<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد کهربی - جنرالیست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadkahroubi</link>
        <description>یک جنرالیست : شخصی با اطلاعات گسترده درباره موضوعات متعدد که علایق، مهارت‌ها و سرگرمی‌های مختلفی دارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:05:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/65686/avatar/2elZZA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد کهربی - جنرالیست</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: ANTITRUST</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-antitrust-pr1cqgwehnqi</link>
                <description>قوانین ضد انحصار (Antitrust)قوانین ضد انحصار (آنتی‌تراست) در ظاهر با هدف حفظ رقابت‌پذیری بازارها تدوین شده‌اند. ادعا می‌شود که وضع چنین مقرراتی موجه است، زیرا در فقدان مداخله دولت برای تضمین رقابت، بازارها بیش از حد به سمت انحصارگرایی سوق پیدا می‌کنند. قوانین ضد انحصار با بهره‌گیری از ضمانت‌اجراهای مدنی و کیفری، می‌کوشند تا از سه دسته رفتار که همگی ضد رقابتی و در نتیجه مضر برای مصرف‌کنندگان تلقی می‌شوند، پیشگیری کنند: تبانی میان رقبا، ادغام‌هایی که تهدیدکننده ایجاد قدرت انحصاری مفرط هستند و هرگونه اقدامات انحصارطلبانه—نظیر قیمت‌گذاری تراج‌گرانه (دامپینگ)—که گفته می‌شود توانایی رقبا را برای رقابت مختل می‌سازد.تفسیر دیرینه و همچنان محبوب در باب تصویب قوانین ضد انحصار در ایالات متحده بر این باور است که از قرن نوزدهم، کنگره به دنبال محافظت از مصرف‌کنندگان در برابر انحصارگراییِ فزاینده در اقتصاد آمریکا بوده است. خلاصه اظهارات قاضی ریچارد پوزنر در مورد خاستگاه اولین قانون ملی ضد انحصار جهان، این دیدگاه را تبیین می‌کند: «قانون فدرال بنیادین ضد انحصار، یعنی قانون شرمن، در سال ۱۸۹۰ و در تقابل با پس‌زمینه‌ای از کارتل‌سازی و انحصارگرایی لجام‌گسیخته در اقتصاد آمریکا به تصویب رسید.»با این حال، تاریخ اقتصادی این درک عمومی را نقض می‌کند. &quot;عصر طلایی&quot; (Gilded Age)، دورانی از افزایش انحصارگرایی نبود؛ بلکه بسیار شبیه به دهه ۱۹۹۰، دوره‌ای از رقابت فوق‌العاده شدید و رشد سریع به شمار می‌رفت.توماس دی‌لورنزو در پژوهشی پیشگامانه، داده‌های مربوط به قیمت و خروجی صنایعی را گردآوری کرد که در جریان مناظرات کنگره بر سر قانون شرمن، به عنوان صنایع انحصاری معرفی شده بودند. او دریافت که بین سال‌های ۱۸۸۰ تا ۱۸۹۰، میزان تولید در این صنایع به‌طور متوسط هفت برابر سریع‌تر از افزایش تولید در کل اقتصاد پررونق آمریکا رشد داشته است. همچنین، قیمت‌های واقعی در این صنایع طی همان دهه به‌طور کلی کاهش چشمگیری داشتند. افزایش تولید و کاهش قیمت‌ها پیامدهای انحصار نیستند. جهت ثبت در تاریخ، باید خاطرنشان کرد که دستمزدهای واقعی غیرکشاورزی در سال ۱۸۹۰، ۳۴ درصد بالاتر از سال ۱۸۸۰ بود.تحقیقات اخیر پیرامون تاریخچه قوانین ضد انحصار که تا حدی از یافته‌های دی‌لورنزو نشأت گرفته‌اند، آشکار می‌سازند که این قوانین مورد حمایت تولیدکنندگانی بود که سهم بازار خود را به شرکت‌های جدیدتر، کارآفرین‌تر و کارآمدتر نظیر سوییفت اند کو و استاندارد اویل باخته بودند. این شرکت‌های نوظهور در واقع عموماً بزرگتر از رقبای خود بودند؛ حقیقتی که ناشی از موفقیت آن‌ها در بکارگیری راه‌آهن، تلگراف و تکنیک‌های نوین مدیریتی و بازاریابی برای خدمت‌رسانی به بازارهای جغرافیایی وسیع‌تر بود. خدمت‌رسانی به بازارهای وسیع‌تر به این شرکت‌ها اجازه داد تا به &quot;صرفه‌جویی‌های ناشی از مقیاس&quot; (کاهش هزینه‌های واحد از طریق سرشکن کردن هزینه‌های ثابت بر روی تولید بیشتر) و &quot;صرفه‌جویی‌های ناشی از تنوع&quot; (کاهش هزینه‌های توسعه و تولید محصولات جدید) دست یابند.اگرچه این واقعیت که اقتصاد آمریکا در اواخر قرن نوزدهم به شدت رقابتی بوده است برای اکثر اقتصاددانان مدرنِ ناآشنا با تاریخ اقتصادی تعجب‌آور است، اما برای اقتصاددانان یک قرن پیش کاملاً مشهود بود. دیدگاه‌های ریچارد تی. الی، بنیان‌گذار &quot;انجمن اقتصادی آمریکا&quot; (که طرفدار مکتب عدم مداخله یا لسه-فر هم نبود)، نماینده نظرات اقتصاددانان آمریکایی اواخر قرن نوزدهم است. الی که در سال ۱۹۰۰ می‌نوشت، اذعان داشت: «زمانی که تولید در مقیاس بزرگ بدون هیچ‌گونه امتیاز ویژه‌ای جایگاهی برای خود در بخشی از حوزه صنعتی فتح می‌کند، به این دلیل است که مزایایی را برای جامعه به همراه دارد.» الی در ادامه قوانین ضد انحصار را به دلیل تضعیف حقوق مالکیتی که برای هدایت بنگاه‌ها به کانال‌های مولد ضروری است، &quot;معیوب و در واقع تأسف‌بار&quot; خواند.اگرچه تحقیقات بیشتری برای پرده‌برداری از تمام نیروهای سیاسی دخیل در پسِ قوانین ضد انحصار لازم است، شواهد انباشته شده از تز دی‌لورنزو حمایت می‌کنند؛ مبنی بر اینکه تولیدکنندگانی که پایگاه مشتریانشان توسط رقبای جدید و پویا به شدت کاهش یافته بود، به دنبال قوانین ضد انحصار بودند تا سد راه این رقابت شوند. به عبارت دیگر، قوانین ضد انحصار خود ماهیتی ضد رقابتی دارند. مجموعه مقالاتی که توسط فرد اس. مک‌چسنی و ویلیام اف. شوگارت دوم گردآوری شده است، این ادعا را تایید می‌کند. شرکت‌های متقاضیِ حفاظت در برابر رقابت، با اشاره به افزایش میانگین اندازه شرکت‌ها در بسیاری از صنایع (شعار &quot;بزرگتر بدتر است&quot;) و با ایجاد ترس نسبت به پیامدهای آتی قیمت‌های پایینِ امروز (ادعای اینکه قیمت‌های پایینِ &quot;تراج‌گرانه&quot; به کاهش‌دهنده قیمت امکان می‌دهد تا خود را از شر رقبا خلاص کند)، حمایت عمومی کافی برای مقررات ضد انحصار ایجاد کردند.سایر قوانین عمده ضد انحصار—قانون کلیتون (۱۹۱۴)، قانون کمیسیون تجارت فدرال (۱۹۱۴) و قانون رابینسون-پتمن (۱۹۳۶)—نیز بدون هیچ مدرک واقعی دال بر انحصارگرایی تصویب شدند. تصویب قوانین ضد انحصار صرفاً نتیجه تلاش ایثارگرانه قانون‌گذاران برای بازگرداندن رقابت به اقتصادی که در بند انحصارگران گرفتار شده، نیست.البته، خاستگاه‌های مشکوک به تنهایی اثبات نمی‌کنند که مقررات ضد انحصار نامطلوب هستند. شاید حق با اکثر اقتصاددانان معاصر و تقریباً تمام سیاست‌گذاران باشد که ادعا می‌کنند بازارها به خودی خود رقابتی باقی نمی‌مانند. شاید بازارهای رقابتی در درازمدت تنها با نظارت فعال ضد انحصار توسط دولت قابل تضمین باشند.شاید. اما نظریه اقتصادی بسیار اندکی وجود دارد که نشان دهد رقابت ناپایدار است. به جز آثار محققان مکتب اتریش، اقتصاددانان نظریه‌ای برای &quot;رقابت&quot; ندارند. همان‌طور که هارولد دمستز توضیح می‌دهد، نظریه‌های رقابتِ اقتصاددانان مدرن در واقع صرفاً نظریه‌های تعیین قیمت و خروجی تحت شرایط مفروضی هستند که به‌طور قراردادی &quot;رقابتی&quot; یا &quot;انحصاری&quot; نامیده می‌شوند. هیچ‌چیز در این مدل‌ها توضیح نمی‌دهد که بازارها چگونه و چرا رقابتی یا انحصاری می‌شوند.یکی از معدود اقتصاددانانی که نظریه‌ای اصیل از رقابت در بازار ارائه داده، جوزف شومپیتر است. تبیین او از فرآیند پویای بازار که توسط کارآفرینان هدایت می‌شود، امروز به همان اندازه معتبر است که در زمان نگارش نخستین آن بود:«تکانه بنیادینی که موتور سرمایه‌داری را به حرکت درمی‌آورد و آن را در حرکت نگه می‌دارد، از کالاهای مصرفی جدید، روش‌های جدید تولید یا حمل‌ونقل، بازارهای جدید و اشکال جدید سازماندهی صنعتی ناشی می‌شود که بنگاه‌های سرمایه‌داری خلق می‌کنند. [فرآیند سرمایه‌داری] بی‌وقفه ساختار اقتصادی را از درون متحول می‌سازد، بی‌وقفه ساختار قدیمی را نابود می‌کند و بی‌وقفه ساختاری نو می‌آفریند. این فرآیند &quot;تخریب خلاق&quot; واقعیت اساسی سرمایه‌داری است.»خلاقیت کارآفرینانه، در ترکیب با آزادی مصرف‌کنندگان برای خرج کردن ثروتشان به دلخواه، تمام شرکت‌ها را در معرض این تهدید بی‌امان قرار می‌دهد که مشتریانشان فردا حمایت خود را به جای دیگری منتقل کنند. این خلاقیت و آزادی، بازارها را رقابتی نگه می‌دارد. شواهد از تز شومپیتر حمایت می‌کند که بازارهای آزاد به‌طور نیرومندی از مصرف‌کنندگان در برابر قدرت انحصاری محافظت می‌کنند. برای مثال، اندازه شرکت‌ها آن‌ها را در برابر رقابت مصون نمی‌دارد. تنها ۱۱ مورد از ۲۰ شرکت بزرگ آمریکا (بر اساس ارزش بازار) در سال ۱۹۸۷، در سال ۱۹۹۷ نیز در میان ۲۰ شرکت بزرگ آمریکا باقی ماندند و تنها ۸ مورد از بزرگترین شرکت‌های آمریکا در سال ۱۹۶۷، در سال ۱۹۹۷ در این گروه حضور داشتند.نگاهی وسیع‌تر نیز به همان نتیجه می‌رسد که بازارها ذاتاً پویا هستند و حتی پویاتر هم می‌شوند. به گفته دابلیو. مایکل کاکس و ریچارد آلم (۱۹۹۹): از ۱۰۰ شرکت سهامی عام بزرگ امروز، تنها پنج شرکت در سال ۱۹۱۷ در میان ۱۰۰ شرکت برتر رتبه‌بندی شده بودند. نیمی از شرکت‌های موجود در لیست ۱۰۰ شرکت برتر، تنها در دو دهه گذشته وارد این لیست شده‌اند. اگرچه تغییر و تحول ثابتی برای اقتصاد است، اما به نظر می‌رسد این فرآیند با سرعت بیشتری در حال وقوع است. در ۶۰ سالِ پس از ۱۹۱۷، به‌طور متوسط ۳۰ سال طول می‌کشید تا نیمی از شرکت‌های لیست ۱۰۰ تای برتر جایگزین شوند. بین سال‌های ۱۹۷۷ تا ۱۹۹۸، این جایگزینی تنها ۱۲ سال به طول انجامید؛ نرخی که تقریباً سه برابر شده است.همچنین، شرکت‌ها با سهم بازار بزرگ نیز در برابر رقابت محافظت نمی‌شوند. برای مثال، سیرز، روباک (.Sears, Roebuck) در سال ۱۹۸۷ بزرگترین خرده‌فروش کشور بود. کمتر از ۱۰ سال بعد، این عنوان به فروشگاه‌های وال‌مارت (Wal-Mart) رسید. به همین ترتیب، دیجیتال اکوئیپمنت (Digital Equipment) دهمین شرکت بزرگ آمریکا در سال ۱۹۸۷ بود و از سهم بازار غالب در مینی‌کامپیوترها برخوردار بود. اما ظهور ایستگاه‌های کاری (Workstations) (عمدتاً توسط سان مایکروسیستمز) و افزایش قدرت محاسباتی کامپیوترهای شخصی، این بازار را تقریباً نابود کرد و همراه با آن، موقعیت برتر بازارِ شرکت دیجیتال نیز از بین رفت.بدیهی است که شیوه‌های دقیقی که خلاقیت کارآفرینانه در پرتو انتخاب‌های مصرف‌کننده آشکار می‌شود، توسط مقامات ضد انحصار قابل پیشگویی نیست. حتی خوش‌نیت‌ترین مدیران و قضات نیز نمی‌توانند محصولات، صنایع و اشکال سازمانی و قراردادی را که هنوز خلق نشده و در بازار آزمایش نشده‌اند، پیش‌بینی کنند. مداخله ضد انحصار در بازارهای امروز، که فاقد این دانش است و ناگزیر نوآوری‌ها را با استانداردهای تعیین‌شده توسط رویه‌های موجود و آشنا قضاوت می‌کند، به احتمال زیاد رقابتِ در حال ظهور را از مسیر خارج کرده و فرآیند رقابتی را تحریف می‌کند.بهترین کاری که رگولاتورها (نهادهای تنظیم‌گر) می‌توانند انجام دهند، تلاش برای بهبود کارایی ساختارهای صنعتی موجود است. با این حال، یک مطالعه کلاسیک بر روی پرونده‌های واقعی ضد انحصار توسط ویلیام لانگ، ریچارد شرام و رابرت تالیسون نشان داد که رگولاتورها در وزارت دادگستری هنگام پیگیری اقدامات ضد انحصار، با دغدغه کارایی اقتصادی یا رقابت هدایت نمی‌شوند. مطالعه تکمیلی دیگری توسط جان زیگفرید به همان نتیجه رسید. به همین ترتیب، تحقیقات تجربی در مورد پرونده‌های قیمت‌گذاری تراج‌گرانه (Predatory Pricing) به‌طور مداوم نشان می‌دهد که اکثریت قریب به اتفاق چنین پرونده‌هایی از نظر اقتصادی غیرموجه هستند. در واقع، حتی اقدامات ضد انحصار علیه شرکت‌هایی که متهم به تبانی برای افزایش قیمت‌ها هستند نیز یا بی‌فایده و یا اغلب برای رفاه مصرف‌کننده مضر به نظر می‌رسند.اگر ملاحظات اقتصادی و رفاه مصرف‌کننده محرک تحقیقات واقعی ضد انحصار نیستند، منطقی است که گمان کنیم ملاحظات سیاسی نیروی محرکه نهایی در پسِ اجرای قوانین ضد انحصار هستند. این نتیجه‌گیری در مطالعه‌ای توسط فیث، لِونز و تالیسون تایید شده است؛ مطالعه‌ای که در آن مشخص شد سیاست، و نه اقتصاد، تصمیمات مقامات ضد انحصار را هدایت می‌کند. داده‌های آن‌ها نشان می‌دهد که عامل اصلی تعیین‌کننده در میزان سخت‌گیری کمیسیون تجارت فدرال (FTC)، موقعیت جغرافیایی شرکت‌های خاص است. شرکت‌هایی که در حوزه‌های انتخابیه‌ای واقع شده‌اند که نمایندگان آن‌ها در کنگره عضو کمیته‌های نظارت بر FTC یا کمیته‌های کنترل‌کننده بودجه FTC هستند، بیشتر از شرکت‌هایی که نمایندگان سیاسی آن‌ها در چنین کمیته‌هایی نیستند، از رفتار مطلوب FTC برخوردار می‌شوند.مشابهاً، مالکوم کوت، ریچارد هیگینز و فرد مک‌چسنی دریافتند که بسیاری از دعاوی حقوقی FTC ناشی از نفع شخصی وکلای کارکنان برای پربار کردن رزومه‌های کاری خود با تجربه دادرسی است، صرف‌نظر از شایستگی‌های اقتصادی آن دعوی (چنین تجربه‌ای تضمین بهتری برای این وکلا ایجاد می‌کند تا در آینده مشاغل پردرآمدی در بخش خصوصی داشته باشند). این محققان همچنین دریافتند که تصمیم FTC در مورد به چالش کشیدن یا ندادن یک ادغام خاص، به شدت تحت تأثیر احتمالِ آن ادغام در دور کردن منابع و آراء از حوزه‌های انتخابیه سیاستمداران قدرتمند است.اقتصاددان لوئیس دی اَلِسی با جمع‌بندی این یافته‌ها و سایر نتایج در مورد شکست قابل توجه قوانین ضد انحصار (در ایالات متحده و خارج از آن) در هدایت شدن توسط ملاحظاتِ طرفدارِ مصرف‌کننده، نوشت: «صرف‌نظر از گرایش ایدئولوژیک، امروزه تعداد اندکی از اقتصاددانان از سابقه تاریخی قوانین ضد انحصار دفاع می‌کنند.»آشکار است که قوانین ضد انحصار بقای خود را مدیون همان نیروهایی هستند که آن را خلق کردند—یعنی گروه‌های ذی‌نفعی که از قوانین ضد انحصار برای پیشبرد اهداف محدود خود به هزینه رفاه عمومی استفاده می‌کنند. ظرفیت اثبات‌شده بازار در حفاظت از مصرف‌کنندگان در برابر استثمار انحصاری، در ترکیب با تمایل اثبات‌شده مقررات ضد انحصار برای استفاده شدن علیه مصرف‌کنندگان، استدلال محکمی به نفع لغو تمامی قوانین ضد انحصار ارائه می‌دهد.</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 14:40:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: ANTI -CORN LAW LEAGUE</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-anti-corn-law-league-lct2vrh11phg</link>
                <description>لیگ ضد قوانین غلاتدر سال ۱۸۱۵، به دنبال جنگ‌های ناپلئونی، بریتانیای کبیر تعرفه‌های وارداتی سنگینی را بر طیف وسیعی از کالاهای کشاورزی خارجی وضع کرد. این قوانین که مجموعاً تحت عنوان «قوانین غلات» (Corn Laws) شناخته می‌شدند، واردات کالاهای کشاورزی خارجی را تا زمانی که قیمت گندم در داخل کشور به ۸۰ شیلینگ در هر «کوارتر» (واحد سنجش حجم غلات) نمی‌رسید، ممنوع می‌کردند. در سال ۱۸۲۸، این قوانین اصلاح شدند تا امکان اعمال «تعرفه‌های شناور» (Sliding scale) فراهم شود؛ بدین معنا که با افزایش قیمت‌ها در داخل، تعرفه‌ها کاهش می‌یافت. با این حال، این تدابیر همچنان به شدت حمایت‌گرایانه (Protectionist) باقی ماندند و توسط اندیشمندان لیبرال و دولتمردان در سراسر جزایر بریتانیا محکوم شدند. حدود ۱۱ سال بعد، در سال ۱۸۳۹، «لیگ ضد قوانین غلات» (Anti-Corn Law League) با هدف لابی‌گری برای لغو این قوانین تأسیس شد. رهبران این گروه ریچارد کابدن (Richard Cobden) و جان برایت (John Bright) بودند که هر دو در پارلمان عضویت داشتند. آن‌ها برای یک دستور کارِ لیبرالِ جامع استدلال می‌کردند، اما در خط مقدم تلاش‌هایشان، آرمان‌های تجارت بین‌الملل و صلح قرار داشت. تلاش‌های آنان موفقیت‌آمیز بود. در سال ۱۸۴۶، قوانین غلات به طور مؤثر لغو شد (هرچند تعرفه‌های اندکی بر برخی کالاهای کشاورزی باقی ماند) و لیگ منحل گردید.لیبرتارین‌ها (آزادی‌خواهان) مدت‌هاست که تلاش‌های «لیگ ضد قوانین غلات» را ستوده‌اند و استدلال می‌کنند که این لیگ به عنوان الگویی برای گروه‌های ذینفع امروزی عمل می‌کند که خواهانِ تصویب اصلاحات لیبرتارینی — و در واقع رادیکال — هستند. با این حال، مورخان و اقتصاددانان همچنان در مورد اینکه آیا جهت‌گیری این لیگ واقعاً و بنیاداً لیبرتارینی بوده است یا خیر، بحث می‌کنند. برخی ادعا کرده‌اند که این لیگ عمدتاً متشکل از تولیدکنندگانِ نفع‌طلبی بود که معتقد بودند کاهش تعرفه‌های داخلی بر کالاهای کشاورزی، بازارهای خارجی را به روی محصولات صنعتی آن‌ها خواهد گشود. استدلال این بود که مواد غذایی از قاره اروپا وارد بریتانیا می‌شود و در ازای آن، کالاهای تولیدی به خارج صادر می‌گردد. گفته می‌شود که این تولیدکنندگان اهدافی مشابه با طرفداران تجارت آزادِ لیبرتارین داشتند، اما دلایل آن‌ها فاصله‌ی زیادی با مبانی ایدئولوژیک داشت. کارآمدیِ لیگ نیز به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است. بی‌تردید لیگ شاهد تحقق هدف خود بود؛ اما آیا در پایان دادن به قوانین غلات نقشی حیاتی و ابزاری داشت؟ یا در عوض، تعرفه‌ها عمدتاً به عنوان یک ضرورت ساده اقتصادی لغو شدند؟ شواهد در هر دو مورد متناقض و آمیخته است.بی‌شک اعضایی در لیگ حضور داشتند که علاقه چندانی به یک دستور کار لیبرالِ گسترده‌تر نداشتند. اما در مجموع، لیگ در واقع یک گروه رادیکال متشکل از افرادی بود که عمیقاً به اصول تجارت آزاد باور داشتند. نورمن مک‌کورد (Norman McCord)، مورخ، این موضوع را به ایجاز بیان کرده است:«رهبران لیگ به خوبی آگاه بودند که برای چیزی بسیار فراتر از لغو یک مقررات مالی می‌جنگند. برای آن‌ها، لغو قوانین غلات و اتخاذ سیاست تجارت آزاد توسط این کشور، تنها گام‌های نخست در مسیری بود که قرار بود به وابستگی متقابل بین‌المللی و صلحی پایدار منجر شود، جایی که ملت‌ها توسط پیوندهای اقتصادیِ مبتنی بر نفع شخصی به یکدیگر متصل شده‌اند... این استدلال‌ها چیزی بیش از یک ترفند تبلیغاتی بود؛ صداقت آن‌ها در این باورها از شیوه‌ای که این مباحث به طور طبیعی در نامه‌های خصوصی اعضای لیگ ظاهر می‌شود، آشکار است؛ نامه‌هایی که اغلب در آن‌ها این آرمان‌ها در کنار اشاراتی به تدابیر سیاسیِ بی‌پروا و غیراخلاقی قرار گرفته‌اند، که کاملاً نشان می‌دهد نامه‌های مذکور قرار بوده است اکیداً خصوصی باقی بمانند.»در خصوص اثربخشی لیگ، بعید است که اعضای آن بدون تغییر شرایط اقتصادی قادر به لغو قوانین غلات می‌بودند. برای مثال، در اواسط دهه ۱۸۴۰، بخش کشاورزی بریتانیای کبیر دچار مشکل شد و مواد غذایی نسبتاً کمیاب گردید — به ویژه در ایرلند که شرایط قحطی را تجربه می‌کرد. علاوه بر این، بسیاری از اعضای طبقات زمین‌دار، که در بالا نگه داشتن تعرفه‌ها بر کالاهای رقبای خارجی ذینفع بودند، شروع به متنوع‌سازی دارایی‌های خود در بخش صنعتی کردند و از تجارت آزادتر در کالاهای تولیدی منتفع می‌شدند. مجموع این عوامل اقتصادی سبب شد تا رابرت پیل (Robert Peel)، نخست‌وزیر توری (محافظه‌کار)، و پارلمان که در آن اشراف زمین‌دار به طور نامتناسبی دارای نماینده بودند، از لغو قوانین غلات حمایت کنند. با این وجود، تردیدی نیست که کارزارِ تقریباً دائمی لیگ برای لغو قوانین — به ویژه تلاش‌های خستگی‌ناپذیر کابدن و برایت — فضای فکریِ بسیار مساعدتری را برای این لغو ایجاد کرد و شاید حتی به متقاعد کردن شخصِ پیل در مورد مطلوبیت اصلاحات کمک نمود. شریل شونهارت-بیلی (Cheryl Schonhardt-Bailey)، دانشمند علوم سیاسی از مدرسه اقتصاد لندن (LSE) که مسلماً تحلیل‌گرِ مدرنِ پیشرو در زمینه لغو قوانین غلات است، معتقد است که تغییر شرایط و منافع اقتصادی مهم‌ترین عوامل در حرکت بریتانیای کبیر به سوی تجارت آزادتر بودند. اما او همچنین اذعان می‌کند که تلاش‌های لیگ، اوجِ سیاسیِ «چهل سال... فعالیت چشمگیر در میان اقتصاددانان سیاسی بود که به خیزشِ استدلالِ ایدئولوژیک برای تجارت آزاد کمک کرد.»لیبرتارین‌هایی که تلاش‌های «لیگ ضد قوانین غلات» را به عنوان الگویی مهم — و حتی الهام‌بخش — برای اصلاحات لیبرال می‌نگرند، دلایل خوبی برای این کار دارند. قطعاً رهبران آن، ریچارد کابدن و جان برایت، به خاطر کار اصولی و خستگی‌ناپذیرشان در راه صلح، تجارت آزاد، بهبود شرایط زندگی و آزادی فردی، در زمره و جایگاهِ قهرمانانِ لیبرال کلاسیک جای دارند.</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 14:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: ANARCHO-CAPITALISM</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-anarcho-capitalism-e7vyxxt6f3tf</link>
