<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد بیاتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadbayati24</link>
        <description>شاعر داستان نویس و فیلمساز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4896055/avatar/e73jsQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد بیاتی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-nsj7wqolgzos</link>
                <description>داستان کوتاه &quot; ساعت شماطه دار &quot;محمد بیاتیساعت شماطه دار۱سرو صدای زیاد و داد و بیداد براتعلی به گوش تمام مردمی که سر چهارسوق بودند رسید ! حسابی عصبانی بود و بخاطر اینکه خواب مانده بود و نماز صبحش قضا شده بود داشت زمین و زمان را روی سر عباسقلی ساعت ساز خراب میکرد .حکایت از چند روز پیش آغاز شده بود که ساعت شماطه ای براتعلی که هر روز صبح راس ساعت پنج زنگ میزد و او را برای نماز صبح بیدار میکرد ، زنگ نزده بود و براتعلی هم که خواب سنگینی داشت نزدیک بود نمازش قضا شود که از شانسش گربه ای پریده بود روی لحافش و او بیدار شده بود ، براتعلی نمازش را خواند و نگاه به ساعت کرد دید ساعتش خوابیده ! خدا را شکر کرد که گربه بیدارش کرده بود و همه اش زیر لب میگفت : این گربه از طرف خدا مامور بوده من رو صدا بزنه که نمازم قضا نشه !آفتاب که زد ساعت را برداشت رفت سر چهارسوق در دکان عباسقلی ، دکان بسته بود ، براتعلی روی سکوی جلو دکان نشست تا عباسقلی پیدا شد ! او هم با آب و تاب قصه ساعت و گربه را برایش تعریف کرده بود و گفت که خداوند یک گربه رو مامور کرده تا او را برای نماز بیدار کند !عباسقلی ساعت را بررسی کرد و گفت : باید رقاصک ساعت عوض بشه چون فنرش پاره شده و دیگه کار نمیکنه ، سه روز دیگه ساعت آماده است ! براتعلی اصرار کرد که زودتر ساعت را آماده کند ولی عباسقلی گفت : رقاصک ساعت رو ندارم باید از شهر بخرم تازه بعدش هم که درست شد ساعت باید بیست و چهار ساعت کار کنه تا مطمئن بشم ساعت درست شده بعد بدم دست مشتری !براتعلی هم ، نگران و سر در گم به خانه برگشت ! از وقتی نرگس خاتون همسر براتعلی مرده بود ! واهمه داشت که نماز صبحش قضا شود چون از بچه گی خوابش سنگین بود و خودش بیدار نمی شد و نرگس هر روز او را بیدار میکرد این بود که بعد از مردن نرگس خاتون براتعلی از ساعت شماطه دارش خیلی مواظبت میکرد ! ساعت یک بهانه هم بود ، چون این ساعت قدیمی تنها چیزی بود که از جهیزیه نرگس خاتون مانده بود و دونفری خیلی خاطره با این ساعت داشتند ! ساعت برای براتعلی حکم خود نرگس را داشت ، گاهی وقتها که دلش میگرفت به ساعت نگاه میکرد و یاد نرگس می افتاد ! تا اینکه ساعت خراب شده بود و براتعلی نمیدانست این سه روز بدون ساعت چکار کند ! اول گفت : روزها میخوابم و شب تا صبح بیدار میمونم تا نمازم قضا نشه ، ولی یادش افتاد که هرشب بعد اینکه رادیو ، برنامه فرهنگ مردم را تمام میکرد ، براتعلی تو چرت بود و نرگس خاتون پرده ها را میکشید و چراغ را خاموش میکرد ! بعد مرگ نرگس هم خیلی نمیتونست شبها بیدار بماند چون تنها بود و حوصله اش سر میرفت و خوابش میبرد !با خودش گفت : اگه اجاق من و نرگس کور نبود و بچه داشتیم حالا نباید این مصیبت رو بکشم !شب اول هر طور بود براتعلی سعی کرد حادق بخوابد ! تا صبح چندباری از جا پرید و بلند شد نشست و دوباره خوابید ، بالاخره نزدیک طلوع آفتاب بیدار شد و نمازش را خواند ! ولی در طول روز همه اش خواب آلود بود و چرت میزد البته ته دلش راضی بود که برای نماز صبح خواب نمانده !