<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد کوهستانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammad.kouhestani</link>
        <description>جایی برای عدم عود‌کردن آتازاگورافوبیا.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:20:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2219559/avatar/mmYgnX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد کوهستانی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زنده کیست و زندگی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-apouf7xg7c7l</link>
                <description>صور کنید به مدت سی‌سال توانایی حرکت خودخواسته از شما سلب شود، پوشک شوید، شخصی دیگر به شما غذا دهد روز و شب خود را در یک مکان واحد سپری کنید؛ خلاصه بگویم زندگی نکنید و صرفاً نفس بکشید. حالا به یکباره و یک شبه، ورق برمی‌گردد و نه تنها می‌توانید با دستانتان قاشق را نگه دارید، بلکه می‌توانید با آدم بزرگ‌ها سر یک میز بنشینید و غذا میل کنید و ارتباط برقرار کنید. بعد از گذشت این همه سال و به وجود آمدن این تغییرات، انجام دادن چه کار یا کارهایی می‌تواند شما را راضی کند؟فیلم Awakenings (1990) در ارتباط با جمعی از بیماران بستری در یک بیمارستان روانپزشکی بوده که مبتلا به Encephalitis lethargica می‌باشند. این اختلال به بیماری خواب‌آلودگی نیز مشهور است و گویی افراد به اغما رفته‌اند و با تظاهر کاتاتونیا، چندین سال را با حالتی ثابت و بدون تغییر می‌گذرانند. دکتر مالکوم سایر فرضیه‌ای را در سر پرورانده که نشان می‌دهد احتمالاً این اختلال با داروی درمان پارکینسون که L-DOPA باشد، بهبود می‌یابد. بیماران درمان شدند البته که این درمان عمر کوتاهی داشت و بیماران پس از یک بیداری موقت، دوباره به آغوش خواب بازگشتند تا اینکه زمان خواب ابدی‌شان فرا رسد.بیایید نگاهی به بیمارستان برانکس که داستان فیلم در آن پیش می‌رود بیاندازیم. دکتر تازه‌وارد (دکتر مالکوم سایر) با علم تئوریکال ولی تجربه کم بالینی، با ادعا و تلاش برای درمان این بیماری به بیمارستان آمده ولی مدام مورد تمسخر همکاران خود قرار می‌گیرد. سایر انسانیست با روابط اجتماعی ضعیف که گویی زندگی خود را با درس و مشق سپری کرده و خیلی تمایلی به ارتباط با انسان‌ها ندارد اما فضای بیمارستان به قدری بسته و تاریک است که حتی برای چنین انسان منزوی‌ای کارکردن گاهی مشکل می‌شود. پرسنل و سیاست‌گذاران مجموعه احتمالا از درمان‌نشدن بیماری بیشتر خوشحال باشند چرا که هر روز بیماران را به مثابه مجسمه‌ای ثابت می‌بینند که باید آن‌ها را با غذادادن زنده نگه دارند. در اینجا خیلی برای درمان تلاشی انجام نمی‌شود و انگاری ثابت بودن بیماران باعث شده تا کارکنان به بیماران بعنوان یک چک‌لیست روزانه نگاه کنند. اینجا صرفا جسم را زنده نگه می‌دارند و با فرمولاسیون واحدی با بیماران مواجه می‌شوند.حالا دکتر سایر توانسته این بیماری را درمان کند. طوری که انگار او پدر ژپتو است و پینوکیوهای داستان به واسطه او دارای شعور و فهم شده‌اند. بر سر میز غذا با دیگران حرف می‌زنند و آن صورت ماسکه خود را تبدیل به چهره‌ای کرده‌اند که متناسب با موقعیت به خودش حالت می‌دهد. در اینجای داستان، لئونارد شخصیتیست که ویژه‌تر به او پرداخته می‌شود. او کمی کنجکاوتر به دنبال زندگی می‌گردد و می‌خواهد بفهمد زندگی بجز نفس کشیدن، دیگر چه چیزهایی را درون خودش دارد؟لئونارد پس از بیداری، یکی از والاترین ارزش‌های زندگی را تجربه می‌کند و آن چیزی بجز عشق نیست. چیزیست که خالق شخصیت او که دکتر سایر باشد هم تجربه نکرده است. بنظر تجربه خوبی برای کسی که دنبال زندگی و معنایش افتاده در گام اول باشد. او حالا تشنه درک تجارب ساده زندگی مثل قدم‌زدن، خندیدن، آب‌بازی و... است و حالا که در برقراری ارتباط با دیگران موفق بوده، بنظرش باید ادامه زندگی را در بیرون میله‌های بیمارستان تجربه کند. پس از یک جلسه دراماتیک در حضور پرسنل، انگیزه لئونارد را برای خروج از بیمارستان می‌پرسند و او پاسخ می‌دهد: &quot;قدم‌زدن، هواخوری و حرف‌زدن با انسان‌ها.&quot; او به عنوان کسی که زندگی‌اش در کودکی استُپ شده و در میانسالی از خواب بیدارش کرده‌اند و تجربه کوتاه و کمی از زندگی نصیبش شده، اولین تعریفی که از زندگی دارد چنین چیزی است. او برای همین سه امر ابتدایی چنان جدی بود که بارها با مسئولین بیمارستان درگیر شد و نهایتا با بازگشت علائم او، دیگران متوجه شدند که درمان موقتی بوده و او دیگر هیچ وقت نتوانست تجربه زیستن چندروزه خود را ادامه دهد.دکتر سایر در طول این پروسه، چیزهای زیادی یاد گرفت که استثنائاً به امور پزشکی مربوط نمی‌شدند. او فهمید که زندگی چندین ساله او چندان با زندگی مجسمه‌ای لئونارد بی‌تفاوت نبوده است. فهمید یک هواخوری و قدم‌زدن ساده چقدر می‌توان محرک زندگی باشد. شاید او هر روز از کنار دریاچه رد می‌شد ولی با خندیدن لئونارد وقتی در آب دریاچه بالا و پایین می‌پرید فهمید که چقدر زندگی نکرده و صرفاً نفس کشیده است. او دید زندگی یعنی بیمارش پس از سی‌سال بعد از اینکه با چهره خود روبرو ‌می‌شود، اولین واکنشی که نشان‌ می‌دهد درخواست رنگ‌کردن موهای سفیدش است. گمان می‌کنم سایر حتی به این فکر نکرده بود که موهایی هم در آن بالا برای خودشان وجود دارند!این فیلم وقتی دین خود را ادا می‌کند که امثال دکتر سایر را از خواب بیدار کند. آن وقت است که می‌فهمیم زندگی در ساده‌ترین امور جریان دارد نه آن سراب امیال عجیب و غریبی که روزمان را شب می‌کنند و ما را سرگردان در درک معنای زندگی می‌گذارند. آن وقت است که می‌بینی زندگی یعنی با تمام انزوایت، نیاز داری تا با همکارت قدم بزنی و او را به صرف فنجانی قهوه دعوت کنی.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 21:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر نقاد؛ نشانِ میتی کومانِ این روزهای جامعه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-ukmjjyrrqs7a</link>
                <description>این روزها دیگر برقراریِ مکالمه‌ای ساده و دوستانه با افراد دشوار است. مثلاً همین چند وقت پیش من پس از اینکه با دوستی چند کلمه حرف زدم، فهمیدم دچار مغالطه توسل به شخص، پهلوان پنبه و چند مورد دیگر که نامشان را به خاطر نمی‌آورم شده‌ام! خدا را صد هزار مرتبه شکر که جامعه آگاه شده و دیگر نمی‌توان سرش کلاه گذاشت ولی آیا این سواد واقعی است یا صرفاً رفتارهایی بوده که ناشی از ترشحِ فرومونِ &quot;من هم یک چیزهایی بلدم&quot; است؟به لطف رسانه غنی اینستاگرام، اطلاعات پزشکی، تاریخی، سیاسی و ورزشی ما تکمیل شده و حالا نوبت سواد منطق و فلسفه رسیده است. به هر حال جامعه فیلسوف هم لازم دارد! این شد که یک کلمه برای تعمق افراد در این مدیوم انتخاب و بولد شد: &quot;مغالطه&quot;! در ابتدای امر، انصافاً محتوای خوبی در ارتباط با این موضوع منتشر می‌شد؛ فی‌الواقع فضا طوری بود که مخاطب را علاقه‌مند به ادامه دانستن ‌می‌کرد و او را به تکاپو و کاوش برای تکمیل دانسته‌هایش از سرچشمه مطالب وا می‌داشت اما از آن‌جایی که هر داستان زیبا یک تا دارد، دوستان بلاگر بیکار ننشستند و تصمیم گرفتند که به این کار خیر سرعت دهند و در ثواب آن سهیم شوند. این شد که الان انواع مغالطه را می‌توان از رونیسا خانم هنگام آرایش کردن هم یاد گرفت.حالا چرا من از این فضا ناراحتم؟ چون انسان‌ها را تبدیل به موجوداتی شکاک- و نه نقاد- کرده که از ساختن مغالطه بیشتر از فهمیدن آن لذت می‌برند. انگاری که مسابقاتِ &quot;هر کس مغالطه بیشتری از این گفتمان پیدا کند برنده است&quot; در جامعه در حال برگزاری است و باعث شده این موضوع به شدت مهم، به تیتری مبتذل تبدیل شود. موضوعی که علم به آن برای پیشرفت هر جامعه جزئی از از نان شب واجب‌تر است، تبدیل به ابزاری مصرفی برای گفتمان‌های روزمره تبدیل شده است. کمی حواست به جنبش زبان و دهانت نباشد، می‌فهمی از قضا مخاطبت خیلی به یافتن مغالطه پهلوان پنبه اشاره دارد و وقتی تعریف این نوع از مغالطه را بپرسی، احتمالاً تو را به مغالطه‌ی حمله به شخص متهم می‌کند!انگاری تفکر نقاد نشان میتی کومان شده است؛ هر جا اسم این ترکیب را بیاوری راه را برای رفتنت پشت تریبون و اظهار فضل کردن هموار می‌کنند و فرش‌های قرمز به سوی صحنه پهن می‌شود. جالب اینجاست که به واسطه اجتماعی بودن قسمتی از این مفاهیم، برخی افراد به صورت ناخودآگاه به بعضی از مفاهیم آگاهی دارند ولی این کافی نیست؛ شما وقتی متوجه فربه دیگران می‌شوی، باید نوع مغالطه استفاده شده را فریاد بزنی وگرنه بی‌سواد هستی. باید بعد از هر جمله خبری، یک چرا و علامت سوالی زیبا داشته باشی وگرنه شایسته دیالوگ برقرار کردن با بقیه افراد نیستی چون حتماً قرار است کلاهی مکزیکی بر سرت گذاشته شود.البته که باید خوشحال بود جامعه سر چنین موضوع مهمی به رقابت و تکاپو افتاده ولی اینکه آموزش تفکر نقاد به ابتذال کشیده نشود هم مهم است. حرفم این نیست که موضوعات این چنینی باید در کنج عزلت و توسط دراویش معابد آموزش داده شود؛ اتفاقاً آموزش همگانی این موضوع امر مهم، واجب و موثر است ولی نه در اینستاگرام و کوچه و خیابان! با سرمایه‌گذاری و اعتباربخشی درست می‌توان آموزشی آکادمیک و همگانی‌تری برای تفکر نقاد متصور شد که البته همه ما می‌دانیم احتمالاً آخرین چیزی که در این سیستم آموزشی بخواهند به آن بپردازند، تفکر نقاد است. بنابرین اگر قصد ما یادگیریِ واقعی و بعد از آن آموزش اصولی این موضوع است و نه ساختن ویترینی زیبا از کلمات درشت و دِکوری، حداقل به بازنشر منابع درست آن بها دهیم. در نهایت همه این‌ها به این شرط است که سندرمِ &quot;من هم یک چیزهایی بلدم&quot; در اشخاص درمان شود در غیر اینصورت افراد به آموزش کلیدواژه‌هایی اکتفا می‌کنند و قصدشان از مطالعه به نُقل مجلس شدن تنزل می‌یابد. امیدوارم مغالطه‌های من در این متن را به بزرگواری و علم کلانتان ببخشید و نادیده بگیرید.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 23:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب ناگهان انقلاب به قلم چارلز کورزمن</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B2%D9%85%D9%86-tbu1vfkedhfg</link>
                <description>سوار تاکسی بودم و از شنیدن موسیقی لذت می‌بردم که دیدم گردن راننده در آینه ماشین بال‌بال می‌زند و انگاری دارد با من حرف می‌زند. موسیقی را قطع کردم و گفتم: &quot;ببخشید؟&quot; به لب‌هایش که تا الان بی‌صدا باز و بسته می‌شدند صدایی نشست و انگار تلوزیون از حالت بی‌صدا خارج شد: &quot;می‌گفتم؛ این شیرینی و شربت‌هایی که می‌بینی، همه‌ش برای یاداوری گُلیه که 46 سال پیش کاشتن که اونم کار خودشون بود!&quot; خندید و ادامه داد: &quot;البته این سری منظور از خودشونی که ما راننده‌ها می‌گیم، واقعا خودشون نیست، منظور من کارتره. می‌شناسیش که؟&quot; گفتم بله و به مقصد رسیدم.برایم جالب بود چون یکی از حرف‌هایی که به دفعات مکرر راجع به انقلاب ۵۷ زده می‌شد، همین موضوع کارتر بود. رفتم و کتاب ناگهان انقلاب (یا انقلاب تصورناپذیر در ایران) که در یکی از پادکست‌ها در ارتباط با این موضوع معرفی شده بود، تهیه کردم و نگاهی انداختم. راستش را بخواهید، اگر قبلا می‌گفتم دلیل انقلاب ۵۷ فلان اتفاق است، الان حتی از همان اتفاق نیز نمی‌توانم به قطعیت یاد کنم اما حداقل فهمیدم جنبشی که بعد از کلی زد و خورد به سرانجام رسیده، قرار نیست با یک جمله خلاصه شود. مخصوصا وقتی که نظرات نسبت به آن با حب یا بغضی خالص بیان می‌شود. بنابرین شروع به خواندن کتاب کردم و می‌خواهم خلاصه آن را با شما به اشتراک بگذارم.انقلاب ۵۷ بسیار پدیده عجیب و پیچیده‌ای است طوری که میزان این پیچیدگی خیلی بیشتر از تصورات ماست چرا که مشارکت مردم در پیشبرد این انقلاب درصد بالایی دارد. بگذارید با مثال بگویم؛ در انقلاب کبیر فرانسه که در سراسر دنیا منتشر شد و همه ما حداقل اسمش را در کتاب‌های تاریخ دبیرستان خوانده‌ایم، دو درصد از جمعیت برای فریاد خواسته‌هایشان به خیابان‌ها آمدند. در انقلاب بولشویک‌ها هم که لنین و فدایی‌هایش سنگ آن را بر سینه می‌زنند، یک درصد مردم به خیابان‌ها ریختند. این رقم برای انقلاب ۵۷ ایران چیزیست معادل ده درصد! ده درصد جمعیت یک کشور در خیابان‌ها مرگ شاه کشورشان را فریاد می‌زدند. رقم قابل توجهیست.در ادامه از چند دلیل مهم انقلاب که برخلاف باورمان از آن‌ها به عنوان اصلی‌ترین دلایل انقلاب یاد می‌شود صحبت می‌کنیم.دلیل اول: فضای باز سیاسیکارتر که سکان ریاست جمهوری آمریکا را به دست گرفت، مردی مسیحی و به شدت مذهبی بود و خودش را نماینده خدا جهت برقراری صلح در جهان می‌دید. او فکر می‌کرد رسالتی بر عهده اوست که محدود به مرزهای آمریکا نمی‌شود بنابرین ایران هم خارج از این ترازوی عدالت کارتری نبود و باید به قانون‌هایش و اجرای آن‌ها توسط آمریکا سیخونکی زده می‌شد! از طرفی در سال ۵۶ که کارتر رئیس جمهور شده بود، مصطفی خمینی فرزند ارشد روح‌الله خمینی در گذشت و چهلم‌های زنجیره‌ای و اعتراضات خیابانی شکل گرفت. از سویی دیگر کارتر معتقد بود که شاه حق سرکوب مخالفان و ممیزی‌گذاشتن بر رسانه‌ها را ندارد و باید این اعتراضات ادامه داشته باشد. به عقیده موافقان این تئوری، دست و پای شاه در پوست گردوی دموکراسی کارتر گیر کرده بود.شاید این چهلم‌ها منظم برگزار می‌شدند اما در آن خبری از آن جمعیت میلیونی انقلابی نبود طوری که آمار حداکثر جمعیت در سراسر کشور را دو الی سه هزار نفر روایت می‌کنند. حتی به جایی رسید که در یکی از این مراسم‌های چهلم، هیچ کسی در اعتراضات کشته نشد بنابرین چهلم بعدی‌ای هم در کار نبود. تاریخ ورق خورد و به دنبال درگذشتن یکی از روحانیون دوباره چهلم‌ها در تابستان سال ۵۷ از سر گرفته شد تا اینکه رسیدیم به هفدهم شهریور ماه ۵۷. همان جمعه سیاهی که به قول فرهاد مهراد، در آن از ابر سیاه خون می‌چکید. در این روز بود که جمعیت میلیونی شد و بعد از آن هم با شدت بیشتری ادامه پیدا کرد. در واقع میلیونی‌شدن معترضین با سرکوب خونین آن‌ها در ۱۷ شهریور آغاز شد و نه از آزادی‌های سیاسی‌ای که از سال قبل از انقلاب شروع شده بود. بنابرین نمی‌توانیم تمام و کمال اعتبار انقلاب را به فضای باز سیاسی در آن روزها دهیم هر چند که بی‌تاثیر نبود.دلیل دوم: شبکه‌سازی مساجدتا نیمه‌های دهه پنجاه، خیلی از گروه‌‌های مخالف نظام شاهنشاهی از جمله جزب توده، سازمان مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق، عملاً دیگر قدرت سابق خود را از دست داده بودند حالا می‌خواهد یا با اختلافات درون حزبی باشد و یا با سرکوب‌شدن توسط حکومت. اما یک جبهه از مخالفان شاه که تندی و افراط دو گروه قبل را نداشتند و از در هم کوبیده‌شدن در امان بودند وجود داشت و آن جبهه جایی نبود جز مساجد. به عقیده برخی، مساجد پایگاه‌های میلیونی مخالفین شاه بودند که در هر کوی و برزن وجود داشتند و به نمادی جهت مبارزه با استکبار و امپریالیسم غرب تبدیل شده بودند. اما مشکل اصلی این تئوری این بود که روحانیت سنتی در سال‌های قبل انقلاب به دو طیف بی‌طرف و حتی موافق شاه تقسیم می‌شدند. مصطفی خمینی، محمد بهشتی و اکبر هاشمی رفسنجانی در سخنرانی‌هایی مستقیماً اشاره می‌کنند که جنبش روحانیت شکست خورده و حتی از چند روحانی در ارتباط با این موضوع نام می‌برند.