<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد لهاک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadlahak</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3079895/avatar/iFouVb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد لهاک</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadlahak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «مذاکرات سرنوشت‌ ساز»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-yq9z25a6j4gi</link>
                <description>مذاکرات سرنوشت‌ساز  Crucial Conversationsابزارهای گفتگو برای موفقیت در مذاکرات سرنوشت‌سازاثر کری پترسون (Kerry Patterson), جوزف گرنی (Joseph Grenny), ال سویتزلر (Al Switzler), ران مک‌میلان (Ron McMillan)چطور بدون برانگیختن واکنش‌های تند، در مورد موضوعات حساس صحبت کنید.همه‌ی ما در موقعیتی بوده‌ایم که بخواهیم درباره‌ موضوع مهمی، مکالمه‌ای منطقی داشته باشیم، اما ناگهان همه‌ چیز به هم بریزد. می‌بینیم که چهره‌ طرف مقابلمان سرخ شده است و یک کلمه‌ دیگر هم نمی‌توان به او گفت. حتی ممکن است خودمان نیز تحت‌ فشار خشم قرار بگیریم و بلند فریاد بزنیم.چطور می‌شود که دو آدم منطقی و قابل احترام درگیر چنین موقعیتی می‌شوند، در حالی‌ که هر دوی آن‌ها اهداف مشترکی دنبال می‌کنند؟کتاب مذاکرات سرنوشت‌ساز (Crucial Conversations) این سؤال را مورد بررسی قرار داده است و چهارچوبی مؤثر برای مکالماتی سالم، مفید و سرنوشت‌ساز تعریف می‌کند. علاوه بر این پیشنهاد‌هایی برای بازگرداندن یک مکالمه به مسیر اصلی‌اش ارائه می‌کند.واکنش‌های غیرمنطقی و فوق‌العاده احساسیتا به‌ حال در این موقعیت بوده‌اید که بخواهید با طرف مقابلتان راجع به موضوعی صحبت کنید و در نهایت دریابید که در میانه‌ یک دعوا هستید؟این مذاکرات اغلب سرنوشت‌ساز هستند. این مذاکرات می‌توانند بسیار پرتنش و احساسی‌ باشند، عدم توانایی در مدیریتشان منجر به دعوا شود و ما را به دردسر بیندازند.یکی از دلایل این مسئله این است که تفکر منطقی در برابر چنین مکالماتی دشوار است. وقتی احساسات اوج می‌گیرد، میزان هورمون آدرنالین در بدن بالا می‌رود تا بتواند حواس پنجگانه‌ ما را تقویت کند. بدن ما نمی‌تواند فرق میان یک بحث داغ و یک خطر واقعی را تشخیص دهد، درنتیجه خود را برای «جنگ یا گریز» آماده می‌کند. این تصمیم‌گیری لحظه‌ای، به تفکر عمیق و منطقی آسیب می‌زند.از طرف دیگر مذاکرات سرنوشت‌ساز معمولاً ناگهان اوج گرفته و فرصت آماده شدن را به شما نمی‌دهند.مثلاً تصور کنید شریک زندگی شما می‌گوید که می‌خواهد رابطه‌ بینتان را تمام کند. احتمالاً شما انتظار چنین حرفی را نداشته‌اید و عکس‌العملتان کاملاً ناگهانی و غیرارادی خواهد بود. به‌ جای بحثی منطقی درباره‌ مزایا و معایب تمام‌ کردن رابطه، غرایز بر شما فائق می‌آیند و آن مکالمه به فریاد کشیدن بر سر هم‌دیگر ختم می‌شود.دلایل زیادی برای کسب مهارت در مذاکرات سرنوشت‌ساز وجود دارد، زیرا افرادی که توانایی بالایی در این زمینه دارند، در زندگی خصوصی و اجتماعی خود موفق‌تر هستند.بر اساس یک نظرسنجی از ۲۰۰۰۰ کارمند در شرکتهای مختلف کسانی که در مذاکره تبحر داشتند بهتر از پس چالشها برآمده و در نتیجه در سازمانشان تبدیل به افراد صاحب نظر و الگوهای بقیه می شدند.همچنین زوج‌هایی که توانایی برقراری چنین مکالماتی را در میان خود داشته باشند، روابط طولانی‌تری دارند. در واقع، آن‌ها می‌توانند احتمال به هم خوردن رابطه را تا ۵۰ درصد کاهش دهند!اشتراک بی قید و شرط اطلاعاتوقتی حس می‌کنیم که به موضوعی بحث‌برانگیز و جنجالی در یک مذاکره سرنوشت‌ساز نزدیک می‌شویم، اغلب می‌ترسیم نظر خود را بیان کنیم یا نقدمان را به زبان بیاوریم، چون نمی‌خواهیم احساسات طرف مقابل را جریحه‌دار کنیم. این کار کاملاً اشتباه است.از آن‌جایی‌ که یک مکالمه‌ موفق، بر اساس ارائه‌ اطلاعات بین طرفین شکل می‌گیرد، به اشتراک‌گذاری مسائل سبب رسیدن به راه‌حل‌هایی بهتر و هوشمندانه‌تر می‌شود. حتی باهوش‌ترین افراد، زمانی که به همه‌ اطلاعات مرتبط با موضوعی دسترسی نداشته باشند، در معرض خطا و اشتباه قرار می‌گیرند.به‌ عنوان‌ مثال، جراحی که برای حفظ سلامت یکی از بیمارانش باید یک پای او را قطع می‌کرد، اشتباهاً عمل قطع پا را بر روی پای سالم او اجرا کرد. بدتر این‌که بقیه‌ پزشکان حاضر در اتاق در سکوت این مسئله را تماشا کردند، با این‌که می‌دانستند جراح در حال ارتکاب چه اشتباه بزرگی است. دلیل این موضوع آن بود که از جایگاه این جراح و ابهت او می‌ترسیدند و نمی‌توانستند این مسئله را به او گوشزد کنند.از طرف دیگر، افراد به راه‌حل‌هایی که درنتیجه‌ یک مکالمه‌ صادقانه و اشتراک آزادانه‌ اطلاعات به دست می‌آیند، بیشتر متعهد می‌مانند.وقتی در جریان چگونگی شکل گیری یک راه حل بر اساس ایده های در دسترس باشیم بهتر قانع میشویم که راه درست همین است.ما از تن دادن به راه‌حل‌هایی که در انتخاب آن‌ها مشارکتی نداشته‌ایم، خودداری می‌کنیم. حتی ممکن است با ایده‌هایی که مخالف نظر ما هستند موافقت کنیم، فقط به خاطر این‌که بتوانیم در مذاکره و بحث منتهی به آن تصمیم حضور داشته باشیم.تصور کنید که عضو یک تیم فوتبال هستید. در میانه‌ بازی کاپیتان، اعضای تیمتان را به دور هم جمع می‌کند تا برای استراتژی بعدی تصمیم بگیرید. همه‌ اعضای تیم نظر خود را به‌ وضوح بیان می‌کنند و در نهایت یکی از این ایده‌ها انتخاب می‌شود؛ نظری که شما اطمینان دارید منجر به باخت تیمتان خواهد شد.اما برخلاف شکی که نسبت به این انتخاب دارید احتمالاً تمام تلاشتان را به کار خواهید بست تا این نقشه را به موفقیت برسانید، چون در فرآیند تصمیم‌گیری برای آن حضور داشتید. اما اگر کاپیتان تیمتان بدون هیچ توضیحی، تنها استراتژی را به شما اعلام کرده بود و هیچ نظرسنجی یا مشورتی وجود نداشت، احتمالاً شما هم برای اجرای آن دستورات تمام تلاش خود را به کار نمی‌بستید.حال که به اهمیت حضور در فرایندِ تصمیم‌گیریِ جمعی پی بردید،.تمرکز بر اهداف در طی یک مذاکره سرنوشت‌سازدرباره‌ آخرین باری که کسی به‌ شدت نظرات شما را نقد کرد، فکر کنید. آیا به‌ راحتی انتقادات او را پذیرفتید و برای حل مسئله اقدام کردید؟چنین امری بعید به نظر می‌رسد. حتی ممکن است عصبانی شده‌ و اتاق را ترک کرده باشید. اما این راه چندان مناسبی برای پایان بخشیدن به یک مکالمه نیست؛ پس چه ‌کار دیگری می‌توانستید انجام دهید؟هرگاه تحت حمله ی نظری مخالف قرار میگیرید باید بلافاصله زمانی را به تمرکز بر روی اهدافتان اختصاص دهید؛ اگر عصبانی شوید در پایانبحث راه حلی به دست نمی آید.برای مقابله با عصبانی شدن، به این فکر کنید که از این مکالمه چه می‌خواهید. از خودتان چنین سؤالاتی بپرسید: «هدف من در این‌جا چیست؟ من می‌خواهم چه اطلاعاتی را به‌وضوح به طرف صحبتم انتقال دهم؟»پس‌ از آن‌‌که توانستید به‌وضوح مشخص کنید که از این مکالمه چه می‌خواهید، می‌توانید تمرکزتان را روی چیزهایی که اصلاً نمی‌خواهید بگذارید. به‌ بیان‌ دیگر، آن چیزی که می‌خواهید در این مکالمه اصلاً پیش نیاید چیست؟شما مسئولیت نتیجه‌بخش بودن این مکالمه را بر عهده‌ دارید و این یعنی نمی‌خواهید در انتها بدون هیچ نتیجه‌ای به بحث خاتمه دهید. در غیر این صورت اصلاً دلیلی برای شروع این مکالمه وجود نداشت!حال که به‌وضوح می‌دانید چه چیزهایی می‌خواهید و چه چیزهایی نمی‌خواهید، می‌توانید شیوه‌ و دیدگاهی منطقی‌تر در مورد مکالمه داشته باشید.عمل ساده‌ای که می‌تواند به شما کمک کند احساسات خود را تحت کنترل درآورید این است که پیش از جواب دادن به یک اعتراض و یا نظر، اندکی تأمل کرده و به جواب خود فکر کنید.مثلاً اگر می‌خواهید چیزی به شریکتان بگویید که ممکن است او را ناراحت کند، با خود فکر کنید که: «بالاخره چه می‌خواهم؟ از چه چیزی می‌خواهم اجتناب کنم؟»این تمرین ساده به شما کمک می‌کند اطلاعات را به شکلی منطقی منتقل کنید و طرفین مکالمه را آرام نگه ‌دارید. در نتیجه می‌توانید حرف‌هایتان را به‌خوبی و بدون درگیری و تنش بیان کنید.رفتار خشونت‌آمیز، ناشی از احساس عدم امنیتحتی یک مکالمه‌ منطقی درباره‌ پیش‌پاافتاده‌ترین موضوعات هم می‌تواند تبدیل به یک جروبحث پرتنش شود، به‌گونه‌ای که دیگر نشود آن‌ را به وضعیت عادی برگرداند یا از آن نتیجه‌ای گرفت.اما سوال این‌جاست که چطور چنین چیزی رخ می‌دهد؟معمولاً این مسئله به خاطر جو حاکم بر فضاست: وقتی فضا امن است، یعنی هنگامی که افراد خود را در خطر و معرض حمله احساس نمی‌کنند، می‌توانید درباره‌ هر چیزی با آن‌ها حرف بزنید؛ حتی مسائل انتقادی یا به‌شدت حساس و بحث‌برانگیز.اما هنگامی‌ که افراد حس کنند در معرض انتقادی ناعادلانه قرار دارند، آرامش خود را از دست می‌دهند و احساساتی می‌شوند. همان‌طور که قبل توضیح دادیم، ترس از حمله، آدرنالین را بالا برده و جلوی تفکر منطقی را می‌گیرد.مشکل بزرگ‌تر این‌جاست که اگر این اتفاق رخ دهد به‌سختی می‌توان دوباره احساس امنیت را به فرد برگرداند.در این وضعیت بازخوردهای مثبت هم، منفی قلمداد می‌شوند.مثلاً حتی تعریف و تمجید از لباس طرف مقابل هم با دید منفی و به‌ عنوان طعنه و تمسخر برداشت می‌شود.زمانی که مکالمه ای باعث ایجاد حس ناامنی در افراد می شود نشانه هاییبه وضوح در رفتار و حالات فرد نمایان میشود. این واکنشها به دو دسته تقسیم میشوند واکنشهای خاموش و واکنشهای خشنزمانی که طرف مقابل نظر واقعی خود را مخفی کرده و از بیان آن به‌طور مستقیم خودداری کند، در معرض واکنش‌های خاموش قرارگرفته‌اید. نمونه‌ این عکس‌العمل در طعنه‌ها دیده می‌شود؛ جایی که یک عقیده و نظر به‌صورت عامدانه و به‌وضوح، مخفی می‌شود. مثلاً ممکن است کسی به شما بگوید: «عجب بلوز قشنگی! هیچ‌کس فکر نمی‌کند برایت سه سایز کوچک باشد!»واکنش خشن، عکس‌العملی است که افراد در آن تلاش می‌کنند نظرشان را به ‌طرف مقابل تحمیل کنند. اگر با کسی وارد بحث شده باشید که متکلم‌ وحده است و اجازه‌ نظردهی به دیگران را نمی‌دهد، دائماً وسط حرف دیگران می‌پرد و نمی‌گذارد حرف‌شان را بزنند، در واقع شاهد واکنش خشن هستید.خواهید آموخت که چطور می‌توانید از چنین عکس‌العمل‌هایی جلوگیری کنید.حفظ احترام برای ایجاد فضایی امندیدیم که اگر افراد احساس کنند در معرض تهدید هستند، به‌سرعت مکالمه‌ای منطقی را تبدیل به میدان مبارزه می‌کنند. بنابراین چه اقداماتی می‌توانند به امن نگه داشتن جو یک مکالمه کمک کنند؟جو امن یک مکالمه به این دو شرط وابسته است:1. احساس احترام متقابل2. هدف مشترکاحترام متقابل اولین و مهم‌ترین پیش‌نیاز مکالمه‌ای موفق است.اگر افراد حس کنند که برایشان ارزش و احترام قائل نیستید، رفتارشان به‌سرعت می‌تواند شکلی از خشونت به خود بگیرد، ممکن است فریاد بکشند و یا تلاش کنند تا بر شما فائق آیند.با دقت و توجه بر نحوه ی خطاب کردن افراد میتوانید حس مورد توهین واقع شدن را در آنها از بین ببرید یکی از راه های این کار مقابله ی متضاد است یعنیهمراه کردن نقد با تعریف و تمجیدمثلاً اگر می‌خواهید راجع به‌ تأخیرهای مکرر یکی از کارمندانتان با او حرف بزنید، بر روی این امر که از کیفیت کارش راضی هستید پافشاری کنید و بگویید تنها مشکل او این است که سر وقت در محل کار حاضر نمی‌شود. این شیوه به او به‌ عنوان یک فرد احساس احترام می‌بخشد و موجب عکس‌العمل احساسی نمی‌شود.هم‌چنین افرادی که در یک مکالمه حضور دارند، باید احساس کنند که همه برای رسیدن به راه‌حلی مشترک دورهم جمع شده‌اند، راه‌حلی که اهداف و علایق آن‌ها را نیز در نظر دارد. اگر راه‌حل مشترک شما واضح نیست، باید یک‌راه حل جدید ایجاد کنید.تصور کنید که به شما پیشنهاد یک ارتقای شغلی مهم و سرنوشت‌ساز داده ‌شده است، اما باید محل زندگیتان را عوض کنید، در حالی‌ که می‌دانید همسرتان با این موضوع مخالفت می‌کند.شما در اینجا هدفی مشترک ندارید. خودتان می‌خواهید ارتقاء پیدا کنید و همسرتان نمی‌خواهد از محل زندگی‌اش جای دیگری برود. در نتیجه باید هدفی عمومی‌ و درازمدت‌ تبیین کنید که شامل حال هر دوی شما می‌شود. مثلاً بر روی نیازهای خانواده تمرکز کنید، نه شغل و یا محل زندگی. این که ارتقای شغلی رفاه مادی بیشتری را به همراه دارد و در نتیجه همسرتان می‌تواند بهتر زندگی کند.این شیوه باعث می‌شود یک حد وسط بین نیازهای دو طرف تعیین شود که توافق بر روی آن به معنی «رویکرد برد-برد» باشد. حتی ممکن است تصمیم بگیرید به‌ جای پذیرفتن آن مسئولیت جدید، در همان منطقه به دنبال شغل بهتری بگردید.به‌ این‌ ترتیب مطمئن می‌شوید که نیازهای همه در نظر گرفته‌ شده است!تفسیر درست از موقعیت پیش از نتیجه‌گیریبی‌شک تاکنون چنین تجربه‌ای داشته‌اید که در هنگام مکالمه‌ای منطقی ناگهان انتخاب کلمه‌ای اشتباه از جانب یکی از افراد باعث شده از کوره در بروید، با این‌که آن‌ها اصلاً قصد عصبانی کردن شما را نداشته‌اند.عکس‌العمل‌های این‌ چنینی نتیجه‌ تفسیر اشتباه از موقعیت‌ هستند. یعنی آن‌چه شما فکر می‌کنید، با حقیقت انطباق ندارد. برای دست‌یابی به یک‌راه حل، بایستی بیاموزید که چطور باید از این مانع عبور کنید.یکی از ساده‌ترین راه‌ها این است که هرگاه احساستان از حرفی جریحه‌دار شد، از خود بپرسید آیا ممکن است که برداشتتان از آن حرف نادرست بوده باشد؟هم‌چنین تلاش کنید پاسخی که به این سؤال می‌دهید از احساسات و خشمی که در آن لحظه تجربه می‌کنید دور باشد تا بتوانید منطقی عمل کنید.مثلاً اگر می‌بینید کسی به شما زل زده است، ممکن است فکر کنید که رفتاری بی‌ادبانه دارد و با این برداشت به‌سرعت عصبی می‌شوید. این موقعیت را مجدداً بررسی کنید. آیا این فرد واقعاً به شما زل زده است؟ آیا اصلاً دارد به شما نگاه می‌کند؟ آیا مطمئنید که به چیزی در پشت سر شما نگاه نمی‌کند؟فقط و فقط پس از بررسی کردن تمام حقایق میتوانید برداشتی از موقعیتداشته باشید که باعث شود به جای فریاد کشیدن بر سر یکدیگر به یک مکالمه ی سازنده برسید.تصور کنید که به همراه همکارتان جلسه‌ای کاری با رئیستان دارید. همکارتان جلسه را زمانی که شما برای مدتی کوتاه آن را ترک کرده‌اید، ادامه می‌دهد. شاید اولین برداشتی که می‌کنید این باشد که او در تلاش است تا اعتبار این پروژه را از آن خودش کند. این برداشت باعث می‌شود شما رفتاری احساساتی نشان دهید.اما وقتی اوضاع را بررسی می‌کنید، متوجه می‌شوید تنها دلیل ادامه‌ بحث این بوده که موضوع برای آن‌ها بسیار جذاب بوده است و نمی‌دانستند که شما نیز تا آن حد به آن علاقه دارید!با دانستن این موضوع، می‌توانید رفتار آن‌ها را دقیق‌تر تفسیر کرده و به راه‌حل مناسب‌تری ‌دست پیدا کنید. مثلاً می‌توانید جلسه‌ای ترتیب داده و علایق و نظرات خودتان در آن پروژه را به آن‌ها توضیح دهید.ایجاد امنیت با احترام به نظرات و خواسته‌های دیگرانتصور کنید که دختر نوجوانتان دارد با پسری نه‌چندان مناسب معاشرت می‌کند. شما واقعاً می‌خواهید راجع به این موضوع با او صحبت کنید، اما هر بار که این کار را می‌کنید، عصبانی می‌شود و شما را متهم می‌کند که زندگی‌ او را کنترل می‌کنید. برای راه یافتن به فضای خصوصی دخترتان و صحبت کردن با او چه می‌توانید بکنید؟بهترین راه شریک کردن افراد در یک مکالمه دادن احساس امنیت به آنهاست. برای دست یابی به این شرایط همیشه میتوانید فضایی را بسازید که در آن افراد بدانند نظراتشان اهمیت دارد.برای شروع به طرف مقابل نشان دهید که برایتان اهمیت دارد که چه چیزی او را ناراحت می‌کند. درباره‌ انگیزه‌هایش سؤال بپرسید و هرجایی که لازم است، نسبت به رفتارش بازخورد نشان دهید.برگردیم به مثال دختر نوجوانتان، این مکالمه ممکن است به این شکل پیش برود:شما: «می‌شه راجع به این‌که گفتی من می‌خوام همه‌چیز رو کنترل کنم حرف بزنیم؟»دخترتان: «فراموشش کن. همه‌ی پدر مادرها همینن!»شما: «به نظر میاد برات موضوع مهمیه. من واقعاً می‌خوام بدونم چرا فکر می‌کنی که دارم همه‌ زندگیت رو کنترل می‌کنم.»وقتی نسبت به شما گشودگی نشان داد، سخنان خودش را به نحوی دیگر بیان کرده و به توضیح بیشتر تشویقش کنید. مثلاً:دخترتان: «من بالاخره تونستم یکی رو پیدا کنم که از من خوشش میاد و تو داری این رابطه رو خراب می‌کنی!»شما: «پس تو فکر می‌کنی که کسی از تو خوشش نمیاد و این پسر تنها کسیه که برات اهمیت قائله؟»این تکنیک ساده باعث می‌شود حس کند که شما نگرانی‌هایش را درک می‌کنید و می‌تواند امور را با گشودگی و آرامش بیشتری با شما در میان بگذارد.گاهی ممکن است با آنچه طرف مکالمه می‌گوید مخالف باشید. مثلاً دختر نوجوان شما ممکن است چنین چیزی بگوید: «من آدم بدبختی هستم! هیچکس منو دوست نداره!»در این مواقع، فهمیدن او اهمیت دارد، نه به چالش کشیدن اعتقاداتش.این امر از احساس مورد هجوم واقع‌ شدن جلوگیری می‌کند و در نتیجه احتمال ادامه‌ مکالمه را بالا می‌برد.تا اینجا فهمیدیم که چطور جوی مناسب برای مکالماتتان بسازید. به این موضوع می‌پردازد که چطور می‌توانید مطمئن شوید تصمیمی که گرفته می‌شود، به شکلی درست اجرا خواهد شد.تصمیم‌گیری و تقسیم وظایف درستراهی برای داشتن مکالماتی آرام و منطقی یافته و توانسته‌اید به همه احساس آرامش، امنیت و ارزش ببخشید.اما این کارها به‌ تنهایی منجر به یافتن بهترین راه‌حل نمی‌شود و یا به این معنا نیست که تصمیمتان به شکلی مؤثر اجرایی خواهد شد. قدم نهایی در مدیریت مذاکرات سرنوشت‌ساز و حیاتی، واضح و بی‌ابهام بودن این مذاکرات است.بهترین روش اطمینان از راه‌حل مطلوب، مشخص کردن این است که چه کسی باید قدرت تصمیم‌گیری در گروه را داشته باشد و این تصمیم بر چه کسانی اثر خواهد گذاشت.اگر راه‌حل روی همه اثر بگذارد (مثلاً این‌که تمام خانواده باید به کشوری دیگر مهاجرت کنند) باید نسبت به توافق همه اطمینان داشته باشید. اگر مشخص شود که راه‌حل‌های دیگری نیز وجود دارد، می‌توانید رأی‌گیری کنید، چون رأی دادن همه را در جریان تصمیم‌گیری شریک می‌کند.البته تمام تصمیمات نباید به شیوه‌ای دموکراتیک گرفته شوند! مثلاً در مواردی که شما با فرد یا گروهی رابطه‌ای بسیار قوی داشته و به آن‌ها اعتماد دارید می‌توانید شراکت تیم در تصمیم‌گیری را نادیده گرفته و تصمیم نهایی یک نفر را به بقیه ابلاغ کنید.پس از آن‌که تصمیم گرفته شد، باید به‌وضوح مشخص کنید که چه کسی، چه‌ کاری را و در چه زمانی باید انجام دهد.همه ی افراد یک تیم باید بدانند که چه میخواهید و برای دستیابی به خواسته ی شما باید چه کار کنند.اگر دستورالعمل‌های شما واضح نباشند، دچار تجربه‌ ناخوشایند هاوارد هیوز (Howard Hughes) کارآفرین می‌شوید.او گروهی از مهندسان را برای ساختن یک موتور بخار دور هم جمع کرد. بعد از سالیان سال کار سخت، آن‌ها توانستند ماشینی بسازند که با قدرت بخار کار می‌کرد، اما اگر حادثه‌ای رخ می‌داد تمام مسافرین آن ماشین زنده‌زنده در آب جوش می‌سوختند.واضح است که او دقیقاً آنچه را که می‌خواست به اعضای تیمش اعلام نکرده بود.سخن پایانیمذاکرات سرنوشت‌ساز می‌توانند به درگیری و تعارض تبدیل شوند، اما اگر توانایی‌های درست را بیاموزید، می‌توانید این مکالمات را هدایت کنید، بهترین نتایج را از آن‌ها بگیرید و در زندگی خصوصی و اجتماعی خود بهبود ایجاد کنید.پیشنهاد کاربردی:• بر احترام متمرکز شوید. از ایجاد حس ناامنی در دیگران حین یک مکالمه خودداری کنید. کاری کنید که از احترام شما نسبت به آن‌ها آگاه شوند و به‌راحتی نظرات خود را بیان کنند.• سؤال بپرسید.اگر احساس کردید که احساساتی شده‌اید، از آن‌ها بپرسید که آیا تفسیرتان از رفتارشان درست است یا نه تا بی‌دلیل کنترل خود را از دست ندهید.#کتاب#سوبژه#کتابخوانی</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 22:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «هوش اجتماعی»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-qibgzup3xfzs</link>
                <description>هوش اجتماعی  Social Intelligenceبه اعماق مغزتان سفر کنید؛ جایی که اطرافیانتان زندگی می‌کننداثر دنیل گلمن (Daniel Goleman)این دیگران هستند که مغز ما را شکل می‌دهندمهم نیست که چه‌قدر تنهایی را دوست داریم و چه‌قدر از جامعه فراری هستیم یا برعکس! مغز انسان به شکلی طراحی شده است که از او موجودی اجتماعی بسازد. هر زمان که کسی را می‌بینیم بدون آن که خودمان بخواهیم مغزمان با او وارد رابطه می‌شود. مغز و جسم ما به طور غیرارادی تحت تأثیر ارتباط با افراد دیگر است.حتی عادی‌ترین تماس‌های روزمره ما با افراد در تنظیمات مغزمان تأثیرگذار هستند. روابط اجتماعی ما و احساسی که از آن‌ها می‌گیریم مثل یک ترموستات، عملکردهای ذهنی ما را مرتب می‌کنند. البته ارتباط مغزهای ما با هم مثل یک شمشیر دولبه است؛ روابط عاطفی و روحیه‌بخش، تأثیر مثبتی بر سلامتی ما می‌گذارد؛ در حالی‌ که روابط بد به‌ تدریج بدنمان را مسموم می‌کند.شاید عجیب به نظر برسد، امّا شکل، اندازه و حتی تعداد سلول‌های عصبی ما تا حد بسیار زیادی به روابطمان بستگی دارد. شخصی که سال‌ها با ما در ارتباط بوده است، احساسات ما را جریحه‌دار کرده، عصبانی یا خوشحالمان کرده است این قدرت را دارد که مغز ما را از نو طراحی کرده و بسازد. این حرف یک معنای بسیار مهم دارد: نحوه ارتباط ما با دیگران بسیار ارزشمند و مهم است.خلاصه کتاب هوش اجتماعی، نوشته دنیل گلمن به ما می‌فهماند که در ارتباط با افراد دیگر دقیقاً چه اتفاقی برایمان می‌افتد و تا چه اندازه می‌توانیم عملکرد بهتری در روابطمان داشته باشیم. وقتی درک کنیم که نه‌ تنها خلق‌وخو، بلکه شرایط جسمی‌مان به انسان‌هایی که با آن‌ها زندگی می‌کنیم بستگی دارد، آن‌وقت رفتارمان را به سمتی هدایت می‌کنیم که ما هم بتوانیم تأثیر مثبت و سودمندی داشته باشیم. وقتی تأثیر و نفوذ زیست‌شناختی افراد بر یکدیگر را درک کنیم؛ بعد جدید از زندگی پیش روی ما قرار می‌گیرد.احساسات، واگیردارترین ویروس انسانی استتصور کنید آرام و ساکت در گوشه‌ای نشسته‌اید. ناگهان یک فرد عصبانی، روبه‌رویتان می‌ایستد و بر سرتان فریاد می‌کشد. مهم نیست این شخص دوست، خانواده یا حتی یک فرد غریبه باشد؛ او به طور ناخودآگاه مدارهای مغزی مربوط به عصبانیت و نفرت را در وجود شما تحریک می‌کند.عواطف و هیجانات سریع، می‌توانند درست مثل ویروس سرماخوردگی سرایت کنند. این یعنی هر یک از ما می‌توانیم کاری کنیم که طرف مقابلمان احساس خوب یا بد داشته باشد. وقتی شب‌ها روی تختمان دراز می‌کشیم، هر احساسی که داریم، در حقیقت، مجموعه احساسات خوب و بدی است که از دیگران گرفته‌ایم یا به آن‌ها انتقال داده‌ایم.وقتی از رفتار دیگران می‌ترسیم یا عصبانی می‌شویم، قسمت بادامی‌شکل یا آمیگدال که در مغز میانی ما قرار دارد، این احساس را به سرعت بررسی می‌کند. بعد از آن، ما به این حس واکنش نشان می‌دهیم. ممکن است از ترس میخکوب شویم، ممکن است خشمگین شده و یا فرار کنیم.در یک مغز سالم، بالا رفتن صدای افراد، تغییر حالت چشم آن‌ها یا خم شدن گردنشان می‌تواند آمیگدال را تحریک کند. ما این علائم را حس می‌کنیم، مغزمان آن‌ها را تفسیر می‌کند و ناخودآگاهمان واکنش‌هایی مثل شادی، ناراحتی یا خشم را بروز می‌دهد. همه این‌ها نشان می‌دهد که سرایت احساسات به دیگران چه‌قدر سریع و قدرتمند است و ما نمی‌توانیم به طور ارادی از آن فرار کنیم.سرایت احساسات از طریق مسیر سفید مغز اتفاق می‌افتد. احساسات با استفاده از صدها شبکه عصبی از این مسیر هدایت می‌شوند. وقتی از چهره کسی خوشمان می‌آید، وقتی سریعاً متوجه کنایه یا حالات چهره افراد می‌شویم و واکنش نشان می‌دهیم، در حقیقت باید از مسیر سفید مغزمان تشکر کنیم.امّا مغز ما یک مسیر خاکستری هم دارد. این مسیر به‌سرعت مسیر سفید عمل نمی‌کند.ما باکمک مسیر خاکستری میتوانیم احساسات و واکنش هایمان را کنترل کنیم.زمانی که به دنبال راهی برای نزدیکی به آن چهره جذاب یا یک جواب دندان‌شکن برای کنایه افراد هستیم، از طریق مسیر خاکستری تصمیم می‌گیریم.مسیر سفید با احساسات خام و لحظه‌ای سروکار دارد، در حالی‌ که مسیر خاکستری با درک کامل از آنچه اتفاق افتاده است تصمیم‌گیری می‌کند. سرعت ثبت اطلاعات در این دو مسیر متفاوت است، مسیر سفید سریع است و البته دقتی ندارد. مسیر خاکستری کندتر است و نگرش بسیار دقیق‌تری دارد. مسیر سفید گاهی مجبورمان می‌کند تصمیماتی لحظه‌ای بگیریم که بعدها باعث شرمندگی ما می‌شوند و مسیر خاکستری گاهی فقط می‌تواند واکنش‌های سریع مسیر سفید را روبه‌راه کند. زندگی اجتماعی ما در حقیقت ترکیبی از این دو مسیر است.حالا بیایید کمی به مغزمان نزدیک‌تر شویم. تا به‌ حال به واکنش خودتان یا دیگران در هنگام دیدن فیلم توجه کرده‌اید؟ بعضی از فیلم‌ها می‌توانند به‌ راحتی با مغز ما بازی کنند. هنگامی‌ که چهره‌ها در تصویر بزرگ می‌شوند، مناطق مربوط به چهره‌شناسی در مغز روشن می‌شود. وقتی یک ساختمان یا نمای بیرونی را می‌بینیم، علائم مربوط به شناسایی محیط در مغزمان فعال می‌شود. زمانی که حرکات ظریف دست‌وپا را می‌بینیم، منطقه‌ای از مغز که هدایت حرکت و حس لامسه را بر عهده دارد به کار می‌افتد و وقتی نوبت به صحنه‌های پرهیجان، مانند تیراندازی، انفجار یا قسمت‌های حساس می‌رسد، مراکز احساسی در مغز فعال می‌شود.فیلم‌ها مغز ما را به‌ راحتی تصرف می‌کنند. در حقیقت، این مسیر سفید است که ما را به یک سفر احساسی می‌برد. مسیر سفید باعث می‌شود ما هنگام دیدن یک صحنه ترسناک بترسیم؛ در حالی‌ که مسیر خاکستری به ما یادآوری می‌کند این فقط یک فیلم است.امّا نکته مهم اینجاست که هر احساسی که ما به شکل خودآگاه یا ناخودآگاه به درونمان راه می‌دهیم دارای نتایجی است و به همین دلیل باید بفهمیم چگونه احساس خود را با احساس بهتر جایگزین کنیم.مغز انسان یک عضو مهربان استاین دو سناریو را در ذهنتان مجسم کنید: یک موش آزمایشگاهی با تسمه‌ای معلق در هوا نگه‌ داشته شده است. او در حال تقلّا و جیغ کشیدن است. موش دیگری با دیدن او به شدت هیجان‌زده می‌شود و با فشار دادن میله‌ای که قربانی را پایین می‌آورد سعی دارد به او کمک کند.نوزادان انسان هم بدون درک زیادی از مهربانی، درست مانند موش‌ها با دیدن گریه کودک دیگر به گریه می‌افتند. جالب اینجاست اگر برای همان کودکان صدای ضبط شده‌ای از گریه خودشان را بگذارید، امکان کمتری وجود دارد که گریه کنند. چنین آزمایشاتی نشان‌دهنده یک انگیزه مشترک بین همه این موجودات است: ناراحتی دیگران، ما را ناراحت می‌کند و باعث می‌شود برای کمک به دیگران تلاش کنیم.اگرچه انسان‌ها ممکن است گاهی هم‌نوع نیازمند خود را نادیده بگیرند، امّا به نظر می‌رسد که انگیزه کمک به فرد دردمند یک حالت خودکار و بنیادین است و بی‌تفاوتی ما فقط در اثر سرکوب این انگیزه اولیه شکل می‌گیرد. وقتی ما کسی را در شرایط ناراحتی و فشار می‌بینیم، مدارهایی مشابه با او در مغزمان به لرزه درمی‌آید که موجب واکنش شدید همدلی می‌شوند.اگر نوزادی شروع به گریه کند، مغز والدین او درست شبیه به مغز نوزاد شروع به فعالیت می‌کنند. به همین دلیل، آن‌ها به طور خودکار دست به اقداماتی می‌زنند تا طفل را آرام کنند.مغز ما از آغاز برای محبت کردن تنظیم شده است. امّا چرا با داشتن این ویژگی، همچنان به دیگران کمک نمی‌کنیم؟ برای پاسخ به این سؤال به روزهای اول آشنایی خودتان با همکاران یا هم‌سفرانتان در یک تور تفریحی فکر کنید. در ابتدای آشنایی احساس می‌کنید همه از شما دوری می‌کنند، امّا کم‌کم رفتار آن‌ها گرم‌تر می‌شود. آیا این مردم هستند که تغییر می‌کنند؟ خیر. این احساس غریبگی از سوی خود شماست. لاک دفاعی که در ابتدای آشنایی با افراد دور خود می‌کشید مانع از ایجاد یک رابطه دوستانه می‌شود و آن‌ها را وادار می‌کند که فاصله خود را با شما حفظ کنند؛ انگار در ابتدای آشنایی، امواج رادیویی شما روی موج اشتباهی تنظیم شده باشد و آن‌قدر با پیش‌داوری‌های خود سرگرم هستید که متوجه رفتار دوستانه دیگران نمی‌شوید. امّا همین‌ که با آرامش و دیدی بازتر به همه چیز نگاه می‌کنید، موج درست را پیدا کرده و متوجه گرمی رفتار دیگران می‌شوید.غرق شن در خود به هر شکلی که باشد همدلی را نابود میکند.زمانی که همه توجه ما به خودمان باشد، دنیای ما نیز به مشکلاتمان محدود می‌شود و گرفتاری‌هایمان بزرگ‌ترین مسائل دنیا می‌شوند. امّا زمانی که به دیگران هم توجه می‌کنیم، دنیای ما بزرگ‌تر و مشکلاتمان کوچک‌تر می‌شوند. به‌ این‌ ترتیب، ظرفیت ما برای ارتباط قوی‌تر و دلجویی از دیگران بیشتر می‌شود.واقعیت این است که انسان‌ها ذاتاً شرور نیستند؛ درست است که انسان تمایلاتی به خشمگین بودن، خودخواهی یا حسادت دارد، امّا علم ثابت کرده گرایش ما به صحبت‌کردن، مهربانی، همکاری و عشق، بسیار بیشتر از بدی است.ما برای درک دیگران نیازی به تفکر منطقی نداریمهمه چیز از چشم آدم‌ها مشخص است! این یک جمله شاعرانه نیست؛ بلکه علم عصب‌شناسی نشان می‌دهد که چشم‌ها دقیق‌ترین پیام‌رسان‌های عصبی هستند. آن‌ها واقعاً می‌توانند خصوصی‌ترین احساسات فرد را به ما نشان دهند.وقتی دو نفر به یکدیگر چشم می‌دوزند، ناحیه‌ای از مغز آن‌ها فعال می‌شود که به آن مخ حدقه‌ای می‌گوییم. این بخش، نقطه تلاقی مرکز عاطفه و مرکز تفکر مغز ماست. مخ حدقه‌ای قسمت مربوط به واکنش‌های عاطفی، واکنش‌های خودکار و مغز متفکر را به هم وصل می‌کند. این شاه‌راه عصبی، اطلاعات ورودی از این قسمت‌ها را با هم ترکیب و با یک نقشه آگاهانه، کارهای ما را هدایت می‌کند.مخ حدقه‌ای با قرار دادن تجربه‌های بیرونی و درونی می‌تواند بگوید که ما چه حسی از نگاه‌ کردن به افراد می‌گیریم و با توجه‌ به آن حس، باید چه واکنشی نشان دهیم. دقیقاً به همین دلیل است که گاهی دو نفر با یک نگاه احساس می‌کنند به هم علاقه دارند.این تصمیم‌گیری، سریع، از طریق نگاه و با استفاده از سلول‌های دوکی‌شکل مغز اتفاق می‌افتد. جالب است بدانید که سلول‌های دوکی‌شکل در میان همه پستانداران فقط در مغز انسان وجود دارد. به همین دلیل است که ما می‌توانیم موقعیت اجتماعی را درک کنیم و بفهمیم دیگران چه حسی دارند. وقتی واکنش عاطفی نشان می‌دهیم، صدای گریه کودکمان را می‌شنویم، به شخصی که دوست داریم خیره می‌شویم یا می‌خواهیم بدانیم که دیگران چگونه با ما رفتار می‌کنند سلول‌های دوکی‌شکل فعال می‌شوند. در حقیقت، وجود سلول‌های دوکی‌شکل و ارتباط آن‌ها با مسیر سفید مغز نشان می‌دهد که چگونه ما قبل از اینکه چیزی را بشناسیم یا حتی قبل از گفتن هر کلمه‌ای می‌توانیم قضاوت کنیم.به‌ محض آنکه سلول‌های دوکی‌شکل، تمایل ما برای ایجاد یک رابطه یا قطع کردن آن را حس کنند، این موضوع در مغز حدقه‌ای ما ثبت می‌شود. این قسمت با کمک‌ گرفتن از اطلاعاتی مانند شرایط و موقعیت، میان رفتار هیجانی اولیه، مثل اینکه «باید فرار کنم» یا «باید این شخص را بغل کنم» و عملی که بهترین نتیجه را دارد تعادل برقرار می‌کند. البته ما این واکنش‌های مغزی را درک نمی‌کنیم و فقط احساس می‌کنیم که حق با ماست.به طور خلاصه، همین‌ که از طریق نگاه متوجه می‌شویم که درباره یک نفر چه حسی داریم، مخ حدقه‌ای، ما را به سمت آنچه باید انجام بدهیم هدایت می‌کند. این مرحله به طور مدام در تمام تعاملات اجتماعی تکرار می‌شود. پس رفتارهای اجتماعی که هدایت‌گر ما هستند، در حقیقت بر گرایش‌های عاطفی اولیه ما تکیه می‌کنند.اگر به کسی علاقه داشته باشیم مجموعه ای از رفتارها را نشان میدهیم و اگر از کسی متنفر باشیم رفتار های دیگری فعال میشوند.اگر احساساتمان تغییر کند، مغز اجتماعی، رفتارهای ما را به‌ تدریج با احساسمان هماهنگ می‌کند. چیزی که در همین صدم ثانیه‌ها در مغز رخ می‌دهد برای داشتن یک زندگی رضایت‌بخش بسیار مهم است.با توجه‌ به مطالب ، ما نسبت به دیگران تأثیرپذیر هستیم؛ امّا این به آن معنا نیست که نمی‌توانیم با سرایت احساسات از سمت دیگران مقابله کنیم و هیچ کنترلی روی خودمان نداریم. همه ما زمان‌هایی داشته‌ایم که با دوست یا خانواده جروبحث کنیم، امّا گاهی فکر کردن به اینکه «دوستم به دلیل مشکلی این‌گونه برخورد می‌کند» یا «هرچه باشد این‌ها خانواده من هستند» از اینکه بخواهیم فریاد بکشیم، خانه را ترک کنیم یا شروع به رفتارهای بدی کنیم جلوگیری می‌کند.درست است که احساسات ما از طریق مسیر سفید در یک‌ چشم به‌هم‌زدن باعث می‌شوند که واکنش‌های سریع نشان دهیم؛ امّا فراموش نکنید که مسیر خاکستری مغزمان می‌تواند از ما محافظت کند. فقط کافی است که یاد بگیریم از آن استفاده کنیم. مخ حدقه‌ای می‌تواند پیام‌ها و اطلاعاتی شبیه احترام به خانواده یا دلسوزی یا در نظر گرفتن شرایط را به مغزمان منقل کند تا با توجه‌ به این افکار، واکنش نشان دهیم.در حقیقت، درست است که مسیر سفید مثل حس ششم، احساسات را به‌ سرعت دریافت می‌کند؛ امّا این‌ها احساسات خالص و بدون فکر هستند. ما یک مسیر خاکستری در مغزمان داریم و آزاد هستیم سرایت‌های عاطفی‌ای را که از سوی دیگران به سمتمان می‌آیند کنترل کنیم.تا به‌ حال به این فکر کرده‌اید که چرا افراد در گفت‌وگوهای رایانه‌ای خیلی راحت‌تر و بدون کنترل با یکدیگر حرف می‌زنند؟ حتی ممکن است به‌ راحتی درباره مسائل جنسی صحبت کنند. ممکن است پیشنهادهای بدی به دیگران بدهند یا حرف‌هایی را که هیچ‌وقت رودررو نمی‌زنند به‌ راحتی عنوان کنند. به نظر شما چرا این اتفاق می‌افتد؟ جواب این سؤال، حالا کاملاً واضح است.در گفت‌وگوی رو درو با دیدن حالت چهره طرف مقابل و شنیدن لحن صدا می‌توانیم واکنش او را با توجه‌ به مسیر سفید و خاکستری ارزیابی کنیم. برای همین، مغز ما به‌ صورت خودکار تلاش می‌کند که رابطه‌ای مناسب را حفظ کند. امّا اینترنت روشی برای درک تأثیر واکنش‌های لحظه‌ای طرف مقابل ندارد؛ پس رفتار اجتماعی در چنین حالتی سخت‌تر می‌شود. ما حس نمی‌کنیم کسی به چشم‌های ما زل‌ زده است، لرزش صدایمان را حس می‌کند یا با گفتن حرف‌هایمان معذب می‌شود و جمع‌تر می‌نشیند؛ پس قسمتی هم که مربوط به درک این حالت است در مغزمان فعال نمی‌شود.امّا وقتی تصمیم گرفتیم با کسی ارتباط نزدیک برقرار کنیم چه اتفاقی در مغزمان می‌افتد؟ حتی کوچک‌ترین حرکت دست یا قدم‌ زدن آهسته در کنار دیگری بر اساس محاسبات فوق‌العاده پیچیده‌ای در مغز اتفاق می‌افتد. ما آمادگی این را داریم که با سرعت وارد رابطه مغز با مغز شویم؛ به این دلیل که در تمام طول زندگی، درست از وقتی‌ که نخستین حرکات را آموختیم، این هماهنگی را تمرین کردیم.وقتی کودک هستیم با دیدن لبخند دیگران به خنده می‌افتیم و اگر کسی به ما اخم کند، گریه می‌کنیم. این‌ها الگوی اولیه ما برای تعامل با دیگران است. این احساسات حتی در بزرگسالی هم‌ پایه اصلی ارتباطات ما را شکل می‌دهند. در حقیقت، احساسات ما سنگ بنای تمام ارتباطاتمان با دیگران است.اکنون زمان آن رسیده که بفهمیم مغزمان چگونه وارد این ارتباط عجیب می‌شود. وقتی یک غریبه به شما لبخند می‌زند، ناخودآگاه می‌خندید و با دیدن غم یک نفر دیگر، چهره‌تان در هم می‌رود. چنین واکنش‌هایی به سلول‌های آینه‌ای مغز بستگی دارند. سلول‌های آیینه‌ای به کوچک‌ترین حرکت واکنش نشان می‌دهند؛ آن‌ها با انعکاس عملی که شاهد انجامش توسط دیگری هستیم، ما را وادار یا متمایل به تقلید از آن می‌کنند.سلول‌های عصبی آئینه‌ای به‌ محض آنکه کسی را در حال خاراندن سر و یا پاک‌ کردن اشک می‌بینند، شروع به فعالیت می‌کنند و این باعث می‌شود مغز ما رفتار آن‌ها را تقلید کند. درست مثل وقتی‌ که از سرفه کردن کسی به سرفه می‌افتیم.در حقیقت، این سیستم‌های عصبی به ما امکان می‌دهند ذهن افراد را نه از طریق استدلال مفهومی، بلکه به‌ وسیله شبیه‌سازی مستقیم درک کنیم. ما بدون آنکه فکر کنیم، از طریق احساسات، حقیقت شخص مقابل را درک می‌کنیم. وقتی با خنده‌اش لبخند می‌زنیم یا با عصبانیت او اخم می‌کنیم، بدون هیچ فکری احساس او را در خودمان زنده کرده‌ایم.روانپزشک آمریکایی، استرن برین معتقد است که سیستم‌ عصبی ما طوری ساخته شده که جذب سیستم عصبی دیگران شود. ما می‌توانیم دیگران را از درون گوشت و پوست خودشان لمس کنیم. ذهن ما منفرد، مجزا و مستقل نیست؛ بلکه عضوی تأثیرپذیر است که مدام در حال کنش و واکنش با دیگران است. ما در سطح ناخودآگاهمان همیشه در حال گفت‌وگو با تمام کسانی هستیم که با آن‌ها مواجه می‌شویم و تمام احساسات و کوچک‌ترین حرکات خود را با آن‌ها تنظیم می‌کنیم.هوش اجتماعی چیست؟این ادعا ممکن است کمی عجیب به نظر برسد، امّا حتی یک جامعه‌شناس یا روان‌پزشک هم ممکن است رفتار بسیار بدی در جامعه داشته باشد. در واقع، شناخت جامعه باعث نمی‌شود حتماً بدانیم که چگونه باید درست رفتار کنیم. برای کاریزماتیک بودن، پیش از هر چیز باید هوش اجتماعی داشته باشیم. یعنی علاوه بر درک احساس دیگران و شناخت جامعه، بتوانیم بر اساس آگاهی‌ای که از جامعه داریم، حرفه‌ای رفتار کنیم.از اولین مشخصه‌های داشتن آگاهی اجتماعی، همدلی اولیه است. فراموش نکنید که حتی اگر احساسات خود را به زبان نیاوریم هم، لحن صدا و حرکاتمان بیان‌کننده احساسمان هستند؛ این حالت‌ها نشان می‌دهند چه‌قدر با طرف مقابلمان همدلی کرده‌ایم و یا چه‌قدر بی‌تفاوت هستیم. عواطف با وجود تمام سرکوب‌ها باز هم راهی برای بروز پیدا می‌کنند.توجه کردن کامل به دیگران واقعاً توان زیادی را از ما نمی‌گیرد. یک گفت‌وگوی پنج‌ دقیقه‌ای می‌تواند لحظات پرباری را در زندگی پدید بیاورد. فقط باید کاری را که در دست دارید کنار بگذارید و به کسی که با او هستید توجه کنید. گوش سپردن با دقت و بدون حواس‌پرتی، مدارهای عصبی را برای ارتباط‌گیری آماده می‌کند، امواج مغزی ما را برهم منطبق می‌سازد و باعث بیشتر شدن احساسات مثبت می‌شود.پس از توجه کردن باید برای عمل سازنده آماده شویم. ما نباید به اطرافمان بی‌اعتنا باشیم. مثلاً بیل گیتس از تجارب خود در دنیای کسب‌وکار برای غلبه بر مشکلات بهداشتی و بیماری در سراسر جهان کمک گرفته است. این یعنی او اطرافش را می‌بیند و بر اساس آن عمل می‌کند. در حقیقت، بخشی از وجود ما باید باتوجه‌ به دیگران احساس شکوفایی کند.شاید افراد فریبکار بتوانند در سایر جنبه‌های هوش اجتماعی، خودی نشان دهند، امّا در زمینه توجه کردن نمی‌توانند کار زیادی از پیش ببرند. نقص افراد در توجه کردن به دیگران، یک شاخص جدی برای تشخیص افراد ضداجتماعی است؛ کسانی که به رنج دیگران اهمیت نمی‌دهند و دغدغه‌ای برای کمک به دیگران ندارند.امّا مهم‌ترین نشانه آگاهی، شناخت دنیای اجتماعی است. یکی از موقعیت‌هایی که نشان می‌دهد شناخت اجتماعی درستی داریم، توانایی در پیداکردن راه‌حل برای وضعیت‌های دشوار است.اگر اطلاعات درستی از جامعه داشته باشیم خیلی سریع بهترین راه حل را پیدا می کنیم.همیاگر اطلاعات درستی از جامعه داشته باشیم خیلی سریع بهترینراه حل را پیدا می کنیم.ن شناخت و اطلاعات است که به ما می‌گوید چرا یک جمله از نظر یک فرد توهین‌آمیز، امّا در نظر دیگری یک شوخی بامزه است. اگر شناخت ما ضعیف باشد نمی‌توانیم دلیل آشفتگی دیگران را درک کنیم. یکی دیگر از جنبه‌های شناخت اجتماعی، آگاه بودن از معیارهای فرهنگی است. مثلاً اگر با همان لحن آرامی که مردم در پکن صحبت می‌کنند در یکی از شهرهای مکزیک صحبت کنیم همه فکر می‌کنند خجالتی هستیم.پس از درک درست از آگاهی اجتماعی، باید تلاش کنیم تا این آگاهی را در رفتارمان نیز نشان دهیم؛ آنچه به آن مهارت اجتماعی می‌گوییم.اولین و مهم‌ترین مهارت اجتماعی، قابلیت ابراز وجود است. یک بازیگر حرفه‌ای یا سیاست‌مدار خوب این قابلیت را تا حد زیادی دارد. او می‌داند چگونه رفتار کند تا تأثیر مطلوبی بر دیگران بگذارد. آن‌ها مردم را به هماهنگ شدن با افکار و احساسات خودشان ترغیب می‌کنند و به‌ راحتی حسشان را به دیگران انتقال می‌دهند. امّا این مهارت به‌تنهایی کافی نیست.ما همیشه در موقعیت‌هایی نیستیم که افراد را جذب کنیم. گاهی با افراد ناراحت، عصبانی و نگرانی سروکار داریم که جاذبه و ابراز وجود ما دردی از آن‌ها دوا نمی‌کند. در این شرایط باید اول‌ از همه خویشتن‌دار باشیم تا بتوانیم واکنش‌ها و انگیزه‌های تهاجمی را در خودمان و دیگران کنترل کنیم. سپس باید تلاش کنیم تا با دیگران همدل شویم. تنها درک کردن طرف مقابل است که می‌تواند به ما بگوید چگونه با کم‌ترین فشار، او را کنترل کنیم.برای نشان‌دادن درک همدلانه نیازی نیست به مخاطب خود بگوییم که می‌دانم برایت جالب نیست یا تو مرا دوست نداری! بلکه عاقلانه‌تر این است که با دانستن فکر طرف مقابل، بر اساس آن فکر رفتار کنیم.ژنتیک چقدر در آینده کودکان تأثیرگذار است؟آنچه امروز هستید حاصل تربیت والدین است یا ژن‌هایی که با آن متولد شدید؟ چنین سؤالی درست مانند این است که بپرسیم طول در مساحت مستطیل تأثیر بیشتری دارد یا عرض؟ما نمی‌توانیم ژن‌ها و محیط اطرافمان را مستقل از هم بدانیم. علم، تمام عوامل را کاملاً در ارتباط با یکدیگر بررسی می‌کند و باور دارد همه آن‌ها در به‌وجودآمدن ما مؤثر است. از نظر زیست‌شناسی غیرممکن است که یک ژن، مستقل از محیط خود عمل کند. ژن‌ها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که با نزدیک‌ترین علامت‌های صادر شده از محیطشان تنظیم شوند. درست همان‌طور که مواد غذایی بعضی ژن‌های ما را تنظیم می‌کنند، تعاملات اجتماعی هم همین کار را می‌کند.مغز ما در دهه دوم زندگی کامل می‌شود و آخرین عضوی است که به بلوغ می‌رسد. تمام شخصیت‌های مهم زندگی، مثل پدر، مادر، خواهر، برادر، معلم‌ها و دوستان با تمام رویدادهای عاطفی و اجتماعی که در وجودمان ایجاد می‌کنند، عناصری برای رشد مغز ما هستند. مغز، درست مانند گیاهی که با خاک گلدان سازگار می‌شود، خود را با محیط‌‌ زیست اجتماعی و عاطفی نزدیک‌ترین افرادی که در کنارش هستند هماهنگ می‌کند.بیایید نگاهی به یک آزمایش عصب‌شناسی در دانشگاه مک گیل بیندازیم:در این آزمایش، رفتار موش‌ها از لحظه تولد تا 12 ساعت بعد مورد بررسی قرار گرفت. پژوهشگران متوجه شدند هر اندازه که مادر در طی این چند ساعت بیشتر به نوزاد موش خود توجه کند، او را لیس بزند و تیمار کند، به همان اندازه هم ترکیبات شیمیایی برای مقابله با استرس، در مغز نوزادش بیشتر تولید می‌شود. هر اندازه نوازش موش مادر بیشتر باشد، نوزادان باهوش‌تر، مطمئن‌تر و بی‌باک‌تر خواهند بود. موش‌هایی که در نوزادی بیشتر در آغوش مادر بودند بهتر می‌توانستند راه خود را در میان مسیرهای تودرتو پیدا کنند و محیط، کمتر آن‌ها را دچار آشفتگی می‌کرد.در انسان‌ها نیز همدلی، هماهنگی و نوازش کردن مادر می‌تواند تأثیر عمیقی در ژن‌های کودک تازه‌متولدشده داشته باشد.رفتار ما با کودکان سطح ژن های آن ها را تنظیم میکند و درازمدت بسیارمهم است.رفتار والدین می‌تواند به تنظیم عملکرد ژن‌ها کمک کند. هر رفتار و اتفاقی باعث ایجاد یک اتصال در مدارهای مغزی ما می‌شود. وقتی یک مدار عصبی به دلیل رفتار مناسب در مغز ما شکل بگیرد و تکرار شود، خودبه‌خود به جزئی از ساختار مغزمان بدل می‌شود. یک رابطه متقابل خاص، هر اندازه بیشتر در طول دروان کودکی اتفاق بیفتد، عمیق‌تر در مدارهای مغز ثبت می‌شود و همان‌طور که کودک به سنین بزرگسالی پای می‌گذارد، این تجربه جای‌گیرتر می‌شود.در حقیقت، روابط ما می‌توانند مدارهایی را در مغز تشکیل بدهند. هرچه‌قدر این روابط بیشتر تکرار شوند، این مدارها پایدارتر می‌شوند. به این حالت، داربست عصبی می‌گویند. یعنی مداری که با هر اتصال محکم‌تر شده و مانند یک داربست می‌شود. برای همین است که تغییر عادت‌ها برای ما اغلب سخت است. در نتیجه، شاید تربیت نتواند تمام ژن‌ها را تغییر بدهد یا همه تیک‌های عصبی را اصلاح کند، با این‌ حال، آنچه را کودکان در زندگی روزمره تجربه می‌کنند مدارهای عصبی مغزشان شکل می‌دهد.میزان شادی و لذتی که یک کودک دریافت می‌کند، به طور مستقیم روی مدارهای شادی مغزش تأثیر می‌گذارد و از او بزرگسالی شادتر می‌سازد. از سوی دیگر، نوجوانی که در معرض فشارهای محدودی قرار بگیرد و یاد بگیرد که به آن‌ها مسلط شود، کم‌کم شیوه تسلط بر چالش‌ها را در مغزش ثبت می‌کند. چنین فردی در بزرگسالی و هنگام رویارویی با فشار و تنش، انعطاف‌پذیرتر از دیگران رفتار می‌کند.شاید عجیب به نظر برسد، امّا تکرار یک وضعیت ترسناک و تبدیل ترس به آرامش، مدارهای عصبی را انعطاف‌پذیرتر می‌کند و ظرفیت عاطفی افراد را بالا می‌برد. دقیقاً به همین دلیل است که مردم تماشای فیلم‌های ترسناک را دوست دارند. مغز اجتماعی آن‌ها با تقلید و الگوبرداری از این فیلم‌ها احساس می‌کند که بر شرایط مسلط است و در شرایط مشابه می‌تواند از پس اوضاع برآید.اکنون می‌دانیم که مغز ما یک حالت انعطاف‌پذیر عصبی دارد. در واقع، هنگامی‌ که در طول زندگی خود مورد لطف و توجه عاطفی یک نفر قرار بگیریم یا برعکس، توسط او آزار ببینیم و خشمگین شویم، قالب‌ریزی مدارهای مغزی ما تغییر می‌کند. روابط محبت آمیزی که بعدها در زندگی پیش می‌آید می‌تواند برنامه‌های عصبی مغز را که در کودکی شکل‌گرفته‌اند تا حدودی بازنویسی کند. به همین دلیل، شاید بخش بزرگی از زندگی و حالت‌های ناخودآگاه ما به دوستان و روابط نزدیکمان بستگی داشته باشد. پس شاید بهتر باشد یک بازنگری اساسی در این‌ روابط داشته باشیم.زوج‌های شبیه به هم زندگی شادتری دارندآن چیزی که ما به‌ عنوان عشق می‌شناسیم و حسش می‌کنیم، در حقیقت فعالیت سه شبکه عصبی در مغز است. یکی از این شبکه‌های عصبی، احساس دلبستگی را کنترل می‌کند. شبکه بعدی، توجه و دلسوزی خاص ما نسبت به آن شخص را اداره می‌کند و شبکه سوم هم مربوط به میل جنسی است. وقتی‌ که این سه شبکه به شکلی متوازی و متعادل در هم ترکیب می‌شوند، عشقی دلپذیر را تجربه می‌کنیم.مرحله اول برای ورود به یک رابطه عاطفی، جلب‌ توجه است. جلب‌ توجه، نخستین گام استراتژیک و اعلام آمادگی برای درگیر شدن در یک ماجرای عاشقانه است.بعد از لبخند و نگاه‌های اولیه، نوبت به گفت‌وگو می‌رسد. در این مرحله، مسیر خاکستری مغز وارد می‌شود و آنچه را تا آن لحظه توسط مسیر سفید رقم خورده است تحلیل می‌کند. در حقیقت، در همان حالی که مسیر سفید باعث می‌شود بازوهایمان را در یکدیگر حلقه کنیم، مسیر خاکستری به ارزیابی شخصیتی می‌پردازد. افراد در ملاقات‌های اول، خواسته‌هایشان را بررسی می‌کنند و به یک انتخاب موقت دست می‌زنند. سپس از مرحله مجذوبیت به مرحله احساس عاشقانه پایدار می‌روند. آن‌ها زیر لب با یکدیگر حرف می‌زنند، همدیگر را ناز و نوازش می‌کنند و آرامش جسمی‌ای که از باهم بودنشان کسب می‌کنند باعث می‌شود کم‌کم به پایگاه امنی برای یکدیگر تبدیل شوند.وقتی زن و مرد عاشق یکدیگر می شوند به معنای واقعی کلمه فراینداعتیاد را تجربه می کنند.لذتی که ما از روابطمان با دیگران داریم به دلیل تحریک مدار عصبی خاصی است که به آن گیرنده افیونی می‌گوییم. هروئین و مدار مخدر نیز اثرگذاری خود را با چسبیدن به همین گیرنده‌ها اعمال می‌کنند. خشنودی جسمیِ معتاد از مواد مخدر، درست شبیه رضایت و خشنودی ما از کسانی است که به آن‌ها عشق می‌ورزیم.البته این فقط جذابیت نیست که زن و مرد را کنار یکدیگر نگه می‌دارد، آن‌ها در طول زندگی به دلسوزی و توجه دوطرفه نیاز دارند. این توجه و دلسوزی معمولاً به دو شکل در یک رابطه خودنمایی می‌کند:نوع اول آن، درست‌ کردن یک پایگاه امن است. وقتی ما به شریکمان کمک می‌کنیم تا مشکلات سختش را حل کند، وقتی به او آرامش خاطر می‌دهیم، به حرف‌هایش گوش می‌کنیم و او را تسکین می‌دهیم، در حقیقت یک پایگاه عاطفی امن ایجاد می‌کنیم. به طور کل، انگیزه ما برای تلاش، تجربه‌های جدید و کشف جهان، همه‌ و همه به این بستگی دارد که تا چه حدی امنیت خاطر داریم. امنیت خاطر در رابطه باعث می‌شود با اعتمادبه‌نفس بیشتری برای موفق شدن تلاش کنیم.امّا زمانی که دیگری را کنترل کنیم، امنیت خاطر او را از بین می‌بریم. ما بدون آنکه بخواهیم باعث می‌شویم ریسک‌پذیری طرف مقابلمان کم شود، اعتمادبه‌نفسش را از او می‌گیریم و با دخالت‌هایمان مانع از پیشرفتش می‌شویم.رفتار و تعاملات منفی، یک رابطه را به انتها می‌رساند. ابراز مداوم تنفر و بیزاری، به‌ طرف مقابلمان آسیب می‌زند. فراموش نکنید که ذهنیت منفی ما می‌تواند کم‌کم به شکل توهین درآید و طرف مقابل را کوچک کند. این تعاملات سمّی گاهی باعث می‌شود بی‌تفاوتی و بی‌اعتنایی به رابطه حاکم شود که بدترین نوع رفتار در زندگی زناشویی است.الگوی دیگر وقتی اتفاق می‌افتد که خشم خود را بر سر دیگری خالی و احساساتش را جریحه‌دار می‌کنیم. در نتیجه، به شکل قدرتمندی بنایی برای خراب کردن رابطه می‌سازیم.به‌ طور کلی، عمر یک زندگی مشترک به این بستگی دارد که زوج‌ها چه‌قدر به نیازهای عصبی همسرشان توجه می‌کنند. وقت که یک نیاز اساسی، مثل تمایل جنسی، دلسوزی یا مراقبت در یک رابطه برآورده نمی‌شود، احساس عدم رضایت و ناخوشنودی می‌کنیم. ما نارضایتی خود را به‌ صورت یک دلخوری خفیف یا بغض و کینه طولانی به‌ طرف مقابلمان نشان می‌دهیم. این نیازها وقتی برآورده نشوند، روی‌ هم تلنبار شده و به هشداری برای خطر در یک رابطه تبدیل می‌شوند.امّا وقتی افراد تلاش می‌کنند تا بیشتر شبیه به هم شوند و خودشان را با نیازهای یکدیگر هماهنگ کنند، در حقیقت، پایداری و استحکام رابطه را تضمین می‌کنند.به زوج‌هایی که سال‌های طولانی در کنار یکدیگر بوده‌اند نگاه کنید. عضلات چهره آن‌ها شباهت زیادی به هم دارد. از آنجا که هر عاطفه و هیجان، مجموعه خاصی از عضلات صورت را تحت انقباض یا انبساط در می‌آورد، زن و شوهر با خنده‌ها و اخم‌های مشترک عضلات مشابهی را تقویت می‌کنند. این روند به‌ تدریج چین‌وچروک مشابهی را روی چهره آن‌ها ایجاد می‌کند و باعث شباهتشان می‌شود.نتایج یک تحقیق نشان می‌دهد که افرادی که بعد از گذشت دو دهه از زندگی، شباهت فراوانی به هم پیدا کرده‌اند زندگی زناشویی شادتری داشته‌اند. در واقع، دادوستد عاطفی بهترین شاخص برای تعیین کیفیت زندگی زناشویی است.معجونی معجزه‌آسا به نام روابط اجتماعیروابط انسانی مسموم می‌تواند درست به‌ اندازه سیگارکشیدن، فشارخون را بالا ببرد و یک عامل پرخطر برای بیماری و مرگ ما باشد.وقتی استرس داریم بدنمان هورمون کورتیزول ترشح می‌کند. این هورمون در حالت عادی به تنظیم ایمنی بدن کمک می‌کند، امّا اگر سطح کورتیزول برای مدت طولانی بالا باقی بماند، سلامتی‌مان به خطر می‌افتد. کورتیزول در مقدار بالا می‌تواند باعث بیماری قلبی شود، عملکرد سیستم ایمنی را تضعیف کند و حتی به حافظه آسیب بزند. وقتی سطح این هورمون بالا می‌رود احساس ترس ما به شکلی غیرمنطقی و نامنظم بر همه بخش‌های مغز تأثیر می‌گذارد. صدایمان شروع به لرزیدن می‌کند و در تصمیم‌گیری و عمل‌کردن دچار خطا می‌شویم.امّا فقط استرس نیست که می‌تواند ما را این‌ چنین تحت‌ فشار قرار بدهد؛ وقتی ناراحت می‌شویم دستگاه عصبی شروع به ترشح هورمون می‌کند. این هورمون‌ها مثل سربازهایی هستند که با وضعیت ناراحت‌کننده بدنمان مقابله می‌کنند. هورمون‌هایی که در حقیقت، متعلق به سیستم ایمنی و غدد درون‌ریز بدن هستند. در نتیجه، با ترشح زیاد از حد این هورمون‌ها ممکن است سیستم ایمنی ما در اثر غم و اندوه زیاد برای چند لحظه و گاهی برای سال‌ها با مشکل مواجه شود.ما به‌ خوبی می‌دانیم که دیگران چه‌قدر در احساس شادی، غم، استرس و آرامشمان تأثیرگذار هستند؛ پس یکی از مهم‌ترین عوامل تأثیرگذار بر سلامتی، زنجیره روابط اجتماعی ماست.البته اینکه یک رابطه تا چه حد می‌تواند بر سلامتی و اعصاب ما تأثیرگذار باشد، به این بستگی دارد که این رابطه در طی ماه‌ها و سال‌ها چقدر سمّی یا انرژی‌بخش بوده است. علاوه بر این، در شرایط آسیب‌پذیر، مثل بیماری یا کهولت سن، یک رابطه خوب یا بد می‌تواند تأثیر بیشتری بر انسان داشته باشد.نتایج یک تحقیق در سوئد نشان می‌دهد که افرادی با موقعیت شغلی پایین، چهار برابر بیشتر در معرض بیماری‌های قلبی قرار می‌گیرند. آن‌ها مجبور هستند که مدام خودشان را با دستورات کارفرما تطبیق بدهند. وقتی افراد در مقابل توهین و تحقیر دیگران سکوت می‌کنند، فشارخونشان به طرز شگفت انگیزی بالا می‌رو.، وقتی فرد از بروز احساساتش در مقابل توهین جلوگیری می‌کند و این کار برای مدت طولانی ادامه می‌یابد، احتمال ابتلای او به بیماری‌های قلبی و عروقی به شکل عجیبی زیاد می‌شود.وقتی که تهدید می شویم و مورد قضاوت قرار میگیریم سطح کورتیزول در بدنمان به شدت زیاد می شود.امّا موضوع جالب اینجاست که اگر عامل استرس یا کلافگی ما چیزی به جز انسان باشد، بدن به شکلی متفاوت عمل می‌کند. مثلاً اگر صدای بلند یک دستگاه، دست‌اندازی در جاده و یا مشکلات یک سیستم، ما را مضطرب کند، ممکن است که سطح کورتیزول بالا برود، امّا در نهایت، پس از گذشت چند دقیقه به حالت طبیعی برمی‌گردد. در حالی‌ که اگر علت استرس و فشار روحی، قضاوت اجتماعی منفی باشد، کورتیزول حداقل دو برابر بیشتر ترشح می‌شود و ممکن است ساعت‌ها طول بکشد تا به سطح عادی بازگردد.دقیقاً به همین دلیل است که مردم دردها و خاطراتی مانند تجاوز یا قتل را خیلی دیرتر از یک بلای طبیعی مثل سیل یا زلزله از یاد می‌برند و علاوه بر این، برای قربانیانِ یک حادثه قتل، بسیار بیشتر ناراحت می‌شوند.البته فراموش نکنید اگرچه مشاجرات و جروبحث‌های دائمی برای سلامتی مضر هستند، ولی منزوی بودن می‌تواند حتی از آن‌ها هم بدتر باشد. با شروع فرایند پیری، کارایی سیستم ایمنی و اندام‌های بدنمان هر روز ضعیف‌تر می‌شود. امّا آیا عاملی به جز ورزش و قرص‌های رنگارنگ می‌تواند باعث کندتر شدن فرایند پیری و آسیب‌پذیری انسان شود؟برای پاسخ به این پرسش بد نیست نگاهی به نتایج یک تحقیق معتبر بیندازیم: طبق این بررسی، هرچه‌قدر که افراد سالمند حامیان عاطفی بیشتری داشتند، علائم استرس بدنی، مثل سطح کورتیزول در آن‌ها پایین‌تر بود. البته حس تنهایی چه در مورد جوان‌ها و چه سالمندان هیچ ارتباطی به زمانی که با آن‌ها می‌گذرانیم ندارد. مهم نیست تلفن ما در طول روز چند بار زنگ می‌خورد؛ آنچه باعث می‌شود ما تنها بمانیم کمبود تماس‌های دوستانه و صمیمی است.برای یک فرد سالخورده یا بیمار، هیچ چیزی به‌ اندازه حمایت اجتماعی مهم نیست. حتی اگر فردی دچار صدمات شدیدی شده باشد و ملاقات‌کننده خود را تشخیص ندهد، وقتی یک شخصِ نزدیک در بالای سر او از خاطرات گذشته یاد می‌کند، مدارهای مشابهی در مغز بیمار تحریک می‌شود؛ حتی اگر قادر نباشد با هیچ کلمه یا علامتی واکنش نشان دهد.به گفته متخصصان عصب‌شناسی، بدن ما هر روز سلول‌های عصبی جدید تولید می‌کند؛ هرچه بدن پیرتر می‌شود سرعت تولید این سلول‌ها هم کمتر و کمتر می‌شود. امّا خبر خوب اینجاست که رشد این سلول‌ها می‌تواند در پیری هم درست به همان سرعت دوران جوانی در بدن ادامه داشته باشد. اکنون سؤال این است که چنین فرایندی چطور اتفاق می‌افتد؟ اگر فرد در یک محیط اجتماعی حضور پیدا کند و همچنین موضوعاتی جدید برای یادگیری داشته باشد، مغز او تا پایان عمرش همچنان به تولید سلول ادامه می‌دهد.به‌ طور کلی، ما انسان‌ها نه‌ تنها از طریق عاطفی، بلکه در سطح بیولوژیک و جسمی نیز می‌توانیم به یکدیگر کمک کنیم. کسانی که ازدواج موفق، خانواده و دوستان گرم و صمیمی دارند، در گروه‌های اجتماعی و مذهبی عضو هستند و به نحوه گسترده در این شبکه‌ها حضور دارند، خیلی سریع‌تر از بقیه از چنگال بیماری خلاص می‌شوند و طول عمر بیشتری دارند. بر اساس هجده تحقیق انجام‌گرفته، ارتباط محکمی بین روابط اجتماعی و طول عمر افراد وجود دارد. بنابراین، علاوه بر دستورات پزشکی و داروها، اطرافیانمان هم می‌توانند داروهای خوبی برای سلامتی باشند.چگونه به قله کارایی برسیم؟در زندگی همه ما زمان‌هایی وجود دارد که اعتمادبه‌نفس فوق‌العاده‌ای داریم و احساس می‌کنیم می‌توانیم هر کاری را انجام دهیم. این‌ها زمان‌هایی هستند که در اوج قله کارایی هستیم. امّا چنین احساسی معمولاً همیشه با ما نیست و حتی گاهی حس می‌کنیم به هیچ دردی نمی‌خوریم. نکته مهم اینجاست که ما می‌توانیم هر زمان که اراده کنیم در اوج قله کارایی خودمان باشیم. امّا چگونه؟ برای درک بهتر این موضوع باید دوباره به درون مغزمان بازگردیم.شاید کمی عجیب به نظر برسد، امّا برای شروع به کمی استرس نیاز دارید. تصور کنید می‌خواهید یک چالش را پشت سر بگذارید. شما تا حدودی مضطرب هستید؛ کمی فکر می‌کنید و میزان استرستان بالاتر می‌رود؛ بیشتر تلاش می‌کنید و ناگهان متوجه می‌شوید که تمام راه‌حل را پیدا کرده‌اید؛ حالا انگیزه‌تان بیشتر می‌شود و سریع‌تر به حل کردن مشکلات می‌پردازید. انگار حس خلاقیتتان هر لحظه بیشتر می‌شود. این بهترین حالت ماجراست.در حالتی دیگر با یک چالش معمولی و روزمره طرف هستید. شما هر روز این کار را انجام می‌دهید. برای انجام آن هیچ استرسی ندارید و همه چیز خسته‌کننده شده است. در چنین شرایطی احساس می‌کنید بی‌استعداد و بی‌انگیزه هستید و کارایی کمی دارید.امّا سخت‌ترین حالت وقتی است که نمی‌توانید به یک چالش غلبه کنید. استرس شما هر لحظه بیشتر می‌شود تا جایی که دیگر نمی‌توانید فکر کنید؛ ترس همه وجودتان را فرامی‌گیرد و تقریباً مطمئن می‌شوید که هیچ کاری از دستتان برنمی‌آید. شاید کمی عجیب باشد، امّا در این مرحله، شما درست به همان حالت بدون استرس دچار می‌شوید؛ ترسیده و مضطرب هستید، کاری از دستتان برنمی‌آید، پس دوباره خسته و خسته‌تر می‌شوید.استرس با توجه به میزان چالشی که پیش رو داریم تغییر می کند.وقتی‌ که چالش ما کوچک باشد، خسته می‌شویم. در حالی‌ که وقتی چالش افزایش می‌یابد، باعث زیاد شدن علاقه، توجه و انگیزش فرد می‌شود و در مطلوب‌ترین حد خود، باعث حداکثر کارایی شناختی می‌شود. امّا اگر استرس همین‌طور افزایش یابد و از نقطه مطلوب که باعث می‌شود بهترین عملکرد خود را داشته باشیم فراتر برود، به‌ تدریج، احساس ترس می‌کنیم. از این مرحله، یعنی شروع سرازیری به سمت هراس، هرچه استرس بیشتر شود به همان میزان، کارایی فکری و عملکردی‌مان کاهش می‌یابد.به جلسه امتحان فکر کنید. بعد از آن که برای مدتی طولانی و به‌ گونه‌ای مفتضحانه برگه امتحانی را دست‌به‌دست می‌کنیم، ترس بر وجودمان حاکم می‌شود. از این مرحله به بعد، نگرانی و اضطرابِ رو به افزایش ما موجب کاهش کارایی شناختی می‌گردد. تلاش و تقلاهایمان باعث تحلیل توانایی‌های ما می‌شود و در نهایت، مسیر خاکستری مغز مسدود شده و مغز به مسیر سفید روی می‌آورد.گاهی فکر می‌کنیم حتی اگر استرس نداشته باشیم، باز هم جواب این سؤال یا مسئله را نمی‌دانیم و نمی‌توانیم بهترین خودمان باشیم. برای همین بهتر است پیش‌ از این فکر بدانید که غده هیپوکامپ یا مرکز یادگیری ما در مغز میانی قرار گرفته است. مرکز یادگیری به ما اجازه می‌دهد که اطلاعات حافظه کوتاه‌مدت را به حافظه درازمدت انتقال بدهیم و آن‌ها را در آنجا ذخیره کنیم. این عمل عصبی مهم‌ترین نکته در فرایند یادگیری است. به‌ محض اینکه ذهنمان این اطلاعات جدید را با آنچه از قبل می‌دانستیم مرتبط کند، می‌توانیم این درک و شناخت جدید را هفته‌ها یا سال‌ها بعد به یاد بیاوریم.هیپوکامپ در مواجهه با هیجانات منفی آسیب‌پذیر است، وقتی‌که فرد برای مدتی طولانی تحت استرس قرار دارد، کورتیزول به نورون‌های هیپوکامپ حمله و از بازسازی یا افزایش آن‌ها جلوگیری می‌کند؛ به‌ این‌ ترتیب، استرس باعث می‌شود یادگیری به میزان زیادی کاهش پیدا کند. کشتار واقعی سلول‌های هیپوکامپ زمانی رخ می‌دهد که مثلاً بر اثر افسردگی شدید یا بروز مصیبتی بزرگ، ترشح کورتیزول به شدت افزایش می‌یابد.کورتیزول در همان حال که به هیپوکامپ صدمه می‌زند، آمیگدال یا مرکز عواطف ما را تحریک می‌کند. بدین‌ ترتیب، در حالی‌ که توانایی یادگیری ما در بدترین نقطه قرار دارد، توجه ما بر هیجاناتی که احساسشان می‌کنیم افزایش می‌یابد. به همین خاطر، آنچه باعث ناراحتی‌مان شده است در ذهن خویش بزرگ و بزرگ‌تر می‌کنیم.به‌ طور کلی، ما برای رسیدن به حداکثر کارایی، نیاز به کمی استرس و چالش داریم. امّا باید میزان این استرس را طوری کنترل کنیم که باعث بیشتر شدن انگیزه و کارایی ما شود. زیرا در حال حاضر می‌دانیم اگر استرس از یک میزان مشخص بالاتر برود نه‌ تنها باعث بهبود عملکرد نمی‌شود، بلکه یادگیری ما را مختل کرده و موجب می‌شود احساس کنیم بی‌فایده هستیم.دوستی، کلیشه‌های ذهنی را اصلاح می‌کنددنیا به دو گروه تقسیم شده است. بچه‌های نور و بچه‌های تاریکی؛ برگزیدگان و نفرین‌شدگان. شاید فکر کنید این جمله اصلاً با تفکرات شما مطابقت ندارد؛ امّا حتماً اگر دقیق‌تر نگاه کنید، گرایش قومی، فرهنگی و اعتقادی را می‌بینید که از آن‌ها متنفر هستید. ارتباط شما با این افراد، فاقد هر حس همدلی و سازگاری و توافق است. آن‌ها احمق و بدجنس هستند و ما شرافت و انسانیت داریم. آن‌ها باید شکست بخورند و ما باید پیروز شویم.این در حالی است که مغز انسان نشان می‌دهد که همه ما از یک قبیله هستیم؛ امّا به دلیل تفاوت‌های جزئی، شباهت‌های بسیار زیادی که با هم داریم را نادیده می‌گیریم و با کوچک‌ترین شکافی با هم دشمنی می‌کنیم. در این جنگ درونی فقط به دنبال اطلاعاتی می‌گردیم که تعصب ما را تأیید می‌کند و حقایق دیگر را نمی‌بینیم.ذهن ما با هر نگرانی، هر خبر رسانه‌ای و تبلیغاتی، هر حس رنجیدگی از بی‌احترامی، مدرکی بر علیه دیگران در حافظه خود ثبت می‌کند. این مدارک باعث می‌شوند خشمگین شویم و همین خشم باعث پیش‌داوری و جنگ می‌شود. هیجانات قدرتمند، راه تفکر منطقی را در مغز می‌بندند و نمی‌گذارند ما این سؤال به‌ شدت مهم را از خودمان بپرسیم: آیا او واقعاً همه این صفت‌های بد را دارد؟همدلی بهترین راه حل برای کمتر کردن تنش بین افراد متعصب است.پیوندهای عاطفی مثل دوستی و روابط عاشقانه بین افرادِ دو گروهِ دشمن باعث می‌شود این دو بیشتر از قبل همدیگر را بپذیرند، به‌ سوی هم گرایش پیدا کنند و کلیشه‌های ذهنی و پیش‌داوری درباره هم را تا حد زیادی کنار بگذارند.برای مثال، مردم آلمان شرقی خیلی بیشتر از آلمان غربی متعصب هستند. آن‌ها نسبت به همه گروه‌ها از لهستان گرفته تا ترک‌ها پیش‌داوری دارند. به نظر شما علت این تفاوت در افرادی که اتفاقاً نژاد یکسانی دارند چیست؟تاریخ نشان می‌دهد که اعمال خشونت علیه اقلیت‌ها در آلمان شرقی بسیار بیشتر از آلمان غربی بوده است. همچنین، این افراد هیچ ارتباطی با گروه‌هایی که به شدت از آن‌ها متنفر بودند نداشته‌اند. در آلمان شرقی، حتی در زمان حکومت کمونیستی سابق، گروه‌های کوبایی یا آفریقایی کاملاً جدا از شهروندان آلمان زندگی می‌کردند. امّا در آلمان غربی، سال هاست که میان آلمان‌ها و گروه‌های دیگر ارتباط دوستانه‌ای برقرار است.امّا این بحرانی‌ترین حالت ماجراست. ابزارهای شناختی نشان داده حتی کسانی که معمولاً هیچ جهت‌گیری خاصی ندارند در لایه‌های پنهان ذهنشان نسبت به برخی چیزها به شکل غیرمنطقی متعصب هستند. برای مثال، اگر از کسی بخواهیم یک فیزیک‌دان را در ذهنش تجسم کند، آن فیزیک‌دان احتمالاً تصویر یک مرد است. پس او اعتقاد دارد مردان در علم بهتر از زنان هستند! حتی اگر از این تعصب ذهنی آگاه نباشد.خوشبختانه تفکرات کلیشه‌ای، پیش‌داوری‌های ذهنی و رفتاری ما کاملاً قابل تغییر هستند و ممکن است با قرار گرفتن در یک محیط جدید، تغییر نگرش یا برقراری ارتباط با افراد جدید بتوانیم با آگاهی از کلیشه‌ها و احساسات بی‌منطق، مسیر سفید را تغییر بدهیم.حالا ممکن است بپرسیم من چرا باید حس خشونت و تعصبم را کم کنم؟ با توجه‌ به آنچه که از ساختار مغز و بدن انسان دریافتیم، نگه‌داشتن حس نفرت و کینه، تنها به روان ما آسیب نمی‌زند؛ بلکه جسم ما را هم بیمار می‌کند. هر زمان که به گروه یا شخصی که از او نفرت داریم فکر می‌کنیم؛ بدنمان پر از هورمون‌های استرس می‌شود. فشار خونمان بالا می‌رود و سیستم ایمنی ما ضعیف می‌شود؛ اثراتی که گاهی متوجه آن‌ها می‌شویم و گاهی شاید حسشان نکنیم. هرچه‌قدر تعداد این حالت‌ها در ما بیشتر شود صدمات جسمی و روانی ما عمیق‌تر خواهد شد. در حالی‌ که در بخشش، نوعی پادزهر وجود دارد. وقتی کسی که از او نفرت داریم را می‌بخشیم، انگار از سلامتی خودمان محافظت می‌کنیم.سخن پایانیعواطف و احساسات از طریق اطرافیانمان به ما منتقل شده و در عملکردِ روحی و جسمی ما تأثیر گذارند. احساساتی که می‌توانند سطح استرس و فشارخون ما را بالا برده و باعث مرگمان شوند، گاهی نیز می‌توانند ضامن سلامتی ما باشند و مانند یک داروی آرام‌بخش عمل کنند. یک ازدواج موفق، یک دوستی پایدار و سلامتی یک زندگی به احساساتی بستگی دارد که ما از دیگران می‌گیریم و به آن‌ها انتقال می‌دهیم. با دانستن اهمیت روابط اجتماعی، شاید هیچ‌چیز مهم‌تر از این نباشد که انسان‌ها را نه مانند یک شیء، بلکه در غالب یک انسان ببینیم و با همدلی با دیگران رفتار کنیم.#کتابخوانی#کتاب#ترویج_کتابخوانی#سوبژه</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 22:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «گستره»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%87-cwqnysh5uotr</link>
