<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد طهماسبی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammad.tahmasebi</link>
        <description>پروفایل جدیدم رو در قسمت دنبال‌شده‌ها ببینید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:30:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/152309/avatar/vWrtEy.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد طهماسبی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammad.tahmasebi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من و کتاب ما چگونه ما شدیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.tahmasebi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-tenxdijoqkcw</link>
                <description>چند ترم پیش درسی داشتیم با عنوان آموزش و پرورش تطبیقی. استاد مربوطه گفت گروه بندی بشین! به بعضی گروه ها یک کتاب معرفی کرد، گفت برین بخونین و بیاین کنفرانس بدین! کتاب ما چگونه ما شدیم به گروه ما افتاد. کتاب رو از هم‌گروهیم قرض گرفتم، و با یاری گرفتن از مهارت های مطالعه و تندخوانی(!) تونستم در چند ساعت کتاب رو تموم کنم. اصلا فکر نمی‌کردم صادق زیباکلام بتونه اینقدر خوب به موضوع بپردازه! واقعا از روش پرداختش خیلی خوشم اومد؛ خیلی ریشه ای، خیلی سیستمی، خیلی غیرخطی، خیلی منطقی، بدون جبهه گیری، خیلی متواضعانه و بدون قطعیت... . از فلات ایران و ویژگی های جغرافیایی و موقعیت ژئوپلیتیکی(?)ش شروع کرد، از حمله مغول ها گرفت و پادشاهی های مختلف رو بررسی کرد، روی ورود اسلام به ایران و رابطه بین این دو ذره بین انداخت، صفویه رو مفصل تر تحلیل کرد و بحث رو به قاجار و پهلوی و وضع امروز پیوند داد... فصل آخر کتاب هم نگاهی به تاریخ اروپا و تفاوت ما و غرب پرداخت... اگر بخوام کتاب رو در چند خط خلاصه کنم میگم:اوضاع پیش آمده تاریخی(حمله مغول، استعمار و...) علت عقب ماندگی ما نیست؛ بلکه معلول عقب ماندگی ماست!و تلاش برای اثبات این گزاره...! تلاشی که میشه میوه های شیرین دیگری هم ازش چید و علت اصلی عقب ماندگی رو پیدا کرد...باری! یک کتاب سیاسی-اجتماعی-تاریخی-فرهنگی-تحلیلی خواندنی بود!  پیشنهاد می‌کنم بخونین?...پی نوشت ۱: خیلی کنفرانس خوبی شد!پی نوشت ۲: کتاب ربط مستقیمی به آموزش و پرورش تطبیقی نداشت?..</description>
                <category>محمد طهماسبی زاده</category>
                <author>محمد طهماسبی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 13:09:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و بازی دوئل</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.tahmasebi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A6%D9%84-djer8gkimi8m</link>
                <description>قبل از اینکه کرونایی وجود داشته باشه(!)، توی کافه بردگیم دانشگاهمون، فکرسرا، زیاد بازی می کردیم. می‌خواستیم بازی جدید بخریم، برای همین یک شب قرار شد با یکی از دوستای خوب و گیمرم، ابوالفضل، بریم کافه بردگیم چند تا بازی رو تجربه کنیم. چون دو نفر بودیم، و تعریف بازی دو نفره دوئل رو زیاد شنیده بودم، بعد از مشورت با ابوالفضل به گیم مستر گفتم می‌خوایم دوئل کنیم! اونم بازی رو آورد و شروع کرد به توضیح دادن. خب بیست دقیقه ای طول کشید؛ میدونین بازیش یک ذره پیچیده بود. اما به هر حال یاد گرفتیم. داستان بازی این بود که هر کدوم از ما، نقش پادشاه یک کشور رو داشتیم که باید یا از نظر نظامی، یا از نظر علمی، یا از نظر امتیاز نسبت به حریف جلو میفتادیم. مثلا یک نفر روی جنبه نظامی سرزمینش سرمایه گذاری می کرد، یک نفر روی جنبه علمی، یکی روی هر دوتا و خلاصه استراتژی های زیادی برای برد وجود داشت. دست اول رو که باختم، گفتم: خب اینکه دست گرمی بود! تازه یاد گرفتیم! دست دوم رو شروع کردیم. حدودا چهل دقیقه طول کشید. این دست با جدیت بیشتری بازی کردم، و برای استراتژی ها و انتخاب هام بیشتر فکر کردم، اما بازم باختم! البته سخت تر باختم! ولی باخت شیرینی بود! خیلی شیرین! تکیه دادن به صندلی و گرفتن فنجان قهوه موکا در دست، فکر کردن به اینکه حریفت(رفیقت!) چه سیاست کثیفی(!) چیده، کری خوندن، خط و نشون کشیدن، تهدید کردن(!)