از طرفی مسلما نمی‌توانیم بگوییم انقلاب و روحانیت را از هم جدا بدانیم مخصوصا وقتی که رهبر انقلاب خود روحانی بود. طلبه‌های پیرو خط امام به مرور زمان پیشوایان و سرپرستی مساجد رو به سمت روحانیت نوین‌تر با تفکرات سرنگونی نظام شاهنشاهی پیش می‌برند اما چه زمانی این نتیجه حاصل شده؟ اواسط ۵۷! اینجا وقتی است که کل‌ جامعه انقلابی شده است. بنابرین مساجد نیز نمی‌توانند عامل اصلی بروز انقلاب باشند هر چند نقش مهمی داشته‌اند مخصوصا به عنوان متمم.دلیل سوم: تورم و افزایش قیمت نفتدر سال ۵۶ افزایش قیمت نفت باعث تزریق پول زیادی به اقتصاد شد و نتیجه این تزریق چیزی نبود جز تورم. این اولین‌باری بود که در تاریخ ایران تورم دو رقمی می‌شد اما این در حالی بود که همچنان شاخص ناخالصی ایران از کشورهایی مثل ترکیه و اندوزی بهتر بود. به هر حال تا قبل از ۱۷ شهریور، فقط ۱۵ اعتصاب شکل گرفته که عمدتا با خواسته‌های معیشتی همراه بود که قسمت زیادی از این خواسته‌ها را حکومت براورده کرده بود. از ماه‌های منتهی به انقلاب بود که خواسته‌های اعتصابات دیگر از معیشتی به سمت سیاسی و سرنگونی نظام شاهنشاهی حرکت کرد.از سوی دیگر، یکی دیگر از سنگرهای اصلی اعتصابات، دانشجویان بودند که عموما دید مشخصی نسبت به آینده شخصی خود داشتند. حتی سازمان انرژی هسته‌ای که دست‌نشانده شخص شاه بود نیز به اعتصابات پیوسته بود که حرف‌زدن در ارتباط با مشکلات معیشتی این قشر، شاید حتی کمی خنده‌دار بنظر برسد. بنابرین دغدغه معیشتی و انگیزه‌های شخصی نیز پشت این اتفاقات نبود. دلیل چهارم: ضعف در سرکوب مخالفانبعضی نظریه‌ها حاکی از این می‌باشند که بعد از ریاست کارتر، ساواک هم کمی سر کیسه را شل کرد و خیلی به معترضین سخت نمی‌گرفت. این در حالیست که اگر به آمار و ارقام نگاه کنیم، تا پاییز ۵۷ هر چه اعتراضات سنگین‌تر می‌شده، کشته‌ها هم بیشتر می‌شده. مثلا تا شهریور ۵۷ در مجموع ۳۵ نفر در نتیجه اعتراضات علیه نظام شاهنشاهی کشته شدند. در شهریور به تنهایی ۱۱۴ و در بهمن که دیگر شاه هم رفته و همه چیز برای انتقال حکومت آماده بوده، تعداد کشته‌ها ۱۷۹ نفر گزارش شده و این سیر تا ۲۲ بهمن صعودی بوده! بنابرین سیسیتم سرکوب نه تنها بیکار نبوده و به تماشای اوضاع مملکت ننشسته بلکه خیلی هم وظیفه خود را با جدیت انجام می‌داده! پس ضعف سرکوب مخالفان نیز نمی‌تواند دلیل اصلی انقلاب ۵۷ باشد.تا اینجا چهار دلیل که به عنوان محرک‌های اصلی انقلاب ۵۷ را مطرح کردیم و بررسی کردیم که این دلایل نمی‌توانند به تنهایی یک انقلاب را رقم زده باشند هر چند که بی‌تاثیر نبودند. اما در نهایت دلیل اصلی انقلاب چیست؟ بهتر است قضاوت را بر عهده خوانندگان کتاب و کسانی که  تاریخ را بهتر از من و شما می‌شناسند بگذاریم اما برداشت شخصی من از مطالعه این کتاب این است که چند دلیل پراکنده برای توجیه این واقعه وجود دارد که با کنار هم گذاشتن آن‌ها شاید بتوانیم یک تصویر معقولی از واقعه را داشته باشیم.بنظر من مجموعه دلایلی که بالاتر در مورد آن‌ها صحبت شد به همراه تعابیری که با سوی فکری رهبران اصلی مبارزه با حکومت به مردم منتقل می‌شد، همراه با سماجت مردم بر تایید این اعتراضات و کوتاه‌نیامدن حتی به قیمت رفع خواسته‌ها و اصلاحات حکومتی، منجر به انقلاب شد. بنابرین نقش ایدئولوژیک رهبری و مبارزان را در بروز این واقعه نمی‌توانیم نادیده بگیریم. بگذارید مثالی از این برداشت شخصی تعابیر بزنم:همانطور که گفتیم، شاه به مردم و رسانه‌ها آزادی سیاسی داده بود. حالا چه تعبیری از سوی مبارزین نسبت به این شرایط می‌شد؟ &quot;حیله بزرگ&quot;. به خاطر ماهیت خاموشی و شعله‌ور شدن متناوب سرکوب‌ها، این تعبیر توسط رهبران از آزادی سیاسی آن روزگار نسبت داد‌ه‌ شد و این آزادی‌ها را به کمپین یکصد گل مائو در چین تشبیه کردند که در آن مائو از سویی به منتقدان حکومت اجازه انتقاد داد و وقتی که کمی انتقادها بالا گرفت، شروع کرد به دستگیری و اعدام منتقدین حکومت خود.با این حال بعد از خواندن این کتاب اگر می‌خواستم یک دلیل را برای وقوع انقلاب ۵۷ بیان کنم، دیگر همان یک دلیل را هم برای خودم ندارم چرا که وقایع تاریخی همیشه قرار نیست به سادگی آن چیزی که فکر می‌کنیم باشند و روایت شوند. اما چیزی که در وقوع اکثر انقلاب‌ها مشخص بوده این است که این وقایع حتی تا روزهای منتهی به آن هم تصورناپذیرند و تصور امر تصورناپذیر است که روزها را در تقویم از دیگر روزها متمایز می‌کند. انقلاب‌ها به نوعی یک انفجار اجتماعی‌ بوده، هستند و خواهند بود.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 01:09:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساقیان محترم! گاباپنتین‌هایتان که غلاف شود چه برایم دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%B3%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85-%DA%AF%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%BE%D9%86%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%81-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-v8xwtrxcb7pw</link>
                <description>از آخرین باری که احوالات شروع دوره کارآموزی را روی کاغذ ریختم، هفت ماه می‌گذرد. به یاد دارم که زمستان بود و ذوق بی‌کران اینکه قرار است کاربردی‌تر درس‌ بخوانم، بندبند وجودم را فراگرفته بود. از طرفی به تازگی از محیط دانشگاه به محیط بیمارستان وارد شده بودم، جامعه جدید بود و با طیف سنی-شغلی گسترده‌تری نسبت به قبل ارتباط داشتم. در ابتدا از این تغییرات محیط کلافه بودم و طول کشید و می‌کشد که به آن عادت کنم اما انگار رویارویی با مسائلی که با آن غریبه هستم پایانی ندارد. اینجا جنگ بین آنچه که بر کاغذ نوشته می‌شود و آنچه در عمل اتفاق می‌افتد بی‌داد می‌کند که یکی از این جبهه‌های جنگی که اخیراً با آن آشنا شده‌ام، واژه &quot;خدمات درمانی&quot; است. تصور من از بهبودی بیماران این بود که پزشک برای بیمار تشخیصی می‌گذارد و مطابق آن تشخیص نسخه‌ای می‌نویسد اما وقتی که به درمانگاه رفتم و کنار همان پزشک نظاره‌‌گر فرایند ویزیت‌شدن بیماران بودم، متوجه شدم تقریباً یک نسخه ثابت برای همه بیماران تجویز می‌شود. این اتفاق مدام تکرار شد و از طرفی همه بیماری‌ها مانند هم بهبود نمی‌یابند که اگر اینطور باشد، آرمان‌های هاریسون چه می‌شود؟ این شد که سوالی جدیدتر ذهن من را به خود مشغول کرد: منظور از واژه &quot;خدمات&quot; در شبکه درمان چیست؟این سوال مهم است چرا که رویکرد کلی ما در ارتباط با بیماران را پایه‌گذاری می‌کند و پیش پای هر پزشکی یک دوراهی می‌گذارد: رابطه‌ای از جنس مشتری-فروشنده یا مظلوم-ناجی؟ فروشنده به مشتری خدمت می‌کند و ناجی هم به مظلوم اما ماهیت معنای خدمت در این دو رابطه متفاوت است. این دو جنس از رابطه در بیمارستان چگونه ظاهر می‌شود؟اولویت اولِ یک پزشک به مثابه فروشنده، رضایت بیمار است و به سوالات ذهنی‌اش پاسخی تحت این عنوان می‌دهد: &quot;همیشه حق با بیمار است!&quot; به زعم این پزشک، بیمار که پایش را از در مطب عبور می‌دهد، باید تا کمر برایش خم شوی چون به هر حال بیمار مقدس است. شما به عنوان یک پزشک-فروشنده باید با بیمار گرم بگیرید و از حال پدربزرگ خدابیامرزش تا دلیل ازدواج‌نکردن دخترش را جویا می‌شوید. در تمام این مراحل لبخند فراموش نشود! به هر حال شما فروشنده حال خوب هستید و بیمار مشتری. ضمناً گفتن جمله: &quot;سن که رسید به پنجاه، فشار میاد به چند جا!&quot; را از قلم نیندازید. مخصوصاً خطاب به پیرمردها! در ایجاد صمیمیت معجزه می‌کند. اگر قرار است فروشنده باشید، همیشه باید یک جمله مهم از دهان مبارک خارج شود و آن این است که: &quot;استرس پدرجان! چیکار می‌کنی با خودت؛ همه اینا از استرسه!&quot;. حالا قرار است برای بیمار داروهایش را نسخه کنید. اینجاست که شما باید هفت‌سال درسی که خواندید را پس از تبدیل به مدرک قاب کنید و به دیوار مطب بزنید؛ رضایت مشتری آن چیزیست که همیشه مهم بوده و هست. پس از نوشتن داروهای روتین مربوط به رفع علائم بیماری، گاباپنتین‌های زیبایتان را پاپیون بزنید و کنار یک کورتون که در اکثر موارد دگزامتازون می‌باشد نسخه کرده، کد رهگیری داروها یادداشت و به بیمار تقدیم کنید. آرزوی سلامتی و بهروزی را از قلم نیاندازید، از صندلی چرخدار چرمی‌تان برخیزید و یادتان باشد که لبخند به هیچ وجه فراموش نشود. حالا شما تبدیل به یک پزشک-فروشنده شده‌اید و چه اهمیتی دارد که بیمارتان دو سه روزی را با سَرِ خوش و یوفوریای ناشی از کورتون سپری کند و دوباره علائمش مثل قارچ از زمین بیرون بزند. او می‌گوید دست دکتر سبک بود و همین سبکی دست یعنی رضایت مشتری!تنتان را که از روپوش سفید اتوکشیده مرتب رها و آن لباس مقدس را از رخت‌آویز مطب آویزان کردید، نوبت پوشیدن اسکراب خسته‌تان می‌رسد. در این پوشش و مکان کافیست کار خودتان را بکنید و روش طبابتت را به فرم پدرمابانه یا نصیحتی تغییر دهید؛ آنگاه نمی‌شود تعداد عنکبوت‌هایی که از سر و کول مطبتان بالا می‌روند را شمرد البته اگر مطبی داشته باشید! از طرفی برخورد واقع‌انگارانه‌تان با بیماران احتمالا باب میل بیماران نباشد و این موضوع گاهی به صورت سطح سواد پایین و یا چوب‌خشک بودن شما به عنوان پزشک هم توصیف می‌شود! البته که گاهی هم دروغ نمی‌گویند و کافیست کمی با خودتان روراست شوید تا دریابید که دیگر حال و حوصله قدیم را ندارید و مثل ایام جوانی با رفقایتان وقت نمی‌گذرانید و داستان آنجایی تلخ می‌شود که متوجه شوید منظور من از قدیم، چهل سال گذشته نیست؛ شما نسبت به نسخه سه یا چهار سال گذشته‌تان کاملاً دگرگون شده‌اید. وقتی که مطابق گایدلاین با مریض برخورد می‌کنید، پنی‌سیلین نمی‌نویسید و با دگزامتازون (در صورتی که در تجویز آن ضرورتی نباشد) سرخوشی موقتی برای مریض به ارمغان نمی‌آورید در حالیکه پزشک-فروشنده مطب بغلی جوری با بیمار برخورد می‌کند که انگار به رستوران آمده است، کُفری می‌شوید و از قضا این راه ارتباط بین بیمار و پزشک که همسایه‌تان در پیش گرفته طرفداران بیشتری دارد. البته اینکه پزشک طرحی باید مثل بنز کار کند و کشیک باشد در حالی که روغن موتور تزریقی به موتورش او را تا سر کوچه نمی‌رساند هم در این خشونت و خستگی بی‌تاثیر نیست.از این حرف‌ها بگذریم؛  شما به یک انسان دغدغه‌مندِ علم طب شده‌اید که منزوی و پرخاشگر شده! حالا بیمار وارد مطب می‌شود و شرح شکایت می‌کند؛ شما هم قدم‌به‌قدم خطوط کتابتان را با او به اشتراک می‌گذارید، سیستم ایمنی بیمار را با سرخوشی گول نمی‌زنید و برای رضای دل بیمار پنی‌سیلین تجویز نمی‌کنید اما بیماری که سرماخورده، هر چقدر هم بشنود که بیماری‌اش برای بهبودی به گذشت زمان نیاز دارد، بعد دو روز که علائمش از بین نرود، احتمالاً جملاتی از این قبیل با اطرافیانش (شما بشنوید جامعه) به اشتراک می‌گذارد: &quot;چیزی حالیش نبود! از این جوون‌هاست که تازه فارغ‌التحصیل شده! دانشجو گذاشتن ملت رو ویزیت کنه! و...&quot;. حالا بروید و با مقالات و کتاب‌هایی که خوانده‌اید، در گوشه‌ای زانوی غم بغل گیرید.البته این روضه‌ای که خوانده شد به جهت انکار علامت‌درمانی در پزشکی نیست. اولاً من در حدی نیستم که بخواهم یکی از پایه‌های اساسی درمانی درمانی پزشکی را زیر سوال ببرم و ثانیاً علامت‌درمانی در بسیاری از بیماری‌هایی که برای بهبودی به زمان نیاز دارند نه از سر علم ناکافی بلکه بر اساس آموخته‌ها در صدر تصمیمات پزشک قرار می‌گیرد. اما جایی که محوریت عملکرد پزشک بر علامت‌درمانی بخاطر علم ناکافی، سرخوش ساختن موقت بیماران و اطاعت از آن‌ها در اموری که به صلاحشان نیست بنا شود، فرایند درمان، جامه عوام‌فریبانانه به تن می‌کند. نتیجه نهایی چیست؟ پیچیده‌تر شدن و عارضه‌دار شدن بیماری‌ها؛ چرا که وقتی نان کپک‌زده را لای مبل قایم کنیم، به هرجایی هم که اثاث‌کشی کنیم خانه بو می‌دهد.در نهایت اگر دادگاهی انتزاعی بر پا کنیم و پای پزشک-فروشنده‌های اغفال‌شده هم به عنوان متهم با جرم عوام‌فریبی بدان باز شود، تا حدی می‌توانیم از چوب‌خط خطاهایشان بکاهیم چرا که آن‌ها هم نتیجه و مشغول در یک سیستم غلط و ناکارآمد هستند. اگر ملاک، تاجر و باغ‌دار نباشند، پزشکی تنها شغل آن‌هاست. بنابرین شاید کمی تجاری نگریستن به طب قابل ارفاق باشد ولی ماجرا آن موقعی خطرناک می‌شود که این تجاری نگریستن به طب، در اولویت دغدغه‌های سیستم درمانی قرار بگیرد که متاسفانه تا حد زیادی جایگاه خود را مایکل فلپس‌وارانه حفظ کرده است.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 22:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شانس را از موفقیت بگیریم، بال را از پرنده گرفته‌ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-e2wpzqwdbo10</link>