                <description>گستره  Rangeعمق یا وسعت؟ آیا مجبوریم فقط یکی از این دو را انتخاب کنیم؟اثر دیوید اپستین (David Epstein)چگونه با وسیع کردن دامنه فعالیت‌های خود، نتایج متفاوتی در زندگی‌تان کسب کنیداز کودکی اینگونه آموزش دیده‌ایم که تخصص در هر کاری می‌تواند بهترین نتایج را برایمان به ارمغان بیاورد. جامعه همواره به ما دیکته کرده که در دنیای متنوع و پیچیده امروز باید هرچه سریع‌تر حوزه‌ای مشخص را برای خود درنظر گرفته و در آن به مرحله تخصص و استادی برسیم. ما همیشه برای متخصص شدن تحت فشار بوده‌ایم و گاهی هم از سر عجله و شاید صرفه‌جویی در زمانی که در اختیار داریم، دست به انتخاب حوزه‌ای خاص می‌زنیم.از همان کودکی خیلی زود از ما خواسته می‌شود که شغل آینده‌مان را انتخاب کنیم و از بین هزاران گزینه، خیلی سریع مشخص کنیم که در چه مسیری قدم خواهیم برداشت. با مطالعه این کتاب از حقیقت متفاوتی آگاه خواهید شد که حاصل پژوهش و مطالعه در زندگی افراد موفق و مشهور جهان است؛ همان‌هایی که گاه تصور می‌کنیم از همان کودکی تنها یک مسیر مشخص را پیموده‌اند و دامنه فعالیت‌های خود را تنها بر روی یک گزینه محدود کرده‌اند.بااین‌وجود نویسنده این کتاب به شما خواهد گفت که افرادی که عمومی‌نگر هستند (یا به اصطلاح، جنرالیست‌ها)، نسبت به افرادی که تنها بر روی یک حوزه دست گذاشته‌اند (یا متخصص‌ها)، شانس بیشتری برای برتری و شهرت خواهند داشت. به عبارتی ساده‌تر افرادی که تنها در یک حوزه خاص فعالیت می‌کنند و به‌اصطلاح متخصص و کاربلد هستند نسبت به کسانی که آماتور و تازه‌واردند، دید محدودتری دارند!نویسنده در این کتاب مزیت زیادی برای جنرالیست بودن قائل است و اعتقاد دارد که رمز موفقیت افراد مشهور توجه به همین نکته کلیدی است؛ با اینکه ممکن است حتی از آن آگاه هم نباشند.کسانی که با دیدی باز به یک حوزه نگاه کرده و با کنجکاوی تمام زوایاییک موضوع را در نظر میگیرند عملکرد بهتری دارند.اما متخصصان نسبت به کسانی که دستی در حوزه‌های مختلف دارند، خلاقیت کمتری داشته و نمی‌توانند تأثیر عمیق‌تری بر روی جامعه و حتی روی حوزه مورد علاقه‌شان بگذارند.پژوهش‌هایی که در حوزه‌های مختلف پزشکی، ورزشی و حتی رشته‌های دانشگاهی انجام گرفته، نشان می‌دهد که با گسترش دامنه فعالیت‌ها می‌توان نتایج بهتری در زندگی کسب کرد و به خلاقیت بیشتری رسید. با مطالعه این خلاصه کتاب خواهید آموخت که هرچقدر گستره دامنه فعالیت‌های‌تان را افزایش دهید، شانس بیشتری برای نخبه شدن خواهید داشت.بین تجربه و عملکرد انسان‌ها، همیشه رابطه‌ای مستقیم وجود نداردتایگر وودز، گلف باز معروف آمریکایی در سن 7 ماهگی با چوب گلف آشنا شد! پدرش یک چوب گلف کوچک برایش خریده بود و او همه‌جا آن را همراه خود داشت حتی داخل روروکش. والدین او از همان کودکی ترتیبی دادند که تایگر آموزش‌های آگاهانه و تخصصی‌اش را در زمینه گلف شروع کند. با تمرین زیاد و علاقه تایگر به بازی گلف، او توانست در دو سالگی برنده مسابقات گلف در رده سنی زیر 10 سال شود. او در آن بازی با چوب گلفی که ارتفاعش به شانه‌هایش می‌رسید توانست ضربه‌ای به توپ بزند که باعث حیرت تماشاچیان شد.بررسی داستان تایگر وودز محققان را به این نتیجه می‌رساند که رمز موفقیت، باریک‌تر کردن دامنه فعالیت و انجام تمرینات فشرده و آگاهانه بر روی حوزه‌ای خاص است.نه تنها در ورزش بلکه در حوزه‌های دیگری مانند انتخاب رشته‌های دانشگاهی، تخصص پزشکی و در دنیای اقتصاد نیز این باور وجود دارد که تنها با تخصص در موضوعاتی خاص می‌توان به نهایت مهارت و شایستگی رسید. امروزه دیگر چیزی به‌عنوان متخصص عمومی سرطان وجود ندارد و هر یک از پزشکان بر روی تحقیق و درمان سرطانی خاص متمرکز هستند. در بین پزشکان حتی طنزی وجود دارد که این تخصیص سازی را مورد تمسخر قرار می‌دهد. بر اساس این طنز رایج اگر روزی با پزشکی مواجه شوید که بر روی سرطان گوش راست فعالیت می‌کند، نباید چندان تعجب کنید!بااین‌حال آیا شما هم تصور می‌کنید که بین کسب تجربه و تخصص در موضوعی خاص و نحوه عملکردتان رابطه مستقیمی وجود دارد؟پاسخ منفی است؛ می‌توان به‌ صراحت گفت که کسب تجربه و فعالیت متمادی در موضوعی مشخص، لزوما باعث عملکرد بهترتان نخواهد شد. البته این نکته را هم باید اضافه کرد که در برخی حوزه‌ها تجربه می‌تواند نقش تعیین‌کننده‌ای در بهبود عملکردتان داشته باشد اما نه در همه زمینه‌ها.در سال 2009، دو روان‌شناس به بررسی تأثیر تجربه بر عملکرد افراد پرداختند. آن‌ها متوجه شدند که در شغلی مانند آتش‌نشانی کسب تجربه، عاملی تعیین‌کننده در نحوه واکنش آتش‌نشانان محسوب می‌شود. آتش‌نشانی که سال‌ها در مهار آتش تجربه دارد، در لحظات بحرانی می‌تواند با تحلیل الگوی شعله‌های آتش در عرض چند ثانیه تصمیمی بگیرد که به مهار آتش بینجامد.آتش نشانان در ۸۰ درصد مواقع از روی تجربه میتوانند خیلی سریعتصمیم درست را بگیرند.بااین‌حال تحقیقات در حوزه‌های دیگر خلاف این موضوع را ثابت کرد. آن دو روان‌شناس متوجه شدند که استخدام‌کنندگان ارتش اسرائیل در مورد نحوه عملکرد استخدام شنوندگان اغلب دچار اشتباه می‌شدند. بااینکه در چندین دوره استخدام آن‌ها تجربیات متنوع و گاه تکراری داشتند اما درنهایت نتوانستند با اتکا به قدرت تجربه و تخصص‌شان پیش‌بینی درستی از عملکرد و توانایی‌های استخدام شوندگان داشته باشند. این تحقیقات نشان داد که همیشه بین تجربه و عملکرد افراد رابطه مستقیمی وجود ندارد.در واقع در برخی حوزه‌ها مانند بازی گلف یا شغل آتش‌نشانی، از روی الگوهای تکراری، قواعد و چارچوب‌های مشخص می‌توان به تصمیم‌گیری درستی رسید؛ اما در موضوعات دیگر، مثل فرایند استخدام نیروهای ارتش چنین قانونی وجود ندارد.در حوزه‌ای مانند استخدام نیروهای ارتش، چیزی که بیشتر از تجربه و تخصص به کمک استخدام کنندگان می‌آید، قوه خلاقیت و انعطاف‌پذیری است. دربوک‌لایت بعدی بیشتر در این مورد صحبت خواهیم کرد.قبل از اینکه وارد حوزه تخصصی خود شوید، هر چیزی را امتحان کنیدهمانطور که در بوک‌لایت قبل توضیح دادیم، تایگر وودز یکی از ورزشکارانی بود که از زمان کودکی توسط والدینش به سمت گلف هدایت شد. تایگر وودز می‌تواند نمونه فرد موفقی باشد که شهرت و موفقیت خود را از طریق تمرین مداوم و متمرکز شدن بر روی یک حوزه کسب کرده است.در سال 2006 تایگر با یک بازیکن تنیس به‌نام راجر فِدِرِر (Roger Federer) آشنا شد. در آن زمان فدرر سه سال متوالی قهرمان فینال مسابقات تنیس آزاد آمریکا شده بود. در مسابقه فینال، تایگر و راجر در رخت‌کن استادیوم، یکدیگر را ملاقات کردند و دوستی عمیقی بین آن‌ها شکل گرفت. راجر در مورد آن دیدار گفته بود: «در تمام عمرم هرگز کسی مانند تایگر را ندیده بودم که همانند من احساس شکست‌ناپذیری را درک کرده باشد.» هرچند تایگر و راجر از لحاظ موفقیت و شهرت در یک اندازه بودند اما مسیر موفقیت راجر زمین تا آسمان با تایگر تفاوت داشت!راجر در خانواده‌ای متولد شده بود که برخلاف والدین تایگر، هیچ اصراری برای تنیسور شدن او نداشتند. با اینکه مادر راجر تنیسوری حرفه‌ای بود، هرگز از پسرش نخواست که همانند او روی تنیس متمرکز شود. آن‌ها حتی کوچکترین اشاره و راهنمایی در مورد اینکه راجر باید چه رشته ورزشی را انتخاب کند، نکردند. در عوض راجر هر ورزشی را امتحان می‌کرد؛ از اسکواش، اسکی و کشتی گرفته تا تنیس، بدمینتون و بسکتبال. بعد از اینکه راجر رشته‌های ورزشی متعددی را امتحان کرد، متوجه شد که او علاقه زیادی به بازی با توپ دارد و به همین دلیل تصمیم گرفت که بین ورزش‌های با توپ، روی تنیس متمرکز شود.راجر با انجام رشته‌های ورزشی مختلفی که با توپ انجام می‌شد توانست به هماهنگی خوبی بین چشم‌ها و مسیر توپ برسد و همین موضوع باعث موفقیت او در تنیس شد. در واقع او در طیف وسیعی از رشته‌های ورزشی، تجربه کسب کرده بود و با نمونه‌گیری از روش‌های آزموده شده، تنیس را انتخاب کرد.راجر در دوران نوجوانی تنیس را انتخاب کرد اما در آغاز چندان با شدت و تمرکز زیاد روی آن متمرکز نشد.وقتی مربیان راجر پی به استعداد او بردند، از او خواستند تا به گروه تنیس‌بازان بزرگسال که از او کمی بزرگ‌تر بودند، ملحق شود. راجر این پیشنهاد را نپذیرفت و ترجیح داد که در کنار گروه دوستانش به تنیس ادامه دهد. مسیری که راجر در موفقیت حرفه‌ای‌اش پیمود به ما نشان می‌دهد که آزمایش حوزه‌های متعدد یا گستردگی دامنه فعالیت‌ها، می‌تواند نقش تعیین‌کننده‌ای در کسب مهارت و عملکرد متفاوت افراد در آینده داشته باشد.این موضوع در حوزه‌های دیگری مانند موسیقی نیز اثبات شده است. یویو ما (Yo-Yo Ma) نوازنده نامی ویولن‌سل است که در کودکی سازهای مختلفی ازجمله ویولن و پیانو را امتحان کرد. او از ابتدا تنها روی ویولن‌سل متمرکز نشد و دلیلی که به این ساز روی آورد بسیار جالب است. او در جایی گفت که تنها به این دلیل بر روی ویولن‌سل متمرکز شد که از پیانو و ویولن خوشش نمی‌آمد. با این‌حال تمرین و تجربه او در پیانو و ویولن باعث شد که در ویولن‌سل بسیار بدرخشد و خلاقانه عمل کند.همچنین تحقیقی در یک مدرسه موسیقی انگلیسی انجام شد که نتایج جالبی به‌دنبال داشت. در آن مدرسه دانش‌آموزانی که تنها روی یک ابزار موسیقی متمرکز شده بودند از لحاظ موفقیت و مهارت، در سطح متوسط رده‌بندی شده بودند؛ درحالیکه نخبگان موسیقی این مدارس، آن دسته از دانش‌آموزانی بودند که همزمان 3 ساز مختلف را آموخته بودند.بنابراین اگر هنوز در انتخاب حوزه تخصصی خود سرگردان هستید، بهتر است ابتدا موضوعات مختلف را امتحان کنید. ون‌گوگ قبل از اینکه وارد حوزه نقاشی شود هرکاری را امتحان کرد؛ از کار در کتابفروشی گرفته تا تبلیغات و فروش! تنها با آزمایش حوزه‌های مختلف و داشتن صبر می‌توانید وارد رشته‌ای تخصصی شده و عملکردتان را بهبود بخشید.زندگی پیچیده و مدرن امروزی، متوسط ضریب هوشی افراد را افزایش داده استدر سال 1981، جیمز فلین، استاد مطالعات سیاسی از نیوزیلند، دیدگاه‌ ما را در مورد عمل اندیشیدن تغییر داد. فلین در طول جنگ جهانی اول و دوم، ضریب هوشی سربازان را اندازه‌گیری کرد. او متوجه شد که ضریب هوشی سربازان در فاصله دو جنگ تغییر فاحشی کرده بود. فلین با نتایج تحقیقات خود شگفت‌زده شد و برای بررسی بیشتر از محققان سایر کشورها درخواست اطلاعات بیشتری کرد. او با بررسی داده‌های ضریب هوشی 14 کشور متوجه شد که ضریب هوشی افراد از نسلی به نسل دیگر با جهش بزرگی همراه شده است.تحقیقات فلین امروزه به‌عنوان اثر فلین شناخته می‌شود و گویای این مطلب است که در هر دهه ضریب هوشی افراد یک جامعه 3 نمره افزایش پیدا می‌کند.شاید از خود بپرسید که دلیل افزایش ضریب هوشی در نسل‌های بعد چیست؟ الکساندر لوریا (Alexander Luria) که یک روان‌شناس سوئیسی است پاسخ این سؤال را در تحقیقی که انجام داده است، به شما خواهد داد.در سال ۱۹۳۱ اتحاد جماهیر شوروی به سرعت در حال مدرنیزه شدن و شهری شدن بود.روستاهایی که متروک و دور از دسترس بودند به‌تدریج خود را با تغییرات وفق داده و مزارع خود را به سمت صنعتی شدن سوق دادند. بااین‌حال هنوز روستاهایی وجود داشت که رنگ مدرنیزه شدن را به خود ندیده بود و همچنان متروک بودند.در آن سال‌ها لوریا به تحقیق در مورد ضریب هوشی روستاییان مشغول شد. ابتدا او به تحقیق در مورد روستاییانی پرداخت که خود را با تغییرات انطباق داده بودند. او کلاف‌های پشمی رنگارنگی که دارای طیف رنگی متعددی بودند را در مقابل عده‌ای از روستاییان قرار داد و از آن‌ها خواست که هر کدام از آن‌ها را با توجه به طیف رنگی‌شان دسته‌بندی کنند. دسته‌بندی بعضی از رنگ‌ها آسان بود اما برخی از طیف‌های رنگی مثلا رنگ‌هایی که تنها طیفی از آبی یا سبز را داشتند به‌نظر مشکل می‌رسید. بااین‌وجود روستاییان بااینکه نام آن‌ رنگ‌ها را هم نمی‌دانستند، توانستند به‌خوبی از عهده این آزمایش برآيند. سپس لوریا آزمایش خود را با روستاییانی که هنوز شهری نشده بودند انجام داد. آن‌ها انجام این‌کار را غیرممکن دانستند چون به‌نظرشان آبی خیلی روشن نمی‌توانست با کلافی که رگه‌هایی از آبی در آن بود در یک دسته قرار گیرد.لوریا در یک آزمایش دیگر تصویر 3 فرد بزرگسال و یک کودک را به آن‌ها نشان داد. او از آن‌ها پرسید کدام فرد از این 4 نفر به گروه تعلق ندارد. یک مرد 39 ساله که متعلق به روستای دورافتاده بود متوجه مفهوم انتزاعی این سؤال نشد. اگرچه او متوجه شد که کودک با بقیه متفاوت است اما در جواب گفت که کودک باید در کنار بزرگ‌ترها کار کند چون آن‌ها بدون کمک آن کودک نمی‌توانند کارشان را به‌درستی انجام دهند.درواقع لوریا متوجه شد که روستاییانی که از صنعتی و مدرنیزه شدن عقب مانده بودند همانند شهرنشین‌ها و افرادی که با تغییرات سازگار شده بودند، توانایی تفکر انتزاعی را نداشتند!ما در زندگی مدرن امروزی به‌خوبی تفاوت یک فایل دانلود شده و فایلی که در حال دانلود است را می‌فهمیم و این تشخیص را مدیون فناوری و رشد توانایی‌های ذهن‌مان هستیم. در دنیای امروز، ذهن انسان بیشتر از هر زمان دیگری می‌تواند ارتباط مفاهیم مختلف با یکدیگر را درک کرده و به معنای هر چیزی پی ببرد. بااین‌حال چرا همچنان اصرار داریم که گستره دید خود را از مفاهیم متنوع و ارتباط بین آن‌ها به سمت تخصصی شدن و باریک‌کردن زاویه نگاه‌مان تغییر دهیم؟ در ادامه بیشتر در این باره صحبت می‌کنیم.اگر به‌دنبال تخصص در حوزه‌ای هستید این کار را به‌تدریج انجام دهیدهمه ما در دوران تحصیل، معلمانی را به‌خاطر می‌آوریم که بهترین خاطرات را با آن‌ها داشته‌ایم و نسبت به معلمانی که سخت‌گیرتر بودند، بیشتر دوست‌شان داشته‌ایم. بااین‌حال معلمانی که آسان‌گیر و مهربان بودند شاید نتوانستند آن‌طور که باید به ما آموزش دهند. این موضوعی است که محققان می‌گویند و درخلال تحقیق به این نتیجه رسیده‌اند.براساس تحقیقاتی که بر روی فرایند تدریس هزاران استاد در دانشگاه نیروی هوایی ایالات متحده انجام شد، نتایج جالبی به‌دست آمد:محققان، نتایج واحد درسی ریاضیات و حساب را در بین دو دسته از استادان مورد بررسی قرار دادند. استادانی که دانشجویان‌شان نمره بهتری را در کلاس به‌دست آوردند، آن اساتید را بسیار خوب ارزیابی کردند. در مقابل استادانی که روش‌های سخت‌گیرانه‌تری در کلاس‌ها اعمال می‌کردند، نه‌تنها مورد علاقه دانشجویان‌شان نبودند بلکه شاخص نمرات‌شان بسیار پایین بود. درظاهر اساتید مهربانی که کمتر به دانشجویان سخت می‌گرفتند، محبوب آن‌ها بودند و درعین‌حال دانشجویان نیز عملکرد بهتری داشتند اما این تنها یک روی سکه بود!عده‌ای از محققان بعد از مدتی نحوه عملکرد آن دو دسته از دانشجویان را در طول زمان ارزیابی کردند. آن‌ها دریافتند دانشجویانی که نمرات بهتری کسب کرده بودند، در طولانی مدت نتوانسته بودند چندان موفق عمل کنند. درحالیکه استادان سخت‌گیر توانسته بودند افرادی را آموزش دهند که هرچند در گذشته نمرات خوبی کسب نکرده بودند اما در آینده توانسته بودند بسیار درخشان عمل کنند.در واقع اساتید سخت‌گیر، روشی را در کلاس پیاده کردند که به دانشجویان، درک عمیق‌تری از ریاضیات و محاسبات ارائه می‌داد. هرچند روش تدریس آن‌ها کسل‌کننده و سخت به‌نظر می‌رسید اما در طولانی مدت توانسته بود باعث بهبود عملکرد دانشجویان شود. اساتید سخت‌گیر چالش‌هایی را با روش تدریس خود ترکیب کرده بودند که درعین سختی، قابل تحمل بود و به همین دلیل روی قدرت و ظرفیت یادگیری دانشجویان در آینده تأثیر بسیار زیادی برجای گذاشته بود.این تحقیق نشان میدهد که با ایجاد فاصله گذاری بین یادگیری و به کارگیری آن میتوان عملکرد بهتری داشت.در سال 1987 مطالعه‌ای به همین منظور انجام شد. در آن تحقیق دو گروه از دانشجویان اسپانیایی مورد مطالعه قرار گرفتند. بعد از اینکه تعدادی لغت جدید به گروه اول آموزش داده شد، از آن‌ها خواسته شد که در همان روز از آن کلمات در محاوره استفاده کنند و به‌عبارتی خیلی سریع دانش‌شان را به‌کار گیرند. درمقابل به گروه دوم گفته شد که چند هفته بعد اجازه استفاده از آن لغات را دارند. بعد از 8 سال مجددا از دو گروه خواسته شد که در تحقیقات شرکت کنند. نتایج نشان داد افراد گروه دوم توانسته بودند در یاد‌آوری آن کلمات 200 درصد بهتر از گروه اول عمل کنند!ایجاد فاصله بین یادگیری و عمل می‌تواند در مدت زمان کمتری هم انجام شود. در سال 1972 تحقیقی به همین منظور انجام شد. در آن تحقیق تعدادی کلمات برای گروهی از افراد خوانده شد و بعد از آن‌ها خواسته شد که بلافاصله و بدون هیچ مکثی آن کلمات را تکرار کنند. در مقابل از گروه دوم خواسته شد که بعد از 15 ثانیه چالش و بازی ریاضی کلمات را به یاد بیاورند. در این مدت از گروه دوم خواسته شد که به حل پازل بپردازند تا ذهن‌شان درگیر به‌خاطر آوردن کلمات نشود. نتایج نشان داد که گروه اول بهتر از گروه دوم توانسته بودند کلمات را به‌خاطر بیاورند. گروه دوم در بین یادگیری حواس‌شان صرف حل کردن پازل شده بود و به‌همین دلیل نتوانسته بودند کلمات را به‌خاطر بیاورند. کمی بعد در همان روز از دو گروه مجددا خواسته شد کلماتی که برای‌شان خوانده شده را بر روی کاغذ یادداشت کنند. درکمال تعجب این‌بار گروه دوم موفق‌تر عمل کردند و توانسته بودند تعداد کلمات بیشتری را به‌خاطر بیاورند. در واقع گروه دوم با سختی بیشتری عمل به‌خاطر سپاری را انجام داده بودند و در طول یادگیری از آن‌ها خواسته شده بود که به‌جای یادآوری کلمات ذهن‌شان را با حل پازل منحرف کنند. بااین‌حال این روش سخت به آن‌ها کمک کرده بود که اطلاعات را از حافظه کوتاه مدت به حافظه بلند مدت خود انتقال دهند.بنابراین وقتی در حال یادگیری موضوعی هستید به‌دنبال پیشرفت سریع نباشید بلکه با تحمل کمی سختی، روند یادگیری را تدریجی و آرام کنید.به‌جای اینکه با پیشرفت سریع خود را هیجان‌زده کنید، درعوض سختی یادگیری را به‌جان بخرید و آرام آرام خود را وارد حوزه مورد علاقه‌تان کنید. مطمئن باشید که با این روش در دراز مدت نتایج بسیار بهتری به‌دست خواهید آورد.به‌جای تمرکز محدود، دایره دیدتان را وسعت دهیددربوک‌لایت‌های قبل آموختیم که نگاه کردن به موضوعات مختلف با دیدی وسیع، باعث عملکرد بهتری خواهد شد. با این‌حال ممکن است هنوز هم نسبت به این حقیقت تردید داشته باشید؛ مخصوصا اگر صحبت بر سر موضوع مهمی مانند درمان یک بیماری باشد. همه ما وقتی از بیماری خاصی رنج می‌بریم ترجیح می‌دهیم که فقط به یک متخصص مراجعه کنیم تا عمل درمان به‌بهترین صورت انجام شود. ما نیاز به پزشکی داریم که بارها روشی خاص را تجربه کرده و بیماری ما تجربه‌ای جدید و ناشناخته برایش تلقی نشود. بااین‌حال در این خلاصه کتاب آموختیم آن‌چیزی که بیشتر از تجربه به آن نیازمندیم، سطح عملکرد بالا و قدرت تجزیه و تحلیل بیشتر است نه تخصص محض!برای مثال متخصصان قلب و عروق برای بیمارانی که دچار انسداد سرخرگ می‌شوند، از اِستِنت (Stents) استفاده می‌کنند.استنت یک لوله توری سیمی کوچک است که باعث باز شدن سرخرگ شده و به صورت دائم در داخل آن میماند.هرچند استفاده از استنت در بسیاری موارد به بیماران قلبی کمک می‌کند اما در بیشتر اوقات متخصصان بدون تفکر و به صورت خودکار این روش را تجویز می‌کنند. استفاده از استنت برای تمام بیماران راه‌کار خوبی نیست و حتی ممکن است خطرناک باشد. دکتر آنوپام جِنا (Dr. Anupam Jena) از دانشگاه پزشکی هاروارد در سال 2015 مطالعه‌ای انجام داد که نتیجه حیرت‌آوری به‌دست آورد. او متوجه شد اگر بیمارانی که مبتلا به نارسایی قلبی یا سکته قلبی شده بودند، در بیمارستانی بستری می‌شدند که هیچ متخصص قلب و عروقی نداشت، شاید احتمال زنده ماندن‌شان بیشتر بود!این موضوع تنها مربوط به حوزه پزشکی نشده و می‌توان اثبات این ادعا را در هر موضوع دیگری مشاهده کرد. درواقع افزایش گستره دید نسبت به موضوعات مختلف، بهتر از باریک‌بینی و محدود شدن روی موضوعی خاص عملکرد بهتری به‌دنبال دارد.دَن لووالو (Dan Lovallo) استاد دانشگاه سیدنی از گروهی از سرمایه‌گذاران خصوصی خواست تا فهرست مشاغلی که تمایل به سرمایه‌گذاری در آن دارند را انتخاب کرده و سپس بازده درآمد آن مشاغل را نیز مشخص کنند. حوزه فعالیت سرمایه‌گذاران خصوصی بیشتر در حوزه‌های صنعتی مانند زمین و ساختمان، حمل و نقل، صنایع معدنی، سیمان، صنعت انرژی و نفت و گاز، پزشکی و داروسازی است. در مرحله بعد لووالو از آن‌ها خواست تا فهرست مشاغلی که دارای شباهت‌های کلی و گسترده‌تری بودند مانند استارت‌آپ‌های حوزه فناوری را مشخص کرده و در مورد آن مشاغل نیز برآوردی در زمینه بازده درآمد داشته باشند.نتیجه چه بود؟ در پایان سرمایه‌گذاران متوجه شدند که میزان برآورد درآمد آن‌ها در مشاغلی که به‌طور اختصاصی بر روی آن متمرکز شده بودند بالاتر از مشاغلی بود که در مورد جزئیات آن دانشی نداشتند! این درحالیست که هر شغلی می‌تواند پتانسیل درآمدزایی خوبی داشته باشد البته اگر تنها با دیدی باز و به‌دور از باریک‌بینی و محدودیت به آن نگاه کنیم. آن‌ها متوجه شدند که باید در نوع نگاه خود در مورد مشاغل دیگر تجدید نظر کنند تا پتانسیل درآمدزایی دیگر مشاغل را نیز درنظر بگیرند.درواقع هرچقدر دید خود را نسبت به موضوعی خاص محدود کنید دچار قضاوت متعصبانه و افراطی‌تری خواهید شد. اگر به صورت کلی به موضوعات مختلف نگاه نکنید باعث قضاوت‌ها و نتیجه‌گیری‌هایی خواهید شد که عملکرد شما را زیر سؤال خواهد برد.خلاقیت در سایه وسعت تجربه و علاقه شما ایجاد می‌شودکتاب‌های کامیک می‌تواند گویای تأثیر افزایش دامنه دید بر روی موفقیت‌ افراد باشد. آلوا تیلور (Alva Taylor) و هنریک گریو (Henrik Greve) استادان دانشگاه کسب و کار دارت‌موث (Dartmouth) آمریکا تحقیقاتی را در مورد تأثیر افزایش دامنه دید بر روی خلاقیت انجام دادند. به همین منظور آن‌ها تصمیم گرفتند که مطالعات خود را از روی کتاب‌های کامیک شروع کنند.آن‌ها به سراغ خالقان کتاب‌های کامیک رفتند و از سال 1971 روند رشد و موفقیت آن‌ها را ارزیابی کردند. در ابتدا آن‌ها تصور کردند که هرچقدر خالق کتاب‌ها بیشتر در ژانر مخصوص به خود تجربه کسب کند، موفقیت بیشتری در انتظار اوست. درواقع آن‌ها پیش‌بینی کردند که کار بیشتر و تخصصی‌تر، موفقیت درخشان‌تری را برای خالقان کتاب‌ها به دنبال می‌آورد. علاوه‌براین آن‌ها پیش‌بینی کردند که منابع مالی ناشران نیز می‌تواند بر روی کیفیت و ارزش‌گذاری کتاب‌ها تأثیر بگذارد. اما تمام این پیش‌فرض‌ها اشتباه بود!آنها متوجه شدند که هر چقدر خالقان کتابها در ژانرهای مختلف بیشتریکار کنند نتایج بهتری عایدشان خواهد شد.همانطور که می‌دانید کتاب‌های کامیک شامل 22 ژانر مختلف بوده که شامل ژانرهای کمدی، جنایی، تخیلی، داستانی و ... است. کسانی که در این صنعت توانسته بودند تأثیر بیشتری بگذارند همان‌هایی بودند که تجربه کار حوزه‌های متنوعی را داشتند.حتی در حوزه‌های دیگر نیز می‌توان تأثیر داشتن دید وسیع را به‌خوبی مشاهده کرد. نگاهی به فهرست برندگان جایزه نوبل بیندازید. دانشمندانی که موفق به دریافت این جایزه شده‌اند در مقایسه با دانشمندان دیگر تنها در یک حوزه تخصص نداشتند. احتمال اینکه یک دانشمند اهل موسیقی یا حرفه بازیگری و یا حتی علاقه‌مند به رقص و آواز بتواند دستاوردی بزرگ برای بشریت داشته باشد، بیشتر از بقیه است.باتوجه به مطالبی که عنوان شد، اگر به‌عنوان مدیر یک شرکت به‌دنبال استخدام فردی متخصص هستید، تأمل بیشتری کنید. به‌جای اینکه همیشه روی کسی متمرکز شوید که تخصص و تجربه کافی در موضوع مورد نظرتان را دارد، این بار دست به انتخاب متفاوتی بزنید. انتخاب متفاوت شما می‌تواند دادن فرصت به شخصی باشد که دید کلی و وسیعی نسبت به موضوعات مختلف دارد. این شخص شاید بتواند بیشتر از یک فرد متخصص و با زاویه نگاه محدود به پیشبرد اهداف‌تان کمک کند.کارشناسان اغلب به پیش‌بینی‌های خود نیز امیدی ندارند!در طول 20 سال جنگ سرد، فیلیپ تِتلاک استاد روان‌شناسی و علوم سیاسی در دانشگاه پنسیلوانیا، پیش‌بینی‌های 284 کارشناس را پیرامون رویدادهای آن سال‌ها جمع‌آوری کرد. او با مطالعه پیش‌بینی‌ها به این نتیجه رسید که تمامی آن‌ها مضحک و در برخی موارد وحشتناک بودند. علت پیش‌بینی‌های نادرست کارشناسان، نه به تخصص و تجربه‌شان مرتبط بود و نه به مدرک دانشگاهی؛ در واقع هیچ‌کدام از این موارد تأثیری روی بهبود عملکرد آن‌ها نداشت.وقتی کارشناسان پیش‌بینی کرده بودند که احتمال وقوع رویدادی خاص غیرممکن است، در 15 درصد مواقع آن اتفاق رخ داده بود. وقتی هم آن‌ها از وقوع چیزی مطمئن بودند، در 25 درصد مواقع همان اتفاقی می‌افتاد که انتظارش را نداشتند. تأثربرانگیزتر از همه این بود که در این مدت افراد زیادی پای صحبت آن‌ها نشسته بودند و به پیش‌بینی‌های آن‌ها ایمان داشتند. تتلاک متوجه شد که بین شهرت کارشناسان و صحت پیش‌بینی‌های‌شان، رابطه معکوسی وجود داشت!هر چقدر کارشناسی بیشتر در تلویزیون ظاهر میشد و مشهورتر بود پیش بینی هایش بیشتر غلط از آب در می آمد.کارشناسان همواره روی موضوعی خاص متمرکز می‌شدند و حتی بر اساس آن، تئوری‌هایی هم برای خود داشتند. دید محدود آن‌ها که تنها روی یک موضوع به‌خصوص متمرکز شده بود اجازه پیش‌بینی درست را از آن‌ها گرفته بود.حال شاید از خود بپرسید که چگونه می‌توان پیش‌بینی درستی داشت؟تنها کافی است که با دیدی باز نسبت به هر موضوعی نگاه کنید و در کنار آن عقاید و باورهای‌تان را به چالش بکشید. اغلب برای ما سخت است که طرز فکر خود را تغییر دهیم و همواره به‌دنبال شواهدی هستیم که نوع نگاه‌مان را اثبات کند. متأسفانه تعصب داشتن روی افکار و عقایدتان می‌تواند شما را به تفسیر و ارزیابی غلطی از واقعیات اطرافتان برساند.در یک تحقیق از مخالفان و موافقان برگزیت (Brexit) خواسته شد که در مورد تأثیرات نوعی کرم دست به ارزیابی بپردازند. آن‌ها این‌کار را با توجه به آماری که دراختیارشان قرار داده شده بود، انجام دادند. هر دو گروه توانستند ارزیابی درستی با توجه به آمار داشته باشند و بدون تعصب قضاوت کنند. با این ‌وجود وقتی آماری در مورد ارتباط جرم و مهاجرت در اختیارشان قرار گرفت، هیچ‌کدام از آن دو گروه، تعبیر درستی از آمار نداشتند و تحت تأثیر عقاید سیاسی خود قرار گرفتند.بنابراین تعصب روی موضوعی خاص و محدود کردن نگاه‌تان می‌تواند روی دیگر جنبه‌های زندگی‌تان نیز تأثیر بدی بگذارد؛ به‌طوری که نتوانید حقیقت موجود را تشخیص دهید!اما چگونه می‌توانیم از تعهد همیشگی و جاودانه‌ای که با عقایدمان داریم دست برداریم و جهان را با دیدی وسیع‌تر ببینیم؟ برای اینکه ذهن بازی داشته باشید بهتر است به‌جای تکیه کردن به مدرک دانشگاهی و حوزه تخصصی‌تان، همواره کنجکاو، مشتاق یادگیری بیشتر و کشف ناشناخته‌های بیشتر باشید. اگر ذهن‌تان را نسبت به یادگیری موضوعات جدید و یا حتی جایگزین کردن باوری جدید باز کنید، می‌توانید قضاوت بهتری نسبت به جهان پیرامون‌تان داشته باشید.برای کلی‌نگر بودن باید دیدگاه خود را نسبت به یادگیری و موفقیت تغییر دهیدآرتور کاسادِوال (Arturo Casadevall) ستاره دنیای میکروبیولوژی و ایمنی‌شناسی است. او در سال 2015 بر کرسی ایمنی‌شناسی و میکروبیولوژی مولکولی دانشکده بهداشت عمومی جان هاپکینز نشست. آرتور در همان سال به همتایانش هشدار داده بود که تحقیقات علمی در وضعیت بحرانی به‌سر می‌برد و تا چند سال دیگر منقبض خواهد شد. اگر چه او کلمه منقبض را برای شوخی به‌کار گرفت اما جمله طنز او بیانگر واقعیت تلخ موجود است.کاسادِوال بر این باور است که دانشمندان جوان امروزه به‌جای اینکه ابتدا نحوه تفکر درست را بیاموزند، خیلی زود با وارد شدن در حوزه تخصصی‌شان می‌خواهند به دست‌آوردهایی بزرگ برسند. او دوره‌ای آموزشی برای دانشجویانش ترتیب داده که در آن مبانی فلسفه، تاریخ، منطق، اخلاق، ارتباطات و رهبری به افراد آموزش داده می‌شود. علاوه‌براین در این دوره‌ها دانشجویان ابتدا باید تشخیص دهند که چه چیزی صحیح است؟ برای این‌کار آن‌ها باید انواع مدارک و مستندات مختلف در مورد مباحث علمی را در طول تاریخ بررسی کرده و همانند کاراگاهانی ماهر حقیقت را بیابند.در این دوره که به‌نام دوره آناتومی خطای علمی (Anatomy of Scientific Error) نامگذاری شده، دانشجویان به شناسایی روش‌های ضعیف و یا نامناسب در انجام تحقیقات علمی می‌پردازند. آن‌ها از طریق قدرت تفکر استدلالی قادر خواهند بود واقعیت را از شبه‌علم تشخیص داده و در آینده بر روی اقتصاد و شرایط کلی جامعه خود تأثیر زیادی بگذارند.وقتی از کاسادوال پرسیده شد که چرا امپراطوری روم نتوانست اختراعات بیشتری انجام دهد، او مستقیما جواب این سؤال را نداد اما به موضوع مهمی اشاره کرد. کاسادوال گفت که همیشه به دوستان خود پیشنهاد می‌کند که تنها روی حوزه تخصصی‌شان متمرکز نشوند و بر روی دیگر حوزه‌ها نیز مطالعاتی انجام دهند. شاید خیلی‌ها در جواب این گفته نداشتن وقت را بهانه کنند اما کاسادوال عقیده دارد که هرچه جهان افراد بزرگ‌تر شود بهتر می‌توانند در حوزه مورد نظر خود به نتیجه‌ای که دوست دارند برسد.حرف‌های کاسادوال نیاز به اثبات ندارد چراکه خود او دلیلی بر صحت حرف‌هایش است. او مدتی در مک دونالد کار می‌کرد و بعد از آن کارمند بانک شد. علاوه‌براین او فارغ‌التحصیل دانشکده حقوق بوده که به‌عنوان یکی از وکلای جنایی موفق فعالیت می‌کند. کاسادوال قبل ازاینکه در حوزه تخصصی‌اش حرفی برای گفتن داشته باشد، تقریبا وارد هر حوزه‌ای شد و جهان‌بینی‌اش را روز ‌به روز وسعت داد.بنابراین سفر زندگی شما شبیه طی کردن نقطه الف به ب نیست و در طول مسیر از راه های بی شماری عبور خواهید.همانطور که توضیح دادیم تقویت کنجکاوی و یادگیری مهارت‌های جدید می‌تواند جهان‌بینی شما را وسعت بخشد اما لازمه این‌کار تحمل موانع و شکست‌هاست. هیچ راهی بدون شکست نیست و اگر انگیزه کافی برای جستجو و یادگیری داشته باشید قطعا به مقصد دلخواه‌تان خواهید رسید. برای مثال ادیسون بیش از هزار اختراع ثبت کرد که بیشتر آن‌ها بی‌اهمیت بودند. بااین‌حال آزمایش‌های متعدد و تجربیات متنوعش او را به اختراعی سوق داد که همه جهان را شگفت‌زده کرد.برای رسیدن به عمق هر چیز و متخصص شدن هیچ عجله‌ای نیست؛ آن‌چه که اهمیت دارد دستاورد متفاوتی است که با وسعت بخشیدن به نگاه‌تان عایدتان خواهد شد.سخن پایانیکتاب گستره هرچند ایراداتی اساسی به فرایند تخصص سازی افراد وارد کرده اما منظور نویسنده تنها تخصص سازی زودهنگام است. نویسنده با این عقیده که افراد باید خیلی سریع و بدون کسب تجربه در حوزه‌های دیگر، روی شغلی مشخص متمرکز شوند، مخالف است. کسانی که تنها روی حوزه‌ای خاص متمرکز می‌شوند گاه آن‌قدر نسبت به طرز تفکر خود تعصب دارند که حاضر به تغییر آن نیستند. این موضوع یکی از دلایلی است که نویسنده آن را مورد انتقاد قرار داده است.همانطور که در این بوک‌لایت عنوان شد لازمه داشتن وسعت دید، ذهنی باز و کنجکاو بودن نسبت به یادگیری موضوعات جدید است. بااین‌حال تنها راغب بودن به کشف ناشناخته‌ها و آشنایی با موضوعات جدید نمی‌تواند باعث وسعت جهان‌بینی‌تان شود. تحمل شکست‌ها و صبور بودن در امر یادگیری می‌تواند شما را به نتایجی برساند که ادیسون و سایر مخترعین بزرگ انجام دادند.افزایش گستره نگاه‌تان باعث می‌شود که پیش‌بینی‌ها و قضاوت‌های درستی از رویدادهای اطراف خود داشته باشید. فرقی نمی‌کند که یک میکروب‌شناس باشید یا کارمندی ساده؛ آن‌چیزی که اهمیت دارد تأثیری است که با افکار و عملکردتان بر روی جامعه خود می‌گذارید. وارد شدن در عمق هرچیزی کار اشتباهی نیست اما این به شما بستگی دارد که از پشت چه لنزی به رویدادها نگاه می‌کنید؛ از لنز یک کلی‌نگر با ذهنی باز یا فردی باریک‌بین و محدود!#سوبژه#کتاب</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 22:26:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «شمال حقیقی»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-emkgg5ldgmxm</link>
                <description>شمال حقیقی  True Northبراساس ارزش‌های خودتان رهبری کنیداثر بیل جورج (Bill George)شمال حقیقی خودتان را پیدا کنید و بگذارید راهنمای شما برای تبدیل شدن به رهبری قوی باشدگاهی این‌طور به نظر می‌رسد که رهبران بزرگ جهان از حمایت یک نیروی ماوراءطبیعی برخوردارند. آن‌ها بسیار متمرکزتر، باهوش‌تر و کاربلدتر از آنی هستند که مانند سایر افراد تصمیم‌گیری کنند؛ این‌طور نیست؟اما باید گفت که لزوماً این‌‌گونه نیست.نویسنده کتاب شمال حقیقی، بیل جورج، با ۱۲۵ رهبر بزرگ جهان مصاحبه کرده و نشان‌ داده است که آن‌ها با سایر افراد چندان تفاوتی ندارند.رهبران بزرگ خصایص منحصربه‌فردی دارند که نمی‌توان آن‌ها را در قالب مفاهیم کلیشه‌ای همچون «بینش» یا «استعداد» خلاصه کرد.در عوض، این رهبران قادرند بر روی چیزهای درست متمرکز شوند. آن‌ها می‌دانند کدام مسائل از بیشترین اهمیت برخوردارند و بر روی همان‌ها متمرکز می‌شوند. اما چگونه؟آنها از شمال حقیقی خود پیروی میکنند. شمال حقیقی قطب نماییاست که نشان میدهد این رهبران واقعاً چه کسانی هستند و آنها را برایتبدیل شدن به بهترین رهبر ممکن هدایت میکند.همان‌طور که در ادامه اشاره خواهیم کرد، زمانی که به نظر می‌رسد دنیای اطراف شما درهم‌ریخته و آشفته است یا از کنترل خارج شده، شمال واقعی به کمکتان می‌آید تا در مسیرتان باقی بمانید، با خودتان صادق باشید و بینشی قوی پیدا کنید.خلاصه کتاب شمال حقیقی کمکتان می‌کند که شمال واقعی خود را بیابید و به یک رهبر بزرگ و قدرتمند تبدیل شوید.از داستان زندگی خود به عنوان منبع الهام و اشتیاق بهره بگیریدداستان زندگی هرکدام از ما، داستان منحصربه‌فردی است که رویدادها و روابط گذشته‌مان آن را رقم زده‌ است. بااین‌حال، رهبران قوی بیش از سایر افراد از این تجربیات درس گرفته‌اند.رهبران اصیل افرادی واقعی هستند؛ یعنی با خود و باورهایشان صادق‌اند و به همین خاطر می‌توانند دیگران را برای بهره بردن از حداکثر توانشان به تکاپو وادارند. آنها بیشتر به فکر خدمت به دیگران هستند تا موفقیت یا شهرت خود.درک معنی رویدادهای کلیدیِ داستان منحصر به فرد زندگی‌تان، شما را راهنمایی و کمک می‌کند تا بر شمال حقیقی خودتان متمرکز شوید. این به نوبه خود باعث می‌شود که در مسیر تبدیل شدن به یک رهبر قوی قرار بگیرید.در این خصوص، می‌توان به هاوارد شولتز (Howard Schultz)، بنیان‌گذار استارباکس اشاره کرد. زمانی که پدر شولتز پس از یک تصادف، کارش را از دست داد، کل خانواده آن‌ها از بیمه سلامت محروم شدند. مادر شولتز باردار بود و نمی‌توانست کار کند. به همین خاطر، پدر و مادرش دائم قرض می‌کردند و از طلبکارهایشان فراری بودند.شولتز با خود عهد کرده بود که اگر زمانی فرصت و امکانش را داشته باشد، یک زندگی متفاوت را برای کارگران رقم بزند. او استارباکس را بنا نهاد؛ اولین شرکتی که در ایالات متحده امریکا، حتی برای کارگران نیمه‌وقتش نیز بیمه سلامت در نظر می‌گرفت. در این مورد خاص، تجربه و خاطرات شولتز از پدرش، او را در مسیر تبدیل شدن به یک رهبر قوی و اصیل قرار داد.داستان زندگی رهبران اصیل هم الهام بخش ما برای تأثیرگذار بودن در جهان است و هم نمایی از زندگیشان هم ترسیم میکندریتا کلارک کینگ (Reatha Clark King)، رئیس سابق شرکت جنرال میلز(General Mills)، شرکتی معتبر در صنایع غذایی امریکا را در نظر بگیرید. به عنوان یک زن سیاه‌پوست فقیر که در دهه 1940 در ایالت جورجیا زندگی می‌کرد، فقر و تبعیض نژادی همواره از موانع پیش روی وی بودند. باوجوداین، او با دریافت بورسیه تحصیلی، درنهایت توانست در رشته ترموشیمی مدرک دکترا کسب کند. هدف کینگ ایجاد فرصت‌های بیشتر برای نیازمندان و کمک به غلبه بر موانعی مانند تبعیض نژادی و جنسیتی است. او از داستان زندگی خود الهام گرفت تا به آنچه که هست وفادار بماند و از حرکت در مسیر شمال واقعی خویش بازنماند.ثروت و موفقیت باعث نمی شود رهبران اصیل کسانی را که پشت سر گذاشته‌اند فراموش کنند، بلکه برای کمک به آن‌ها احساس مسئولیت می‌کنند.خودمحوری می‌تواند باعث ازدست‌رفتن قطب‌نمای درونی خود شودخطر انحراف از مسیرِ تبدیل شدن به یک رهبر اصیل درست زمانی اوج می‌گیرد که سیل تحسین‌ و تمجیدها به سمت شما سرازیر می‌شود.پنج نوع رهبر کهن الگویی وجود دارند که به آسانی شمال واقعی خود را از دست میدهند وانمود کنندگان توجیه کنندگان افتخار طلبها انزواطلبها و شهاب سنگها.• افراد وانمودگرا فاقد خودآگاهی و عزت نفس هستند و موفقیت را از طریق حیله‌گری و سلطه‌جویی به دست می‌آورند. آن‌ها تفکری سیاست‌زده دارند و زمانی که به قدرت رسیدند نمی‌دانند چگونه باید از آن استفاده کنند.• ضعف توجیه‌گرایان این است که از ارزش‌های خود دور می‌شوند. این افراد مدیرانی هستند که هرگز هیچ مسئولیتی را بر عهده نمی‌گیرند، بلکه هر کاری از دستشان بر می‌آید انجام می‌دهند تا منافع‌شان تأمین شود. توجیه‌گرایان سلامت بلندمدت شرکت را فدای منافع کوتاه‌مدت خود می‌کنند.• افتخارطلب‌ها افرادی هستند که همه ما با آن‌ها آشنا هستیم. آن‌ها برای نشانه‌های ظاهری موفقیت، مانند پول، شهرت، شکوه، قدرت و تحسین کار می‌کنند و انگیزه می‌گیرند.• بزرگترین اشکال انزواطلب‌ها ناتوانی آن‌ها در ایجاد ساختارهای حمایتی فردی، مانند روابط نزدیک یا ارتباط با مشاوران، است. آن‌ها معتقدند قادرند و حتی مجبورند که کارها را به تنهایی پیش ببرند. از آنجایی که سرسختانه اهداف خود را دنبال می‌کنند، احتمالاً حتی متوجه نمی‌شوند که رفتارشان آن‌ها را به عنوان فردی انزواطلب نشان می‌دهد.• شهاب‌سنگ‌ها زندگی منسجمی ندارند. آن‌ها به قدری سریع پیش‌ می‌روند که نمی‌توانند از اشتباهاتشان درس بگیرند و هرگز برای خانواده یا دوستان خود وقت ندارند. به قدرت رسیدن ناگهانی آن‌ها اغلب آن‌ها را غرق در مشکلات شخصی و حرفه‌ای می‌کند.یک مثال واقعی از کهن‌الگوی وانمودگرایان، فیلیپ پرسل (Philip Purcell)، مدیر عامل سابق مورگان استنلی است. او، پس از ادغام بانک سرمایه‌گذاری با تجارتِ واسطه‌گری، با چالش بزرگی روبرو شد. پرسل با دستکاری حیله‌گرانۀ ترکیب هیئت‌مدیره و خارج کردن افرادی که رهبری او را زیر سؤال می‌بردند، پایگاه قدرت خود را محکم کرد. بسیاری از سبک «رهبری» او ناامید شدند و چندین کارمند با استعداد شرکت او را ترک کردند.درهرحال، هرکس ممکن است زمانی راهش را گم کند، اما می‌توانید به مسیر برگردید اگر بدانید رهبری قدرت گرفتن خودتان نیست، بلکه قدرتمند کردن دیگران برای رهبری است.رهبری اصیل به معنای توانمندسازی دیگران در مسیرشان استبرخی از رهبران فکر می‌کنند قدرت آن‌ها در توانایی‌شان برای ایجاد انگیزه در دیگران به‌منظور پیروی از آن‌ها نهفته است؛ اما این امر افسانه‌ای بیش نیست.رهبر اصیل بودن به معنای داشتن حامیانی که از شما پیروی می‌کنند نیست، بلکه به معنای تشویق کردن و انگیزه دادن به دیگران برای رسیدن به حداکثر توانمندی خودشان است.اغلب لازم است یک اتفاق محرک را تجربه کنید تا بتوانید به درک هدف اساسی رهبری خود برسید. به عنوان مثال، اپرا وینفری در یکی از برنامه‌های خود با فردی به نام ترودی چیس (Trudy Chase) که در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته بود مصاحبه‌ کرد. در طول مصاحبه، وینفری تجربیات دردناک دوران جوانی خود را به یاد آورد و دستخوش احساسات شدیدی شد. پس از آن مصاحبه مهم، او دریافت که مأموریتش فراتر از دنبال کردن موفقیت شخصی خودش است و حول محور توانمندسازی مردم در سراسر جهان، به‌ویژه زنان، می‌چرخد.داستان وینفری نوعی رویداد دگرگون‌کننده را نشان می‌دهد که اکثر رهبران اصیل آن را تجربه می‌کنند. اغلب در این لحظاتِ سخت است که متوجه می‌شوید رهبری اصیل به معنای پیشرفت خود و علایقتان نیست، بلکه به معنای تبدیل شدن به منبع الهامی برای دیگران است تا آن‌ها نیز بتوانند بهترینِ خودشان را نشان دهند.پس از تجربه این دگرگونی این باور را که خودتان قهرمان سفرتان هستید کنار میگذارید تا دیگران را به سمت ندایی بزرگتر هدایت کنید.نمونه چنین چیزی را در استیو روچایلد (Steve Rothschild) می‌بینیم. او در دهه سی زندگی‌اش، به عنوان نایب رئیس جنرال میلز، احساس می‌کرد مردی میان‌سال است که فرصت رضایت‌داشتن از رهبری تیم خود را پیدا نکرده. یک سال بعد، او تصمیم گرفت جنرال میلز را ترک کند؛ چراکه شور و اشتیاقش را در کمک به افراد فقیر و محروم پیدا کرد.روچایلد می‌خواست کاری کند که چنین افرادی از نظر مالی خودکفا شوند و استحکام خانوادگی بیشتری را فراهم کنند. بنابراین، مأموریتی را آغاز کرد تا با آموزش بزرگسالان بیکار و کم‌کار، کارمندان ماهری را برای کارفرمایان تربیت کند و بدین‌ترتیب سازمان Twin Cities RISE را بنیان نهاد.هدف رهبری شما شمال واقعی شماست. در ادامه، نگاهی عمیق‌تر به قطب‌نمایی درونی خواهیم داشت که شما را به سمت هدف راهنمایی می‌کند.خودآگاهی حرکت شما را در جهت صحیح تضمین می‌کند«خودت را بشناس!»قدیمی‌ بودنِ این توصیه‌ آشنا، عمل کردن به آن را آسان‌تر نمی‌کند. از همه اینها گذشته، ما موجوداتی پیچیده با جنبه‌های مختلف شخصیتی هستیم.دقیقاً‌ به همین دلیل ما به یک قطب‌نما نیاز داریم. قطب‌نمایی که به ما کمک ‌کند به گونه‌ای عمل کنیم که رهبری‌مان با سبک زندگی دلخواهمان همسو باشد. وقتی از چنین قطب‌نمایی استفاده کنید در مسیر شمال حقیقی خود حرکت می‌کنید.خودآگاهی در قلب این قطب نما قرار دارد. شما باید بدانید در کدام نقشها بهترین عملکرد را دارید و باید نقاط قوت و علایق خود را نیز بشناسید.یکی از ثمرات اصلی خودآگاهی این است که به شما کمک می‌کند به اعتمادبه‌نفس واقعی دست پیدا کنید. بروس چیزن (Bruce Chizen) مدیر عامل شرکت ادوبی، در ابتدا به دلیل مهارت‌نداشتن در مهندسی نسبت به فعالیت در صنعت تکنولوژی مردد بود، اما می‌دانست که در تجارت و بازاریابیِ محصول توانمند است و می‌تواند در مورد مهندسی نیز آموزش ببیند و یاد بگیرد. این ارزیابی از مهارت‌ها و توانایی‌هایش اعتمادبه‌نفس لازم برای حرکت به سمت مدیرعامل شدن را برای وی به ارمغان آورد.دلیل دیگر در اهمیت خودآگاهی جلوه‌گر می‌شود و به شما کمک می‌کند اختلاف سطح مهارت‌های خود را با بهره‌گیری از مهارت‌های همکارانتان جبران کنید. ند بارنهولت (Ned Barnholt)، مدیر عامل سابق اجیلنت (Agilent)، معتقد است خودآگاهی به رهبران این امکان را می‌دهد که کاستی‌های خود را ببینند و به آن‌ها کمک می‌کند تیم‌های قوی‌تری بسازند. بارنهولت به اندازه کافی خودآگاهی داشت که بداند او برای حسابداری ساخته نشده است. بنابراین، او خود را با کارشناسان مالی ماهر احاطه کرد.از طرف دیگر، فقدان خودآگاهی می‌تواند منجر به مشکلات بزرگی شود. به عنوان مثال، دیوید پوتراک (David Pottruck)، مدیرعامل سابق چارلز شواب (Charles Schwab)، بسیار سخت‌کوش بود و نمی‌توانست درک کند دلیل نفرت همکارانش از او چیست. زمانی که رئیسش امتیاز پایینی در میزان قابل‌اعتمادبودن به او داد، پوتراک کاملاً غافلگیر شد. دلیل رئیسش این بود: همکارانش او را فردی خودخواه می‌دیدند. پوتراک باید به‌شدت تلاش می‌کرد تا با نقاط کور خود مقابله کند و خود را از زاویه دید دیگران ببیند. اما تلاش او نتیجه داد؛ او درنهایت، پس از جلب حمایت همکارانش، شرکت را به موفقیت چشمگیری رساند.ارزش‌ها و اصول خود را به کار بگیریددر‌حالی‌که خودآگاهی قلب قطب‌نمای شماست، حال باید ارزش‌ها و اصولی که رهبری شما را هدایت می‌کند کشف کنید. چه چیزی برای شما بیشترین اهمیت را دارد؟ حفظ یکپارچگی؟ یا کمک به دیگران؟هنگامی که بدانید چه چیزی در زندگی شما اهمیت دارد، به‌خوبی قادر خواهید بود اصول رهبری خود را که تعیین‌کننده سبک رهبری شماست مشخص کنید. درواقع، این اصول ارزش‌های شما هستند که به مرحله عمل رسیده‌اند. وقتی همه‌چیز خوب پیش می‌رود، زندگی براساس ارزش‌های خود آسان است. اما زمانی که سختی‌ها از راه می‌رسند، مانند زمانی که موفقیت، شغل یا زندگی در معرض خطر است، این ارزش‌ها به طور جدی مورد تهدید قرار می‌گیرند و حتی ممکن است تغییر کنند.به عنوان مثال، دیوید گرگن (David Gergen)، مشاور سابق رئیس جمهور ریچارد نیکسون، جرالد فورد، رونالد ریگان و بیل کلینتون، می‌خواست زندگی خود را مطابق ارزش‌هایش پیش ببرد که خانواده‌اش به او منتقل کرده بودند، اما زمانی که رسوایی واترگیت رخ داد، گرگن احساس کرد نمی‌تواند استعفا دهد، زیرا نمی‌خواست فرد ترسویی باشد که از یک کشتی در حال غرق شدن می‌گریزد. اگرچه او خودش فاسد نبود، همچنان در موقعیتی بود که پایان زندگی شغلی‌اش محسوب می‌شد.گرگن پس از اینکه متوجه شد نیکسون هم قبل از برملا شدن رسوایی و هم پس از گمراه کردن افکار عمومی فاقد شفافیت کافی بوده است، به این نتیجه رسید که اصل رهبری او شفافیت است.قطب نمای اخلاقی و ارزشی را میتوان از هر راه قابل تصوری آزمایش کرد اما هنگامی که شمال واقعی خود را کشف کردید میتوانید بدون انحراف از مسیر به ارزشهای خود پایبند بمانید.نارایانا مورتی، بنیانگذار اینفوسیس (Infosys)، را در نظر بگیرید، او می‌خواست به دنیا نشان دهد که می‌توان تجارتی را در هند بدون فساد اداره کرد و ایجاد ثروت به صورت قانونی و اخلاقی ممکن است. به عنوان مثال، اینفوسیس مجبور شد یک سال تمام منتظر بماند تا خط تلفن آن‌ها نصب شود؛ چرا‌که از پرداخت رشوه خودداری کرده بودند!اگرچه این امر در ابتدا رشد شرکت را دشوار می‌ساخت،  اصل صداقت رهبری مورتی نظم و انضباط را در سراسر شرکت القا کرد؛ چیزی که هرکسی با پایبندی به آن  اهمیتش را متوجه شد.به گفته مورتی، ارتباط مستقیمی بین سیستم ارزش‌های شرکت او و موفقیتی که آن‌ها در 24 سال گذشته داشته‌اند وجود دارد.انگیزه‌هایی را بیابید که شما را به سوی حداکثر توانمندی هدایت کندرهبران اصیل علاوه‌بر  اینکه به خودآگاهی و ارزش‌ نیاز دارند، باید به  دنبال انگیزه مناسب نیز باشند. البته، برای انجام این کار ابتدا باید بدانید که چه چیزی به شما انگیزه می‌دهد و شما را به پیش می‌راند.دو نوع انگیزه وجود دارد: بیرونی و درونی.انگیزه‌های بیرونی شامل مواردی مثل نمرات خوب، مدال‌ها یا دستمزد بالا و چیزهایی از این دست هستند. انگیزه‌های درونی اما از درک شما از معنای زندگی، به عبارت دیگر، شمال واقعی شما نشأت می‌گیرند. این انگیزه‌ها اغلب ارتباط تنگاتنگی با داستان زندگی شما دارند و می‌توانند مواردی مانند رشد شخصی، رضایت از انجام یک کار خوب یا وفادار ماندن به باورهایتان باشند.انگیزه‌های درونی از درون شما سرچشمه می‌گیرند درنتیجه ظریف‌تر از انگیزه‌های بیرونی هستند. اما درواقع، بسیاری از مردم هرگز از این انگیزه‌های قدرتمند بهره نمی‌برند. حقیقت این است که تمرکز وسواس‌گونه جامعه بر سود مادی و فشارهای اجتماعی همراه آن باعث می‌شود بسیاری از رهبران به جای انجام کارهایی که از انگیزه‌های درونی آن‌ها برمی‌خیزد به دنبال تحسین جهانی و عمومی باشند.به عنوان مثال، بسیاری از رهبران جوان برای پرداخت وام یا مال‌اندوزی مشاغلی با درآمد بالا را انتخاب می‌کنند. آن‌ها بر این باورند که پس از ده سال یا بیشتر، می‌توانند به سراغ کارهایی که برایشان رضایت‌بخش است بروند. اما در عوض، آن‌ها به سبک زندگی خود معتاد و به طور روزافزونی بی‌انگیزه و ناراضی می‌شوند.به عنوان یک رهبر اصیل باید بدانید که کلید توسعه در پاک کردن خود از همه انگیزه های بیرونی نیست بلکه متعادل کردن آنها با انگیزه های درونیاست.باب فیشر، رئیس Gap، مثال خوبی برای نشان دادن نحوه برقراری تعادل بین این انگیزه‌هاست. روزی در اواسط دهه بیست زندگی خود، برای ماهیگیری به رودخانهFeather رفت و در آنجا با بقایای زنگ‌زده تجهیزات حفاری معدن طلا روبرو شد. این منظره، او را در مورد محیط‌زیست عمیقاً نگران کرد. این آگاهی محیطی منجر به انگیزه درونی جدیدی در فیشر شد. او کارمندانش را گردهم آورد تا ببینند چه چیزهایی را می‌توان در شرکت بازیافت کرد و به هیئت‌مدیره شورای دفاع از منابع طبیعی (NRDC) پیوست. ابتکار او نه‌تنها به محیط‌زیست (انگیزه درونی)، بلکه به وجهه عمومی شرکت (انگیزه بیرونی) کمک کرد.با سرمایه‌گذاری در روابط پایدار، تیم پشتیبانی خود را تشکیل دهیدهمه افراد به حمایت و قدردانی نیاز دارند، حتی مدیران رده بالا که کاملاً متکی و مطمئن‌به‌خود به نظر می‌رسند. رهبران بزرگ این نیاز را درک می‌کنند و از این رو تیم‌های پشتیبانی فوق‌العاده‌ای را تشکیل می‌دهند.درواقع، بسیاری از رهبران اصیل مربیانی داشته‌اند که برای توسعه مهارت‌هایشان  به‌منظور تبدیل شدن به رهبرانی بهتر و داشتن اعتمادبه‌نفس بیشتر برای رهبری اصیل، به یاریشان شتافته‌اند.این مربیان لزوماً باعث نمی‌شوند که شما احساس خوبی نسبت به خودتان داشته باشید، اما آن‌ها عشق عمیقی را به شما ارزانی می‌دارند که به شما کمک می‌کند درس‌های مهم و حیاتی را بیاموزید.از نزدیک شدن به مربیان نترسید. همیشه چیزهایی وجود دارد که بخواهید از افراد باتجربه‌‌ای که مایلند به شما کمک کنند و شما را به چالش بکشند یاد بگیرید.زمانی که دیو دیلون (Dave Dillon) در دهه بیست زندگی خود به سر می‌برد، معاون ارشد بازارپردازی در سوپرمارکت فرای (Fry)، بخشی از شرکت خانوادگی دیلونز، بود. روزی چاک فرای (Chuck Fry)، شخصی که سوپرمارکت فرای را به دیلونز فروخته بود، با او تماس گرفت. فرای به او پیشنهاد داد تا در یکی از فروشگاه‌های فرای قدم بزنند. از آن زمان، آن‌ها حداقل یک ساعت در روز با یکدیگر صحبت می‌کنند و فرای به دیلون می‌آموزد که چگونه پتانسیل شرکت را به حداکثر برساند.گروه‌های حمایتی شخصی نیز می‌توانند  مانند مربیان منبع قدرتمندی از دانش و توصیه‌های مفید باشند که به رشد شما به عنوان یک رهبر کمک می‌کنند.یکی از نویسندگان کتاب حاضر، بیل جورج (Bill George)، هر چهارشنبه صبح به مدت 75 دقیقه با گروهی مردانه که 30 سال پیش تشکیل شده است ملاقات می‌کند. درواقع، او و سایر اعضای گروه، همگی، این گروه را یکی از مهم‌ترین عناصر زندگی خود می‌دانند.این گروه آن‌ها را قادر می‌سازد تا باورها، ارزش‌ها و درک خود از مسائل حیاتی را بررسی کنند. چنین گروهی می‌تواند، در صورت نیاز، یک منبع مناسب برای دریافت بازخوردهای صادقانه باشد.برای پیدا کردن یک گروه پشتیبانی حتی لازم نیست از محل کارتان خارج شوید؛ کافی است به داخل شرکت خود نگاهی بیندازید. همکاران شما با چالش‌های مشابه شما روبرو هستند و در مورد چیزهایی که شما نمی‌توانید ببینید به شما اطلاعات می‌دهند.ایجاد یک تیم پشتیبانی به گروه‌های حمایتی شخصی یا مربیان محدود نمی‌شود. همسر، خانواده و دوستان نزدیک شما نیز بخشی از این شبکه پشتیبانی هستند. رهبر بودن می‌تواند به تنهایی و انزوا بینجامد. بنابراین، روابط خوب خود را حفظ کنید.تمام جنبه‌های زندگی خود را یکپارچه کنید تا همیشه به خودتان وفادار بمانیدهمانطور که دیدیم، رهبری اصیل فقط به این معنا نیست که شما در محل کارتان چه کسی هستید. برای اینکه بیشترین بهره را از شمال واقعی خود ببرید، باید یک زندگی یکپارچه داشته باشید.یک زندگی یکپارچه زندگی ای است که عناصر اصلی زندگی شخصی و حرفه ای شما از جمله کار خانواده و دوستان را در کنار هم جمع میکند و شما میتوانیددر هر محیطی واقعاً یک نفر یعنی خودتان باشید.برای بسیاری از مردم تعجب‌آور است که بتوان به طور هم‌زمان زندگی شخصی و شغلی خوبی داشت. اما باید گفت که کاملاً ممکن است. کافی است به این موضوع ساده توجه کنید که شما نمی‌توانید در هر لحظه و هر مکانی برای همه افراد حاضر باشید. گاهی اوقات باید چیزی را از دست بدهید تا چیزی به دست آورید.در این مورد می‌توان به کریس جانسون اشاره کرد که یک ستاره نوظهور در مدترونیک(Medtronic) بود. جانسون پس از ارتقایافتن به سِمت مدیر تجارت جهانی مدترونیک متوجه شد زمان زیادی را به دور از خانه و خانواده در سفرهای بین‌المللی طاقت‌فرسا می‌گذراند.او مدترونیک را به مقصد یک شرکت سرمایه‌گذاری خطرپذیر دیگر ترک کرد تا بتواند زمان بیشتری را با دخترانش بگذراند. در اصل، او آزادی لازم برای برقراری تعادل مناسب بین کار و خانواده را پیدا کرد. این تعادل مستلزم آن بود که او برخی از پتانسیل‌های شغلی را به‌خاطر گذراندن زمان بیشتر با خانواده از دست بدهد.علاوه‌بر‌این، رهبران اصیل همیشه از اهمیت صادق بودن آگاهند. این باعث می‌شود در قله‌های زندگی از خودراضی نباشند و در سختی‌ها فراموش نکنند چه کسی هستند.یکی از راه‌های انجام این کار این است که مکانی را پیدا کنید که بتوانید با رفتن به آن مکان به خودتان بازگردید. بسیاری از رهبران اصیل، محل خاصی را برای خود انتخاب کرده‌اند که می‌توانند با خانواده‌شان برای احیای خود و بازیابی دیدگاهشان به آنجا بروند.آکشاتا مورتی (Akshata Murthy) که به عنوان دختر نارایانا مورتی، مدیرعامل اینفوسیس، در بنگلور بزرگ شده است، مرتباً برای دیدن دوستان قدیمی و خانواده بزرگ خود به هند برمی‌گردد و متعهد شده است که روزی در آنجا تأثیرگذار باشد.شما نمی‌توانید از استرس رهبری اجتناب کنید، اما می‌توانید تعادل بین زندگی شخصی و حرفه‌ای خود را حفظ کنید.سخن پایانیشمال حقیقی قطب‌نمایی درونی است که جهت صحیح مسیر زندگیتان را به شما نشان می‌دهد. مهم‌ترین مواردی که از کتاب شمال حقیقی می‌آموزیم عبارتند از:۱. الهام گرفتن از داستان زندگی خودرهبران اصیل از داستان زندگی‌ خود به عنوان منبع الهام استفاده می‌کنند. درک معنی رویدادهای کلیدی داستان زندگیتان به شما کمک می‌کند تا بر شمال حقیقی خودتان متمرکز شوید.۲. انحراف از مسیرخطرِ انحراف از مسیرِ تبدیل شدن به یک رهبر اصیل زمانی افزایش می‌یابد که رهبران تمجید و تحسین می‌شوند. پنج دسته از رهبران وجود دارند که به آسانی شمال واقعی خود را از دست می‌دهند: وانمودکنندگان، توجیه‌کنندگان، افتخارطلب‌ها، انزواطلب‌ها و شهاب‌سنگ‌ها.۳. تبدیل «من» به «ما»رهبری اصیل به معنای تشویق کردن دیگران برای رسیدن به حداکثر توانمندی خودشان است.۴. خودآگاهیخودآگاهی در قلب قطب‌نمای درونی شما قرار دارد. شما باید بدانید در کدام نقش‌ها بهترین عملکرد را دارید و باید نقاط قوت و علایق خود را نیز بشناسید.۵. پیروی از ارزش‌ها و اصولهنگامی که بدانید چه چیزی در زندگی شما اهمیت دارد، به‌خوبی قادر خواهید بود اصول رهبری خود را که تعیین‌کننده سبک رهبری شماست مشخص کنید.۶. انگیزه‌هابه عنوان یک رهبر اصیل باید بدانید که کلید توسعه در پاک کردن خود از همه انگیزه‌های بیرونی نیست، بلکه متعادل کردن آن‌ها با انگیزه‌های درونی است.۷. برخورداری از تیم پشتیبانیهمه افراد به حمایت و قدردانی نیاز دارند. حتی مدیران رده‌بالا که کاملاً متکی و مطمئن به خود به نظر می‌رسند. رهبران بزرگ این نیاز را درک می‌کنند و از این رو تیم‌های پشتیبانی فوق‌العاده‌ای را تشکیل می‌دهند.۸. زندگی یکپارچهبرای اینکه بیشترین بهره را از شمال واقعی خود ببرید، باید یک زندگی یکپارچه داشته باشید. یک زندگی یکپارچه زندگی‌ای است که عناصر اصلی زندگی شخصی و حرفه‌ای شما از جمله کار، خانواده و دوستان را در کنار هم جمع می‌کند و شما می‌توانید در هر محیطی، واقعاً یک نفر، یعنی خودتان، باشید.#کتابخوانی#کتابخوان#کتاب#سوبژه</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 22:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «بیدار کردن ببر»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A8%D8%B1-mzfp2y40h4qn</link>