                <description>آنارکو-کاپیتالیسمآنارشیسم نظریه‌ای درباره جامعه‌ای بدون دولت است که در آن، بازار تمامی کالاها و خدمات عمومی، همچون نظم و قانون را فراهم می‌آورد. اگرچه اغلب آنارشیست‌ها با تمامی نهادهای بزرگ، اعم از عمومی یا خصوصی، مخالف‌اند، اما آنارشو-کاپیتالیست‌ها (Anarcho-capitalists) تنها با دولت مخالف‌اند و نه با بازیگران خصوصی که دارای قدرت قابل‌توجه در بازار هستند. آنارشو-کاپیتالیست‌ها برای اثبات اجرایی بودن این سیستم، به نمونه‌هایی تاریخی همچون غرب آمریکا در قرن نوزدهم، ایسلند قرون وسطی و انگلستانِ عصرِ آنگلوساکسون اشاره می‌کنند.از آنجا که آنارکو-کاپیتالیسم بر پایه نظام اقتصادی سرمایه‌داری استوار است، مستلزم وجود بازارها، مالکیت خصوصی و حاکمیت قانون است. (بسیاری از آنارشیست‌ها یک یا چند مورد از این عناصر را رد می‌کنند؛ برخی از این اعتراضات در ادامه مورد بحث قرار می‌گیرند). باور آنارشو-کاپیتالیست‌ها بر این است که نهادهای خصوصی قادرند کالاها و خدمات ضروری برای عملکرد صلح‌آمیز و منظم جامعه را فراهم کنند، آن هم بدون وجود دولتی که افراد را با اجبار به پرداخت هزینه یا اطاعت از نهادهای قانونی وادار سازد.راهکار آنارکو-کاپیتالیستی برای نیاز به «نظم و قانون» را در نظر بگیرید. می‌توان نظم و قانون را به مجموعه‌ای از خدمات مجزا تفکیک کرد: تولید قانون، حفاظت (بازدارندگی از نقض قانون)، کشف (دستگیری ناقضان قانون)، قضاوت (تعیین مجرمیت) و مجازات. در اکثر جوامع مدرن، دولت این خدمات را در قالب یک بسته واحد ارائه می‌دهد و تمام مالیات‌دهندگان را ملزم به خریداری این بسته می‌کند. تمامی این خدمات، کالاهایی اقتصادی محسوب می‌شوند. بروس بنسون (Bruce Benson) مسائل پیرامونِ ارائه نظام‌های حقوقی توسط بازار را با جزئیات مورد بحث قرار داده و توضیح می‌دهد که بسیاری از خدمات حقوقی همین حالا نیز تا چه حد مبتنی بر بازار هستند.آنارکو-کاپیتالیست‌ها اغلب به دوران «مشترک‌المنافع ایسلند» (۹۳۰ تا ۱۲۶۴ میلادی) به عنوان بهترین نمونه از یک جامعه آنارشو-کاپیتالیست اشاره می‌کنند. برای مثال، دیوید فریدمن (David Friedman)، اقتصاددان، توصیف خود از ایسلند قرون وسطی را این‌گونه به پایان می‌برد: «تقریباً می‌توان آنارشو-کاپیتالیسم را به عنوان نظام حقوقی ایسلند توصیف کرد که بر جامعه‌ای بسیار بزرگتر و پیچیده‌تر اعمال شده است.» (بنسون نیز به نمونه ایسلند استناد می‌کند). نظام مشترک ایسلند دارای جامعه‌ای شکوفا با دولتی به غایت ناچیز بود. «ساگاهای ایسلندی» (The Sagas of Icelanders) یا تاریخ‌نگاری‌های حماسی که اخیراً گردآوری شده‌اند — اگرچه همانطور که از روایات عامیانه هزار ساله انتظار می‌رود، موضوع برخی بحث‌های علمی هستند — نمونه‌ای شگفت‌انگیز از جامعه‌ای تقریباً بدون دولت را به تصویر می‌کشند.حکومت ایسلند در قرون وسطی فاقد قوه مجریه، حقوق جزا و بوروکراسی بود و نظام ریاست قبیله‌ای (Chieftainship) در آن مبتنی بر بازار عمل می‌کرد. آنچه ما امروزه به عنوان قوانین کیفری علیه جرایمی مانند ضرب و جرح، قتل یا سرقت می‌شناسیم، از طریق حقوق مدنیِ مبتنی بر شبه‌جرم (Tort-based) حل و فصل می‌شد. در نتیجه، جرایم بدون قربانی اندک بودند و تمامی مجازات‌ها ماهیت مالی داشتند.چهره‌های کلیدی در این نظام، رؤسا یا چیفتین‌هایی بودند که «گودار» (Goðar) (مفرد: گودی Goði) نامیده می‌شدند. ویژگی حیاتی این ریاست‌ها ماهیت مبتنی بر بازار آن‌ها بود. مجموعه حقوقی که مقام ریاست را تشکیل می‌داد و «گودورد» (Goðorð) نامیده می‌شد، نوعی مالکیت خصوصی بود. همانطور که فریدمن توصیف می‌کند: «اگر می‌خواستید چیفتین باشید، کسی را پیدا می‌کردید که مایل به فروش گودوردِ خود باشد و آن را از او می‌خریدید.» اعلام وفاداری به یک چیفتین کاملاً داوطلبانه بود. پیروان آزادانه برای دریافت خدمات با «گودی» قرارداد می‌بستند. مهم‌تر از آن، تغییر وفاداری به یک «گودی» دیگر امکان‌پذیر و ساده بود، زیرا ایسلندی‌ها در انتخاب رئیس خود محدودیت جغرافیایی نداشتند.برای درک چگونگی عملکرد این سیستم، تکیه بر نهادهای خصوصی برای تأمین حفاظت در برابر خشونت را در نظر بگیرید. در نبودِ پلیس و دادگاه، ایسلندی‌ها چگونه از آسیب رساندن اعضای خشن جامعه به خود جلوگیری می‌کردند؟ آسیب جسمی به دیگری مستلزم پرداخت خسارت بود که طبق تعرفه‌ای مشخص تعیین می‌شد؛ مبلغی معین برای از دست دادن چشم، مبلغی برای از دست دادن دست و مبلغی برای قتل. (فریدمن برآورد می‌کند که بهای قتل یک فرد بین ۱۲.۵ تا ۵۰ سال درآمد یک فرد معمولی بود). بنابراین، فردی که به دیگری آسیب می‌رساند، ملزم بود بابت آسیب وارده به قربانی (یا وراث او) غرامت بپردازد. این سیستم پرداخت، مانع از سوءاستفاده ثروتمندان از فقرا می‌شد؛ موضوعی که شکایتِ رایجِ منتقدانِ آنارشو-کاپیتالیسم است. اگر فردی ثروتمند به شخصی تهیدست آسیب می‌رساند، آن شخص بودجه کافی به عنوان غرامت دریافت می‌کرد که به او اجازه می‌داد در صورت تمایل، ابزارهای تلافی‌جویانه را خریداری کند. به عنوان جایگزین، قربانی می‌توانست حق دعوی خود را به رقیب قوی‌ترِ مهاجم بفروشد یا واگذار کند و بدین ترتیب وصول طلب را برون‌سپاری نماید.دوران مشترک‌المنافع ایسلند سرانجام در سال‌های ۱۲۶۲-۱۲۶۳ به پایان رسید، زمانی که ایسلندی‌ها رأی دادند تا از پادشاه نروژ بخواهند کنترل کشور را به دست گیرد. دلایل این تحول همچنان مبهم است. فریدمن گمانه‌زنی می‌کند که مداخله نروژ، افزایش خشونت (که او نرخ آن را تقریباً معادل نرخ مرگ‌ومیر بزرگراه‌های امروزی ما محاسبه می‌کند)، یا افزایش تمرکز ثروت و قدرت، سیستم را آسیب‌پذیر و کم‌ثبات کرده بود.آنارشیست‌های اجتماعی (Social anarchists)، یعنی آن دسته از آنارشیست‌ها که گرایش‌های اجتماع‌گرا (Communitarian) دارند، منتقد آنارشو-کاپیتالیسم هستند زیرا این نظام به افراد اجازه می‌دهد از طریق بازار و مالکیت خصوصی، قدرت قابل‌توجهی انباشت کنند. برای مثال، نوآم چامسکی (Noam Chomsky) استدلال کرده است که آنارشو-کاپیتالیسم «منجر به اشکالی از استبداد و سرکوب خواهد شد که نمونه‌های اندکی در تاریخ بشر دارد... ایده &quot;قرارداد آزاد&quot; میان یک حاکم قدرتمند و رعیت گرسنه‌اش، یک شوخی بیمارگونه است که شاید ارزش چند لحظه بحث در یک سمینار دانشگاهی برای بررسی پیامدهای ایده‌های (به نظر من، پوچ) را داشته باشد، اما در جای دیگر خیر.»برای این دسته از آنارشیست‌ها، مسئله کلیدی وجودِ قدرت است، نه اینکه چه کسی آن را در دست دارد. با این حال، آنارشیست‌های اجتماعی با رد هرگونه نقش معنادار برای نیروهای بازار و مالکیت خصوصی، مکانیسم هماهنگی فعالیت‌های اقتصادیِ ضروری برای بقای بشر را حل‌نشده باقی می‌گذارند و عموماً به تکرارِ لزومِ وجود «جامعه» (Community) بسنده می‌کنند.برخی از لیبرتارین‌ها (Libertarians) نیز آنارشو-کاپیتالیسم را رد می‌کنند و در عوض خواهان دولتی محدود هستند که وظیفه‌اش صرفاً حل و فصل اختلافات و حفظ نظم باشد. آن‌ها به تفاوت در استانداردهای عدالت و آیین دادرسی که احتمالاً در صورت وابستگی قانون به نیروهای بازار رخ می‌دهد، معترض‌اند؛ به زعم آن‌ها در این شرایط قانون نیز مانند انواع غلات صبحانه، میان مکان‌ها و اشخاص مختلف متفاوت خواهد بود.مشکل این استدلال، همانطور که فریدمن مشاهده کرده، این است که فرض را بر این می‌گذارد که دولت توسط اکثریتی کنترل می‌شود که سلیقه‌ای مشابه در اصول حقوقی دارند. اگر چنین اکثریتی وجود داشته باشد، مکانیسم‌های بازار نیز مجموعه‌ای یکسان از خدمات حقوقی تولید خواهند کرد. اما اگر چنین اکثریتی وجود نداشته باشد، آنارشو-کاپیتالیسم برای ایجاد تنوعی از خدمات حقوقی که سلایق گوناگون را راضی کند، کارآمدتر عمل می‌کند.نقد دیگر لیبرتارین‌ها به آنارشو-کاپیتالیسم، ناتوانی آن در محدود کردن انواع قوانینی است که توسط نیروهای بازار تولید می‌شود. اگر تقریباً همه خواهان محدودیت بر یک رفتار خاص باشند، جامعه آنارشو-کاپیتالیست ممکن است چنین محدودیت‌هایی را اعمال کند، در حالی که یک جامعه لیبرتارین (مبتنی بر دولت محدود) چنین نخواهد کرد. برخی آنارشو-کاپیتالیست‌ها (مانند موری روتبارد Murray Rothbard و پیروانش) نقدهای مشابهی را به تحلیل‌های سایر آنارشو-کاپیتالیست‌ها (مانند دیوید فریدمن) وارد کرده‌اند. اندرو راتن (Andrew Rutten) از نظریه بازی‌ها برای بررسی مشکلات مختلف یک جامعه آنارشیستی، از جمله همین مورد، استفاده می‌کند. این منتقدان استدلال می‌کنند که با توجه به پتانسیل سوءاستفاده از قدرت حتی در آنارشی، لزوماً مشخص نیست که آنارشی در حفاظت از حقوق بهتر از دولت عمل کند. نقدِ لیبرتاریِ مرتبطِ دیگر این است که یک سیستم آنارشیستی در نتیجه تبانی (Collusion) میان بنگاه‌های تأمین‌کننده نظم و قانون فرو خواهد پاشید، به طوری که در نهایت چیزی شبیه به دولت ظهور می‌کند، اما بدون محدودیت‌های قانون اساسی بر قدرت دولت.منبع:Thea Encyclopedia Libertarianism / Ronald Hamowyترجمه: محمد کهربی</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 14:35:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: آنارشیسم/Anarchism</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B3%D9%85anarchism-zubbrldm5chm</link>
                <description>ماکس وبر (Max Weber) دولت را به شکلی مشهور به عنوان سازمانی تعریف کرده است که دارای انحصار جغرافیایی بر «اعمال زور مشروع» است. مکتب لیبرتارینیسم (Libertarianism) محدودیت‌های شدیدی را بر اقدامات اخلاقاً مجازِ دولت اعمال می‌کند. اگر کسی این محدودیت‌ها را جدی بگیرد، آیا لیبرتارینیسم مستلزم لغو دولت و تقلیل منطقی این جایگاه به آنارشیسم نخواهد بود؟ رابرت نوزیک (Robert Nozick) این دوراهی را به شکلی موثر به تصویر می‌کشد: «افراد دارای حقوقی هستند و کارهایی وجود دارد که هیچ شخص یا گروهی مجاز نیست با آن‌ها انجام دهد (بدون آنکه حقوقشان را نقض کند). این حقوق چنان قوی و گسترده هستند که این پرسش را مطرح می‌سازند که دولت و مقامات آن چه کاری را، اگر اصلاً کاری باشد، مجازند انجام دهند؟»فیلسوفان سیاسیِ لیبرتارین به طور گسترده‌ای در باب این پرسش بحث کرده‌اند و بسیاری به این نتیجه رسیده‌اند که پاسخ «هیچ» است. حتی یک دولتِ حداقلِ لیبرتارین نیز از نظر اخلاقی از (الف) وضع مالیات، یا (ب) اعطای انحصار قانونی به خود، منع شده است. بر اساس تعریف استاندارد وبری، هر دولتی که به این محدودیت‌ها احترام بگذارد، دیگر دولت نخواهد بود.این نتیجه‌گیری به خودی خود احتمالاً به عنوان برهان خلف (reductio ad absurdum) برای لیبرتارینیسم تلقی می‌شد. اما با تامل بیشتر، اقتصاددانان لیبرتارین، و به طور شاخص موری روتبارد (Murray Rothbard) و دیوید فریدمن (David Friedman)، به این نتیجه رسیدند که قابلیت اجراییِ عملیِ آنارشیسم دست‌کم گرفته شده است: به زعم آنان، آنچه «آنارشو-کاپیتالیسم» (Anarcho-capitalism) خوانده می‌شود، حداقل پس از استقرار، از نظر عمل‌گرایانه بهتر از یک دولتِ حداقلِ لیبرتارین عمل خواهد کرد.علاقه لیبرتارین‌ها به آنارشیسم، به واسطه پیوند تاریخی آنارشیسم با جناح چپِ رادیکال، با پیچیدگی‌هایی روبرو است. مشهورترین آنارشیست‌های قرن نوزدهم، همچون پیتر کروپوتکین (Peter Kropotkin) و میخائیل باکونین (Michael Bakunin)، معمولاً به عنوان آنارشو-سوسیالیست یا آنارشو-کمونیست توصیف می‌شوند. جنبش‌های توده‌ای آنارشیستی — که مشهورترین آن‌ها CNT-FAI در اسپانیای پیش از فرانکو بود — بر پایه اتحادیه های کارگریِ آنارشو-سندیکالیستِ مبارز بنا شده بودند. آنارشیست‌های چپ‌گرا که عمیقاً از جریان اصلی علم اقتصاد دور افتاده‌اند، به ندرت توضیح می‌دهند که جامعه مطلوبشان چگونه عمل خواهد کرد. اگر آن‌ها طرفدار سوسیالیسمِ داوطلبانه و برابرخواه هستند، با افرادی — به ویژه افراد توانمندتر — که مایل به مشارکت نیستند چه خواهند کرد؟ اگر همه ملزم به عضویت باشند، آیا نتیجه منطقی آن نیست که دولتی برای تحمیل مشارکت ضروری است؟ اگر افراد حق انتخاب کمون خود را داشته باشند، آیا نابرابری میان کمون‌های مرفه‌تر و کم‌برخوردارتر دوباره پدیدار نخواهد شد؟میخائیل الکساندروویچ باکونین (به روسی: Михаи́л Алекса́ндрович Баку́нин)؛ (زاده ۱۸۱۴– درگذشته ۱۸۷۶) آنارشیست انقلابی روس و از بنیان‌گذاران آنارشیسم جمعی بود. او یکی از بانفوذترین چهره‌های آنارشیسم و یکی از بنیان‌گذاران سنت آنارشیسم اجتماعی به‌شمار می‌رود. اعتبار وی به عنوان کنشگر، وی را در قامت یک نظریه‌پرداز برجسته معرفی کرد و نفوذ قابل توجهی در میان رادیکال‌ها در سراسر روسیه و اروپا به دست آورد.قلمرو تحت کنترل آنارشیست‌ها در طول جنگ داخلی اسپانیا، این معضلات را به زیبایی به تصویر می‌کشد. در شهرها، کارگران آنارشیست کنترل محل‌های کار خود را در دست گرفتند. با این حال، از آنجا که عضویت داوطلبانه بود، اعضای توانمندتر خواهان سهم‌های نابرابر شدند و محل‌های کاری که نسبت سرمایه به نیروی کار بالایی داشتند، از سهیم شدن خودداری کردند. همانطور که بسیاری از آنارشو-سوسیالیست‌ها با تاسف بیان کردند، سرمایه‌داری به طور خودجوش دوباره ظهور کرد. در مقابل، در روستاها، آنارشیسم چرخشی اورولی (Orwellian) پیدا کرد. انقلابیون آنارشیست، اشتراکی‌سازی اجباری را با زور اسلحه و با حقوقی ناچیز (و در بهترین حالت نمادین) برای عدم مشارکت تحمیل کردند که نتیجه آن ایجاد استالینیسمی در مقیاس کوچک بود.علیرغم انکار آنارشو-سوسیالیست‌ها، آنارشو-کاپیتالیسم دارای پیشینه‌هایی در قرن نوزدهم است. نمونه بارز آن گوستاو دو مولیناری (Gustave de Molinari)، اقتصاددان بلژیکی است که در مقاله بحث‌برانگیز خود در سال ۱۸۴۹ با عنوان «تولید امنیت» (The Production of Security)، با قاطعیت استدلال کرد که «هیچ دولتی نباید حق داشته باشد مانع از رقابت دولت دیگر با خود شود، یا مصرف‌کنندگان امنیت را ملزم کند که برای دریافت این کالا منحصراً به او مراجعه کنند.» آنارشیست‌های فردگرا، به ویژه لایسندر اسپونر (Lysander Spooner) و بنجامین تاکر (Benjamin Tucker)، نیز به همین ترتیب معتقد بودند که بازار آزاد می‌تواند و باید وظایف «دولتِ نگهبانِ شب» (Nightwatchman state) را بر عهده بگیرد. اسپونر و تاکر نظریه‌های اقتصادی کلیشه‌ای سوسیالیستی درباره بهره، اجاره و دستمزد داشتند، اما اصرار می‌ورزیدند که «لسه‌فر» (Laissez-faire) راه حل این شرارت‌های مفروض است، نه علت آن‌ها. با این حال، در درجه اول موری روتبارد و دیوید فریدمن بودند که آنارشو-کاپیتالیسم را از گمنامی مدرن نجات دادند. آن‌ها در آثار کلاسیک مربوط به سال ۱۹۷۳ خود، به ترتیب «برای یک آزادی نوین» (For a New Liberty) و «ماشین آزادی» (The Machinery of Freedom)، شالوده ادبیات مدرن آنارشو-کاپیتالیسم را پی‌ریزی کردند.برای آزادی جدید: مانیفست آزادیخواهان (به انگلیسی: For a New Liberty: The Libertarian Manifesto) کتابی از موری راتبارد، اقتصاددان و مورخ آمریکایی است که ایده های آنارکو-کاپیتالیسم را ترویج می کند. این کتاب بر تفکر لیبرترینیسم مدرن و بخشی از راست جدید تاثرگذار شناخته شده است. راتبارد طرفدار آنارکو-کاپیتالیسم، نوعی از لیبرترینیسم بدون دولت است. روتبارد ریشه های فکری لیبرتارینیسم را به فیلسوفان لیبرالیسم کلاسیک جان لاک و آدام اسمیت و انقلاب آمریکا بازمی گرداند. او استدلال می کند که آزادی گرایی مدرن نه به عنوان پاسخی به سوسیالیسم یا چپ گرایی، بلکه از محافظه‌کاری سرچشمه گرفته است. راتبارد حق مالکیت بر خود (خویش‌فرمانی) و حق مالکیت خانه را به منزله ایجاد مجموعه کاملی از اصول نظام آزادیخواهانه می داند.تقریباً تمام آنارشو-کاپیتالیست‌ها در مقطعی مدافع دولتِ حداقلِ لیبرتارین یا دولت نگهبانِ شب بوده‌اند؛ دولتی که خود را به ارائه انحصاری پلیس، دادگاه‌ها، مجازات کیفری و دفاع ملی محدود می‌کند. ساده‌ترین راه برای درک موضع آنارشو-کاپیتالیستی این است که با دولت حداقل شروع کنیم و سپس تصور کنیم که اگر بازار آزاد وظایف باقی‌مانده آن را جذب کند، چه اتفاقی می‌افتد.یک نیروی پلیس دولتی که با مالیات تامین می‌شود، جای خود را به شرکت‌های پلیسی خواهد داد که توسط مشتریانِ پرداخت‌کننده حمایت می‌شوند. هنگامی که اختلافاتی بروز کند، شرکت‌های پلیسی برای قضاوت به دادگاه‌های خصوصی مراجعه خواهند کرد. دادگاه‌های خصوصی نیز به نوبه خود تلاش خواهند کرد با تدوین قوانینی (قوانین قاضی-ساخته) که از بروز اختلافات جلوگیری کند، مشترکان بیشتری جذب کنند. بسیاری از احکام از طریق طرد اجتماعی، وثیقه‌گذاری یا سایر ابزارهای غیرخشونت‌آمیز اجرا خواهند شد. با این حال، برای مجرمان خشن با منابع نقدینگی اندک، احتمالاً وجود یک صنعت زندان خصوصی برای استخراج غرامت ضروری خواهد بود.آنارشو-کاپیتالیسم اغلب به عنوان یک آرمان‌شهر (یوتوپیا) رد می‌شود، اما روتبارد این اتهام را رد می‌کند: «برخلاف آرمان‌شهرگرایانی مانند مارکسیست‌ها یا آنارشیست‌های چپ‌گرا... لیبرتارین‌ها فرض نمی‌کنند که ظهور جامعه کاملاً آزادِ رویاهایشان، انسانِ لیبرتارینِ جدید و جادویی دگرگون‌‌شده‌ای را نیز با خود به همراه خواهد آورد.» در واقع، آنارشو-کاپیتالیست‌ها عمیقاً نگران چیزی هستند که اقتصاددانان آن را «سازگاری انگیزشی» (Incentive compatibility) می‌نامند: آیا شرکت‌های خصوصی در صنعت خدمات دفاعی، رفتار مطابق با شرح فوق را در راستای منافع شخصی خود خواهند دید؟آنارشو-کاپیتالیست‌ها به طور قابل پیش‌بینی رقابت و شهرت را به عنوان مکانیسم‌هایی شناسایی می‌کنند که انگیزه‌های خودخواهانه را به نتایج سودمند اجتماعی پیوند می‌زنند. چرا شرکت‌های پلیس باید کار خود را با قیمت مناسب انجام دهند؟ اگر شکست بخورند، مصرف‌کنندگان به سراغ رقیب خواهند رفت. اگر مشتری «الف» از شرکت «ایکس»، مشتری «ب» از شرکت «وای» را متهم به نقض حقوقش کند و «ب» این اتهام را رد کند، چه اتفاقی می‌افتد؟ تیراندازی بین ایکس و وای ممکن است، اما محتمل نیست. برای هر دو طرف سودآورتر خواهد بود که به جای جنگ، مذاکره کنند. نیروهای پلیس به صورت داوطلبانه کار می‌کنند و اگر خونریزی یک رخداد روزمره باشد، باید دستمزد بسیار بیشتری دریافت کنند. در واقع، رهبران کسب‌وکار پیش‌بینی خواهند کرد که چنین مشکلاتی احتمالاً رخ خواهد داد و قراردادهایی را برای رسیدگی به آن‌ها قبل از وقوع تنظیم خواهند کرد.