، همزمان با چشیدن تلخی قهوه نقشه های شوم تهاجمی در سر پروراندن(!)، فقط تکه کوچکی از این شیرینی بود! وقتی از کافه اومدیم بیرون، یک حس عجیبی داشتیم! یک لذت جدید و غریبی بود! به ابوالفضل گفتم: وااای! بابا این دیگه چه حسیه؟! گفت: بخدا منم نمی‌دونم ولی عجب حس خوبیه! گفتم: تا حالا این قدر لذت نبرده بودم! گفت: منم!می‌دونین؛ عجیبه واقعا!.پی نوشت: اینا رو گفتم که بگم اگر اهل بردگیم نیستین، اهل بردگیم بشین! و اگر اهل بردگیم هستین، دوئل رو از دست ندین! توی این دوئل تیر خوردنم لذت داره?....پی پی نوشت: فکر نکنین من بازیم ضعیفه ابوالفضل خیلی خوب بازی می‌کرد ? .</description>
                <category>محمد طهماسبی زاده</category>
                <author>محمد طهماسبی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 15:16:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و کتاب شهربانو</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.tahmasebi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-ouymcmykns81</link>
                <description>می‌خواهم قصه ی تجربه را بگویم؛ قصه ای که شاید در قرن بیست و یکم با وجود بازگو شدن های مکرر، گوش شنوایی پیدا نمی کند و مخاطبی ندارد. قصه را از اینجا آغاز می کنم:معلمی در کلاس خود، بین دانش آموزانش چک-پول صدهزار تومانی توزیع می کند. این خبر، با سرعتی نزدیک به سرعت نور در همه جا پخش می شود و دیری نمی پاید که آوازه این معلم و کار جالبش، همه جا می پیچد. به طور موازی، در گوشه ای دیگر از دنیا، اما زیر همین آسمان آبی رنگ، معلمی، تجربه های پنجاه سال زندگی پر فراز و نشیب و سرشار از آموزه اش را در اختیار دانش آموزان می گذارد، اما خبر این اتفاق عظیم و با شکوه، نه تنها به گوش مردم نمی رسد، بلکه از کلاس بیرون نمی رود و همزمان با وقوع، در همان کلاس دفن می شود.نتیجه ی این قصه ی تراژدیک، این است که پنجاه سال تجربه، صدهزار تومان هم نمی ارزد... .همیشه تجربه کردن برایم لذت بخش بوده و هست. رمان شهربانو را که شروع کردم، نتوانستم آن را کنار بگذارم؛ همان روز تمامش کردم. اولین رمانی بود که هنگام خواندن بعضی قسمت هایش در گلو بغض می کردم و اشک چشمانم مانع خواندن ادامه رمان می‌شد. سرم را بالا می‌گرفتم، اشک هایم را پاک می کردم و بعد از چند لحظه رمان را ادامه می‌دادم. برعکس قصه دلبری که روایت کننده ی داستان، همسر شهید است، اینجا با مادر شهید سر و کار داشتم. مادری که نامش شهربانو است و با روایتش حس مادرانه اش را به خواننده منتقل می‌کند و او را تحت تاثیر قرار می دهد. چقدر مادر بودن سخت و قشنگ است؛ معنای دقیق تر این جمله را یا یک مادر می فهمد، یا کسی که تجربه ی مادر بودن داشته باشد! قصه تجربه را برایتان خواندم. در این رمان، شهربانو چکیده هفتاد سال زندگی اش را شرح می دهد و این هفتاد سال تنها پانزده هزار تومان قیمت دارد! گاهی به خودم می‌گویم چقدر خوب است که کتاب ها ارزان هستند! من تجربه ها را ارزان می خرم! سه هیچ به نفع من!</description>
                <category>محمد طهماسبی زاده</category>
                <author>محمد طهماسبی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 06:07:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و کتاب طاعون</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.tahmasebi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-hbce667fmqcx</link>
