرفتیم.گذشت و گذشت تا رسیدیم به شبکه‌های اجتماعی، کلمه‌ها و القاب و شغل‌های جدیدی ایجاد شد. اینفلوئنسر، بلاگر، واینر، ولاگر، ...من میخوام یه کلمه‌ی جدید رو به کار ببرم. توی ادامه، &quot;اینفلوئِلِبریتی&quot; یعنی اینفلوئنسر‌هایی که به سلبریتی تبدیل شدن. میشد اینفلوئنسلبریتی هم گذاشت ولی من کلمه‌ی اینفلوئلبریتی رو ترجیح میدم. هم یعنی افرادی که از کانال‌های غیرسنتی به مشهوریت رسیدن (اینفلوئنسر) و به مرور به دنبال‌شوندگی و محبوبیت و اثرگذاری‌ای که بدست اوردن به سلبریتی تبدیلشون کرده. اینفلوئنسر ... سلبریتی ... اینفلوئلبریتییواش یواش افرادی که تا چند سال پیش جامعه برای اون‌ها تره هم خورد نمیکرد، تا به خودشون اومدن دیدن دارن سلبریتی میشن. مشهور شدن. پول در اُوردن. شناخته شدن. بد هم نیست. چه مشکلی داره مگه؟ فرصتِ خیلی خوبیه که خیلیا میتونن ازش استفاده کنن.اما به نظر من، چند تا مشکل اساسی داره، بیاین با ده‌تا جمله‌ی مهم، وضعیت افرادی که این القاب رو طی مدتی کوتاهی بدست اوردن بسنجیم:دانش ما کُره ای است که هرچه گسترش می یابد، به همان نسبت درمی یابیم که کدام چیزها را نمی دانیم.فرناندو پسوآآیا اینفلوئلبریتی‌ها، توی مکالماتشون، کلیپ‌هایی که تهیه میکنن، یا هر نوع ارتباط دیگه‌ای، نشون میدن که خیلی چیزارو نمیدونن، یا ادعای دونستنشون از برخی دانشمندا هم بیشتره؟زینت انسان در سه چیز است: علم، محبت، آزادیافلاطونمحبت بعضیاشون شاید داشته باشن، آزادی رو قطعاً بیشتر از جامعمون دارن، اما علم چی؟ چه علم و دانشی دارن؟ براشون مسئولیت‌های اجتماعی چقدر اهمیت داره؟چیزی که بدون زحمت و رنج آموخته شود روزی فراموش میشود.آندره موروامن نمیگم زحمت نمیکشن، اتفاقاً خیلیاشون خیلی پُرکار هستن، اما چه زحمت و در چه راستایی؟ من نمیگم همه باید درد و رنج بکشن، ولی چند درصد از اینفلوئلبریتی‌ها واقعاً بهای منصفانه‌ای (به نسبت عمومیت جامعه) برای جایی که هستن پرداختن؟اگر میخواهی هستی را بشناسی، خود را بشناس.سقراطاین یکی رو دیگه واقعاً نمیدونم چند درصدشون خودشناسی و هستی‌شناسی و انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی و روانشناسی و هر شناسیِ دیگه‌ای براشون اهمیت داره! ولی من توی بیشترِ کارهاشون صرفاً تفریح و سرگرمی و مسخره‌بازی میبینم.هر کس درب مدرسه‌ای را باز کند، درس زندانی را بسته است.ویکتور هوگویکی از بدترین اتفاقایی که اینلوئلبریتی‌ها رقم زدن، اینه که بچه‌ها و جوونا، میبینن بدون تحصیل و تلاش خاصی، خیلیا مسیر معروفیت رو طی کردن، و جامعه هم نه تنها اون‌ها رو مزمت نمیکنه، تازه توسط پدر مادرای همین بچه‌ها دنبال هم میشن. چرا باید یه بچه بره دنبال درس و یادگیری و تلاش؟ اونم وقتی میتونه با دو تا از دوست‌دختراش یسری کلیپ پادشاهانه درست کنه و یعالمه مردم دنبالش کنن!انسانِ بلندمرتبه چون به فهم و دانایی رسد، متواضع میشود.امام علیراستش رو بخواین، کمتر اینفلوئلبریتی‌ای میشناسم که بعد از مشهور شدن، متواضع‌تر شده باشه. با احترام به اونایی که ارزشمند‌تر هستن، بقیه بیشتر دنبالِ پول در اوردن و مشهور شدن و زندگیِ بهترِ خودشون هستن و اولویت خاصی برای بقیه قائل نمیشن معمولاً.هر کس باید باغ خود را پرورش دهد.فرانسوا ولتراینفلوئلبریتی‌ها شدن قبله و مسیر بقیه. من آمار رسمی ندارم، اما فکر میکنم همه، حتی شما که این متن رو میخونین، حدأقل یک بار هم توی زندگی حدأقل به فکرتون رسیده که برین دنبال اینفلوئلبریتی شدن، یا حدأقل با خودتون به مقایسه‌ی ریز کردین که تلاش و شرایط شما و بقیه مردم کجا و رفاه و مشهور شدنِ کوتاه‌مدتِ اینفلوئلبریتی‌ها کجا! خیلیامون اگه پوزِ روشن‌فکری رو بذاریم کنار، متوجه میشیم که یسری چیزا باهم جور در نمیاد.دانش به تو قدرت میدهد، ولی شخصیت به تو احترام میدهد.بروس‌لیشخصیت یکی از اصلی‌ترین ارکان ورزشکارای درست حسابیه، من قصد بی‌احترامی و توهین به کسی رو ندارم، ولی واقعاً موارد زیادی دیدیم از یسری اینفلوئلبریتی که برای جلب توجه حاضر بودن کارایی بکنن که شاید حتی از نظر عمومیت جامعه بی‌فرهنگی تلقی میشه، اما همون جامعه دنبالشون میکنن.فهمیدن همیشه بهتر از آموختن است.گوستاولوبونباز هم با احترام به همه‌ی اینفلوئلبریتی‌ها، واقعاً کاری که بیشترشون انجام میدن، مردم رو به فرار از درک و فهم سوق میده. غذا خوردن و تبلیغ رستورانا، مسخره‌بازی واسه خندوندن مردم به هر طریقی، هنجارشکنی واسه جذب قشر خاکستری جامعه، و مواردی که خودتون قطعاً باهاشون روبرو شدین.توانا بود هرکه دانا بود، ز دانش دل پیر برنا بودفردوسیچند باری فکر کنم به این مسئله اشاره کردم که دانایی (که در سال‌های قبل‌تر ارزش محسوب میشد) جای خودش رو داده به یسری چیزای دیگه. مارتین سلیگمن توی تئوری شکوفایی پنج عامل رو (برای شکوفا شدن هر انسانی) نام میبره: هیجانات مثبت، مجذوب شدن، روابط موثر، معنا، دستاورد. زندگیِ برخی از اینفلوئلبریتی‌ها فقط خلاصه شده توی لذت و پول و شهرت که درصد ناچیزی از مجموعه‌ی شکوفاییِ مورد نیاز یه انسان (و با نگاهی کلان‌تر، جامعه) رو شامل میشه.خب، برگردیم سراغ تبلیغ میهن. رضا شفیعی‌جم، با اون همه تجربه، باید بیاد توی تبلیغی بازی کنه، که عملاً اینفلوئلبریتی‌های داخلش برای مردم جذابیت بیشتری دارن. درسته که تایتل این تبلیغ با اسم رضا شفیعی‌جم گره خورده، ولی عملاً بقیه‌ی اینفلوئلبریتی‌های این کلیپ وظیفه‌ی مشهور شدنش رو برعهده داشتن.من به همه این افراد احترام میذارم، کارِ برخیشون هم بنظرم نه تنها اشکالی نداره تازه دارن سالم هم ادامه میدن(ولی بنظرم درصد کمی اینطوری هستن).چقدر خوبی میشه بیان آمار بدن که روزی (اصلاً ماهی) چند ساعت کتاب میخونن، فکر میکنین برای آموزش خودشون چقدر وقت میذارن؟ چندتاشون نسبت به مسائلِ فرهنگی و سیاسی و مباحث کلان، نگرشی واقع‌بینانه‌ای دارن و فقط اُردِ ناشتا نمیدن؟ برخی از اینفلوئابریتی‌ها خوب بلدن اعتراض کنن، اما حتی 5 دقیقه میتونن در مورد تئوری‌های روانشناسی و جامعه‌شناسی صحبت کنن؟ چند نفرشون برای کسب و گسترش دانش ارزش قائلن؟ چند درصدشون مدرک دانشگاهی دارن یا برای افرادِ تحصیل‌کرده ارزش و احترام قائلن؟اصلاً مباحث دانشگاهی به کنار، خیلیاشون کارِ اصلیشون فقط القای شادیِ و خنده‌ی بی‌پشتوانه به مردم هست. مردمی که برای ارضای نیاز به دوپامین و فرار از شرایط، دنبال هر مسخره‌بازی‌ای میرن که یه کوچولو هم شده، مثل یه مُسَکِن، مدت کوتاهی حالشون رو تغییر بده. ولی توی طولانی‌مدت، اتفاقی که رخ میده، وابستگیِ بیشتر مردم به این روند هست، و نفعش بیشتر به همین اینفلوئلبریتی‌ها میرسه، و برای جامعه واقعاً خطرهای زیادی داره (که فقط قسمتی از اون رو توی این نوشته سعی کردم منتقل بکنم و بیشترش در این مقال نمیگنجه).من اهل پویش راه انداختن نیستم، دنبال‌کننده‌ی زیادی هم ندارم، اما اگه جای افرادی بودم که تواناییِ این کار رو داشتن، پویشی راه مینداختم به اسم بایکوتِ اینفلوئلبریتی‌نما یا برچسب و هشتگی به اسم اینفلوئلبریتی رو گسترش میدادم یا هر چیز مشابهی. اگه نمیتونید این کار رو بکنید، حدأقل ازتون میخوام، به اندازه‌ی خودتون، توی تغییر نگاه اطرافیانتون دخیل باشین (و این مقاله رو هم به همین خاطر نوشتم). گفتن، نوشتن، شنیدن، ارتباطات این‌شکلی، نگاهِ من و شما و بقیه رو روشن‌تر میکنه و کمک میکنه جامعه به مرور به سمتِ شکوفایی و بینش و نگرشِ بهتری حرکت کنه. با کلیک رو اینجا هم میتونید پستی توی لینکداین رو ببینید که یکی از دلایل انتشار این مطلب بود.برای اتمام این نوشتار هم دوست دارم اینو بگم که شرکت‌هایی مثل میهن، برای من ارزش زیادی داشتن، چون توی همین شرایط بدِ اقتصادی، دارن با تولید داخلی به تعدادی از مردم این سرزمین حقوق میدن، و متأسفتم ولی امیدوارم این پیشبینیم اشتباه باشه که میهن داره با دستای خودش، خودش رو از بین میبره. در هر صورت ای کاش نمیرفت سراغ این نوع تبلیغ‌ها (که قبلاً هم حواشیِ زیادی ایجاد کرده بود. میهن مدت‌هاست نشون داده برای فروش بیشتر، هرکاری از دستش بر بیاد انجام میده. حتی شاید بشه این کارهاش رو به عنوان سیاست و مدل و ساختار جدیدی توی دنیای تبلیغات دونست به اسم میهن‌بازی!). ای کاش مردم و شرکت‌ها و کارخونه‌ها، به‌راحتی نیان سراغ اینفلوئلبریتی‌ها و بیشتر از این (بدون دلیل و پیشتوانه‌ی خاصی) توی اَلَکی معروف‌تر شدنشون دخیل نباشن. ای کاش اسم این برند، میهن نبود! کلمه‌ی میهن، مقدس و ارزشمنده، حیفه که این برند (و به‌الطبع اون کلمه‌ی میهن) با تبلیغای این‌چِنینی، بازیچه‌ی دست اینفلوئلبریتی‌ها بشه.ضمن پوزش از فتوشاپیست‌‍های گرامی، این پوستر رو با توجه به ذیق وقت با پِینت‌دات‌نت در زمان کوتاهی درست کردم!با آرزوی بهترین‌ها برای شما و کشور و دنیا. سلامت باشید.منتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianاواسط تیر 1401https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/influelebrity-mihan-lslye9qnbjlp</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 12:45:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب، بد، رزونانس !</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/resonance-x6ui1d4vvavg</link>
                <description>بچه که بودیم، حالا نه خیلی بچه، در حد مدرسه رفتن، بهمون یسری درس میدادن توی مدرسه که فکر میکردیم خیلی مسخره هستن. یکی از درسایی که من هم معمولاً نمره‌ی خوبی میگرفتم هم زیاد خوشم نمیومد ازش، فیزیک بود. یکی از چیزایی که به زمان خودش واقعاً نمیفهمیدم به چه دردی میخوره، پدیده تشدید یا رزونانس بود. شاید اون زمان بنظرم مسخره میومد، ولی الان خیلی برام جذابیت داره.ما این همه سوار تاب شدیم، ولی تا حالا فکر کردیم چی میشه که با عقب جلو کردن پاها سرعتمون زیاد میشه؟ من حتی یه زمانی فکر میکردم مثلاً اصطکاک یا گذر هوا باعث این موضوع میشه. اما حقیقتش اینه که تاب، به عنوان یه آونگ، یه دامنه نوسانی داره، و کسی که سوارشه با همراستا شدن باهاش، میتونه با نیروی کمی، حرکت بیشتری بکنه، و برعکس، زمانی که پاهامون رو برعکس تکون بدیم (موقع جلو رفتن تاب، پاها رو عقب ببریم، و موقع عقب رفتن، پاها رو صاف کنیم) تاب سریع‌تر وای‌میسته.کاری به سن و سالتون نداشته باشین، مثل من، این دفعه که رفتین پارک امتحان کنین، کیف میده. بگذریم...همین مثال به این تابلویی (که احتمالا با خوندنش میگین خب معلومه که اینطوریه)، توی سیستم‌های مکانیکی و بزرگ‌تر، راحت‌‎تر درک میشه. اما اگه ریزتر بشیم و بریم داخل دنیای درونیِ اجسام، اتفاقی باحال‌تری میفته.مثالش یکی از خفن‌ترین آثار تاریخی اصفهانه، یعنی منارجنبان! منارجنباناینم یه فیلم از این افتخار تاریخی (البته یسری میگن از زیر به هم وصلن! ولی من ترجیح میدم همون رزونانس بدونم عامل تکون خوردن رو): https://www.aparat.com/v/sKCa3 فکر کنین سال 716 قمری میدونستن رزونانس چیه (حالا شاید با یه اسم دیگه!). حتماً میدونید که با تکون دادن یکی از اون ستون‌های بالای این عمارت، اون یکیش هم تکون میخوره. چرا؟ چون ارتعاشی ایجاد میکنه که ستون مقابل تحت تأثیر این ارتعاش قرار میگیره.البته قطعاً منظورم از ارتعاش، مزخرفاتی نیست که یه مشت رویافروش میگن به کائنات بفرستین. بگذریم...مثال بعدی، فرو ریختن پل تاکوما هست، فیلمش رو ببینید: https://www.aparat.com/v/krqlG گفته میشه فرکانس باد با فرکانس طبیعی پل تقریباً یکی شده و باعث شده پل بریزه.چی شد؟ انتظار تخریب نداشتین؟ فرکانس طبیعی چیه؟ اگه بخوام به زبون خودمونی بگم، هر شیء و هر چیزی، یه ارتعاش یا لرزشی داره، حدأقلش اینه که حتی داخل یه اتم (یا ترکیب مجموعه‌ای از اتم‌ها) هم تحرکی وجود داره که این تحرک میتونه موجی رو ایجاد کنه: https://www.aparat.com/v/KN8JX/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA_%D8%A7%D8%AA%D9%85_%D9%87%D8%A7  بذارین یه مثال دیگه هم ببینیم، برای تقویت صدا، حتی خواننده‌ها و بچه‌های تئاتر و ... هم از تشدید یا رزونانس استفاده میکنن، حتی اگه ندونن. یعنی یه قسمتی از صدای خودشون، با چرخش داخل حفره‌های موجود در پشت بینی و نواحی سینوس‌ها، و برگشت روی صدای خروجی از هنجره، باعث میشه پدیده تشدید اتفاق بیفته و صدای بلندتری ایجاد بشه: https://www.aparat.com/v/4dqs7 این کلیپ هم، یکم بهتر این مفهوم رو توضیح میده: https://www.aparat.com/v/IoT3p حالا چرا اسم این مقاله شده خوب، بد، رزونانس؟فیلم زیر رو ببینید، نمیدونم واقعاً بخاطر رزونانسه یا نه، ولی اگه باشه چی میشه.. https://www.aparat.com/v/GXt3S ببینید، جدای از اینکه به همین راحتی، ممکنه یسری از اختراعات بشر باعث تخریب بشه، فرض کنین از نظر علمی به حدی پیشرفت کنید که بجای ور رفتن با دیاپازون توی آزمایشگاه، یا دست‌کاریِ آلات موسیقی واسه شنیدن تنین‌های بهتر، برین سراغ تولید سلاح.همین الان توی آزمایشگاه‌ها میتونن با ارسال ارتعاشی خاص، یه لیوان رو متلاشی کنن. درسته که خیلی سخته، ولی شاید یه روزی بشر به علمی برسه (شایدم رسیده باشه!) که بتونه با ارسال ارتعاش یا سیگنالی قدرتمند، مثلاً یه گسل رو تحریک کنه باعاثِ یه زلزله‌ی مرگ‌بار بشه! یا در مقابل تجهیزات نظامی، کاری کنه که مثل این هلیکوپتر بالایی، بدون شلیک موشک، تجهیز مورد نظر، متلاشی بشه.در هر صورت، این مقاله صرفاً به معرفی و یادآوری پدیده رزونانس پرداخت. اینکه چه فوائد یا مضراتی میتونه داشته باشه رو میتونید بیشتر در موردش فکر کنید یا با یه سرچ ساده، یعالمه اطلاعات در موردش پیدا کنید. من که بنظرم خیلی چیز باحالی بود. البته راستش رو هم بخواین این مطلب خیلی خوب در نیومد بنظرم، یعنی انتظار داشتم بهتر بشه ولی خب در همین حد هم گفتم منتشر کنم شاید به درد کسی بخوره. مراقب خودتون باشید. با آرزوی سلامتی.منتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/resonance-x6ui1d4vvavgاواسط تیر 1401سه تا مطلب قبلیم: https://virgool.io/Solidity/intro-to-blockchain-syjqkzb4oyaw  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/tarinha-1400-rjqxpw6xelb2  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/world-war-of-words-yh2bnwhew4dg </description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 09:49:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَرین‌های سال ۱۴۰۰ من</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/tarinha-1400-rjqxpw6xelb2</link>
                <description>سلام. یه پست دیدم از علی خالقی عزیز با عنوان، بهترین‌های سال ۱۴۰۰ من - زندگانی: https://virgool.io/@khaleghi/best-of-1400-atq1wua0isoe من علی خالقی رو از نزدیک ندیدم ولی جزو چند نفری هست که (توی ویرگول باهاش آشنا شدم و) دوست دارم بتونیم همدیگه رو ببینیم. در هر صورت این پستِ علی هم مثل مابقی پست‌هاش از نظرم جالب بود.من فکر نکنم تا حالا تَرین‌ها یا بهترین‌ها رو نوشته باشم. کلن انتخابِ تَرین برام خیلی سخته و همیشه با لیستی از گزینه‌ها مواجه میشم. ولی گفتم سعی کنم کوتاه، تَرین‌های سال ۱۴۰۰ خودم رو بنویسم. سال ۱۴۰۰ هم مثل همه‌ی سال‌هایی که نسل ما بهشون عادت کرده، فراز و نشیب زیادی داشت.بهترین اتفاقبه جرأت میتونم بگم بهترین اتفاقی که برای من افتاد، آشنایی به دکتر علی میرصادقی و شرکت توی دوره‌ی ایشون بود. لطفاً بدون قضاوت حدأقل مطالب ایشون رو توی اینستاگرام رو ببینید. راستش رو بخواین سایتشون از نظرم زیاد خوب طراحی نشده ولی گفتم حدأقل اشاره‌ای بهش بکنم.بدترین اتفاقبدترین اتفاقِ شخصیم رو نمیتونم اینجا بگم، ولی بدترین اتفاق توی دنیا طبیعتاً جنگ بود، که بدترین قسمتش این بود که بیشتر از هر زمانی با نوع مخابره و واکنش نسبت به جنگ روسیه و اوکراین، تبعیض نژادی وحشتناکی که در روحِ ارتباطات و رسانه‌های دنیا وجود داره، خودش رو نشون داد.عجیب‌ترین اتفاقاین رفیقمون سجاد غریبی هم اتفاق عجیبی رو رقم زد، انصافاً آبروریزیِ نابی بود.خاص‌ترین اتفاقخاص‌ترین اتفاق برای من شنیدنِ خبرِ موشک‌باران اربیل بود.پُر رو ترین خبرفکر کنم اون مدیر عزیزی باشه که (دقیق یادم نیست توی کدوم ارگان بود ولی) توی یه ماه بیشتر از یک و نیم ماه برای خودش فقط اضافه‌کار رد کرده بوده. به قول امیرحسین قیاسی توی برنامه‌ی نیمه‌شب، ببین بنده خدا چقدر پول‌لازم بوده که قوانین طبیعت و ساعات ماهانه رو هم جابجا کرده!بهترین کتابامسال با کتاب‌های زیادی آشنا شدم، میتونم به جای بهترین کتاب، بهترین نویسنده رو نام ببرم، دکتر راس هریس که کتاب‌های &quot;سیلی واقعیت&quot; و &quot;تله شادمانی&quot; و &quot;عمل عاشقانه&quot; ایشون رو توصیه میکنم.این وسط یه سوء استفاده هم بکنم و لیست کوتاهی برای مطالعه بهتون پیشنهاد بدم و تعداد کتاب‌ها رو به ده‌تا برسونم:از ذهنت بیرون بیا و زندگی کن (استیون هِیز)انسان در جستجوی معنا (ویکتور فرانکل)فلسفه علم (سمیر اکاشا (عکاشه))هوش مثبت‌نگر (شیرزاد چمین)کدامین آدمی (ثریا همت آزاد)عادت هشتم (استفان کاوی)مهره حیاتی (ست گادین)بهترین کارشاید بهترین کاری که انجام دادم نوشتنِ کتاب بود. البته هنوز کاری برای چاپش نکردم، قبلاً هم یکی دو بار اقدام به نوشتن کتاب کردم ولی از انتشارش پشیمون شدم، این یکی ولی با احتمال زیاد به زودی منتشر میشه.بهترین فیلم ایرانینداریم. شاید بخاطر سلیقه‌ی خاص من توی انتخاب و مشاهده‌ی فیلم باشه، البته فیلم ایرانی هم خیلی کم دیدم امسال و بین اونا نمیتونم بهترین رو انتخاب کنم.بهترین فیلم خارجیبر خلاف اینکه بیشتر ژانر علمی-تخیلی رو میپسندم، ولی بهترین فیلم خارجی از نظرم CODA بود.بهترین سریال ایرانیبا اینکه باگ‌ها و اشکالات زیادی بهش وارد هست مخصوصاً از نظر فیلمنامه، ولی &quot;خاتون&quot; سریالی هست که تینا پاکروان حدأقل به عنوان کارگردان تقریباً تونسته خوب از پسش بر بیاد. اوه راستی &quot;می‌خواهم زنده بمانم&quot; رو هم الآن یادم اومد که بازم با وجود نقاط ضعفی که داشت، میتونه تقریباً رقابت تنگاتنگی برای اول شدن داشته باشه.بدترین سریال ایرانیاین &quot;قبله عالم&quot; انقدر افتضاح بود که هرچی فکر کردم نتونستم گزینه‌ی &quot;بدترین سریال ایرانی&quot; رو اضافه نکنم. تنها سریالی بود که چند بار سعی کردم به زور بشینم پاش، ولی نشد، واقعاً نشد!بهترین سریال خارجیخیلی دوست دارم اسم Money Heist رو بیارم ولی واقعاً هرچی جلوتر میره کیفیتش کمتر میشه از نظر من.اگه از ترغیبِ آدم به استفاده از مواد مخدر صنعتی و مخالفتِ نگرشم نسبت به روند و انتهای سریال بگذریم، میتونم Nine Perfect Strangers رو به عنوان بهترین سریالی که دیدنش توصیه میشه انتخاب کنم. تا حدودی از منظرهایی مثل خودشناسی و روانشناسی و حتی ارتباطات میان‌فردی، آدم رو به فکر فرو میبره.بهترین آهنگآهنگِ باکلام معرفی نمیکنم. برای شنیدن آهنگ بی‌کلام هم میتونم به کانال Deep Work از سایت یا اپلیکیشن شافل اشاره بکنم که جاهایی که تمرکز نیاز داشتم به کمکم اومده. البته همش رو هم طبیعتاً نمیپسندم و آهنگ‌های پویا پورامین نسبتاً قابل قبول‌تر از بقیه بودن.بدترین آهنگبهتره بگم بدترین خواننده. نمیدونم چرا آهنگای ساسی مانکن انقدر از نظر من به درد نخور هست که حتی منی که آهنگای مختلف رو سعی میکنم گوش بدم و ژانرهای متفاوتی رو برای شنیدن انتخاب میکنم، هیچ رقمه نمیتونم با آهنگای این بشر کنار بیام.بهترین پستچه عجیب، الآن متوجه شدم پارسال عملاً پُستِ فنیِ خاصی ننوشتم و بیشتر پستا عمومی بوده. در هر صورت، بین همشون، این از نظرم میتونه کاربردی‌تر باشه: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/confessions-of-my-semi-dangerous-mind-evan63ptcfml بدترین پستیه سوزن هم به خودم بزنم. نمیدونم چرا پست زیر (با اینکه به نظرم ایده‌ی اولیش خوب بود و نکات مهمی رو سعی کردم داخلش بگم ولی نتیجش به دلم نمیشینه و) نه تنها بدترین پست پارسال، شاید حتی بدترین پست بین تمام مطالب من در ویرگول باشه: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/world-war-of-words-yh2bnwhew4dg البته از نگاه خواننده‌ها احتمالاً این پست بدترین باشه چون فکر کنم تنها مطلبِ من در ویرگوله که تا این لحظه هیچ ری‌اکشنی دریافت نکرده (نه لایک نه کامنت): https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/wall-of-kindness-inside-ayzcwe5qd4mf بهترین درس بهترین درسی که در سال 1400 یاد گرفتم نکته‌ای بود که بعداً بصورت اتفاقی متوجه شدم اینطور که میگن جمله‌ای منتسب به امام علی هم در این راستا وجود داره که میگه: هر کسی را بفهمی او را میبخشی.موضوع بخشیدن یا حق دادن به بقیه در مورد رفتاراشون نیست، مهمترین موضوع برای من اینه که به این بینش برسم که هر کسی متفاوته و نقاط قوت و ضعف خودش رو داره. و خیلی اوقات اگه بتونی خودت رو جای طرف مقابل بذاری (که بعیده بتونی) احتمالاً بتونی بهش حق بدی.نتیجه: حتی‌المقدور قضاوت نکنم، حتی خودم رو، و مخصوصاً نذارم قضاوت به مقایسه تبدیل شه.خداییش تا اینجا همرو خوندین؟ دمتون گرم. امیدوارم حالتون خوب باشه و توی سال جدید بهترینا رو براتون آرزو میکنم. شاد و سلامت و پیروز باشید.عکس زیر هم جالب و گوگولی بود، همینجوری گذاشتم که پست، یه عکسِ پیش‌نمایش هم داشته باشه:چپ: قبل از عید | وسط: توی عید | راست: احتمالاً بعد از عیدمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/tarinha-1400-rjqxpw6xelb2اوایل بهار ۱۴۰۱ مطلب قبلیم: https://vrgl.ir/1bUsd </description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 13:06:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره‌ای از دریایی به اسم بلاک‌چِین</title>