به هر مصیبتی بود دوشب دیگر را هم با شب بیداری و چرت زدن گذرانده بود تا روز موعود فرا رسید و صبح زود خوشحال و خندان خودش را رساند دم دکان عباسقلی ، بعد ساعت را گرفت و پولش را داد و رفت سمت خانه۲ساعت ده شب بود که براتعلی ساعت را کوک کرد بعد چراغ را خاموش کرد و با خیال راحت خوابید …شعاع آفتاب که خورد به چشم براتعلی بیدارشد ! باورش نمی شد چرا ساعت زنگ نزده بود پس نمازش چی ؟ دودستی زد به سرش و به ساعت نگاه کرد ساعت شش و نیم صبح بود و داشت دقیق کار میکرد !باعصبانیت از جا بلند شد و زیر لب شروع کرد ناسزا گفتن به عباسقلی ، بعد ناشتایی خورد و ساعت را برداشت و از خانه بیرون زد !بی مقدمه وارد دکان شد و شروع کرد ناسزا گفتن و بلند بلند گفت : مرد ناحسابی پول از مردم میگیری که ساعتشون رو درست کنی بعد این ساعت زنگ نمیزنه و نمازآدم قضا میشه ، تو شرم نداری معصیت کار بی دین ، اگه بلد نیستی بگو بلد نیستم ! حالا من چه خاکی به سرم کنم که تو نمازمو قضا کردی !مردم از سرو صدای براتعلی و عباسقلی جمع شدند زیر چهارسوق جلو دکان عباسقلی و دنبال راه چاره میگشتند تا سرو صدای براتعلی را کم کنند ولی براتعلی به حدی عصبانی بود که کسی جلو دارش نبود !مشهدی قاسم بزاز خودش را رساند به براتعلی گفت : صبح اول صبحی چرا اوقاتت رو تلخ میکنی ؟ چرا به این بنده خدا حرف درشت میزنی صلوات بفرستبراتعلی گفت : صلوات بفرستم ؟ نمازم از کفم رفت صلوات چی بفرستم !قاسم گفت : خوب نمازتو قضا ادا کن ! این همه داد وبیداد نداره ، خوبیت نداره تو انظار مردمبراتعلی گفت : چرا طرف این نامسلمونو میگیری مش قاسم تو که بنده عابد خدا هستی چرا پات رو روی حق میزاری !از داخل شلوغی جمعیت جعفر شاگرد میرزا پرسید حالا یکی بگه ببینیم قصه چیه ؟عباسقلی که حسابی کفری شده بود پرید وسط بحث و گفت : بابا این براتعلی سه روز پیش ساعتش خراب شده بود آورد براش درست کردم که…یهو وسط حرف عباسقلی ساعت شروع کرد به زنگ زدن و جماعت زدند زیر خنده ! براتعلی متعجب نگاه کرد و گفت : این چرا حالا زنگ میزنه ؟ عباسقلی گفت : واسه اینکه عقربه اش تو تعمیر چرخیده رو نه ونیم و الان زنگ میزنه !براتعلی که نمیدونست چی بگه گفت : پس چرا قبلا پنج صبح زنگ میزد کی به تو گفته دست بزنی به زنگش؟مش قاسم که تازه ملتفت شده بود قضیه چیه خندید و گفت : خوب مرد حسابی ساعتت رو کوک نکردی سر ساعتی که میخوای بلند بشی بعد اومدی مردم رو بی حرمت میکنی ؟ تو به عباسقلی گفتی رو ساعت چند کوک کنه برات ؟براتعلی گفت : نگفتم ولی خودش باید میدونست که چکار کنه ! من که سواد ندارم این مگه تعمیر کار ساعت نیست ؟ مش قاسم که کم کم اوقاتش تلخ شده بود گفت : تعمیر کار ساعته نه مفتش محل ! حالا بده ساعت رو کوک کنه برات !بعد رو کرد به مردم و گفت : بفرماییدجمعیت پراکنده شدند و براتعلی که حالا ساعتش تنظیم شده بود برای نماز صبح ساعت را برداشت و برگشت سمت خانه !نزدیک سقا خانه که رسید گفت : برم استغفار کنم که نمازم قضا شده و ساعت را گذاشت کنار سقا خانه و شروع کرد به راز و نیاز کردن و عذر خواهی کردن از خدا ! حرفهاش که تمام شد بلند شد که بره یهو خشکش زد ! پس ساعت کو ! یه نفر ساعت رو دزدیده بود .پایانمحمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 16:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-i6nlqlezzius</link>
