<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammad.saeedinejad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 10:32:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/169319/avatar/n11zZ4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammad.saeedinejad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سریال آخر الزمانی با طعم کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.saeedinejad/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-ahem2g1stpuf</link>
                <description>دو هفته پیش با یه سریال کمدی خیلی جالب آشنا شدم که در بین کمدی های آمریکایی،شوخی های جالب،جاافتاده و پرمحتوایی رو داشت.سریال the last man on earth یک سریال کمدی محصول آمریکا از سال 2015تا2017 طی 4 فصل تولید و در شبکه fox پخش شد(هنوز نفهمیدم چرا سریال به این جذابی رو تمدید ساخت نکردن).از داستان سریال چیزی نمیگم و اسمش بنظرم برای اینکه جذبتون کنه کافیه و اینکه بدونید دنیای درون سریال یه دنیای پس از شیوع ویروس مرگباره(یه چیزی بدتر از کرونا ولی خیلی شبیهه) و قطعا داستان های جالبی منتظرتون هستن تا ببینیدشون.اسم این کاراکتر اصلی فیل میلر(Phill Miller) هست که واقعا باهاش ارتباط نزدیکی گرفتم یجاهایی و این نشون از ساخت و پردازش درست حسابی داستان و کاراکتر این فیلم داره که در نوع خودش بی نظیره.پیشنهاد میکنم این سریال رو ببینید و اگر سریال مشابهی میشناسید معرفی کنید تو نظرات تا استفاده کنیم.</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 16:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای که در کوچه معشوقه ما میگذری...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.saeedinejad/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-cvhnruy9g4vp</link>
                <description>راستش سه ساعته میخ نوشتن این صفحم که چطور شروعش کنم. بعضی وقتا کلمات دیگه ظرفیت بیان احساسات آدمو ندارن. شایدم من بلد نیستم کلمه هارو درست حسابی به کار ببرم تا یخورده مخاطبامو تحت تاثیر قرار بدم. (میخواستم صحنه فیلم هندی بشه،نشد. عق...)بگذریم. البته همیشه گذشتیم.از خاطرات تلخ و شیرینی که برامون بجا مونده،اما از یسری چیزا نمیشه گذشت...شایدم بهتره بگم یسری افراد.بعضی وقتا تو زندگیت یه &quot;آدمایی&quot; ظاهر میشن که تمام وجودتو میلرزونن.نه فقط دلتو، دقت کن،تمام وجودتو...خوش به حال آدمایی که میتونن &quot;این آدمای&quot; زندگیشونو نگه دارن.براشون نشه خاطره،اما کسی که نتونه &quot;اون آدمو&quot; برای خودش نگه داره میافته توی یه چرخه ظالمانه دلتنگی و فراموشی،تا میای فراموش کنی، جوری دلت برای &quot;اون آدم&quot; تنگ میشه که دیگه دلی نمیمونه،میشه یه لونه گنجیشک،شاید هم کوچیکتر.شاید شیرین،شاید تلخ که بعضی وقتا &quot;اون آدم&quot; میشه یچیزی پشت ویترین،میبینیش ولی نمیتونی داشته باشیش...حضرت حافظم از این دلتنگیا داشته مثه اینکه،که میگه:                                  ای که در کوچه معشوقه ما میگذری                                  بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش                                  آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست                                  هر کجا هست خدایا به سلامت دارشآره دیگه اینجوریاست،کلا همینه اوضاع،گهگاهی فقط از دور خبر داری و دلتنگیت بیشتر و بیشتر میشه.از این دلتنگیا نمیدونم براتون بخوام یا نخوام.چون هم شیرینه و هم تلخ،نمیدونی خوبی یا بدی،دوری یا نزدیکی،از همه بدتر که حس &quot;اون آدمو&quot; نمیدونی که دوره یا نزدیک،خوبه یا بد،تلخه یا شیرین...