                <link>https://virgool.io/Solidity/intro-to-blockchain-syjqkzb4oyaw</link>
                <description>سلام. وقتی از توزیع‌شدگی[1] صحبت میکنیم، نمیشه از بلاک‌چین[2] حرفی نزد. احتمالاً شما هم مثل اغلب مردم، اسم بیت‌کوین[3] به گوشتون خورده. چیزی که به اسم رمزارز یا ارز دیجیتال معروفه و شاید بشه ماهیتش رو اینطوری ترجمه کرد: واحد پولیِ رمزنگاری شده[4].در هر صورت هر چیزی که میخواین صداش کنین، به شما اجازه میده که یجور پول مجازی رو بصورت همتا‌به‌همتا[5] ارسال کنین. میشه گفت مهم‌ترین ویژگیش، غیرمتمرکز[6] بودنش هست، یعنی بر خلاف پول‌های رایج دنیا، بجای اینکه داخل یه سازمان یا ارگان یا بانک یا دولت متمرکز باشه، طوری پیاده‌سازی شده که بصورت توزیع‌شده در تمام دنیا قابل دسترسی باشه و مرکزیتی برای مدیریتش وجود نداشته باشه. مزایا و معایبی داره که من نمیخوام خیلی وارد بیت کوین بشم، این مثال رو زدم چون خیلیا بلاک‌چین رو با بیت‌کوین میشناسن، خیلیا هم بیت‌کوین رو میشناسن ولی بلاک‌چین رو نه! بهتره بگیم بیت‌کوین به کمک بلاک‌چین و البته استفاده از مفاهیم دیگه‌ای مثل توزیع‌شدگی، به شکلی قدرتمندانه، خودش رو به پول آینده دنیا تبدیل کرده، البته اگه رقباش نتونن جاش رو بگیرن.این رو هم بگم که بنظر من، نسل انسان، محکوم به آزادی هست، و اختراع مواردی مثل بیت‌کوین، به نوعی اراده و خرد جمعی برای عقده‌گشایی و ایستادن جلوی توزیع ناعادلانه قدرت و ثروت در دنیا هست، گرچه خودش هم داره تبدیل به همون ساز و کار تمرکز قدرت، در دست افرادی میشه که بیشترِ اون واحد پولی رو در اختیار دارن. یه روز مالیات، یه روز حتی کریپتوکارنسی‌ها، یه روز هم یه چیز دیگه، تاریخ نشون داده در هر زمانی ممکنه محدودیت‌هایی برای انسان بوجود بیاد، ولی نسل انسان راه خودش رو پیدا میکنه.خب برگردیم سراغ بلاک‌چین، از دو کلمه بلاک و چِین تشکیل شده. زنجیره‌ای از بلوک‌ها. بلوک‌هایی که میتونن اطلاعاتی رو داخل خودشون داشته باشن. از پرونده پزشکی افراد گرفته تا جزئیات یه شبکه پولی مثل بیت‌کوین یا حتی پول‌ها و دارایی‌های متمرکز مثل دلار و ریال.بلاک‌چین کاربردهای مختلف و زیادی توی آینده میتونه داشته باشه، بهتره بگیم قطعاً خواهد داشت. مثلاً ممکنه هر بلاک، اسم یه کشور و داخلش اطلاعات تمام شهرهاش باشه. یا اینکه لیست تمام تراکنش‌های یه بانک در هر بازه زمانی مثلاً یک روز،داخل یه بلاک بشینه. بصورت کلی شاید به‌الذاته با چیزایی که میشناسین تفاوت خاصی نداشته باشه و یجور بایگانی اطلاعات محسوب بشه از دید شما، اما وقتی با فن‌آوری‌های دیگه ترکیب شه، نتایج مهم و خارق‌العاده‌ای میشه ازش گرفت.تا جایی که من متوجه شدم، یه زمانی بود که اجداد اولیه شما، هر کدوم، برای خودشون تصمیماتی میگرفتن. به مرور، گروه‌ها و تجمعاتی شکل دادن و به نوعی میشه گفت که بزرگ‌ترین مشکلشون رسیدن به توافقات مشترک بود. بعضیا اومدن وسط که برای بقیه تصمیم بگیرن و بشن فصل‌الختامِ صحبت‌ها، و اینطوری بود که ریشه‌ی متمرکز شدن تصمیمات و هسته‌های قدرت شکل گرفتن. و الآن شما در دنیای متمرکزی زندگی میکنین که سازمان‌ها و دولت‌های متمرکز، برای مردم و دنیا و آینده، تعیین تکلیف میکنن.ما در حال حاضر در دنیایی زندگی میکنیم که علاوه بر همه‌ی خوبی‌ها و فرصت‌هاش، شامل تهدیداتی علیه امنیت افراد و اطلاعات میشه، و در این شرایط شاید بلاک‌چین مثل یه فرشته‌ی نجات، این فرصت رو بده که به غیرمتمرکز‌سازی روی بیاریم. جایی که تحریم کردن دولت و اعمال محدودیت‌ها برای قسمتی از مردم میتونه کمرنگ‌تر بشه، جایی که تصمیمات عمومی به مرور میتونه جایگزین سلطه‌طلبان و قدرت‌هایی باشه که دنیا رو برای خودشون میخوان، جایی که نسل انسان برای فرار از تنگ‌نا‌ها، به آزادی عمل بیشتری دست پیدا کنه.ترکیب بلاک‌چین با موارد پیشرفته دیگه مثل هوش مصنوعی و اینترنت اشیاء و فضای ابری و مابقی مواردی که در دنیای فناوری، چه فناوری اطلاعات چه سایر فناوری‌ها مطرحه، میتونه پیشرفت‌ها و استفاده‌های خیلی زیادتری هم داشته باشه، از پزشکی و صنایع و حمل و نقل و زنجیره تأمین، تا انتخابات الکترونیکی بدون تقلب و دارایی‌های دیجیتال و قراردادهای هوشمند و توسعه‌ی زیرساخت‌های دنیای آینده.همونطور که گفتم، نسل انسان محکوم به آزادی و پیشرفت و تعالی هست، و اغلب تکنولوژی‌هایی که به‌نوعی بتونن به روندِ شکوفاییِ انسان‌ها کمکی بکنن، مجبور به پایداری در تاریخ هستن. علومی مثل روانشناسی تکامل‌نگر اعتقاد دارن که صفات و ویژگی‌هایی که به پایداری و بقای یه نسل از موجودات کمک کنه، خودش رو تقویت، و مواردی که مانع بقا بشه، به مرور از بین میره یا جایگزین میشه با چیزهایی که به بقای نسلی از موجودات کمک بکنه.و به نظر من، در مورد تکنولوژی هم این مورد صادقه، و بلاک‌چین، در حال حاضر، از اصلی‌ترین تکنولوژی‌هایی هست که نه تنها میتونه آینده‌ی انسان و دنیا رو دگرگون بکنه، حتی میتونه توی بقای نسل انسان و سایر موجودات، اثرگذاریِ بشدت زیادی داشته باشه. آینده‌ی دنیا رو استفاده از مفاهیم و تکنولوژی‌هایی مثل بلاک‌چین رقم خواهد زد.[1] Distributed[2] Blockchain[3] Bitcoin[4] Cryptocurrency[5] P2P: Peer to Peer[6] Decentralizedاین نوشته به بهانه‌ی حمایت از پویش رمزنویس در حد بضاعت خودم از نظر زمانی بود، امیدوارم براتون مفید بوده باشه. اگه دوست داشتین میتونین بقیه پست‌های من رو هم مطالعه کنید: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian سلامت و شاد و پیروز باشینمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianاواسط اسفند سال 1400https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/intro-to-blockchain-syjqkzb4oyaw</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 09:46:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ جهانی سوم -&gt; کلمات (جنگِ جهانیِ کلمات)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/world-war-of-words-yh2bnwhew4dg</link>
                <description>سلام. این مطلب رو یا نخونید، یا کامل بخونید.همین اول کاری بریم با چند راز عجیب آشنا بشیم، مواردی که من خودم کلی هزینه و زمان صرف کردم تا بهشون برسم و الان میخوام بصورت رایگان در اختیارتون بذارم. اصن همین الان حین نوشتن موهای تنم دارن مورمور میشن!!مجدد تأکید میکنم، لطفاً یا نخونید، یا کامل بخونید.میدونستید بهترین نوع لباس برای محیط زیست پارچه‌هایی هستن که از مشتقات نفتی تهیه میشن و اصلی‌ترین عامل تخریب محیط زیست استفاده از لباس‌های نخی هست؟ بله، مخصوصاً نخ‌های پنبه‌ای، چون کشت پنبه باعث میشه موجودات ذره‌بینی به اسم نانومووِرز توی دنیا پخش بشن که اونا خودشون باعث فعل و انفعالات شیمیایی بین همه‌ی جانداران میشن و احتمالاً نتیجش رو حدس زدین، بله گسترش بیماری‌های عجیب مثل سرطان!فکر میکردید که استفاده از منابع طبیعی و سوزوندن گاز و ذغال سنگ نه تنها زمین رو گرم نمیکنه تازه اگه مدیریت بشه باعث گردش بهتر هوا بدلیل اثرِ همرفتی هم میشه؟ و اینکه آب شدن یخ‌ها توی تاریخِ وجود ما روی این کره‌ی آبی‌خاکی از زمانی شروع شد که رفتیم سراغ هدر دادنِ منابعی مثل باد و ایجاد خلل در گردش هوا بخاطر استفاده از توربین‌های بادی؟فکر کنم شما هم مثل من فکر میکردین جنگل‌های آمازون ریه‎‌های زمین هستن، اما ریه‌های زمین غارهایی هستن که باعث میشن هوا از داخل زمین بین نقاط مختلف چرخش کنه. عملاً درختا بیشتر دی‌اکسید کربن میدن و وقتی هوا، از غارها، مخصوصاً اونهایی که جنسشون آهک و نمک هست گذر میکنه، تصفیه میشه؟ به همین خاطر هست که کنار دریاهایی که نزدیکشون غارهای زیرزمینی هست شما تازه‌ترین هوا رو احساس میکنین و از نفس کشیدن سیر نمیشین.حتی فکرش رو هم نمیکنید که نگهداری گل و گیاه در منزل نه تنها خوب نیست، میتونه باعث ایجاد بیماری‌های قلبی عروقی در بزرگسالان و حتی بیماری‌های زمینه‌ایِ ریوی در بچه‎‌ها بشه! برای همینه که توی اطرافیانتون اگه بررسی کنید کسانی که توی بچگی داخل خونشون گلدون یا گلخونه داشتن، بیشتر دچار کرونا شدن و دلیلش هم ضعیف بودن ریه‌هاشون هست.جالبتر میشه اگه بهتون بگم من فکر میکردم انداختن بمب اتم هم باعث گرم‌تر شدن زمین میشه هم شاید شدت انفجار بتونه زمین رو از مدار خودش (در حد کمی هم شده) خارج کنه. اما وقتی تحقیق کنید میبینید که بمب هیروشیما قسمتی از موجودات زنده‌ی اون زمان رو از بین برد، در ازای زنده موندن آیندگان ما!شاید بنظرتون عجیبه، ولی جلوی علم نمیشه وایستاد! اون زمان زمین از مدار خودش کمی خارج شده بود و حدود پنجاه دانشمند چندین سال زمان روی محاسبات دقیق علمی گذاشتن و با توجه به تکنولوژی در وقت خودشون فهمیدن که با انداختن بمب اتم روی اون نقطه‌ی خاص میشه زمین رو به مدار خودش برگردوند و زندگی نسل‌های بعد رو حفظ کرد. اگه شما جای اونا بودین چیکار میکردین؟ میدونم انتخاب سختیه ولی بین جان چندصدهزار نفر، با حفظ چند نسل و میلیاردها انسان کدوم رو انتخاب میکردین؟فکر کنم تا همینجا هم حسابی مثل من تعجب کردین. واقعاً ببینین چقدر چیزی که از بچگی توی مغز ماها کردن غیرعلمی و ضعیف بوده. حتی احتمالاً شنیدین که میگن درست کردن جوجه‌کباب روی زغال ضرر داره. میخوام بهتون بگم نه تنها ضرر نداره، تازه سعی کنید دفعه‌ی بعدی که این کار رو میکنین حساب جوجه‌ها رو به ذغال بمالید چون ترکیبی که ذغال با جوجه انجام میده بشدت حالت آنتی‌اُکسیدان پیدا میکنه و حتی میتونه تا 31 درصد رشد سلول‌های سرطانی رو کاهش بده. دقیقاً به همین خاطر هست که متخصصین پوست و مو ،صابون زغال و شامپوی زغال رو برای جلوگیری از سرطان پوست توصیه میکنن! انصافاً الآن چه احساسی دارین؟فکر نکنم این موارد رو هیچ کجا بتونین پیدا کنین.نه توی کتاب‌های علمی، نه با سرچ توی اینترنت و گوگل،و حتی نه توی هیچ منبع دیگه‌ای.چونهمشونالکیهستن!!!من نویسنده نیستم، ادبیات‌شناس هم نیستم. ولی سعی کردم کمی موارد رو باورپذیر کنم تا بهتون بگم کلمات و جملات خیلی عجیب هستن. هر کلمه قدرت خاص خودش رو داره. هر کلمه‌ای میتونه تغییر‌بخش باشه.کلمات میتونن امید بدن یا ناامید کنن مخصوصاً اگه از سمت کسانی باشه که مورد اعتماد هستن.بذارین چندتا مثال بزنیم.یه بچه کوچیک اگه در حال نقاشی روی دیوار باشه و شما طلبکارانه داد بزنی سرش و بگی چیکار داری میکنی!؟!  حتی ممکنه با نگاهی قدرت‌طلبانه زل بزنه بهت و به کارش ادامه بده.هیچ کسی دوست نداره تهدید بشه حتی یه بچه کوچیک. هیچ کسی دوست نداره ترسونده بشه! حالا به همون بچه بگیم تو دیگه بزرگ شدی، یا من انتظار نداشتم که شما که متوجه میشی این کار رو بکنی، یا کلمات و جملاتی از این دست، با شنیدن اینطور صحبت‌ها احتمالاً اون بچه یا ادامه نمیده یا سعی میکنه بعداً تکرار نکنه و به دیگران اثبات کنه بزرگ شده. (صرفاً مثاله و وارد مباحث تعلیم و تربیت نشدم که بخواد درست یا غلط رو تعیین کنه)یه مثال دیگه که نمیدونم از چه کسی شنیدم این بود که توی بچگیش خونه مادربزرگش که میرفته، مادربزرگ همیشه بهش میگفته حق نداری به فلان سطل گوشه اتاق نزدیک بشی، و این بچه کلن میرفته سراغش و با اون بازی میکرده، چه یواشکی چه با پُر رویی چه هر طریقی که بتونه کار خودش رو بکنه. و وقتی بزرگ شده و از مادربزرگش پرسیده اون سطل چی بود مگه که من رو منع میکردی از رفتن سمش ؟ مادربزرگ میگه من اونو میگفتم که تو بری سراغ اون سطل و بقیه خونرو به هم نریزی! میبینین چقدر قشنگ، غیرمستقیم به خواستش رسیده..زندگی ما هم تقریباً همین شکلی شده. از یه طرف کلی خبر میشنویم مخصوصاً توی رسانه‌ها و فضای مجازی که معلوم نیست کدوماش راسته، کدوماش دروغه، و کدوماش راست و دروغ رو قاطی کرده. از طرفی هم خیلیامون انگار وقتی میریم جنگل، با اینکه میدونیم نباید شاخه درخت رو شکوند یا آتیش روشن کرد یا زباله ریخت، ولی گاهی اوقات همون حالت شیطونی بچگی اومده سراغمون و شاید واسه اینکه اثبات کنیم به بقیه که من میتونم کاری که خودم میخوام رو بکنم حتی اگه بقیه من رو منع کنن، از این کارا ممکنه کرده باشیم.پس سعی کنیم به کلماتی که انتخاب میکنیم یا خودشون از سرمون میگذرن، خیلی دقت کنیم.حالا به یه چیز دیگه هم دقت کنیم. جدا از کلمات و جملاتی که ما آدما برای صحبت کردن به همدیگه میگیم، کلماتی که خودمون به خودمون میگیم هم مهم هستن. خیلیامون توی ذهنمون کلی کلمه داریم که اگه یه نفر از بیرون به یه نفر دیگه بگه، ما ناراحت میشیم و باور نمیکنیم که اون کلمات حتی به ذهن اون شخص رسیدن، غافل از اینکه خودمون و ذهنمون و درونمون بشدت نسبت به کلماتی که انتخاب میکنیم واکنش نشون میدن.همه‌ی این موارد رو بذاریم کنار همدیگه. ما روی زمین زندگی میکنیم. چه بپذیریم چه نپذیریم، کره‌ی آبی‌خاکیِ ما و بصورت کلی این دنیا، حقایقی که داره که ما شاید در موردش بیشتر از گذشتگان بدونیم اما هنوز خیلی چیزا هست که ازشون اطلاع نداریم. حدأقل تصمیم بگیریم به واقعیتایی که در مورد جهان و زمینمون پی بردیم پایبند باشیم.قطعاً باید سعی کنیم انرژی‌های پاک رو جایگزین انرژی‌های فسیلی بکنیم. قطعاً باید نگهبان و نگهدار گیاهان و درختها باشیم. قطعاً باید از جنگ و نزاع و خونریزی پرهیز کنیم. قطعاً باید بجای مشتقات نفتی از مواردی که برای محیط زیست ضرری ندارن استفاده کنیم. قطعاً باید غذای سالم بخوریم. قطعاً باید یک عالمه باید رو رعایت کنیم، بجای فرار کردن و اجتناب از اینکه حتی بخواد برامون مهم باشه!ما هممون همسایه هستیم. روی زمین زندگی میکنیم. کنار همدیگه. کمی بیشتر هوای این خونه‌ی سبزمون رو داشته باشیم. نه بصورت شعاری و جلوی بقیه. اول توی ذهنمون قبول کنیم تا بعدش توی تنهایی هم همیشه حواسمون به خونه‌ی امن خودمون باشه، یادمون نره که همین زمین هست که ما رو وسط این دنیای لایَتَناهی توی خودش جا داده.رفتاری که ما با زمین میکنیم شبیه کسی هست که خودش با دستای خودش در و دیوار و سقف خونش رو ذره‌ذره نابود میکنه. تصمیم بگیریم حدأقل تلاشمون رو بکنیم برای سالم‌تر زندگی کردن و اقدام برای تغییر مثبت، حتی اگه در حد شروع دوباره‌ی دوچرخه‌سواری باشه. زمین خونه‌ی بزرگتر ماست و ما باید این حرف‌ها و جملات رو توی ذهنمون زمزمه کنیم و به این باور برسیم که وظیفه هر کدوممون هست که از زمینمون مراقبت کنیم، همونطور که زمین از ما مراقبت کرده. ما میتونیم. فقط باید تصمیم به تغییر بگیریم. هرچقدر هم که تکنولوژی پیشرفت کنه باز هم ما وظیفمونه بجای اینکه سرمون بره توی دنیای مجازی، کمی بیشتر هوای زندگی واقعی خودمون رو داشته باشیم.حواسمون باشه درسته که توی کُراتِ دیگه دنبال خونه‌ی جدید میگردیم ولی فعلاً ما همین یه زمین رو داریم. حواسمون به کلماتی که انتخاب میکنیم باشه. کلمات قدرت عجیبی دارن. چه توی ذهنمون چه توی ارتباط با دیگران. کلمات و جملات میتونن زندگی کره‌ی ما رو نجات بدن یا اینکه جنگ جهانی بعدی رو رقم بزنن.شاید واسه همینه که من جنگ جهانی بعدی (سوم) رو، جنگ جهانی کلمات میدونم.(دوست داشتم در مورد مطالب روانشناسی و نوروساینس در زمینه تفکرات و کلمات و جملاتی که تحت عناوینی مثل خودِ مشاهده‌گر و خودِ متفکر و آگاهی و RFT ذهن و غیره مطرح میشن و از نظرِ علمی هم بنویسم که دیدم زیادی داره طولانی میشه. از طرفی پیشنویس این متن رو برای شرکت در کمپین پیک زمین نوشته بودم ولی بنا به دلایلی اون زمان منتشر نشد و بصورت اتفاقی امروز دیدمش گفتم یه تغییرات کوچیکی بدم و دکمه انتشار رو بزنم)به امید روزی که همه‌ی ما توی کمی بهتر شدن زمینمون نقش مفیدی داشته باشیم.به امید روزی که حواسمون به کلمات و جملات ذهنمون یا اونایی که بیان میکنیم باشه.به امید روزی که به جای نگرانی بابت جنگ جهانی سوم، صلح جهانی رو برقرار کرده باشیم.شاد و سلامت و پیروز باشیدمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/world-war-of-words-yh2bnwhew4dg</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 11:18:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بُدو بُدو بُدو  کُدبِزَن  جانَمونی!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/go-go-go-yoebpc99dxwk</link>
                <description>داستان از کجا شروع شد؟ نمیدونم دقیق، ولی چندتا نقطه عطف داشت...راستی سلام :)یکیم طولانی شد این نوشتار، ولی امیدورام تا انتها خوندنش مفید باشه براتون.اپیزود اول: اوه، مای گاد!خودتونو بذارین جای یه کسی که فقط با کامپیوتر نِکست نِکست نِکست زده و بازی کرده، دانشگاه یه رشته دیگه قبول میشه و میذاره سال بعد بره مهندسی کامپیوتر، گرایش نرم‌افزار.قبول و وارد دانشگاه که میشه یهو میبینه بابا این کُلَن با اون چیزی که فکر میکرده فرق داره. میخواد تَرک تحصیل کنه، ولی تصمیم میگیره هرطور شده لیسانس رو بگیره و بعد اگه نخواست ادامه نده (گرچه بعدش ارشد مدیریت فناوری اطلاعات هم میخونه). توی ترم دوم سوم کارشناسی با یه معجزه آشنا میشه، اوه سر کلاس طرف با چند کد جاوا یه پنجره با کرد که اسم کاربر رو گرفت ازش... اووووه، انگار کُدِ فضاپیما دیده اون زمان و از شدت ذوق فقط منتظره کلاس تموم شه بره بشینه پای لپتاپ و شروع کنه به کد زدن، قراره دنیا رو قبضه کنه!اپیزود اول: اوه، مای گاد! اپیزود دوم: اوه، شِت!بازم باگ... ساعت 3 و 4 نصفه شب، چند وقتی هست برنامه‌نویسی رو شروع کرده، اوایلش هَمِچی اوکی بود (البته نه خیلی زیاد، ولی وقتی انقدر نوبی که فرق ادیتور و IDE رو نمیفهمی همینکه زود بتونی شروع کنی به کد زدن و خروجی بگیری، خودش کلی پوینت مثبت حساب میشه). ولی هرچی پیش میره میبینه بابا خیلی با فیلما فرق داره!توی فیلما طرف یجوری کد تایپ میکنه و کلی نوشته بالا پایین میشه و بووووم هک میکنه که آدم اولش فکر میکنه قراره با همون سرعت همجا رو هک کنه و فکر میکنه اصن برنامه‌نویسی یعنی همون کارا فقط! ولی در عمل احساس میکنی که شبیه لاک‌پشتی هستی کنار یعالمه خرگوش که انگار توی دنیای واقعی قرار نیست مثل داستانا، اونا وایسن تا تو از کنارشون رد شی! (البته بعدا میفهمی همه لاک‌پشت باید باشن، ادای خرگوشارو در میارن:دی)اپیزود دوم: اوه، شِت! اپیزود سوم: اوه، یس!یه مدت کد میزنی، اوایل ضعیفی، یواش یواش قوی‌تر میشی، یه جایی میرسی که بقیه بچه‌ها، کُدهای تو رو بجای تمرین میفرستن و حتی آخر ترم برای چند نفر دیگه پروژه انجام میدی. به مرور باعث میشه بری سمت برنامه‌نویسی موبایل، شروع میکنین به توسعه انواع اپلیکیشن و گذاشتن توی کافه بازار و تشکیل تیم با دوستت، و کلی برنامه دارین که باهم کارای مشترک انجام بدین. کلی شب‌بیداری کشیدی، تلاش و کد زدن و برنامه‌ریزی باعث میشه بتونی برنامه‌هایی بزنی که توی مدت کوتاهی کاربر خوبی پیدا کنه. حتی برای بازی کِلَش‌آف‌کِلَنز که روی بورسه میای یه برنامه کمکی میزنی و توی مدت کوتاهی روی شیب صعوی میفتی، اولین درآمد چند ده میلیون تومنی رو در میاری و انگار همچی بر وفق مراد داره پیش میره. کسی که یه خط کد نزده بود قبل دانشگاه، بین اطرافیان به عنوان یه شخص با اراده شناخته میشه که هر زبونی بخواد یاد میگیره و هر برنامه‌ای بخواد میزنه و خلاصه تغییرای خوبی رو میتونه انجام بده. دیگه تمومه، سلاااام دنیای موفقیت...اپیزود سوم: اوه، یس!   اپیزود چهارم: اوه ... (یک کلمه سه حرفی فارسی و چهار حرفی انگلیسی که با ف شروع و با ک تموم میشه)!دقیقا توی رشدِ جذبِ کاربر که میفتی، داری برای درآمد چند صد میلیون تومن برنامه‌ریزی میکنه که چجوری سرمایه‌گذاری کنی روی چند تا پروژه دیگه و همزمان استارتاپ راه بندازی و ... یهو میبینی یه روز یه ایمیل اومده از پشتیبانی کافه بازار. چیشده؟ اوه! برنامه حذف شده! چرا؟ هیچ وقت بصورت مستقیم کافه بازار نگفت، جملات مبهم و کُلی، ولی بصورت کاملاً تصادفی این حذف شدن مصادف میشه با قرارداد کافه بازار با سوپرسل (سازنده بازی کِلَش‌آف‌کِلَنز) و برنامه ما کمک میکرد کاربرا پول کمتری پرداخت کنن. من صورت مسئله رو گفتم، شما خودتون با نگاه خودتون میتونید برداشت از شرایط رو داشته باشید. و همزمان مسائل دیگه‌ای پیش میومدن که انگار دقیقاً باهم تصمیم گرفته بودن یهو جلوی ما رو بگیرن! نمیدونم براتون پیش اومده یا نه، ولی گاهی اوقات توی زندگی انگار حس میکنی از همه طرف داری میخوری و تنها کاری که اون لحظه ازت بر میاد شبیه عکس زیر بودنه (حالا به نوعی محترمانه‌تر)اپیزود چهارم: اوه ... اپیزود پنجم: اوه، بولیش!فدای سرمون که برناممون (که کمک میکرد کاربر اتکِ تستی بزنه) رو حذف کردن. چرا؟ چون توی این روند با بیت‌کوین و حتی آلت‌کوینای دیگه آشنا شده بودیم. از چه قیمتی؟ اولین بار که من بیت‌کوین رو دیدم 220 دلار بود! ولی نخریدیم. دفعه بعدی ما روی قیمت 500 دلار دیدیم ولی بازم خرید نزدیم، اما بعده‌ها ورود کردیم به بازار، ولی چه ورودی، کلن فکر کنم زیر 5 تومن خریدیم که اون زمان قست قابل توجهیش هم برای کارمزد رفت. ولی تقریباً همزمان با قضایای فوق یه نیمچه سرمایه‌گذاری‌ای هم کرده بودیم و عملاً بیت‌کوین روی 4 5 هزار دلار بود که خریده بودیم و رفت تا حوالی 19 هزارتا. با دُمِمون گردو میشکستیم. کلی با شریک و دوستم آماده بودیم که باهم شرکت راه بندازیم. سود خوبی هم کرده بودیم (ولی خب نه در حد کارای خیلی بزرگ). ولی کلی ذوق داشتیم بالاخره. اون زمان هم مثل الان نبود که این همه مردم باهاش آشنا باشن و کانالای دزدیِ سیگنال‌فروشی هم انقدر زیاد نبود، اما حسابی بازار گاوی و صعودی رو دیده بودیم و داشتیم حالش رو میبردیم.اپیزود پنجم: اوه، بولیش! اپیزود ششم: اوه، بیریش!چیشد؟ چرا فقط بالا نرفت؟ چرا ریخت قیمت... نه برمیگرده حتما... ای بابا نصف شد سرمایمون که! بازار بیریشه؟ بیریش مارکت چه صیغه‌ایه دیگه؟ بازار خرسی که میگن یعنی چی؟هیچی دیگه. تو چون تازه با این نوع بازارا آشنا شدی نتونستی سودت رو بیرون بکشی ولی شریکت تونست، چون از بچگی توی خونواده‌ای رشد کرده که با فارکس و انواع مختلف بازارهای مالی و مدل‌های معاملاتی آشنا بود. تو در حد خرید فروش ساده بودی، دوستت اون موقع اون میتونست لوریج مارجین روی بازار صعودی و نزولی بزنه و ... (این بیرون نکشیدن دلایل مختلفی هم داره که در این مقال نمیگنجد). اینجا بود که کاری از دستت بر نمیاد بجز اینکه بشینی و از نواختن خرس عزیز لذت ببری و تجربه‌ای بشه برای آینده.اپیزود ششم: اوه، بیریش! ایپزود هفتم: اوه، تنهایی!اوایل ظاهراً همچی اوکی بود و حس میکنی هنوز امیدواری، ولی به مرور یواش یواش مشخص شد که شرایط کمی عوض شده. دیگه همچی 50 50 نیست. دیگه مثل قبل نیست که میگفتیم هرکی هرچی داره بیاره وسط، چون برای یه طرف، وزنه بشدت سنگین‌تر از طرف دیگه شده (در این حد که دو تا ماشین و یه خونه میخره و هزینه راه‌اندازی شرکت رو داره، بجز مابقی سرمایه‌گذاری‌هاش). فارق از اینکه این رابطه دوستی از قبل چه از خودگذشتگی‌هایی به خودش دیده، نهایتاً منجر به اختلاف نظر و جدایی شد. چه زمانی؟ دقیقاً وقتی که دفتر جدید رو گرفتین، همه کاراش انجام و دیزاین شده و میخواین شرکت ثبت کنین. دقیقاً وقتی همسرت بارداره و برای اولین بار توی زندگی میخوای طعم پدر شدن رو بچشی و بطرز عجیبی با اینکه مَردی ولی با افسردگی قبل زایمان دست و پنجه نرم میکنی که هنوزم معلوم نیست چرا. و دقیقاً همزمان میشه با چندتا اتفاق شخصی و خانوادگی که ترجیح میدم نگم، ولی واقعا جزو بدترین دوران زندگیم بود، اگه بخوام بهتر بگم دقیقاً بدترین دوران تمام زندگیم رو سپری میکردم. کلی برنامه، کلی ایده، کالی کار، همه و همه رفته بود روی هوا، و همه هم دورت رو خالی کرده بودن، حتی کسایی که ساعتهای زیادی از زندگیت رو براشون گذاشته بودی، حتی کسایی که کلی از نظر مالی حمایتشون کرده بودی، حتی کسایی که داداش و دوست و رفیق صدات میکردن، انگار قحطی آدم شده بود، علی موند و حوضش، حوضی که تا چند وقت پیش شبیه یه برکه خوش آب و هوا بود، ولی الان بیشتر شبیه باتلاق شده بود.(یه پیشنهاد دوستانه، اگه میبینید اطرافتون کسی رفتار و مدلش یهو عوض شده و براتون عزیزه، سعی کنید یهو جدا نشید ازش، شاید یه همدلی کوچیک برای اون کلی ارزش داشته باشه و بتونه حس خوبی توش ایجاد کنه)ایپزود هفتم: اوه، تنهایی! اپیزود هشتم: اوه، آرامش در دل طوفان!مدتهای زیادی ناراحتی و درگیری و سختی، فقط با یه تکیه‌گاه گذشت. خانواده. چه پدر و مادر و برادر، چه همسر و از همه مهمتر، فرزند. دختری که همه‌چیز بود. انگار خدا میدونست چه زمانی بهترین هدیه زندگیش رو به من بده. بهترین انگیزه و بهترین سوختی که میتونست ما رو از اون شرایط خارج کنه. اون زمان نمیتونستم بپذیرم (اگه نگیم اصلیترین مقصر ولی) یکی از مقصرها، خود من هستم. خیلی گذشت تا فهمیدم اگه من هم جای دوستم بودم شاید همین کار رو میکردم و خیلی روراست به طرف مقابل میگفتم اگه الان جدا شیم بهتره تا بعده‌ها این اتفاق بیفته (گرچه اگه من بودم واقعاً بجای قطع رابطه چندین ساله، به نحوی بالاخره به پیشنهاد همکاری مشترک طرف مقابلم توی حوزه دیگه فکر میکردم). مشکلای دیگه هم که به مرور حل شدن، و این وسط ما تمام تلاشمون رو کردیم که دختر گلمون، با همون سن کمش هم، درگیر چالش‌های ما نشه (گرچه خب بالاخره قطعاً شاید اثری گذاشته باشه). ولی تنها کاری که از دستمون بر میومد این بود که تلاش کنیم روی پاهامون وایسیم و از اون زیبایترین موجودی که خدا بهمون هدیه داده با تمام وجود لذت ببریم و سعی کنیم بخاطر خودمون و اون فرشته از اون شرایط خارج بشیم. طول کشید، واقعاً هم خیلی سخت بود هم خیلی طول کشید تا تونستیم شبیه یه دریا قبول کنیم که طوفان هم جزئی از روند زندگیمونه، حالا هرچقدر هم که میخواد سهمگین باشه.اپیزود هشتم: اوه، آرامش در دل طوفان! ایپزود نهم: اوه، سختی و امیدواری!درسته که سخت گذشت ولی گذشت. به مرور متوجه میشی که نه، انگار واقعاً مشکل از خودتم هست. خیلی نوسان رو تجربه میکنی توی چند سال. از اینکه همش فرار کنی که نگی مقصر خودمم، تا اینکه بخوای همش دنبال این بگردی که هر کسی چند درصد نقش داشته توی شرایطی که داشتی. و متوجه میشی قبل از هر چیزی، نیاز داری کمی بیشتر با خودت آشنا بشی. شروع میکنی مطالعه و شرکت توی کلاسهای مختلف. اوایل جذب کلاسای روانشناسی زرد میشی، فکر میکنی دیگه تهشه، تلاش میکنی همیشه بهترین خودت باشی و شاد و پر انرژی نگه داری خودت رو و جملات انگیزشی مثبت و تو میتونی و تسلیم نشو و ... (ولی حین کلاسها هم میدونی که زیاد با منطق جور در نمیاد. البته گرچه هنوزم باهاشون مخالفم ولی اعتقاد دارم برای بعضیا توی بعضی شرایط، چنگ انداختن به همونا هم شاید بتونه کمک‌کننده باشه).به مرور آموزش میبینی. کلاسهای دیگه، یه عالمه کتاب، از انگیزشی و خودسازی گرفته، تا روانشناسی و جامعه‌شناسی. ترکیبی پُر رو. آخرش هم میرسی به جدیدترین علوم روز دنیا مثل روانشناسی ACT (استیون هیز و راس هریس و ...) و تئوری‌هایی مثل شکوفایی از مارتین سلیگمن و غیره (که قطعاً همیشه از هر چیزی بهترشم ممکنه وجود داشته باشه) و غیره. وقتی با چیزای درست‌حسابی آشنا میشی متوجه میشی که چقدر مطالب به درد نخوری قبلاً یاد گرفته بودی (ولی بنظرم اگه همونارو نمیشنیدم، شاید قدر این مطالب علمی و با پایه و اساس رو به این خوبی درک نمیکردم).آشنایی با خودت زجر آوره، چه توی جلسات مشاوره و روان‌درمانی چه توی انواع کلاسا و آموزشای مختلف چه خوندن کتاب و مطالبی از این دست. نه همیشه، ولی گاهی واقعاً زجر آوره. اینکه میفهمی هر کسی ممکنه طرحواره‌هایی داشته باشه، اینکه با نقاطی از وجودت که ازشون فرار میکردی (که هر کسی خواسته یا ناخواسته داره) آشنا میشی، اینکه باید بتونی بجای فرار از چیزایی که خودآگاه یا ناخودآگاه قایمشون میکردی، بپذیریشون و اول صورت مسئله رو کامل متوجه بشی تا بتونی با تکیه بر ارزشهات تحت هر شرایط اقدامات متعهدانه و مثبتی رو انجام بدی (و بتونی تشخیص بدی که کِی چه کاری موثر و مفید هست و پایبند باشی بهش).خیلی طولانی‌تر میشه خیلی چیزارو گفت ولی فکر میکنم (و امیدوارم که) در همین حد هم اصل مطلب رسونده شده باشه. اما انتهای همشون امیدواری و رشد و بهتر شدن هست. اینارو نوشتم نه واسه اینکه بار منفی داشته باشن. واسه اینکه بگم خیلی وقتا اگه سختی‌ای هم وجود داشت، اون لحظه درسته خیلی سخته تحملش، ولی تجربه نشون داده آدم میتونه نه تنها از پسشون بر بیاد، تازه میتونه قوی‌تر از گذشته هم به مسیرش ادامه بده. سخته ولی ممکنه. (اگه دوست داشتین میتونید در مورد PTSD یا Post-traumatic stress disorder و PTG یا Post-traumatic growth مطالعه کنید)ایپزود نهم: اوه، سختی و امیدواری!  اپیزود دهم: اوه بدو بدو جانمونی!یه جایی حین این روند (کل اپیزودهای بالا)، توی چند مرحله، به خودت میای میبینی کل زندگیت شده کار کردن و کُد زدن. تویی که از برنامه‌نویسی لذت میبردی، الان هر پروژه‌ای رو فقط میخوای تموم کنی. تویی که از اول عشقت کد زدن بود، تویی که طاقت یه شب بیدار موندن رو نداشتی ولی برای کد زدن چند شب نمیخوابیدی، تویی که حاضر بودی هیچ تفریحی نداشته باشی فقط کد بزنی، از کد زدن خسته و فراری میشی. از برنامه‌نویسی بدت میاد. فکر میکنی مغزت دیگه نمیکشه ولی متوجه نیستی که مشکل از جای دیگه هست. بعد از چند سال فشار شدید برنامه‌نویسی، دنبال تغییر شغل میگردی. (این یه موضوع کلی هست و الزاماً به برنامه‌نویسی ربطی نداره و شما با هر شغل و جایگاهی ممکنه باهاش مواجه بشید یا شده باشید)اطرافیان درکت نمیکنن و میگن بابا همه میخوان بیان برنامه‌نویس بشن، بعد توی متخصص میخوای بیخیال بشی؟ ولی تو گوشِت بدهکار نیست. خودت رو از فضای کد زدن و نرم‌افزار و فناوری‌اطلاعات دور میکنی. ولی میدونی که توی دنیاشون، یکی دو ماه دور شدن هم کلی تو رو عقب میندازه چه برسه به چندین ماه و یکی دو سال.اپیزود دهم: بدو بدو جانمونی، کد بزن! ولی لازم بود برای من. این یه نسخه نیست برای همه، ولی من هنوز هم کلی نیاز دارم بخونم و یاد بگیرم و یاد بدم. من توی مسیر پیشرفت، اوایل فکر میکردم فقط لازمه کد بزنم و حرفه‌ای بشم، ولی خیلی وقته فهمیدم که زندگی ابعاد زیادی داره. آدم هرچی میگذره بیشتر احساس میکنه که داره بالغانه‌تر به مسائل نگاه میکنه و یسری اهدافِ کم‌ارزشِ قدیمی رو با مسائل والاتری میتونه جایگزین کنه. خیلی چیزارو توی این مسیر متوجه شدم که حتی توی انتخاب آینده شغلی و برنامه‌ریزی براش هم کلی بهم کمک کرده. قطعاً به چیزی که میخوام یا مُدلِ کاملی از خودم نرسیدم ولی دارم تلاشم رو میکنم و رو به بهبود و تغییراتِ کارا توی زندگی حرکت کنم.راستی چیشد که این مقاله رو شروع کردم؟ چند وقت پیش شخصی کلیپی توی لینکداین گذاشت که این لینکش هست:https://www.linkedin.com/posts/sepehrsafari_githubcopilot-github-copilot-activity-6864477066105016321-DFgTخیلی وقته که توی شرکتای مطرح دنیا برنامه‌نویسی به ابزار تبدیل شده ولی هنوز خیلی از شرکتا (و مخصوصاً برخی از ایرانی‌هایی که باورش سخته) برنامه‌نویسی رو محدودیتی میبینن که سعی میکنن منابعشون رو با اون تنظیم کنن و اونقدر پویایی ندارن که توی لحظه با توجه به نیاز از ابزارِ لازمه استفاده کنن.درسته که این مقاله‌‎ای که میخونین کمی از مسیر اصلیش منحرف شد، ولی هدفم بیشتر این بود که بگم با این سرعت وحشتناکی که پیشرفت دنیا داره، از طرفی انسان باید بتونه خودش رو بروز نگه داره، از اون طرف باید حواسمون باشه که توی هر فیلدی که داریم کار میکنیم، ممکنه هوش مصنوعی و تکنولوژی بعد یه مدت کامپیوتر رو جایگزینمون بکنه. حتی همین برنامه‌نویسی که توی این کلیپ میبینید نشون میده در سالهای آینده بیشتر به این سمت میریم که انسان به کامپیوتر بگه چی میخواد و اون با توجه کدهای قبلیش و الگوریتم‌های تشخیصش، خروجی رو با سرعت و کیفیتی غیر‌قابل‌مقایسه تحویل بده.عملاً در آینده‌ای نزدیک برنامه‌نویسی (و خیلی از مشاغل دیگه) تا یه حدیش دیگه تخصصِ خاصی حساب نمیشه و فقط افرادی که واقعاً تخصص بالا توی زمینه‌های بِروزتَر دارن به نفعشونه (چون هوش مصنوعی جای افرادِ متوسط رو به پایین رو از نظر شغلی میگیره، و از اون طرف میشه غول چراغ جادوی متخصص‌ها).و در نهایت، خلاصه اینکه، کُد بزنید اگه دوست دارید (یا هر کار دیگه‌ای که دارید انجام میدید)، ولی روی خودتون هم زمان بذارید. هر کاری که میکنید، چه کد زدن، چه هر کار دیگه‌ای، توی این زندگیِ سریعِ ماشینی که روندِ بدو بدو فلان کار رو بکن رو به همه تحمیل میکنه، حواسمون باشه که خودمون و اطرافیانمون رو یادمون نره.روی خودمون کار کنیم، بدونیم که باید بتونیم به خودمون متکی باشیم و خودمون رو آماده کنیم که اگه هر لحظه دنیا و هوش مصنوعی و تکنولوژی و هر چیز دیگه‌‎ای خواست جای ما رو بگیره، حدأقل از قبل با سرمایه‌گذاری‌ای که روی خودمون کردیم، مثل آهو توی گِل نمونیم و بتونیم تمرکز داشته باشیم و ادامه بدیم و بجای مقایسه و مسابقه دائمی با دیگران، مسیر خودمون رو بریم و بتونیم به بقیه هم به اندازه خودمون کمک کنیم توی این دنیایی که زمانی برای فکر کردن نمیذاره، کمی در مورد خودشون و روندی که توش هستن و آیندشون فکر کنن.آگاهی، نعمتِ بی‌انتهاییه که حتی حرکت سمتش هم سخته چه برسه به نزدیک شدن بهش، ولی ذهن‌آگاهی و زندگیِ همراه با خودآگاهی (طبیعتاً منظورم از نوع علمی و حساب‌شدش هست، نه خرافات و مطالب زرد)، گرچه توی دنیای فعلی کمی سخت شده، ولی بازم امکان پذیره. و قبل از اینکه برداشت خودتون از آگاهی رو داشته باشین بگم منظورم بیشتر شناخت خود و اطرافیان و دنیا به کمک علوم مختلفی مثل روانشناسی و نوروساینس و هر چیزی که ممکنه از زاویه‌های مختلف بتونه هر چقدر کم هم شده به به تغییر و بهتر شدن و اقدامات موثر کمک کنه.این عکسه باحال بود، احساس کردم به خودآگاهی هم شاید ربطی داشته باشهبراتون بهترین‌ها رو آرزومندم،شاد و سلامت و رو‌به‌بهبود باشیدمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/go-go-go-yoebpc99dxwkاوایل آذرِ 1400اگه علاقه داشتید میتونید این پست‌های من رو هم ببینید: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/act-k7rnfmugoui1  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/az-mast-ke-bar-khast-jxzd91xjozmn  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/confessions-of-my-semi-dangerous-mind-evan63ptcfml  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/sabze-sabzam-rishe-daram-peyke-zamin-mukhh72abk9i  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/fact-technology-rostam-sohrab-hqk8tqdfwjv5 </description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 13:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اَندَر اَحوالاتِ روزِ جَهانیِ بَرنامه‌نِویس</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/day-of-the-programmer-ensnaxusmlto</link>
                <description>اصن میدونستین روز جهانی برنامه‌نویس با چه نگاهی انتخاب شده؟اوه، یادم رفت! سلام :))کاری به کامپیوترای کوانتومی و جدید نداریم، اون قدیم نَدیما (که البته هنوزم همین الان کامپیوترای ما جُزوِ همون دوران حساب میشن و عملاً حکمِ ماشین بخار رو دارن در کنار موتورهای پیشرفته‌تر، ولی توی کامپیوترها اغلب) همه‌چیز اصطلاحاً دودویی یا باینِری در نظر گرفته میشدن. یعنی چی؟ حتماً شنیدین دیگه، صفر و یک! یعنی هر داده و پردازشی تهش میرسید به رشته‌ای یا دنباله‌ای از اعداد 0 و 1.اومدن گفتن یه سال که 365 روز بیشتر نیست. بیایم آخرین توانِ 2 رو به عنوان روز برنامه نویس در نظر بگیریم  (شاید هم به احترامِ 8 بیت در نظر گرفتنِ یک بایته). یعنی چی؟ یعنی 2 به توان 8 که میشه 256، پس 256مین روزِ سال شد روز برنامه‌نویس.اینجا بود که بین مریدان اختلاف افتاد. 256 اُمین روزِ کدوم سال؟ سالِ ما یا سالِ اونا یا سالِ بقیه؟اگه بیخیال سالهای کبیسه بشیم، به میلادی، 256 اُمین روز میشه 13سپتامبر یا 22 شهریور، توی تقویم خودمون هم، 256اُمین روز، میشه 10 آذر. حالا ما باید یا یکی رو انتخاب کنیم، یا هردو رو، یا سالهای بقیه رو، یا هیچ کدوم!من مدتِ زیادیه سعی کردم از فیلدِ تخصصیِ برنامه‌نویسی کمی فاصله بگیرم. دلایل مختلفی هم داشته، ولی نه این که کلن جدا شم، بابا ما خودمون هنوز دست به کیبوردیم و تدریس هم میکنم و لذتِ غرق شدن توی دنیای کُد زدن رو با چیزی نمیشه جایگزین کرد. ولی بصورت خلاصه، با اینکه کمی دور شدم، هنوز هم با اختلاف یکی از افتخارات دوران زندگیم برنامه‌نویس بودنه.چه بخواین قبول کنین، چه نخواین قبول کنین، چه بخواین قبول نکنین، چه نخواین قبول نکنین، در هر صورت، دنیا رو ما برنامه‌نویسا پیش میبریم. ما هم میتونیم دنیا رو بسازیم هم میتونیم دنیا رو نابود کنیم.همین الان که دارین این متن رو میخونین، تیم‌های مختلف برنامه‌نویسی تلاش کردن تا شما این امکان رو داشته باشین که بتونین براحتی این کار رو انجام بدین. حالا نه اینکه فقط برنامه‌نویسا باشن، ولی نقش بشدت مهمی دارن.از موبایلِ دستتون گرفته تا پیچیده‌ترین محاسبات و هدایت موشک‌ها و سفرهای فضایی و غیره، همشون تهش با یه سوتیِ ساده میتونن نابود بشن :)باور نمیکنین؟اگه دوست داشتین در مورد خطاهای Y2K و Therac-25 مطالعه کنین، اولی بخاطر در نظر نگرفتن 4 رقم برای سال (و بجاش دو رقم گذاشتن، مثلاً 90 بجای 1990) بصورت تخمینی 300 میلیارد دلار هزینه برداشت (زمانی که به سال 2000 رسیدن)! دومی بخاطر اشتباه توی ساطع کردنِ اشعه X دستگاه پرتودرمانی چند نفر آدم رو به دیار باقی فرستاد! مواردِ دیگه‌ای هم هست، از انحراف و انفجار کاوشگر Mariner1 گرفته (که میگن صرفاً یه خط تیره توی کد باعثش بوده!) تا مُرده اعلام کردنِ حدود 8500 آدمِ زنده توسط بیمارستان St. Mary’s Mercy (باز این یکی از اون Therac-25 بهتره، حدأقل واقعاً کسی رو نکشتن!).خلاصه فَتٌ و فراوون هست اینایی که ما برنامه‌نویسا صرفاً توی یه کلمه‌ی &quot;باگ&quot; خُلاصشون میکنیم.دقیقاً شبیه داوَرایی که میگن اشتباهات داوری جزئی از داوَریه، ما هم میگیم باگ (همون اشتباهاتِ برنامه‌نویسی) هم جزئی از برنامه‌نویسیه!میگن دانشگاهی که دانشگاه نباشد دانشگاه نیست، اینجا باید گفت برنامه‌ای که برنامه نباشد برنامه نیست، باگی که باگ نباشد باگ نیست، و برنامه‌ای که باگ نداشته باشه برنامه نیست.مورد داشتیم طرف دیده برنامش خیلی خوب و کامله هیچ باگی نداره، گفته اِی‌بابا اینطوری که نمیشه، چندتا باگ بِچِپونیم توش بشه یه برنامه واقعی ?از شوخی که بگذریم، این وسط یه نکته جالب اینه که اغلب توی فیلما، برنامه‌نویسا رو یسری هَکِر نشون میدن که طرف همزمان داره با دو تا دستش روی سه تا کیبورد تایپ میکنه و توی شیش تا مانیتور جلوش داره یعالمه کد بالا پایین میشه و بووووم، فلان سایت یا سازمان هک شد! اون واقعیتِ الکی‌ایه که نشون میدن، و خیلی فانتزیه! ولی در حقیقت برنامه‌نویسی نه تنها کمی زُمُخت هست، تازه بشدت حوصله و اعصاب میخواد (مخصوصاً اوایلش، یا زمانهایی که یه مشکلایی ممکنه چند ساعت یا حتی چند روزتون رو مشغولِ خودش بکنه!).عملاً وقتی بعد از جَوگیریِ حاصل از دیدن فیلم و سریال، با تمام قوا، عزمتون رو جزم میکنین که وارد دنیای برنامه‌نویسی بشین، من بهتون خوش آمد میگم، ولی آماده باشید که در کنار لذت فوق‌العاده‌ای که میتونه داشته باشه، احتمال تجربه کردن همچین حالاتی کم نیست:و برای برنامه‌نویس شدن هم شرایط یا سِنِ خاصی وجود نداره. درسته که توی سنین پایین‌تر راحت‌تر میشه یاد گرفت ولی خب این در مورد همه کاری صدق میکنه نه فقط برنامه‌نویسی! دیگه وقتی یه خانمِ هشتاد ساله برنامه‌نویسی رو شروع میکنه بقیه چه بهانه‌ای میتونن داشته باشن؟ ولی دیگه انصافاً بعضی وقتا، آدم کمی بهش بر میخوره، همه دارن میان برنامه‌نویس شن! خوبه‌ها، ولی از قدیم گفتن حواسمون باشه از هول حلیم نیفتیم تو دیگ (یا مثلاً بیگدار به آب زدن، یا هر ضرب‌المثلی که مفهومو برسونه، الان من حضور ذهن ندارم:دی). این همه شغل هست، حتماً هم همه نباید برنامه‌نویس بشن. ولی من به عنوان یه برنامه‌نویس از ورود هر کسی که واقعاً بخواد اصولی کار کنه و مفاهیم رو یاد بگیره استقبال میکنم. البته نه اینکه صرفاً با یه کلاس فکر کنه دیگه برنامه‌نویس شده، چون دنیای برنامه‌نویسی بی انتهاس! گرچه رودمپ‌های کمک‌کننده‌ای وجود داره.مورد داشتیم طرف توی پروفایل لینکداینش سابقه کاریش روی هم دو سال نبوده بعد با افتخار نوشته فول‌اِستَک‌دِوِلوپِر! لطفاً انقدر با روح و روان بدبختایی که بعد از چندین سال تجربه و برنامه‌نویسی هنوز نمیتونن این ادعا رو بکنن، بازی نکنید.