                <description>بیدار کردن ببر  Waking The Tigerبرای درمان تروما از نیروی درمانی بدن‌مان کمک بگیریماثر پیتر لوین (Peter A. Levine)چگونه ویژگی‌های غریزی جسم، آسیب‌های روانی را درمان می‌کندآیا اضطراب، بی‌خوابی، افسردگی یا علائمی شبیه به این دارید؟ اگر به طور مکرر این علائم را تجربه می‌کنید، احتمال دارد از برخی اتفاقات آسیب‌زا که در گذشته برایتان رخ داده است رنج می‌برید.همه ما در زندگی، فشارهای شدید روحی را تجربه می‌کنیم. گاهی اوقات این فشارها به روان ما آسیب می‌رسانند. همچنان که بزرگ می‌شویم، شاید با چیزهایی مثل خشونت، تحقیر یا آزار جنسی مواجه بشویم. این تجربه‌ها می‌توانند به طور جدی به سلامت روانی ما آسیب برسانند. حتی مسائل خیلی کوچک هم می‌توانند زخم‌هایی عمیق بر روان ما باقی بگذارند، چه برسد به حوادث رانندگی، بیماری‌های ناعلاج، مرگ عزیزان یا سوانح طبیعی مثل سیل و آتش‌سوزی. قطعاً درمان این زخم‌های روانی بسیار مشکل است.وقتی بدنمان زخمی می‌شود قادر است خودش را درمان کند. اما وقتی ذهن آسیب می‌بیند، درمان آن کاری چالش‌برانگیز است. اگر برای درمان یک ضربه روحی یا ترومای روانی (psychological trauma) کاری انجام ندهیم شاید باعث پایداری آن شود.تروما حقیقت زندگی ماست، اما لازم نیست که به مجازات حبس ابد تبدیل شود. تروما نه‌تنها درمان‌پذیر است، بلکه با راهنمایی و پشتیبانی مناسب می‌تواند به رشد ما کمک کند. تروما به طور بالقوه یکی از مهم‌ترین نیروهای تکامل و بیداری روانی، اجتماعی و معنوی بشر است. شیوه رویارویی فردی و اجتماعی ما با تروما بسیار بر کیفیت زندگی‌مان تأثیر می‌گذارد. درنهایت، اینکه آیا نسل بشر می‌تواند به حیات خود ادامه دهد یا چگونه این کار را انجام می‌دهد به شیوه برخورد ما با تروما بستگی دارد.ابتلا به تروما شبیه به اسارت در یک اتاق تنگ و تاریک است که هیچ نور یا راهِ خروجی ندارد. ما در این مکان کوچک ناخوشایند می‌مانیم و مدام به خاطر آسیب روانی‌مان شکنجه می‌شویم، مگر اینکه برای بهبود آن، اقداماتی مؤثر انجام دهیم. کتاب بیدار کردن ببر؛ درمان تروما، یک راه خروج به ما نشان می‌دهد و می‌گوید:برای درمان تروما باید غریزه‌های درمانی جسم‌مان را در کنترل خود بگیریم.متأسفانه، پزشکی و روان‌شناسی مدرن این رابطه را دست‌کم می‌گیرد، اما یافته‌های اخیر علوم اعصاب و ایمنی‌شناسی روانی-عصبی (علم مطالعه تعامل بین فرایندهای روانی و دستگاه عصبی و ایمنی بدن) ثابت کرده است که ذهن و بدن رابطه‌ای متقابل باهم دارند و بر هم تأثیر می‌گذارند.نویسنده کتاب بیدار کردن ببر، دکتر پیتر اِی. لِوین (Dr. Peter A. Levine) معتقد است که تأثیر تروما بر روی ذهن، تنها نیمی از ماجرا بوده و کافی نیست. اگر ما به جسم و ذهن به عنوان یک سیستم واحد نگاه نکنیم، قادر به درک درست تروما و درمان آن نخواهیم بود. او روش درمانی تجربه جسمی یا تجربه سوماتیک (Somatic Experiencing) را ابداع کرده است که بر اساس بیش از 25 سال تجربه تحقیقاتی اوست. روش تجربه بدنی، یک روش درمانی روان‌تنی است و برای درمان تروما از رابطه عمیق بین جسم و ذهن بهره می‌گیرد. دکتر لوین از طریق این روش نوآورانه، صدها بیمار که از تروما رنج می‌بردند را درمان و به موفقیت آن‌ها در زندگی کمک کرده است. با خواندن این خلاصه کتاب با روش درمانی بسیار کاربردی او آشنا خواهید شد.برای تشخیص تروما ابتدا باید علائم اصلی آن را بشناسیممی‌خواهیم بحث را با این شروع کنیم که ترومای روانی واقعاً چیست. وقتی از زخم‌های جسمی صحبت می‌کنیم، همه ما می‌دانیم که دلیل آن‌ها معمولاً حوادث است. این حوادثْ بخش اجتناب‌ناپذیر زندگی ما هستند. برای مثال، وقتی زمین می‌خوریم، پای‌مان خراش برمی‌دارد. اما وقتی در مورد ترومای روانی صحبت می‌کنیم، شاید در مورد علت ایجاد آن مطمئن نباشیم. در تروما، به خاطر یک اتفاق بیرونی به روان ما ضربه وارد می‌شود. این در ما اضطراب، بی‌خوابی، افسردگی و چیزهایی از این قبیل ایجاد می‌کند. گرچه تروما برای بسیاری از افراد، یک مفهوم به‌نسبت جدید است، اما مسئله‌ای کاملاً متداول است.اما چطور می‌توانیم تروما را تشخیص دهیم؟ شاید با ماهیت واقعی تروما آشنا نباشید و ندانید چطور رنج ناشی از آن را از بین ببرید. به همین دلیل، تشخیص اینکه آیا خودتان یا فرد دیگری از این بیماری رنج می‌برد برایتان مشکل است. برای درک این مسئله، باید علائم تروما و دلایل آن، یعنی رویدادهای آسیب‌زا (traumatic) را بشناسیم.اول در مورد علائم آن صحبت می‌کنیم. تروما علائم خیلی زیادی دارد. افراد مختلف تجربه‌های متفاوتی در زندگی دارند و وقتی دچار تروما می‌شوند واکنش مشابهی از خود نشان نمی‌دهند. تا این‌جا اضطراب، بی‌خوابی و افسردگی را ذکر کردیم که برخی از نشانه‌های رایج تروما هستند. اما کسانی که تروما ندارند نیز گاهی چنین مسائلی را تجربه می‌کنند؛ پس نمی‌توان این‌ها را علائم اصلی تروما نامید. دکتر لوین با بیش از 25 سال تجربه تحقیقاتی‌اش، چهار علامت اصلی تروما را پیدا کرد که تقریباً در همه افراد مبتلا به تروما دیده می‌شود. این علائم، بیش‌انگیختگی، انقباض، جداشدگی و خشک‌زدگی یا بی‌حرکتی هستند. اکنون هر یک این موارد را به طور مجزا تعریف می‌کنیم.اولین علامت اصلی تروما، بیش‌انگیختگی (hyperarousal) است. در این حالت، سیستم عصبی بیمار در پاسخ به تهدیدهای بیرونی، مانند درگیری و استرس، بیش‌ازحد واکنش نشان می‌دهد؛ یعنی همه انرژی بدن را جمع کرده و بیش‌انگیختگی ایجاد می‌کند.به طور کلی افراد بیش انگیخته افزایش ضربان قلب، سراسیمگی و بی‌خوابی را تجربه میکنند.برای مثال، شرکت در یک آزمون مهم، بسیاری از افراد را عصبی می‌کند. در شب پیش از آزمون، برخی به‌شدت اضطراب دارند و نمی‌توانند بخوابند. آن‌ها از این می‌ترسند که عملکرد خوبی در آزمون نداشته باشند. هرچه بیشتر خود را درگیر این افکار کنند، بیشتر سراسیمه می‌شوند. احتمالاً نتیجه را حدس زده‌اید. اضطراب و عصبی بودن بی‌اندازه، به همراه کاهش هوشیاری ناشی از بی‌قراری شب گذشته، معمولاً باعث می‌شود که افراد نتوانند از دانش و توانایی‌های‌شان به‌خوبی استفاده کنند.علامت دوم، یعنی انقباض (constriction) به تنش‌های جسمی و شناختی اشاره دارد که بر روی تهدیدهای موجود متمرکز است. وقتی تهدیدی را احساس می‌کنیم، بدنمان به یک حالت انقباض می‌رود. رگ‌های خونیِ زیر پوست‌مان به‌سرعت بسته می‌شوند. ماهیچه‌ها نیز سفت شده و خود را برای دفاع آماده می‌کنند. در همین زمان، آگاهی ادراکی‌مان محدود می‌شود. به جز آن تهدید، ما به‌سختی متوجه چیز دیگری در محیط اطراف‌مان هستیم. برای مثال، وقتی با یک مار سمی در حیات وحش روبرو می‌شویم، یک حالت انقباض سریع در ما ایجاد شده و بدن‌مان سفت می‌شود. همچنین، دیدن مار سمی توجه‌مان را جلب می‌کند و دیگر قادر نیستیم به چیز دیگری در اطرافمان توجه کنیم.منظور از علامت اصلی سوم چیست؟ جداشدگی (dissociation) به حالت جدایی جسم و ذهن اشاره دارد. در این حالت، ما تغییرات اطراف خود را احساس نمی‌کنیم. حالت جداشدگی عادی (یعنی نه خیلی شدید) شبیه به حالت خلسه (trance) است. احتمالاً چیزی شبیه به این را تجربه کرده‌اید: فرض کنید ناگهان از مسئله‌ای شوکه می‌شوید؛ در طول این مدت، نمی‌توانید صداهای اطراف را بشنوید. حتی اگر کسی نزدیک گوشتان فریاد بزند، واکنشی نشان نخواهید داد. این نوع وضعیت را شاید بتوان جداشدگی نامید.آخرین علامت اصلی، بی‌حرکتی (immobility) یا خشک‌زدگی (freezing) است. خشک‌زدگی به یک حالت درماندگی ناامیدانه اشاره دارد که در آن، بدن قادر به حرکت نیست. این حالت یک واکنش بدوی و غریزی به خطر است. وقتی دستگاه عصبی ما توسط یک خطر اجتناب‌ناپذیر تهدید می‌شود و قادر به دفاع یا فرار نیست، ممکن است بی‌حرکتی را انتخاب کند. ما در این وضعیت اغلب احساس درماندگی می‌کنیم؛ چون نه می‌توانیم حرکت کنیم و نه قادریم فریاد کمک سر بدهیم.مهم‌ترین رویدادهای آسیب زا بلایای طبیعی و تغییرات ناگهانی در زندگی هستنددر قسمت قبل گفتیم که تروما چهار علامت اصلی دارد. ولی علاوه‌بر موارد ذکرشده، افراد مختلف علائم دیگری را نیز تجربه می‌کنند، مانند گوش‌به‌زنگی بیش‌ازحد (یعنی توجه و تمرکز افراطی به خطرات بیرونی)، حساسیت شدید به نور و صدا، احساسات اغراق‌آمیز، فراموش‌کاری و چیزهایی از این قبیل. این نشانه‌ها معمولاً در کنار علائم اصلی ظاهر می‌شوند.آیا علائم ذکرشده برایتان آشنا به نظر می‌رسند؟ آیا فکر می‌کنید خودتان این حالت‌ها را تجربه کرده‌اید یا با کسی روبرو شده‌اید که یکی از این نشانه‌ها را داشته است؟ اگر این طور است، احتمال دارد که شما یا آن فرد به تروما مبتلا باشید. اما حتی اگر از ترومای خود آگاهی نداشته باشید، این باعث نمی‌شود که از نشانه‌های آزاردهنده آن در امان بمانید و تروما باز هم به شما آسیب می‌رساند. به طور کلی، نداشتن اطلاعات درست و کافی درباره یک بیماری، درمان آن را مشکل‌تر می‌کند. پس اکنون که نشانه‌های ترومای روانی را آموختید، بسیار مهم است که رویدادهای آسیب‌زا را بشناسید.رویدادهای آسیب‌زا یا تروماتیک، متداول و از نظر اندازه متفاوت هستند. تغییرات ناگهانی در زندگی مثل مرگ یکی از عزیزان، تصادف در هنگام رانندگی، درگیری فیزیکی، تجاوز جنسی، مشاهده کشته شدن یا مجروح شدن فردی دیگر و مانند آن می‌تواند به تروما منجر شود. رویدادهای آسیب‌زای بزرگ‌تر، جنگ، زمین‌لرزه، سیل و دیگر بلایای طبیعی هستند.در هنگام یک بحران طبیعی غیرعادی، دولت شروع به امدادرسانی به مردم آسیب‌دیده می‌کند. علاوه‌بر فراهم کردن منابع ضروری برای کمک‌های کاربردی، دولت به افراد آسیب‌دیده مشاوره روانی ارائه می‌دهد. هدف مشاوره این است که ترومای ناشی از فاجعه عمومی را درمان کند.شیوع تروما در زندگی انسان به خاطر اجتناب ناپذیری اتفاقات آسیب‌زا است.تحقیقی در ایالات متحده نشان داد که 40 درصد از مردم در سه سال گذشته، یک رویداد آسیب‌زا را تجربه کرده بودند. این اتفاقات شامل تجربه تجاوز جنسی، حمله فیزیکی یا تصادف رانندگی بود. بر اساس آمار سازمان جهانی بهداشت (World Health Organization) در سال 2020، بیش از یک میلیارد کودک در سراسر دنیا سوءاستفاده جنسی، جسمی یا احساسی را تجربه کرده‌اند.از آنجا که علائم و احساسات مرتبط با تروما می‌تواند بسیار شدید باشد، بسیاری از ما تلاش می‌کنیم این واکنش‌های شدید را سرکوب کنیم. متأسفانه، انکار علائم تروما مانع از درمان آن می‌شود. دیگران نیز با فرد مبتلا به تروما مدارا نکرده و آسیب‌پذیری احساسی او را درک نمی‌کنند. جامعه فرصت کمی برای گذر از یک رویداد آسیب‌زا به این افراد می‌دهد و آن‌ها را تحت فشار می‌گذارد؛ همچنین جامعه از آن‌ها انتظار دارد که هرچه سریع‌تر خود را با شرایط جدید تطبیق دهند و به زندگی عادی خود برگردند.حوادث تروماتیک بسیار همه‌گیر هستند و احتمال کمی دارد که بتوانیم از آن‌ها دوری کنیم. به همین خاطر، باید در مواجهه با آن، قضاوت‌های شخصی را کنار گذاشته و نگاهی عینی به مسئله داشته باشیم. تروما واکنش مستقیم به یک رویداد آسیب‌زا است؛ نشانه آسیب‌پذیری احساسی نیست، بلکه یک اختلال و ناراحتی است. می‌توان آن را درمان کرد، ولی نه با گفتن جمله‌هایی مثل «خودت را جمع و جور کن» یا «آن اتفاق را فراموش کن.» بنابراین، باید بتوانیم آن را به‌درستی تشخیص داده و با ‌شجاعت با آن روبرو شویم. تنها از این طریق می‌توانیم مشکل خود را حل کرده و شادی و تعادل فکری را به زندگی خود برگردانیم.کلید درمان علائم تروما در عملکرد اندام‌های انسان نهفته استدر این قسمت، می‌خواهیم بررسی کنیم که تروما چه تأثیری بر فیزیولوژی یا عملکرد اندام‌های یک موجود زنده می‌گذارد. بحث را با این سؤال شروع می‌کنیم: چرا رویدادهای تروماتیک، آسیب‌های روانی شدیدی را ایجاد می‌کنند؟ تحقیقات نشان می‌دهد که تروما در نتیجه عدم رهایی انرژی‌ای ایجاد می‌شود که در هنگام بی‌حرکتی یا خشک‌زدگی فرد انباشت می‌شود.خشک‌زدگی یک پاسخ خودکار به یک رویداد آسیب‌زای اجتناب‌ناپذیر است. این واکنش در بین انسان و حیوان مشترک است. اگر تا به حال مستند حیات وحش دیده باشید، احتمالاً شاهد این بوده‌اید که چطور یک چیتا، یک بز کوهی را شکار می‌کند. وقتی بز کوهی چیتا را می‌بیند و می‌داند که راه فراری ندارد، بدنش سفت می‌شود و کاملاً بی‌حرکت روی زمین دراز می‌کشد. این حالت مرده‌نمایی (یا خود را به مردن زدن) یک واکنش متداول است و در انسان‌ها نیز به همین صورت رخ می‌دهد. وقتی می‌گوییم کسی شوک شده یا از ترس خشکش زده، منظورمان همان واکنش خشک‌زدگی است.خشک زدگی تلاش برای مقابله با تهدیدی است که ذهن نمیتواند آن را پردازش کند.برای انسان‌ها و همچنین حیوانات، خشک‌زدگی یکی از سه واکنشی است که به یک تهدید نشان می‌دهند. دو واکنش دیگر مبارزه یا فرار است. درک این که واکنش‌های مبارزه و فرار شانس بقای یک حیوان را بالا می‌برد ساده است. اما بی‌حرکت ماندن چه فایده‌ای دارد؟ زیست‌شناسان دریافته‌اند که واکنش خشک‌زدگی دو نقش برای حیوان بازی می‌کند.اول اینکه خشک‌زدگی آخرین روش دفاعی و راهبرد بقا است. فرض کنید این واکنشْ روشی برای تظاهر به مردن است. در این صورت، شاید معنای این اصطلاح را بهتر درک کنید: چیتا فکر می‌کند شکارش مرده است، پس شاید سرعتش را کم کند یا شکارش را همان لحظه نخورد. این ممکن است به بز کوهی اجازه بدهد تا فرصت جدیدی برای فرار پیدا کند.دوم اینکه در حالت خشک‌زدگی، حیوان‌ها و انسان‌ها چیزی حس نمی‌کنند. در این حالت، بز کوهی درد دریده شدن توسط دندان‌ها و پنجه‌های تیز چیتا را حس نمی‌کند. به خاطر این دو ویژگی، واکنش خشک‌زدگی به عنوان یکی از سه واکنش خودکار در انسان‌ها و حیوان‌ها تکامل یافته و مخصوص موقعیت‌هایی است که امکان مبارزه یا فرار وجود ندارد.اکنون که معنای خشک‌زدگی را فهمیده‌اید، بیایید بررسی کنیم که وضعیت انرژی بدن در این مواقع به چه صورت است. وقتی با یک تهدید روبرو می‌شویم، دستگاه عصبی به طور خودکار وارد عمل می‌شود. این دستگاه با افزایش ضربان قلب، بالا بردن فشار خون و سرعت بخشیدن به عمل تنفس، میزان تحریک‌پذیری فیزیولوژیک ما را تنظیم کرده و ما را برای مبارزه یا فرار آماده می‌کند. دکتر لوین این آماده‌سازی را انرژی می‌نامد که محرّک سیستم عصبی برای دفاع از خود در مواجهه با یک تهدید محتمل است. وقتی بدن واکنش‌های مبارزه و فرار خود را پیاده‌سازی می‌کند، تمام انرژی جمع‌شده یک‌باره آزاد می‌شود. بااین‌حال، وقتی ما وارد حالت خشک‌زدگی می‌‌شویم، این انرژی در بدن به دام می‌افتد.حتی اگر بعد از مدتی خطر رفع بشود، انرژی باقیمانده از بین نخواهد رفت. این انرژی در بدن باقی می‌ماند و به علائم خاص تروما تبدیل می‌شود. اما چرا انرژی باقیمانده به‌طور خودکار ناپدید نمی‌شود؟ این به آن دلیل است که مغز انسان سازوکارهای منحصربه‌فردی برای ذخیره انرژی و جلوگیری از انتشار آن دارد.ما نمی‌توانیم به‌خوبیِ حیوانات از سیستم عصبی خود استفاده کنیمگفتیم که در هنگام مواجهه با خطر، مغز به بدن فرمان می‌دهد تا با آزاد کردن انرژی، خود را برای انجام واکنش مناسب آماده کند. همچنین، مغز با سازوکارهای منحصربه‌فردی انرژی باقی‌مانده را ذخیره و از انتشار آن جلوگیری می‌کند. اکنون می‌خواهیم با این سازکارها آشنا شویم.مغز انسان از سه بخش مرتبط با هم تشکیل می‌شود: مغز خزنده، مغز پستاندار و مغز جدید. مغز خزنده (reptilian brain) درونی‌ترین بخش مغز است و غریزه‌ها را کنترل می‌کند، یعنی واکنش‌های مبارزه، فرار، یا خشک‌زدگی. مغز پستاندار(mammalian brain) در قسمت میانی مغز قرار دارد و بر روی مدیریت و تنظیم هیجانات، یعنی احساساتی مثل شادی، خشم، اضطراب و اندوه تمرکز دارد. از طرف دیگر، مغز جدید(neocortex) آخرین و بیرونی‌ترین قسمت مغز است و مسئول تفکر منطقی، تصمیم‌گیری و ارزیابی موقعیت‌های واقعی است.ارتباط این سه بخش مانند همکاری سه کودک است. مغز خزنده کودکی است که از همه تکانشی‌تر است و بدون فکر کردن به خطرات احتمالی، مبارزه راه می‌اندازد. مغز پستاندار مثل یک کودک حساس و بدخلق است؛ خبرهای خوب خوشحالش می‌کند و داستان‌های بد اشکش را درمی‌آورد. در نهایت، مغز جدید، مانند یک کودک درس‌خوان، منطقی و تحلیلی است. این کودک هیچ کاری را بدون تفکر انجام نمی‌دهد یا اگر احتمال موفقیتش پایین باشد اقدامی نمی‌کند. نحوه کنترل رفتار ما توسط مغز شبیه به همکاری این سه کودک با یکدیگر است.وقتی انسان‌ها با تهدیدی روبرو می‌شوند که به پاسخی فوری نیاز دارد، مغز خزنده به طور غریزی واکنش نشان داده و به بدن می‌گوید تا با انباشت انرژی، خود را برای یک دفاع قریب‌الوقوع آماده کند. فرض کنید بدن نتواند از طریق مبارزه یا فرار واکنش نشان بدهد، پس مجبور است به واکنش خشک‌زدگی پناه ببرد. در نتیجه، انرژی در بدن جمع می‌شود. اگر خطر رفع بشود و بخش خزنده مغز به طور غریزی انرژی را آزاد کند، بدن به حالت طبیعی خودش باز می‌گردد؛ بدون آنکه هیچ ترومایی ایجاد شود.از این نظر، همه حیوانات به هم شبیه‌اند. وقتی از تهدید خلاص می‌شوند، انرژی مصرف‌نشده به‌سادگی آزاد می‌شود. این سازوکار در مورد بز کوهی‌ای که قبلاً به آن اشاره کردیم صادق است. اگر بزکوهی شانس کافی برای فرار داشته باشد، مغز خزنده‌اش فرمان آزادسازی انرژی را صادر می‌کند. پس از یک کشش ناگهانی و لرزش خفیف بدن، بز کوهی انرژی را تخلیه می‌کند. این کار عملکردهای بدنی حیوان را دوباره احیا کرده و بدن را به‌سرعت به حالت عادی برمی‌گرداند.به همین دلیل حیوانات در شرایط طبیعی به تروما مبتلا نمیشوند.طبیعت تقریباً به همه موجودات زنده، سیستم عصبی مشابهی داده است تا در برابر خطر واکنش نشان بدهند. با‌این‌حال، از بین تمام موجودات زنده، فقط یک موجود است که به ترومای روانی دچار می‌شود. آن موجود انسان است. البته، حیوانات اهلی و حیواناتی که در شرایط کنترل‌شده آزمایشگاهی قرار دارند علائمی مشابه انسان از خود نشان می‌دهند.وقتی انسان‌ها با تهدیدی روبرو می‌شوند، مغز خزنده و مغز جدید هر دو فعال می‌شوند. وقتی خطر رفع بشود، مغز جدید بررسی خواهد کرد که آیا تهدید به طور دائم رفع شده یا هنوز وجود دارد. این مسئله در فرایند آزادسازی انرژی توسط مغز خزنده تداخل ایجاد می‌کند. بیایید دوباره مثال سه کودک را بررسی کنیم. کودک تکانشی و بی‌فکر می‌گوید: «خطر رفع شده است؛ من می‌خواهم انرژی را آزاد کنم.» کودک درس‌خوان جواب می‌دهد: «یک دقیقه صبر کن، شاید عامل تهدیدآمیز دوباره برگردد.» در نتیجهٔ این کشمکش، انرژی باقیمانده در بدن نمی‌تواند به‌درستی خارج شود. بنابراین، به طور پیش‌فرض، دیگر عملکردهای بدنی فرض می‌کنند که ما هنوز هم در معرض خطر هستیم و به تحریک دستگاه عصبی ادامه می‌دهند. این، زمینه ایجاد تروما را فراهم می‌کند.روشن است که تروما و انرژی باقیمانده با هم مرتبط هستند؛ چون مغز جدید جلوی آزادسازی انرژی توسط مغز خزنده را می‌گیرد. تخلیه نشدن انرژی باعث ایجاد تروما می‌شود.واکنش افراد به نوع رویداد آسیب‌زا و عوامل فردی و محیطی بستگی داردافراد مختلف معمولاً واکنش متفاوتی به یک رویداد آسیب‌زای مشابه دارند. برخی می‌توانند در مواجهه با یک خطر واکنش مناسبی از خود نشان بدهند، اما برخی دیگر بی‌حرکت مانده و احساس درماندگی می‌کنند. نویسنده، این مسئله را با ارائه یک مثال توضیح داده است. در سال 1976، 26 کودک از شهری در ایالت کالیفرنیای آمریکا درحالی‌که در اتوبوس مدرسه بودند ربوده و در یک انبار زیرزمینی اسیر شدند. وقتی بچه‌ها در انبار بودند، ناگهان سقف اتاق که در آن زندانی بودند فرو ریخت. بسیاری از بچه‌ها شوک شده و قادر به حرکت نبودند. اما یکی از بچه‌ها به اسم باب بارکلی، فوری واکنش نشان داد و یک راه خروج یافت. او بچه‌های دیگر را به چند گروه تقسیم کرد و آن‌ها را به سمت راه خروجی هدایت کرد. سرانجام، بعد از 30 ساعت زندانی بودن، همه آن‌ها موفق به فرار شدند. حدس می‌زنید در ادامه چه اتفاقی برای این بچه‌ها افتاد؟باب بارکلی تنها کودکی بود که بعداً به تروما دچار نشد. دلیل این مسئله مشخص است: وقتی باب بارکلی مانند دیگران احساس خطر کرد، خود را از شر واکنش خشک‌زدگی‌اش خلاص کرد. سپس، از انرژی آزادشده برای انجام واکنشی مثبت استفاده کرد. نتیجه این شد که بعد از این اتفاق، انرژی زیادی در بدنش باقی نماند.نوع واکنش افراد به تهدیدهای بیرونی به عوامل مختلفی بستگی دارد.یکی از این عوامل، نوع رویداد آسیب‌زا است. چالش‌برانگیزترین رویدادها آن‌هایی هستند که خطر بیشتری داشته و زمان وقوع‌‌شان طولانی‌تر است، مانند جنگ و کودک‌آزاری. علاوه‌بر خودِ رویداد آسیب‌زا، عوامل فردی و محیطی نیز بر توانایی فرد در مواجهه با خطرات و جلوگیری از ابتلا به تروما تأثیر می‌گذارند.عوامل فردی به ویژگی‌های جسمی و ذهنی و تجربه‌های قبلی فرد مربوط می‌شود. قدرت، سرعت، تناسب اندام و اعتمادبه‌نفس بالا احتمال آسیب افراد را کمتر می‌کند. داشتن تجربه نیز کمک می‌کند؛ زیرا وقتی ما با یک موقعیت آشنا روبرو هستیم، به‌سرعت در برابر آن واکنش نشان می‌دهیم؛ می‌توانیم اقدامات دفاعی مناسب را انجام داده و از وارد شدن آسیب به خودمان جلوگیری کنیم. برای مثال، وقتی یک فرد بزرگسال با حمله یک سگ روبرو می‌شود، احتمالاً می‌داند که بهترین واکنش، برداشتن یک سنگ و ترساندن سگ است. شاید کودکان از این راهکار اطلاع نداشته باشند؛ پس احتمال بیشتری دارد که از این موقعیت تهدیدآمیز و ترس ناشی از آن آسیب ببینند.منظور از عوامل محیطی، وضعیت زندگی فرد و امکانات اطراف او در زمان وقوع خطر است. وقتی ما یک رویداد آسیب‌زا را تجربه می‌کنیم، حمایت خانواده و دوستان کمک زیادی به ما می‌کند تا آن خطر را پشت سر بگذاریم. جدا از خانواده و دوستان، ما می‌توانیم با بهره‌گیری از امکانات محیط به نوعی احساس امنیت دست پیدا کنیم؛ برای مثال، می‌توانیم یک پناهگاه یا سلاح مطمئن بیابیم. برای بچه‌های کوچک، این حمایت می‌تواند در قالب یک حیوان اسباب‌بازی یا چیزی شبیه به آن باشد.متأسفانه، کسانی که در گذشته شکست‌هایی را تجربه کرده‌اند، نمی‌توانند از قابلیت‌های فردی و امکانات اطراف خود به‌خوبی استفاده کنند زیرا شکست‌های گذشته بر ذهن‌شان سایه انداخته و آن‌ها را مستعد شکست‌های بیشتر می‌کند. اما وحشت نکنید – حتی اگر بد‌شناسی بیاورید و به تروما مبتلا شوید، این درمان‌پذیر است. ما با یک توانایی ذاتی به دنیا آمده‌ایم که می‌توانیم به کمک آن، ترومای خود را خودمان درمان کنیم.تجربه بدنی یک رویکرد بدن‌محور برای حمایت از آزادسازی انرژی استممکن است از خودتان بپرسید چطور بدن می‌تواند در درمان مشکلات روانی نقش داشته باشد. برای یافتن پاسخ سؤالتان، باید معنای تجربه بدنی (Somatic Experiencing) را درک کنید و بفهمید چطور خودتان را با استفاده از بدن به عنوان وسیله‌ای برای تجربه کردن درمان کنید.رابطه بین فیزیولوژی (عملکرد اندام‌های بدن) و روان‌شناسی را در نظر بگیرید. وقتی ما تروما را تجربه می‌کنیم، بدنمان واکنش نشان می‌دهد. وقتی به یک تهدید واکنش نشان می‌دهیم، بدنمان تحریک می‌شود. وقتی از چیزی، به‌شدت وحشت می‌کنیم، بدنمان خشک و بی‌حرکت می‌شود. بعد از یک رویداد آسیب‌زا، ذهن ما به طور پیوسته از پاسخ دفاعی‌اش فاصله می‌گیرد. به همین ترتیب، بدن نیز به حالت عادی‌اش برمی‌گردد.تنها با در نظر گرفتن بدن و ذهن به عنوان یک سیستم واحد میتوانیم تروما را به خوبی درک و درمان کنیم.اصل اساسی تجربه بدنی یا سوماتیک، رسیدن به همین بینش است. این رویکرد دو گام مهم دارد. گام اول شروع تجربه بدنی است و درک حسی (‌felt sense) نام دارد. گام دوم و مرحله اصلیِ تجربه بدنی بازنگری دوباره (renegotiation) است.بیایید ابتدا به درک حسی بپردازیم. منظور از این اصطلاح، درک یا آگاهی بدن از محیط بیرونی‌اش است که از طریق حواس پنج‌گانه به دست می‌آید. اطلاعات بیرونی توسط بدن درک شده و سپس درونی می‌شود. اطلاعات کوچک منفرد با هم ادغام شده و یک کل را تشکیل می‌دهند. سپس، این اطلاعاتِ یک‌پارچه به مغز ارسال می‌شوند. برای مثال، وقتی به یک تصویر زیبا در تلویزیون نگاه می‌کنیم، چیزی که در حال دیدن آن هستیم، تعداد زیادی نقطه کوچک یا همان پیکسل است. اما درک (حسی) بدن ما از آن تصویر که در وهله اول از طریق حس بینایی به دست می‌آید، چیزی بیشتر از مجموع نقطه‌های آن است.وجود ادراکات حسی برای انسان‌ها و حیوانات ضروری است. این ادراکات به حیوانات حیات وحش کمک می‌کند تا به طور پیوسته، تغییرات دنیای اطراف را رصد کنند و گوش‌به‌زنگ خطرات احتمالی باشند. در مواجهه با یک خطر قریب‌الوقوع، آن‌ها باید برای یک واکنش مناسب – مبارزه، فرار یا خشک‌زدگی – آماده باشند.انسان‌های دنیای مدرن و متمدن، خیلی به‌ندرت با موقعیت‌های مرگ و زندگی روبرو می‌شوند. پس چنین ادراکات محیطی‌ای را نادیده می‌گیرند. بااین‌حال، این پیام که «هر لحظه ممکن است خطری ایجاد شود» در ژن‌های ما حک شده است. این پیام خاطره‌ای بسیار قدیمی است که از نیاکانمان به ارث برده‌ایم و مدام به ما می‌گوید که گوش‌به‌زنگ خطرات احتمالی باشیم.ادارکات حسی بدن به طور کامل با بخش خزنده مغز در ارتباط است. وقتی چیزی ناراحت‌کننده و ناخوشایند را تجربه می‌کنیم، بدنمان انرژی‌ای را جمع می‌کند که می‌تواند به تروما منتهی شود. ببری که در عنوان این کتاب وجود دارد نمادی از این انرژی هدایت‌نشده است. در تجربه بدنی، ما دو انتخاب داریم: مبارزه یا فرار؛ باید این ببر را شکست دهیم یا باموفقیت از پنجه‌هایش فرار کنیم.درک حسیْ یک درک بدنی است، نه یک درک ذهنی. این گام، اولین گام تجربه بدنی است و به آشکار شدن احساسات و علائم سرکوب‌شده کمک می‌کند. گام دوم، یعنی بازنگری دوباره، آزادسازی انرژی باقیمانده را ممکن می‌سازد.گام بازنگری دوباره به بازیابی ادراکاتی اشاره دارد که به خاطر یک رویداد آسیب‌زا در گذشته ایجاد شده است. این ادراکاتْ بدنی بودند، یعنی از طریق درک حسی تجربه شدند. بازنگری دوباره به ما فرصتی دوباره می‌دهد تا تهاجم لازم برای برخورد با رویداد آسیب‌زای گذشته را از نو بررسی کنیم. بازیابی روحیه تهاجمی یک عنصر حیاتی در درمان تروما است.در هنگام مواجهه با یک تهدید اجتناب‌ناپذیر، بخش خزنده مغز به طور غریزی عمل می‌کند و تصمیم می‌گیرد که بدن نمی‌تواند با خطر مقابله کند؛ پس، قابلیت‌های تهاجمی غیرفعال می‌شوند. نه می‌توانیم یک درگیری فیزیکی را شروع کنیم و نه قادریم فرار کنیم؛ تنها گزینه باقیمانده، خشک‌زدگی یا همان بی‌حرکتی است. در گام بازنگری دوباره، ما تهاجم لازم برای مقابله با رویداد آسیب‌زا را قبل از مداخله خشک‌زدگی دوباره احیا می‌کنیم. این به بخش خزنده و بخش جدید مغز اجازه می‌دهد تا سرانجام موافقت کنند که آن رویداد، دیگر ما را تهدید نمی‌کند. با این کار، همه هشدارهای خطر از بین خواهد رفت. وقتی انرژی غیرضروری موجود در بدن آزاد شود، ترومای مرتبط با آن نیز درمان خواهد شد.در روش تجربه بدنی، پذیرفتن وجود تروما و ضرورت درمان آن بسیار اهمیت دارددر این کتاب، دکتر لوین روند درمان یکی از بیماران جوانش را شرح می‌دهد. جوانی به نام ماریوس برای مدت‌ها مضطرب و وحشت‌زده بود. گاهی اوقات، مشکل او با علائمی مثل سستی پاها و درد معده همراه می‌شد.دکتر لوین برای درمان ماریوس، ابتدا از او خواست که روی صندلی‌اش راحت لم بدهد تا آرامش خود را به دست آورد؛ چشمانش را ببندد و ترس را از دلش بیرون بریزد. دکتر لوین بدون استفاده از هیپنوتیزم، ارتباط کلامی خود را با او حفظ کرد. در طول این مرحله، احساسات ماریوس فعال شده بود؛ چون او در حال یادآوری رویدادهایی بود که به تروما منجر شده بود.وقتی ماریوس هشت سال داشت، سه سگ به او حمله کردند و پای راستش به‌شدت صدمه دید. درد آن قابل‌تحمل نبود. بدتر از ناراحتی جسمی، او به یاد داشت که پدرش احساس او را درک نکرده بود؛ فکر می‌کرد پدرش از دستش عصبانی بوده. ماریوس جوان خیلی پریشان و آزرده‌خاطر به نظر می‌رسید. چیزی که بیشتر از همه او را ناراحت می‌کرد شلوار جدیدی بود که مادرش با پوست خرس قطبی درست کرده بود و در آن حادثه تکه‌پاره و خون‌آلود شده بود.یادآوری دندان‌های سگ و برخورد پدرش، فشار زیادی به او وارد کرد. در همین حال، فکر شلواری که مادرش دوخته بود احساس گرمی و امنیت به او می‌بخشید. از این نظر، شلوار، یک عامل مثبت به حساب می‌آمد. پس دکتر لوین پیشنهاد کرد که ماریوس احساساتش را بر روی آن شلوار متمرکز کند و از آن انرژی مثبت بگیرد. این کار به ماریوس قدرت داد تا سگ‌هایی که گازش گرفته بودند را در خاطره‌اش «بکشد.» او درحالی‌که این نمایش را در ذهنش اجرا می‌کرد، به‌آرامی لرزید؛ همچنان که انرژی نهفته در بدنش را آزاد می‌کرد، بدنش به حالت تهاجمی درآمد و ماهیچه‌هایش منقبض شد. با تشویق دکتر لوین، ماریوس نمایش ذهنی‌اش را ادامه داد و به خاطره بازگشت به خانه در آن روز فکر کرد. در این تجربۀ دوباره، معلوم شد که پدرش هرگز از او عصبانی نبود؛ فقط احساساتی و مضطرب بود. همان‌طور که ماریوس در خاطره‌اش به پیش می‌رفت، بدن او آرامشش را پس می‌گرفت. جلسه تجربه بدنی او موفقیت‌آمیز بود.در این مثال، روشن است که ماریوس به دلیل ناتوانی در آزادسازی احساسات منفی به تروما دچار شد. مهم‌ترین احساس منفی او ترس دوران کودکی به خاطر حمله سگ‌ها بود. این اتفاق تأثیر بد دیگری بر او گذاشت و باعث شد رفتار پدرش را به‌درستی درک نکند.در گام نخستِ تجربه بدنی، یعنی درک حسی، ماریوس با یادآوری آن حادثهْ احساساتش را بیرون ریخت. این کار کمک کرد که یک عامل مثبت را در خاطره‌اش پیدا کند. او کنترل نیروی تهاجمی‌اش را دوباره پس گرفت و در خاطره‌اش آن را به سمت سگ‌هایی که او را ترسانده بودند هدایت کرد. تغییر ماجرای آن حمله به ماریوس این امکان را داد که حس محبت پدرش را درک کند. اکنون، بعد از بازبینی واکنش پدرش در گذشته، او قادر بود با ترس و ناآرامی‌اش کنار بیاید یا به‌اصلاح دکتر لوین، آن را از نو بازنگری کند. در این مرحله، او توانست انرژی باقیمانده را آزاد کرده و روند درمان خود را کامل کند.برای داشتن یک تجربه بدنی مؤثر، افزون بر دو گام درک حسی و بازنگری دوباره، ما باید به یک عامل دیگر به طور جدی توجه کنیم.این عامل پذیرش وجود تروما و ضرورت درمان آن است.پذیرفتن وجود تروما به مغز خزنده و مغز جدید اجازه می‌دهد تا باهم متحد شوند و در کنار هم بر علیه تروما مبارزه کنند. در این‌جا، نقشی که مغز جدید بازی می‌کند بسیار حیاتی است. اگر شما تروما را نپذیرید، بخش جدید مغزتان در کار بخش خزنده تداخل ایجاد کرده و واکنش خشک‌زدگی را طولانی می‌کند. درمان تروما تنها زمانی میسر می‌شود که به اندازه کافی شجاع باشید و وجود آن را قبول کنید. مغز جدید در مواجهه با تهدیدها همیشه منطقی عمل می‌کند. اما اگر این بخش ارتباط مؤثری با بخش خزنده نداشته باشد، نمی‌تواند تصمیم بگیرد که خطر رفع شده است یا هنوز وجود دارد.وقتی مغز جدید از وضعیت فعلی تهدید آگاه نباشد، جلوی آزادسازی انرژی توسط مغز خزنده را می‌گیرد. در ادامه، این انرژی به علائم تروما تبدیل می‌شود. به همین دلیل است که پذیرش وجود انرژی آسیب‌زا و رهاسازی آن، عاملی حیاتی برای داشتن یک تجربه بدنی موفقاست.سخن پایانیاکنون می‌خواهیم یک جمع‌بندی از مطالب این خلاصه کتاب داشته باشیم.ابتدا برایتان معنای تروما را توضیح دادیم. گفتیم که تروما یک آسیب روانی طولانی‌مدت است که عوامل بیرونی در ایجاد آن نقش دارند. تروما موجب اضطراب، بی‌خوابی، افسردگی و مشکلاتی مانند این می‌شود؛ اما چهار علامت اصلی تروما که تقریباً در همه بیماران مشاهده می‌شود بیش‌انگیختگی، انقباض، جداشدگی و خشک‌زدگی یا بی‌حرکتی است.عوامل متعددی می‌تواند به تروما منجر شود؛ اتفاقات بزرگ مانند جنگ‌‌ها و فجایع طبیعی و تغییرات ناگهانی زندگی مانند مرگ یکی از عزیزان، تصادف رانندگی یا درگیری فیزیکی. اگر از تروما رنج می‌برید، لازم نیست وحشت کنید. تا زمانی که بتوانید با شجاعت با آن روبرو شوید، شانس زیادی برای درمان دارید.همچنین گفتیم که تروما ریشه فیزیولوژیک دارد. علت اصلی تروما، ناتوانی فرد در آزادسازی انرژی بعد از واکنش خشک‌زدگی است. مغز ما از سه قسمت تشکیل می‌شود: مغز خزنده که واکنش‌های غریزی را کنترل می‌کند؛ مغز پستاندار که به احساسات رسیدگی می‌کند؛ و مغز جدید که منطقی است.وقتی لازم باشد به یک تهدید واکنش نشان بدهیم، واکنش بخش خزنده غریزی است. این بخش، فرمان انباشت انرژی را به بدن ارسال می‌کند تا خود را برای مبارزه یا فرار آماده کند. اگر بدن نتواند یکی از این دو واکنش را نشان بدهد، گزینه آخر خشک‌زدگی است. این واکنش باعث می‌شود که انرژی انباشته در بدن باقی بماند. گاهی اوقات وقتی خطر رفع می‌شود، مغز خزنده و مغز جدید نمی‌توانند هماهنگ عمل کنند. مغز خزنده می‌خواهد انرژی را آزاد کند، اما مغز جدید هنوز نگران این است که خطر بازگردد. این باعث می‌شود که بدن نتواند انرژی را به طور مؤثری تخلیه کند. همین انرژی باقیماندهاست که به علائم تروما تبدیل می‌شود.یک رویداد آسیب‌زای یکسان ممکن است تأثیرات مختلفی را بر افراد مختلف بگذارد. برخی زود دست‌به‌کار شده و از تمام انرژی ذخیره‌شده استفاده می‌کنند. در نتیجه، تأثیر خیلی کمی می‌گیرند. برخی دیگر، کاری انجام نمی‌دهند و انرژی در بدنشان باقی می‌ماند. این واکنش‌های متفاوت به نوع رویداد آسیب‌زا و عوامل فردی و محیطی بستگی دارد.در انتها، در مورد روش تجربه بدنی در درمان تروما صحبت کردیم. این روش شامل دو گام مهم است: درک حسی و بازنگری دوباره. درک حسی تنها ابزار فرد برای شروع تجربه حسی است. بعد از این مرحله، درمان بر بازنگری دوباره تمرکز دارد. به یک عامل دیگر هم اشاره کردیم؛ اینکه پذیرش وجود تروما و ضرورت درمان آن برای داشتن یک تجربه حسی موفق حیاتی است.درنهایت، به خاطر داشته باشید روشی که در این خلاصه کتاب مطرح کردیم به‌هیچ‌وجه بدون اشکال نیست و فقط یکی از روش‌های رایج درمان تروما است. روان‌درمانگرها بسته به مشکل بیمار از روش‌های مختلفی استفاده می‌کنند. به همین دلیل، اگر شما یا یکی از نزدیکان یا دوستانتان از تروما رنج می‌برید، توصیه می‌کنیم که حتماً به یک متخصص رجوع کنید.#کتابخانه#ترویج_کتابخوانی#سوبژه</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 22:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «۵۹ ثانیه»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%B5%DB%B9-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-sa8gswuzbchv</link>
                <description>۵۹ ثانیه  59 Secondsتغییر و تحول در کمتر از یک دقیقهاثر ریچارد وایزمن (Richard Wiseman)در کمتر از یک دقیقه، بهترین ترفندهای زندگی را یاد بگیریدحکایت معروفی در مورد ماجرای یک مرد و آب‌گرمکنش وجود دارد که مطالب زیادی در مورد ارزش و جایگاه کنونی خودیاری به ما می‌آموزد:روزی آب‌گرم‌کن مردی خراب شد و او چندین هفته برای تعمیر آن تلاش کرد. آن مرد سرانجام تسلیم شد و با تعمیرکار تماس گرفت. روز بعد، تعمیرکار آمد و فقط با چند ضربه بر بدنه آب‌گرم‌کن، آن را دوباره به کار انداخت. موقع پرداخت صورت‌حساب، مرد لب به اعتراض گشود که مجبور نیست برای کار چند ثانیه‌ای تعمیرکار، بهایی بپردازد. تعمیرکار گفت: «خب، شما برای تعمیر کردن من بهایی نمی‌پردازید بلکه برای سال‌ها تمرین و آموزشی هزینه می‌کنید که باعث شد من بدانم باید آن ضربات را دقیقاً به کجا وارد کنم.»نکته اینجاست که شما مجبور نیستید برای حل بیشتر مشکلات، ده‌ها سال وقت بگذارید یا هزاران دلار خرج کنید.زه لطف پیشرفت‌های چشمگیر در تحقیقات روانشناسی و تکنولوژی، می‌توانیم بسیاری از مشکلاتمان را آسان‌تر از قبل حل کنیم.یک سؤال: فکر می‌کنید در یک دقیقه می‌توانید چه کارهایی انجام دهید؟شاید در نگاه اول فکر کنید یک دقیقه ناچیزتر از آن است که بتوان از آن استفاده خاصی کرد. به نظر می‌رسد هیچ کاری نیست که در یک دقیقه انجام شود و بتواند تأثیر و تغییری در زندگی‌مان به وجود آورد. اما قطعاً شگفت‌زده خواهید شد اگر بدانید می‌توانید در کمتر از یک دقیقه، ۴۰ کار مفید انجام دهید که اثرات چشمگیری بر روی کیفیت زندگی شما دارند.مثلاً در کمتر از یک دقیقه می‌توانید رختخوابتان را مرتب کنید، آینه حمام را تمیز کنید، ناخن‌هایتان را بگیرید یا لباس‌های کثیف را از لباس‌های تمیز جدا کنید و بروید سراغ قرص‌های مکملتان.البته همه این‌ها کارهای خوبی هستند، اما کتاب ۵۹ ثانیه، نمی‌خواهد در مورد چنین کارهایی صحبت کند؛ بلکه در مورد برخی ابعاد روانشناختی عمیق‌تری می‌گوید که می‌توانند زندگی‌تان را تغییر دهند.احتمالاً اینکه خودتان سال‌ها در حوزه‌های مختلف روانشناسی مطالعه کنید و به چنین توصیه‌هایی دست یابید، بسیار دشوار خواهید بود اما مطالعه خلاصه کتاب ۵۹ ثانیه زمان بسیار کمتری از شما خواهد گرفت و در مقابل، پیشنهاداتی بسیار سودمند برای تغییر در زندگی‌تان ارائه خواهد داد.ریچارد وایزمن به لطف سال‌ها مطالعه و تلاش، در این کتاب، درس‌هایی خلاصه و مفید در اختیار شما قرار می‌دهد که می توانید در کمتر از یک دقیقه آنها را به کار ببندید.به کمک او، شما خواهید آموخت که دشوارترین موقعیت‌های زندگیمان آنقدرها هم پیچیده و بغرنج نیستند؛ در واقع، آنها ریشه در مفاهیم روانشناختی‌ای دارند که با مطالعه این کتاب قادر خواهید بود به راحتی آنها را درک کنید.در ادامه این خلاصه با ما همراه باشید تا بهترین ترفندهای روانشناسی برای ارتقاء عملکردتان در اکثر موقعیت‌ها، از خلاق‌تر شدن گرفته تا تشخیص فرد دروغگو را بیاموزید.دوست‌داشتنی‌تر شدن: برگ برنده شما در موقعیت‌های دشوارآیا درست است که در مصاحبه‌های شغلی، متقاضیان را بر اساس شایستگی‌ها و تجارب کاری‌شان انتخاب می‌کنند؟ خب، نه دقیقاً! مطالعات نشان داده‌اند که وقتی در مورد دستیابی به یک موقعیت شغلی صحبت می‌کنیم، عاملی وجود دارد که بر همه عوامل دیگر برتری دارد و آن چیزی نیست جز دوست‌داشتنی بودن. در ادامه به چند ترفند ساده اشاره می‌کنیم که با به کارگیری آنها مردم شما را بیشتر دوست خواهند داشت.محققان دو دانشگاه واشنگتن و فلوریدا، پس از پیگیری وضعیت بیش از ۱۰۰ دانشجوی قدیمی که در جستجوی اولین شغلشان بودند دریافتند:کسانی که می‌توانند نظر مثبت مصاحبه کننده را جلب کنند، به احتمال زیاد استخدام می‌شوند.چند مسئله باعث شده بود آنها دوست‌داشتنی به نظر برسند: بعضی‌ها در مورد مسائل جالبی صحبت کرده بودند که ارتباطی با آن موقعیت شغلی نداشت. برخی دیگر همیشه لبخندی واقعی بر لب داشتند و بعضی‌ها هم در مورد سازمانی که قرار بود در آن مشغول به کار شوند بسیار خوب صحبت کرده بودند. خبر خوب این است که انجام این کارها ساده است اما درعین‌حال تفاوت زیادی را رقم می‌زند.راه دیگر برای جلب نظر مساعد در مصاحبه، این است که در همان ابتدای کار، نقاط ضعف خودتان را آشکار کنید.در مطالعه‌ای که در دانشگاه دوک انجام شد، روانشناسان دو نوار صوتی را برای شرکت‌کنندگان پخش کردند که در آنها مردی درباره زندگی‌اش صحبت می‌کرد. در یکی از نوارها، مرد در همان ابتدای صحبتش، اعتراف می‌کرد که یک بار در مدرسه تقلب کرده و لو رفته است. در نوار دیگر، مرد تا اواخر صحبتش به این موضوع اشاره‌ای نمی‌کند.فکر می‌کنید نتیجه چه شد؟  کسانی که داستان او را در نوار اول شنیده بود، امتیاز بیشتری از نظر دوست‌داشتنی بودن به او دادند.بنابراین، به نفع شماست که نقاط مثبتتان را تا انتهای مصاحبه مطرح نکنید. با انجام این کار، اینگونه به نظر می‌رسد که شما می‌خواهید اجازه دهید نقاط قوتتان در روند طبیعی مصاحبه، به خودی خود آشکار شود و این باعث می‌شود دوست‌داشتنی‌تر باشید.آخرین ترفند مصاحبه این است که اگر اشتباهی کردید، خودتان را نبازید.همیشه این احتمال وجود دارد که اشتباهتان برای خودتان بسیار آشکارتر باشد تا دیگران و اگر سریعاً عکس‌العمل نشان دهید یا صریحاً عذرخواهی کنید، تنها باعث می‌شوید چیزی که شاید دیگران اصلاً متوجهش نشده‌اند، آشکار و واضح شود.دوست‌داشتنی بودن نه تنها برای مصاحبه شغلی ضروری است، بلکه در زندگی اجتماعی نیز مزیت بزرگی به حساب می‌آید. درواقع، اگر دوست‌داشتنی نباشید، احتمال شکستتان در پیدا کردن دوست یا متقاعد کردن دیگران، بیشتر می‌شود.شاید تعجب کنید اما وقتی افراد شایسته و لایق، مرتکب اشتباهی می‌شوند، جذاب‌تر و دوست‌داشتنتی‌تر به نظر می‌رسند تا اینکه همیشه بخواهند در هر کاری فوق‌العاده و بدون شکست باشند.نویسنده برای بررسی بیشتر این موضوع، از دو بازیگر خواست در حضور تماشاگران با دستگاه مخلوط‌کن کار کنند. یکی از بازیگران کارش را به خوبی انجام داد و مشخص بود که اطلاعات زیادی دارد. اما دیگری تقریباً خرابکاری کرد: در مخلوط‌کن کنده شد و آب‌میوه ریخت رویش. با اینکه تماشاگران حاضر، شاهد اجرای بی‌نقص و متقاعدکننده‌ بازیگر اول بودند، اما از لحاظ محبوبیت به بازیگر دوم امتیاز بیشتری دادند.وقتی از تماشاچیان خواستند دلیل این امتیازدهی را توضیح دهند، گفتند نتوانسته‌اند با اجرای بی‌نقص بازیگر اول احساس نزدیکی کنند، اما با بازیگر دوم که جنبه‌های انسانی‌ را بیشتر به تصویر کشید، احساس صمیمت و همدلی بیشتری پیدا کردند.توجه داشته باشید که چنین حالتی تنها زمانی پیش می‌آید که شما قبلاً شایستگی خود را نشان داده باشید و شما را به عنوان یک فرد کاربلد و لایق بشناسند. اگر عملکرد متوسطی داشته باشید، اشتباه کردن به ضررتان تمام می‌شود و شما را نامطلوب جلوه می‌دهد.اما اگر در انجام کارتان ماهر هستید،برای کامل و بی‌نقص بودن، خودتان را تحت فشار قرار ندهید. اگر هر از گاهی اشتباه کنید، دوست داشتنی‌تر خواهید شد.یک نکته دیگر: از شایعه‌پراکنی و سخن‌چینی بپرهیزید.محققان دانشگاه ایالتی اوهایو مطالعه‌ای انجام دادند تا نشان دهند که سخن‌چینی از دیدگاه دیگران چطور به نظر می‌رسد. در این مطالعه از شرکت‌کنندگان خواستند ویدیویی را تماشا کنند که در آن بازیگران حرف‌های توهین‌آمیزی در مورد فرد سومی می‌زدند. شرکت‌کنندگان در کمال تعجب دیدند که بازیگران همان ویژگی‌های منفی را دارند که به نفر سوم نسبت می‌دادند.بنابراین، اگر می‌خواهید نظر مثبتی در موردتان شکل بگیرید، کافیست در مورد دیگران حرف‌های مثبت بزنید.بدون در سر پروراندن خیالات واهی، به خودتان انگیزه بدهیددر سال‌های اخیر به نظر می‌رسد هرکسی در صنعت خودیاری فعالیت می‌کند، وارد حوزه تجسم خلاق شده است. از تجسم خلاق به عنوان روشی برای رسیدن به اهداف یاد می‌شود: کافیست تصور کنی که شلوار جین دلخواهت را به تن کرده‌ای و تمام! شلوار شما آماده است.اما چندین مطالعه علمی نشان می‌دهند که تجسم خلاق آنقدرها هم قدرتمند نیست.در مطالعه‌ای در دانشگاه کالیفرنیا، به گروهی از دانشجویان گفته شد هر روز به مدت چند دقیقه، تصور کنند در امتحانات نمرات بالایی گرفته‌اند و به همین دلیل احساس خوبی دارند. از گروه دیگر، کار خاصی خواسته نشد.بعد از ثبت ساعات مطالعه روزانه دانشجویان، نتایج نشان داد علی‌رغم اینکه تجسم تنها چند دقیقه در روز وقت می‌گرفت، دانشجویان گروهی که تجسم می‌کردند، کمتر درس خوانده و نمرات پایین‌تری هم گرفته بودند.محققان می‌گویند کسانی که رؤیای زندگی فوق‌العاده و بی‌نقص را در سر دارند، برای رویارویی با موانع آن آماده نیستند و بنابراین فاقد همت کافی برای دستیابی به اهدافشان هستند. در واقع این افراد ترجیح می‌دهند به جای رویارویی با واقعیت از آن فرار کنند و نمی‌خواهند خود را در مسیر پرفراز و نشیب تلاش برای رسیدن به هدفشان قرار دهند.به هر حال، پیامی که از مطالعات علمی بر روی این موضوع به دست آمده روشن است: تصورات فانتزی و واهی در مورد جهان ایدئال شما، شاید باعث شود احساس بهتری داشته باشید اما بعید است بتواند رؤیاهای شما را به واقعیت بدل کند.پس چگونه تغییری مثبت در زندگیمان به وجود بیاوریم؟ پاسخ این است: برنامه‌ریزی کنید.نویسنده در مطالعه‌ای بر روی ۵۰۰۰ شرکت‌کننده با اهداف متفاوت، از کاهش وزن گرفته تا ترک سیگار، متوجه شد تنها کسانی به اهدافشان رسیده بودند که برنامه‌ریزی داشتند.بهترین راه برنامه‌ریزی این است که اهدافتان را به اهداف کوچکتر تقسیم کرده و سپس یک فرایند مرحله به مرحله برای رسیدن به آنها طراحی کنید. با این قدم‌های کوچک، ترس و تردید کمتری را تجربه می‌کنید و به این ترتیب به آن شلوار جین دلخواهتان می‌رسید.یک روش مؤثر دیگر برای رسیدن به اهدافتان، در میان گذاشتن آنها با دوستان و خانواده است. روانشناسان مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌اند وقتی افراد برنامه‌ها و وعده‌هایشان را آشکار می‌کنند، احتمال عملی‌کردن آنها بیشتر می‌شوند.برای رسیدن به اهداف و جاه‌طلبی‌هایتان، ۴ تکنیک کلیدی وجود دارد که شما را به موفقیت نزدیک می‌کند: برنامه‌ریزی صحیح داشته باشید، برنامه‌هایتان را با دوستان و آشنایان خود در میان بگذارید، بر روی مزایا و جنبه‌های مثبت تمرکز کنید و پس از هر قدم موفق، به خودتان پاداش بدهید. برای اینکه بتوانید این تکنیک‌ها را در زندگی‌تان بگنجانید، از گام‌های زیر پیروی کنید:هدف کلی شما چیست؟یک برنامه‌ریزی گام به گام داشته باشید.هدف کلی خود را به حداکثر پنج گام کوچکتر تقسیم کنید. هر گام باید دارای هدفی ملموس، قابل‌سنجش، واقع‌گرایانه و زمان محور باشد. درباره نحوه دست یافتن به هدف هر مرحله فکر کنید و پس از به انجام رسیدن هر مرحله، به خودتان پاداش بدهید. این پاداش می‌تواند هرچیزی حتی به اندازه یک بستنی یا یک لباس جدید باشد.مزایا و جنبه‌های مثبت رسیدن به هدف کلی‌تان چیست؟سه مورد از مهم‌ترین مزایا و منافع رسیدن به هدفتان را برشمارید و به این فکر کنید که این هدف چگونه می‌تواند زندگی شما و اطرافیانتان را بهبود ببخشد.برنامه‌هایتان را اعلام کنید. برنامه‌ها و اهدافتان را با دوستان، خانواده یا همکارانتان در میان بگذارید. حتی می‌توانید در یک وبلاگ یا صفحه شخصی خودتان برنامه‌هایتان را به صورت عمومی اعلام کنید.اگر می‌خواهید خلاق‌تر باشید، از گل و گیاه، پرورش ذهن و ضمیر ناخودآگاهتان غافل نشویدبیشتر مردم بارش فکری را تکنیکی خارق‌العاده برای تقویت خلاقیت می‌دانند. این تفکر احتمالاً به زمانی برمی‌گردد که آلکس آزبورن (Alex Osborn)، یک مجری تبلیغات، ادعا کرد کار گروهی می‌تواند ایده‌های جدید را دوبرابر کند. با این حال، تحقیقات زیادی نشان می‌دهند که بارش فکری به جای آنکه باعث پرورش ایده‌های خلاقانه شود، باعث سرکوب آنها می‌شود.یک مهندس کشاورزی فرانسوی در مطالعه‌ای از شرکت‌کنندگان خواست طنابی را برای بالا بردن وزنه‌هایی سنگین بکشند. او متوجه شد زمانی که افراد به تنهایی کار می‌کنند می‌توانند ۱۸۵ پوند را بلند کنند، اما زمانی که به صورت گروهی کار می‌کنند هر فرد تا ۱۴۰ پوند را بلند می‌کند.دلیل این کاهش این است که در کار گروهی، مسئولیت‌هایمان پخش می‌شود. اما زمانی که به تنهایی کار می‌کنیم بار شکست یا موفقیتمان بر شانه‌های خودمان است.برایان مولن (Brian Mullen) با تحقیقی در دانشگاه کنت در کانتربری نیز این مسئله را اثبات کرد. او متوجه شد شرکت‌کنندگانی که به طور مستقل کار می‌کنند، نسبت به کسانی که در قالب گروه‌های مختلف کار می‌کنند، از لحاظ کیفی و کمی ایده‌های بهتری دارند.اما گذشته از کار کردن به صورت مستقل، از چه راه‌های دیگری می‌توان مبتکرانه‌تر و خلاقانه‌تر عمل کرد؟ سعی کنید به ضمیر ناخودآگاهتان متوسل شوید.سالوادور دالی، نقاش اسپانیایی، با قاشقی در دست روی مبل دراز می‌کشید تا ایده‌های جدیدی به ذهنش خطور کند. وقتی آرام آرام خواب بر او غلبه می‌کرد، قاشق از دستش روی زمین می‌افتاد. صدای افتادن قاشق بیدارش می‌کرد و بلافاصله در حالیکه هنوز تحت تأثیر ضمیر ناخودآگاهش بود، شروع به طرح زدن می‌کرد.روانشناسان دانشگاه آمستردام متوجه شدند بیشتر افراد زمانی که ذهن خودآگاهشان آشفته است، خلاق‌تر هستند، چراکه ضمیر ناخودآگاه آزادی عمل بیشتری پیدا می‌کند و می‌تواند ایده‌های خلاقانه‌تری بیافریند.بنابراین، وقتی می‌خواهید مشکلی را حل کنید، توجهتان را به درست کردن یک پازل یا چیزی که حواستان را از آن موضوع پرت می‌کند معطوف کنید. ضمیر ناخودآگاهتان در پشت صحنه، روی آن مشکل کار می‌کند و شانس بیشتری برای یافتن راه‌حل خواهید داشت.خلاق بودن کار چندان سختی هم نیست. علاوه‌بر نکاتی که در مورد کار گروهی و بارش فکری گفته شد، خلاقیت شما با چند تغییر ساده و سریع در محیط اطرافتان نیز می‌تواند بیشتر شود.محیط پیرامون ما، ذهنمان را شکل می‌دهد که به نوبه خود بر واکنش‌های ما اثر می‌گذارد. شکل‌گیری از طریق محیط پیرامون را «پرورش» می‌نامند و حتی زمانی که خودتان به صورت آگاهانه از آن مطلع نیستید رخ می‌دهد.اما پرورش ذهن چگونه خلاقیت ما را افزایش می‌دهد؟ جنِس فورستر (Jens Forster) در آزمایشی در دانشگاه بین‌المللی بِرِمِن، از شرکت‌کنندگان خواست چند جمله در مورد رفتار، ظاهر و سبک زندگی پانک‌ها بنویسند. دلیل انتخاب پانک‌ها، هرج‌ومرج‌طلبی و تندروی‌شان بود. از گروه دیگر خواسته شد همان کار را در مورد یک مهندس معمولی که محافظه‌کار و منطقی است انجام دهند. سپس از آنها یک آزمون خلاقیت استاندارد گرفته شد.اما نتیجه چه بود؟ گروهی که ذهنشان با فکر کردن در مورد پانک‌ها پرورش یافته بود، نسبت به گروه دیگر که در مورد یک مهندس فکر کرده بودند به طور چشمگیری خلاق‌تر بودند.می‌توانید این کار را امتحان کنید و چند دقیقه‌ای را به توصیف یک هنرمند یا موسیقی‌دان اختصاص دهید. در مورد رفتار، سبک زندگی و ظاهر آنها بنویسید. این کار راه را برای آشکار شدن خلاقیت خودتان باز می‌کند.یکی از راه‌های سریع دیگر برای پرورش خلاقیت، قرار دادن گل و گیاه در محیط اطرافتان است. این کار باعث کاهش استرس و ایجاد حس و حال خوب میشود و بنابراین خلاقیتتان افزایش می‌یابد.در مطالعه‌ای محققان از گروه شرکت‌کننده خواستند وظایف خلاقانه‌ای را در اتاقی پر از گل و گیاه یا در اتاقی با تعدادی قفسه انجام دهند. نتیجه این بود که قرار دادن گل و گیاه باعث افزایش چشمگیر خلاقیت افراد می‌شود.مطالعه‌ای دیگر در دانشگاه تگزاس در مورد خلاقیت در محل کار انجام شد و نشان داد قرار دادن گل و گیاه در دفتر کار منجر به افزایش ۱۵ درصدی خلق ایده از سوی کارمندان مرد و بهبود توانایی حل مسئله در کارمندان زن می‌شود.چگونه با خودمان و دیگران رابطه بهتری داشته باشیم؟همه ما حوادثی را تجربه می‌کنیم، از یک جدایی عاطفی گرفته تا یک بیماری یا فقط یک استرس روزمره ساده که می‌تواند ما را مضطرب، غمگین یا حتی افسرده کند و خبر خوب این است که با یک تمرین مختصر می‌توانید استرس خود را تسکین دهید.در چنین شرایطی، دنبال راهی می‌گردیم که حواسمان را پرت کنیم، اما اثربخشی این کار گذرا و موقت است. در عوض شما باید راه‌حل منفعت‌یابی را انتخاب کنید. یعنی سعی کنید جنبه‌های مثبت یک اتفاق ناخوشایند را پیدا کنید. نشان داده شده است که این روش ساده و سریع در موقعیت‌های بسیار سخت و دردناک نیز به مردم کمک می‌کند.در مطالعه‌ای که در دانشگاه میامی انجام شد از بیش از ۳۰۰ دانشجوی دوره کارشناسی خواسته شد یکی از اتفاقات زندگیشان را که بیشترین آسیب را به آنها وارد ساخته یا باعث جریحه‌دار شدن احساساتشان شده است انتخاب کنند. سپس از بخشی از شرکت‌کنندگان خواسته شد چند دقیقه‌ای در مورد آن اتفاق فکر کرده و تأثیرات منفی آن را در نظر بگیرند. از بخش دیگر هم خواسته شد بر روی مزایا و تأثیرات مثبت آن اتفاق متمرکز شوند، مثلاً اینکه آن اتفاق باعث شده قوی‌تر یا عاقل‌تر شوند.کسانی که بر دستاورد‌های مثبت آن تجربه تلخ تمرکز کرده بودند، بهتر توانستند با خشم و ناراحتیشان کنار بیایند.اما در موارد شدید چطور؟ گاهی به نظر می‌رسد در موقعیت‌های هولناکی قرار گرفته‌ایم که کوچکترین روزنه‌ امیدی نمی‌یابیم. شواهد نشان می‌دهند در چنین شرایطی هم می‌توانیم نگرش مثبتی داشته باشیم. به عنوان مثال، تحقیقات نشان می‌دهند بعد از حملات ۱۱ سپتامبر، برخی ویژگی‌های شخصیتی مثبت مانند قدرشناسی، امید، مهربانی، رهبری و کار گروهی در آمریکا افزایش یافته است.مطالعات دیگری نیز نشان داده‌اند ابتلا به بیماری‌های جسمی شدید می‌توانند باعث رشد شجاعت، عدالت، کنجکاوی، شوخ‌طبعی و قدردانی بشوند.همه ما می‌توانیم کارهایی را برای بهبود روابطمان با دیگران انجام دهیم. اما چه مهارت‌های دیگری را می‌توانیم یاد بگیریم که به ما کمک کند روابطمان را در مسیری صحیح حفظ کنیم؟رابطه‌ها در قالب حمایت و توافق دوسویه شکوفا می‌شوند. اما حتی زمانی که با نظرات و عقاید طرف مقابلمان موافق هستیم هم یک اظهارنظر کمی ناخوشایند هم باید با عشق و توجه تلطیف شود. روانشناسی به نام جان گاتمن در جریان تحقیقاتش بر روی عواملی که باعث می‌شود زوج‌ها به زندگی مشترکشان ادامه دهند یا از یکدیگر جدا شوند، به نتیجه جالبی رسید.گاتمن نقش نظرات مثبت در سازش، درک متقابل و بخشش و نقش نظرات منفی در تقابل، انتقاد یا توهین را مورد بررسی قرار داد.او متوجه شد برای اینکه زوج‌ها به زندگیشان ادامه دهند، نظرات مثبت باید پنج برابر بیشتر از نظرات منفی باشند.اما به جز اینکه باید همسرتان را در اظهارنظرهای مثبت غرق کنید، به نظرتان چه عوامل دیگری می‌توانند به حفظ سلامت رابطه شما کمک کنند؟ خب، نوشتن افکار و احساساتتان را امتحان کنید.روانشناسان دانشگاه تگزاس در مطالعه‌ای، ۸۰ زوج را به دو گروه تقسیم کردند: گروه اول سه روز متوالی به مدت ۲۰ دقیقه در روز، افکار و احساساتشان را در مورد رابطه‌شان می‌نوشتند و گروه دوم تنها اتفاقات روزمره‌شان را یادداشت می‌کردند.پس از یک ماه، ۷۷ درصد زوج‌های گروه اول با یکدیگر مانده بودند، درحالی‌که این میزان برای گروه دوم ۵۲ درصد بود.آخرین راه برای بهبود بخشیدن رابطه، استفاده از کلمه «اما» است.ساندرا مورای و جان هلمز، با زوج‌ها در مورد مثبت‌ترین و منفی‌ترین ویژگی‌های همسرشان صحبت کردند. پس از پیگیری وضعیت شرکت‌کنندگان در طول ۱ سال، رابطه زوج‌هایی موفق بود که طرفین کمتر از یکدیگر انتقاد می‌کردند.مثلاً در رابطه‌ای شوهر تنبل بود اما همیشه همسرش را می‌خنداند. یا مثلاً آشپزی خانم افتضاح بود اما همین باعث می‌شد بیشتر بیرون بروند و تفریح کنند. واژه‌ ساده‌ «اما» به زوج‌ها کمک می‌کرد تأثیر منفی ویژگی‌های ناخوشایند همسرشان را تقلیل دهند و رابطه را از زاویه دیگری ببینند.چگونه می‌توان شخصیت دیگران را شناخت؟بسیاری از متفکران بزرگ جهان سعی کرده‌اند پیچیدگی‌های شخصیت انسان‌ها را دریابند. در این بخش می‌خواهیم به چند راهکار سریع اشاره کنیم که با کمک آنها می‌توانید در کمتر از یک دقیقه یک دید کلی در مورد شخصیت افراد مختلف پیدا کنید.چه حیوانی در خانه نگه می‌دارند؟ریچارد وایزمن، نویسنده کتاب، در مطالعه‌ای، ارتباط بین صاحبان حیوانات خانگی و آن حیوانات را بررسی کرد. بیش از دو هزار نفر در این مطالعه شرکت کردند و بر اساس فاکتورهای مختلف مانند اجتماعی بودن، ثبات عاطفی و شوخ‌طبعی، به شخصیت خودشان و حیوانشان امتیاز دادند. یافته‌های این مطالعه نشان داد شباهت چشمگیری بین شخصیت صاحبان این حیوان‌ها و ویژگی‌های این حیوانات وجود دارد و این شباهت به مرور زمان افزایش پیدا می‌کند.صبح یا عصر؟اگر بتوانید فارغ از شرایط، زمان به رختخواب رفتن و بیدار شدنتان را انتخاب کنید، چه ساعتی را انتخاب می‌کنید؟ پاسخ به این سؤال نشان می‌دهد که شما از افراد سحرخیز هستید یا از افراد شب‌‌زنده‌دار؛ یعنی ترجیح می‌دهید زودتر بخوابید و صبح زود از خواب بیدار شوید یا اینکه دوست دارید دیرتر به رختخواب بروید و دیرتر هم برخیزید.مطالعات نشان می‌دهند این مسئله ارتباط مستقیم با شخصیت و سبک فکری شما دارد. افراد سحرخیز بیشتر به اطلاعات ملموس و عینی علاقه دارند و بیشتر به منطق متکی هستند تا به حس و شهود. این افراد بسیار خودنگهدار هستند و دوست دارند تأثیر مثبتی بر دیگران بگذارند. افراد شب‌زنده‌دار اما نگاه خلاقانه‌تری به زندگی دارند و ریسک‌پذیرتر هستند.به شصت دست دقت کنید.مغز ما همه فعالیت‌های خود را در قالب دو شکل کلی انجام می‌دهد؛ در یک حالت، نیمکره راست فعال‌تر است که حسی، بصری و خلاق است و در حالت دیگر، نیمکره چپ که منطقی‌تر است فعالیت بیشتری دارد. برای اینکه تشخیص بدهید طرف مقابلتان به کدام سمت تمایل دارد و بیشتر از کدام نیمکره مغزش استفاده می‌کند به انگشتان دستش و محل قرارگیری انگشت شصت دست دقت کنید. افرادی که شصت راست را بر روی شصت چپ قرار می‌دهند، از نیمکره چپ مغزشان بیشتر استفاده می‌کنند و شخصیتی کلامی و تحلیلی دارند. کسانی که شصت چپ را بر روی شصت راست قرار می‌دهند، نیمکره راست مغزشان فعال‌تر است.یکی دیگر از چیزهایی که احتمالاً همه دوست داریم در مورد طرف مقابلمان بدانیم این است که آیا او با ما صادق است؟ فکر می‌کنید می‌توانیم فرد دروغگو را تشخیص دهیم؟ احتمالاً دیده‌اید که فرد دروغگو وقتی می‌خواهد روی چیزی سرپوش بگذارد، ژست‌های عجیب و غریب می‌گیرد یا با حالتی سرشار از اضطراب داستان سرهم می‌کند. اما یافته‌های روانشناسی چنین چیزی را نشان نمی‌دهند.در برخی تحقیقات نشان داده شده است که افرادی که دروغ میگویند در مقایسه با کسانی که حقیقت را میگویند اصلا استرس ندارند.محققان دانشگاه ساوت‌همپتون زمانی که از دانشجویان در مورد نمراتشان سؤال می‌کردند، ضربان قلبشان را هم مورد بررسی قرار می‌دادند. تقریباً ۵۰ درصد دانشجویان در مورد نمراتشان اغراق کرده بودند، اما نسبت به افرادی که صادقانه پاسخ داده بودند، استرس بیشتری نداشتند.محققان معتقدند دروغگوها دقیقاً همانند افرادی که حقیقت را بیان می‌کنند، به چشمان شما خیره می‌شوند و درواقع، نه رفتارهای مضطربانه از خودشان نشان می‌دهند و نه روی صندلی‌شان وول می‌خورند. بنابراین، این اعتقاد که دروغ گفتن باعث تشویش و اضطراب می‌شود چندان قابل‌اعتماد نیست.حال چگونه می‌توانیم دروغ فرد دروغگو را برملا کنیم؟ احتمالاً به نظر می‌رسد که فرد دروغگو بدون هیچ دلیل منطقی‌ای، به شدت فکرش درگیر است. همچنین، آهنگ صدایشان سرد و بی‌احساس است و سعی می‌کنند از پاسخ دادن به سؤالات طفره بروند.برای دروغ گفتن باید چیزهایی که دیگران از قبل می‌دانند را به خاطر داشته باشید. باید بدانید که چه چیزهایی را ممکن است خودشان کشف کنند. همچنین باید دقت کنید که چه مواردی معقول و پذیرفتنی است و چه چیزهایی با گفته‌های قبلی خودتان مطابقت دارد.فرض کنید در مورد برنامه‌های یک روز عصر خودتان به شخصی دروغ گفته‌اید. چند روز بعد، آن شخص در مورد آن روز عصر از شما سؤالاتی می‌پرسد. ناگهان شما در وضعیتی قرار می‌گیرید که مغزتان بهم می‌ریزد و سعی می‌کند به خاطر بیاورد که قبلاً در خصوص آن موضوع چه حرف‌هایی زده بودید تا تناقضی در گفته‌هایتان به وجود نیاید.به همین دلیل وقتی دروغ می‌گویید، فیزیولوژی شما به همان شکلی پاسخ می‌دهد که انگار در مورد یک مشکل فکر می‌کنید.افراد هنگام دروغ گفتن چندان سر و دستشان را تکان نمی‌دهند، برای پاسخ دادن به سؤالات تعلل می‌کنند و دائم مردد هستند و مکث می‌کنند.علاوه‌بر اینها سعی می‌کنند با استفاده از واژه‌هایی مانند «من»، «خودم» و «مال من» از دروغی که گفته‌اند فاصله بگیرند.خلاصه اینکه دروغگوها دوست دارند از جواب دادن به سؤالات مربوط به آن موضوع طفره بروند و سعی می‌کنند سؤالاتی را مطرح کنند تا توجه طرف مقابل از خودشان منحرف شود.سخن پایانیدر کتاب ۵۹ ثانیه، متوجه می‌شویم در بسیاری موارد می‌توانیم هرچیزی را در کمتر از یک دقیقه تغییر دهیم. می‌توانیم وجوه مختلف زندگیمان را بدون تلاش فراوان، به طور چشمگیری بهبود ببخشیم. تکنیک‌هایی که در این کتاب به آنها پرداخته شده است نشان می‌دهد که چطور می‌توانیم تغییراتی سریع و آسان به وجود آوریم که خلاقیت، محبوبیت، روابط و بسیاری چیزهای دیگر را تقویت کنیم.ما با مطالعه این کتاب آموختیم که:۱. برای موفقیت در مصاحبه‌های شغلی، دوست‌داشتنی بودن به کمکمان می‌آيد.جلب‌نظر مصاحبه‌کننده، آشکار کردن نقاط ضعف و حفظ اعتمادبه‌نفس می‌تواند باعث موفقیت در مصاحبه شغلی شود.۲. پرهیز از اشتباه کردن همیشه هم به نفع ما نیست.اگر همواره سعی کنیم بی‌نقص به نظر برسیم و هیچ اشتباهی مرتکب نشویم، از ابعاد انسانی خود دور می‌شویم. گاهی اشتباه کردن باعث همدلی دیگران با ما می‌شود.۳. دوری از خبرچینی یکی از رموز محبوبیت و جلب اعتماد است.برای اینکه نظر مثبتی در موردمان شکل بگیرد باید از سخن‌چینی و بدگویی در مورد دیگران دوری کنیم و جنبه‌های مثبت افراد را بازگو کنیم.۴. بدون متوسل شدن به رؤیاپردازی به خودمان انگیزه بدهیم.کسانی که رؤیای زندگی بی‌نقص در سر دارند، برای رویارویی با موانع آماده نیستند و به اندازه کافی تلاش نمی‌کنند. برای رسیدن به اهداف و ایجاد تغییرات مثبت، نیازمند برنامه‌ریزی گام به گام هستیم.۵. برای خلاق‌تر شدن از بارش فکری دوری کنیم.برای داشتن ایده‌های بهتر و عملکرد خلاقانه‌تر، مستقل کار کنید و از ضمیر ناخودآگاهتان کمک بگیرید.۶. پرورش فضای سبز و پر از گل و گیاه به خلاق‌تر شدنمان کمک می‌کند.برای خلاق‌تر شدن ذهنتان را پرورش دهید و از قرار دادن گل و گیاه در محیط اطرافتان غافل نشوید.۷. با پیدا کردن نقاط مثبت موقعیت‌های دشوار، بهتر می‌توانیم بر مشکلاتمان غلبه کنیم.سعی کنید در هر موقعیت دشواری، جنبه‌های مثبت آن اتفاق را پیدا کنید تا بهتر بتوانید با خشم و اندوهتان کنار بیایید.۸. سنجیده سخن گفتن باعث حفظ روابطمان می‌شود.افکار و احساساتتان را بنویسید، کمتر انتقاد کنید و بیشتر نظرات مثبت و سازنده بدهید تا روابط عاطفیتان پایدار باقی بماند.۹. با استفاده از چند نکته‌ روانشناسی، شاید بتوانیم افراد دروغگو را تشخیص بدهیم.افراد غالباً هنگام دروغ گفتن، چندان سر و دستشان را تکان نمی‌دهند، برای پاسخ دادن به سؤالات، تعلل می‌کنند و دائم مردد هستند و مکث می‌کنند.پیشنهاد کاربردی- دوست دارید پس از مرگتان دیگران در مورد شما چه بگویند؟ آن را بنویسید.برای اینکه بدانید چه اهداف بلندمدتی در سر دارید و چگونه می‌خواهید آنها را محقق کنید، این تمرین را امتحان کنید و متنی که می‌خواهید در مورد شما گفته شود را بنویسید. دانشمندان معتقدند فکر کردن در مورد اینکه دوست دارید دیگران شما را پس از مرگتان چطور به خاطر آورند، می‌تواند اهداف واقعی زندگیتان را آشکار کند.- برای به دام انداختن افراد دروغگو، از آنها بخواهید برایتان ایمیل بفرستند.اگر می‌خواهید کمتر در معرض دروغگویی دیگران قرار بگیرید، از طریق ایمیل با آنها ارتباط برقرار کنید. بر اساس یافته‌های محققان دانشگاه کُرنل، احتمال دروغ گفتن از طریق ایمیل ۲۰ درصد کمتر است؛ چراکه گفته‌هایشان ثبت می‌شود.#سوبژه#کتاب</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 22:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «آنچه یک ماهی میداند»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-pweev2je2zyw</link>