                <description>ایستگاه قطارمحمد بیاتیانتظار …چشمان مرد خسته با نگاهی سردهیچ کس نیامدسالها طی شدو مرد روی صندلی چوبی ترک خورده ایستگاهمنتظر !!!امروز قطاری ایستادسوار شدقطار آهی کشیدرفت …چشمان مرد از پنجره قطار خیرهجسدش روی صندلی ایستگاهجامانده بود …محمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 09:19:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه عروس برفی/محمد بیاتی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-x358hknl1mek</link>
                <description>داستان کوتاه&quot; عروس برفی &quot;محمد بیاتیهمه جا یخ زده بود سرما تا مغز استخوان آدم فرو میرفت برف دیشب بدجور همه را غافلگیر کردپنجره چوبی اتاق دو تا قاب داشت که یکی از قابها با یک پلاستیک مات و چند میخ کوچک جلوی ورود سرما را میگرفت و قاب دیگر با یک شیشه ترک خورده در برابر ورود سرما ایستادگی می کرد !خودش را رساند پشت شیشه ترک خورده ، روستا مثل یک عروس سفید پوش خودنمایی می کرد ! کوه نزدیک روستا همانند سر عروس بود که قد کشیده بود و دامنه کوه که میرسید به روستا پیراهن زیبای عروس را شکل میداد و حیاط خانه ها مثل گلهای رنگی بود که دامن عروس را آذین بسته و جلوه خاصی به لباسش میداد !همانطور که به عروس خیالی اش نگاه میکرد صدای دا به گوشش خورد که گفت :- خداروشکر تا حالا که زمستون پر برکتی داشتیمبرگشت به سمت دا ! پیرزن کنار سماور نشسته بود و چایی میخورد ، رفت و نشست کنارشدا یک نگاه به پسرش انداخت و گفت :- چایی میخوری- دستت درد نکنه- حالا چرا سگرمه هات تو همه نکنه بخاطر ماه سلطانه ؟- نه ، خوبمدا استکان چایی را گذاشت جلو دستش و بلند شد ، دوباره زانویش تیر کشید وتا کمرش سوخت ، دا چشمانش را بست و آه کشید .پرسید :- درد داری ؟- خوب میشم !- میخوای ببرمت درمونگاهدا لبخند تلخی زد و گفت :- اونی که باید بره درمونگاه تویی نه من !بعد با پاهای سنگینش رفت کنار چرخ خیاطی و نشست روی صندلی !چایی اش را فرت کشید و بلند شد کتش را پوشید شال گردن و کلاهش را برداشت و از اتاق خارج شد صدای دا از داخل اتاق به گوشش خورد- خودت رو بپوشون هواسرده ، دختر که قحط نیست مادر ماه سلطان نشد ، یکی دیگه !برفها زیر پاهایش له می شدند و صدای قرچ قرچ آن موسیقی تنهایی اش را مینواخت همانطور که کوچه را رد میکرد چشمش افتاد به در خانه ماه سلطان و یاد حرفهای پدر ماه سلطان افتاد که گفته بود : من جون کندم تا این بچه ها را بزرگشون کردم حالا بیام دخترمو بدم به این که نه شغل درستی داره و نه مال و دارایی ؟این پنجمین جایی بود که دا رفته بود خواستگاری و به خاطر دست خالی پسرش جواب رد شنیده بود . سرمای بهمن تا مغز استخوانش فرو میرفت ! همه چپیده بودند داخل خانه تا از سرما در امان باشند اما او حوصله خانه را نداشت در کوچه ها قدم میزد چند باری سُر خورد ولی خودش را نگه داشت تا زمین نیفتد ، ته دلش آرزو داشت زندگی اش سرو سامان بگیرد !مهم نبود چه کسی ، او فقط دلش میخواست زن داشته باشد از صورت دا خجالت میکشید ، میفهمید که پیرزن هربار کوچک میشود تا از خانه ای که جواب رد شنیده خارج شود ولی چاره ای نبود کار دیگری بلد نبود جز عملگی !