این راه، استقامت و تلاش و حوصله و یادگیری و تواناییِ حل مسئله و کلی چیزای دیگه میخواد. حتی گاهی ضررهای جسمی زیادی داره، اگه شخص حواسش به خودش نباشه، ممکنه درگیر مسائلی بشه، از مشکلات چشمی و گرفته تا مواردی مثل کمردرد (این دومی رو خیلی دیدم بین اطرافیانی که چندین سال برنامه‌نویس یا درگیر شغلای مرتبط با حوزه فناوری‌اطلاعات بودن)، حتی میتونه موجب اضطراب و استرس هم بشه! (اگه فکر میکنید موارد روحی و منتالی کمی آزارتون میده یکی از روشای جدید و نسبتاً خوب روانشناسی اکت هست که در صورت علاقه با مراجعه به این لینک میتونید کمی در موردش اطلاع پیدا کنید)خلاصه اگه برنامه‌نویس هستین یا میخواین بشین، حتماً رعایت سلامت و ورزش و طرز نشستن و از این دست کارای جسمی رو حتماً قطعاً عقلاً رعایت کنید.به عنوانِ آخرین مطلب هم، خیلی خلاصه داستان برنامه‌نویس شدن خودم رو میگم. کنکور سال اول دانشگاه آزاد تهران مرکز عمران قبول شدم که نه تنهای هم‌رشته‌ی پدرم بود تازه اساتید اونجا برخی دوستان صمیمیشون بودن و اطرافیانشون هم شرکتای زیادی بودن که به محض ورود به دانشگاه میتونستم وارد بازار کار هم بشم. ولی من لحظه آخر و درست بعد از ثبت‌نام توی اونجا، پشیمون شدم و گفتم یه سال دیگه میخونم میرم نرم‌افزار. و سال بعد توی دانشگاه علم‌و‌صنعت واردِ رشته مهندسی‌کامپیوتر گرایش نرم‌افزار شدم. ولی بعد از یکی دو ترم دیدم این چیزی نیست که من رو راضی کنه، کلن ساختار دانشگاه مورد پسند من نبود. خودم شروع کردم با یادگیری.به جایی رسیدم که با اینکه ترم اول دوم توی درس ساده و مسخره‌ای مثل مبانی برنامه‌نویسی افتاده بودم! ترم بعد نه تنها تعداد زیادی از بچه‌ها (اگه نگیم اغلبشون) تمرینای من رو میفرستادن، پروژه پایانی رو هم خودم برای چند نفر بجز خودم زدم (البته کاملاً رایگان بخاطر علاقه، جوان بودیم و جاهل، قبول دارم اخلاقی نبوده! و بماند که یکیشون از من هم نمره بالاتری گرفت?). خلاصه، نتیجه اون دوران شد بابی برای ورود من به دنیای برنامه‌نویسی، و دقیقاً لحظه‌ی اصلیش زمانی بود که توی کلاس کمک‌مدرس (خود استاد از پاورپوینت برنامه‌نویسی درس میداد! کمک‌مدرس هم از سال‌بالایی‌ها و اسمش سینا بود فامیلیش یادم نیست) یه JOptionPane توی جاوا باز کرد که اسم رو از کاربر بگیره، اصن دریچه‌ی خاصی به روی من گشوده شد، انگار دنیا رو بهم داده بودن، عین بچه‌ها ذوق کرده بودم! و شاید به نوعی بشه گفت تمامی این سالها رو مدیون همون موقع هستم. و با اینکه شاید سختیِ بیشتری توی مسیر شغلی کشیدم به نسبت حالت اول (عمران)، ولی بشدت راضی هستم از انتخابی که اون زمان کردم (به قول دوستانِ کریپتوکارنسی باز، non financial advice، این یه توصیه یا پیشنهاد نیست، طبیعتاً هر کسی مسیر خودش رو داره توی زندگی).و در نهایت، زمانِ انتشارِ این مقاله‌ای که خوندید، دو روز مونده تا روزِ جهانی برنامه‌نویس (البته در سال میلادی).من به نشانه احترام به همه برنامه‌نویسا، میخواستم یه آهنگ حماسی پخش کنم پاشم کلاه از سر بردارم، ولی دیدم نه کلاهی دارم الآن نه آهنگ حماسی‌ای دمِ دستمه نه روی مودِ بلند شدن هستم ? ولی از صمیم قلب امیدوارم همه مردم مخصوصاً برنامه‌نویسا رو به پیشرفت و موفقیت باشن.شاد و سلامت باشید.منتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/day-of-the-programmer-ensnaxusmlto https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/day-of-the-programmer-ensnaxusmlto بقیه مقالات من توی ویرگول رو هم میتونید توی لینک پروفایلم ببینید: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian لینک هایی که توی این مقاله به هر نحوی بهشون ارجاعی داده شده: https://www.linkedin.com/in/mohammadghodsian/ https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86 https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C  https://www.hamyarit.com/basic/quantum-computers/  https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AA  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/truth-vs-fact-noxayvbnft4p  https://sokanacademy.com/blog/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%B1%DA%AF-82-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86%DB%8C-%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/web-developer-roadmap-2021-vysekimtijas  https://virgool.io/@yadify/full-stack-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-phobv1sjvrmv  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/act-k7rnfmugoui1 </description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 13:21:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافاتِ ذهنِ نیمه‌خطرناکِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/confessions-of-my-semi-dangerous-mind-evan63ptcfml</link>
                <description>قضیه نمیدونم از کجا شروع شد. ولی خیلی وقته ذهنم داره یواش یواش، مسائل رو طور دیگه‌ای میبینه. خیلی کارارو میکردم که دیگه نمیکنم، خیلی کارارو نمیکردم ولی میکنم، خیلی کارارو نه میکردم نه میکنم، خیلی کارارو هم میکردم هم میکنم. ولی مرز بین درست و غلط، مرز بین خوب و بد، مرز بین باید و نباید، مرز بین شدن و نشدن، مرز بین بودن و نبودن، مرز بین خیلی چیزا، گاهی توی ذهنم جابجا میشه.توی پرانتز و قبل از ادامه یه چیزی رو بگم، میدونستید مغز ما واقعا از نظر فیزیکی تغییر پذیره؟با هر یادگیری و تفکری، کانالهای عصبی ایجاد یا حذف میشن یا تغییر میکنن. عملاً یعنی مغز ما مداوم در حال تغییره. اگه یه نقشه از مغز با تمامی ارتباطاش کشیده بشه، برخلاف قدیم که فکر میکردن مغز از یه سِنی به بعد رشد و تغییری نخواهد کرد، اتفاقاً علم متوجه شده که ساختارِ فیزیکیِ مغز بصورت مداوم در حال تغییره.خب بریم سراغ ادامه داستان خودمون. من داشتم فکر میکردم، دیدم خیلی از آموزشهایی که دوست دارم به دختر 3 سال و نُه ماهه‌ی خودم بدم (چه الآن چه برنامه‌هایی که برای آیندش در نظر دارم)، شاید عملاً کمبودهاییه که خودم داشتم. انگار میترسم، میترسم از اینکه توی خودم بمونن، میترسم از اینکه دخترم از من یاد بگیره، میترسم از اینکه نوه‌هام از من یاد بگیرن، میترسم از اینکه نسل بعد از من، اشتباهات یا رفتارایی که من دوستشون ندارم رو تکرار کنن. انگار نمیخوام بپذیرم که هر کسی ممکنه متنوع باشه و الزامی نداره که بخوام فکر کنم همه ممکنه ترسهای من رو داشته باشن. تازه اگه داشته باشن هم اولین قدم برای بهبودش اینه که خودم بتونم با اونها مقابله کنم. یه جمله معروفی هست که میگه حرف نزن بذار عملت نشون بده.فیل رو بلند کن اگه لازمه. بجای اینکه سعی کنی به بقیه بگی فیل بلند کردن خوبه!حالا این ترسهایی که ازشون حرف زدم، هم خوبه هم بد. بدیش اینه که گاهی موجب کَمال‌گرایی و بعضی وقتا باعث کامِلگرایی میشه. اما وسط این همه افکار، وسط این همه زیبایی، وسط این همه تلاش برای بهتر شدن، وسط این همه گشت و گذار توی گذشته و آینده، یه لحظه به خودم اومدم. عجیب بود. شاید برای شما هم این اتفاق افتاده باشه. انگار بعضی لحظه‌ها، صرفاً یه لحظه نیستن، خودشون برهه‌ای از زمانن، خودشون شاید به عمر حساب بشن. شاید هم چون یعالمه تجربه و آموزش اتفاق افتادن تا به اون لحظه برسی، عملاً خودشون رو فراتر از لحظه بودن به رُخ میکشن.بعضی لحظه‌ها، صرفاً یه لحظه نیستنیکی از مواردی که بنظرم خیلی مهم هست، اعترافه. گاهی اعتراف سخته. گاهی اعتراف زجرآوره و در عین حال بنظرم بشدت قشنگ و شگفت‌انگیز. گاهی اعتراف مثل یه پُتک میمونه که خودت باید بزنی به خودت تا بتونی مجسمه فلزیِ درونت رو (که عملاً سالها طول کشیده ساخته بشه و هر اتفاق و شخص و خبری توش دخیل بودن رو) به شکلی که میخوای تبدیل کنی. اعتراف کلمه عجیبیه، توی دهخدا این همه چیز براش نوشته شده:اعترافولی من همون اعتراف خودمون رو کار دارم. من طی چند سال گذشته خیلی به خودم سختی دادم. از نظرِ آموزش. چه چندین سال پیش که یه خونه 250 تومنی رو نخریدم (و الان اون خونه 3 میلیارد شده)، چه پارسال پیارسال که حدس میزدیم ماشین گرون میشه و میخواستیم ماشینمون رو بهتر کنیم ولی نکردیم، چه امسال که دزد اومد خونمون و همه سکه و طلا و نقرجات و ارز رو (عملاً هر دارایی از این قبیل که داشتیم رو دقیقاً توی تاریخ 2 تیر 1400) برد، ولی باز هم من و همسرم میزانِ واقعا زیاد و چشمگیری از پول و زمان و انرژیمون رو هزینه کردیم و میکنیم برای آموزش. گاهی شاید حتی با خودم بگم آیا درسته کاری که میکنیم یا نه، ولی اولین اعتراف من اینه که خیلی تغییر کردم. و امیدوارم و تلاشم رو میکنم تا طوری تغییر کنم که فرزندان و اطرافیانم، از کنار من بودن، هم لذت ببرن هم تا جایی که میتونم براشون گزینه خوبی باشم برای گذران اوقات زندگانی.این دلنوشته‌ای که دارین میخونین، با این هدف شروع شد که یسری اعترافاتم رو بنویسم، هم برای خودم، هم برای اینکه شاید روزی فرزندان و نسل من خوندن، هم اینکه شما با خوندن این مطلب، شاید گاهی اشتراکاتی پیدا کنید، بعضیاش رو داشته یا نداشته باشید، با بعضیا آشنا بشید، برخی هم بشه تجربه و جایی به کارتون بیاد. میخوام یسری اعتراف کنم. اعترافاتی که مغزم نیاز داره تا با دونستنش، عملکرد بهتری داشته باشه، و با پذیرش اونها، بتونه اقدامات مسئولانه و متعهدانه‌ای انجام بده.این لیستی هست از اعترافات من، لیستی که بعضیاش شاید به ظاهر ساده باشه، ولی برای من بشدت سخت بوده قبولشون، و برخی هم ساده‌تر از چیزی که فکر رو بکنید تونسته به یه اعتراف تبدیل بشه. فقط قبل از خوندنشون ازتون میخوام قضاوت رو بذارید کنار. ما هر کدوممون برخی از اینها رو داریم، برخی رو نداریم، برخی کمتر، برخی بیشتر. اصلاً هم بحثِ خوب یا بد بودن نیست. صحبت سر دیدنشونه. صفر و صدی هم وجود نداره. هر انسانی مجموعه‌ای از عوامل و احساسات و افکاره که با احترام به همدیگه میتونیم خودمون رو رشد بدیم و به دیگران هم کمک کنیم. حالا بریم سراغ لیستِ اعترافنامه (بنا به دلایلی، من فقط به ده مورد اشاره میکنم):بهانه‌تراشیاین یکی از جالبترین اعترافات من هست. یعنی مغزمون (حدأقل مغزِ من اینجوریه که) برای هر چیزی که بخوایم بهانه‌ای پیدا میکنه. یعنی شما از روی فَراخی، لَم دادی روی مبل خونه، پا نمیشی یه تکونی به خودت بدی و بری سراغ کارای مهمت، مغز این وسط چنان دلایل محکم و منطقی‌ای میاره که هیچ جوابی براش پیدا نمیکنی. یعنی گاهی من انقدر از دست مغزم خندم میگیره که حد و اندازه نداره. یجوری دلیل و استدلال پشت سر هم ردیف میکنه که  نعوذُ بِالله اگه خدا اون لحظه میتونستم شِکلَکی از خودش بفرسته برام، یه چیزِ ترکیبی پُر-رو میشد از تعجب و خنده و افسوس. خوندنِ مقاله حقیقت و واقعیت خالی از لطف نیست، چون مغز ما تمرکزش بیشتر روی واقعیاتیه که خودش دوست داره، بجای اینکه به حقیقت توجه کنه.بهانه‌تراشیجر و بحث و سَرزَنِشمن خیلی جر و بحث میکردم. شاید بگید عجب آدمیه. ولی نه اونطور که شما فکر میکنید و نه با دیگران، این جر و بحث، با خودم بوده. قشنگ یه جنگِ درونیِ مداوم بین قسمتای مختلف مغز. شما فرض کن یسری قلعه توی مغز باشن، اینا دم به دِیقه به طُرُقِ مختلف به هم پیغام بفرستن، از دود و ارتباطِ سرخپوستی گرفته تا سیگنالای نوریِ فوق‌العاده سریع. شاید بخاطر ویژگی‌ایه به اسم درونگرایی که یسری تستا میگن من دارم (گرچه من نسبت به این تستها عموماً و صرفاً نگرشم کمی آگاهی و آشناییِ بیشتره، و نه تقسیم‌بندی و لیبل زدن!). ولی این گفتگوی پینگ‌پونگیِ دائمی توی ذهن چیزیه که به‌تازگی تونستم کمی نگاهشون کنم، و مُدیتیه که به مرور به پذیرش و اعتراف تبدیل شده. این قبلی که خوندین (جر و بحث)، یکی از اولین نتایجش، سرزنش‌های مستمر و طولانی بود (حتی ناخودآگاه بدون اینکه بفهمم، و البته هنوز هم گاهی هست ولی خیلی بهتر شده). چه خواسته چه ناخواسته، چه خودآگاه چه ناخودآگاه. سرز‌نش‌هایی که هم توی رخدادهای منفی میتونست مخرب باشه، هم توی اتفاقات مثبت نمیذاشت لذتِ کافی چشیده بشه.جر و بحث و سَرزَنِش درونیدلسریاین بالایی، یعنی سرزنشای مداوم، به مرور ممکنه باعث شه دلسرد بشید. نسبت به کارایی که قبلاً کردین. نسبت به الان. نسبت به آینده. نسبت به خودت و اطرافیان و بقیه. مشخصه که این موارد همیشگی نیستن، و احساساتی هستن که گاهی سراغ آدم میان. ولی این دلسردی و نا‌امیدی شاید به جرأت اگه بدترین حسِ آدم نباشه، حتماً توی رقابت بین چندتای اول هست توی افتضاح بودن. شاید بیراه نیست که میگن (حتی اگه درست نباشه بازم من میتونم قبول کنم که) از نظر خدا بزرگترین گناه نااُمیدیه.میخوام یه اعترافِ دیگه توی دلِ این اعتراف (دلسردی) بکنم، اینکه من کلن آدم خوشبینی هستم، حتی توی بدترین شرایط، نسبت به آینده بهترین دید رو دارم و مطمئن هستم اتفاقای خوبی خواهد افتاد، کُلن سعی میکنم همیشه امیدم نسبت به آینده اوکی باشه، ولی یه باگ خیلی بزرگ دارم، اونم اینکه توی لحظه این قضیه تقریباً برعکسه! همونقدر که نسبت به آینده خوشبین هستم، توی لحظه حال معمولاً ترموستاتِ خوشبینیم قطع میشه و دلسردیِ حاصل از این قضیه باعث میشه توی لحظه‌ای که داره میگذره گاهی اقدامات دچار خلل بشه.دلسریسوء استفادهمن یه مدت زیادی دوستام رو میرسوندم دم خونشون (توی دانشگاه). گاهی بیشتر از دو ساعت تو ترافیک میموندم. واقعاً هم انتظاری بابتشون نداشتم، هنوز هم ندارم. ولی به مرور متوجه میشید که گاهی این موضوع که برای دیگران ارزش قائل بشی، ممکنه باعث بشه ارزشی که برای خودت قائلی کمرنگ‌تر بشه. شاید به خودت بیای و ببینی کلی کار واسه کلی آدم کردی و جایی که خودت گیر کردی یهو متوجه میشی خودتی و خودت، تک و تنها یا حداکثر اگه بتونی با افراد خانوادت در میون بذاری، و اونها در حد توانشون، تنها کسایی هستن که خواهی داشت. نتیجه هم الان این هست که اگه تصمیم میگیری کاری برای کسی کنی، اولاً هیچ انتظاری نباید پشتش باشه، دوم حواست باشه که بالانسِ قابل قبولی بین ارزشای خودت و بقیه باشه، و سوم کاری که کردی تموم شده رفته، توقع و نوشخوار و غیره ممنوع.سوء استفاده ترسبارها، نه فقط چند بار، بارها پیش اومده من بخاطر ترس از شکست، کاری رو نکردم. گاهی دونسته این تصمیم رو میگرفتم، و گاهی هم اون لحظه نمیفهمیدم دلیلش چیه، ولی الآن میدونم که تَهِ وجودم میترسیدم. میترسدم نشه. میترسدم &quot;نه&quot; بشنوم. میترسیدم کامل نباشه. میترسیدم بقیه چی میگن و چه برداشتی میکنن. میترسیدم، حتی گاهی از خودم. میترسیدم که یا برای اون کار کافی نباشم، یا اون کار برای من کافی نباشه. این ترس چیز عجیبیه، و بدترین حالتش وقتیه که حتی نمیدونی چرا، تنها حالتِ وحشتناک‌تر از اون هم زمانیه که متوجه میشی حتی گاهی نمیفهمیدی که میترسیدی! قسمتی از ترس بخاطر گذشته و بخشیش بخاطر آینده هست. اگه علاقه داشتین در مورد سینگولاریتی هم چیزی بدونید این مقاله رو بخونید، چون یکی از ترسهاییه که شاید هر انسانی داشته باشه (اصن شاید باید داشته باشه!) مخصوصاً با این پیشرفت سریع تکنولوژی.ترساضطراب و استرسشاید یکی از مرسوم‎‌ترین حالات مخصوصاً توی جوامع امروزی، اضطراب و استرس هست. اول، یه نیمچه تعریفی که میشه بطور خلاصه گفت اینه که استرس واکنشیه به مشکلات و فشارها، و اضطراب واکنشیه به استرس‌ها. میشه گفت مغز ما (منظورم نسل بشره)، شاید توی یه پیشرفت خیلی سریع گیر کرده که جَنبَش رو نداشته. تا قبل از این، قدیم نَدیما، اجدادِ ما، تَهِ انتظارشون از مغزشون، زنده موندن و شکار و مسائلِ اولیه‌ی حیات بوده. اما الآن (و بهتره بگیم چند صد یا چند هزار سال گذشته) این تغییرات به حدی زیاد بوده که مغزِ بدبختِ ما انگار جا مونده ازش. تحلیل و کنار اومدن با این همه تنش و اتفاقایی که توی دنیای امروز میفته، از خبرهایی که هر رسانه‌ای با فیلترِ نگاهِ خودش به خوردمون میده، تا رخدادهایی که چه طبیعی چه به دست بشریت رقم میخورن، حتی تا تحلیل انواع بازارهای مالی مختلف (که خیلی جالبه ما یه محاسبه ریاضی رو نمیتونیم ذهنی حساب کنیم ولی انتظار داریم مغزمون همه‌ی اینها رو بتونه به تنهایی تحلیل کنه)، نتیجه همش میشه استرس و اضطراب. حالاتی که عملاً شاید نشونه مستاصل شدن باشه. انتظار داریم کاری که کامپیوترا (حتی جدیدتراشون که کوانتومی هستن) یا سختشونه یا نمیتونن انجام بدن رو مغز ما با چهارتا فکر و تحلیل بتونه هندل کنه، اونم بدون هیچ خطا یا با حدأقل خطای ممکن.بنظرم خوبه که بعضی وقتا آرومتر بشیم، سرعت رو کم کنیم، کمی به اطرافِ مسیر هم دقت کنیم بجای اینکه تمرکزمون فقط روی مقصد زندگی باشه. خوبه که گاهی ترمز دستیِ این مغزِ بیچاره رو بکشیم، بزنیم کنار بذاریم یه مدت فقط کاری نکنه. شاید کمی عجیب باشه ولی مغزِ عزیزِ ما نیاز داره گاهی کُند بشه و کاری نکنه! تا انرژی مورد نیاز رو داشته باشه که بعداً بتونه تصمیمای به موقع و سریعتری بگیره.اضطراب و استرس 
اهمال‌کارییکی از ویژگی‌های خودم که همیشه ازش خوشم میومد، این بود که به خودم افتخار میکردم، بخاطر اینکه میدونستم نه تنها هیچ اهمال‌کاری‌ای نکردم، تازه فکر میکردم همیشه کامل‌ترین حالتِ مسئولیت‌پذیر بودنِ خودم هستم. الان هم ادعا میکنم سر جمع مسئولیت‌پذیر هستم و برام یه ارزشِ مهم محسوب میشه. ولی یکی از اعترافای مهم زندگیم، اینه که خیلی وقتا نتونستم اونقدر که باید مسئولیت‌پذیر باشم. برای خودم، برای دیگران، به عنوان فرزند، به عنوان برادر، به عنوان همسر، به عنوان پدر، به عنوان دوست، به عنوان همکار، به هر عنوان دیگه‌ای، همیشه سعیم رو کردم بهترین باشم، ولی باید قبول کنیم که بهترین وجود نداره، ما فقط تلاش میکنیم سمت بهترین بودن حرکت کنیم و این مسیر هیچ انتهایی نداره و ممکنه هر لحظه‌ای هر احساسی داشته باشیم. مهم اینه که اولاً خودمون رو بپذیریم، دوماً برای احساساتمون ارزش قائل بشیم و براشون جا باز کنیم بجای سرکوب کردنشون، سوماً یاد بگیریم که احساسات و هیجانات، چه منفی چه مثبت، گاهی بد و بعضی وقتا خوب هستن، گاهی باید بهشون بها داد و گاهی هم لازمه که ما نشون بدیم رئیس کیه.اهمال‌کاریکمالگرایی و کاملگراییقبل از شروعِ این لیست (اعترافات)، یه نیمچه اشاره‌ای به کمالگرایی و کاملگرایی کردم. اینجا هم میگم، چون فکر کنم کمی به برخی از مواردِ قبلی (مثل ترس، اهمال‌کاری، اضطراب و استرس) ربط داره. من خیلی جاها بخاطر این دو (کمالگرایی و کاملگرایی) سراغ اونا رفتم، خیلی وقتا هم بخاطر اون سه مورد به این دو تا رسیدم. کمالگرایی و کاملگرایی تا حدودی شبیه هم هستن ولی من این دو رو اینجوری تعریف میکنم، کمالگرایی یعنی انتظارِ کمال و ایده‌آل رو داشتن، مثلاً اینکه یه کاری توی بهترین حالت خودش انجام بشه یا شخصی توی بهترین حالت ممکنِ خودش باشه (چه خود شخص چه دیگران). کاملگرایی یعنی دنبال کامل‌ترین بودن، مثلاً اینکه همچی باید صد‌در‌صد اوکی باشه تا انجام بدی کاری رو. میتونیم یذره فکر کنیم ببینیم کجاها توی زندگیمون از خودمون یا بقیه انتظار داشتیم بهترین حالت باشن، و اینکه آیا اصلاً میشه همیشه بهترین حالت بود؟ یا اینکه ببینیم چقدر کار توی زندگی بوده که صرفاً چون او لحظه فکر میکردیم نمیشه به بهترین نحو انجامشون داد، پشیمون شدیم و هیچ قدمی بر نداشتیم، در صورتی که اگه قدمای کوچیک هم که شده بر میداشتیم الان مقداری توی اون مسیر جلو رفته بودیم و حدأقل فهمیده بودیم چجوریاس.کمالگرایی و کاملگرایی خوشبینیشاید عجیب باشه که این کلمه توی اعترافا بیاد (توی دلسری هم اشاره‌ای بهش کردم). بله من فردِ خوشبینی بودم، هستم و خواهم بود. ولی گاهی به ضررم تموم شده. از وقتهایی که برای کسایی که شاید میشد انجام نشه تلف میشد، تا نگه داشتن اون حجم طلا و سکه و ... که به داستان دزدیشون اشاره کردم و فکر میکردم برای من پیش نمیاد. تا یعالمه مورد دیگه. خوشبینی بصورت کلی خیلی هم خوبه ولی فقط خوشبینی خوب نیست. اصن یکی از دلایلی که اجداد ما زنده موندن و نتیجش به دنیا اومدن ما شده، بدبینی‌ای بوده که لازم بوده برای زنده موندن و ادامه حیات (مثلا اجدادِ غارنشینِ ما، اگه میخواستن با خوشبینی وسط جنگل بساط پیک‌نیک راه بندازن یَحتَمِل نسلمون همون جا بدست حیوونای وحشی قطع شده بود). خیلی خوبه که گاهی حواسمون به خودمون باشه. نشیم شبیه کسی که از بالای پرتگاه میخواد بپره پایین به این امید که معجزه‌ای میشه و چیزیش نمیشه. البته این مورد مزایای زیادی هم داره، من کلن خوشبین هستم و بنظرم هر مشکلی بجز مرگ، میتونه راه‌حلی داشته باشه. حتی بدترین شرایط میتونه مفید باشه، به بیان دیگه واقعاً &quot;گاهی&quot; میشه از دریای پرتلاطم تهدیدها، فرصت‌های خوبی شکار کرد (دقت کنیم که همیشه نه، گاهی!). سخت‌ترین مسائل هم حتماً راهی دارن، و توی بدترین اوضاع، همیشه میشه حدأقل بجای تسلیم شدن، برای بهتر شدن تلاش کرد.