                <description> آنچه یک ماهی می‌داند What a fish knowsدر زندگی پنهان ماهی‌ها چه می‌گذرد؟اثر جاناتان بالکوم (Janathan Balcombe)ماهی‌ها چه چیزهایی را از ما مخفی کرده‌اند؟وقتی از ماهی‌ها صحبت می‌کنیم، احتمالاً اولین چیزی که به ذهنمان می‌رسد این است که با ماهی چه غذاهای فوق‌العاده‌ای می‌شود تهیه کرد. یا شاید به یاد آکواریوم‌های زیبا و رنگارنگی می‌افتیم که تا به حال دیده‌‌ایم. یا اگر در جوار رودخانه و دریا زندگی می‌کنیم، تجربیات شیرین ماهی‌گیری را به یاد می‌آوریم.از نظر طبقه‌بندی جانورشناسی، بیشتر ماهی‌ها، جانوران اکتوترم (ectotherm) یا به اصطلاح ما «جانوران خونسرد» هستند و این باعث می‌شود این تصور ایجاد شود که ماهی‌ها جانورانی ابتدایی‌اند. بر اساس تئوری تکامل، ماهی‌ها، برخلاف دوزیستان و حیوانات خشکی‌زی، برای زندگی در خشکی تکامل نیافته‌اند و در آب باقی مانده‌اند، که این مسئله باعث می‌شود موجودات قدیمی‌تری به نظر برسند.علاوه‌بر این، ماهی‌ها مغز کوچکی دارند، چهره‌ آنها بیانگر هیچ حالت و احساس خاصی نیست و چشم‌هایشان همیشه کاملاً باز است. با این تفاصیل، ساده‌ترین راه این است که ما ماهی‌ها را احمق فرض کنیم.اما کتاب «آنچه یک ماهی میداند» باورهای ما در مورد ماهی‌ها را به کلی زیر و رو خواهد کرد و زندگی شگفت‌انگیز آنها در اعماق آب را به تصویر خواهد کشید.بالکوم در هشت سالگی، زمانی که به یک کمپ تابستانی رفته بود به ماهی‌ها علاقه‌مند شد. در آن کمپ تابستانی، وقتی بالکوم توانست در مسابقه ماهی‌گیری، برای اولین بار یک ماهی را به دام بیندازد، احساس پیروزی می‌کرد و آن شب، ماهی خوشمزه‌ای خورد. اما این خاطره شگفت‌انگیز برای بالکوم با احساسات دوگانه‌ و گیج‌کننده‌ای همراه بود. او که پسربچه حساس و لطیفی بود و به حیوانات علاقه زیادی داشت، وقتی می‌دید مردم یا ماهی‌گیران چگونه قلاب را از دهان ماهی‌های به دام افتاده بیرون می‌آورند و آن‌ها را در سبدهای سیمی قایق می‌گذارند و مردن آنها را تماشا می‌کنند، اندوه بر قلبش سایه می‌افکند.بالکوم بعدها در دوران تحصیل در کالج، مجذوب دوره‌های ماهی‌شناسی شد و در این دوره‌ها با انواع ماهی‌ها، نحوه زندگیشان، زیستگاه‌ها و رفتارشناسی آنها آشنا شد. اما از سوی دیگر، کشتن ماهی‌های زنده در آزمایش‌های درسی و مشاهده آنها در زیر میکروسکوپ کالبدشکافی، او را بسیار ناراحت می‌کرد.زمانی بالکوم در موزه‌ای در کانادا ماهی قزل‌آلای دریاچه‌ایِ عظیم‌الجثه‌ای را دید که بیش از صد پوند وزن داشت و در یک ماده نگهدارنده روغنی نگهداری می‌شد. او با خود فکر کرد این ماهی زمانی موجودی زنده بوده است که آزادانه در آب‌ها شنا می‌کرده، اما اکنون در تاریکی غوطه‌ور و به مواد شیمیایی آلوده شده است. او معتقد بود شاید بهتر بود که ماهیْ شکار و خورده می‌شد و بافت‌هایش دوباره به زنجیره غذایی بازمی‌گشت.تجربیات و مشاهداتی از این دست، باعث شد بالکوم دست به نگارش کتاب حاضر بزند. بالکوم در این کتاب سعی کرده است حقایق علمی را از داستان‌ها و باورهای نادرستی که درباره ماهی‌ها وجود دارد، بزداید و جنبه‌های ناشناخته ماهی‌ها را نشان دهد. کاری که بالکوم در این کتاب کرده است، کاملاً با ارزش‌گذاری ماهی‌ها از دیدگاه انسانی متفاوت است؛ چرا که عموماً ما ماهی‌ها را صرفاً به دلایل اقتصادی و به عنوان غذا یا حیوانات زینتی در آکواریوم‌ها، ارزشمند می‌دانیم. اما بالکوم با اینکه ماهی‌ها را صرفاً به عنوان منابع غذایی، مانند گندم و سویا بشناسیم و از آنها بهره‌برداری کنیم مخالف است. او معتقد است ماهی‌ها موجوداتی زنده و متفکر هستند.او در این کتاب از دیدگاه‌های متفاوت، مانند رفتارشناسی حیوانات، زیست‌جامعه‌شناسی، نوروبیولوژی و بوم‌شناسی به بررسی زندگی ماهی‌ها می‌پردازد و از مثال‌های واضح و جالب و اطلاعات دقیقی استفاده می‌کند که به ما درک بهتری از دنیای ماهی‌ها می‌دهد: درباره نحوه تفکر، احساسات و سازگاری آنها با محیط بیرون.بالکوم امیدوار است که انسان‌ها با مطالعه این کتاب بتوانند در رابطه خود با ماهی‌ها تجدیدنظر کنند.ماهی‌ها از توانایی‌های بینایی فوق‌العاده‌ای برخوردارنداگرچه به نظر می‌رسد چشم ماهی‌ها حرکت نمی‌کند یا آنها قادر به پلک زدن نیستند، اما ماهی‌ها نسبت به انسان‌ها از سیستم بینایی بسیار توسعه‌یافته‌تری برخوردارند.نکته اول اینکه چشم ماهی ها شبیه به چشم ماست. سه جفت ماهیچه از کره چشم ماهی‌ها حمایت می‌کند تا چشم‌ آنها بتواند در همه جهات بچرخد. آنها می‌توانند هر دو چشم خود را کنترل و به ترتیب، به جهات مختلف نگاه کنند. این بدان معنی است که مغز آنها می‌تواند دو میدان بینایی را به صورت همزمان پردازش کند.به عنوان مثال، کفشک‌ماهی‌ها را در نظر بگیرید. آنها که بدنی مسطح و پهن دارند، بر روی پهلویشان بر کف دریا می‌خوابند. آن چشم کفشک‌ماهی که بر روی کف دریا قرار گرفته است و دیگر قابل استفاده نیست، به تدریج به سمت دیگر سر (که به سمت محیط بیرون قرار دارد) حرکت می‌کند. به این ترتیب، هر دو چشم کفشک ماهی در یک سمت صورتش قرار می‌گیرد و ماهی می‌تواند از هر دو چشمش استفاده کند.آنها توانایی قابل‌توجهی در استتار کردن دارند، نیمی از بدن آنها که به سمت کف دریا قرار گرفته است، کاملاً سفید و نیم دیگر که به سمت بیرون است، همرنگ محیط است و از این طریق، کفشک‌ماهی می‌تواند به راحتی در ته دریا پنهان شود.یک ماهی دیگر که ماهی چهارچشم نام دارد، در امتداد سواحل اقیانوس اطلس آمریکای مرکزی و جنوبی زندگی میکند و درواقع از یک لنز دوکانونی طبیعی بهره می‌برد.چشم‌های این ماهی شبکیه تقسیم‌بندی‌شده دارد. وقتی این ماهی بر روی سطح آب شنا می‌کند، مرز بین قسمت فوقانی و تحتانی شبکیه‌اش دقیقاً با سطح آب مماس می‌شود. این بدان معنی است که قسمت بالایی چشم ماهی می‌تواند تصویر بالای آب را ببیند و قسمت زیرین چشم که در زیر آب قرار گفته، می‌تواند زیر آب را ببیند. به این ترتیب، ماهی چهارچشم می‌تواند در حالی که با قسمت بالایی چشمش، مراقب حمله پرنده‌های شکارچی است، با قسمت پایینی چشمش می‌تواند به دنبال شکار خود در زیر آب بگردد.کوسه‌ها که همه ما آنها را می‌شناسیم، ترجیح می‌دهند در شب که میزان نور بسیار کم است، به جستجوی شکار بپردازند. چشم آنها دارای لایه‌ای از سلول‌های بازتابنده است که با شبکیه احاطه شده. نوری که به این لایه برخورد می‌کند، به جسم موردنظر بازتابانده می‌شود و باعث می‌گردد دید کوسه‌ها در شب افزایش پیدا کند. اگر بتوانید چشمان یک کوسه را در شب ببینید، متوجه می‌شوید که شبیه به چشمان درخشان گربه‌ها در شب است.علاوه‌بر این نمونه‌ها، بیشتر ماهی‌های استخوانی امروزی، تتراکروماتیک هستند، یعنی دارای چهار سلول مخروطی حساس به نور هستند که باعث می‌شود بتوانند رنگ‌هایی را که برای انسان‌ها قابل‌مشاهده نیست ببینند. چشم‌ انسان‌ها دارای سه سلول مخروطی است و تری‌کروماتیک خوانده می‌شود.به همین دلیل، برخی ماهی‌ها می‌توانند نور را در طیف فرابنفش یا نزدیک به آن ببینند. مانند دوشیزه‌ماهی که در صخره‌های مرجانی زندگی می‌کند. در طیف نور UV، چهره‌ گونه‌های مختلف ماهی‌ها، الگوهای منحصربه‌فردی دارند. بسته به درک ماهی‌ها از نور UV، آنها می‌توانند دقیقاً تشخیص دهند که کدام ماهی از هم‌گونه آنهاست و کدام یک نسبتی با آنها ندارد.حس شنوایی، بویایی و چشایی ماهی‌ها بسیار برتر از انسان‌هاستتا قبل از دهه ۱۹۳۰، دانشمندان معتقد بودند ماهی‌ها قوه شنوایی ندارند؛ زیرا آنها فاقد اندام‌های شنوایی خارجی مانند گوش هستند.کارل فون فریش (Karl von Frisch)، زیست‌شناس اتریشیِ برنده جایزه نوبل سال ۱۹۷۳، که به خاطر کشف زبان رقص زنبورهای عسل مشهور است، برای اولین بار در اواسط دهه ۱۹۳۰ توانایی‌های شنیداری ماهی‌ها را نشان داد.فریش با استفاده از یک گربه ماهی کور، یک مطالعه ساده اما مبتکرانه ابداع کرد. او تکه‌ای گوشت را به انتهای یک چوب بست و در نزدیکی گربه‌ماهی در داخل آب گذاشت. گربه‌ماهی از طریق بو متوجه وجود غذا می‌شد و سعی می‌کرد آن را پیدا کند. پس از چند روز تکرار این کار، فریش قبل از قرار دادن غذا در آب، شروع به سوت زدن می‌کرد. پس از شش روز، وقتی قبل از قرار دادن غذا یک بار سوت می‌زد، گربه ماهی شروع به جستجوی غذا می‌کرد. این آزمایش ثابت کرد که ماهی‌ها می‌توانند صداها را بشنوند.امروزه می‌دانیم که آب رسانای بسیار خوبی برای امواج صوتی است. به همین دلیل، ماهی‌ها در آب می‌توانند از صداهای بیشتر و قوی‌تری لذت ببرند. شنوایی آنها نیز بهتر از شنوایی انسان است. آنها نه تنها می‌توانند پالس سریع صدا را تشخیص دهند، بلکه در شناسایی منبع صدا نیز مهارت دارند. البته، حساسیت شنوایی ماهی‌ها، آنها را در برابر صداهای بلند در زیر آب که انسان‌ها باعث ایجاد آنها هستند، آسیب‌پذیر می‌کند.تفنگ‌های بادی که در اکتشافات دریایی در سواحل نروژ مورداستفاده قرار می‌گیرند، اصواتی با شدت زیاد و فرکانس پایین تولید می‌کنند که صداهایی مشابه زمین‌لرزه دارند. این فعالیت انسانی به طور مستقیم باعث کاهش تعداد ماهی‌ها و کاهش میزان صید آن‌ها در این مناطق شده است.ماهی‌ها نه تنها به صداهایی با فرکانس پایین حساس هستند، بلکه درک آنها از صداهای فرکانس بالا نیز بسیار قدرتمند است.به عنوان مثال، دو نوع شاه‌ماهی که در آب‌های آمریکای مرکزی زندگی می‌کنند، از محدوده شنوایی تا ۱۸۰۰۰۰ هرتز برخوردارند که بسیار بالاتر از محدوده شنوایی ۲۰۰۰۰ هرتزی انسان است. ماهی‌ها از این توانایی ویژه برای استراق‌سمع اصوات اولتراسونیکی که دلفین‌های شکارچی از خود ساطع می‌کنند بهره می‌گیرند.ماهی‌ها حتی توانایی گوش دادن به موسیقی را دارند و می‌توانند الگوهای مربوط به تن و آهنگ صدا را تشخیص دهند. آزمایش‌های گوناگون نشان داده است که ماهی کُوی (Koi یا کپور زینتی) نه‌تنها می‌تواند موسیقی بلوز را از موسیقی کلاسیک تمایز دهد، بلکه تمایزهای بین این دو ژانر را هم متوجه می‌شود. اگر برای این ماهی‌ها، موسیقی‌هایی که قبلاً نشنیده‌اند پخش شود، می‌توانند آن‌ها را بر اساس سبک‌های هنری شناخته‌شده، طبقه‌بندی کنند. علاوه‌بر این، ماهی‌هایی که برای آنها موسیقی پخش می‌شود، سریع‌تر و بهتر رشد می‌کنند. و اگر این موسیقی‌ها به همراه نویز پخش شوند، اثری بر رشد آنها نخواهد داشت.حس بویایی و چشایی ماهی‌ها بسیار حساس‌تر از سگ‌ها است. آنها از سرنخ‌های شیمیایی «بوییدنی» برای یافتن غذا، جفت‌یابی، تشخیص خطرات و یافتن راه خانه استفاده می‌کنند.ماهی سالمون چشم جورابی (Sockeye salmon) می‌تواند حضور میگو را در شرایطی که نسبت میگوها به آب، یک به صد میلیون باشد، تشخیص دهد. چنین چیزی به این معناست که پنج قاشق نمک یا شکر در یک استخر شنا بریزیم و از یک نفر بخواهیم تشخیص دهد در آب چه چیزی ریخته شده است. اما در بین همه ماهی‌ها، مارماهی آمریکایی است که می‌تواند یک ده میلیونم از آب سکونتگاه خود را در استخر تشخیص دهد. آنها با استفاده از قوی‌تر شدن بوی خانه، می‌توانند به یک مکان خاص برای تخم‌گذاری مهاجرت کنند.علاوه‌بر این‌ها، ماهی‌ها می‌توانند در صورت وجود خطر، ماده هشدار‌دهنده‌ای به نام فِرومون آزاد کنند که به منزله هشدار برای دوستان و همراهانشان عمل می‌کند. فرومون بسیار قدرتمند است؛ به گونه‌ای که اگر در یک آکواریوم ۱۴ لیتری، یک هزارم میلی‌گرم از پوست خرد شده ماهی وجود داشته باشد، همین مقدار کم می‌تواند واکنش ترسناکی را در ماهی‌های دیگر برانگیزد. برای درک قدرت فرومون، تصور کنید که یک مارشمالو را به ۱ میلیون قطعه خرد کنید. سپس یک تکه از آن را در یک سینک پر از آب  بیندازید و توقع داشته باشید طعم شیرینی را احساس کنید.شاید برایتان سوال شده باشد که آیا ماهی‌ها می‌توانند متوجه طعم‌ها شوند؟ پاسخ این پرسش‌ بی‌تردید مثبت است. ماهی‌ها دقیقاً به همان دلیلی که ما حس چشایی داریم، یعنی یافتن غذای خوش‌طعم موردعلاقه‌مان، از حس چشایی برخوردارند. اگر ماهی‌ها را در آکواریوم تماشا کنید، احتمالاً خواهید دید که گاهی اوقات ماهی‌ها یک قطعه کوچک از غذا را امتحان می‌کنند و بعد آن را از دهانشان بیرون می‌اندازند. آنها قبل از اینکه تصمیم به خوردن آن غذا بگیرند، چندین بار این کار را تکرار می‌کنند.تا قبل از دهه ۱۹۳۰، دانشمندان معتقد بودند ماهی‌ها قوه شنوایی ندارند؛ زیرا آنها فاقد اندام‌های شنوایی خارجی مانند گوش هستند.کارل فون فریش (Karl von Frisch)، زیست‌شناس اتریشیِ برنده جایزه نوبل سال ۱۹۷۳، که به خاطر کشف زبان رقص زنبورهای عسل مشهور است، برای اولین بار در اواسط دهه ۱۹۳۰ توانایی‌های شنیداری ماهی‌ها را نشان داد.فریش با استفاده از یک گربه ماهی کور، یک مطالعه ساده اما مبتکرانه ابداع کرد. او تکه‌ای گوشت را به انتهای یک چوب بست و در نزدیکی گربه‌ماهی در داخل آب گذاشت. گربه‌ماهی از طریق بو متوجه وجود غذا می‌شد و سعی می‌کرد آن را پیدا کند. پس از چند روز تکرار این کار، فریش قبل از قرار دادن غذا در آب، شروع به سوت زدن می‌کرد. پس از شش روز، وقتی قبل از قرار دادن غذا یک بار سوت می‌زد، گربه ماهی شروع به جستجوی غذا می‌کرد. این آزمایش ثابت کرد که ماهی‌ها می‌توانند صداها را بشنوند.امروزه می‌دانیم که آب رسانای بسیار خوبی برای امواج صوتی است. به همین دلیل، ماهی‌ها در آب می‌توانند از صداهای بیشتر و قوی‌تری لذت ببرند. شنوایی آنها نیز بهتر از شنوایی انسان است. آنها نه تنها می‌توانند پالس سریع صدا را تشخیص دهند، بلکه در شناسایی منبع صدا نیز مهارت دارند. البته، حساسیت شنوایی ماهی‌ها، آنها را در برابر صداهای بلند در زیر آب که انسان‌ها باعث ایجاد آنها هستند، آسیب‌پذیر می‌کند.تفنگ‌های بادی که در اکتشافات دریایی در سواحل نروژ مورداستفاده قرار می‌گیرند، اصواتی با شدت زیاد و فرکانس پایین تولید می‌کنند که صداهایی مشابه زمین‌لرزه دارند. این فعالیت انسانی به طور مستقیم باعث کاهش تعداد ماهی‌ها و کاهش میزان صید آن‌ها در این مناطق شده است.ماهی‌ها نه تنها به صداهایی با فرکانس پایین حساس هستند، بلکه درک آنها از صداهای فرکانس بالا نیز بسیار قدرتمند است. (عکس 3)به عنوان مثال، دو نوع شاه‌ماهی که در آب‌های آمریکای مرکزی زندگی می‌کنند، از محدوده شنوایی تا ۱۸۰۰۰۰ هرتز برخوردارند که بسیار بالاتر از محدوده شنوایی ۲۰۰۰۰ هرتزی انسان است. ماهی‌ها از این توانایی ویژه برای استراق‌سمع اصوات اولتراسونیکی که دلفین‌های شکارچی از خود ساطع می‌کنند بهره می‌گیرند.ماهی‌ها حتی توانایی گوش دادن به موسیقی را دارند و می‌توانند الگوهای مربوط به تن و آهنگ صدا را تشخیص دهند. آزمایش‌های گوناگون نشان داده است که ماهی کُوی (Koi یا کپور زینتی) نه‌تنها می‌تواند موسیقی بلوز را از موسیقی کلاسیک تمایز دهد، بلکه تمایزهای بین این دو ژانر را هم متوجه می‌شود. اگر برای این ماهی‌ها، موسیقی‌هایی که قبلاً نشنیده‌اند پخش شود، می‌توانند آن‌ها را بر اساس سبک‌های هنری شناخته‌شده، طبقه‌بندی کنند. علاوه‌بر این، ماهی‌هایی که برای آنها موسیقی پخش می‌شود، سریع‌تر و بهتر رشد می‌کنند. و اگر این موسیقی‌ها به همراه نویز پخش شوند، اثری بر رشد آنها نخواهد داشت.حس بویایی و چشایی ماهی‌ها بسیار حساس‌تر از سگ‌ها است. آنها از سرنخ‌های شیمیایی «بوییدنی» برای یافتن غذا، جفت‌یابی، تشخیص خطرات و یافتن راه خانه استفاده می‌کنند.ماهی سالمون چشم جورابی (Sockeye salmon) می‌تواند حضور میگو را در شرایطی که نسبت میگوها به آب، یک به صد میلیون باشد، تشخیص دهد. چنین چیزی به این معناست که پنج قاشق نمک یا شکر در یک استخر شنا بریزیم و از یک نفر بخواهیم تشخیص دهد در آب چه چیزی ریخته شده است. اما در بین همه ماهی‌ها، مارماهی آمریکایی است که می‌تواند یک ده میلیونم از آب سکونتگاه خود را در استخر تشخیص دهد. آنها با استفاده از قوی‌تر شدن بوی خانه، می‌توانند به یک مکان خاص برای تخم‌گذاری مهاجرت کنند.علاوه‌بر این‌ها، ماهی‌ها می‌توانند در صورت وجود خطر، ماده هشدار‌دهنده‌ای به نام فِرومون آزاد کنند که به منزله هشدار برای دوستان و همراهانشان عمل می‌کند. فرومون بسیار قدرتمند است؛ به گونه‌ای که اگر در یک آکواریوم ۱۴ لیتری، یک هزارم میلی‌گرم از پوست خرد شده ماهی وجود داشته باشد، همین مقدار کم می‌تواند واکنش ترسناکی را در ماهی‌های دیگر برانگیزد. برای درک قدرت فرومون، تصور کنید که یک مارشمالو را به ۱ میلیون قطعه خرد کنید. سپس یک تکه از آن را در یک سینک پر از آب  بیندازید و توقع داشته باشید طعم شیرینی را احساس کنید.شاید برایتان سوال شده باشد که آیا ماهی‌ها می‌توانند متوجه طعم‌ها شوند؟ پاسخ این پرسش‌ بی‌تردید مثبت است. ماهی‌ها دقیقاً به همان دلیلی که ما حس چشایی داریم، یعنی یافتن غذای خوش‌طعم موردعلاقه‌مان، از حس چشایی برخوردارند. اگر ماهی‌ها را در آکواریوم تماشا کنید، احتمالاً خواهید دید که گاهی اوقات ماهی‌ها یک قطعه کوچک از غذا را امتحان می‌کنند و بعد آن را از دهانشان بیرون می‌اندازند. آنها قبل از اینکه تصمیم به خوردن آن غذا بگیرند، چندین بار این کار را تکرار می‌کنند.قدرت‌های پنهان ماهی‌ها بسیار فراتر از حواس پنچگانه انسان‌هاستماهی‌ها در ناوبری و مسیریابی عملکرد فوق‌العاده‌ای دارند و از روش‌های مختلفی برای یافتن مسیرشان در مسافت‌های کوتاه و طولانی استفاده می‌کنند. غارماهی‌های کور می‌توانند با حس کردن جریان متلاطمی که از موانع و پستی‌بلندی‌های زیر آب منشأ می‌گیرد، متوجه شوند که به ترتیب چه موانعی در مسیر رسیدنشان به مقصد خود دارند.ارّه‌ماهی، طوطی‌ماهی و ماهی سالمونِ چشم جورابی از قطب‌نمای خورشیدی استفاده می‌کنند و جهت حرکت خود را بر اساس زاویه تابش خورشید تنظیم می‌کنند. ماهی‌هایی که مسافت‌های طولانی را می‌پیمایند مانند سالمون، برای ناوبری و مسیریابی بهتر، از میدان مغناطیسی زمین بهره می‌گیرند.در طول روز، حس بینایی قوی به ماهی‌هایی که به صورت توده‌ای در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند کمک می‌کند تا مانند پرندگان حرکت کنند. درک این رفتار ماهی‌ها چندان سخت نیست، اما چگونه می‌توانند حتی در تاریکی در کنار یکدیگر بمانند و به صورت توده به حرکت خود ادامه دهند؟ درواقع، آنها برای این کار از خطوط جانبی در دو طرف بدن خود کمک می‌گیرند تا تغییرات فشار آب اطراف خود و جریان آب را حس کنند و بتوانند فعالیت‌ها و حرکات همراهان خود را تشخیص دهند.ماهی‌ها می‌توانند محرّک‌های الکتریکی را تشخیص دهند و حتی می‌توانند خودشان الکتریسیته تولید کنند. برای مثال، مارماهی‌های الکتریکی و لاروهای الکتریکی می‌توانند با تخلیه الکتریکی بسیار قوی، شکار خود را بیهوش کرده یا بکشند یا متجاوزان و شکارچی‌ها را دور کنند. برخی از ماهی‌های الکتریکی ضعیف‌تر، از الکتریسیته خود برای برقراری ارتباط با سایر ماهی‌های هم‌نوع استفاده می‌کنند.به عنوان مثال فیل ماهی ساکن در رودخانه‌های غرب آفریقا می‌تواند میزان مدت زمان دامنه و فرکانس ولتاژ پایین را تشخیص دهد.فیل‌ماهی با بهره‌گیری از این داده‌ها، می‌تواند اطلاعاتی در مورد جمعیت، جنسیت، اندازه، سن، مکان، فاصله و غیره را تبادل کند.علاوه‌بر این‌ها، فیل‌ماهی برای جفت‌یابی و جذب جنس مخالف، از سیگنال‌های الکتریکی با ترتیب و نظم خاصی استفاده می‌کند. حتی آنها می‌توانند برای جلوگیری از تداخل این سیگنال‌ها با سیگنال‌های ماهی‌های دیگر، سیگنال‌های خود را تغییر دهند تا از دیگران متمایز شوند.ماهی‌ها علاوه‌بر توانایی‌های ادراکی مختلفی که از آنها نام بردیم، دارای نوسانات عاطفی نیز هستند. آنها می‌توانند مضطرب و عصبی یا شاد و خوشحال شوند.مدت زیادی است که می‌دانیم احساسات انسان ارتباط بسیار نزدیکی با هورمون‌ها دارد. در میان هورمون‌های مختلف، هورمون اُکسی‌توسین که هورمون عشق هم نامیده می‌شود، می‌تواند باعث شود افراد حس عاشق شدن را تجربه کنند. جالب اینجاست که هورمون‌های مشابهی در ماهی‌ها یافت می‌شود. در یک مطالعه، محققان این هورمون را استخراج کرده و به بدن گروهی از ماهی‌ها به نام سیکلیدها (Cichlid) تزریق کردند و سپس این گروه را با گروه کنترل که محلول نمکی فیزیولوژیک به آنها تزریق شده بود، مقایسه کردند. آنها مشاهده کردند که گروه کنترل هیچ تغییر ظاهری نشان نداده است، درحالی‌که گروه ماهی‌های تحت درمان با هورمون، احساساتی‌تر، نسبت به رقیب بزرگ‌تر تهاجمی‌تر و سازگارتر با سایر اعضای گروه خود شدند.هنگامی که انسان با استرس مواجه می‌شود، بدنش هورمونی به نام «کورتیزول» ترشح می‌کند که در راستای تنظیم سطح استرس عمل می‌کند. این هورمون روی ماهی‌ها نیز همین عملکرد و اثر را دارد. هنگامی که گورخرماهی معمولی در یک آکواریوم جدید قرار می‌گیرد، در چند دقیقه اول، عقب‌نشینی کرده و مردد عمل می‌کند. اما به زودی کنجکاوی بر او غالب می‌شود و آنها شروع به بررسی محیط جدید می‌کنند.با این حال، گورخرماهی‌هایی که فاقد کورتیزول هستند، استرس زیادی دارند و تمایل دارند بیشتر تنها باشند. آنها کاملاً در گوشه‌ای از آکواریوم ثابت می‌مانند و در سازگاری با محیط جدید مشکل دارند.علاوه‌بر این، ماهی‌ها نیز برای شاد شدن بازی می‌کنند. به عنوان مثال، محققان مشاهده کردند اگر در کنار یک آکواریوم که سیکلیدها در آن زندگی می‌کنند، چند گربه نیز حضور داشته باشند، بازی جالبی بین ماهی‌ها و گربه‌ها شکل می‌گیرد و آنها بارها این بازی را تکرار می‌کنند. بازی به این شکل است که وقتی گربه‌ها می‌خواهند از آب آکواریوم بنوشند، ماهی‌ها در گوشه‌ای پنهان می‌شوند. هنگامی که گربه‌ها زبانشان را وارد آب می‌کنند، ناگهان ماهی‌ها وارد عمل می‌شوند و به سمت زبان گربه‌ها هجوم می‌برند. البته قبل از رسیدن ماهی‌ها، گربه‌ها فرار می‌کنند.در این فعالیت، نه ماهی‌ها آسیب می بینند و نه گربه‌ها و سودی هم نصیب هیچ یک نمی‌شود، اما آنها بی‌وقفه با همدیگر بازی می‌کنند و سربه‌سر یکدیگر می‌گذارند. برخی محققان مشاهده کرده‌اند که در آکواریوم‌های استوانه‌ای بلند، ماهی‌های کوچک تا ته مخزن شنا می‌کنند و سپس حباب‌های تولید‌شده از لوله اکسیژن را به طور مکرر به سطح آب می‌برند؛ درست مانند کودکی که از سرسره بالا می‌رود و سر می‌خورد.ماهی‌ها باهوش، انعطاف‌پذیر، مبتکر و قادر به یادگیری هستنداکولوژی شناختی مدرن معتقد است که هوش در حیوانات در اثر چالش‌هایی که حیوانات برای بقا با آن روبرو هستند شکل می‌گیرد. حال آیا ماهی‌ها از هوش و قدرت ایده‌پردازی برخوردارند؟ آنها چگونه با هم‌نوعان خود تعامل دارند؟به عنوان مثال، ماهی گابی (goby) یا ببرماهی را در نظر بگیرید. ماهی گابی بسیار کوچک است و در نوار جزر و مدی در دو طرف اقیانوس اطلس زندگی می‌کند. وقتی جزر و مد تمام می‌شود، آنها دوست دارند در آبگیرهای جزر و مدی گرم و ایزوله زندگی کنند؛ جایی که می‌توانند به راحتی غذاهای دلخواهشان را بیابند. اما در این آبگیرها آنها به راحتی مورد هدف پرندگان شکارچی قرار می‌گیرند. ماهی‌ها برای فرار مؤثر، می‌توانند توپوگرافی آبگیرها و برکه‌های اطراف را به خاطر بسپارند، مسیر فرار را به طور دقیق طراحی کنند و به طور مداوم از یک آبگیر به آبگیر دیگر بروند تا بتوانند سالم به دریا بازگردند. در این فرایند، آنها نه در جهت اشتباه حرکت می‌کنند که در ساحل رها شوند و نه روی سنگ‌ها می‌پرند.انسان‌ها در طول زندگی خود همواره در حال اندوختن تجربه و یادگیری هستند. در مورد ماهی‌ها هم این مسئله صادق است. ماهی‌ها در یادگیری، بسیار سریع هستند.به عنوان مثال کوسه‌ها در دریا قایق‌های ماهی‌گیری که موتورشان خاموش است را به دقت زیر نظر می‌گیرند.زیرا در دریا خاموش شدن موتور به این معنی است که قایق ماهی‌گیری، ماهی‌ها را به دام انداخته و آماده کشیدن تور است. کوسه از این فرصت استفاده می‌کند و قبل از اینکه ماهی‌گیر ماهی‌ها را به قایق برساند، ماهی‌های صیدشده را شکار می‌کند.ماهی‌ها دارای ذهنی انعطاف‌پذیر هستند که در محیط‌های پرورشی بسیار مفید واقع می‌شود. به عنوان مثال، سفره‌ماهیِ دیو و ماهی هامور در پارک اقیانوسی هنگ‌کنگ، آکواریوم جورجیا در آتلانتا و پارک دیزنی در اورلاندو، همگی از طریق تقویت مثبت برای شنا کردن به سوی برانکاردها، برای حمل و نقل و همکاری با دامپزشک آموزش دیده‌اند.در مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۴ انجام شد، مشخص شد که روغن‌ماهی‌های پرورشی اقیانوس اطلس می‌توانند ابزارهای جدیدی اختراع کنند. در این مطالعه، یک برچسب پلاستیکی روی باله پشتی هر ماهی چسبانده شده بود که به محققان امکان شناسایی ماهی‌ها را می‌داد. مخزن نگهداری ماهی‌ها، دارای یک منبع تغذیه بود که با یک نخ و حلقه بسته شده بود. در صورت کشیده شدن نخ، منبع تغذیه مقداری غذا به درون آب آزاد می‌کرد. ماهی‌ها خیلی زود به روش استفاده از این منبع عادت کردند و یاد گرفتند تا نزدیکی آن حلقه شنا کنند، آن را در دهان بگیرند، بکشند و منتظر غذا بمانند. طولی نکشید که ماهی‌ها متوجه شدند که با چسباندن حلقه منبع تغذیه به برچسب شناسایی خود و سپس شنا کردن در فاصله کوتاه، می‌توانند منبع تغذیه را فعال کنند. آنها دریافتند که این کار مؤثرتر از گرفتن حلقه با دهان است.برخی از ماهی‌ها حتی می‌توانند نقش خود را تغییر دهند؛ به این معنا که نه تنها می‌توانند از شکار شدن توسط پرندگان فرار کنند، بلکه می‌توانند پرندگانی را که بر فراز آب پرواز می‌کنند نیز شکار کنند.در دهه ۱۹۹۰، یک ببرماهی به یک دریاچه مصنوعی در سد شرودا (Schroda) در آفریقای جنوبی آورده شد. سد بسیار کوچک بود و غذای کافی برای همه ماهیان وجود نداشت. یک بار برحسب تصادف، یک ماهی جسور آنقدر خوش‌شانس بود که توانست پرستویی را در حال عبور از بالای آب شکار کند. ماهی‌های دیگر با دیدن این صحنه سعی کردند از این کار پیروی کنند. با تمرین مداوم، این مهارت جدید در این سد گسترش یافت. تنها ببرماهی در این سد می‌توانست پرستوها را شکار کند و حتی ماهی‌ها دو راه برای کمین کردن در آب ایجاد کردند.تحقیقات کنونی ثابت کرده است که ماهی‌ها به اندازه میمون‌ها و اورانگوتان‌ها باهوش هستند و ماهی‌ها حتی در پیدا کردن غذا و علوفه‌جویی بهتر عمل می‌کنند.ماهی‌ها همانند ما انسان‌ها زندگی اجتماعی دارنددر بوک‌لایت‌های قبلی اشاره کردیم که ماهی‌ها می‌توانند هم‌گونه‌های خود را با نگاه کردن به صورتشان تشخیص دهند. درواقع، ماهی‌ها بیشتر تمایل دارند به صورت گروهی و در کنار ماهی‌های هم‌گونه خود زندگی کنند.آنها برای مهاجرت و جابجایی راحت‌تر و هم‌چنین شناسایی شکارچیان، توده‌های بزرگ و منظمی را تشکیل می‌دهند. زندگی‌گروهی باعث می‌شود آنها بتوانند اطلاعات مختلف را بین اعضای گروه به اشتراک بگذارند و از مزایای جمعیت زیاد برای افزایش قدرت و ایمنی گروه استفاده کنند. حرکت یک گروه بزرگ از ماهیان در یک جهت باعث تولید جریان  می‌شود و بنابراین، اعضای گروه در مصرف انرژی صرفه‌جویی می‌کنند.علاوه‌بر این، یک دسته بزرگ از ماهی‌های هم‌نوع می‌توانند باعث گیج شدن دشمن شوند. به عنوان مثال، شکارچیانی مانند ماهی لوتی، اردک‌ماهی‌ها و ماهی پهلونقره‌ای، در شکار ماهی از توده‌های بزرگ ناتوان هستند. البته ما هنوز نمی‌دانیم چرا شکارچیان در مواجهه با گروه‌های بزرگ گیج می‌شوند، اما شاید همان‌طور که زیست‌شناسان توضیح می دهند، شکارچی مانند کودکی است که وارد شیرینی‌فروشی شده. در مواجهه با آن همه شکلات‌ و آب‌نبات‌های خیره‌کننده، تصمیم‌گیری برای انتخاب یکی از آنها واقعاً دشوار است.ینس کراوز زیست شناس ماهی‌ها از دانشگاه کمبریج نشان داد که در یک گروه ۲۰ نفره از ماهی‌ها موقعیت ماهی‌ها در زمانی که توده‌ ماهی‌ها دستخوش تغییر نشده‌است ثابت نیست.زمانی که ماهی‌ها در حالت آماده‌باش قرار می‌گیرند، بلافاصله تشکیلات سازمان‌یافته‌ای را تشکیل می‌دهند و در نزدیکی ماهی‌های هم‌اندازه خود باقی می‌مانند. در نتیجه، ماهی‌های بزرگ‌تر برای محافظت از گروه به سمت مرکز توده شنا می‌کنند و ماهی‌های کوچک‌تر در لایه بیرونی قرار می‌گیرند تا در برابر حمله مقاومت کنند.ماهی‌ها می‌توانند ماهی‌های دوست و آشنا را از غریبه‌ها تمیز دهند و این تواناییْ آنها را قادر می‌سازد یک سلسله مراتب اجتماعی ایجاد کنند. به عنوان مثال، یک ماهی گوپیِ (guppy) باهوش می‌داند چه زمانی می‌تواند به یک ماهی سطح پایین‌تر دستور بدهد و چه زمانی باید از یک ماهی با رتبه بالاتر اطاعت کند.اگر گوپی شاهد دعوای دو گوپی دیگر باشد، به احتمال زیاد نسبت به بازنده، رفتار پرخاشگرانه نشان خواهد داد. از سوی دیگر، گوپی نر در حال مبارزه می‌تواند نسبت به حضور تماشاگران واکنش نشان دهد. اگر ماده‌ها در حال تماشا باشند، گوپی‌ها به بازنده رحم می‌کنند؛ زیرا ماده‌ها دوست ندارند با نرهای پرخاشگر جفت‌گیری کنند. اگر تماشاچی نر باشد، گوپی مبارز، به شدت به حریفش حمله خواهد کرد.ماهی‌ها دارای میراث فرهنگی نیز هستند. به عنوان مثال، توده ماهی‌ها از نسلی به نسل دیگر، مکان‌های مناسب برای تخم‌ریزی و جفت‌گیری و مسیرهای مهاجرت را حفظ خواهند کرد. حتی مدت‌ها پس از مردن ماهی رهبر، گوپی‌ها همچنان از همان مسیرهای قبلی استفاده می‌کنند. آنها حتی اگر مسیر کوتاه‌تر یا بهتری هم وجود داشته باشد باز هم به مسیر اصلی خودشان پایبند می‌مانند. البته این لجاجتْ زیاد دوام نمی‌آورد و به زودی راه کارآمدتر را در پیش می‌گیرند. این نشان می‌دهد که آنها عاقل هستند و می توانند دانش خود را مقایسه، ارزیابی و به‌روز کنند.ماهی‌ها به صورت مشارکتی شکار می‌کنند. به عنوان مثال، کوترماهیان در یک مارپیچ تنگ شنا می‌کنند و برای شکار راحت‌تر، طعمه را به داخل آب‌های کم‌عمق می‌کشانند. ماهی‌های تن به شکل نیم دایره‌ای شنا می‌کنند تا ماهی‌های کوچک را به دام خود بیندازند.حتی ماهی‌های از دو گونه مختلف می‌توانند برای به دام انداختن شکار با یکدیگر متحد شوند. به عنوان مثال، هامورها و مارماهی مورای از سیگنال یا حرکات خاص برای رساندن منظور خود به یکدیگر و پذیرش نقش‌های مکمل برای شکار طعمه به طور مشترک استفاده می‌کنند. مارماهی مورای که وظیفه تعقیب را بر عهده دارد، طعمه را از مخفیگاه بیرون می‌کشد و هامور وظیفه جلوگیری از فرار طعمه را برعهده دارد.ماهی‌ها علاوه‌بر تلاش برای در امان ماندن از شکارچیان، در زندگی اجتماعی خود باید تعارضات بین همنوعان خود را نیز حل کنند. برای محافظت از خود و جلوگیری از تشدید این درگیری‌ها که می‌تواند منجر به جراحت یا حتی مرگ شود، ماهی‌ها حتی می‌توانند از یکدیگر دلجویی کنند. برای مثال، آن‌ها در درگیری‌ها قسمت‌های آسیب‌پذیر بدن خود را در معرض دید قرار می‌دهند و برای جلوگیری از درگیری، ضعف نشان می‌دهند تا کار به جاهای باریک نکشد.تولیدمثل سخت است و پرورش فرزندان از آن هم سخت‌ترماهی‌ها، شکل‌ها و عادات مختلفی دارند. براساس مطالعات انجام شده، در حال حاضر در کل، سی و دو سیستم تولیدمثل وجود دارد. در میان ماهی‌ها، برخی مادام‌العمر تک‌همسر، برخی چندهمسر و برخی غیرقابل اعتماد هستند و شریک ثابتی ندارند. شگفت‌آورتر اینکه تعداد زیادی از ماهی‌ها کاملاً نر یا ماده نیستند.به عنوان مثال، دلقک‌ماهی‌ها که نمونه بارز آنها را در انیمیشن در جستجوی نمو شاهد بودیم، به صورت گروهی زندگی می‌کنند. آنها براساس اندازه به صورت سلسله مراتبی رتبه‌بندی می‌شوند. در یک گروه از دلقک‌ماهی‌ها، بالاترین مرتبه به بزرگ‌ترین ماهی ماده بارور تعلق دارد و پس از آنها، چند ماهی نر بارور قرار دارد که بزرگ‌ترین آنها جفت ماده بزرگ خواهد بود. و آخرین مرتبه، کوچکترین ماهی‌های نر معمولی هستند. هر ماهی تا زمانی که موقعیت بالاتر در دسترس باشد، در جایگاه خود باقی می‌ماند. اگر بزرگ‌ترین ماهی ماده بمیرد، دومین ماهی نر بزرگ، ماده خواهد شد و به بالاترین مرتبه دست خواهد یافت و نر بعدی جفت او خواهد بود. درواقع، دلقک‌ماهی‌ها توانایی تغییر جنسیت دارند. بنابراین، طرح داستان در انیمیشن نمو در اصل کمی نادرست است. واقعیت این است که وقتی نمو مادرش را از دست داد، پدرش باید مادر جدیدش می‌شد.ماهی‌ها نیز مانند پرندگان برای خود آشیانه می‌سازند و حتی برای جذب جنس مخالف نقاشی‌های شنی زیبایی میکشند. سپس یک زوج باهم تشکیل خانواده میدهند.در یکی از گونه‌های مارماهی، نر و ماده با هم یک لانه شنی می‌سازند و تعدادی سنگ را در بالای لانه قرار می‌دهند. پس از تخم‌گذاری، آنها ماسه‌های ریز را که به تخم‌ها چسبیده‌اند، به هم می‌زنند و با این کار باعث می‌شوند تخم‌ها در لانه فرو بروند. در مرحله بعد، والدین با همکاری یکدیگر سنگ‌ها را از بالای لانه به پایین منتقل می‌کنند؛ به طوری که آب در ماسه‌ها جریان پیدا کند و تخم‌های بارورشده را بپوشاند. سنگ‌هایی که در پایین قرار می‌گیرند می‌توانند شکاف‌های لانه را مسدود کرده و تخم‌ها را در لانه نگه دارند. آنها این روند را در هر بار تخم‌گذاری تکرار می‌کنند. نتیجه این فرایند طولانی و دشوار، کمی ناراحت‌کننده است: این جفت در پایان تخم‌گذاری، آنقدر خسته شده‌اند که به زودی می‌میرند.با این حال، تولیدمثل ماهی‌ها به تخم‌ریزی و جفت‌گیری محدود نمی‌شود و آنها روش‌های خاص خود را برای پرورش فرزندان دارند.سیکلیدهای آمریکای جنوبی که قبلاً به آنها اشاره کردیم به خوبی از نوزادان در حال رشد خود مراقبت می‌کنند. درست مانند نوزادان انسان که با شیر مادر تغذیه می‌شوند، فلس‌های ضخیم تخصص‌یافته در بدن والدین، برای تغذیه نوزادان و تقویت ایمنی آنها مخاط ترشح می‌کند. یکی از گونه‌های گربه‌ماهی در دریاچه مالاوی، تخم‌هایی می‌گذارد که صرفاً غذای دیگر نوزادان خواهند شد. گربه‌ماهی با این کار برای کودکان خودش خاویار مغذی فراهم می‌کند.در اکثر حیوانات خشکی‌زی، مادران بیشتر وظایف مراقبت از نوزاد را بر عهده دارند. اما در ماهی‌ها، این پدران هستند که از فرزندان مراقبت می‌کنند. به عنوان مثال، در یک گونه ماهی زینتی در تایلند، ماهی نر مسئول ساخت لانه‌های حباب‌دار و محافظت از تخم‌های در حال رشد تا زمان تولد است. وقتی پدر احساس خطر کند، باله‌های سینه‌ای خود را نزدیک سطح آب تکان می‌دهد و موجی ایجاد می‌کند تا نوزادان برای جلوگیری از خطر به داخل دهان او شنا ‌کنند.اما پدر قهرمان در میان ماهی‌ها، اسب‌های دریایی هستند. اسب‌های دریایی ماده، تخم‌های خود را در کیسه شکمی نر می‌گذارند و اسب دریایی نر تخم‌ها را بارور کرده و تا زمان خروج نوزادان از تخم، تخم‌ها را حمل می‌کند. این ماهی‌های نر دقیقاً مانند ماهی‌های ماده باردار هستند و زایمان آنها نیز شامل انقباضات برای بیرون راندن نوزادان از کیسه است.انسان و ماهی؛ رابطه‌ای نه چندان محبت‌آمیز با قدمتی چندهزارسالهدر این بوک‌لایت می‌خواهیم به یکی از اهداف اصلی نویسنده از نگارش این کتاب، یعنی رابطه ما انسان‌ها با ماهی‌ها بپردازیم.  بالکوم معتقد است که علت اصلی دیدگاه نادرست ما نسبت به ماهی‌ها این است که آنها احساسات خود را ابراز نمی‌کنند.برای مثال، در کتابی به نام Eating Animal، ماهی‌ها این‌گونه توصیف شده‌اند: «ماهی‌ها همیشه در دنیای دیگری سیر می‌کنند؛ ساکت، بی‌احساس و بی‌روح، بدون دست و پا و با چشم‌هایی مرده.»وقتی ماهی را با چوب ماهیگیری صید می‌کنیم، وقتی دهانش گرفتار قلاب ماست و بدنش از آب بیرون کشیده شده است، نمی‌تواند جیغ بزند یا ناله کند یا اشک بریزد. چشمان ثابت ماهی باعث می‌شود به اشتباه تصور کنیم که او قادر به حس کردن چیزی نیست. به همین دلیل است که ماهی‌ها نمی‌توانند همدردی ما را تحریک کنند و ما نیز نسبت به آنها احساس خاصی نداریم.اما برخی از مردم ماهی‌ها را دوست دارند و به زیبایی ماهی پی می‌برند؛ دقیقاً به این دلیل که ماهی‌ها با انسان‌ها متفاوت هستند. در بوک‌لایت‌های قبلی، متوجه شدیم که ماهی‌ها موجودات ابتدایی یا احمقی نیستند: آنها آگاه، باهوش و دارای سطح معینی از توانایی‌های شناختی هستند. آنها می‌توانند درد و شادی را احساس کنند.تولد ماهی‌ها آسان نیست، اما پایان زندگی آنها به ویژه زمانی که به دست انسان رقم بخورد،  غم‌انگیز و دردناک است.قدیمی‌ترین قلاب ماهی‌گیری ساخته انسان‌ها، بیش از بیست هزار سال قدمت دارد. اولین تورهای ماهیگیری نیز در ۸۳۰۰ سال قبل از میلاد ظاهر شدند. اینکه انسان‌ها از ماهی‌ها به عنوان غذا استفاده کنند، بی‌دلیل و غیرمنطقی نیست، اما مشکل این است که در دوران مدرن، انسان دیگر برای بقا ماهی نمی‌گیرد، بلکه برای حداکثر سود ماهی می‌گیرد.پیشرفت در تکنولوژی منجر به افزایش چشمگیر در میزان ماهیگیری شده است. دیوید آتنبرو (David Attenborough)، مجری مشهور BBC، زمانی به تمسخر گفت: «هرکسی که فکر می‌کند در یک محیط ثابت و محدود می‌توان رشد بی‌حد و مرزی داشت، یا دیوانه است یا اقتصاددان.»امروزه اینکه چه تعداد ماهی می‌توانیم صید کنیم بر اساس توانایی‌های ما تعیین نمی‌شود، بلکه تعداد ماهی‌های باقیمانده تعیین‌کننده این موضوع هستند.انسان‌ها دوست دارند ماهی‌های درنده بزرگ مانند تن، هامور، اره‌ماهی و غیره را بخورند. این ماهی‌ها در رأس زنجیره غذایی دریایی قرار دارند و اگر جمعیت آنها کاهش یابد، جایگزینی آنها در کوتاه‌مدت عملاً غیرممکن است. با توسعه اقتصادی و پیشرفت تکنولوژی در دهه ۱۹۷۰، تعداد کل این ماهی‌ها به میزان دو سوم کاهش یافته است.از این منظر، ممکن است به نظر برسد که پرورش ماهی راهی برای نجات ماهیان وحشی است. اما این نیز چندان راهگشا نیست. انسان‌ها بیشتر به ماهی‌های گوشتخوار علاقه دارند که رژیم غذایی طبیعی آنها ماهی‌های کوچکتر است.پرورش کارخانه‌ای از کاهش تعداد ماهی‌های وحشی جلوگیری نکرده است؛ زیرا «ماهی‌های طعمه» که برای تغذیه ماهی‌های پرورشی استفاده می‌شوند، هنوز از دریا صید می‌شوند. درواقع، یک سوم ماهی‌های صیدشده در جهان برای تغذیه انسان‌ها استفاده نمی‌شوند، بلکه به ماهی‌ها، خوک‌ها و مرغ‌های پرورشی داده می‌شوند. به عنوان مثال، در سال ۲۰۱۳، ۳۰۰ میلیون شاه‌ماهی صید شد و هیچ‌یک خوراک انسان‌ها نشدند؛ بلکه به عنوان مواد خام برای تهیه روغن ماهی، ماهی خشک، پودر ماهی استفاده شدند و سپس به فرآورده‌های روغنی و خوراکی تبدیل گشتند.اما امروزه مردم بیش از پیش به مضرّات ماهیگیری تجاری و آبزی‌پروری و آسیب به محیط زیست توجه می‌کنند. مردم به دنبال تغییر هستند. ولی چیزی که مردم نمی‌دانند این است که ماهیگیری تفریحی و به ظاهر بی‌ضرر نیز چندان بی‌خطر نیست. به عنوان مثال، صورت و چشم‌های ماهی اغلب هنگام گرفتار شدن در قلاب‌ها و تقلّا برای نجات از قلاب، به شدت آسیب می‌بیند. در روند بالا کشیدن ماهی، تلاش برای کنترل ماهیِ در حال مبارزه می‌تواند به لایه مخاطی محافظ اطراف فلس آسیب برساند که ممکن است منجر به عفونت شود.با عمیق‌تر شدن تحقیقات علمی، دانش ما از ماهی‌ها بسیار بیشتر شده است. با درک بهتر ماهی‌ها، متوجه خواهیم شد که بین انسان‌ها و سایر موجودات زنده، نوعی وابستگی متقابل و همزیستی وجود دارد و انسان باید به این همزیستی احترام بگذارد و رفتار خود با موجودات زنده و طبیعت را بهبود ببخشد.سخن پایانیما با مطالعه این خلاصه کتاب آموختیم که ماهی‌ها درست مانند ما انسان‌ها از حواس بینایی، شنوایی، بویایی و چشایی برخوردارند. همچنین ماهی‌ها دارای برخی قدرت‌های خاص هستند، مانند ناوبری مغناطیسی، کنترل ولتاژ و غیره. به‌علاوه آنها قادر به تجربه احساسات مختلف مانند شادی، خشم و غم هستند.دوم اینکه هوش ماهی‌ها از پریمات‌ها (میمون‌ها و انسان‌ها) کمتر نیست. آنها می‌توانند از ابزار استفاده کرده و ایده‌پردازی و برنامه‌ریزی کنند. آنها در یادگیری نیز بسیار سریع هستند و می‌توانند خود دست به نوآوری و ابتکار بزنند. ماهی‌ها زندگی اجتماعی و روابط سلسله‌مراتبی دارند و با یکدیگر همکاری کرده و تعارضات خود را حل می‌کنند.ماهی‌ها در طول تکامل خود روش‌های مختلفی برای تولیدمثل داشته‌اند و گوناگونی زیادی در این زمینه دارند. این امر از یک سو تداوم حیات را تضمین می‌کند و از سوی دیگر، تنوع گونه‌ای بالایی را به وجود آورده است.و درنهایت، رابطه انسان با ماهی چندان تعریفی ندارد و ما انسان‌ها باورهای اشتباهی از ماهی‌ها داریم. اما ماهی‌ها گونه‌هایی ابتدایی نیستند، از احساسات برخوردارند و رنج می‌کشند. بشر سال‌هاست که رفتار درستی با ماهی‌ها نداشته است. آنها نباید به عنوان منابع اقتصادی برای بهره‌برداری در نظر گرفته شوند. روش‌های فعلی ماهیگیری، پرورش ماهی تجاری و شیوه‌های ماهیگیری تفریحی بی‌رحمانه است و منجر به مرگ ماهی‌ها و کاهش شدید گونه‌ها می‌شود. ما باید در روابط خود با ماهی‌ها و محیط زیست آنها بازنگری کنیم.#کتابخوانی#کتاب#سوبژه</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 21:31:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «دختری با هفت اسم»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%85-lrxnwy3wzn5z</link>
                <description> دختری با هفت اسم The girl with seven names‌داستان فرار پرفراز و نشیب یک زن از کره شمالیاثر هیئون ‌سئو لی (Hyeonseo lee)فراری‌های کره شمالی چه سرنوشتی خواهند داشت؟در فوریه سال ۲۰۱۳، زنی جوان بر صحنه‌ سخنرانی آمد تا با صحبت‌هایش، جهان را از آنچه در کره شمالی می‌گذرد، آگاه سازد؛ زنی در اواسط سی سالگی که ۷ نام و ۷ زندگی داشت. یک نام برای قبول شدن در جامعه کره شمالی، یک نام برای فرار، نامی برای ازدواج و نام‌ها و نام‌های دیگری که بر دوش می‌کشید. اما چرا؟ چه اتفاقی برای این زن افتاده بود؟در کره شمالی و جریان‌های فرار پس از آن، هر اتفاقی ممکن است پیش بیاید. داشتن ۷ نام نیز چندان جای تعجب ندارد.«هیئون سئولی» نام آخرین زنی است که میخواهد داستان ۶ نام دیگرش را تعریف کند.او با هر نام، زندگی جدیدی داشت و در عین حال، هیچ هویت مشخصی را نمی‌توانست به صورت دائمی برای خود برگزیند. هیئون‌سئو، سال‌ها برای اینکه بر چنین صحنه‌ای بایستد، بتواند صحبت کند یا هر کار دیگری را آزادانه انجام دهد، درگیر تناقضات زندگی و ایدئولوژی در کره شمالی و کشورهای دیگر بود. او همچنان عاشق کشورش است؛ چراکه هیچ کجا زادگاه آدمی نمی‌شود و دانستن اینکه بهای رفتن از آن‌جا، هرگز بازنگشتن است، غمی سنگین بر قلبش گذاشته است.در حال حاضر، هیئون‌سئو از قدرتش استفاده می‌کند تا صدای مشقت و رنج زنانی باشد که می‌خواهند از کره شمالی فرار کنند. او صدای بی‌صدای این کشور تاریک است تا مردم و جهانیان بدانند که در آنجا چه رنجی برپاست.او داستان کیلومترها دویدن و سال‌ها ناامیدی و دردهای یک زن فراری کره شمالی را می‌گوید و از بخشی صحبت می‌‌کند که شاید کمتر کسی آن را شنیده باشد. حال، این ماجرا، داستانی است برای شنیدن و آموختنِ آگاهی.بذر عشق در کره شمالیدر اواخر یک روز تابستانی در سال‌ ۱۹۷۷، روی سکویی در ایستگاه قطار هیِسان، دختر جوانی پس از خداحافظی با خواهرش سوار قطاری به سمت پیونگ‌یانگ شد تا برادرش را ببیند. قلبش از هیجان دیدن پایتخت کره شمالی، می‌تپید و دستانش عرق کرده بود. سفر به پیونگ‌یانگ نصیب کمتر کسی می‌شد و او اکنون یکی از چند نفری بود که در قطار حضور داشتند.سربازان جوانی که به پایتخت برمی‌گشتند، چند دختر دانشجو و تعدادی زن و مرد دیگر، مسافران این قطار بودند. همه پر از شور و هیجان، دوست داشتند هم‌صحبت شوند؛ بنابراین تاس‌بازی و کلمه‌بازی شروع شد.دختر جوان که ۲۲ سال داشت و از زیبایی می‌درخشید، پس از شکست خوردن در بازی، مجبور به اجرای یک ترانه شد. او به خود جرأت داد و با صدایی گرم و رسا، موسیقی یکی از فیلم‌های جدید کره‌ای را خواند. پس از تمام شدن اجرایش، همه او را تشویق کردند. در آن میان، افسری جوان و با‌جذبه، دختر را به چشم الهه زیبایی دید و این، آغاز آشناییِ مادر و پدر هیئون‌سئو بود. آن دو باهم تمام راه را صحبت کردند و در پایان، قرار بر این شد که افسر جوان برای او نامه‌ بفرستد.اکنون بذر عشقی کاشته شده بود که هیجان آن، کاری میکرد که چیزی از سفر به پیونگ‌یانگ به یاد دختر نماند.شش ماه بعد، یک شب که خانواده در هیِسان، دورهم جمع شده بودند، صدای چکمه‌های افسری نظامی به گوش رسید. برق شهر رفته بود و یکی از خواهرهایش، با شمعی به سمت در رفت و گفت که کسی با او کار دارد.همان افسر جوانِ قطار پیونگ‌یانگ با یونیفرم نظامی، در برابر مادر هیئون‌سئو تعظیم کرد و شبی عاشقانه در کره شمالی برای آن ۲ رقم خورد.۱۲ ماه آینده پر از شور و عشق بود تا آنکه در بهار سال بعد، افسر جوان برای خواستگاری به هیِسان بازگشت.هردو خانواده، «سُنگ‌بون» خوبی داشتند و به همین دلیل، نیازی به نگرانی بابت مراحل ازدواج نداشتند.سُنگ‌بون، نوعی سیستم طبقه‌بندی است که در کره شمالی اعمال می‌شود. افراد براساس میزان وفاداری و کارهایی که برای رهبر کشور انجام می‌دهند، به سه طبقهٔ «هسته یا وفادار»، «مردد» و «متخاصم یا دشمن» تقسیم می‌شوند. در زیرمجموعه این ۳ طبقه، ۵۱ درجه‌بندی وجود دارد که خانواده کیم در صدر جدول و زندانیان سیاسی در پایین جدول هستند.درواقع ۴۰ درصد جامعه کره شمالی در طبقه دشمن قرار دارند و با آن‌ها غیرانسانی رفتار می‌شود. معلم‌ها و مقامات هم در طبقه مردد قرار دارند.فقط طبقه هسته اجازه دارد در پیونگ‌یانگ زندگی کند یا بالاتر از آن، به «حزب کارگر» ملحق شود. نورچشمی‌ها هم حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد از جمعیت را تشکیل می‌دهند که باید حسابی حواسشان را جمع کنند تا هرگز خطایی مرتکب نشوند.در کره شمالی به کسی گفته نمی‌شود که چه سُنگ‌بونی دارد و تقریباً هرکس خودش می‌داند جایگاهش کجاست. در این سیستم، سقوط به طبقات پایین‌تر به راحتی اتفاق می‌افتد؛ اما رفتن به طبقات بالاتر امکان‌پذیر نیست.خانوادهٔ مادرِ هیئون‌سئو نیز از سُنگ‌بون خوبی برخوردار بود. پدربزرگش قهرمان جنگی کره شمالی بود و مادرش نیز کمونیستی دو آتشه محسوب می‌شد که به عنوان نخبهٔ فکری، خودخواسته از ژاپن به کره شمالی آمده بود. حال، پس از ۱۲ ماهِ عاشقانه، درست در زمانی که باید وقت نامزدی مادر هیئون‌سئو تعیین می‌شد، مادرِ مادرش سر ناسازگاری برداشت؛ چراکه همسر بهتری برای دخترش پیدا کرده بود.مخالفت مادربزرگِ هیئون‌سئو، رشته عشق میان مادر و پدر هیئون‌سئو را قطع کرد. در یک روز بهاری در سال ۱۹۷۹، مادر هیئون‌سئو با یک مقام پیونگ‌یانگی ازدواج کرد و در ژانویه ۱۹۸۰، هیئون‌سئو به‌دنیا آمد. آن‌ها نام او را «کیم جی هائه» انتخاب کردند. این، اولین نام هیئون‌سئو بود.مادربزرگ هیئون‌سئو گمان می‌کرد همه‌چیز عالی است تا اینکه مادر هیئون‌سئو دیگر نتوانست با همسرش زندگی کند و او را ترک کرد. این اتفاق باعث شد که دوباره ارتباط میان مادرِ هیئون‌سئو و عشق اولش برقرار شود.درنهایت، دو عاشق با یک شرط عجیب به هم رسیدند. شرط این ازدواج، تغییر نام کوچک و نام خانوادگی هیئون‌سئو بود؛ بنابراین آن‌ها در چهار سالگی، نام هیئون‌سئو را عوض کردند. این مرتبه، او «پارک مین یونگ» نام گرفت.از هیِسان تا آنجواز آنجایی که هیئون‌سئو پدری نظامی داشت، سال‌ها در شهرهای مختلف زندگی کردند که هرکدام برایش دنیایی عجیب، وهم‌‌آور و گاهی همچون خوشبختی کوتاهی بودند.ریانْگ‌گانْگ، مرتفع‌ترین استان کره شمالی است. منظره تابستان‌های آن را نمی‌توان با هیچ‌چیز عوض کرد. زمستان‌های سختی دارد؛ اما در خانهٔ هیئون‌سئو، عشقْ خانواده را گرم می‌کرد.او تا به حال ندیده بود که پدر و مادرش همدیگر را بغل کنند؛ زیرا در کره شمالی انجام چنین کاری مقابل دیگران، حکم اعدام یا زندان‌های سنگین را داشت.هیسان، نام شهری که خانواده هیئون سئو در آن زندگی میکردند، شهری جذاب بر لبه‌ جهان بود.از یک طرف آن، کره شمالی و از سوی دیگر، رودخانه یالو (Yalu) دیده میشد.هیِسان درواقع شهر تُجار بود؛ شهر بازارهای سیاه و قاچاق انواع و اقسام وسایل، از یک سوزن گرفته تا بسته‌های بزرگ هروئین با بالاترین کیفیت ممکن که یکی از منابع اصلی تأمین بودجه دولت به شمار می‌رفت. خانواده هیئون‌سئو نیز مانند دیگران یاد گرفته بودند که چطور از بازار سیاه سود ببرند.هیئون‌سئو بارها و بارها اقرار می‌کند که این شَمِّ اقتصادی مادرش بوده است که همه را از مرگ نجات داد و درست هم می‌گوید. او زنی بود که می‌دانست چه زمانی و به چه کسی و چه مقدار رشوه بدهد تا کارهایشان انجام شود. او زنی زیبا و مقتدر بود، بی‌نظمی را دوست نداشت و هیئون‌سئو را تحت تربیت سختی بزرگ کرده بود تا بتواند شانس ازدواج با مردی از سُنگ‌بون بالا را داشته باشد.اولین خاطره هیئون‌سئو از هیِسان به جریان «تصادف با یک قطار» بازمی‌گردد. در کمال تعجب، او زنده ماند و از زیر واگن چهارم بیرون آمد. بعد از تمام آن جریان‌ها و زنده ماندن شگفت‌انگیز هیئون‌سئو، مادرش او را نزد فالگیری بسیار چیره‌دست برد. او به هیئون‌سئو و مادرش گفت: «آینده‌ا‌ش موسیقی است. بوی برنج خارجی می‌شنوم.» در آن روزها مادرش گمان می‌برد صحبت فالگیر به معنای این است که هیئون‌سئو با یک مقام عالی‌رتبه پیونگ‌یانگی ازدواج می‌کند و از این بابت بسیار خوشحال بود.مادر هیئون‌سئو کسی بود که همیشه خانواده را اولویت خود قرار می‌داد و به آن‌ها وابستگی زیادی داشت. درست به دلیل همین وابستگی، مادر هیئون‌سئو وقتی مجبور شد همراه همسرش به پادگان «شهر آنجو» سفر کند، دچار افسردگی شد.در سال ۱۹۸۴، هیئون‌سئو به همراه پدر و مادرش و درحالی‌که چهار ساله بود، به آنجو نقل مکان کردند. آنجو شهری صنعتی و دودگرفته با تابستان‌های متعفن و زمستان‌های خشک و سرد بود. چندین خانه و شهرک به سبک خانه‌های سازمانی در آنجا ساخته بودند. به دلیل رتبه بالای پدر هیئون‌سئو، یکی از آپارتمان‌های خوب و دو عکس از رهبر بزرگ و پسرش را به آن‌ها دادند.عکس پدر کره شمالی (کیم ایل سونگ) و پسر آسمانی او (کیم جونگ ایل)، تنها تابلوهایی بودند که در کره شمالی می‌توانستند بر دیوار خانه نصب شوند؛ دو تابلویی که گویی از هر طرف، انسان را نظاره می‌کنند. هیئون‌سئو نیز فکر می‌کرد زیرنظر دو رهبر عزیزشان زندگی می‌کند و چنین چیزی نهایت افتخار است. در هر خانه‌ای شرایط به همین شکل بود و هیچ چیدمان اضافه‌ای در آپارتمان‌ها وجود نداشت.در خانه مقامات، علاوه‌بر این دو پرتره، عکس همسر کیم ایل سونگ، یعنی کیم جون سوک را نیز به دیوارها می‌آویختند. زنی شجاع که پیش‌مرگ همسرش شده بود.در آنجو، مقامات هر هفته، گاه و بی‌گاه وارد خانه‌ها می‌شدند و با دستکش سفید و بازوبند قرمزشان همه‌جا را وارسی می‌کردند و وای بر احوال خانواده‌ای که تمیز کردن پرتره رهبران را فراموش کرده بود. هرچه می‌شد این تابلوها مهم‌تر از همه‌چیز و حتی جان انسان‌ها بودند. تلویزیون، کسانی را قهرمان نشان می‌داد که مثلاً در هنگام سیل، در تلاش برای نجات تابلوهای بیشتر هستند و به رهبرشان عشق می‌ورزند.مادر هیئون‌سئو با رشوه و پول، بازهم راه خود را میان زنان پرنفوذ و افراد موفق باز کرد؛ اما کم‌کم جو سنگین زندگی در پادگان نظامی بر زندگی آن‌ها سایه انداخت. در کره شمالی، تمام کشور، یک پادگان نظامی بزرگ است. همه باید نقابی درست کنند تا هنگام برخورد با دیگران بر چهره بزنند و وقتی به خانه می‌آیند، آن چهره بی‌روح را کنار بگذارند و دوباره تبدیل به خود واقعیشان شوند.بالاخره دو سال از زندگی در آنجو گذشت و دیگر زمان مهدکودک رفتن هیئون‌سئو بود؛ اما تمام اهالی خانه می‌دانستند که با مهدکودک رفتن هیئون‌سئو، او را ممکن است از دست بدهند؛ زیرا فرزندشان دیگر متعلق به دولت بود.ایدئولوژی در کره شمالی برای کودکاندر سال‌های تحصیل هیئون‌سئو، درباره ماهیت واقعی آنچه که به آن‌ها دیکته می‌شود، سؤالاتی برایش پیش آمد. او در سال‌های کودکی به دلیل شرایط مالی بهتر، از مزایای بسیاری مانند بخشش معلم‌ها، خوردن برنج یا داشتن تنقلات و عروسک، کفش‌های زیبا و بسیاری موارد دیگر برخوردار بود؛ اما باقی بچه‌ها نه.او مانند هر کودک دیگری از اینکه فرزند کیم ایل سونگ است، احساس افتخار می‌کرد. او به داستان‌هایی که از بچه‌های قهرمان در زمان استعمار یا جنگ دو کره گفته می‌شد، با اشک و آه گوش می‌داد و دوست داشت واقعاً بتواند برای ملتش کاری کند.هیئون سئو با کودکان دیگر، آهنگ روز تولد رهبر بزرگ را میخواند. روز تولد رهبر بزرگ، روز خورشید نام داشت و کره شمالی، کشور خورشیدی ابدی بود.براساس داستان‌ها، روز تولد کیم جونگ ایل عزیز، یک جفت رنگین‌کمان بر فراز کوه پِکتو پدیدار شد و پرستوها با صدای انسان‌ها آواز خواندند. ستاره‌ای در آسمان ظهور کرد و کیم جونگ ایل به دنیا آمد. در مدرسه، روز تولد رهبر بزرگ، ۲ روز متوالی، تعطیلی رسمی بود و بین کودکان شکلات و هدیه پخش می‌کردند.متأسفانه آنقدر سن این کودکان کم بود که هر حرفی را باور می‌کردند. درست مانند تصوری که بسیاری بچه‌ها درباره بابانوئل دارند. هیئون‌سئو نیز نمی‌دانست که هر حرفی را نباید باور کند و کاملاً بر این باور بود که خانوادهٔ کیم قهرمان سرزمین کره است.این پدر در ذهن آن‌ها آنقدر عزیز و بزرگوار بود که همواره به کمک کودکان فقیر و گرسنه کره جنوبی می‌رفت. در مدرسه، کره جنوبی را کشوری معرفی می‌کردند که زیر ظلم سربازان آمریکایی است. نقاشی‌هایی که از بچه‌ها درباره کره جنوبی دیده می‌شد، واقعاً تأثیرگذار بود و شب‌ها هیئون‌سئو را با گریه بیدار نگه می‌داشت.حتی اسبا‌ب‌بازی‌ها هم در راستای ایدئولوژی کیم جونگ ایل بود. برای مثال، به کودکان آموزش می‌دادند با قطار به کره جنوبی بروند و با مأموریت‌های ویژه، کودکان آنجا را نجات دهند. این معلم‌های مهربان، همگی بازوهای قدرت ایدئولوژیکی بودند که مغز کودکان را شستشو می‌داد.جاسوس‌ها و چشم‌های دولت نیز همه‌جا حضور داشتند. در پادگان آنجو، شرایط برای خانواده هیئون‌سئوهر لحظه سخت‌تر می‌شد. حضور «بوبیو» یا همان سازمان اطلاعات در این شهر، بیش از هر جای دیگری خودش را نشان می‌داد. اعضای بوبیو همان همسایه، برادر و حتی گاهی همسر و کودک بودند که گزارش جرائم مختلف را به سازمان اطلاعات می‌دادند.در کنار تمام این جریانات، تناقضات ذهنی هیئون‌سئو نیز بیشتر می‌شد. همه‌چیز برایش تقریباً عادی بود تا آنکه برای اولین بار در ۷ سالگی، در صحنه یک اعدام عمومی قرار گرفت؛ صحنه‌ای تکان‌دهنده که جزئیات آن هرگز از یاد هیئون‌سئو نرفت. پس از آن روز، باوجود بارداری مادر هیئون‌سئو، خانواده درگیر مسائل و مشکلات زیادی شد. بنابراین روزی که پدرش با نامهٔ انتقالش به «هامهونگ» به خانه آمد، مادرش از همیشه شادتر بود. آن‌ها مستقیماً به شهر مقصد نرفتند و برای زایمان، راهشان را به سمت هیِسان کج کردند. اکنون با تولد برادرِ مین یونگ (نام هیئون‌سئو در آن زمان)، همه‌چیز خوب به نظر می‌رسید.در اوایل سال ۱۹۹۰، وقتی هیئون‌سئو ۱۰ ساله بود، بار دیگر پدرش به هیِسان خوانده شد و این گویی تمام چیزی بود که مادر هیئون‌سئو می‌خواست.هیِسان جدید به وضوح نسبت به سال‌های گذشته رونق یافته بود. خانه آن‌ها مانند گذشته در پادگان نظامی قرار داشت. تجارت غیرقانونی به حد اعلایش رسیده بود و ظاهراً خاله زیبا و دایی‌پول‌دار هیئون‌سئو تبدیل به افراد پرنفوذ و ثروتمند منطقه شده بودند. مادرش نیز با همکاری برادر و خواهرش، با چند تاجر برای واردات کالاهای مختلف، همکاری کرد. آن‌ سال‌ها را می‌توان بهترین سال‌های خانواده دانست.قلب بزرگ از تپیدن افتادهمه‌چیز خوب بود تا اینکه روزی مادربزرگ هیئون‌سئو بدون هیچ مقدمه‌ای به او گفت: «می‌دانی پدرت، پدر واقعی تو نیست؟»همین خبر، جرقه آتش بزرگی شد. مادربزرگ خیلی رُک به او گفت که فامیلی‌اش «کیم» است. در یک چشم برهم زدن، دنیای هیئون‌سئو در هم فرو ریخت و حتی باوجود برادرش «مین هو» هم دیگر احساس خوبی نداشت. او احساس می‌کرد شیشه‌ای میان خودش و مین هو است و سال‌ها طول کشید تا دوباره بتواند با او ارتباط صمیمیِ قبل را برقرار کند. او در آن سال‌ها، از پدرش نیز فاصله گرفت و احساس کرد به جایی تعلق ندارد.در سپتامبر سال ۱۹۹۴، وقتی در دومین سال از مقطع راهنمایی بود، مادر و پدر هیئون‌سئو برای جشنی دلنشین آماده می‌شدند. پدر هیئون‌سئو ترفیع رتبه گرفته بود و اکنون به جای یونیفرم، یک دست کت و شلوار اداری داشت. آن‌ها همچنین، پاسپورت جدیدی داشتند که اجازه سفر به خارج از کشور را می‌داد.سفرهای شغلی پدر هیئون‌سئو به چین آغاز شد. طی آن سال‌ها خانه‌شان نیز یک‌بار در حریق سوخت و آن‌ها درحالی‌که تابلوی دو رهبر عزیز را به دست گرفته بودند، آواره شدند.دولت به آن‌ها خانه‌ای در مقابل (رود یالو) داد؛ رودی که فراریان از کره شمالی، برای رسیدن به چین، خودشان را در آن می‌انداختند.این محل برای تجارت مادر هیئون‌سئو بسیار بهتر بود. آن‌ها خانه‌ای لوکس با تلویزیون رنگی توشیبا داشتند که نهایت ثروتمند بودن را نشان می‌داد و پرتره دو رهبر بزرگ، بازهم بر دیوار خودنمایی می‌کرد.در آن سال، اتفاقات عجیبی افتاد که تمام زندگی هیئون‌سئو را دگرگون کرد. درست در همان سال‌ها فهمید آنچنان هم آزاد نیست و نمی‌تواند با هر پوششی در ملاء عام ظاهر شود. همچنین، اگر حواسش به رفتارش نبود، سَرِ تمام خانواده را به باد می‌داد. پس از آن، هیئون‌سئو تاحدی دست از کنجکاوی‌ها و سرکشی‌هایش برداشت؛ اما مشکل اصلی هنوز حل نشده بود.هیئون‌سئو نمی‌دانست روزهای آرامی که در کنار ساحل رودخانه یالو دارد، به زودی از بین می‌روند. رابطه خوبی با مین هو نداشت و همچنان نسبت به پدرش بی‌اعتنا بود و با او صحبت نمی‌کرد. در یکی از روزهایی که هیئون‌سئو بی‌خبر از همه‌جا به خانه باز‌‌گشت، مادرش به او گفت که چندین روز است پدرش به خانه نیامده است. پس از پیگیری‌های فراوان مشخص شد که پدر هیئون‌سئو را به جرم جاسوسی دستگیر کرده‌اند.پدر آن‌ها توسط «مأموران امنیت نظامی» دستگیر شده بود. سازمان امنیت کشور از «بوبیو» جدا بود. ۱۰ روز گذشت و ناگهان یک شب، وقتی همچنان به انتظار خبر بودند، چند افسر با لباس نظامی به خانه حمله کردند، همه‌چیز را از بین بردند و غارت کردند.دو هفته بعد، به مادر هیئون‌سئو خبر دادند که همسرش در بیمارستان هیِسان است. در آن ملاقات، مشخص شد که پدرش را به جرم رشوه‌‌گیری و سوء‌استفاده از مقامش متهم کرده‌اند؛ اما تمام جرم‌ها ساختگی بود. چند روز بعد، هیئون‌سئو پدرش را از دست داد. پدرش در بیمارستان، خودکشی کرد. اما از آنجایی که خودکشی در کره شمالی جرم بسیار بزرگی است و مجازات بدی برای اطرافیان شخص به دنبال دارد، بنابراین، مادر هیئون‌سئو به پزشک رشوه داد تا علت مرگ را طبیعی ذکر کند. آن‌ها هنوز فاجعه مرگ پدر را هضم نکرده بودند که اتفاق دیگری افتاد.«قلب بزرگ از تپیدن ایستاد!»صبح روز ۸ جولای ۱۹۹۴, کیم ایل سونگ مُرد و کره شمالی پدر خود را از دست ‌داد. از همه‌جا، صدای گریه و ناله و زاری می‌آمد. قیامتی برپا بود که گویی هرکه بیشتر ضجه می‌زد بهتر بود. هیئون‌سئو نیز غم خود را به غم پدرِ بزرگ گره زد و تا می‌توانست، شیون و زاری کرد.یک سال نگذشت که موج اعدام و بستن بازارهای سیاه و تغییر شرایط مقامات‌ آغاز شد. در پی آن، فقر و قحطی بزرگِ کره شمالی به هیِسان رسید و در صحنه‌ای آخرالزمانی، گدایانْ خیابان‌های هیِسان را از آن خود کردند. هیئون‌سئو و مین هو که از هیچ‌چیز خبری نداشتند، از مادرشان پرسیدند که مگر ما ثروتمندترین کشور دنیا نیستیم؛ پس چرا گرسنه هستیم؟! مادرشان هیچ پاسخی برایشان نداشت. هیچ‌کس گمان نمی‌کرد این قحطی چنین گسترده و وحشتناک شود.بازی با آتشقحطی تمامی نداشت و به خانه هیئون‌سئو نیز راه پیدا کرده بود. تعداد وعده‌های غذایی‌شان کمتر شد و همه‌چیز بدون پدرشان ساده‌تر به نظر می‌رسید. شرایط زندگی برای همه سخت‌تر می‌شد و در این میان، دلالان و قاچاقچی‌ها بیشترین سود را می‌کردند. روزی نبود که کسی در رودخانه یالو کشته نشود و شبی گرسنه‌ای به در خانه نکوبد. تحمل چنین چیزهایی برای هیئون‌سئو بسیار سخت بود.هیئون سئو در ژانویه ۱۹۹۸ به ۱۸ سالگی میرسید.فکر زندگی در آن سوی مرزها در ذهنش جرقه میزد و منتظر شعله‌ور شدن بود.می‌دانست که اگر به ۱۸ سالگی برسد، دیگر نمی‌تواند کشور را ترک کند و تنها راه خروجش فرار است؛ اما قبل از ۱۸ سالگی می‌توانست بنا به دلایلی، به آن سوی مرزها برود و بیاید. او که شیفته شِنْیانْگ، شهر همیشه روشن چین، در آن سوی رودخانه بود، می‌خواست بداند که آن سوی مرزها چه خبر است.درنهایت، او یک شب، دلش را به دریا زد و از آنجایی که با مرزبان جوانی که شیفته او بود، رابطه داشت، به‌راحتی به آن سوی مرز رفت.آن سوی مرز، دوست قدیمی مادرش، آقای آهِن منتظرش بود. او می‌دانست که هیئون‌سئو به دنبال چیست. هیئون‌سئو می‌خواست پس از استراحتی کوتاه، به دیدار عمو و زن‌عمویش در چین برود و پیش از آنکه ۱۸ ساله شود، از همان رودخانه به خانه بازگردد تا در دانشگاه اقتصاد مشغول به تحصیل شود؛ اما سفر او به چین، زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.او از دوست مادرش، کمی پول گرفت و به دنبال عمو و زن‌عمویش در شنیانگ رفت. ملاقات یک روزه او تبدیل به هفته‌ها غرق شدن در لذت و خوشی شد. تا جایی که حتی فراموش کرد دارد ۱۸ سالگی را رد می‌کند.از سویی دیگر، مادرش نیز بی‌خبر از او، گزارش گم شدنش را به مقامات داده بود؛ بنابراین هیئون‌سئو نمی‌توانست به کره شمالی بازگردد. اکنون او یک مهاجر غیرقانونی در چین به شمار می‌رفت و از نظر هر دو دولت گناهکار بود.هرچند که هیئون‌سئو اکنون در چین، آزادی بیشتری داشت، اما حضورش غیرقانونی بود. او می‌دانست که جاسوس‌های کره شمالی همه‌جا حضور دارند. سرانجام، او برای حفظ جان خود، نامش را بار دیگر تغییر داد. نام سوم او، «چای میران» بود.هیئون‌سئو با هر نام، یک شخصیت تازه می‌گرفت. پس با نام چای میران نیز باید هویت یک دختر چینی را جعل می‌کرد. حالا او برای زنده ماندن، باید فقط به خودش تکیه می‌کرد. هیئون‌سئو می‌توانست هویتش را پنهان کند؛ اما هرگز نمی‌توانست خودش را از احساس گناهِ رها کردنِ بی‌خبرِ مادر و برادرش آزاد کند.اقوامش که وضعیت او را می‌دیدند تصمیم گرفتند که هیئون‌سئو را با مردی جوان آشنا کنند تا شاید حال روحی او نیز بهتر شود. این مرد، «جانگ گِئون سو» نام داشت. زن عمو و عمویش این مرد را برایش پیدا کرده بودند تا با ازدواج، علاوه‌بر بهتر شدن حال روحی‌اش، بتواند مجوز اقامت در چین را نیز دریافت کند.اینجا بود که مادر جان گئون سو وارد داستان شد. او مدام در حال دیکته کردن کارها به هیئون‌سئو بود. اما هیئون‌سئو که از یک حکومت دیکتاتوری فرار کرده بود، می‌توانست بار دیگر زیر بار ازدواج و محدودیتی این چنینی برود؟هیئون‌سئو به نامزدی جان گئون سو درآمد و بار دیگر، نامش را تغییر داد. اسم چهارم او، «جانگ سون هیانگ» بود. هیئون‌سئو بازهم چهره‌ای دیگر به خود گرفت؛ اما او می‌دانست که این ازدواج به معنای خداحافظی همیشگی با خانواده‌اش است؛ بنابراین درست یک هفته قبل از عروسی و در لحظه‌ای که جان گئون مشغول صحبت درباره گذراندن ماه عسل بود، هیئون‌سئو با برداشتن گذرنامه، شناسنامه و لباس‌هایش، پا به فرار گذاشت.اما خانه کجاست؟هیئون‌سئو حالا فقط شناسنامه و مقداری پول و لباس داشت؛ اما کجا باید می‌رفت. هیئون‌سئوی سرگشته و فراری می‌دانست که به زودی نیاز به شغل پیدا می‌کند و باید سرپناهی داشته باشد؛ بنابراین به فردی به نام «خانمِ ما» معرفی شد. خانم ما زنی بود که آرایشگاه بزرگی را در شنیانگ می‌چرخاند و از زیبایی هیئون‌سئو خوشش آمده بود؛ بنابراین به او پیشنهاد یک کار نیمه‌وقت در آرایشگاهش داد.در اولین روز کاری مشخص شد که شغل اصلی هیئون‌سئو چیست. او باید به‌عنوان یک روسپی کار می‌کرد، با مردان ثروتمند، این سو و آن سو می‌رفت و به خانم ما هم درصدی از درآمدش را می‌داد. اینجا جای هیئون‌سئو نبود؛ پس از آرایشگاه نیز فرار کرد.درنهایت، هیئون‌سئو در یک کافه مشغول به کار شد. کافه‌ای که خوابگاهش نیز همان‌جا بود. این برای او نهایت آرامش و رضایت را به دنبال داشت؛ اما در یکی از روزها، پلیس به او شک کرد که شاید یک فراری باشد و هیئون‌سئو را مورد بازجویی گسترده قرار داد. این بازجویی خوشبختانه به زبان ماندارین بود؛ زبانی که عمو و زن‌عمویش مجبورش کرده بودند یاد بگیرد. هیئون‌سئو خوشنویسی ماندارین را نیز همان روزهای اول یاد گرفته بود و توانست از بازجویی پلیس جان سالم به در ببرد.اما همین مسئله باعث شد که او دیگر در هیچ لحظه‌ای احساس امنیت نکند.هیئون سئو از سایه‌ی خودش نیز میترسید.در فاصله کمی پس از بازجویی، به او حمله شد و تا نزدیکی مرگ کتک خورد. او به طرز معجزه‌آسایی از مرگ جان سالم به در برد؛ اما این‌ها زنگ هشداری برای شناخته شدن او در چین بود.۲ سال بعد، او همچنان تنها، خسته و محتاط‌‌تر از همیشه به زندگی خودش ادامه داد؛ تا جایی که به هیچ‌کس نمی‌توانست اعتماد کند. سرانجام، هیئون‌سئو از سَرِ دلتنگی برای خانواده، با یک دلال چینی ارتباط برقرار کرد تا خانواده‌اش را برایش پیدا کند. او دو راه برای پایان دادن به این وضعیت در سر داشت:نقشه اول، ارتباط از طریق دلال بود و نقشه دوم، تماس گرفتن با خانواده دوست مادرش، آقای آهِن. همسر آقای آهن طی صحبت‌هایشان موافقت کرد که برادر هیئون‌سئو را پیدا کند و ملاقاتی را با او ترتیب دهد. کمتر از ۱ ماه بعد، خانوم آهن به هیئون‌سئو خبر داد که پس از سال‌ها می‌تواند با برادرش ملاقات کند.هیئون‌سئو در این مسیر، خودش را برای هر چیزی، حتی اعدام‌های صحرایی آماده کرده بود. او در جریان این اتفاقات، چند روزی بازداشت شد؛ اما بار دیگر، به طرز معجزه‌آسایی و بدون هیچ آسیبی از زندان بیرون آمد و برای نجات جانش به شانگهای فرار کرد و نام پنجم خود، یعنی «چای این هی» را انتخاب کرد.او پس از مدتی، از ترسِ تجربه‌هایی که داشت، بازهم نامش را به «پارک سون جا» تغییر داد.در سال ۲۰۰۳، سرانجام در اوج ناامیدی، تماسی عجیب و غیرمنتظره از برادرش دریافت کرد. مین هو از هیئون‌سئو پول و تلفن همراه می‌خواست و او نیز به سرعت قبول کرد.این تماس‌ها درنهایت، او را به خانواده‌اش می‌رساندند. یک سال پس از این ماجرا و در سال ۲۰۰۴, هیئون‌سئو متوجه شد که فراریان کره شمالی می‌توانند در کره جنوبی درخواست پناهندگی بدهند؛ بنابراین شروع به برنامه‌ریزی برای نقل مکان به سئول کرد و سرانجام ۴ سال بعد توانست به کره جنوبی برود.او به محض رسیدن اظهار کرد که اهل کره شمالی است؛ اما سال‌ها چینی ماندارین صحبت کردن باعث می‌شد حرف او را باور نکنند. درنهایت، مأمور بازرسی پس از گرفتن تمام پول‌هایش او را به یک مرکز بررسی فرستاد. او به همراه دیگر فراریان کره شمالی، به جایی به نام «هانون» فرستاده شدند؛ جایی که فراریان کره شمالی یاد می‌گیرند یا با زندگی وفق پیدا کنند یا به کره شمالی بازگردانده شوند. او نیز دوره خود را به صورت کامل ‌گذراند.پس از ۲ ماه، مکان زندگی، شغل و شهری که باید در آن زندگی کنند اعلام شد. هیئون‌سئو نیز به سئول فرستاده شد و در اواخر سال ۲۰۰۸ توانست بفهمد که چطور زندگی خود را ادامه دهد.او بار دیگر نام خود را عوض کرد. هیئون‌سئو آخرین و هفتمین نام او و به معنای «خورشید خوش‌شانسی» است. او اکنون شروع بهتری برای خود در نظر گرفته است و سرانجام با مبارزات فراوان، توانسته مادر و برادرش را نیز به سئول بیاورد.سخن پایانیهیئون‌سئو در یکی از بهترین دانشگاه‌های کره جنوبی پذیرفته شد و با مرد رؤیاهایش، یک مرد آمریکایی ازدواج کرد. اکنون هیئون‌سئو صدای میلیون‌ها زن است که در کره شمالی زندگی می‌کنند.هیئون‌سئو یکی از هزاران فردی است که به طریقی، از کره شمالی فرار کرده‌اند و پرده از داستان فرارشان برداشته‌اند. فرار از کره شمالی، همواره با مشقت‌ها و هزینه‌های سنگین و گاهی غیرقابل جبران همراه است که شاید فکر کردن به آن نیز لرزه بر اندام ما بیندازد؛ اما فراریان برای رسیدن به آزادی و به دلیل رنجی که از آگاه بودنشان می‌کشند، هر سختی‌ای را به جان می‌خرند.شاید روزی، کره شمالی نیز از زیر یوغ سلطنت خانواده کیم آزاد شود و هیئون‌سئو لی بتواند با هویت، زندگی و شخصیتی که خودش انتخاب کرده است بر تپه‌های هیِسان بنشیند و بار دیگر وطنش را ببیند.#کتابخوان#ترویج_کتابخوانی#کتاب</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 20:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «من، خودم و ما»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%A7-o90qn8fcnlkm</link>
