<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mohammadkaraminejad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadkaraminejad</link>
        <description>در کنار یکدیگر، برای بهتر شدن سخن می‌گوییم. اینجا، یادداشت‌های یک ذهن دغدغه‌مند را می‌خوانید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:12:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/130003/avatar/8DmomP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mohammadkaraminejad</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آستَر (تقدیم به او که همیشه هست!)</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D9%8E%D8%B1-obykxfieejto</link>
                <description>دست در جیب کت خاکستری رنگش می‌کند. رنگ صورتش سرخ می‌شود! عرق روی پیشانی‌اش می‌نشیند و حرکت آرام قطره‌های عرق را از پشت کمر و روی ستون فقراتش حس می‌کند! هر چه جیب‌هایش را بیشتر می‌گردد، رنگ صورتش سرخ‌تر می‌شود! جیب سمت چپ داخل کت را که می‌بیند، دستش پاره‌گی آستر کتش را لمس می‌کند! زیر لب با بغضی که در گلو دارد می‌گوید:« کجا افتاده آخه؟!»؛ گوش همراهش را نگاه می‌کند. دکمۀ کنار صفحۀ نمایش گوشی را فشار می‌دهد؛ گوشی‌اش خاموش است! تصویر اعلان گوشی روی صفحه نمایش و آخرین هشدارهای گوشی برای خاموش شدن از ذهنش می‌گذرد! مثل آدمی که در حال جان دادن است و از اطرافیانش کمک می‌خواهد! زیر لب غر می‌زند:« لعنتی الان چه وقت خاموش شدن بود!؟»؛ غذا در دهانش ماسیده و دیگر مزه‌ای برایش ندارد! داشت گریه‌اش می‌گرفت! لقمۀ غذا را که در دهانش مانده است به زور قورت می‌دهد و با دستش کراوات مشکی رنگش را بالا می‌کشد. خشکش زده. فکر آبرو و غرورش جلوی لیلا، عرق بیشتری از سر و صورتش روانه می‌کند. با خودش می‌گوید:« حالا برو به کی قسم بخور که واقعا کیف پولت گم شده! خدایا، نشه اینم مث قبلی‌ها ول کنه بره!»؛ رد عرق روی صورت تازه تراشیده‌اش می‌ماند! چشمش به کیف دستی لیلا که روی آویز روبرویش به دیوار است می‌افتد! نگاهش را به لیلا می‌اندازد. لیلا پشت به او مشغول نوشیدن لیمونادش است و گاهی سرش را به سمت پنجره می‌چرخاند و عابران را نگاه می‌کند. نگاهش را روی کیف دستی لیلا نگه می‌دارد. به سمت آویز روی دیوار حرکت می‌کند. دستش می‌لرزد و نفسش به شماره افتاده! صدای قلبش را به راحتی می‌شنود. لبانش از ترس تکان می‌خورد. زیپ کیف لیلا را باز می‌کند و دستش را داخل آن می‌برد. به سرعت دستش را داخل کیف می‌چرخاند! دستش از روی کرم ضد آفتاب می‌گذرد و به ماتیک قرمز رنگ می‌خورد. از روی دسته کلیدها رد می‌شود و یک مشت کاغذ را لمس می‌کند! نفسش بند می‌آید! کاغذها را در دستش مشت می‌کند و مثل کسی که به قلاب ماهیگیری‌اش چیزی گیر کرده است، سریع دستش را از داخل کیف لیلا درمی‌آورد! مشتش پر می‌شود از تراول‌های صد و پنجاه تومانی! پول‌ها را داخل جیب شلوارش می‌گذارد و کیف لیلا را با دستی که روی شصت انگشتش یک اژدهای کوچک تتو شده، مرتب می‌کند و آرام آرام زیپ کیفش را می‌بندد.پشت میز مستطیل شکل رستوران روی صندلیِ روبروی لیلا می‌نشیند. لیلا سرش را بالا می‌گیرد و به چشمان حمید که مدام به چپ و راست می‌چرخند زل می‌زند و به آرامی می‌گوید:« همه چی مرتبه؟»؛ حمید با زور لبخندی می‌زند و رو به لیلا می‌گوید:« چیزی نشده که! مگه منتظر چیزی بودی؟!»؛ لیلا پای باریک و عضلانی‌اش را روی پای دیگرش می‌اندازد و نگاهش را رو به حمید می‌گیرد. حمید با لبخندی به صورت لیلا نگاه می‌کند و می‌گوید:«اشکالی هست بفرمایید برطرف کنم؟!»؛ لیلا مثل اینکه از حرف بچه‌ای خنده‌اش گرفته باشد، دستانش را روی میز می‌گذارد و به آرامی قهقهه‌ای می‌زند! جا دستمالی کوچک روی میز را دستش می‌گیرد و آن را روی میز می‌چرخاند. لب پایینش را می‌گزد و نگاهش را به حمید می‌اندازد  و می‌گوید:« میدونی چی واسه من تو زندگی مهمه؟»؛ حمید دستش را روی میز می‌گذارد و گوش‌هایش سرخ می‌شود! دستانش را در هم می‌برد و اضطرابش را از لیلا پنهان می‌کند. با سرفۀ کوتاهی سینه‌اش را صاف می‌کند و جواب می‌دهد:«نه عزیزم. چیه؟!»؛ لیلا با نگاهی که شبیه کاراگاه‌های جنایی در اتاق بازجویی است به چشمان حمید زل می‌زند و می‌گوید:« صداقت و رو راست بودن؛ چیز زیادی هم نیست!»؛ حمید سرش را مثل عروسک‌ها تکان تکان می‌دهد و می‌گوید:«گُل گفتی! صداقت حرف اول رو می‌زنه!»؛ لیلا لبخندی یک وری تحویل حمید می‌دهد. حمید با کف دستان عرق کرده‌اش گره کراوات و پیراهن سفیدش را صاف می‌کند و لبخند تلخی به لیلا می‌زند! گارسون غذاها را روی میز می‌چیند و با ته لهجه‌ای ایتالیایی رو به حمید می‌گوید:«آقا، شیر قهوه‌اتون هم بیست دقیقه دیگه آماده هست!»؛ حمید کت اسپرت خاکستری‌ رنگش را در می‌آورد. آستین‌های پیراهن سفیدش را بالا می‌زند و مشغول خوردن غذا می‌شود و سری به نشانۀ تشکر برای گارسون تکان می‌دهد. لیلا با چنگالش گوشت‌ها را از این طرف به آن طرف بشقاب می‌غلتاند. گاهی تکه گوشتی در دهانش می‌گذارد و زیر چشمی حمید را نگاه می‌کند! منتظر است حمید حرفی بزند و خودش سر صحبت را باز کند. حمید با اشتها غذایش را می‌خورد و به لیلا نگاه می‌کند و می‌گوید:«امروز یه چیزیت شده انگار؟! فکر کنم خیلی خوشحالی که پیشت هستم‌ها!»؛ لیلا پوزخندی می‌زند و می‌گوید:«آخه تو خیلی صادقی باهام عزیزم!»؛ حمید چنگالش را می‌گذارد و کراواتش را صاف می‌کند و با لبخند فاتحانه‌ای می‌گوید:« البته مادام! البته!».***گارسون شیرقهوه‌ها را جلوی لیلا و حمید می‌گذاردو صورتحساب غذا و شیر قهوه را تحویل حمید می‌دهد. حمید صورتحساب را دستش می‌گیرد و عدد 743 هزار تومان را جلوی قیمت کل می‌بیند. از روی صندلی بلند می‌شود و دستش را در جیب شلوار خاکستری رنگش می‌کند. پول‌های لیلا را که در جیبش مچاله شده در می‌آورد و پول غذا و شیرقهوه‌ها را با دست راستش جلوی گارسون می‌گیرد. حمید آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد! عرق از پشت گوشش سرازیر می‌شود. سنگینی نگاه‌های لیلا را حس می‌کند! گارسون پول را از دست حمید می‌گیرد و به نشانۀ تشکر، دستش را زیر سینه‌اش می‌گیرد و سرش را قدری خم می‌کند و می‌رود. حمید همینطور که روی صندلی می‌نشیند، نفس بلندی می‌کشد. لیلا نگاهی به حمید می‌اندازد و با لبخندی که انگار یک احمق را می‌بیند به چهرۀ سرخ شده و عرق کردۀ حمید نگاه می‌کند و می‌گوید:« یه لحظه بیا جای من بشین من برم کیفمو بیارم!»؛ حمید فک پایین‌اش را یک وری می‌گیرد و می‌گوید:« فرقی نداره‌ که! ولی بخاطر تو باشه! هر چی شما بگی!»؛ لیلا از جایش بلند می‌شود و کیف چرمی و مشکی‌اش را برمی‌دارد. حمید جای لیلا نشسته. سرش را روبرو می‌گیرد و چشمش به آیینۀ قدی روبرویش می‌افتد و لیلا را از آیینۀ مقابلش می‌بیند که کیفش را از روی آویز برمی‌دارد. لیلا چند ثانیه‌ای از آیینه، به چهرۀ خشک شده و گیج حمید نگاه می‌کند و از در خروجی رستوران خارج می‌شود!</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 23:14:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجوی چوب‌بُری</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%DA%86%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%8F%D8%B1%DB%8C-iucjlaxityoq</link>
                <description>کتاب‌های درسی مدرسه‌اش را که نگاه می‌کردی، پر بود از نقاشی‌‌های میز و صندلی. میزهای بزرگ و کوچک، میز تحریر یا میز مدیریت که پدرش آرزو داشت روزی بیاید تا او را پشتش ببیند! تنها کتاب‌های دوران مدرسه‌اش منقش به تصاویر میز و صندلی و بُراده‌های ریز ریز شده‌ی چوب نبود! بعدها که در دانشگاه تهران، مشغول رشته‌ی پزشکی شد، کاسه همین کاسه و آش همان آش بود! با این تفاوت که تصاویر کتاب‌های دانشگاهی‌اش، جا افتاده‌تر و شکیل‌تر شده بودند! آن روز که پدرش در خانه‌ بند کرده بود به رتبه‌ی چهارِ کنکورِ پزشکی کشور، تمام دغدغه‌اش کامل کردن نقاشیِ الوارهای چوبی بود که روی هم خوابیده بودند! پدر اما مدام کنار گوشش می‌خواند:《 بذارش کنار پسر! اینا چیه می‌کِشی اخه؟! مثلا تو قراره پزشک بشی!》؛ همین جمله‌ها بود که پسر را روز به روز از رشته‌ی تحصیلی‌اش دورتر می‌کرد! اصلا گاهی جمله‌ها کارشان دور کردن آدم‌ها از داشته‌هایشان است!دو ترم مانده بود تا تحقق آرزوی دیرینه‌ی پدر! پدری که از کودکی پسر را دکتر صدا می‌کرد! اما دکترِ داستانِ ما، در یک روزِ زمستانی سرد و برفی تصمیمش را گرفت! از راهرو‌های پیچ در پیچِ سالن اداری دانشگاه تهران گذشت و خودش را روبروی تابلوی طلایی رنگی دید که با خط مشکی نستعلیق رویش نوشته شده بود:《 معاونت آموزش》؛ نگاهی به تابلو انداخت و نفس عمیقی کشید. از لابلای درس‌های پزشکی یاد گرفته بود که هروقت استرس داشتید، نفس عمیق بکشید و از راه دهان بدهید بیرون! وارد اتاق آموزش که شد، برگه‌ی انصراف از تحصیلش را نوشت و گذاشت روی میز! و خیلی آرام و مصمم از اتاق بیرون زد! علاقه‌‌اش چیز دیگری می‌خواست! کار دیگری طلب می‌کرد! دوست داشت کارگاه چوب بُری داشته باشد و تا می‌تواند از همان صندلی‌ها و میزهایی که عمری در کتاب‌های تحصیلی‌اش تا به امروز می‌کشیده، بسازد و بدهد دستِ خلق الله!پسرِ ۲۴ ساله‌‌‌‌ای که پزشکی را نصف و نیمه رها کرد، رفت سراغ علاقه‌اش! رفت دنبال سرنوشت! مغازه‌ی نجاری راه انداخت بَرِ ستارخان! و حالا استادی شده برای خودش! شاگردها در چوب بُری و ظرافت کارش به جامعه داده! روزگار به جایی رسید که حاج محمود شوشتری، با آن همه یال و کوپال و قمپزهایی که پزشکی تهران داشت، دکترایِ چوب بُری گرفت و شد استاد الکلِ فی الکُل!</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 09:16:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثلِ عادل</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D9%85%D8%AB%D9%84%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-v1urmjno80g6</link>