خوشبینیخجالتاین یکی از اعترافای زجر‌دهنده‌ی منه (اگه نگیم زجرآروترین!). من توی صحبت با کسایی که میشناسمشون نه تنها مشکلی ندارم، تازه خیل خوب میتونم صحبت کنم و از اونجایی که ذهنِ بشدت منطقی‌ای هم دارم، خیلی خوب میتونم تحلیل کنم، و از طرفی پذیرشِ بالا برای شنیدن مخالف‌ترین نظر، باعث میشه بتونم با هر کسی با هر عقیده‌ای صحبت کنم (اگه اهل گفتمان باشه بدون تعصب). ولی وای از وقتی که توی کلاس میخواستم چیزی بگم. وای از زمانی که توی یه جمع غریبه قرار میگرفتم یا قرار بود اظهار نظرِ خاصی بکنم که شایدم گاهی میدونم خیلیاشون ممکنه اون لحظه نپذیرن من رو. هنوز بعد کلی مطالعه و آموزش، ریشه دقیقش رو نفهمیدم ولی شاید از دلایلش بشه به لیبل‌های روانشناسی (مثل درونگرایی) یا این مورد اشاره کرد که آدم، دیگران رو، ناخودآگاه یسری جاها از خودش ارزشمندتر بدونه، که میتونه قسمتیش ریشه توی دوران کودکی و بخشیش به نحوه و محیط بزرگ شدن ربط داشته باشه (طبیعتاً نشونه این نیست که کسی خوب یا بد بزرگ شده، مدرسه نیست که دنبال خوبها و بدها باشیم، قرار هم نیست که همه آدمها توی بهشت و بهترین حالت ممکن رشد کرده باشن، هر کسی نقاط قوت و نقاط ضعفی داره). نمیدونم، ولی بصورت کلی با اینکه همیشه تلاش کردم خَجول نباشم، و همیشه مغزم رد میکرده این مورد رو، ولی بالاخره تونستم به خودم بِقَبولونَم که خیلی جاها توی زندگی خجالت و عدمِ شجاعت، کار دستم داده. حالا که حرف از صحبت توی جمع شد، شاید جالب باشه که بدونید پیشبینی من اینه که در آینده چیزی به اسم چالشِ زبان و ترجمه (مثلاً برای ارتباط با اون سر دنیا یا کسی که هم‌زبون شما نیست) احتمالا وجود نخواهد داشت و همه ارتباط‌ها توسط هوش مصنوعی انجام میشه، و عملاً داریم به سمت یکی شدن زبون و فرهنگ جهانی حرکت میکنیم که این مقاله رو در این مورد نوشتم.خجالتخب شما که تا اینجا همراه من اومدین احتمالاً خودتون هم سختیِ اعترافاتی که مغز نمیخواد بپذیره رو درک میکنید. میگن مغز ما (جدای از اینکه بشدت پیچیده هست و هنوز که هنوزه جزء رازهای بشریت محسوب میشه ولی گفته میشه) دو قسمت اصلی داره. یه قسمت که از اجداد ما به ما رسیده که اصطلاحاً بهش میگن مغز داغ، و یه قسمتِ یادگیرنده یا مغزِ سرد. اولی وسط کُره‌ی سرمون قرار داره و دو تا چیز رو میفهمه، بجنگ یا فرار کن، مسئولیتش عملاً حفاظت از جونِ ماست، همون حفظِ بقا. دومی لایه بیرونیه که آموزش‌محور هست. عملاً توی هر شرایط جدیدی، اگه توی لایه آموزشی چیزی باشه (از قبل دستورالعملی پیدا شه یا به قدری قوی باشه که بتونه همون لحظه دستورالعمل مناسبی پیدا کنه) همون رو اجرا میکنه، در غیر این صورت میره رو مُدِ بقا، یعنی جنگ یا فرار. خیلی جاها این مورد رو دیدیم، از رانندگی و دعواهای دیگران گرفته تا اتفاقاتی که توی صف‌ها و تصادفات میفته. اگه استقبال شد بعداً در این مورد (مغز و ذهن) میتونم مقاله مفصل‎‌تری بنویسم.فعلاً به همین اندازه قناعت میکنیم. اعتراف خیلی مهمه. حداقل تکلیفمون رو با خودمون روشن میکنه. اعتراف قدمِ اولِ تغییره. اعتراف پذیرشه اون چیزیه که لازمه. تا نپذیریم چیزی رو، نه میتونیم درک و تحلیل درستی نسبت بهش داشته باشیم، نه میتونیم تصمیم مناسبی براش بگیریم.این مقاله و این اعترافا، برای ایجاد حس خوب نوشته شدن، گرچه مواجهه با خود، مخصوصاً قسمتهای منفی، اولش کار سخت و شاید دردناکی باشه، ولی هر کسی با کمی تلاش برای شناخت خودش و حرکت توی مسیر بهبود، قطعاً احساسِ بهتری خواهد داشت و به سمت شکوفاییِ بیشتر توی زندگی حرکت خواهد کرد.در نهایت این رو هم بگم که با کلیک روی اینجا، یکی از مقالات من رو میبینید که احتمالاً کمک میکنه بتونیم دلایل خیلی از رفتارا و احساساتمون رو بهفمیم و به کمک مدل ABC یا بصورت کاملتر ABCDE بتونیم رفتارهای جدیدی توی خودمون ایجاد کنیم (هم برای شناخت ریشه مواردِ مثبت خوبه هم برای تغییرِ احساسات و هیجانات و رفتارای منفی مثل ترس و غیره). نمیدونم این نوشتار چقدر تونسته به شما کمک کنه ولی امیدوارم یه تلنگر خیلی کوچیک بوده باشه تا بتونیم بپذیریم. شاید اشاره به اون جمله معروف بد نباشه که میگه یا میتونی تغییر بدی پس تغییر بده یا نمیتونی تغییر بدی پس بپذیر و تلاش کن بتونی بهتر زندگی کنی.یه مثال جالبی شنیدم، از کسایی که توی ایران همش غر میزنن که بدبختیم و مملک داغونه و از این دست انتقادها، نکته اینه که خب تو چقدر ارزشمند هستی، گرچه بنظر من مفاهیمی مثل اینکه هر کسی بخواد موفق شه میتونه و فقط کافیه بخواد و جملات این چنینی رو خیلی قبول ندارم (چون پارامترای بشدت مختلف و متغیری توی زندگی هر کسی میتونه اثرگذار باشه) ولی حدأقل تا زمانی که شخصِ منتقد به اوضاع مملکت نه تنها هیچ راهکاری نداره تازه هیچ تلاشی حتی برای خودش هم نکرده و ارزشش به قدری نیست که هیچ کجای دنیا حاضر نیستن اون رو قبول کنن(!) خب عزیزِ من لطفاً با سکوتت بقیه رو خوشحال کن و بشین سر جات و موجبِ رنجش دیگران نشو حدأقل! (امیدوارم تونسته باشم لُبِ مطلب رو منتقل کنم و مشخص باشه که بی‌احترامی و هر نوع بی‌اخلاقیِ دیگه‌ای مد نظر نبوده و نیست، اصلِ مطلب در مورد غُر زدنه بجای تلاش برای تغییر، چه تغییرِ خود، چه محیط زندگی، چه باقی افراد)خب یکوچولو شاید یه انحرافِ ریزی از بحث اصلی داشتیم، داشتیم در مورد اعترافات صحبت میکردیم، خوشحال میشم شما هم اگه علاقه دارید این کار رو بکنید و به خودتون اجازه بدین که به مغزتون اثبات کنید فرمون دست شماست نه اون، و توی قدم بعد هم اعترافاتتون رو برای خودتون و شاید هم برای دیگران بازگو کنید، نه همش رو! ولی برخیش میتونه هم برای خودتون هم دیگران مفید باشه، حتی اگه برای یه نفر هم مفید باشه و جرقه‌ی تغییر رو بزنه، بنظرم بسیار ارزشمنده.امیدوارم عالی‌ترین اتفاقا براتون بیفته.با آرزوی بهترینها،شاد و سلامت و موفق باشید.منتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/confessions-of-my-semi-dangerous-mind-evan63ptcfmlشهریور 1400 https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/confessions-of-my-semi-dangerous-mind-evan63ptcfml لینکهایی که به هر شکلی توی این مقاله بهشون ارجاعی شده: https://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/truth-vs-fact-noxayvbnft4p  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/act-k7rnfmugoui1  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/take-the-boat-to-the-singularity-bkkhsha7tnul  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%85-g3tnu9iwhzvn  https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/az-mast-ke-bar-khast-jxzd91xjozmn </description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 17:35:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوبِ جادوی ایمِیج‌ریسایزینگ و کامپرسینگ (تغییر ابعاد و حجم عکسها)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/ffmpeg-image-resizing-efmxeowq25xr</link>
                <description>سلام. یه موردی پیش اومد که نیاز شد کلی عکس رو ریسایز کنم (ابعادشون رو تغییر بدم). ولی میخواستم همشون یه عرض ثابت داشته باشه و بعد از ریسایز هم کلمه small رو اول اسامیشون اضافه کنم. گفتم بیام اینجا هم بنویسم شاید به دردِ کسی خورد.برای این کار با کمی جستجو از ffmpeg استفاده کردم. اگه علاقه داشتین میتونین به مقاله قبلی من در مورد ffmpeg مراجعه کنین: https://coderlife.ir/alice-in-ffmpeg-land-yinzbylr12bf برای کاری که گفتم از دستور زیر استفاده کردم:for %j in (*.jpg) do ffmpeg -i &amp;quot%j&amp;quot -vf scale=480:-1 &amp;quotSmall-%~nj.jpg&amp;quotاز for استفاده کردیم که به کمک %j in (*.jpg) به تمام عکسهای jpg داخل فولدر دسترسی داشته باشیم و به کمک کلمه do به ازای هر کدوم از عکسها دستور ffmpeg اجرا میشه.دستور ffmpeg هم توی قسمت scale=480:-1 مشخص میکنه میخوایم عکس عرضش 480 باشه و به کمک -1 میفهمه که میخوایم نسبت تصویر حفظ بشه و با توجه به ابعاد اولیه تصمیم میگیره خروجی چه ارتفاعی داشته باشه (طبیعتاً اگه نیاز شد ارتفاع ثابت باشه، میشه جای 480 و -1 رو عوض کرد. و مشخصه که بجای 480 میتونید عدد دلخواه خودتون رو بذارین). در نهایت هم به کمک &quot;Small-%~nj.jpg&quot; میگیم بعد از تغییر اندازه عکس جدید رو با همون اسم قبلی البته همراهِ اضافه کردن کلمه Small- ذخیره کن.در حقیقت برای ریسایز کردن یه عکس از دستور زیر میشه استفاده کرد:ffmpeg -i source.jpg -vf scale=480:720 Small-source.jpgو برای اینکه لیستی از عکسها رو تغییر بدیم به شکل اول که دیدین درش اوردیم.طبیعتاً با کمی وَر رفتن به این دستورات، کارهای دیگه مثل تبدیل فرمت عکس، انتخاب فرمت‌های دیگه، تغییر اسامی، تغییر سایز یا سایز کارهایی که میخواید رو میتونید انجام بدید.بروزرسانی:یه نکته جالب دیگه هم کاهش حجم عکسها هست که خیلی کاربردی میتونه باشه. صرفا با کمک دستور زیر کلی حجم از عکس شما کم میشه (حدأقل برای من که خیلی به کار اومد و فکر کنم بالای 70 تا حتی 90 درصد کاهش حجم داشت روی بعضی عکسهام):ffmpeg -i IMG.jpg IMG_NEW.jpgیعنی عملاً با دستورای قبلی هم ابعاد عکس کاهش پیدا میکردن هم سایزش کمتر میشد. حالا میتونیم بدون تغییر ابعاد فقط فشرده‌سازی هم انجام بدیم.شاد و موفق و پیروز باشیدمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/ffmpeg-image-resizing-efmxeowq25xr</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 16:14:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوارِ مهربانیِ دَرونِمون</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/wall-of-kindness-inside-ayzcwe5qd4mf</link>
                <description>یه روزایی بود که ما آدما برای کنارِ هم بودن باید راه زیادی رو طی میکردیم. یه زمانی بود که دلامون به هم راه داشت و تلفنمون که زنگ میخورد انگار میدونستیم کی پشتِ خطه. یه زمانی بود که زمان، معنا و مفهومِ دیگه‌ای داشت و آروم‌تر سپری میشد.جدیداً برای کنار هم بودن کافیه گوشیمونو برداریم و یه سری به شبکه‌های اجتماعی بزنیم، ولی این کنارِ هم بودن کجا و کنارِ هم بودنای قدیم کجا. جدیداً انگار دلامون راهی به دلِ کسی نمیخواد داشته باشه و خیلی از تماسها یا ریجکت میشن، یا نگاه به صفحه گوشی و یه صورتِ پوکرفِیس با تِمِ بیخیالی نصیبشون میشه فقط. جدیداً زندگی خیلی سریع‌تر میگذره، سریع و سریع و سریع‌تر.انقدر سریع که یادمون میره موقع رفت و برگشت سر کار از مسیر لذت ببریم، فقط میخوایم زودتر برسیم. انقدر سریع میگذره که وقت نداریم حتی چند دقیقه مثل بچگی از پنجره به بیرون زل بزنیم و غرقِ رویاهامون بشیم. انقدر سریع که حتی نفس کشیدنامون هم سرعت بیشتری گرفته و ریه‌مون یادش رفته که چند لیتری جا داره و قلبمون گاهی فقط میتپه که ما رو زنده نگه داره.حالا نه همه چیز، ولی خیلی چیزا به خودمون بستگی داره!گاهی اوقات سعی میکنم خودم رو از بالا ببینم. چشمام رو میبندم، چندتا نفس عمیق میکشم، یواش‌یواش از خودم جدا میشم و میرم بالا، بالای بالای بالا. اوایل خودم رو نمیشناختم و کمی میترسیدم. با خودم غریبه بودم، یه غریبه که انگار فقط عادت به کنارِ هم بودن کرده بودیم. سخت بود. پذیرشِ خودم شاید از سخت‌ترین کارای زندگیم بود و تلاش زیادی لازم داشت. ولی الان با خودم آشناتر هستم. خیلی وقته که خودم رو پذیرفتم و اون غریبه دیگه خیلی نزدیک شده. خیلی وقته که با خودم دوست شدم. خیلی وقته که گاهی با خودم شوخی میکنم و بعضی وقتا حتی بهترین دوستِ خودم میشم.من‌های زیادی داریم، کی کِی تصمیم میگیره ما کدوممون باشیم؟اما گاهی اوقات باز انگار برمیگردم به ورژنِ قبلیم. انگار روی یه مسیر با یکم شیب، بالا و پایین میرم. پایینِ مسیر خودِ قدیمیم وایساده و بالای مسیر خودِ جدیدم. رفتن سمت خودِ قدیمیم سرپایینیه و راحت‌تر. قدیما که میرفتم پیشش خیلی تلاش میکردم ازش فرار کنم، اما جدیداً وقتی میبینمش کلی با هم خوش میگذرونیم. انقدر به آغوش میکشمش و باهم کِیف میکنیم که خودش از رو میره و من رو راهی میکنه به سمت بالای مسیر. اینجوری خیلی وقتا با انرژیِ بیشتری سمتِ خودِ جدیدم حرکت میکنم و اون هم همیشه سعی میکنه از وسطای مسیر دست من رو بگیره و بکشه بالا.چند وقت پیش یکی ازم یه سوال پرسید. کاملاً بی‌ربط. وسط ناهار. بدون مقدمه.- اگه میتونستی آدمارو هَک کنی چیکار میکردی؟اولش کلی جواب اومد توی ذهنم. یکیش این بود که ساز و کاری شبیه فیلم آواتار باشه که همه بتونن به همدیگه وصل بشن. اما خودم میدونستم این جوابی نیست که عمق وجودم دوستش داشته باشه. فکر کردم. خیلی فکر کردم. همچیز رو بالا پایین کردم و نهایتاً به این نتیجه رسیدم که هیچ کاری نمیتونم بکنم به جز یه چیز، درک و آگاهی و نگرش رو روی همه سوار کنم حتی خودم.امروز به طور اتفاقی یه چالش توی ویرگول دیدم. چالش مشترک با دیوار. با اینکه نمیدونم این نوشته چه قدر به حوزه‌های مد نظر دوستان نزدیکه ولی این مطلبی که دارید میخونید رو کاملاً دِلی نوشتم.یکم با خودم فکر کردم دیدم چقدر جالبه که ما چیزای دست دوممون رو خرید و فروش میکنیم، اجناسی که هر روز کلی معامله میشن. اما این مربوط به بیرون از خودمونه. درونمون چی؟کاش یه بستری بود که ما میتونستیم درونمون رو هم خرید و فروش کنیم. میگن افسردگی، بصورت میانگین، سالی حدود 5 هزار دلار، مستقیم و غیرمستقیم هزینه میذاره روی دست اشخاص و دولت‌ها. کاش میشد افسردگی رو هم فروخت. کاش بستری مثل دیوار بود که ما بتونیم روش غم و غصه‌هامون رو هم بفروشیم. کاش دیواری بود که هر کسی بتونه چیزایی که فکر میکنه خوبه یا بد رو بذاره برای فروش، حدأقل بصورت توافقی واسه اینکه به ارزش واقعیشون پی ببره.فکر کنم اگه این اتفاق بیفته، یواش‌یواش و به مرور زمان متوجه میشیم که ارزش خیلی چیزامون خیلی کمتر از مقداریه که بهش بها میدیم، و ارزش خیلی چیزامون خیلی بیشتر از تفکر ماست.ولی قطعاً چیزای ارزشمندی درون هر کدوممون پیدا میشهاینجوری شاید حاضر میشدیم گاز دادن پشت ماشین و دور دور کردن و اتلاف وقت رو با کلی پیاده‌روی واسه رسیدن پیش محبوب عوض کنیم. اینجوری شاید حاضر میشدیم ساعت‌ها گشت و گذار توی فضاهای مجازی و ول چرخیدن بین شوآف‌های مُشمَئِزکننده رو با چند لحظه دلتنگیِ زمانهای قدیم و منتظرِ تلفن بودن و وصالِ یار عوض کنیم. اینجوری شاید حاضر میشدیم سالها گذرِ سریعِ زمان رو با چند ساعت بی‌دغدغه بازیگوشیِ زمان بچگی عوض کنیم.گاهی، فقط نگاهی کافیه به خودمون ولی از بیرون. گاهی، فقط کافیه توی خودمون بریم روی یه پل وایسیم و روخونه‌ی زیر پامون رو نگاه کنیم که افکارمون دارن توش حرکت میکنن، فقط ببینیمشون. گاهی، فقط کافیه اراده کنیم، پیدا کردنِ خودمون توی دنیای شلوغ پلوغی که برای خودمون ساختیم، ارزشِ دقایق، ساعتها و سالها زمان گذاشتن رو داره. گاهی، فقط کافیه ترمز دستیِ زندگیمون رو بکشیم و چند لحظه توی خلأ بمونیم. گاهی، فقط کافیه تکلیفمون با خودمون روشن‌تر بشه تا هم بتونیم ارزشگذاریِ درستی روی خودمون داشته باشم، هم بعدش بتونیم تصمیماتمون رو در راستای بهتر شدن و شکوفایی و رشد، هدفمند کنیم و بهترین عملکرد رو هم برای خودمون هم دیگران هم دنیا و نسل بعد داشته باشیم.احتمالاً دیوارِ مهربونی رو میشناسین. بنظرم خیلی خوب میشه که دیوارِ مهربونیِ درونمون رو بهره‌برداری کنیم. مطمئنم در کنارِ مشابِهَتش با دیوار مهربونیِ بیرون، فرق‌هایی هم داره، مثلاً با بخشیدنِ قسمتی از درونمون به دیگران، نه تنها چیزی ازمون کم نمیشه تازه کلی هم احساس ارزشمندیِ بیشتری خواهیم کرد، حتی بیشتر تلاش میکنیم چیزای ارزشمندترمون رو به دیگران عطا کنیم و مواردِ ارزشمندِ زیادی هم از دیوارِ مهربونی دیگران نصیبمون بشه.دنیا به دیوارِ مهربونیِ درون نیاز داره امیدوارم روزی برسه که طوری زندگی کرده باشیم که دیوارِ مهربونیِ درونمون به قدری پربار باشه که هر کسی سَری بهش زد چیز مفیدی بتونه برداشت کنه. امیدوارم روزی برسه که هممون بتونیم توی فیلمِ دنیایی که توشیم مثل زنبورها بصورت کندویی زندگی کنیم و در کنار هم هر کدوممون بهترین نقشی که میتونیم رو بازی کنیم. امیدوارم روزی برسه که همه ما لحظات آخرِ زندگی، با آرامش چشمامون رو ببندیم، چندتا نفس عمیق با لبخند بکشیم و با رضایت از عمری که گذروندیم، مابقی روندِ دنیارو با اعتمادِ کامل به باقیمونده‌ها بسپریم.به امید بهترین روزها برای همه مردم. شاد و سلامت و موفق باشید. خدا یار و نگهدار و پشتیبانتون.من روانشناس نیستم ولی پستی در مورد روانشناسی ACT هم نوشتم که بنظرم ارزش خوندن داره: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/act-k7rnfmugoui1 منتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://vrgl.ir/qyuRQتابستانِ 1400</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 17:15:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ماست که بر خواست !؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/az-mast-ke-bar-khast-jxzd91xjozmn</link>
                <description>همین الان خودتون رو بذارین جای یه عاشق که بعد از کلی رفت و آمد و جون کندن و تلاش برای به دست اوردن معشوق، نهایتاً تونسته یه قرار ملاقات بذاره. بر خلاف هر روز که تا لنگ ظهر، توی خواب، یه‌قُل‌دو‌قُل بازی میکرد، اون روز که براش خیلی خاص بود کله سحر از خواب پرید، یه دوش آب سرد گرفت و کلی به خودش رسید و از خونه زد بیرون. دید هوا هنوز تاریکه، گفت پیاده میرم. بعد از طی کردن مسیر طولانی با خط 11، رسید به در کافه. هنوز باز نشده بود. نشست و منتظر موند. صاحب کافه که رسید با تعجب در رو باز کرد و عاشق‌پیشه‌ی داستان ما میره داخل. منتظر میمونه و چایی میخوره، یه پاکت سیگار رو از جیبش در میاره، بعد از چند ثانیه فکر کردن، با دستاش اون رو کمی فشار میده و قبل از اینکه سیگاری از توش در بیاد، با فکر به اینکه نمیخوام امروز بوی سیگار بدم اون رو مچاله میکنه و با پودرهاش روی بشقاب شروع میکنه به طرح‌های مختلف کشیدن. باز چایی و قهوه و خلاصه تا شب به اندازه‌ی چند پاکت سیگار با چایی و قهوه نیکوتین تزریق میکنه به بدنش. دیر میشه ولی کسی نمیاد. هرچی هم با موبایلش تماس میگیره طرف جواب نمیده. منتظر میمونه و میمونه و میمونه تا صاحب کافه میگه دیگه نصف شب شد من باید برم خونه. نقش اول داستان ما هم ...الان یه سوال. شما اگه جای اون شخص بودین چه احساسی بهتون دست میداد؟یعنی بهتره بپرسم چه فکری از ذهنتون میگذشت؟قطعاً ناراحت بودین ولی میخوام ببینم که به چه چیزایی فکر کردین؟- عجب آدم به درد نخوریه که منو این همه کاشته اینجا بدون هیچ خبری- یعنی پای کس دیگه‌ای در میونه- نکنه براش اتفاقی افتاده؟ زنگ بزنم بیمارستانا- منم یه روزی تلافی میکنم این مورد رو- اشکالی نداره من بیخیال نمیشم و بازم میرم سراغش- شاید براش موضوعی پیش اومده که نتونسته خبر بدهکدوم یکی از جملات بالا اومد توی ذهنتون؟ یا هر عبارت دیگه که ممکنه بهش فکر کرده باشین...اینکه به کدومش فکر کردین به کنار، من سوال مهمتری میخوام ازتون بپرسم. یه سوال خیلی مهم که شاید بتونه توی کل زندگیتون، روند و نحوه تعامل با مسائل رو تغییر بده.و اون سوال اینه، چرا اون جمله یا جملات از ذهنتون گذشت؟یکم بهش فکر کنید. چرا با یه موضوع یکسان، یکی ناراحت میشه یکی خوشحال یکی غمگین یکی عصبانی یکی افسردهقطعاً شاید دلایل زیادی داشته باشه. اما من میخوام در رابطه با یکی از الگوهایی که ممکنه بشه ازش کمک گرفت صحبت کنم. الگوی A B C D E از آقای آلبرت الیس.ببینید توی مباحث روانشناسی و غیر روانشناسی، ایده‌ها، آزمون‌ها، تست‌ها و تقسیم‌بندی‌های زیادی مطرح شده و میشه. مثل آزمونای روانشناسی و تیپ شخصیت و استعدادیابی و انواع مختلفی که شاید یا دیده باشید یا به گوشتون خورده باشه یا شایدم انجامشون داده باشین. از نظر من ما آدما به اندازه‌ای گسترده و متنوع هستیم که نشه تقسیم‌بندیِ خاصی برامون در نظر گرفت و نسخه‌ی یکسانی برای همه پیچید. ولی آشنایی با بعضی از موارد میتونه کمک‌کننده باشه. و بنظرم الگوی ABCDE که بصورت مختصر به اسم ABC هم گاهی ازش یاد میشه، یکی از اون مفیدهاست.برای آشنایی با این روش نگاهی به عکس زیر بندازین:رویداد و اتفاق ⟵ فکر و باور ⟵ احساس و رفتار جدول بالا به ما این اجازه رو میده که هر احساس یا رفتاری رو ریشه‌یابی بکنیم. عملاً الگوی ABC میگه هر اتفاق، رویداد، موضوع، مسئله یا هر چیزی که میخواد درون ما موجب احساس یا رفتاری بشه، عملاً از یه فیلتری به اسم فکر و باور و تحلیل میگذره. دقیقاً مثل فیلتر آکواریوم.تا حالا آکواریوم داشتین؟ وقتی فیلتر آکواریوم تمیزه آب هم خوب تمیز میشه اما به مرور آب کثیف میشه و باید با آب تمیز جایگزین بشه، ولی خودِ فیلتر اگه کثیف باشه، هرچقدر هم آب آکواریوم عوض بشه باز به سرعت به همون حالت قبلی برمیگرده.