                <description>من، خودم و ما Me, Myself And Usچه ارتباطی بین علم شخصیت شناسی و سلامت فردی وجود دارداثر برایان لیتل (Brian Little)چگونه به درک عمیقی از رفتارها و شخصیت‌تان دست پیدا کنیدهر کسی در طول زندگی‌اش احتمالاً از خود پرسیده که دقیقاً چه عواملی بر رفتارهای انسان تأثیر گذاشته و به شخصیت او شکل می‌دهد. علاوه‌براین، ممکن است سؤالاتی ذهن شما را درگیر کرده باشد؛ مثلاً اینکه چرا نمی‌توانید بر احساس خجالت خود غلبه کنید، چرا در فلان مهمانی آن رفتار احمقانه را از خود نشان دادید یا چرا قادر نیستید با همکاران خود در محل کار ارتباط برقرار کنید. ممکن است بارها در آزمون‌های شخصیت‌شناسی مجلات شرکت کرده‌ باشید و از خود پرسیده‌ باشید که آیا نتایج آن آزمون‌ها صحت یا اعتبار علمی دارد یا خیر.شاید شنیده‌اید که نوع شخصیت فرد را بیشتر از هر چیز، موقعیتی که در آن قرار دارد تعیین می‌کند، اما در مورد درستی این مسئله تردید دارید؛ فکر می‌کنید که تست‌های شخصیتْ پیچیدگی و تنوع شخصیت افراد را خیلی ساده تصور می‌کنند یا اینکه بسیار ظالمانه است که شخصیت ما توسط شرایط بیرونی شکل بگیرد؛ و درنهایت، حس می‌کنید که به روش جدیدیبرای درک خودتان و دیگران نیاز دارید.خلاصه کتاب من، خودم و ما این نوع پرسش‌ها را به‌طور دقیق بررسی می‌کند و با تکیه بر جدیدترین دستاوردهای تحقیقات علمی در مورد شخصیت‌شناسی، به توضیح انگیزه‌های اصلی رفتارهای ما می‌پردازد تا درنهایت به بزرگ‌ترین سؤال ما در این زمینه پاسخ دهد؛ اینکه آیا رفتارهای ما تثبیت ‌شده‌اند یا این توانایی را داریم که آن‌ها را تغییر دهیم؟بحث را با بررسی ابزارهای شناختی فرد برای درک خود و دیگران آغاز می‌کنیم. سپس به توضیح ویژگی‌ها، اهداف و تعهدات فردی و موقعیت‌هایی که در زندگی روزانه خود با آن‌ها مواجه می‌شویم می‌پردازیم. ما در این خلاصه کتاب به شما نشان می‌دهیم که چطور این عوامل بر زندگی‌ انسان‌ها تأثیر گذاشته است.درک بهتر ویژگی‌ها و رفتارهای فردی کمک میکند تا مسیر زندگی خود را مشخص کنیم.کسانی که در زمینه روان‌شناسی مطالعه داشته‌اند احتمالاً با آن دسته از نظریه‌های شخصیت که بر محرّک‌ها و انگیزه‌های ناخودآگاه تأکید دارند آشنا هستند. نظریه‌های عصب‌شناس و روان‌کاو اتریشی، زیگموند فروید (Sigmund Freud) و روان‌پزشک سوئیسی، کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung) که به‌خصوص در اوایل قرن بیستم طرفداران بسیاری داشتند، ریشه رفتارهای انسان را در ناخودآگاه او جستجو می‌کردند. گرچه هنوز هم نظریه‌های آن‌ها در روان‌پزشکی و رشته‌های ادبی طرفدارانی دارد، اما اعتبار خود را در میان متخصصان حوزه روان‌شناسی شخصیت از دست داده است.با اینکه تأثیر عوامل ناخودآگاه بر رفتار انسان را نمی‌توان نادیده گرفت، بحث اصلی ما به این تأثیرات مربوط نمی‌شود. در عوض، ما می‌خواهیم بررسی کنیم که چطور ما انسان‌ها از طریق اهداف، آرزوها و برنامه‌های شخصی خود، زندگی‌مان را تغییر می‌دهیم. این‌ها همان اقدامات جسورانه‌ای است که به زندگیمان معنا می‌دهند.دغدغه اصلی کتاب من، خودم و ما (Me, Myself, and Us) سلامتی، خوشبختی و معنا در زندگی انسان است؛ به‌خصوص اینکه چگونه شخصیت فرد بر جنبه‌های خوب زندگی‌اش تأثیر می‌گذارد. استفاده از دست‌آوردهای علم روان‌شناسی شخصیت در زندگی فردی، کار ساده‌ای نخواهد بود؛ چون نمی‌توان روشی گام‌به‌گام و کاملاً مشخص برای آن تعریف کرد. برای داشتن یک زندگی خوب باید هنر خوشبخت بودن را یاد گرفت و روش منحصربه‌فرد زیستن‌ را ایجاد کرد.ساخت‌های شخصی‌ ما به رفتارهایمان جهت می‌دهدهمه ما با این توصیه که «هیچ وقت چیزی یا کسی را از روی ظاهرش قضاوت نکنید» آشنا هستیم. اما، انجام این کار همیشه به آن سادگی که به نظر می‌رسد نیست. ما در طول روز بارها افراد را بر اساس تأثیرهای اولیه، یعنی تأثیر اولین برخورد، قضاوت می‌کنیم.بیشتر از یک نوع تأثیر اولیه وجود دارد؛ برای مثال، تصور کنید که در یک رستوران هستید و ناخواسته می‌شنوید که یک مشتری با پیشخدمت رستوران بی‌ادبانه صحبت می‌کند. چه احساسی به شما دست می‌دهد؟ ممکن است آن مشتری را فردی بی‌ادب و بدزبان بدانید یا شاید داستانی سرهم کنید که توضیح دهد رفتار بد او فقط به خاطر یک روز سخت کاری بوده و او معمولاً این طور پرخاشگرانه رفتار نمی‌کند.بیشتر افراد استدلال آسان‌تر را انتخاب می‌کنند؛ اینکه آن فرد ذاتاً یک آدم بی‌ادب است. این راحت‌تر است که به دیگران برچسب بزنید تا اینکه به دنبال داستانی بگردید که دلیل رفتار آن‌ها را روشن کند.اگر شما هیچ نوع شناخت قبلی از آن فرد بداخلاق در رستوران نداشته باشید، باید در صفت‌ها یا داستان‌هایی که به او نسبت می‌دهید تردید کرد. یکی از معتبرترین یافته‌های علمی در این زمینه این است که ما تمایل داریم به دیگران برچسب بزنیم، درحالی‌که اعمال خود را بر اساس موقعیتی که در آن قرار داریم توضیح می‌دهیم. بنابراین، این عادلانه نیست که یک ویژگی را تنها بر اساس یک موقعیت به کسی نسبت بدهیم.این قضاوت‌های سریع، تأثیرهای اولیه‌ای هستند که اغلب بی‌طرفانه هم نیستند. آن‌ها بر اساس روش‌هایی هستند که ما معمولاً برای درک خودمان و دیگران به کار می‌بریم؛ این چیزی است که در روان‌شناسی شخصیت، ساخت‌های شخصی(personal constructs) نامیده می‌شود.این اصطلاح اولین بار توسط روان‌شناس آمریکایی جورج کِلی(George Kelly) ابداع شد و به لنزهای احساسی پیچیده‌ای اشاره دارد که هر فرد از طریق آن، دنیای پیرامون خود را مشاهده می‌کند. افراد ساخت‌های شخصی متفاوتی دارند؛ تحتِ تأثیر این ساخت‌ها، شما ممکن است آن مشتری رستوران را فردی نفرت‌انگیز تصور کنید یا فکر کنید که او رفتاری مقتدرانه و زورگو داشته است.به عبارتی دیگر، ما در زندگی روزانه خود بر اساس اطلاعات بسیار محدود، فرضیاتی را مطرح می‌کنیم و وقایع را طوری تفسیر می‌کنیم که ممکن است با واقعیت فاصله داشته باشند. برای مثال، بیشتر ما افراد مشخصی را هر روز در فروشگاه یا محل کار می‌بینیم، اما بدون آنکه با آن‌ها ارتباطی داشته باشیم فرضیه‌هایی در مورد شخصیت آن افراد مطرح می‌کنیم. مثلاً تصور می‌کنیم فردی که هر روز با یک کیف چرمی و کلی پرونده وارد ساختمان دادگستری می‌شود حتماً وکیل ماهری است. اما درستی فرضیه‌های ما تنها زمانی ثابت می‌شود که به طور مستقیم با آن فرد ارتباط داشته باشیم. اما نتیجه هر چه که باشد مهم نیست؛ چون درنهایت به ما کمک می‌کند تا آن فرد را بهتر بشناسیم. این از مهم‌ترین ابزارهای شناختی ما برای درک دیگران است.ساخت‌های شخصی بر سلامت فردی، نوع واکنش و توانایی ما در مواجهه با چالش‌های زندگی تاثیر میگذارند.این ساخت‌ها می‌توانند چارچوب زندگی ما را مشخص کنند و راه درست را در گذر از پیچ و خم‌های زندگی به ما نشان دهند. بااین‌حال، آن‌ها ممکن است به عنوان قفسی بسته عمل کنند که درک فرد را نسبت به خودش و دیگران محدود کند. هرچه جهان‌بینی یک فرد محدودتر باشد، مقابله با مشکلات غیرمنتظره برای او سخت‌تر خواهد بود.خوشبختانه ما این توانایی را داریم که ساخت‌های فردی خود را تغییر دهیم، ولی گاهی اوقات انجام این کار بسیار مشکل است. تصور کنید دوستی دارید که نمی‌تواند خاطره آزاردهنده جدایی از شریک سابقش را فراموش کند. اگر او در مورد همه انسان‌ها بدبین شده و به این نتیجه برسد که انسان‌ها قابل اعتماد نیستند، هرگز قادر نخواهد بود در آینده رابطه عمیقی با کسی برقرار کند.شخصیت ما با پنج ویژگی اصلی تعریف می‌شودما معمولاً برای توصیف شخصیت افراد از یک‌سری ویژگی‌های فردی مثل غرور، سرسختی، ذکاوت و مانند این‌ها استفاده می‌کنیم. استفاده از ویژگی‌های شخصیتی برای توصیف رفتار، سابقه‌ای طولانی دارد و هنوز هم بسیار متداول است. آیا تاکنون تست شخصیت‌شناسی داده‌اید؟ انواع مختلفی از این تست وجود دارد، اما اغلب روان‌شناسان پرسش‌نامه ده‌ سؤالی شخصیت (Ten-Item Personality Inventory) یا همان تست TIPI را از همه معتبرتر می‌دانند.در هر سؤالِ این آزمونْ دو صفت وجود دارد و افراد باید با دادن امتیازی از 1 تا 7 نشان دهند که تا چه حد آن صفت‌ها را به خودشان نسبت می‌دهند. نتایج این آزمون تنها جنبه شناخت فردی دارد و در برخی موارد، برای مثال در تحقیقات علمی و آموزش شخصیت‌شناسی به کار برده می‌شود. اگر به دنبال ارزیابی دقیق‌تر و کامل‌تر از شخصیت خود هستید، می‌توانید از ویرایش نهایی تست پنج‌عاملی شخصیت به نام نئو پی‌آی-‌آر (NEO PI-R) که توسط پائول کاستا (Paul Costa) و رابرت آر. مَکرِی (Robert R. McCrae) طراحی شده است، استفاده کنید.نسبت دادن یک ویژگی به یک فرد بر این فرض استوار است که آن فرد افکار، احساسات و رفتارهای نسبتا ثابتی دارد که او را از دیگران متمایز میکند.باوجود این، هر دو آزمون نام‌برده بر این اساس پایه‌ریزی شده که شخصیت یک فرد بر پنج عامل بزرگ استوار است. این عوامل تعیین می‌کنند که هر کدام از ما به چه صورت نسبت به دنیای اطراف خود واکنش نشان بدهیم. این دو آزمون با دیگر آزمون‌های شخصیت یک تفاوت اساسی دارند. این آزمون‌ها عوامل پنج‌گانه شخصیت افراد را در یک طبقه خاص، مثل افراد برون‌گرا یا وظیفه‌شناس قرار نمی‌دهند، بلکه طیفی از یک ویژگی فردی را معرفی می‌کند که همه افراد درون آن قرار می‌گیرند. در مجموع، اغلب ما در میانه یک طیف قرار داریم، اما برخی افراد به یکی از دو سمت این طیف گرایش دارند.اولین مورد، عامل وظیفه‌شناسی (conscientiousness) است؛ یعنی توانایی نظم، تعهد و ثابت‌قدم ماندن در رسیدن به اهداف. بر اساس تست TIPI، افرادی که از سطح وظیفه‌شناسی بالایی برخوردارند بیشتر اوقات به موفقیت‌های تحصیلی و یا علمی زیادی دست پیدا می‌کنند. آن‌ها می‌دانند که چطور سخت تلاش کنند، کارهای خود را به‌موقع انجام دهند و از تلف کردن وقت در شبکه‌های اجتماعی خودداری کنند.این‌ها همان چیزهایی هستند که در مدرسه، دانشگاه یا محل کار از افراد انتظار دارند. به همین دلیل، وظیفه‌شناس بودن ارتباط نزدیکی با موفقیت تحصیلی و کاری دارد.باوجود این، افراد تنها در موقعیت‌هایی مشخص می‌توانند نظم خود را تا حد زیادی حفظ کنند. افرادی که حس وظیفه‌شناسی بالایی دارند اغلب با چیزهایی که ساختار کاملاً منظمی ندارند، مانند موسیقی جاز، مشکل دارند.بهترین نوازندگان جاز می‌دانند چطور بداهه‌نوازی کرده و خلاقیتشان را آزاد بگذارند. روان‌شناسان دریافته‌اند که وقتی موسیقی جاز توسط کسانی نواخته می‌شود که حس وظیفه‌شناسی کمتری دارند، مردم بیشتر از آن موسیقی لذت می‌برند. نوازندگانی که به قواعد و ساختار علاقه‌مند هستند احتمالاً با گروه‌های مارش یا همان موسیقی راهپیمایی‌، هماهنگی بیشتری دارند.عامل بعدی، توافق‌پذیری (agreeableness) است و به این مربوط می‌شود که فرد چقدر صمیمی، دوست‌داشتنی، همدل و حامی دیگران است. در موقعیت‌هایی که افراد در کنار یکدیگر کار می‌کنند، توافق‌پذیری یک ویژگی شخصیتی بسیار قابل قبول و مورد انتظار است. این ویژگی یکی از اولین صفت‌هایی است که دیگران در دیدارهای نخست به دنبال آن می‌گردند.تحقیقات نشان داده است که افراد دارای توافق‌پذیری بالا، معمولاً حقوق‌های خوبی دریافت نمی‌کنند. اما این به این معنی نیست که با بی‌رحم بودن در روابط خود، در کار خود پیشرفت خواهید کرد یا اینکه اگر کاملاً با دیگران صمیمی‌ باشید احتمال پیشرفت شغلی شما پایین است. در حقیقت، سطح ایدئال توافق‌پذیری در محل کار، جایی در بین این دو حالت است.روان‌رنجوری، تجربه‌پذیری و برون‌گرایی، عوامل باقی‌مانده از پنج عامل بزرگ شخصیت هستندبعد از وظیفه‌شناسی و توافق‌پذیری، عامل مهم بعدی، روان‌رنجوری(neuroticism) یا سرشت مضطرب است. این عامل تعیین می‌کند که فرد چقدر در برابر تهدیدها و خطرها از خود حساسیت نشان می‌دهد.هزاران سال پیش، نیاکان ما نیز روان‌رنجوری را تجربه کردند؛ چون به آن‌ها کمک می‌کرد که در شرایط پرخطر زنده بمانند. آن‌ها نیاز داشتند که همیشه برای مواجهه با خطراتی مثل حمله ببرهای دندان‌خنجری هوشیار باشند.پس، روان‌رنجوری برای انسان‌هایی که به طور مداوم خطر حمله شکارچیان را حس می‌کردند بسیار مهم بود. اما این ویژگی برای انسان‌های عصر ما منطقی به نظر نمی‌رسد و درحقیقت، موجب اضطراب و افسردگی افراد می‌شود.افرادی که سطح روان‌رنجوری پایینی دارند معمولاً میزان ثبات و انطباق‌پذیری آن‌ها با محیط بسیار بالا است. در مقابل، کسانی که امتیاز بالایی در روان‌رنجوری می‌گیرند، در بسیاری از جنبه‌های عملکرد فردی ضعف دارند. برای مثال، آن‌ها آرامش ذهنی کمتری دارند، بیشتر درگیر احساسات منفی می‌شوند، در ازدواج و روابط با دیگران مشکل دارند، از شغل‌شان راضی نیستند و از نظر سلامت فیزیکی، وضعیت خوبی ندارند.عامل ضروری چهارم، تجربه‌پذیری (openness to experience) است. اینکه فرد چقدر از ایده‌ها، مکان‌ها و انسان‌های جدید استقبال می‌کند. تجربه‌پذیری پیوند تنگاتنگی با هنر دارد. افرادی که دارای سطح بالایی از تجربه‌پذیری هستند، معمولاً به موسیقی، فیلم، سفر یا هر چیز دیگری که حس کنجکاوی آن‌ها را تقویت کند علاقه دارند.تجربه‌پذیری عامل مهمی برای موفقیت در کارهایی است که به خلاقیت و نوآوری نیاز دارد.در مقابل، کسانی که امتیاز بالایی در تجربه‌پذیری نمی‌گیرند، احتمال کمی دارد که از منطقه امن خود خارج شوند. تجربه‌پذیری بالا ممکن است مثبت به نظر برسد، چون معمولاً با احساسات مثبتی مثل لذت، شگفتی و شادی همراه است. اما افرادی که از چیزهای جدید استقبال می‌کنند، در مقایسه با دیگر افراد، بیشتر در معرض احساسات منفی مثل خشم، افسردگی یا خصومت قرار می‌گیرند. بنابراین، بهتر است در میزان تجربه‌پذیری خود تعادل ایجاد کنید.آخرین عامل از عوامل پنج‌گانه شخصیت، برون‌گرایی (extraversion) است. افراد برونگرا در همه جا حضور دارند؛ آن‌ها کسانی هستند که برای واقعیت‌های دنیای بیرون، در مقایسه با احساسات درونی، ارزش بیشتری قائل می‌شوند. به عنوان مثال، فردی که صدای آهنگ ماشین خود را زیاد می‌کند تا سلیقه موسیقایی خود را به رخ همه بکشد، احتمالاً برون‌گرا است.از نظر روابط دوستانه یا وظایف کاری، افراد برون‌گرا کمیت را به کیفیت ترجیح می‌دهند، درحالی‌که افراد درون‌گرا کاملاً خلاف آن‌ها فکر می‌کنند. این موضوع ممکن است همزیستی این دو گروه را مشکل کند.تصور کنید که یک فرد برون‌گرا و یک فرد درون‌گرا با هم همکار هستند و مسئولیتی یکسان مثل نوشتن یک گزارش به آن‌ها محول شده است. انتظار می‌رود که فرد برون‌گرا گزارش خود را سریع‌تر تمام کند، نتیجه کارش قابل قبول باشد و کمترین خطا را داشته باشد. در مقابل، فرد درون‌گرا احتمالاً آهسته‌تر کار می‌کند، ولی گزارش کامل‌تری ارائه می‌دهد.همان‌طور که دیدیم، کاملاً مشخص است که نمره افراد در هر یک از این طیف‌های شخصیتی بر جنبه‌های اصلی زندگی آن‌ها، یعنی سلامت، شادی و موفقیت فردی، تأثیر می‌گذارد. علاوه‌براین، تحقیقات علمی به‌روشنی نشان می‌دهد که هر یک از این عوامل پنج‌گانه یک جنبه ژنتیکی دارد و حدود 50 درصد از تفاوت‌های افراد در این پنج ویژگی اصلی، ناشی از همین مسئله است.ویژگی‌های آزاد به ما اجازه می‌دهند تا خود را از پنج عامل بزرگ جدا کنیمپنج عامل بزرگی که در بوکلایت قبل با آن‌ها آشنا شدید، در طول زندگی یک فرد کمابیش ثابت باقی می‌مانند. در مقابل، ویژگی‌هایی وجود دارند که آزاد بوده و با کسب تجربه‌های جدید تغییر می‌کنند. قبل از اینکه بخواهیم مفهوم ویژگی‌های آزاد را درک کنیم، باید به سه منبع اصلی شخصیت انسان توجه کنیم که دو مورد از آن‌ها ثابت و یک مورد دیگر تغییرپذیر است.اولین منبع شخصیت، زیستی است؛ یعنی در نتیجه فعالیت‌های زیستی انسان تولید می‌شود. این منبع به عواملی مربوط می‌شود که ریشه در ویژگی‌های ژنتیکی و ساختار مغز ما دارد. ما با این صفت‌ها به دنیا می‌آییم و به همین دلیل است که حتی نوزادان هم با ویژگی‌های شخصیتی خاص خود متولد می‌شوند.بعد از تولد نوزادان در اتاق زایمان، صداهای بلندْ توجه بعضی از آن‌ها را جلب می‌کند، درحالی‌که برخی دیگر در این مواقع، روی خود را برمی‌گردانند. این یکی از اولین مؤلفه‌هایی است که نشان می‌دهد احتمالاً یک نوزاد به فردی برون‌گرا تبدیل می‌شود یا درون‌گرا.منبع بعدی شخصیت، جامعه‌شناختی است؛ همان ویژگی‌هایی که بر اساس محیطی که در آن بزرگ شده‌اید، به شما آموزش داده شده است. برای مثال، در آسیای شرقی، به کودکان یاد می‌دهند به اعضای گروه اجتماعی خود شبیه شوند، درحالی‌که کودکان آمریکایی یاد گرفته‌اند که متفاوت باشند.منبع سوم به انگیزه‌های شخصی و منحصربه‌فرد ما مربوط می‌شود؛ اینکه چه اهداف شخصی‌ای در رفتارهای ما نهفته است. شخصیت انسان هم یک واقعیت درونی دارد و هم یک واقعیت بیرونی. واقعیت درونی کاری است که می‌خواهیم انجام دهیم و واقعیت بیرونی، تصویرهایی هستند که به طور آگاهانه یا غیر آگاهانه برای دیگران ایجاد می‌کنیم. پیوند بین این دو واقعیت است که شخصیت ما را می‌سازد، به چالش می‌کشد و دوباره از نو می‌سازد. وقتی ما این پیوند را بررسی کنیم، رفتارهای عجیب زیادی را می‌توانیم مشاهده کنیم.برای مثال، وقتی به کلاس یک استاد دانشگاه وارد شده و می‌بینید که بحث خود را با شور و هیجان زیادی آغاز کرده و در طول کلاسْ همه را مجذوب خود کرده است، به‌طور حتم او را فردی برون‌گرا تصور می‌کنید. اما بعد از پایان کلاس، همان استاد را در گوشه‌ای از دانشگاه می‌بینید که وقت خود را به تنهایی و به دور از دیگر استادان و دانشجویان می‌گذراند. احتمالاً در مورد قضاوت اول خود تردید می‌کنید و از خود می‌پرسید: چطور ممکن است فردی درون‌گرا در یک موقعیت خاص درست مانند یک فرد برون‌گرا رفتار کند؟منبع سوم شخصیت، همان ویژگی‌های آزادی است که در ابتدای این بخش به آن اشاره کردیم، یعنی جنبه‌هایی از شخصیت ما که تغییرپذیر است. این ویژگی‌ها تعیین می‌کنند که روز خود را چطور بگذرانیم، از تصمیم‌های ساده‌ای مثل رفتن به فروشگاه گرفته تا انجام کارهای بزرگ، مثل کمک به محیط زیست.وقتی ما برای رسیدن به اهداف خود تلاش میکنیم خود را از ویژگی‌های ثابت جدا کرده و ویژگی‌های ازاد را به کار میبریم.ویژگی‌های آزاد، ما را به کارهایی تشویق می‌کنند که خارج از توانایی‌های شخصی‌مان هستند. به همین دلیل است که یک فرد درون‌گرا وقتی به رشته تحصیلی‌اش علاقه زیادی داشته باشد، می‌تواند بر حس خجالتش غلبه کرده و برای جمعیت زیادی از دانشجویان سخنرانی کند.ویژگی‌های آزاد کمک می‌کنند تا برنامه‌های مهم زندگی خود را دنبال کرده و به سرانجام برسانیم، اما اگر این ویژگی‌ها باعث شوند که دیگر ویژگی‌های مهم خود را سرکوب کنیم، قطعاً می‌توانند به ما آسیب برسانند. روان‌شناسان دریافته‌اند، کسانی که جنبه‌هایی از شخصیت‌های خود را سرکوب می‌کنند بیشتر به بیماری دچار می‌شوند. در مقابل، افرادی که با خودشان روراست هستند معمولاً سیستم دفاعی قوی‌تری دارند.رفتار اجتماعی یک فرد به میزان نظارت او بر خودش بستگی دارداین طور به نظر می‌رسد که برخی افراد همیشه شخصیت یکسانی دارند، درحالی‌که بعضی دیگر بر اساس اینکه با چه کسانی یا در چه موقعیتی هستند، تا حد زیادی تغییر می‌کنند. برای مثال، آیا در مراسم ختمْ آرام و متین رفتار می‌کنید؟ در مراسم عروسی شاد و پرانرژی هستید یا اینکه در نظر دیگران بیش‌ازحد کسل و بی‌روح به نظر می‌رسید؟ اگر این طور است، دلیل این مسئله چیست؟ این به میزان نظارت افراد بر رفتارشان بستگی دارد؛ مهارتی که در اصطلاح روان‌شناسی «خودپایی» (self-monitoring) نامیده می‌شود.کسانی که خودپایی بالایی دارند به شدت از بافت اجتماعی خود تاثیر میگیرند.آن‌ها نگران این هستند که دیگران در مورد آن‌ها چطور فکر می‌کنند، پس در هر موقعیت تلاش می‌کنند رفتار خود را با انتظارات دیگران تطبیق دهند. شما احتمالاً با کسانی مواجه شده‌اید که در یک روز پرجنب‌وجوش و صمیمی هستند، اما روزی دیگر آرام و جدی. درواقع، این نوع افراد را به‌سختی می‌توان درک کرد.در مقابل، افرادی که خودپایی کمتری دارند، از محیط اطراف خود کمتر تأثیر می‌پذیرند و اساساً بر اساس ویژگی‌های شخصی خود رفتار می‌کنند. ممکن است دوستی داشته باشید که در همه مواقع یکسان رفتار می‌کند. این نوع افراد حتی ممکن است سرسخت و انعطاف‌ناپذیر به نظر برسند.اینکه خودپایی بالا یا پایینی داشته باشید بر روابط عاشقانه شما تأثیر می‌گذارد. تحقیقات نشان داده است که در مواجهه با یک شریک زندگی احتمالی، افراد دارای خودپایی بالا بیشتر به ظاهر و ویژگی‌های فیزیکی طرف مقابل توجه می‌کنند، درحالی‌که افراد دارای خودپایی پایین، بیشتر به ویژگی‌های شخصیتی و باورهای آن فرد علاقه‌مند هستند.به همین دلیل، افرادی که نظارت کمتری بر خودشان دارند در روابط عاشقانه تعهد بیشتری دارند، چون تأثیر کمتری از محیط اطراف خود می‌گیرند و از ثبات شخصیتی بیشتری برخوردارند. در مقابل، کسانی که خودپایی بالایی دارند احتمال بیشتری دارد که در روابط خود دست به خیانت بزنند. ممکن است بپرسید که چطور تشخیص دهیم که به کدام از این دو گروه تعلق داریم؟ اینکه قبل یا بعد از مزه کردن غذایتان به آن نمک بزنید، جواب این سؤال را مشخص می‌کند.یک روان‌‌شناس آمریکایی در دانشگاه استفورد ایالات متحده به نام مارک اسنایدر (Mark Snyder) دریافت که معمولاً افرادِ دارای خودپایی بالا ابتدا استیک خود را امتحان می‌کنند، چون می‌خواهند وضعیت واقعی آن را ارزیابی کنند؛ ولی افرادِ دارای خودپایی پایین به سلیقه شخصی‌شان تکیه می‌کنند و به همان اندازه که همیشه دوست دارند، به استیک خود نمک می‌زنند. این افراد در تصمیم‌گیری‌های خود به جای آنکه به دیگران و موقعیت‌های بیرونی توجه کنند، بیشتر به تمایلات درونی خود رجوع کرده و به همین دلیل، همیشه رفتارهای مشخصی را از خود بروز می‌دهند.نویسنده معتقد است که افراد دارای خودپایی بالا احتمالاً علاقه بسیار زیادی به گوگل دارند. ابزار جستجوی گوگل به آن‌ها اجازه می‌دهد پیش از آنکه در موقعیتی مهم قرار بگیرند، در مورد آن تحقیق کنند تا با وضعیتی مبهم روبرو نشوند.یک مصاحبه کاری را در نظر بگیرید. اغلب شرکت‌کنندگان به دنبال یافتن اطلاعاتی در مورد ماهیت شرکت مورد نظر خود هستند. اما افراد دارای خودپایی بالا از این هم فراتر می‌روند. آن‌ها نه‌تنها در مورد زمینه‌های فعالیت شرکت جستجو می‌کنند، بلکه تلاش می‌کنند تا در مورد جزئیات زندگی مصاحبه‌کننده‌های احتمالی، مانند محل تحصیل، شبکه‌های اجتماعی و سرگرمی‌های آن‌ها اطلاعاتی به دست بیاورند. آن‌ها امیدوارند به کمک این اطلاعات، گفتگو را به سمتی هدایت کنند که مصاحبه‌کننده‌ها با آن‌ها احساس نزدیکی کنند.اگر توهمات خود را به درستی مدیریت کنید، می‌توانید سلامت خود را بهبود ببخشیدهمان‌طور که گفتیم تعامل بین شخصیت درونی ما و موقعیت‌های بیرونی، شخصیت و زندگی ما را شکل می‌دهد، اما دو سؤال مهم وجود دارد: آیا درنهایت، سرنوشت ما توسط اعمال شخصی‌مان مشخص می‌شود یا توسط نیرو‌هایی فراتر از کنترل ما؟ و اگر تصور کنیم که بر اتفاقات زندگی خود تسلط داریم، آیا این باور فایده‌ای برای ما خواهد داشت؟با سؤال اول شروع می‌کنیم: فکر کنید تا چه اندازه سرنوشت ما تحت کنترل خودمان است؟این یکی از سؤالاتی است که پاسخ‌های ضد و نقیضی در مورد آن وجود دارد و همچنان مورد بحث است. روان‌شناسان اطلاعات مهمی در مورد جنبه‌های فنی و فلسفی این مسئله به دست آورده‌اند، اما متخصصان حوزه شخصیت، نگاه متفاوتی به این مسئله دارند. چیزی که برای آن‌ها اهمیت دارد تأثیر باورهای شخصی فرد بر روی سلامت اوست. آن‌ها معتقدند که افراد دو دیدگاه اصلی نسبت به این مسئله دارند.برخی افراد بر این باورند که کنترل زیادی بر زندگیشان دارند و شانس و سرنوشتْ نقش کمی در زندگی آن‌ها بازی می‌کند. اما برخی دیگر فکر می‌کنند که زندگیشان تا حد زیادی تحت کنترل نیروهای بیرونی است.باور به این مسئله که زندگیتان تحت کنترل خودتان است مزیت‌های فیزیکی و روانی مشخصی دارد.تحقیقات نشان داده است کسانی که در خانه‌های سالمندان زندگی می‌کنند وقتی خودشان فعالیت‌های روزانه خود را برنامه‌ریزی می‌کنند خوشحال‌تر بوده و بیشتر عمر می‌کنند. یکی از تحقیقات معروف روان‌شناسی اجتماعی به خوبی نشان داده است افرادی که با نوعی توهم کنترل زندگی می‌کنند، قدرت تصمیم‌گیری بهتری دارند. تصور کنید که در یک آزمایش شرکت کرده‌اید و قرار است تشخیص دهید آیا دو خطی که به شما نشان می‌دهند هم‌اندازه هستند یا نه. در کنار شما پنج شرکت‌کننده دیگر قرار دارد و شما باید بعد از شنیدن قضاوت آن‌ها نظر خود را بیان کنید. چیزی که شما نمی‌دانید این است که آن‌ها شرکت‌کننده واقعی نیستند و به آن‌ها گفته شده است که باید پاسخ اشتباه بدهند. فکر می‌کنید اگر دو خط هم‌اندازه نباشند و شما ببینید که دیگر شرکت‌کننده‌ها آن دو خط را هم‌اندازه می‌دانند، پاسخ شما چه خواهد بود؟افراد بیشتر تمایل دارند که با نظر جمع موافقت کنند، حتی اگر آن‌ها به طور واضح متفاوت باشند. این همان چیزی بود که در آن آزمایش اتفاق افتاد.اما آزمایش‌های بیشتر نشان داد که گروهی از افراد وجود دارند که به‌سختی از نظر گروه تأثیر می‌پذیرند. این افراد همان کسانی بودند که باور داشتند زندگی آن‌ها تحت کنترل خودشان است. آن‌ها از قضاوت اطرافیان متعجب شدند، اما بدون هیچ تردیدی نظر شخصی خود را در مورد آن تصاویر بیان کردند.به نظر شما آیا داشتن این تصور که بر اتفاقات زندگی خود تسلط داریم، می‌تواند به سلامت ما کمک کند؟هر کسی در مورد خودش تصورات مثبتی دارد. برای مثال، اغلب مردم فکر می‌کنند که حس شوخ‌طبعی بیشتری در مقایسه با دیگران دارند یا از هم‌سالان خود فعال‌تر هستند؛ اما از نظر آماری ممکن نیست که بیشتر افراد یک جامعه عملکردی بالاتر از سطح متوسط داشته باشند. حتی اگر آن‌ها اشتباه فکر کنند، برخی از این توهمات برای سلامتذهنی آن‌ها خوب است. افراد افسرده را در نظر بگیرید: یکی از عوامل افسردگی این است که فرد کاملاً آگاه است که توانایی کنترل زندگی‌‌اش را ندارد. این باور که او تا حدی می‌تواند اوضاع را کنترل کند به کاهش افسردگی‌اش کمک می‌کند.اما، این به این معنی نیست که باید کورکورانه تسلیم باورهای خیالی خود شویم. در عوض، باید در زمان مناسب از آن‌ها استفاده کنیم. وقتی می‌خواهیم در مورد چیزهای مهمی مثل شغل یا همسر تصمیم‌گیری کنیم، توهمات می‌تواند به تصمیم‌های نادرست منتهی شود. پس بهترین کار این است که در این مواقع، واقع‌بین و منطقی باشیم. سپس، زمانی که وارد کار ثابتی شدید یا رابطه‌ای را شروع کردید، داشتن نگاهی مثبت کمک می‌کند که افکار منفی را از ذهن خود دور کنید. باور به اینکه کارها خوب پیش می‌رود در عمل می‌تواند به بهتر شدن اوضاع کمک کند.شخصیت شما تعیین می‌کند که چطور با استرس مقابله می‌کنیدروان‌شناسان می‌گویند افراد به این خاطر دچار استرس می‌شوند که برنامه‌های روزانه آن‌ها متوقف می‌شود. به دلیل داشتن ویژگی‌های شخصیتی متفاوت، واکنش افراد به این وقفه‌ها نیز متفاوت است.مقاومت یک فرد در برابر استرس به میزان سرسختی او بستگی دارد. سرسختی خود از سه بخش تشکیل می‌شود: تعهد، کنترل و چالش.در دهه 1970، محققان بر روی گروهی از کارکنان یک شرکت که در حال تغییرات ناگهانی و شدید بود مطالعه‌ای انجام دادند، تا ببینند که آن‌ها در برابر استرس چه واکنشی از خود نشان می‌دهند. نتایج این مطالعه شگفت‌انگیز بود. دو سوم کارکنان شرکت علائمی داشتند که نشان می‌داد وضعیت سلامت و عملکردشان رو به افول است، اما به نظر می‌رسید که یک‌سوم باقیمانده با چالش‌های جدید کنار آمده و هیچ آسیبی از آن‌ها ندیده‌اند. به عقیده شما این دو گروه چه تفاوتی با هم داشتند؟کسانی که عملکرد مثبتی داشتند در تعهد، کنترل و چالش نمره بالایی گرفته بودند. آن‌ها به مسئولیت‌های روزانه خود متعهد ماندند، حتی زمانی که آن مسئولیت‌ها در حال تغییر بود. آن افراد به جای آنکه خود را در برابر تغییرات جاری منفعل و ناتوان ببینند حس می‌کردند که کنترل زیادی بر روی آن‌ها دارند. و درنهایت، آن‌ها نگاه مثبتی به چالشی که با آن مواجه بودند داشتند؛ به جای ترسیدن از تغییرات شرکت، توجه خود را به فرصت‌های جدیدی که این تغییرات در اختیار آن‌ها گذاشته بود معطوف کردند.باوجود این، ممکن است این ویژگی‌ها در افرادْ بیش‌ازحد قوی باشد.کسانی که بیش از اندازه متعهد هستند یا از هر نوع چالشی استقبال میکنند، بیشتر دچار بیماری میشوند.به عنوان نمونه، بر اساس نظریه مِیِر فریدمن (Meyer Friedman) و رِی روزمن (Ray Roseman)، افراد به دو تیپ‌ شخصیتی A یا B تعلق دارند. افراد تیپ شخصیتی A بسیار پرانرژی، رقابتی، بلندپرواز و عمل‌گرا هستند؛ اما افراد تیپ B آرام، صبور، متعادل و ثابت‌قدم هستند. نویسنده معتقد است از بین این دو گروه، افراد تیپ A تعلق‌خاطر زیادی به سه ویژگی تعهد، کنترل و چالش دارند و این ممکن است به آن‌ها آسیب برساند.وقتی کنترل اوضاع از دست افراد تیپ A خارج می‌شود، به عزت‌نفس آن‌ها لطمه وارد می‌شود. آن‌ها ممکن است بیش‌از‌اندازه به برنامه‌های خود تعهد داشته و مسائل مهم زندگی خود را فراموش کنند یا در رقابت با دیگران به خودشان آسیب برسانند. همه این ویژگی‌ها می‌تواند به افزایش فشار خون یا دیگر مشکلات فیزیکی و روانی منجر شود.در مجموع، سرسختی، یعنی سه ویژگی تعهد، کنترل و پذیرش چالش برای فرد، هم فواید زیادی دارد و هم می‌تواند مشکلات جسمی و روانی به بار بیاورد. بااین‌حال، وقتی بتوانید این ویژگی‌ها را در وجود خود به تعادل برسانید، بهترین نتیجه را خواهید گرفت.شخصیت ما انسان‌ها بسیار پویا است. ویژگی‌های مشخصی وجود دارند که در طول زندگی ما ثابت باقی می‌مانند. برای مثال، وظیفه‌شناسی، توافق‌پذیری، روان‌رنجوری، تجربه‌پذیری و برون‌گرایی. این جنبه‌های پایدار شخصیت بر سلامت، شادی و موفقیت ما در زندگی تأثیر می‌گذارند. آن‌ها غالباً جنبه ژنتیکی و اجتماعی دارند؛ یعنی برای مثال، ما با میزان مشخصی از حس وظیفه‌شناسی به دنیا می‌آییم و در طول زندگی نیز این ویژگی به ما آموزش داده می‌شود. اما شخصیت انسان پیچیده‌تر از آن است که به همین عوامل ژنتیکی و اجتماعی ختم شود.ویژگی‌های دیگری نیز هستند که ریشه در باورها و اهداف ما دارند. این ویژگی‌ها یک تفاوت اساسی با عوامل پنج‌گانه نام‌برده دارند. آن‌ها آزاد هستند و به ما کمک می‌کنند تا ویژگی‌های ثابت خود را تغییر دهیم؛ درست مانند یک شخص درون‌گرا که در برابر گروهی از افراد، یک سخنرانی مهیج ارائه می‌کند.روان‌شناسان شخصیت معتقدند برای کنترل استرس، ضروری است که ویژگی‌هایی مثل تعهد، کنترل و پذیرش چالش‌ها را تا حد مشخصی در خود تقویت کنید تا به شما آسیبی وارد نشود. همچنین، در زمان مناسب، مثبت‌اندیش بوده و نسبت به اتفاقات اطراف خود خوشبین باشید. با این کار، درعین‌حال که سلامت جسمی و روانی خود را حفظ می‌کنید عملکرد بهتری نیز خواهید داشت.توصیه نهایی ما این است که علایق خود را دنبال کنید؛ خود را به کارهایی مشغول کنید که واقعاً به آن‌ها علاقه داشته و احتمال بیشتری برای موفقیتتان وجود دارد. به این ترتیب، می‌توانید به زندگی خود معنا ببخشید و این خود، بخش مهمی از خوشبختی ایدئالی است که به دنبالش هستید.#کتاب#کتابخوانی#سوبژه</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 20:29:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «زنان زیرک»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DA%A9-uws6n6kuyzdx</link>
                <description>زنان زیرک Why Men Love Bit*hesدستورالعملی کاربردی و جامع برای زنانی که می‌خواهند در کانون توجه باشنداثر شری آرگو (Sherry Argov)چرا مردان عاشق زنان زیرک می‌شوند؟مجلات زرد به‌هیچ‌وجه راهنمای مناسبی در خصوص نحوه تعامل زنان با مردان نیستند. این مجلات با ارائه یک مشت حرف‌های تکراری و بی‌اساس دستورالعمل‌هایی را در مورد چگونگی ارتباط با مردان، به زنان تجویز می‌کنند که در واقعیت هیچ کارایی ندارد.از نظر نویسندگان این مجلات برای شکار قلب یک مرد باید نهایتِ از خودگذشتگی را نشان داد و با همه وجود از خود مایه گذاشت. آن‌ها از شما می‌خواهند تبدیل به زنی مطیع و گوش‌به‌فرمان شوید تا بتوانید مرد مورد علاقه‌تان را تحت تأثیر قرار دهید. اما دریغ از یک مقاله که چنین دستورالعمل‌هایی را برای مردان به نگارش درآورد.کمتر مقاله‌ای وجود دارد که به صورت جزئی از یک مرد بخواهد که چگونه در شب تولد زن مورد علاقه‌اش او را غافلگیر کند، چه لباسی به تن کند، از چه عطری استفاده کند و یا چه زمانی به او پیشنهاد ازدواج بدهد.محوریت بیشتر مجلات زنان بر روی دستورالعمل‌هایی زنانه متمرکز شده تا دل سنگی مردان را هر طور که شده اب کند.در این شرایط، زنانِ مطیع خلق می‌شوند؛ همان زنانی که به هیچ‌کدام از خواسته‌های مرد مورد علاقه‌شان نه نمی‌گویند و کورکورانه و بی‌چشمداشت به آن‌ها عشق می‌ورزند. ماحصل چنین روابطی یک ارتباط نابهنجار و یک‌طرفه است که در آن، تنها یک نفر خودش را برای دوام رابطه به آب و آتش می‌زند.در چنین شرایطی، تنها زنان هستند که برای تسخیر قلب مردان، هر کاری که لازم باشد انجام می‌دهند؛ از پختن کوکی‌هایی که اسم مرد مورد علاقه‌شان روی آن نوشته شده تا پوشیدن لباس‌های بدن‌نما و یا خرید هدیه‌هایی گران‌قیمت!همچنانکه زنان مطیع برای تحت تأثیر قرار دادن مرد مورد علاقه‌شان، مقالات متعدد را ورق می‌زنند و برای لباس و زیبایی و ظاهر خود هزینه می‌کنند، از یک حقیقت بزرگ غافل هستند؛ این حقیقت که در زندگی به‌دنبال هرچیزی که با سماجت و اصرار بدوید، قطعا از دست‌تان فرار خواهد کرد.عده‌ای از زنان تصور می‌کنند که با انواع و اقسام جراحی‌های زیبایی و یا کامل کردن هنر آشپزی می‌توانند منحصربه‌فرد به‌ نظر برسند، اما واقعیت اینطور نیست.شاید در ابتدای آشنایی، ظاهر اغواءکننده شما بتواند مردی را جذب کند، اما به‌تدریج موضوع مهم دیگری باعث جذب کردن یک مرد به سمت‌تان می‌شود. آن موضوع کلیدی اعتماد به‌نفس و داشتن استقلال است. زنانی که فاقد اعتماد به‌نفس هستند و مدام از خود می‌گذرند، جایی در قلب مردان ندارند.موضوع این خلاصه کتاب در مورد این دسته از زنان است؛ زنان مطیعی که باوجود زیبایی و فداکاری‌های بسیار ،هنوز شریک عاطفی‌شان را نیافته‌اند. درعوض، زنانی که خودخواه‌تر و جاه‌طلب‌تر هستند، با مردانی ازدواج می‌کنند که دیگران را شگفت‌زده می‌سازند. مردان، عاشق همین زنان هستند و همه تلاش‌شان را برای نزدیکی و صمیمیت با این دسته از زنان انجام می‌دهند.زنانی که گدای محبت هستند و برای جلب توجه هر کاری انجام می‌دهند، رابطه خوبی در انتظارشان نخواهد بود. وقت آن رسیده که زنان دست از خواندن مقالات ابلهانه بردارند و یک رابطه محکم و عاشقانه را شروع کنند. این کار غیرممکنی نیست!زنان سمج، مردان را از خود فراری می‌دهنددر آغاز یک رابطه، وقتی هنوز شناختی از یکدیگر ندارید، باید بسیار محتاطانه عمل کنید. عده‌ای از زنان با مردی که هنوز حکم یک غریبه را برای‌شان دارد، خیلی زود و بیش از حد صمیمی می‌شوند. آن‌ها از همان آغاز رابطه از مردان انتظار تعهد دارند و هر کاری می‌کنند که محبت و تعهد خود را به آن‌ها نشان دهند. چنین رفتاری باعث می‌شود که زنان احترام خود را در نظر آن مرد از دست بدهند. مردان در مقابل چنین زنانی که بی‌کم و کاست خود را فدای یک رابطه، آن‌هم یک رابطه تازه می‌کنند، دو باور کلی در ذهن‌شان دارند.اولین باور این است که آن زن بیش از حد تشنه محبت و توجه است. علاوه‌براین، چنین رفتاری به آن‌ها ثابت می‌کند که قطعا زن با هر مرد تازه‌ای که آشنا می‌شود، همین‌گونه برخورد می‌کند.نتیجه توجه بیش از حد به مردان در شروع یک رابطه، پیام خوبی را به آن‌ها نمی‌رساند. آن‌ها احساس می‌کنند که اینگونه زنان از نوعی خودکم‌بینی مفرط رنج می‌برند و درنتیجه، علاقه‌ای به نزدیکی با این دسته از زنان ندارند. زن مورد علاقه مردان، زنی نیست که مدام خواسته‌های خود را به‌خاطر جلب نظر آن مرد قربانی کند، یا چند ساعت را در آشپزخانه برای پخت یک غذای سخت و دردسرساز بگذراند.زن موردعلاقه مردان در اغاز یک رابطه خود را با هنرنمایی در مورد اشپزی یا برند لباس و کیف گرانش ثابت نمیکند.او شاید یک غذای ساده و مختصر را داخل یک بشقاب معمولی و بدون هنر سفره‌آرایی برای مردش سرو کند. بااین‌حال، خیلی خوب می‌داند که در موقعیت‌هایی خاص، چگونه با یک غذای کمی بهتر، مردش را غافلگیر کند. آن‌جاست که همان غذای کمی بهتر، مثل یک شام مجلل به دل مرد می‌نشیند؛ چون این پیام را به او می‌رساند که برای آن زن اهمیت دارد. زنان باهوش خیلی خوب می‌دانند که چگونه و چه زمانی محبت خود را نشان دهند تا تکراری و ساده به‌نظر نرسند.زنان مورد علاقه مردان، زنانی هستند که با سختی به دست می‌آیند. مردانی که با تلاش زیاد، خودشان را در دل یک زن جای می‌دهند، به راحتی او را از دست نخواهند داد. این تفاوت بین زنان مطیع و زنان مورد علاقه مردان است.زنان مستقل معمولا زنانی هستند که خود واقعی‌شان را به نمایش می‌گذارند و به‌دنبال فریب مردان نیستند. آن‌ها به مردان نشان می‌دهند که کاملا استقلال دارند و بدون حضور آن‌ها نیز از پس زندگی‌شان برمی‌آیند. اگر از آغاز یک رابطه، پیامی غیر از این به یک مرد برسانید و خود را موجودی وابسته معرفی کنید، بازیچه دست او خواهید شد.وقتی بیش ‌از اندازه در یک رابطه ازخودگذشتگی ‌کنید، یعنی بار سنگین مسئولیت‌ها را فقط به دوش خودتان انداخته‌اید. طبیعی است که مرد ترجیح می‌دهد شما مسئولیت‌های آن رابطه را به‌تنهایی به دوش بکشید. زن مستقل و مورد علاقه مردان، زنی با انواع و اقسام مدارک عالی و یا هنر آشپزی و خیاطی نیست. مردان جذب زنانی می‌شوند که به خودشان احترام بگذارند و همیشه در دسترس نباشند. این موضوعی است که در هیچ مجله‌ای آن را نشنیده‌اید و احتمالا بیشتر زنان برخلاف آن عمل می‌کنند. وقتی همواره خود را وابسته و تشنه محبت مرد نشان دهید، مردان حس مالکیت زیادی نسبت به شما پیدا می‌کنند. آن‌وقت است که در بازی آن‌ها به دام می‌افتید. آن‌ها عمدا شما را تنها گذاشته و کمتر با شما تماس می‌گیرند تا بفهمند که آستانه تحمل‌تان چقدر است. اینجاست که زنان مطیع زبان به شکایت باز می‌کنند و دائم از این گله دارند که چرا مرد مورد علاقه‌شان برای‌شان وقت نمی‌گذارد یا همانند آغاز رابطه، دیگر رفتاری احساسی و عاشقانه ندارد.زن مورد علاقه مردان، به‌خاطر درخواست شریکش، خواسته‌های خود را فراموش نمی‌کندیک داستان مشابه در بین بیشتر زنان -خصوصا زنانی که عاشقانه خود را در برابر مردان قربانی می‌کنند- وجود دارد؛ زنان مطیع در آغاز یک رابطه، هرکاری انجام می‌دهند که عشق خود را ثابت کنند. بعد از اینکه مرد مورد علاقه‌شان کاملا از بابت محبت آن‌ها مطمئن شد، حالا بازی شروع می‌شود.ناگهان مردان به‌جای وقت گذاشتن با زن مورد علاقه‌شان به کارهای خودشان می‌پردازند. آن‌ها هر زمان که بخواهند با دوستان خود وقت می‌گذارند، تنهایی به رستوران یا کافه می‌روند و بالاخره بعد از گذشت هفته‌ها با زن تماس می‌گیرند.زنان مطیع حتی در چنین لحظاتی نیز به درخواست مردان جواب مثبت می‌دهند. آن‌ها خیلی زود شال و کلاه می‌کنند که مردشان را ببینند. در این بین، مرد خیالش راحت است که زن حتی زمانی که او را تنها گذاشته به او فکر می‌کرده است؛ بنابراین، می‌تواند هر زمان که دلش خواست او را ملاقات کند. درمقابل، زنان مورد علاقه مردان مرزها را به خوبی می‌شناسند.احتمالا اگر مردی چنین رفتاری با آن‌ها انجام داد، آن‌ها هیچ قرار ملاقاتی با او نمی‌گذارند. این زنان خواهند گفت که به یک دورهمی دوستانه دعوت شده‌اند و یا کار مهمی دارند که باید حتما انجام دهند. با این رفتار، مردان متوجه می‌شوند که باید توجه بیشتری به آن زن نشان دهند؛ چراکه او همیشه در دسترس نیست.در حقیقت اگر زنی حس مالکیت را در یک مرد القاء نکند، تبدیل به زن موردعلاقه مردان خواهد شد.این نکته را هم باید در نظر داشته باشید که با مشاجره و گفت‌وگو نمی‌توانید به مردان نشان دهید که زن مستقلی هستید. زنان باید در عمل نشان دهند که در یک رابطه به‌دنبال حقوق برابر هستند.زن مستقل و بی‌پروا حتی پس ازاینکه می‌فهمد شریکش عاشق رنگ موی روشن است، تغییری در رنگ موهایش ایجاد نمی‌کند. او نمی‌خواهد کسی مالک او باشد و ترجیح می‌دهد همان‌گونه که هست او را بپذیرند.در مقایسه با زنان مستقل، زنان مطیع هرگز خود را کافی نمی‌دانند و شخصیت خود را ضعیف و وابسته نشان می‌دهند. نویسنده اعتقاد دارد که زنان هرچه که باشند به اندازه کافی خوب هستند.زنی که احساس خودکم‌بینی می‌کند، اگر در طول روز، شریکش با او تماس نگیرد، مدام به او زنگ می‌زند و از مرد هم می‌خواهد که بیشتر به او توجه کند. اگر در این بین، مرد از او چیزی بخواهد، او همه کارهایش را برای انجام درخواست شریکش رها می‌کند. از همه بدتر، مدام از شریکش می‌پرسد که پایان این رابطه چطور خواهد شد و یا مدام علاقه خود را به مادرشدن تکرار می‌کند.درعوض، زنان مستقل هرزمان که وقت داشته باشند با شریک‌شان تماس می‌گیرند. در این نوع رابطه، مرد واقعا سردرگم است که آیا جایگاهی در قلب زن دارد یا نه؟ همچنین، زنان مستقل هرزمان که وقت مناسبی باشد، با شریک‌شان ملاقات خواهند کرد.اینها تفاوت‌های فاحشی است که بین زنان باهوش و زنان مطیع وجود دارد. این تفاوت‌ها باعث می‌شود که یک زن، علی‌رغم زیبایی ظاهری‌اش، از سمت مردی پس زده شود و یا زنی ساده قلب یک مرد بسیار خوب را تصاحب کند.مردان از زنان قابل پیش‌بینی بیزار هستندهمانطور که در بوک‌لایت قبل توضیح دادیم، مردان گاهی اوقات برای اینکه از محبت زن مورد نظرشان مطمئن شوند، آن‌ها را برای مدتی تنها می‌گذارند. می‌توان گفت که این رفتار آن‌ها نوعی عقب‌نشینی است.هیچ مردی به شما نخواهد گفت که عزیزم من به کمی زمان نیاز دارم تا متوجه شوم چه جایگاهی برایت دارم. آن‌ها خود را عقب می‌کشند تا واکنش شما را از نزدیک ببینند. زنان مطیع در چنین شرایطی بی‌تاب می‌شوند و احساسات خود را نسبت به ترک مردان کاملا بروز می‌دهند.آن‌ها به شریک‌شان نشان می‌دهند که آسیب‌پذیر هستند و درنتیجه، بازی را خواهند باخت. مردان این دسته از زنان را دوست ندارند، چون به‌راحتی می‌توانند آن‌ها را به چالش بکشند. بنابراین، اگر مردی شما را چندبار بی‌خبر گذاشت، در هر بار، نسبت به این مسأله بی‌تفاوت‌تر باشید. به آن‌ها نشان دهید که چندان نسبت به این موضوع حساس نیستید و خیلی دلتان تنگ نشده است. شاید تصور کنید که با این‌کار، شریک تان را از خودتان دور خواهید کرد، اما کاملا برعکس! با این رفتار، او با علاقه و اشتیاق بیشتری به سمت شما برخواهد گشت.زنان مطیع در هنگام عقب‌نشینی مردان از این جملات استفاده می‌کنند؛ چرا با من تماس نگرفتی؟ تو اصلا به من اهمیت می‌دهی؟ و یا جمله تکراریِ تو به من علاقه نداری!به‌جای کاربرد این جملات، بهتر است اصلا به روی خودتان نیاورید که شریک‌تان با شما تماس نگرفته است. وقت خود را با دوستان و یا تفریح‌کردن بگذرانید و شبانه‌روز منتظر تماس او نباشید. وقتی مردان متوجه شوند که دیگر قابل کنترل نیستید، خودشان به سمت شما برخواهند گشت؛ چراکه آن‌ها شیفته دست‌نیافتنی ‌بودن زنان هستند. دست‌نیافتنی‌ بودن یعنی اینکه آن‌ها برای جلب محبت شما مدام درگیر چالش شوند.در نهایت، برنده واقعی کسی است که چالش بیشتری ایجاد کند و به‌ راحتی قلبش را در اختیار یک مرد قرار ندهد. زنی که در ظاهر، سرد و بی‌احساس به نظر می‌رسد، همان زن محبوب مردان است که باعث ایجاد یک چالش بزرگ می‌شود.حتی اگر زنی از نظر زیبایی و یا وجهه اجتماعی در سطح پایین‌تری از یک مرد باشد، فقط کافی است اعتمادبه‌نفس خود را به مرد نشان دهد.اعتماد به نفس و احترام به خود، فاکتورهایی است که هر مردی را شیفته شما میکند.در هنگام صحبت با مردان، هرگز در مورد وزن ایده‌آل یا جراحی‌هایی که دوست دارید انجام دهید، صحبت نکنید. بیان‌کردن این حرف‌ها به مردان، یعنی شما به اندازه کافی خوب نیستید. اگر احساس می‌کنید که تعریف از خود، نوعی خودپسندی است و خود را فردی افتاده و فروتن می‌دانید، نتیجه‌ای نخواهید گرفت. بسیاری از زنان خودباوری را با خودپسندی اشتباه می‌گیرند و در دام فروتنی افراطی می‌افتند.به‌جای اینکه مدام به فکر تغییر قیافه، لباس و یا اعمال راهکارهای بی‌نتیجه مجلات زنان باشید، کافی است برای آنچه که هستید، ارزش قائل شوید. بارها با خودتان تکرار کنید که «من انسان ارزشمندی هستم.»زنان باید این موضوع مهم را به‌خاطر داشته باشند که اگر با رفتار خود بتوانند اعتمادبه‌نفس خود را نشان دهند، ظاهر آن‌ها هیچ اهمیتی برای مردان نخواهد داشت. برعکسِ این موضوع هم صادق است. اگر زیباترین زن دنیا باشید و در عمل، خود را تشنه محبت و نیازمند یک مرد نشان دهید، زیبایی شما خیلی زود تبدیل به موضوعی بی‌اهمیت خواهد شد.هرگز خود را با زنان دیگر مقایسه نکنیدزیبایی امری نسبی است. زنی که در نظر مردی زیبا به‌ نظر برسد، ممکن است از نظر مردی دیگر فردی معمولی جلوه کند. بنابراین، هرگز با دیدن یک زن زیبا اعتمادبه‌نفس‌تان را از دست ندهید. فقط کافی است وانمود کنید که خواستنی و جذاب هستید! باور کنید که همین کار کافی است.وقتی مردی اعتمادبه‌نفس شما را ببیند، خیلی زود تحت تأثیر شما قرار خواهد گرفت. بسیاری از زنان برای اینکه توجه مردان را جلب کنند هزینه‌های سرسام آوری برای لباس و یا ظاهر خود می‌کنند.اصلا نیازی نیست که برای جلب توجه مردان، اینقدر خودتان را به زحمت بیاندازید. مردانی که عاقل هستند کمتر اسیر زرق‌وبرق و خودنمایی یک زن می‌شوند. برای آن‌ها این دسته از زنان تنها نوعی سرگرمی هستند، نه کسی که بتوانند به‌عنوان همسر آینده‌شان انتخاب کنند. بنابراین، اگر مرد شما تحت تأثیر خودنمایی و ظاهر فریبنده عده‌ای از زنان قرار می‌گیرد، باید خدا را شکر کنید؛ چون حداقل می‌دانید با چه کسی طرف هستید و برای آینده‌ رابطه‌تان معقولانه‌تر تصمیم می‌‌گیرید.لازم نیست تمام وقت‌تان را در آشپزخانه صرف کنید تا از روی یک کتاب آشپزی، غذایی بین‌المللی برای مردتان بپزید. فراموش نکنید شمعی که پرحرارت‌تر از دیگران می‌سوزد، عمر کوتاه‌تری دارد! همچنین، دستورالعمل‌های مجلات زرد، پست‌های اینستاگرامی و تبلیغات جذاب تلویزیونی که مدام ویژگی‌های زنانه را به شما دیکته می‌کنند، فقط روابط شما را بدتر می‌کند.زنی که برای جلب توجه مردان، به ظاهر و رفتار خود وسواسی بیمارگونه پیدا کرده، فاقد عزت نفس است. درمقابل، زن زیرک با پوشیدن لباس‌های بدن‌نما و یا به ‌عبارت ساده، جذاب، محبت و توجه را گدایی نمی‌کند. او با رفتار خود به مردان نشان می‌دهد که من همینم که هستم.وقتی زنی بیش از حد به ظاهر خود توجه می‌کند و یا همه چیز را به‌خاطر همسرش فدا می‌کند، در ذهن مرد فکر دیگری در جریان است. او در ذهن مردانه‌اش این برداشت را از رفتار آن زن دارد که او به‌خاطر ضعف و ناتوانی‌اش بیش از حد تلاش می‌کند. اگر شما زنی هستید که مدام خواسته‌های همسرتان را به نیازهای خودتان ترجیح می‌دهید، دیگر نمی‌توان نام شریک را برای‌تان گذاشت. در نظر مرد، شما در حال مادری کردن هستید.شاید شما هم این تجربه را بارها داشته‌اید؛ اوقاتی که خود را سرگرم کارهای خود می‌کنید و کمتر به همسرتان توجه می‌کنید، او بیشتر از همیشه سراغ‌تان را می‌گیرد. او همه تلاشش را می‌کند که مجددا توجه شما را به سوی خودش جلب کند. در این شرایط، او احساس ناتوانی می‌کند، زیرا دیگر در مرکز توجه شما قرار ندارد.زنان مطیع از تنها گذاشتن شریک‌شان واهمه دارند. آن‌ها می‌ترسند که با اندکی بی‌توجهی مردان را از خود برانند. این در حالیست که وقتی خلوت خود را داشته باشید، به شریک‌تان نشان می‌دهید که هیچ ترسی از تنهایی ندارید. در چنین موقعیتی است که در مردان، ترس از دست دادن یک زن جوانه می‌زند. این جوانه کوچک که با ترس تغذیه می‌شود، نه تنها بد نیست بلکه برای دوام رابطه‌تان نیز لازم است.زن زیرک و مستقل، بی‌ادب و گستاخ نیست!تا اینجا در مورد زنانی صحبت کردیم که در یک رابطه، کاملا بی‌پروا هستند و هرگز خواسته‌های خود را فدای شریک‌شان نمی‌کنند. شاید دچار این سوءتفاهم شوید که زن زیرک شاید از آن دسته زنانی است که بی‌ادبانه با شریکش رفتار می‌کند و یا با صدای بلند و گستاخانه او را خطاب قرار می‌دهد. این باور کاملا اشتباهی است.زنان زیرک و مستقل به‌جای اینکه از در احساسات وارد شوند، کاملا بی‌پرده و همانند خود مردان با آن‌ها صحبت می‌کنند. آن‌ها به‌جای اینکه از موضع ضعف وارد شوند، صادقانه در مورد نیازها و خواسته‌های‌شان صحبت می‌کنند.زنان زیرک با توسل به اشک و یا قهر کردن خواسته‌شان را ابراز نمیکنند و به همین دلیل محبوب شریک خود هستند.در ادامه، ۶ ویژگی زنان زیرک را برای‌تان فهرست کرده‌ایم تا بهتر با شخصیت این دسته از زنان آشنا شوید.۱. استقلال مالیزنان زیرک خود را به کار خانه محدود نمی‌کنند و دارای استقلال مالی هستند. زنان مستقل حتما لازم نیست که مدیر یک شرکت بزرگ باشند بلکه هر کاری با هر سمتی برای آن‌ها ارزشمند تلقی می‌شود. استقلال مالی زنان یکی از ویژگی‌هایی است که مردان را جذب این دسته از زنان می‌کند.۲. معما بودنزنان زیرک همانند کتاب بازی نیستند که به راحتی بتوان سطر به سطر آن را خواند. آن‌ها از زیاده‌گویی دوری می‌کنند و هرچیزی را که به ذهن‌شان برسد، بیان نمی‌کنند. این رفتار معماگونه زنان باعث می‌شود که هرگز قابل پیش‌بینی نباشند.۳. کنترل آشفتگیزمانی که زنان زیرک درگیر یک حادثه غیرقابل پیش‌بینی و یا اتفاقی ناگوار می‌شوند، در آن شرایط ترجیح می‌دهند که کمتر صحبت کنند. بهترین واکنش آن‌ها این است که زمان مکالمه را به موقعیتی بهتر موکول می‌کنند.۴. علايق مخصوص به خودجایگاه مرد یا شریک عاطفی برای یک زن زیرک، همه چیز نیست. او پادشاه قلمرو افکار زن نیست، بلکه بخش کوچکی از دشت‌های زیبایی است که در سرزمین بزرگ ذهن زن وجود دارد. اگر زن تمام ذهنش را درگیر یک مرد کند، به هیچ‌وجه برای او جذاب نخواهد بود.زنان زیرک برای خود اوقات سرگرمی، تفریح و برنامه‌هایی خاص دارند که اینگونه استقلال خود را به مردان نشان می‌دهند.۵. مدیریت زمانزن زیرک هرگز با ریتم شخص دیگری، سرعت زندگی‌اش را کم و زیاد نمی‌کند. او با سرعت طبیعی خودش زندگی‌اش را می‌گذراند و با برنامه‌های شخص دیگری، نظم زندگی‌اش را برهم نمی‌ریزد.۶. منتظر گذاشتنزن زیرک در شروع یک آشنایی، مدام با شریکش قرار نمی‌گذارد و یا پشت سر هم با او تماس نمی‌گیرد. او به‌خوبی می‌داند که گاهی منتظر ماندن مرد، میزان علاقه او را نسبت به زن بیشتر می‌کند.زنان به دنبال تعهد هستند و مردان از بازی در مسیر لذت می‌برندمردان از انجام کارهایی که در آن‌ها هیجان و تعقیب و گریز وجود دارد، لذت می‌برند. مردان یا در حال بازی هستند و یا در حال تعمیر چیزی! مردان به شدت در مورد کشف هر چیز جدیدی کنجکاو هستند و از آن لذت می‌برند. برخلاف مردان، زنان بیشتر به پایان یک رابطه یعنی ازدواج فکر می‌کنند.درعوض، مردان دوست دارند از مسیری که در آن قرار گرفته‌اند نهایت لذت را ببرند و خیلی زود به تعهد فکر نمی‌کنند. زنان زیرک به‌خوبی می‌دانند که هرچقدر دست‌نیافتنی‌تر باشند، بازی جذاب‌‌تر و هیجان‌‌انگیزتری را برای شریک‌شان ایجاد کرده‌اند. به همین دلیل، اجازه می‌دهند که مرد مورد نظرشان کمی بیشتر تلاش کند تا درگیر یک بازی مهیج شود.زنانی که خیلی زود با مردان صمیمی می‌شوند، در درازمدت نمی‌توانند جذاب و خواستنی باقی بمانند. مردان، عاشق فراز و نشیب‌های یک رابطه هستند؛ چون روحیه مبارزه‌طلب آن‌ها را به چالش می‌کشد. آن‌ها هرزمان که احساس باخت می‌کنند، اشتیاق بیشتری برای تلاش مجدد و برقراری رابطه پیدا می‌کنند.اگر به مردی که عاشق شکار است، یک سر گوزن هدیه دهید، خیلی خوشحال نخواهد شد. او شکار را به‌خاطر ماجراجویی‌های جنگل، خوابیدن در کیسه خواب و دشواری‌های آن کار دوست دارد.تلاش برای تسخیر قلب یک زن هم بی‌شباهت به شکار نیست.البته منظور نویسنده این نیست که با سردی و دوری کردن از مردان، آن‌ها را از خود برانید. زنانی که به مردان اجازه ماجراجویی و کمی تقلا می‌دهند، برنده بازی هستند.شاید این سؤال برای‌تان پیش بیاید که اگر همانند زنی مستقل عمل کنید، ممکن است مرد از زیر بار مسئولیت‌هایش شانه خالی کند. یک زن زیرک نه با گفتار، بلکه از طریق رفتار خود به مرد گوشزد می‌کند که چه وظایفی بر عهده دارد.او وانمود می‌کند که مرد کنترل همه‌چیز را به دست دارد، اما در واقعیت، کاملا مستقل عمل می‌کند. مردان، عاشق قدرت و کنترل هستند. آن‌ها به صورت غریزی از اینکه مسئولیت یک زن را برعهده بگیرند، بسیار خشنود هستند.مردان دوست دارند که با قدرت مردانه‌شان از زنان محافظت کنند و بتوانند از لحاظ مالی، شریک خود را تأمین کنند.اگر زن زیرکی باشید، در مکان‌های عمومی این اجازه را به مردتان خواهید داد که قدرت مردانه‌اش را به نمایش بگذارد. اگر شما کسی هستید که پول کرایه تاکسی و یا وعده شام در رستوران را خودتان می‌پردازید، رابطه خوبی در پیش نخواهید داشت.باید اجازه بدهید که در چنین موقعیت‌هایی مردان خودشان عهده‌دار کارها شوند. این‌کار، نوعی تقدیر از آن‌هاست و شک نداشته باشید که آن‌ها بسیار لذت خواهند برد. مردان دوست دارند که در مرکز توجه باشند و یک زن عاقل باید به‌خوبی این موضوع را مدیریت کند.لازم نیست که همه بایدها و نبایدها را مو به مو برای او دیکته کنید؛ چون با این‌کار، دیگر چالشی در کار نخواهد بود. اجازه بدهید که آن‌ها از روی رفتار و عکس‌العمل‌های‌تان نیازهای شما را شناسایی کرده و برطرف کنند.شکایت کردن و نق زدن، مردان را از شما دور می‌کندطبیعی است که در یک رابطه، خواسته‌های دوطرفه‌ای وجود دارد که گاهی باید آن را به زبان آورد. باوجود ‌این، بیشتر زنان این کار را از طریق شکایت و گله‌کردن انجام می‌دهند. هرچقدر اطلاعات بیشتری در مورد خواسته‌ها و نیازهای‌تان به مردان ارائه بدهید، توجه آن‌ها نسبت به شما کمتر می‌شود. این یک فرایند کاملا معکوس است؛ یعنی هرچقدر حجم اطلاعات‌تان را کم‌تر کنید، توجه و احترام بیشتری به‌دست خواهید آورد.وقتی زنی مدام غر می‌زند و از همه‌چیز ناراضی است، این پیام را به مرد می‌رساند که خیلی احساساتی است. مرد تصور می‌کند که چنین زنی همیشه در دسترس است و به محض مشاهده اولین مشکل، به او رجوع خواهد کرد. بنابراین، اگر اوضاع کمی بد شد، مرد اصلا نگران نمی‌شود؛ چون کسی هست که دردسر حل و فصل اختلافات را به جان بخرد؛ یعنی زن!درمقابل، اگر او سکوت شما را ببینید، در ذهن خود احساس ناامنی می‌کند؛ چراکه ترس از دست دادن‌تان را خواهد داشت. او در تنهایی راجع به کارهایی که انجام داده یا نداده فکر می‌کند و بالاخره دلیل سکوت شما را کشف می‌کند.این همان چالشی است که ناخواسته باعث سرگرم شدن بیشتر مردان می‌شود. همانطور که گفتیم مردان عاشق سرگرم شدن هستند. آن‌ها از شنیدن جملات احساسی و شکایت‌هایی که مسلسل‌وار به سمت‌شان شلیک می‌کنید، بیزار هستند.همواره باید فاصله خود را با یک مرد حفظ کرد و این احساس را در ان‌ها ایجاد کرد که همیشه احتمال از دست دادن شما وجود دارد.مردان به واکنش‌ها و رفتار شما بیشتر از زبان شکایت و گله پاسخ می‌دهند. این طبیعت آن‌هاست که از بحث و گفت‌وگوی زیاد فراری هستند. درعوض، کمی ناامنی باعث می‌شود که آن‌ها دست به کار شوند و آن‌وقت کارهایی انجام می‌دهند که ممکن است هرگز از آن‌ها درخواست نکرده باشید.هرگز شریکی خسته‌کننده برای مردتان نباشید. مردان از زنانی که در مکان‌های عمومی و یا در خلوت، قابل پیش‌بینی هستند، خیلی زود خسته می‌شوند. برای اینکه احترام او را جلب کنید، می‌توانید خواسته‌های‌تان را مطرح کنید، اما از پرگویی بپرهیزید.از آن دسته از زنان نباشید که هرچیزی که به ذهن‌شان می‌رسد سریع بیان می‌کنند. همانطور که بارها در این خلاصه‌کتاب یادآوری کردیم، معمابودن را تمرین کنید. هیجانات خود را به‌سادگی نشان ندهید و اجازه بدهید که رفتارتان غیرقابل پیش‌بینی باشد.اگر در رابطه‌ای هستید که امید چندانی به بهبود آن ندارید، می‌توانید مجددا شروع کنید. فقط کافی است آن کتابِ باز را ببندید و شخصیت متفاوتی از خودتان نشان دهید. رابطه شما به یک جرقه نیاز دارد تا مجددا اشتیاق و صمیمت روزهای آغازین را ایجاد کنید. آن جرقه، خود شما هستید.راهکارهایی کاربردی برای زنانی که بیش از اندازه مطیع هستندهنگامی که در یک رابطه، بیش از اندازه خوب هستید و از خودتان می‌گذرید، برنده واقعی کسی است که در مقابل شما قرار دارد؛ یک شکارچی که به آسانی و بدون رنج، شکار خوبی عایدش شده و بالطبع ارزش آن را هم به‌درستی درک نمی‌کند.چنین مردی علاقه خود را برای کارهایی که شما را خوشحال می‌کند، از دست خواهد داد. در مقابل، زنان مطیع باید به خودشان، افکار و دیدگاه‌هایی که دارند، اعتماد کامل داشته باشند.سعی کنید که در همه زمینه‌ها، حتی در بیان خواسته‌های خود استقلال‌تان را نشان دهید. هرگز از طرز فکر و دیدگاه خود، تنها به‌خاطر اینکه طرف مقابل‌تان طور دیگری فکر می‌کند، دست برندارید. این کار به معنای خودسری یا لجبازی نیست، بلکه به او نشان خواهید داد که فردی مصمم و دارای ثبات عقیده و نظر هستید.در هر شرایطی تسلیم خواسته‌های مردان نشوید و سعی کنید با رفتارهایتان او را متعجب کنید.یک زن همواره به دنبال احترام و توجه است، اما نباید این موضوع را با گله زیاد و یا نارضایتی‌های مداوم بروز دهید. فضای شخصی خود را داشته باشید و به او نشان دهید که بدون وجود او نیز احساس امنیت می‌کنید.وقتی امید به احترام و توجه از سمت یک مرد در شما از بین برود، اگر با قدری احترام مواجه شوید، آن را لطف و امری عجیب می‌بینید. در این شرایط است که انجام کارهای بسیار عادی برای شما مثل یک معجزه و یا امری محال به‌نظر می‌رسد. درحالی‌که امنیت، احترام و توجه از امور طبیعی یک رابطه نرمال محسوب می‌شود و نباید آن را مانند پدیده‌ای عجیب بدانید.هرچند در آغاز یک رابطه، یک زن مطیع می‌تواند آسان‌تر مردی را به سمت خود جذب کند، اما در درازمدت زن باهوش و زیرک است که توجه مرد را به سوی خودش جلب می‌کند.نکته کلیدی این است که علاوه‌بر استقلال فکری، از استقلال مالی نیز باید برخوردار باشید. مردان باید بدانند که شما به تنهایی می‌توانید گلیم خود را از آب بیرون بکشید.شکل‌گیری یک رابطه درست و پایدار به‌هیچ‌وجه کار آسانی نیست. امروزه، بیشترین دغدغه زنان این نیست که مردی را برای ازدواج پیدا کنند. آن‌ها به‌خوبی می‌دانند که نبود یک رابطه احساسی، بهتر از داشتن رابطه‌ای است که در آن احساس بی‌ارزشی کنند.بسیاری از زنان، تنهایی را به مصیبت‌ها و چالش‌های یک رابطه احساسی بیمارگونه ترجیح می‌دهند. آن‌ها از خطر کردن بیزار هستند و تمایلی به ایجاد ارتباط با مردان ندارند. بااین‌حال، زنان بسیاری وارد این چالش بزرگ می‌شوند و همه سعی‌شان را می‌کنند که یک رابطه بادوام و سرشار از امنیت را برای خود ایجاد کنند.برخلاف مقالات بی‌اساسی که این روزها در اینترنت می‌بینید، راز تسخیر قلب یک مرد، چندان ساده نیست. برای داشتن یک رابطه موفق باید ویژگی‌ها و طبیعت مردان را به‌خوبی شناخت و بر اساس آن عمل کرد.توصیه‌هایی که در این خلاصه‌کتاب به آن اشاره شد به معنای فریب‌کاری نیست، بلکه این راهکارها بر اساس ذات ماجراجو و کنجکاو مردان به شما توصیه شده است. این به انتخاب خود شما بستگی دارد که وارد این چالش بزرگ شوید و یا به دستورالعمل‌های مجلات زرد عمل کنید.اگر به دنبال این هستید که درگیر یک بازی برنده-برنده شوید، لازم است که ویژگی‌های زنان زیرک را به‌خوبی بیاموزید. توصیه این خلاصه کتاب، بسیار ساده است؛ احترام به شخصیت خود و پرهیز از بروز دادن هیجانات زیاد، فاکتورهایی است که می‌تواند هر مردی را به سمت شما جذب کند.اگر در رابطه‌های متعددی شکست خورده اید و تصور می‌کنید دیگر شانسی برای یک شروع دوباره ندارید، کافی است از همین امروز، خود واقعی‌تان باشید. از اینکه نمی‌توانید بهترین خوراک مرغ دنیا را بپزید، یا قادر به دوختن یک پیراهن مردانه نیستید، متأسف نباشید. برخلاف چیزی که از زبان مادربزرگ‌ها شنیده‌اید، از شکم یک مرد نمی‌توان وارد قلب او شد.تمامی آن غذاهای خوشمزه که با زحمت برای شریک‌تان آماده کرده‌اید، آن هزینه‌هایی که برای لباس‌های برند داده‌اید و یا جراحی‌های زیبایی، هیچ‌کدام نمی‌تواند در درازمدت یک مرد را به شما متعهد کند.اگر به‌دنبال توجه و احترام بیشتر هستید، کافی است از نقش زن مطیع بیرون بیایید. در نهایت، به خاطر داشته باشید که زن زیرک زنی گستاخ و یک‌دنده نیست. او درعین‌حال که کنترل همه‌چیز را به ‌دست دارد و مشکلات را به‌خوبی مدیریت می‌کند، اجازه نمی‌دهد که شریکش احساس ضعف کند.او به‌خوبی می‌داند که عمل قدردانی و تحسین از مرد چقدر می‌تواند روی بنیان رابطه‌اش تأثیر بگذارد. او همیشه قدردان شریکش است و درعین اقتدار، اجازه می‌دهد که مرد زندگی‌اش ویژگی‌های مردانه‌اش را بروز دهد.#سوبژه#کتاب</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 17:46:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «از هم گسیخته»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%DA%AF%D8%B3%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-hgikalsbly8z</link>