                <description>پستی که اخیراً مجتبی شکوری از صفحه اینستاگرام خود منتشر کرد، بسیار بحث‌برانگیز بود. تا حد زیادی با تاثیرگذاری این شخصیت بر جامعه موافقم (برای شخص من، مفیدبودنِ محضِ این شخصیت طوری که رسانه به او پرداخته، ثابت نشده است) اما خیلی دوست دارم بدانم اگر نقطه عطف او -که رتبه خوب کنکور در اوضاع و احوال بد روانی باشد- هیچ وقت اتفاق نمی‌افتاد و آن دراما و داستان‌های شنیدنیِ عجیب و غریب هیچ وقت ساخته نمی‌شد، باز هم می‌توانست مانند امروز تاثیرگذار باشد؟ بهتر بگویم؛ اگر سهمیه را از شکوری می‌گرفتیم، باز هم می‌توانست با مردمک‌های گشاد و دستانی باز صدایش را در گلویش بندازد و بگوید: &quot;بله درست شنیدید! من جوانی بیش‌فعال بودم که خودم را به صندلی می‌بستم، درس می‌خواندم و نتیجه‌اش شد رتبه چهل‌وهشت کنکور&quot;؟ اگر سهمیه نمی‌داشت و در دانشگاه معمولی‌تری مشغول به تحصیل می‌شد، با همان سطح دانش نسبتاً والایی که دارد، امکان اینکه سروش صحت جلویش بنشیند و چپ‌ و راست تعجب خود از موقعیت را با تحسین کردنش نشان دهد چقدر بود؟ اصلاً اگر برای آقای شکوری سهمیه‌ای در کار نبود، به برنامه کتاب باز دعوت نمی‌شد و احترام امروز جامعه را نداشت، احتمال اینکه مردم بجای تحسین بابت صداقت به اعتراف دروغش، او را سرزنش و طرد کنند چقدر بود؟این مقدمه را مطرح کردم چون احساس کردم در سال‌های اخیر زندگی‌ام میان تلاش و دستاورد، رابطه متناقضی برقرار است. از طرفی می‌دیدم که شخصی با ظاهر مرتب، احتمالاً با عینکی بر چشمان و یا پیکری خوش‌تراش، پشت تریبون نشسته، یک پیانوی انگیزشی و یا آرامش‌بخش هم در بک‌گراند ویدئو پخش می‌شود و حرف نهایی این است: در حالتی که می‌خواهی باش؛ برخیز، بدو و برس. حالا تا می‌آیی از خودت بپرسی چرا من دویدم و نرسیدم، مشتی در دهانت می‌خورد که حاوی جملاتی نظیر تلاشت کافی نبوده، امثال شکوری‌ها رسیده‌اند و نرسیدن تو بخاطر کاهلی است و... می‌باشد!همیشه می‌گویند پول‌وپله رونالدو را نبین! اموال و شهرت او، ظاهر ماجراست و در پشت این دستاوردها، عرق‌های زیادی ریخته شده که من و تو ندیده‌ایم. اما من می‌گویم آن چیزی که ندیده‌ایم تلاش رونالدو نیست بلکه شانس رونالدو است چراکه مسلماً این حجم از موفقیت بدون تلاش بدست نمی‌آید و کوشش رونالدو برای رسیدن به آرزویش بر همگان واضح و روشن است. اما چیزی که ما از آن می‌توانیم بی‌خبر باشیم و کوچکترین بهایی به آن داده نمی‌شود، موقعیت، شرایط و زمانیست که رونالدو تلاش می‌کرد. شاید اگر پدر رونالدو مدیر تدارکات یک باشگاه محلی نبود، اگر این ارتباط موجب این نمی‌شد که رونالدو جهت آزمون به باشگاه اسپورتنیگ پرتغال رود و اگر در این باشگاه نمی‌درخشید، رونالدو هیچ‌وقت رونالدو نمی‌شد؛ اگر هم می‌شد، احتمالاً فوتبال را بعنوان یک فعالیت ورزشی که در آن همه جز دروازه‌بان مجاز به استفاده از دست نیستند، می‌شناخت. در یکی از مصاحبه‌ها، معلم رونالدو گفته که کریس هروقت بیکار می‌شد فوتبال بازی می‌کرد و یا در یکی دیگر از مصاحبه‌ها رونالدو گفته به قدری به فوتبال علاقه داشته که حتی زمانی که توپی برای بازی‌کردن نداشته، جوراب‌های خواهرانش را گلوله می‌کرده و با ساختن توپی از جوراب مشغول بازی می‌شده. این جملات بسیار آشنا هستند چرا که یا خودمان این حس‌وحال را تجربه کردیم و یا کسی را می‌شناختیم که دیوانه‌وارتر از این وضعیت، نخ فوتبال را می‌گرفته و می‌کشیده که نهایتاً به جایی نرسیده و یا اگر هم رسیده در بهترین حالت از راه فوتبال نبوده!البته نمی‌توان منکر تاثیر مبرهن فاکتور تلاش شد. چه بسا آدم‌هایی که موقعیت، شهرت و ثروت کافی برای رسیدن به درجات عالی را داشتند و ناکام ماندند ولی شک دارم بتوانیم سهم بیشتری از موفقیت را برای تلاش کنار بگذاریم. تلاش می‌تواند داستان تاثیرگذاری برای شما رقم بزند؛ طوری که وقتی در بالکن ویلای خود، مشغول کشیدن سیگار دست‌پیچ با بهترین توتون هستید و داستان زندگی‌تان را برای نوه‌هایتان تعریف می‌کنید، انگشت به دهان و متحیر مشتاق شنیدن ادامه سرگذشت شما می‌باشند اما نکته اینجاست که قلم شما برای نوشتن آن داستان را شانس به دستتان می‌رساند.حالا این شانسی که سنگش را به سینه می‌زنیم، لزوماً پدر پولدار و مادر فرهیخته نیست. گاهی اوقات همینکه بدبخت نیستیم، شانس آورده‌ایم. بنابرین باید برای مفهوم موفقیت تبصره‌هایی قائل شد. اینگونه که با همان دسترسی و اختیاری که داری، چه خرگوشی را از کلاهت بیرون می‌کشی؟ گاهی حتی کارتن‌خواب نشدن در یک شرایط خاص موفقیت به حساب می‌آید. اما اینکه موفقیت به منزله برتردیدن خود به باقی افراد تلقی شود و به عوامل دیگری نظیر تلاش، استعداد، هوش، سختی‌کشیدن و... منسوب شود، نهایت بی‌انصفایست.موفقیت اتفاقا می‌تواند رخدادی یک شبه باشد اگر شانسی که داری را در بهترین مکان و زمان و در مسیر درست به کار بگیری. بعد از آن اگر تلاش به عنوان کاتالیزور ضمیمه کار شود نتیجه خواه دیر باشد یا زود حاصل می‌شود. اما وای اگر ذره‌ای شانس نباشد. اینجاست که باید بدانی گاهی خود را به زمین و زمان هم می‌کوبی اما ممکن است دستاوردی حاصل نشود و این دستِ خالی ناشی از تماشاگربودن و تلاش کم نیست؛ گاهی کنترل بعضی امور از دستان تو خارج است. البته که تمام این جملات زمانی صحت خواهند داشت که تمام زمین و زمان را برای رسیدن به خواسته‌ات به هم دوخته باشی و آن سمت الاکلنگِ موفقیت که مربوط به تو می‌شود، تمام و کمال پُر شده باشد. شاید اگر پدر شکوری جایگاه مناسبی نداشت، پسرش سهمیه نداشت، رتبه چهل‌وهشت کنکور را کسب نمی‌کرد و یا حتی از طرف دیگر، اگر شکوری مبتلا به بیش‌فعالی نبود که آن داستان‌های دراماتیک از دست‌وپنجه نرم‌کردن با بیماری‌اش ساخته شود، الان قادر نبود تا به این اندازه راحت و بدون دشواری- یا بهتر بگوییم، با قطعیت- پتانسیل‌ بالای علمی‌اش در علوم انسانی و افکارش را به گوش جامعه برساند و اعتبار امروزش را کسب کند. با همه این‌ها، من دلم به حال آن جوان بیش‌فعال می‌سوزد که به خاطر نرسیدن به خواسته‌هایش و مقایسه خودش با شکوری، در باتلاق سرکوفت‌ها و سرزنش‌های ذهنی خودش دست‌وپا می‌زند.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 19:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبودن؛ گذشته و فقدان به مثابه توهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-b8aqie0h4vm9</link>
                <description>&quot;گذشته پدر تو، آینده خیلی‌هارو نابود کرد؛ پس گور پدرت!&quot;. این جمله‌ای بود که یکی از بازیگران خطاب به پدر روزبه کیانی (علی مصفا) گفت. پدر روزبه یک کمونیست و استاد ادبیات بود که در جریان کودتای 28 مرداد به پراگ رفت. از آنجایی که من دل خوشی از کمونیسم و آن جریان‌های زرق‌وبرق‌دارش ندارم، کنجکاو شدم که فیلم را ببینم اما به کاهدان زدم! فیلم به صورت ویژه‌ای به مفهوم گذشته پرداخته بود.علی مصفا در فیلم‌های زنی در دوردست و پله آخر به عنصر گذشته پرداخته بود و البته فیلم نبودن هم از این قاعده مستثنی نشد. در این فیلم اما گذشته با اضطراب بسیار همراه بود. از همان ابتدا؛ پوستر فیلم که از نقاشی  &quot;جیغ از ادوارد مونک&quot; الهام گرفته شده، حس سردرگمی روزبه را به ما القا می‌کند و حتی اِلمان‌هایی نظیر ویدئوکال‌های ناقص با خانواده نشان‌دهنده تاثیر ابهام گذشته بر زندگی شخصی‌ روزبه را نشان می‌دهد. در ادامه سیر داستان هم مهر تاییدی بر این ادعا می‌زند. اینگونه که هرچه داستان به جلو پیش می‌رود، روزبه بیشتر می‌فهمد که حتی نمی‌تواند به گذشته خودش اعتماد کند چه برسد به گذشته پدرش! او با دید غرورآمیزی به سراغ گذشته پدرش رفته؛ پدری ادیب، مبارز و حق‌خواه خلق و حالا با یک شارلاتان ادبی، دجال و یک خبرچین مواجه شده است.ویژه‌ترین قسمت داستان به لحاظ هنری ارتباط روزبه با برادر ناتنی‌اش ولادیمر است. ولادیمری که روزبه او را در جریان کندوکاو گذشته‌اش می‌شناسد و علی مصفا هم در فیلم قصد نمایشش را ندارد. علی مصفا شخصیتی را برای ما می‌سازد که او را هیچ‌وقت نمی‌بینیم. فیلم هرچقدر در عرصه نمادسازی و سمبلیسم زیاده‌روی کرده، رابطه این دو برادر را به زیبایی به تصویر کشده است. همان ابتدا، ولادیمر از پنجره سقوط می‌کند اما دوربین که به سمت پایین ساختمان می‌رود، ما جنازه، جیغ، فریاد و آمبولانسی نمی‌بینیم؛ بلکه روزبه با چمدانی به دست انتظار  ما را می‌کشد. روزبه هنگام تمرین زبان، جمله‌ای را تکرار می‌کند: من از پنجره افتادم! با چینش این اِلمان‌ها، فیلم قصد دارد پیوند بین این دو برادر را به ما نشان دهد. حالا اهمیت این پیوند چیست؟ چرا روزبه با هربار ملاقات ولادیمری که در حالت اغما به سر می‌برد آرام می‌گیرد؟ دریافت شخصی من این است: ولادیمر رنج‌هایی را در بودن پدر کشید که روزبه در نبودن پدر هیچ‌وقت تجربه نکرد؛ و حالا هرچه بیشتر روزبه پدرش را می‌شناسد، بیشتر به ولادیمر نزدیک می‌شود.فیلم‌نامه مهارت جالبی در پیش‌بردن وقایع دارد که حیف است به آن نپردازیم. شاید در نگاه اول فکر کنیم با یک داستان طرفیم اما در واقع فیلم‌نامه دو مضمون را پیش می‌برد: گذشته روزبه چه بوده و اینکه روزبه چه برخوردهایی با گذشته خود دارد. مفهوم اول کمی با تاریخ ترکیب می‌شود اما مفهوم دوم با فلسفه اگزیتانسیالی که روزبه در گلاویزشدن با گذشته به کار می‌گیرد، همراهی دارد. پس اینکه بگوییم فیلم‌نامه دو خط داستانی با مضامینی جدا را همزمان پیش می‌برد، نه تنها ادعای کذبی نیست بلکه مهارت علی مصفا در نویسندگی را به نشان می‌ددهد.نکته بعدی، نقش بارز زنان در فیلم مصفا می‌باشد. به طرز عجیبی بیشتر بازیگران فیلم بجز نقش اصلی را زنان تشکیل می‌دهند. اگر قرار باشد که نقش زنان در یک جامعه، به تصویر کشیده شود، چقدر خوب است که با ریتم همین فیلم باشد. زنان در روند یافتن گذشته روزبه، حضور اگزجره‌ای ندارند، با روزبه همراه می‌شوند و داستان را می‌سازند. چیزی که ما در فیلم‌های بیلبوردی و پرفروش هالیوودی مثل باربی و Poor things آرزوی دیدنش را داریم ( البته که فیلم Poor thing یکی از موردعلاقه‌های من است که این نقد بر آن وارد می‌باشد). بنظرم این فیلم بدون ناخنک‌زدن به دعواهای فمینیستی، زیبایی منحصر به فردی به نقش زن داده است.نمادسازی‌های فیلم اما صفر و صدی هستند. نمادهای بسیار عالی و بسیار بد را در فیلم شاهدیم. با پراگ شروع کنیم. هیچ شهری بهتر از پراگ نمی‌توانست زمینه فیلم مصفا را بسازد. شهری که آبستن بسیاری از وقایع تاریخی قرن بیستم بوده، کمونیسم را دیده، جمهوری را چشیده و همچنین مغروق ادبیات بوده است. معجون absent یکی دیگر از نمادهای زیبای فیلم بود. معجونی متعلق به جغرافیای اروپای شرقی که توهم‌زاست که با مفهوم اصلی فیلم همزاد پنداری می‌کند و آن چیزی نیست جز گذشته، فقدان و توهم. علاوه بر این اشارات دیگری در فیلم به توهم داریم. مثلا همان ویدئوکال‌های روزبه با همسرش که ناقص می‌ماند و به مخاطب این را می‌گوید که روزبه انگاری هراس خیانت همسرش را دارد. دجال دیگر نمادی بود که به پدر روزبه اشاره می‌کند که در جریان کودتا یک چشمش را از دست داده و در گذشته به واسطه خباثتش ناسب به این لقب شد. در مورد دیگر نمادهای فیلم نظیر جغد، کبوتر و... نظرات متناقضی وجود دارد اما من چیزی از آن‌‌ها حس نکردم و نمادهایی که نیاز به کندوکاو بیش از حد برای یافتن ارتباطشان با داستان داشته باشیم، زیاده‌روی و شورکردن ادبی است.در نهایت باید گفت فیلم نبودن، فقدان گذشته‌ای گنگ یا حتی زشت را به تصویر می‌کشید که هرچه بیشتر به آن پیچیده می‌شد، گیجی و شرمساری بیشتری را به همراه داشت. مانند همان اتفاقی که در اثر مصرف زیاد معجون Absent می‌تواند برای یک نفر رخ دهد.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 22:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر، وجه خاکستری زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-phzotzqm0d7c</link>
                <description>25 دی‌ماه 1402 رسیده است. باید چمدانت را ببندی و طبق روال همیشه از خانه به دانشگاه برای شروع نیمسال تحصیلی جدید بروی؛ اما این بار کمی فرق دارد. اگر آخرین امتحان را هم قبول شوی، ترم جدید برای تو به معنای آغاز مقطع تحصیلی جدید است. نه خبری از سوال چهارگزینه‌ای هست و نه سوال‌هایی که با &quot;فرض کنید بیمار با سدیم و پتاسیم بالا یا پایین به شما مراجعه کرده...&quot; شروع می‌شوند! حالا قرار است با بیمار واقعی دست‌وپنجه نرم کنی. تو حالا یک کارآموز هستی و همه چیز -مخصوصاً ارتباطات- برایت تازه به نظر می‌رسد.در انواع حالات نوار قلب، اصطلاحی داریم به نام Asystole که در واقع همان خط صافی است که دستگاه برای فرد مُرده در فیلم‌های سینمایی نشان می‌دهد. این نوار حرف حسابش این است که فعالیت قلب کاملاً متوقف شده و تغییری در امواج الکتریکی آن مشاهده نمی‌شود. تغییرات قلب به ما می‌گوید که هنوز می‌تپد و زنده است؛ اما اگر فکر می‌کنید که با این مثال قصد تحسین تغییرات و بالا و پایین زندگی را داشتم، سخت در اشتباهید! حقیقتاً خودم هم نظر قاطعی در مورد این احوالات ندارم فقط می‌خواهم درباره‌اش بنویسم؛ باشد که مرهم شود!تغییر همیشه آنقدرها هم موتور محرکی برای توجیه بدبختی‌هایتان نیست؛ خیلی وقت‌ها شما چاره‌ای جز تغییر ندارید. اگر جنگ شما را مجبور به ترک خانه کند، شما نمی‌گویید که این تغییر، زندگی من را متحول کرد و بعد از این کوچ اجباری، صد پله به بالا پرتاب شدم و پیشرفت کردم. از طرفی تغییرکردن چه به صورت توفیق اجباری و چه به صورت خودخواسته می‌تواند علاج دردها باشد. به فلسفه خانه‌تکانی دقت کنید؛ فارغ از جنبه کسل‌کننده دستمال‌کشیدن و خاک‌خوردن، نتیجه نهایی کار احتمالاً فضای خانه را یکسال‌ بیشتر قابل تحمل می‌کند. یا حتی آشنایی تصادفی با آدم‌های جدیدی که بر افکار و دیدگاهتان نسبت به محیط تاثیر مهمی داشتند و اتفاقا اکثر اوقات این مهم‌بودن، لزوماً به معنای رنگی‌نشان‌دادن اتفاقات نیست. بنابرین احساس من نسبت به تغییر مانند آن آفتاب‌پرستی است که رنگ عوض می‌کند. گاهی آن‌قدر دلچسب که دلیل ادامه دادن می‌شود و گاهی آنقدر دردناک که هیچ چیزی جز همان متغیر لعنتی نمی‌تواند درمانش کند.کمی از خودم بگویم؛ یکم بهمن است و روز اول حضور در بیمارستان با کج‌ نگاه‌کردن ترم بالایی‌‌ها شروع می‌شود، سنگینی نگاهشان بر سنگینی قدم‌هایم سوار می‌شود و هر یک قدم در بیمارستان بهلول به اندازه صد قدم در خارج بیمارستان طول به درازا می‌کشد؛ گویی داخل بیمارستان، فرسخ‌ها از زمین دور است و تو متیو مک‌کانهی هستی و نقش کوپر را در فیلم اینتراستلار بازی می‌کنی. از همان ابتدا اینکه اثر انگشت چه کسی زودتر در دستگاه حضوروغیاب بیمارستان فعال شود، بحث‌ها شکل می‌گیرند: &quot;استاد برای ما روز اول هم کلاس گذاشته و باید بریم.&quot; صداهایی دیگر شنیده می‌شوند:&quot; ما هم کلاس داریم؛ مگه استاد شما بر بقیه اساتید آموزشی حق ولایت و پیغمبری داره؟&quot; &quot;ما کلاس نداریم ولی از همه شما زودتر اومدیم و هرکسی از راه می‌رسه و می‌گه ما کلاس داریم، اثر انگشتش رو ثبت می‌که و می‌ره؛ ما هم آدمیم!&quot; نهایتاً هم هیچ اثر انگشتی جز تعدادی محدود ثبت نشد. بگذریم؛ برخلاف باقی هم‌دوره‌هایم، من خوشحال نیستم چون بوی جدایی به مشامم می‌رسد و این افکار من برای نزدیکانم خوشایند نبود؛ به گمانشان من بدبین شده‌بودم. یک هفته گذشت و من به صورتی کاملاً محسوس جدایی دوستانم را احساس کردم و منظور از این جدایی صرفاً غیبت فیزیکی‌شان نیست؛ انگاری افکارمان جدا شده، نگرش‌هایمان فرق کرده و حلقه ارتباطات شخصی هرکدام تنگ‌تر شده است. همچنان گمان بر بدبینی من می‌رود و گفته می‌شود که &quot;ذوق روزهای اوله! یکم دیگه عادت می‌کنیم و همه چیز مثل قبل می‌شه&quot;؛ نشد! حال حتی به اینکه زمانی آن‌ها را می‌شناختم شک دارم. انگاری فقط با یک زبان مشترک حرف می‌زنیم و به هیچ وجه یکدیگر را نمی‌فهمیم؛ نه من آن‌ها را و نه آن‌ها من را.فارغ از زندگی اجتماعی، شروع کارآموزی با تغییراتی در ابعاد شخصی‌تر زندگی من همراه شد. مکان تحصیل و حتی نوع تحصیل، دایره ارتباطات و مهم‌تر از همه زندگی روزمره دستخوش تغییراتی شدند. بیشتر از هر فاکتور دیگری، امور روزمره‌ام تحت تاثیر قرار گرفت و با تقریب خوبی هفته‌های اول شروع کارآموزی روز و شب خود را نمی‌شناختم، بدخواب شدم و تفریحاتم کیفیت و نوعشان فرق کرد امّا کمی بعد سازگاری بالایی را با این سبک زندگی تجربه کردم. اینگونه که اگر روزی بدون دغدغه‌ بخوابم مثل این است که بدون عینک به خیابان بروم؛ انگاری چیزی‌ کم شده است. نکته همین جاست؛ تغییر به تنهایی یک وجه مشخص ندارد؛ گاهی مثبت است و گاهی حال‌خراب‌کُن، گاهی جبر است و گاهی اختیار، گاهی به آن زود عادت می‌کنی و گاهی هیچ وقت نمی‌توانی سازگار شوی و نهایتاً، گاهی برگشت‌پذیر است و گاهی برگشت‌ناپذیر.می‌گویند آب اگر ساکن باشد می‌گندد. بنابرین شما هم اگر با تغییرات زندگی و چالش‌هایش چشم‌توچشم نشوید، منقضی می‌شوید؛ کار به درست یا غلط بودن این مثال ندارم اما اگر زندگی رو به روال نباشد و رودخانه زندگی در جهت خواسته‌های شما نخروشد، ترجیح می‌دهید در آب ثابت و گندیده شنا کنید یا در آب زلال امّا خلاف جهت جریان آب تقلا کنید؟ هر کسی در هر جایگاهی می‌تواند به این سوال پاسخی متفاوت بدهد که صحت پاسخش با توجه به احوالات او تعیین می‌شود. پیچیدن یک نسخه‌ کلی درباره ستایش یا نکوهش تغییرات زندگی امکان‌پذیر نیست و به شخصه فهمیدم که هنگام تغییرات سخت زندگی گاهی نه‌تنها از زخم‌هایمان نور نمی‌تابد، بلکه جر می‌خورد و بخیه لازم می‌شوی تا مبادا بافت‌های بیشتری در داخل بدن هوس آفتاب‌گرفتن بکنند و از طرفی به‌قول بزرگترها و زاویه دید آن خانم خوش‌بین کذایی در تبلیغات صداوسیما، بد نیست بدنت گاه‌گداری به خودش خراشی ببیند تا قدر سلامتی‌ات را بیشتر بدانی.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 13:22:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی آشنایی با مکتب اکسپرسیونیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-yjkt50h9uh1l</link>