چرا آژانس‌های پلیس به جای دفاع از مشتریان خود تا پای مرگ، به یک قاضی مراجعه می‌کنند؟ آژانس‌هایی که استراتژی جنگ را دنبال کنند، با نتیجه‌ای معکوس، مشتریان پرخطر را جذب خواهند کرد. چرا قضات باید به جای آنکه خود را به بالاترین پیشنهاد دهنده بفروشند، احکام صادقانه صادر کنند؟ قاضی‌ای با شهرتِ فساد، جذب مشتری را دشوار خواهد یافت. چگونه می‌توان از یک مجرم تهیدست غرامت گرفت؟ مجرمان محکوم شده به عنوان خدمتکاران قراردادی (بدهکار) به زندان‌های خصوصی فروخته می‌شوند و پس از پرداخت بدهی خود آزاد می‌گردند. چرا زندان‌های خصوصی باید با زندانیان رفتاری انسانی داشته باشند؟ زیرا یک خدمتکار قراردادیِ سالم و ایمن، یک خدمتکارِ مولد است.حتی بسیاری از لیبرتارین‌ها آنارشو-کاپیتالیسم را عجیب و ترسناک می‌دانند. بنابراین، شایان ذکر است که بازار همین حالا نیز نقش بزرگتری در صنعت خدمات دفاعی نسبت به آنچه عموماً تصور می‌شود، ایفا می‌کند. در حال حاضر تعداد نگهبانان امنیتی در ایالات متحده بیش از پلیس دولتی است. از بسیاری جهات، داوری خصوصی اکنون اختلافات بیشتری را نسبت به دادگاه‌های عمومی حل و فصل می‌کند. بازار مجموعه‌ای از مجازات‌های غیرخشونت‌آمیز — از گزارش‌های اعتباری و وثیقه‌گذاری گرفته تا رتبه‌بندی بازخورد در ای‌بی (eBay) — را برای بازداشتن از تخلفاتی که دولت در پیگرد آن‌ها ناکام است، ایجاد کرده است. علیرغم نقش بزرگ فعلی بخش خصوصی در صنعت خدمات دفاعی، عوارض جانبی خطرناک هنوز محقق نشده است.حتی لیبرتارین‌ها نیز اغلب دچار رد شتاب‌زده آنارشو-کاپیتالیسم می‌شوند. آین رند (Ayn Rand)، به عنوان مشهورترین مثال، مدعی بود که به محض درگیری مشتری یک شرکت پلیسی با مشتری شرکت دیگر، جنگ در خواهد گرفت. او توضیح نداد که چرا کسب‌وکارهایی که به دنبال حداکثر سازی سود هستند، خونریزی را به داوری ترجیح می‌دهند. روی چایلدز (Roy Childs) جوان با اشاره به تناقضات درونی نقد او بر آنارشیسم در «نامه سرگشاده به آین رند»، در محافل لیبرتارین به شهرت رسید.آین رَند (به انگلیسی: Ayn Rand) با نام کامل آلیسا زینوفیِونا روزنبام (به روسی: Alisa Zinovyevna Rosenbaum) (۲ فوریهٔ ۱۹۰۵ - ۶ مارس ۱۹۸۲) رمان‌نویس، فیلسوف، نمایشنامه‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس روسی – آمریکایی بود. رمانهای پرفروش آین رند همچون سرچشمه و اطلس شورید و نقش او در ایجاد و پیشبرد نظام فلسفی که خود آن را «عینیت‌گرایی» (ابژکتویسم) نام داده بود بیشترین نقش را در شناساندن وی داشته‌اند.[۱] رمان‌های سرچشمه و اطلس شورید مضمون‌هایی فلسفی و همچنین عناصر علمی–تخیلی و رمانتیک دارند.منتقدان زمانی که در توانایی بازار آزاد برای دفع مهاجمان خارجی تردید می‌کنند، بر موضع محکم‌تری ایستاده‌اند. چگونه ممکن است به نفع مالیِ کسی باشد که این بار را بر دوش بکشد؟ اقتصاد استاندارد پیشنهاد می‌کند که دفاع، یک «کالای عمومی» (Public good) است؛ شرکت‌های رقیب از تلاش‌های دیگران «سواری مجانی» (Free ride) خواهند گرفت که منجر به عرضه کمتر از حد مطلوب می‌شود. اقتصاددانان مکتب اتریش مانند موری روتبارد به شکلی غیرمتقاعدکننده این نتیجه‌گیری را بر اساس مبانی روش‌شناختی رد می‌کنند. دیوید فریدمن پاسخ کمتر ایدئولوژیکی دارد. فریدمن می‌پذیرد که دفاع در برابر مهاجمان خارجی یک کالای عمومی است. با این حال، هزینه کل این کالای عمومی تنها کسری از سطح فعلی کمک‌های خیریه است. غیرواقع‌بینانه نیست که پیشنهاد کنیم دفاع ملی می‌تواند با تغییر جهت انگیزه‌های خیریه موجود تامین مالی شود. بسیاری همچنین خواهند افزود که حتی اگر یک دولتِ حداقلِ متکی بر مالیات برای دفع متجاوزان خارجی مجهزتر باشد، همچنین احتمال بیشتری دارد که در تجاوز خارجی درگیر شود، حملات خارجی را تحریک کند، یا علیه آزادی داخلی دست به کودتا بزند.لیبرتارین‌ها معمولاً نسبت به وسعت و اثربخشی توطئه‌های تجاری برای بالا بردن قیمت‌ها به سطحی بالاتر از سطح رقابتی، بدبین هستند. این توطئه‌ها با مجموعه‌ای از دشواری‌ها — و از همه بنیادی‌تر، ورود رقبای جدید — مواجه‌اند. با این حال، این ریسک در بازار خدمات دفاعی به طور قابل توجهی بزرگتر به نظر می‌رسد. یک کارتل از شرکت‌های دفاعی ممکن است برای افزایش قیمت‌ها تبانی کند و سپس با تهدید به حمله به تازه واردانی که جرات تضعیف توافق را دارند، کنترل‌های معمول بازار را دور بزند.آیا این ممکن است؟ بله، اما آیا محتمل است؟ این بستگی به تعداد تعادلیِ شرکت‌ها در صنعت دارد. همانطور که دیوید فریدمن بیان می‌کند: «اگر تنها دو یا سه آژانس در کل منطقه‌ای که اکنون توسط ایالات متحده پوشش داده می‌شود وجود داشته باشند، یک توطئه میان آن‌ها ممکن است عملی باشد. اگر ۱۰,۰۰۰ آژانس وجود داشته باشد، آنگاه هر گروهی از آن‌ها که شروع به رفتار مانند یک دولت کند، مشتریانشان شخص دیگری را استخدام خواهند کرد تا از آن‌ها در برابر محافظانشان محافظت کند.» تعداد شرکت‌ها نیز به نوبه خود به سطح تقاضا و میزان صرفه‌های ناشی از مقیاس (Economies of scale) بستگی دارد. اگر تقاضا کم و صرفه‌های ناشی از مقیاس قابل توجه باشد، ممکن است تنها چند شرکت پلیس رقیب وجود داشته باشد، درست همانطور که یک شهر کوچک تنها چند خواربارفروشی را حفظ می‌کند. اما هیچ یک از این شرایط احتمالاً در صنعت خدمات دفاعی صدق نمی‌کند. امنیت فیزیکی یک محصول خاص (Niche) نیست؛ تقریباً همه می‌خواهند مقداری از آن را خریداری کنند، بنابراین تقاضای کلی برای خدمات دفاعی نسبتاً بالا خواهد بود. اگرچه باید با احتیاط تعمیم دهیم، اما صنعت امنیت موجود، صرفه‌های ناشی از مقیاس قابل توجهی را نشان نمی‌دهد. از آنجا که خصوصی‌سازی تقاضا را به شدت افزایش می‌دهد، یک صنعت پلیس خصوصی‌شده احتمالاً حتی اتمی‌تر (متکثرتر) از وضعیت فعلی آن خواهد بود.تایلر کوئن (Tyler Cowen) تنوع جدیدی را در موضوع تبانی مطرح می‌کند. به گفته کوئن، خدمات دفاعی یک صنعت شبکه‌ای است که ویژگی بارز آن این است که شرکت‌های رقیب باید با یکدیگر همکاری کنند تا محصول جذابی ارائه دهند. برای مثال، MCI با AT&amp;T رقابت می‌کند، اما آن‌ها همچنین سیستم‌های خود را به صورت تعاونی به هم متصل می‌کنند تا مشتریان MCI بتوانند با مشتریان AT&amp;T تماس بگیرند و بالعکس. اگر کاربران MCI تنها قادر به شماره‌گیری سایر کاربران MCI بودند، خدمات تلفنی آن‌ها بسیار کم‌ارزش‌تر می‌شد. با همان منطق، شرکت‌های دفاعی رقیب مایل خواهند بود به یکدیگر متصل شوند تا مشتریان شرکت ایکس بتوانند اختلافات خود را با مشتریان شرکت وای به صورت مسالمت‌آمیز حل و فصل کنند.از دیدگاه کوئن، این سناریو منجر به یک دوراهی خاص می‌شود. اگر هزینه‌های مبادلاتی به اندازه کافی پایین باشد که به شرکت‌ها اجازه اتصال متقابل بدهد، احتمالاً به اندازه کافی پایین خواهد بود که به شرکت‌ها اجازه دهد به ارزانی برای به دست گرفتن قدرت تبانی کنند. با این حال، اگر هزینه‌های مبادلاتی برای تبانی بیش از حد بالا باشد، مانع از اتصال متقابل نیز خواهد شد که منجر به هرج‌ومرج و جنگ می‌شود. بنابراین در هر دو حالت، آنارشو-کاپیتالیسم به خوبی کار نخواهد کرد. پایان‌نامه کوئن به دلیل نادیده گرفتن این واقعیت مورد انتقاد قرار گرفته است که — برخلاف تبانی — انگیزه‌ای برای تقلب در توافق‌نامه اتصال متقابل وجود ندارد.در کتاب «آنارشی، دولت و آرمان‌شهر» (Anarchy, State, and Utopia) (۱۹۷۴)، مشهورترین اثر مدرن فلسفه سیاسی لیبرتارین، رابرت نوزیک علیه آنارشو-کاپیتالیست‌ها استدلال می‌کند که یک دولتِ حداقل می‌تواند بدون نقض حقوق لیبرتارین پدید آید. او با این فرض شروع می‌کند که صرفه‌های ناشی از مقیاس در صنعت خدمات دفاعی آنقدر بزرگ است که یک شرکت غالب واحد به طور طبیعی از فرآیند رقابتی ظهور خواهد کرد. این شرکت سپس قدرت ممنوع کردن شرکت‌های رقیب را خواهد داشت. مهم‌تر از آن، از دیدگاه فلسفی، نوزیک معتقد است که شرکت غالب حق انجام این کار را خواهد داشت زیرا رویه‌های قضایی رقیب، ریسکی نامشروع را بر مشتریان شرکت غالب تحمیل می‌کنند. در نهایت، نوزیک معتقد است که شرکت غالب اخلاقاً موظف است به افرادی که در نتیجه این ممنوعیت متضرر می‌شوند، غرامت بپردازد و طبیعی‌ترین شکل غرامت، خدمات دفاعی رایگان خواهد بود.آنارشی، دولت و اتوپیا (به انگلیسی: Anarchy, State, and Utopia)، کتابی است که فیلسوف سیاسی آمریکایی رابرت نوزیک در سال ۱۹۷۴ منتشر کرده است. این کتاب در سال ۱۹۷۵ جایزه ملیک تاب ایالات متحده را در رده فلسفه و دین دریافت کرد.[۱] این اثر به ۱۱ زبان ترجمه شده است، و به‌عنوان یکی از «۱۰۰ کتاب تأثیرگذار پس از جنگ» (۱۹۴۵–۱۹۹۵) توسط ضمیمه ادبی تایمز بریتانیا انتخاب شد.آنارشو-کاپیتالیست‌ها به شدت از هر مرحله از تز نوزیک انتقاد کرده‌اند. از نظر توصیفی، نوزیک شواهد اندکی از صرفه‌های ناشی از مقیاس قابل توجه ارائه می‌دهد. از نظر هنجاری، منتقدان نوزیک انکار می‌کنند که یک شرکت غالب بتواند رقبا را صرفاً به این دلیل که احساس می‌کند رویه‌های آن‌ها بیش از حد پرخطر است، به طور موجه ممنوع کند. حداقل، شرکت غالب نمی‌تواند رقبای خود را از کسب‌وکار خارج کند اگر آن‌ها از پادمان‌های رویه‌ایِ خودِ شرکت غالب تقلید کنند. علاوه بر این، اگر ممنوعیت برای حفاظت از حقوق فردی موجه باشد، هیچ الزامی برای جبران خسارت کسانی که در نتیجه آن متضرر می‌شوند وجود ندارد. بالاتر از همه، دولت‌های واقعی به شیوه حقوق-محورِ مورد نظر نوزیک پدید نیامده‌اند، بنابراین همانطور که موری روتبارد بیان کرد: «بر نوزیک واجب است که به آنارشیست‌ها در فراخوان برای لغو تمام دولت‌ها بپیوندد و سپس بنشیند و منتظر بماند تا دست نامرئیِ ادعایی‌اش عمل کند.»اگرچه مخالفان باقی‌اند، اما دیدگاه اجماعیِ آنارشو-کاپیتالیسم که توسط محققان لیبرتارین پذیرفته شده است را می‌توان منصفانه خلاصه کرد.نخست، آشتی دادن دولتِ حداقل با حقوق فردیِ مطلقِ اخلاقی غیرممکن است. از نظر تئوری حقوق، تنها موضع آنارشو-کاپیتالیستی از درون سازگار است. با این حال، لیبرتارین‌ها به طور فزاینده‌ای تمایل کمتری به پذیرش نظریه‌های حقوق فردی مطلق پیدا کرده‌اند؛ از نظر فلسفی، پیامدگرایی (Consequentialism) نسبت به وظیفه‌گرایی (Deontology) پیشی گرفته است.دوم، حداقل یک ریسک متوسط وجود دارد که یک آزمایش آنارشو-کاپیتالیستی عواقب ضعیفی داشته باشد. اگرچه احتمال دوام عملی آن بیش از آنچه معمولاً باور می‌رود است، اما پیش‌بینی‌ها درباره عملکرد آنارشو-کاپیتالیسم همچنان حدسی باقی مانده‌اند. تمام آنچه ما داریم نمونه‌های تاریخی جداافتاده است، که برجسته‌ترین آن‌ها روایت دیوید فریدمن از ایسلند قرون وسطی است. با این حال، صنایع مدرنِ امنیت، داوری، رتبه‌بندی اعتباری و نظایر آن به وضوح می‌توانند نقش بسیار بزرگتری را بدون به خطر انداختن تمدن ایفا کنند. با گسترش این صنایع، باید ممکن باشد که به آرامی و با اطمینان بیاموزیم که آیا خوش‌بینی آنارشو-کاپیتالیست‌ها موجه است یا خیر.</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 14:32:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: انقلاب آمریکا AMERICAN REVOLUTION</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-american-revolution-qk6wnlxwdvtx</link>
                <description>انقلاب آمریکا به عنوان یکی از معدود جنبش‌های سیاسی و فلسفی تاریخ مدرن شناخته می‌شود که به افزایش واقعیِ آزادی منجر گشت. این انقلاب، در گفتار و کردار، بر حقوق برابر تمامی افراد در برخورداری از حکومت‌هایی تأکید ورزید که غایت آن‌ها محافظت از جان، آزادی و جستجوی سعادتِ شهروندان باشد. چنان‌که توماس جفرسون، از دولت‌مردان برجسته این انقلاب، در سال ۱۸۲۶ نگاشت، جنبش استقلال آمریکا «حقِ آزادِ استفاده نامحدود از عقل و آزادی بیان» را به پیش راند. دوران انقلاب آمریکا مشتمل بر سه مرحله‌ی متداخل است:مرحله نخست (۱۷۶۳–۱۷۷۶): بازکشفِ سنت‌های ایدئولوژیک غنی توسط ساکنان مستعمرات بریتانیا در آمریکای شمالی که بر آزادی از اجبار و تحکم تأکید داشت.مرحله دوم (۱۷۷۵–۱۷۸۳): نبرد شهروندانِ خودخوانده‌ی ایالات متحده نوپا برای استقلال؛ جنگی که این اصول را هم به اثبات رساند و هم به بوته آزمایش گذاشت.مرحله سوم (۱۷۸۱–۱۷۹۱): تلاش برای آشتی دادن اصولی که جنگ برای آن‌ها درگرفته بود با درس‌هایی که از متن حوادث و وقایع پس از آن حاصل شده بود.موفقیت این مبارزه‌ی طولانی، نه تنها وام‌دار ایده‌های زیربنایی آن، بلکه مرهون تعهد افرادی بود که به نام این آرمان اندیشیدند، جنگیدند و عمل کردند.ریشه‌های ایدئولوژیک و گسست از بریتانیادر سال ۱۷۶۳، تعداد معدودی از ساکنان مستعمرات به فکر استقلال بودند. اکثر آنان از پیوند با بریتانیا — که به تازگی در شکست نیروهای فرانسوی در آمریکای شمالی یاری‌اش کرده بودند — بر خود می‌بالیدند. در آن زمان، بریتانیا قدرتمندترین ملت جهان و از آن مهم‌تر، بهره‌مندترین کشور از موهبت آزادی بود. از زمان «انقلاب شکوهمند» در سال ۱۶۸۸، بریتانیایی‌ها مدعی حق جمعی برای «حکومت بر خود» بودند. علاوه بر این، چنان‌که جان لاک در کتاب مشهور خود، «دو رساله درباره حکومت» (۱۶۹۰)، بیان کرده بود، بریتانیایی‌ها معتقد بودند تنها هدف مشروع قوانین، محافظت از حقوق هر فرد در قبال «جان، آزادی و دارایی» است. «منشور حقوق انگلستان» در سال ۱۶۸۹ این حقوق را تضمین و محدودیت‌هایی را برای اهداف و اختیارات حکومت وضع کرده بود. در مقابل، فرانسه با نظام پادشاهی مقتدر و کلیسای کاتولیکِ سلسله‌مراتبی، در نظر آمریکایی‌های بریتانیایی‌تبارِ آن دوران، نمادِ شکست‌خورده‌ی ظلم و استبداد بود.دو رساله دربارهٔ حکومت (یا دو رساله دربارهٔ حکومت: در اولی، اصول و مبانی اشتباه سر رابرت فیلمر و پیروانش، یافت و ابطال می‌شود. دومی انشایی است دربارهٔ سرچشمه، وسعت، و فرجام حکومت مدنی) (به انگلیسی: Two Treatises of Government) اثری در باب فلسفهٔ سیاسی از جان لاک است که در سال ۱۶۸۹ بدون ذکر نام مؤلف به چاپ رسید. رسالهٔ اول عقاید پدرسالارانهٔ رابرت فیلمر را به روش خط بطلان کشیدن بر روی تک تک جملاتش به سختی به چالش می‌کشد و رسالهٔ دوم دورنمایی از نظریهٔ جامعهٔ سیاسی یا مدنی را بر اساس حقوق طبیعی و قراردهای اجتماعی به تصویر می‌کشاند.بحران مالی و قوانین مالیاتیجنگ با فرانسه زنجیره‌ای از حوادث را رقم زد که خوش‌بینی ساکنان مستعمرات را متزلزل کرد. بدهی‌های بریتانیا در طول این نبرد دو برابر شد. پادشاه جورج سوم برای کاهش تنش با بومیان و کاستن از هزینه‌های استقرار نیرو، «اعلامیه ۱۷۶۳» را صادر کرد که گسترش قلمرو مستعمرات به غرب کوه‌های آپالاش را ممنوع می‌ساخت. اتفاق تکان‌دهنده‌تر در مارس ۱۷۶۵ رخ داد؛ زمانی که پارلمان بریتانیا «قانون تمبر» (Stamp Act) را با هدف جبران هزینه‌های نظامی تصویب کرد. این قانون، مستعمره‌نشینان را ملزم می‌کرد برای مهرهای رسمی روی اسنادی نظیر روزنامه‌ها، قراردادهای قانونی و مدارک گمرکی مبالغی بپردازند.واکنش آمریکایی‌ها خشم‌آلود اما مبتنی بر اصول بود. پیش از آن، پارلمان تنها بر تجارت خارجی مستعمرات اعمال قدرت می‌کرد، اما با وضع قانون تمبر، برای نخستین بار مالیاتی مستقیم و بدون رضایت نمایندگانِ منتخبِ مردم وضع شد. این اعتراضات شامل تظاهرات عمومی، فشار بر مأموران مالیاتی و تحریم کالاهای بریتانیایی بود. اگرچه پارلمان یک سال بعد این قانون را لغو کرد، اما بلافاصله «قانون اعلامی» را تصویب نمود و در آن بر صلاحیتِ قانون‌گذاری کامل خود بر مستعمرات «در تمامی موارد» تأکید کرد.جرج سوم (جرج ویلیام فردریک؛[پ] ۴ ژوئن ۱۷۳۸ – ۲۹ ژانویه ۱۸۲۰) پادشاه بریتانیای کبیر و ایرلند از ۲۵ اکتبر ۱۷۶۰ تا زمان مرگش در سال ۱۸۲۰ بود. مصوبه‌های اتحاد ۱۸۰۰، بریتانیای کبیر و ایرلند را در قالب پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند یکپارچه کرد که جرج سوم پادشاه آن بود. او هم‌زمان دوک و پرنس الکتور هانوفر در امپراتوری مقدس روم نیز بود و از ۱۲ اکتبر ۱۸۱۴ به عنوان پادشاه هانوفر حکومت می‌کرد. جرج سوم نخستین پادشاه دودمان هانوفر بود که در خاک بریتانیا به دنیا آمد، زبان اولش انگلیسی بود و هرگز به هانوفر سفر نکرد.مسیر منتهی به استقلالتداوم وضع مالیات بر کالاهای وارداتی (قوانین تاونزند) و وقایعی چون «مهمانی چای بوستون» (۱۷۷۳)، به جای عقب‌نشینی بریتانیا، منجر به وضع «قوانین قهرآمیز» (Coercive Acts) در سال ۱۷۷۴ شد. این قوانین که شامل بستن بندر بوستون و لغو حکومت‌های محلی بود، سوءظن آزادی‌خواهان را تأیید کرد: حکومت بریتانیا در پی به‌بردگی کشیدن مستعمرات بود.در واکنش به این اقدامات:نخستین کنگره قاره‌ای (۱۷۷۴): در فیلادلفیا تشکیل شد و خواستار تقویت بنیه دفاعی و تحریم اقتصادی بریتانیا گشت.دومین کنگره قاره‌ای (۱۷۷۵): پس از درگیری‌های مسلحانه در لکسینگتون و کونکورد تشکیل شد و «ارتش قاره‌ای» را به فرماندهی جورج واشینگتن ایجاد کرد.بیانیه استقلال (۱۷۷۶): تحت تأثیر رساله «عقل سلیم» اثر توماس پین و به قلم توماس جفرسون تدوین شد. این سند با تکیه بر فلسفه جان لاک و جورج میسون، سوءاستفاده‌های بریتانیا از قدرت را برشمرد و مشروعیت استقلال ایالت‌های آمریکا را اعلام کرد.مهمانی چای بوستون یک اقدام اعتراضی در ۱۶ دسامبر ۱۷۷۳ در طول انقلاب آمریکا بود. این اقدام که توسط پسران آزادی در بوستون، پایتخت ماساچوست، یکی از سیزده مستعمره آمریکای بریتانیا، آغاز شد، خصومت‌ها بین بریتانیای کبیر و میهن‌پرستان را که با سیاست بریتانیا در قبال مستعمرات آمریکایی خود مخالف بودند، تشدید کرد. کمتر از دو سال بعد، در ۱۹ آوریل ۱۷۷۵، نبردهای لکسینگتون و کنکورد، که آنها نیز در ماساچوست بودند، جنگ هشت ساله انقلاب آمریکا را آغاز کردند که منجر به استقلال مستعمرات به عنوان ایالات متحده شد.تدوین قوانین اساسی و ساختار قدرتنوآوری بنیادین در این دوران، انتقالِ «حق حاکمیت» از پادشاه به «مردم» بود. قوانین اساسی جدیدِ ایالتی برای جلوگیری از تمرکز قدرت، تدابیر ویژه‌ای اندیشیدند:تضعیف قوه مجریه: به دلیل خاطره تلخ از فرمانداران سلطنتی، اختیارات رؤسای ایالت‌ها محدود شد.نظام دو مجلسی: پارلمان‌ها غالباً به یک مجلس علیا (با دوره‌های خدمت طولانی‌تر) و یک مجلس سفلی (منتخبِ سالانه) تقسیم شدند تا قدرت قانون‌گذاری کنترل شود.حق رأی و مالکیت: حق رأی به شهروندانی اعطا شد که دارای دارایی کافی برای استقلال اقتصادی بودند، با این استدلال که افراد وابسته ممکن است تحت نفوذ قدرتمندان قرار گیرند.