                <description>از هم گسیخته Disruptedداستان نویسنده‌ای که در جریان تغییر شغلی‌اش، اسیر حباب استارت‌آپ شد!اثر دن لیونز (Dan Lyons)پشت پرده صنعت پرزرق‌وبرق استارتاپ‌های فناوری چیست؟سیلیکون ولی (Silicon Valley)، منطقه‌ای در حدود 70 کیلومتری جنوب شرقی سانفرانسیسکو است، که بسیاری از شرکت‌های مطرح انفورماتیک جهان در آن‌جا قرار دارند. سیلیکون ولی، مکان حضور استارتاپ‌های دارای فناوری پیشرفته است که غول‌های اینترنتی مانند Google ،Apple وFacebook در آن، آینده را شکل داده و ایده‌های نوآورانه به صورت قارچی و به سرعت در آن‌جا تولید می‌شوند. ولی پشت این ماسک عالی و اغوا ‌کننده، حقیقت پنهانی وجود دارد که برای بسیاری از افراد که از دور به آن نگاه می‌کنند، پوشیده مانده است.در این کتاب، نویسنده تجربه شخصی خود را بازگو می‌کند. دن لیونز(Dan Lyons) در 50 سالگی در جستجوی کار بوده که از طریق شرکتHubspot، توسعه‌دهنده نرم‌افزار در حوزه بازاریابی، وارد دنیای استارتاپ می‌شود. او به هنگام اشتغال در این شرکت، شاهد برخی فعالیت‌های تجاری عجیب و شرایط کاری ضعیف بود که در همین بحبوحه به حقیقت پشت پرده فعالیت‌های استارتاپ پی ‌برد.خبرنگاران سنتی در صنعت رسانه‌های مدرن باید برای بقای خود تلاش کنندلیونز قبل‌ از اینکه وارد شرکت Hubspot شود، سردبیریِ بخش فناوری را در مجله Newsweek بر عهده داشت، او برای مدتی خبرنگار بود اما در سال 2012 از کارش اخراج شد. او در 50 سالگی با ناامیدی به دنبال شغل می‌گشت و در همین حین با یک بازار کار کاملا متفاوت مواجه شد.در قرن بیست و یکم تغییراتی در زمینه های مختلف اطلاعاتی و داده ها صورت گرفت و فناوری های جدیدی در زمینه های مختلف ظهور پیداکرد.در راستای این تغییرات، رونق فناوری اینترنت، باعث ارزیابی مجدد بسیاری از متخصصین قدیمی در صنعت رسانه شد. طی دهه اولِ 2000 میلادی شرکت‌های اینترنت‌بنیان جدیدی نظیر Google، Facebook، Zynga و Groupon رونق یافتند. در همین اوضاع، صنایع رسانه‌های سنتی مانند روزنامه‌ها و مجلات برای بقا و تطبیق یافتن با شرایط تلاش می‌کردند. این شرکت‌های تازه‌ تاسیس با ارائه محصولات و خدمات جدید، سعی در تغییر روند زندگی روزمره افراد داشتند. به عنوان مثال خرید اینترنتی را جایگزین خرید حضوری کردند یا خوانندگان می‌توانستند به جای اتکا به روزنامه‌ها و مجلات، با یک کلیک ساده تمام اطلاعات مورد نیازشان را به دست آورند. همچنین به لطف اینترنت، افراد می‌توانستند در کسری از زمان به حجم بالایی از اطلاعات دست پیدا کنند.با آغاز مهاجرت بازاریاب‌ها به پلت‌فرم‌های آنلاین و انصراف افراد از اشتراک در مجلات چاپی، این شرکت‌ها در حال سقوط بودند. در همین شرایط، لیونز مقاله‌ای تحت عنوان مرد سفیدپوست به گل نشسته (The Beached White Male) در مجله Newsweek که در آن مشغول به کار بود، چاپ کرد.این مقاله در مورد متخصصین مجرب و قدیمی‌ بود که به دلیل تغییر شرایط کاری شرکت‌ها و نیاز به تعدیل نیرو، شغل خود را از دست داده بودند. او در این مقاله سعی داشت از این قشر طرفداری کند که همین امر سبب اخراج خودش از دفتر مجله شد.لیونز برای حل این بحران تصمیم گرفت خودش را با شرایط جدید وفق دهد؛ زیرا او متاهل و دارای دو فرزند و تنها نان‌آور خانواده بود. تمام این موارد وجود یک شغل باثبات و بیمه درمانی مناسب را برایش ضروری می‌ساخت. تلاش لیونز در این تحول، او را به دنیای جدید استارتاپ‌ها هدایت کرد.نخستین شغل جدیدش، خبرنگاری برای یک وب‌سایت خبری در سان‌فرانسیسکو به نام ReadWrite بود. این شغل نتوانست لیونز را کاملا راضی کند؛ زیرا برای این کار مجبور بود از خانواده‌اش که در بوستون زندگی می‌کردند، دور شود. اما او این فرصت را غنیمت شمرده و نگاه تازه‌ای به رونق کسب‌وکارهای استارتاپی در سیلیکون ولی پیدا کرد.این موضوع به تدریج او را به تفکر وا داشت، اینکه آیا او می‌توانست با کشف استعدادهایش در بخش بازاریابی یک استارتاپ فعالیت کند؟تجربه لیونز از ورود به دنیای استارتاپ!لیونز به واسطه نویسندگی در بخش فناوری مجله Newsweek با شرکت‌هایی مانند Twitter و Facebook آشنا شده بود. او با بسیاری از مدیران عامل این کسب‌و‌کارها مصاحبه کرده بود. همچنین لیونز به خوبی می‌دانست افرادی که در زمان شروع فعالیت این شرکت‌ها در آن‌جا حضور داشتند، از پاداش‌های مالی هنگفتی بهره‌مند شده بودند.اما علی‌رغم آشنایی لیونز با محصولات این شرکت‌ها، فعالیت‌های تجاری استارتاپ‌ها او را غافلگیر کرد.لیونز پس از پاسخ به پستی در لینکدین (LinkedIn)، از سوی شرکت هاب‌اسپات (Hubspot) به یک مصاحبه کاری دعوت شد. مصاحبه به خوبی پیش رفت ولی سِمَتی که به او پیشنهاد شد مبهم بود و به سختی یک عنوان شغلی محسوب می‌شد؛ آن سمت این بود: Marketing Fellow، یعنی همراه بازاریاب!لیونز با بنیان گذاران Hubspot در مورد کاری که آنها از لیونز انتظار داشتند صحبتی طولانی کرد ولی نقش دقیق لیونز در Hubspot هرگز مشخص نشدلیونز با تفکر بیشتر در مورد این مسئله، متوجه شد که آن‌ها با استخدامش به عنوان یک خبرنگار قصد داشتند تا به کمک او، ایده تبدیل شدن هاب‌اسپات به «رهبر تفکر» یا همان Thought Leader را در دنیای بازاریابی عملی کنند. اما لیونز هرگز هیچ نشانه‌ای از جانب آن‌ها در راستای تحقق بخشیدن به این هدف مشاهده نکرد!با گذشت زمان، بنیان‌گذاران ماموریت‌هایی را برای لیونز در نظر گرفتند، در حقیقت این گونه به نظر رسید که آن‌ها می‌خواستند لیونز، وبلاگ آن‌ها را جهت افزایش آگاهی از برندشان ارتقا دهد.در حالی که جلسات ابتدایی برای لیونز گیج‌کننده بودند، اما او برای تطبیق یافتن با شرایط جدید آماده بود و تلاش کرد پذیرای روش‌های جدید انجام کارها باشد.حقوق این کار نسبتا کم بود اما به تدریج گزینه‌های ارائه سهام شرکت به او پیشنهاد شد و او می‌دانست که در صورت موفقیت شرکت، این مورد بسیار ارزشمند خواهد بود.هاب‌اسپات از زبان عجیب و ناشناخته‌ای برای ارتباط استفاده می‌کردلیونز در آوریل 2013 به صورت رسمی به استخدام شرکت Hubspot درآمد، و در همین زمان بود که با فعالیت‌های عجیب و غریب شرکت‌ها، دنیای جدید ماموریت‌ها و کدهای فرهنگی و رهبران معنوی از این دست موارد آشنا شد.او کم کم متوجه شد که این شرکت تنها به دنبال کسب درآمد نیست؛ بلکه سعی در تغییر جهان از طریق یک نرم افزار منحصر به فرد بازاریابیدارد.او همچنین آموخت که کارکنان و مشتریان شرکت، دارمش شاه(Dharmesh Shah)، یکی از بنیان‌گذاران هاب‌اسپات را رهبر معنوی خطاب می‌کنند.طی روزهای نخست فعالیت لیونز در این شرکت، بیانیه‌ای از طریق ایمیل برای او فرستاده شد که حاوی 128 اسلاید پاورپوینت بود؛ عنوان این ایمیل در نوع خود برای او جالب توجه بود: «کدِ فرهنگی هاب‌اسپات؛ ایجاد شرکتی که آن را دوست داریم». هاب‌اسپات در این فایل، به عنوان یک جامعه ایده‌آل‌گرا معرفی شده بود که در آن اهداف تیمی مهم‌تر از افراد تلقی می‌شدند و افراد برای تعادل بین کار و زندگی اهمیتی قائل نبودند و معتقد بودند که کار برابر است با زندگی!ممکن است در نگاه اول، بخش اعظم این شرایط عجیب به نظر برسد اما کاملا ناشناخته نیست. کارکنان این شرکت از زبان و پوششی عجیب برای الهام‌بخشی استفاده می‌کردند و در این مسیر تشویق هم می‌شدند.کارمندان این شرکت از عبارت رمزی HEART برای موفقیت در تمام اعمال خود بهره می‌بردند. این عبارت سرواژه کلمات Humble به معنیِ فروتن، Effective به معنای مؤثر، Adaptable یا تطبیق‌پذیر، Remarkable یا قابل توجه و Transparent به معنیِ شفاف بود.اکثر کارکنان زیرمجموعه این شرکت به صورت منظم لباس نارنجی رنگ می‌پوشند و از جمعه‌های بدون هراس (Fearless Fridays) تبعیت می‌کنند. آ‌ن‌ها در هر جمعه سعی می‌کردند با یکی از ترس‌های خود روبرو شوند؛ یعنی کاری را انجام دهند که از آن واهمه دارند و البته ربطی به شغل‌شان هم ندارد.در هر شرکتی اصطلاحاتی مختص آن‌جا وجود دارد که فقط کارمندان همان شرکت با آن‌ها آشنایی دارند. اما زبان مورد استفاده در هاب‌اسپات به قدری گیج‌کننده است که شرکت صفحه‌ای را در ویکی‌پدیا جهت رمزگشایی اصطلاحات آن ایجاد کرده است!شاید با این سوال مواجه شوید که منظور از زبان رمزی چیست؟اگر در جلسات این شرکت حضور داشته باشید، احتمالا بشنوید که افراد در مورد SFTC، دستیابی به SLA یا درخواست KPL صحبت می‌کنند. هر کدام از این عبارات مخفف و کوتاه‌شده چندین واژه هستند.به عنوان مثال منظور از عبارت SFTC، حل مساله برای مشتری(SOLVING FOR THE CUSTOMER)، عبارت SLA به معنای موافقت‌نامه‌های سطح خدمت (SERVICE-LEVEL AGREEMENTS) و عبارت KPL به معنای نشانه کلیدی عملکرد (KEY PERFORMANCE INDICATOR) هستند. همچین منظور از حالت GSD که مختصر شده عبارت GET SHIT DONE است برای کارکنان، یعنی مشغول به کار در هاب‌اسپات هستند و کارکنانی که در حالت GSD نیستند، اصطلاحا لفظ فارغ‌التحصیل به آن‌ها اطلاق می‌شود؛ یعنی آن‌ها شرکت هاب‌اسپات را ترک کرده‌اند؛ خواه استعفا داده و یا اخراج شده باشند.محیط کاری در هاب‌اسپات برای لیونز یک شوک فرهنگی بوددر حالی که فعالیت‌های این شرکت، ظاهرا عجیب و غریب بودند ولی هدف کل مجموعه الهام‌بخشی و انگیزه دادن برای کار تیمی و اتحاد بود. به عنوان مثال به جای‌ آنکه هرکس یک اتاق کار شخصی داشته باشد، میزهای طویلی در راهروها قرار داده بودند که هرکس در قسمتی از آن به کار خود مشغول بود. این شرایط، لیونز را یاد کارگاه‌های بنگلادشی می‌انداخت با این تفاوت که به جای کار با چرخ ‌خیاطی، کارمندان مشغول کار با لپ‌تاپ بودند.لیونز به آسانی نمی‌توانست با این شرایط سازگار شود. از طرفی او هرگز در شرکتی کار نکرده بود که تا این حد بر تحمیل تفریح به کارکنان تاکید کند اما هاب‌اسپات محل‌های متعددی تعبیه کرده بود که شبیه به زمین‌های بازی بود.از جمله شرایط تفریحی که این شرکت برای کارکنانش فراهم کرده بود می‌توان به اتاقی مجهز به آلات موسیقی برای برگزاری جلسات بداهه‌نوازی اشاره کرد. همچنین اتاق کنفرانسی دارای میز پینگ‌پنگ، فوتبال دستی، میزهای بیلیارد و بازی‌های ویدئویی وجود داشت که به عنوان اتاق بازی نیز کاربرد داشت.اتفاقی که باعث دلزدگی لیونز شده بود، افتخار Hubspot به دیوارآبنباتی خود بود. یک دیوار در کافه تریای شرکت وجود داشت که با انواع آبنبات ها و تنقلات پوشیده شده بود.اما موردی که باعث شد نارضایتی لیونز از این مجموعه به حداکثر برسد، این بود که مدیران شرکت از کارکنان خود می‌خواستند که در جلسات با خرس عروسکی صحبت کنند! آن‌ها این عروسک‌ها را نمایندگان مشتریان خود به حساب می‌آوردند تا بتوانند خدمات بهتری را به مشتریان خود ارائه کنند. قسمت جالب قضیه جایی بود که رئیس شرکت از این اقدام به عنوان اکتشاف مدیریتی نوآورانه یاد می‌کرد!هضم و کنار آمدن با این شرایط برای لیونز سخت و دشوار بود؛ چرا که رئیس سابقش جان میکم (Jon Meacham) در عرصه خود بسیار توانمند به شمار می‌رفت و توانسته بود جایزه پولیتزر (Pulitzer Award)، معتبرترین جایزه روزنامه‌نگاری آمریکا، را از آن خود کند. اما اکنون او برای مردی کار می‌کرد که صحبت کردن با یک خرس عروسکی را کاری نوآورانه به شمار می‌آورد.پیشنهاد تغییرات برای پیشرفت توسط لیونز!لیونز پس از گذشت 3 ماه از آغاز کار خود دقیقا نمی‌دانست که به عنوان یک همراه بازاریاب باید چه کاری انجام دهد. حتی زمانی که تلاش کرد ایده‌هایی جدید ارائه کند، عدم تمایل و همکاری شرکت موجب ناامیدی او شد.لیونز بر این باور بود که جهت ارتقای بلاگ هاب‌اسپات استخدام شده است. بنابراین پست‌هایی در بلاگ می‌نوشت که برای سرمایه‌داران، مدیران و افرادی که احتمالا مایل به سرمایه‌گذاری در هاب‌اسپات بودند، جذاب باشد.یکی از مسائلی که باعث ناامیدی بیش از پیش لیونز شد، این بود که پس از مدت کوتاهی دریافت افرادی که پست‌های بلاگ او برایشان جذاب بود، تنها افرادی معمولی با نام‌های مستعار و ناشناخته بودند!در حقیقت این اشخاص صاحب کسب‌وکارهای کوچکی بودند که به دنبال نکات مفید بازاریابی مانند «15 عکسی که می‌توانید رایگان از آن‌ها استفاده کنید» و یا «نحوه ایجاد یک صفحه برند در فیسبوک» می‌گشتند. وب‌سایت شرکت از این افراد می‌خواست روی لینکی در پایان پست‌ها کلیک کنند و اطلاعات شخصی‌شان را در اختیار هاب‌اسپات قرار دهند.رئیسِ لیونز از او خواست که سطح بلاگ را پایین بیاورد. او که از ایده نوشتن عمدی یک بلاگ سطح پایین کلافه بود، ایده آغاز یک بلاگ مجزا حاوی محتوای پیشرفته را پیشنهاد داد. مناقشات زمانی آغاز شدند که لیونز پس از رد شدن ایده‌اش توسط مدیران داخلی، ایده‌اش را نزد بنیان‌گذاران شرکت برد.بنیان گذاران شیفته ایده او شدند اما در Hubspot‏ تائید مدیر عامل به معنای انجام قطعی کار نیست و رضایت و تایید مدیران داخلی هم شرط است.متاسفانه لیونز این تایید را نداشت. اما او تسلیم نشد و به مبارزه ادامه داد. در نهایت تصمیم بر این شد که او زیر-بلاگ (sub-blog) کوچکی را راه‌اندازی کند تا امکان نگارش مقاله‌هایی که کمی پیچیده‌تر بودند، برایش فراهم شود.استارتاپ‌ها می‌توانند عملکرد متوسط و شرایط کاری ضعیف را تقویت کنندمشکلات لیونز بهتر نشده بودند؛ زیرا او هنوز هم مجبور بود در یک اتاق شلوغ که بازاریابی تلفنی هم در آن‌جا انجام می‌شد، کار خود را ادامه دهد.در نهایت این موضوع برای لیونز آشکار شد که مدیریت مناسب در هیچ بخشی از هاب‌اسپات وجود ندارد. او دریافت که مشکلات مدیریتی در استارتاپ‌ها اغلب نتیجه پدیده‌ای به نام انفجار نادانی یا (The Bozo Explosion) هستند.استیو جابز نخستین بار عبارت انفجار نادانی را برای توضیح این موضوع به کار برد. او اعتقاد داشت که کارکنان اولیه در استارتاپ‌ها احتمالا بهترین افراد استخدام‌شده نیستند اما به مرور تجربه کسب کرده و به واسطه همین تجربه، در شغل خود ارتقا پیدا خواهند کرد. استیو جابز کارکنان اولیه را اصطلاحا افراد کم‌مهارت می‌نامید.این افراد کم‌مهارت مسئولیت استخدام سایر افراد را بر عهده دارند و چون آن‌ها تمایل دارند که افراد تازه استخدام شده را تحت کنترل خود داشته باشند، به همین دلیل ترجیح می‌دهند فردی با سطح هوشی کمتر را استخدام کنند. همین روند مخرب باعث می‌شود شرکت‌ها با مدیریت و پرسنل ضعیف روبه‌رور شوند!در چنین محیط ضعیفی زمانی که به عملکرد متوسط کارکنان پاداشیتعلق میگیرد، موجب افت عملکرد کل مجموعه میشود.در چنین محیطی افراد برای بهبود کارهای‌شان اقدامی انجام نمی‌دهند، چرا که آن‌ها در هر شرایطی پاداش دریافت خواهند کرد.مسئله بعدی که لیونز با آن مواجه شد، به هنگام کار در اتاق بازاریابی تلفنی رخ داد. او پی برد که بسیاری از دانشجویان تازه فارغ‌التحصیل شده کالج‌ها با نام مستعار میمون‌های عنکبوتی به شکل سنتی و کاملا بی‌انگیزه با مشتریان احتمالی تماس می‌گرفتند. آن‌ها سخت کار می‌کردند و با افراد مختلف تماس تلفنی برقرار می‌کردند؛ زیرا در صورت عدم رسیدن به تعداد مشخصی از فروش‌های موفق، از شرکت اخراج می‌شدند.این بازاریاب‌های تلفنی در آن زمان برای هاب‌اسپات بسیار مهم بودند؛ زیرا شرکت در شرف راه‌اندازی عرضه اولیه سهام خود بود که طی آن اولین سهام خود را در بورس صادر می‌کرد. همه این موارد، شرایط کار را برای کارکنان شرکت سخت‌تر می‌کرد.برای آنکه افراد بتوانند این شرایط استرس‌زا و نامطلوب را تحمل کنند، شرکت ذخیره‌ای نامحدود از آبجو را در اختیار آن‌ها قرار داده بود!هاب‌اسپات به شدت در پی رشد حداکثری با بیشترین سرعت ممکن بود؛ یعنی می‌خواست در کوتاه‌ترین زمان ممکن به بیشترین سود ممکن دست پیدا کند. زیرا خریداران اولیه اهمیتی برای میزان سود کسب شده شرکت قائل نیستند و صرفا به سرعت رشد شرکت توجه می‌کنند.کارکنان هاب‌اسپات کمبود مزایا و امنیت شغلی را به دلیل حس القا شده، نادیده گرفتنداز نظر لیونز، شرکت در قبال تعداد کثیری از کارمندان خود اجحاف می‌کرد. به عنوان مثال افرادی که در قسمت بازاریابی تلفنی کار می‌کردند، دائما با این استرس روبرو بودند که سهمیه ماهانه خود را انجام دهند، در غیر این صورت کار خود را از دست می‌دادند. تعداد بسیار زیادی از افراد که این شرایط نابسامان را تحمل می‌کردند، لیونز را غافلگیر کرده بود.برخی افراد کار در شرکت‌های بزرگی نظیر گوگل را به دلایل خدمات رفاهی بی‌نظیر افتخار بزرگی می‌دانند؛ اما جالب است بدانید که گوگل فقط با برخی از کارمندان ثابت خود این رفتار را دارد!از زمانی که گوگل دستورالعمل برخورد شرکت‌های فناوری با کارکنان خود را بازنویسی کرد، شرکت‌هایی مانند هاب‌اسپات برای کارکنان موقت خود احساس امنیت شغلی را فراهم نکرده و با آن‌ها همانند کارکنان ثابت خود برخورد نمی‌کند. به همین دلیل بسیاری از استارتاپ‌ها قراردادهای بلندمدت، طرح‌های بازنشستگی یا اتحادیه کارکنان را ارائه نمی‌کنند و حتی وفاداری اندکی نسبت به کارکنان خود نشان می‌دهند.یکی دیگر از حقوق پایمال شده کارکنان در این شرکت مزایا و دستمزد اندک بود.در حالی که هاب‌اسپات مزیت تعطیلات نامحدود را به کارکنان خود پیشنهاد می‌داد، اما در واقعیت هیچ طرح تعطیلاتی وجود نداشت! اگر کارمندی به هر دلیلی عصبی می‌شد آن‌ها هیچ توجیهی برای عصبانیت او درنظر نمی‌گرفتند و به سرعت او را اخراج می‌کردند.همه این کم‌کاری‌ها در قبال کارکنان در ابتدا برای لیونز عجیب بود و سعی داشت پاسخی درخور برای سوالاتش بیابد. به تدریج او به این موضوع پی برد که این سیاست‌ها به منظور کاهش هزینه‌ها پیش از عرضه اولیه سهام ایجاد شده بودند.افرادی که می‌خواهند در شرکتی سهام خریداری کنند، بیشتر از سود به رشد و آینده شرکت فکر می‌کنند. به همین دلیل رشد مهم‌ترین عامل پیش از عرضه اولیه سهام است.حقوق کم کارکنان بعد از بازنشستگی، مسئله بعدی بود که ذهن لیونز را به خود مشغول کرد. او به این موضوع پی برد که دلیل تحمل این شرایط سخت و طاقت‌فرسای کارکنان این بود که شرکت جوی را ایجاد کرده بود که حس ویژه بودن را به آن‌ها القا می‌کرد.عدم نگرانی و سکوت کارکنان در مورد کمبود امنیت شغلی، دستمزد پایین، شرایط استرس‌زا و اینکه دائما برای آن‌ها ماموریت در نظر می‌گرفتند، باعث تعجب لیونز می‌شد. شرکت سعی می‌کرد این کمبودها و نقص‌ها را با آبجوی رایگان، آبنبات و بازی‌ها جبران کند و حواس آن‌ها را پرت کند. همچنین شرکت این احساس را در آن‌ها ایجاد می‌کرد که عضوی از یک تیم هستند و باید برای رسیدن به اهداف تلاش کنند؛ در حالی که امکان اخراج شدن هر عضو در هر زمان و بدون هیچ توضیحی وجود داشت!شرکت‌های فناوری با ایجاد همهمه و شلوغی محصول خود را به فروش می‌رساننداحتمالا نحوه موفقیت شرکتی مانند هاب‌اسپات با همه نواقص و ضعف مدیریتی که داشت، برای شما سؤال برانگیز است. رمز موفقیت آن‌ها ایجاد همهمه و شلوغی است، این شلوغی به قدری می‌تواند قدرتمند باشد که هم کارکنان و هم سرمایه‌گذاران را تحت تاثیر قرار دهد.جالب است بدانید که حتی شرکت‌هایی که محصولی ضعیف تولید می‌کنند و در سوددهی شکست می‌خورند می‌توانند موفق باشند؛ این شرکت‌ها به شرطی که از همهمه و شلوغی مثبت برخوردار باشند، خواهند توانست در عرضه اولیه سهام خود موفق شوند.کاملا مشخص است که Hubspot محصولی ضعیف به بازار عرضه میکردو از طرفی مشتریان این شرکت صاحبان کسب و کارهای کوچکی بودند.خود شرکت از این نرم‌افزار استفاده نمی‌کرد و به بازاریابی سنتی از طریق تلفن و تکنیک‌ تماس‌های بی‌روح اتکا کرده بودند که این مطلب خود گویای ضعف محصول شرکت بود.ولی چون آن‌ها در ایجاد همهمه و شلوغیِ هدف‌دار جهت جذب سرمایه‌گذاران موفق بودند، هیچ‌کدام از ضعف‌های شرکت چه در عرصه مدیریت و چه در عرصه محصول به چشم نمی‌آمد. یکی از روش‌های مورد استفاده، ساختن فیلم تبلیغاتی و استفاده از حربه‌های تبلیغاتی بود.به عنوان مثال در وهله اول داستانی افسانه‌ای در مورد کسب‌وکار خود خلق می‌کنند که در مورد هاب‌اس‍‍پات، این داستان روایت تغییر بنیادینِ زندگی افراد از طریق این نرم‌افزار بود. آن‌ها یکی از بنیان‌گذاران جوان خود را به عنوان شخصیت اصلی این داستان در نقش یک مرد موفق جذاب روایت کردند که به نظر می‌رسید در حال غلبه بر موانع وسیعی است.این تیزر تبلیغاتی اثر مثبت خود را به صورت کامل به جا گذاشت که در زمان عرضه اولیه سهام، سرمایه‌گذاران طوری صف کشیدند که گویا شب نمایش افتتاحیه یک فیلم موفق بود.تاریخچه ضررهای شرکت به وضوح در بروشور عرضه اولیه سهام هاب‌اسپات نوشته شده بود و کاملا مشخص بود که به احتمال زیاد شرکت به این زودی سوددهی نخواهد داشت. ولی هاب‌اسپات چنان همهمه قوی و داستانی جذاب خلق کرد که عرضه اولیه سهام، یک موفقیت پر سر و صدا بود و منجر به مولتی‌میلیونر شدن بنیان‌گذارانش شد. در نتیجه حتی یک بروشور ضعیف نمی‌تواند مانع همهمه و شلوغی تاثیرگذار باشد.موفقیت لیونز در ایجاد همهمه و شلوغی باعث پیدا کردن شغل مناسب شدلیونز در راستای خلق سروصدا و شلوغی این شرکت به هنگام واگذاری اولیه سهام، نقش قابل توجهی ایفا کرد. به عنوان مثال بلاگ‌های فناوری او، به عنوان سردبیر پیشین بخش فناوری مجله نیوز‌ ویک، و خبر انتقالش به شرکت هاب‌اسپات باعث شد افراد بیشتری نسبت به مطالب وب‌سایت علاقه نشان داده و با اشتیاق آن را دنبال کنند. یعنی خبر انتقال لیونز از مجله نیوز ویک به شرکت جدید، به اندازه کافی همهمه ایجاد کرد!لیونز در زمان همکاری خود با هاب‌اسپات، فعالیت خود را به عنوان نویسنده سریال تلویزیونی پرانتقاد دره سیلیکون (Silicon Valley) نیز آغاز کرد که این موضوع جذابیت داستان شرکت را افزایش داد.همه این اتفاقات در نهایت به نفع لیونز بود؛ زیرا این همهمه مضاعف به او کمک کرد با وجود پنجاه سال سن، شغلش در هاب‌اسپات را حفظ کند. واقعیت این است که او هرگز نتوانست با همکاران کم سن‌وسال خود کاملا وفق پیدا کند و به چارچوب ذهنی آن‌ها پایبند باشد اما به دلیل نیازش به بیمه درمانی همه این شرایط را تحمل کرد.این خصوصیت هاب‌اسپات به خوبی در مصاحبه یکی از بنیان‌گذاران شرکت با روزنامه نیویورک تایمز قابل مشاهده است. او بیان کرد که زمانی تجربه و موی سفید در دنیای فناوری، اهمیت و اعتباری بیش از حد داشت، اما حال زمان آن رسیده که باید نگاهی متفاوت به این موضوع داشت. او بیان کرد که شرکت قصد ایجاد فرهنگی را دارد که به واسطه آن به جذب نسل هزاره سوم، بپردازد.لیونز قسمتهایی از مصاحبه ذکر شده را در صفحه فیسبوک خود باز نشر داد که این متن با سیل عظیمی از حمایت طرفدارانش روبه رو شد.بسیاری از افراد با خواندن این مصاحبه، از تجربه‌های شخصی خود در این زمینه گفته بودند. آن‌ها نیز سن‌گرایی در دنیای فناوری را تجربه کرده‌ بودند و از اینکه لیونز توانسته بود با شرایط کنار آمده و شغل خود را حفظ کند، متعجب بودند.موفقیت سریال سیلیکون ولی اتفاقات خوشایندی را برای لیونز رقم زد و به دنبال آن پیشنهاد نویسندگی بلاگ رسانه ولی‌وگ (Valleywag) مطرح شد. پس از این پیشنهاد لیونز از هاب‌اسپات جدا شد و شرکت به شدت تلاش کرد که خروج او را منفی جلوه دهد؛ حتی آن‌ها شایعه کردند که لیونز را از شرکت اخراج کردند!سخن پایانیفعالیت‌های تجاری در یک استارتاپ فناوری به اندازه‌ای‌ که شما فکر می‌کنید، شفاف نیستند. شرکت‌ها بدون توجه به سوددهی یا ارائه محصول خوب، فقط به دنبال فروش و واگذاری اولیه سهام هستند. نکته‌ دیگری که باید بدانید این است که موفقیت این شرکت‌ها صرفا به نفع سرمایه‌گذاران و بنیان‌گذاران آن خواهد بود و کارکنان متوسط شرکت با امنیت شغلی اندک و عدم تعادل بین کار و زندگی سودی از این قضیه نمی‌برند و همچنان درگیر مشکلات کاری ناشی از ضعف مدیران هستند.#سوبژه#کتاب#کتابخوانی#کتابخوان</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «تانگ‌فو»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF-%D9%81%D9%88-w9tuos20swcx</link>
                <description>تانگ فو Tongue Fu!به جای کناره‌گیری از مردم، چگونه برخورد کردن با آن‌ها را بیاموزاثر سم هورن (Sam Horn)چگونه با آدم‌های بدقلق کنار بیاییمسال ۱۹۸۹ بود که دکتر دی اوشیرو، متخصص برنامه‌های مداوم تعلیم و تربیت، به سم هورن پیشنهاد داد که در زمینه چگونه برخورد کردن با افراد بدقلق، بخصوص در سازمان‌ها، همایش‌هایی را در دانشگاه هاوایی برگزار کند.سم پس از آن پیشنهاد، صدها همایش برای افراد مختلف برگزار کرد و هدفش این بود که به انسان‌ها آموزش دهد که چطور اعتمادبه‌نفسشان را آن‌قدر افزایش بدهند که حرف‌های آزاردهنده دیگران بر روی روحیه‌شان تأثیر نگذارد.او می‌گوید که تانگ‌فو صرفاً طریق رویارویی با رفتارهای ناعادلانه نیست؛ بلکه فلسفه‌ای برای زندگی است؛ روشی که از طریق آن، افراد می‌توانند با یکدیگر سازگارتر برخورد کنند، از ناسازگاری‌ها پیشگیری کنند و نسبت به افراد بی‌ملاحظه و مردم‌آزار مهربان باشند.قطعاً هیچ‌کس از مصاحبت با افراد بدقلق لذت نمی‌برد؛ ولی این هم بخشی از زندگی روزمره است.روشهای کتاب تانگ فو به شما یاد میدهد که ماهرانه افراد بدقلق و بدزبان را خلع سلاح کنید تا روابط اجتماعیتان کمتر با تنش همراه باشد.این کتاب به شما دلایل و توجیهات خوب و به دور از ستیزه‌جویی زیادی آموزش می‌دهد که بتوانید هر زمان مورد تحقیر و بی‌مهری قرار گرفتید، حرف دلتان را به‌راحتی بزنید.خلاصه کتاب تانگ‌فو، روش برخورد با افراد دشوار، نوشته سم هورن به شما می‌آموزد که چطور روی پای خودتان بایستید، بدون اینکه به فرد دیگری آسیب بزنید. یک بازی برد-برد که در آن، نه لطمه می‌بینید و نه لطمه می‌زنید.غلبه بر درماندگیطبیعی است که وقتی کسی سرت داد بزند یا بابت چیزی که تقصیر تو نبوده سرزنشت کند، دلخور بشوی. با خودت می‌اندیشی: «منصفانه نیست!» یا «چقدر تو احمق و پستی!» یا «اصلاً حالش را ندارم با آدمی مثل تو دهن‌به‌دهن بشوم!»البته که این واکنش‌ها قابل درک است و برای همه ما غیرقابل اجتناب؛ اما نکته‌ مهم این است که این واکنش‌ها نه‌تنها چیزی را بهتر نمی‌کند، بلکه وضعیت را از آنچه هست خصمانه‌تر و منفی‌تر می‌کند. امّا جای نگرانی نیست؛ سم‌هورن در این بوک‌لایت بوکاپو شما را با روش‌هایی آشنا می‌کند که در وضعیت‌هایی که مورد حمله زبانی قرار می‌گیرید، به‌جای اینکه به‌طور خودکار حرفی نسنجیده بزنید، سریع مغزتان را به کار بیندازید و برای دفاع از خودتان بهترین حرف ممکن را بر زبان بیاورید.اولین کاری که باید انجام بدهی این است که از خودت بپرسی: «من چه احساسی دارم؟»، «اگر به‌جای طرف مقابل بودم چه احساسی داشتم؟» یا «چرا آنها این‌قدر بدقلق هستند؟»همین سؤال‌های ساده به قدری قدرت دارند که باعث می‌شوند موقعیت طرف مقابل را به شکل عمیق‌تری تجربه کنید و از نفرتتان نسبت به او کاسته شود. کنفوسیوس، فیلسوف چینی نیز گفته است: «بشر هرچه بیشتر بداند، بیشتر عفو می‌کند.» وقتی بیشتر درباره احساسات طرف مقابلتان فکر کنید و صرفاً احساسات خود را در نظر نگیرید می‌توانید با او همدلی بیشتری داشته باشید و مکالمه‌تان را نتیجه‌بخش‌تر پیش ببرید. صبوری و استفاده از عبارات همدلانه موجب می‌شود که در بدخلقی دیگران فرو نرویم و درگیر ناسازگاری و تضادی که برنده‌ای ندارد نشویم.فلسفه تانگ فو بر این پایه و اساس است که نه تنها امکان پذیر بلکه ارجح است که در برابر یک فرد تندخو بخشنده و با گذشت باشیم.اگر تو در قبال افراد تندخو، به جای خشم و غضب، دلسوزانه واکنش نشان دهی، می‌توانی حالت خصومت را در آنان به هماهنگی تبدیل کنی و با از بین بردن خشم آنان، هم خودت را خوشحال کنی و هم دیگران را. همان‌طور که دالایی‌لاما گفته است:‌ «اگر دلت می‌خواهد دیگران خوشحال شوند، بخشنده باش و اگر می‌خواهی خودت خوشحال باشی، باز هم بخشنده باش.»یکی دیگر از کارهایی که می‌توانی برای نجات خودت و طرف مقابل انجام بدهی این است که از طریق شوخی، جرّو‌بحث را مهار کنی. برای این کار بهتر است پاسخ‌هایی از پیش‌ آماده‌شده در نظر بگیری. دکمه‌های جوش آوردن خودت را بشناس و به جمع‌آوری توجیه‌هایی برای سیخونک‌های کلامی بگرد. پاسخ‌های خنده‌دار بسیار کمک‌کننده است. باعث می‌شود که هم شما مجبور نباشید پاسخ سؤال‌های بی‌ربط را بدهید و هم طرف مقابلتان درعین‌حال که می‌فهمد سؤالش بی‌جا بوده، از رفتار شما ناراحت نشود.به این مثال توجه کنید: فرض کنید شما فرد چاقی هستید و همیشه با این حرف مواجه می‌شوید: «چقدر چاق شده‌ای!»خب، اگر حرف زجردهنده طرف مقابلت واقعیت داشته باشد، می‌توانی با لبخندی ملیح بگویی: «حق با توست.» و سپس، موضوع بحث را عوض کنی. یا می‌توانی به‌شوخی خودت را تحقیر کنی و بگویی:‌ «آره؛ من تمام رژیم‌های غذایی رو به گند می‌کشم.» یا «من چاق نیستم؛ فقط از لحاظ افقی، خدا مورد لطف قرارم داده.» و پاسخ‌هایی از این دست که خودت بهتر می‌توانی پیداشان کنی.بدان که در چنین موقعیت‌هایی، رمز کار در این است که نظرات بی‌پایه و اساس مردم را نپذیری و به آنان فرصت ندهی بعد از ابراز عقیده اول، دومی را هم بگویند. صرفاً موقرانه و با کمی چاشنی شوخی جواب بده و موضوع صحبت را عوض کن.تقریباً در بیشتر مجادله‌ها و بحث‌ها، کار درست این است که به جای اینکه یکدیگر را به چشم دشمن خونی ببینیم، درک کنیم که در مورد موضوعی، احساس یا عقیده‌ای متفاوت داریم و یک عقب‌نشینی ماهرانه داشته باشیم.مثلاً در بحث‌هایی که میان همسران بر سر مسائل خانوادگی یا بر سر فرزندان اتفاق می‌افتد، احتمال این سوءتفاهم که زن و مرد مقابل هم هستند، محتمل است. در این مواقع، یکی از بهترین جملاتی که می‌تواند شما را نجات دهد این است که به یکدیگر بگویید و تأکید کنید که «ما هردو در یک جبهه هستیم» یا «ما هردو یک چیز را می‌خواهیم.»حالا بیایید به یک مذاکره فکر کنیم که در آن به بن‌بست می‌خورید. تو رضایت نمی‌دهی، طرف مقابل هم همین‌طور. در این مرحله، اگر پافشاری کنی، تمام آنچه را تکمیل کرده‌ای از دست می‌دهی. پس بگو: «بیا سر مسئله دیگری برویم» و بعد، سراغ جنبه‌ای توافقی برو که کمتر مجادله دارد. این عبارت، راهی اساسی برای تغییر دادن موضوع است؛ بی‌آنکه تغییر عقیده داده باشی. بعد که جوی مصالحه‌آمیز به وجود آمد، به مبحث قبلی برگرد و در شرایطی مطلوب، از پس آن بر بیا.شرایط ویژه دیگری هم وجود دارد که در آنها می‌توانی از ترفندهای کلامی و رفتاری بخصوصی استفاده و اوضاع را بهتر کنی. در بوک‌لایت بعدی بوکاپو درباره آنها خواهیم گفت.همدلی با افرادی که مشکل دارندما معمولاً وقتی با افراد غمگین مواجه می‌شویم، تلاش می‌کنیم که به هر شکلی که می‌توانیم تسکینشان بدهیم. اما نکته‌ای که معمولاً فراموش می‌کنیم این است که مردم نصیحت لازم ندارند. آنها فقط محتاج همیاری و مساعدت هستند. بنابراین، بهتر است که دفعه بعدی که نگران کسی هستی، از ابزار روانشناسی کمک بگیری و از طریق پیش کشیدن مشکلات طرف مقابل، سر صحبت را باز کنی. اینجا بسیار مهم است که سعی نکنی او را از مشکلاتش دور کنی.حالا شاید بپرسی که ابزار روانشناسی چیست؟یعنی بر زبان آوردن حرف‌های فرد به بیانی دیگر برای تسکین او. هیچ روانشناسی موافق تمام حرف‌های بیمارش نیست؛ فقط حرف‌های او را با پیچ و خم دادن به آنها تکرار می‌کند. اگر مراجعی به روان‌شناس بگوید:‌ «من هیچ دوستی ندارم» و روان‌‌شناس جواب بدهد: «چطور ممکن است؟! حتما یک دوست که داری!» بااینکه سخنی سرشار از حسن نیت است، امّا درحقیقت، نوعی نکوهش است و به مراجع این حس را می‌دهد که حرفش به‌خوبی فهمیده نمی‌شود.در این مواقع، روان‌شناس سعی می‌کند به بیمار کمک کند تمام احساساتش را مدنظر قرار دهد. روان‌شناس به‌جای اینکه حرف‌های بیمار را دست‌کم بگیرد، از طریق بازتاب آنها، در کارش موفق می‌شود. او در مورد بیمار منزوی و تنها می‌گوید: «تو احساس می‌کنی هیچ دوستی نداری؟» و به این ترتیب، بیمار وارد جزئیات می‌شود.مهم ترین نکته در اینجا این است که به طرف مقابلتان حرف نزنید؛ بلکه با او حرف بزنید.و قطعاً منظورم از تکرار جملات طرف مقابل، تکرار طوطی‌وار نیست. این حس خوبی به آنها نخواهد داد. منظورم از تکرار این است که احساسات و جملات آنها را به بیانی دیگر و با کلمات خودتان مطرح کنید.حالا به وضعیتی فکر کن که سر کارت هستی و کسی تلفن می‌زند و هنوز گوشی را برنداشته شروع می‌کند به گله کردن که «این چه‌جور کار کردن است؟! من هفته پیش، یک کاتالوگ از شما خواستم و هنوز به دستم نرسیده. چرا این‌قدر طول کشیده؟!»در چنین شرایطی مهم‌ترین کار این است که اصلاً شروع به توجیه نکنی. به جای آن، هروقت کسی گله کرد، ابتدا از خودت بپرس: «آیا حرفی که می‌زند واقعیت دارد؟» اگر این‌طور بود، فقط کافی است که این عبارت جادویی را استفاده کنی: «حق با شماست.»به طور کل، این قانون را به‌خاطر بسپار: موافقت، عذرخواهی، اقدام.• موافقت یعنی بگویی: «حق با شماست.»• عذرخواهی یعنی بگویی: «متأسفم که چنین اتفاقی افتاده است.»• اقدام هم یعنی بگویی: «اجازه بدهید که بررسی‌های لازم را انجام بدهم.»امّا اگر فردی به تو گله کند و مقصر نباشی چه؟پاسخ این است که معذرت‌خواهی و اظهار تأسف به معنی اقرار به تقصیر نیست؛ بلکه اظهار همدردی و شریک شدن در غم دیگری است تا آن فرد احساس کند کسی هست که به شرایط بد او توجه کرده باشد. حتی اگر موردی پیش آمد که بجا نبود با فرد شاکی موافقت کنی، دست‌کم احساساتش را تأیید کن (موافقت) و کاری مفید انجام بده (اقدام). روش تأیید و اقدام بلافاصله شدت احساسات فرد گله‌مند را کاهش می‌دهد و از بدتر شدن اوضاع هم جلوگیری می‌کند.واژه «امّا» هم یک قاتل حرفه‌ای است. کافی‌ است جملاتی تأثیرگذار و همدلانه بگویید، امّا در ادامه آنها از کلمه «امّا» استفاده کنید. همین واژه کوچک می‌تواند کاری کند که بحث بالا بگیرد؛ چون بسیار کلیشه‌ای است و نشان می‌دهد که شما کاملاً دچار همدلی نشده‌اید و رفتارتان مصنوعی است. از این به بعد، به جای واژه «امّا» از حرف «و» استفاده کن. این حرف به جای ایجاد مانع، پیوند ایجاد می‌کند و به جای درگیر کردن افراد به بگو‌مگو، باعث پیش‌روی گفتگو می‌شود.همیشه یادتان باشد که ما باید از مردم بابت گله و شکایتشان متشکر باشیم. اگر مردم مشکلاتشان را با ما در میان نگذارند، معنی‌اش این نیست که همه‌چیز بی‌عیب و نقص است؛ بلکه به این معناست که اشتباهاتمان به گوشمان نمی‌رسد. بنابراین، پس از عذرخواهی و اقدام، تشکر کردن را فراموش نکنید.بیایید به وضعیت دیگری فکر کنیم. اگر کسی عمداً تو را به بازی بگیرد، باید چه کار کنی؟قانون اصلی مذاکره می‌گوید:‌ «تدبیر شناخته‌شده بی‌اثر است.» اگر گیر کسی بیفتی که عمداً سعی کند تو را تضعیف کند، تدابیر مزورانه‌اش را از طریق لو دادن او دفع کن.بدان که تانگ فو در مورد خوب بودن است، نه جنگ و جدل هدف این است که حرکت مهاجم را از طریق رو کردن تدابیر منفی اش خنثی کنیم؛ نه اینکه او را هلاک کنیماگر مردم تلاش کنند که تو را تحت فشار بگذارند تا تصمیمی عجولانه بگیری چه؟احتمالاً آنها می‌خواهند با قرار دادن تو در حالتی شتاب‌زده، امتیازهایی را در اختیارشان قرار دهی؛ کاری که اگر در حالت عادی بودی، اصلاً انجام نمی‌دادی. می‌توانی در این مواقع، با این جملهْ ترفند آنها را خنثی کنی: «تو که سعی نداری من را وادار کنی در تصمیم‌گیری‌ام عجله کنم؟ نه؟» و با این جمله، آنان دیگر این کار را نمی‌کنند.درباره خبر بد دادن چه تجربه‌ای داری؟ آیا پیش آمده که حامل خبر بدی بوده باشی و گیرنده آن خبر، تمام ناراحتی‌هایش را سر تو که هیچ نقشی در مسأله نداری خالی کند؟ دوست داری بدانی چطور می‌توانی مانع این مسأله بشوی؟ حالتی بخصوص به خودت بگیر. شانه‌هایت را بالا بینداز، کف دست‌هایت را به حالت باز، رو به بالا بگیر و بگو: «حالا چرا ناراحتی‌ات را سر من خالی می‌کنی؟! به من چه ربطی دارد؟!»هوراس، نویسنده رومی می‌گوید: «عصبانیتْ جنونی زودگذر است.» اگر مردم متوجه جنون و دیوانگی خود شوند، مراقب هستند تو را هدف خشم خود قرار ندهند و شاید چنین چیزی بگویند: «متوجه هستم. می‌دانم منصفانه نیست تو را سرزنش کنم، اما این آخرین چیزی بود که دلم می‌خواست امروز بشنوم.» یا عذرخواهی می‌کنند و می‌گویند: «متأسفم که عقده‌ام را سر تو خالی کردم. این خبر در بدترین زمان ممکن به من رسید.»در بوک‌لایت بعدی بوکاپو درباره زمان‌‌هایی حرف می‌زنیم که سکوت کردن بسیار نجات‌بخش است.چسباندن زبان به سقف دهانساکت ماندن در زمانی که مورد بدرفتاری قرار داری، کاری است دشوار. تو دلت می‌خواهد به طرف مقابلت حرفی بزنی؛ امّا عصبانیت مانند یک هوس زودگذر عمل می‌کند. حالا ممکن است به بعضی از حرف‌هایی که در عصبانیت می‌زنی، در گذشته فکر کرده باشی؛ امّا اینکه به آنها فکر کرده‌ای به این معنا نیست که باید حتماً گفته شوند. ما ممکن است در طول روز به خیلی چیزها فکر کنیم؛ حتی چیزهای منفی یا زشت؛ ولی فکر کردن لزوماً به معنای عمل کردن نیست. حرف‌های زمان عصبانیت هم از این دست افکار محسوب می‌شوند. بنابراین، بهتر است که به عملی کردن این هوس زودگذر فکر نکنی و راه دیگری برای مواجهه با خشمت بیابی. این بخش به تو یاد می‌دهد که چطور می‌توانی در مواقع حساس، زبانت را به سقف دهانت بچسبانی تا به دردسر نیفتی.قبل از اینکه حرفی بزنی، از خودت بپرس که آیا آنچه می‌خواهی بگویی، به نحوی به ضررت تمام نمی‌شود؟ اگر امکانش هست که نتیجه عکس شود، زبانت را به سقف دهانت بچسبان.درست است که مسائل را صادقانه حل‌وفصل کنی. بددهان نباش و بدگویی نکن. اگر قرار است چیزی بگویی، حرفی سازنده بزن. مثلاً می‌توانی به‌جای بدگویی کردن از دیگران بگویی: «من خیلی چیزها از او یاد گرفتم.» بی‌شک این حرف واقعیت دارد و راهی محترمانه است که نشان می‌دهد چه احساساتی نسبت به او داری.می‌خواهی یک فایده دیگر سکوت را بدانی؟اگر کسی شروع کرد به کله‌شقی، یک مکث همراه با سؤال‌هایی مانند «خب، تو چه پیشنهاد می‌کنی؟» یا «اگر جای من بودی چه می‌کردی؟» یا «احساس تو در این مورد چیست؟» بهترین راه برای قانع کردن او است تا از دید تو به قضیه نگاه کند و متوجه نظر تو بشود. به طور کل، سکوت به مراتب مجاب‌کننده‌تر از نطقی شیوا است.راحت بودن در قبال سکوت، مخصوصاً در مذاکرات خیلی مهم است.یک بار دیگر فرض کن برای شغلی با تو مصاحبه می‌شود و از تو در مورد میزان حقوق می‌پرسند. اگر یک‌دفعه از دهانت بپرد: «سی و پنج هزار دلار»، مصاحبه‌کننده می‌فهمد با تو می‌شود چانه زد و حقوق را کم کرد. در این مرحله، او ممکن است از روش سکوت استفاده کند، ابروانش را بالا دهد و بگوید: «نکند شوخی می‌کنی؟!»وقتی با چنین واکنشی مواجه شوی، ممکن است عقب نشینی کنی و با حالتی زبون بگویی: «باشد؛ سی‌هزار دلار هم خوب است؛ چون واقعاً دلم می‌خواهد اینجا کار کنم.» یا ممکن است به‌سرعت قصد توجیه کنی و بگویی: «سر کار قبلی هم همین‌قدر می‌گرفتم.» یا «این حقوقی است که شرکت‌های دیگر برای همین شغل می‌دهند.» ولی به هر حال، اشتیاق تو برای اینکه حاضری پول کمتری هم بگیری مشخص است.اما اگر عبارت «سی‌و‌پنج‌هزار» دلار را با لحنی قاطع و مطمئن ادا کنی، حرف تو با یک چرخش به سمت پایین خاتمه پیدا می‌کند و این‌طور القا می‌شود که خواسته تو قاطعانه است. اگر مصاحبه‌کننده بخواهد از راه سکوتْ تو را امتحان کند، همان‌طور حالت خود را حفظ کن. مصاحبه‌کننده‌های کارکشته این مهارت را دارند که بدانند اگر کسی توانایی داشته باشد زمانی که تحت‌فشار است سکوت خود را حفظ کند، دارای پختگی و اقتدار شخصی است که خود، سرمایه‌ای مهم برای هر تشکیلاتی محسوب می‌شود.نویسنده اعتقاد دارد که «چسباندن زبان به سق» یکی از مهم‌ترین مهارت‌ها در تانگ‌فو است. وقتی یاد بگیری چطور در موقعیت‌های آسیب‌رسان ساکت بمانی، می‌توانی با خودت دوست باشی.اما گاهی هم در شرایطی قرار می‌گیریم که باید حتماً حرفی بزنیم، ولی مشکلی که پیش می‌آید این است که دچار سکوت می‌شویم و ناگهان حس می‌کنیم که نمی‌دانیم چه باید بگوییم. دلت می‌خواهد بدانی که در چنین شرایطی چه چیزهایی می‌توانی بگویی؟ با ما به بوک‌لایت بعدی بوکاپو سر بزن.حرف زدن، وقتی آدم نمی‌داند چه بگویددلت می‌خواهد بدانی وقتی کسی سمج می‌شود چه باید بگویی؟راستش قبل از هرچیز، بسیار مهم است که بدانی وقتی کسی با حرف‌های آزاردهنده‌اش تو را تحت‌فشار گذاشته است، چه چیزی را نباید بگویی. مثلاً نباید سعی کنی که با عبارتی مانند «حقیقت ندارد» از خودت دفاع کنی یا حرف‌های منفی او را منکر شوی و بگویی: «من این حرف را قبول ندارم.»چرا؟ چون اگر کسی تو را آماج حرف‌هایی نامنتظر قرار دهد و تو آشفته‌خاطر حرف‌های او را انکار کنی، درواقع به قلب حمله شدید او کشیده می‌شوی. اگر کسی بگوید: «چرا همیشه حالت تدافعی داری؟» و تو بگویی: «من تدافعی نیستم!» در حقیقت، گفته او را تحقق بخشیده‌ای. اگر کسی زنی را متهم کند که او بیش‌از‌حد احساساتی است و زن مخالفت کند و بگوید که اصلاً احساساتی نیست، ناخودآگاه این مطلب را ثابت کرده است.به طور کل وقتی با دیگران یا با خودت حرف میزنی، سعی کن در اکثر مواقع لبخندی مونالیزایی بر لب داشته باشی و فقط از كلمات مثبت استفاده کنیاگر همکارت به تو هشدار می‌دهد: «عصبانی نشو وقتی...» و تو جواب می‌دهی که عصبانی نیستی، درواقع این حالت در ذهنش نقش می‌بندد. اگر کسی به تو بگوید: «این‌قدر بی‌عرضه نباش!» و تو جواب بدهی که : «من بی‌عرضه نیستم!» درواقع از این حرف منفی استفاده می‌کنی تا تصور بی‌تجربگی را در خود تقویت کنی.در کل، بهتر است به جای واکنش، دنبال منشاء بگردی. به این معنا که اگر کسی با تو بدرفتاری کرد، به جای غر زدن، سؤالی مطرح کنی. مثلاً عبارت «منظورت چیست؟» یا «چطور؟» از آن عبارت‌های خوبی است که طرف مقابلت را سر جایش می‌نشاند. این عبارت سؤالی در چندین مورد کارایی دارد؛ خشم تو را به تأخیر می‌اندازد و از واکنش تهاجمی‌ات جلوگیری می‌کند. عبارت «چه در سرت می‌گذرد؟» هم باعث می‌شود که علت را بهتر بفهمی و بتوانی پاسخ بهتری بدهی.حالا به وضعیتی فکر کن که فردی مرتکب اشتباه می‌شود. تو در این حالت چه می‌کنی؟ می‌دانی چه بگویی؟نگران نباش، ما به تو کمک خواهیم کرد. اگر یکی از اطرافیانت اشتباهی مرتکب شد، به‌جای اینکه کاری کنی خطای او علیه تو به کار گرفته شود، بگذار برایت کارایی داشته باشد. وقایع دلخراش را معلم در نظر بگیر و همان‌طور که قبلاً هم گفتیم، حتماً یادت بماند که از حرف «وَ» به‌جای «امّا» استفاده کنی. اگر شما با کسی اختلاف عقیده دارید، احتمالاً از کلمه «امّا» زیاد استفاده می‌کنید. این کلمه تضادی دائمی ایجاد می‌کند. از حالا به بعد، از «و» استفاده کن تا آنچه را می‌گویی، به هم وصل کند و تو بتوانی عقاید بحث‌‌برانگیزت را بی‌آنکه به ستیزه بینجامد ابراز کنی. با این حساب، به‌جای اینکه آدمی ناخوشایند و پرغصه بشوی، به فردی بهتر تبدیل خواهی شد.حال بیا کمی به کلمه «باید» و مواقعی که از آن بیشتر استفاده می‌کنیم بیندیشیم. یکی از زمان‌هایی که به طرف مقابلمان امرونهی می‌کنیم، وقتی است که یک اشتباه از طرف او رخ می‌دهد. همه ما اشتباه می‌کنیم، اما درست همین‌جاست که تفاوت بین خرده‌گیری و مربی‌گری مشخص می‌شود. تفاوتشان در این است که در این مواقع، کلمه «باید» را کنار بگذاریم و به‌جای استفاده از آن، فقط به طرف مقابل پیشنهاد بدهیم که چطور می‌تواند کاری را درست یا بهتر از قبل انجام دهد.هیچ‌کس از شنیدن امر‌ونهی خوشش نمی‌آید. به عبارات بعدی نگاهی بینداز:«باید تلفن بزنی!»«باید شماره حسابت رو به من بدی تا موجودی تو رو تأیید کنم.»«باید از فلانی بپرسی!»این جملات، همین حالا هم که فقط در حال خواندنشان هستید، حالتان را بد کردند. مگر نه؟واقعیت این است که ما فقط وقتی دلمان بخواهد کاری را انجام بدهیم، داوطلبانه آستین بالا می‌زنیم. به همین دلیل، بسیار مهم است که امر‌ونهی را به خواهش و تقاضا تبدیل کنیم یا پیشنهاد بدهیم. تبدیل دستور به توصیه یا پیشنهاد، باعث می‌شود مردم از حالت اکراه در انجام کاری در بیایند و از سر رغبت آن کار را انجام دهند.تصور کن چقدر احساس بهتری خواهی داشت، اگر کسی امرونهی را به‌صورت جمله‌ای سؤالی به زبان بیاورد: «الان اون اینجا نیست؛ می‌خوای دوباره زنگ بزنی یا ترجیح می‌دی پیغام بذاری؟»حالا شاید با خودت بگویی که در محل کار چه؟ آنجا وقتی می‌خواهم از کارمندانم تقاضایی کنم، نمی‌توانم حق انتخاب و استقلال عمل را کاملاً به عهده خودشان بگذارم.سؤال شما کاملاً منطقی است. نکته‌ای که در چنین شرایطی وجود دارد این است که وقت صرف کنیم و جمله‌ای امری را در ماهرانه‌ترین شکل ممکن بر زبان بیاوریم. وقتی به طرزی مؤدبانه امر‌ونهی کنی، در طرف مقابلت این انگیزه ایجاد می‌شود که با تو همکاری کند. به‌طور کل، تمام تلاشت را به کار بگیر که دستورت را به شکل تقاضا مطرح کنی، نه اینکه آن را مثل یک گلوله از یک هفت‌تیر شلیک کنی.به این مثال‌ها دقت کن:«برای نمایشنامه چه می‌خواهی ببری؟»، «کار تک‌نوازی موسیقی‌ات به کجا کشید؟»، «ماشین به حد کافی بنزین دارد که بتوانی به اداره برسی؟»، «به نظرت گل‌ها به آب احتیاج دارند؟»توجه داشته باش که چطور این پرسش‌ها به طریقی ملایم‌تر و پرمهرتر باعث اقدام می‌شود. از این به بعد، موقرانه دیگران را راهنمایی کن. به‌جای اینکه مغرورانه مردم را وادار به انجام کاری کنی که باعث دلخوریشان می‌شود، کمکشان کن که خودشان نتیجه‌گیری کنند. به‌جای اینکه با دستور دادن، قوه ابتکار آنان را نابود کنی، با سؤال کردن ذهنشان را تحریک کن.کارهای دیگری هم هست که می‌توانی در صحبت کردن با افراد انجام دهی. برای آشنایی با آن‌ها با ما به بوک‌لایت بعدی بیا.پاک کردن ذهن از مانع «نمی‌توانی، چون...»اگر کسی درخواست تو را رد کند، چه احساسی به تو دست می‌دهد؟ فرض کن سؤال کنی: «می‌شود این ماه زودتر چک حقوقی‌ام را دریافت کنم؟ آخر هفته می‌خواهم به مسافرت بروم.» و رئیست پرخاش‌کنان بگوید: «نه، نمی‌توانی! چون هنوز از طرف بخش مالی تأیید نشده است.»کلمات «نه» و «نمی‌توانی» مثل درهایی هستند که محکم توی صورتت می‌خورند. چقدر احساس تو بهتر می‌شد اگر رئیست به جای اینکه بگوید تو نمی‌توانی این کار را بکنی، به این مسئله اشاره می‌کرد که چه می‌توانی بکنی و می‌گفت: «بله، به‌محض اینکه امور مالی چک حقوقی‌ات را تأیید کرد، می‌توانی آن را بگیری.» کلمات «بله » و «به محض اینکه» مثل دری است که به روی تو باز می‌شود.از حالا به بعد، اگر کسی چیزی از تو خواست، یادت باشد که اغلب می‌توانی خواسته او را برآورده کنی، منوط به یک شرط کوچک. به جای اینکه بر این تمرکز کنی که چه کاری را نمی‌توان انجام داد و چرا، سعی کن بفهمی چطور و چه موقع می‌توان کاری را انجام داد.به جای اینکه توضیح بدهی چه کارهایی را نمی توان انجام داد بگو که چه کارهایی را میتوان انجام داد.به‌جای اینکه مردم را از خود برانی، به آنان کمک کن. تلاش صادقانه تو در کمک به آنان، به خودت هم نفع می‌رساند. در این‌ مواقع می‌توانی از عباراتی مانند «به‌ محض اینکه» و «درست بعد از» استفاده کنی.اما چه می‌شد اگر این عبارات وجود نداشتند؟ اگر هیچ راهی نبود که به خواسته‌ات برسی؟ چه می‌شد اگر برای کمک به مردم، کاری از دستت برنمی‌آمد؟ حواست باشد که اگر در استفاده از کلمه «راهی وجود ندارد» سماجت به خرج دهی، هم خودت کلافه می‌شوی و هم طرف مقابل.از حالا به بعد، بهتر است حتی برای خبرهای بد هم از عبارات «دلم می‌خواست» یا «امیدوارم» استفاده کنی. عباراتی نظیر «کاری نمی‌شود کرد» یا «راهی وجود ندارد»، همه و همه فقدان احساس را می‌رساند و عبارات «دلم می‌خواهد» و «امیدوارم» همدلی را.تو نمی‌توانی همیشه آنچه را مردم می‌خواهند به آنان بدهی، فقط می‌توانی به آنان توجه کنی.مثلاً به جای اینکه بگویی: «من نمی‌توانم مطلب تو را در بولتن خبری این ماه چاپ کنم، چون دیگر دیر است»، بگو: «ای کاش می‌توانستم این مطلب را در بولتن خبری این ماه چاپ کنم، ولی بولتن الان زیر چاپ است و اگر دوست داشته باشی، می‌توانم آن را نگه دارم و مطمئن باش که ماه بعد چاپش می‌کنم.»در بوک‌لایت بعدی درباره وضعیت دیگری خواهیم گفت؛ اینکه چطور می‌توانی جلوی گزافه‌گویی را بگیری. با ما همراه باش.پرهیز از گزافه‌گوییوقتی در موردت غلو می‌کنند چه احساسی داری؟ مثلاً وقت‌هایی که می‌گویند: «تو هیج‌وقت به من گوش نمی‌کنی!»، «تو همیشه دیر میای!»، «همه‌ش همه‌چی باید مطابق میل تو باشه!»گزافه‌گویی باعث افراط در ابراز واکنش می‌شود. وقتی در مورد حقیقت غلو شود، دیگران صبر و حوصله‌شان را از دست می‌دهند، به‌شدت معترض این مورد غیرمنصفانه می‌شوند و بلافاصله استثنایی بودن مورد را گوشزد می‌کنند.حفظ دقت و ظرافت در ارتباط بسیار مهم است. حرفهای روزمره تو در مورد مسائلی به خصوص باید بیشتر حالت عینی و واقعی داشته باشد تا ذهنی و غیر واقعی.مثلاً تحقیرهایی غیرصحیح مانند: «همیشه یادت می‌رود به گربه غذا بدهی. می‌خواهی از گرسنگی بمیرد؟» زود باعث خشم می‌شود.گله‌گزاری از فرزند یا همسرت که به گربه غذا نداده است به جای خود؛ اما نمی‌توانی بگویی که او به گربه اهمیت نمی‌دهد. حالا او مستعد است که پرخاشگرانه تکذیب کند. در عوض می‌توانی بگویی: «در این هفته، این دفعه سوم است که غذای گربه را نداده‌ای. چرا؟»این جمله بی‌طرفانه که همراه با درخواست جهت کسب اطلاع است، گفتگو را متوجه اتفاق می‌کند، نه فرد . به‌جای اینکه فرزندت یا همسرت را در حالت سرکشی و تدافعی قرار بدهی، به او فرصت می‌دهی توضیح بدهد و رفتارش را اصلاح کند.کلماتی مانند «بدترین»، «وحشتناک» و «غیرممکن» جزء کلماتی است که غلو به حساب می‌آید. ویلیام شکسپیر گفته است که موقعیت‌ها صرفاً خوب یا بد نیستند. بد و خوب آن به تعبیر و تفسیر ذهنی ما بستگی دارد. به همین دلیل است که باید دقیقاً توضیح بدهی که چه اتفاقی افتاده است تا احساساتت متناسب با وضعیت باشد. اگر در توضیحاتت غلو کنی، درواقع، احساساتت را گزاف کرده‌ای. شاید هم در مورد پیامد غلو کنی. اگر تصویر ذهنی‌ات کاملاً منفی باشد، نگرش تو هم منفی می‌شود.حالا از کجا می‌توانی مطمئن باشی که احساساتت متناسب با حقایق است؟ وقتی اتفاقی می‌افتد، فوراً صحت افکارت را بررسی کن و از خودت بپرس: «این حقیقت دارد؟» وقتی به دسته‌های قبوض و صورت حساب‌ها نگاه می‌کنی و با خودت می‌گویی که صد سال طول می‌کشد تا تمام این‌ها را پرداخت کنی، بلافاصله از خودت بپرس که آیا این حقیقت دارد؟ اگر حقیقت ندارد و گزافه‌گویی است، از خودت سؤال کن که پس چه چیزی حقیقت دارد؟ دقیق باش. ممکن است متوجه شوی واقعیت این است که فقط سه ماه طول می‌کشد تا بدهی‌ات را بپردازی. حالا تو به جای اینکه برای خودت مصیبت درست کنی، به‌طور صحیح وضعیت را ارزیابی کرده‌ای.رویدادها ----&gt; واکنش ----&gt; پرسش «واقعیت دارد؟» -----&gt; پرسش «حالا واقعیت چیست؟» -----&gt; احساسات صحیحتبدیل تضاد به تعاونآیا می‌توانی فردی را نام ببری که وقتی تو حرف می‌زنی، واقعاً گوش بدهد؟چه چیزی باعث می‌شود یک انسانْ شنونده‌ای خوب به حساب بیاید؟ افرادی که تو را از موهبت توجه خودشان برخوردار می‌کنند باعث می‌شوند چه احساسی داشته باشی؟ نسبت به خودشان چه احساسی داری؟حدس می‌زنم از بین صدها نفری که می‌شناسی، شاید فقط بتوانی از یکی دو نفر نام ببری که واقعاً به حرف‌های تو گوش می‌سپارند. به همین کمی!وقتی شش دانگ حواس خودت را به کسی بدهی مثل این است که میگویی: «الان تو مهمترین چیز در دنیای من هستیدر ادامه، کارهای بخصوصی را که می‌توانی انجام بدهی تا واقعاً به حرف مردم گوش کنی، به‌طور خلاصه بیان می‌کنیم. این روش‌ها هم به فرد مقابلت کمک می‌کنند، هم به تو تا کسی را که به‌راستی ناراحت است تسلّا بدهی.می‌پرسی چطور؟ وقتی کسی بخواهد حواس تو را متوجه خودش کند بدخلق می‌شود. اگر کسی متوجه شود که پیامش به تو نمی‌رسد، عصبانی می‌شود و ممکن است شروع کند به فریاد زدن.اما اگر گوش‌هایت را به آدمی عصبانی بسپاری، معمولاً صدایش را پایین می‌آورد، منطقی‌تر می‌شود و نیازی نمی‌بیند نقش بازی کند تا تو را متوجه کند.خودت را وقف کن تا در این مهارت خبره شوی و بتوانی هرگونه ارتباطی را بهبود ببخشی و گسترش دهی. می‌توانی رئیس، پدر یا مادر، کارمند، همسر، خواهر، برادر یا دوستی بهتر باشی. یادت باشد نسبت به افرادی که به راستی به تو گوش می‌سپارند چه احساسی داری. آیا برای داشتن آنها خدا رو شکر نمی‌کنی؟ سعی کن همین حالت را برای دیگران داشته باشی. در این صورت، آنان هم احترامی خاص برای تو قائل خواهند بود.همان‌طور که ناتان میلر اظهار داشته است، بیشتر مردم به حرف‌ها گوش نمی‌سپارند و صرفاً منتظرند تا نوبت به آنان برسد و حرف بزنند. به‌هر‌حال، برای لحظه‌ای از فکر کردن دست بکش تا بتوانی به حرف طرف مقابل گوش بدهی.همسر نویسنده که خلبان سابق نیروی دریایی است، به این مسئله می‌گوید: «اختلال در ارسال»از لحاظ فنی برای خلبانان ناممکن است که هم‌زمان پیام‌های رادیویی را بفرستند و دریافت کنند. آنان باید اول حرف بزنند، بعد گوش بدهند.تو می‌توانی از این مورد رادیویی دوطرفه در مکالمات روزمره‌ات استفاده کنی و ارتباطت را گسترش دهی. تصور کن وقتی حرف زدنت تمام می‌شود، دکمه تمام را فشار می‌دهی و فرصتی در اختیار ذهنت می‌گذاری تا پیام بعدی را دریافت کند. تو در سکوت، هر کلمه‌ای را جذب می‌کنی. به حرف طرف مقابل گوش می‌کنی و سپس جواب حرف‌های او را می‌دهی.دلت می‌خواهد راه دیگری را بدانی؟ رمز کار در این است که صبر نکنی تا ببینی داری گوش می‌کنی یا نه. با آن مواجه شو. شاید هرگز دلت نخواهد دیدگاه او را بدانی. اصطلاح سراپا گوش بودن به گوشت خورده است؟ می‌توانی یاد بگیری که با سه حرکت هم‌زمان، علاقه‌ات را به گوش سپردن نشان بدهی.• نگاه کن. این حرکت فیزیکی به این معناست که: «کارم می‌تواند صبر کند. تو مهم‌تری.»• ابروانت را بالا ببر. حالت توجه و علاقه به چهره‌ات بده.بالا بردن ابروان و به چهره حالت توجه دادن، وضعیت خمودی تو را خنثی و کنجکاوی‌ات را تحریک می‌کند.• به جلو خم شو.این‌طوری به او القا می‌کنی: «من در اختیار تو هستم.»برای رفتارهای لجام‌گسیخته در گفت‌و‌گوها هم می‌توان قوانینی در نظر گرفت که به هر دو طرف کمک کند بهتر بشنوند و بهتر پاسخ بدهند.به طور کل، جای تعجب است که بیشتر ارتباط‌ها و گفت‌ و شنودها دارای قاعده و قانون نیست. هیچ نوع خط مشی و مقرراتی وجود ندارد که در موردش توافق شده باشد و نشان دهد که چه کاری مناسب است یا نیست.همه‌چیز همین‌طور الله‌بختکی پیش می‌رود. مردم حرف یکدیگر را قطع می‌کنند، رشته سخن را به دست می‌گیرند و به فرد دیگر فرصت حرف زدن نمی‌دهند. هیچ معیاری برای رفتار و کردار ما وجود ندارد.برای بهتر کردن روابطتان بهتر است که رهنمودهایی برای گفت‌ و شنود داشته باشید؛ مثلاً اینکه کسی حق ندارد به کسی فحش بدهد. موافقت کنید که دوباره حرف‌هایی را که در گذشته بابتش عذرخواهی شده است مطرح نکنید. روی یک مقوا چیزی شبیه «زنگ تفریح» بنویسید و در میان صحبت، آن را به طرف مقابل نشان بدهید تا او بفهمد که دیگر دارد زیادی پیش می‌رود. از طریق وضع قراردادهای ارتباطی می‌توانید رابطه خوب خودتان را با عزیزانتان حفظ کنید.رؤسای جلسات هم می‌توانند قوانینی این چنینی برای خودشان وضع کنند:1. هربار با یک نفر حرف بزنند و به گوینده اصلی نگاه کنند. اگر کسی حرف را قطع کرد، نگاهش نکنند و با این کار، جلوی ادامه دادن او را بگیرند.2. شرکت‌کنندگان می‌توانند در مورد هر مطلبی، فقط یک‌بار صحبت کنند تا نوبت حرف زدن به همه برسد.3. رؤسا می‌توانند در حدود دو دقیقه خودشان حرف بزنند یا زمان مناسب را خودشان تعیین کنند. برای این کار، یک فرد را به عنوان زمان‌نگه‌دار انتخاب کنند و از او بخواهند که ده ثانیه قبل از پایان دو دقیقه، به سخنگو هشدار بدهد.همچنین، در گفت‌وگوهایت اگر مخالف حرف یا نظری بودی، حواست باشد که نگویی: «نه، این‌طور نیست» یا «واقعیت ندارد.» اینکه به کسی بگویی اشتباه می‌کند، مطمئن‌ترین راه برای عصبانی کردن اوست. به جای این کار، سیاستمدارانه با کسی مخالفت کن و در جمله‌ات فاعل «من» را به کار ببر. بگو: «من در این مورد با تو موافق نیستم.» یا «من نظر دیگری دارم.» تفاوت را می‌بینی؟ استفاده از کلمه ساده «من» راهی است برای بیان موقعیت خودت بی‌آنکه شخصاً به فردی که نظر مخالف دارد، حمله کرده باشی.خیلی بهتر است که از قضاوت کردن بپرهیزی. به دیگران فرصت بده. اگر خودت را در وضعیتی دیدی که از کسی فاصله می‌گیری، صرفاً برای اینکه از او خوشت نمی‌آید، در موردش از این چهار کلمه استفاده کن: «به او فرصت بده.»به جای اینکه به طور ذهنی در مغزت فرو کنی که فردی دردسرآفرین است، با ذهن باز به حرف‌های او گوش بده. شاید غافلگیرت کند و رفتاری در پیش بگیرد که اصلاً انتظارش را نداشتی. به آن‌ها برچسب نزن. قلب و ذهن خودت را از سر رفتارهای کلیشه‌ای و تعصب به روی مردم نبند. بگذار هدف تو به جای برچسب‌زدن به مردم، دادن عشق باشد و به آنان فرصت بده.دریافت بیشتر خواسته، نیاز و حقمی‌دانی چطور باید جلوی کسی بایستی یا کوتاه بیایی؟ایستادن یا نایستادن جلوی کسی، خود مسئله‌ای است که باید بررسی شود. صرفاً به این علت که از رفتار کسی در مورد خودت خوشت نیامده است، به این معنی نیست که خودت را زرنگ بدانی و حرفت را بزنی. زرنگ کسی است که قبل از رویارویی با دیگران، تمام جوانب را در نظر می‌گیرد.فرد یا وضعیتی را در نظر بیاور که تو را معذب می‌کند. با استفاده از این معیارها، می‌توانی بفهمی عاقلانه است حرفی بزنی یا احتمال خطر وجود دارد. از خودت بپرس:آیا موضوع پیش پا افتاده است؟شاید فروشنده‌ای تو را عزیزم خطاب کند و تو از این کلمه خوشت نیاید. از خودت سؤال کن که آیا دوباره آن آدم را می‌بینی؟ باید اقرار کنم این مسئله هیچ تأثیری روی صلح جهانی ندارد. اصلاً در موردش فکر نکن.۲. آیا یک نگرانی ماندگار است؟ شاید با فروشنده‌ای کار می‌کنی که روزی بیست‌بار تو را عزیزم خطاب می‌کند. خطر این مسئله بیشتر است و یک‌بار نیست که عصبانی‌ات می‌کند. در این صورت بهتر است با او صحبت کنی که از این کلمه استفاده نکند.۳. وضعیت چگونه است؟ موقعیت را بررسی کن. شاید تازه یک هفته است سرکار رفته‌ای و کسی که تو را عزیزم خطاب می‌کند، بیست سال است در آنجا مشغول به کار است و مدتهاست که همه را این‌گونه خطاب می‌کند. آیا دیگران هم از این مسئله دلخور هستند یا تنها تو دلخوری؟۴. آیا این رفتار عمدی است یا سهوی؟ به نظرت عمداً این کار را می‌کند تا لج تو را در بیاورد یا از روی محبت چنین چیزی را می‌گوید؟۵. آیا می‌شود تغییری ایجاد کرد؟ آیا آن فرد می‌تواند رفتارش را تغییر دهد؟ آیا تحریک شده است تا با تو به‌ گونه‌ای متفاوت رفتار کند؟ شاید او می‌تواند اسم تو را صدا بزند، اما از روی عادت همه را عزیزم خطاب می‌کند و حالا دلیلی نمی‌بیند عادتش را عوض کند و می‌گوید: «من همینم که هستم، مشکل توست که دوست نداری.»۶. آیا این یک پیروزی کوتاه‌مدت و باخت درازمدت است؟ از خودت بپرس: «اگر من در این مورد پافشاری کنم، چه می‌شود؟ آیا در این جنگ برنده‌ام یا بازنده؟ آیا بهتر نیست به سود هدفی بزرگ‌تر، از این مورد ناچیز چشم‌پوشی کنم؟»به طور کل، اگر وضعیتی ناراحتت می‌کند، می‌توانی در مورد آن، دو کار انجام بدهی:1. دیگران را عوض کنی. قبل از اینکه به اقدامی تند دست بزنی (شغلت را رها کنی، طلاق بگیری، ترک تحصیل کنی.) اول از خودت بپرس که آیا تغییری که در موردش فکر می‌کنی، به دردبخور است؟ اگر نیست، پس ولش کن. اگر بخواهی عجولانه خودت را از وضعیتی ناخوشایند بیرون بکشی، شاید در وضعیتی قرار بگیری که به همان اندازه برایت ناراحت‌‌کننده است.2. خودت را عوض کنی. این انتخابی است که نتیجه‌ای خوب به همراه دارد. در روند تغییر، چه بی‌محاباتر شوی یا تصمیم بگیری به جنبه‌های مثبت قضیه تمرکز کنی، معمولاً تحت تأثیر بهبود رفتار طرف مقابل قرار خواهی گرفت. با تغییر دادن خودت، می‌توانی دنیای خودت را هم در جهت بهبود دگرگون کنی.اگر پیامد تصمیم تو سخت و مهیب است، وقتش رسیده دیدگاهی تازه را در خودت پرورش دهی. نگاه کردن به چشم‌انداز فعلی‌ات با دیدی تازه، ممکن است باعث وسعت بینش و درک تو شود.حالا شاید وضعیت‌هایی هم پیش بیاید که در آن‌ها مجبور باشی به طرف مقابلت یک «نه» محکم بگویی. در بوک‌لایت بعدی خواهیم گفت که در این شرایط چه کنی.برای موفقیت نمی‌توان فرمولی ثابت ارائه کرد؛ اما برای شکست چرا؛ اینکه سعی کنی همه را خشنود سازی!دوست داری یاد بگیری «نه» بگویی بی‌آنکه شغل یا دوستی‌ات به مخاطره بیفتد؟یکی از موارد مهم این است که هم‌زمان به حق‌و‌حقوق خودت و دیگران احترام بگذاری. این خود ممکن است بسیار پر چالش باشد. چه موقع مردم را بر خودت ارجح و چه موقع خودت را مقدم می‌دانی؟اگر دائم به هر موردی جواب مثبت بدهی ارتباط تو با دیگران ارتباطی سالم نخواهد بود. همچنین اگر فقط احساسات خودت را در نظر بگیری باز رابطه ای ناسالم خواهی داشت.یکی از مسائل اساسی و مهم برای ایجاد ارتباطی موفقیت‌آمیز و حفظ آن این است که همه‌چیز در حالت توازن باشد. حرف از عمل آسان‌تر است؛ بنابراین، ما ابزاری ملموس تدارک دیده‌ایم که کمک می‌کند برایت مشخص شود چه موقع مناسب است با مردم سازگاری داشته باشی، پاسخ مثبت بدهی و چه موقع صراحتاً «نه» بگویی.اگر با تصمیمی سخت مواجه شده‌ای که تو را از پا انداخته است، ترازویی قدیمی را مجسم کن. احتیاجاتی متفاوت را در نظر بگیر که می‌توانی یا نمی‌توانی از عهده‌شان بربیایی. بعد هریک را در یک کفه قرار بده. حالا تو ذهنیتی عینی داری که به چه کسی «بله» بگویی و به چه کسی «نه.» اگر کفه به نفع تو سنگین شد، شاید وقتش است آنچه را طرف مقابل می‌خواهد، به او بدهی. امّا اگر دائم منافع دیگران را در نظر می‌گیری، پس‌زدن این درخواست نه‌تنها خودخواهانه نیست، خیلی هم عاقلانه است.گاهی بزرگترین دلیلی که باعث می‌شود ما نتوانیم به دیگران «نه» بگوییم این است که می‌ترسیم روابطمان با خانواده، دوست یا همکارانمان خدشه‌دار شود. در اینجا می‌توانی با چند روش آشنا شوی که کمکت می‌کنند بدون ترس از این اتفاق، «نه» بگویی.1. بگو: «مایلم فرصت داشته باشم درباره‌اش فکر کنم.»2. بگو: ««نه، بله؛» تقاضاهایی به‌خصوص را رد کن و گزینشی دیگر را که بیشتر مناسب حال خودت است پیشنهاد بده.3. «نه» بگو و مسئله را از راهی دیگر حل‌و‌فصل کن.4. محکم و موقرانه و بدون شرمندگی نه بگو. اگر تمام مدت در حال خدمتگزاری هستی و هیچ خدمتی دریافت نکرده‌ای، حق داری بدون اینکه احساس ناراحتی کنی، نه بگویی.حواست باشد درعین‌حال که احساسات خودت را ارزیابی می‌کنی، احساسات آنان را هم تأیید کنی. بر زبان آوردن جملاتی مانند: «متأسفم»، «به‌هیچ‌وجه نمی‌توانم این کار را انجام بدهم» یا «باید بفهمی که این چند سال سرم شلوغ است»، صرفاً باعث دلخوری می‌شود.مهربان بودن به این معنا نیست که آدم همیشه خودش را با خواسته‌های دیگران وفق دهد. در برابر نیازهایی که با آن مواجه می‌شوی، موضعی منصفانه، هم نسبت به خودت و هم نسبت به دیگران داشته باش. دراین‌صورت، وقتی «بله» بگویی، سقوط نمی‌‌کنی.پایان مدبرانه به گفت‌وگووقتی کسی همین‌طور یک‌نفس حرف می‌زند، دلت می‌خواهد چه کار کنی؟در تمام همایش‌های نویسنده، درباره این معضل بحث می‌شود و همه دلشان می‌خواهد یاد بگیرند چطور می‌توانند از گفتگویی خارج شوند، بی‌آنکه برچسب بی‌ادب بر آنان زده شود.راه های زیادی وجود دارد که میزان پرچانگی این و آن را کاهش بدهیتدابیر زیر به تو کمک میکند سیاستمدارانه گفت و گویی یک طرفه را تمام کنی۱. نیازها را بررسی کن.۲. خودخوری نکن که کی حرفش تمام می‌شود. شاید هرگز حرفش تمامی نداشته باشد. حرفش را قطع کن. یادت باشد که اسمش را صدا بزنی. بله، نام او را بردن باعث می‌شود یک ثانیه مکث کند و همین به تو فرصت می‌دهد حرف بزنی.