                <description>دنیا براق و هنری شده است! دیگر &quot;برگ درختان سبز در نظر هوشیار&quot; فقط معرفت کردگار را نشان نمی‌دهد و می‌تواند پیچیده‌تر و متعددتر از یک مفهوم را در بر بگیرد. همین برگ سبز می‌تواند شما را در یک ایدئولوژی سیاسی، فلسفی، هنری و... قرار دهد و این چیزی نیست مگر قدرتِ نهضت‌های سمبلیسم و سانتی‌مانتالیسم.اما بیایید کمی عقب‌تر برگردیم. حالا ما اواخر قرن هجدهم میلادی هستیم؛ جایی که کم‌کم چرخ‌دنده‌ها بهم قفل شده و بخار کارخانه‌ها به آسمان پر می‌کشد. جایی که فلز مزه رفاه را به مردم ارزانی دارد. حالا بشر که دیگر نیازهای اولیه‌اش را به لطف انقلاب صنعتی، راحت‌تر و فراوان‌تر در اختیار دارد و شکمش سیر شده، فقدانی را احساس می‌کند و آن از دست‌رفته چیزی نیست جز هنر. فلز آن‌ها را با رنگ‌ها غریبه کرده و حالا انسان می‌خواهد به این قهر و فراق پایان دهد. اینجا جایی است که سمبلیسم و سانتی‌مانتالیسم رنگ پررنگ‌تری نسبت به گذشته در دنیای هنر ایفا می‌کنند و مانند قهرمانانی بی‌نقاب، مجدداً پا به این عرصه می‌گذارند.همه چیز خوب پیش می‌رود تا اینکه پس از مدتی جمعی از هنرمندان، فضای بوجود آمده را مصنوعی می‌بینند. هر چقدر هم که هنرمندان سانتی‌مانتال تلاش می‌کنند که مفاهیم ذهنی خود را به صورت پیچیده‌تر و غیرمستقیم‌تر بر روی بوم نقاشی و نت‌های موسیقی بیاورند، نمی‌توانند بر این حالت تصنعی غلبه کنند. البته که این نهضت‌ها در رنگی‌کردن دنیا و از خشکی درآوردن آن نسبتاً موفق بودند و هستند ولی همه این اتفاقات باعث پایه‌گذاری نهضتی دیگر شد و آن نهضت اکسپرسیونیسم بود.اکسپرسیونیسم در لغت به معنای بیان‌گرایی یا هیجان‌نمایی می‌باشد. این مکتب نخست در آلمان به شکوفایی رسید و با توجه به وقایع تاریخی، می‌توان حدس زد که احتمالاً علاوه بر وقایعی که در بالا گفته شد، احوال جامعه نیز در این روند بی‌اثر نبوده است. بخواهیم خیلی دقیق‌تر این موضع را بررسی کنیم باید به چند سال بعد از نمایان‌شدن اکسپرسیونیسم مراجعه کنیم؛ جایی که آلمانِ بازنده‌ی پس از جنگ جهانی اول با فقر، گرسنگی و پول بی‌ارزش بر روی این کره خاکی امور خود را می‌گذراند. در این زمان بود که سینمای اکسپرسیونیستی آلمان، پرآوازه‌ترین دوره تاریخ سینمای این کشور نامیده شد. بنابرین تلاقی رنج، درد و هنر در این مکتب بسیار مشهود می‌باشد.آناتومی این مکتب را فقدان چارچوب تعریف می‌کند. جایی که رنگ‌ها تند هستند و اشکال و خطوط ناپایدار به توصیف احساسات و عواطفی نظیر خشم، اضطراب، عشق و نفرت می‌پردازند. اکسپرسیونیسم هرگونه آرامشی را از کادر خود خارج می‌سازد و هدفش این است که حقیقت را به گونه‌ای مشوش به تصویر بکشد؛ چرا که از نظر این مکتب حقیقت چیزی جز این تفکرات پارتیزانی نیست. با همین طرز فکر، نقاشان این سبک در ابتدای قرن بیستم شروع به اعتراضاتی علیه مقررات غیرانسانی کارخانه‌ها، عدم کنترل مناسب عفونت‌ها و ظلم حاکمین پرداختند.جیغ-ادوارد مونکاین ساختارشکنی در باقی هنرها نیز دیده می‌شود. بعنوان مثال در سینمای آلمان و دوران قحطی، شیوع بالایی داشته. یا اگر بخواهیم مثالی ملموس‌تر و ایرانیزه‌شده‌تر از این ژانر در مملکت خودمان را هم ذکر کنیم، می‌توانیم به آثار محسن نامجو، خصوصاً قطعه صنما از این هنرمند اشاره کنیم. جایی که بنده از یاری‌رساندن معبود خود خسته شده و نه تنها درخواست یاری نمی‌کند، بلکه از او تقاضای رهایی و به حال خویش واگشتن را دارد. در کل این قطعه فقط یک جمله اما با لحن‌های متفاوت خوانده می‌شود که در واقع پیر، جوان، چهارپا، مجنون و... همگی می‌نالند: &quot;صنما! جفا رها کن&quot;.شاید اینکه بدانیم اکسپرسیونیسم چه باشد و از کجا شروع شده باشد، دغدغه‌ای از زندگی ما را برطرف نکند ولی شناخت هنرها و شکل‌گیری‌شان، شناخت تلاقی‌ها و آشنایی با طریقه ایجاد مانیفست‌ها در درک بهتر ما از امور روزمره تاثیر و نقش بسزایی دارد. ما اگر با تِزی مواجه می‌شویم باید بدانیم که آنتی‌تز آن موضوع هم حرف‌هایی برای گفتن دارد یا حتی شاید همین تِز، خود آنتی‌تزی باشد بر تِزی که قبلاً بیان شده است! این دیالکتیک ساخته شده برای تحلیل امور و وقایع می‌تواند مفید واقع شود.پرتره والی-آگون شیله  کته کلویتس و طراحی‌های اعتراضی </description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 23:46:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده مرد خشمگین؛ هنر رندانه گفت‌وگوکردن</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D8%B4%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-fckedflj2fzb</link>
                <description>مشغول درس‌خواندن بودم که دوستم رضا پیشنهاد فیلم‌دیدن را مطرح کرد. من نپذیرفتم و عذر درس را مطرح کردم؛ ولی رضا گفت: این فیلم فرق دارد! یک لوکیشن، یک موسیقی و اما دوازده بازیگر که فقط با دیالوگ‌هایی در زمینه استدلال، زمان را متوقف می‌کند. گویی آن 96 دقیقه از عمرت حساب نمی‌شود. با خودم گفتم بعداً هم می‌شود درس خواند! این فیلم ارزش دیدن دارد.دوازده مرد خشمگین، درامی قضایی است و از نکات جالب در مورد آن می‌توان گفت که اولین تجربه سینمایی سیدنی لومت (Sidney Lumet) بوده که از قضا جزء پنج فیلم برتر تاریخ IMDb می‌باشد. داستان فیلم در مورد پسری است که متهم به قتل پدر خود شده است و ظاهراً تمام شواهد نیز بر علیه اوست. حال دوازده نفر به عنوان اعضای هیئت منصفه انتخاب شده‌اند و وظیفه دارند درمورد این حکم تصمیم بگیرند.اعضای هیئت منصفه، هر کدام نماینده سبکی فکری در جامعه هستند و بیشتر صحبت‌های من پیرامون آن‌ها می‌چرخد. البته کمی به عقب‌تر از بحث در مورد هیئت منصفه برگردیم: هیئت منصفه چیست و چه جایگاهی در دستگاه قضایی آمریکا دارد؟سیدنی لومت و نگاه انتقادی‌اش در زمین حریف؛ این بار در دادگاه! این اثر به سیستم قضایی آمریکا نگاهی انتقادی دارد. سیدنی لومت وقتی به نقد جریانی می‌پردازد که بتواند آن را در مکان درست خودش انجام دهد. مثلاً در بعد از  ظهر سگی، محوریت فیلم انتقاد به سیستم سرمایه‌داری بود و لوکیشن فیلم‌برداری نیز بانک بود. در این اثر نیز سیستم قضایی، سیبلِ لومت بوده و لوکیشن فیلم‌برداری دادگاه. برای اینکه کمی بهتر بتوانم در این حوزه اظهار نظر داشته باشم، با یکی از آشنایانم که اطلاعات قضایی دارد صحبت کردم.در آمریکا افراد بالای هجده سال، بالغ و سالم، حداقل یکبار به دادگاه احضار می‌شوند و به خدمت می‌پردازند. بعد از ورود به دادگاه، طی آزمونی جهت اطمینان از پایداری و عدم زوال عقل فرد، او به عنوان یکی از دوازده نفر هیئت منصفه انتخاب می‌شود و در جلسه محاکمه حضور می‌یابد. سپس به همراه دوازده نفر دیگر به اتاق مشورت می‌روند و بحث می‌کنند و تا زمان اتخاذ تصمیم گناه‌کار یا بی‌گناه، حق خروج از اتاق را ندارند. شاید بتوان این جریان را اینگونه توصیف کرد که مردم، مردم را قضاوت می‌کنند و اگر کاری در میان توده مردم جُرم بنظر برسد، پس جُرم است. عدالتی با قوانین نانوشته که شاید در آن جنبه‌های انسانی و اخلاقی بیشتر لحاظ می‌شود. البته احتمال سوگیری و فریب‌خوردن اعضا نیز وجود دارد امّا هرکس رای خودش را دارد و برآیند تصمیم هیئت منصفه و قاضی، سرنوشت متهم را رقم می‌زند.تا اینجا همه چیز حساب‌شده به نظر می‌رسد؛ امّا لومت به چه چیزی پرداخته است؟ در مقام عمل، هیئت منصفه بشدت اهمال‌کار است. بدین‌گونه که توافقی بین خود اعضا حاصل می‌شود که همان تصمیم دادگاه را نهایی کنند و بدون بحث اضافه به جلسه پایان دهند! اغلب این جلسات کمتر از نیم‌ساعت طول می‌کشد و این یعنی هیئت منصفه کاملاً توافقی و به شیوه‌ای مرسوم، همان رای دادگاه را نهایی می‌کند. این کار می‌تواند دلایل متعددی داشته باشد: فرار از مسئولیت و احتمالاً عذاب وجدانی که می‌تواند گریبان فرد را بگیرد، درگیری و مشغله کاری بالای فرد و یا حتی دلایل سطحی نظیر رسیدن به مسابقه بیس‌بال تیم محبوب شخص مذکور! هر چه که هست، هیئت منصفه به نمادی فرمالیته در سیستم قضایی آمریکا تبدیل شده و لومت به خوبی به این موضوع پرداخته است. در بین افراد حتی اگر افرادی هم تمایل به بحث‌کردن داشته باشند، تسلیم تقابل جمع با فرد می‌شوند که البته پروتاگونیست این فیلم، هنری فوندا، افراد را با خود همراه می‌کند و با جمله‌ای زیبا به جمع‌بندی آنچه که در این بند گفتیم می‌پردازد: فکر می‌کنم جان انسان، ارزش یک ساعت بحث‌کردن را داشته باشد. دوازده نماینده، دوازده طرز فکر و دوازده لحن گفت‌و‌گومطابق انتظار، افرادی که در هیئت منصفه حاضر می‌شوند طیف‌های گوناگونی را شامل می‌شوند. از مردی با ذوقی کودکانه برای این هیئت منصفه که برایش تجربه‌ای نو محسوب می‌شود تا مردی که رسیدن به مسابقه بیس‌بال یا کارهای شرکتش در اولویت هستند و این جلسه را کسل‌کننده می‌داند، دور میز نشسته‌اند. هنری فوندا به عنوان شخصی که می‌خواهد مقابل یک جمع یازده نفره‌ای که مانند سنگ دربرابر حرفشان مقاوم هستند و حتی حاضر به این نیستند که برای جان یک انسان مقداری وقت خرج کنند، مسئولیت سنگینی برای گفتگو و مباحثه دارد و بهتر است که این کار را به نحو احسنت انجام دهد.یکی از تکنیک‌هایی که هنری فوندا برای گفت‌وگو استفاده می‌کرد، شناخت شخصیت بود. فوندا با هر شخصیت طوری صحبت می‌کرد که می‌طلبید؛ به پیرمرد احترام می‌گذاشت، با اهمال‌کاری‌ها برخورد جدی می‌کرد و بطور غیر مستقیم اعتماد مرد کارگر را جلب می‌کرد و در موقعیت مناسب خشمگین می‌شد یا حتی سکوت می‌کرد. اما مهم‌ترین تکنیک گقتمانی فوندا، این بود که استدلال‌های متناقض با اتهام را که باعث تبرئه‌شدن پسر از قتل پدرش می‌شد، با روندی تدریجی بیان می‌کرد و از بازگوکردن اطلاعات به یکباره خودداری می‌کرد. او اجازه می‌داد که بحث‌ها شکل بگیرد و متقابل به بحث اصلی، استدلال خود را رو می‌کرد. متعاقب به این اقدام، افرادی که به او می‌پیوستند اگر استدلالی داشتند که در ابتدا به نظرشان بی‌اهمیت جلوه داده می‌شد، محکم‌تر بیان می‌کردند و به چرخه تامل و درنگ فکریِ فوندا می‌پیوستند. از نقطه‌ای به بعد دیگر حتی فوندا هم استدلال خاصی را بازگو نمی‌کرد و بقیه افراد بودند که در بیان حقایق سهیم می‌شدند. دوازده مرد خشمگین به جهت دیدگاه‌های انتقادی و روانشناختی موفقی که دارد، فیلمی قوی به شمار می‌رود. دوازده مرد خشمگین به ما می‌آموزد که تصویر سیاه و سفید، موسیقی یکنواخت آن‌ هم فقط در ابتدا و انتهای فیلم و لوکیشنی به پهنای اتاقی کوچک، نه تنها خسته‌کننده نمی‌شود، بلکه اگر هنر رندانه گفت‌وگوکردن را دوست داشته باشیم، لذت بخش نیز خواهد شد.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 00:41:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودنمایی و تکامل یا خودستایی و اخلاق؟</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-swvdagroqw8v</link>
                <description>طبق معمول در اینستاگرام به دام تله‌های زاکربرگی افتاده بودم و استوری‌های خلق‌الله را رصد می‌کردم. همه یا در کافه‌های خوب به سر می‌بردند، یا مشغول تلاش و کوشش برای کسب نتیجه مناسب در امتحانات بودند و یا در باشگاه برای جابجاکردن رکورد پرس سینه خود وزنه می‌زدند. این سوال در ذهنم نقش بست که چه چیزی باعث می‌شود اغلب نقاط مثبتمان را به نمایش بگذاریم و این کار چه منافاتی با اخلاق دارد؟ شخصی به باشگاه می‌رود و عضلات دَم‌کرد‌ه‌ی خود را درون لنزهای دوربین می‌گنجاند یا غذاهایی که می‌خورد، کافه‌ای که می‌رود‌، لباسی که می‌پوشد و ماشینی که سوار می‌شود یا حتی موفقیت‌هایی که به‌دست می‌آورد را به همین سرنوشت دچار می‌کند. حال یا خودش اسم این کار را خودستایی می‌گذارد و به آن ادامه می‌دهد یا دیگران به او همین برچسب را می‌زنند و او را پشیمان و منزوی می‌کنند؛ اما آیا این کار در طبیعت هم خودستایی نام دارد؟انسان‌ها در حالت طبیعی تمایل به بقا و در نتیجه ادامه نسل دارند؛ این نکته، اصل مهمی در برخورد بسیاری از مسائل روزمره می‌‌باشد. حال این موضوع چگونه به بحث خودنمایی مربوط می‌شود؟ خلاصه می‌گویم: &quot;با خودنمایی، حداقل برای خودمان این را القا می‌کنیم که پروژه جاودانگی شخصی و بقا برایمان اهمیت دارد.&quot;حالا ما انسان‌ها کمی مدرنیزه شده‌ایم. دیگر داشتن سرپناه و غذا به اندازه آن کشمکش‌هایی که در نسل‌های حیوانیِ گذشته‌مان بوده سخت نیست. به همین تناسب، این خودنمایی جهت نشان دادن تمایل به ادامه بقا سخت‌تر و پای خلاقیت و ذکاوت به این داستان باز شد. کسانی که توانستند با جملات بازی کنند، تصاویر زیباتری از زندگی‌شان بسازند و به نوعی نوین‌تر خودشان را نشان دهند، موفق‌تر عمل کردند و بیشتر پسندیده شدند. انسان‌ها وارد رقابتی غیر مستقیم با یکدیگر شدند و روزبه‌روز نوین‌ بودن سخت‌تر شد و هر روز خوب بودن محال گشت؛ اما هر وقت که چیزی سخت می‌شود، انسان‌ به فکر تقلب در آن می‌افتد و اینجا واژه خودنمایی تبدیل به شوآف (Show off) شد؛ حالا ما عموماً این دو واژه را به‌جای هم استفاده می‌کنیم. افراد برای اینکه از این رقابت ازلی-ابدی حذف نشوند، فقط تظاهر را تکرار کردند و این تظاهر تقریباً میان همه فراگیر شد. بعد این ماجراها بود که اخلاق و روانشناسی در این اوضاع بلبشو پادرمیانی کردند: &quot;طبیعی است که همیشه خوب نباشید؛ نیازی به پنهان‌کاری نیست.&quot;اخلاق این عمل فریبکارانه را نکوهش کرد و گفت نیازی نیست به دیگران ثابت کنی که همیشه در وضعیتی ایده‌آل هستی؛ چرا که اگر به این نمایش وابسته شوی فاصله گرفتن از خودِ خوبت، تو را به انزوا و ناامیدی خواهد برد. بنابرین در جامعه باب شد که همه افرادی که در رسانه‌های جمعی اینگونه رفتار می‌کنند، افرادی دکوری و سطحی هستند اما استفاده از قید همه و هیچ نیاز به ملاحظاتی دارد. می‌دانیم که در این بین، افرادی بودند که از این فضا برای به چالش کشیدن خود استفاده می‌کنند بنابرین تعمیم دادن موضوعی که حتی برای اکثریت افراد صدق می‌کند به همه افراد، کاری است غیر منصفانه.به هر حال این وضعیت ادامه یافت تا جایی که قاضی‌هایی از آن‌ورِ بوم افتاده پدید آمدند؛ این دوستان هر کس را که اشتراک‌گذاری‌هایی از زندگی شخصی‌اش داشت را به خودنمایی و نسخه بالاتر از آن یعنی خودستایی متهم کردند. در حالی که نباید فراموش کنیم ما همچنان انسان هستیم و خودنمایی به معنایی که در ابتدای متن اشاره شد، جزئی از ویژگی‌های ماست. حتی اگر در رفتار همین افراد هم ریز شویم به نوعی خودنمایی را خواهیم دید؛ این افراد با این رفتار نشان می‌دهند که دیدشان به زندگی سطحی نیست. در میان حرف‌هایشان به کرّات جملاتی را خواهید یافت که نشان می‌دهد به ابعاد خاصی از زندگی بیشتر توجه دارند. این افراد همان افرادی هستند که تصاویرشان را در باشگاه یا مهمانی به اشتراک می‌گذارند منتها به جای عکس بدن در باشگاه، عمقِ جهان‌بینی چیزی است که منتشر شده که نتیجتاً موجب آن می‌شود تا در دایره اجتماعی افرادی قرار گیرند که سبک فکری مشابه و نزدیک آن‌ها را دارند.شاید بتوان خودستایی را به لحاظ اخلاقی محکوم کرد اما در مورد خودنمایی پاسخ قطعی‌ای نمی‌توان یافت. اخلاق نمی‌تواند طبیعت را زیرسوال ببرد و توجه دائمی انسان‌ها به اینکه اکثر رفتارهایشان ناخودآگاه و منشا گرفته از طبیعت حیوانی‌شان است نیز تصوری آرمانی است. شاید تا وقتی که رفتاری به ما و جامعه آسیب کلانی نرساند، شایسته قضاوت کردن نباشد.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 20:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کوتاهی بر فیلم خوشکانی شەڕ (خواهران جنگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%DB%95%DA%95-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-vnj11gaxvjnl</link>