الآنم حس همون شروعو دارم والا.نمیدونم چطور تموم کنم این نوشته رو.هرچی نگاهش میکنم میبینم خیلی بد نوشتم.نمیدونم والا.ولی قشنگترین جاش فکر کنم همون قسمتیه که حضرت حافظ کمک کرد تو نوشتنش.انصافا خیلی حافظ خشن بوده ها،سر میشکند دیوارش؟؟ شایدم خودش تجربه داشته خواسته اخطار بده. البته اگه منم بودم اونجا سرکوچه مینوشتم که :ای که در کوچه معشوقه ما میگذری...خیلی خریخوب دیگه بسه قلم دفترارو جمع کنیم بریم.اگه ویرگولی هستی این پست منو هم اگه ندیدی یه نگاه بنداز. https://vrgl.ir/fkVMv </description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 19:15:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گشت و گذار ویرگولی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.saeedinejad/%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-ajakxbl839s6</link>
                <description>به تقریب دوروزی هست که با ویرگول آشنا شدم و تو این مدت گشت و گذار کوچیکی توی پستها داشتم.فهمیدم که واقعا ویرگول چه جای باحالیه برای آموزش دادن و آموزش دیدن :)با این وجود نتونستم همه جای ویرگولو ببینم ولی فهمیدم تقریبا در هر ساعت حدود 20تا25 پست توی ویرگول گذاشته میشه.یعنی روزی 500 پست میانگین...(از آثار قرنطینست O_O)خوب قطعا نمیتونم همه پستارو ببینم ولی ای کاش که میشد =/از مطالب مربوط به کامپیوتر و برنامه نویسی خوشم اومد.خودم البته گیمرم و داستان پرداز(داستانارو بیشتر تو بازی و انیمیشن پیاده میکنم،از این سبک خفنا :)))  )علایقم به چند مورد محدود نمیشه ولی سرمنشا بیشتر علایقم کامپیوتره...دوست دارم از قدیمیای ویرگول بشنوم،پستهای چه افرادی رو میبینن و براشون جذابه و اگه میشه به من هم معرفی کنن.(خودم دوست دارم داستان نویسی رو توی ویرگول شروع کنم... :)  )</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2020 15:53:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفان مغزی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.saeedinejad/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-rtt56zvj6vpv</link>
                <description>توی زندگی همه ما روزهایی هست که ذهن آشفته ای داریم.نمیدونیم چی شده و نمیدونیم چه کنیم.افسرده ایم.ناراحتیم...،انگار که طوفانی در حال به هم زدن نظم ذهنمونه.بدترین قسمت این طوفان رعدوبرقهاییه که به ناگاه مارو در زمان نگه میداره،عرق سرد رو بدنمون میاره،افسوس و گاهی خجالت رو از اعماق وجودمون حس میکنیم.رعد و برقی که نورش سیاه ترین خاطرات زندگیمونو دوباره جلوی چشممون روشن میکنه،خاطراتی که یادآوریشون مثل فرو کردن خنجر تو قلبمونه،خاطراتی که ما توی اونها کوچیک شدیم،درد کشیدیم،دیگری رو آزار دادیم...طوفان مغزی طعم تلخی داره.از یک طرف خاطراتی که انگار دیگه فراموش شده بودن رو برامون باز میکنه و میفهمیم فراموشی مطلقی در کار نیست،از طرفی هم وجودمون رو خرد و له میکنه و مارو از تحرک میندازه.میشیم مثه آدم افسرده ای که رنگ و بوی زندگی رو دیگه نمیفهمه.شاید اولین پستم رو خیلی ناراحت گونه شروع کردم.شاید بخاطر احوال قرنطینست.امروز جمعه22فروردین سال 1399،به تقریب گذشت 47روز قرنطینه.این مدت اتفاقای خوبی برام افتاده و حال خوبی دارم.ولی تا به متن در بیاد کمی طول میکشه.من ویرگولو خیلی خاطره انگیز پیدا کردم.این پست شروع دوست داشتنی‌ای نبود.حال خوب نداشت.اما قول میدم حال خوب ایجاد کنم با قلمی که 12سال فقط برای خودم نوشته...</description>
                <category>محمد</category>
                <author>محمد</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 02:18:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>