<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد نوروزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammad.norouzi</link>
        <description>برای در امان ماندن از آدم ها به حیوانات پناه ببریم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:09:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3203818/avatar/LYOBCd.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد نوروزی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammad.norouzi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من،بوشهر و احسانو۲</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.norouzi/%D9%85%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%B2-kwpq13mfvkeg</link>
                <description>پادکستهای احسانو به  تحصیل در یک دانشکده تاپ در یک دانشگاه خیلی تاپتر می مانند.  بیشتر از کتابها وسیعت می کنند و البته تنهایت هم...   قرارم این بود که بعد از بازنشستگی رهاتر باشم و حاضریراق، تصوراتم قبل از آن، سفرهای پی درپی با آدم یا آدمهایی بود که دوستشان داشتم... اما تنهاتر از قبل شده ام. روزها را  در خانه و در انتظار کشیده شدن چادر سیاه شب  چشم انتظار می گذرانم که با دوستان کلبه دور هم جمع شویم. شاید خنده داشته باشد اما من از تعطیل شدن برنامه کتاب باز خوشحال شدم چون دلم نمیخواست هیچ بهانه ای برای جذب شدنم به عنوان مخاطب  تلویزیون ملی وجود داشته باشد. وقتم کامل پر است یا درگیر آموزش و کار مورد علاقه ام(ارز دیجیتال) هستم یا شنیدن چیزی از گوشی ام تا شب که تکلیف روتین این سالهای متاخر است...   در اثنای جنبش مردمی ایران احسانو دو پادکست دیگر منتشر کرد سناریو و بعد گراز.در سناریو من دلم برای رمزی عبدالقادر کباب می شود اما شخصیت مورد علاقه ام پدر آن پسر است همان که چیزی حمایل گردنش هست و زیر باران لای بوقهای ممتد موتورش را با سرعت از بین ماشینها عبور می دهد و این جمله احسانو که وقتی راننده ها یابو صداش می کنند  میگه «... اما او یابو نیست، اسب است... اسب تورین..» به نظرم نقطه اوج روایت است و مخاطب گمان می کنم بعد از ادای این عبارت با چشمانی خیس به خلسه می رود...   و اما گراز ... گراز ... و ما ادریک الگراز... کُنار حیاط خانه عبدعلی و حالات رام نشدنی پسرش اکبر که تنها برای آنکه در برابر ظلم سر خم نکرد جانش را داد ... کجا؟ بین نخلهای دالکی که زیگزاگ می دوید... مثل روزهایی که برای جفره هافبک راست بود می دوید... من بی آنکه بدانم چرا #دالکی برایم یک معبد شده است جزء مقدساتم هست.به نظرم برای  هر انسان دارای احساس و متمایل به آزادگی شنیدن صفر تا صد #پادکست های احسانو یک واجب عینی باشد. از هر دانشگاه و کتاب و فیلمی موثرتر است مطمئن باشید حتی اگر نخواهید آدم دیگری می شوید.   ... وقتی آن دوست یا شاید نادوست در قهوه خانه گفته بود که احسانو تهرانه کم میاد بوشهر با خود گفتم من که امسال تابستان قرار است یک تایم نسبتا طولانی را تهران باشم پس می روم حتما می بینمش. دیدنش برای دیدن نبود من اهل دیدن برای دیدن نبودم خیلی از آدمهایی که در تلویزیون  و روی جلد مجلات و... هستن را از نزدیک دیده بودم و هیچ چیزی نتوانستند درونم رگ به رگ کنند. اما احسانو را باید می دیدم و حرف می زدم باهاش ... سوال داشتم ازش.