                <description>آه خاورمیانه! تو جغرافیا شدی تا غم بی‌خانمان نماند؛ تو اِسم شدی تا رنج بی‌شناسنامه نباشد و تو کُردها را در خود جای دادی تا فقدانشان را بفهمی. در اینجا پایان شب سیه، سیاهیِ دیگری است و تاریخ ننگینی که در آن ساخته شده، با هیچ خونی پاک نمی‌شود و محالاً اگر هم پاک شود، هفتاد و چهار دفعه نسل‌کشی ایزدی‌ها چگونه هضم می‌شود؟ با سکوت کُردها وقتی قرآن به سوره انفال می‌رسد چه کار می‌کنید؟فیلم &quot;خواهران جنگ&quot; در سال 2019 و توسط کارگردانی فرانسوی به نام Caroline Fourest ساخته شده است. این فیلم برگرفته از واقعیت است و اختصاصاً به گروهی از کُردهای ایزدی می‌پردازد که در شمال غرب عراق و شهر سنجار زندگی می‌کنند که به دلیل عقایدشان، بارها مورد نسل‌کشی قرار گرفته‌اند و این نسل‌کشی اخیراً توسط داعشی‌ها شدت گرفته بود. داعشی‌ها پیرها را می‌کشتند و جوان‌ها را حیوان‌گونه به فروش می‌رساندند. زارا شخصیت اصلی این فیلم است که در ابتدای فیلم پدرش را در مقابل چشمانش می‌کشند، برادر خُردسالش را از او جدا می‌کنند و به مرکز شستشوی مغزی جهت پرورش برای پیش‌مرگی و اقدامات انتحاری می‌برند و خودش هم به قصد فروش به اسارت گرفته می‌شود که البته تا مدتی در خانه یکی از سران داعش کلفتی می‌کرد و مورد تجاوز جنسی-روحی قرار می‌گرفت. زارا فرار می‌کند و در حین فرارکردن به همراه جمعی از پناهندگان، توسط داعشی‌‌ها مورد حمله قرار می‌گیرند که در این هنگام زنان ی.پ.ژ به کمک آن‌ها می‌شتابند و این آغازیست برای آشنایی زارا با ی.پ.ژ. گروهی چریکی از زنان کُرد به نام YPJ (یگان‌های مدافع زنان)، با اهدافی سوسیال، لیبرال، اکولوژیکال و فمینیستی، برآنند که ظلم لوکالیزه‌شده داعش در این جغرافیا را بی‌پاسخ نگذارند. آن‌ها به کابوس داعش تبدیل شده بودند چراکه داعشی‌ها بر این باورند اگر توسط زن‌ها کشته شوند، به بهشت راه پیدا نمی‌کنند. زارا به ی.پ.ژ می‌پیوندد و ماجراهای ضمنی داستان رخ می‌دهد.شاید به لحاظ صحنه‌های اکشن، اثر خارق‌العاده‌ای نبینیم یا شاید بعضی از بازیگران مصنوعی بازی کنند، اما به لحاظ ایدئولوژیکی فیلم جای بحث دارد. امروزه رسانه، عمداً یا سهواً باعث به قهقرا رفتن فمینیسم شده است؛ رسانه باعث شده که دغدغه‌های زنان از مسیر اصلی منحرف شود یا حتی تقلیل یابد. وقتی که موضوع مورد بحث، تهدیدی وحشیانه باشد، دیگر دعواهای توئیتری، هشتگ‌زدن و لخت‌شدن در راهپیمایی علاج نیست؛ وقتی که هیچکس صدای کمکت را نمی‌شنود و برای امنیتت کوچکترین تلاشی نمی‌کند، نمی‌توانی منتظر ترندشدن هشتگ‌ها بمانی. در آن لحظه، این گلوله است که حرف می‌زند. آن موقع زنان اسلحه به دست می‌شوند و می‌جنگند و تعریفمان از برابری فرق می‌کند. وقتی هفتاد و چهار مرتبه تلاش می‌کنند تا نسلت را از میان ببرند؛ وقتی که پدرت را مقابل چشمانت می‌کشند و تو مجبوری چشمان برادر کوچکترت را مقابل آنچه رخ می‌دهد ببندی، دفعه هفتاد و پنجم دیگر گریه نمی‌کنی، توئیت نمی‌زنی، این دفعه اسلحه به دستت می‌گیری چون جُرمت زندگی در خاورمیانه است و هزاران تشویق برای سازمان ملل که سکوت می‌کند یا در بهترین حالت تسلیت می‌گوید.ایرادات غیرقابل چشم‌پوشی‌ای در فیلم وجود داردخصوصاً کلیشه‌ها که بیداد می‌کنند. طلوع خورشید از پشت سر فرمانده و لبخندی غرورآمیز برای پیشرفت خوب تمرین‌ها، شَمای تاریک در جبهه دشمن، آهنگ‌‌های انگیزشیِ هنگام تمرین، چهره مصنوعی برای ساختن شخصیتی ظالم توسط بازیگران داعش و تدوین ضعیف تصاویر در موقعیت‌ها از بزرگ‌ترین ایرادات این فیلم بود. پیشروی داستان به لحاظ معرفی شخصیت‌ها شاید کمی مناسب ارزیابی شود اما از ایرادات فیلمنامه می‌توان به رخ‌دادن برخی وقایع اشاره کرد؛ نفوذ خیلی راحت ی.پ.ژ به دژ داعش بدون هیچ بازرسی خاصی و حتی اشاره‌نکردن به حامیان تسلیحاتی ی.پ.ژ از ایرادات این فیلم بود. ی.پ.ژ به عنوان یگانی زنانه و مستقل خوب عمل می‌کرد و درست است که هدف فیلم مخصوصاً معرفی آن‌ها بود اما احتمالاً برای مخاطب سوال شود که حامیان آن‌ها کیستند؟ قطعا بدون حامی نبودند چون تسلیحات و مراتب حرفه‌ای از آموزش را ارائه می‌دادند. همینطور می‌توان حدس زد که پ.پ.ک هم تنها حامی آن‌ها نیست یا حداقل اگر هم هست، باید در فیلمنامه به آن پرداخته می‌شد.در این فیلم اشاراتی به استقلال کُردستان نیز می‌شود که چون بنده مطالعه کافی در این زمینه ندارم از صحبت در مورد آن خود را منع می‌کنم و بیشتر درمورد ی.پ.ژ بحث می‌کنم چرا که محوریت فیلم بر این زمینه استوار است. به لحاظ آرمانی، ی.پ.ژ به دنبال آزادی زنان و خروج از زیر سلطه ستم به جای گریه و ناله است. به همین خاطر زنان دیگر جوامع نیز به کمک آنان شتافته‌اند و در این گروه ما زنانی مبارز از سراسر نقاط جهان را می‌بینیم. بین این زنان فرهنگ، دین و زبان متفاوتی وجود دارد اما آنچه که آنان را متحد نگاه داشته، ایدئولوژی مشترکشان است؛ ادامه‌دادن به زندگی بدون خواری. هنگامی که جبهه مقابلت داعش است، خنثی‌کردن وحشت و ادامه به زندگی عاری از تهدید خیلی حیاتی‌تر از قهر با پدر بخاطر تذکر او به خاطر دیر رسیدن به خانه است.آدرنو می‌گوید بعد از آشوویتز، شعرسرودن بَربَریت است. وقتی انسان می‌تواند هم‌نوعانش را در کوره بیاندازد یا اَنفالی وجود دارد که در آن صدوهشتاد هزار کُرد را زنده به گور می‌کنند، شُعرا خیلی دکوری به نظر می‌رسند. حالا این موجودات ترسناک هوش دارند و در عین حال اشرف مخلوقات هم هستند! چه بسا غرور و طمع او، موجود منزجرکننده‌ای نیز از او می‌سازد. جلوی این پدیده وحشتناک را چه چیزی می‌گیرد؟ روانشناس‌های آرتیست! ای بازیگرانِ شیّاد! کتاب‌های توسعه فردی‌ِتان را دور بریزید و کمی تاریخ و جغرافیا بخوانید. اصلاً کاری نکنید، فقط تماشا کنید و حرف نزنید؛ آن‌گاه بگویید که فروید مسخره برای این موجودات چه دوایی را پیشنهاد می‌دهد؟ </description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 12:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خِرد جمعی؛ واکسنی برای جامعه</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%D8%AE%D9%90%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-toujrbgjwpzo</link>
                <description>در علم اپیدمیولوژی مفهومی به نام &quot;ایمنی گروهی&quot; عنوان می‌شود. ایمنی گروهی یعنی اغلب جامعه با واکسینه‌شدن، فضا را برای افرادی که واکسن نزده‌اند نیز امن می‌کنند؛ بنابرین افرادی که واکسینه نشده‌اند نیز به نوعی واکسینه به شمار می‌روند. در جامعه‌شناسی مفهومی مشابه با این اتفاق اپیدمیولوژیکی وجود دارد که به آن &quot;خرد جمعی&quot; می‌گوییم.سطح خرد جمعی یک جامعه عموماً با قشر آکادمیک آن جامعه تعیین می‌گردد؛ بنابرین هر چه دانشجویانی نقادتر و آگاه‌تر داشته باشیم، موجِ خودترمیمیِ جامعه بلندای بیشتری به خود خواهد دید(البته امیدوارم از این جمله برداشت چپ‌گرایی سیاسی نداشته باشید چون نوعی مغالطهٔ دسته‌بندی کردن مسائل و پراکنده کردنشان شکل می‌گیرد!). تعامل دانشجویان با یکدیگر یکی از مهم‌ترین گام‌ها در جهت بالابردن سطح خردجمعی است امّا در جامعه ما این تعامل چگونه شکل گرفته است؟ فکر نمی‌کنم جواب مثبتی برای این سوال داشته باشیم. در اطرافمان، دانشجویانِ دغدغه‌مند‌تر به فضای مجازی محدود می‌شوند و بحث‌هایشان به عادی سازی چیزها در توئیتر، نشر و پیگیری اخبار، مسائل سانتی‌مانتال و... تقلیل می‌یابد. حتی خود من نیز که این حرف‌ها را ردیف می‌کنم درگیر این ایرادها هستم و حال با آگاهی از آن، قصد نوشتن در مورد آن را دارم؛ پس هر انگشتی به سمت هر قشری ببرم، سه برابرش به سمت خودم نشانه می‌رود. نمی‌دانم این اتفاق از سوی جریانی قوی به شکلی عامدانه صورت گرفته یا فقدانِ عقلِ جمع‌گرا و تبرج پرست در دانشجویان موجب پدید آمدن آن شده است؛ اما می‌دانم که این اتفاق دو پیامد بزرگ و مضر در جهت خرد جمعی دارد:اول از همه باعث انفعالِ ذهن سازنده می‌شود؛ به عنوان مثال، شخصی فعال در حوزه محیط زیست داریم که سودای تاثیرگذاری بر جامعه را در سر می‌پرواند. با بمباران خبری و اهمیت فضای مجازی در ذهن عوام، فرد نه تنها وقت اینکه به مطالعه بپردازد را ندارد، بلکه اصلا مطالعه را به عنوان یک اولویت نمی‌بیند. بنابرین سازندگی او به آگاهی اطرافیانش در حد نشر اخبار تقلیل می‌یابد و به لحاظ بازده‌ای، واقعا تاثیرگذار نیست؛ او فقط فکر می‌کند که با این کار بر خرد جمعی اثر می‌گذارد. همین کارهای نشخوار مانند، میل به اصلاح جامعه را در ذهن او ارضا می‌کند و حال او که توهم انجام دادن وظیفه‌اش در راستای آگاه کردن جامعه را دارد، فعالیت سازنده بالفعلی را به ثمر نمی‌رساند. من اسم این حالت را &quot;انفعال ذهن سازنده&quot; می‌گذارم. ذهنی که می‌تواند کاملا سازنده و سودمند باشد اما به دلیل هدر رفت ایده‌ها در مسیرهای نادرستی که رسانه پیشِ پایش گذاشته، در عمل منفعل است. درست به مانند آبی که قرار است با مسیری که از قبل مشخص شده زمین کشاورزی را آبیاری کند اما با دستکاری و ایجاد مانع، آب به سمتی هدایت شود که عملاً فایده‌ای نداشته باشد. دیگر در چشم تعیین کنندگان خرد جمعی جامعه ما، مهم نیست که &quot;چه&quot; گفته شده باشد، مهم این است که &quot;چه کسی&quot; و &quot;چقدر&quot; حرف می‌زند و این همان فاجعه‌ایست که از آن سخن می‌گوییم.دومین اثر مضر تاثیر فضای مجازی بر قشر آکادمیک، نشخوار اطلاعاتی است. ما اطلاعات مختلف را دریافت و ارسال می‌کنیم و این عمل به نسبت بیست سال گذشته به مقدار قابل توجهی افزایش یافته طوری که دیگر نمی‌توان به آن تغذیه اطلاعاتی گفت؛ کاملا نشخوار گونه اطلاعات مبادله می‌شوند و این باعث دیدن بلبشویی نابسمان شده است. این بمباران اطلاعاتی به حدی وحشتناک می‌باشد که منجر به گم شدن علایقمان شده است و ما را به اشخاصی تبدیل کرده که راجع به هر چیزی بیشتر از یک بند نمی‌نویسند اما در مورد همه چیز اظهار فضل می‌کنند. از موسیقی و فیلم گرفته تا فلسفه پیش‌کانتی و پساکانتی حرف برای گفتن هست اما فقط حرف؛ آن هم در حدی که نقل مجالس شود. همانطور که در جستار توهم آگاهی اشاره کردم، این اثر موجب آن می‌شود که ما اجازه نظر دادن در مورد هر چیزی را به خود بدهیم آن هم به صورتی که اصلا شبیه فرضیه به نظر نمی‌رسد و کاملا محکم بیان می‌شود.بگذارید انقدر محکم رسانه را نکوبیم. رسانه همان‌قدر که بد است می‌تواند خوب باشد! هدف بحث ما انسان‌هاییم. باید بدانیم که کجا قرار است در رسانه غرق شویم و کجا از آن استفاده مثبتی بکنیم. استفاده از رسانه‌های مرتبط با فضای کاری‌مان خوب است تا وقتی که به تنها ابزارمان در راستای فعالیت سازنده‌ای که از خودمان انتظار داریم تبدیل نشود؛ می‌توانیم به رسانه به چشم منبع خبری نگاه کنیم اما اینکه سراسر برنامه مطالعاتی خود را بر اخباری که از رسانه‌های گوناگون منتشر می‌شود متمرکز کنیم، اولین قدم برای گیر افتادن در دو تله‌ رسانه است که به آن اشاره کردم.بهتر است بحث در مورد حوزه‌های مورد علاقه را به دلیل اطلاعات کم مذمت نکنیم. آگاهی از همین بحث‌ها ایجاد می‌شود و برای خود ما نیز سازنده می‌باشد اما یادمان باشد که وقتی در مورد موضوعی حرفی برای زدن داریم، حکیم آن جمع نیستیم. در مورد شخص خودم مثال می‌زنم: من علایق پراکنده‌ای دارم و هنگام بحث در باب موضوعات مختلف، وقتی می‌دیدم که اطلاعات سطحی‌ام برای حضار جالب به نظر می‌رسد، گویی ترمزی ایجاد می‌شد که از آن قله‌ ساخته شده در ذهنم فراتر نروم. شاید به همین دلیل است که عالمان شاگردی را پیشه می‌کنند تا اینکه استادی را. کمی میل به رهبری در انسان‌ها این خطا را ایجاد می‌کند؛ آن را خورد کنید و شاگرد شوید تا ببینید که یک شاگرد عمیق می‌تواند بسیار سازنده‌تر از یک استاد غرغرو باشد.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 22:59:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فردا سراغ من بیا، نبرد با استیصال و گریز از غم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B5%D8%A7%D9%84-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%85-cbyphb892puf</link>