                <description>بازی فینال جام قهرمانان آسیا را از پخش مستقیم صفحه AFC تماشا کردم. صدای گوش‌نواز و پرهیاهوی عادل فردوسی‌پور را که شنیدم، لحظه‌ای در خاطرات دوران نوجوانی‌ام غرق شدم! صدایش نوار خاطراتم را به تمام بازی‌های دِربی یا لحظه صعود ایران به جام‌‌‌‌‌‌‌جهانی بُرد؛ بازی فینال آسیا را باختیم، اما بخت با هزاران عاشق ایرانی فوتبال بود تا باری دیگر، صدایی را از خارج مرزهایشان بشنوند که تا امروز از شنیدنش در داخل محروم مانده‌اند!عادل فردوسی‌پور که شروع به گزارشگری کرد، بغضی در صدایش نهفته بود. بغضی از سَرِ  دوری و دلتنگی برای مردمش! بغضی به اندازه تمام سال‌های دوری‌اش از همان میکروفونِ دوستداشتنیِ گزارشگری؛ حال و هوای فردوسی‌پور برایم ناآشنا نبود! من نیز با چنین احوالی کمآبیش آشنایم. چقدر ایستادیم تا مبادا اشکمان سرازیر و هرآنچه در این سال‌ها رشته کرده بودیم، پنبه شود! چقدر برای چشم در چشم شدن‌هایمان نقشه کشیدیم که نکند دست و پایمان بلرزد و از حکایت دل‌های عاشقمان خبردار شوند. چقدر خودمان را استوار نشان دادیم تا شاید حرف دلمان را از این و آن مخفی نگه داریم. اما پایِ عمل که به میان باز شد، مثلِ عادل بغضی گریبانمان را گرفت و در نهایت دستمان برای عالمی رو شد! مشتمان که باز شد، همه فهمیدند دلی لبریز از دلتنگی داریم. فینال آسيا را واگذار کردیم، اما تمام خاطرات دلتنگی‌هایمان با همین سلام پرهیاهوی عادل مرور شد.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 19:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محور گلایه‌ها خودمان هستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-lyzrdis9vn5d</link>
                <description>روز می‌رود و #ماه می‌آید، #سال می‌رود و قرنی از راه می‌رسد؛ اما میان این همه گذار، خاطراتش بر جای می‌ماند. انگار کار #دنیا جاسازی خاطره‌ها در کالبد وجودمان است. قاچاقچی‌ها را دیده‌ای؟ وقتی می‌خواهند چیزی را جاساز کنند چنان مخفیانه انجامش می‌دهند که به قول معروف گفتنی:《 #عقل #جن هم به آن نمی‌رسد!》؛ حکایتِ دنیا حکایتِ همان #قاچاقچی است که خاطره‌هایت را پنهان می‌کند اما به وقتش آن‌ها را نشانت می‌دهد! گذر ایام کارش همین است.قصد ریشه‌یابی یا تحلیل و بررسی بروز خاطره‌ها در انسان را ندارم؛ اما از من بپذیر روزی روزگاری تَریِ چشمانمان معلول علتی بوده. گاهی آن‌قدر خسته و غمگین بوده‌ایم که تنها سکوت و تنهایی، سُکونِ قلب دردمند ما شده است. شاید تقدیر ما ماندنِ ردپای #خاطرات محزون بر صفحه دل ما باشد. روزگار، نشسته برمدار گردش دوران و چه خوب نقش خود را در این وادی ایفا می‌کند! گلایه‌مندان از روزگار را نمیدانم، اما من محور گلایه‌هایم را بر مدار خویش نهاده‌ام. فاعل من بودم، دنیا مکلف به انجام وظیفه‌اش بوده؛ چرخ‌‌زنان حساب روز و شبش را در دفتر روزگارمان ثبت می‌کند! و در نهایت آنچه می‌ماند، خاطره‌هاست؛ امروزت را بچسب تا خاطره فردایت شیرین شود.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 06:43:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتقاد بدون تعلّق</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%91%D9%82-corxgztp081v</link>
                <description>بسیاری از باورهای دینی در مردم یا روشنفکرانِ به اصطلاح دینی، «اعتقادِ بدون تعلّق» است. اما این اصطلاح به چه معناست؟ «اعتقاد بدون تعلق»، نظریه ای است از یک جامعه شناس انگلیسی به نام « گَریس دیوی»؛ او پس از بررسی شاهدهای مختلف در اروپا، به نکتۀ جالبی رسید. گَریس، اعتقاد مردمی که تنها خود را مسیحی می دانند اما اَعمال دین مسیحیت را بجا نمی آورند، اعتقادی بی تعلق می داند. او این اتفاق را نشان از کم ارزش شدنِ باورهای دینی در میان مردم اروپا و غرب دانسته است. مثلا پس از تحقیقی که کرده بود دانست مردم خود را مسیحی می‌دانند، اما به کلیسا نمی‌روند. یا مردم همچنان مالیات می‌دهند تا عمر کلیساها به سر نیاید. بدون آنکه از مراسم کلیسا بهرۀ معنوی ببرند! اما این اصطلاح، بر جامعۀ ایران نیز صدق می کند؟ با گذشت چهل سال از انقلاب اسلامی در ایران، باورهای دینی در میان مردم بیش از پیش سست شده است. اگر پای سخنِ برخی از جوانان یا روشنفکران بنشینیم، کاملا معنای «اعتقاد بدون تعلق» را درمیابیم. سخنانی مثلِ « بیخیال، دلت پاک باشد!» یا « خدا از حق خودش می‌گذرد!» و جملاتی از این قبیل. این اتفاق معنایی جز تضعیف اعتقادات دینی ندارد. دقیقا همان اصطلاحِ « گَریس دیوی» در اینجا هم صادق است. مردمی که خود را همچون مردمِ بخشی از اروپا و غرب معتقد می دانند، اما هیچ تعلق و باوری به آموزه‌های دین خویش ندارند! شاید این اتفاق، بیشتر چیزی شبیه به جُک باشد! در ایران هم «اعتقاد بدون تعلق» رایج است. اما نتیجۀ چنین اعتقادی چیست؟ این اعتقاد می‌تواند یکی از خطرناک‌ترین باورها باشد. چون اولین اتفاقی که برای دین مردم می افتد، حرکت از روشنی و نور، به‌سوی تباهی و پوچی است. هر دینی برای پیروانش حقیقتی را به ارمغان می آورد. این حقیقت، همان چیزی است که دین را برای پیروانش معرفی می‌کند. هر چیزی جر این حقیقت، پوچ و بی ارزش است. وقتی «اعتقاد بدون تعلق» در میان مردم رخنه کند، اولین قربانی آن خِرد و اندیشۀ انسان است. در حقیقت، خیال می‌کنند معتقد و دین باوراند، اما واقعیت چیز دیگری است. آن‌ها هیچ تعلق خاطری به دین خود ندارند. تنها اسمی را از دین خود یدک می‌کشند. مثلا می‌گویند: « مسلمانم» یا « مسیحی‌ام». اما در واقع به باور خود اعتقادی ندارند. نتیجۀ چنین اعتقاد بی سرو تهی، تاریکی و پوچی است. بنابراین، در جامعۀ ایران هم که مردمی مسلمان دارد، مانند مردم بخشی از اروپا و غرب هم دچار «اعتقاد بدون تعلق» هستند. خطرناک ترین باور در میان خداباوران.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2020 23:17:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار مناظره</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-umgnc5aaccdi</link>
                <description>روزگار ما روزگارِ بحث و جدل بر سرِ موضوعات مختلف است. داشته‌ها و اطلاعات هر انسانی در حافظه او ثبت شده است. مثلا کتابی که خوانده و چیزی از آن یاد گرفته است. یا پای سخنِ کسی نشسته و مطلبی به اندوخته‌هایش اضافه شده. این نکته چیز جدیدی نیست، آنچه اهمیت دارد دیدگاه و نظر ما نسبت به آن مطالب است. ممکن است دو نفر یک کتاب را بخوانند اما از آن برداشت‌های متفاوتی داشته باشند. این برداشت‌های متفاوت زمینه سازِ اتفاقات بعدی می‌شود. اما چه اتفاقی؟تفاوت نظر در میان انسان‌ها مسئله‌ای ساده است. هر جایی از این کُره خاکی، دو نفری را پیدا نمی کنیم که مثل همدیگر فکر کنند! اختلاف نظر در هر مسئله‌ای بین انسان‌ها پذیرفته است. اختلاف نظر انسان‌ها با یکدیگر گاهی به مناظره و جَدَل کشیده می‌شود. وقتی ببینند در موضوعی اختلاف دارند چاره کار را در مناظره می‌بینند، آن هم در حضور دیگران. اما من، با ایده مناظره در مقابل دوربین‌ها یا دیگران مخالفم! چرا باید بر سر هر مسئله‌ای دست به دامنِ مناظره شویم؟! اگر اهل گفتگو هستیم، چرا حتما باید در مقابل دیده‌گانِ مردم آن را انجام دهیم؟! مگر صحبت‌های دوستانه دو طرفه چه ایرادی دارد؟!دلیل مخالفتم با این حرکت در دو مورد خلاصه می‌شود. اولا بیشترِ بحث و مناظره‌هایی که انجام می‌شوند بر اساسِ آموزه‌های دینی ما نیستند. به قولِ معروف جدالِ به احسن نیستند. هر بحثی که جدال احسن نباشد، پوچ و بی‌فایده است. نه‌تنها پوچ است، بلکه ضررش بیشتر از سودِ آن است. چون مسائلی مانند دلخوری و کدورت را پیش می‌کشند. ثانیا، انجام چنین مناظره‌هایی آن هم پیشِ چشمِ مردم فاجعه است! چون مردم عادی مخصوصا در فضای مجازی سواد کافی برای تحلیل و تشخیص ندارند. از طرفی این اتفاق باعث بدبینی و دلزدگی مردم می‌شود. در هر رشته‌ای که می‌خواهد باشد. فرقی ندارد. حتی از تقلب‌هایی برای پیروزی بر افکار عمومی می‌توان استفاده کرد. مثلا یکی از دو طرف بحث و مناظره مغالطه کند. یا چون حرفی بری گفتن نداشته باشد، از احساسات مردم و مخاطبان برای پیروزی استفاده کند. همه این‌ها راه‌هایی است برای فرار از اصل مطلب. بنابراین، آنچه اسمش را مناظره می‌گذاریم مشکلی را حل نمی‌کند. بلکه ممکن است بیشتر باعث شبهه و سوال در ذهن مخاطب شود. حتی اگر اسم آن را گفتگوی دوستانه بگذاریم. در نتیجه، مناظره، بحث، گفتگوی دوستانه و اسم‌های دیگری مانند آن نمی تواند مشکلی را حل کند. بلکه مشکلی به مشکلات دیگر اضافه می‌کند.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 22:43:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از غرب، عبرت بگیریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%B9%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-lgty9dxhy5j0</link>