مغز و فکر و باور ما هم همین شکلی هستن. اگه یه اتفاق مشخص توی خیابون رخ بده، تمامی افرادی که دارن میبینن از زاویه دید خودشون و با باورهاشون، احساس و رفتار متفاوتی رو خواهند داشت. مثلاً (ببخشید که این مثال رو میزنم ولی وقتی) یه داعشی وقتی داره سر یه نفر رو میبُره از اون کارش نه تنها ناراحت نیست تازه فکر میکنه داره کار خوبی انجام میده. اگه فیلم اون حرکت رو یه داعشی دیگه ببینه شاید اون شخص رو تحسین هم بکنه، ولی وقتی یه نفر دیگه ببینه، شاید از شدت اعصاب خوردی تا چندین و چند روز حالش بد باشه. چرا؟ چون هر کدوم از اونها اون اتفاق رو از فیلتر باور خودشون رد کرد و به دلیل اینکه باورهاشون متفاوته، احساس و رفتار متفاوتی نسبت به اون موضوع بهشون دست داده.ما هم میتونیم به همچین جدولی برای خودمون و احساسات و افکارمون (مخصوصاً اونایی که آزارمون میده) بنویسیم. اولش قطعاً خیلی سخته ولی به مرور زمان میتونیم هم با افکاری که اون احساسات و رفتار رو منجر شدن آشنا بشیم، هم اونها رو ریشه‌یابی کنیم، هم برای تغییرشون تلاشی داشته باشیم.قدم اول اینه که ما به کمک فکر کردن به یه مورد از لیست Aها (همون رویدادها یا اتفاقات) و بررسیِ C یا Cها (همون احساسات یا رفتار) متوجه شدیم که اون حالات به خاطر یک یا چند B (افکار و باورها) رخ داده.الان میرسیم به مرحله‌ی تغییر. یعنی ما میخوایم با تغییر یک یا چند B کاری کنیم که در صورت رخ دادنِ یک یا چند A، ما بجای Cهای قدیمی، احساسات و رفتار جدیدی داشته باشیم.برای این کار میرسیم به مرحله‌ی D. توی این مرحله ما به کمک یکی از موارد زیر، سعی میکنیم باورهای B رو زیر سوال ببریم:- درخواست شواهد و اسناد- بررسی علت‌ها، و نه فقط یک علت- فاجعه زدایی- سودمندیبرای اینکه یکمی بهتر با مثال بالا آشنا بشیم، فکر کنیم اون دو نفری که اول این مقاله در موردشون صحبت کردیم، رفتن زیر یه سقف ولی بعد از چند سال به جایی رسیدن که خواستن از هم جدا بشن. اینجا قدم اول اینه که ما فاجعه‌زدایی بکنیم. شاید براتون عجیب باشه ولی حتی شاید توی این مرحله ما لازم داریم قُبح طلاق رو بشکونیم. یعنی بجای اینکه شخص فکر کنه دیگه آخر خط زندگیه و طلاق خیلی چیز ترسناکی هست و اگه توی زندگی با یکی دیگه مونده مجبور بوده چون راه دیگه‌ای نداشته، میایم اول به این باور میرسیم که طلاق هم خودش گزینه‌ای هست مثل سایر گزینه‌ها که باید کنار همدیگه بررسی بشن (حتی اگه به عنوان آخرین گزینه مد نظر قرار بگیره). بعد میریم سراغ شواهد و اسناد. مثلاً آیا واقعاً هر دو طرف میخوان جدا بشن یا صرفاً حالاتِ احساسی‌ای این وسط رخ داده، خلاصه اینکه تا جایی که میتونیم دنبال شواهد و اسناد مستحکمی میگردیم که ببینیم صورت مسئله رو درست متوجه شدیم یا نه. توی قدم بعدی ریشه‎‌یابی میکنیم و میگردیم دنبال هر چیزی که بتونه به ما کمک کنه متوجه بشیم این باور که باید طلاق گرفته از کجا اومده و چه زیرساخت‌هایی وجود داشته و داره. و در نهایت به کمک سودمندی چند مورد رو بررسی میکنیم، مثلاً یکی اینکه آیا طلاق اونقدر که فکر میکنیم به نفع هر دو طرف هست یا نه، یا اینکه آیا هر کسی توی این رابطه‌ی دو طرفه نقشِ موثرِ خودش رو بازی کرده یا نه، و حتی این که ببینیم رفتار دو طرف در جهت طلاق گرفتن حرکت میکرده یا هر مورد دیگه‌ای که بتونه معیاری از سودمندیِ دو طرف جداگانه یا در کنار هم برای ما داشته باشه.خلاصه به مرور و با کمک مراحل بالا میرسیم به باورها و تفکراتی که اون لحظه وجود داره. ممکنه اون باور و فکر تأیید بشه، ممکنه رد بشه، ممکن هم هست قسمتیش قابل قبول باشه و قسمتیش نه. و در نهایت در صورت لزوم افکار و باورهای جدید رو به مرور و با تمرین جایگزین افکار قدیمی میکنیم و با تلاش و سعی میکنیم اونها رو تثبیت کنیم (که میشه مرحله E). و این چرخه میتونه برای تمام عمر و به ازای تمام افکار و عقاید و باورها انجام بشهالگوی ABCDE آلبرت الیسبخوایم ایرانیزه (همون برگردون فارسیش) بکنیم، میشه گفت اسم این روش رو الف‌ب‌پ‌ت‌ث هم گذاشت. الف: اتفاقات، ب: باورها، پ: پیامدهای هیجانی یا پیشبینی رفتار، ت: تُهی‌سازی، ث: ثبات بخشیدن.تیتر این مطلب رو گذاشتم از ماست که برخواست، و مجدد تکرار میکنم، هم از ماست که بر ماست، و هم تعدادی از احساسات و رفتارهایی که از ما برمیخیزه، ریشش داخل خودمونه و بعضیاش ممکنه به بچگیمون هم برگرده که شاید حتی توی ذهن و فکرمون هم چیزی ازش یادمون نیاد. البته طبیعتاً ما تحت تأثیر بیرون از خودمون، هم قرار گرفتیم هم میگیریم، ولی شاید بشه به کمک تلاش برای ریشه‌یابی و تغییر باورها و افکارمون، به مرور زمان احساسات و رفتارهای بهتر و بهتری بروز بدیم و تا انتهای عمر در حال تغییر و بهبود باشیم.بصورت خلاصه میشه گفت اکثر اقداماتی که میکنیم، ناشی از برداشت‌ها و باورها و تفکرات ما در اون لحظه هست. حتی خود ما هم اگه به گذشته خودمون فکر کنیم، به مرور زمان تغییرات زیادی داشتیم. قطعاً شما هم اگه بررسی کنید مواردی رو یادتون میاد که اگه چند سال پیش رخ میدادن شما یه احساسی بهتون دست میداد و رفتار خاصی میکردین، ولی الان اگه اتفاق بیفته احساس یا رفتارتون تغییر کرده، میشه گفت این مورد بخاطر تغییرِ باور یا باورهای شما در مورد اون اتفاق یا اتفاقات هست و عملاً فیلترتون تغییر کرده. صرفاً برای یه تمثیل، من نمیگم همیشه باید عینک خوش‌بینی روی چشممون باشه، ولی حدأقل میتونیم از عینک یا عینک‌هایی به عنوان فیلتری توی مرحله B استفاده کنیم که کمک کنن تمرکزمون بیشتر روی برداشت‌هایی باشه که بتونه کمک کنه اقدامات مثبت و مناسب با توجه به شرایط انجام بدیم و نگاه بهتری پیدا کنیم.نه عینک بدبینی، نه عینک خوشبینی، عینکِ کارآمد برای بهتر شدن رو انتخاب کنیماغلب تغییر باورها بصورت ناخودآگاه رخ میدن و اگه ما میخوایم تغییری توی خودمون ایجاد کنیم باید تلاش کنیم با ریشه‌یابی اول موضوع رو پذیریم و بعد اقدامات لازم رو انجام بدیم. برای این کار هم میشه از متدهای مختلف روانشناسی یا حتی غیر روانشناسی استفاده کرد، اگه علاقه داشتین (البته توصیه میکنم که) توی مقاله زیر با روانشناسیِ ACT هم آشنا بشید که بنظر من میتونه خیلی مفید باشه: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/act-k7rnfmugoui1 این نکته رو هم بگم که من روانشناس نیستم، اما بعضی موارد که بتونه به بهتر زندگی کردن کمک کنه رو دوست دارم و این مطالب رو صرفاً از روی علاقه نوشتم(و البته به کمک آموزه‌هایی که از اشخاصی همچون دکتر محمد تیموری و دکتر علی میرصادقی، که خوشحالم تونستم ازشون چیزی یاد بگیرم).راستی الان یادم اومد قبلاً هم یه پست در مورد حقیقت و واقعیت نوشته بودم که شاید تا حدودی به این مطلب هم ربطی داشته باشه و خوندنش خالی از لطف نیست، خلاصش اینه که حقیقت، چیزیه که هست، و واقعیت برداشتِ ما از حقیقته، و توی این مطلبی که خوندین متوجه شدیم خیلی فرق داره ما چه برداشتی از وقایع و حوادث و رخدادها داریم: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/truth-vs-fact-noxayvbnft4p امیدوارم این مقاله‌‎‌ای که خوندین، بتونه هرچقدر شده به تغییرات مثبت توی همه زمینه‌ها کمک کنه. براتون از خدا اول سلامتی میخوام دوم سلامتی و سوم سلامتی، چهارم شادی و پنجم آرامش. خدا یار و نگهدارتونمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/az-mast-ke-bar-khast-jxzd91xjozmnاوایلِ تابستانِ 1400</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 18:09:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسیِ ACT از دیدِ یه برنامه‌نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/act-k7rnfmugoui1</link>
                <description>سلام خوش اومدین. قراره کمی با روانشناسی اَکت آشنا بشیم. فکر میکنم ارزشش رو داره که حدود یا کمتر از ده دقیقه زمان بذارید و این مطلب رو تا انتها بخونید. اگر هم نمیخواید این جمله رو گوشه ذهنتون داشته باشید:توصیه میکنم هر کسی توی هر شرایطی که هستین کمی در مورد رواشناسی act تحقیق کنید (و به دیگران هم معرفی کنید). مطمئن هستم پشیمون نمیشین و ارزشش رو داره.داستان از جایی شروع شد که من بعد از چند سال برنامه‌نویسی و کارای نرم‌افزاری، کمی دچار خستگی شده بودم. احساس میکردم به تغییر نیاز دارم. اوایل فکر میکردم بخاطر شغلمه یا نوع روابطم یا موضوعات دیگه.شروع کردم به فکر کردن، مدتی گذشت دیدم زیادی قرق شدم توی تفکرات و ذهنم بشدت شلوغ شده. رفتم سراغ امتحان چیزای دیگه مثل کتاب خوندن، تغییر نوع تفریحا و صحبت با اطرافیان. بعد از مدتی به پیشنهاد (و بهتره بگم اصرار همسرم که الان ازش تشکر هم میکنم) تصمیم گرفتیم بریم سر یسری کلاس.عملاً طی دو سه سال گذشته ما روشای مختلفی رو تجربه کردیم، از رفتن پیش رواشناس‌ و روان‌درمان‌گر گرفته تا کلاس و دوره‌ی افرادی که بعضیاشون مدارک علمی مرتبط هم نداشتن و بعضیاشون داشتن.خیلی نمیخوام وارد جزئیات بشم ولی انواع دیدهای مختلف رو شنیدیم و بررسی کردیم و خیلی هم کمکمون کرد، حتی کلاس‌ها یا دوره‌های آنلاین و حضوری که شاید دیگران این سختی رو به خودشون ندن که توشون شرکت کنن (حتی خیلیاشون رو شاید مسخره میکردن) هم هر کدوم مزایای خودش رو برامون داشت و حدأقلش این بود که با انواع دیدگاه‌های مختلف آشنا شدیم.یکی از مواردی که بنظرم به نسبت چیزای دیگه جالبتر و کاربردی‌تره، یک از مدلهای روانشناسی با اسم ACT یا همون &quot;Acceptance and Commitment Therapy&quot; یا &quot;درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد&quot; هست.کمی فاصله بگیریم و مشاهده‌گر باشیمبصورت خلاصه ACT برخلاف خیلی از مدلهای انگیزشی (که میگن همیشه باید بهترین خودت باشی و به هرچی فکر کنی میرسی و انرژیِ افکارت میتونه کائنات رو دگرگون کنه و ...) میگه آدما چه بخوان چه نخوان درگیر احساسات و عواطف و مواردی میشن که براشون خوش‌آیند نیست، و این میتونه از جانب خودشون یا دیگران یا محیط باشه یا هر علتِ دیگه‌ای. و بجای اینکه تأکید کنه که همه چیز درونیه، همونطور که از اسمش هم پیداست، شخص رو دعوت میکنه به پذیرش، تعهد، و اقدامات موثر.پذیرش برای قبولِ مشکل یا مسئله یا شکست یا هر چیز دیگه‌ای که رخ داده و کنار اومدن باهاش بجای فرار (اغلب اوقات کنار اومدن با یه موضوعی خیلی کمتر از عدم باور و تلاش برای تغییرش انرژی لازم داره) و تعهد به تلاش برای بهتر شدن و انجام یسری اقدام‌ها در راستای تغییراتی که اثرات مثبت داشته باشه و آدم رو از حالاتی مثل انعفال، افسردگی یا موارد مشابه دور کنه و ببره سمت رشد بیشتر و تلاش‌های هدفمند.الزلماً درمان نیست. پذیرش و تعهد یه روند بهتر توی کل زندگی ایجاد میکنه.میشه اینطوری گفت که این مدل روانشناسی میگه ما قبل از هر چیزی بجای اینکه اجتناب یا فرار کنیم از مسائل، بپذیریمشون، بعد سعی کنیم افکار و اعتقاداتی که باعث میشه ما با خودمون و ذهنمون و اطرافیانمون درگیر باشیم رو کنار بذاریم، و تلاش کنیم به درک کردنِ هر لحظه (با تجربه گذشته، به امید آینده، در زمان حال زندگی کردن) و با مفاهیمی مثل ذهن‌آگاهی سعی کنیم تحلیلای بهتری داشته باشیم، و در نهایت با بررسیِ نظامِ ارزش‌هامون (که اون هم به مرور بهتر میشه) تصمیم بگیریم که اقدامات متعهدانه‌ای انجام بدیم. قطعاً نمیشه بحث گسترده‌ای مثل روانشناسی ACT رو توی یه مقاله کوتاه گفت و قصد من هم این نیست چون تخصصش رو ندارم و هدف هم بیشتر آشناییِ کُلی باهاش بود، ولی یه سوال مهم، چرا اینارو گفتم و ارتباطش به شُغلم یا برنامه‌نویسی چی میتونه باشه؟روانشناسی act مفاهیم زیادی داره، برای مثال یکیش work ability هست (نمیدونم چی ترجمه میشه، شاید بشه گفت کاراییِ‌عملکرد). یکی از نقاط ضعف خود من این بود که موقع شروع یه پروژه جدید یا اضافه کردن فیچری خاصی بهشون، کلی وقت میذاشتم سر بررسی جوانب مختلف و به قولی انگار دنبال زیربغل مار میگشتم و همه‌چیزش رو بررسی میکردم، این وسط هم کلی فیچر جدید به ذهنم میرسید که برای پیاده‌سازیشون برنامه‌ریزی میکردم و خیلی وقتا با اینکه مفید بود ولی اون لحظه نیاز مبرمی بهشون احساس نمیشد. بعد از آشنا شدن با وُرک‌اَبیلیتی کمی از اون حالت فاصله گرفتم و انجام دادن رو مقدم دونستم به دنبال قاتل بروسلی گشتن. عملاً اولیت افکارم کمی تغییر کرد و الان کارایی و عملکرد رو در حد MVP (حدأقل محصول قابل ارائه) البته اگه درست در نظر گرفته شده باشه، سعی میکنم تمرکزم روی درست انجام شدن باشه بیشتر.یه مثال مهم دیگه امریه سربازی بود. من خیلی با خودم درگیر بودم. درسته که به نسبت اغلب جَوون‌های کشورم شرایط سربازی بهتری دارم و همین که توی یه شرکت توی فیلد تخصصی خودم امریه شدم نعمت بزرگیه، ولی بازم انگار هنوز بعد از چندین ماه فعالیت نمیتونستم شرایطم رو بپذیرم. در حقیقت اول نمیفهمیدم که اون حالت رو دارم تا زمانی که با روانشناسی act آشنا شدم و یواش یواش بجای فرار از واقعیت و تلاش برای مقابله باهاش و درگیر کردن ذهن، سعی کردم شرایطم رو بپذیرم و با بررسی و حتی تغییر تعدادی از ارزش‌هام (بهتره بگم شناخت بهترشون)، به خودم تعهدات جدیدی دادم که حقیقتاً باعث شده آرامش بیشتری داشته باشم و این موضوع، کاراییم رو هم بشدت بیشتر کرده (چه با خودم، چه ارتباط با دیگران، چه کار و ...).حتی به خاطر همین رواشناسی act بود که بعد از چندین ماه، بالاخره یکی از افکارم رو انجام دادم و دستی به سر و گوشِ رزومه‌ی انگلیسیم کشیدم و اقداماتی دیگه‌ای رو در کنار کارم شروع کردم که شاید کوچیک و قدم‌به‌قدم باشه ولی میدونم همین تغییرات ریز و ظاهراً کوچیک، اقداماتی هستن که درازمدت قطعاً اتفاقات خیلی خوبی رو برام رقم خواهند زد.من خیلی وقت بود خیلی کارهایی توی ذهنم وجود داشتن، شاید بعضیا بگن کاری ندارن که انجام بدن، ولی من بخاطر شلوغی ذهنم و اینکه یعالمه ایده و کار داشتم، و از طرف دیگه بواسطه کمالگرایی و کامل‌گرایی‌ای که داشتم (و هنوزم دارم تا حدود زیادی)، هیچ کدومشون رو استارت نمیزدم. و این رو بعد از تجربه بهتون میگم که هرچقدر هم کارای بزرگی داشته بشیم توی ذهنمون، انجام ندادنشون هیچ نفعی نداره حتی آزاردهنده هم میشه، تا زمانی که کارای کوچیک رو انجام بدیم و همین اقدامات کوچیک حس مثبتی توی آدم ایجاد میکنن و مثل پله‌هایی هستن که دونه دونه طی میکنم ولی با این تفاوت که هرچی به مقصد میرسیم انگار انرژی و رضایت بصورت تصاعدی بیشتر میشه بجای اینکه بالای پله‌ها احساس خستگی کنیم (این تیکه شاید مشترک باشه بین روانشناسی act و مفاهیمی که توی کتابایی مثل خُرده‌عادت‌ها یا عادت‌های‌اتمی مطرح میشه).یا یه مثال دیگه، من خیلی وقت بود میخواستم توی ماشین و حین رانندگی بجای آهنگ گوش کردن یا حتی سکوت! استفاده‌ی مفیدتری از وقتم بکنم. دقیقاً پریروز بود که تا نشستم توی ماشین آهنگ السید (دلم تنگه برات) توی ذهنم شروع کرد به پخش شدن (قضاوت ممنوع! ولی جهت اطلاع، من سلیقه موسیقی عجیبی دارم و طرفدار نوع خاصی نیستم، از هر نوعی اونی که به دلم بشینه رو گوش میدم، بگذریم...)، مغزم میخواست اون آهنگ رو بشنوه. و دقیقاً سه روز قبلش هم همین اتفاق افتاد و با اینکه نمیدونم آخرین بار کی شنیده بودمش اون لحظه هوس کردم گوش بدم، ناخودآگاه گوشی رو برداشته بودم و گشته بودم اون آهنگ رو دانلود کرده بودم و پخشش کرده بودم (شاید باورتون نشه ولی جدی میگم که ناخودآگاه بود، همچیز خودش اتفاق افتاد، مثل خیلی از روندهای زندگیِ ما که خودشون اتوماتیک بدون اینکه ما تصمیم خاصی براشون داشته باشیم رخ دادن، من اون لحظه فقط گوشی رو برداشته بودم و بقیه روند دانلود و پخش رو یادم نمیاد که با دستور خودم به مغزم بوده باشه). این دفعه بر خلاف دفعه قبل، تا مرحله زدن دکمه پخش رفتم ولی لحظه آخر یهو گفتم صبر کن، ترمز دستیِ مغزمو کشیدم و گفتم وایسا، من میخوام یه ویدیوی آموزشی رو بذارم پخش بشه توی مسیر و بهش گوش بدم. این کار رو کردم، و جالبه که تا حدود ده بیست سی ثانیه هنوز مغزم داشت برای خودش اون آهنگرو میخوند ولی بعدش دیگه نتونست مقاوت کنه و یجورایی مشخص شد که کی فرماندس!این یکی دیگه از مفاهیم روانشناسی act هست، خلاصش اینه که ما خیلی وقتا خیلی کارها رو بی‌اختیار چون مغزمون میگه انجام میدیم، مثلاً قطعاً براتون بارها پیش اومده که گرسنه نبودین ولی رفتین سر یخچال و چیزی برداشتین خوردین، یا در جواب حرفای دیگران خیلی مواقع ما حتی یادمون نمیمونه چه کلماتی به زبون اوردیم و دیفالت و ناخودآگاه حرفی زدیم یا کاری کردیم، اگه موارد مشابه براتون رخ داد خوبه که از خودتون بپرسین چی باعث شد اون کار رو بکنین؟ذهن‌آگاهی میگه خیلی وقتا ما بجای اینکه موارد زندگیمون رو بسپریم دستِ ناخودآگاهمون، تلاش کنیم خودمون به مغز و ذهنمون احاطه داشته باشیم که نتیجش میشه تسلط بیشتر به روندهای دلخواه زندگی (طبیعتاً ناخودآگاه رو حذف نمیکنه، فقط تأکید داره که ما میتونیم روندهای دلخواهِ خودآگاهمون رو به مرور جایگزین برخی روندهای ناخودآگاهمون کنیم و خودآگاه هم تجربیات جدیدی داشته باشه و این روند تا آخر عمر میتونه ادامه‌دار باشه).آخرین مثالی که میخوام بگم هم دیروز اتفاق افتاد، من داشتم توی اوج فشار مغزی، کُدی میزدم که یجورایی توش به بن‌بست رسیده بودم، یعنی اون لحظه فکر میکردم که اینطوری نیست و دارم عادی پیش میرم، ولی یه لحظه به خودم اومدم دیدم مغزم ساختارهای مختلف برنامه رو توی هم تنیده و دیزاین‌پترنی که باهاش درگیر هستم بیشتر از روی عادت انتخاب شده و درسته که نهایتاً برنامه درست کار میکنه، ولی یه چیزی این وسط میلنگه. صبر کردم، چندتا نفس عمیق کشیدم و یکمی چشمام رو بستم و سعی کردم به همون لحظه فقط فکر کنم و ذهنم رو خالی کنم. سخت بود طبیعتاً، ولی بعد از چند دقیقه که برگشتم سر کد، انگار یه ناشناس شده بودم که با تعجب داره کد یه نفر دیگه رو میبینه! متوجه شدم اولویتی که برای کد زدن انتخاب کرده بودم خیلی هم منطقی نیست و عملاً دارم از ارزش‌هایی که توی پروژه‌های قبلی بهشون رسیده بودم توی این پروژه هم استفاده میکردم. یکم خندم گرفته بود، رفتم یه دوری زدم و برگشتم روی کاغذ شروع کردم به نوشتن ارزشای جدیدی که انتظار دارم توی این پروژه بهشون پایبند باشم. و اولویت‌ها هم تغییر کرد، به حدی که یه revert زدم به چندتا commit قبلی و یه branch جدید ساختم و رفتم روی یه قسمت دیگه و از اون طرف پیاده‌سازی رو ادامه دادم. این موضوع حوالی ظهر اتفاق افتاد و من عصر که میخواستم پاشم برم خونه متوجه شدم که اگه روند قبل رو ادامه داده بودم این پیشرفت رو نمیداشتم.خب خوشحالم که تا اینجا اومدین، منم این مقاله رو بیشتر ادامه نمیدم. امیدوارم براتون مفید بوده باشه. و دوست دارم دوباره این جمله رو تکرار کنم:توصیه میکنم هر کسی توی هر شرایطی که هستین کمی در مورد رواشناسی act تحقیق کنید (و به دیگران هم معرفی کنید). مطمئن هستم پشیمون نمیشین و ارزشش رو داره.به عنوان آخرین مطلب هم یه نمودار جالب وجود داره که شاید بتونه کمی دیدِتون رو نسبت به شرایط وخیم و ناملایمتی‌ها تغییر بده به اسم کوبلر-راس که نمیدونم ارتباط مستقیمی با رواشناسی act داره یا نه ولی میشه مفاهیم مشترکشون رو جالب دونست. برای مثال هر دوتاشون توی حوزه پذیرش و اقدام اشتراکاتی دارن. نمودار کوبلر-راس: اثرات مواجهه با تغییرات بزرگ در زندگی بر مبنای زمانتوی این نمودار، روند مواجهه با تغییرات بزرگ توی زندگی رو مشاهده میکنیم. نکتش اینه که با تلاش و تسلط روی خود، میشه این نمودار رو کمی تغییر داد، مثلاً ارتفاع افسردگی به سمت پایین رو کمتر کرد یا حتی عرض نمودار روی محور زمان رو به اندازه‌ای فشرده کنیم که سرعت اثرگذاری باعث بشه ما زودتر به مرحله آخر برسیم و اقداماتِ لازمه رو شروع کنیم. طبیعتاً هیچ چیزی صد در صد نیست و برای هر کسی ممکنه مدلش متفاوت باشه ولی بصورت میانگین نگرشِ قابل قبولی رو ارائه میده.اگه دوست داشتین میتونین این مثاله رو هم نگاهی بکنید، نگاهی داریم به چرخه رفتار و دلایل تفاوت احساسات نسبت به شرایط و اتفاقات متفاوت: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/az-mast-ke-bar-khast-jxzd91xjozmn براتون آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت رو دارم. خدا یار و نگهدارتون.منتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/act-k7rnfmugoui1اولِ تابستانِ 1400</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jun 2021 09:25:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صرفاً جهت کاشت یک درخت بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/%D8%B5%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D8%AC%D9%87%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-dkdkn8bv1nzo</link>