                <description>نزدیکانم می‌دانند که من و هنر محسن نامجو، مثل گل و باغبان می‌مانیم. به‌نظرم  شخصیت من، بعد از آشنایی با موسیقی نامجو نسبت به قبل رشدی محسوس داشت. او دیوانه است؛ راک را سنتی می‌کند، سنتی را کلاسیک و حافظ را در درام می‌کوبد. خوشبختانه یا متاسفانه، از آنجایی که ویرگول برای من تبدیل به مجالی جهت اظهار فضل شده، فرصت را برای بررسی یکی از آثار او غنیمت شماردم و نگاهی &quot;فردا سراغ من بیا&quot; که به همراه علی عظیمی ساخته شده بود، انداختم. اثری خاطره‌انگیز که عُموم مردم با آن ارتباط برقرار کردند. البته این آهنگ از آلبوم&quot;عزت زیاد&quot; علی عظیمی بوده و نامجو در آن، به عنوان هنرمند مهمان حضور داشته است.شعرِ این اثر برای خستگان است. برای کسی که به هر دری می‌زند امّا به خواسته‌اش نمی‌رسد؛ حالا یا صاحب‌خانه راه نمی‌آید، یا پدر دختر مورد علاقه‌اش لجوج است و یا حتی عمیق‌تر، شاید از درونش پاسخی برای اتفاقات پیرامون نمی‌یابد. شعر برای کسانیست که با پا روی پا گذاشتن خسته نشده‌اند؛ آن‌ها جنگیده‌اند. جنگ و گریز، یکی از اعمال مهم فیزیولوژیکی بدن انسان است. در موقعیت‌های تنش‌زا فشار خون و تپش قلب سر به فلک می‌کشد و این وضعیت آزاردهنده بسته به شرایط، انسان را مجبور به فرار یا حمله می‌کند. از آن‌جایی که شعر بین خستگی و جنگ پاسکاری می‌شود، به لحاظ مفهومی در تقابل انرژی روانشناسی زرد قرار می‌گیرد. ما جنگجویی داریم که باور بر غم و روبروشدن با آن‌ را دارد و می‌داند &quot;آدم بدون غم نمی‌شه&quot;. شما نمی‌توانید به این جنگجو نوید فردای روشنی را بدهید. زندگی برای او به دو کلمه جنگ و غم خلاصه می‌شود؛ جنگ برای آرزویی که کم نمی‌شود و غمی به وسعت نرسیدن‌هایش؛ حتی اگر در ذهنش فردایی زیبا داشته باشد، می‌داند که زندگی حقیقی اینگونه با او می‌دود:آدم بدون غم نمی‌شه، راه بی پیچ و خم نمی‌شه، آرزوی کم نداریم، آرزو که کم نمی‌شه. خستم از کلام قصار و راویانی که قصد می‌کنند در شفای حال من.نامجو در ترجیع‌بند، همین اتفاقات را با تحریرها و صدای غمناک و حجیم‌تر از علی عظیمی مرور می‌کند. انگاری که به عظیمی و نامجو، مجال و تریبون نالیدن را نمی‌دادند؛ حالا شخصی پیدا شده و کمی به عظیمی مجال اعتراض به حال زارش را داده و بعد از مساعد دیدن شرایط و گرفتن رای شخص، نامجو ناگهان مخاطب را از نرمیِ آوای عظیمی بیرون می‌کشد و با خود همراه می‌کند. البته به جنگ‌رفتنی که در شعر هم به آن اشاره‌ شد، در ترجیع‌بند بلافاصله بعد از خستگی جنگجو خوانده شد و برای من کمی ناملموس به‌نظر رسید. شاید اگر روندی که در قبل از ترجیع‌بند درباره این موضوع شکل گرفته بود ادامه می‌یافت، اثرگذاری بیشتری را شاهد می‌بودیم امّا به‌نظرم این ایراد موجب به پوچی‌ رفتن انگیزه‌های شاعر نمی‌شود:امروز از هم گسستماگه بالو پر شکستم وبه پرتگاه غم رسیده گام‌های منچو غرق خاطراتم و غریق بی‌نجاتم وبی‌خواب و زابه‌راهم و طوفانه حال من... تاریکم، فردا سراغ من بیاآهنگسازی همگام با شعر پیش می‌رود. در دقیقه اول پیانویی گوش‌نواز و البته ناهماهنگ شروع به نواختن می‌کند. همراه با پیانو درام خیلی آرام اوج می‌گیرد. درام قطعه به همراه Hat ریتمیک و مناسب، بار جنگی قطعه را بر دوش می‌کشد طوری‌که احساس می‌کنیم رژه‌ای نظامی را می‌بینیم. طبل و درام خیلی آرام شروع به نواختن می‌کند و آرام‌آرام اوج می‌گیرد و این اوج دقیقاً همراه با شروع‌شدن ترجیع‌بند نامجو که اوج صدا در خوانندگی قطعه است، به اوج می‌رسد.از درخشش گیتاریست در ترجیع‌بند نیز نمی‌توان چشم‌پوشی کرد که البته امضای کار علی عظیمی است. گیتار این قطعه را به‌سمت راک می‌برد و این در حالیست که اول آهنگ، ما انتظار شنیدن آهنگی راک را نداریم. قطعه عجیبی را می‌شنویم و حتی می‌بینیم! قطعه با پیانو شروع می‌شود که فضایی کلاسیک دارد و با تحریرهای سنتی نامجو و گیتاری راک‌نواز ادامه می‌یابد. تلفیق زیبای سبک‌ها که به هیچ وجه منزجرکننده نیست.قطعاً از نظر من این آهنگ از بهترین‌های نامجو نبود امّا هر محبوبِ عام‌شدنی، پیش از هرچیزی و فارغ از دیدگاه منفی در برابر هنر عامه‌پسند، اتفاق نظر می‌خواهد و اینکه چنین مفهومی را در جامعه‌ای که همه ژست توسعه‌فردی و پیشرفت را به هر قیمتی دارند بررسی کنی، هنری والا می‌خواهد.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 01:35:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمیدنِ توهم آگاهی در واژه کتاب‌خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-pu78qzja9t81</link>
                <description>بنا بر آمارهای ارائه‌شده، سرانه مطالعه کشور در دهه‌های اخیر بسیار پایین بود و این امر موجب آن گشت که سیاست‌های لازمه جهت افزایش مطالعه در جامعه اجرا شود. تا حدی اتفاقات خوبی افتاد؛ مردم با کتاب‌ انس گرفتند، برای آشنایی کودکانشان با کتاب‌خوانی تلاش کردند و این امر تبدیل به ارزشی نیکو در جامعه شده است. امّا با گذشت زمان، هدف از کتاب‌خوان‌کردن مردم به زیادخوان‌کردن تغییر کرد. اینجا، وقتی بود که همه از کتاب‌خوان‌شدن مردم خوش و خرم بودند امّا مشکلی به نام توهم آگاهی، کم‌کم روی خود را در جامعه نمایان کرد.حالا با رواج زیادخوانی در کشور، امر حل مسئله به حاشیه رفته و افراد با خوانده‌هایشان بر سر و کله هم می‌کوبند. دقت کنید خود امر کتاب‌خوانی برای پیشبرد اهداف و پاسخ به پرسش‌ها، نکوهش نمی‌شود بلکه افراد به دلیل نمادینه‌شدن کتاب‌خواندن، سعی می‌کنند که به بقیه بفهمانند که من هم مطالعه کرده‌ام! در واقع کتاب‌خوانی بعد از اینکه در جامعه به ارزش تبدیل شد، راهش را اشتباه رفت و جایگاهش در فرهنگ از ارزش به نماد تغییر پیدا کرد. دیگر کتاب‌ها برای آگاهی خوانده نمی‌شوند بلکه کتاب‌ها خوانده می‌شوند برای اینکه صرفاً خوانده‌شدنشان در جامعه جذاب است.بعد از همه‌گیری زیادخوانی در جامعه، عملاً اینکه کتابی دوبار، یا حتی یک‌بار با دقت بالا خوانده‌شود، محال شد. برای همین ما دارای یک جامعه هستیم که اطلاعات را نشخوار می‌کند و این باعث شده که افرادی مانند دریایی با عمق یک سانتی‌متر از اطلاعات مختلف در جامعه متولد شوند. حال شخص در همه زمینه‌ها دستی کشیده و خود را شایسته نظردادن در امور مختلف می‌بیند؛ نماد کتاب‌خوانی هم که در جامعه رایج است بنابرین مدرک کارش را هم در ذهنش از جامعه گرفته است. برآیند همه این‌ها جامعه‌ای را می‌سازد برای ارسال و دریافت نصیحت‌های مختلف که احتمالاً هر کدام در شرایط خاصی درست باشند امّا چون صرفاً کتابِ X را خوانده‌اند، می‌توانند همه را موعظه و پند دهند.مسلماً این حرف‌ها شامل کارکردن در حیطه‌های خاص و نظردادن در آن حیطه نمی‌شود. اگر کاردیولوژیست در مورد مکانیسم‌های جراحی قلب نظر ندهد چه کسی نظر دهد؟ هدف از این بحث‌ها این است که بدانیم اشکالی ندارد که مصرف‌کننده اطلاعات باشیم؛ هیچ کس ما را بعد از خواندن دو کتاب، مجبور به دادن تِز در ارتباط با موضوعات مختلف نمی‌کند. نباید تبدیل به شخصی شویم که در مورد موضوعی خیلی قاطع نظر می‌دهد و دلیل این قاطع نظردادن، خریدن کتابی ممنوعه از خیابان انقلاب و خواندنش باشد! مطالعه‌داشتن در حد آگاهی عمومی از موضوعات مختلف، کار پسندیده‌ایست امّا اگر مرزش از عمومی‌بودن عبور کرد، اظهار نظر تا وقتی چند منبع در ارتباط با موضوع مربوطه را به صورت تخصصی نخوانده‌ایم، هم برای خودمان، هم برای اطرافیانمان و هم برای جامعه اثرات بدی بر جای خواهد گذاشت. دیگر جهانِ افلاطون، ارسطو و ابن‌سینا نیست که جامعه به حکیم نیاز داشته باشد. شاخه‌های علم روزبه‌روز درحال افزایش است، تخصص‌ها در علوم، غیرقابل شمارش شده‌اند؛ بنابرین اینکه بخواهیم در همه علوم حرفی برای گفتن داشته باشیم، نوعی درجازدن و یا حتی بازگشت به گذشته است.از طرفی نمادینه‌شدن کتاب‌خوانی، موجب محدودشدن منبع الهامات شده است. این روزها خیلی می‌شنویم کسی از موسیقی یا نقاشی خاصی الهام بگیرد یا حتی زندگی پدربزرگش را منبع الهام خود قرار داده است. دیالوگ‌هایی که این روزها رد و بدل می‌شود، حاکی از تغییر زندگی افراد، به‌خصوص نوجوانان و جوانان، تحت تاثیر کتبی سطحی (بخاطر اینکه صرفاً کتاب است) می‌باشد و عموماً این تغییرات به هفته و ماه ختم می‌شوند.دکارت می‌گوید:« خواندن کتاب خوب، حکم مکالمه با انسان‌های شرافتمند در گذشته را دارد».  کتاب خوبی برای خواندن انتخاب کنید و آن را چندبار بخوانید و در موردش با دوستانتان صحبت کنید امّا هیچ وقت نتیجه نگیرید که این بحث‌ها لزوماً درست هستند و در تمامی موارد صدق می‌کنند. عقاید حاصله را بر دیگران تحمیل نکنید چرا که درست و غلط، مفاهیمی نسبی هستند.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 18:01:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب دوپامین، مولکولی با خواص شگفت‌انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B5-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-i6bnmejz4wvx</link>
                <description>چندی پیش، موضوعِ &quot;جامعه و ‌ارزش‌های اجتماعی انسان&quot; به یکی از دغدغه‌های ذهنی‌ام بدل شده بود که در نتیجه‌اش جستاری کوتاه تحت عنوانِ &quot;چرا ارزش‌های اجتماعی برای ما محترمند؟&quot; را منتشر کردم. در حین نوشتن همان جستار، با کمی گپ و گفت دوستانه و مصاحبه‌های میدانی، کتابی برای رسیدن به جواب بعضی سوال‌هایم به من معرفی شد: دوپامین، مولکولی با خواص شگفت‌انگیز. در این متن می‌خواهم با بررسی‌هایی کلی و نقل‌قول‌هایی کوتاه از کتاب بگویم که خواندن این اثر، ارزش گرفتن اوقات فراغت شما را دارد. همه ما آلن دوباتن را بعنوان غلتکی می‌شناسیم که جاده‌ای به نام فلسفه را با آموزش مفاهیم کاربردی‌اش برایمان هموار کرده‌است؛ تا حدودی همین مثال را می‌توان به مارک منسن و روانشناسی نیز تعمیم داد. اشخاصی که با بازاری‌‌کردن دانسته‌هایشان، باعث ملموس‌شدن علمی برای عموم مردم می‌شوند و این کار بسیار ارزشمند است چه‌بسا که بازاری باشد. دنیل زد لیبرمن و مایکل ای. لانگ با کتاب دوپامین، مولکولی با خواص شگفت‌انگیز، آموزش زیست و علم نوروترنسمیترها (ناقل عصبی) را برای عموم مردم به اشتراک می‌گذارند.دوپامین هم حرکت است و هم نفرین، هم محرک است و هم پاداش. ماده‌ای متشکل از کربن، هیدروژن، و اکسیژن به اضافه یک اتم نیتروژن. ساختار ساده‌ای دارد ولی نتایج بسیار پیچیده‌ای به‌بار می‌آورد. داستان دوپامین، داستان رفتار آدم‌ها است. وقتی عواطف ما به اوج می‌رسند که به دنیایی پر از احتمالات دلخواه فکر کنیم و زمانی افول می‌کنند که با واقعیت مواجه شویم.دوپامین در ابتدا بعنوان پیش‌ساز اپی‌نفرین در بدن شناخته می‌شد؛ امّا چندی بعد خواص شگفت انگیزش در ابعاد مختلف زندگی انسان، آشکار شد. کم‌کم انسان دلایل تشنگی‌اش برای موفقیت را فهمید، دلیل اعتیاد برایش مشخص شد و در نتیجه عوامل موثر بر ترک اعتیاد نیز بیشتر مورد بحث قرار گرفت و همه این‌ها با شناخت هرچه بهتر دوپامین میسر گشت. در نتیجه اگر تعامل با این ریزمردِ هزارچهره را به خوبی بیاموزیم، کنش‌های معقول‌تری در راستای زندگی بهتر از خود برجا می‌گذاریم.نویسندگان کتاب، محیط اطراف انسان را در دو دسته طبقه‌بندی می‌کنند: در دسترس و فراتر از دسترس. دوپامین، مولکول ارتباطی او با دنیای فراتر از دسترس او خواهد بود. اینگونه است که آدمی توقف‌ناپذیر است و حتی پس از اینکه به شهرت و قدرت عظیمی می‌رسد، با تشنگی به دستیابی به محیط‌های فراتر از دسترس خود فکر می‌کند. دوپامین بخشی از عالم زیستی است که ما را برای رسیدن به توفیق به انجام اعمال بلندپروازانه و ایثارگرایانه وادار می‌کند. بازیگران، کارآفرینان و هنرمندان موفقی به وجود می‌آورد که حتی مدت‌ها پس از رسیدن به پول و شهرتی که برای برطرف کردن نیاز‌های آنان کافی است، آن‌ها را به ادامه مسیر تشویق می‌کند؛ ماده‌ای که یک شوهر یا همسر راضی و خرسند از زندگی را وادار می‌کند برای نجات دیگران از مهلکه زندگی خود را به خطر بیندازند. این ماده سرچشمه اصلی انگیزه دانشمندان برای‌گره گشایی از مسایل دشوار و محرک فلاسفه برای یافتن نظم، دلیل و معناست.ما دوپامین را بعنوان هورمون لذت می‌شناسیم و این اصطلاح هم در میان عموم مردم و هم در میان اهالی علم زیست‌شناسی بسیار رایج است. این کتاب با بررسی آزمایشاتی که انجام‌شده، ابتدا به نقش این هورمون در میزان لذت می‌پردازد و سپس متوجه این موضوع می‌شود که کار اصلی این هورمون لذت و مفاهیمی از این دست نیست بلکه وظیفه دوپامین احساسی به مراتب عمیق‌تر از لذت است؛ اگر بنابر لذت‌بردن باشد، میزان دوپامین ترشح‌شده در کاری ثابت پس از تکرار تغییر نمی‌کند.وقتی محققان دیگری سعی داشتند نتایج حاصل از آزمایشات مبنی بر تایید دوپامین به عنوان مولکول لذت را با انجام مطالعات مشابه تأیید کنند نتایج غیرمنتظره‌ای نیز به دست آمد. به نظر آن‌ها دوپامین محرک افراد برای کسب نشئگی با مصرف مواد نبود. بلکه مواد اعتیادآور به طور مصنوعی مسیر دوپامین را فعال می‌کردند. دوپامین در مسیر تکامل محرک و انگیزه‌ای برای تداوم بقا و تولید مثل بود. وقتی دانشمندان از غذا به جای کوکائین استفاده کردند انتظار داشتند باز هم به همان نتایج برسند. اما یافته‌های مطالعه مایه شگفتی آن‌ها شد و این آغازی برای پایان دوپامین به عنوان «مولکول لذت» بود.دوپامین به شما اجازه آزمون و خطا در امور در دسترس را می‌دهد و بعد از آن با پاداش شما را بر آن امر پایدار می‌سازد یا با تعقیب‌وگریز، شما را به اقدامی محافظتی سوق می‌دهد. با شناخت رفتارهای این مولکول، می‌توانید به چشمه‌هایی از خلاقیت راه بیابید و در حل مسائل زندگی خود موفق‌تر عمل کنید.خواندن این کتاب را به کسانی که به آموزش ساده زیست‌ و شناخت رفتار نوروترنسمیترها علاقه‌مند هستند پیشنهاد می‌کنم و این متن را با نقل‌قول مورد علاقه‌ام از کتاب به پایان می‌برم:از دید دوپامین، داشتن مهم نیست، به دست آوردن مهم است. اگر مثل یک آواره زیر یک پل زندگی می‌کنید دوپامین کاری می‌کند که هوس داشتن یک خیمه به سرتان بزند. اما اگر در گران‌ترین عمارت جهان زندگی می‌کنید، دوپامین کاری می‌کند آرزو کنید که قصری روی ماه داشته باشید. دوپامین استانداردی برای خوب ندارد و دنبال رسیدن به هیچ خط پایانی نیست. مدارهای دوپامینی مغز را فقط با احتمال بروز پیشامدهای جدید و دلپذیر می‌توان تحریک کرد. حتی اگر اوضاع فعلی خوب و بر وفق مراد باشد دوپامین شعار «بیشتر» را سر می‌دهد.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 16:24:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادران لیلا، ابراهیمی برای تابوی پیرسالاری</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kasaoahxx0ps</link>