پدران بنیانگذار شامل کسانی می‌شوند که اعلامیه استقلال ایالات متحده، مواد کنفدراسیون و قانون اساسی ایالات متحده را نوشته و امضا کردند، برخی از پرسنل نظامی که در جنگ انقلاب آمریکا جنگیدند و دیگران که در شکل‌گیری این کشور نقش بسزایی داشتند. فردی که بیشتر به عنوان پدر ایالات متحده شناخته می‌شود، جورج واشنگتن، فرمانده کل ارتش در انقلاب آمریکا و اولین رئیس جمهور این کشور است. در سال ۱۹۷۳، مورخ ریچارد بی. موریس، بر اساس آنچه که او «آزمون‌های سه‌گانه» رهبری، طول عمر و سیاستمداری می‌نامید، هفت شخصیت را به عنوان بنیانگذاران کلیدی شناسایی کرد: جان آدامز، بنجامین فرانکلین، الکساندر همیلتون، جان جی، توماس جفرسون، جیمز مدیسون و جورج واشنگتن؛ آدامز، جفرسون و فرانکلین از اعضای کمیته پنج بودند که پیش‌نویس اعلامیه استقلال را آماده کردند. همیلتون، مدیسون و جان جی، نویسندگان مقاله‌های فدرالیست و مدافع تصویب قانون اساسی بودند. هنگام نوشتن پیش نویس قانون اساسی، به قانون اساسی تهیه شده توسط جی و آدامز برای ایالت‌های مربوط خود در نیویورک (۱۷۷۷) و ماساچوست (۱۷۸۰) بسیار اعتماد شد. جی، آدامز و فرانکلین در مورد معاهده پاریس (۱۷۸۳) مذاکره کردند که به پایان جنگ انقلاب آمریکا منجر شد. واشینگتن فرمانده کل قوا ارتش قاره‌ای و رئیس کنوانسیون قانون اساسی بود.از کنفدراسیون تا قانون اساسی فدرال«اصول کنفدراسیون» (۱۷۸۱) که نخستین ساختار حکومتی ملی بود، به دلیل ضعف در تأمین بودجه و اتخاذ تصمیمات سریع، کارآمدی لازم را نداشت. اگرچه کمک‌های فرانسه در نبرد یورک‌تاون (۱۷۸۱) پیروزی نهایی را رقم زد و «معاهده پاریس» (۱۷۸۳) استقلال آمریکا را به رسمیت شناخت، اما دهه ۱۷۸۰ با بحران‌هایی نظیر «توطئه نیوبرگ» و «شورش شیز» همراه بود که نشان از هرج‌ومرج و ضعفِ قدرت مرکزی داشت.در سال ۱۷۸۷، نخبگانی چون جیمز مدیسون و الکساندر همیلتون، نمایندگان را در فیلادلفیا متقاعد کردند تا قانون اساسی جدیدی با یک قوه مجریه مقتدر و حق وضع مالیات ملی تدوین کنند. جورج واشینگتن به عنوان نخستین رئیس‌جمهور، نمادِ خویشتنداری جمهوری‌خواهانه گشت. سرانجام در سال ۱۷۹۱، با تصویب ده متمم نخست تحت عنوان «منشور حقوق» (Bill of Rights)، تضمین‌های قانونی لازم برای صیانت از آزادی‌هایی که جنگ استقلال برای آن‌ها درگرفته بود، به ساختار سیاسی آمریکا افزوده شد.منبع:Thea Encyclopedia Libertarianism / Ronald Hamowyترجمه: محمد کهربیبرای مطالعه بیشتر:Bailyn, Bernard. The Ideological Origins of the American Revolution. Cambridge, MA: Harvard University Press, 1967.Colbourn, Trevor. The Lamp of Experience: Whig History and the Intellectual Origins of the American Revolution. Chapel Hill: University of North Carolina Press, 1965.Higginbotham, Don. The War of American Independence: Military Attitudes, Policies, and Practice, 1763–1789. New York: Macmillan, 1971.Maier, Pauline. From Resistance to Revolution: Colonial Radicals and the Development of American Opposition to Britain, 1765–1776. New York: Alfred A. Knopf, 1972.Rakove, Jack N. Original Meanings: Politics and Ideas in the Making of the Constitution. New York: Alfred A. Knopf, 1996.Royster, Charles. A Revolutionary People at War: The Continental Army and American Character, 1775–1783. Chapel Hill: University of North Carolina Press, 1979.Wood, Gordon S. The Creation of the American Republic, Carolina Press, 196 1776–1787. Chapel Hill: University of North</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 01:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: تبعیض مثبت AFFIRMATIVE ACTION</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%B6-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-affirmative-action-zyfmwbu1c76n</link>
                <description>«تبعیض مثبت» (Affirmative Action) اصطلاحی برآمده از تجربه ایالات متحده در مواجهه با تبعیض نژادی است. این مفهوم به سیاست‌های عمومی و تلاش‌های بخش خصوصی اشاره دارد که ظاهراً با هدف کمک به افراد برای غلبه بر پیامدهای تبعیض‌های گذشته طراحی شده‌اند. آن‌گونه که به‌طور معمول در ایالات متحده و سایر نقاط جهان اجرا می‌شود، تبعیض مثبت اغلب مستلزم اعمالِ «برخورد ترجیحی» با اعضای گروه‌هایی خاص است. تبعیض مثبت با چنین رویکردی، با تلاش‌هایی که در راستای ترویج تنوع نژادی و قومی صورت می‌گیرد، مبانی و اهداف ایدئولوژیک مشترکی دارد، هرچند که ادبیات و شعارهای متفاوتی را به کار می‌بندد.برای درک مباحث معاصر پیرامون تبعیض مثبت، باید نسبت به مفاهیم رقیب در موضوع «برابری» و همچنین تاریخچه تبعیض در آمریکا آگاهی داشت. در بیانیه استقلال آمریکا اعلام شده است که «همه انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند». برابریِ مدنظر در این بیانیه به این واقعیت اشاره دارد که هر فرد به‌طور مساوی از حقوق سلب‌ناپذیر معینی برخوردار است که به موجب تولد به او تعلق گرفته و از این رو، همگان در پیشگاه قانون برابرند.ویژگی‌های کلیدی این درک از برابری، «جهان‌شمولی» و «فردگرایی» است: تمامی افراد باید از برابری حقوقی بهره‌مند باشند. همان‌طور که توماس پین استدلال می‌کرد، این اصل «بدیهی و ساده» است، زیرا «آنجا که حقوق انسان‌ها برابر باشد، هر فرد ناگزیر است صیانت از حقوق دیگران را به‌عنوان مؤثرترین تضمین برای حفظ حقوق خویش در نظر بگیرد».توماس پین (به انگلیسی: Thomas Paine) (۹ فوریه ۱۷۳۷ [۲۹ ژانویه ۱۷۳۶ به سبک قدیم] – ۸ ژوئن ۱۸۰۹) روشنفکر، دانشور، انقلابی و ایدئال‌گرای انگلیسی الاصل و از پدران بنیانگذار ایالات متحده آمریکا بود. وی بیشتر عمر خود را در آمریکا و فرانسه گذراند.لیبرتارین‌ها (آزادی‌خواهان) معتقدند که چنین برخورد برابری از سوی قانون را باید از «برابری در نتایج» متمایز دانست. چنان‌که اف. ای. هایک اشاره می‌کند: «از این واقعیت که انسان‌ها با یکدیگر بسیار متفاوت‌اند، چنین برمی‌آید که اگر با آن‌ها به‌طور برابر رفتار کنیم، نتیجه ناگزیرْ نابرابری در جایگاه واقعی آن‌ها خواهد بود؛ و تنها راه برای قرار دادن آن‌ها در جایگاهی برابر، این است که با آن‌ها به گونه‌ای متفاوت رفتار شود». این امر مستلزم چیزی است که هایک آن را «اجبار تبعیض‌آمیز» می‌نامد. به باور او: «برابری در پیشگاه قانون و برابری مادی، نه تنها با یکدیگر متفاوت، بلکه در تضاد هستند؛ ما می‌توانیم به یکی از این دو دست یابیم، اما رسیدن به هر دو در آنِ واحد ممکن نیست».لیبرتارین‌ها همواره تأکید داشته‌اند که اصل برابری در پیشگاه قانون باید مطلق باشد. به گفته توماس پین: «هرگاه از اصل حقوق برابر عدول کنیم یا بکوشیم تغییری در آن ایجاد کنیم، به هزارتویی از دشواری‌ها فرو می‌غلتیم که تنها راه خروج از آن، بازگشت به عقب است. کجا باید متوقف شویم؟ یا با کدام اصل می‌توانیم نقطه توقفی بیابیم که میان مردمان یک کشور تبعیض قائل شود؛ به گونه‌ای که بخشی آزاد باشند و مابقی نباشند؟»فریدریش آوگوست فون هایک (به آلمانی: Friedrich August von Hayek) (زادهٔ ۸ مهٔ ۱۸۹۹ در وین اتریش-مجارستان – درگذشتهٔ ۲۳ مارس ۱۹۹۲ در فرایبورگ) اقتصاددانِ اتریشی بود. او برای دفاع از لیبرالیسم کلاسیک و بازار آزاد و دشمنی با جامعه مدنی، دموکراسیِ رادیکال، و سوسیالیسم و نیز، همچون همهٔ روشنفکرانِ نولیبرال، دشمنی با آزادی Freedom برای دفاع از رهایی Liberty شناخته می‌شود. وی به‌عنوان یکی از اقتصاددانان بزرگِ سدهٔ بیستم شناخته می‌شود که در سال ۱۹۷۴ موفق به دریافت جایزهٔ نوبل اقتصاد شد.متأسفانه برای ملتی که بر پایه این ادعا بنا شده بود که «همه انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند»، حتی ایالات متحده آمریکا نیز از همان آغاز در تکریم اصول برابری حقوقی شکست خورد. نهاد برده‌داری — یعنی انقیاد افراد از طریق تبدیل آن‌ها به داراییِ دیگران — عمیق‌ترین شکلِ ابطال برابری در پیشگاه قانون بود. از این رو، پس از پیروزی در جنگ داخلی، کنگره دوره بازسازی که متاثر از آرمان‌های لیبرال کلاسیک بود، نه تنها برده‌داری را ملغی کرد (متمم سیزدهم قانون اساسی)، بلکه متمم چهاردهم را نیز به تصویب رساند که مقرر می‌داشت: «هیچ ایالتی نباید حمایت برابرِ قانون را از هیچ شخصی در قلمرو قضایی خود سلب کند». سناتور جیکوب هاوارد، از نویسندگان اصلی این متمم، اعلام کرد که هدف آن «الغای تمام قوانین طبقاتی و از میان بردن بی‌عدالتیِ ناشی از مطیع ساختن یک طبقه از افراد در برابر ضوابطی است که شامل دیگران نمی‌شود». نویسندگان این متمم‌ها به «برابری فرصت» باور داشتند، نه «برابری نتیجه». نماینده مجلس، بنجامین باتلر، خاطرنشان کرد: «برابری — که من آن را در یک عبارت واحد به عنوان محکِ حقیقی آزادی مدنی بیان می‌کنم — به معنای برابری همه انسان‌ها نیست، بلکه به این معناست که هر انسانی حق دارد برابر با هر انسان دیگری باشد، اگر توانایی آن را داشته باشد».با این حال، در قرن بعد، دولت‌ها در سراسر ایالات متحده به تبعیض در دسترسی به اشتغال، فرصت‌های تجاری، آموزش، حق رأی و امکانات رفاه عمومی ادامه دادند. این سیاست‌ها علیه سیاه‌پوستان «قوانین جیم کرو» نامیده می‌شد و ظاهراً برای دستیابی به فرصت‌های «جدا اما برابر» طراحی شده بود. دکترین «جدا اما برابر» در سال ۱۸۹۶ توسط دیوان عالی آمریکا در پرونده «پلسی در برابر فرگوسن» تأیید شد. تبعیض‌های دولتی همچنین دامن‌گیر گروه‌های دیگر، به‌ویژه زنان و آمریکایی‌های آسیایی‌تبار نیز گشت.سرانجام در سال ۱۹۵۴، دیوان عالی در پرونده «براون در برابر شورای آموزش»، دکترین «جدا اما برابر» را مردود اعلام کرد. در سال ۱۹۶۳، رئیس‌جمهور جان اف. کندی از کنگره خواست تا «تعهدی تمام‌عیار به این گزاره بدهد که نژاد هیچ جایگاهی در زندگی یا قانونِ آمریکایی ندارد». کنگره با تصویب «قانون حقوق مدنی ۱۹۶۴» به این درخواست پاسخ داد؛ قانونی که تبعیض بر اساس نژاد، رنگ پوست، ملیت، جنسیت یا مذهب را در حوزه‌های اشتغال، آموزش، مسکن و اماکن عمومی ممنوع کرد. حامیان این قانون صراحتاً تأکید کردند که این مصوبه به «برخورد ترجیحی» منجر نخواهد شد.تقریباً در همان زمان، مفهوم «تبعیض مثبت» پدیدار گشت. در تصور اولیه، تبعیض مثبت قرار بود سرمایه‌گذاری در منابع انسانی را برای افرادی فراهم کند که بر اثر تبعیض دچار محرومیت شده بودند تا بتوانند در شرایطی منصفانه به رقابت بپردازند. همان‌طور که رئیس‌جمهور لیندون بی. جانسون توضیح داد، برای اینکه فردی که پیش‌تر در زنجیر بوده در یک مسابقه پیروز شود، صرفاً باز کردن زنجیرها کافی نیست.البته حتی با چنین تلاش‌هایی، برابری حقوقی به برابری در نتایج منجر نشد. از این رو، برخی شروع به پذیرش «برابری نتیجه» به عنوان تعریفِ نوین برابری کردند. جسی جکسون اعلام کرد: «برابری قابل اندازه‌گیری است و می‌توان آن را به اعداد تبدیل کرد». ویتنی یانگ از این هم صریح‌تر بود و اظهار داشت: «معیار برابری باید دستاورد گروهی باشد؛ زمانی که در هر گروه از جامعه ما، تقریباً به نسبتِ مساوی افراد موفق یا شکست‌خورده وجود داشته باشند، آنگاه به برابری واقعی دست یافته‌ایم».تعریف جدید برابری در قالب دو سیاست عمومی اصلی به اجرا درآمد. فرمان اجرایی ۱۱۲۴۶ که در ۲۸ سپتامبر ۱۹۶۵ صادر شد، به تمام نهادهای فدرال دستور داد تا به تبعیض مثبت متوسل شوند؛ امری که باید با «اهداف و جدول‌های زمانی» بر اساس درصدهای نژادی سنجیده می‌شد. هم‌زمان، دادگاه‌ها نیز شروع به سنجش پایبندی به قوانین حقوق مدنی بر اساس «تساوی نژادی» کردند. دیری نپایید که دولت‌ها در سطوح مختلف، به همراه دانشگاه‌ها و مشاغل خصوصی، شروع به اعمال اولویت‌های نژادی و جنسیتی نمودند. حکم دیوان عالی در سال ۱۹۷۸ در پرونده «دانشگاه کالیفرنیا در برابر باکی»، صریح‌ترین شکلِ سهمیه‌بندی‌ها را لغو کرد، اما اولویت‌دهی‌های منعطف‌تر را به قوت خود باقی گذاشت. قاضی هری بلکمون با تبیین ایدئولوژی حاکم اعلام کرد: «برای عبور از نژادپرستی، ابتدا باید نژاد را در نظر بگیریم؛ و برای اینکه با افراد به‌طور برابر رفتار کنیم، ابتدا باید با آن‌ها به گونه‌ای متفاوت رفتار شود».تبعیض مثبتِ نژادمحور، واکنش‌های پیش‌بینی‌ناپذیری را در میان سفیدپوستان، آسیایی‌ها و دیگرانی که از فرصت‌های شغلی، تحصیلی و پیمانکاری محروم شده بودند، برانگیخت. علاوه بر این، این سیاست‌ها مشکلات زیربنایی جدی مانند نابرابری فرصت‌های آموزشی را که به شکاف درآمدی نژادی دامن می‌زند، به حال خود رها کرد. برای نمونه، شکاف آموزشی میان سیاه‌پوستان و سفیدپوستان در دهه ۱۹۹۰ میلادی عمیق‌تر شد و از ۲.۵ سال در زمان فارغ‌التحصیلی دبیرستان به ۴ سال افزایش یافت. ویلیام جولیوس ویلسون، جامعه‌شناس، دریافت که تبعیض مثبت بیش از همه به سود اعضای مرفه گروه‌هایِ دارای اولویت تمام می‌شود، در حالی که مشکلات محرومان واقعی همچنان بی‌پاسخ می‌ماند.از اواسط دهه ۱۹۸۰، دیوان عالی آمریکا شروع به اعمال «نظارت سخت‌گیرانه» بر طبقه‌بندی‌های نژادی در تبعیض مثبت کرد و مکرراً این دسته‌بندی‌ها را در حوزه‌های استخدام دولتی، پیمانکاری و حق رأی ابطال نمود.در سال ۱۹۹۶، رأی‌دهندگان کالیفرنیا «طرح ۲۰۹» (ابتکار حقوق مدنی کالیفرنیا) را تصویب کردند که طبقه‌بندی‌های نژادی و جنسیتی را در استخدام‌های دولتی، آموزش و پیمانکاری ملغی کرد. دو سال بعد، رأی‌دهندگان ایالت واشینگتن نیز اقدام مشابهی انجام دادند. در کالیفرنیا (پس از طرح ۲۰۹) و در تگزاس (جایی که اولویت‌های نژادی در آموزش عالی با حکم دادگاه لغو شد)، شکل جدیدی از تبعیض مثبت بر پایه «محرومیت» به جای «نژاد» به اجرا درآمد که هدف آن ارتقای توانمندی افرادِ محروم برای رقابت مؤثرتر بود. ابتکار مشابهی با عنوان «وان فلوریدا» توسط فرماندار فلوریدا، جب بوش، به اجرا گذاشته شد. نظرسنجی‌ها همواره نشان می‌دهند که اکثر آمریکایی‌ها از «تبعیض مثبت» حمایت می‌کنند، اما با «برخورد ترجیحی» (اولویت‌دهی) مخالف‌اند. این یافته‌ها حاکی از آن است که تلاش برای بازتعریف تبعیض مثبت می‌تواند حمایت عمومی را جلب کند.لیبرتارین‌ها نهادهای بازار را برای ریشه‌کن کردن نژادپرستی ترجیح می‌دهند و از این رو، زمانی که تبعیض مثبت توسط دولت آغاز شود، نگاهی انتقادی به آن دارند. در نظامی که مشوق‌های اقتصادی اجازه فعالیت داشته باشند، لیبرتارین‌ها بر این باورند که سیاست‌های نژادپرستانه در بخش خصوصی تمایل به ناپدید شدن دارند. برای مثال، امتناع از استخدام سیاه‌پوستان یا زنان، فردِ تبعیض‌گذار را در بازار کار در موقعیت ضعف رقابتی قرار می‌دهد و او را از مخزنی از استعدادها محروم می‌کند که در غیر این صورت به آن‌ها دسترسی داشت. تنها زمانی که تبعیض در قانون نهادینه شود، تبعیض‌گذاران می‌توانند بدون جریمه اقتصادی، به تعصبات غیرعقلانی خود دامن بزنند.بی‌تردید، تقابل میان مفاهیم رقیب در مورد برابری تداوم خواهد یافت. با این حال، لیبرتارین‌ها استدلال می‌کنند که تنها مفهوم پایدار از برابری، همان «برابری در پیشگاه قانون» است؛ زیرا تاریخ می‌آموزد که جایگزین کردن تضمین‌های قانونی برای «برابری نتایج» به جای «برخورد برابرِ قانونی»، صرفاً شکاف‌های نژادی و قومی عمیق و در نهایت نابرابری در نتایج را تشدید می‌کند.منبع:Thea Encyclopedia Libertarianism / Ronald Hamowyترجمه: محمد کهربیمنابع بیشتر برای مطالعه:Bolick, Clint. The Affirmative Action Fraud: Can We Restore theAmerican Civil Rights Vision? Washington, DC: Cato Institute,1996.———. Changing Course: Civil Rights at the Crossroads. NewBrunswick, NJ: Transaction, 1988.Eastland, Terry, and William J. Bennett. Counting by Race. NewYork: Basic Books, 1979.Glazer, Nathan. Affirmative Discrimination: Ethnic Inequality andPublic Policy. New York: Basic Books, 1975.Graham, Hugh Davis. The Civil Rights Era: Origins andDevelopment of National Policy. New York: Oxford UniversityPress, 1990.Lynch, Frederick R. Invisible Victims: White Males and the Crisis ofAffirmative Action. Westport, CT: Greenwood Press, 1989.Sniderman, Paul M., and Thomas Piazza. The Scar of Race.Cambridge, MA: Belknap Press of Harvard University Press,Steele, Shelby. The Content of Our Characters: A New Vision ofRace in America. New York: St. Martin’s Press, 1990.Thernstrom, Stephan, and Abigail Thernstrom. America in Blackand White: One Nation, Indivisible. New York: Simon &amp;Schuster, 1997.Wilson, William Julius. The Truly Disadvantaged. Chicago:University of Chicago Press, 1987.</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 00:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: جان آدامز (۱۷۳۵–۱۸۲۶)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%B1%DB%B7%DB%B3%DB%B5%E2%80%93%DB%B1%DB%B8%DB%B2%DB%B6-ursalcabcwyo</link>