از روستا خارج شد و رسید به زمین بزرگی که وقتی هوا آفتابی بود بچه ها در آن بازی میکردند و صدای هلهله و هوارشان بلند بود برف همه جای زمین را پوشانده بود قدم زد و خودش را به وسط زمین بازی رساند بعد روی برفها دراز کشید و به آسمانی خیره شد که خورشید را در خود پنهان کرده بود ، ابرهای سیاه خودنمایی می کردند ، همانطور که خوابیده بود رفت به دنیای خیالی عروسی و خودش را در لباس دامادی کنار یک زن تصور کردزنها کل می کشیدند و مردها با ساز و آواز می رقصیدند و شادی می کردند! در بین زنها دا که از خوشحالی درد پا فراموشش شده بود دست میزد و به همه خوش آمد میگفت ! بچه ها ترقه بازی می کردند و دخترهای دم بخت از زیر چادر به عروس و داماد نگاه میکردند و به یکدیگر خنده های شیطنت آمیز میزدند !کمرش یخ کرد ! چرخید ، تمام رویای عروسی از سرش پرید و دوباره ابرهای سیاه آسمان به او نگاه کردند یاد روزهای کودکی افتاد که با بچه ها آدم برفی درست می کردند ، وزش باد سرد به صورتش میخورد و بینی و لپ هایش سرخ شده بود فکری به ذهنش رسید بلند شد و برفها را بادست جمع کرد و شروع کرد به ساختن یک آدم برفی بزرگ ، اول تا مچ پاهایش را درست کرد و بعد با برف زیادتری سعی کرد دامن آدم برفی را بسازد . با تلاش و زحمت کار می کرد ، نور سفید برفها چشمانش را آزار میداد ، دستانش یخ کرده بود ، بعد از یک ساعت عروس برفی اش را ساخت ! عروس دست به کمر ایستاده بود ، دست کرد داخل جیبهایش ، دو عدد بادام که از دیروز ته جیبش مانده بود را برداشت و به جای چشمهای عروس گذاشت ، بعد شال گردنش را باز کرد و انداخت گردن آدم برفی ، همانطور که به قد و بالای عروسش نگاه میکرد دلش آرام نداشت ، قلبش تند تند میزد ، نزدیک شد و به چشمان عروس برفی خیره شد بعد سرش را برگرداند و اطراف را نگاه کرد تا کسی او را نبیند وقتی خیالش راحت شد لبانش را به لبهای عروس نزدیک کرد و بوسید ، احساس میکرد تمام قوای جوانی در او زنده شده ، بدنش داغ شده بود ، دستش را دور کمر عروس برفی گره زد و کنارش ایستاد ، صدای هلهله و شادی به گوشش رسید ، زمان را گم کرده بود از خود بیخود شد و عروسش را در آغوش کشید و سفت بغل کرد ، آتشی در درونش شعله ور شد ، عروس را خواباند سرش را روی گردن فرو ریخته عروس گذاشت و آرام در آغوشش خوابید ! از بیرون حجله صدای کل کشیدن زنها به گوشش رسید و صدای دا که مهمانها را بدرقه کرد ، سرش رابلند کرد و روستا را دید ، دود دودکشها رقصان ، خطوط سیاهی را در هوا رسم میکردند گویی آنها هم خوشحال بودند از جشن عروسی ! دلش نیامد عروسش را رها کند و دوباره خوابید و خودش را چسباند به او !شب اهالی روستا به همراه دا فانوس به دست دنبال رحمان میگشتند که وسط زمین بازی در آغوش عروسش یخ زده بود .پایانمحمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 07:45:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-lymcyug5vj0b</link>
                <description>محمد بیاتیشعر سپید &quot; من به دار بودم &quot;من به دار بودم !تو به صلیب !نگاه کردم …تو خود من بودی !!!آینه در آینه ما مصلوب زمانه ایم وگرمی خون ما برخاک سرد این دیار …یادت هست ؟وقتی به جرم عاشقی !طناب دار پوست نازکم را سوزاند هنگامی که چشمانم بیرون زدو دیدم  …تو را به جرم ناکرده به صلیب می کشندما دلباخته بودیمنه دار حق من بود نه صلیب حق تو !!!ما فقط عاشق بودیمعاشق سرزمینمان !محمدبیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 19:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-k5ue1moa5wqe</link>
                <description>محمد بیاتیشعر &quot; کودکی &quot;کودکی من تمام کودکی امدر صدای گرامافون قدیمیقصه ظهر جمعهعکس سیاه و سفید پدر روی طاقچهترکهای کف پا در کوچه های خاکیخوشه انگوری از دست کشاورزصدای اذان مسجد محل هنگام افطارو خنده ها …خلاصه می شود!محمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 22:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-kwb0v0u1pceh</link>
