<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد بیاتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadbayati24</link>
        <description>شاعر داستان نویس و فیلمساز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 13:54:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4896055/avatar/vZQOkZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد بیاتی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24</link>
        </image>

                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-fbhdbppozriw</link>
                <description>شعر سپید &quot; گذر &quot;محمد بیاتیگذر هر روز می آیمدر گذر کوچهو زیر سایبان عطاری میرزابا بوی تند دارچینمی نشینم …مردهای خستهاز کار برمیگردندو زنها منتظردر آستانه درایستاده اندصدای رکاب زدن بچه هابر دوچرخه های فرسودهو بوی عطر کله پزی محلهمه چیز مثل قبل استخاطره ها صدایم میزنندفقط تو نیستیاینجابه انتظار می نشینمکار هر روزم همین استمیدانم نمی آییاما من دلخوشبه همین انتظارمبعد از ظهر هاکنار عطاری میرزا …ایستاده امتا شاید یک روزیادت بیفتدبه وعده ای که دادیراستی وقتی رفتیدلم در چمدان نگاهت جا ماندو من هر روز می آیمدر گذر کوچهشاید برگشتیوقفل چمدان شکست !!!محمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 00:32:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-lssxiafzsudl</link>
                <description>داستان کوتاهفانوسمحمد بیاتیفانوس فانوس سوسو میزد و آخرین تلاش خود را می کرد تا روشن بماند اتاق تاریک بی بی داشت از همین نور کم هم بی نصیب می شد چشمان پیرزن دیگر مرز بین تاریکی و روشنایی را تشخیص نمی داد ! اما فانوس تلاش میکرد تا لحظه آخر بسوزد و اتاق روشن بماند . رضا با قد خمیده وارد اتاق شد دستان چروکیده اش چنگ زده بود به عصای چوبی که تنها تکیه گاه او بود .  بوی فیتیله نیم سوز چراغ ، اتاق را پر کرده بود ! نشست و با دستان یخ زده اش فانوس را بلند کرد و فوت کرد . بعد نگاه کرد و دستانش را روی صورت بی بی گذاشت و چشمان بی بی را بست !جسد بی بی را بخاک سپردند . رضا در بین جمعیت اندکی که حضور داشتند روی سنگ قبر قدیمی که معلوم بود جسد صاحبش به خاک تبدیل شده نشسته بود و آرام اشک می ریخت یاد روزهایی افتاد که از خستگی تحمل غر و لندهای پیرزن را نداشت و سرش فریاد میزد ، گرچه میدانست که گوشهای بی بی شاید هیچ آوایی را دیگر نشنود. رضا دلتنگ بود برای همان باهم بودنهای ساده ! پیرمرد به خاکهایی نگاه میکرد که جسد لاغر و چروکیده بی بی را در آغوش میگرفتند!دقایقی بعد ، دونفر زیر بازوهای رضا را گرفتند و او را به خانه رساندند!شب همان روز ، رضا فانوس را روشن کرد و در خیالش با بی بی حرف زد گفت :امروز دوباره آب قنات کم شده بود ، نتونستم درست مزرعه را سیراب کنم ، بدنم هم دیگه قوت نداره بی بی ! مش یعقوب رو دیدم که خرش لنگان میرفت و اون هم عقبش قدم میزد گفت پای حیوون بیچاره افتاده توی یک چاله و پیچ خورده ! اگه پاش خوب نشه شاید دیگه نتونه همراهیش کنه و مش یعقوب بیچاره بی خر بمونه ! راستی فردا با تراکتور رجبعلی میبرمت شهر تا دکتر دوا بده سوی چشمات خوب بشه ، رجبعلی گفت یه دکتر خوب توی شهر میشناسه ! عمه جنت هم قراره باهامون بیاد پیرزن بیچاره دیگه نمیتونه راه بره ، شاید دکتر پاهاش رو درمون کرد ! میشنوی بی بی ،میخوام این آخر عمریه پیشت باشم و درمونت کنم !