آخرهای بهمن بود که دخترم زنگ زد گفت من و دوستم دوم تا هشت اسفند می خواهیم برویم بوشهر برای #فستیوال_کوچه گفتم عالیه با هم می رویم. می دانستم کوچه را احسانو و دوستانش رقم زدند و حتما می آید نهایتا دوست شیوا برنامه کشیکش جور نشد که بیاید و من هم در حین سفری کاری بودم که زد به سرم از همینجا بروم بوشهر. با مسرور داشتم چت می کردم و گفتم ممکنه بیام. و رفتم. خیلی زمان اعصاب خردکنی بود در طول شبانه روز بالای ده تماس طولانی داشتم. فضای انتخابات در پیش بود و ما که خیلی قبلتر رسما اعلام کردیم نیستیم با گرایشهای متنوع و متکثری طرف بودیم که هرکس سعی می کرد با استدلالهایش ما را به سمت خود بکشاند... آن روزها بود که واقعا فهمیدم اصلاح طلبی یک طیف است که از #گوگوش_تا_سروش را در برمی گیرد😂😂 تماسها آنقدر آزارم دادند که در حین برگشت وسط جاده گناوه زدم کنار و آن پست مربوط به انتخابات را نوشتم. تا دیگر کسی از ما توقعی نداشته باشد.  فستیوال کوچه خیلی زود بلیط هایش تمام می شود. شب دوم  در حین یکی از همان تماسهای ممتد مسرور چند بار پشت خطم می آید اما مخاطبم در مکالمه هم آدم مهمی است و رویش را ندارم قطع کنم. مسرور پیام می دهد که جشنواره امشب در فضای باز #هلیله برگزار میشه ما آمدیم احسانو هم همینجاست بیا. من پیام را میخوانم و بدون قطع کردن مکالمه لباس می پوشم و راه می افتم. به مسرور پیام می دهم که میام. محل اقامت من تا هلیله حدود سی کیلومتر راه است من هنوز در حال مکالمه ام و مسرور هی مدام زنگ می زند. نزدیکیهای هلیله تماسم تمام می شود. با نقشه مسیر را چک می کنم خوشبختانه درست آمده ام و نزدیکم. زنگ میزنم و مسرور مسیر را برایم تشریح میکند. می رسم پیشش گفت گروه را نگاه کردی؟ گفتم نه، چطور. گفت یه چیزی نوشتم  درباره ت. رفتم نگاه کردم دیدم نوشته «بچه ها به خدا قسم فلانی(من) آدم نیست»😂😂😂 براش توضیح دادم که مخاطب کی بود و زشت بود قطع کنم. رفتیم سمت جمعیت ... یک گروه محلی که بعدها فهمیدم از جزیره خارک آمده اند در حال اجرایند. مسرور گفت احسانو همینجا داشت می چرخید تارا باهاش عکس گرفت. رسیدیم. تارا خانم را که نوشتم بیرون دیده بودمش آنجا بود. سلام کردیم و نگاه به آنچه در حال اجرا بود.از مسرور پرسیدم په کو احسانو؟ گفت همین دوروراست پیداش میکنم برات. من مشغول تماشای موسیقی گروه خارک هستم چیزی ازش نمی فهمم. بعد از مدتی یکی شان که فکر می کنم رهبر گروه باشد چند جمله به فارسی می گوید: پرده نمایشی موزیکال از یک مراسم سنتی است. حزن انگیز است من اما چشمهام لابلای جمعیت دنبال یکی میگردد    من مشغول تماشای موسیقی گروه خارک هستم چیزی ازش نمی فهمم. بعد از مدتی یکی شان که فکر می کنم رهبر گروه باشد چند جمله به فارسی می گوید: پرده نمایشی موزیکال از یک مراسم سنتی است. حزن انگیز است من اما چشمهام لابلای جمعیت دنبال یکی میگردد. مسرور که رفته دور جمعیت را چرخ زده برگشت پیشم گفت پیداش کردم. بیا نشونت بدم. رفتیم از ما دور بود از لای جمعیت هم نمیشد رد شد میشد هم نمی توانستیم از سن محل اجرا عبور کنیم. رفتیم از دو سه کوچه پسکوچه تنگ و تاریک رد شدیم تا به آن وری که احسانو نشسته بود نزدیک شویم.     حالا نزدیکش بودم به یکی که سر پا ایستاده بود و نزدیکش گفتم میشه لطفا به آقای عبدی پور بگین یکی کارش داره؟ دیدم او هم نمی شناختش گفت کدومه؟ نشانش دادم زد سر شونش ... و به من اشاره کرد... یعنی اون کارت داره. بلند شد خم شد سمتم و گفت بذار اجرا تمام بشه چشم. من رفتم تو کوچه پشت جمعیت نشستم. قبلش برای دوستانم در گروه واتساپ یک کلیپ کوتاه فرستادم و نوشتم بچه ها قراره احسانو را باش حرف بزنم. همه شان احسانو را می شناختند و پادکسهایش را شنیده بودند. محسن یک صوت فرستاد که بهش بگو ما فاصله خانه تا کلبه باغ را با صدای تو طی می کنیم احسانو! نشستم چند لحظه سوالاتم را تو ذهنم مرتب کردم. آن بخش موسیقی تمام شد و من فکر کردم منظورش  اتمام همین بخش بود دیدم رفتند سراغ بخش دیگری از موسیقی.     حوصله ام سر رفت از نوای در حال اجرا چیزی متوجه نمی شدم اما میشدم هم خوشم نمی آمد ازش.  پاشدم دوسه نفر را کنار زدم و کنارش روی زمین نشستم. سلام کردم.. سلام کرد و عذرخواهی ... دیدم به دخترها خیلی آرام و مودبانه و درنهایت احترام میگه روسریتو سرت کن عزیزم ... با خنده گفتم. شما هم #گشت_ارشاد دارین؟ با لبخند گفت از من تعهد گرفتند و هر اتفاقی اینجا بیفتد من باید پاسخگو باشم.  باید با یکی از اعضای گروهش تماس بگیرد و چیزی بگوید... تمام که شد گفتم ببخشید میدانم خیلی سرتون شلوغه اما من از راه دور اومدم و چند سوال دارم.گفت شروع کنیم. اول از همه آن وویس محسن را در گروه براش پخش میکنم که بشنود. وقتی شنید گوشی را از دستم گرفت و خودش یک وویس در پاسخ فرستاد و تشکر کرد. یک کلیپ کوتاه از جلساتمان در کلبه باغ نشانش می دهم و توضیح می دهم که ما بیش از پنج سال است هر شب اینجا دور همیم و توضیحات کوتاهی می دهم. با تعجب میگه پنج سال؟ هر شب؟ گفتم آره مگر  انکه اتفاقی برای یکی از بچه ها بیفته برخی اوقات که دوستی سوگوار است یک شب به احترامش نمی رویم و از شب بعد همان دوست بعد از رفتن مهمانانش به جمع اضافه می شود‌. گفت خووووووش به حال خودتون. شما دارین درست زندگی می کنین. بهش گفتم که خیلی سوژه در همین فضای کوچک جریان دارد برای نوشتن. گفت به خدا آرزومه که بتونم باشم اما ذهنم درگیر است خیلی و فعلا شرایطش برام مهیا نیست. گفتم باشه من چند سوال دارم . دو سه سوال می پرسم. از جیجو و ... پاسخ می دهد و می گوید جیجو واقعی است و تازه ناراحت است که چرا اسم مستعار برایش گذاشتم؟ یکی دوسوال شخصی که لابلای مصاحبه هاش برام پیش امد را هم پرسیدم در گوشی جوابم داد.  گفتم من دوبار تا حالا آمدم برای دیدن نجاتو... کجاست؟ گفت نجاتو خیالیه واقعی نیست. بغض می کنم و نمی توانم حرف بزنم. مسرور که پشت سر من آمده و من حواسم نبود بهش میگه این آدم دوبار  هر بار هشتصد کیلومتر رفت وبرگشت آمده برای دیدن نجاتو. پرسید برای چی؟ آرام گفتم آمدم دانگم را از درد بردارم. خم شد تو چهره م نگاه کرد گونه ام را گرفت و گفت قربونت برم😭😭  دلم میخواست بپرسم خانه عبدعلی کدوم سمت جفره هست؟ اما جرات نکردم. اگر میگفت آن قصه و اکو و گراز و دالکی هم خیالی است چه می کردم؟؟ از ترس نپرسیدم چند جمله دیگر حرف زدیم حالم بد بود. اما خیلی صمیمی و ساده و بی پیرایه بود دست کم برای این بخش ماجرا خوشحال بودم که چشمه تراوش آنهمه احساس نمی تواند آنی باشد که در آن قهوه خانه گفتند. مسرور می گوید میشه یه عکس بگیرم ازتون؟