۳. حرف‌هایش را جمع‌بندی و خلاصه کن. به عبارت دیگر، تکرار حرف‌های او باعث می‌شود متقاعد شود که به حرف‌هایش گوش می‌کردی و این نکته‌ای مهم در خروج ملایم از گفت‌و‌گوست. بازگویی آنچه گفته شده، خاتمه‌ای بر گفت‌و‌گوست.۴. به نحوی گفت‌و‌گو را کوتاه کن. از جملاتی مثل این‌ها استفاده کن:«به محض اینکه گوشی را بگذارم، باید...»، «بلافاصله بعد از این گفت‌و‌گو می‌خواهم...»، «کاش وقت داشتم بیشتر با تو حرف بزنم، ولی باید شام را آماده کنم.» یا «دلم می‌خواست گوش می‌دادم که در تک‌نوازی پیانوی پسر تو چه پیش آمد، اما باید بروم و ...»۵. با عباراتی دوستانه گفت‌و‌گو را ختم کن. با عبارت‌هایی نظیر «متشکرم که مرا متوجه کردی»، «حتماً به توصیه‌ات عمل می‌کنم» یا «خوشحالم که اوضاع روبه‌‌راه است» به گفت‌و‌گو پایان بده.مراقب باش لحن کلامت دوستانه و درعین‌حال جدی باشد. اگر آهنگ صدایت را با دودلی پایین بیاوری و مثلاً بگویی: «باشد»، باز به طرف مقابل میدان داده‌ای.برای این کارها نیاز به اعتمادبه‌نفس بیشتری داری. حالا دوست داری بدانی که چطور اعتمادبه‌نفس نشان دهی تا حس احترام مردم را تحریک کنی؟یکی از راه‌ها، خودسازی پنج‌ثانیه‌ای است. این کار، راهی آسان برای عملکرد توأم با اعتمادبه‌نفس است. اگر تو افسرده‌ هستی، احتمالاً حالت بدنی‌ات خمیده است و روحیه‌ات خمود. این خمودی را کنار بگذار و خودت را از ترس رها کن: با عقب بردن شانه‌ها، بالا بردن چانه، حالت ورزشکارانه به خود گرفتن، هماهنگی وزن بدن به روی پاها. برای لحظه‌ای احساس خوش‌بینی می‌کنی؛ چون همه‌چیز به‌راستی رو به بالا قرار می‌گیرد. سرت را بالا بگیر تا از حالت خمودی بیرون بیایی. خودسازی پنج‌ ثانیه‌ای در دنیای واقعی فوق‌العاده است. حواست باشد هر وقت خمود و کسل هستی، وضع بدنی‌ات را تغییر بدهی. از این خودسازی پنج‌ثانیه‌ای استفاده کن تا احساس شادابی کنی.تجسم نیز می‌تواند کمک کند که عملکردت در هر زمینه‌ای گسترش پیدا کند.سه روش زیر توضیح می‌دهد که تجسمْ چطور و چرا کارایی دارد:1. حتی‌الامکان موقعیت‌های واقعی را مجسم کن. این کار کمکت می‌کند که موقعیت یا مکانی را که قرار است با آن مواجه شوی به خوبی تصور کنی و به این ترتیب، با آنچه پیش می‌آید، آشنایی پیدا کنی. انگار از قبل آنجا بوده‌ای.2. آنچه را دوست نداری رخ بدهد، در ذهن مجسم کن و ببین می‌خواهی چه واکنشی در برابرش نشان دهی.3. به گونه‌ای مثبت تمرین را انجام بده و گفت‌و‌گوها را هم مجسم کن که دقیقاً چه می‌خواهی بگویی و به چه کسی. دقت کن حتما در تجسم خودت از واژه‌های مثبت استفاده کنی، نه منفی.پنج اصل مجاب‌سازیبرای اینکه بتوانی افراد را نسبت به نظر یا کاری که می‌خواهی انجام دهی مجاب کنی، از این پنج اصل پیروی کن:1. با توقعات مثبت به وضعیت نزدیک شو.2. پیش‌بینی کن و دلیل اختلاف را بر زبان بیاور.3. نظریه‌ات را شماره‌گذاری و مستند کن.4. نیازهای طرف مقابلت را در نظر بگیر و به زبان خودشان با آن‌ها حرف بزن.5. آنان را تحریک کن که پیشنهاد تو را امتحان کنند.اگر با شکست مواجه شدی، این کارها را انجام بده:عقب‌نشینی: با آرامش عقب‌نشینی کن. نمی‌خواهد در را پشت سرت محکم ببندی. شاید بخواهی دوباره از همان راه برگردی. جواب منفی را با وقار و آرامش بپذیر.ارزیابی مجدد: چرا جواب منفی داد؟ به احتیاجات آنان توجه نکردی؟ فراموش کردی مطالب خودت را برحسب اولویت شماره‌گذاری کنی؟ جاهایی را که در آن نقطه ضعف داشتی، بهبود ببخش و مدارکی رو کن که دفعه اول از آن‌ها استفاده نکرده‌ای.دستیابی مجدد: برای ملاقاتی دیگر برنامه‌ریزی کن و برای گفتن نظریاتت با این جمله شروع کن: «می‌دانم که قبلاً راجع‌به این مسئله صحبت کردیم. حالا من مواردی تازه دارم که بُعدی تازه را در این مورد شکل می‌دهد.» سپس عقیده‌ات را بگو و از پنج قانون اصلی مجاب‌سازی هم استفاده کن.یادت باشد که آنها را مجاب کنی نه اینکه تحت فشارشان قرار دهی اما چه فرقی بین این دو وجود دارد؟روش سقراط (تبدیل کردن گفته‌ها به‌صورت سخنانی بی‌نیاز به جواب) برای مجاب‌سازی موفقیت‌آمیز بسیار مهم است. بین تحت فشار گذاشتن کسی برای اینکه تصمیمی بگیرد یا ارائه دادن نظریه به طریقی منظم که به فرد فرصت می‌دهد خودش تصمیم بگیرد، تفاوتی فاحش وجود دارد. از طریق درگیر کردن فعالانه مردم و قرار دادن آنان در حالت تفکر، می‌توانی مقاومت آنان را از بین ببری. به عنوان مثال، به‌جای اینکه بگویی: «به نظر من خانم‌های همکار هم احتیاج به جایی دارند که بعد از ورزش، لباسشان را در آنجا عوض کنند»، سؤال کن: «دوست داری بدانی نصب کمد‌های لباس برای کارمندان زن چقدر غیبت آنان را به‌علت بیماری و هزینه‌های جبران خسارت کاهش می‌دهد؟»قصه گفتن هم می‌تواند کمک زیادی به مجاب‌سازی بکند. تیرون ادواردز می‌گوید: «گاهی روایاتْ بهترین وسیله برای ابراز حقایق هستند و اگر جالب و بجا باشند، معمولاً مؤثرتر و قوی‌تر از مباحثه و برهان واقع می‌شوند.»تعریف کردن مطالب و حکایاتی موفقیت‌آمیز با جزئیاتی حسی، باعث تحریک ِمنطقِ نیمکره چپ مغز و احساسات ِ نیمکره راست مغزِ شنونده می‌شود. حتی سرسخت‌ترین منتقدان هم از شنیدن قصه‌ای که به‌خوبی تعریف شود، لذت می‌برند.اما چه می‌شود اگر تو تمام این تدابیر را به کار بگیری، ولی کارایی نداشته باشد؟ احتمالاً تو با یک زورگو طرف هستی. کسی که عمداً روی مردم را زمین می‌اندازد. بدان که دوری کردن از آدمی زورگو که عمداً مردم را اذیت می‌کند، بهترین خط مشی است.اما اگر مجبوری با او سر و کله بزنی، این پیشنهاد می‌تواند کمکت کند:روان‌شناسان رفتاری پی برده‌اند بیشتر زورگوها و قلدرها تا جایی که به آنان اجازه داده شود، بدرفتاری می‌کنند. آنان مسئول اعمال خود نیستند؛ دیگران باید مسئول باشند. چطور می‌توانی کاری کنی که زورگو مسئولیت اعمالش را به گردن بگیرد؟ از کلمه «تو» استفاده کن. بیشتر کارشناسان امور روان‌پزشکی بر اهمیت استفاده از کلمه «من» تأکید دارند. وقتی می‌خواهی احساساتت را ابراز کنی، می‌توانی بگویی: «من هیچ خوشم نمی‌آید با این لحن حرف بزنی.» یا «خیلی حالم گرفته شد که قرار ملاقاتت را فراموش کردی.» در وضعیت معمولی، مناسب است که خودت را مسئول احساسات خودت بدانی، نه اینکه دیگران را بابت احساس خودت سرزنش کنی.متأسفانه استفاده از کلمه «من» برای قلدرها کارایی ندارد. آن‌ها بعد از شنیدن این جملات، رفتار پرخاشگرانه‌تری نشان می‌دهند. در عوض، اگر از کلمه «تو» استفاده کنی، آنان جوابگوی عمل خود می‌شوند. بگو: «تو باید محترمانه با من صحبت کنی!» یا «لازم است تو به من خبر بدهی که دیر میایی سر قرار!»راستش قلدرها فقط به فردی احترام می‌گذارند که می‌گوید: «بس کن!»تو در مقابل قلدرها حق انتخاب داری. به‌جای قبول بدرفتاری و خون دل خوردن، حرف دلت را بزن. حد و حدودی تعیین و کاری کن همان‌طور با تو رفتار شود که دلت می‌خواهد و سزاوار است.فرصت دادن برای شروعی دیگرآیا کسی را می‌شناختی که خیلی به هم نزدیک بودید و یک‌دفعه از هم جدا شدید؟ آیا سوگند خورده‌ای هرگز از او عذرخواهی نکنی چون فکر می‌کنی او مقصر بوده؟ آیا غرور سرسختانه‌ات باعث شده است دوباره به سراغ او نروی؟راستش تو به فلسفه‌ای احتیاج داری تا کمکت کند به گونه‌ای مثبت با مردم یا زمانه روبه‌رو شوی. بسیار مهم است که دوباره واکنش‌های احساسی خودت را به شکلی برنامه‌ریزی کنی که از تو حمایت کنند.وقتی اتفاقی منفی میافتد فلسفه سازنده تو کمکت میکند به جای عصبانی شدن بردبارانه از عهده چالش بر بیاییویکتور فرانکل از فاجعه‌ای جان سالم به در برد و تجارب خود را در کتابی تحت عنوان «انسان در جستجوی معنا» نوشت. این کتاب کم‌حجم از طرف سازمان کتابخانه ملی امریکا به‌عنوان یکی از ده کتاب مفیدی که تابه‌حال نوشته شده است انتخاب شد. فرانکل در این کتابْ جمع‌بندی کرده است: «تو نمی‌توانی آنچه را برایت رخ می‌دهد مهار یا انتخاب کنی. تو فقط می‌توانی در مورد واکنش خودت در برابر آن، حق انتخاب داشته باشی.»تصمیم بگیر افکاری را که جنبه خیرخواهانه ندارد، در فلسفه شخصی‌ات نگنجانی. حرکت‌های انتقام‌جویانه را با این جمله عوض کن: «ترجیح می‌دهم مهربان باشم» یا «آرام و بخشنده باقی می‌مانم.» به‌جای اینکه در این فکر باشی که در احساسات کینه‌توزانه زیاده‌روی کنی، ذهن خود را به این معطوف کن که می‌خواهی چه رفتار عاقلانه‌ای در پیش بگیری.کسی را سرمشق قرار بده که او را تحسین می‌کنی و به‌سرعت به مهارت دست پیدا کن. از کسی که سرمشق آرامش و متانت است، خیلی چیزها می‌توانی یاد بگیری. همین حالا فکر کن چه کسی را می‌شناسی که در زیر آتش گلوله هم همچنان وقار و متانت خود را حفظ می‌کند؟ اگر با وضعیتی دشوار روبه‌رو شدی، روش او را اتخاذ کن و پایت را جای پای او بگذار.اگر در اوج غضب هستی و نمی‌توانی به پیاده‌روی طولانی‌مدت بروی، نفس عمیق بکش. تنفس کوتاه و نامرتب، ذهن را سراسیمه و سردرگم می‌کند. استادان ماهر یوگا و هنرهای رزمی یاد گرفته‌اند نفس‌های ضرباهنگ‌دار و عمیق بکشند تا انرژی مثبت خویش را باردار و خود را آرام کنند. آنان می‌دانند اگر نفسشان بند بیاید، وضعیتشان نامرتب می‌شود و به‌سرعت اختیار خود را از دست می‌دهند.می‌توانی یاد بگیری که با تنفس از قسمت شکم به مدت پنج دقیقه، به اوج آرامش برسی. جایی خلوت را در نظر بگیر و آنچه حواس تو را پرت می‌کند، از آنجا بیرون ببر. فقط حواست را متوجه تنفس خودت کن. وقتی عمل دم را انجام می‌دهی، از راه بینی اکسیژن را وارد کن و تا چهار بشمار و شکمت را پر از هوا کن. همان‌طور که تاهی، استاد فنون ژاپنی می‌گوید: «چنان نفس بکش که نفس‌هایت به سواحل بهشت برسد.»در وهله اول، ممکن است معذب شوی، اما اگر به تمرین ادامه دهی، به مرحله‌ای می‌رسی که جسمت را فراموش می‌کنی و وارد دنیایی آرامش‌بخش می‌شوی که چیزی جز تنفس در آن نیست.داری از خودت می‌پرسی که چطور ممکن است در موقعیت‌های ناهنجار، تنفس به آدم کمک کند؟ می‌دانی، تنفس از شکم یکی از مهم‌ترین راه‌ها برای خنثی کردن واکنش جنگ و گریز است. عادت به تنفس صحیح باعث آرامش جسمانی تو می‌شود. ضربان قلب و فشار خونت پایین می‌آید، آرامش روحی و روانی هم پیدا می‌کنی و ذهنت ساکت و آرام می‌شود. اگر تردید داری، امتحانش مجانی است. چیزی که از دست نمی‌دهی.همچنین، با انتخاب رفتار مهربانانه با مردم، بی‌توجه به اینکه آنان چه رفتاری با تو دارند، روشی را دنبال می‌کنی که دلت می‌خواهد داشته باشی، نه اینکه اجازه دهی آنها شیوه رفتاری خاصی برای تو انتخاب کنند.داری فکر می‌کنی نمی‌دانی از کجا شروع کنی، نه؟ سردرگمی باعث عدم تحرّک می‌شود و وضوحْ موجب اقدام. هدف از این بخش آخر، کمک به توست تا اولویت‌هایت را مشخص و به آن‌ها عمل کنی.معلوم است که نمی‌توانی یک‌دفعه در تمام این روش‌های پیشنهادی خبره شوی. منطق حکم می‌کند دو تا از این پیشنهاد‌ها را که به نظرت از بقیه مهم‌تر است انتخاب کنی. بعد دقیقاً بنویس چطور برنامه‌ریزی می‌کنی تا از آن‌ها بهره ببری. آن یادداشت را در جایی نصب کن که دائم جلوی چشمت باشد تا از مورد مدنظرت همیشه استفاده کنی.لطفاً دوباره کتاب را مرور کن. نگاهی اجمالی به صفحات آن بینداز و موردی را انتخاب کن که مخصوصاً مناسب روحیه‌ات باشد. بنویس چرا این مورد را دوست داری. به عنوان مثال: «این مورد را دوست دارم، چون به من کمک می‌کند شنونده‌ای بهتر برای فرزندم باشم.»حالا دقیق یادداشت کن چطور می‌خواهی این اصول را عملی کنی. به عنوان مثال: «می‌خواهم بپرسم منظور فلانی چیست. وقتی ندانم چه بگویم، حرفی می‌زنم که موجب پشیمانی می‌شود.» یا «عوض اینکه توضیح بدهم چه چیز و چرا اشتباه است و کسی دلخور شود، می‌گویم حالا چه می‌شود کرد.» یا «فلسفه خودم را پیاده و شوخ‌طبعی‌ام را هم حفظ می‌کنم. مهم نیست چه می‌شود. این‌طوری هیچ‌کس قدرت نخواهد داشت روز مرا ضایع کند.»حواست باشد برنامه‌های عملی‌ات واضح و مشخص باشد.سخن پایانیداری فکر می‌کنی مطمئن نیستی بتوانی عادات خودت را تغییر بدهی؟ هلن کلر از تجربیات خود این‌طور نتیجه گرفت: «هر کاری دلمان بخواهد انجام بدهیم، تا وقتی به اندازه کافی به آن چسبیده‌ایم، می‌توانیم انجامش دهیم.»تمرین ساده زیر هم می‌تواند کمکت کند که بر تردید و دودلی‌ات غلبه کنی:لطفاً با خط خوش این جمله را بنویس: «من در تانگ‌فو مهارت دارم.»همین جمله را با دست دیگرت هم بنویس.نوشتن با آن یکی دستت چطور بود؟ چه احساسی داشتی؟ جمله دوم چطور به نظر می‌رسد؟ بیشتر مردم عقیده دارند نوشتن با دستی که به آن عادت ندارند، ناراحت‌کننده و وقت‌ تلف کردن است.می‌پرسی که منظورم چیست؟آیا باور داری که نوشتن هم نوعی مهارت است؟ تنیس چطور؟ کامپیوتر چه؟ البته که همه این‌ها هم نوعی مهارت هستند. مردم با علم به انجام دادن این چیزها متولد نشده‌اند. باید آن‌ها را مرحله به مرحله یاد بگیرند. برای خبره شدن در هر مهارتی باید این سه مرحله را طی کرد:• سخت و ناراحت‌کنندهوقتی کاری تازه و متفاوت انجام می‌دهی، معمولاً به‌خوبی انجام نمی‌شود. بنابراین، به تمرین ادامه بده. این کار تو را به سوی مرحله آموزشی بعدی پیش می‌برد.• کاربرددر این مرحله، روش‌هایی را به کار می‌بری که به تو یاد داده شده است. نتایجی رضایت‌بخش به دست می‌آوری و با امید بیشتری تمرینت را ادامه می‌دهی.• خودکاردر این مرحله، تو حتی در مورد کاری که انجام می‌دهی فکر نمی‌کنی. به‌طور خودکار آن را انجام می‌دهی و اصول کار به خوبی انجام می‌شود.تعجب کردی، بله؟ می‌گویی این چه ربطی به تانگ‌فو دارد؟ البته که تانگ‌فو هم مهارت است و مثل هر مهارت دیگری برای خبره شدنْ احتیاج به زمان دارد. امیدوارم هرروز این مهارت‌های تانگ‌فو را به کار ببری و آن‌ها را با حال و هوای عاشقانه و علو طبع در هم بیامیزی. اگر این کار را بکنی، در برخورداری از صلح و آرامش سرآمد می‌شوی.#کتابخانه#معرفی_کتاب#سوبژه#خلاصه_کتاب</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «تست مارشمالو»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%88-fox9hbax2nmh</link>
                <description>تست مارشمالو The Marshmallow Testچگونه در مقابل وسوسه، خود را کنترل کرده و خویشتن‌داری‌تان را محک بزنیداثر والتر میشل (walter mischel)چگونه در مقابل وسوسه‌ها خود را کنترل کرده و خویشتن‌دار باشیمبا مطالعه این کتاب می‌آموزیددر دهه 60 میلادی، والتر میشل (Walter Mischel)، نویسنده این کتاب، آزمایشی روی تعدادی کودک انجام داد. در این آزمایش او به تعدادی از بچه‌ها نوعی آب‌نبات به نام مارشمالو، داد و سپس آن‌ها را در مقابل 2 گزینه تنها گذاشت؛ انتخاب اینکه آن خوراکی خوشمزه را همان لحظه بخورند یا اینکه صبر کنند تا بعدا یک مارشمالوی دیگر به آن‌ها داده شود.او این آزمایش به ظاهر ساده، مفهوم خویشتن‌داری را روشن ساخت. در این خلاصه کتاب، اطلاعات مفیدی برای مقابله با وسوسه و نحوه کنترل واکنش‌های‌مان توسط مغز توضیح داده شده است. طبق مطالعات صورت گرفته، مهارت‌های خویشتن‌داری در دوران کودکی شکل گرفته و نقش کلیدی در طول زندگی‌مان ایفا می‌کند. با مطالعه این کتاب خواهید آموخت که خویشتن‌داری چگونه عمل می‌کند و برای بهبود آن چه کارهایی می‌توان انجام داد.کودکان چگونه امیال خود را کنترل می‌کنند؟اگر خوراکی خوشمزه‌ای را به کودکی تعارف کنید و اجازه ندهید که از آن بخورد، به احتمال زیاد کودک اذیت خواهد شد و حتی ممکن است وسوسه‌اش برای خوردن آن بیشتر شود. این همان چیزی است که آزمون روان‌شناختی معروف تحت عنوان تست مارشمالو، بر اساس آن شکل گرفته است.آزمون مارشمالو به نظر ساده می آید اما در پشت این نقاب ساده، معانیضمنی پر محتوایی دارد.برای انجام این آزمایش نخست به کودکان اجازه داده شد که خوراکی مورد علاقه‌شان را انتخاب کنند. سپس به بچه‌ها ‌گفته شد که می‌توانند خوراکی را همان لحظه بخورند یا پس از ده دقیقه، یک مارشمالوی دیگر به عنوان جایزه به آن‌ها داده خواهد شد. سپس محقق اتاق را ترک کرده و کودک را با خوراکی مورد علاقه‌اش تنها می‌گذاشت، اما به کودک گفته می‌شد که اگر دیگر نتوانست صبر کند، می‌تواند محقق را صدا کند؛ اما در آن شرایط، دیگر خبری از مارشمالوی دوم نخواهد بود.محققان به صورت مخفیانه، کودکان را تحت نظر گرفتند تا ببینند آن‌ها چگونه این موقعیت را مدیریت می‌کنند. طبق نتیجه‌ای که حاصل شد، عده‌ای از بچه‌ها خوراکی را بلافاصله خوردند، گروهی دیگر کمی صبر کرده اما در نهایت آن را خوردند اما تعداد اندکی توانستند در برابر خوراکی، مقاومت بیشتری نشان دهند.حال سوالی که مطرح می‌شود این است که گروه سوم چگونه توانستند خود را کنترل کنند؟پاسخ بسیار ساده است، آن‌ها برای انجام این کار از ترفند سرگرمی استفاده کردند. هرکدام از آن‌ها برای سرگرم کردن خود، راه‌های متفاوتی را برگزیدند. به عنوان مثال برخی آهنگ خواندند و برخی دیگر با صندلی خود بازی کردند. بچه‌ها این ترفندها را در لحظه کشف کرده بودند.در سری دوم آزمایش سعی شد که قبل از شروع آزمایش، روش‌های سرگرم شدن را به کودکان آموزش دهند. این بار نتایج بهتر از قبل بود و تعداد بیشتری توانسته بودند در برابر خوردن خوراکی مقاومت کنند.یکی از سرگرمی‌های جالبی که محققان پیش از آزمون به بچه‌ها آموزش دادند، نقشه‌‌ای با عنوان «اگر-پس» بود. به این صورت که اگر دستم به سمت خوراکی برود، پس من شروع به خواندن آهنگ خواهم کرد. با این کار، هر بار که دست بچه‌ها به سمت خوراکی می‌رفت با یادآوری هدف خود، صبر کردن برایشان ساده‌تر می‌شد.آن بخش از مغز که خویشتن‌داری را تنظیم می‌کند، با افزایش سن رشد می‌کنددر دنیای پر زرق و برق امروز، وسوسه‌ها پایانی ندارند و افسار مغز را محکم در دست دارند. براستی چگونه می‌توانیم دربرابر وسوسه‌ها مصون بمانیم؟ مغز ما با دیدن شکلات، چگونه تصمیم می‌گیرد که آیا باید آن را بخوریم یا در برابرش مقاومت کنیم؟خویشتن‌داری‌ به دو سیستم فعال درون بدن بستگی دارد:1. سیستمی که بلافاصله به محیط‌ اطراف و اتفاقات واکنش نشان می‌دهد؛2. سیستمی که رفتارمان را کنترل می‌کند.احساسات و نیازهای اولیه زیستی‌، توسط سیستم لیمبیک (Limbic System) که به آن سیستم داغ نیز می‌گویند، تنظیم می‌شود. سیستم لیمبیک یا سامانه عصبی احساسی، مجموعه‌ پیچیده‌ای از سازه‌های عصبی است که در عملِ بویایی و فعالیت‌های دیگری نظیر خودکنترلی و بروز هیجان و سایر رفتارها دخالت دارد و بلافاصله به هر نوع محرکی واکنش نشان می‌دهد. به همین دلیل است که وقتی کودکی مارشمالو می‌بیند، سیستم لیمبیک او را مجبور می‌کند که به جای انتظار برای مارشمالوی بیشتر، بلافاصله آن را بخورد.در طرف مقابل، سیستم خنک (Cool System) هم وجود دارد که در قشر پیشانی مغز واقع شده و مسئول خویشتن‌داری است. سیستم خنک در تصمیم‌گیری یا برنامه‌ریزی، نقشی کلیدی ایفا می‌کند. هر زمان که سعی می‌کنیم خود را کنترل کنیم، سیستم خنک‌مان فعال است.هنگامی که کودکان با موفقیت در برابر خوراکی مقاومت کرده و خود را سرگرم می‌کنند، در حقیقت ترفندهای مورد استفاده‌شان برای این کار باعث فعالیت سیستم خنک مغزشان می‌شود.سیستم‌های داغ و خنک به صورت مکمل کار می‌کنند، به همین دلیل وقتی یکی از آن‌ها فعال است، فعالیت دیگری کمتر می‌شود.اگرچه سیستم لیمبیک فعالیت خود را از همان بدو تولد شروع میکند اما سیستم خنک در طول کودکی رشد میکند.به همین دلیل مقاومت در برابر لذت‌های لحظه‌ای برای خردسالان خیلی سخت‌تر است؛ زیرا اغلب اقدامات آن‌ها توسط سیستم داغ‌شان تنظیم و کنترل می‌شوند.اغلب کودکان زیر چهار سال اصلا نمی‌توانند از سیستم خنک خود استفاده کنند. با افزایش سن، خویشتن‌داری بیشتری به دست می‌آوریم و حتی در دوران بلوغ، این مهارت، کماکان در حال رشد است. اکثر مردم تا بزرگسالی سیستم‌های خنک کاملا کاربردی و موثری ندارند و این مسئله شاید یکی از دلایل اعتیاد جوانان به مصرف مواد مخدر و نوشیدنی‌های الکلی به شمار رود.محیط، توانایی‌های خویشتن‌داری ما را شکل می‌دهددر بوک‌لایت پیشین، دو سیستم عصبی مهم در تصمیم‌گیری افراد معرفی شد. ممکن است با خود فکر کنید این دو سیستم وابسته به ژنتیک هستند و ژن‌های افراد، خویشتن‌داری‌ را تعیین می‌کنند، اما باید بگوییم که این موضوع حقیقت ندارد.خویشتن داری مهارتی است که همانند هر مهارت دیگری میتواند تا اندازه ایژنتیکی باشد اما پرورش آن به پشتکار فرد و شرایط محیطی وابسته است.همه اشخاص، توانایی بهبود خویشتن‌داری خود را دارند؛ زیرا انسان دائما به واسطه تجارب زندگی‌اش به شخص جدیدی بدل شده و روز به روز کامل‌تر می‌شود.گروهی از محققان برای اثبات این مسئله، آزمایشی را روی موش‌ها انجام دادند:محققان، چند گروه موش را به نحوی پرورش دادند که یا خیلی کند ذهن یا خیلی باهوش باشند. سپس موش‌ها را برای دویدن درون یک هزارتوی پر پیچ‌وخم قرار دادند که یا پر از مانع یا خسته‌کننده بودند. به طرز جالبی موش‌های کندذهن وقتی در هزارتوی هیجان‌انگیز قرار گرفتند، باهوش‌تر شدند. نتایج عکس هم صادق بود، موش‌های باهوش‌تر وقتی در هزارتوی خسته‌کننده قرار گرفتند کودن‌تر شدند.اگرچه ژنتیک موش‌ها در تعیین هوش آن‌ها نقشی اساسی داشت اما محیطی که موش‌ها در آن قرار گرفته بودند، بر توانایی استفاده آن‌ها از هوش‌شان تاثیر گذاشته بود.همچنین نحوه تربیت والدین در رشد خویشتن‌داری کودک بسیار موثر است. در چند سال ابتدایی زندگی، قشر پیشانی مغز با سرعت بیشتری رشد می‌کند؛ به همین دلیل در آن بازه زمانی، محیط‌ تاثیر بسزایی بر خویشتن‌داری‌ دارد.والدین با سرگرم کردن کودکان هنگام موقعیت‌های ناخوشایند می‌توانند خویشتنداری را به آن‌ها بیاموزند. به عنوان مثال، دادن اسباب‌بازی‌ به کودک گریان، باعث آرام شدن آن کودک خواهد شد. کودک از این روش ایده گرفته و سعی می‌کند در آینده و به هنگام بزرگسالی از آن استفاده کند.از سوی دیگر اگر پدر یا مادر آن‌چنان که باید با کودک خود تعامل نداشته باشند، آن کودک با شیوه‌های سرگرمی آشنا نمی‌شود. چنین کودکانی در بزرگسالی برای یافتن ترفندهای سرگرمی خود به مشکل برمی‌خورند!بنابراین کنترلی که بر خواسته‌های خود داریم بیشتر توسط محیط‌ شکل می‌گیرد نه ژنتیک. در بوک‌لایت بعدی خواهیم آموخت که چطور می‌توانیم آگاهانه خویشتن‌داری خود را فرا خوانیم و حتی آن را بهبود بخشیم.خویشتن‌داری نامحدود استزمانی که رابطه نامشروع بیل کلینتون (Bill Clinton)، رئیس جمهور اسبق آمریکا، با مونیکا لوینسکی (Monica Lewinsky) که در کاخ سفید کارآموز بود، آشکار شد، بسیاری در انتخاب خود مردد شدند. اکثر شهروندان آمریکایی در پی یافتن پاسخ برای این سوال بودند که آیا می‌توان به کسی که در زندگی شخصی‌اش خویشتن‌داری و صداقت ندارد، به عنوان رئیس‌جمهور اعتماد کرد؟ آن‌ها باور داشتند که چنین شخصی در زندگی سیاسی‌اش هم فاقد این دو ویژگی است.در حقیقت خویشتن‌داری افراد، شدیدا به شرایط بستگی دارد.به عنوان مثال اگر شخصی نتواند خود را از لحاظ جنسی کنترل کند، لزوما به این معنی نیست که نمی‌تواند خود را در مسائل دیگر هم کنترل کند. این ما هستیم که انتخاب می‌کنیم در کدام موقعیت خویشتن‌دار باشیم. به عبارتی خود ما هستیم که با توجه به عواقب و اهداف‌مان تصمیم می‌گیریم که تسلیم وسوسه شویم و یا در مقابلش خویشتن‌دار باشیم.به عنوان مثال وقتی کسی نمی‌تواند خود را در انتخاب‌ رژیم غذایی کنترل کند، یعنی از قبل به عواقب تصمیمش فکر کرده و سلامتی اهمیت چندانی برایش ندارد. پس اگر میل به خوردن همبرگر در شخصی به شدت قوی باشد، به این معنی است که او به افزایش وزن اهمیت نمی‌دهد اما شاید همان شخص بتواند به خوبی در یک محیط دیگر مانند محیط کار خود را کنترل کند.اگر خویشتن داری در ذهن شما نامحدود است قادر خواهید بود خود را خیلیبهتر از دیگران کنترل کنید.گروهی از محققان آزمایشی انجام دادند که نشان دهنده‌ این موضوع است. در این مطالعه شرکت کنندگان به چالش کشیده شدند تا حالت چهره خود را کنترل کنند؛ به این صورت که با نشان دادن یک تصویر ناخوشایند، از آن‌ها خواسته ‌شد که بیزاری خود را در هنگام مشاهده آن تصویر، پنهان کنند.یک گروه از شرکت‌کنندگان ابراز کردند که این تمرین یک تمرین انرژی‌بخش بود، اما گروه دیگر این آزمایش را خسته‌کننده اعلام کردند. دلیل این امر آن بود که ذهنیت گروه دوم در مورد خویشتن‌داری بسیار محدود بود؛ آن‌ها به خویشتن‌داری صرفا به عنوان یک اخلاق پسندیده نگاه می‌کردند و در نتیجه برایشان تبدیل به کاری کسل‌کننده شد. اما گروه اول هیچ مرزی برای خویشتن‌داری قائل نبودند؛ آن‌ها در مورد هر موضوعی خویشتن‌داری خود را به چالش می‌کشیدند و این طرز فکر سبب لذت بردن آن‌ها از آزمون خویشتن‌داری شد.بنابراین اگر خویشتنداری خود را نامحدود در نظر بگیرید، می‌توانید بازدهی خود را افزایش دهید؛ زیرا به همین راحتی خسته یا دلزده نمی‌شوید!نتیجه‌ آزمون مارشمالو، میزان خویشتن‌داری کودک در بزرگسالی را مشخص می‌کندشاید فکر کنید که تست مارشمالو یک آزمایش روانشناسی ساده برای کودکان بود. اما نتایج به دست آمده حقایق بزرگی را به دنبال داشت. در واقع مشخص شد که نتایج به دست آمدهِ کودکانی که در آزمایش شرکت کردند، با زندگی بزرگسالی آن‌ها بسیار مرتبط است!در مطالعات تکمیلی، کودکانی که در آزمون مارشمالو شرکت کرده بودند، رفتارشان در بزرگسالی نیز مورد مطالعه قرار گرفت:طبق ارزیابی صورت گرفته، کودکانی که توانستند برای خوراکی بیشتر صبر کنند در ادامه زندگی خود موفق تر عمل کردند.محققان پی بردند افرادی که قادر بودند برای پاداش بزرگ‌تر صبر کنند یا حتی کسانی که پیش از تسلیم شدن فوری در برابر وسوسه بیشتر صبر کردند، در بزرگسالی تمرکز بهتری داشتند و توانایی بیشتری در برنامه‌ریزی به دست آورده بودند.همچنین علاوه بر ارتباط آزمون مارشمالو با تمرکز، مشخص شد افرادی که در کودکی برای دریافت خوراکی بیشتر صبر کرده بودند، در آزمون‌های ارزیابی تحصیلی مدرسه، نمرات بالاتری گرفتند.برخی از این تفاوت‌ها در مغز نیز قابل مشاهده بودند. در مطالعه تکمیلی دیگر، مغز شرکت‌کنندگان توسط یک اسکنر بررسی شد. محققان متوجه شدند که افرادی که در تست مارشمالو و در مدرسه عملکرد خوبی داشتند، فعالیت بیشتری در قشر پیشانی مغزشان که محل قرارگیری سیستم خنک است، دیده می‌شد.بزرگسالانی که وقتی در پیش دبستانی بودند، در آزمون مارشمالو کمتر صبر کرده بودند فعالیت بیشتری در جسم مخطط (Ventral Striatum) یا استریاتوم، که یکی از بخش‌های زیرقشری مغز جلویی است، داشتند. خوب است بدانید که این بخش از مغز، مسئولیت لذت و اعتیاد را بر عهده دارد. این افراد خویشتن‌داری زیادی نداشته و بیشتر در معرض مواد اعتیادآور بودند.بنابراین ثابت شد که تست مارشمالو شاخص مفیدی از رفتار و رشد آینده یک کودک است. اگرچه آن‌ها هنگام شرکت در آزمون، سن بسیار کمی داشتند اما عادت‌های خویشتن‌داری خود را شکل داده بودند که در بزرگسالی همراه آن‌ها ماند.باید به کودکان بیاموزید که تصمیمات آن‌ها عواقبی در پی خواهند داشتتا اینجا متوجه شدیم که آموزش خویشتن‌داری به کودکان در طول تربیت‌شان ضروری است. در این بوک‌لایت قصد داریم به توضیح راهکارهای عملی نیز بپردازیم.بچه ها باید بدانند تصمیماتی که میگیرند عواقبی را به دنبال خواهند داشت؛ والدین باید به آنان بیاموزند که اگر تصمیمات خوبی بگیرند، نتایج خوبیدریافت خواهند کرد و برعکس.این موضوع، شبیه راهکار «اگر-پس» است که محققان پیش از آزمون مارشمالو به کودکان یاد دادند. به عنوان مثال والدین می‌توانند اجازه دهند که بچه‌ها در کلاس آموزش پیانو شرکت کنند و به آن‌ها بگویند که اگر به طور مرتب تمرین کنند، خواهند توانست خودشان به تنهایی آهنگ‌ها را با پیانو بنوازند.معمولا تمام ترفندهای خویشتن‌داری را که در سنین پایین استفاده می‌کنیم، از والدین‌مان یاد می‌گیریم. به همین دلیل، حائز اهمیت است که والدین بچه‌های خود را حمایت کنند و حواس‌شان به آن‌ها باشد؛ اما به صورت همزمان حس استقلال را نیز در آن‌ها ایجاد کنند.همچنین والدین باید سخت‌کوشی فرزندانشان را تحسین کنند؛ با این کار کودکان احساس می‌کنند که به آن‌ها پاداش داده شده و انگیزه می‌گیرند تا برای رسیدن به هدف خود به تلاش‌شان ادامه دهند. همچنین نباید با بروز اولین اشتباه کودکان را تنبیه کنید؛ زیرا باعث می‌شود کودک همواره از اشتباه کردن در هراس باشد.معمولا در شرایط اضطراب‌آور و استرس‌زا، نیاز بیشتری به خویشتن‌داری داریم. اگر کودکان حس کنند که ممکن است شکست بخورند، دست از تلاش خواهند کشید! در چنین موقعیت‌هایی کودکان انتظار دارند والدین‌شان به آن‌ها انگیزه دهند.باید به کودکان خود آموزش دهید که آن‌ها قادر به انجام هر کاری که بخواهند، هستند و فقط باید تمرکز و ذهن خود را در آن راستا هماهنگ سازند. به عبارت دیگر، توانایی آن‌ها صرفا ژنتیکی نیست و با تلاش می‌توانند هر آنچه را که بخواهند، به دست آورند.وقتی کودکان به دلیل تلاش‌شان تحسین می‌شوند، احتمال اینکه به تلاش‌شان ادامه دهند افزایش می‌یابد. به عنوان مثال اگر با نواختن اولین آهنگ تشویق شوند، انگیزه بیشتری برای تمرین و پیشرفت خواهند داشت.برای خویشتن‌داری، فاصله‌ای بین خودتان و وسوسه‌ها ایجاد کنیدخویشتن‌داری در برخی مواقع می‌تواند خیلی دشوار باشد، اما خبر خوب این است که می‌توانیم برای کسب این مهارت تمرین کنیم. بنابراین چطور کسی می‌تواند این کار را انجام دهد؟ سعی کنید به جای لذت، لحظه‌ای روی عواقب بلند مدت رفتارتان تمرکز کنید.راز واقعی افزایش خویشتن داری این است که بین خود و رفتارتان فاصله قرار دهید.فاصله می‌تواند چندین معنی متفاوت داشته باشد. منظور از فاصله می‌تواند زمانی باشد که باید هنگام مواجهه با وسوسه به خود بدهید تا بتوانید روی عواقب کارتان در آینده تمرکز کنید. همچنین این فاصله را می‌توان فاصله فیزیکی تعبیر کرد که بین خودتان و هر چیزی که شما را وسوسه می‌کند قرار دارد. هدف این است که به مشکلِ پیشِ رو، به طریقه‌ای انتزاعی‌تر و مجزا فکر کنید تا سیستم خنک‌تان شروع به فعالیت کند.به عنوان مثال فرض کنید می‌خواهید سیگار را ترک کنید. وقتی حس کردید که مجددا تمایل به کشیدن سیگار دارید، در مقابل آینه ایستاده و آینده‌ای را برای خود متصور شوید که پزشک به شما می‌گوید دچار سرطان ریه شده‌اید! در آن لحظه چه حسی خواهید داشت؟ با این اندیشه، جذابیت سیگار برای شما کمتر خواهد شد.همچنین راهکار «اگر-پس» به همان اندازه برای بزرگسالان مفید است؛ پس از همین روش در جهت ایجاد قوانین برای خود استفاده کنید! به عنوان مثال می‌توانید یک قانون تعیین کنید که اگر زنگ هشدار صبحگاهی‌تان به صدا درآمد، باید برای دویدن آماده شوید. یا اگر شکلات خوردید، در عوض باید مقداری کرفس بخورید. این راهکار باعث می‌شود که در نهایت رفتارتان منظم و کنترل‌شده شود.یک ترفند مهم دیگر، این است که تعیین کنید دقیقا چه زمانی نیاز دارید که خویشتن‌داری بیشتری از خود نشان دهید. در این مورد افکار و باورهای‌تان را بیشتر تحلیل کنید.به عنوان مثال ممکن است پی ببرید مواقعی که همسرتان فراموش می‌کند زباله را بیرون ببرد، عصبانی شده و خویشتن‌داری خود را از دست می‌دهید. برای حل این مشکل می‌توانید زمان‌هایی که در این موقعیت قرار گیرید را با یک «اگر-پس» طرح‌ریزی کنید. اگر همسرتان فراموش کرده که زباله را بیرون ببرد، پس از یک تا ده شمرده و با آرامش به او یادآور شوید که زباله را بیرون ببرد.برنامه‌های تلویزیونی هم می‌توانند خویشتن‌داری را بیاموزندوالدین نقش مهمی در به وجود آمدن مهارت‌های خویشتن‌داری کودکان دارند. اما بچه‌هایی که والدین‌شان در انجام این کار کوتاهی می‌کنند، چطور؟ آیا هیچ راه دیگری وجود ندارد که آنان بتوانند خویشتن‌‌دار شوند؟پاسخ این است که جدا از والدین، معلمان نیز تاثیر بسزایی دارند.بچه‌هایی که در محیط‌های فقیر بزرگ می‌شوند، معمولا سخت‌تر می‌توانند خودشان را کنترل کنند. همچنین به این دلیل که والدینشان ممکن است آن‌ها را در اخذ تصمیمات درست حمایت نکنند، احتمال اعتیاد آن‌ها به مواد مخدر یا الکل بیشتر خواهد بود.برای حل این مشکل در برخی شهرها در آمریکا، برنامه‌ «دانش، قدرت است» (Knowledge is Power Programs) در مدارس اجرا می‌شود. هدف از این برنامه این است که به بچه‌های فقیر، ترفندهای لازم برای زندگی مانند خویشتن‌داری را آموزش دهند.برنامه های آموزشی مدارس به بچه ها کمک میکند که به تنهایی تصمیمات خوبیبگیرند.موفقیت چنین برنامه‌هایی ثابت شده است. در حقیقت نرخ فارغ‌التحصیلی از دانشگاه بین بچه‌هایی که در این برنامه‌ها شرکت می‌کنند، حدود 40 درصد است.اما مدارس به این برنامه‌ها هم اکتفا نکرده‌اند. پس از انتشار نتایج آزمون مارشمالو، برخی از معلمان از ترفندهای جدید استفاده کردند تا به بچه‌ها آموزش دهند که خویشتن‌داری را در خود ایجاد کنند.یکی از روش‌هایی که نتایج بسیار خوبی در حفظ و افزایش خویشتن‌داری کودکان دارد، استفاده از برنامه‌های تلویزیونی است؛ مخصوصا کودکانی که قادر نیستند درس‌های مشابه را از والدین خود بیاموزند.به عنوان مثال یکی از شخصیت‌های معروف انیمیشن به نام هیولای کلوچه(Cookie Monster)، به هیچ عنوان در مقابل خوردن کلوچه خویشتن‌داری ندارد، اما در یکی از قسمت‌های این برنامه، هیولا در برابر بازی صبر قرار داده شد که اساسا همان آزمون مارشمالو بود. بچه‌ها مقاومت این شخصیت در برابر خوردن کلوچه را مشاهده کردند که در نهایت توانست به عنوان پاداش، دو کلوچه دریافت کند.سخن پایانیمهارت‌های خویشتن‌داری‌ در سنین کودکی شکل گرفته و به مرور رشد می‌کنند. در چند سال ابتدایی زندگی، قشر پیشانی مغز با سرعت بیشتری رشد می‌کند؛ به همین دلیل در آن بازه زمانی، محیط‌ تاثیر بسزایی بر خویشتن‌داری‌ دارد. در این بین تاثیر والدین در تربیت فرزندان و آموزش مهارت خویشتن‌داری بسیار برجسته است.همه اشخاص توانایی بهبود خویشتن‌داری خود را دارند؛ زیرا انسان دائما به واسطه تجارب زندگی‌اش به شخص جدیدی بدل شده و روز به روز کامل‌تر می‌شود. یکی از راه‌کارهای مفید برای افزایش خویشتن‌داری ترفند «اگر-پس» است.استفاده از راهکار «اگر-پس» هم برای بچه‌ها و هم بزرگسالان برای تمرین خویشتن‌داری بسیار مهم است. به عنوان مثال می‌توانید یک قانون تعیین کنید که اگر شکلات خوردید، پس در عوض باید مقداری کرفس بخورید. این راهکار باعث می‌شود که در نهایت رفتارتان منظم شود و کنترل‌شده عمل کنید.پیشنهاد کاربردی• بین خود و وسوسه‌تان فاصله قرار دهید.این فاصله می‌تواند زمانی باشد، به عنوان مثال زمانی که هوس سیگار کرده‌اید، چشمان خود را ببندید و بیست سال آینده را تصور کنید که به پسر خود می‌گویید سرطان ریه دارید. هچنین این فاصله می‌تواند فیزیکی باشد، به عنوان مثال اگر هوس چیپس کردید، از آشپزخانه بیرون بروید و موقعیت را در اتاقی دیگر مثلا اتاق خواب، مجددا مورد بررسی قرار دهید. سعی کنید موقعیت را از بیرون و با نگاهی موشکافانه نگاه کنید تا سیستم خنک خود را فعال کرده و خویشتن‌داری‌تان را افزایش دهید.#کتابخوانی#کتابخوان#کتاب#سوبژه</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «خرده عادت‌ها»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-flwehewtcmlq</link>
                <description>خرده عادت ها Mini Habitsبا ایجاد عاداتی بسیار کوچک در زندگیتان، اهداف بزرگ‌تان را به‌راحتی محقق کنیداثر استفان گایز (Stephen Guise)چگونه با انجام کارهای کوچک، عاداتی ماندگار در زندگیتان ایجاد کرده و به همه اهدافتان دست یابیداغلب ما اهداف مختلفی در زندگی‌مان داریم که به بیشتر آن‌ها دست پیدا نکرده‌ایم؛ و وقتی به فهرست اهداف ناتمام و کارهای نیمه‌کاره‌مان نگاه می‌اندازیم، با مشاهده آن‌ها توان و اعتماد به نفس‌مان را به سادگی از دست می‌دهیم. در این فهرست ناتمام، تلاش‌های نیمه‌کاره و شکست‌های متوالی آن قدر ذهن‌مان را خسته و فرسوده می‌کند که ترجیح می‌دهیم دیگر هدفی بزرگ برای خود تعیین نکنیم. همچنانکه پای تلویزیون ساعت‌ها می‌نشینیم و ظرف پاپ کورن را با ولع می‌خوریم، هدف تناسب اندام و تغذیه سالم را پاک از یاد می‌بریم. درحقیقت یک بستنی شکلاتی یا یک پیتزای پر از پنیر انگیزه ما را برای خوردن سبزیجات و ورزش به‌کلی از بین می‌برد. بااین‌وجود ایراد از طعم بستنی یا خوشمزگی پیتزا نیست؛ چیزی که ما را در رسیدن به تمامی اهداف‌مان مغلوب کرده، عادات ناسالم و مضری است که به‌تدریج بخشی از زندگی‌مان شده است. درواقع عادات روزانه ما همه چیز است که متأسفانه بی‌توجه از کنار آن رد می‌شویم.ما انسان‌ها سبک‌های زندگی متفاوتی داریم که بر اساس آن کیفیت زندگی خود را تعیین می‌کنیم. از ورزش صبحگاهی گرفته تاخوردن روازنه یک فنجان چای و مطالعه کتاب‌، همه و همه در مجموع عادات ما را شکل می‌دهند. این عادات درنهایت سبک زندگی ما را خلق کرده و درنهایت باعث می‌شود که با دیگر انسان‌ها متفاوت باشیم.اگر در مورد زندگی افراد موفق کمی مطالعه کنید، متوجه می‌شوید که تمامی آن‌ها عاداتی در زندگی‌شان دارند که تعهد و پیوستگی در انجام آن باعث درخشش و موفقیت‌شان شده است. بااین‌وجود قرار نیست ما عادات افراد موفق را تقلید کنیم و همانند آن‌ها باشیم. هرکدام از ما با توجه به شرایط و ویژگی‌های مختلف می‌توانیم عاداتی را مطابق موقعیت خود خلق کنیم.خوشبختانه برای شکل‌دادن عادات، نیازی نیست دست به کارهای ماجراجویانه و یا دور از توانایی‌های‌تان بزنید. برای مثال ممکن است شما از آن دسته از افرادی باشید که صبح خود را با خوردن یک دونات شکلاتی آغاز کنید و یا به محض بیدار شدن، سریع سراغ گوشی موبایل‌تان بروید. این‌ها عاداتی است که با تکرار در زندگی ما نهادینه شده و به سختی می‌توان آن‌ها را تغییر داد. بااین‌حال ایجاد عادات جدید کار غیرممکنی نیست.برای تغییر عادات و یا خلق عاداتی جدید، ابتدا باید متوجه این نکته شویم که چرا و چگونه این عادات در زندگی ما شکل گرفته‌اند و چطور می‌توانیم عادت اشتباه و مضر را از زندگی‌مان حذف کنیم. این خلاصه کتاب به شما خواهد آموخت که چگونه عادات جدید و مفیدی در زندگی‌تان ایجاد کنید و با شناسایی عادت غلط، مسیر رسیدن به اهداف‌تان را هموارتر از همیشه کنید.عادات شما، زندگی‌تان را تحت کنترل خود گرفته استهمه ما تجربه خواندن یک کتاب انگیزشی را داشته‌ایم؛ خواندن جملات انگیزه‌بخش و داستان‌های الهام‌بخش آن‌قدر ما را سر ذوق می‌آورد که در میانه مطالعه‌مان، دست از خواندن برمی‌داریم. اغلب ما آن‌قدر در رسیدن به اهداف‌مان عجله داریم که تصور می‌کنیم حتی خواندن ادامه کتاب هم نوعی اتلاف وقت است. ما دل‌مان می‌خواهد تک تک توصیه‌ها و راه‌کارهای کتاب را بی‌کم و کاست انجام دهیم و زندگی رویایی خود را هرچه زودتر بسازیم. نویسندگان این‌گونه کتاب‌ها از شما می‌خواهند که هرچه سریع‌تر آسمان‌خراش رویاهای‌تان را بسازید.شما با خواندن یک کتاب، آن قدر منقلب می‌شوید که خیلی زود قلم و کاغذ برمی‌دارید و با هیجان فهرست رویاهای بزرگ‌تان را می‌نویسید. با این وجود، درست در روز اولی که می‌خواهید دست به‌کار شوید، آسمان‌خراش رویاهای‌تان از پایه ویران شده و مجددا به حالت اول برمی‌گردید! در این بین عده‌ای موفق می‌شوند که موتور انگیزه خود را چندصباحی روشن نگاه دارند اما در میانه راه گویی سوخت موتور انگیزه به‌شدت کاهش پیدا می‌کند.درواقع داشتن انگیزه، به‌تنهایی نمی‌تواند شما را به اهداف بلندتان برساند. مادامی که نتوانید سبک زندگی خود را تغییر دهید، حتی قوی‌ترین انگیزه‌ها هم به کمک‌تان نخواهد آمد. پازل گمشده داستان همه ما چیزی با عنوان «عادت» است.ما عاداتی در زندگی‌مان داریم که به‌صورت کاملا خودکار انجام‌شان می‌دهیم، برای مثال دوش گرفتن صبحگاهی، مسواک زدن، چای خوردن و یا انجام مدیتیشن. اما اگر دقت کنید متوجه می‌شوید که انجام این کارهای روزانه، بدون هیچ زحمتی انجام می‌شود زیرا ما آن‌ها را تبدیل به عادت کرده‌ایم. خلبان خودکار ذهن شما بدون اینکه کمترین فشاری به شما ایجاد کند، عادات‌تان را به‌صورت برنامه‌ای منظم هدایت می‌کند. طبق مطالعاتی که در این زمینه انجام شده، 45 درصد فعالیت‌های روزانه ما توسط عادات، برنامه‌ریزی و کنترل می‌شود.هرگاه رفتاری را به صورت منظم انجام دهید، آن عمل به تدریج در وجود شما نهادینه شده و به صورت خودکار آن را انجام خواهید داد.از همه مهم‌تر در هنگام استرس، ممکن است رفتارهایی را مدام تکرار کرده باشید که تبدیل به عادات غلط و مضر در شما شود. برای مثال عده‌ای از ما وقتی دچار احساس غم و یا استرس می‌شویم تمایل زیادی به خوردن هله هوله و یا شیرینی‌جات پیدا می‌کنیم!همانطور که می‌دانید در هنگام استرس و اندوه، مغز ما قادر به تصمیم‌گیری درست نیست و به‌همین دلیل باید خیلی بیشتر مراقب رفتارهای‌مان باشیم. حتما برای‌تان پیش آمده که وقتی احساس کسالت، بی‌حوصلگی و یا غم را تجربه می‌کنید، ساعت‌ها وقت خود را به چت کردن با دوستان‌تان در فضای مجازی سپری می‌کنید و یا بی‌هدف به وبسایت‌های مختلف سر می‌زنید. این عادات مضر نه‌تنها تأثیری روی بهبود حال شما نداشته، بلکه به‌تدریج باعث هدر رفتن زمان و انرژی شما خواهد شد!اگر فکر می‌کنید در دام چنین عاداتی افتاده‌اید، خبر خوبی برای‌تان داریم. تمامی عادات قابلیت تغییر و جایگزینی با عادات خوب را دارند؛ چراکه تمامی رفتارها چیزی جز مسیرهای عصبی در مغز نیستند.هرچقدر شما رفتاری خاص را تکرار کنید، به آن قدرت بیشتری می‌بخشید؛ بنابراین با جایگزین کردن رفتاری بهتر می‌توانید تأثیر عادت قبلی را به حداقل برسانید. برای مثال اگر تنها یک هفته صبح زود بیدار شوید، بعد از یک هفته امکان اینکه بعد از شنیدن زنگ ساعت مجددا بخوابید بسیار کم است. این موضوع نشان می‌دهد که مسیر عصبی عادت غلط شما در حال ضعیف‌تر شدن بوده و درحال خلق مسیر عصبی جدیدی هستید. بنابراین اگر در ابتدای کار هنوز احساس ناتوانی می‌کنید اصلا نگران نباشید؛ درعوض سعی کنید همچنان به انجام عادت جدیدتان متعهد بمانید تا بعد از مدتی مسیر عصبی جدید ایجاد شده به‌صورت خودکار و بی‌دردسر رفتار جدیدتان را برنامه‌ریزی و کنترل کند؛ به همین راحتی!مغز انسان، ماشین قدرتمندی برای ایجاد عادات استخرید از سوپرمارکت برای بسیاری از ما تجربه‌ای لذت‌بخش محسوب می‌شود. تنوع محصولات و قفسه‌های رنگارنگ، ما را ترغیب به خرید بیشتر کرده و این، اصلا کار سختی برای‌مان نیست. اما شاید تابه‌حال به این موضوع دقت نکرده باشید که عمل ساده خرید کردن از یک سوپرمارکت نیز از روی عادت انجام می‌شود؛ چون اگر غیر از این بود برای خرید هر کالا باید مدت‌ها وقت و انرژی صرف می‌کردیم. درواقع عادت باعث می‌شود که از میان انبوهی طعم و مزه، چیزی را انتخاب کنیم که برای مدت‌ها جزو اولین گزینه‌های‌مان بوده است.در مغز ما بخشی وجود دارد که عقده‌های قاعده‌ای یا هسته‌های قاعده‌ای (Basal Ganglia) نام دارد. این بخش از مغز رفتارهای تکراری انسان را برنامه‌ریزی می‌کند تا در هنگام انجام رفتارهای روزانه و تکراری، به زحمت نیفتیم. هرچقدر ما رفتاری را بیشتر تکرار کنیم، آن رفتار خاص در هسته‌های قاعده‌ای ثبت شده و قدرت بیشتری به خود می‌گیرد.برای مثال اگر بعد از روشن کردن لپ تاپ، عادت کرده‌اید که خیلی سریع وارد حساب کاربری‌تان در فیس‌بوک شوید، بعد از مدتی همه چیز به صورت خودکار و کاملا ناآگاهانه انجام می‌شود. هسته‌های قاعده‌ای، آن‌قدر قدرتمند هستند که بخش پیش پیشانی مغز را تحت تأثر خود قرار می‌دهد.بخش پیش پیشانی مغز نقش مهمی در تصمیم گیری و یا مفاهیمانتزاعی مانند اخلاقیات را بر عهده دارد.بااین‌حال این بخش یک ایراد اساسی دارد و آن این است که خیلی زود خسته می‌شود. تصمیم‌گیری فرایندی است که انرژی زیادی را می‌طلبد. شاید مقاومت در برابر بستنی شکلاتی داخل یخچال برای چند ساعت چندان سخت نباشد، اما همین عمل ساده، بخش پیش پپیشانی مغز را بسیار خسته می‌کند!همزمان با خستگی این بخش، هسته‌های قاعده‌ای، شما را برای انجام عادات قبلی وسوسه می‌کند. درنهایت بدون اینکه متوجه شوید بی‌اختیار به سمت یخچال می‌روید و در متعهد ماندن به رژیم‌تان ناکام می‌مانید!اما راهی وجود دارد که بتوانید بر وسوسه‌ها غلبه کنید و بر عادات خوب‌تان متعهد بمانید. قدرت اراده، همه چیزی است که به آن نیاز دارید. در بوکلایت بعدی راجع به این راه حل توضیح بیشتری خواهیم داد.انگیزه، ابزاری غیرقابل اعتماد برای ایجاد عادات جدید استقطعا تابه‌حال در مورد داشتن انگیزه و نقش آن در رسیدن به اهداف شنیده‌اید. داشتن انگیزه احساساتی را در انسان بیدار می‌کند که به‌واسطه آن شوق حرکت و زندگی در او ایجاد می‌شود. بااین‌حال انگیزه به همان سرعتی که در شما بیدار می‌شود خیلی زود، و با توجه به شرایط مختلف فروکش می‌کند. عواملی مثل کاهش فشار خون، خستگی کار روزانه، کسالت و یا اتفاقی مثل بیماری حیوان خانگی‌تان شور و اشتیاق اولیه شما را برهم خواهد زد!ما حتی اگر انگیزه بسیار بالایی برای کاهش وزن داشته باشیم، ممکن است گاهی به‌خاطر پیشامدی ناگوار و یا حتی کسالتی جزئی، تمام شور و اشتیاق‌مان را از دست بدهیم. اگر قرار بود تنها به‌خاطر انگیزه سالم ماندن دندان‌ها، هر روز صبح آن‌ها را مسواک کنیم، جز یک دندان خراب چیزی نصیب‌مان نمی‌شد؛ زیرا انگیزه به‌تنهایی نمی‌تواند باعث تعهد دائمی ما به مسواک زدن دندان‌ها شود.برای ایجاد عادات خوب ما به ابزار قدرتمندتری از انگیزه نیاز داریم که آن اراده قوی است.در یک تحقیق، استاد یک دانشگاه از دانشجویانش خواست که به مدت یک هفته بر روی حالت درست نشستنِ خود، آگاهی و کنترل داشته باشند. دانشجویان به مدت یک هفته، آگاهانه تمرین درست نشستن را تکرار کردند. بعد از گذشت یک هفته نتایج جالبی به‌دست آمد. آن‌ها توانسته بودند در دیگر جنبه‌های زندگی خود کنترل بیشتری به‌دست آورند.قدرت اراده دقیقا همانند ماهیچه‌های بدن کار می‌کند؛ به‌ این صورت که با تمرین بیشتر، قوی و قوی‌تر خواهد شد. چه برای انجام کاری انگیزه داشته باشید و یا بی‌انگیزه آن را انجام دهید، در اثر تکرار و کمک گرفتن از قدرت اراده، باعث ایجاد عاداتی جدید و ثابت در خود خواهید شد.قدرت اراده در مقایسه با انگیزه، قابل اعتمادتر بوده و از طریق تمرین و ممارست می‌توانید شاهد تغییراتی جدید در زندگی‌تان شوید. فقط کافی است که قصد انجام کاری داشته باشید و سپس خود را متعهد کنید که تنها به مدت یک هفته آن کار را انجام دهید. در طول این زمان، قدرت اراده شما تقویت شده و می‌توانید شاهد رشد چشم‌گیری در زندگی‌تان باشید. فقط کافی است اولین قدم را بردارید و دست از تمرین و تکرار برندارید.بااینحال قدرت اراده هم خالی از ضعف نیست و احتمال این وجود دارد که مجددا به عادات قبلی خود بازگردید. ما به راهکاری نیاز داریم که بتواند به قدرت اراده‌مان ثبات بیشتری ببخشد و عادات جدید را برای همیشه در زندگی‌مان تثبیت کند. در بوک‌لایت بعدی به این موضوع می‌پردازیم.با ایجاد عادات کوچک، اراده محدودتان را حفظ کنیددر بوک‌لایت قبل توضیح دادیم که با کمک قدرت اراده و تکرار عادات جدید، می توانید عزم‌تان را برای ایجاد تغییرات جدید جزم کنید. همچنین برای‌تان توضیح دادیم که قدرت اراده در اثر تکرار زیاد، همانند ماهیچه‌های بدن تقویت شده و شما را برای ایجاد عادات جدید مصمم‌تر می‌کند.حال فرض کنید شما تصمیم‌گرفته‌اید که روزی 100 بار شنای سوئدی را تکرار کنید. در شروع ایجاد یک عادت جدید، وقتی هنوز قدرت اراده شما تقویت نشده، این‌کار کمی دشوار به‌نظر می‌رسد. ممکن است شما 20 مرتبه شنای سوئدی را انجام دهید و دست از تمرین بردارید. در این شرایط احتمال اینکه مجددا به سمت ظرف شکلات بروید و در دام خوردن آن بیفتید، بسیار بالاست. بنابراین در شروع ایجاد عادات جدید، ما به تکنیکی نیاز داریم که بتواند در نقطه صفر یا همان شروع، باعث تدوام انجام کاری خاص شود.بهترین راهکار برای قدرت گرفتن تدریجی نیروی اراده ایجاد عادات کوچک است.خستگی و سختی کار در شروع انجام عادتی جدید، مانع قدرت گرفتن اراده شما می‌شود؛ به همین دلیل بهتر است که در ابتدای کار، خود را در سختی قرار ندهید.مشخص کردن اهداف کوچک و به‌دنبال آن انجام کارهای ساده، می‌تواند شور و اشتیاق شما را برای تداوم و تکرار عادات جدید بیشتر کند. حتی اگر اراده بسیار ضعیفی دارید می‌توانید با تعیین اهداف خیلی کوچک، خود را از بی‌ثباتی در طول مسیر حفظ کنید.برای مثال اگر هر روز عادت به خوردن شیرینی‌جات فراوان دارید، می‌توانید در ابتدا تنها یک روز در هفته را روز بدون شیرینی برای خود درنظر بگیرید. به تدریج که این عادت جدید را در زندگی‌تان ایجاد می‌کنید، متوجه می‌شوید که توانایی بیشتری برای تعیین اهداف بزرگ‌تر دارید. در این شرایط به‌تدریج اهداف کوچک خود را وسعت داده و با قدرت اراده‌ای که به‌دست آورده‌اید، تغییراتی بزرگ‌تر در زندگی‌تان ایجاد خواهید کرد.به خاطر داشته باشید که شادی رسیدن به اهداف کوچک می‌تواند سوخت موتور اراده شما شود. پیروزی‌های کوچک خود را جشن بگیرید و به آرامی عادات جدید را در زندگی‌تان ایجاد کنید. مطمئن باشید که با این روش از عهده سخت‌ترین چالش‌ها نیز برخواهید آمد.عادات کوچک، در تمامی جنبه‌های زندگی کاربرد داردایجاد عادات کوچک و تقویت نیروی اراده، تنها در مورد کاهش وزن کاربرد ندارد و در همه جنبه‌های زندگی می‌توان از تأثیرات خوب آن بهره برد. برای مثال تصور کنید که به‌دنبال ایجاد ارتباط با شخصی هستید که به او علاقه دارید. فرض را بر این می‌گیریم که شما فاقد مهارت‌های ارتباطی هستید و اعتماد به نفس لازم را برای برقراری ارتباط ندارید. در ابتدای این تصمیم، ممکن است شهامت و جسارت برقراری ارتباط با آن شخص را نداشته باشید و حتی از تصمیم‌تان منصرف شوید!با تعیین کردن هدفی کوچک و تعهد به آن میتوانید گامهای کوچک اولیهخود را برداشته و شهامت خود را افزایش دهید.در نهایت بعد از گذشت زمان، متوجه خواهید شد که رسیدن به اهداف کوچکی که تعیین کرده بودید، تا چه اندازه مهارت‌های ارتباطی شما را وسعت بخشیده است.متأسفانه اغلب ما به‌خاطر محیط‌های آموزشی و یا تحت تأثیر تربیت خانواده و یا حتی انتظارات بالایی که از خود داریم، دارای عزت نفس پایینی هستیم. بااین‌وجود با قراردادن خود در موقعیت‌های کوچک و ساده، می‌توانید عزت نفس خود را افزایش داده و مسیر رسیدن به اهداف خود را آرام آرام طی کنید.شاید شما همیشه آرزوی این را داشته‌اید که نوازنده مشهوری شوید. برای رسیدن به چنین آرزویی، ابتدا باید عادت تمرین موسیقی را هر روز به برنامه‌های خود اضافه کنید؛ اما همانطور که توضیح دادیم با قدم‌های کوچک و آرام! برای رسیدن به چنین هدف بزرگی تنها کافی است هر روز چند دقیقه تمرین موسیقی داشته باشید و به تدریج اراده‌تان را برای گنجاندن چنین عادتی افزایش دهید. به‌تدریج با جشن گرفتن پیروزی‌های کوچک و احساس شادی، تمرینات بیشتری انجام خواهید داد و مسیر تبدیل شدن به یک نوازنده مشهور را بدون مشکل طی خواهید کرد.علاوه بر این وقتی عادات کوچک را در زندگی‌تان ایجاد می‌کنید، این احساس به سراغ‌تان خواهد آمد که همه چیز تحت کنترل شماست. انسان‌ها از اینکه شرایط برخلاف کنترل آن‌ها پیش رود و یا تحت فشار دیگران باشند در عذاب هستند؛ اما عادات کوچک به معنای آزادی و رهایی شما از هرگونه فشار است.در یک مطالعه، محققان به این نتیجه رسیدند که 90 درصد کارمندان اگر در شرایطی باشند که به‌تنهایی بر روی کارشان کنترل داشته باشند، توانمندتر عمل می‌کنند. به‌خاطر داشته باشید که اهداف بزرگ، انرژی و تمرکز شما را برای انجام کار خواهد گرفت و در این بین تنها با ایجاد عادات کوچک و اهداف کوتاه‌مدت می‌توانید کنترل همه چیز را به‌دست بگیرید. بنابراین اگر تصمیم دارید که برای رسیدن به هدف‌تان عادتی جدید خلق کنید، ابتدا با گام‌های کوچک و اهداف دست یافتنی و ساده، قدرت اراده و انگیزه را در خود افزایش دهید. با این‌کار متوجه خواهید شد که خلق عادات کوچک چه معجزه‌ای در زندگی‌تان ایجاد خواهد کرد.برای خود، هدفی مشخص از ایجاد عادات جدید خلق کنیدحال که اهمیت ایجاد عادات کوچک در تغییرات بزرگ را متوجه شدید، باید برنامه‌ای جامع و مشخص برای متعهد ماندن به آن درنظر بگیرید. قطعا جنبه‌های مختلف زندگی هر یک از ما نیازمند گنجاندن عاداتی جدید است که ما را به سمت بهتر شدن سوق خواهد داد.در شروع کار، ابتدا بخش‌هایی که نیازمند تغییر و ایجاد عادات جدید هستند را مشخص کنید. بعد از این‌کار لازم است که هدف و انگیزه خود را از خلق آن عادت جدید مشخص کنید.برای مثال اگر علاقه به یادگیری زبان فرانسه دارید، از خودتان بپرسید که چه دلیلی باعث انتخاب این هدف در شما شده است؟ قطعا سفر کردن و دیدن کشور فرانسه، می‌تواند دلیلی خوب برای یادگیری زبان فرانسه باشد.نکته مهمی که باید به آن توجه کنید این است که انگیزه و هدف شما نباید به‌خاطر دیگران و تحت کنترل شخص دیگری باشد. برای مثال، ارتقاء شغلی هدف خوبی است اما اگر تنها به‌خاطر حسادت و یا رقابت کاذب این تصمیم را گرفته‌اید، در دراز مدت کمک‌تان نخواهد کرد!اهداف بزرگ و یا کوچک نیازمند ایجاد عاداتی جدید هستند که انگیزه آن باید از وجود خودتان سرچشمه گیرد نه شخص دیگرییکی از فواید عادات کوچک این است که می‌توانید همزمان چند حوزه را مشخص کرده و روزانه قدم‌های کوچک خود را متناسب با آن هدف بردارید. برای مثال فرض کنید که شما 3 هدف متفاوت در ذهن‌تان طراحی کرده‌اید، مثل یادگیری زبان انگلیسی، مهارت در نوازندگی و کاهش وزن. شما برای هر کدام از این اهداف نیازمند عاداتی مشخص هستید که آن را در برنامه روزانه‌تان بگنجانید. اگر قرار بود برای هر کدام از این اهداف، قدم‌های بزرگ و کارهای طاقت‌فرسایی انجام دهید، قطعا به هیچ کدام از آن‌ها دست نمی‌یافتید. درعوض با برنامه‌ریزی مشخص و اختصاص دادن زمانی کوتاه به هر کدام از این اهداف، می‌توانید به سادگی عادات جدید و مفید را در زندگی‌تان خلق کنید. برای مثال اگر هدف شما تسلط به زبان انگلیسی است، برنامه خود را با یادگیری 5 لغت جدید در روز شروع کنید.توجه داشته باشید که عادات جدید نباید شما را وارد چالش کند و به آسانی توسط شما انجام شود. اگر روزی بیشتر از برنامه‌ریزی روزانه‌تان عمل کردید، آن را به عنوان پاداشی برای خود در نظر بگیرید و به صورت مداوم آن را تکرار نکنید.همانطور که توضیح دادیم برای تقویت اراده، شما به پیروزی‌های کوچک نیاز دارید و اگر مجددا خود را در مسیر اهداف خیلی بزرگ و خارج از توان‌تان بگذارید، کار را نیمه تمام رها خواهید کرد!مزیت عادات کوچک، سهولت انجام آن است و به همین خاطر تأثیر زیادی در تثبیت یک عادت و ماندگاری آن دارد. همچنین سعی کنید که نشانه‌ای برای زمان انجام عادات خود پیدا کنید. برای مثال اگر قبل از صبحانه عادت انجام مدیتیشن را به برنامه‌های‌تان اضافه کرده‌اید، گرسنگی، می‌تواند نشانه این باشد که زمان مدیتیشن فرا رسیده است. به همین ترتیب نشانه‌های مخصوص به خود را با توجه به عادات کوچکی که خلق کرده‌اید، پیدا کرده و به‌تدریج با عادات کوچک‌تان انس بگیرید.پیشرفت خود را اندازه‌گیری کنید و به خودتان پاداش دهیدهمانطور که در بوک‌لایت‌های قبل توضیح دادیم، هدف از ایجاد عادات کوچک، تقویت اراده و بالا بردن عزت نفس در شماست؛ به همین دلیل متعهد ماندن به عادات کوچک، شرط اصلی ایجاد تغییرات دلخواه‌تان است.اگر عادتی کوچک را به فهرست کارهای روزانه تان اضافه کرده اید، سعیکنید صد در صد آن را تکمیل کنید.هرگز انجام عادات جدید را نیمه کاره رها نکنید و به آن متعهد بمانید. برای این منظور بهتر است از یک دفترچه کوچک برای ثبت تغییرات استفاده کنید. روشی دیگر، استفاده از یک تقویم شخصی است که در آن گزارش روزانه‌ی فعالیت‌هایی که انجام می‌دهید را بنویسید. مطمئن شوید که هر تغییر کوچکی را یادداشت می‌کنید؛ چراکه نوشتن تغییرات و ثبت آن می‌تواند انجام عادات کوچک را در شما تثبیت کند.ثبت روزانه انجام عادات کوچک و تغییرات به‌دست آمده، باید به‌گونه‌ای باشد که هر روز بتوانید به آن دسترسی داشته باشید. بی شک نگاه کردن گام‌های طی شده و پیروزی‌های کوچک باعث بالابردن قدرت اراده‌تان خواهد شد. ممکن است در طول این مسیر اقدام به ایجاد عادات مثبت دیگری بکنید؛ حتی گاهی اوقات، خواهید دید که بیشتر از چیزی که انتظار داشته‌اید عمل کرده‌اید.اما فراموش نکنید که همیشه روند رشد خود را تدریجی نگاه دارید تا اراده و انگیزه خود را در معرض ضعیف شدن قرار ندهید!درکنار تمام این‌ها حتما زمانی مشخص از روز و یا هفته را برای انجام عادات کوچک‌تان درنظر بگیرید. به‌تدریج متوجه می‌شوید که تنها، نتیجه و هدف از تغییرات جدید شما را سر وجد نمی‌آورد؛ بلکه با این کار شما آداب و سبکی خاص در زندگی‌تان خلق کرده‌اید که می‌توانید به آن افتخار کنید.درنهایت یادتان باشد که عادات کوچک، شما را آرام آرام از میان تپه‌ها و دامنه‌های سهل‌الوصول به قله نهایی و مرتفع اهداف‌تان هدایت خواهد کرد؛ فقط کافی است صبر و تحمل داشته باشید.سخن پایانیهمه ما اهدافی در زندگی داریم که گاه آن قدر دور از تصورات‌مان است که ممکن است آن را به دست فراموشی بسپاریم. داشتن اهداف بزرگ می‌تواند به همه ما انگیزه و اشتیاق زیستن دهد اما مسیر طولانی تحقق آن ممکن است ما را دلزده و بی‌انگیزه کند. بهترین راهکار، کوچک کردن اهداف بزرگ به اهداف خیلی کوچک و دست‌یافتنی است. بعد از اینکه اهداف کوتاه‌مدت خود را انتخاب کردید، گنجاندن عادات جدید برای تحقق آن اهداف، بسیار ضروری است. اما همانطور که در این خلاصه کتاب توضیح دادیم انگیزه و اراده در مسیر متعهد ماندن به عادات جدید، می‌تواند دچار ضعف شود. راهکاری که نویسنده این کتاب با شما در میان گذاشته، استفاده از عادات کوچک است. عادات کوچک روزانه باید به آسانی قابل انجام باشد و هیچ دشواری و مشقتی در انجام آن‌ها نداشته باشید.درعین‌حال مشخص کردن ساعات و زمان مشخص و ثبت تغییرات ایجاد شده می‌تواند تأثیرگذاری عادات جدید را دوچندان کند. سعی کنید عادات جدید کوچک‌تان‌ را روی یک کاغذ نوشته و آن را در جایی که مقابل چشم‌تان است مثل در یخچال یا روی میز کارتان بچسبانید. خودتان را مجاب کنید که به مدت یک هفته به هر قیمتی که شده به انجام عادات کوچک متعهد بمانید. شک نداشته باشید که پس از یک هفته، پیروزی کوچک‌تان آن‌قدر لذت‌بخش خواهد بود که انگیزه و اراده برای هر تغییر بزرگ‌تری را به دست خواهید آورد.#کتاب#سوبژه #کتابخوانی#کتابخوان</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:39:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «آشوب»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-scvq2eq5buof</link>