                <description>نمی دانم آمار طلاق، رشد منفی باروری یا بالا رفتن سن ازدواج را دیده اید یا نه؟ نمی خواهم بگویم جمعیت جوانمان دارد به جمعیتی پیر و فرسوده تبدیل می شود. نمی خواهم انتقادی از ابزار پیش گیرنده باروری کنم. همه این ها را در رسانه ملی یا در شبکه های اجتماعی دیده و شنیده اید. مسئله من، بر سر کم رنگ شدن نقش خانواده در جامعه ایران است. معضلی که به مرور زمان، نتیجه ای جز سقوط دین در میان ما ندارد!با کم شدن رشد جمعیت و اوج گرفتن آمار طلاق نهاد خانواده تضعیف می شود. وقتی تضعیف شود، کم رنگ و کم رنگ تر می شود. این اتفاق، مسئله ای ساده نیست. خانواده رکن اصلی تربیت و آموزش فرزندان کشور است. از تربیت تحصیلی بگیر تا تربیت و آموزش های دینی و اعتقادی. رشد تمام این امور در هر کشوری از خانواده آغاز می شود.وقتی این نهاد مهم یعنی خانواده از بین برود، بخش آموزش و تربیت ما نیز مختل می شود. با حذف خانواده، خودمان را در چاه ویلِ فساد و بی دینی انداختیم. در حقیقت، حذف خانواده مساوی است با حذف بی برو برگشتِ دین از جامعه! چون این نهاد خانواده است که ما را در آموزش تعالیم دینی همراهی می کند. نقش اصلی آموزش دینی را خانواده برعهده دارد.اگر به تاریخ غرب نگاهی بیندازیم، می بینیم دین تا وقتی خانواده نقش خود را ایفا می کرده پابرجا بوده. بالا رفتن طلاق، آمار صعودی فرزندانی که والدین آن ها ناشناس هستند و جلوگیری از باروری دلیل مهمی بر اُفول دین در جامعه غرب است. ارتباط دین و خانواده، همواره ارتباطی دو طرفه است. دین از وجود خانواده در جامعه حمایت می کند و خانواده نیز با آموزش تعالیم الهی و دینی از دین. خانواده و دین، دو عامل تاثیر گذار در جامعه هستند.بنابراین، با حذف خانواده، دین نیز حذف می شود. با حذف دین، خانواده نیز از بین می رود.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 21:48:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیامدهای انقلاب صنعتی بر انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-hyuljd3at6k6</link>
                <description>داشتم کتاب معنای زندگی ویل دورانت را مطالعه می‌کردم. نامه‌ای به بازیگران، سیاستمداران، اهل ادبیات و دینداران نوشته بود. از آن‌ها سوال کرده بود معنای زندگی چیست؟ با چه بهانه‌ای به زندگی ادامه می‌دهید؟ هر یک در نامه‌ای پاسخی داده بوده‌اند. کتابش پر است از نظریات و پاسخ‌های جورواجور! اما یک پاسخ، توجهم را به خود جلب کرد.یک موسیقی‌دان در پاسخ به نامه ویل دورانت برایش نوشته بود: 《 تو چیز باعث می‌شود به زندگی ادامه دهم. خانواده و هنر. این دو چیز برای نسل ما مهم است. اما برای نسل‌های بعدی نابود می‌شود.》؛ این جمله بسیار درست است. اگر به دوستان و اطرافیان خودمان توجه کنیم، می‌توانیم با این پاسخ موافقت کنیم. اما نشانه‌های درستی این پاسخ چیست؟ مگر در میان دوستان و جامعه ما چه اتفاقی افتاده است؟ هنر در جامعه ما به نازل‌ترین سطح خود رسیده است. نسل امروز، هنر را در لایوها و صفحات مجازی می‌بیند که گاهی حتی به قول فردوسی‌پور منشوری است! مثلا هوادار فلان خوانده‌ای می‌شوند که صفحه مجازی‌اش پر است از عکس‌‌های سکسی و مشکل‌دار! یا هوادار شخصی هستند که آهنگ و متن ترانه‌اش هیچ نشانه‌ای از سلامت عقل او نمی‌دهد! چون کار آن خواننده را هنر می‌دانند، پس می‌شود هنرمند! هنر، در جامعه امروز ما به پایین‌ترین سطح خود رسیده است. یا درمورد خانواده. فضای مجازی و اتفاقات مهیج و جدید در آن فرزندان را روز به روز از کانون خانواده دور می‌کند. در حقیقت، دلخوشی دیگری که همان موسیقی‌دان پاسخ داده بود هم از بین می‌رود. در نهایت چیزی جز پوچی و ناامیدی برای انسان نمی‌ماند. اما تاثیر انقلاب صنعتی چیست؟!انقلاب صنعتی در مرکز این اتفاق قرار دارد. گردش اطلاعات در دنیای ما هر روز پیشرفته‌تر از دیروز می‌شود. این مسئله باعث می‌شود تا انسان از اصل ماجرا فاصله بگیرد. از خانواده فاصله می‌گیرد و به اشتباه چیزی را هنر می‌نامد! چون در سیلاب گردش اطلاعات غرق شده است. درگیر اطلاعات بسیار شدن همانا و دوری از خانواده همانا! انقلاب صنعتی تا الان به دور چهارم خود رسیده است. شاید فهم این مطلب با قدم زدن در ایستگاه های اتوبوس، مترو یا تاکسی‌ها سخت نباشد. انقلاب صنعتی، تاثیر زیادی بر دلخوشی‌های انسان در زندگی دارد.هنر و خانواده، دو عاملی است که می‌توان از آن‌ها در زندگی برای خودمان دلخوشی درست کنیم. اما با وجود انقلاب‌های صنعتی در دهه‌های مختلف، هر دوی آن‌ها به حاشیه رفته است.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 21:06:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن پادکست چهارم مجموعه جایگاه علما در تاریخ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-zt0a6xgkdnrg</link>
                <description>هفت سال بعد از ماجرای تحریم توتون و تنباکو، تو همون دورۀ مشروطه، دوتا از علمای بزرگ اصفهان که باهم داداشم بودن تصمیم گرفتن یه کاری رو شروع کنن. اسمشونم آقا نجفی اصفهانی و حاج نورالله اصفهانی بود. گفتن بیاییم یه کار اقتصادی کنیم. یه شرکت راه بندازیمو از تولیدات ملتِ خودمون حمایت کنیم. بعد رفتن علما و بزرگان شیعه هم باخبر کردنو نشستن دور هم گفتن که... خب کار به این راحتیام نیس دیگه! بالاخره یه جنس هایی هم هستن که خیلی خوب باشن. همه هم خارجی ان. گفتن باید یه جوری باشه که هم کیفیت کارهارو ببریم بالا. هم یه کاری کنیم که مردم به راحتی نتونن سمتِ جنس خارجی برن. ینی یه جور اکراه داشته باشن. خوششون نیاد. اون روز، نتیجۀ همفکری علما، این شد که یه شرکتی واسه همین کار تاسیس کنن. بالاخره تاسیسش نیاز به حمایت بزرگانو علمای دیگه هم داشت. علما هم دیدن حرکت خیلی خوبیه. اومدن میدون. خلاصه، یه شرکتی زدن، اسمشم گذاشتن شرکتِ اسلامیۀ اصفهان.{آهنگ}سلام. من محمد کرمی نژاد هستم و چیزی که میشنوین اپیزود چهارم از مجموعۀ جایگاه دین در تاریخ ایرانه. تو این مجموعه سعی دارم تا تاثیر دین در اتفاقات تاریخی ایران رو بررسی کنم. همراه ما باشین.{آهنگ}بزارین همین اول کار، از فضای تولید اون موقع کشور بگم براتون. در یک کلمه وضعیت اقصادی و تولیدی مملکت اون زمان تو همین یک کلمه خلاصه می شه! «افتضاح.» همۀ پوشاکو چیزایی که ملت نیاز داشتن، از اون طبقات اعیون و مایه دار جامعه بگیر تا اون روستاییه که صبح به صبح باید می رفت سر زمینشو، انگلیسا تامین می کردن. ینی فضا جوری بوده که اگه فردا انگلیس می گفت دیگه خبری از لباس و اینا نیست، شاید واقعا کشور براحتی فلج می شد! دیگه ملت از سر ناچاری باید می رفتن گونی می پوشیدن! سال 1316 قمری، بعد از حرفا و صحبتایی که بین علما رد و بدل شد، جناب آقانجفی که اصفهانم بود تصمیم گرفت بعد نماز جماعت یه صحبتی با مردم کنه. رفت مسجدو نماز جماعتو آقا نجفی خوندنو بلند شد که تو مسجد شاه اصفهان، واسه مردم صحبت کنه. جمعیت هم همه اومدن، منتظرن ببینن آقانجفی چی میخواد بگه بهشون. آقا نجفی ام شروع کرد واسه مردم صحبت کردن که بیایید اجناس و کالاهای خارجی رو بزارین کنار، چه کاریه وقتی خودمون می تونیم داشته باشیم بریم از اجنبی بگیرم و این حرفا. مردمم حالا همه نشستن چار چشمی به حرفای آقا نجفی گوش میدن. مسجد با اون همه جمعیت ساکت نشسته بودو و داشت گوش می داد. آقا نجفی هم شروع کرده بود واسه مردم دلیل آوردن که چرا اصلا نباید از کالاها و لباسای فرنگی استفاده کنیم. خلاصه حرفای اون روز آقا نجفی بعد نماز تموم شد. همین حرفا هم باعث شده بود مردم خیلی برن تو فکر. طبق معمول هم اون موقع حرف، حرف علما بود. بعد از سخنرانی هم آقا نجفی نرفت بشینه تو خونه اش. شروع کرد بیانیه و اعلامیه داد به مردم که بیایین از تولیدات خودمون حمایت کنیم. چیه این کالاهای فرنگی؟! یه روزنامه ای هم بوده اون زمان، به نام حبل المتین. درمورد همین آقا نجفی گفته که یه کتابی رو نوشت که چرا اصلا باید بریم دنبال تولیدات و کالاهای خودمون. تو ماه رمضونم حتی روحانیون و علمایی که تو مسجد می رفتن منبر، شروع می کردن به تشویق مردم که بیاین از تولید خودمون استفاده کنیم. بعد همین روزنامه نوشته که اینا خیلی تلاش می کردنو خلاصه خون دل ها خورده اند، تا بالاخره شرکت اسلامیۀ اصفهانو راه انداختن. همون شرکتی که اول پادکستم اسمشو گفتم. یه اساس نامه هم براش نوشتن خود علما، که 43 تا فصل داشت. بزارین یه کم درمورد اساس نامۀ شرکت بگم براتون. جالبه که تو اساس نامۀ این شرکت یه چیزایی رو بهش توجه کردن که نشون میده انگار واقعا قصدشون خیر بوده! مثلا اومدن نوشتن باید کالاهارو ارزون بدیم، تا مردم تشویق بشن بیان این سمت. یا مثلا نوشتن باید همین جوونای مملکتو نگه داریم که اینجا کار کنن. دیگه نرن اون ورِ آب واسه یه لقمه نون! معلومه واقعا یه فکرایی داشتن. الکی هم نبوده. بعد جالبه که انگار اون موقع هم مردم مثل الان دنبال این بودن که برن خارج واسه کار و اینا. یه نگاهی به دور و برمون بندازیم، می بینیم که اینا همه مشکلاتیه که الان تو کشور خودمونم هنوز هست. بگذریم... خود همین جناب نجفی، که گفتیم اومد کمک کرد تا شرکت راه بی افته، نامه ای نوشت واسه روزنامۀ حبل المتین که...