                <description>برادران لیلا، آخرین ساخته سعید روستایی، فیلمی بود که برای من باارزش تلقی شد چرا که این فیلم به طرز مناسب و با برداشتن گام‌هایی عاقلانه به فرهنگ بزرگ‌سالاری رسوخ کرد و لایه‌های آن فرهنگ را تدریجاً به نمایش گذاشت تا پذیرش نقص‌های آن هم برای منِ قشر جوان و هم برای والدین نسل قبلی‌ام، راحت‌تر شود. پیشنهاد می‌کنم این فیلم را با خانواده تماشا کنید؛ اگر بگویم قطعاً تاثیرگذاری‌اش بر بزرگ‌ترها محسوس است، مبالغه کرده‌ام امّا درصد بالایی را می‌توان برای تحقق این حرف اختصاص داد. در ادامه می‌خواهم مروری بر این فیلم داشته باشم و حدالامکان از لو دادن فیلم خودداری می‌کنم امّا توصیه می‌کنم برای خواندن ادامه این متن، فیلم را تماشا کنید.کارگردانی با جامعه‌شناسی قوی و سیاست ضعیف اما تحسین‌برانگیزروستایی با اهرم جامعه‌شناسی این فیلم را پیش برد و مخاطب را با لایه‌های فرهنگی غلط که در آن غرق شده مواجه کرد. او فرهنگ بزرگ‌سالاری را نشان نداد بلکه در دو ساعت و سی دقیقه، این فرهنگ را ساخت و خورد کرد. هر فرهنگ چهار لایه دارد که از سطح به عمق به ترتیب نمادها، هنجارها، ارزش‌ها و عقاید را شامل می‌شود. فرهنگ بزرگ‌سالاری را در شخصیت اسماعیل جوراب‌لو (سعید پورصمیمی) که سودای بزرگ فامیل شدن را در سر دارد، می‌بینیم. عقیده زندگی اسماعیل به گونه‌ای افراطی، بر دریافت احترام دیگران و مخصوصاً اقوام بنا شده است؛ این عقیده، ارزشی تحت عنوان خاندان ( چه بسا آسیب‌های زیادی را از جانب ایشان متحمل شده باشد) به جای خانواده را می‌سازد؛ این ارزش منجر به رفتارها و هنجارهایی می‌شود که او را به هیچ سویی جز بزرگ خاندان شدن و آنجایی که برایش ارزش است، نبرد. در نتیجه رفتارش با خانواده‌، تحت‌الشعاعِ گرفتن رضایت اقوام قرار می‌گیرد و در نهایت آخرین و سطحی‌ترین لایه نماد است که برای اسماعیل جوراب‌لو، بزرگ خاندان شدن می‌باشد.ساختن و اجرای این فضا، تنها نکته مثبت کارگردانی نبود. این فیلم، سکانسی جنجالی دارد که در آن لیلا (ترانه علیدوستی)، به پدر خود که اسماعیل جوراب‌لو باشد، سیلی می‌زند. برای اینکه به شما قدرت کارگردانی ثابت شود، ابتدا این سکانس را به شخصی که فیلم را ندیده (ترجیحاً والدین و افرادی که در طیف بزرگان قرار می‌گیرند) نشان دهید و تفسیرش را دریابید؛ قریب به یقین، گارد عجیبی خواهد داشت و به نکوهش دختر می‌پردازد. حال بگذارید داستان و روایت فیلم، شخص مورد نظر را به همان سکانس برساند. به احتمال خیلی بالا حقی که در هر صورت به واسطه احترام، مقام و منزلت پدر، به اسماعیل جوراب‌لو داده می‌شد، به لیلا داده می‌شود. البته دلیل اینکه این سکانس در انتهای فیلم موجب شوک فرهنگی به بیننده نمی‌شود، آماده‌سازی ذهن مخاطب با وقایع قبلی است که یعنی در قبل از این سکانس هم کارگردان کارش را درست انجام داده است. این یعنی به نمایش گذاشتن فیلمنامه‌ای پر از ریسک برای افرادی پر از تابو که خلاف آن تابوها را می‌پذیرند؛ این تعریف کارگردانی است.در اینکه سکانس مذکور در بند قبلی، افراطی در برابر تفریط پدر بود، شکی نیست. شاید هم از جهاتی هیچ‌جوره نتوان آن را توجیه کرد؛ امّا در اینجا از تکنیکی به نام &quot;تبعیض مثبت&quot; استفاده شده است. تبعیض مثبت یعنی برجسته‌سازی اقلیت یک جریان خاص(اقلیت‌های جنسی، نژادی و...) برای اینکه به میانه طیف برسیم. مانند این کار در نتفیلیکس با درآوردن شور قهرمانانی که در اقلیت هستند، انجام می‌شود تا میانه آن موضوع، در ذهن افراد عادی‌سازی شود.این درخشیدن در حالی اتفاق افتاد که روستایی دو چالش داشت؛ از سویی باید ذهن مخاطب را با فضایی که نسبت به آن‌ سوگیری و عدم‌پذیرشی نهادینه‌شده از سوی جامعه را دارد آماده می‌کرد و از سویی باید رسالت هنری خود را با نشان‌دادن رئالیسمی از جامعه، به سرانجانم می‌رساند.با همه این‌ها، بنظرم کارگردانی ایرادی غیرقابل چشم‌پوشی داشت و آن، بهادادن به تفکر جوامع سرمایه‌داری در فیلم بود. خانواده جوراب‌لو فقیر بود ولی می‌توانست خوار نباشد؛ جدایی فقر و شرافت در این فیلم محرز بود و هیچ علت توجیه کننده‌ای نیز برای آن یافت نمی‌شود. کارگردان با خوار نشان‌دادن فقر در جامعه، مهر تاییدی بر نفوذ سیاست‌های سرمایه‌داری بر فیلمش زد.نویسندگی، ریسک با کمی کلیشهاحساس می‌کنم سعید روستایی، خلاقیتی که برای کارگردانی خرج کرده بود را برای نویسندگی پس‌انداز کرده بود و استفاده‌ زیادی از آن نشده بود. شاید اگر پیش‌بردن فیلمنامه با کارگردانی‌ای قوی میسر نمی‌شد، فیلمنامه به تنهایی داستانی آکنده از ناله‌های بیهوده می‎‌بود. البته ریسک‌هایی انکارناشدنی فیلم نظیر رفتارهای به اصطلاح گستاخانه لیلا و تهی‌بودن از احساس حتی نسبت به برادرانی که قصد کمک به آن‌ها را داشت، متقابلاً کارگردان را به چالش کشید و باعث نمایان‌شدن هنر او شد.از دیگر نکات منفی نویسندگی، وجود دیالوگ‌های کلیشه‌ای در فیلم بود که احتمالاً برای نگه‌داشتن محبوبیت و مشروعیت مردمی نگاشته شده بودند. دیالوگ‌هایی که بین لیلا و علیرضا (نوید محمدزاده) در پشت بام خانه‌شان رد و بدل می‌شد، جملات پشت کامیونی و یا حتی مناسب برای بیوگرافی صفحات مجازی نوجوانان شانزده‌ساله‌ای که به تازگی اولین شکست عشقی‌شان را تجربه کرده‌اند، بود.دیدگاه‌های سیاسی در فیلمنامه به قلقلک‌کردن احساسی مخاطب پرداخته بود و فیلم، دیدگاه مشخص و سازنده‌ای برای این اتفاقات نداشت. فیلم در پاسخ به افزایش ناگهانی قیمت دلار فقط می‌گوید: ترامپ توئیت گذاشته! بنظرم چنین دیدگاهی برای بیان انتقادات سیاسی بسیار سطحی است و اگر نویسنده هدفش بیان ضعف‌های سیاسی-اقتصادی جامعه بود، باید مجموعه عوامل تاثیرگذار را در داستانش پیش می‌برد و در پایان به این اتفاق ناگوار می‌پرداخت. اگر بخواهیم فیلمنامه را دسته‌بندی کنیم چندین موضوع را در مقابل خود داریم که نویسنده باید آن‌ها را پیش می‌برد: زندگی خانواده جوراب‌لو، ابعاد فرهنگی جامعه و ابعاد اقتصادی-سیاسی جامعه. شاید در پیشروی مورد آخر موفقیت قابل توجهی را شاهد نبودیم.شخصیت‌پردازی نویسنده، حائز توجه و قابل تقدیر بود. شخصیت‌های فیلم از طیف‌های گوناگونی ساخته شده بودند و ساخت آن فرهنگی که در بالا صحبتش را کردیم، بسیار امکان‌‌پذیر شده بود. برخلاف داستان، در شخصیت‌پردازی کلیشه‌ زننده‌ای نداریم. بعنوان مثال پرویز (فرهاد اصلانی) فرزند بزرگ خانواده است ولی ویژگی رهبری و هدایت را ندارد و اتفاقاً نسبتاً ساده است و خیلی زود تحت تاثیر نظرات مختلف قرار می‌گیرد. خبری از کوتاه‌آمدن‌های مظلومانه در دختری که همیشه تحت سلطه ظلم بوده نیست و او برخلاف انتظار، شخصیتی جنگجو دارد. حتی شخصیت‌هایی که در فیلم حضور ندارند، به خوبی برای ما ساخته می‌شوند. شخصیت غلام که در فیلم حضور نداشت و صرفاً در داستان بود، به خوبی در ذهن مخاظب شکل گرفت. غلام احتمالاً مردی قدکوتاه با ریش و سیبیلی سفید است و زیرکی‌اش باعث شده هم در اهل بازار با استفاده از بزرگی‌اش احترام کسب کند و هم با وجود هنجارهای نامناسبش، احترام خود را حداقل بین بردگان بزرگ‌سالاری حفظ کند. غلامی که در فیلم وجود نداشت به خوبی در ذهن مخاطب قابل ترسیم است و این یعنی شخصیت‌پردازی مناسبی توسط نویسنده صورت گرفته است.بازیگران سینوسیبازیگری فیلم قابل انتظار بود و به لحاظ کیفی سطوح مختلفی را شامل می‌شد. بعنوان مثال بازی سعید پورصمیمی (اسماعیل جوراب‌لو) واقعاً درخشان است. پدری که همان ابتدا با نمایش نرم در برابر فامیل و خشن در برابر خانواده، ما را با دنیای خودش آشنا می‌کند امّا اوج هنرش را در سکانس عروسی به نمایش می‌گذارد. اسماعیل جوراب‌لو در حقیقت شخصیت منفوری در ذهن ما ساخته است و سکانس عروسی منطقاً، سکانس خوشایندی است زیرا که لیلا قدمی مهم در راستای بهبود اوضاع برادران خودش برداشته و پدر را در افراطی که در آن قدم گذشته ناکام می‌گذارد. امّا غم ناشی از ناکامی اسماعیل جوراب‌لو در راه رسیدن به هدفش به قدری قوی و محسوس است که ما برای لحظاتی احساساتمان در جهت شراکت در غم او، خرج می‌شود. لیلا (ترانه علیدوستی) دختری چپ‌گراست و خشمی که از ابتدا به دلیل تبعیضات جامعه و خانواده بر او تحمیل شده، جلوی عواطف دخترانه‌اش را گرفته و او را به مخالفی علیه جبهه والدین تبدیل کرده است که بنظرم این خشم را به خوبی نشان می‌دهد فقط در یکی از سکانس‌ها پس از رفتن، مکثی مصنوعی داشت و دوباره برگشت و به صحبت‌کردن ادامه داد که بنظرم نمی‌تواند عملکرد خوبش در کل فیلم را زیر سوال ببرد. فرهاد (محمد علی‌محمدی)، بعنوان نماینده غالب جوانان این روزهای جامعه، خیلی درخشان نبود. عصبانیت او در صحنه سکانس سیلی لیلا به پدر، ساختگی بود و این ساختگی بودن به خوبی حس شد. بنظرم برای کاراکتر فرهاد، شخص پولاد کیمیایی با توجه به سابقه‌ای که دارد، مناسب‌تر به نظر می‌آمد. نقش پرویز (فرهاد اصلانی)، خیلی تعیین‌کننده نبود، امّا ویژگی این کاراکتر همین بود که برای ما از ارزش برادر بزرگ آن خانواده کاسته شود و به نظرم فرهاد اصلانی این کار را بی‌نقص انجام داد. پیمان معادی (منوچهر) و نوید محمدزاده (علیرضا) نیز بازی قابل قبولی ارائه نکردند و مصنوعی‌بودن نگاه‌ها و دیالوگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفتن‌ها، مخاطب را اذیت می‌کرد. در حالت کلی بازیگری قابل انتظاری را دیدیم که نه خیلی خوب ارائه شد و نه خیلی بد؛ البته نقش‌های فرعی فیلم، نمایش چندان جالبی نداشتند. بعنوان مثال ما از بازی مهدی حسن‌نیا (بایرام)، خیلی عصبانی نشدیم و خیلی احساس ظالم‌بودن را از او دریافت نکردیم.پایانی سانتی‌مانتال، به قیمت هنری‌ تمام‌شدن وقایع پایان فیلم، غیر قابل قبول بودند. علیرضا، از ابتدا برای ما شخصیتی با اولویت خانواده ساخته شده بود و با وجود داشتن پدری ظالم، هر کاری را در راستای رضایتش انجام می‌داد و تفاوت او با لیلا، در همین راستا بود. حال با وجود این کاراکتری که از او برای ما ساخته شده، پس از آگاهی از مرگ پدرش در تولد برادرزاده کوچکش، با قیافه‌ای آکنده از غم شروع به رقص می‌کند (بقیه فکر می‌کنند که پدر بر صندلی خوابیده است). این درون‌ریزی عاطفی توسط شخصیت علیرضا زیبا و هنری است امّا در چه فیلمی؟ در فیلمی رئالیسم؟ جایی برای بروز مفاهیم انتزاعی نظیر رقص با اندوه بی‌نهایت و مردی که غم‌هایش را درون خودش می‌ریزد، وجود ندارد.به نظر من فیلم برادران لیلا، از تاثیرگذارترین فیلم‌های سینمای ایران است. در سینمای مصرفی و لومپنیزه‌شده این روزها، به ندرت این چنین آثاری می‌بینیم و این فیلم با تمام کاستی‌هایش، حقایقی از جامعه و فرهنگ‌های آسیب‌زایش را به خوبی نشان می‌دهد و با نگرشی سازنده، به مبارزه با آن می‌پردازد.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 16:45:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب، سکوت، کوهستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-owmjzgtkm2st</link>
                <description>در تاریکی مطلق به سر می‌برم؛ به لحاظ مادی و نیز به لحاظ معنوی، اینجا هیچ نوری نیست. تنها آلودگی صوتی، صدای بیلی آیلیش می‌باشد؛ همان خزعبلاتی که بعد از بالا و پایین‌شدن اکسی‌توسین از او تراوش می‌شود، با من همراه است‌‌. احتمالا فرار از گزاره &quot;انسان همواره و در انتها تنهاست&quot;، جبری برای علتِ این کنش باشد. اینجا نزدیکی عجیبی به خود دارم که آن هم احتمالا بعد از برگشتن به خانه گِلی مادربزرگ و چسبیدن به بخاری نفتی‌اش، از بین خواهد رفت. راستش را بخواهید بوی پشکل و یونجه، مرا از متمدنانه صحبت‌کردن منع می‌کند اما انگار محیط دورم زبان درآورده و می‌گوید که در این مکان زیاده‌گویی و نمک‌پاشی ادبی واجب است.حال اما برخلاف محیط، داخلِ سر ساکت نیست؛ اینکه چرا در هیچ گروهی از اجتماع جای ندارم اذیتم می‌کند. عده‌ای تبریک عید می‌گویند، عده‌ای &quot;عمو نوروز نیا اینجا&quot; گوش می‌دهند، عده‌ای هر دو گروه را نکوهش می‌کنند و با ناله‌، یکی از تیک‌های روشنفکری خود را می‌زنند و هیچ کدام از این گروه‌ها در نگاهی سطحی ایرادی ندارند؛ چون در هر کدام، جمعیتی نهفته‌ است و از آنجا که انسان به جامعه نیاز دارد، در این گروه‌ها جای می‌گیرد اما من کجا هستم؟ این که با هیچ‌چیزی نمی‌توانم ارتباط بگیرم، یعنی  از اجتماع دوری گزیده‌ام؛ یعنی تا مرگ فقط تنفسی فاصله‌ است. دیگران هم آنقدر خوب نیستند؛ حتی برای قیافه‌اش هم که شده باشد، غمگین می‌نمایند، ابروها در هم کشیده شده ‌است، کودکان دیگر برای مردن ماهی‌قرمزها، غمگین نمی‌شوند. این سال‌ها چیزی نو نمی‌شود جز دردها. امیدداشتن به بهبود اوضاع روان فردی و اجتماعی، همیشه ما را متوهم می‌کند و حتی اگر هم روزی اوضاع بهتر شد، به دلیل تئوری &quot;پاداش پیش‌بینیِ&quot; دوپامین، آینده خوبی انتظارشان را نخواهد کشید. بنابراین اگر قصد بر گذران زندگی باشد، اول از همه به این مکانی که من آمده‌ام نیایید و بعد از آن تنها کاری که می‌شود انجام داد، خندیدن، گریستن، آموختن، یادگرفتن و در حالت کلی، بودن کنار نزدیکان است.یکم فروردین ماه ۱۴۰۲آن مکانِ عجیب، هجده ساعت بعد.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 19:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و مروری کوتاه بر فیلم خرچنگ (The Lobster)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.kouhestani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%B1%DA%86%D9%86%DA%AF-the-lobster-lt13ejbuhnzc</link>
                <description>این روزها تعطیلات نوروزی را قبل از هر چیزی، تحمل می‌کنم. به خودم پیشنهاد این را داده‌ام که گذران این دوران را با دیدن فیلم آسان‌تر کنم و امّا اکنون، نمی‌خواهم صرفاً بیننده باشم؛ دوست دارم زاویه نقادی به آثار هنری داشته باشم کماکه این نقد‌ها، قرار نیست حرفه‌ای باشند اما حداقل باعث می‌شوند که با دید بازتری به آثار هنری پیرامون خود توجه کنم. ضمناً من تا حد توان از اسپویل فیلم جلوگیری می‌کنم امّا پیشنهاد می‌کنم قبل از خواندن این متن، فیلم را ببینید.خرچنگ برای من مانند غذایی بود که سردشده امّا این سردی به طرز غیرقابل انتظاری آن را خوش‌طعم‌تر کرده است. دیالوگ‌های ‌بی‌روحی که به بهترین شکل بی‌رنگی و فقدان ذوق را به مخاطب انتقال می‌دهند و در عین حال جذاب هستند. به ندرت این تناقض جذاب را مشاهده می‌کنیم و این هنر عجیب کارگردانی این فیلم (یورگوس لانتی‌موس) می‌باشد. فیلم در ژانر دراما-تخیلی بوده است و دنیاهایی فانتزی برای مخاطب خلق می‌کند؛ از هتلی که در آن چهل و پنج روز برای یافتن جفت فرصت داری وگرنه تبدیل به حیوان می‌‍‌شوی تا جنگلی که در آن پیدا کردن جفت ممنوع است. شخصیت اصلی فیلم (دیوید) پس از اینکه همسر خود را از دست داد، وارد فاز اول و آن هتل عجیب و غریب شد. در این هتل رقابت هولناکی بر سر جفت‌‌شدن وجود داشت؛ طوری‌که رقبا از هر روشی برای ایجاد شباهت نسبت به جفت مورد نظر استفاده می‌کردند. برای مثال اگر هدف شَل بود، خود را شل می‌کردند تا به او شبیه‌تر و برای ازدواج مناسب‌تر شوند. تا بقایشان به عنوان انسان به خطر نیوفتد. این کمدیِ مسموم نویسنده ما را گاها به درصد شباهت بالایی با دنیای واقعی خودمان می‌رساند؛ یعنی در عین حالی که ما فضای فیلم را به عنوان یک فضای تخیلی پذیرفته‌ایم، با اندیشه به لایه‌های زیرین فیلم به شباهت‌‌های عجیب این فیلم با دنیای واقعی پی می‌بریم و این یعنی نویسندگان (افتیمیس فیلیپو و یورگوس لانتی‌موس)، کار خود را خیلی خوب انجام داده‌اند. دیوید مصداق بارز آن گونه‌ایست که خلاف طبیعت حرکت می‌کند. در هتل مزدوج‌ها ازدواجی ناموفق داشت و پس از فرار به جنگل مجردها هم عاشق دختری از آن جمعیت شد و عشقی مخفیانه را آغاز کرد. بحث ازدواج ناموفق شد و لازم می‌دانم یادآور دیالوگی دیگر که در زمره همان مفاهیم سورئال و در عین حال رئال فیلم قرار می‌گیرد، شوم: «اگر با مشکلی روبه‌رو شدید که نمی‌تونستید حلش کنید، بچه به‌تون تعلق می‌گیره که معمولا کمک می‌کنه».فکر می‌کنم این دیالوگ به خوبی سخنان تیپیکال عمه، خاله، همسایه و... را برایتان مسجل کرد. این فیلم با کمدی سازنده‌ای که دارد، به نقد روابط عاطفی-زوجی در جهان پرداخته و این کار را ماهرانه به سرانجام رسانیده.از نکات منفی فیلم می‌توان به بازی مصنوعی بازیگران جنگل اشاره کرد. شاید با من همنظر نباشید و بازی عوامل هتل را سرسام‌آور بخوانید اما من با این عقیده مخالفم چرا که هتل سرسام‌آور بود؛ بازیگران هتل باید با بازیشان اعصاب ما را بهم بریزند و این کار را به زیبایی هرچه تمام‌‌تر کردند. امّا در جنگل ما بازی خوبی دریافت نکردیم؛ آن تعهدی که هتلی‌ها به زوجیت داشتند، در جنگلی‌ها به تجردگزینی دیده نمی‌شد. البته که نمی‌توان منکر فیلمنامه و خلق داستان با قوامی نامناسب در جنگل شد و نظر بر این دارم این سستی قوام موجب گنگی کارگردان و بازی ضعیف بازیگران در این جبهه فیلم شده است.فیلم بسیار پایان جالبی دارد. با کلوزآپی بر دیوید به پایان می‌رسد و بیننده خود با فکرکردن سرنوشت این فیلم را متصور می‌شود. نه خبر از پایان قهرمانانه و شاد بود و نه پایانی که نتوان با آن، دستمال کاغذی را از دم دیدگان جمع کرد. البته هدف فیلم هم این چنین نبود و اگر پایانی در محدوده صفر و صدی سینماهای رایج دنیا می‌داشت، باید بر هوش عجیب نویسنده که این چنین دنیاهایی را خلق کرده، شک می‌‌کردیم. </description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 01:03:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که زورمان به جبر نمی‌رسد</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-gfb3y7uy3wnu</link>