                <description>داستان زیر پل سید عباسمحمد بیاتیزیر پل سید عباس ۱رضا تریاکی گوشه پتو رو کشید روی سرش تا کمتر سوز سرما گوشهایش را اذیت کند ولی مچ پاهایش از پتو بیرون زد ، زانوهایش را خم کرد تا همه هیکل نحیفش زیر پتوی کهنه اش جا شود !  چنددقیقه ای که گذشت سوز سرما میخورد به کمرش دستش را برد سمت کمرش که متوجه شد سرما از سوراخ وسط پتو مثل یک مهمان ناخوانده وارد حریمش شده ، چاره ای نداشت دوشب بود از درد خماری و بی پولی نخوابیده بود و امشب باید چرتی میزد تا سرپا بماند !  ولی این سرمای لعنتی و این پتوی سوراخ سوراخ کفاف درد بی خوابی اش را نمی داد !  غلتی زد تا بتواند جابجا شود و خودش را نزدیک دیوار پل کند که کارتن زیر پایش سر خورد و لگنش چسبید به زمین ! غرو لندی کرد و کارتن راکشید زیر پایش تا کمتر بدنش یخ کند وبعد چشمهایش را بست ! اواخر اسفند بود ولی هوا هنوز سرد بود بخصوص شبها ، او هم زیر پل سید عباس که دو طرفش شبیه  تونل بود وگاهی باد و سرما مثل یک قطار زوزه کشان از آنجا رد میشد ، میخوابید ! اینجا تنها جایی بود که رضا میتوانست شبها بخوابد ! هم نزدیک امام زاده عباس بود و گاهی یواشکی و دور از چشم نگهبان امام زاده میتوانست برود دستشویی و هم گاهی اوقات که یک نفر حاجت گرفته بود و یا کسی مشکلی داشت و نذری میداد یک لقمه نان هم گیر او می آمد و خدا را شکر میکرد ، قبلا نگهبان امام زاده ، پیرمردی بود که دلش رحم بود و اجازه میداد رضا در اتاق امام زاده کنارش بنشیند ! ولی از وقتی مشهدی حیدر فوت شده بود یک غریبه ای را گذاشته بودند متولی امام زاده که قانون خودش را داشت و نمیگذاشت رضا آن طرفها پرسه بزند ، میگفت امثال رضا که بیایند اینجا امامزاده قهرش میگیرد و ممکن است بلا نازل شود !رضا بدجوری خمار بود ، چشمهاشو روی هم فشار میداد که خوابش ببرد ولی درد خماری ضربه اش کرده بود و نمیتوانست بخوابد ! بلند شد و نشست ! دستهای سیاه و یخ زده اش را داخل  جیبش کرد و پاکت سیگارش را در آورد ! دو سه نخ سیگار بیشتر نداشت یکی را آتش زد و شروع کرد به کشیدن ! سرش را بالا کرد و از گوشه طاق پل چشمش افتاد به آسمان پر ستاره ! آهی کشید و رفت به گذشته ۲… همانطور که نشسته بود دید انگشتش میسوزد ، سیگاری که به تهش رسیده بود را انداخت دور و دستش را داخل دهانش کرد تا بلکه خیسی آب دهانش دستش را خنک کند ، به این جور سوختنها عادت داشت ! بعد با پشت دستش زیر چشمهایس را که خیس شده بود پاک کرد ! نمیدانست این اشکها چرا گاهی سرازیر میشوند ، بخصوص وقتهایی که به قدیم فکر میکرد و یاد زمان جنگ می افتاد .رضا ، آرپی جی زن بود هفده سالش بیشتر نبود که رفت جبهه ، به او میگفتند رضا موشک ، خیلی دقیق تانک میزد . جنگ که تمام شد رضا خاطراتش را برداشت و به  شهر آمد .از آن زمان سی وسه سال گذشته بود ، زخمی از زمان جنگ برداشته بود که دراین سی و سه سال همدم و مونسش بود و دردش آرام و قرارش را برده بود ، اوایل که جوان بود تحمل میکرد ولی چهل و پنج سال را که رد کرد و داروهایش جواب نمی دادند به پیشنهاد یک نا رفیق دلسوز نشست پای بساط تریاک تا دردش آرام شود و شد رضا تریاکی ، اوایل دردش ساکت می شد ولی به مرور زمان مصرفش زیاد شد وشدانگشت نمای خلق ! شبها در خلوت خودش خیلی فکر میکرد و هرچقدر معادلات را کنار هم می چید به جواب نمیرسید که چرا عاقبتش این شد ، ولی هر چه که بود رضا واسه همه غریبه شده بود و دیگر هیچکس حتی رفقای دوره خدمتش سراغش را نگرفتند .