اگه با همین فرمون پیش بریم، کارمون جوری می شه که دیگه کلا همۀ مردم از تولیدات همین شرکت خودمون استفاده می کنن. اصلن دیگه نیازی به تولیدات فرنگیا نداریم.  بعد نوشته بود الانشم تو همین اصفهان، مردم پوشاکو لباسشون مال همین شرکته. شرکت اسلامیۀ اصفهان ینی. خیلی از روزنامه ها اون زمان تشکر کردنو اومدن گفتن اصلا آقانجفی باعث شد این حرکت کلید بخوره تو مملکت. خیلی از علما هم حمایت کردن. دیگه بیانیه پشت بیانیه. حتی آخوند خراسانی هم که یکی از علمای بزرگ اون زمان بوده، برمی داره به مظفرالدین شاه نامه می نویسه که تو شاه مملکتیو بیا حمایت کن از این شرکت. بعد جمله اشم به شاه این بوده که بیا اون لباس ذلتو از تنت در بیارو این لباس عزتو بپوش! چون انگار لباسی که تن شاه بوده هم انگلیسیا براش دوخته بودن. رفته رفته که کار شرکت داشت اوج می گرفت، تونستن سمت ساخت مدرسه و بیمارستانم برن حتی! بعد روزنامه های خارجی اون زمان مثل الهلالِ مصر هم شروع کردن تعریف و تمجید کردن از کاری که علما راه انداختن. خیلی روزنامه های خرج از کشورم زیر نظر داشتن حرکت شرکتو.خود علما هم اومدن تو شهرها و کشورای دیگه به یسری از آدما وکالت دادن که کارای فروشو اینا دستشون باشه. یه جور همون نمایندگی شرکت. کار این شرکت، جوری اوج گرفتو رونق داشت که مردم با سر می رفتن از این شرکت خرید کنن.{آهنگ}بعضیا نوشتن جوری مردم از تولیدات این شرکت استقبال می‌کردن که، وقتی جنساش تو شهرایی مثل بوشهرو کاشان پخش شد، مردم شروع کردن به خوشحالی. جشن می گرفتن، شاد بودن، خلاصه پارتی گرفته بودن برا خودشون! حتی همون روزنامۀ حبل المتین که مدام گزارش می داد از کارای شرکت، می گه استقبال جوری بود که تا حالا ندیده بودیم مردم اینطوری جشن بگیرن واقعا! بعد می گه یه چندتا بلژیکی تو گمرک کار می کردن. وقتی اومدن لباسارو دیدن، هم ازش خریدن، هم خیلی تعریف کردن از لباسا! خلاصه بیوتی فول از زبونشون نمی افتاد! بالاخره یه چیزی مال خودمون باشه، بعد اجنبی هم ازش تعریف کنه، خیلی شیرینه دیگه! معلومه جنس و کیفیتش خیلی خوب بوده. حالا اینم بدونیم توی نامه ها و بیانیه هایی که علما می دادن، خود علما این حرکتی که شروع شده بودو یه جور جهاد اقتصادی می‌دونستن! ینی خیلی مهم و تأثیرگذار بوده کاری که انجام می شده! بعد واسه اینکه مردم همۀ شهرا هم بدونن ماجرا از چه قراره، علما یکی رو می‌فرستادن شهرهای دیگه، تا بهشون بگه که از این بعد از لباس این شرکت خودمون بخرن. بعد مثلا برای اینکه مردمو بکشونن سمت اینکه بیان از این لباسا بخرن، می گفتن بیایید لباس عزت بخرین! چیه اینا می پوشین؟!  کل حرفشونم این بود که وقتی خودمون می تونیم تولید کنیم، خب چه کاریه که از اجنبی بگیریم؟! مثلا وقتی می تونیم لباس بزنیم با بهترین جنس، چرا پولمونو بریزیم تو جیب فرنگیا؟! خودمون می‌تونیم کار کنیم دیگه.خلاصه کار این شرکت به جایی رسید که، حتی لباسای مدارس و لباسای نظامی هم دادن همین شرکتِ اسلامیه بزنه! فعالیت هایی که این شرکت می کرد، تو کل ایران پیچید و خیلی هم سریع مشتری پیدا کرد. جوری بود که جنسا نیومده تو شهر تموم می شد! یه روند رشد خیلی خوبی رو داشت پیش می گرفت. حتی آوازۀ کارای این شرکت، تو کشورای اروپایی و فرنگی ام پیچیده بود. جوری شده بود که از لندنو پاریسو مسکو و اینا هم مشتری داشتن! سفارش می‌گرفتن. یا مثلا جاهایی مثل استامبولِ ترکیه! بغداد، بمبیی، مصر. خیلی هوادار پیدا کرده بود. بعد گفتیم که این شرکت فقط کارای پوشاکو اینا نمی کرد! بعدها که رونق گرفتو راه افتاد، سمت ساخت مدرسه و بیمارستانم رفتن. اما بازم فقط مدرسه و بیمارستان نبود! کارایی مثل ساخت راه آهنو کارخونۀ نخ هم می کردن! بعد جالبه که اینقدر کار اینا رونق گرفته بود که، بانکو سهام هم تو ایران راه انداختن! این دیگه خیلی جالبه، چون بالاخره بانک یه چیزیه که خیلی سرمایه می خواد. اما اینم داشته باشیم که رونق و پیشرفت این شرکت، همچین به نفع اینگلیسام نبود بلاخره! جوری داشت رشد می کرد این شرکت که رسما دیگه جای کالاهای انگلیسی رو داشت تو ایران و خلیج فارس پُر می‌کرد. بساطی درست شده بود واسه انگلیسیا. از اون طرف دولت انگلستانم که بالاخره آروم نمی گرفت! برداشت یه نامه زد به وزارت خارجۀ ایرانو بهشون گفت: این چه وضعیه؟! علمای شما برداشتن به ملت گفتن از خارجیا چیزی نخرین! اینا می خوان مارو از ایران بندازن بیرون! نمی شه اینجوری که! خلاصه حرفشون این بود که، کارایی که علمای شما دارن می کنن، آخرش به جاهای خوبی ختم نمی شه! یه حرکتایی ام می زدن واسه اینکه جلوی رشد و پیشرفت شرکت اسلامیه رو بگیرن. مثلا اومدن اختلافات مذهبی و دینی رو بزرگش کنن. بهش پر و بال دادن. خیلی هم تبلیغشو کردن که یه جوری مثلا به چشم بیاد. ولی خب کارشون نگرفت. حتی یه روحانی مسیحی که تو اصفهانم اون موقع زیاد بودن، یه نامه برای روزنامۀ حبل المتین نوشتو گفتش ما الان حول و حوشه سیصد ساله که تو هیچ دوره ای به اندازۀ دورۀ قاجار راحت نبودیم! اینقدر که به ما احترام گذاشتنو باهامون خوب رفتار می کنن. بعد به روزنامۀ حبل المتین سپرد که این نامه اشو تو روزنامه اشون بزارن حتما. با همۀ تبلیغاتی که انگلیسا کرده بودن، این نامه ینی تیرشون به سنگ خورده. خلاصه حرکت اقتصادی علما اون زمان خیلی به نفع ایران تموم شد. تو دوره ای هم بودیم که ابر قدرتای اون زمانش روسیه و انگلیس بودن. ینی کار اقتصادی به این راحتی نبود. اما خب جوری پیش رفت که، سودش بیشترو بیشتر می شد. بعد از طرفی هم خود علما اومده از کارای این شرکت حمایت می کردن. خودشونم فتوا داده بودنو اجناس خارجی رو تحریم کردن. از کسایی که فتوای تحریم کالاهای خارجی رو داده بود مثلا سید محمد کاظم طباطبایی. فتوا داده بود که مردم نباید برن سمت خرید کالاهای خارجی. حرامه. زیاد بودن از این علما. اما شاید جالب باشه بدونین که بالاخره آخر عاقبت این شرکت چی شد؟ کارش به کجا رسید؟ شرکت اسلامیه، به کار خودش ادامه داد. ینی متوقف نشد. حتی تو مرکزاسناد ملی مجلسم اوراق و چک و سهام این شرکت هنوز هست. داره نگهداری می شه اونجا. بعد تو دهه هشتاد تو کشور خودمون که تازه بحث خصوصی سازی و اینا مطرح شده بود، یه عده همین الگوی شرکت اسلامیه رو پیشنهاد دادن. گفتن ما تو تاریخمون داریم دیگه. بریم از رو دست همین شرکت نگاه کنیم ببینیم چه می کردن. بلاخره، باعث شد یه جهش و رشد خوبی تو اقتصاد ایران راه بی افته. شده بود آغاز یه دورۀ جدید، واسه خودکفایی تو ایران. با همون فتواها و بیانیه های علما.{آهنگ}چیزی که شنیدین اپیزود چهارم مجموعۀ جایگاه دین، در تاریخ ایران بود. امیدوارم اطلاعات بدرد بخوری بهتون داده باشم. همچنان از ما حمایت کنین که با همین حمایت های شما دلگرمی و انرژی پیدا می کنیم. برامون کامنت بزارین، نظرتونو بگین و اگه پیشنهادی هم دارین حتما باهامون در میون بزارین. خیلی مهمه این حمایت های شما. خیلی هم خوشحال میشیم. و اینکه تو شبکه های اجتماعی هم یادتون نره مارو دنبال کنین. اطلاعات بیشتر هر اپیزود رو مثل عکسا و یادداشت ها رو اونجا می‌زاریم. ممنونم از امیرعباس آذر حزین. امین شوشتری و یه تشکر خیلی ویژه هم کنم از جواد آزادی، دوست خوبم که لوگوی پایانی و نهایی مارو زحمت کشیدو طراحی کرد. دمشونم گرم. هفتۀ بعد منتظر ما باشین.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 13:02:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نان و عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-ge1ieffcljjo</link>