                <description>جان آدامز  (John Adams) (۳۰ اکتبر ۱۷۳۵ – ۴ ژوئیه ۱۸۲۶)، دومین رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا است. دوران ریاست جمهوری جان آدامز در ایالات متحده بین سال‌های ۱۷۹۷ تا ۱۸۰۱ میلادی بود. جان آدامز، دولت‌مرد و فیلسوف سیاسی آمریکایی، نقشی کلیدی در انقلاب آمریکا ایفا کرد و به عنوان نخستین نایب‌رئیس‌جمهور و دومین رئیس‌جمهور ایالات متحده به خدمت پرداخت. وی آثار حائز اهمیتی در باب فلسفه سیاسی و حقوق اساسی به رشته تحریر درآورد که در آن‌ها از الگوی «دموکراسی نمایندگیِ متوازن و میانه‌رو» برای صیانت از آزادی دفاع می‌کرد. آدامز، وکیلی تحصیل‌کرده در هاروارد و برآمده از خانواده‌ای پیوریتن، پیش‌نویس قانون اساسی ایالت ماساچوست را تدوین کرد، در کمیته تدوین بیانیه استقلال عضویت داشت و به مدت یک دهه به عنوان دیپلمات در اروپا خدمت کرد؛ مأموریتی که سبب شد وی نتواند در کنوانسیون قانون اساسی حضور یابد.در سال ۱۷۷۶، آدامز به تشویق دیگران رساله کوتاهی تحت عنوان «اندیشه‌هایی در باب حکومت» نگاشت که به تأثیرگذارترین اثر او بدل شد. این اثر در واقع راهنمایی برای «طراحی ساختار حکومتی برای یک مستعمره» است. او استدلال می‌کرد که سعادت اجتماعی تماماً به قانون اساسیِ حکومت بستگی دارد؛ یعنی به «نهادهایی که برای نسل‌های متمادی دوام می‌آورند». همان‌گونه که سعادت فردی غایتِ وجودی انسان است، سعادت جامعه نیز باید غایتِ حکومت باشد. بر این اساس، شکلی از حکومت که بیشترین سعادت را برای بیشترین تعداد افراد و در بالاترین سطح فراهم آورد، بهترین الگوست. از نظر وی، این شکل از حکومت، «جمهوری» است که آن را «حاکمیتِ قوانین، نه انسان‌ها» تعریف می‌کرد.کتاب «اندیشه‌هایی در باب حکومت» هشداری است هم علیه دموکراسی مستقیم و هم در مخالفت با حکومت‌های تک‌مجلسیِ فاقد توازن. آدامز معتقد بود نمی‌توان در بحث قدرت به ماهیت بشر اعتماد کرد؛ از این رو، قوه مقننه باید توسط یک قوه مجریه مقتدر متوازن شود. همچنین مجلس قانون‌گذاری باید به دو بخش تقسیم گردد: «سنا»، که اعضای آن از میان نخبگان قدرتمند اجتماعی با دوره‌های خدمت طولانی انتخاب شوند، و «مجلس سفلای مردمی». در این ساختار، باید به قوه مجریه حق وتوی مصوبات مقننه اعطا شود و هر دو مجلس قانون‌گذاری نیز باید بر سر تمامی قوانین توافق داشته باشند. آدامز خواهان اعطای حق رأی به همگان، به‌جز فقرای مطلق بود؛ چراکه آنان را «وابسته‌تر از آن می‌دانست که از خود اراده‌ای مستقل داشته باشند». توصیه‌های او از سوی اکثر ایالت‌هایی که در سال ۱۷۷۶ اقدام به تدوین قانون اساسی کردند، پذیرفته شد. استثنای مهم در این زمینه، ایالت پنسیلوانیا بود که در آن، کوئیکرها تحت تأثیر توماس پین، نظامی تک‌مجلسی با ادغام قوای مجریه و مقننه ایجاد کردند. آن تجربه با شکست مواجه شد و در سال ۱۷۹۰ مطابق با اصول آدامز مورد اصلاح قرار گرفت.آدامز در دوران حضور در اروپا، اثرِ محوری خود یعنی «دفاع از قانون اساسی حکومتهای ایالات متحده آمریکا» را در سه مجلد (۱۷۸۷–۱۷۸۸) به نگارش درآورد که بعدها جلد چهارم آن به‌صورت مستقل با عنوان «گفتارهایی در باب داویلا» (۱۷۹۱) منتشر شد. این اثر پیش از نهایی شدن قانون اساسی فدرال جدید تألیف گشت و خطاب به تورگو، فیلسوف فرانسوی، نوشته شده بود. تورگو ایالت‌های جدید آمریکا را متهم کرده بود که بدون نقد و به ضرورتی نالازم، ساختار قانون اساسی بریتانیا (تقسیم قدرت میان نهاد سلطنت، مجلس لردها و مجلس عوام) را کپی‌برداری کرده‌اند. کتاب «دفاع»، اثری صیقل‌نیافته است که شاید بهتر باشد آن را همچون لایحه یک وکیل نگریست که می‌کوشد ثابت کند یک فلسفه سیاسی منسجم و عقلانی، زیربنای قوانین اساسی ایالت‌های آمریکا را تشکیل داده است. آدامز در این کتاب به بررسی تاریخ جمهوری‌خواهی پرداخت، زیرا باور داشت «تاریخ، چیزی جز فلسفیدن به زبانِ مثال نیست». او نتیجه گرفت که اکثر جمهوری‌های باستان به دلیل ناتوانی در دستیابی به ساختار قانونی صحیح، فروپاشیده‌اند. وی معتقد بود همان‌گونه که انسان متمدن باید طوفانِ سرکشِ غرایز و عواطف درونی خود را از طریق عقل و وجدان مهار کند، بنیان‌گذاران یک جامعه (کامن‌ولث) نیز باید شور و هیجاناتِ درون جامعه را با تدوین قوانینی سازگار با ماهیت بشر کنترل کنند. آدامز با درک این واقعیت که انسان‌ها صرفاً با عقل هدایت نمی‌شوند و آموزش فضیلت اخلاقی به تنهایی ضامن حکومت خوب نیست، کوشید تا با ذی‌نفع کردن جناح‌های مختلف اجتماعی در نظام قانونی، به توازن قوا دست یابد.چنانچه آدامز استدلال‌های خود را در یک مجلدِ منسجم و پیراسته گردآوری می‌کرد، کتاب «دفاع» می‌توانست به یک اثر کلاسیک ماندگار بدل شود؛ اما در عوض، او اثری تکراری پدید آورد که زیر بار نقل‌قول‌های طولانی و غالباً بدون منبع (که از آثار تاریخی و فلسفه سیاسی برداشته شده بود) سنگین شده است. با این حال، اگرچه خواندن این کتاب دشوار و ملال‌آور است، اما در زمان خود در کنوانسیون قانون اساسی دست‌به‌دست شد و همچنان گنجینه‌ای ارزشمند برای پژوهشگران نظام قانون اساسی آمریکا به شمار می‌رود.آدامز دو تهدید عمده را برای یک جمهوری آزاد متصور بود: «حسادت توده‌ها» و «جاه‌طلبی نخبگان». او بر این باور بود که «اشرافیت طبیعی» در هر ملتی می‌تواند به یک معضل اجتماعی بدل شود. یک جامعه باید به کسانی که دارای توانمندی‌های برتر هستند، فضایی برای بروز استعدادهایشان بدهد؛ در غیر این صورت، نبوغ و انگیزه آن‌ها علیه نظام به‌کار گرفته خواهد شد. در مقابل، دموکراسیِ مهارنشده نیز به مطالبه برای بازتوزیع ثروت منجر می‌شود که آدامز آن را «تصوری باطل و پوچ» می‌نامید. بنا بر این، حاکمیت قانون باید از حقوق «مقدس» مالکیت، هم برای ثروتمندان و هم برای فقرا، صیانت کند. از دیدگاه آدامز، تنها یک قانون اساسی متوازن می‌تواند با تضمین حکومتی پایدار و آزاد، از جان، آزادی و دارایی‌های مردم محافظت نماید.منبع:Thea Encyclopedia Libertarianism / Ronald Hamowyترجمه: محمد کهربی</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 00:56:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایگاه اختربینی در نظام فکری کارل گوستاو یونگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88-%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-lhwdy9itrfrs</link>
                <description>به اظهارات خودِ یونگ کمتر توجه شده است؛ این‌که او مطالعه‌ی اختربینی را زمانی که هنوز با فروید همکاری می‌کرد، «به‌منظور یافتن سرنخی از هسته‌ی حقیقت روان‌شناختی» آغاز کرد؛⁷² یا اینکه در «موارد دشوارِ تشخیص روان‌شناختی»، از زایچه‌های تولد (هوروسکوپ) برای درک بهتر پویایی‌های ناخودآگاهِ بیمارانش بهره می‌برد؛⁷³ و همچنین توصیه می‌کرد که هر فردی در دوره‌ی آموزشی روان‌درمانی، باید اختربینی بیاموزد؛⁷⁴ چراکه از نظر او، ارزش اختربینی «برای روان‌شناس به‌قدر کافی بدیهی است، زیرا اختربینی نماینده‌ی مجموع تمام دانش روان‌شناختی دوران باستان است».⁷⁵ این‌ها اظهاراتی وزین هستند، با این حال، اهمیت کامل آن‌ها معمولاً تنها توسط منجمانِ حرفه‌ای به رسمیت شناخته شده است. علاوه بر این، هنوز هیچ پژوهشی بر روی حجم بالای تفاسیری که یونگ از زایچه‌ی خود از اختربینان (به‌ویژه در بریتانیا و ایالات متحده) درخواست کرده بود، و نیز زایچه‌های متعددِ بیماران، دوستان و اعضای خانواده‌اش که به خط خود او و اما یونگ در آرشیوهای خصوصی‌اش موجود است، صورت نگرفته است.اظهارات منتشر شده‌ی یونگ و فراتر از آن، شواهد مستند در یادداشت‌های خصوصی او، این واقعیت را روشن می‌سازد که اختربینی برای وی، هم در سطح شخصی و هم در کار روان‌شناختی‌اش، از اهمیتی بی‌کران برخوردار بوده است. با این حال، این اهمیت تا حد زیادی نادیده گرفته شده است. همچنین این حقیقت مغفول مانده که کیهان‌شناسی‌های گوناگونِ دوران باستانِ متأخر — اعم از غنوسی (گنوسی)، نوپلاطونی، اورفوسی و هرمسی — که یونگ هنگام کار بر روی «کتاب سرخ» (Liber Novus) شیفته‌ی آن‌ها بود، همان‌طور که خود او نیز خاطرنشان کرده، بر پایه‌ی کیهان‌شناسی اختربینانه‌ای استوار بودند که بر منشأ آسمانی روح انسان، تنگنای تقدیرِ سیاره‌ای و سفر روح (به مدد آیین‌های تئورژیک یا ایزدپردازی) به سوی دگردیسی و رهایی از جبرِ افلاک سیاره‌ای تمرکز داشتند.⁷⁶ دغدغه‌ی مستمر یونگ نسبت به تقدیر اختری به مثابه‌ی «اجبار درونی»، تفسیر او از سرنوشت در بستر «فردیت‌یافتگی» و استفاده‌ی او از ایزدپردازی (تئورژی) در روان‌درمانی، موضوعاتی نیستند که معمولاً در آثار مربوط به تکوین و کاربست اندیشه‌های او مورد بحث قرار گیرند.این کتاب به‌منظور بررسی همه‌جانبه‌ی اختربینیِ یونگ، به واکاوی این کیهان‌شناسی‌های کهن و تفاسیر و کاربردهایی می‌پردازد که یونگ بر اساس منابع دست‌اول و تفاسیر پژوهشیِ در دسترس‌اش، آن‌ها را توسعه داد. کتاب دوم من با عنوان «دنیای اختربینانه‌ی کتاب سرخِ یونگ»، بر خودِ کتاب سرخ و شیوه‌هایی تمرکز دارد که اختربینی در آن‌ها، هم به متن و هم به تصاویر این سفرِ انسانیِ شگفت‌انگیز، شخصی و در عین حال اسطوره‌ای، غنا بخشیده است. اگر همان‌گونه که خودِ یونگ اعلام کرده، سال‌هایی که صرف کار بر روی کتاب سرخ کرد، ماده‌ی خام تمام نظریات بعدی او را فراهم آورده باشد، آنگاه اختربینی — آن‌گونه که یونگ آن را درک می‌کرد و با آن کار می‌کرد — بدون شک یکی از مهم‌ترین سنگ‌بناهای روان‌شناسی تحلیلی است و باید به همین عنوان، بدون پیش‌داوری و با همان «ندانم‌انگاری روش‌شناختی» که نینیان اسمارت مدت‌ها پیش برای همه‌ی پژوهشگران در هر حوزه‌ای توصیه کرده بود، شناخته شود.پانوشت‌ها: ⁷² کارل گوستاو یونگ، نامه به زیگموند فروید، ۱۲ ژوئن ۱۹۱۱. ⁷³ نامه به بی. وی. رامان، ۶ سپتامبر ۱۹۴۷. ⁷⁴ نامه از آیرا پروگوف به کری اف. بینز. ⁷⁵ یونگ، مجموعه‌ی آثار، جلد ۱۵، پاراگراف ۸۱. ⁷۶ برای بحث‌های یونگ درباره‌ی تقدیر و عروج آسمانی روح، رجوع کنید به فصل ۵.~ لیز گرین، دکتری روان‌شناسی، تحلیل‌گر یونگی مقدمه‌ی کتاب: در جستجوی موضوعات مطرود؛ مطالعات یونگ در اختربینی: پیش‌گویی، جادو و کیفیت‌های زمان</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 00:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صورت فلکی حوت و اسطوره فاوست: رویکردی کیهان‌شناختی به تحول فرهنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%81%D9%84%DA%A9%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-pxvtk0qltepn</link>
                <description>«داستان فاوست را می‌توان در بافتار تاریخی-فرهنگی دیگری نیز قرار داد. زیرا بر اساس نمادپردازی اختربینی، در قرن شانزدهم اتفاق مهمی در صورت فلکی حوت (دوماهی) رخ داد؛ پیکربندی ستاره‌ای که از دو ماهی تشکیل شده که با رشته‌ای از ستارگان به هم متصل شده‌اند. در حالی که یکی از ماهی‌ها (حوت ۱) به صورت عمودی شنا می‌کند، ماهی دیگر (حوت ۲) موازی با &quot;دایرةالبروج&quot; (صفحه مدار زمین به دور خورشید) حرکت می‌کند. نقطه‌ای بر روی دایرةالبروج که در آن خورشید حدود ۲۱ مارس (اول فروردین) از استوا عبور می‌کند و طول روز و شب را برابر می‌سازد، به عنوان نقطه اعتدال بهاری شناخته می‌شود. هر سال، اعتدال بهاری به دلیل حرکتی که به عنوان &quot;تقدیم اعتدالین&quot; شناخته می‌شود، نسبت به ستارگان ثابت، به سمت غرب در طول دایرةالبروج حرکت می‌کند. یونگ در کتاب آیون (۱۹۵۱) این پرسش را مطرح کرد: آیا همبستگی میان همترازی اعتدال بهاری با صورت فلکی حوت از یک سو، و ظهور و افول مسیحیت از سوی دیگر وجود دارد؟ به هر حال، تولد مسیح که با ظهور ستاره بیت‌لحم در سال ۷ پیش از میلاد نوید داده شد، با همترازی اعتدال بهاری با ستاره‌ای که گرهِ رشته‌ی پیوند‌دهنده دو ماهی را مشخص می‌کند (و در نتیجه نقطه‌ای که ماهی اول آغاز می‌شود)، همزمان است.همان‌طور که یونگ بیان کرد، پیوند میان «شخصیت مسیح و آغاز عصر اخترشناختی ماهی‌ها» – یا دقیق‌تر بگوییم، «همزمانی نمادِ ماهیِ منجی با نماد اخترشناختی عصر جدید» – در این تقارن منعکس شده است: حرکت نقطه اعتدال بهاری از طریق تقدیم اعتدالین به نشانه‌ی حوت که آغازگر عصری نو بود، با این واقعیت که نشانه‌ی ماهی برای توصیف &quot;خداوندِ انسان‌گونه&quot; به کار می‌رفت همزمان گشت؛ خدایی که (الف) به عنوان اولین ماهیِ عصر حوت متولد شد و به عنوان آخرین قوچ یا بره از عصر قبلی (حمل) قربانی شد؛ (ب) ماهیگیرانی را به شاگردی گرفت و آن‌ها را «صیادان انسان» نامید؛ (ج) توده‌ها را با ماهی‌هایی که به گونه‌ای معجزه‌آسا تکثیر می‌شدند اطعام کرد؛ (د) خودش به مثابه یک ماهی، به عنوان «غذایی مقدس‌تر» (sanctior cibus) خورده شد؛ و (ه) شاگردانی داشت که به عنوان pisculi یا ماهی‌های کوچک شناخته می‌شدند (مجموعه آثار، جلد ۹، بند ۱۴۸). مگی هاید این رویکرد اخترشناختی به مسیحیت را چنین خلاصه می‌کند:«با نگاه به صورت فلکی حوت [...]، می‌بینیم که دو ماهی توسط رشته‌ای در ستاره آلفا، که اعراب آن را &quot;الرشا&quot; (گره) می‌نامیدند، به هم بسته‌ شده‌اند. آن‌ها در جهت‌های مختلف شنا می‌کنند؛ ماهی شرقی به صورت عمودی به سمت شمال از دایرةالبروج حرکت می‌کند و ماهی غربی به صورت افقی در امتداد دایرةالبروج شنا می‌کند. این به عنوان نمادی از طبیعت دوگانه در این نشان (برج) درک می‌شود؛ یک کیفیت عمودی و یک کیفیت افقی، دو کیفیت متضاد که با هم تلاقی می‌کنند اما برای همیشه به هم وابسته هستند. آن‌ها ماهیِ روح و ماهیِ ماده هستند و مصلوب شدن مسیحِ عصر حوت، با نمادپردازیِ این تلاقی نشان داده شده است. مسیح، اولین ماهیِ روح، بر صلیبِ ماده مصلوب می‌شود. مضامین بزرگ مسیحیت – قربانی، ایثار و رستگاری – نیز کیفیت‌های تعیین‌کننده نشان حوت هستند. برای یونگ، دوگانگی ذاتی در ماهی‌های برج حوت منعکس‌کننده اضداد آشتی‌ناپذیر مسیحیت است. نظام‌های مذهبی خداباور باید ماهیت &quot;دوگانه&quot; خدا را آشتی دهند؛ خداوند در تجلی خود هم مثبت و هم منفی، هم مذکر و هم مؤنث، هم روح و هم ماده است. خدا اغلب به عنوان آن اصلی دیده می‌شود که اضداد را متحد می‌کند، اما مسیحیت در آشتی دادن این دوگانگی با دشواری روبروست. این مسئله در تفکر اروپایی به صورت تضاد &quot;خیر در برابر شر&quot; و در پرسش چالش‌برانگیزِ &quot;چگونه خدایی که تماماً خیر است می‌تواند شر را بیافریند&quot; نمایان می‌شود...»با این حال، اگر حرکت نقطه اعتدال بهاری در امتداد دایرةالبروج در همترازی با ستارگان &quot;حوت ۱&quot; با خاستگاه و گسترش مسیحیت مطابقت داشته باشد (تولد مسیح، فرمان میلان در سال ۳۱۳ که پایان آزار مسیحیان بود، و فرمان تسالونیکی در ۳۸۰ که کاتولیکِ &quot;اعتقادنامه نیقیه&quot; را دکترین رسمی کلیسای دولتی امپراتوری روم کرد)، عبور اعتدال بهاری از امتداد رشته‌ی پیوند‌دهنده دو ماهی به سمت &quot;حوت ۲&quot;، نشان‌دهنده چرخشی به دور از مسیحیت است. در این دوره، عقاید بدعت‌آمیز پدید آمده و شکوفا می‌شوند؛ نهضت اصلاحات (پروتستان) و درگیری‌های مذهبی خشونت‌آمیز اروپا را تحت تأثیر قرار می‌دهند (که منجر به جنگ‌های سی‌ساله و دیگر جنگ‌های مذهبی اروپا می‌شود). همان‌طور که مسیحیت وارد عصر رنسانس (عصر سفرها، اکتشافات، علم و احیای بت‌پرستی) می‌شود، شروع به از هم پاشیدن می‌کند.از این منظر، فاوست به عنوان یک ساحرِ سیاه (یا کسی که ادعای آن را داشت)، که به اختربینی و غیب‌گویی می‌پرداخت و تظاهر به داشتن انواع مدارک علمی می‌کرد که در واقع فاقد آن‌ها بود، واقعاً شخصیتی بسیار مناسب برای این عصرِ تحولات فرهنگی و مذهبی است. همان‌طور که در یک سطح، کل نمادپردازی مسیحیِ ماهی به نظر می‌رسد «به صورت اتفاقی و بدون قصد قبلی» رخ داده است (بند ۱۴۸)، ظهور افسانه فاوست در قرن شانزدهم نیز (زمانی که اعتدال بهاری در امتداد لبه جنوبی حوت ۲ و به سمت صورت فلکی دلو حرکت می‌کند) با اصلاحات مذهبی، رنسانس، عصر مدرن و – در نهایت – عصر ضد‌مسیح و پایان زمان همزمان است (بند ۱۴۹). از نظر یونگ، «اهمیت عمیق» فاوستِ گوته در اینجا نهفته است: این اثر مسئله‌ای را فرموله می‌کند که (به تعبیر او در کتاب تحولات و نمادهای لیبیدو) «از زمان رنسانس در خوابی ناآرام در حال غلت خوردن بوده است، همان‌گونه که درام ادیپ برای حوزه فرهنگی یونان باستان چنین کرد»؛ یا به تعبیری دیگر، مسئله‌ای که «قرن‌ها در حال جوشیدن بود»، یعنی: راه خروج میان «اسکیلا-یِ (گردابِ) ترک دنیا و کاریبد-ِ (گردابِ) پذیرش آن» – و همچنین راه خروج میان هر نوع تقابل دیگر، از جمله ایمان و دانش، روح و ماده، خیر و شر.استدلال یونگ در کتاب آیون بعداً توسط ریچارد تارناس در کتاب کیهان و روان (۲۰۰۶) مورد توجه و بسط قرار گرفت؛ اثری که روایتی از فرهنگ بشری ارائه می‌دهد که بر اساس همبستگی قابل توجه میان همترازی سیارات و الگوهای کهن‌الگویی تاریخ ساختار یافته است. از این منظر، فاوست به عنوان یک اثر هنری الگوساز ظاهر می‌شود که – با توجه به حضور مفیستوفلس به عنوان سایه فاوست و به عنوان وسوسه‌گر دوزخی که «روحی است که همیشه نفی می‌کند» – همترازی زحل (به عنوان عنصر ساختاری-محدودکننده) و پلوتو (به عنوان عنصر بیولوژیکی-غریزی) را به تصویر می‌کشد: نمادی از یک کمپلکس کهن‌الگویی مرتبط با مضامینی چون «سرکوب و تنگنای شدید، جرم و مجازات، گناه و داوری، تروما و مکافات، کنترل سخت‌گیرانه و پیامدهای تاریک، تضادها و تنش‌های به شدت چالش‌برانگیز، اعماق سایه و تشخیص اخلاقی». حتی کسانی که متقاعد نشده‌اند که طرح بزرگ این نوع کیهان‌شناسی کهن‌الگویی درست است، ممکن است با ارزیابی قبلی تارناس در کتاب شور ذهن غربی (۱۹۹۱) راحت‌تر کنار بیایند؛ اینکه «ماتریس پیچیده» رنسانس منجر به دو «جریان متمایز فرهنگی» شد: جریانی که در انقلاب علمی و عصر روشنگری پدید آمد و بر «عقلانیت، علم تجربی و سکولاریسم شکاکانه» تأکید داشت، و جریانی دیگر که «مکملِ متضاد» آن است و ریشه‌های مشترکی در رنسانس، فرهنگ کلاسیک یونانی-رومی (و در اصلاحات مذهبی) دارد، در حالی که تمایل دارد «آن جنبه‌هایی از تجربه بشری را بیان کند که توسط روحِ حاکمِ عقل‌گراییِ روشنگری سرکوب شده بودند». این جنبه از حساسیت غربی را می‌توان در ژان ژاک روسو، سپس در گوته (و همچنین در فریدریش شیلر، یوهان گوتفرید هردر و رمانتیسم آلمانی) یافت. اما اصلاً افسانه فاوست چگونه به گوته منتقل شده بود؟»پانویس‌ها: ۲۴. رجوع کنید به مگی هاید، یونگ و اختربینی، صص ۱۶-۱۸. ۲۵. رجوع کنید به ترتولیان، علیه مارکیون، کتاب اول، فصل ۱۴. ۲۶. هاید، یونگ و اختربینی، ص ۱۸. ۲۷. برای بحث در مورد درک یونگ از منطقةالبروج در رابطه با اندیشه هزاره‌گرایانه یواخیم فیوره، رجوع کنید به تحلیل ریکاردو برناردینی از کتیبه‌ی پنهان‌نگاری شده در کلیسای سن مینیاتو در فلورانس. ۲۸. ریچارد تارناس، کیهان و روان، صص ۲۷۳ و ۲۶۸. ۲۹. ریچارد تارناس، شور ذهن غربی، ص ۳۶۶.~Paul Bishop, Ph.D., Preface, Jung and the Epic of Transformation, Volume 2: Goethe’s “Faust” as a Text of Transformation, pp. xxvii-xxxi</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 00:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستجوی تمامیت: تجلی فاوستِ گوته در روان‌شناسی تحلیلی یونگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%90-%DA%AF%D9%88%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-yhuxprhcrddi</link>