                <description>درناها، پرنده‌گانی مهاجر هستند که نظام تک‌همسری را برگزیده‌اند. آن‌ها بعد از مرگ جفتشان نیز همچنان به او وفادار هستند! نمی‌دانم، شاید همین امر موجب رفتن ایشان به سوی انقراض باشد. در واقع، پذیرش دنیا بدون جفتشان غیر ممکن است.&quot;می‌دانی، حس می‌کنم احتمالاً اگر بروی، بعد از تو دیگر راه منطقی‌ای را پیش می‌گیرم. یعنی با ماشین‌حساب عقل، برای هر تصمیمی شرایط را می‌سنجم و بعد آن را انجام می‌دهم.&quot; این جمله برای ادامه زندگی یک انسان لازم است، اما درنا نمی‌تواند اینگونه بسازد.علی‌رغم انتقادات وارده بر نظام‌های مدیریتی در جهان، صادقانه انسان‌ها در یکی از بهترین‌ حالت‌های خود قرار دارند و حتی روز به روز این روند بهتر می‌شود. کنترل عفونت‌ها و بیماری‌ها اوضاع خوبی دارد، ارزش‌های انسانی حتی اگر کاملاً اجرا نمی‌شوند به عنوان دغدغه مطرح هستند، اعدام‌ها روند نزولی دارد و جنگ‌ها بر سر کشورگشایی محدود شده‌اند. امّا چرا با وجود این قدرت، ما هنوز اختیار تصمیم بر خیلی از مسائل را نداریم؟ بعنوان مثال مادری را در نظر بگیرید که یقیناً هیچ وقت انتخابش این نیست که فرزندش را بزرگ کند، جنگ شود و در جنگ او را به غیر انسانی‌ترین شکل از دست بدهد. بنابرین غم روبروشدن با آسیب‌هایی که به انسان وارد می‌شود بدون اینکه او عامل باشد (حتی به صورت غیر مستقیم) عذاب‌آور است.این مثال‌ها پایانی ندارند؛ مگی در فیلم عزیز میلیون دلاری، جوانان اعدامی بخاطر کوچکترین جرم‌ها، معشوقه‌هایی که سنگ هم از آسمان می‌بارید به جداشدن فکر نمی‌کردند امّا زلزله و سیل و گازگرفتگی و... با پوزخندی آن‌ها را با حقیقت روبرو کرد؛ پدران و مادرانی که زندانی، الکلی و یا معتاد شدند؛ کودکانی که یتیم شدند یا به آن‌ها تجاوز شد و... آیا خود انتخاب کردند که این شرایط برایشان اتفاق بیوفتد؟ به قبل‌تر برگردیم؛ آیا من انتخابی منسوب به متولد شدن در خاورمیانه، اروپا، آمریکا، آفریقا یا هر جغرافیای دیگری داشتم؟ آیا من می‌خواستم نامَم، نام فعلی‌ام باشد؟ آیا حتی می‌خواستم در این دنیا حضور داشته باشم؟هر چه زندگی به جلوتر کشیده می‌شود، این مثال‌ها بیشتر به صورت ما سیلی می‌زنند. آن وقت است که دیگر نه تنها می‌توان شاد بود بلکه شادبودن را مضحک می‌بینی. خود را فریب می‌دهی تا فقط چند لحظه بیشتر نفس بکشی. شاد هم نباشی با پرانول و کلونازپام خود را گول می‌زنی تا بخوابی و بگذرانی؛ تازه اگر بتوانی. همان‌قدر که اتفاقات ناگوار غیرقابل پیش‌بینی هستند، اتفاقات خوشایند نیز هم. خب حالا ویکتور فرانکل درونتان بیدار می‌شود و می‌گوید که بیاییم و از این گزاره معنا بسازیم و ادامه بدهیم امّا قسمت بد ماجرا، این است که حتی شما در این اتفاقات نیز نقشی ندارید. شاید دنیا موجودی سادیسمیکی‌ است که شما را بعنوان عروسک جنسی خود برگزیده و هر اتفاقی که بخواهد برایتان رقم می‌زند.راه حل چیست؟ در برابر این دنیای سرکش و دیکتاتور چگونه می‌توان قد علم کرد؟ خیلی‌ها بر حواس‌پرتی باور دارند؛ خود را سرگرم کن، به پوستت برس، ورزش کن و درس بخوان و در حالت کلی خود را بهبود ببخش. شما را نمی‌دانم ولی این حرف‌ها برای من خیلی بوتیکی به نظر می‌رسند. اگر این اعمال را ریشه‌یابی کنیم، احتمالاً به روانشناسانی می‌رسیم که به واسطه نظام سرمایه‌داری پولدار شده‌اند و یک الگوریتم درمانی را برای تمام مراجعانشان پیش می‌گیرند. گویی نیهیلیسم (با این فرض که باور بر مخرب بودنش داشته باشیم) سردرد ‌است و خودمراقبتی استامینوفن! نظرم را درمورد خودمراقبتی، در قالب همین مثال پزشکی می‌گویم: باید بدانیم استامینوفن به واسطه در دسترس بودنش، خوراک خودکشی با مسمومیت داروییست. این راه‌حل، همانند استامینوفن، بسیار ساده و در دسترس است. شما با غرق شدن در اموری که خودمراقبتی نام می‌گیرند، از دنیای بی‌رحم دور می‌شوید و کوچکترین ضربه از جانب دنیا همانا و فرشِ زمین شدن از طرف شما همانا!احتمالاً جواب سوالی که پرسیده شد را در مکتب سِنِکا، فیلسوفی در روم باستان، بتوان بررسی کرد. سنکا مشاور نرون معروف، یکی از امپراتوران روم بود. همچنین او یکی از پیشگامان فلسفه رواقی و صاحب‌نظر در این ژانر فلسفه نام می‌گیرد. فلسفه رواقی در حوزه اخلاقیات مبتنی بر منطق و طبیعت بررسی می‌شود و هدف نهایی آن رسیدن به آرامش روانی که در آن جهت رسیدن از تفریط و افراط استفاده نشده است. خلاصه بررسی دیدگاهش ما را به این گزاره می‌رساند: &quot;هیچ کاری نباید کرد جز پذیرش.&quot; همانطور که می‌دانید، نمی‌توان جلوی هجوم غم‌ها را گرفت. لازم به یادآورشدن مثال‌های بالا نبود؛ قطعاً اگر خودتان هدفِ دنیا نبوده ‌باشید، مشابه این اوضاع را در نزدیکانتان دیده‌اید، امّا صادقانه چقدر آن‌ها را برای خود متصور شده‌اید؟ کم‌توقعانه‌تر می‌پرسم، چقدر جرئت متصور شدنش را داشته‌اید؟سنکا، بر این باور است که مشکلات ما عموماً به دلیل محال‌دانستن شرایط بحرانی ایجاد می‌شوند. جهانی را متصور می‌شویم که در آن خیانت شریک زندگی‌مان غیرممکن است، هیچ وقت در جهانِ ما، فرزند‌مان قرار نیست به گروگان گرفته شود و کل زندگی خود را قرار نیست بخاطر سرطان پدرمان که هیچ کسی را جز ما ندارد، بفروشیم. به عبارتی، مرگ را فقط برای همسایه متصور می‌شویم. در جهان من چون رابطه‌ با منطق و دلیل‌های استوار آغاز شده و پشتیبانی عواطف قوی را نیز دارد، هیچ چیزی نمی‌تواند این رابطه را تمام کند. خیر؛ زندگی حتی می‌تواند روی خود را تلخ‌تر از این حرف‌ها بنماید. در جهان درنا پذیرش جفتی بجز جفت سابق خودش که از بین رفته، ممکن نیست. درنتیجه، درناها به سمت انقراض پیش می‌روند.بنابرین، باید اول از همه بپذریم که هر چیزی در این دنیا ممکن است حال بدمان را خوب و حال خوبمان را بد کند. کافیست زندگی خود را با دور تند ببینید؛ اصلاح می‌کنم، کافیست سه سال اخیر زندگی خود را با دور تند ببینید تا متوجه حجم بالای اتفاقات زندگی شوید. شغل، زندگی تحصیلی و عاطفی، خانواده و در همه ابعاد مهم زندگی حداقل یک اتفاق مهم، چه خوب و چه بد، افتاده است. همین عوامل را در زندگی اطرافیانتان بررسی کنید. نتیجه یکسان است.این پذیرش، اول از همه گذر سوگ را پس از وقایع ناگوار قابل تحمل‌تر می‌کند. بعد از آن، شما در وقایع بحرانی نسبتاً آماده‌ هستید و تصمیمات عاقلانه‌تری می‌گیرید امّا اگر در این تئوری، افراط کنیم، احتمالاً همیشه منتظر اتفاقی ناگوار هستیم و نتیجه آن اضطراب و یا انزوا خواهد بود. باید مرزها را شناخت که به نظرم در وضعیت سفید زندگی، می‌توان به این مهارت رسید. دنیا را خشمگین بپذیرید، آنگاه انتظار خوبی از سویش ندارید و قرار نیست با بدرفتاری، ناامید یا غافلگیر شوید. پذیرش این شرایط برای انسانی که تمام مخلوقات در خدمت اوست، بسیار دشوار است ولی اگر بنا به ادامه‌دادن زندگی باشد، چاره‌ای جز این نیست.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Mar 2023 15:45:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا ارزش‌های اجتماعی برای ما محترمند؟</title>
                <link>https://virgool.io/naaneveshte/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-pgjqaudgvucv</link>
                <description>این نوشته صرفاً نظر شخصی بوده و احتمالاً دچار مشکلاتی باشد امّا شاید بتوان ارتباطی میان مقبولیت، فیزیولوژی بدن و جامعه‌شناسیِ انسان یافت.چرا باید رها کردن ته سیگار در طبیعت نکوهیده باشد و چرا باید کمک‌کردن به نیازمندان را دوست داشته باشیم؟ اینکه من صندلی اتوبوس خود را به سالمندی می‌دهم، در واقع اقساط بانکی من را پرداخت نمی‌کند و یا حتی مشکلات زناشویی زندگی مشترکم را برطرف نمی‌کند؛ پس چرا با دیدنش ذوق می‌کنیم؟احتمالا اولین سمتی که ذهنمان برای پاسخ به این سوالات می‌رود، ارتباطات هورمونی است. دوپامین، سروتونین و امثالهم می‌توانند پاسخ این سوالات را بدهند امّا زندگی اجتماعی انسان نیز افزون بر این دلایل، شایسته بررسی شدن می‌باشد. انسان موجودی اجتماعی است؛ این جمله را بعنوان سرتیتر بحث در بالا سنجاق کرده و واردش می‌شویم.از زندگی زنبورها و مورچه‌ها کم نشنیده‌ایم؛ همه برای یکی و یکی برای همه را به عرصه نمایش می‌گذراند، با هم غذا پیدا می‌کنند، می‌خورند و این چرخه ادامه دارد. حتی ما انسان‌ها نیز در طول تاریخ بدین گونه تکامل یافته‌ایم. در روانشناسی تکامل، انسان‌هایی که با یکدیگر همزیستی داشتند باقی ماندند و انسان‌های تنها توسط انتخاب طبیعی حذف شدند. منِ قصاب به حسینِ خیاط نیاز دارم. حسین خیاط به احمدِ ژاندارم و این چرخه، جامعه را ساخت. اکثر جامعه‌شناسان زندگی انسان‌ها را در این نوع همزیستی با کمی ادویهٔ تمدن می‌بینند. اینکه در برخی شرایط برای این زندگی جمعی، گاهی حتی شخص از خودگذشتگی می‌کند، احتمالاً ریشه در فعل و انفعالات افکارش دارد. مغز سود و زیان اجتماعی را می‌سنجد و مطابق آن ارزش‌های ذهنی را با اولویت‌های اجتماعی و بعد فردی می‌چیند. برای همین ارزش‌های جمعی، در مقام تفکر اجتماعی برای همگان زیبا هستند امّا بیایید نقضش را در مثالی بررسی کنیم. حقیقت این است که پایهٔ تفکر ما انسان‌ها با برآیند جمع‌گرایی گذارده شده است ولی اگر سازماندهیِ درستی در این تفکرات شکل نگرفته باشد(خواه در اثر تربیت باشد یا خواه محیط و...)، به اشتباه، سود فردی جای سود اجتماعی را می‌گیرد که در اکثر موارد به ضرر خود فرد است. مثالی را بررسی می‌کنیم:« رانندگی در مستی». اول از همه باید بگویم که دلیل بوجود آمدن قوانین، همان سرشت و قاعده اصلی ما یعنی&quot;اجتماعی بودن انسان‌ها&quot; است. اگر من ارزش‌گذاری خود را توانسته باشم به درستی انجام بدهم، قوانین را رعایت می‌کنم و چون موجودی اجتماعی هستم، این قوانین، هم در زندگی من مفید است و هم برای همزیستانم اینگونه خواهد بود. امّا اگر به هر دلیلی این ارزش‌گذاری درست انجام نشود، ارزش‌های فردی پا پیش می‌کشند. حالا برای من، کوتاهیِ زمان رسیدن به مقصد در رانندگی و همگام بودن با زندگی خودم در اولویت قرار می‌گیرد بدون اینکه ذره‌ای توجه به جامعه اطرافم داشته باشم که البته این کار احتمال آسیب زدن به سودهای شخصی خودم را نیز دارد(در مثال بالا، تصادف کردن حین رانندگی در مستی). پس این نقض‌ها را نیز می‌توان با زندگی اجتماعی انسان توجیه کرد و در حالت کلی می‌توان گفت که ارزش‌های اجتماعی انسان، در ارضای نیاز او نقش دارد. ما ارزش‌های مثبت و منفی را داریم و گذر زمان، جایگاه آن‌ها را در ذهن مان محکم‌تر کرده ‌است.با دوستی بحث جالبی داشتم. او می‌گفت برای من به عنوان یک موجود با مغزی محاسبه‌گر راحت آنَست که زباله‌ام را در هر جایی که هستم رها کنم تا اینکه آن را وبال گردنم سازم و تا یافتن سطل زباله عذاب بکشم و این موضوع را تبدیل به اِشغال‌کننده‌ گوشه‌ای از تصمیمات ذهنی‌ام کنم(اولویت دادن نفع فردی نسبت به نفع جمعی)! در مقام فکرکردن به مغزی که انفرادی می‌بیند، بر این استدلال ایرادی وارد نیست. امّا اگر آن زباله جذب طبیعت نشود، در ابعاد پزشکی، جغرافیایی، کشاورزی و... آسیب‌زا خواهد بود و چون او در این چرخه زندگی می‌کند، آسیب می‌بیند و اگر این موضوع را در خط ‌زمانی بسیار طولانی بررسی کنیم، با زیاد شدن این تفکر و افرادی با تفکر فردی غالب، انتخاب طبیعی به وسیله طبیعت دوباره شروع به حذف انسان‌ها می‌کند. پس در بررسی ریشه اتفاقات، همچنان تفکر اجتماعی پیروز میدان است.از سود فردی سخن گفتیم؛ می‌توان این را بررسی کرد که حتی در ابعاد فردی نیز ما با به سود رسیدن اجتماع ارضا می‌شویم. از دیدگاه فیزیولوژیکی به ماجرا نگاه می‌کنیم. زندگی ما در نتیجه بازخوردهای نوروترنسمیتری جریان دارد. نوروترنسمیترها، در واقع حاملین پیام عصبی هستند و می‌توانند مهاری یا تحریکی باشند. مغز و سلول‌های عصبی که ارتباط دستگاه عصبی با سایر دستگاه‌های بدن را فراهم می‌کنند، به وسیله این مواد شیمیایی و دستورات ارسال‌شده از دستگاه عصبی مرکزی(مغز و نخاع) زندگی را می‌چرخانند. نوروترنسمیترهای مورد بحث ما بیشتر دوپامین، سروتونین و... هستند که در احساسات خوشایند و ابعاد روان‌پزشکی بحث می‌شوند. کمبود این مواد، می‌تواند باعث افسردگی شود پس می‌توان ارتباط این مواد را با شاد بودن بررسی کرد. اینکه ما به دوپامین برای شاد بودن نیاز داریم یا افسرده نبودن، خود موضوع بحث دیگریست امّا در این مقال، هر دو عاملی محرک برای بوجودآمدن احساسات خوب یا بد نسبت به اعمال می‌باشند.موضوع ساده‌ایست؛ سرشت ما با محیط گره خورده، اعمالی که در جهت بهبود محیط انجام شود یا برعکس آن، باعث تاثیر بر دستگاه عصبی-هورمونی می‌شود و نتیجه در مقام فردیت، رسیدن به حسی خوشایند یا ناخوشایند می‌باشد. شاید هم برای فرار از افسردگی این اتفاق رخ دهد امّا برآیند کار، خوشنودی زیستی است.</description>
                <category>محمد کوهستانی</category>
                <author>محمد کوهستانی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 14:06:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>