                <description>وقتی نان و عشق در مقابل همدیگر قرار بگیرند، کفه ترازو به سود کدامشان است؟ امتحان نکردم، اما کسانی که ادعا داشتند سرشان به سنگ خورده می‌گفتند: 《 وقتی شکمت سیر نباشد، عاشقی هم از سرت می‌پرد. هروقت عاشق شدی، دستی بر شکمت بکش. نگاه کن سیر است یا منتظر پر شدن؟!》.شاید کسانی که این جمله را می‌گویند، پای حرف عاشقانی ننشسته اند که با عشق نان می‌خورند! از عشق کسب درآمد نمی‌کنند، اما باعشق زندگی می‌کنند. انگار که مسئله نان و عشق برایشان مطرح نیست! به قول شاعر که گفت: 《بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری》.اما مگر می‌شود نان را بدون عشق داشت؟! دنبال نان می رویم تا نیازهای جسمی ما تامین شود. به همان دلیل هم دنبال عشق می‌رویم تا نیازهای روحی ما تامین شود. نه نان حق دارد در کار عشق دخالت کند و نه عشق حق دارد در کار نان دخالتی کند. هر دو دنیایی دارند برای خودشان. شاید بتوان گفت پرسش، پرسشی اشتباه است! </description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2020 01:12:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیل می کنی، پس فقیری!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1%DB%8C-yzdhtibwe0a2</link>
                <description>نشسته بودم و داشتم دوردست‌ها را نگاه می‌کردم. کلی تخیل میکردم برای خودم. مثلا می‌گفتم یک کار شیک و لاکچری پیدا کنم. بعد میروم پِند هَوس می‌خرم، از همان‌هایی که استخرو جکوزی هم دارند. بعد صبح به صبح سوار ماشین آخرین سیستمم می‌شوم و سر کار می‌روم. راستی، عینک دودی رِیبَن هم می زنم. از همان‌هایی که متمایل به سبز است. پشت سر هم داشتم خیال بافی می‌کردم. به خودم که آمدم سوالی برایم ایجاد شد! با خودم گفتم: اصلا چرا خیال بافی می کنیم؟! مدت‌ها دنبال جوابش می‌گشتم. از کتاب ای فلسفی بگیر تا یادداشت های دیگران. می‌پرسیدم تا شاید به جوابم برسم. گذشت، تا اینکه بحثی با یک استاد داشتم. از همان‌ها که اهل عرفان بود. ریش بلند و تسبیح دراز نداشت، اما اهل تحقیق بود. لابلای حرف‌هایش به این سوال هم جواب داد. گفت:《 ما وقتی تخیل می‌کنیم که فقیر هستیم. وقتی در هر چیزی فقیر باشی، شروع به تخیل و خیال بافی می‌کنی.》؛ خیلی برایم جالب بود، چون دقیقا همان چیزی را می‌گفت که من درگیرش بودم. نه کار داشتم، نه پول!( مثل الان!) چون نداشتم شروع به خیال بافی می کردم. البته برایم زیبا و رویایی هم بود! فقیر که باشی، تخیُّلت گُل می اندازد.اگر با همین اصل پیش برویم، سینمای هالیود براحتی محکوم می‌شود. محکوم به فقر در تمدن و کمبود فرهنگ. چون این فقر را با خود دارد، می‌نشیند ارباب حلقه‌ها می‌سازد. می‌نشیند گیم آف ترونز می‌سازد. فقر چه‌ها که بر سر انسان نمی آورد! همین فقر در فرهنگ عامل اصلی تولید سینمای خارج است.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2020 00:36:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولویت‌‌ها و کتاب‌خوانی کودکان</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-pfmacjowpgsa</link>
                <description>داشتم کتابی می‌خواندم که ناگهان متوجه خواهر کوچک‌ترم شدم. گوشی من را دستش گرفته بود و داشت عکس ها و فیلم‌های واتس اپ را نگاه می‌کرد. همین‌طور که داشتم نگاهش می‌کردم با خودم گفتم: واقعا چه برنامه‌ای می‌توانم برای کنده شدنش از فضای مجازی پیاده کنم؟! ?به یک کتاب فروشی رفتم و برایش یک کتاب داستان خریدم. برگشتم خانه و کتاب را هدیه دادم. بسیار خوشحال شد و شروع کرد به خواندن کتاب. با کلمات و واژه‌های جدید آشنا می‌شد و برایش جالب بود. مخصوصا وقتی فهمید بالا خَره نیست! بالاخره است! یا مثلا وقتی فهمید برف و بوران یعنی چه؟! فهمیدم ایده‌ام کارساز بوده. هرچه بیشتر جلو می‌رفت، بیشتر یاد می‌گرفت. ?با خودم گفتم، چه می‌شد مادر و پدرها به اندازه پنجاه هزارتومان، خرجِ آشنایی بچه‌هایشان با کتاب می‌کردند؟! دنیا گلستان می‌شد! اما چرا از این کار غافل شده‌اند؟!?پدرو مادرها هم تقصیری ندارند. دغدغه آب و نان جزو اولیتشان شده است. وقتی مشکلات اقتصادی اولیت باشد، تربیت فرهنگی و آشنایی بچه‌هایشان با کتاب جزو اولیت‌های دسته چندمشان می‌شود. شاید بهتر است بگوییم اصلا دیده نمی‌شود. همیشه آب و نان بر سواد و فرهنگ می‌چربیده! بحث پول که بیاید، همه یادشان می‌رود چه می‌خواستند و چه شد؟!</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 00:35:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن پادکست نقش علما در جنگ ایران و روس</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B3-outyl6yconjh</link>
                <description>هم شورش های داخلی و اعتراضات مردم اوج گرفته بود. هم روس ها حمله کرده بودنو چندتا از شهرهارو گرفته بودن. دیگه بدتر از این نمیشد. هرچی به این درو اون در ز دن تا از این مخمصه خلاص بشن، نشد که نشد .حتی به انگلستانم رو زدن که بیا کمک. اما بخاطر اتحادش با روسیه  در مقابل فرانسه ،حاض ر نشد به ایران کمک کنه. اما عباس میرزا، یه فکری به ذهنش رسید. گفت باید یه بسیج مردمی درست کنیم .اینجوری می تونیم از شر روسا خلاص بشیم! اما عباس میرزا خوب م یدونس که جمع کردن مردم، زیر عَلَمِ دربار، به همین سادگی هام نیس! باید یه فکری کنه که مو لا دَ رزِ ش نره! تو همین فکر بود که یه هو یه چیزی به ذهنش رسید. فتوای جهادِ علما و روحانیت! اما باید دید عاقبت جنگ چی م یشه؟ اصلا فتوای علما تأثیری داره یا نه؟ }آهنگ{  سلام. من محمد کرمی نژاد هستم و چیزی که می شنو ید اپیزود سوم از مجموعۀ جایگاه دین، در تاریخ ایران در ا وایل خرداد نود و نه .بریم ببینیم داستان این قسمتمون چیه و آخر عاقبتش چی میشه؟! }آهنگ{  این ده سال از 1218 تا 1228 قمری، تو دورۀ سلطنت فتحعلی شاه، سال خیلی سختی برای ایران بود. شاید اگه بگم سال نابودی ایران بود بیراه نگفتم! شورش های داخلی از یک طرف، جنگ با روس ها از طرف دیگه،چیزی واسه مملکت باقی نذاشته بود. یه آشفته بازار به تمام معنا! اما گفتیم که ولیعهدِ  فتحعلی شاه، که اسمشم عباس میرزا بود، تصمیم گرفت یه حرکتی کنه. گفتش می رم پیش علما و بهشون م یگم یه فتوای جهاد بدن تا بین مردم پخش کنیم. بعد اینجور ی مردمم راضی میشن که بیان میدون ، واسه جنگ با روس ها. این کار البته برای خود عباس میرزا هم یه خو بی هایی داشت. ینی بی هیچم نبود .چون از طرفی برادراشَم سودای ولیعهدی داشتن. خیلی تلاش می کردن که یه جور ی خودشون جای عباس میرزا ولیعهدی رو بِ قاپَ ن. عباس میرزام دید فرصت خوبیه که این وسط یه خودی نشون بده! اومد چند نفرو به نمایندگی از شاه روونۀ عراقو قم و کاشان و اصفهان کرد، تا فتوای جهاد رو از علما بگیرن . همینم شد اتفاقا! بعد از مدتی، علما شروع کردن به نوشتن مقاله و فتوا و اینا که هر کی م یتونه و قدرتشو داره، واجبه که بیاد میدونو آمادۀ جنگ با روس ها بشه .مثلا شیخ جعفر کاشف الغطاء، یا مثلا سید محمد طباطبایی و خیلی از علمای بزرگ اون دور ه، هر کدومشون یه فتوای جهاد دادن .حتی به عباس میرزا هم گفتن از خمس و زکات و اینا واسه هزینه ها ی جنگ استفاده کنین. مشکلی نداره .بلاخره جنگه، هزینه زیاد داره! اینم بگم بهتون که لقب سید محمد طباطبایی رو گذاشته بودن سید مجاهد! چون اینقدر توی جنگ با روس ها حضور فعال داشت و کمک م یکرد، این اسمم شد لقبش .خلاصه که یه شور و حال خو بی بین مردم افتاد. مردم همه آماده بودن، همه اومده بودن برا کمک.  اما خب یه عده ای هم طبیعتا از این هیجان و شور و اتحادی که بود خوشحال نبودن. بعد برای اینکه علما رو از فتوای جهادی که دادن پشیمون کنن، برداشتن نامه زدن این درسته که یه عالم دینی، با لباس رزم بیاد تو میدون؟! آخه جنگ جای خون و کشته و این حرفاس! یه نامه ای جناب میرزای قمی که از علما هم بوده می نو یسه و جواب میده بهشون. می گه ما که دیگه از امیرالمؤمنین ع بالاتر نیستیم! خود ایشونم تو جنگا بوده، لباس رزم داشته! آخرشم این حرفا فایده ای نداشتو علما پای فتوای جهادی که داده بودن وایسادن.عباس میرزا هم دستور داد تا همۀ این رساله ها و مقاله ها ی علما ر وجمع کننو بدن به چاپخونۀ تبریزتا چاپ کنه و بین مردم پخش بشه. عنوان این کتابا رو هم لیست م یکنیم می زاریم تو پیج و کانال حتما .دو دوره بین ایران و روس جنگ شد. قرار هم شد که تو دورۀاول خود عباس میرزا فرماندهی جنگ رو دستش بگیره. جنگ اول شروع شدو اوایلش سپاه ایران خوب داش جلو می رف. یه چندتا شهرو مثل ایرَوان و دریاچۀ گوگچه رو هم تونست بگیره. حتی روس ها گاهی یه حمله هایی م یکردن تا بتونن دوباره اون شهرهایی که از دست دادنو پس بگیرن. اما سپاه ایران خیلی مقاومت نشون می داد. بعد که روس ها دیدن نه، نمیشه حریف اینا شد، تصمیم گرفت با ایران یه قرارداد صلح امضا کنه. ولی خب هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره! دیدن از طرفی با فرانسه می جنگیدنو اوضاع درست و حسابی ندارن، گفتن به ایران پیشنهاد صلح بدیم بلکه از این بار سنگینی که رو دوشمونه یه کم کمر راست کنیم. روسا پیشنهاد صلحو دادن، اما عباس میرزا  قبول نکر د. بعد نمایندۀ انگلستانم افسراشو از سپاه ایران جمع کردو برد. ولی عباس میرزا که فرماندۀ جنگ بود، بازم کوتا نیومد. شاید اون حس غروری که سپاه ایران از پیروزی هاش پیدا کرده بود، تو اینتصمیم بی تأثیر نبوده! خلاصه جنگ ادامه داشت تا اینکه سپاه ایران رسید به منطقۀ اصلاندروز. دیگه اینجاست که سرنوشت جنگ اول رقم می خوره! تو همین منطقه بود که روسا خیلی ناگهانی و با یه حرکت غافلگیرانه سپاه ایرانو زمین گیر کردن .