                <description>از طرز برخوردش و مخصوصا از پیج اینستاگرامش معلوم بود که اهل کتاب است! به او گفتم: تو که عاشق کتاب هستی، چند تا کتاب خوب معرفی می‌کنی؟ گفت: توی این روزها خیلی خوبه کتاب طاعون رو بخونی! من هم درنگ نکردم. کتاب را خریدم و شروع کردم. وقتی صفحات کتاب را ورق می‌زدم و داستان کتاب را پیگیری می کردم، بیش از حد برایم واقعی جلوه می‌کرد. هر جا کلمه طاعون را می‌دیدم ناخودآگاه آن را کرونا میخواندم! انگار آلبرکامو رمان را همین هفته اخیر نوشته؛ همه چیزش با واقعیت امروز و ویروس کرونا و شیوه شیوعش بیش از اندازه جفت و جور بود؛ ترس مردم، غفلت مسئولین، قرنطینه، سکوت تلخ شهر، مرگ شادی های جمعی، تعطیلی سینماها و کافه ها... تقارن داستان کتاب با واقعیت امروز برایم دوست داشتنی بود اما به نظرم مهمترین ویژگی آن، طرز برخورد متفاوت شخصیت های داستان با کرونا، ببخشید طاعون(!) بود! یکی طاعون را فرشته مرگ میخواند و دیگری فرشته نجات! یکی با آمدن طاعون به فکر خودکشی افتاده، و دیگری امید به زندگی یافته بود! خلاصه تضاد عقاید شخصیت ها برایم شیرین بود و خواندنی. شخصیت اصلی، یک خداناباور اومانیست بود که عقاید اگزیستانسیالیستی اش، خواننده را به خداناباوری ترغیب می کرد و کشیش خشک مقدس داستان برای ترویج کفر مزید بر علت می‌شد! مکالمه های بین آن دو، و جویدن عقاید آلبرکامو در زبان شخصیت هایش، بیش از هر ویژگی دیگر کتاب برایم جالب بود. ممنون از دوستی که اینقدر هوشمندانه کتاب معرفی می‌کند! من هم طاعون را در ایام قرنطینه کرونایی پیشنهاد می‌کنم! ‌</description>
                <category>محمد طهماسبی زاده</category>
                <author>محمد طهماسبی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 06:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و کتاب قصه دلبری</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.tahmasebi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C-xiowenr7yiod</link>
                <description>در کودکی زیاد رمان می خواندم؛ آن هم از جنس تخیلی اش؛ از افسانه نارنیا گرفته تا شازده کوچولوی اگزوپری. در نوجوانی، تغییرات چشمگیری در نگرشم به وجود آمد و یکی از پیامدهای این تغییر این بود که رمان خواندن را وقت تلف کردن می دانستم. به جای رمان کتاب های دیگری را برای خواندن انتخاب می کردم. تا اینکه اکنون به دوره جوانی رسیدم و فهمیدم که سخت در اشتباه بوده ام! با یک تغییر نگرش دیگر(!) دوباره دوره رمان خوانی ام آغاز شد. می دانید چه شد؟! با مفهومی به نام تجربه آشنا شدم! نه اینکه قبلا این مفهوم را نمی شناختم نه! فقط درک درستی از آن نداشتم. اکنون دریافته ام که با خواندن یک رمان می توان یک زندگی جدید را تجربه کرد و در آن زندگی چیزهای زیادی آموخت! چیزهایی که می تواند عمر عقلت را چند برابر کند. تو می توانی با خواندن داستانی بلند، یک قاتل باشی و قاتل بودن را تجربه کنی! جراح باشی و طعم تلخ مرگ بیمارت را در عمل جراحی بچشی! معلم باشی و به دانش آموزانت عشق بورزی! رییس جمهور باشی و بار سنگین اداره یک کشور را روی دوش خود حس کنی و ... . همین امشب رمانی را شروع کردم به نام قصه دلبری. جالب اینجاست که همین امشب هم آن را تمام کردم! راستش اولین بار بود که رمانی با رنگ و بوی شهدایی به دست می گیرم و می خوانم. شاید باورتان نشود اما داستان زندگی این زوج عاشق حزب اللهی آنچنان برایم کشش داشت که نتوانستم رمان را تمام نکرده ببندم. من گوش به صدای همسر شهید سپردم تا برایم از خاطرات زندگی با شوهرش بگوید. اینکه چگونه عاشق یکدیگر شدند، چگونه زندگی کردند و چگونه دوری یکدیگر را تاب آوردند. من در یک ساعت، چندین سال شهید مدافع حرم بوده ام و اکنون اگر بگویند همسر شهید، شاید بفهمم که چه می گویند. راستش را بخواهید، همیشه برایم سوال بود که به قول معروف فاز مدافعان حرم چیست؟! چگونه می اندیشند، چگونه زندگی می کنند و چگونه خانواده تشکیل می دهند؟! این رمان به سوال هایم جواب داد؛ برای خواندن این رمان عاشقانه ی واقع گرا، لزومی ندارد که حتما بسیجی باشید. حتی اگر خدا را هم انکار می کنید، بد نیست اگر حداقل یکبار با این کتاب، خداباورانه شهید شوید! چه اشکالی دارد؟ یک بار با قمارباز داستایوفسکی قمارباز شوید و یک بار با قصه دلبری شهید! آری! تجربه کنید! همه چیز را با کتاب تجربه کنید!</description>