خیلی صمیمانه دست میندازد دورگردنم و به دوربین مسرور زل میزند. من بلند می شوم و آنقدر حالم بد است که یادم می رود خداحافظی کنم. از لای جمعیت در حال ردشدنم که یکی دست می زنه رو شونم و میگه آغا!!! برمی گردم سمتش می بینم احسانو است و دست راستش را سمتم می کشد و میگه خوشحال شدم از دیدنتون. بی آنکه عذرخواهی کنم یا توضیح دهم که چرا یادم رفت خداحافظی کنم بهش دست می دهم و لبخند می زنم. مستقیم می روم سراغ پارکینگ.گنگ و مبهوتم   از یک طرف ته دلم خوشحال بودم که چنان کاراکتر تنها و محزونی واقعی نیست از طرف دیگر دلم میخواست نجاتو واقعی می بود. دلم میخواست می توانستم برای پنج دقیقه هم که شده از تنهایی اش بکاهم...مسرور با من می آید و ماشین را به دخترش تارا می سپارد. جلوی کمپ مروارید پیاده می شود و اصرار می کند برویم پیش خودمان بخواب تشکر می کنم و در میان تاریکی گم می شوم...                           .                      پایان</description>
                <category>محمد نوروزی</category>
                <author>محمد نوروزی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 18:46:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من،بوشهر و احسانو</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.norouzi/%D9%85%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%88-yhsqjqcg0w0j</link>
                <description>صادقانه می گویم هرگز اسمش را نشنیده بودم و نمی دانستم کیست؟ یک شب در یک گروه واتساپی یکی از دوستانم کلیپی فرستاد که عجیب تکانم داد. کلیپی از برنامه #کتاب باز. همان که عمو حاتم مهمانش بود. کلیپ از پیج #مسعود_بهنود برداشته شده بود. به صفحه بهنود رفتم و کامنتها را خواندم دیدم همان دوستم @salehisarasyab کامنت گذاشته که جناب بهنود کاش از #احسان عبدی پور هم نام می بردید که او را پیدا کرده و به برنامه آورده. از برنامه #کتاب باز اطلاعات زیادی نداشتم چون خیلی وقت است که تلویزیون نمی بینم حالم را به هم می زند. برای خانواده ما تلویزیون فقط یک معنی دارد وقتی امیر روشنش می کند می فهمیم صبح شده است. همین... تنها کارکردش همین است.    حالت و پوشش عمو حاتم در آن برنامه و میزان دانسته هایش کلا ساختارهای ذهنی ام را به هم ریخت. رفتم سراغ سرچ درباره عبدی پور. یک کانال تلگرامی پیدا کردم که نوشته بود این کانال متعلق به ایشان نیست اما تمام پادکستهایش آنجا بود. رفتم تک به تکشان را دانلود کردم و بارهای بار گوششان دادم و به هر که می رسیدم میگفتم بشنود. از ممو سیاه شروع کردم و صفر کلوین که از علی باشو شنید و کلا شیفته آن مکان انتزاعی شد. بعد بمبوله و بردهایی که غمشان از هزار باخت سنگینتر است. دنیای جیجو و رفاقتش با احسانو برایم شگفت انگیز بود. با شنیدن مصاحبه  #حیدو هدایتی و صداقتی که در کلامش موج میزد هر بار می شکفتم اما وقتی به مصاحبه #حامد عسکری می رسیدم قلبم تکه تکه می شد وقتی با بغض می گفت:«احسان! من دلم برای کاشی های خونه مون تنگ میشه». آخر او اهل #بم بود و زلزله خانواده اش را از او گرفته بود. تمام کاراکترهای قصه هایش را دوست داشتم اما یکیشان دلم را بدجور می کشاند سمت خودش. در قصه رفیقهای مکزیکی یکی از کاراکترها در افتتاحیه  اغلب زندانها از داخل حضور داشته و حالا دیوار میگیرد تا راه برود وارد #قهوه خانه_ناجی میشود رو به زاغو میکنه و میگه :« دوتا کبوتر دیگم مرد امروز صبح مرده شونو دیدم» . بعد بهش میگن کبوتر بازی ادم خودشو میخواد چرا حالا؟؟ او سرش را تا دلش بخواهد پایین نگه می دارد و آرام می گوید:« تنهایی... به خاطر تنهایی». من اینجا که می رسم بی هیچ تردیدی صورتم کامل خیس است. نجاتو را انگار همزاد بوده ام همواره. یک قرابت عجیب با او در خودم حس می کردم...   من غرق در دنیای هزارتو اما ساده احسانو بودم و اغلب وقتم صرف شنیدنش میشد که یک شبه  دوست آن ایام - که بعدها نشان داد هیچ نسبتی با دوستی و انسانیت ندارد، از یک چیز دیگر سخن گفت. پیام داد که تو «فتواهای عاطفی» را از احسانو شنیدی؟ گفتم نه. نوشت که در یک پیج از بهترین پادکستی که شنیده اید  پرسیدند اغلب این را می گویند.رفتم سراغش و چندین بار مداوم به گوش جان نیوشیدمش. ماجرای یک پسرفلسطینی-سوری_سوئدی است به نام #غیاث المدهون. فوق العاده توصیفش می کند. یک جاییش از ننه اش که درد کشکک زانو امانش را بریده حرف می زند اما همین زن در میان غر گرما با همان درد پا میشود و می رود کنار انسانی اگر شنیده باشد که کسی دردی دارد. ننه اش از درد آدمها سهم می برد و اولین نفر می رفت دانگش را از درد برمی داشت.     با دو نفر از دوستانم که ساکن بوشهرند تماس می گیرم و از آنها می خواهم مکانهایی مانند قهوه خانه ناجی،پل پوردرویش،قبرستان شکری را به همراه چند کاراکتر قصه ها را برایم پیدا کنند. آدم هایی با نامهای نجاتو,زاغو،مختارو،جیجو و... پاسخ دوستانم اما چندان امیدوارانه نبود مکانها را بلد بودند اما موسی می گفت این شخصیت ها وجود خارجی ندارند در ذهن نویسنده اند. مسرور اما امیدوارانه می گفت هرجا باشند پیدایشان می کنیم.خ دوستانم اما چندان امیدوارانه نبود مکانها را بلد بودند اما موسی می گفت این شخصیت ها وجود خارجی ندارند در ذهن نویسنده اند. مسرور اما امیدوارانه می گفت هرجا باشند پیدایشان می کنیم.  در قبرستان شکری میخواستم آرامگاه محمد شاه را ببینم. من فوتبالی بودم شدید اما بعد از پادکست محمد شاه دیگر فوتبال ندیدم حتی جام جهانی را. برایم معنی نداشت دیگر بعد از قصه آن باخت شاهین بوشهر که چند نوجوان با چشمانی اشکبار هلهله کردند تا محمد شاه باخت شاهین را متوجه نشود دیدم چقدر مسخره و در عین حال غم انگیز است آدمها در ماجرایی که خود در آن نقشی ندارند به قیمت افتادن اشکهایی زلال از چشم کودکانی در آن ور سکوها و پای گیرنده ها به هوا بپرند و شادی کنند. این شادی که مابه ازایش غم دیگری است چه ارزشی می تواند داشته باشد؟ پس قیدش را برای همیشه زدم. فستیوال کوچه  پس از مدتی  که هوا خنک شد تصمیم گرفتم بروم بوشهر و رفتم.قبل از آنکه وارد ماجراهای گشتنم دنبال ادمها شوم لازم دیدم از دو دوست عزیزم مسرور و موسی و خانواده های عزیزشان صمیمانه سپاسگزاری کنم. شام را خانه مسرور بودم خانمش آنقدر مهربان و خونگرم بود  که تمام تلاشش را می کرد که من احساس غربت نکنم و دخترش ... من به این دختر عجیب ارادت دارم. بسیار ساده و صمیمی بود داشت برای کنکور ارشدش آماده میشد. رفتم توی اتاقش و کتابهایش را دید زدم. یک کتاب که اسمش یادم رفته پیشنهاد کرد که حتما بخوانم. کتاب ملت عشق آلیف شافاک را بین کتابهایش دیدم. درباره اش حرف زدیم گفت عمو من نفهمیدم چه نیازی به داستان موازی شمس و مولانا بود؟ گفتم عجیب است که شیوا دخترم هم دقیقا همین را پرسید. بعد توضیح دادم که نویسنده خواسته یک مصداق هم برای مدل رهایی مولوی بعد از ملاقات شمس بیاورد. البته دلم میخواست بگویم که مردم کتابهای کم حجم را دوست ندارند حتی کتابخوانها و نویسنده هم فکر فروش اثر خود هست و ادامه دهم که دوتا از بهترین کتابهایی که خواندم دو کتاب کم قطر بودند. دیوار  اثر ژان پل سارتر و  دیوانه اثر آلبر کامو اما نگفتم. تارا خانم دختر دوستم مسرور را یک بار دیگر بیرون از خانه دیدم هر چقدر در خانه بسیار ساده و خودمانی و صمیمی بود بیرون شبیه یک عصیان بود نمی دانم چرا تصور می کنم او و دخترم شیوا و دیگر دخترهای روشن این سرزمین قادرند رنج تحمیل شده بر گُرده زنان این سرزمین را از حلقوم تاریخ بیرون بکشند؟ امیدوارم روزی واقعا بتوانند ...از دو دوست عزیزم مسرور و موسی و خانواده های عزیزشان صمیمانه سپاسگزاری کنم. شام را خانه مسرور بودم خانمش آنقدر مهربان و خونگرم بود  که تمام تلاشش را می کرد که من احساس غربت نکنم و دخترش ... من به این دختر عجیب ارادت دارم. بسیار ساده و صمیمی بود داشت برای کنکور ارشدش آماده میشد. رفتم توی اتاقش و کتابهایش را دید زدم. یک کتاب که اسمش یادم رفته پیشنهاد کرد که حتما بخوانم. کتاب ملت عشق آلیف شافاک را بین کتابهایش دیدم. درباره اش حرف زدیم گفت عمو من نفهمیدم چه نیازی به داستان موازی شمس و مولانا بود؟ گفتم عجیب است که شیوا دخترم هم دقیقا همین را پرسید. بعد توضیح دادم که نویسنده خواسته یک مصداق هم برای مدل رهایی مولوی بعد از ملاقات شمس بیاورد. البته دلم میخواست بگویم که مردم کتابهای کم حجم را دوست ندارند حتی کتابخوانها و نویسنده هم فکر فروش اثر خود هست و ادامه دهم که دوتا از بهترین کتابهایی که خواندم دو کتاب کم قطر بودند. دیوار  اثر ژان پل سارتر و  دیوانه اثر آلبر کامو اما نگفتم. تارا خانم دختر دوستم مسرور را یک بار دیگر بیرون از خانه دیدم هر چقدر در خانه بسیار ساده و خودمانی و صمیمی بود بیرون شبیه یک عصیان بود نمی دانم چرا تصور می کنم او و دخترم شیوا و دیگر دخترهای روشن این سرزمین قادرند رنج تحمیل شده بر گُرده زنان این سرزمین را از حلقوم تاریخ بیرون بکشند؟ امیدوارم روزی واقعا بتوانند ...    دیگر میزبانم موسی بود او و همسرش مانند برادر و خواهر بودند برایم انگار سالهای متمادی کنار هم زیسته بودیم از این دو عزیز نیز بسیار سپاسگزارم و یک دو میزبان دیگر که خودشان دوست نداشتند نامی از آنها بیاورم.    پس از شام با مسرور رفتیم بیرون خانمش مهربانانه مرتب زنگ میزد و مکانهایی را که به ذهنش می رسید معرفی میکرد که ببینیم همانند خود احسانو که می گوید اول از همه قهوه خانه ناجی ظاهر میشوم مقصد اولیه ما ناجی بود. رفتیم تو، فضایش با انچه تصور میکردم متفاوت بود کوچکتر از آن بود که در ذهن می پرداختم.  دو تا چای سفارش دادیم مشغول تماشای آدمها بودم دیدم یکی به من زل زده است. من نگاهش کردم و آرام ازش پرسیدم ببخشید شما زاغو نیستین؟ گفت با زاغی کار داری؟ تلفظ اسمش با تلفظ احسانو یکسان نبود. گفتم بله. صداش زد بیرون قهوه خانه در پیاده رو بود. گفتم لازم نیست ما میایم بیرون. گفتم عبدی پور را می شناسی؟ گفت آره برخی اوقات میاد اینجا قلیون میکشه.  اما با تشویش پاسخم را می داد. حس کردم واهمه ای دارد و نمی خواهد حرف بزند. بخشی از قصه که درباره خود او هست را برایش پخش کردم. آنجا که می گوید زاغو خیلی از شصت نگذشته زن نگرفته آواره است بین فیلمهای سینمای ایران از شب قوزی را حفظ است تا آن شب باران بارید... گفت نشنیده بودمش عجیب بود برام. ازش پرسیدم چرا زن نگرفتی؟ پاسخش چیز خاصی نداشت و یادم نیست. گفتم اشکالی نداره باهم عکس بگیریم ؟ گفت نه و گرفتیم. ازش پرسیدم در باره نجاتو و... گفت چنین اسمی را نمی شناسد. از چند نفر پرسید آنها هم نمی شناختند. ادرس یک کافه دیگه را دادند و گفتند دوستای احسانو اونجا هستند. ما به سمت آن یکی کافه رفتیم. در مسیر و پسکوچه ها از چند جوان سراغ گرفتبم و ازشان پرسیدم احسان عبدی پور را میشناسین؟ پاسخ ها منفی بود. ناخودآگاه یاد کتاب جامعه شناسی نخبه کشی رضاقلی هدایت افتادم. خیلی سال پیش خوانده بودمش گفتم باید مجدد بخوانمش که البته هنوز فرصتش نشد.     پس از شام با مسرور رفتیم بیرون خانمش مهربانانه مرتب زنگ میزد و مکانهایی را که به ذهنش می رسید معرفی میکرد که ببینیم همانند خود احسانو که می گوید اول از همه قهوه خانه ناجی ظاهر میشوم مقصد اولیه ما ناجی بود. رفتیم تو، فضایش با انچه تصور میکردم متفاوت بود کوچکتر از آن بود که در ذهن می پرداختم.  دو تا چای سفارش دادیم مشغول تماشای آدمها بودم دیدم یکی به من زل زده است. من نگاهش کردم و آرام ازش پرسیدم ببخشید شما زاغو نیستین؟ گفت با زاغی کار داری؟ تلفظ اسمش با تلفظ احسانو یکسان نبود. گفتم بله. صداش زد بیرون قهوه خانه در پیاده رو بود. گفتم لازم نیست ما میایم بیرون. گفتم عبدی پور را می شناسی؟ گفت آره برخی اوقات میاد اینجا قلیون میکشه.  اما با تشویش پاسخم را می داد. حس کردم واهمه ای دارد و نمی خواهد حرف بزند. بخشی از قصه که درباره خود او هست را برایش پخش کردم. آنجا که می گوید زاغو خیلی از شصت نگذشته زن نگرفته آواره است بین فیلمهای سینمای ایران از شب قوزی را حفظ است تا آن شب باران بارید... گفت نشنیده بودمش عجیب بود برام. ازش پرسیدم چرا زن نگرفتی؟ پاسخش چیز خاصی نداشت و یادم نیست. گفتم اشکالی نداره باهم عکس بگیریم ؟ گفت نه و گرفتیم. ازش پرسیدم در باره نجاتو و... گفت چنین اسمی را نمی شناسد. از چند نفر پرسید آنها هم نمی شناختند. ادرس یک کافه دیگه را دادند و گفتند دوستای احسانو اونجا هستند. ما به سمت آن یکی کافه رفتیم. در مسیر و پسکوچه ها از چند جوان سراغ گرفتبم و ازشان پرسیدم احسان عبدی پور را میشناسین؟ پاسخ ها منفی بود. ناخودآگاه یاد کتاب جامعه شناسی نخبه کشی رضاقلی هدایت افتادم. خیلی سال پیش خوانده بودمش گفتم باید مجدد بخوانمش که البته هنوز فرصتش نشد. س     وقتی به قهوه خانه رسیدیم از یکی دونفر سراغ گرفتیم جیجو و مختارو را می شناختند اما نجاتو را هیچکس نمی شناخت. از یکیش که گفته بود احسانو بچه محل و رفیقمه گفتم میتونی باهاش تماس بگیری؟ گفت تلفنهامونو پاسخ نمیده دیگه . با ادریس برادرش تهرانند خیلی کم میان بوشهر و... بغض گرفتم و  پستوی  ذهنم مشغول مرور کتاب هدایت بود.محاسبه ام با شنیده ها از احسانو جور در نمی آمد حس کردم یک نخبه کشی در حال وقوع است و گرنه آدمی با آن همه احساس که روی پشت بام خانه اش نشسته و به فکر کبوترهای نجاتو است نمی تواند اینی باشد که اینها می گویند. نپذیرفتم چون بعید بود برایم پذیرش آن حرفها...... ادامه دارد</description>
                <category>محمد نوروزی</category>
                <author>محمد نوروزی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Apr 2024 18:28:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>