عباس میرزا هم دید مقاومت دیگه فایده ای نداره. نمی شه اصلا پیشروی کرد! بخاطر همینم دستور داد تا سپاه بره سمت تبریزو اونجا عقب نشینی کنه. حالا دیگه دور، دورِ روسا بود! روسا هم همینطور شخم می زدنو جلو می اومدن تا اینکه آذربایجان محاصره شد. دیگه هر چی که عباس میرزا و سپاه ایران جمع کرده بود، هر پیروزی که بدست اومده بود، داشت جلوی چشمشون بر باد می رفت! فتحعلی شاه هم دید از طرفی مصیبت شورش های داخلی گریبانش رو گرفته، نمی شه اصلا کاری کرد، بخاطر همینم به سپاه روس اعلام کرد که آقا تسلیم! یه قرداد صلحه میشینیم باهم امضا می کنیم دیگه. بعدِ  این هیاهو، شاه به جناب میرزا ابوالحسن ایلچی گفتش که رخت سفر ببنده و بره روسیه، برای امضای قرارداد صلح .بلاخره سال 1228قمری، قراردادو با روسا امضا کردنو ...تمام .اسم قراردادم شد قرارداد گلستان! زیادم اسمش به گوشتون خورده حتما. تو این قرارداد یه سری شهرها مثل دربند، باکو، شیروان ، قراباغ و قسمتایی از خاک ا یران جدا شد. این همه جنگ و بگیر و ببند و فتوای جهاد علما،آخرشم هیچی به هیچی! ایران رسما شکست خورد.  }آهنگ{  بعد از این قرارداد، انتقادها آوار شد رو س ر شاهو حکومت! دیگه حکومتو قاجارو قاجاری از چشم مردم افتاده بود. شده بود مایۀ ننگ مملکت. فتحعلی شاهم که دید اوضا ع یه جورِ ناجوریه! دوباره دست به دامنِ جناب ایلچی شد. همونی که گفتم فرستادش واسه امضای قرارداد گلستان. خلاصه اومد به ایلچی گفتش که برو سن پطرزبورگو به روسا بگو که بیان لااقل یه تجدید نظری تو قرارداد گلستان کنیم. به قول معروف بگو که یه تخفیفی به ما بدن. سال1229 ینی دقیقا یه سال بعد قرارداد گلستان ،جناب ایلچی بارو بونه رو جمع کردو رهسپارِ سَنپطرزبورگ شد. اونجا هم رفت پیشِ الکساندرِ اول که امپراطور روسیه بود، تا بلکه بتونه یه تخفیفی از قرارداد با روسا بگیره. ولی باز هم دربار ایران به در بسته خورد! روسا حاضر نشدن بالاخره چیزی رو که بعد این همه کشمکشو بگیر ببند گرفته بودن، به راحتی آب خوردن از دست بدن .مذاکرات و اصرارهای جناب ایلچی، نتیجه ای نداد. ایلچی هم روسیه موند. برنگشت تهران. حالا شاید موندش بخاطر این بوده که یکم بیشتر اصرار کنه تا بلکه یه نتیجه ای بگیره. دست خالی نباشه .اما یک سال دیگه هم گذشتو شد سال 1230. حالا اجازه بدین اینم بگم بدونید با بحثمون بی ارتباطم نیس. اگه یاتون باشه گفتم که روسیه همون موقع که با ایران می جنگید ،با فرانسه هم زد و خورد داشت، تو جنگ بود. اون موقع هم با فرانسه ای درگیر شده بود که رأس قدرتش ناپلئون بوده! اما خب بعدا که ناپلئون سقوط کرد، تبعیدش کردن به یه جزیره ای به نام اِلب اگه تلفظشو اشتباه نگفته باشم. حالا تو همین سال 1230، جناب ناپلئون از تبعیدگاهش فرار کرده بودو دوباره قدر	 ت افتاده بود دستش. این ینی خطر دوباره بیخِ گوشِ روساست. تو همین وانفسا، یه دلشوره ای افتاد به دلِ روسا! با خودشون گفتن که... نکنه حالا که ناپلئون برگشته، بره با ایران متحد بشه و طومار مارو بپیچه؟! بعد اونوقت دوباره خر بیارو باقالی بار کن! همین دلهره هم باعث شد تا به جناب ایلچی که هنوز تو روسیه بود یه قولایی واسه تجدید نظر تو قراردادشون بدن. اما نباید دلشونو به همین قول و قرارها خوش می‌کردن.چون دست بر قضا، همون سال، ناپلئون تو جنگ واترلو شکست بدی خورد. هم شکست خورد، هم دوباره به یه جزیرۀ دیگه ای به نام هِلِن تبعیدش کردن. همینم باعث شد تا روسا بزنن زیر قول و قراری که با ایران گذاشته بودن. گفتن اصلا چه قولی؟! چه کشکی؟ قرارداد امضا شدو رفت ...کلا تو این ماجرا انگار بخت با ایران یار نبود! دولت ایران هم که دید روسیه زبون خوش حالیش نمی شه ،شروع کرد سپاهشو تجهیز کر د تا سال 1241 قمری، دوباره جنگو شروع کنه. ینی بعد از سیزده سال، جنگ دوم ما با روس ا شروع شد. دلیل واسه جنگ با روسا هم زیاد بود. مثلا بعضی از حاکمای شهرای مرز یِ ایران شورش کرده بودن. یا خود روس ها جلوتر اومده بودنو خیلی آسیب زدن به محصولات کشاورزی مردم قفقاز. مردم اونجا هم خیلی شاکی و ناراحت بودن. هی نامه می زدن گِله می کردن و اینا. بعد از طرفی اینا هم بالاخره مسلمون بودن. روسا هم که دین و مذهب نداشتن اومدن اینارو اسیر کردن .همین دلیلم باعث شد تا علما و روحانیت وقتی این وضعیتو دی دن، شروع کنن به تهییج مردم برا ی مقابله با سپاه روس. تو جنگ دوم ایران و روس، دقیقا همون اتفاقاتی که تو جنگ اول برای ایران افتاد ،تو جنگ دومم تکرار شد. فرماندۀ جنگ که ایندفعه هم خود عباس میرزا بود، خیلی خوب پیشروی کرد.تقریبا همۀ سرزمین هایی که ایران از دست داده بود و دوباره پس گرفت. اما بازم خیال نکنیم کار تموم شده. همه چی داشت خوب پیش می رفت تا اینکه وَرَقِ جنگ، ایندفعه تو منطقۀ گنجه به نفعِ روسا برگشت! چیزی تا پیروزی سپاه ایران نموده بود، اما صدراعظم ایران، جناب آصف الدوله اینقدر تو اعزام نیروی کمکی این پا و اون پا کرد، تا اینکه بالاخره شکست دوم سپاه ایران هم رقم خورد. بازم همون داستان همیشگی شکستو نابودی پیروزی ها اینجا هم تکرار شد. اما یه فرق اساسی داشت این جنگ دوم. اینجا دیگه روسا داشتن عملا تا پایتخت جلو می اومدن! ینی حتی بیشتر از جنگ اولی که ایران باخته بود. سپاه ایران که شکست خورده بود مجبور شد عقب نشینی کنه و بره تبریز. ولی سپاه روسا که دست بردار نبودن! اونا هم اومدنو تبریزو محاصره کردن. عباس میرزای خوش باور هم تبریز رو سپرد دست جناب آصف الدوله که گفتیم صدراعظم بود. ولی زهی خیال باطل! همین جناب صدراعظم هوای خیانت به سرش زدو دروازه های تبریز رو به روی سپاه روس باز کرد. آخرشم شد... آنچه نباید می شد!  دیگه اینجا بود که عباس میرزا فهمید هرچی بیشتر تقلا کنه ،بیشتر تو این باتلاق فرو می ره .برای همینم جناب فتحعلی خان رشتی رو فرستاد پیش روسا و بهشون گفت که...بیان تا قرارداد صلحو امضا کنیم. قطعا اسم این قراردادو بگم، کاملا می شناسین. روسا و دربار ایرانو انگلیسیا، تو یه روستایی به اسم ترکمانچای جمع شدنو قرارداد ترکمانچای رو امضا کردن. اولشم فتحعلی شاه که دید قرارداد خیلی سنگینو کمر شکنه! قبول نمی کرد امضا کنه! ولی خب دیگه تقلای بیجا بود .بعدشم سفیر انگلیس اومدو خلاصه راضیش کرد که تن بده به این قرارداد. ایرانم قبول کردو بعد از دو سال جنگو زحمتو هزینه واسه جنگ دوم، سال 1243، باز هم شکست خورد.  }آهنگ{  بعد از اینکه قراردادو امضا کردن، تو بوق و کرنا کردن ما که گفتیم نمی تونیم با روسا بجنگیم! علما و روحانیت هی اصرار کردنو ما هم مجبور شدیم بجنگیم! اسم سید مجاهد هم سر زبونا افتاد که مقصر اصلی ،همین سیده. اگه یادتون باشه گفتم که چرا بهش لقب سید مجاهدو داده بودن. خلاصه دربار هم که دید تنور شایعات داغه، پیاز داغ ماجرا رو زیاد کردو عامل اصلی شکست سپاه ایران، شد سید مجاهد! حتی اعتضاد السلطنه که پسر فتحعلی شاه بود می گه اصلا هرچی م یکِ شیم از همین آخونداس! اگه اینا و دور و بری هاشون نبودن، الان ما نشسته بودیم تو سن پطرزبورگو داشتیم شکلات روسی م یخوردیم! ینی اونم عامل اصلی شکست رو همین مجاهدین و روحانیت می دونسته .اما خب اینطور که از نامه نگاری های شاه و روس و درباری ها پیداست، تقصیرها همچین گردن علما و سید مجاهد هم نبوده! چندتا سایتو اینا هم هس که این نامه ها رو آورده، لینکشو می زارم اونا هم بخونید بد نیس. اما بالاخره آخر این داستانا و این بگو مگوها، همین شد که علما و در رأسشو سید مجاهد، شدن مقص رِ اصلی ماجرای شکستِ ایران. مردمم یه عده اشون خیلی بی احترامی کردن به سید مجاهد بعدِ  این حرفا. یه نمونه اشو بخوام بگم مثلا گفتن که سید مجاهد که تو تبریز مونده بود سوء هاضمه پیدا می کنه و بیمار می شه. بعد که دید چاره ای نداره، بار و بندیل شو جمع کردو از تبری ز رفت. اما تو راه که به قزوین رسیده بود، خیلی بهش توهین کردنو مسخره اش کرده بودن. تو همون شهر قزو ینم بخاطر همین بیماری که داشت به رحمت ایزدی رفت. اما واسه خودم جالب بود که انگا رجناب شاه، یادش رفته بود که کی نیروی کمکی نفرستاد واسه پشتیبانی از عباس میرزا...یا مثلا شاید یادش رفته که کی اون روز آذوقه و غذا نفرستاد واسه سپاه تا بتونن مقاومت کنن. یا اون خیانت صدر اعظمش ،آصف الدوله رو تو تبریز فراموش کرده بود. بعد حالا جالبه که اصلا شاه، تو نامه اش به سید مجاهد گفته بوده که بیاد تو جنگ شرکت کنه و ثواب داره و اینا!  }آهنگ{  ممنونم که با ما همراه هستین. چیزی که شنیدین اپیزود سوم از مجموعۀ جایگاه دین در تاریخ ای ران بود. امیدوارم از شنیدش لذت برده باشین. یادتون نره که برامون کامنت بزارین، و اینکه واسه دوستاتون هم پادکستارو بفرستین. واقعا تنها راه انتشار پادکست همین معرفیش به دیگرانه. تصاویرو متن پادکست این اپیزود رو هم تو پیج و کانالمون حتما می زاریم. لینکشم تو جز ییات قرار دادیم. ممنونم از امیر عباس آذر حزین، ممنونم از امین شوشتری که زحمت می کشن واقعا. خسته نباشید م یگم بهشون. هفتۀ بعد منتظر اپیزودی از مجموعۀ علم و دین باشین. ممنونم. </description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 15:57:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حس شدیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-sqvaq3uiu6ij</link>