                <description>«در اساطیر یونان، پشم زرین نمادی از مرجعیت الهی و هدف غایی و رشک‌برانگیزی است که جیسون و خدمه‌ی آرگونوت او به دستور پادشاه پلیاس برای دستیابی به آن راهی سفری مخاطره‌آمیز می‌شوند (یا همان‌طور که یونگ می‌گوید: «جستجوی پرخطری که یکی از مترادف‌های دستیابی به دست‌نیافتنی‌هاست») (بند ۲۰۶). چند سطر جلوتر، تالس فیلسوف اعلام می‌کند: «این در واقع همان چیزی است که آدمیان بیش از هر چیز بر زمین می‌جویند؛ چرا که تنها زنگار است که به سکه ارزش می‌بخشد!» (سطرهای ۸۲۲۳-۸۲۲۴). یونگ این عبارت متناقض‌نما (پارادوکسیکال) را نوعی «لطیفه کیمیاگری» تفسیر می‌کند که بیانگر این شهود است که «هیچ نوری بدون سایه و هیچ تمامیت روانی بدون نقص وجود ندارد» (بند ۲۰۸). یونگ می‌گوید زندگی برای آنکه خود را مدور و کامل کند (Vollendung)، نه طالب «کمالِ بی‌نقص» (Vollkommenheit) بلکه خواهان «جامعیت و تمامیت» (Vollständigkeit) است؛ و از این رو همواره به آن «خاری در گوشت» نیاز است: زیرا بدون «رنجِ...» (بند ۲۰۶). بدین ترتیب، کابیرها (The Cabiri) و پشم زرین در کنار هم، نشان‌دهنده قدرت‌های دگرگون‌کننده ناخودآگاه هستند.یونگ در برداشتی زیبا از قطعه‌ای در کتاب Rosarium philosophorum، ناخودآگاه را به مثابه «مگسی در مرهم» وصف می‌کند؛ یعنی «اسکلتی در کمد، دروغی دردناک که بر تمام بیانیه‌های ایده‌آل‌گرایانه مُهر ابطال می‌زند، آن خصلت زمینی که به ماهیت بشری ما چسبیده و متأسفانه آن وضوح کریستالی را که آرزویش را داریم، تیره و تار می‌کند» (مجموعه آثار، جلد ۱۲، بند ۲۰۷). با این حال، در دیدگاه کیمیاگری، زنگار – مانند زنگار مس – «بیماریِ فلز» است، اما در عین حال «این جذام، همان ماده اولیه واقعی (vera prima materia) و پایه‌ای برای تهیه طلای فلسفی است» (بند ۲۰۷). یونگ با پیوند دادن این استطراد درباره بخش دوم فاوست به محتوای بالینی رویای مراجعش، مرد سرخ‌مو در رویای بیست و دوم (در سری دوم) را با مرد ریش‌نوک‌تیز در رویای چهاردهم (از سری اول) یکی می‌داند و هر دوی آن‌ها را با «مفیستوی زیرک» یکی می‌شمارد، کسی که «صحنه را به شکلی جادویی تغییر می‌دهد زیرا نگران چیزی است که خود فاوست هرگز ندید»: یعنی «صورت صلب» (strenges Gebilde) که به معنای گنجینه متعالی یا همان «امر فناناپذیر» (Unsterbliche) است (بند ۲۱۱). از این رو، یونگ در پانویسی به سرعت به صحنه پایانی بخش دوم فاوست گوته گریز می‌زند؛ جایی که فرشتگان پس از فریب دادن شیطان، «جزء فناناپذیر» فاوست را به آسمان می‌برند. (در کلمات طرح اولیه، جزء فناناپذیر فاوست «انtelechy» [صورتِ کمال‌بخش] نامیده شده بود). این نقطه‌ای است که یونگ در «پس‌گفتار» کتاب روان‌شناسی و کیمیاگری (نوشته شده در ۱۹۴۴) دوباره به آن بازمی‌گردد.تحلیل یونگ در مقاله «نمادپردازی رویای فردی در رابطه با کیمیاگری» درباره این دو سلسله از رویاها، با تحلیل او از رؤیایی به پایان می‌رسد که آن را رؤیای بزرگ «ساعت جهانی» می‌نامد و در کتاب روان‌شناسی و دین با جزئیات بیشتر مورد بحث قرار داده است (بندهای ۱۱۲ تا ۱۲۵). این رؤیا یا خواب در مقوله اصطلاحاً «رویای بزرگ» جای می‌گیرد؛ مانند نمونه‌ای که پاتریک ایوانز در سال ۱۹۵۶ به خود یونگ گزارش داد. یعنی رویایی که اهمیت آن فراتر از شخصِ رویا‌بین است و واجد معنایی جمعی نیز هست. یونگ در آغاز تحلیل خود پیشنهاد می‌کند که این رؤیای ساعت جهانی ممکن است همان کارکرد «صورت صلب» را داشته باشد که نرییدها و تریتون‌ها در قالب سپر غول‌پیکر خلونه (Chelone) حمل می‌کردند (یعنی بیانگر «متعالی‌ترین هماهنگی»، همان‌طور که خود مراجع رویا‌بین گفته بود)؛ در نتیجه، آن چهار کودک یا چهار مرد کوچکِ پاندول‌به‌دست در رؤیا، با کابیرها مطابقت دارند. در طول بحث یونگ، ارجاعات و موازی‌سازی‌ها به شکلی حیرت‌انگیز تکثیر می‌شوند (قَبّالا، اختربینی، گنوسیسم و غیره)، اما گسترده‌ترین موازی‌سازی که یونگ کشف می‌کند، اثری است با عنوان «زیارت روح» نوشته راهب فرانسوی سیسترسی، گیوم دو دگیلویل (۱۲۹۵-۱۳۵۸ میلادی). کانتوی آخر این اثر شامل رؤیایی از بهشت است که مستقل از دانته نوشته شده و بهشت را متشکل از هفت گوی بزرگ می‌بیند که حاوی هفت گوی کوچک‌تر هستند (بند ۳۱۵).در میان پیچیده‌ترین نمادپردازی‌های کلامی و منطقه‌البروجی، گیوم درخواستِ تبیین تثلیث را می‌کند و آن را دریافت می‌دارد! فرشته‌ای بر اساس سه رنگ اصلی (سبز، قرمز و طلایی) پاسخ می‌دهد، اما یونگ که طبق معمول مراقب «تنگنای سه و چهار» است (موضوعی که به باور او، سرآغاز دیالوگ تیمائوس [افلاطون] به آن اشاره دارد، آنجا که سقراط می‌پرسد: «یک، دو، سه – اما ای تیمائوس عزیز، چهارمین مهمان دیروزی که قرار بود امروز از من پذیرایی کند کجاست؟»)، سوال را تکرار می‌کند و می‌پرسد: «سه تا هستند، اما چهارمی کجاست؟» – به عبارت دیگر، چرا رنگ آبی غایب است؟ (بند ۳۲۰).طبق روایت یونگ، آنچه در رؤیای گیوم حذف یا مستثنی شده (یعنی عنصر زنانگی)، در رؤیای نهایی بزرگ دانته در بهشت – و همچنین در صحنه پایانی بخش دوم فاوست – گنجانده شده است. در اینجا شخصیت دکتر ماریانوس (با کلماتی که یونگ به خود فاوست نسبت می‌دهد) دعا می‌کند: «ای بانوی والای جهان! / بگذار راز تو را در پهنه نیلگونِ برافراشته آسمان نظاره کنم» (سطرهای ۱۱۹۹۷-۱۲۰۰۰). بدین ترتیب، رؤیای ساعت جهانیِ مراجع او، «صورت صلبِ» جشنواره دریای اژه، رؤیای بهشت در کتاب گیوم دو دگیلویل و صحنه پایانی فاوست ۲، همگی از منظر یونگی نمونه‌هایی از ماندالا هستند؛ یعنی بازنماییِ تمامیتِ یکپارچه. برای یونگ، اهمیت دوران‌ساز فاوست در این است: فاوست آنچه را که فرهنگ غربی ما به طور کلی تمایل به پنهان کردنش داشته – یعنی زنانگی، تاریکی و زمین – در بینش خود از تمامیت یکپارچه می‌کند، و این کار را به شکلی بسیار صریح در پایان‌بندی خود با خطاب قرار دادن ماتر گلوریوزا (مادر شکوه) توسط گروه همسرایان رازآلود انجام می‌دهد.یونگ استدلال می‌کند که این تحول پیش‌تر توسط گیوم، پیش از درس او درباره تثلیث، پیش‌بینی شده بود؛ آنگاه که در رؤیای خود از بهشت به مثابه گوی‌هایی درون گوی‌های دیگر، ملکه را می‌بیند که بر تختی از بلورِ قهوه‌ای‌رنگ (رنگ خاک) در کنار پادشاه بر تخت نشسته است (بند ۳۱۵) – چرا که یونگ می‌پرسد: «بهشت بدون مادرِ زمین چیست؟ و چگونه می‌توانیم به کمال برسیم اگر ملکه برای روح‌های سیاه ما شفاعت نکند؟» (بند ۳۲۲). او می‌افزاید که این ملکه، ولو با «ظریف‌ترین اشارات»، نشان می‌دهد که «تاریکی را درک می‌کند»، زیرا «تخت خود – یعنی همان زمین – را با خود به آسمان برده است» و با «افزودن رنگ آبیِ مفقوده به رنگ‌های طلایی، قرمز و سبز»، بدین ترتیب «کلِ هماهنگ را کامل می‌کند» (بند ۳۲۲). (این اپیزود همتای خود را در کتاب سرخ یونگ می‌یابد؛ در فصلی که در حاشیه‌نویسی نسخه خوشنویسی شده به عنوان یک «رؤیا» (Visio) توصیف شده، آنگاه که «تخت خداوند به فضای تهی صعود می‌کند و به دنبال آن تثلیث مقدس، تمام بهشت و در نهایت خود شیطان می‌آیند»، هرچند شیطان مقاومت می‌کند (کتاب سرخ، ص ۴۲۰) و یونگ مجبور می‌شود «او را با دست‌هایش بیرون بکشد»، در حالی که شیطان «با شاخ و دم از سوراخی تاریک بیرون می‌خزد»). با این حال، همزمان، تفسیر یونگ از رؤیای گیوم لحنی هشدارآمیز دارد. زیرا آنچه کلمات فاوست (یا ماریانوس) نیز به ما می‌آموزند این است که به دلیل مداخله یا درگیری زمان و مکان در «اینجا و اکنون» که واقعیت را می‌سازد، این تمامیت تنها می‌تواند «برای یک لحظه محقق شود – همان لحظه‌ای که فاوست تمام عمر در جستجویش بود» (بند ۳۲۱).»پانویس‌ها: ۴۸. در بخش «شب سوم»، «ضربات ساعت جهانی» ساعت ۱۲ ظهر را به صدا درمی‌آورند – «ساعت دوازدهم کامل شده است»، «و اکنون سکوت فرا می‌رسد»، و «همه چیز صلب و در سکوت مرگبار فرو رفته است» (کتاب سرخ، ص ۳۵۱). این لحظه با موتیف «نیمروز بزرگ» در چنین گفت زرتشت نیچه مطابقت دارد که نویدبخش لحظه سرنوشت‌ساز دگرگونی است: «ای انسان، گوش فرا ده! صدای نیمه‌شبِ عمیق واقعاً چه می‌گوید؟».۴۹. برای بحث بیشتر درباره این آثار، رجوع کنید به کتاب «تمثیل‌های زیارت گیوم دو دگیلویل» (۲۰۱۳).۵۰. برای بحث بیشتر، رجوع کنید به کتاب «خواندن افلاطون از دریچه یونگ» نوشته بیشاپ، صص ۱۷-۵۰.~Paul Bishop, Ph.D., “Goethe’s Faust in Jung’s Works [B]: Faust in Jung’s Later Works of the Thirties, Forties, and Fifties,” Jung and the Epic of Transformation, Volume 2: Goethe’s “Faust” as a Text of Transformation, pp. 340-344</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 00:46:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارل گوستاو یونگ: در باب پیوند آگاهی و روان‌درمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84-%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%88-%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-s4nkqhrkyq7v</link>
                <description>ما مشتاقیم بر فراز قلل رفیع یک «دین فلسفی» گام نهیم، اما در واقعیت از انجام آن ناتوانیم. بیشترین امیدی که می‌توانیم داشت، بلوغ و بالندگی تا رسیدن به آن مرتبه است. جراحت «آمفورتاس» و شکاف «فاوستی» در انسانِ ژرمن هنوز التیام نیافته است؛ ناهشیار او همچنان انباشته از محتویاتی است که پیش از رهایی، نخست باید «هشیار» شوند. اخیراً نامه‌ای از یکی از بیماران سابقم دریافت کردم که این تحولِ ضروری را با واژگانی ساده اما نافذ توصیف کرده است. او می‌نویسد:«از دلِ شرّ، نیکیِ بسیاری نصیب من گشت. با سکوت گزیدن، سرکوب نکردن، هشیار ماندن و با پذیرش واقعیت — یعنی همان‌گونه دیدنِ اشیا که هستند، نه آن‌گونه که من می‌خواستم باشند — دانشی نایاب و توانمندی‌هایی غریب به سویم آمد که هرگز پیش از این در مخیله‌ام نمی‌گنجید. همواره می‌پنداشتم اگر مسائل را بپذیریم، آن‌ها به شکلی بر ما چیره می‌شوند. اکنون دریافته‌ام که اصلاً چنین نیست؛ تنها با پذیرشِ آن‌هاست که فرد می‌تواند موضعی در قبالشان اتخاذ کند. بنابراین، اکنون قصد دارم بازیِ زندگی را پیش گیرم؛ پذیرا باشم نسبت به هر آنچه به سویم می‌آید، خواه نیک و خواه بد. آفتاب و &quot;سایه&quot; مدام در تناوب‌اند و من بدین‌سان، طبیعت خویش را با تمام جنبه‌های مثبت و منفی‌اش می‌پذیرم. اکنون همه‌چیز برایم زنده‌تر شده است. چه نادان بودم! چقدر تلاش می‌کردم تا همه‌چیز را به شکلی که فکر می‌کردم &quot;باید&quot; باشد، وادارم!»تنها بر پایه چنین نگرشی — نگرشی که هیچ‌یک از ارزش‌های مسیحیِ حاصل‌شده در مسیر تکامل مسیحیت را طرد نمی‌کند، بلکه برعکس، با شفقت و بردباریِ مسیحی می‌کوشد حتی حقیرترین جنبه‌های طبیعتِ خویش را بپذیرد — دستیابی به سطحی والاتر از آگاهی و فرهنگ میسر خواهد شد. این رویکرد به حقیقی‌ترین معنای کلمه «دینی» و در نتیجه «درمان‌بخش» است؛ چراکه تمامی ادیان، درمانی برای آلام و آشفتگی‌های روان هستند.تکاملِ اراده و خردِ غربی، به ما ظرفیتی کم‌وبیش اهریمنی برای «تقلیدِ میمون‌وار» از چنین نگرشی بخشیده است؛ تقلیدی که علی‌رغم اعتراضاتِ ناهشیار، ظاهراً موفقیت‌آمیز می‌نماید. اما تنها مسئله زمان در میان است تا «موضعِ متقابل» با شدتِ هرچه تمام‌تر خود را تحمیل کند. تقلید از یک نگرش، همواره وضعیتی ناپایدار ایجاد می‌کند که هر لحظه ممکن است توسط ناهشیار درهم شکسته شود. پی‌افکنیِ شالوده‌ای استوار تنها زمانی ممکن است که پیش‌فرض‌های غریزیِ ناهشیار، به همان اندازه دیدگاه‌های ذهن هشیار مورد احترام قرار گیرند. هیچ‌کس نباید چشمان خود را بر این حقیقت ببندد که ضرورتِ بذل توجهِ شایسته به ناهشیار، به‌شدت با کیشِ «هشیاری» در غرب، به‌ویژه در مذهب پروتستان، در تضاد است. با این حال، هرچند امر نو همواره دشمنِ امر کهن به نظر می‌رسد، هر کس که اشتیاقی فراتر از سطحی‌نگری برای درکِ حقیقت داشته باشد، درخواهد یافت که بدون به‌کارگیریِ جدیِ ارزش‌های مسیحی که تاکنون کسب کرده‌ایم، این «یکپارچگیِ نو» هرگز رخ نخواهد داد.پی‌نوشت: ۳. انحلالِ «مشارکتِ اسرارآمیز» (Participation Mystique).منبع: کارل گوستاو یونگ، «تفسیر بر راز گل زرین»، مطالعات کیمیاگری، مجموعه آثار (CW)، جلد ۱۳، بند ۷۰-۷۱.</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 00:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوته و یونگ: فاوست به مثابه متنِ دگردیسی</title>
                <link>https://virgool.io/Generalist/%DB%8C%D9%88%D9%86%DA%AF-q0chhcgu5gyc</link>
                <description>در «پیش‌درآمدی در آسمان»[1]، آن «شرط‌بندی الهی میان خیر و شر» در واقع پذیرفته می‌شود. سپس فاوست (که نوعی پرومتئوسِ قرون‌وسطایی است) با مفیستوفلس (که نوعی اپیمتئوسِ قرون‌وسطایی است) «به مصاف می‌پردازد» و «با او پیمان می‌بندد» (مجموعه آثار، جلد ۶، بند ۳۱۵). در اینجا یونگ نکته‌ای حائز اهمیت می‌افزاید: این مسئله «چنان کانون توجه قرار می‌گیرد که می‌توان دید فاوست و مفیستو، در حقیقت یک شخص واحدند» (همان‌جا؛ تأکید از من).«پرتره مردی ناشناس در هیئتِ مفیستوفلس» — اثر پُل ماتی (۱۸۸۸)در حالی که در نمایشنامه‌ی «پاندورا»، اصلِ اپیمتئوسی به مثابه تفکری واپس‌گرا بازنمایی می‌شود که همه چیز را به کائوس (آشوب)ِ ازلیِ «امکانِ درهم‌آمیزیِ صور»[2] تقلیل می‌دهد، در «فاوست»، این اصل در هیئتِ شیطان، فرمِ رادیکال‌تری از یک نیروی شرور به خود می‌گیرد؛ نیرویی که با «مشتِ سردِ شیطانی» (سطر ۱۳۸۱) در برابر هر آن چه زنده است می‌ایستد و می‌کوشد تا «نور» را به زور به درون «تاریکیِ مادرانه» که از آن زاده شده، بازگرداند (سنجش کنید با سطرهای ۵۲-۱۳۵۱). در واقع، یونگ می‌افزاید که مفیستوفلس نمایانگرِ یک «تفکرِ اپیمتئوسیِ راستین» است؛ تفکری بر مبنای «هیچ‌چیز مگر...»[3] که بدین‌وسیله هر امر زنده‌ای را به «هیچِ» ازلی تقلیل می‌دهد (بند ۳۱۵). آنچه اشتیاقِ خامِ اپیمتئوس نسبت به پاندورا (محبوبِ برادرش) بود، به نقشه‌های شیطانیِ مفیستوفلس برای روح فاوست بدل می‌گردد؛ در حالی که دوراندیشیِ زیرکانه‌ی پرومتئوس در طردِ پاندورای الهی، با تراژدیِ ماجرای گرچن و تحققِ دیرهنگامِ اشتیاقِ فاوست برای هلن، و همچنین با صعودِ بی‌پایانِ او به سوی «مادرانِ برین» (در آن ابیات مشهور: «آن جاودان‌زنانه / ما را به فراز می‌کشد»؛ سطرهای ۱۱-۱۲۱۱۰) «کفاره» (gesühnt) داده می‌شود.یونگ استدلال می‌کند که این سرکشیِ پرومتئوسی در برابر خدایانِ پذیرفته‌شده، در چهره‌ی «جادوگرِ قرون‌وسطایی» تجسم می‌یابد (مجموعه آثار، جلد ۶، بند ۳۱۶)؛ یعنی در خودِ شخصیتِ فاوست! تا آنجا که او «تکه‌ای از پاگانیسمِ بدوی» را در خود حفظ کرده است، جادوگر دارای طبیعتی است که از تقسیم‌بندیِ مسیحیِ انسان به دو بخش (یکی ارزشمند و دیگری فاسد) مصون مانده است (سنجش کنید با بند ۳۱۴). در عوض، جادوگر می‌تواند به آن ناخودآگاهی دست یابد که هنوز صبغه‌ای پاگانی دارد؛ جایی که اضداد همچنان در وضعیتِ ساده‌لوحیِ آغازینِ خود در کنار یکدیگر آرمیده‌اند و ورای هرگونه گناهی هستند، اما اگر در زندگیِ خودآگاه ادغام شوند، مستعدِ آن‌اند که شر را با همان انرژیِ اصیل و از این رو «دایمونیک» (اهریمنی/خدایی) بیافرینند که خیر را خلق می‌کنند (سنجش کنید با: «پاره‌ای از آن نیرو / که همواره شر می‌خواهد و همواره خیر می‌آفریند» [سطرهای ۳۶-۱۳۳۵]). این چهره به همان اندازه که نجات‌بخش است، آورنده‌ی تباهی نیز هست (و در این رابطه، یونگ صحنه‌ای را یادآور می‌شود که فاوست در صبحِ عید پاک به همراه واگنر به پیاده‌روی می‌رود و برای او شرح می‌دهد که چگونه معجون‌های پدرش، مردم را مسموم کرده است)؛ و از همین رو، این چهره به شکلی ممتاز مناسبِ آن است که به «حاملِ نمادینِ تلاشی برای وحدت» بدل شود (بند ۳۱۶).افزون بر این، جادوگرِ قرون‌وسطایی نمونه‌ای از رابطه‌ی دیالکتیکی میان پاگانیسم و مسیحیت است: ۱. ساده‌لوحیِ کلاسیک به عنوان امری ناممکن کنار گذاشته می‌شود و در نتیجه‌ی تجربه‌ای شدید، اتمسفرِ مسیحی بر همه‌چیز سیطره می‌یابد؛ ۲. عنصرِ پاگانی، جادوگر را به سمتِ انکارِ نفسِ مسیحی و از‌هم‌دریدنِ خویشتن سوق می‌دهد، زیرا اشتیاقِ او برای رستگاری چنان نیرومند است که از هر وسیله‌ای بهره می‌جوید؛ ۳. اما اکنون تلاشِ مسیحی برای یافتن راه‌حل با شکست مواجه می‌شود و معلوم می‌گردد که امکانِ رستگاری، دقیقاً در همان اشتیاق برای نجات و در پافشاریِ سرسختانه‌ی عنصرِ پاگانی نهفته است؛ چنان‌که نمادِ ضدمسیحی، امکانِ پذیرشِ شر را آشکار می‌سازد (مجموعه آثار، جلد ۶، بند ۳۱۶). یونگ بر این نکته اصرار می‌ورزد: او استدلال می‌کند که گوته به‌طور شهودی دقیقاً این مسئله را «با تمامِ وضوحی که می‌توان آرزو کرد» دریافته بود (بند ۳۱۶). از دیدگاه یونگ، این امر نکات بسیاری را درباره‌ی گوته بازگو می‌کند که تلاش‌های دیگر و سطحی‌ترِ او برای یافتن راه‌حل در «قطعه‌ی پرومتئوس»، در «پاندورا» و در شعرش با عنوان «اسرار» (Die Geheimnisse)، همگی ناتمام باقی ماندند. (یونگ شعر «اسرار» را به عنوان سازشی از نوعِ «چلیپای گلگون» [Rosicrucian] توصیف می‌کند که شاملِ همجوشیِ شادیِ دیونیزوسی با ایثارِ مسیحی است!) [۵۹]و اکنون یونگ یک حرکتِ استدلالیِ بسیار بدیع انجام می‌دهد. او می‌گوید رستگاریِ فاوست با مرگش آغاز شد و «زندگیِ او خصلتِ الوهیتِ پرومتئوسی را حفظ کرد تا زمانی که تنها با مرگش، یعنی با تولدِ دوباره‌اش، فرو ریخت» (بند ۳۱۷؛ تأکید از من). یونگ می‌افزاید که به زبان روان‌شناختی، این بدان معناست که «نگرشِ فاوستی باید به پایان برسد تا وحدتِ فرد محقق گردد»؛ یا به بیان دیگر، چهره‌ای که ابتدا در هیئتِ گرچن ظاهر شد و سپس در سطحی بالاتر به هلن بدل گشت، سرانجام در مقامِ «ماتر گلوریوزا» (مادرِ شکوهمند) تعالی می‌یابد. یونگ بحث درباره‌ی این «نمادِ دوپهلو» را به مجالی دیگر موکول می‌کند، اما خاطرنشان می‌سازد آنچه در اینجا منظومه‌سازی (constellated) می‌شود، یک «تصویرِ ازلی» (urtümliches Bild) است که دغدغه‌ی اصلیِ گنوسیسم بوده است: یعنی ایده‌ی روسپیِ مقدس که توسط حوا، هلن، مریم و سوفیا-آشاموت بازنمایی می‌شود (بند ۳۱۷). [۶۰]در ادامه‌ی این فصل پیرامون «مسئله‌ی تیپ‌ها در شعر»، یونگ پدیده‌ی روان‌شناختیِ «تجسد» (personification) را مورد بحث قرار می‌دهد که به عنوانِ گسست (dissociation) میان ایگو و یک عقده (complex) خاص فهمیده می‌شود (مجموعه آثار، جلد ۶، بند ۳۴۴). او ادامه می‌دهد که چهره‌ی فاوست یک «نمونه‌ی ادبیِ» خوب ارائه می‌دهد از آنچه رخ می‌دهد وقتی افراد «بیش از حد در یکی از کارکردهای روانیِ خود غرق می‌شوند و آن را به تنها ابزارِ خودآگاهِ سازگاریِ خود متمایز می‌سازند» (بند ۳۴۴). پس، در آغازِ تراژدی چه رخ می‌دهد؟ «سایرِ اجزاء» شخصیتِ فاوست شکل می‌گیرند و به او نزدیک می‌شوند؛ ابتدا در هیئتِ سگِ سیاه (یا «پودل») و سپس به عنوان مفیستوفلس. حال اگرچه تداعی‌های روشنی میان مفیستوفلس و میلِ جنسی وجود دارد، یونگ این قرائت را که مفیستوفلس چیزی بیش از یک عقده‌ی انشقاقی (split-off) که نماینده‌ی «میلِ جنسیِ سرکوب‌شده» است نیست، رد می‌کند (بند ۳۴۵). برای یونگ، مفیستوفلس بسی فراتر از صرفِ میل جنسی است: او همچنین «قدرت» (Macht) است، بدین معنا که او تمامیتِ زندگیِ فاوست است منهای تفکر و پژوهش (و اگر او امروز یک دانشگاهی بود، منهای کارهای اداری). همان‌طور که گفته می‌شود موفقیتِ پیمان با شیطان به وضوح نشان می‌دهد: «چه امکاناتِ‌ رویانادیده‌ای که از فاوستِ جوان‌شده شکوفا نمی‌گردد!» (بند ۳۴۵). بنابراین، طبق روایت یونگ، فاوست با یک کارکرد (یعنی تفکر) همانندسازی کرده و از کلِ شخصیتِ خود دچار گسست شده است (که به صورت مفیستوفلس نمود می‌یابد)، در حالی که بعدها متفکر در هیئتِ واگنر نیز از فاوست جدا می‌شود (بند ۳۴۵).پی‌نوشت‌ها:۵۹. چند صفحه پیش‌تر، یونگ شعر Die Geheimnisse (یعنی «اسرار») را به عنوان یک «راه‌حلِ چلیپایِ گلگون» (Rosicrucian) برای مسئله‌ی کارکردهای تمایزیافته و تمایز‌نیافته، یعنی خودآگاهی و ناخودآگاه توصیف می‌کند: به بیان دیگر، تلاشی برای «یگانگیِ دیونیزوس و مسیح، گل سرخ و چلیپا» (مجموعه آثار، جلد ۶، بند ۳۱۴، پانویس). با این حال، یونگ نسبت به موفقیتِ این تلاش بدبین است و اظهار می‌دارد: «این شعر، آدمی را سرد رها می‌کند. نمی‌توان شرابِ نو را در صراحی‌های کهنه ریخت» (بند ۳۱۴، پانویس). این پروژه برای نگارشِ یک حماسه‌ی دینی، که از ایده‌هایی برای فلسفه‌ی تاریخِ بشریت (۱۷۹۱-۱۷۸۴) اثر جی. جی. هردر الهام گرفته و در انتخاب قالبِ هشت‌بندی (ottava rima) از اوبرون (۱۷۸۰؛ ۱۷۹۶) اثر سی. ام. ویلند پیروی کرده بود، ناتمام باقی ماند؛ گوته در گفتگو با سولپیز بواسیره در ۳ اوت ۱۸۱۵ اذعان کرد که طرحش بیش از حد جاه‌طلبانه بوده است (zu groß angefangen). برای تنها ترجمه‌ی موجود از این شعرِ ناتمام، بنگرید به سخنرانی رودلف اشتاینر که در ۲۵ دسامبر ۱۹۰۷ در کلن ایراد شد و با عنوان اسرار: شعری برای کریسمس و عید پاک از جی. دابلیو. فون گوته منتشر گردید (گریت بارینگتون: اشتاینر بوکس، ۲۰۱۴)، ترجمه‌شده توسط ماریان اچ. لودکینگ از Die Geheimnisse (دورناخ، ۱۹۳۱).۶۰. بنگرید به مجموعه آثار، جلد ۱۵، بند ۲۱۱؛ و جلد ۱۶، بند ۳۶۱؛ و نامه‌ی ۲۲ مارس ۱۹۳۹ (L1، ۲۶۴-۲۶۶).منبع: پل بیشاپ، «فاوستِ گوته در آثار یونگ [بخش الف]: فاوست در آثار زندگی‌نامه‌ای و اولیه‌ی یونگ»، یونگ و حماسه‌ی دگردیسی، جلد ۲، صص ۲۷۲-۲۶۸.پانویس‌های مترجم:[1]. Prologue in Heaven [2]. عبارت آلمانی به معنای امکان‌پذیریِ اختلاطِ اشکال یا آشوبِ فرم‌ها.[3]. Nothing but (اصطلاحی که یونگ برای توصیف تقلیل‌گرایی به کار می‌برد).</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 15:55:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یونگ و حماسه‌ی دگرگونی</title>