                <category>محمد طهماسبی زاده</category>
                <author>محمد طهماسبی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 19:28:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و کتاب ابله</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.tahmasebi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-d9jzorjsxuig</link>
                <description>ابله داستایوفسکی، مثل قماربازش، پر است از انسان های گوناگون و روابطشان! وقتی ابله را می خواندم، انگار نسخه ی دیگری از قمارباز بود! ابله برایم منفعت زیادی داشت؛ شخصیت اصلی ابله(ابله!)، با حرف ها و رفتار عجیب و غیر عادی اش، برایم الهام بخش زدن حرف ها و انجام کارهایی عجیب و غیر عادی شد! حرف ها و کارهایی که پنجره ای جدید از تجربیات زندگی به رویم گشود، و این تجربیات، آن قدر لذیذ و دوست داشتنی بود که تبدیل شد به شیرین ترین خاطره ها! یکی از آن شیرین ترین خاطره ها در سفری خلاصه شد، و من آن را در قالب داستانی به نگارش درآوردم و نام آن را گذاشتم: &quot;ابله در سفر&quot; ! و البته نتیجه این ابلهی و سفر، خاطرات شیرین دیگری بود که هم اکنون ادامه دارد و تا جایی که کسی جز خدا نمی‌داند، ادامه خواهد داشت... آری! شاید مهم ترین نتیجه رمان خواندن، غنی کردن صندوقچه تجربیات است...! و مهم ترین نتیجه ابله برای من، ابله در سفر، و نتایجش! </description>
                <category>محمد طهماسبی زاده</category>
                <author>محمد طهماسبی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 19:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و کتاب قمارباز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammad.tahmasebi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-qxqkfmlwh0gl</link>
                <description>در افکار خودم غرق بودم که ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد. در را که باز کردم، زن میان سالی را دیدم که مشتی کتاب به دست گرفته بود و قصد فروختن آن ها را داشت. هر جنس دیگری اگر بود، در را می بستم اما کتاب برایم معنای دیگری دارد؛ کتاب هایش را گرفتم و همه را برانداز کردم. اسم یکی از کتاب ها، توجهم را جلب کرد: قمارباز!بلافاصله چندین سوال ذهنم را به بازی گرفت:  چی می خواد بگه؟! خودش قمار بازه یا صرفا یک داستان ساده درباره قمار نوشته؟! حالا می خواد از قمار تعریف کنه یا می خواد قمار کردن رو مذمت کنه؟! اصلا این کلمه ی قمارباز یک استعاره است یا واقعا خود قمار مد نظره؟! همه این سوال ها فقط با خواندن اسم رمان برایم مطرح شد. وقتی فهمیدم نویسنده کتاب داستایوفسکی است، درنگ نکردم و کتاب را خریدم. اکنون همه ی کتاب را خوانده ام و به هیچ وجه از خریدم پشیمان نیستم. چیزهایی فهمیدم! مثلا اینکه عجب چیز ناشناخته ای است این قمار! من با خواندن این کتاب میلیاردر شدم و بعد تمام دارایی ام را در قمار باختم! من حس غریب و ترسناک ریسک هزار فرانکی را در شرط بندی روی صفر بازی رولت تجربه کردم! من مسلمان هستم و همان طور که می دانید، قمار به هر نحوی که باشد برای یک مسلمان ممنوع است؛ اما هرچه که باشد در جامعه قمارباز داریم. من معلم هستم و دانش آموزان از قمار سوال خواهند کرد. بد نیست اگر حس قمارباز بودن را پیدا کنم هرچند اگر به راستی قمارباز نباشم؛ این کتاب، این حس را به من داد. من تا به حال قمار نکرده ام اما یک عمر قمار باز بوده ام! آری ممکن است؛ با کتاب ممکن است! کتاب یعنی همین! تجربه کردن چیزهایی در زندگی که یا سخت است، یا ممنوع است یا ممکن نیست! در پایان، قماربازی را توصیه نمی کنم اما قمارباز را چرا!</description>
                <category>محمد طهماسبی زاده</category>
                <author>محمد طهماسبی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 18:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>