                <description>داشتم به قسمتی از یک پادکست که کارش معرفی  کتاب و خلاصه آن است گوش می‌کردم. نویسنده کتاب گفته بود طبق تحقیقات در گذشته، هر نفر برای بیان احساساتش یک یا دونفر دیگر را همراه خود داشت. با آن‌ها صحبت می‌کرد، از احساسات درونی‌اش سخن می‌گفت و آرام می‌شد. اما همان تحقیقات به ما می‌گویند امروزه، این عدد برای انسان‌ها به صفر رسیده است! یعنی هیچ کَس را ندارند تا از احساساتشان برای آن‌ها بگویند. داشتم به این فکر می‌کردم که چه بلایی بر سر انسان آمده است؟! اصلا چرا انسان‌ها حاضر شدند سرشان را بالا بگیرند و به همین راحتی بگویند کسی را ندارند؟! چه اتفاقی افتاده؟در همین فکر بودم که ناگهان سخن اطرافیانم را به یاد آوردم. پاسخ کسانی که زمانی کسی در کنارشان بود اما حالا تنها شدند، یا حتی در ابتدا از بی‌توجهی طرف مقابلشان گلایه داشتند اما حالا  عادت کرده‌اند برایم جالب بود. همه آن‌ها یک جواب مشترک داشتند. 《 حالا دیگر پوست کلفت شدم!》 ؛ یعنی رنج تنهایی، رنج بی‌توجهی برایشان تبدیل به روزمرگی شده. دیگر در مقابل این حجم از دلخوری و تنهایی واکسینه شدند! چیزی شبیه به سِر شدنِ عضوی از بدن.وقتی این اتفاق برای انسان بی‌افتد، در مقابل بی‌توجهی یا نبود کسانی که زمانی همراهش بودند، بی‌توجه می‌شود. خیال نکنیم این ویژگی خوبی است! نه! درد خطرناکی است که ممکن است با تنهاییشان هچ‌گاه التیام نیابد. دردی مانند دردِ بی‌توجهی به زندگی، دردِ بی‌توجهی به عزیزان، یا دردِ بی‌توجهی به کسانی که از صمیم قلب دوستمان دارند. این درد شاید تا همیشه با انسان بماند. بنابراین، از نتیجه تحقیقات زیاد تعجب نکنیم! انسان‌ها به جایی رسیده‌اند که در مقابل دردها و رنج‌ها بی حس شده‌اند.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 15:53:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دین چه نظری می تونه درمورد آدم فضایی ها داشته باشه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%AF%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-xcqmd9js3h3x</link>
                <description>یه جا نشسته بودم و داشتم به فیلم تازه منتشر شدۀ ناسا نگاه می کردم. همان فیلمی بود که ادعا داشت در فضا سفینه های فضایی را در حال عبور دیده است. برای همه عجیب و تعجب برانگیز بود. ناسا بعد از این همه سال تازه این فیلم را منتشر کرده بود. تا قبل از این فیلم در طبقه بندی های محرمانۀ ناسا قرار داشت. با خودم گفتم واقعا همچین موجوداتی وجود دارند؟ اگر وجود دارند کجا هستند؟ اصلا می شود آن ها را دید؟ هزاران سؤال دیگر ذهن من را مشغول کرده بود. به خودم گفتم شاید بشود لابلای آیات قرآن یا روایات چیزی پیدا کرد که در این مورد حرفی، نشانه ای چیزی داده باشد. بعد از کلی بررسی و خواندن مقالات و کتاب ها و سایت های مختلف، به اطلاعات جالبی رسیدم. گفتم شاید بتوان این اطلاعات را به این موضوع ربط داد. از طرفی شاید اگر این اطلاعات را به دیگران هم ارائه دهم، برای آن ها هم جالب باشد. با خودم فکر کردم تا پادکست این هفتۀ یادداشت های پراکنده را به این موضوع اختصاص دهم. موضوعی جالب و در عین حال، جنجالی که دانشمندان هم هنوز پس از این سال ها درموردش بحث و گمانه زنی می کنند. اگر دوست داشتید جمعه، شنوندۀ این قسمت از مجموعۀ علم و دین با موضوع موجودات فرازمینی در تمامی نرم افزارهای پادکست باشید. این قسمت: موجودات فرازمینی و ارتباطش با دین!</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2020 12:52:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه شد که مشغول پادکست شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%85-idll39q8u49j</link>
                <description>جرقۀ ساخت پادکست در ذهنم از معرفی یک کانال پادکست شروع شد. در قرنطینه بودم که دوستم پیشنهاد نصب کست باکس را داد. گفت بیکار هستی و در قرنطینه‌ای، این برنامه را نصب کن. چند کانال پادکست هم معرفی کرد. مشغول شنیدن پادکست شدم. پس از چند اپیزود(قسمت)، ایده ای برای بیان یادداشت‌هایم به‌صورت پادکست به ذهنم رسید. گفتم روزگاری شده که کمتر کسی به یادداشت توجه می‌کند. باید محتوا را با روشی جدید به مخاطب ارائه داد. تصمیم گرفتم همان محتوای یاداشت هایم را در قالب پادکست ارائه کنم.محتوا در پادکست حرف اول را می زند. اگر محتوا خوب باشد، مخاطب خودش را پیدا می‌کند. برای من که موضوع دین و مذهب را پیگیری می‌کنم، باید ایده ای جدید برایش پیدا می کردم. فکر کردم، بعد ایده ای جالب به ذهنم رسید. از مدت ها پیش موضوعی در حوزۀ دین ذهنم را مشغول کرده بود. اینکه چه رابطه‌ای می‌تواند بین علم بشر و قرآن وجود داشته باشد؟! اصلا ارتباطی بین آن‌ها وجود دارد؟ این اولین مجموعه برای شروع پادکستم با موضوع دین بود. شروع به ساخت پادکستم کردم.در اول کار، خیال می کردم کسی به این مباحث اقبالی نداشته باشد. اما بعد از ساخت چند قسمت، مخاطب یکی پس از دیگری وارد کانال کست باکس می‌شد. برای خودم هم جالب بود که انگار این موضوع برای خیلی‌ها جذاب است! بعد از ساخت چند قسمت از علم و دین، تصمیم گرفتم در کنار این مجموعه، به مجموعه‌ای تاریخی با عنوان جایگاه دین، در تاریخ ایران بسازم. قرار شد تا هر جمعه یکی از دو مجموعه را منتشر کنم. مثلا جمعۀ این هفته، علم و دین و جمعۀ هفتۀ بعد مجموعۀ تاریخی. بنابراین کارم را با ساخت دو مجموعه پیش بُردم. ساخت پادست کار جذابی است. یکی از آن کارهاست که مذهبی ها می توانند با ایده ای نو و جذاب، مخاطب داشته باشند. من بعد از ساخت پادکست، نظرات خوبی گرفتم. هر کس به شکلی لطف و محبت داشت. امروز هم با گذشت چند هفته از شروع پادکست می توانم ادعا کنم که تنها کانال با موضوع دین و مذهب هستم! بعید می دانم کسی تو فضای پادکست موضوعاتی که مطرح می کنم را گفته باشد. می توان از این ابزار استفادۀ خوبی کرد. اگر دوست داشتید خوشحال می‌شم پادکست ها را در اینستاگرام، کانال تلگرام یا نرم افزاری‌های پادکست دنبال کنید. با عنوان « یادداشت های پراکنده». هم معرفی کنید هم نظراتتون رو ارسال کنید.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 12:39:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی یه پادکست با موضوع دین و مذهب!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-clixwjxgqcdv</link>
                <description>پادکست یادداشت های پراکندهپادکستی هست به اسمِ «یادداشت های پراکنده» که به مسائل دینی و مذهبی می پردازه. البته نه از جنس حرف هایی که در تلویزیون و رادیو گفته می شه. با شیوۀ داستانی و قصه گویی! تا اینجا هم در حال ساخت دو مجموعه هستند. اول مجموعه‌ای با عنوان «علم و دین.» دوم مجموعه‌ای تاریخی با عنوان «جایگاه دین، در تاریخ ایران.» روند کار به اینصورت که هر هفته جمعه ها یه پادکست از یک مجموعه رو منتشر می کنند. مثلا این هفته که گذشت، قسمت چهارم علم و دین بود. جمعه هم مجموعه تاریخی منتشر می کنند و به همین شکل.این کانال اولین کانال پادکست دینی هست که با یه شیوۀ جدید مسائل رو مطرح می‌کنه. حداقل من تا به حال به روش این پادکست ندیدم جایی به این شکل مسائل دینی رو مطرح کنه! بنابراین باید حمایت کنیم تا به کارش ادامه بده. پادکست های این یادداشت های پراکنده رو از دست ندید. در همۀ نرم افزارهای پادکست هم کانال دارند. کانال تلگرام هم دارند. اگر دوست دارید تو کامنت ها بگید تا لینکش رو براتون ارسال کنم.   </description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 13:07:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گوشۀ بامی که پریدیم، پریدیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%80-%D8%A8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-qotqqsdugl0t</link>