راستی یادت باشه صبح وقتی نمازتو خوندی به باغچه آب بدی ، زبون بسته تشنه است !آنقدر با بی بی حرف زد که خوابش برد ! چند دقیقه بعد نسیم بهاری که حالا صورت رضا را نوازش میکرد تبدیل شد به باد  و حرفهای بی بی را به گوش رضا رساند بی بی گفت :نمیخواد زحمت بکشی رضا ، امروز بهترم انگار سوی چشمام برگشته ، همه جا را میبینم ، عمه را هم نبر دکتر ، چند روز دیگه پاهاش خوب میشه ! راستی من که باغچه را صبح آب دادم چرا گفتی زبون بسته تشنه است اول یه نگاه بنداز بعد حرف بزن مرد ، این اخلاقت همیشه آزارم میداد ، ولی خوب حالا که بهتر شدم بذار یه چیزی رو صادقانه بهت بگم. رضا جان حالا برزخ نشی و بگی زن حیا کن ! این چه حرفیه آخر عمریه ، ولی تو دلم مونده بود که بهت بگم آخه من و تو کی وقت گذاشتیم که دو کَلوم حرف قشنگ بزنیم ؟  خیلی میخوامت رضا ، زودی بیا اینجا تا تو هم از تنهایی در بیایی ! هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شده ! حالا هم پاشو این فانوس رو خاموش کن داره دود میکنه .باد دوباره تبدیل شد به نسیم و صدای بی بی گم شد ! رضا خوابیده بود و فتیله فانوس دوباره سوخت .پایانمحمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-c1mjqbzsfhsl</link>
                <description>شعر سپیدمحمد بیاتیعقابپرواز کن …عقاب خاطره هاپرواز کن !!!از صحرای بی آب زندگیبگذر !اینجاکه دیگر گیاهی نمی روید !و…از لابلای درختان چشم انتظارو کبوتران منتظربه دریا نزدیک شواز دل آبهاصدف امید راصید کناگر توانستیبر خاک تشنه این دیاربیفشانشاید دوبارهموهای دختران زیبادر باد رقصیدمحمد بیاتی</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 17:06:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadbayati24/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%B2-uwqm3v5bwpfc</link>
                <description>محمد بیاتی | شاعر و فیلمسازمن محمد بیاتی هستم؛ تجربه‌ی من در روایت از تصویر آغاز شد و به نوشتن رسید.سال‌ها با نگاه تصویری و کارگردانی به جهان نگاه کرده‌ام و بعدها شعر، شکل دیگری از همان نگاه شد.برای من، نوشتن ادامه‌ی دیدن است؛و شعر، ادامه‌ی صحنه‌هایی است که هنوز ساخته نشده‌اند.شعر سپید کوچهمحمد بیاتیکوچهبرگشتم!!!وقتی ابرها به نظاره نشستندو خورشیدبه شب‌نشینیِ ماه رفتبه کوچه‌ای برگشتمکه خاکشنوازشگر پای کودکی‌مان بودو فریادهای کودکانهدر ترک‌های دیوارجا مانده بودنددرهای چوبیبا چفتی آهنیو پنجره‌ایکه دستان دختری عاشقبرای گرفتن شاخه‌گلیاز آن بیرون می‌آمدصدای دورهمی زن‌هازیر دالان کوچهجاری بودهنوزتو را به خاطر دارمآن روز راکه حریر وجودتگره بر بندهای دلم انداختما فرزندان دیروزیممحمد بیاتیدرباره این صفحهدر این صفحه، شعرها و نوشته‌های من منتشر می‌شود؛متن‌هایی درباره‌ی خاطره، فقدان، انسان، و تصویرهایی که هنوز در ذهن مانده‌اند.هدف این نوشته‌هاثبت تجربه‌ی زیستن در قالب تصویر و کلمه.در حافظه‌ی ما نفس می‌کشند</description>
                <category>محمد بیاتی</category>
                <author>محمد بیاتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 16:24:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>