                <link>https://virgool.io/Generalist/goethesfaust-injung-oegtauikhs95</link>
                <description>«یونگ در فصل پنجم، ذیل بخش «نسبیتِ نماد»، ملاحظات تکمیلی را پیرامون «پیش‌زمینه‌ی قرون‌وسطایی» اثر فاوست مطرح می‌کند. او استدلال می‌کند که اهمیت ویژه‌ی این پس‌زمینه در این حقیقت نهفته است که «در واقع عنصری قرون‌وسطایی وجود داشته که بر بالینِ تولدِ فردگرایی مدرن ایستاده است» (مجموعه آثار، جلد ۶، بند ۳۷۶). چرا که به تبیین یونگ، فردگرایی مدرن با «زن‌ستایی» (یا Frauendienst، مفهومی در سنتِ عشق درباری) آغاز شد؛ و در پیامدِ آن، «جانِ (Soul) مرد به مثابه‌ی یک عامل روان‌شناختی، به‌طرز قابل‌توجهی نیرومند گشت» (بند ۳۷۶). یونگ تصریح می‌کند که دلیل این امر آن است که تکریم و پرستش زن، در حقیقت به معنای «پرستشِ جان» (Seelendienst) بوده است.این اثر کلاسیک که نخستین بار در سال ۱۹۲۱ به چاپ رسید، یونگ افراد را بر اساس کارکردهای اصلیِ روان‌شناختی سنخ‌شناسی کرد. او چهار کارکرد اصلی برای هوشیاری (آگاهی) پیشنهاد داد: دو کارکردِ ادراکی شامل «حس» و «شهود»، و دو کارکردِ قضاوتی شامل «تفکر» و «احساس».تأمل بیشتر در این باب، یونگ را به بحث پیرامون «کمدی الهی» اثر دانته، به‌ویژه سرود سی‌وسوم از بخش «بهشت» (ر.ک: بند ۳۷۷) سوق می‌دهد. در آنجا، این واقعیت که دانته از زبان قدیس برنارد سخن می‌گوید، از دیدگاه یونگ به عنوان «نشانی از دگرگونی [Umgestaltung] و والایش [Erhöhung] هستیِ خودِ او» تلقی می‌شود (بند ۳۷۸). متناظر با استحاله و دگرگونیِ دانته در قامت یک «شوالیه معنوی»، طبیعتاً دگرگونیِ سیمای بانوی او، بئاتریس، نیز رخ می‌نماید: تصویر او به هیئت «فیگور عرفانی و آن‌جهانیِ مادرِ خداوند» تعالی می‌یابد؛ فیگوری که از ابژه (Object) جدا شده و به تجسدِ امری کاملاً روان‌شناختی بدل گشته است، یعنی همان «محتویات ناخودآگاه که من تجسمِ آن‌ها را جان [Seele] نامیده‌ام» (بند ۳۷۷).یونگ به‌سرعت متوجه توازی میان استحاله‌ی (Verwandlung) دانته و فاوست می‌شود؛ چه در کلیتِ تراژدی و چه در صحنه‌ی نهایی و پرشور آن (که البته بر الگوی «بهشتِ» دانته بنا شده است). بر این اساس، تمام درامِ پیچیده‌ی فاوست را می‌توان به عروجِ فاوست از گرتچن به هلن، و سپس از هلن به مادرِ خداوند تقلیل داد: و «همان‌طور که او طبیعتِ خویش را مکرراً از طریق مرگ‌های نمادین تغییر می‌دهد، در نهایت در مقام دکتر ماریانوس به والاترین هدف خویش دست می‌یابد» (بند ۳۷۸).»ـ پل بیشاپ، دکتری تخصصی؛ «فاوستِ گوته در آثار یونگ [الف]: فاوست در آثار اتوبیوگرافیک و متقدم یونگ»؛ برگرفته از کتاب «یونگ و حماسه‌ی دگرگونی، جلد دوم: فاوستِ گوته به مثابه‌ی متنِ دگرگونی»، صفحات ۲۸۰-۲۸۱..</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 22:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: لرد اَکتون(۱۸۳۴–۱۹۰۲)</title>
                <link>https://virgool.io/LibertyInstitute/%D9%84%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%8E%DA%A9%D8%AA%D9%88%D9%86-%DB%B1%DB%B8%DB%B3%DB%B4%E2%80%93%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B2-pkprzznzqndo</link>
                <description>«جان اِمِریک ادوارد دالبرگ-اَکتون»، نخستین بارونِ اَکتون از منطقه «آلدنهام»، در دهم ژانویه ۱۸۳۴ در ناپل ایتالیا دیده به جهان گشود. «هارولد لاسکی»، سوسیالیست برجسته بریتانیایی، در وصف اکتون نوشت که در کنار «الکسی دو توکویل»، می‌توان با استدلالی قاطع و بی‌بدیل، آنان را «لیبرال‌های اصیل و بنیادین سده نوزدهم» دانست. پدرش، «سِر ریچارد اکتون»، از تباری انگلیسی و ریشه‌دار بود و مادرش، «کنتس ماری لوئیز دو دالبرگ»، از خاندانی در منطقه راین‌لند (Rhenish) آلمان برخاسته بود که از نظر منزلت اجتماعی، تنها یک پله پایین‌تر از خاندان امپراتوری آلمان قرار داشتند. سه سال پس از درگذشت پدرش در سال ۱۸۳۷، مادرش با «لرد جورج لوسون» (که بعدها به عنوان «ارل گرنویل»، وزیر امور خارجه کابینه «ویلیام گلدستون» شناخته شد) ازدواج کرد و خانواده را به بریتانیا منتقل نمود. اکتون با برخورداری از پیشینه‌ای جهان‌وطن و تربیتی چندفرهنگی، هم در انگلستان و هم در قاره اروپا احساس راحتی می‌کرد و به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و ایتالیایی مسلط بود.«جان اِمِریک ادوارد دالبرگ-اَکتون»، نخستین بارونِ اَکتون و سیزدهمین مارکیِ «گروپولی»، مورخ کاتولیک، سیاستمدار لیبرال و نویسنده برجسته انگلیسی بود. اَکتون که از مدافعان سرسخت آزادی‌های فردی به‌شمار می‌رفت، بیش از هر چیز به سبب مشاهده جاودانه‌اش در باب خطرات «تمرکز قدرت» شهرت یافته است.اکتون به دلیل مذهب کاتولیک خود از ورود به دانشگاه کمبریج بازماند و ناگزیر تحصیلات خود را در دانشگاه مونیخ و تحت نظارت مورخ نامدار کلیسا، «ایگناز فون دولینگر»، پی گرفت. دولینگر به عنوان تأثیرگذارترین شخصیت زندگی اکتون، او را به مطالعه تاریخ – و به طور ویژه، تاریخ آزادی – ترغیب نمود. اکتون به عنوان مورخی که در دوران پس از انقلاب کبیر فرانسه و جنگ‌های ناپلئونی می‌زیست، بدین باور رسید که تاریخ را باید بر اساس چگونگی پاسداری از آزادی انسان توسط نهادهای اقتدار، همچون کلیسا و دولت، مورد قضاوت قرار داد. اکتون دقیقاً به دلیل نحوه داوری رویدادهای تاریخی و تأکید بر رابطه میان مذهب و آزادی، به «قاضیِ تاریخ» (Magistrate of History) شهرت یافته است.اکتون تاریخِ آزادی را به مثابه فرآیند تدریجیِ حل و فصلِ تنش میان «وجدان اخلاقی» و «فساد» می‌دید. او اظهار می‌داشت که آزادی، تنها بستر مناسب برای فضیلت دینی است؛ اما بدون ارزش‌های دینی به عنوان جهت‌دهنده و راهنمای نهایی، آزادی ناگزیر به ولنگاری و بی‌بندوباری تنزل خواهد یافت. اکتون مدعی بود که «آزادی وسیله‌ای برای رسیدن به یک هدف سیاسی والاتر نیست، بلکه خود، عالی‌ترین هدف سیاسی است.» بینش‌های ژرف او در باب ماهیت آزادی، جایگاه وی را در سنت لیبرالیسم کلاسیک تثبیت نمود.اکتون با این اعتقاد که تاریخِ اصیلِ آزادی تنها از طریق مراجعه به منابع دست‌اول قابل درک است، بخش عمده‌ای از عمر خود را صرف کاوش در آرشیوهای تاریخی کرد. از این‌رو، جستجوی او برای حقیقت تاریخی، وی را به سفرهای بسیاری واداشت. او رویکردی علمی را برای پژوهش تاریخی تجویز می‌کرد که هدف آن استقرار عینیتِ حقیقی در این حوزه بود. اکتون باور داشت که با مطالعه نامه‌های واقعی، اسناد شخصی و مکاتبات شخصیت‌های تاریخی، حقیقتِ تاریخ از تعصبات و پنهان‌کاری‌هایی که تا روزگار او بر تاریخ‌نگاری سایه افکنده بود، فراتر خواهد رفت. از آنجا که او سودای تسلط کامل بر حوزه تاریخ پیش از انتشار آثارش را داشت، هرگز موفق به تکمیل اثر بزرگ زندگی‌اش، «تاریخ آزادی»، نشد.ایمان کاتولیک اکتون، عشقی عمیق به کلیسا را در وجودش پرورش داده بود؛ عشقی که البته مانع از دیدن ضعف‌ها و نابخردی‌های انسانیِ موجود در تاریخ کلیسا نمی‌شد. ارزیابی‌های غالباً انتقادی او از تاریخ کلیسا، بیش از یک بار او را در تنش با مقامات کلیسایی قرار داد. یکی از این موارد در جریان «شورای واتیکان اول» رخ داد، زمانی که او و دیگران علناً علیه تعریف رسمی دکترین «عصمت پاپ» سخن گفتند. «کاردینال منینگ»، که در شورا از مدافعان سرسخت عصمت پاپ بود، موجب شد تا دولینگر (استادِ اکتون) تکفیر شود. با این حال، به لطف شهادت اسقف محلی مبنی بر ارتدوکس (راست‌کیش) بودن اکتون، وی تا پایان عمر در پیوند با کلیسا باقی ماند.اکتون خود را در امتداد صف طولانی لیبرال‌های مسیحی، از جمله «کوردَرا»، «مونتالامبر» و «توکویل» می‌دانست. اگرچه اکتون معتقدِ راسخ به دولت محدود و رهایی از محدودیت‌های غیرضروری بیرونی – که در جوهره خود «آزادی سلبی» است – بود، اما دیدگاه مسیحی در باب «آزادی ایجابی» را نیز قبول داشت. او این دیدگاه را در یکی از نقل‌قول‌های مشهورش این‌گونه خلاصه کرده است: «آزادی، قدرتِ انجامِ هر آنچه دوست داریم نیست؛ بلکه حقِ تواناییِ انجامِ آن چیزی است که باید انجام دهیم.» این نگرش به آزادی، نه‌تنها با حمایت از دولت محدود سازگار بود، بلکه به تعبیری، وجود دولت محدود را برای حفظ آزادی مذهبی و اخلاقی ضروری می‌شمرد.دهه‌های ۱۸۷۰ و ۱۸۸۰ شاهد توسعه مداوم اندیشه‌های لرد اکتون در باب رابطه میان تاریخ، مذهب و آزادی بود. اکتون از اثر خود به عنوان نوعی «تئودیسه» (Theodicy) یا «نظریه عدل الهی» یاد می‌کرد؛ دفاعیه‌ای از نیکی خداوند و مشیت او در جهان. در سال ۱۸۹۵، لرد اکتون به عنوان «استاد کرسی سلطنتیِ تاریخ مدرن» (Regius Professor) در دانشگاه کمبریج منصوب شد. او در دوران تصدی این سمت، دیدگاه خود را چنین تعمیق بخشید که جستجوی مورخ برای حقیقت، مستلزم تعهدی اخلاقی برای قضاوت در باب تاریخ است، حتی زمانی که آن قضاوت‌ها باورهای عمیق شخصی خود مورخ را به چالش بکشد.هنگامی که لرد اکتون در سال ۱۹۰۲ درگذشت، به عنوان یکی از دانشمندترین افراد عصر خویش شناخته می‌شد که در وسعت، عمق و انسانیتِ دانش، بی‌همتا بود. او برای نسل‌های بعدی به واسطه مشاهداتش – که حاصل سال‌ها مطالعه و تجربه دست‌اول بود – مشهور گشته است؛ به‌ویژه این جمله ماندگار که: «قدرت گرایش به فساد دارد و قدرت مطلق، مطلقاً فاسد می‌کند.»منبع:Thea Encyclopedia Libertarianism / Ronald Hamowyترجمه: محمد کهربیبرای مطالعه بیشتر:Acton, John E. E. D. The History of Freedom. Grand Rapids, MI:The Acton Institute for the Study of Religion and Liberty, 1993.Chadwick, Owen. Professor Lord Acton: The Regius Chair of Modern History at Cambridge, 1895–1902. Grand Rapids, MI: the Acton Institute for the Study of Religion and Liberty, 1995.Hill, Roland. Lord Acton. New Haven, CT, &amp; London: Yale University Press, 2000.</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 21:17:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: سقط جنین ABORTION</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/httpsvirgooliomohammadkahroubiabortion-hi5mbuckvn2o</link>
                <description>سقط جنین به معنای پایان دادنِ عمدی به بارداری است. این فرایند معمولاً از طریق یکی از سه روش زیر انجام می‌پذیرد: استفاده از «قرص‌های صبح روز بعد» که می‌تواند از لانه‌گزینی تخمک بارورشده جلوگیری کند؛ استفاده از داروهایی نظیر «آر.یو.۴۸۶» (RU486) یا «میفِپریستون» در طی سه ماهه نخست بارداری که منجر به سقط خودبه‌خودی می‌شود؛ و یا انجام عمل جراحی برای خارج کردن جنین از رحم.مناقشه بر سر مسئله سقط جنین، فضایی دوقطبی ایجاد کرده است که در آن، صریح‌ترین مدافعانِ هر دو جناح (موافق و مخالف)، با اتخاذ مواضعی افراطی بر این باورند که اصولی را بیان می‌کنند که هیچ‌گونه مصالحه‌ای را برنمی‌تابد.در یک سوی این طیف، «طرفداران حق انتخاب» (Pro-choice) – کسانی که از حق سقط جنین دفاع می‌کنند – استدلال‌های متعددی را مطرح کرده‌اند، از جمله نیاز زنان فقیر به کنترل تعداد فرزندان برای رهایی از فقر. با این حال، رایج‌ترین استدلال از حق زن بر کنترل بدن خویش نشئت می‌گیرد. مسئله سقط جنین منجر به پیدایش شعار فمینیستی «بدن زن، حق زن» گردید. بر اساس این منطق، جنین بخشی از بدن زن محسوب می‌شود و او محق است که به صلاحدید خود، بارداری را ادامه دهد یا جنین – که بافتی در بدن اوست – را حذف نماید.در سوی دیگر، «طرفداران حق حیات» (Pro-life) – کسانی که خواهان ممنوعیت تمام اشکال سقط جنین هستند – معمولاً از استدلال‌های مذهبی بهره می‌جویند؛ از جمله اینکه روح در لحظه‌ای که اسپرم مرد و تخمک زن برای تشکیل «زیگوت» (سلول تخم) ترکیب می‌شوند، به وجود می‌آید. با این حال، اقلیت قابل‌توجهی از طرفداران حق حیات، بر پایه حقوق اولیه بشر استدلال می‌کنند. بدین معنا که به محض تشکیل زیگوت، انسانی با حقوق کامل انسانی پا به عرصه وجود می‌گذارد. بر اساس این منطق، انسانیت و حقوق جنین با مادر برابر است و بدین ترتیب، سقط جنین عملی معادل قتل محسوب می‌شود.باورهای اکثر مردم در میان این دو حد افراطی قرار می‌گیرد. برای مثال، بسیاری از طرفداران حق انتخاب خواهان ممنوعیت «سقط جنین با تولد جزئی» (Partial-birth abortion) هستند؛ روشی که در اواخر دوران بارداری انجام می‌شود و در طی آن، جنین تا حدی به دنیا می‌آید و سپس، معمولاً با سوراخ کردن جمجمه، کشته می‌شود. در طرف مقابل، بسیاری از طرفداران حق حیات، در صورتی که بارداری جان مادر را تهدید کند یا جنین دارای ناهنجاری جدی یا بیماری باشد، سقط جنین را جایز می‌دانند.تاریخچه سقط جنین بسته به فرهنگ، سطح فناوری و نقش و اهمیت مذهب در جامعه، از کشوری به کشور دیگر متفاوت است. برای نمونه، در کشورهای عمدتاً کاتولیک، سقط جنین عموماً ممنوع بوده است. مسئله سقط جنین – یا به تعبیر گسترده‌تر، کنترل موالید – پیوندی تنگاتنگ با نقش زنان در هر جامعه داشته است. ایالات متحده نمونه‌ای از تحول سقط جنین در یک جامعه عمدتاً سکولار و پیشرفته از نظر فناوری است.تا دهه ۱۸۲۰، سقط جنین در اکثر نقاط ایالات متحده قانونی – یا حداقل فاقد مقررات نظارتی – بود. در دهه ۱۸۲۰، تعدادی از ایالت‌ها شروع به ممنوع کردن سقط جنین پس از ماه چهارم کردند؛ زمانی که مصادف با «تحرک جنین» (Quickening) بود؛ یعنی نقطه‌ای بین هفته‌های ۱۶ تا ۱۸ پس از لقاح که حرکات جنین قابل احساس است. با این وجود، سقط جنین همچنان به عنوان رویه‌ای گسترده ادامه داشت و ماماها داروهای گیاهی را برای این منظور تجویز می‌کردند.ظهور «انجمن پزشکی آمریکا» (AMA) که در سال ۱۸۴۸ تأسیس شد، تأثیر عمیقی بر قوانین و نگرش‌های حاکم بر تولیدمثل گذاشت. این انجمن که تقریباً تماماً از مردان تشکیل شده بود، در پی تثبیت کنترل خود بر امور پزشکی، از جمله زایمان بود؛ حوزه‌ای که از نظر بیماران و مراقبان (ماماها) تقریباً کاملاً زنانه بود. انجمن پزشکی آمریکا برای تصویب قوانینی لابی کرد که طبابت را به افراد دارای مجوز دولتی محدود می‌کرد. بدین ترتیب، قانون و پزشکان به زودی کنترل تولیدمثل را در دست گرفتند و مدارا با سقط جنین کاهش یافت.انجمن پزشکی آمریکا (AMA)، یک انجمن حرفه‌ای و گروه لابی‌گری در ایالات متحده است که از پزشکان و دانشجویان رشته پزشکی تشکیل شده است. این نهاد پزشکی در سال ۱۸۴۷ بنیان‌گذاری گردید و مقر اصلی آن در شهر شیکاگو، ایالت ایلینوی واقع است. بر اساس آمار، شمار اعضای این انجمن در سال ۲۰۲۲، بالغ بر ۲۷۱,۶۶۰ نفر بوده است.عوامل اجتماعی نیز در کاهش سقط جنین نقش داشتند. آمار بالای تلفات در جنگ داخلی آمریکا (۱۸۶۱-۱۸۶۵) منجر به درخواست برای افزایش جمعیت شد. مهاجرت می‌توانست مشکل کاهش جمعیت را حل کند، اما بسیاری از آمریکایی‌ها نگران بودند که «نژاد خارجی» بر نژاد بومی «یانکی‌ها» غلبه کند. آشفتگی‌های ناشی از جنگ، جامعه پس از جنگ داخلی را مملو از برنامه‌های اصلاحات اجتماعی کرده بود. برخی بی‌بندوباری جنسی را عامل ناهنجاری‌های اجتماعی می‌دانستند و خواستار قوانین «طهارت» بودند؛ برخی دیگر خواستار حذف دخالت دولت در امور خصوصی، مانند تولیدمثل بودند. این سناریو به وضوح نشان می‌دهد که چگونه در تاریخ حیات اجتماعی آمریکا، سقط جنین می‌تواند به طرزی جدایی‌ناپذیر با سایر دغدغه‌های اجتماعی، به‌ویژه مسائل مربوط به اخلاقیات و طهارت، در هم تنیده شود.در سال ۱۸۷۳، کنگره «قانون کامستاک» (Comstock Act) را تصویب کرد. این قانون با هدف جلوگیری از امور مستهجن، انتشار، توزیع و مالکیت اطلاعات یا ابزارهای مرتبط با سقط جنین را ممنوع و شدیداً مجازات می‌کرد. اگر از اداره پست برای توزیع این مواد استفاده می‌شد، مجازات‌های حتی سنگین‌تری اعمال می‌گردید.چندین دهه درگیری میان طرفدارانِ «طهارت» (ضد سقط جنین) و متعصبانِ آزادی بیان (طرفدار حق انتخاب) در گرفت. یکی از قربانیان اولیه قانون کامستاک، آزادی‌خواه معروف «ازرا هیوود»، ناشر و سردبیر نشریه «دِ وُرد» (The Word) بود که به جرم انتشار و توزیع جزوه‌ای در مورد کنترل موالید با عنوان «یوغ‌های کوپید» – که در آن خویشتن‌داری جنسی را توصیه می‌کرد – دستگیر شد. همسر او، «آنجلا هیوود»، دفاعیه‌ای اولیه از سقط جنین را با عنوان «بدن زن، حق زن» در همان نشریه منتشر کرد.تا اواخر قرن نوزدهم، سقط جنین و اطلاعات مربوط به آن عملاً غیرقانونی شد. در حدود آغاز قرن بیستم، مبارزه برای سقط جنین توسط «مارگارت سنگر»، مامایی که در محله‌های فقیرنشین نیویورک فعالیت می‌کرد، رهبری می‌شد. دهه‌های بعدی شاهد نبردهای ایالت به ایالت برای قانونی کردن تمام اشکال کنترل موالید، از جمله سقط جنین بود. (این مبارزه در سطح ایالتی انجام می‌شد زیرا به موجب اصل تفکیک قوا در قانون اساسی، سقط جنین تحت صلاحیت قضایی ایالت‌ها قرار داشت).در سال ۱۹۷۰، ایالت‌های کالیفرنیا، نیویورک، آلاسکا، هاوایی و واشینگتن سقط جنین را قانونی کردند. اما رویداد سرنوشت‌ساز در سال ۱۹۷۳ با حکم دیوان عالی ایالات متحده در پرونده «رو علیه وید» (Roe v. Wade) رخ داد. حکم دادگاه اکثر قوانین ایالتی ضد سقط جنین را باطل کرد، زیرا آنها حقوق حریم خصوصی تضمین‌شده در متمم چهاردهم قانون اساسی را نقض می‌کردند. تصمیم «رو علیه وید»، سقط جنین را به سه مرحله تقسیم کرد و منافع ایالت را در دو سه ماهه آخر به رسمیت شناخت. بر این اساس، در سه ماه اول، سقط جنین یک مسئله خصوصی تلقی شد، در حالی که در سه ماه دوم، به ایالت‌ها اجازه داده شد تا حدی کنترل اعمال کنند. نهایتاً، در سه ماه آخر، ایالت‌ها مجاز شدند که این رویه را به طور کامل ممنوع کنند.پرونده «رو علیه وید» (با استناد قانونی ۴۱۰ ایالات متحده ۱۱۳، مصوب ۱۹۷۳)، حکمی تاریخی از سوی دیوان عالی ایالات متحده بود. طی این حکم، دیوان اعلام داشت که قانون اساسی ایالات متحده، حق انجام سقط جنین را پیش از مرحله «زیست‌پذیری جنین» (Fetal Viability) تحت حمایت قرار می‌دهد.سقط جنین زودهنگام قانونی شد و علیرغم افزایش محدودیت‌هایی که حول مسائلی مانند رضایت والدین می‌چرخد، قانونی باقی مانده است. در سال‌های اخیر، طرفداران حق انتخاب مدعی شده‌اند که سقط جنین از طریق مجموعه‌ای از محدودیت‌ها که هسته اصلی «حق» انتخاب باروری را فرسایش می‌دهد، به صورت تدریجی در حال ممنوع شدن است. آنها به عنوان نمونه به «قانون ممنوعیت سقط جنین با تولد جزئی» مصوب سال ۲۰۰۳ اشاره می‌کنند. این قانون هیچ استثنایی برای زنانی که سلامتشان در خطر است یا برای بیماری‌ها و ناهنجاری‌هایی که کودک ممکن است در زندگی رنج ببرد، قائل نیست. طرفداران حق انتخاب این قانون را نشانه‌ای برای آغاز دومین جنگ صلیبی آمریکا علیه حقوق باروری می‌دانند.سقط جنین شاید دشوارترین مسئله اجتماعی معاصر باشد، زیرا پرسش‌های نظری پیچیده‌ای از جمله حریم خصوصی، مالکیت بر خویشتن و آزادی زنان را پیش می‌کشد. برای این پرسش‌ها و سایر سوالات مرتبط، پاسخ‌های قطعی یا رضایت‌بخشِ اندکی وجود دارد.