                <description>همیشه کسانی در اطراف ما هستند که به آن‌ها اهمیت می‌دهیم. مشکل بسیاری از ما، زیاده روی در محبت یا توجه به آن‌ها نیست. مشکل ما معضلی به‌نام بی‌توجهی از سوی آن‌ها است. وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، راه‌های مختلفی را برای خلاصی از شر آن‌ها مرور می‌کنیم. مثلا خودم بارها چنین فکر کردم: قطع رابطه می‌کنم. دیگر حرفی با او ندارم. یا فکر می‌کنم به‌مرور خودم را کمرنگ کنم. این راه‌ها زودتر از تصمیمات دیگر به ذهن انسان می‌رسد. اما سؤال اینجاست؛ چگونه باید در مقابل بی احترامی یا بی توجهی طرف مقابلمان تصمیم بگیریم؟ یا اصلا راه درست چیست؟ مشکل بزرگ به‌نظر می‌رسد، اما راه درمانش ساده است.مدتی بود که با یک مشاور در اینستاگرام صحبت می‌کردم. از او مشاوره نخواسته بودم اما وقتی چنین اتفاقی برایم افتاد، بلافاصله به او پیام دادم. به یاد بیاورید که وقتی چنین اتفاقی می‌افتد، چه حال بدی به انسان دست می‌دهد. سردرگُم، پریشان و ناراحت. شاید وقتی به او پیام می‌دادم، صدایی در ذهنم می‌گفت: « نکن، با آبرویت بازی نکن!» اما دل را به دریا زدم و مشکلم را با او مطرح کردم. در فاصله‌ای که او پیامم را نخوانده بود به گذشته ‌برگشتم! حرف‌ها و عکس العمل‌ها را در ذهنم مرور می‌کردم. چرا این اتفاق افتاد؟ یا چرا این اتفاق نباید بین من و او بلعکس باشد؟ هزاران سؤال دیگر که از سر ناامیدی و ناراحتی از خودم می‌پرسیدم. اما جواب مشاور به مشکل من چه بود؟ مشاور در پیامش نکات جالبی به من گفت. نوشته بود: « ماشین نیازهای تو بهم خورده! باید ببینی کجای کارت ایراد دارد؟» در پاسخ برایش از اتفاقی که افتاده نوشتم. برایش نوشتم: « می‌دانم، مشکل از من است. مشکل از توقعات من است. اما چگونه با این درد و رنج بسیار کنار بیایم؟!»؛ دردی که انسان در این شرایط و موقعیت دارد، نابودکننده است. انسان را به شکلی عجیب سردرگُم می‌کند. اما مشاور در پاسخ برایم نوشت: « دوست من، از واقعیت‌های زندگی ات فرار نکن! در زندگی هرچقدر بیشتر از واقعیت‌ها فرار کنی، بیشتر ناراحت می‌شوی. باید به جای نشستن و غصه خوردن، جایگزینِ دوستی مناسب پیدا کنی.»؛ بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم. هم باید فیتیلۀ توقعم را پایین می‌کشیدم، هم به دنبال جایگزینی مناسب برایش می‌گشتم!باید اعتراف کنم که توقع چنین جوابی را از مشاور نداشتم! اما انگار در همین پاسخ هم باید واقع بین باشم! واقعیت این است که وقتی تنهاییم، ظرفیت واقع بینیمان به طرز عجیبی نابود می‌شود. اما چاره ای نبود. باز هم باید گوشم را می‌گرفتم و مانند بچه دبستانی‌های بازیگوش، به سمت واقع بینی می‌کِشاندم. تصمیم گرفتم همین کار را کنم. توقعم را کُشتم. اما دیگر راضی به انتخاب جایگزین نشدم! چون از تکرار فاجعه می‌ترسیدم. جالب است که وقتی توقع انسان از طرف مقابل از بین برود، حضورش در کنار او به مرور کم رنگ و کم رنگ‌تر می‌شود. این رفتار ما، آغاز رهاییمان می‌شود. وقتی واقع بین باشیم، فاصلهمان را با انسان‌ها حفظ می‌کنیم.بنابراین، وقتی با بی‌توجهی مواجه می‌شویم. یا قلبمان در اثر رفتارهای طرف مقابل می‌شکَنَد، باید دو کار انجام دهیم: اول توقعمان را از انسان‌ها بُکشیم. دوم جایگزین مناسب برای فراموش شدنش پیدا کنیم.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 13:07:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصلحت، قتلگاه دین!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D9%85%D8%B5%D9%84%D8%AD%D8%AA-%D9%82%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%86-p83oty1qxt1u</link>
                <description>وقتی انسانی مذهبی و دین‌دار اظهار عقیده می‌کند، تعجب نمی‌کنم. اظهار عقیده، حق هر انسانی است! اما وقتی برای توجیه اعتقاداتِ خود به مصلحت متوسل می‌شود، فاجعه رخ می‌دهد. فاجعه‌ای که قربانی آن چیزی جز دین نیست. آنچه رخ می‌دهد، نابودی اعتقادات دیگران نیز هست. چون راهی به اسم مصلحت به دیگران هم نشان داده می‌شود. وقتی این اتفاق می‌افتد، حقیقتِ دین پشت چنین مصلحت‌هایی گُم می‌شود. یکی از راه های فرار از باورها، مصلحت است. مصلحت به چه معناست؟ مصلحت یعنی وقتی میل انجام کاری را دارد اما عقیده‌اش با آن مخالف است، به دنبال بهانه‌ای برای انجامش می‌رود. بهانه‌ای تا در سایۀ مصلحت انجامش دهد. مثلا می‌داند اگر به فلان مهمانی برود، طبق عقیده‌اش به بی‌راهه کشانده می‌شود. اما با این توجیه که می‌روم تا به دیگران هشدار بدهم، می‌رود. وقتی چنین توجیهی پیدا کرد، اسمش را مصلحت می‌گذارد. به همین دلیل وقتی از او بپرسی تو چرا رفتی؟ می‌گوید: « مصلحت در رفتن بود.» یعنی می‌داند نباید می‌رفته، اما در کنارش مصلحت میاورد تا وجدانِ خود و مخاطب را آرام کند. پس مصلحت، جایگاهی برای فرار از عقیده اش می‌شود.اما چرا به مصلحت متوسل می‌شود؟ وقتی با چیزی مواجه می شود که دوستش دارد اما با باورهایش مخالف است، به دنبال راه دیگری می‌رود. راهی که در کنار انجامش توجیه هم داشته باشد. راهی آسان که البته وجدان بیدار خود را نیز آسوده نگه دارد. وقتی با چنین پدیده‌ای مواجه می‌شود، بهترین راه مصلحت می‌شود. چون بهترین پاسخ و بهانه برای آرام کردن افکار دوستانش است. تنها پاسخش هم این است: « مصلحت!»؛  دلیل اصلی می‌تواند در ضعف دین‌داری او باشد، نه ضعف دین! چون به دینش آشنا نیست، به مصلحت متوسل می‌شود.  مصلحت بلای خانمان سوزِ مذهبی ها شده است. نمی‌توان هم خدا را خواست، هم خرما را. هیچ کاری با پسوندِ مصلحت، حلال و مباح نمی‌شود.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2020 19:55:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«شیوع بیماری به‌نام تفکر غلط!»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadkaraminejad/%D8%B4%DB%8C%D9%88%D8%B9-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%BA%D9%84%D8%B7-u4eynllxqdwp</link>
                <description>فرایند انتشار یک تفکرِ غلط چگونه انجام می‌شود؟ گاهی در جامعه به تفکرات غلطی برمی‌خوریم. برایمان سؤال می‌شود چگونه این تفکرِ غلط در میان مردم رایج شده است؟ حتما عوامل بسیاری در انتشار یک نظر یا یک عادت اشتباه تأثیرگذار هستند. اما دو عامل، می‌تواند مهم‌ترین دلیل برای انتشار یک فکر اشتباه باشد. اول «جذابیت و شیک بودن نظر.» دوم «انتشار آن در میان دوستان و اطرافیان.» بهتر است درمورد این دو ویژگی بیشتر سخن بگویم. بنابراین، فرایند انتشار نظریه‌ای اشتباه در جامعه، به دو عامل بستگی دارد.ابتدا به عاملِ «جذابیت یک نظریه» می‌پردازم. این عامل می‌تواند در جذب مخاطب بسیار اثرگذار باشد. در حقیقت، جذابیت یک نظریه همان ویترینی است که خریدار هنگام بازدید از مغازۀ شما می‌بیند. هراندازه این ویترین زیبا و شکیل باشد، مخاطب بیشتری را جذب خود می‌کند. راحت بگویم، باید به جان مخاطب بنشیند. وقتی این اتفاق افتاد، هر نظریه‌ای حتی اگر غلط هم باشد، تأثیرگذار می‌شود. این عامل، شرطِ اول برای انتشارِ هر تفکری است؛ حتی فکری غلط.عامل بعدی، «انتشار آن در میان دوستان و اطرافیان» است. انتشار ویروس کرونا از گروه‌های کوچکی که ارتباط‌های گسترده داشتند آغاز شد. برای انتشار یک نظر یا فکر، اشتراک‌گذاشتن آن با گروه‌هایی که ارتباط‌های گسترده دارند لازمۀ کار است. اگر یک فکر را در میان گروه‌هایی مانند خانواده و فامیل محدود کنیم، راه به جایی نمی‌برد. چون این گروه‌ها تنها در میان خودشان ارتباط دارند. بیشترین کاری که می‌کنند انتقال یک فکر از پدر به پدر بزرگمان است. پس، در انتشار یک فکر غلط، دوستان و اطرافیان با ارتباط‌های گسترده بسیار مؤثر هستند.در نتیجه این دو عامل، یعنی جذابیت یک فکرِ اشتباه و به اشتراک گذاشتن آن با دوستان و اطرافیان نامحدود، دو عامل مهم برای شیوع نظریات غلط در جامعه است.فرایند انتشار یک تفکرِ غلط چگونه انجام می‌شود؟ گاهی در جامعه به تفکرات غلطی برمی‌خوریم. برایمان سؤال می‌شود چگونه این تفکرِ غلط در میان مردم رایج شده است؟ حتما عوامل بسیاری در انتشار یک نظر یا یک عادت اشتباه تأثیرگذار هستند. اما دو عامل، می‌تواند مهم‌ترین دلیل برای انتشار یک فکر اشتباه باشد. اول «جذابیت و شیک بودن نظر.» دوم «انتشار آن در میان دوستان و اطرافیان.» بهتر است درمورد این دو ویژگی بیشتر سخن بگویم. بنابراین، فرایند انتشار نظریه‌ای اشتباه در جامعه، به دو عامل بستگی دارد.ابتدا به عاملِ «جذابیت یک نظریه» می‌پردازم. این عامل می‌تواند در جذب مخاطب بسیار اثرگذار باشد. در حقیقت، جذابیت یک نظریه همان ویترینی است که خریدار هنگام بازدید از مغازۀ شما می‌بیند. هراندازه این ویترین زیبا و شکیل باشد، مخاطب بیشتری را جذب خود می‌کند. راحت بگویم، باید به جان مخاطب بنشیند. وقتی این اتفاق افتاد، هر نظریه‌ای حتی اگر غلط هم باشد، تأثیرگذار می‌شود. این عامل، شرطِ اول برای انتشارِ هر تفکری است؛ حتی فکری غلط.عامل بعدی، «انتشار آن در میان دوستان و اطرافیان» است. انتشار ویروس کرونا از گروه‌های کوچکی که ارتباط‌های گسترده داشتند آغاز شد. برای انتشار یک نظر یا فکر، اشتراک‌گذاشتن آن با گروه‌هایی که ارتباط‌های گسترده دارند لازمۀ کار است. اگر یک فکر را در میان گروه‌هایی مانند خانواده و فامیل محدود کنیم، راه به جایی نمی‌برد. چون این گروه‌ها تنها در میان خودشان ارتباط دارند. بیشترین کاری که می‌کنند انتقال یک فکر از پدر به پدر بزرگمان است. پس، در انتشار یک فکر غلط، دوستان و اطرافیان با ارتباط‌های گسترده بسیار مؤثر هستند.در نتیجه این دو عامل، یعنی جذابیت یک فکرِ اشتباه و به اشتراک گذاشتن آن با دوستان و اطرافیان نامحدود، دو عامل مهم برای شیوع نظریات غلط در جامعه است.</description>
                <category>mohammadkaraminejad</category>
                <author>mohammadkaraminejad</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2020 11:35:45 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>