                <description>سلام.این پست صرفاً به منظور کاشته شدن یک درخت بیشتر در پویش پیک زمین منتشر شده و هیچ ارزشِ قانونی، مادی، معنوی، اخلاقی، فلسفی، عرفانی، فرهنگی، سیاسی، شخصی، عمومی یا خصوصیِ دیگه‌ای نداره.شاد و سلامت و پیروز باشین.اگه علاقه داشتید میتونید پست قبلی من در رابطه با حمایت از این پویش رو هم ببینید، اون یکم طولانی‌تر هست و هدفش صرفاً کاشت یه درخت بیشتر نیست: https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/sabze-sabzam-rishe-daram-peyke-zamin-mukhh72abk9i منتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://vrgl.ir/cBY0l</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 08:40:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-lbassc1fmtgi</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/nqlribpdijdf-NyG3a.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۲۸,۴۸۳ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۳۱۵ مرتبه پسندیدند و  ۱۱۵ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۱۲ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۹,۵۱۳ بار خوانده شدند و ۸,۱۷۶,۵۹۴ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۱۱۲۱۰۰۲۷۴ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱۰۴,۰۶۷ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۱۱۲۱۰۰۲۷۴ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 13:22:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبزِ سبزم ریشه دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/sabze-sabzam-rishe-daram-peyke-zamin-mukhh72abk9i</link>
                <description>به نظر من یه خونه هرجایی میتونه باشهمیتونه بالای یه ساختمون بلند باشهمیتونه تویه کوچه ی قدیمی که زیر یه بازارچه هست یاشهمیتونه بزرگ یا میتونه کوچیک باشهمیتونه برای هرکس مفهومی داشته باشهیا هر رنگی داشته باشهمیتونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشهمیتونه رنگ قرمز یا به رنگ …ولی من یعنی بهتر بگم مامعتقدیم خونه هرچی که باشهباید سبز باشهبله سبز و همیشه سبزما انسان‌ها موجودات عجیبی هستیم. خلقتی زیبا و پر‌شکوه با خالقی که بهترین‌ها رو به ما هدیه داده. بعضیا اعتقاد دارن عظمتی که هر کدوم از ما توی خودمون داریم میتونه دنیا رو دگرگون کنه. دنیایی که گستردگیش بی‌انتهاست و دانشمندا هرچی بیشتر در موردش تحقیق میکنن بیشتر متوجه میشن که تقریبا هیچی نمیدونن.الان که من توی خونم نشستم، نیم‌نگاهی به بیرون از پنجره و ساختمونای اطرافم انداختم. توی هر کدوم از اونها افراد و داستان‌های زیادی وجود داره، کاش میشد قصه‌های همه‌ی مردم رو شنید. کلی آدم توی همسایگی من دارن زندگی میکنن که من ازشون بی‌خبر هستم و مشتاقم باهاشون ارتباط داشته باشم، شاید من کمی جوون باشم برای گفتن این حرف، ولی به یاد قدیم، به یاد زمان‌هایی که همسایه مثل دوست و فامیل بود و حتی شاید گاهی، هم‌خانه میدیدن همدیگه رو نه هم‌سایه. سریال خانه سبز رو یادتونه؟ یکی از به‌یاد‌موندنی‌ترین دیالوگ‌هاش این بود:خونه سبز فقط یه ساختمون نیست؛ همه باورهای ماست… این چیزی نیست که بشه با بیل مکانیکی و بولدوزر خرابش کرد. این چیزیه که می‌تونه به هر آدمی روح سبز زندگی بده.خونه سبز رو میشه تعمیم داد. توی کوچه‌ای که من هستم احتمالا چند‌صد‌تا ساختمون باید وجود داشته باشه و هر کدومشون چندین واحد مسکونی دارن. هممون کنار هم فقط یه کوچه هستیم، کوچه‌ای که قسمتی از یه خیابونه. خیابونی که خودش مثل یه خط توی یه منطقه شهری حساب میشه. منطقه‌ای که بخشی از شهر محل سکونت من هست. شهری که تکه‌ای از استان و استان هم جزئی از کشور من به حساب میاد. کل کشور من هم قطعه‌ای از این زمین خاکیه. کوچه و خیابون و محله و شهر و کشور و کل این زمین خاکی برای ما یه خونه‌ی سبزه٬ و همه‌ی ما با هر زبون و فرهنگی که داریم، همسایه‌های همدیگه هستیم.چقدر جالبه که با این دیدگاه، من فقط مثل یه نقطه روی کره‌ای هستم که اسمش رو زمین گذاشتیم. زمینی که ما مدتها فکر میکردیم وسط عالمه. فکر میکردیم دنیاست که حول محور ما چرخانه. فکر میکردیم خورشید و ماه عاشق چشم و ابروی ما هستن و دورمون میگردن. اگه ما جای خورشید بودیم و این همه غرور رو میدیدم چیکار میکردیم؟ اگه جای ماه بودیم و نظاره‌گر این همه خودبینی بودیم چیکار میکردیم؟ اگه کلن ما جای دنیا بودیم چیکار میکردیم؟جالبتر میشه وقتی به این فکر کنیم که زمین ما با این بزرگی‌ای که نسبت به ماها داره، خودش نقطه‌ای توی محلیه که ما اسمش رو گذاشتیم منظومه، منظومه شمسی. کل این منظومه نقطه‌ای هست توی مکانی که ما اسمش رو گذاشتیم کهکشان، کهکشان راه‌ِشیری. کل کهکشانمون نقطه‌ای هست از جایی که ما اسمش رو گذاشتیم اَبَرخوشه، ابرخوشه لانیاکیا. و کل این ابرخوشه نقطه‌ی کوچیکی حساب میشه توی دنیا و مجموعه ابرخوشه‌هایی که ما تا الان تونستیم پِی به وجودشون ببریم. با این دیدگاه، کل زمین ما از نظر فیزیکی ذره‌ای ناچیز حساب میشه توی دنیای پهناوری که ما نمیدونیم کل اون دنیا چه جایگاه و چه ابعادی توی هستی داره. عملاً از نظر ابعاد فیزیکی، من به عنوان یه انسان توی چرخش کل گیتی، حتی ذره‌ای هم محسوب نمیشم.ولی آیا همه‌ی محاسبات با ابعاد فیزیکی و مکانی در نظر گرفته میشه؟ آیا ما نتونستیم به علوم و ابعاد جدیدتری نسبت به نسل‌های اولیه انسان دست پیدا کنیم؟ آیا ممکن نیست در آینده هم علوم و ابعاد جدیدتری کشف بشن؟ آیا ممکن نیست از یک برهه زمانی به بعد علم به حدی پیشرفت کنه که ما بتونیم به‌راحتی بین سیارات و منظومه‌ها و کهکشان‌ها و دنیاهای مختلف تردد کنیم؟ آیا باید فقط خودمون رو در حد همین ابعاد فیزیکی در نظر بگیریم؟تمام این سوالها و سوالات مشابه، مرتبط با بیرون از کره زمین ماست. ولی فارق از اینکه عالم هستی چی میتونه باشه حقیقتش، و واقعیتی که ما ازش برداشت میکنیم چی هست، بیاین یه نگاهی هم به داخل کره زمینمون بندازیم. یه مأمنِ بینظیر که تا جایی که ما میدونیم خونه‌ی اول ما بوده. خونه‌ای که به نسل ما حیات و بقا بخشیده. از نظر عمر هم اگه حساب کنیم و به گذشته هم بخوایم گریزی بزنیم، همین خونه‌ای که سال‌های سال، نسل‌های مختلف ما رو مثل مادری مهربون توی آغوش گرمش به دندون کشیده و آسایشگاهی امن برای هممون بوده، عمرش از عمر ما آدما خیلی بیشتره. در هر صورت ما در حال حاضر اینجا هستیم. جایی که به هر طرفش نگاه کنیم اعجازی وجود داره که میتونه ما رو شگفت‌زده کنه. من همونطور که با تفکر به بیرون از زمینم شگفت‌زده میشم، وقتی به دو دریایی نگاه میکنم که رنگشون باهم فرق داره ولی کنار هم پایدار هستن، شگفت‌زده میشم. من وقتی به مواهب طبیعی دنیا مثل آبشارهایی که یکیش فقط نیاگارا هست و جنگل‌های پر‌شکوهی مثل آمازون و حتی نقاط مختلف طبیعت کشور خودم فکر میکنم، شگفت‌زده میشم. من وقتی به روند تبدیل آب به بخار و ابر و در نهایت بارش بارون فکر میکنم، شگفت‌زده میشم. من وقتی از لب ساحل، قوس انتهایی دریا و خورشیدی که داره غروب میکنه رو میبینم شگفت‌زده میشم. من وقتی وسط دشتی پر از گل چشم‌هام رو میبندم و نسیم صبحگاهی صورت و بدنم رو نوازش میکنه، شگفت‌زده میشم. من وقتی به کویر میرم و توی اون تاریکی همراه با نگاهی که غرقِ زل‌زدن به آسمون شده به قصه‌های گذشتگانمون در مورد ستاره‌های معمولی و دنباله‌دار گوش میکنم، شگفت‌زده میشم. من وقتی پرواز میکنم و میرم بالای ابرهایی که انگار میخوان به من بفهمونن بالاتر از هر سطح و بُعدی میتونه سطح و بُعدِ دیگه‌ای وجود داشته باشه، شگفت‌زده میشم. من وقتی به خلقت دنیا و زمین و نسلمون فکر میکنم، شگفت‌زده میشم. من وقتی به لذت‌هایی مثل فرزند بودن، دوست بودن، همسر بودن، و پدر بودن فکر میکنم، شگفت‌زده میشم. من وقتی حولِ محور مهمی به اسم عشق تأمل میکنم، شگفت‌زده میشم.یعنی میشه قبول کرد که این همه عجایب، این همه عظمت، این همه جلال و شکوه و گستردگی، اتفاقی بوجود اومده باشه؟ یعنی میشه پذیرفت که این همه شگفتی کنار همدیگه نتیجه یه سانحه تصادفی بودن؟ یعنی میشه قبول کرد که وجود من توی این دنیا و این کره‌ای که توش هستم هیچ دلیلی نداشته؟ از نظر من جواب این سه تا سوال، با تأکید مؤکد، یک کلمه هست: نه!بودن همه‌ی اینها معنی‌ای داره. بودن اون همه زیبایی و شگفتی معنی‌ای داره. بودن من، بودن شما، بودن ما توی این هستی معنی‌ای داره. بودن تک‌تک ما توی این برهه از تاریخ حتما باید دلیلی داشته باشه. بودن هستی و وجود زمین داخل این دنیا حتما باید دلیلی داشته باشه. بودن ما کنار همدیگه و بودن هممون روی زمین حتماً باید دلیلی داشته باشه. خیلی نمیخوایم وارد مباحث فلسفی و عرفانی بشیم، واسه همین میشه گفت خوبه که در مورد معانی و مفاهیم تفکر کنیم و برامون سوال باشه، اما هر معنی و دلیلی که میخوان داشته باشن، هر کدوم از ما به اندازه‌ی خودمون باید موجودیَتمون رو روی این کره‌ی پربرکت قبول کنیم، و در کنار تمام اینها باید بدونیم که هر کدوم از ما در حال حاضر توی این فریم از فیلم دنیا، روی زمین، نقشِ خودمون رو بازی میکنیم، پس باید بپذیریمش، آگاهانه‌تر تصمیم‌گیری کنیم و نسبت به مسئولیتمون احساس بهتری داشته باشیم. من وقتی به بیرون از کره زمین فکر میکنم و در کنارش این همه زیبایی و شگفتی‌ای که در اختیار دارم رو بررسی میکنم، میتونم انتخاب‌هایی داشته باشم. شاید زمین خونه‌ی آخر ما نباشه و در آینده بتونیم روی زمین‌های دیگه زندگانی کنیم‌ اما زمین خونه‌ی اول ماست و تا مدتها هم قرار توی همین خونه‌ی معرکه بمونیم. چه قرار باشه زمین رو ترک کنیم‌ چه قرار باشه حضورمون اینجا همیشگی باشه، در هر صورت باید به زمینی که ما رو پرورش داده احترام بذاریم و براش ارزش بی‌اندازه‌ای قائل باشیم. زمینی که وسط این همه عظمت ما رو توی خودش جا داده و از ما محافظت میکنه، البته تا جایی که خودمون این محافظت رو از بین نبریم. ما باید قدردان باشیم و همواره تلاش کنیم از محیط زندگیمون به شکلی امن و زیبا و شایسته نگهداری کنیم. رفتار ما با زمینمون باید بیش از هر رفتار دیگه‌ای ارزشمندانه و توأم با احترام باشه. زمین ما منابعی داره که تجدیدپذیر هستن و منابعی که به این راحتی‌ها دوباره بوجود نمیان. این وظیفه ماست که بتونیم بجای اتمام منابع تموم شدنی، از منابع جایگزین و سالم‌تری استفاده کنیم. روی زمین ما، درخت‌ها و جنگل‌ها و مراتع، ریه‌های زمین به حساب میان، هوای ریه‌های زمین رو داشته باشیم تا زمین هم هوای ریه‌های ما رو داشته باشه. زمین ما کوه‌ها و ارتفاعات و خشکی‌هایی داره که ستون‌ها و زیربناهای محلی هستن که ما روشون زندگی میکنیم، هوای ستون‌های زمین رو داشته باشیم تا زمین هم هوای ستون‌های زندگانیِ ما رو داشته باشه. اگه زمینمون رو با بدنمون مقایسه کنیم، اقیانوس‌ها و دریاها مثل قلب، و رودها و روخانه‌ها مثل رگ‌ها میتونن باشن، هوای سیستم خون‌رسانی زمینمون رو داشته باشیم تا زمین هم هوای بدن ما رو داشته باشه. زمینمون رو مثل بدن خودمون دوست داشته باشیم. همه‌جاش رو ارزشمند بدونیم. چه کسی ما رو ببینه چه نبینه، زمین ما رو میبینه، دنیا ما رو میبینه، هستی ما رو میبینه. حیات ما اینجا، با این نگرش میتونه ادامه داشته باشه که بدونیم هر سودی زمینمون برسونیم سودی هست که به خودمون و نسل‌های آینده رسوندیم، و هر ضرری که به زمینمون بزنیم، ضرر رسوندن به خودمون و آیندگان هست.چقدر خوبه که بتونیم بصورت مثبت اثر‌گذار باشیم. چقدر خوبه که بتونیم قدر وجودمون رو بدونیم. چقدر خوبه که بتونیم لذت ببریم، از بودنمون توی هستی، از بودنمون کنار همدیگه، از بودنمون روی زمین. درسته که میتونیم زمین‌های دیگه‌ای داشته باشیم، اما زمانی میتونیم روی ادامه‌ی بقا روی حتی اون زمین‌ها حساب باز کنیم که بتونیم حدأقل همین زمین خودمون رو توی بهترین شرایط نگهداری و مراقبت کنیم. ما الان اینجاییم و هر کدوممون چه بپذیریم چه نپذیریم مسئول هستیم. مسئول زندگی خودمون و دیگران، مسئول زندگی نسل‌های آینده، مسئول زندگی زمین. بیاین خودمون رو دوست داشته باشیم. دیگران رو دوست داشته باشیم. زمینمون رو دوست داشته باشیم. بیاین تصمیم بگیریم از این به بعد با خودمون و دیگران و زمینمون مهربون‌تر باشیم و بیشتر هوای همرو داشته باشیم، شاید اولین قدم هم اینه که بدونیم میتونیم و فقط باید شروع کنیم.زندگانی ما ریشه در گذشته و نسل‌های قبل از ما داره و زندگی نسل‌های آینده ریشه در حال حاضر و تصمیم‌های ما. حیات ما و تمام اجداد و آیندگان ما هم ریشه در وجود زمین داره. تمام ما وجودمون به وجود زمین گره خورده. هر کدوممون، چه مراقب زمین بوده باشیم، چه گاهگداری خواسته یا ناخواسته بهش آسیب رسونده باشیم، توی قلبمون زمین رو دوست داریم و اگه به اعماق وجودمون سفر کنیم ریشه‌های زیادی میبینیم که پیوندی مستحکمه بین ما و زمین، انگار زمین جزئی از وجود و دی‌اِن‌اِی و ژنتیک ماست.تمام انسان‌ها و موجودات و گیاهان، ریشه در این کره‌ی زندگی‌بخش دارن. ریشه‌هایی که حتی اگه خودمون در پی قطع کردنشون باشیم خودشون سعی دارن این ارتباط رو زنده نگه دارن. ریشه‌هایی که الزاماً واقعی و فیزیکی و قابل لمس نیستن. ریشه‌هایی که بر خلاف تصور ما از کلمه‌ی ریشه، تیره و خاکی و عجیب نیستن. ریشه‌هایی که زلال و شفاف و زیبا هستن. ریشه‌هایی سرشار از امید و عشق و انرژی. ریشه‌هایی از جنس احساس، ریشه‌هایی از جنس لطافت، ریشه‌هایی از جنس شگفتی. ما همگی ریشه‌های سرسبزی داریم که اگه اجازه بدیم، این ریشه‌ها میتونن کل وجود ما رو پرنشاط و مستحکم و سرزنده کنن. رنگ سبز رو ما با طبیعت شناختیم و برای ما میتونه به معنی حیات و زندگی و شادابی باشه. شما، سایر موجودات، گذشتگان و آیندگان، زمین ما، من، هممون سبز هستیم. سبزِ سبزیم، ریشه داریم. مراقب این سرسبزی باشیم.همونطور که صحبتمون با دکلمه‌ی جناب خسرو شکیبایی شروع شد، در آخر هم دعوتتون میکنم به خوندن و شنیدنِ آهنگِ نوستالژیِ انتهاییِ سریالِ خانه‌سبز:سبز سبزم ریشه دارممن درختی استوارمسبز سبزم ریشه دارمدر زمستان هم بهارمشور و عشق و شادیم رااز خدایم هدیه دارمسبز سبزم ریشه دارمریشه در اندیشه دارمهرچه هستم هرچه باشمچشمه ام پاکم زلالمسبد سبد ستارهاز آسمون می بارهتو قلب پاک گلدونبهار خونه دارهبیا بیا دوبارهچشام به انتظارهبارون داره میبارهبوی تو رو میارهاگه به این مطلب علاقه داشتین لطفا حمایت کنید و برای دیگران بفرستید و سعی کنید هم خودتون توی پویش پیک زمین شرکت کنید هم سایرین رو دعوت کنید تا هر کدوممون به اندازه خودمون سهمی داشته باشیم در کاشت درخت و حمایت و حفاظت از زمین و محیط زیستمون. شاد و سلامت و پیروز باشیدمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://vrgl.ir/dm8yV</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 21:37:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه وب سرویس نبودش...</title>
                <link>https://virgool.io/CodeLovers/web-service-gpmxes613ers</link>
                <description>توی مقاله قبلی با عنوان اگه API نبودش پا نمیداد این مقاله با مفهوم API آشنا شدیم و مثالهایی ازش رو دیدیم (لطفاً قبل از ادامه حتماً مطمئن باشید که اون مقاله رو خوندین): https://vrgl.ir/vLtRy همونطور که اونجا گفته شده، توی این مقاله (اگه وب سرویس نبودش، پا نمیداد این مقاله)، قراره یکم بیشتر وارد مفهوم وب‌سرویس‌ها بشیم. ولی همچنان، نه خیلی فنی و نه خیلی عمومی، یه‌چیزِ بِینابِینی که دیدِ قابل قبولی بده و از این به بعد اگه کسی در مورد وب‌سرویس صحبت کرد یا جایی اسمش رو دیدیم یا شنیدیم، بدونیم چیه و بصورت کلی چه مفهومی داره.و باز هم (گرچه ویکیپدیا منبع خیلی قابل قبولی برای موارد فنی و علمی نیست ولی برای تعریف و یسری توضیحات خوبه، پس) زحمت تعریف رو میندازیم گردن ویکیپدیای عزیز:یک وب سرویس (به انگلیسی: Web service) یا خدمت وب، از نگاه فناوری اطلاعات و بر اساس استانداردهای تعریف شده، سرویس یا خدمتی است که از طریق وب (اینترنت) توسط یک دستگاه الکترونیکی (سرور یا خادم) به دستگاه الکترونیکی دیگر (سرویس گیرنده یا Client)، ارائه می‌شود.وب سرویس توسط W3C تألیف شده.عکس زیر API رو با WebService مقایسه کردهapi VS web serviceمیشه گفت که هر وب‌سرویس میتونه API باشه، ولی هر API وب‌سرویس نیست و این موضوع توی همون مقاله‌ای که اول این مطلبق معرفی کردم، مشخص شده.پس وقتی ما از کلمه ی Web API استفاده میکنیم، احتمالاً منظورمون یه API هست که داره تحت بستر Web خدمات ارائه میده، و وقتی میگیم Web Service، بهتره بدونیم که منظور اصلی، سازوکار ارتباطی‌ای هست برای انتقال اطلاعات بین نرم‌افزار‌های مختلف که گفته میشه توسط سازمان W3C توسعه یافته، و دلیل اصلیش سهولت در انجام امور از راه دور ذکر شده.ویژگی‌هاحالا یه سوال، وقتی ما میخوایم کنترل از راه دور انجام بدیم، چه ویژگی‌هایی لازمه داریم؟طبیعتاً یکی از اولین موارد اینه که نحوه ارتباطمون وابستگی خاصی به پلتفرم یا سیستم عامل نداشته باشهمورد بعدی اینه که وب سرویس قراره به هرکسی که درخواست میده پاسخی درخور ارائه بده، پس نباید به زبون برنامه نویسی خاصی وابسته باشهباید بتونه ارتباط بین بخش های مختلف نرم افزار یا مثلاً ارتباط با کلاینت‌های مختلف رو تسهیل کنهکسی که از وب‌سرویس استفاده میکنه نیاز نداره بدونه پشتش چه خبره و فقط باید بدونه چجوری میتونه اطلاعات به وب‌سرویس بده و ازش اطلاعات دریافت کنه (نیازمند پروتکل ارتباطی هست)یه وب‌سرویس باید ماژولار و داینامیک و و قابل توسعه در ورژن‌های مختلف باشهاصطلاحاً self-contained باشه، میشه اینجوری تفسیر کرد که حتی‌المقدور نیازی به منابع بیرونی نداشته باشهدر صورت نیاز بتونه تبادل اطلاعات یا اسناد پیچیده رو هم تا حدود قابل قبولی پشتیبانی کنهفکر کنم کافی باشه تا همینجا ویژگی‌ها.نقش‌هاهر جایی، هر جوری، هر کسی، هر طوری، هر نوعی بخواد ارتباط برقرار کنه، نقش‌ها و انتظاراتی مطرح میشه. برای وب‌سرویس‌ها هم سه نقش کلی و اصلی زیر مطرح میشن:ارائه‌دهنده سرویس یا همون Serviece Providerهمونطور که از اسم مشخصه، منظور شخص یا اشخاص حقیق یا حقوقی‌ای هست که سرویس رو توسعه و ارائه میدن.درخواست‌کننده یا همون Service Requestorیعنی هر استفاده‌کننده از وب سرویس که با ارسال درخواست و در صورت نیاز فرستادن داده‌هایی، پاسخی دریافت میکنه.سرویس رجیستری Service Registeryیه واحد مرکزی که توسعه‌دهنده‌ها میتونن روی اون سرویس جدیدی ایجاد کرده یا از سرویس‌های قدیمی که توسط دیگران توسعه داده شده استفاده کنن.پروتکل‌هاهمونطور که گفتیم وب‌سرویس‌ها میتونن خدمات و سرویس‌هایی ارائه بدن، ولی این خدمات با چه استانداردهایی قراره پیاده‌سازی بشه؟برخی از انواع پروتکل یا استانداردهای ارتباطی اینا هستن:XML یا eXtensible Markup Language:یکی از استانداردهای اولیه برای استفاده از وب‌سرویس‌ها، XML هست که این مورد هم توسط W3C استاندارد‌سازی شده تا توسعه‌دهندگان قادر باشن بصورت استاندارد از این پلتفرم به عنوان واسط اتصال استفاده کنن. زبان XML نوعی زبان نشانه‌گذاری قابل گسترشه که به منظور انتقال اطلاعات به صورت متن در بین وب‌سرویس‌ها استفاده می‌شه.SOAP یا Simple Object Access Protocol :این مورد که شاید توی برخی از ارتباط‌های پرداخت و بانکی باهاشون آشنا شده باشین، یکی دیگه از استاندارای مهم و کاربردی در وب‌سرویس‌ها استاندارد SOAP هست که این پروتکل هم مثل XML میتونه بصورت مشترک باعث اتصال موفق برنامه‌ها با وب‌سرویس بشه. در واقع پیغام‌های ایجاد و ارسال شده SOAP عامل اصلی و ایجاد کننده اتصال وب سرویس هست. این پروتکل برای انتقال اطلاعات با سطح امنیتی بالا مناسبه و تا حدودِ زیادی قابل‌اطمینان در نظر گفته میشه. بصورت خلاصه میشه گفت SOAP پروتوکلیه برای ارسال داده و اسناد تحت بستر HTTP یا SMTP.WSDL  یا Web Service Description Language:یک دیگه از استانداردای مهم که کاربرد بسیار فراوانی توی وب‌سرویس‌ها داره، استاندارد WSDL هست. این استاندارد هم مثل UDDI یه فایل برای هر وب سرویس داره که این فایل با فرمت XML بوده و بصورت کلی نحوه استفاده از وب‌سرویس رو شرح میده. به عبارت دیگه، UDDI فهرستی از وب‌سرویس ها هست که توش نوع و نحوه دسترسی اونا مشخص شده. UDDI یا Universal Description – Discovery and Integration :این استاندارد حاوی یک فایل مبتنی بر XML هست که توسط اون، شرکت‌ها به معرفیِ اتصال وب‌سرویس‌ها اقدام میکنن. در حقیقت میشه گفت به منظور استاندارد‌سازی انتقال اطلاعات در وب‌سرویس‌ها ایجاد و توسعه داده میشه. همه رابط‌هایی که از این استاندارد استفاده می‌کنن، یه فایل XML دارن که توش رَوشِ بکارگیری، شرح داده شده. این استاندارد روش ارتباط بین وب‌سرویس و کلاینت رو مشخص میکنه. مایکروسافت یکی از معروفترین شرکت هاییه که به استفاده و توسعه این استاندارد پرداخته. شرکت‌های استفاده‌کننده از این فایل و استاندارد میتونن سطح دسترسی اون رو براحتی حتی جهت معرفی در اختیار شرکتای خاص یا عموم قرار بدن.معماریهمونطور که فهمیدیم وب‌سرویس‌ها به روش‌های مختلفی میتونن پیاده‌سازی بشن که هر کدوم مزایا و معایب خودشون رو دارن.بعضیاشون عبارت هستن از:فراخوانی از راه دور - (Remote procedure call)روش فراخوانی از راه دور (RPC) پروتکلیه که با استفاده از اون یه نرم‌افزار میتونه یه سرویس رو از نرم‌افزاری در کامپیوتری دیگه درخواست کنه. به کمک این پروتکل میشه بدون نیاز به دونستن جزئیات شبکه، داخلش به تبادل اطلاعات و برقراری ارتباط بپردازیم.سرویس گرا - (Service-oriented architecture)معماری سرویس‌گرا (SOA) عملاً یه سبک طراحی نرم‌افزاره که توش خدمات به کامپوننت های (اجزای نرم‌افزاریِ) مجزا تقسیم می‌شن. به این مفهوم که برای جابجایی اطلاعات بین سرویس‌های مختلف از این کامپوننت‌ها استفاده میشه.رِست - (Representational state transfer - REST API)میشه  گفت معروفترین نوعه که یه سبک معماری برای ایجاد نرم‌افزارهای تحت شبکه هست که از پروتکل‌های مختلف استفاده میکنه. یکی از پرکاربردترین پروتکل‌ها توی این معماری، پروتکل معروف HTTP یا HTTPS هست. این معماری با هدف برقراری ارتباطاتِ نقطه‌به‌نقطه طراحی شده و به راحتی برای محیطای توزیع‌شده قابل استفاده نیست. یکی از اصلی‌ترین دلایلی که از این نوع استفاده میکنن، سادگی و سهولت پیاده‌سازی و ارتباطه. وقتی یه سرویس، رِست رو پیاده سازی بکنه، بهش RESTfull گفته میشه. یک از دلایل ایجاد رست هم برطرف‌کردن مشکلاتی بود با استفاده از پروتوکل SOAP در وب‌سرویس‌ها بهش برمیخوردن. یه نکته مهم دیگه هم این که رست، میتونه انواع مختلف داده رو پشتیبانی بکنه پس عملاً همه رقمه کار-راه-انداز حساب میشه.انواع دادهما وقتی از ارتباط حرف میزنیم، این ارتباط باید به کمک ساختاری که هر دو طرف میتونن بپذیرن و متوجه بشن رخ بده. مثلاً اگه قراره رمز‌نگاری در کار باشه، یا حتی خیلی سطح پایین‌تر، اینکه اسناد و داده‌ها با چه ساختاری برای هر دو طرف قابل درک و تفسیر هستن.از معروف‌ترین انواع داده که برای ارتباط با وب‌سرویس در نظر گرفته میشه، میشه به plain text یا رشته‌های ساده، html، xml، yaml، toml، json، cson و غیره اشاره کرد که هرکدوم کاربردهای خودشون رو بهتر میتونن داشته باشن و معماری‌ها و پروتکل‌های مختلف میتونن یک، بعضی یا همه این موارد رو پوشش بدن.بیاین مثالهایی برای ارسال داده (اطلاعات یه کتاب) رو ببینیم:xml&lt;book id=&amp;quotbk101&amp;quot&gt;