رضا پتو را کشید روی خودش تا بلکه گرم شود ولی سرمای اسفند امشب با رضا قرار دیگری داشت ۳… صدای اذان صبح که از بلند گوی امام زاده پخش شد رضا به عادت هر روز بلند شد تا نماز بخواند ! از زیر پل  بیرون آمد که برود سمت امام زاده ولی احساس سبکی کرد ! برگشت ونگاه کرد دید رضا همانجا خوابیده ، برگشت بالای سر خودش و نگاه کرد ، ولی رضا خوابیده بود با عجله و سراسیمه دوید سمت امام زاده تا کمک بیاورد ، رسید به صحن امام زاده ، چند نفری که آنجا بودند آماده نماز می شدند رضا  جلو رفت و کمک خواست ولی هیچکس نه او را می دید و نه صدایش را میشنید رضا دیگر نه سردش بود و نه خمار …محمدبیاتی </description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 19:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-fbhdbppozriw</link>
                <description>شعر سپید &quot; گذر &quot;محمد بیاتیگذر هر روز می آیمدر گذر کوچهو زیر سایبان عطاری میرزابا بوی تند دارچینمی نشینم …مردهای خستهاز کار برمیگردندو زنها منتظردر آستانه درایستاده اندصدای رکاب زدن بچه هابر دوچرخه های فرسودهو بوی عطر کله پزی محلهمه چیز مثل قبل استخاطره ها صدایم میزنندفقط تو نیستیاینجابه انتظار می نشینمکار هر روزم همین استمیدانم نمی آییاما من دلخوشبه همین انتظارمبعد از ظهر هاکنار عطاری میرزا …ایستاده امتا شاید یک روزیادت بیفتدبه وعده ای که دادیراستی وقتی رفتیدلم در چمدان نگاهت جا ماندو من هر روز می آیمدر گذر کوچهشاید برگشتیوقفل چمدان شکست !!!محمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 00:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-lssxiafzsudl</link>
                <description>داستان کوتاهفانوسمحمد بیاتیفانوس فانوس سوسو میزد و آخرین تلاش خود را می کرد تا روشن بماند اتاق تاریک بی بی داشت از همین نور کم هم بی نصیب می شد چشمان پیرزن دیگر مرز بین تاریکی و روشنایی را تشخیص نمی داد ! اما فانوس تلاش میکرد تا لحظه آخر بسوزد و اتاق روشن بماند . رضا با قد خمیده وارد اتاق شد دستان چروکیده اش چنگ زده بود به عصای چوبی که تنها تکیه گاه او بود .  بوی فیتیله نیم سوز چراغ ، اتاق را پر کرده بود ! نشست و با دستان یخ زده اش فانوس را بلند کرد و فوت کرد . بعد نگاه کرد و دستانش را روی صورت بی بی گذاشت و چشمان بی بی را بست !جسد بی بی را بخاک سپردند . رضا در بین جمعیت اندکی که حضور داشتند روی سنگ قبر قدیمی که معلوم بود جسد صاحبش به خاک تبدیل شده نشسته بود و آرام اشک می ریخت یاد روزهایی افتاد که از خستگی تحمل غر و لندهای پیرزن را نداشت و سرش فریاد میزد ، گرچه میدانست که گوشهای بی بی شاید هیچ آوایی را دیگر نشنود. رضا دلتنگ بود برای همان باهم بودنهای ساده ! پیرمرد به خاکهایی نگاه میکرد که جسد لاغر و چروکیده بی بی را در آغوش میگرفتند!دقایقی بعد ، دونفر زیر بازوهای رضا را گرفتند و او را به خانه رساندند!