حریم خصوصی را در نظر بگیرید: طرفداران حق انتخاب معتقدند که دولت نباید در تصمیم شخصی مادر مبنی بر اینکه فرزندی به دنیا بیاورد یا خیر، دخالت کند. چنین دخالت‌هایی منجر به کنترل دولتی بر پزشکی می‌شود و پزشکان را به بازوی دولت تبدیل می‌کند. پزشکان مجبور خواهند بود قضاوت کنند که آیا سقط جنین طبیعی بوده یا القایی، و مورد دوم را به عنوان یک جرم احتمالی گزارش دهند. زنان ممکن است حتی در صورت نیاز مبرم، از کمک پزشکی اجتناب کنند. برخی از طرفداران حق انتخاب هشدار می‌دهند که زنان باردار به «رحم‌های» تحت نظارت دولت تبدیل خواهند شد.در مقابل، طرفداران حق حیات استدلال می‌کنند که حقوق حریم خصوصی اجازه قتل یک انسان دیگر را نمی‌دهد؛ چیزی که آنها جنین را مصداق آن می‌دانند. یک زن باردار باید با قانون یا در صورت لزوم با زور، از آسیب رساندن به «کودک» خود منع شود. اینکه آیا زنی که عمداً سقط جنین می‌کند، به همراه هر مراقبی که به او کمک می‌کند، باید به قتل عمد متهم شود یا خیر، موضوعی است که به ندرت به آن پرداخته می‌شود.سقط جنین مسئله‌ای با دغدغه بین‌المللی است. در اواخر قرن بیستم، بسیاری از کشورها قوانین خود را در زمینه تولیدمثل، تا حدی به دلیل فشار سازمان‌های جهانی مانند سازمان ملل متحد، تعدیل کردند. در حال حاضر، سقط جنین در اکثر کشورهای توسعه‌یافته قانونی است. طبق برآوردهای «موسسه آلن گاتماکر»، سالانه ۴۶ میلیون زن سقط جنین می‌کنند که سقط‌های قانونی بیش از نیمی از این تعداد را تشکیل می‌دهند.همان پرسش‌هایی که آمریکای قرن نوزدهم را درگیر کرده بود، اکنون بر بحث‌های بین‌المللی سایه افکنده است. اگر زنان نتوانند بدن خود را کنترل کنند، چگونه می‌توانند واقعاً آزاد باشند؟ آیا تولیدمثل کنترل‌نشده علاوه بر کودکان ناخواسته، فقر نیز تولید می‌کند؟ اگر سقط جنین ممنوع شود، آیا زنان مستأصل به سمت سقط‌های ناایمن که جانشان را به خطر می‌اندازد سوق داده خواهند شد؟استدلال‌های متقابل مشابهی نیز مطرح می‌شود. طرفداران حق حیات با توسل به اخلاقیات، ادعا می‌کنند که سقط جنینِ در دسترس، بی‌بندوباری را تشویق می‌کند. آنها با تکیه بر نظریه‌ای مبتنی بر حق حیات، معتقدند که هیچ ملاحظه‌ای بر جان یک انسان بی‌گناه – یعنی جنین – ارجحیت ندارد. نبرد بر سر حقوق و خطاهای باروری، به ویژه در کشورهای در حال توسعه، ادامه خواهد یافت.منبع:Thea Encyclopedia Libertarianism / Ronald Hamowyترجمه: محمد کهربیمنابع بیشتر برای مطالعه:Alan Guttmacher Institute. Sharing Responsibility: Women, Society &amp; Abortion Worldwide. New York: Author, 1999.Gordon, Doris. “Abortion and Rights: Applying Libertarian Principles Correctly.” International Journal of Sociology and Social Policy 19 (1999): 97–127.Mohr, James C. Abortion in America. Oxford: Oxford University Press, 1978.Sears, Hal D. The Sex Radicals: Free Love in High Victorian America. Lawrence: The Regents Press of Kansas, 1977.Tabarrok, Alexander. “Abortion and Liberty.” Liberty for Women: Freedom and Feminism in the Twenty-First Century. Wendy McElroy, ed. Chicago: Ivan R. Dee, 2002.Thomson, Judith Jarvis. “A Defense of Abortion.” Philosophy and Public Affairs I no. I (1971): 47–66.</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 16:17:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشنامه لیبرتارینیسم: لغوگرایی Abolitionism</title>
                <link>https://virgool.io/LibertyInstitute/abolitionism-hmllt4km42wj</link>
                <description>لغوگرایی اصطلاحی است که برای توصیف جناح رادیکالِ جنبش ضد برده‌داری آمریکا در طول قرن نوزدهم به کار می‌رود. در ایالات متحده، رهبر اصلی لغوگرایان، ویلیام لوید گریسون بود؛ سخنران، نویسنده، سازمان‌دهنده و ناشری سرسخت که نشریه تأثیرگذار خود، «لیبراتور» (The Liberator) را در ژانویه ۱۸۳۱ راه‌اندازی کرد.آزادی‌بخش (The Liberator) یک مجله سوسیالیستی ماهانه بود که از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۴ منتشر می‌شد. این نشریه در سال ۱۹۱۸ توسط مکس ایستمن و خواهرش کریستال ایستمن تأسیس شد تا کار مجله توده‌ها (The Masses) را ادامه دهد؛ مجله‌ای که به دلیل مقررات پُستی زمان جنگ دولت ایالات متحده تعطیل شده بود.لغوگرایی با مخالفتش نسبت به تدریج‌گرایی (Gradualism) متمایز می‌شود. توماس جفرسون و دیگر تدریج‌گرایان، اگرچه برده‌داری را به‌عنوان شری هولناک محکوم می‌کردند، اما معتقد بودند که این پدیده باید طی سالیان متمادی و به‌صورت مرحله‌به‌مرحله حذف شود تا اثرات زیان‌بار آن بر کشاورزی جنوب کاهش یابد. علاوه بر این، بسیاری از تدریج‌گرایان بر این باور بودند که آفریقایی-آمریکایی‌ها نمی‌توانند به‌موفقیت در جامعه آمریکا جذب و ادغام شوند. آن‌ها از سیاستی موسوم به «کلونیزاسیون» (کوچ دادن به مستعمرات) حمایت می‌کردند که خواهان انتقال بردگان آزادشده به مستعمرات در آن‌سوی دریاها بود.گریسون و پیروانش، نظیر وندل فیلیپس، نه‌تنها منتقدان سرسخت تدریج‌گرایی و کلونیزاسیون بودند، بلکه به تعصبات نژادی که در میان بسیاری از طرفداران این طرح‌ها رواج داشت نیز به‌شدت می‌تاختند. بر این اساس، آنان خواهان حقوق مدنی و سیاسی برابر برای آفریقایی-آمریکایی‌ها بودند.اهمیت لغوگرایی در تاریخ اندیشه آزادی‌خواهانه (لیبرتارین)، در تأکید آن بر «مالکیت بر خویشتن» (Self-ownership) نهفته است. گریسون استدلال می‌کرد که حقِ برده نسبت به خودش، «بر هر ادعای دیگری ارجح است.» بنابراین، ملاحظات فایده‌گرایانه، همچون تأثیری که لغو برده‌داری ممکن است بر اقتصاد جنوب داشته باشد، نباید بر حق اخلاقی برده نسبت به خویشتن مقدم شمرده شود. این استدلال اخلاقی برای درخواست لغو فوری برده‌داری ضروری بود. لغوگرایان می‌دانستند که ریشه‌کن کردن برده‌داری حتی در بهترین شرایط زمان‌بر خواهد بود، اما اصرار داشتند که هیچ ملاحظه عمل‌گرایانه‌ای (پراگماتیک) نباید بر ادعای اخلاقی مالکیت بر خویشتن پیشی بگیرد.این تأکید بر مالکیت بر خویشتن، با برچسب «آدم‌دزد» (Manstealer) که اغلب به مالکان برده اطلاق می‌شد، به تصویر کشیده می‌شود. لغوگرایان برده‌داری را دزدی در مقیاسی بزرگ می‌دانستند، زیرا برده‌دار آنچه را که به‌حق متعلق به خودِ برده بود—یعنی بدن، نیروی کار و ثمره آن را—مصادره می‌کرد. این استدلال همچنین در جریان مباحثات متعدد درباره دیدگاه کتاب مقدس نسبت به برده‌داری مورد استفاده قرار می‌گرفت. هنگامی که لغوگرایان (که بسیاری از آنان عمیقاً مذهبی بودند) تحت فشار قرار می‌گرفتند تا احکامی از کتاب مقدس علیه برده‌داری ذکر کنند، غالباً به این فرمان متوسل می‌شدند: «دزدی مکن.»اگرچه لغوگرایان حتی در ایالت‌های شمالی که برده‌داری در آن‌ها غیرقانونی شده بود، اقلیت کوچکی را تشکیل می‌دادند، اما نفوذ قابل‌توجهی داشتند. با وجود اینکه تمام لغوگرایان قویاً مخالف برده‌داری بودند، جریان‌ها و گرایش‌های متفاوتی در این جنبشِ نسبتاً کوچک وجود داشت که برخی از آن‌ها هنوز هم جذابیت نظری خود را حفظ کرده‌اند.ویلیام لوید گریسون (زاده ۱۰ دسامبر ۱۸۰۵ – درگذشته ۲۴ مه ۱۸۷۹) الغاگرایی، روزنامه‌نگار، و مصلح اجتماعی آمریکایی بود. شهرت اصلی وی به دلیل روزنامه ضد برده‌داری پرمخاطب او با نام «آزادی‌بخش» (The Liberator) است که گریسون در سال ۱۸۳۱ تأسیس کرد و انتشار آن را در بوستون ادامه داد تا زمانی که برده‌داری در ایالات متحده با متمم سیزدهم قانون اساسی در سال ۱۸۶۵ لغو شد. او همچنین حامی حقوق زنان بود و در دهه ۱۸۷۰، به یکی از صداهای برجسته جنبش حق رأی زنان تبدیل شد.یک بحث داخلی عمده میان لغوگرایان، مربوط به تطابق برده‌داری با قانون اساسی بود. گریسون استدلال می‌کرد که چون قانون اساسی ایالات متحده برده‌داری را تأیید کرده است، پس آن سند «میثاقی با مرگ و توافقی با دوزخ» است. به همین دلیل بود که گریسونی‌ها با هر استراتژی که شامل سیاست‌های انتخاباتی به‌عنوان ابزاری برای پایان دادن به برده‌داری می‌شد، مخالفت می‌کردند. از نظر آنان، یک لغوگرای باوجدان نمی‌توانست سمت سیاسی داشته باشد، زیرا این امر مستلزم ادای سوگند برای حمایت و دفاع از قانون اساسی بود.دیدگاه متفاوتی توسط آزادی‌خواه رادیکال و لغوگرا، لایسندر اسپونر، ابراز شد. او رساله‌های متعددی در دفاع از این موضع نوشت که قانون اساسی ایالات متحده، اگر در چارچوب حقوق طبیعی تفسیر شود، هیچ مجوز قانونی برای برده‌داری ارائه نمی‌دهد. اگرچه اسپونر بنا به دلایل دیگر با استراتژی‌های سیاسی برای پایان دادن به برده‌داری مخالف بود—او در ماهیت، اگر نه در نام، یک آنارشیست بود—اما استدلال‌های او بر لوئیس و آرتور تاپان، گریت اسمیت و دیگر لغوگرایانی که در حزب آزادی (تأسیس‌شده در ۱۸۳۹) فعال بودند، تأثیر گذاشت.گریسون، علاوه بر رد استراتژی‌های سیاسی، یک صلح‌طلب (پاسیفیست) بود که خشونت را به‌عنوان ابزاری برای مبارزه با برده‌داری تأیید نمی‌کرد. اسپونر و دیگر لغوگرایان در این مسئله نیز با گریسون اختلاف‌نظر داشتند؛ آنان معتقد بودند که خشونت می‌تواند به‌طور مشروع در دفاع از خود استفاده شود. در واقع، در سال ۱۸۵۸، اسپونر اعلامیه‌ای با عنوان «طرحی برای لغو برده‌داری» منتشر کرد که لغوگرایان مسلح را تشویق می‌کرد تا به جنوب نفوذ کنند، بردگان را آزاد سازند و شورش‌ها را برانگیزند. بردگان پس از به دست آوردن آزادی، باید از اموال مالکان سابق خود غرامت دریافت می‌کردند. برخی از مورخان معتقدند که طرح اسپونر ممکن است بر حمله نافرجام جان براون به زرادخانه در هارپرز فری، ویرجینیا، در اکتبر ۱۸۵۹ تأثیر گذاشته باشد.وکیل، نظریه‌پرداز حقوقی، کارآفرین و بردگی‌ستیز آمریکایی قرن نوزدهمی است. او حرفه‌ی وکالت خود را در ماساچوست در نافرمانی آشکار با قوانین موضوعه‌ی ایالتی آغاز کرد. اسپونر درس حقوق را در کالج نخوانده بود. قوانین موضوعه‌ی ماساچوست حکم می‌کرد که فارغ‌التحصیلان کالج بعد از سه سال کار نزد یک وکیل می‌توانند حرفه‌ی مستقل خود را آغاز کنند، و در مقابل آنان که مدرک کالج ندارند، ملزم به پنج سال کارآموزی‌اند. اسپونر آشکارا بعد از سه سال و بدون مدرک کالج کار خود را آغاز کرد و قاعدتاً سروکارش به دادگاه افتاد. او استدلال کرد که قانون تبعیضی دولتی نسبت به فقرا و درآمدی انحصاری برای وکلا برقرار کرده است. در نتیجه‌ی نافرمانی اسپونر سرانجام مجلس مقننه‌ی ایالتی آن محدودیت را ملغا کرد.شکاف جالب دیگر در جنبش لغوگرایی ناشی از استدلال گریسون بود مبنی بر اینکه ایالت‌های آزاد باید از اتحادیه جدا شوند (Secede) و بدین‌وسیله فرار بردگان از جنوب را آسان‌تر کنند. (شعار «هیچ اتحادیه‌ای با برده‌داران» سال‌ها بر صفحه اول نشریه لیبراتور نقش بسته بود.) با این حال، همان‌طور که گریسون بعدها توضیح داد، زمانی که او صلح‌طلبی خود را کنار گذاشت تا از شمال در طول جنگ داخلی حمایت کند، حق جدایی تنها شامل ایالت‌هایی می‌شد که انگیزه‌ای عادلانه داشتند؛ بنابراین جنوب از این حق برخوردار نبود و می‌شد آن را مجبور به پیوستن مجدد به اتحادیه کرد.در اینجا نیز دوباره این لایسندر اسپونر بود که به‌عنوان فردی دگراندیش و مستقل در میان لغوگرایان ظاهر شد. در سه جزوه با عنوان «خیانت نیست: قانون اساسیِ فاقد اقتدار»، اسپونر با وجود مخالفت شدیدش با برده‌داری، از حق ایالت‌های جنوبی برای جدایی دفاع کرد. اسپونر همچنین تفسیری اقتصادی از علل جنگ داخلی ارائه داد، در حالی که نقش برده‌داری را در ایجاد آن درگیری کم‌رنگ جلوه می‌داد.- منبع: Thea Encyclopedia Libertarianism / Ronald Hamowyترجمه: محمد کهربیمنابع بیشتر برای مطالعه:Garrison, William Lloyd. Documents of Upheaval: Selections from William Lloyd Garrison’s “The Liberator,” 1831–1865. Truman John Nelson, ed. New York: Hill &amp; Wang, 1966.Jaffa, Harry. A New Birth of Freedom: Abraham Lincoln and the Coming of the Civil War. Lanham, MD: Rowman &amp; Littlefield, 2000.Ruchames, Louis, ed. The Abolitionists; A Collection of Their Writing. New York: Putnam, 1963.Spooner, Lysander. No Treason: The Constitution of No Authority. Boston: L. Spooner, 1867</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 14:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریشه‌های پنهان افسردگی: پژواک احساسات سرکوب‌شده کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%DA%98%D9%88%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-g8q1vhgrcspo</link>
                <description>افسردگی، هیولای سیاهی که سایه‌اش بر زندگی بسیاری از ما سنگینی می‌کند، اغلب به عنوان یک اختلال خلقی پیچیده و چندوجهی شناخته می‌شود. اما آیا تاکنون به این فکر کرده‌اید که این هیولای تاریک، ممکن است ریشه در تجربیات کودکی ما داشته باشد؟ تجربیاتی که در آن‌ها احساساتمان نادیده گرفته شده و به ما در مدیریت آن‌ها کمکی نشده است؟کودکی، دورانی است که در آن، ما به عنوان موجوداتی کوچک و آسیب‌پذیر، برای درک و مدیریت احساسات خود به شدت به مراقبانمان وابسته هستیم. وقتی مراقبان ما، به دلایل مختلفی مانند ناآگاهی، بی‌توجهی و یا حتی مشکلات خودشان، قادر به کمک به ما در این زمینه نیستند، ما یاد می‌گیریم که احساسات خود را سرکوب کنیم. این سرکوب، ممکن است در کوتاه‌مدت به ما کمک کند تا با شرایط دشوار کنار بیاییم، اما در درازمدت، می‌تواند به پیامدهای جدی مانند افسردگی منجر شود.احساسات سرکوب‌شده، مانند آتش زیر خاکستر، در درون ما باقی می‌مانند و به تدریج انرژی و vital force ما را تخلیه می‌کنند. آن‌ها می‌توانند به شکل‌های مختلفی مانند خشم، اندوه، ترس و یا حتی بی‌حسی بروز کنند و ما را از تجربه شادی و رضایت در زندگی بازدارند. این احساسات سرکوب‌شده، همچنین می‌توانند بر روابط ما با دیگران تأثیر منفی بگذارند و ما را در چرخه‌ای از انزوا و تنهایی گرفتار کنند.تحقیقات نشان داده‌اند که کودکانی که در محیط‌های عاطفی نامناسب بزرگ می‌شوند، در معرض خطر بیشتری برای ابتلا به افسردگی در بزرگسالی قرار دارند. این کودکان، اغلب یاد می‌گیرند که احساسات خود را پنهان کنند و نیازهای عاطفی خود را نادیده بگیرند. این الگوهای ناسالم، در بزرگسالی نیز ادامه می‌یابند و می‌توانند به مشکلات جدی در سلامت روان منجر شوند.بنابراین، افسردگی را می‌توان به عنوان نشانه‌ای از احساسات سرکوب‌شده‌ای دانست که در کودکی به ما در مدیریت آن‌ها کمکی نشده است. این احساسات، مانند زخمی التیام نیافته، در درون ما باقی می‌مانند و به تدریج ما را از درون می‌خورند. برای درمان افسردگی، لازم است به این زخم‌های عاطفی کودکی بپردازیم و یاد بگیریم که چگونه با احساسات خود به شیوه‌ای سالم و سازنده روبرو شویم.درمانگران با استفاده از روش‌های مختلفی مانند روان‌درمانی، به افراد کمک می‌کنند تا به این احساسات سرکوب‌شده دسترسی پیدا کنند، آن‌ها را درک کنند و بیاموزند که چگونه آن‌ها را به شیوه‌ای سالم ابراز کنند. این فرآیند، می‌تواند به کاهش علائم افسردگی و بهبود کیفیت زندگی فرد کمک کند.در نهایت، باید به یاد داشته باشیم که افسردگی یک بیماری قابل درمان است. با شناخت ریشه‌های آن و دریافت کمک حرفه‌ای، می‌توانیم بر این هیولای تاریک غلبه کنیم و به سوی زندگی شادتر و سالم‌تری گام برداریم.</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 18:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی و خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%B4%D9%85-umk6lu928bl2</link>
                <description>پشت افسردگی مقدار زیادی خشم فروخورده وجود دارد.از یک زاویه، افسردگی، خشم است که به اشتباه به سمت خودمان هدایت شده است.خشم هدایت‌شده در ریشه خود، خشم و عصبانیت نسبت به تجربیات مضر و ناعادلانه گذشته، یا نسبت به افرادی است که ممکن است عمداً یا غیرعمد به ما آسیب رسانده باشند.به دلایل مختلف، این خشم هرگز فرصتی برای احساس شدن، بیان و پردازش پیدا نکرده است.اما خشم وقتی پردازش نمی‌شود، در هوا ناپدید نمی‌شود.این انرژی مبارزه هنوز نیاز دارد که علیه چیزی یا کسی برود.اگر به اندازه کافی احساس امنیت نکنیم که بتوانیم آن را به طور پایدار به خارج از خودمان هدایت کنیم، این «کسی» اغلب خودمان هستیم.وقتی دچار افسردگی می‌شویم، اغلب احساس شکست و ناتوانی می‌کنیم، و دنیا را از این زاویه می‌بینیم. در نتیجه، باور داریم که نمی‌توانیم آنچه را که برای خروج از افسردگی و زندگی بهتر لازم است انجام دهیم.بنابراین، اگر افسردگی حالت عاطفی شکست و «من نمی‌توانم» است، حالت عاطفی «من می‌توانم» چیست؟این حالت عاطفی خشم است که به ما اجازه می‌دهد برای آنچه برایمان مهم است بجنگیم و از خودمان محافظت کنیم.اگر از حق بیولوژیکی خود برای احساس و بیان خشم محروم شده‌ایم، از حس «من می‌توانم» محروم شده‌ایم و این فقدان «من می‌توانم» می‌تواند به ظهور افسردگی کمک کند.برای حرکت به سمت حالت فیزیولوژیکی «من می‌توانم»، مهم است که سیستم عصبی ما ظرفیت مهار احساس خشم و انرژی مبارزه‌ای که با آن می‌آید را توسعه دهد.</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 17:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkahroubi/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-w5aew75twghh</link>
                <description>دوستی&quot;دوستی&quot; که؛ همیشه با هم بودن و به هم مجال ندادن و دائما در ارتباط بودن نیست! دوستی یعنی همدیگر را دوست داشتن و همدیگر را فهمیدن و به هم مجالِ زیستن و نفس کشیدن و خلوتی بدون واسطه دادن! دوستی یعنی برای هم آرزوهای خوب داشتن و حتی بی‌خبر از هم ماندن برای روزها و ماه‌ها و همچنان برای هم بهترین‌ها را خواستن و گاهی برای راحتی و مجالِ ارتقای هم، دورتر ایستادن و فاصله گرفتن... که من فاصله‌های به صلاح و آگاهانه را مقدس‌تر از نزدیک ماندن‌های مداوم نابالغانه می‌دانم...دوستی یعنی من دوستت دارم و خوشحالم که در جهان من هستی و می‌شناسمت و برای این دوست داشتن، تو را موظف به هیچ نمی‌دانم، حتی توجه‌های مدام تو را نمی‌طلبم؛ وقتی جهانی کار عقب افتاده و اندوهِ به بار نشسته‌ی آماده‌ی چیده شدن داری. دوستی یعنی من هرگز قاتلِ انرژی و زمانِ تو نخواهم‌بود و راضی نخواهم‌شد برای برآوردن توقعات من، ذره‌ای از موفقیت و تلاش‌ دست نگه‌داری و از مسیر زندگی و کارهات عقب بمانی چرا که نمی‌خواهم به هیچ شکلی به تو آسیب بزنم.دوستی یعنی من دوستت دارم و خواهان بهترین‌ها برای تو هستم و تو مجازی گاهی برای من زمان نداشته‌باشی یا دغدغه‌های بسیاری مانع تمرکزت باشند و تو را مجاز می‌دانم که گاهی حتی حوصله‌ی هیچ چیز را نداشته‌باشی. من از جهان درون و بیرون تو و از روحیات تو آگاه نیستم و هرگز تو را قضاوت نخواهم‌کرد و همچنان تو را دوست خواهم داشت. &quot;دوستی&quot; یعنی حال تو خوب باشد و به یاد من که بیفتی، لبخند بزنی، همین....</description>
                <category>محمد کهربی - جنرالیست</category>
                <author>محمد کهربی - جنرالیست</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2024 17:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>