&lt;author&gt;Gambardella, Matthew&lt;/author&gt;
&lt;title&gt;XML Developer&#039;s Guide&lt;/title&gt;
&lt;genre&gt;Computer&lt;/genre&gt;
&lt;price&gt;44.95&lt;/price&gt;
&lt;publish_date&gt;2000-10-01&lt;/publish_date&gt;
&lt;description&gt;An in-depth look at creating applications
with XML.&lt;/description&gt;
&lt;/book&gt;json{
    &amp;quotbooks&amp;quot: [
        {
            &amp;quotid&amp;quot: &amp;quotbk102&amp;quot,
            &amp;quotauthor&amp;quot: &amp;quotCrockford, Douglas&amp;quot,
            &amp;quottitle&amp;quot: &amp;quot&amp;quot,
            &amp;quotgenre&amp;quot: &amp;quotComputer&amp;quot,
            &amp;quotprice&amp;quot: 29.99,
            &amp;quotpublish_date&amp;quot: &amp;quot2008-05-01&amp;quot,
            &amp;quotdescription&amp;quot: &amp;quotUnearthing the Excellence in JavaScript&amp;quot
        }
    ]
}toml[[books]]
id = &#039;bk101&#039;
author = &#039;Crockford, Douglas&#039;
title = &#039;&#039;
genre = &#039;Computer&#039;
price = 29.99
publish_date = 2008-05-01T00:00:00+00:00
description = &#039;Unearthing the Excellence in JavaScript&#039;csonbooks: [
    id: &#039;bk102&#039;
    author: &#039;Crockford, Douglas&#039;
    title: &#039;&#039;
    genre: &#039;Computer&#039;
    price: 29.99
    publish_date: &#039;2008-05-01&#039;
    description: &#039;Unearthing the Excellence in JavaScript&#039;
]yamlbooks:
    - id: bk102
        author: Crockford, Douglas
        title: &#039;&#039;
        genre: Computer
        price: 29.99
        publish_date: !!str 2008-05-01
        description: Unearthing the Excellence in JavaScriptبه عنوان یه مثال و برای اینکه بتونیم چیزایی که بالا گفتیم رو کنار هم یه مقایسه داشته باشیم، خوبه که نگاهی به عکس زیر بندازیم (ویژگی‌های REST و SOAP)REST VS SOAPخب خوشحالم که تا اینجا اومدین. بیان یه جمع‌بندی بکنیم. ما میخوایم داده، سند، اطلاعات یا موارد قابلِ انتقال رو، بفرستیم یه جایی، و میخوایم ارتباط برقرار کنیم. برای پیاده‌سازیِ نرم‌افزاریِ این مقوله، میتونیم این شکلی بگیم که از یه طرف به پروتکل نیاز داریم (که تحت بستر اونها بتونیم اطلاعات منتقل بکنیم)، از طرفی باید ساختار داده‌ای که میخوایم تحت بستر اون پروتکل ارسال بشه رو انتخاب کنیم، و از طرف دیگه میتونیم وب‌سرویسی پیاده سازی کنیم که پروتکل و ساختار داده‌ی مد نظر رو پشتیبانی کنه.همونطور که اول این مقال گفتم، قرار بود بصورت کلی با ماهیت وب‌سرویس‌ها آشنا بشیم. برای همین دیگه خیلی وارد جزئیاتشون نشدیم، مثلاً شرح کامل Rest و Soap و نحوه پیاده‌سازی یه وب‌سرویس و اجزای مختلفش مثل دیتابیس و ارتباطاتشون و غیره که طبیعتاً در صورت علاقه میتونین در موردشون تحقیق کنید و خیلی هم خوب میشه نتایج رو منتشر کنید تا دیگران هم بتونن استفاده کنن.امیدوارم این مقاله تونسته باشه دیدِ قابل‌قبولی در رابطه وب‌سرویس‌ها بهتون بده.شاد و سلامت و موفق باشینتوی این مقاله از لینک‌هایی هم کمک گرفتم، بعضی‌هاش رو شاید فراموش کرده باشم، ولی میتونید برای آشنایی بیشتر این ده منبع رو هم ببینید (دو تا آخری سرچ مقالات ویرگول هست):(انگلیسی)https://www.tutorialspoint.com/webserviceshttps://www.cleo.com/blog/knowledge-base-web-serviceshttps://rapidapi.com/blog/soap-vs-rest-apihttps://www.javatpoint.com/what-is-web-servicehttps://www.guru99.com/web-service-architecturehttps://www.ibm.com/support/knowledgecenter/en/SSGMCP_5.2.0/com.ibm.cics.ts.webservices.doc/concepts/dfhws_definition(فارسی)https://7learn.com/programming/what-is-web-servicehttps://www.faraso.org/blog/...https://virgool.io/search?q=وب+سرویسhttps://virgool.io/search?q=web+serviceمنتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/web-service-gpmxes613ers</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 11:43:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه API نبودش...</title>
                <link>https://virgool.io/asemanpublication/api-c4k190m5mw0h</link>
                <description>سطح این مقاله: متوسط و مناسب تمام افرادِ علاقه‌مند- وی در اعماقِ تَهِ دریای افکارَش غوطه‌وران میپِلِکید که ناگهان ندایی برآمد:- و تو چه میدانی API چیست؟- خواست خردمندانه سخنی گوید، دهان که گشود، آبِ دریا رفت تو حلقش داشت خفه میشد، دوباره ندا اومد:- نمیخواد چیزی بگی بابا میفتی رو دستمون!داستان از اون جایی شروع شد که توی شرکت ما، و مشخصا توی تیم فنی، بین تیمای مختلف مثل زیرساخت و برنامه‌نویسا، به مرور فهمیدیم که شاید یسری کلمات و تعاریف و ابزارها و ... باشه که طرف مقابل زیاد درک دقیقی ازش نداره. میپرسین مثلاً چی؟ یکیش همین API. ما وقتی توی صحبتامون در مورد api صحبت میکردیم پیش میومد که مثلاً یکی از بچه‌های زیرساخت میپرسید آقا این api که هی میگین چیه جزئیاتش؟ میشه واسه مام توضیح بدین...از طرفی هم مدتی بود روندی توی شرکت پیش گرفتیم که هر کسی بیاد در مورد یه مطلبی در حد آشنایی بقیه یه جلسه آموزشی کوتاه اجرا کنه، مثلاً توی یکی از همین جلسات بود که من فهمیدم ابزاری به اسم sed توی لینوکس وجود داره و چه کاربردایی میتونه داشته باشه، یا حتی اگه میتونین جلوی خنده خودتون رو بگیرین، توی یکی از همین جلسات من متوجه شدم که دیگه وقتشه به جای استفاده از nano برم سراغ vim خلاصه سرتون رو درد نیارم، قرار شد من خلاصه و جامع بیام در مورد API صحبت کنم، و نه قرار بود خیلی فنی باشه نه خیلی عمومی. واسه همین گفتم بیام یه مقاله بنویسم که هم بتونم توی ارائه ازش استفاده کنم هم باقی بمونه شاید به درد کسی خورد. خیلیا میگن بهترین راهِ اطمینان از یادگیریِ چیزی، یاد دادنش به دیگرانه، از طرفی تجربه ثابت کرده حتی اگه بتونی چیزی رو توضیح بدی، با نوشتن فرق داره و موقع نوشتن بهتر میتونی دوره و منظم‌تر کنی موارد رو، حتی اگه ساده‌ترین مطلب باشه.فلذا بدو بریم واسه یه مقاله جدید توی ویرگولخب از تعریفش شروع کنیم (خدا اموات ویکیپدیا رو بیامرزه):An application programming interface (API), is a computing interface that defines interactions between multiple software intermediaries.و به زبون فارسی (ولی از نوعِ سَختِش!):میانای برنامه‌سازی کاربردی یا واسط برنامه‌نویسی نرم‌افزار کاربردی یا ای‌پی‌آی (به انگلیسی: API، مخفف Application Programming Interface) که به صورت خلاصه به آن واسط برنامه‌نویسی هم گفته می‌شود، واسط بین یک کتابخانه یا سیستم‌عامل و برنامه‌هایی است که از آن تقاضای سرویس می‌کنند.راستش رو بخواین تا حالا خودم هم اینجوری تعریف api رو نخونده بودم! میانای برنامه‌ساز کاربردی! بگذریم...API - Application Programming Interfaceخب، به زبون خودمونی، API یجوری لایه‌ی واسطه هست و کمک میکنه قسمت‌های مختلف چه نرم‌افزاری چه سخت‌افزاری بتونن با همدیگه ارتباط برقرار کنن. برای مثال حتی کوچیک‌ترین اجزای سیستمای سخت‌افزاری و نرم‌افزاری هم اگه بخوان با هم هر نوع ارتباطی داشته باشن باید زبون همدیگه رو بفهمن و این مسئولیت هم به عهده لایه‌ای به اسم api هست اغلب.یه مثالی که خیلی رایج هست برای توضیح، وسایل برقیه. شما به عنوان تولید‌کننده وسایل برقی، نیاز داری که به کمک پریزهای برقی، برق لازمه رو تأمین کنی، پس میای سیم میذاری پشت دستگاه و دیگه کاری نداری که برق چجوری رسیده بهش، میخواد انرژی پشتش خورشیدی باشه یا ذغالی! مهم اینه که یه برقی به دستگاه برسه. یه مثال دیگه اداره پست هست. شما بسته‌ای که میخوای به یکی برسونی رو تحولی اداره پست میدی و دیگه کاری نداری که چجوری میخواد بسته رو برسونه به مقصد. ولی صبر کن ببینم؟ مگه ما موقع تحویل بسته پستی نمیتونیم مشخص کنیم چجوری بسته ارسال بشه؟ از طرفی اداره پست هم لازمه ساز و کاری داشته باشه که تعیین کنه چه مدل بسته‌هایی و با چه بسته‌بندی‌ای و تحت چه شرایطی میتونن ارسال بشن. میشه بصورت کاملاً انتزاعی در نظر گرفت که توی apiها هم موضوعات این چنینی میتونه وجود داشته باشه.برای اینکه بیشتر با این مفهوم آشنا بشیم، مستقیم شیرجه بزنیم توی انواع کُلیش:تقسیم بندیتقسیم بندی APIاگه بخوایم بصورت کلی‌تر، مفهوم api رو تقسیم‌بندی کنیم، میشه به موارد زیر اشاره کرد (طبیعتاً شاید بشه به گونه‌های دیگه تقسیم بندی کرد):تقسیم بندی API - سخت افزاریچی؟ سخت‌افزاری؟ مگه نگفتیم API یعنی اپلیکیشن‌پروگرمینگ‌اینترفیس؟شاید عجیب باشه، ولی اولاً ما وقتی میگیم پروگرمینگ، میتونیم منظورِ سخت‌افزاری هم داشته باشیم، در ثانی، اگه بخوایم با مفهوم کُلیِ API آشنا بشیم، حتی از نظر سخت‌افزاری هم API لازمه. برای درک بهترش عکس زیر رو ببینیم:API documentation for Tessel 1عکس بالا، داکیومنتیشنِ API مرتبط با سخت‌افزار Tessel 1 هست.یه مثال دیگه توی این زمینه، زمانی هست که شما داری یه پردازش خیلی سنگین انجام میدی. منظورم خیلی خیلی سنگینه، در حد حداکثر توان سیستمت. دفعه بعدی که همینجوری نشستی جلوی مانیتور و داری پاهات رو تکون میدی و صدای دندون‌قروچه‌ات سوهانِ مغزت شده و لحظه شماری میکنی که صدای فن لپتاپ یا کامپیوترت قطع بشه و هر لحظه نگران منفجر شدنش نباشی، به این فکر کن که چجوری فَنِ سیستمت فهمیده که باید مثل ملوان زبل یه کنسرو اسفناج بزنه و یه یاعلی بگه و شروع کنه به چرخیدن وسط گودِ زورخونه!عملاً وقتی cpu سیستم پردازش سنگینی داره و داغ میکنه، فَنِ سیستم با یه سازوکاری که قسمتیش API سخت افزاری هست مطلع میشه که وقتشه خودی نشون بده.تقسیم بندی API - سیستم عاملیکی از مثال‌هایی که میشه توی این زمینه زد، عکسِ زیره که بصورت کلی ساختار و روابط کرنل لینوکس رو نشون میده:Linux kernel apiو مثال دیگه‌ای که میشه زد، وقتیه که توی پنجره‌های مختلف داخل سیستم‌عامل ویندوز، دکمه ی x یا مینیمایز رو میزنیم، و حتی اَکشن‌های دیگه‌ای که توی پیاده‌سازی ui ممکنه نیاز داشته باشه با سیستم‌عامل ارتباط برقرار کنه، نهایتاً میتونه به API‌های سیستم‌عامل ویندوز برسه.تقسیم بندی API - زبانهای برنامه‌نویسیبَه‌بَه، دنیای شیرین برنامه‌نویسی. آخ که چه میکنه این برنامه‌نویسی با دلِ آدم. هر برنامه‌نویسی که با هر کدوم از زبونای برنامه‌نویسی کار میکنه، احتمال زیاد، خواسته یا ناخواسته، با API اون زبون سر و کله زده.برای مثال جاوا، یه هسته اصلی داره که شامل سینتکس، نحوه ساخت متغیر، انواع داده و غیره میشه، اما کنار اونا یعالمه کلاس مختلف توسط توسعه‌دهنده‌های این زبون پیاده‌سازی شده که قسمتیش به اسم JAVA API هم شناخته میشن و یسری ویژگی‌های تکمیلی کنار این زبون در اختیار برنامه‌نویس‌هایی که میخوان از این زبون استفاده کنن قرار میدن.تقسیم بندی API - کیت توسعه نرم افزار SDK دقیقاً این شکلی نیستا ولی میتونیم اینجوری تصور کنیم که میشه گفت کیتِ توسعه نرم‌افزار یا همون Software Development Kit یا به اختصار sdk یکی از انواع APIها میتونه باشه. میشه اینجوری هم گفت که یه SDK میتونه شامل API‌های مختلفی باشه. و البته در عین حال خودش هم ممکنه API قلمداد بشه!برای درک بهتر به این مثال توجه کنیم که توسعه‌دهنده‌های  نرم‌افزارهای موبایل وقتی میخوان مثلاً برای سیستم‌عامل اندروید برنامه‌ای تولید کنن (در حالتِ اصطلاحاً native) از چیزی به اسم Android SDK استفاده میکنن که گوگل اون رو در اختیارشون قرار میده (و بصورت مشابه برای ios از iOS SDK).اسمش روشه دیگه، کیتِ توسعه نرم‌افزار، یعنی میشه گفت SDK یه کیت یا مجموعه‌ای از موارد و توابع و کتابخونه‌هاییه که برای بهبودِ روندِ برنامه‌نویسی در اختیار برنامه‌نویس‌ها قرار میگیره.تقسیم بندی API - وب سرویسیکی از معروف‌ترین مدلهای API که احتمالاً با شنیدن کلمه‌ی API به ذهن اغلب کسایی که توی کار فناوری‌اطلاعات هستن میرسه، وب‌سرویس هست. برای درک بهتر بریم سراغ مفهوم WEB API که نوعی پروتکل هست که از طریق شبکه‌ی اینترنت و وب یا هر نوع شبکه‌ای، میتونه تعامل با و یا بین اپلیکیشن‌های مختلف رو برقرار و امکان‌پذیر میکنه. Web Service‌ها هم سرویس‌هایی هستن که میتونن API ارائه بدن و توی روندهای به‌روز‌تر برای توسعه، میتونیم تسک‌ها رو به زیر تسک‌های کوچیک‌تر تقسیم‌بندی کنیم و وب‌اپلیکیشن‌هایی داشته باشم که تحت عنوان سرویس و مایکروسرویس کارامون رو انجام بدن، و یکی از روش‌های مرسوم برای ارتباط بین این سرویس‌ها یا مایکرو‌سرویس‌ها، در نظر گرفتن نوعی API به عنوان لایه واسطه هست که مزایای زیادی در اختیارمون میذاره.برای مثال:- امکان استفاده درپروژه‌های مختلف- عدم وابستگی به زبون یا پلتفرمی خاص- به‌کار‌بردنِ تکنولوژی‌های مختلف کنار همدیگه- سهولت توی اضافه حذف یا ویرایش موارد و تسک‌ها- بالا بردنِ سرعت پاسخگویی، بهبودِ مقیاس‌پذیری- افزایش تعداد درخواست‌های قابل بررسی- پیاده‌سازیِ روش‌های مختلف امنیتی- و موارد مشابه یا غیرمشابهِ دیگهبعضیا قبول ندارن که وب‌سرویس‌ها نوعی از API هستن، ولی مشابه حالت قبل، از نظر تعریف، چون که API رو واسط برنامه‌نویسی اپلیکیشن ترجمه کردیم، و وب‌سرویس دقیقاً یه واسطه هست که میتونه به عنوان واسطه، خدماتی در اختیار قرار بده، میشه وب‌سرویس‌ها رو بهترین نوع APIها دونست.*** بعد از بررسی انواع API توی قسمت بعد، میریم سراغ آشناییِ بیشتر با وب سرویس‌ها ***انواع APIحالا که با تقسیم‌بندی APIها آشنا شدیم، میتونیم بریم سراغ انواع API.چی؟ سوال داری؟ فرقِ &quot;انواع&quot; با &quot;تقسیم‌بندی&quot; چیه؟ انواع APIاینا کلمه هستن، انواع، دسته‌بندی، تقسیم‌بندی، هر مدلی دوست دارین خطابشون کنین. توی قسمت قبلی، انواع APIها رو با توجه به مدل کاریشون تقسیم‌بندی کردیم، اینجا قراره از نظر سطح دسترسی و پرمیشن و نوع عملکردی که ارائه میدن بررسی کنیم. همونطور که گفتم، API عملاً واسطی هست برای مدیریت و برقراری ارتباط و تبادل اطلاعات، و این نوع ارتباط میتونه شامل موارد زیر باشه:انواع API - مدل Openکه اصطلاحاً Public APIs هم شناخته میشن. خیلی وقتا ما وقتی سایتی رو ما باز میکنیم داره از APIهای عمومی اطلاعات رو در اختیارمون قرار میده. مثلا وقتی اکسچنج‌های ایرانی چه توی بورس چه توی حوزه کریپتوکارنسی به شما قیمت لحظه‌ای نشون میدن، خودشون دارن این اطلاعات رو از APIهای اصلی میگیرن که بعضیاشون عمومی و قابل استفاده تمام همه هست و اون‌هارو به هر کسی که درخواست بده میفرستن. اگه به این مورد علاقه دارین میتونین با مراجعه به این لینک گیت‌هاب با لیست خوبی از API های عمومیِ رایگان و بعضاً کار-راه-انداز آشنا بشین.انواع API - مدل Partnerبعضی وقتا نمیخوایم APIمون رو در اختیار همه بذاریم. حالا یا بَخیلیم، یا قرارداد nda امضا کردیم، یا میخوایم در ازای APIمون پول بگیریم یا هر مورد دیگه‌ای، اینجور وقتا معمولاً میتونیم سطح دسترسی تعریف کنیم. بصورت کلی وقتی قرار باشه بعضیا بیرون از ما از API استفاده کنن، APIمون توی این مدل دسته‌بندی قرار میگیره.انواع API - مدل Internalاین مدل که Private API هم شناخته میشه، بیشتر برای مصارف داخلی سیستم، یا مثلاً زمانی که شعبه‌های مختلف یه شرکت از جاهای مختلف میخوان باهم ارتباط برقرار کنن، استفاده میشه. اسمش روشه، ارتباط اینترنال یا داخلی یا خصوصی.برای مثال، ما توی شرکتمون یه اوپن‌استک داشتیم که میخواستیم کاربر بتونه با اون ارتباط برقرار کنه، خب اوپن‌استک خودش API داشت ولی ما اومدیم یه لایه API هم بینشون گذاشتیم که هم از نظر امنیت تقویت کنیم، هم کلاینت یا درخواست‌دهنده صرفاً به مواردی که لازم هست و ما تعیین میکنیم چی هستن دسترسی داشته باشه، و البته گاهی کلاینت صرفاً با کال کردن یه متد از API میتونست به چندین عملکرد دسترسی داشته باشه. این لایه یا APIای که من پیاده‌سازی کردم، مثالی از مدل Internal یا همون Private هست، و البته کمی با چاشنی کامپوزیت.انواع API - مدل Compositeترکیبی پر رو، کم رو، یا نیم رو یا هر مدل ترکیب دیگه‌ای از انواع داده‌ها و انواع API قبلی که توضیح دادم، میشه Composite. میشه گفت دنباله‌ای از وظایف که همزمان و جهت رسیدن به نتیجه‌ی دلخواه اجرا میشن نه الزاماً برای یک درخواست خاص. کاربرد اصلی این مدل هم سرعت بخشیدن به روند اجرا و بهبود عملکرد سیستمه. به عنوان یه مثال خیلی ساده فرض کنیم کاربر رمز عبورش رو یادش رفته، توی سیستما معمولا اکشن عملیات لاگین با اکشن عملیات فراموشی رمز عبور تفاوت داره، و ما میتونیم برای اینکه کاربر احساس بهتر داشته باشه و یوزرفرندلی‌تر باشه سیستممون، بیایم توی یه درخواست، هم تغییر رمز رو انجام بدیم هم کابر رو لاگین کنیم هم ببریمش جایی که آخرین بار بوده بجای اینکه بعد از تغییر رمز مجبور باشه دوباره لاگین کنه.الوعده وفا. گفته بودم که میخوایم یذره بیشتر با انواع وب‌سرویس‌ها آشنا بشیم. میخواستم ادامه‌ی همین مقاله در مورد انواع وب‌سرویس‌ها هم بنویسم، ولی ترجیح دادم اون رو تحت عنوان مقاله‌ی دیگه‌ای منتشر کنم و لینکش رو همینجا میذارم، چون از یه طرف شاید این مقاله طولانی بشه، و از طرف دیگه قرار بود سطح این مقاله متوسط باشه و از اینجا به بعد یکمی همچین بگی‌نگی شاید تخصصی‌تر میشه موضوع.خب! به پایان آمد این مقاله، حکایت همچنان باقیست تا زمانی که لینک مقاله‌ی وب‌سرویس‌ها رو هم اضافه کنم.موفق و پیروز و سلامت باشینفعلاً خدا نگهدارتونبروزرسانی: مقاله زیر برای آشنایی بیشتر با وب‌سرویس‌ها منتشر شد : https://virgool.io/@mohammad.ghodsian/web-service-gpmxes613ers منتشر شده در ویرگول توسط محمد قدسیان https://virgool.io/@mohammad.ghodsianhttps://virgool.io/@mohammad.ghodsian/api-c4k190m5mw0h</description>
                <category>Mohammad Ghodsian</category>
                <author>Mohammad Ghodsian</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 19:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>