شب همان روز ، رضا فانوس را روشن کرد و در خیالش با بی بی حرف زد گفت :امروز دوباره آب قنات کم شده بود ، نتونستم درست مزرعه را سیراب کنم ، بدنم هم دیگه قوت نداره بی بی ! مش یعقوب رو دیدم که خرش لنگان میرفت و اون هم عقبش قدم میزد گفت پای حیوون بیچاره افتاده توی یک چاله و پیچ خورده ! اگه پاش خوب نشه شاید دیگه نتونه همراهیش کنه و مش یعقوب بیچاره بی خر بمونه ! راستی فردا با تراکتور رجبعلی میبرمت شهر تا دکتر دوا بده سوی چشمات خوب بشه ، رجبعلی گفت یه دکتر خوب توی شهر میشناسه ! عمه جنت هم قراره باهامون بیاد پیرزن بیچاره دیگه نمیتونه راه بره ، شاید دکتر پاهاش رو درمون کرد ! میشنوی بی بی ،میخوام این آخر عمریه پیشت باشم و درمونت کنم !راستی یادت باشه صبح وقتی نمازتو خوندی به باغچه آب بدی ، زبون بسته تشنه است !آنقدر با بی بی حرف زد که خوابش برد ! چند دقیقه بعد نسیم بهاری که حالا صورت رضا را نوازش میکرد تبدیل شد به باد  و حرفهای بی بی را به گوش رضا رساند بی بی گفت :نمیخواد زحمت بکشی رضا ، امروز بهترم انگار سوی چشمام برگشته ، همه جا را میبینم ، عمه را هم نبر دکتر ، چند روز دیگه پاهاش خوب میشه ! راستی من که باغچه را صبح آب دادم چرا گفتی زبون بسته تشنه است اول یه نگاه بنداز بعد حرف بزن مرد ، این اخلاقت همیشه آزارم میداد ، ولی خوب حالا که بهتر شدم بذار یه چیزی رو صادقانه بهت بگم. رضا جان حالا برزخ نشی و بگی زن حیا کن ! این چه حرفیه آخر عمریه ، ولی تو دلم مونده بود که بهت بگم آخه من و تو کی وقت گذاشتیم که دو کَلوم حرف قشنگ بزنیم ؟  خیلی میخوامت رضا ، زودی بیا اینجا تا تو هم از تنهایی در بیایی ! هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شده ! حالا هم پاشو این فانوس رو خاموش کن داره دود میکنه .باد دوباره تبدیل شد به نسیم و صدای بی بی گم شد ! رضا خوابیده بود و فتیله فانوس دوباره سوخت .پایانمحمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-c1mjqbzsfhsl</link>
                <description>شعر سپیدمحمد بیاتیعقابپرواز کن …عقاب خاطره هاپرواز کن !!!از صحرای بی آب زندگیبگذر !اینجاکه دیگر گیاهی نمی روید !و…از لابلای درختان چشم انتظارو کبوتران منتظربه دریا نزدیک شواز دل آبهاصدف امید راصید کناگر توانستیبر خاک تشنه این دیاربیفشانشاید دوبارهموهای دختران زیبادر باد رقصیدمحمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 17:06:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-uwqm3v5bwpfc</link>
                <description>محمد بیاتی | شاعر و فیلمسازمن محمد بیاتی هستم؛ تجربه‌ی من در روایت از تصویر آغاز شد و به نوشتن رسید.سال‌ها با نگاه تصویری و کارگردانی به جهان نگاه کرده‌ام و بعدها شعر، شکل دیگری از همان نگاه شد.برای من، نوشتن ادامه‌ی دیدن است؛و شعر، ادامه‌ی صحنه‌هایی است که هنوز ساخته نشده‌اند.شعر سپید کوچهمحمد بیاتیکوچهبرگشتم!!!وقتی ابرها به نظاره نشستندو خورشیدبه شب‌نشینیِ ماه رفتبه کوچه‌ای برگشتمکه خاکشنوازشگر پای کودکی‌مان بودو فریادهای کودکانهدر ترک‌های دیوارجا مانده بودنددرهای چوبیبا چفتی آهنیو پنجره‌ایکه دستان دختری عاشقبرای گرفتن شاخه‌گلیاز آن بیرون می‌آمدصدای دورهمی زن‌هازیر دالان کوچهجاری بودهنوزتو را به خاطر دارمآن روز راکه حریر وجودتگره بر بندهای دلم انداختما فرزندان دیروزیممحمد بیاتیدرباره این صفحهدر این صفحه، شعرها و نوشته‌های من منتشر می‌شود؛متن‌هایی درباره‌ی خاطره، فقدان، انسان، و تصویرهایی که هنوز در ذهن مانده‌اند.هدف این نوشته‌هاثبت تجربه‌ی زیستن در قالب تصویر و کلمه.در حافظه‌ی ما نفس می‌کشند</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 16:24:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>