                <description>آشوب Upheavalعلاجی برای کشورهای بحران زدهاثر جرد دایموند (Jared Diamond)چگونه از بزرگ‌ترین بحران‌های تاریخ، درس‌هایی عبرت‌آموز برای زندگی خود بگیرید؟همه ما دردها و ناکامی‌هایی را در زندگی‌مان تجربه کرده‌ایم که برای رهایی از آن، دستورالعمل‌هایی را به‌کار بسته‌ایم. خواه به این موضوع باور داشته باشید یا نه، رهایی از مشکلات نیازمند همان دستورالعمل‌ها و همان انضباطی است که برای نجات یک کشور از بحران ضروری است؛ در هر دو مورد، نیاز به تشخیص درست مشکل و اعمال تغییرات در جهت بهبود شرایط حس می‌شود. بنابراین اگر در میانه عمرتان درگیر بحرانی شده‌اید و یا هنوز نمی‌دانید چه شغلی برای‌تان مناسب است و یا حتی در کشوری زندگی می‌کنید که به تازگی توسط یک کودتا دگرگون شده، راه حل یکسان است. نجات یک کشور یا نجات یک انسان، هر دو به کشف بهترین راه حل و دستورالعمل نیاز دارد و به همین دلیل می‌توان آن‌ها را به یکدیگر تشبیه کرد.جارد دایموند (Jared Diamond)، دانشمند و نویسنده آمریکایی، خصوصیات 7 کشور و چالش‌هایی که در دوران مدرنتیه با آن روبه‌رو شده‌اند را به‌خوبی در این کتاب به رشته قلم در آورده است. مردم این کشورها، ابتدا چالش‌هایی که با آن مواجه شدند را پذیرفته و با احساس مسئولیت در برابر مشکلات توانستند محدودیت‌ها را تبدیل به فرصت‌هایی تازه کنند. با مطالعه این خلاصه کتاب، شما نیز می‌توانید همانند این کشورها، چالش‌های شخصی زندگی خود را کنار زده و افق‌های جدیدی را به روی زندگی‌تان باز کنید.بحران‌های ملی و شخصی، نیازمند بررسی 12 عامل برای رسیدن به راه‌حل استوقتی وارد سن مشخصی می‌شوید، روبه‌روشدن با چالش‌ها یک پدیده کاملا طبیعی است. این چالش‌ها می‌تواند برای هر فرد، با توجه به سن و شرایطی که در آن قرار دارد، متفاوت باشد. برای مثال گذار از دوره نوجوانی به بزرگسالی، وارد شدن به سنین میانسالی، سالخوردگی و یا مرگ عزیزان در هر سنی و با توجه به شرایط مختلف، می‌تواند چالشی بزرگ باشد.بحران های زندگی گاه به صورت ناگهانی بروز میکند مانند از دست دادن یکرابطه عاطفی و يا تجربه یک بیماری سخت و جان فرسابحران‌ها و چالش‌های زندگی را می‌توان به مثابه‌ نشانه‌ای مهم تعبیر کرد؛ اینکه شرایط کنونی شما نیاز به تغییراتی اساسی داشته و باید سبک و سیاق خود را در رابطه با چالش به‌وجود آمده تغییر دهید. اگر همچنان همان روال سابق را در پیش بگیرید، درگیر درد و رنجی تدریجی خواهید شد که پایان تلخی را برای‌‌تان به دنبال دارد.این موضوع، یعنی اقدام برای تغییر، فقط در مورد افراد صدق نمی‌کند بلکه می‌توان آن را به وضعیت کلی یک کشور نیز تعمیم داد. برای مثال در عرصه تکنولوژی، هر 12 سال، نسل بشر تغییرات بزرگی را تجربه می‌کند. در این راستا ماندن در گذشته و چنگ انداختن به ابزارها و تکنولوژی‌های کهنه نه تنها باعث درجا زدن افراد خواهد شد بلکه آن‌ها را از سیر صعودی رشد و تکامل باز نگاه می‌دارد.بنابراین برای منزوی نشدن، لازم است که همگام با تغییرات روز دنیا جلو رفت و تغییرات را پذیرفت، چراکه در هنگامه‌ی تغییر سبک زندگی اجتماع، نمی‌توان همچنان به روش‌های مرسوم و مهجور برای بقاء و رشد متوسل شد.در هر صورت بحران‌ها و چالش‌ها، چه یک کشور را درگیر خود کند و چه یک شخص خاص را، در هر دو مورد اصولی وجود دارد که به کمک آن می‌توان راه حلی مناسب برای رفع بحران اتخاذ کرد.نویسنده کتاب، 12 عامل را برای تشخیص درست بحران و رفع آن، فهرست کرده که عبارت‌اند از:1. مشکل را تشخیص داده و آن را بپذیرید؛ مادامی که بحران به وجود آمده را نپذیرید و آن را انکار کنید، قادر به حل و فصل آن نخواهید بود؛2. در مقابل چالشی که برای‌تان به‌وجود آمده احساس مسئولیت کرده و مسئولیت صددرصدی حل آن را برعهده گیرید؛3. برای حل مشکل ابتدا بررسی کنید که به چه تغییری نیاز دارید؛ اما مراقب تغییراتی که ممکن است هویت و شخصیت کلی شما را دچار آسیب کند نیز باشید. تشخیص درست برای انتخاب تغییراتی که مناسب شرایط‌تان باشد، تغییر انتخابی (Selective Change) نام دارد.4. از منابع بیرونی جهت حل مشکل‌تان کمک بگیرید؛ این منابع می‌تواند روند حل مشکل‌تان را آسان‌تر کند؛5. از تجربیات دیگران بهره بگیرید. قطعا افرادی وجود دارند که شرایطی شبیه به شما را پشت سر گذاشته و با موفقیت از آن عبور کرده‌اند. شنیدن تجربیات دیگران و استفاده از راهکارهای آن‌ها، می‌تواند شما را از احساس تنهایی و درماندگی رها سازد؛6. هویت شخصی و ملی خود را بشناسید. اگر بحران از جنسِ شخصی باشد، ابتدا باید هویت شخصی خود را به‌خوبی بشناسید. هویت شخصی مجموعه‌ای از نگرش‌ها، باورها و ویژگی‌هایی است که فرد را از دیگران متمایز می‌کند؛ شناخت دقیق این موارد، می‌تواند راه حلی مناسب با روحیاتتان در اختیارتان بگذارد. همچنین در مواردی که چالش ایجاد شده یک کشور را درگیر خود می‌کند، افراد باید هویت ملی خود را به‌خوبی تعریف کنند. هویت ملی، احساس تعلق فرد به یک سرزمین یا یک ملت است. هویت ملی در شکل مثبت خود باعث پدیدار شدن احساساتی همچون غرور ملی و داشتن احساسات مثبت به کشور خود می‌شود؛7. به صورت صادقانه خود را ارزیابی کرده و نقاط قوت و ضعف خود را بررسی کنید؛8. به عقب برگردید و نگاهی به تجربیات گذشته‌تان بیندازید. قطعا مواردی در زندگی‌تان وجود دارد که توانسته‌اید با موفقیت از یک بحران عبور کنید. بررسی مجدد این موفقیت‌ها انگیزه و امید بیشتری برای مقابله با مشکل‌تان به شما خواهد داد؛9. در رویایی با چالش ایجاد شده، صبور باشید و اصلا عجله نکنید؛10. در مسیر حل بحران، انعطاف‌پذیر باشید تا بتوانید به‌خوبی از موانع عبور کنید؛11. ارزش‌های اصلی خود را شناسایی کرده و بر اساس آن راه‌حلی مناسب بیابید؛12. برای تغییرات انتخابی در جهت حل مشکل‌تان، لازم است که محدودیت‌های خود را شناسایی کرده و آن‌ها را مدنظر قرار دهید.تمامی این 12 مورد، اصولی هستند که هم در زمینه شخصی و هم در سطح ملی می‌توان از آن‌ها برای حل بحران‌ها سود جست. این عوامل در تاریخ کشورهایی مانند فنلاند، ژاپن، شیلی، اندونزی، آلمان، استرالیا و ایالات متحده آمریکا، نقشی اساسی در حل بحران‌های به‌وجود آمده داشته است. در ادامه در مورد اینکه چگونه فنلاند با سود جستن از این موارد توانست خود را از یک چالش بزرگ برهاند، صحبت خواهیم کرد.بحران فنلاند با روسیه آغاز شد و در طول جنگ جهانی دوم، شکل پیچیده‌تری به خود گرفت!در دهه 30 تا 40 میلادی، فنلاند درگیر بحرانی شد که ارتباط زیادی با موقعیت جغرافیایی‌اش داشت؛ دلیل عمده این چالش، گذرگاه مرزی بزرگی بود که با همسایه‌اش روسیه به اشتراک گذاشته شده بود.در بیشتر تاریخ این کشور، فنلاند همواره آرزوی استقلال داشت. این کشور از قرن سیزدهم تا سال 1809 بخشی از سوئد قلمداد می‌شد و پس از آن هم به‌عنوان یک حکومت خودمختار، در زیر لوای امپراطوری روسیه قرار گرفته بود.در سال 1894، واپسین تزار روسیه یعنی نیکلای دوم (Nicolas II)، ریاست حکومت سرکوب‌گری را برعهده گرفت که بعدها باعث استقلال فنلاند در خلال انقلاب 1917 روسیه شد. بعد از یک جنگ داخلی در فنلاند، این کشور توانست استقلال خود را به‌دست آورده و دموکراسی لیبرالیسم سرمایه‌داری را در جای جای کشور به اجرا بگذارد. اما در عین‌حال با همسایه کمونیست خود یعنی روسیه‌ (که آن زمان جزئی از اتحاد جماهیر شوروی بود) رابطه چندان دوستانه‌ای نداشت. اما بحران فنلاند، در سال 1939 همچنانکه جنگ جهانی دوم در حال روی دادن بود به صورت بسیار جدی خود را نمایان ساخت!با تهدید روزافزون گسترش آلمان، جوزف استالین، رهبر اتحاد جماهیر شوروی، خواستار ایجاد پایگاه‌های نظامی و خطوط حمل‌و‌نقل اتحاد جماهیر شوروی از طریق چهار کشوری شد که بین آلمان و روسیه قرار داشتند؛ این کشورها شامل لتونی، استونی، لیتوانی و فنلاند بودند.استالین به فنلاندی‌ها پیشنهاد داد که از مرزهای جنوبی خود در باریکه کارلی (Karli) عقب نشسته و به ازای آن سرزمین‌هایی شمالی‌تر را دریافت کنند. همچنین او درخواست ایجاد یک پایگاه دریایی در هانکو (Hanko) در جنوب این کشور را به آن‌ها داد.حکومت فنلاند حاضر بود در مورد مبادله زمین مذاکره کند اما حاضر به فدا کردن حاکمیتش با واگذاری یک پایگاه نظامی به شوروی نبود!فنلاند احساس کرد که با این اقدام، احتمال پیوستن مجدد کشورش به روسیه، بسیار زیاد است و از این رو با استالین مخالفت کرد. از میان 4 کشور یاد شده، فنلاند تنها کشوری بود که این تصمیم را گرفت. و درنتیجه‌ی این امتناع، روسیه در 30 نوامبر 1939 دستور حمله به فنلاند را صادر کرد؛ اقدامی که سبب‌ساز جنگی به نام جنگ زمستان (Winter War) شد. این جنگ 3 ماه بعد از آغاز جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد.جنگ فنلاند و روسیه جنگ عادلانه‌ای نبود. نیروهای فنلاند، هیچ‌کدام از تانک‌ها و هواپیماهایی که ارتش روسیه به آن‌ها مجهز بود را نداشتند! فنلاند وارد جنگ نابرابری شده بود که امکان پیروزی در آن تقریباً محال بود! بااین‌حال فنلاند تمام تلاش خود را به‌کار گرفت. فنلاند‌ی‌ها، اسلحه‌های بسیاری داشتند و درعین‌حال در این جنگ، از سلاح کوکتل مولوتوف بهره‌ی بسیاری بردند. از طرف دیگر خط مانِرهایم (Mannerheim Line)، نقطه قوت فنلاند محسوب می‌شد.خط مانرهایم، نوعی دیوار دفاعی بود که پس از پایان جنگ جهانی اول، در مرز فنلاند با اتحاد جماهیر شوروی، ساخته شد.این دیوار سهم بزرگی در ناکام گذاشتن حمله ارتش سرخ روسیه به خاک همسایه کوچک شمالی یعنی فنلاند ایفا کرد.فنلاند تجهیزات روسیه را نداشت اما با کمک مسلسل، تفنگ و کوکتل مولوتوف‌های دست‌ساز خود، توانست باعث از دست رفتن حداقلی قلمرو خود شود.بااین‌حال، جنگ زمستان برای روسیه، هزینه زیادی را به دنبال داشت. آمار تلفات نیروهای روسی 8 به 1 بود؛ یعنی در ازای مرگ هر فنلاندی، 8 سرباز روسی کشته شدند! ارتش روسیه برای جنگ در هوای زمستانی و سخت، به‌هیچ وجه آماده نبود و این موضوع، باعث ایجاد ضعف و ناتوانی در سربازانش شد.درنهایت، ارتش روسیه در این جنگ متحمل تلفات بسیار سنگینی شد و تنها توانست بخش شرقی فنلاند را تصرف کند!در ادامه خواهید دید که چگونه فنلاند با استفاده از تکنیک تغییر انتخابی، توانست چالش ایجاد شده در وضعیت کشورش را سامان بخشیده و از آن به نفع خود استفاده کند.بحران ملی فنلاند در رابطه با روسیه نیازمند تغییرات انتخابی بودبعد از اتمام جنگ جهانی دوم، فنلاند می‌بایست 300 میلیون دلار به‌عنوان غرامت جنگی، به روسیه پرداخت می‌کرد. این غرامت فنلاند را مجبور ساخت تا به راه‌هایی برای صنعتی‌ شدن و کسب درآمد بیندیشد تا بتواند غرامت را بپردازد.جنگ جهانی دوم و به دنبال آن جنگ زمستانی فنلاند، باعث وارد آمدن آسیب زیادی به ساختارهای مختلف کشور شده بود. علاوه ‌بر این، جنگ باعث تلفات 100 هزار نفر فنلاندی شده بود؛ این تعداد کشته، آمار کمی نبود!بااین‌وجود اطاعت از درخواست روسیه برای پرداخت غرامت و تلاش فنلاند برای رفع ضرر و زیان‌های جنگی که اتفاق افتاده بود، نکته مثبتی به همراه داشت! برخلاف بسیاری از کشورهای اروپای شرقی که توان و امید مقاومت و بازگشت به روزهای اوج خود را نداشتند، دولتمردان فنلاند به‌گونه‌ای دیگر می‌اندیشیدند. به لطف شهروندانی که حاضر بودند جان‌شان را برای میهن‌شان فدا کنند، فنلاند پس از جنگ و آسیب‌هایش هم توانست نسبت به شرایط موجود کمابیش رشد کند.وینستون چرچیل زمانی جمله زیبایی گفت. این جمله این بود هرگز اجازه نده که یک بحران خوب به راحتی از دست برود.به‌عبارتی دیگر، تمامی چالش‌ها، دارای فرصت‌هایی پنهانی هستند که می‌بایست با آگاهی و تشخیص درست از آن سود جست. هر چالش همانند بستری است که با تغییراتی بنیادی همراه است؛ تغییراتی که تنها در قالب یک بحران به ما شناسانده می‌شود. فنلاند فرصت پیش‌رویش را در قالب چالشی که روسیه برایش به وجود آورده بود، تشخیص داد.بنابراین دولتمردان، تصمیم گرفتند که با تغییرات انتخابی، بستری را برای رشد و توسعه بیشتر به‌وجود بیاورند. تمام این‌ها باعث شد که فنلاند به استقلالی که خواهانش بود و البته لیاقتش را داشت، برسد.فنلاند ابتدا به ارزیابی صادقانه وضعیتی که برای سرزمینش روی داده بود پرداخت، محدودیت‌های موجود را سنجید و درنهایت به بررسی تغییراتی که باید انجام می‌شد و همچنین مواردی که می‌بایست بدون تغییر باقی می‌ماند، پرداخت.آنچه که فنلاند قادر به تغییر آن نبود، موقعیت جغرافیایی‌اش بود. اما یکی از تغییرات انتخابی که فنلاند باید آن را در پیش می‌گرفت، ایجاد روابط دیپلماسی جدید با همسایه‌اش روسیه بود.زمانی که فنلاند توانست روابطی شفاف و صادقانه با روسیه ایجاد کند، متوجه شد که بیشترین نگرانی کشور همسایه‌اش، در مورد امنیت است. فنلاند به این نتیجه رسید که اگر روسیه بتواند به فنلاند اعتماد کرده و احساس امنیت کند، ممکن است یک رابطه مفید دو طرفه ایجاد شود؛ رابطه‌ای که به نفع هر دو بود.فنلاند نه تنها توانست غرامت سنگین خود به روسیه را پرداخت کند، بلکه سرمایه خود را از طریق فرایند صنعتی شدن و تجارت افزایش داد. فنلاند در قراردادهای تجاری که بین غرب و روسیه انجام می‌شد، نقش یک مذاکره‌کننده مورد اعتماد را بازی می‌کرد و این آغاز یک شروع دوباره بود!در مدت زمان کوتاهی فنلاند تبدیل به یکی از شرکای تجاری اصلی روسیه شد. از آن‌جا که بسیاری از تولیدکنندگان غربی، حاضر به معامله با کشورهای کمونیستی چون روسیه نبودند، فنلاند توانست نقش یک واسطه خوب را در این بین ایفا کند.اما بهایی که فنلاند در ازای رابطه خوبش با روسیه پرداخت کرد، خودسانسوری بود! فنلاند باید مانع هرگونه انتقاد علیه روسیه در رسانه‌ها می‌شد. اما این توافق به این معنا هم بود که فنلاند می‌توانست به کشوری ثروتمند و مستقل تبدیل شود؛ کشوری که بعد از فراز و نشیب‌های طولانی، می‌توانست روند سرمایه‌گذاری را در جمعیت کوچک اما وفادار خود شروع کند.جهان مدرنیته، منجر به ظهور یک بحران در ژاپن و آغاز دوره میِجی شددر سال 1853 ایالات متحده در میانه توسعه‌یافتگی خود بود که به سواحل کالیفرنیا رسید؛ جایی که در آن مقادیر زیادی طلا کشف شد. درنتیجه، بنادر جدیدی در امتداد سواحل غربی ایجاد شدند که آن‌‌جا را به مکان‌های شلوغ تجاری بدل ساخت. در این شرایط، قایق‌های تجاری ایالات متحده، نیاز به بنادر امنی داشتند تا برای سوخت‌گیری مجدد در طول مسیرهای تجاری اقیانوس آرام از آن استفاده کنند.ژاپن دست به تغییرات انتخابی زد اما هویت ملی خود را هرگز فراموش نکرد.در 8 جولای 1853، متیو.سی.پری به نمایندگی از رئیس جمهور وقت آمریکا، میلارد فیلمور (Millard Fillmore) حامل پیام مهمی به ژاپن بود. پیام او شامل درخواست دسترسی ایالات متحده به بنادر ژاپن بود. اما این تنها یک درخواست رسمی و محترمانه نبود چرا که ژاپن تنها 2 گزینه برای انتخاب داشت. ژاپن یا باید درخواست آمریکا را می‌پذیرفت یا درغیر این صورت تبعات ناخوشایندی در انتظارش بود!ژاپن 1 سال فرصت داشت تا به این پیشنهاد فکر کند. این اقدام آمریکا برای ژاپن، به هیچ‌وجه قابل قبول نبود و آن را درخواستی غیرمحترمانه می‌دانست. از سوی دیگر ژاپن سابقه تاریخی بلندی در انزوا و محدود کردن تماس‌ها و ارتباطاتِ خارج از مرزهای خود داشت. اگر ژاپن در برابر این اقدام واکنشی سریع و عجولانه نشان می‌داد، این شرایط را تبدیل به یک بحران بزرگ می‌کرد. درعوض ژاپن از تکنیک تغییر انتخابی استفاده کرد.درست 1 سال بعد، مجددا متیو.سی.پری به ژاپن بازگشت اما این‌بار با 9 ناو جنگی و قراردادی برای افتتاح 2 بندر آمریکایی!دیدگاه‌های رهبران ژاپنی در رابطه با چالش به‌وجود آمده، با یکدیگر همخوانی نداشت. از یک طرف عده‌ای بر این باور بودند که این قرارداد نوعی بی‌احترامی به ژاپن است و از طرفی دیگر، عده‌ای دیگر عقیده داشتند که منزوی ماندن ژاپن در دنیای مدرن، غیرمنطقی است. عده‌ای دیگر بیم این را داشتند که بعد از قرارداد بین ایالات متحده و ژاپن، دندان طمع را برای بریتانیا، روسیه و هلند نیز تیز خواهند کرد. قطعا این کشورها نیز خواستار بنادری برای خود در ژاپن می‌شدند که برای رهبران ژاپنی قابل قبول نبود.ژاپن به این نیاز داشت که این قرارداد غیرمحترمانه که با اجبار و زور منعقد شده بود را به نفع خود تغییر دهد. چاره کار، مدرنیزه شدن ژاپن بود تا به همه جهان بفهماند که شایسته و سزاوار احترام است.پس از اینکه ژاپن شاهد ناوهای جنگی آمریکا در سواحل خود شد، به‌خوبی فهمید که با داشتن قدرت نظامی، می‌توان حس احترام و توجه جهانی را به سمت خود معطوف کرد. در سال 1866، رهبری جدید در ژاپن به قدرت رسید و اصلاحاتی را در زمینه مدرنیزه شدن ژاپن در دست اجرا گذاشت. بااین‌حال هنوز هم کسانی بودند که نیروهای خارجی را همانند دشمن فرض کرده و نسبت به همکاری و کار کردن با آن‌ها حس انزجار داشتند. تمامی این درگیری‌ها باعث کودتای 1868 و به دنبال آن وقوع جنگ داخلی در کشور شد.این دو رویداد باعث انتصاب امپراطوری جدید و آغاز دوره‌ای در تاریخ ژاپن شد که به دوران میِجی (Meiji era) شناخته می‌شود. در ادامه بیشتر در این مورد توضیح خواهیم داد.ژاپن با تغییرات انتخابی، موقعیت قابل احترامی در سراسر دنیا کسب کردبعد از کودتای 1868، در ژاپن اتفاق جالبی افتاد که به دوران میِجی شهرت یافت. رهبران جدید ژاپنی، به‌خوبی تشخیص دادند که رهبران پیشین، در مورد لزوم ارتباطات جهانی، بر حق بودند. کشوری مانند ژاپن که مجمع‌الجزیره‌ای در اقیانوس آرام بود، برای بقاء و رشد بیشتر ناگزیر به ایجاد ارتباطات و تعاملات جهانی بود.برای اینکه ژاپن بتواند در صحنه جهانی نقش یک بازیگر قابل احترام را ایفا کند، نیاز به تجارت جهانی و ارتباط با کشورهای دیگر جزو اولویت‌ها بود. به محض اینکه رهبران جدید این نیاز فوری را تشخیص دادند، تصمیم گرفتند که از چالش به‌وجود آمده به نفع خود استفاده کنند.در این راستا، ژاپن 2 قدم مهم و اساسی برداشت؛ اول از همه آن‌ها واقعیت موجود و چالشی که با آن روبه‌رو شده بودند را پذیرفته و سپس به ارزیابی صادقانه شرایط پرداختند. آن‌ها تشخیص دادند که تمام دنیا، ژاپن را به‌عنوان یک کشور متروک و منزوی و درعین‌حال فاقد قدرت و تأثیر نظامی می‌پندارد.ژاپن به دنبال راهی بود که این تصور ناخوشایند در مورد سرزمینش را با دیدگاهی نو و تأثیرگذار جایگزین کند. بنابراین با اعمال تغییرات انتخابی، خود را به سویی سوق داد که باعث کسب احترام جهانی در میان دیگر کشورها شد.علاوه‌براین، ژاپن برای رفع چالش به‌وجود آمده، از فاکتورهای دیگری نیز استفاده کرد. برای مثال از منابع بیرونی برای کسب تجربه و دریافت اطلاعات بیشتر استفاده کرد. یکی از این منابع کمک‌کننده اشتغال به تحصیل در دانشگاه‌ها و مدارس غرب بود.در خلال آموزش، آن‌ها آموختند که چگونه بریتانیا، کشتی‌های نظامی خود را می‌سازد و یا آلمان چگونه پیش‌نویس قانون اساسی خود را تهیه می‌کند. ژاپن، با الگو گرفتن از آلمان قصد داشت که جامعه‌اش را به سمت یک حکومت قانون‌مدار سوق دهد. همچنین بررسی شرایط نظامی بریتانیا، آموزهای مفیدی در زمینه نحوه مدیریت نیروی دریایی بریتانیا در اختیار این کشور قرار می‌داد.درنهایت، وقتی زمان انتصاب سِمَت‌های شغلی جدید به افراد جویای کار رسید، موقعیت‌ها از آن کسانی شد که تحصیلات و آموزش‌های خود را در غرب گذرانده بودند. این کار به ژاپن کمک کرد تا یک‌بار برای همیشه، خود را از روند سلسله مراتبی و موروثی انتصاب موقعیت‌های سیاسی و اجتماعی خارج کند. در شرایط جدیدی که ایجاد شده بود دیگر روابط خانوادگی نمی‌توانست باعث اخذ موقعیت‌های شغلی مهم شود و داشتن تحصیلات و شایستگی، اولویت اول بود.اما همانطور که توضیح دادیم، در فرایند تغییر انتخابی، حفظ هویت فردی و ملی بسیار اهمیت دارد.ژاپن دست به تغییرات انتخابی زد اما هویت ملی خود را هرگز فراموش نکرد.فرهنگ مردم ژاپن، با سنت‌ها و آموزه‌هایی عجین شده بود که ارتباط مستقیمی با هویت آن‌ها داشت؛ این همان چیزی بود که در جریان تغییرات انتخابی، دست‌نخورده باقی ماند.دانش و آموزه‌های جدید بر روی پوشش، تحصیلات و قوانین کشور ژاپن، تأثیر قابل توجهی برجای گذاشت؛ بااین‌حال ژاپن، این تغییرات را آگاهانه انتخاب کرد و آن را هنرمندانه با سنت و فرهنگ خود درآمیخت.ژاپن از تمام تکنیک‌هایی که برای حل چالش استفاده می‌شود، استادانه بهره گرفت. ملت ژاپن نیز با صبوری، با تغییرات به‌وجود آمده انس گرفتند و آن را بخشی از فرایند رشد کشور انگاشتند.ژاپن به‌خوبی آگاه بود که فرایند مدرنیزه شدن، یک‌شبه اتفاق نمی‌افتد و پیشرفت در زمینه نظامی، نیاز به گذشت زمان و صبر و حوصله فراوان دارد.آن‌ها در سال‌های 1904 و 1905 به‌تدریج و آرام آرام روند رشد و توسعه نظامی خود را طی کردند.پس از آن، ژاپن در نبردی به‌نام سوشیما (Tsushima Strait) روسیه را شکست داد که باعث حیرت جهان شد. این اولین جنگ نظامی ژاپن در برابر یک نیروی قدرتمند غربی بود؛ این پیروزی به منزله این بود که همه کشورها، می‌بایست بیش از گذشته، روی ژاپن به‌عنوان یک نیروی قدرتمند جهانی حساب کنند.بحران شیلی، منجر به یک کودتای خشونت‌آمیز شد!به‌نظر شما چگونه ممکن است که یک کشور باثبات و دارای دموکراسی، ناگهان تبدیل به یک حکومت دیکتاتوری شود؟! این اتفاق ممکن است بعید به‌نظر برسد اما دقیقا اتفاقی بود که در سال 1973 برای شیلی افتاد!بحرانی که در شیلی روی داد به‌خاطر قطبی شدن سیاست بود. از سال 1925 به بعد، سیستم رأی‌گیری شیلی به‌گونه‌ای بود که اجازه برتری هیچ‌گونه احزابی را در این کشور نمی داد. شیلی دارای 3 حزب راست‌گرا، چپ‌گرا و میانه‌رو بود و اعتدال میان‌ آن‌ها، همواره برقرار بود؛ اما در سال 1970 همه‌چیز به‌یکباره تغییر کرد!در سال 1970 یک کاندیدای میانه‌رو به‌نام سالوادور آلِنده (Salvador Allende) با اختلاف جزئی، انتخابات را به نفع خود تمام کرد و توانست 36 درصد آرا را از آنِ خود کند. در این بین چپ‌گراها و راست‌گراها از پیروزی او چندان خرسند نبودند.اما اتفاقی که باعث برهم خوردن تعادل موجود در کشور شد اقدام آلِنده بود. او تصمیم گرفت سیاست مارکسیسم را در کشور به اجرا بگذارد و در این راستا اقدام به ملی کردن معادن مس کشور کرد.این کار، باعث کوتاه شدن دست سرمایه‌گذاران آمریکایی از معادن مس شیلی شد. با این اتفاق سرمایه‌گذاران آمریکایی حتی نتوانستند غرامت 49 درصدیِ سهم خود از منابع استخراج معادن را به‌دست آورند. طبیعی بود که ایالات متحده از این اقدام آلِنده به‌هیچ وجه راضی نباشد. حتی مردم شیلی هم از این اتفاق چندان خشنود نبودند؛ زیرا اقدام آلِنده باعث حذف کمک خارجی‌ها شده بود. این فقدان، تبعاتی چون اعتصاب کارگران، کمبود غذا و تورم را برای کشور به‌همراه داشت!آلنده همیشه با محافظان خود دیده می‌شد و این موضوع، چندان به مذاق مردم شیلی خوش نمی‌آمد. زمانی که فیدل کاسترو با آلِنده ملاقات کرد، به‌عنوان هدیه یک اسلحه‌ی طلا به او هدیه داد؛ اسلحه‌ای که پیوند نزدیکی با آن‌چه که در آینده برایش روی می‌داد، داشت.همچنانکه نیروهای آلنده خود را با اسلحه بیشتری مجهز می‌کردند، اعتراضات بیشتری توسط راست‌گرا‌ها ایجاد می‌شد؛ در این شرایط احتمال یک کودتای خشونت‌آمیز بسیار بالا بود! عده‌ای بر این باور بودند که وقوع یک کودتا حتمی است اما عده‌ کمی هم برخلاف این موضوع فکر می‌کردند.در 11 سپتامبر 1973، خونتا (Junta)، کنترل کشور را به‌دست گرفت. خونتا واژه‌ای اسپانیایی و به معنای شورای حکومتی است. خونتا در پاره‌ای موارد، به شورایی از نظامیان اطلاق می‌شود که به دنبال کودتا، قدرت را قبضه کرده‌اند.در 11 سپتامبر 1973 خونتا با کنترلِ ارتش شیلی، سالوادور آلنده را برکنار کرد. در این کودتا، نزدیک به 3000 نفر از همراهان آلنده کشته شدند و آگوستو پینوشه (Augusto Pinochet) قدرت را در دست گرفت. درنهایت آلنده با همان اسلحه‌ای که از فیدل کاسترو هدیه گرفته بود، اقدام به خودکشی کرد. همچنین نیروهای مسلح، هزاران حامی چپ‌گرا را دستگیر کردند.در میان آنها خواننده معروفی به نام ویکتور خارا ) Victor Jara ) که چهره ایمردمی و محبوب داشت، نیز حضور داشت.تمامی افرادی که دستگیر شدند، قبل از مرگ، به‌طرز وحشیانه‌ای مورد شکنجه قرار گرفتند. وقتی بعدها جسد ویکتور خارا در کانال آب پیدا شد، با چهره له شده و انگشتان بریده او روبه‌رو شدند؛ درنهایت مشخص شد که خارا، با اصابت 44 گلوله کشته شده است!چالش‌ها، شیلی را به سمت پیشرفت اقتصادی سوق داد!قبل از اینکه آگوستو پینوشه بر سر کار بیاید، تصورات پیرامون شخصیت و منش او بسیار متفاوت با واقعیت درون او بود! همگان تصور می‌کردند که او رفتاری دوستانه و توأم با حس احترام نسبت به مردم و دولتمردان دارد. درواقع به‌خاطر همین گمانه‌زنی‌های باطل بود که مقدمات انتخاب او به‌عنوان رهبر جدید شیلی فراهم شد. اما وقتی پرده‌ها کنار رفت، شخصیت واقعی پینوشه به‌خوبی نمایان شد!خشونت و قتل‌عامی که پینوشه در شیلی به راه انداخت، سبب‌ساز رویدادی شد که به کاروان مرگ شهرت یافت. کاروان مرگِ پینوشه، متشکل از گروهی بود که شهر به شهر برای دستگیری معترضان و کشتن آن‌ها دست از پا نمی‌شناختند!کاروان مرگ به سرکردگی پینوشه هر فعالیت سیاسی مخالف را در نطفه خفه میکرد.پینوشه کمپ‌هایی را برای بازجویی و شکنجه معترضان راه‌اندازی کرده بود که هر ثانیه مرگ را در مقابل چشمان زندانیان به تصویر می‌کشید. در آن سال تاریک، هزاران شهروند شیلیایی، بدون هیچ نشانه و ردپایی ناپدید شدند؛ گویی کاروان مرگ، آن‌ها را بی‌صدا به درون خود می‌بلعید!با وجود رعب و وحشتی که در کشور سایه افکنده بود، راست‌گراها و میانه‌روها و جمعیتی از طبقه متوسط کشور، به آن روی دیگر سکه چشم دوختند.باوجود وخامت اوضاع، شیلی در حال تجربه کردن شرایطی بود که تأثیر مثبتی بر روی وضعیت اقتصادی‌اش داشت؛ جالب‌تر از همه این بود که این تغییر و تحول به‌واسطه اقدام پینوشه ایجاد شده بود!در سال 1975، پینوشه، زمام اقتصاد کشور را به دست گروهی از اقتصاددانان انداخت که به پسران شیکاگو (Chicago Boys) معروف شدند. آن‌ها فارغ‌التحصیل دانشگاه شیکاگو بودند و دانش زیادی در زمینه معاملات و تجارت آزاد داشتند؛ دانش آن‌ها درست در زمانی که اوضاع اقتصادی شیلی رو به افول بود، توانست کشور را از هم‌پاشیدگی نجات دهد.پیام اصلی آن‌ها «اقتصاد بازار آزاد» بود؛ با اینکه این پیام توسط پینوشه و با زور اسلحه بر جامعه تحمیل شد، اما تبعات مثبتی به‌همراه داشت. برادران شیکاگو مجددا معادن مس را به بخش خصوصی واگذار کرده و درهای شیلی را به سوی سرمایه گذاران خارجی باز گذاشتند. با تغییرات ایجاد شده، شیلی در هر سال، شاهد 10 درصد رشد اقتصادی شد و نرخ تورم از 600 به تنها 9 درصد رسید!البته این اتفاق، نتایج منفی و ناخوشایندی مانند توزیع نابرابر ثروت را نیز به‌دنبال داشت؛ در این نابرابری، ثروت‌مندان هر روز ثروت‌مندتر و فقرا، فقیرتر می‌شدند.درنهایت در سال 1989، ائتلاف چند گروه سیاسی به‌نام «نَه» (NO) باعث برکناری پینوشه گردید و پرونده او برای همیشه مختومه اعلام شد. اما سایه‌ هولناکی که پینوشه در زمان رهبری‌اش بر شیلی انداخته بود، به این آسانی ناپدید نمی‌شد. پینوشه قبل از برکناری‌اش قوانینی را وضع کرده بود که به موجب آن، نیروی نظامی و جناح راست به اندازه کافی قدرتمند شده بودند.بااینحال پس از خروج پینوشه، اقتصاد شیلی همچنان سیر صعودی خود را درپیش گرفت و توافقات بیشتری بر مبنای تجارت آزاد بین شیلی و ایالات متحده و بریتانیا انجام گرفت. به‌دنبال آن، تعرفه واردات به میانگین 3 درصد رسید؛ این عدد در سال 2007 پائین‌ترین نرخ تعرفه در جهان بود!بعد از برکناری پینوشه، جمعیت فقرا بسیار کاهش یافت و تعداد کسانی که در زیر خط فقر زندگی می‌کردند، از 24 درصد به تنها 5 درصد رسید!شیلی نمونه بارزی از تأثیر قطبیت سیاسی و امتناع برای سازش در یک کشور است. با بررسی وضعیت شیلی در آن سال‌های شوم، به‌خوبی خواهید فهمید که چگونه این 2 عامل باعث تغییر یک حکومت باثبات به یک نظام استبدادی می‌شود.بااین وجود حتی یک حکومت استبدادی نیز با تغییرات انتخابی می‌تواند نتایج مثبتی در وضعیت خود ایجاد کند. برای مثال الگوبرداری از مدل‌های اقتصادی خارجی همانند کاری که برادران شیکاگو انجام دادند، می‌تواند یک کشور مخروبه را از نو آباد کند.بحران اندونزی، آن را از هویت ملی، به یک جمعیت متنوع تغییر داداندونزی، بزرگ‌ترین مجمع الجزایر جهان است که بین دو خشکی، یعنی جنوب شرق آسیا و استرالیا واقع شده ‌است. گستردگی اندونزی یکی از دلایلی است که این کشور نسبت به سایر کشورها، تنوع جمعیت بیشتری دارد. جالب‌تر از همه این است که در این کشور، بیش از 700 زبان مختلف گویش می‌شود! قسمت اعظم جمعیت اندونزی را مسلمانان و بخش قابل توجهی را بودایی‌ها، هندوها و مسیحیان تشکیل می‌دهند.همانند فنلاند، اندونزی نیز نسبتاً به‌تازگی توانست استقلال خود را به‌دست بیاورد. در حدود سال 1910، یک جنبش استقلال در سراسر جهان بر علیه قدرت‌های استعماری نظیر پرتقال، بریتانیا و هلند شکل گرفت. این جنبش در اندونزی به اوج خود رسید و درنهایت در سال 1945 اندونزی رسما استقلال خود را اعلام کرد.چیزی که بعد از استقلال اندونزی روی داد، چیزی جز یک تغییر نسبتاً آرام به سمت دموکراسی نبود. رهبر این کشور تازه استقلال یافته، کسی نبود جز احمد سوکارنو (Ahmed Sukarno). او فرضیه دموکراسی هدایت شده (Guided Democracy) را مطرح کرد.بر اساس این فرضیه، او اعتقادی به نظریه اکثریت مطلق نداشت. توضیح آنکه اکثریت مطلق به معنی داشتن نصف به اضافه یک از مجموع کل آرا است. به عقیده او ارزش نمایندگان و درجه مردم‌خواهی و وطن‌دوستی آن‌ها، با یکدیگر متفاوت بوده و مساوی نیستند. سوکارنو اعتقادی به دموکراسی غرب نداشت چراکه معتقد بود این‌گونه دموکراسی‌ها، تنها در شهرهای کوچک که سرشار از صداقت باشد پرفایده است نه در جهان امروز! او در یکی از سخنرانی‌هایش گفته بود که مردم، به آن درجه از آگاهی نرسیده‌اند که بتوانند انتخابی درست داشته باشند و نمایندگان هم تنها برای رسیدن به پول، وارد پارلمان می‌شوند.سوکارنو چاره را در ایجاد هیأتی از سران ناسیونالیست، مذهبیون و کمونیست‌های اندونزی و به قول خودش افراد دلسوز دانست. او با دموکراسی هدایت شده، این پیام را به مردم داد که هنوز به بلوغ سیاسی برای انتخاب درست نرسیده‌اند!سوکارنو خودش را رئیس جمهور مادام العمر اندونزی خطاب کرد و درهای کشور را به روی نفوذ خارجی ها بست.از همه بدتر، سوکارنو جایگاه خود را در رأس ارتش قرار داد و منجر به بحرانی شد که در 30 سپتامبر 1965 اتفاق افتاد!در سحرگاه 30 سپتامبر، گروهی از افسران گارد ریاست جمهوری، 6 نفر از ژنرال‌های ارشد ارتش را به قتل رساندند و این آغاز کودتایی بود که بعدها به «جنبش 30 سپتامبر» موسوم شد. این افسران، خود را کمونیست و حامی سوکارنو معرفی کردند و گفتند که هدفشان، خنثی کردن کودتایی بوده که گروهی دیگر از نظامیان در تدارکش بودند. این کودتا در روز بعد، توسط یکی دیگر از ژنرال‌های ارتش پایان یافت اما جایگاه سوکارنو در صحنه سیاسی اندونزی را به شدت تضعیف کرد.سوکارنو رئیس جمهوری چپ‌گرا بود که اندونزی را از سازمان ملل و منافعی که از سمت غرب عایدش می‌شد، جدا ساخته بود. بدتر از همه این بود که به‌واسطه سیاست‌های اشتباه او، ارزش پول اندونزی 90 درصد کاهش یافت!در سال 1968، سوکارنو به‌صورت رسمی برکنار شد و سوهارتو (Suharto)، رئیس جمهور جدید اندونزی شد. او اندونزی را به سامان ملل بازگرداند و به سرمایه‌گذاران خارجی، علاقه نشان داد.همانند پینوشه که گروه برادران شیکاگو را در کنار خود داشت، سوهارتو هم گروه اقتصادی خودش را داشت؛ گروهی که به مافیای بِرکلی (Berkeley Mafia) شناخته می‌شدند. آن‌ها از آمریکا فارغ‌التحصیل شده بودند و در زمینه امور مالی و اقتصاد، اطلاعات زیادی داشتند.با وجود فساد گسترده رژیم سوهارتو، مافیای برکلی توانست بودجه کشور را متوازن کرده و بدهی دولت و تورم را کاهش دهد. آن‌ها این‌کار را از طریق باز گذاشتن منابع معدنی و نفتی کشور به‌روی سرمایه‌گذاران خارجی انجام دادند.با بررسی تاریخ اندونزی، می‌توان متوجه شد که بحران اندونزی، به‌خاطر عدم سازش سیاسی روی داد. بااین‌حال اندونزی، با الگوبرداری از مدل‌های موفق جهان که توسط مافیای برکلی ایجاد شد، توانست خود را از بحران نجات دهد؛ این، همان تغییر انتخابی اندونزی بود که پایان خوشی را برایش رقم زد.آلمان برای حل چالش خود، از فاکتور انعطاف‌پذیری، صبر و کمک از منابع بیرونی استفاده کرددر سال 1945 چیزی که از آلمانِ پس از جنگ جهانی دوم باقی مانده بود، تنها یک ویرانه بود! تأسف‌بارتر از همه، این بود که کشور رسماً به دو قسمت تقسیم شده بود. جنگ، تبعات زیادی برای آلمان داشت؛ مردمان زیادی کشته شده‌ و عده زیادی مجروح و بی‌خانمان در کشور سرگردان بودند.چند سال بعد، در سال 1949، حکومتی با عنوان «جمهوری دموکراتیک آلمان» در آلمان شرقی تأسیس شد. اما این نام، تنها دروغی بیش نبود چراکه بیشتر شهروندان اعتقاد داشتند که این حکومت بیشتر شبیه جمهوری دموکراتیک خلق است؛ چیزی که امروزه در کره شاهد آن هستیم. درنتیجه بسیاری از شهروندان قسمت شرق آلمان به قسمت غرب آلمان گریختند و این بنای ساخت دیواری حفاظی به‌نام دیوار برلین شد.در سال 1961، نیروهای نظامی آلمان شرقی، کارگران را به ساخت دیواری مرزی گماشتند. با ساخت این دیوار ارتباط بین بخش‌های شرقی و غربی شهر کاملاً قطع شد! گفته می‌شود که برخی از خانواده‌ها که در مناطق مختلف شهر زندگی می‌کردند، به‌واسطه این دیوار تا سال‌های طولانی جدا از هم زندگی کردند. متاسفانه گروهی از آن‌ها، آن‌قدر زنده نماندند که فروریختن دیوار برلین را شاهد باشند و به دیدار مجدد خانواده‌های خود را دست نیافتند.یکی از دلایل مهمی که باعث تقسیم شدن آلمان شد، بیم این بود که ملت آلمان همگام با صنعتی شدن و رشد بیشتر، ممکن است باعث بروز جنگ دیگری شود. اما تا دهه 50 میلادی، دیگر برای غرب روشن شده بود که تهدید بزرگ، از جانب آلمان نبوده و بیشتر از همه باید از روسیه‌ی شوروی هراس داشت. درنتیجه اروپا به آلمان قدرتمندی نیاز داشت تا با حضور پررنگ خود، تهدید روسیه شوروی را به تعادل برساند. درنهایت آلمان نیز در فهرست طرح مارشال (Marshall Plan) برای آبادانی و اصلاح قرارگرفت.طرح مارشال موفقیت‌آمیزترین پروژه سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بود. این طرح که توسط جرج مارشال (George Marshall)، یکی از رهبران نظامی آمریکا طراحی شد، به بسیاری از کشورهای اروپای غربی کمک کرد تا اقتصاد خود را پس از جنگ بازسازی کنند.در نتیجه ی این اقدام آلمان غربی نیز واحد پولی جدید به نام مارک آلمان ایجاد کرد و به بازار آزاد پیوست.در سال 1969، تغییرات انتخابی بیشتری در شرف وقوع بود. در آن سال، ویلی برانت (Willy Brandt) اولین صدراعظم چپ‌گرای آلمان شد.در زمان او اصلاحات زیادی از جمله دفاع از حقوق زنان انجام گرفت و در این بین، آلمان غربی نیز از شرایط استبدادی خارج شد. از مهم‌ترینِ این تغییرات تشکیل کمپین ارتباطات خارجی بود که برانت در آن از لهستان و بلوک شرقی به‌خاطر آسیب‌هایی که به‌واسطه جنگ بر آن‌ها وارد آمده بود، عذرخواهی کرد. این‌کار درعین‌حال که درست و عقلانی به نظر می‌رسید، بی‌سابقه هم بود!لهستان در جنگ جهانی دوم، بالاترین آمار تلفات انسانی را در سطح جهانی داشت. در سال 1939 بیش از 7 میلیون نفر با اشغال لهستان توسط آلمان نازی، جان خود را از دست داده بودند.برانت در سال 1970 برای سخنرانی در میدان مرکزی ورشو در لهستان حاضر شد. او قرار بود در کنار مجسمه‌ای که به‌عنوان یادبود کشته‌شدگان جنگ جهانی دوم قرار داده شده بود، سخنرانی کند. او به‌جای سخنرانی، تنها در مقابل مجسمه زانو زد. این حرکت برانت باعث شد که در سال 1971 برنده جایزه صلح نوبل شود.شرایط آلمان بعد از جنگ جهانی دوم و اقداماتی که در زمینه حل چالش‌های ایجاد شده انجام داد، نشان از مهارت این کشور در تغییرات انتخابی بود. آلمان ارزیابی درستی از مشکلات داشت و درعین‌حال مسئولیت حل آن چالش‌ها را نیز برعهده گرفت. آلمان هرگز نقش یک قربانی را بازی نکرد. به موجب اجرای سیاست‌هایی که در دهه 1960 تا 70 روی داد، این کشور توانست در سال 1989 مجددا به اتحاد کل سرزمینش دست یابد؛ و در همان سال دیوار برلین فروریخت.بحران پس از جنگ، هویت ملی جدیدی را برای استرالیا به ارمغان آورد!پس از جنگ جهانی دوم، استرالیا درگیر چالشی شد که در نوع خود منحصر‌به‌فرد بود. قبل از سال 1945 استرالیا پیوند تنگاتنگی با بریتانیای کبیر داشت؛ کشوری که از قرن هجدهم استرالیا را به‌عنوان بخشی از مستعمرات خود قرار داده بود. رابطه‌ای که بین استرالیا و بریتانیای کبیر وجود داشت را می‌شود عشق همراه با تنفر توصیف کرد! بریتانیا درعین‌حال که استرالیا را تحت استعمار خود داشت، همزمان نقش مادری را ایفا می‌کرد که استرالیا را همانند یکی از فرزندانش پذیرفته بود.در سال 1950، بریتانیا حضور نیروی نظامی خود در استرالیا را کاهش داد؛ بدتر از همه، روابط تجاری‌اش با استرالیا را به نفع تجارت با دیگر کشورهای واقع در اروپا قطع کرد. این اقدام برای استرالیا بسیار ناخوشایند بود چراکه به معنای قطع حمایت نظامی و مالی بریتانیا محسوب می‌شد. استرالیا در آستانه تجربه یک بحران بزرگ بود!این اتفاق آن‌قدر برای استرالیایی‌ها سخت و گران آمد که هنوز بعد از گذشت‌ها سال‌های متمادی، عده‌ای نسبت به این اقدام بریتانیا، کدورت در دل دارند. برخلاف دیگر کشورهایی که استرالیا هرگز به صورت جدی به دنبال استقلال نبود!استرالیا نه تنها برای استقلالش تلاش نمیکرد بلکه خود به وابستگی و مستعمره بودنش قوت می بخشید.بعد از اقدام بریتانیا، برای اولین‌بار دولتمردان استرالیا به فکر فرو رفتند. آن‌ها به این اندیشیدند که با توجه به شرایط ایجاد شده چگونه باید هویت ملی خود را تعریف کرده و بدون رابطه استعماری، بقاء کشور را حفظ کنند.ایده تعریف هویت ملی، نقطه شروع خوبی نداشت. آرتور کالوِل (Arthur Calwell) اولین وزیر مهاجرت استرالیا پس از جنگ جهانی بود که متأسفانه عقاید نژادپرستانه‌ای داشت. او تنها مهاجران سفیدپوست را به داخل خاک کشور می‌پذیرفت. این دیدگاه تا مدت‌ها در سیاست و فرهنگ استرالیا سایه انداخته بود تا اینکه در سال 1972 همه چیز تغییر کرد.در سال 1972، حزب کارگری پس از چند دهه، مجددا قدرت خود را به‌دست آورد و با قدرت گرفتن آن‌ها، زمان اجرای تغییرات انتخابی رسید.گو ویتلَم (Gough Whitlam) نخست‌وزیر جدید استرالیا، طرح جامعی را به تصویب رساند که بر اساس آن روابط تجاری با همسایگانی چون پاپوا، گینه نو و چین قوت گرفت. علاوه‌براین، سیاست پذیرفتن مهاجران سفیدپوست نیز با روی کار آمدن ویتلم به حاشیه کشانده شد. از دیگر اقدامات مهم او، برابری درآمد زنان با مردان بود که باعث محبوبیت بیشتر او شد.اقداماتی که ویتلم انجام داد به گفته خودش به رسمیت شناختن سیاست‌های قبلی اما به‌روشی جدید و نو بود. او به‌خوبی وضعیت موجود در کشور را بررسی کرد و با پذیرفتن چالش‌های موجود، در مقابل حل بحران احساس مسئولیت کرد.مثال بسیار خوب دیگر از تغییرات انتخابی، اتفاقی بود که در سال 1999 افتاد. در آن سال دادگاه عالی استرالیا، بریتانیا را یک کشور خارجی اعلام کرد و به آن‌‌ها هشدار داد که ملکه انگلستان را تنها به‌عنوان یک سمبل از هویت ملی این کشور خواهند پذیرفت. در همان سال استرالیا شروع به توسعه غذاهایی خاص و بین‌المللی کرد تا هویت منحصربه‌فرد خود را در این حوزه به نمایش بگذارد. استرالیا اقدام به تولید شراب‌هایی کرد که در حال حاضر یکی از بهترین‌های شراب‌های جهان محسوب می‌شود.هرچند استرالیا حمایت نظامی بریتانیا را از دست داد، اما شریک جدیدی در ایالات متحده پیدا کرد. آمریکا به استرالیا کمک کرد تا دیگربار احترام و قدرت خود در میان دیگر کشورها را به‌دست آورد.دولت آمریکا ویژگی‌هایی دارد که برخلاف دموکراسی استپیدا کردن شباهت بین کشورهایی که در توضیح های قبل در موردشان توضیح دادیم با ایالات متحده آمریکا، کمی دشوار است. در آن‌چه که بر سر شیلی آمد، به‌خوبی فهمیدیم که چگونه امتناع از سازش سیاسی، باعث تشکیل یک حکومت مستبد می‌شود. اما بااین‌حال از میان آن شرایط استبدادی، شیلی توانست به ثبات اقتصادی برسد. هرچند شیلی و آمریکا تفاوت‌های زیادی با یکدیگر دارند، اما نمی‌توان به قطعیت گفت که دموکراسی موجود در آمریکا برای همیشه پایدار خواهد ماند.برای مثال یکی از اصول دموکراسی حق رأی دادن است که آمریکا پیشینه تاریخی طویلی در برهم زدن این اصل داشته است.برای مثال در سال 1920، زنان از حق رأی دادن برخوردار شدند. آمریکا در سال 1960 قوانین جدیدتری به سیستم رأی‌گیری اضافه کرد که یکی از آن‌ها لغو تبعیض نژادی در فرایند رأی دادن بود. بااین‌حال این دموکراسی هنوز هم در برخی ایالت‌های آمریکا انجام نمی‌شود! برخی از ایالت‌ها قوانینی برای رأی دادن وضع کرده‌اند که به‌موجب آن، دادن رأی برای افراد محروم و بی‌خانمان تبدیل به امری دشوار می‌شود!همچنین یکی دیگر از این قوانین دست و پاگیر داشتن عکس به روز و جاریبرای کارت شناسایی شخص رأی دهنده است.عکس کارت شناسایی باید به‌روز باشد و برای این‌کار افراد باید به ایستگاه‌هایی که به (DMV) شهرت دارد مراجعه کنند. در برخی ایالت‌ها مانند تگزاس نزدیک‌ترین مرکز DMV، صدها مایل با محل زندگی افراد فاصله دارد و تنها در ساعات اداری باز است. برای بسیاری از افراد سفر کردن به این مسافت طولانی و مرخصی گرفتن روزانه از محل کارشان، بسیار پرهزینه محسوب می‌شود.علاوه‌براین، شرکت در انتخابات در توان یک فرد عادی نیست چون نامزدها در این رقابت باید میلیون‌ها دلار هزینه کمپین‌های تبلیغاتی خود کنند. این هم یکی از مواردی است که اصل دموکراسی در این کشور را زیر سؤال می‌برد.مهم‌تر از همه آن‌چه که سیاست آمریکا را ناخوشایند نشان می‌دهد، وجود یک دیدگاه افراطی و سازش‌ناپذیر در لایه‌های آن است.برای مثال وقتی باراک اوباما در سال 2008 بر سر کار آمد، حزب جمهوری‌خواه هرکاری که می‌توانست انجام داد تا هیچ‌کدام از لایحه‌های پیشنهادی او تصویب نشود؛ برای آن‌ها نوع و جزئیات لایحه‌ها مهم نبود بلکه ناسازگاری با اوباما اهمیت داشت. باید گفت این نوع عدم سازش با اصل دموکراسی بسیار فاصله دارد.اگر قرار باشد آمریکا هم همانند دیگر کشورها چالش موجود را حل کند، ابتد باید تهدید موجود که قوانین متناقض با دموکراسی است را بپذیرد؛ سپس در برابر حل مسأله احساس مسئولیت کرده و دست به تغییرات انتخابی بزند. شاید زمان اصلاحات کمپین‌های مالی تبلیغاتی و قوانین رأی دادن در آمریکا رسیده باشد.چالش‌هایی که جهان با آن روبه‌روست، نیاز به یک واکنش یکپارچه داردپس از اینکه کشورهای مختلف به حل چالش‌های‌شان پرداختند، ارتباطات خود با کشورهای دیگر را از سر گرفتند. اقتصادی که امروز در جهان حکم‌فرماست، بیش از گذشته بر پایه تعاملات کشورهای مختلف استوار شده است. ما شاهد اقتصادی جهانی هستیم که در آن هر کشوری به نوبه خود، سهم مهمی را ایفا می‌کند.همچنانکه از لحاظ اقتصادی به یکدیگر وصل شده‌ایم، مسائل مشترکی وجود دارد که هر کدام از کشورها باید نسبت به اصلاح آن قدم بردارند. بحرانی که سیاره ما یعنی زمین را درگیرد خود کرده فقط مربوط به منطقه جغرافیایی خاصی نیست و همه ما در رفع آن مسئول هستیم.بزرگترین نگرانی امروز بشر تغییرات آب و هوایی کاهش منابع طبیعی توزیعنابرابر ثروت و سلاح های هسته ای است.این موارد در فهرست چالش‌هایی قرارگرفته که در صورت اصلاح نشدن، آينده ناخوشایندی را برای تمام ساکنین زمین رقم خواهد زد!تغییرات آب‌وهوایی، ناشی از عوامل متعددی است که مهم‌ترین آن تولید و انتشار گازهای گلخانه‌ای مثل دی‌اکسید کربن است. توضیح آنکه دی اکسید کربن یکی از انواع گازهای گلخانه‌ای است که در جو زمین تولید می‌شود. گازهای گلخانه‌ای، نور خورشید را هم به سمت سطح زمین و هم به سمت خارج از سطح زمین می‌تابانند. به فرایند بازتابش این نور به سمت سطح زمین که توسط جو انجام می‌شود، اثر گلخانه‌ای می‌گویند. در طول زمان این اثر باعث گرم شدن سطح زمین و ایجاد پدیده‌ای با نام Global Warming می‌شود.در طبیعت همیشه تعادل وجود دارد مگراینکه انسان با اقدامات خود، این تعادل را برهم زند. برای مثال فعالیت های انسانی و سوزاندن سوخت های فسیلی، منجر به تولید درصد بیشتری دی اکسید کربن و آزاد سازی آن در جو زمین می شود؛ درنتیجه این اتفاق، دمای زمین افزایش پیدا می‌کند. در اثر گرمایش زمین یخ‌های قطبی آب شده و بسیاری از حیواناتی که در این مناطق زندگی می‌کنند با خطر انقراض دست و پنجه نرم خواهند کرد!آب شدن یخ‌های قطبی باعث انتشار گازی به‌نام متان می‌شود. اگر تشعشعات متان، توسط اقیانوس جذب شود، باعث از بین رفتن صخر‌های مرجانی خواهد شد؛ یعنی همان مرجان‌هایی که از حیات داخل آب، به‌خوبی محافظت کرده و درعین‌حال مانع ایجاد سونامی هستند. در کنار تمام این مشکلات، آزاد شدن گاز متان، آسیب زیادی را به لایه اوزون خواهد زد که جبران ناشدنی است.در کنار قطع درختان و استخراج نفت، ماهی‌گیری بی‌رویه باعث کمبود منابع پروتئینی خواهد شد. بی‌توجه رد شدن از این مسائل در آینده‌ای نزدیک تبعات سنگینی برای‌مان به‌همراه خواهد داشت.برای مثال یکی از راه‌حل‌های موجود در زمینه استخراج نفت، می‌تواند کاهش مصرف ‌آن باشد. سرانه مصرف نفت در اروپای غربی، نصف آمریکاست. این درحالی‌است که کیفیت و سطح رفاه زندگی در اروپا بسیار بالاتر است. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که آمریکا نیز می‌تواند چنین کاهشی را در زمینه مصرف نفت در سیاست خود ایجاد کند.چالش‌هایی که جهان با آن روبه‌روست تنها زمانی حل خواهد شد که تمامی کشورها ابتدا چالش موجود را پذیرفته و نسبت به حل آن احساس مسئولیت داشته باشند.یکی از اقدامات خوب و قابل تأمل، پیمان پاریس (Paris Agreement) است. این پیمان توسط نمایندگان 195 کشور پیرامون تغییرات اقلیمی بسته شد و نشانه یک واکنش یکپارچه در برابر تهدیدی مشترک است.سخن پایانیبحران‌ها همیشه وجود دارند و تا پایان عمرمان همچون دوستی وفادار درکنارمان هستند. شاید با خود بگویید چگونه امکان دارد که در خلال بحران‌ها، همچنان بتوانیم هویت شخصی یا ملی خود را حفظ کنیم. با نگاهی به تاریخ کشورهای مختلف خواهید فهمید که گاه همین بحران‌ها، مقدمه تغییراتی مثبت و پایدار در یک جامعه شده است. بنابراین قدم اول، تشخیص و پذیرفتن چالش به‌وجود آمده است. در حل چالش می‌توان از منابع بیرونی کمک گرفت؛ همانطور که شیلی توسط برادران شیکاگو اقتصاد فروپاشیده خود را جانی تازه داد.در کنار استفاده از تجربه و دانش دیگران، باید صبور بود و در مسیر حل بحران انعطاف پذیر باشید.اما در سطح جهانی ما رسالت مهم‌تری داریم و وقت آن رسیده که با آگهی بیشتری قدم برداریم. هر کدام از ما به عنوان بخشی از یک زنجیره انسانی باید سهم خود را در اصلاح و رشد سیاره‌ای که در آن ساکن هستیم، ادا کنیم.#سوبژه#کتابخوان</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:33:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «درباره‌ی آزادی»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-jh77y6gvv8yb</link>
                <description>درباره آزادی On Libertyآزادی چه معنایی دارد و تا کجا می‌تواند پیش برود؟اثر جان استوارت میل (John Stuart Mill)مفهوم صحیح آزادی فردی چیست؟آزادی دقیقاً چه تعریفی دارد؟ چه زمانی می‌توانیم ادعا کنیم که آزاد هستیم؟ مردم چه محدودیت‌هایی را برای رسیدن به آزادی خود در یک جامعه باید پذیرا باشند و اصلاً آیا این محدودیت‌ها الزامیست؟این‌ها و میلیون‌ها پرسش مشابه، همگی از جمله مباحث و مسائلی هستند که در زمان تعریف مفهوم «آزادی» مطرح می‌شوند.مشخص کردن حد و مرز آزادی و تعیین قلمروی دخالت دولت، در سراسر جهان و کشورهای مختلف، همواره یکی از بحث‌های مناقشه‌برانگیز و جنجالی است که متأسفانه برداشت‌های اشتباهی نیز از آن‌ها شده. در این میان، درک معنای واقعی آزادی، به‌خصوص برای هواداران آزادی‌خواه و افرادی که می‌خواهند از دولت‌های توتالیتر، دیکتاتوری، فاشیستی و نمونه‌های دیگر گذر کنند، اهمیتی دوچندان دارد و یکی از اصلی‌ترین مفاهیمی است که باید در همان ابتدا، تعریف دقیق و صحیحی از آن ارائه گردد.تعریف صحیح آزادی فردی و مشخص شدن حدومرز دخالت و قدرت دولت، اولین موضوعی است که در زمینه آزادی باید بررسی شود.اگر تعریف آزادی و تعیین حد و مرز دخالت دولت، حتی با اندکی دخل و تصرف انجام شود، آنگاه مطمئن باشید که یک ملت حتی به باریکه‌راه آزادی نیز نزدیک نخواهد شد؛ زیرا از اساس و پایه، این تعریف اشتباه است. حال در این میان چه می‌توان کرد؟هر فردی به‌عنوان عضوی از جامعه، برای جلوگیری از به قهقرا رفتن ملت و آیندگان، باید مشارکت فعال و آگاه در امور جامعه داشته باشد. این مشارکتْ از افزایش آگاهی آغاز می‌گردد و در این راه، معمولاً اولین مفهوم، همان تعریف آزادی فردی و قدرت دولت است.درست همین‌جاست که «درباره آزادی»، اثر استوارت میل، می‌تواند چراغ راهنمای آزادی‌خواهان باشد. وی در این کتاب که به حق، رساله‌ای کامل درباره آزادی است، می‌گوید که تنها زمانی آزادی باید محدود شود که باعث ایجاد آسیب گردد و به ضرر جامعه باشد.به عبارتی دیگر، افراد در یک جامعه باید آزاد باشند تا کاری را که می‌خواهند انجام دهند؛ به شرط آنکه این اعمال باعث تهدید آزادی فردی دیگر نشود.به همین دلیل، گاهی لازم است قوانینی وضع شود که قدرت افراد را کنترل کند؛ اما این قوانین نیز باید دارای محدوده و چارچوبی کنترل‌شده باشند تا آزادی واقعی فرد را از بین نبرند.همین موارد، «میل» را به فکر فرو برد تا با تکیه بر «مفهوم ضرر»، معیار و محدودیت‌های روشنی را برای کاهش دایره قدرت و دخالت دولت از حوزه زندگی خصوصی مردم تعیین کند.امروزه این چارچوب به نام «اصل ضرر» شناخته می‌شود. اصل ضرر، حاصل تلاش‌ها و تأملات میل بود که از همان ابتدای مطرح شدن، مورد تحسین و انتقاد بسیاری قرار گرفت. انتقادها تا جایی پیش رفت که میل پس از اشاره به پیش‌فرض‌های لازم برای تدوین اصل ضرر، از موضوع دیگری به نام «اصل آزادی» صحبت کرد که امروزه پایه و اساس لیبرالیسم نوین است.براساس این اصول است که قدرت دولت و آزادی فرد در راستای نکوداشت کرامت انسانی حفظ می‌شود و با پایبندی به آن‌هاست که می‌توان تا حدی اطمینان حاصل کرد که قدرت دولت و ملت از یک توازن نسبی برخوردار است.اگر این توازن به هر نحوی به نفع دولت یا ملت، بالا و پایین شود، می‌تواند آینده و سرنوشت یک کشور را تغییر دهد، جنگ‌هایی راه بیندازد، انقلاب‌هایی شکل دهد، بزرگ‌ترین دولت‌ها را سرنگون کند و گاهی از دل دموکراسی‌ها بدترین حکومت‌ها را به وجود بیاورد.بنابراین وقتی در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که جنگِ قدرتی دائمی میان جامعه و آزادی‌های فردی به نمایش گذاشته شده است، درک معنا و اصل آزادی بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد. اینکه بدانیم استبداد و آزادی شخصی و حدود قدرت دولت چیست و در چه صورتی قوانین محدودکننده مشروع هستند، در روزگار ما بیش از هر زمان دیگری مهم می‌نماید.دموکراسیِ تنها، یک ابرقدرتِ بی‌ملتدر طول تاریخ، دموکراسی‌های خودگردان معمولاً به منظور پایان دادن به حکومت‌های ظالمانه و دیکتاتوری‌ها شکل گرفته‌اند. از یونان باستان تا انگلستان، تقریباً هر جامعه‌ای را که بررسی کنید، متوجه خواهید شد که هرکدام در برهه‌ای از تاریخ، برای رسیدن به آزادی و پایان دادن به حکومت‌های ظالمانه طغیان کرده‌اند. نتیجه برخی، تشکیل کشورهای دموکرات و برخی دیگر، ظهور نوع جدیدی از دیکتاتوری‌ بوده است؛‌ اما دقیقاً افراد در چه زمانی، آزادی را فریاد زدند و چه شد که خواستند از یوغ این دیکتاتوری‌ها بیرون بیایند؟ برای پاسخ به این سؤال، نگاهی به تاریخ می‌اندازیم.در گذشته های دور رهبران مستبد و قوی به عنوان تضمین کننده امنیت و نظم اجتماعی حکومت میکردند.اما همان‌طور که ماه پشت اَبر نمی‌ماند، ماهیت حکومت استبدادیِ این پادشاهان نیز پس از مدت‌ها آشکار شد.به مرور زمان، مشخص شد که اغلب این فرمانروایان بر خلاف منافع رعایای خود عمل می‌کنند.هرچه ظلم فرمانروایان و پادشاهان افزایش یافت، در مقابل نیز افراد بیشتری آگاه شدند و فهمیدند که مقامات سیاسی برای رفاه زندگی خودشان باید محدودیت‌هایی داشته باشند.به همین منظور، افراد دست به عمل زدند و یک روندِ دموکراتیک خودگردان برای دستیابی به چارچوبی جهت کنترل قدرت مقامات طراحی کردند. این روندهای دموکراتیکِ خودگردان، اصول متفاوتی داشتند که یکی از مهم‌ترین آن‌ها انتخاب مقامات توسط خود مردم بود.با چنین کاری تصور می‌شد که آزادی افراد تضمین شود و زیر یوغ دیکتاتوری نروند؛ اما دموکراسی نتوانست چیزی را حل کند. مقامات منتخب دموکراتیک می توانستند خودشان با استفاده از قدرتی که داشتند، آزادی شخصی افراد را تهدید کنند و این دقیقاً همان کاری بود که پادشاهان ظالم پیشین انجام می‌دادند.در این میان، کسانی که برای دموکراسی جنگیده بودند تصور می‌کردند که وقتی منافع حاکمان سیاسی و مردم یکسان باشد، خطر استبداد از سرشان رفع شده است؛ اما این‌طور نبود. همان‌طور که در طول تاریخ مشاهده می‌کنیم، حتی افراد نخبه‌ای که از سوی خود مردم برای اداره یک دولت انتخاب می‌شوند، می‌توانند درگیر وسوسه‌های شخصی شوند و به نفع خودشان از قدرت دولت استفاده کنند.حتی زمانی که یک دولت به صورت دموکراتیک انتخاب می‌شود و مسئولانه در قبال وظیفه‌ای که بر گردن دارد عمل می‌کند، بازهم به محدود کردن قدرت جامعه و دولت نیاز است؛ زیرا همواره ممکن است آزادی فردی باعث وسوسهٔ قدرت و سودای حاکمیت گردد.از سویی دیگر، براساس تعریف دموکراسی، این واژه هرگز با معنای خودگردانی یکسان نیست؛ بلکه به معنای حکومت اکثریت افرادی است که جامعهْ آن‌ها را انتخاب کرده‌. این اکثریت به‌راحتی می‌تواند مستبد شود؛ چراکه اکثریت نیز از افراد تشکیل می‌شود و هر فردی به دنبال آزادی‌های شخصی خود می‌گردد؛ پس زمانی که فرصت را مناسب ببیند، می‌تواند زمینه استبداد دولتی، به بهانه آزادی شخصی را عملی نماید.برای مثال، تصور کنید وقتی اکثریت جامعه‌ای به یک مذهب واحد پایبند هستند، معمولاً نسبت به اقلیت‌های مذهبی جبهه گرفته می‌شود و آن‌ها را با قوانین حکومت دموکرات به انزوا می‌کشانند.در چنین حالتی واضح است که دموکراسی به‌تنهایی نمی‌تواند تضمین‌کننده آزادی شخصی باشد؛ اما باوجود این، کارها و اقداماتی وجود دارد که می‌توان برای جلوگیری از بروز استبداد انجام داد. دموکراسیِ تنها، مانند ابرقدرتی است که ملتی ندارد؛ پس نمی‌تواند ادعا کند که مردم او آزاد هستند؛ زیرا مردمی ندارد که نمود قوانین او باشند. بنابراین نمی‌توان برای رسیدن به آزادی، تنها به دموکراسی اتکا کرد.تبلور آزادی شخصی در جامعه‌ای مبتنی بر اصول عقلانیحال که جوامع دموکراتیکِ خودگردان نیز گاهی می‌توانند آزادی شخصی را تهدید کنند، پس در کدام نوع از جوامع است که آزادی شخصی تبلور می‌یابد و کرامت انسانی تضمین می‌شود؟در پاسخ به این دسته از سؤالات باید گفت که اگر جوامع دموکراتیک بخواهند که مدافع آزادی شخصی باشند، باید براساس جنبه‌های مختلف فرهنگی در جامعه، اصولی عقلانی‌ را طراحی کنند که در هالهٔ آن‌ها، از آزادی هر فرد تا حدی که به دیگران آسیب نرساند، محافظت گردد؛ اما تنظیم این اصول، پیش‌نیازهایی دارد.تنظیم اصول عقلانی برای حفاظت از آزادی جامعه براساس تنوع فرهنگیتنها با بررسی تاریخ و رفتارهای انسانی قابل درک است.این موارد، تنها یکی از هزاران مسئله‌ای هستند که در هنگام تنظیم این اصول عقلانی باید بررسی شوند. درواقع، مسئله آزادی شخصی، بیش از هرچیزی باید از منظر عقلانی مورد بررسی قرار گیرد تا پس از آن، بتوان اصولی برای محدودیت یا عدم محدودیتش تعیین کرد.برای درک بهتر این مسئله، به مثالی توجه کنید:در نظر بگیرید که چرا برخی از مردم براساس دین و مذهبی که پیرو آن هستند، از انجام کارهایی خودداری می‌کنند؛ بدون اینکه از خودشان بپرسند چرا؟!این دسته از افراد، بسته به شرایط، ممکن است آداب و رسوم دین خود را تغییر دهند. برای مثال، پیروان برخی ادیان که از خوردن گوشت خوک پرهیز می‌کنند، اگر در جامعه‌ای بزرگ شده باشند که اکثریت آن‌ها مسیحی هستند، معمولاً خوردن گوشت خوک برایشان «تابو» نیست و تنها در روزهای خاصی مانند جشن‌های مذهبی، از خوردن گوشت خوک پرهیز می‌کنند.حال فکر می‌کنید این دسته از افراد ترجیح می‌دهند در جامعه‌ای زندگی کنند که مدام مجبور باشند براساس اصول مذهبی خود رفتار کنند و آزادی فردیشان با این قوانینْ محدود شود یا در جامعه‌ای چندفرهنگی زندگی کنند که کلیه ادیان با اختلاف‌هایشان پذیرفته شده باشند؟پاسخ به این سؤال بسیار واضح است. باتوجه به چنین مثالی، می‌توان نتیجه گرفت که اغلبْ پیشرفت دنیای مدرن مدیون همین چندفرهنگی بودن ملت‌هایش است؛ چراکه باوجود فرهنگ‌های مختلف، دولت‌ها مجبور بودند قوانینی برای رفاه و آزادی افراد تعیین کنند که یکی از آن‌ها پذیرش تمام ادیان‌ بود.پذیرش ادیان‌ به افراد اجازه می‌داد که آزادانه، هر مذهبی که می‌خواهند داشته باشند، به انزوا کشانده نشوند و دچار محدودیت نشوند.در مقابل، تمدن‌های مدرنی که پیشرفت چندانی نداشته‌اند، بسیار در قید و بند محدودیت‌های مذهبی و باورهای اجتماعی غالب بوده‌اند؛ عقایدی که باعث می‌شد مدام سنگ ترازوی «موجه بودن» به همراه افراد باشد و آزادی شخصی آن‌ها بدون در نظر گرفتن هیچ‌گونه منطقی، تنها به دلیل باور عمومی محدود شود.در چنین جامعه‌ای، طبیعتاً قدرت دولت، دائمی نخواهد بود. تنها استثنائی که در این مورد وجود دارد این است که جامعهٔ درگیر این عقاید، به «تساهل دینی» رو بیاورند.غرب پیش از اینکه تبدیل به تمدن مدرن امروزی شود، سال‌ها برای تعیین مذهب افراد، درگیر جنگ و خونریزی بود. گروه‌های مذهبی بر اروپا حکومت می‌کردند و همه‌چیز از آنِ کلیسا بود؛ اما همان‌طور که در تاریخ مشاهده می‌کنیم، شرایط چنین نماند و درنهایت، دولت‌های غربی به «تساهل دینی» روی آوردند و پس از آن، پیشرفتشان آغاز شد.البته مسئله تساهل دینی یا آزادی در انتخاب نوع دین، شاید به سخن آسان باشد؛ اما در عمل، نیاز به مراحل پیچیده‌ای دارد که درنهایت، نتیجه‌اش می‌تواند باعث پیشرفت یک جامعه و تضمین آزادی افراد شود یا برعکس، آن جامعه را در پیلهٔ خود فرو ببرد و هر فرد به جای داشتن آزادی، در بند عقاید و باورهای اکثریت قرار بگیرد و آزادی‌اش را فدای جامعه کند.پس اینجاست که نیاز به اصول منطقی و عینی‌تر، خود را نشان می‌دهد و وظیفهٔ هر فرد است که با آگاهی، این اصول را شناسایی کند. اما چطور و چگونه؟آزادی شخصی؛ نیازی اساسی برای حیات جامعهآیا کسی را می‌شناسید که هنوز هم به این مورد باور داشته باشد که اختیارات جامعه و دولت نیازی به محدودیت ندارند؟ در پاسخ به او چه می‌گویید؟ استدلال‌هایتان چیست؟ فکر می‌کنید برای متقاعد کردن چنین فردی باید چه چیزی بگویید؟بسیاری از فیلسوفان، از جمله «جان لاک» (John Locke) نیز به دنبال یافتن پاسخ این دسته از سؤالات، به کند و کاو در تاریخ و فرهنگ پرداختند. جان لاک برای جواب دادن به این سؤالات، مسئلهٔ «نشأت گرفتن معیارهای اخلاقی از حقوق طبیعی و ذاتی» را مطرح کرد.اما همان‌طور که در بوک‌لایت‌های پیشین اشاره شد، آنچه به عنوان حقوق ذاتی و طبیعی تعریف می‌شود، بسیار با چیزی که در عمل مشاهده می‌کنیم متفاوت است. درواقع، افراد بیشتر براساس آنچه که در جامعه به عنوان «عُرف» و «شأن» به شمار می‌رود و ریشه در باورهای فرهنگی و مذهبی اکثریت دارد رفتار می‌کنند.پس برای اینکه بتوان به فردی که هنوز در مورد محدودیت‌ها و اختیارات دولت و جامعه و وجود آن‌ها قانع نشده است، پاسخی عقلانی داد، باید به مفهوم جامعه ایدئال تکیه کرد. جامعه ایدئال، جامعه‌ای است که براساس اصول «سودمندی» بنا شده باشد.حال باتوجه به این تعریف، باید پرسید که قانون یا جنبه‌های دیگر حاکمیت یک دولت چقدر برای سعادت نوع بشر مفید هستند و در سایهٔ این حکومت، چقدر به کرامات انسانی احترام گذاشته می‌شود؟ انسانیت در چه جامعه‌ای شکوفا می‌گردد؟سعادت بشر و کرامت انسانی تنها در جامعه ای شکوفا میشود که به آزادیهای فردی براساس «اصل سودمندی» احترام بگذارد.بدون آزادی در تصمیم‌گیری‌های شخصی، افراد هیچ نقشی در زندگی خود ندارند. با از بین رفتن آزادی در تصمیم‌گیری‌های شخصی و طی شدن روند زندگی با تصمیم‌های دیکته‌ای، فرد توانایی‌های مختلف خود، از جمله خلاقیت یا تفکر را از دست می‌دهد و حتی زمینه برای بروز مشکلات اخلاقی نیز فراهم می‌شود. در نتیجه، فردی که نمی‌تواند هیچ کاری کند یا خلاقیت و ابتکار خود را در زمینه‌های مختلف توسعه دهد یا به کار گیرد و از آن‌ها منفعت کسب کند، در چنین جامعه‌ای دچار آسیب می‌شود.حتی فراتر از آن، آزادی شخصی بیش از آنکه برای فرد مهم باشد، نیاز حیاتی جامعه است. آزادی فردی برای کل جامعه مهم است و اگر به هر طریقی، گروهی از افراد، آزادی خود را از دست بدهند، زمینهٔ شورش یا سرنگونی دولت‌ها به وجود می‌آید؛ بنابراین اگر دولتی به بقا نیاز دارد، باید به آزادی‌های فردی احترام بگذارد.برای مثال، در جوامع لیبرال، افراد آزاد هستند تا مهارت‌ها و ایده‌های خود را به‌خوبی توسعه دهند و به فردیت خود پی ببرند. در این جامعه، فرد با احساس ارزشمندی، دیگران را نیز به تکاپو وا می‌دارد و به نوعی هر فرد می‌تواند باعث شکوفایی انسانیت شود.این تنوع فردیت که در سایه آزادی شخصی توانمند شده و پرورش یافته است، پتانسیل آن را دارد که محیطی فراهم سازد که افراد در آن از یکدیگر یاد بگیرند، نقاط قوت خود را باهم ترکیب کنند و به این ترتیب، به تمام بشریت برای پیشرفت کمک کنند.این گفته دور از حقیقت نیست؛ چراکه تاریخ نشان داده است که جوامعی که به تنوع فرهنگی احترام می‌گذارند و به‌راحتی با این گوناگونی منطبق می‌شوند، شانس بیشتری برای شکوفایی دارند.با استدلال به این مسائل می‌توانید یک فرد را قانع کنید که چرا اختیارات دولت و جامعه نیاز به کنترل دارد؛ اما از سویی دیگر، پرسشی نیز مطرح می‌شود؛ اینکه اگر افراد در یک جامعه، آزاد باشند، آیا هرج و مرج رخ نمی‌دهد؟ یا اینکه آزادی فردی هم نیاز به محدودیت‌هایی دارد؟ آیا واقعاً باید در یک جامعه، آزاد باشیم که هر کاری می‌خواهیم انجام دهیم؟من آزاد هستموقتی جملهٔ «من آزاد هستم» را با خود تکرار می‌کنید، دقیقاً چه تعریفی از آزادی در ذهنتان است که می‌گویید آزاد هستید؟ آیا واقعاً آزاد هستید تا هرکاری که می‌خواهید انجام دهید؟ آیا هیچمحدودیتی ندارید؟گفتن جمله «من آزاد هستم» با بار سنگینی همراه است؛ چراکه تعریف آزادی ابعاد گسترده‌ای دارد. همان‌طور که اختیارات دولت نیاز به محدودیت دارد و باید به گونه‌ای باشد که آزادی فردی را تضمین کند، آزادی افراد نیز نباید فردیت دیگران یا دولت و حکومت را به خطر بیندازد.به بیان صریح‌تر، هیچ‌کس به غیر از خودِ فرد، «مسئول رفاهش» نیست. ما به عنوان انسان، قدرت تفکر داریم و می‌توانیم با تأمل دقیق، خودمان را قضاوت کنیم؛ بنابراین، افراد باید خودشان تصمیم بگیرند که چه فکری داشته باشند و چه کاری انجام دهند و هیچ‌کس نباید به بهانهٔ برتریِ آزادی فردی، اراده‌اش را بر دیگران تحمیل کند.تنها استثنایی که در این زمینه وجود دارد، کودکان هستند. از آنجایی که کودکان در سال‌های اولیهٔ زندگی تا بلوغ و گاهی نوجوانی، توانایی لازم برای سنجش و قضاوت در مورد خوب یا بد بودن کارها را ندارند، لذا بزرگسالانی که قَیم آن‌ها هستند می‌توانند در مورد آزادیشان به نفع خود تصمیم‌گیری کنند.چرا صحبت از کودکان و رفتار والدین و سرپرست‌ها به میان آمد؟ زیرا کشورهای توسعه‌نیافته دقیقاً مانند خردسالان هستند.کشورهای توسعه نیافته به دلیل عدم آمادگی برای آزادی ،شخصی به شدت در معرض قرار گرفتن زیر یوغ دیکتاتوری هستند.کشورهای توسعه‌نیافته، بهترین انتخاب برای قدرت گرفتن دیکتاتور‌ها به شمار می‌روند. در این دسته از کشورها، مقامات سیاسی ممکن است در راستای منافع مردم خود، حکومتی استبدادی تشکیل دهند که عملاً کرامت انسانی را به ورطهٔ تباهی می‌کشاند. درواقع به نوعی روابط میان ملت‌های کشورهای توسعه‌نیافته با مقامات، به شکل رابطه والد و فرزند است؛ اما این والد می‌خواهد فرزندش همواره کودک بماند تا با قوانین او و در راستای خواسته‌هایش عمل کند و همه‌چیزش برای خودش باشد.در مقابل، جوامع پیشرفته و کشورهای جهان اول، مانند افراد بزرگسال هستند. افراد در این جوامع، به‌خوبی از آزادی‌های فردیشان باخبر هستند و می‌دانند که چه چیزی می‌خواهند. ملت‌های چنین کشورهایی در عین آنکه از خواسته‌ها و آزادی‌هایشان باخبر هستند، به منفعت عمومی نیز توجه دارند و خوب‌ها را برای خود و تمام مردم می‌خواهند.در کشورهای پیشرفته، نه جامعه و نه دولت اجازه ندارند که در آزادی‌های شخصی افراد، مانند نوع پوشش، انتخاب دین یا مسائل دیگر دخالت کنند.در کنار این، جامعه نباید عقاید و شیوه زندگی خود را بر همه افراد تحمیل کند. متأسفانه در برخی از کشورها، اعضای یک جامعه، بدترین تصمیم‌گیرنده برای خودشان هستند. گاهی اوقات، اکثریت یک جامعه تصور می‌کنند که اگر از عقاید مذهبی خاص یا هنجارهای اخلاقی پیروی کنند، برای سلامت اخلاقی و روحی یک فرد بهتر است. این افراد، اغلبْ حتی از نحوه زندگی دیگران که شبیه به خودشان نیست اذیت می‌شوند و ممکن است اگر قدرت داشته باشند، بخواهند که این شیوه از زندگی را ممنوع سازند.در برخی موارد حتی اگر فردی در جامعهْ تابوشکنی کند، از سوی خود مردم، طرد و تنبیه می‌شود و دولت نیز او را به‌شدت مجازات خواهد کرد. حتی در اروپا نیز زمانی پیوریتَن‌های (Puritans) انگلیسی قرن هفدهم ناگهان تصمیم گرفتند کلیه سرگرمی‌های عمومی و خصوصی را ممنوع کنند.این دسته از باورها گاهی کاری می‌کند که حتی قانون هم توانایی انجام آن را ندارد. باورهای عمومی غالبْ مانند سنت‌های عشیره‌‌ای و مذهبی، به‌شدت آزادی افراد را تهدید می‌کنند؛ بنابراین هرگز نباید اجازه داد که این دسته از سنت‌های غیرعقلانی وارد قانون شوند.تنها در این حالت است که افراد یک جامعه می‌توانند به دور از باورها و سنت‌ها، کاری را که می‌خواهند انجام دهند؛ اما همین آزادی‌ هم باید محدودیت‌هایی داشته باشد.جامعه و مداخلهٔ مشروع در آزادی افراددرست است که افراد اجازه دارند که هر کاری می‌خواهند انجام دهند؛ اما این آزادی نباید باعث آسیب رساندن به دیگران شود. اگر آزادی فردی باعث آسیب به دیگران گردد، آنگاه جامعه و دولت به نفع اکثریت جامعه می‌توانند وارد عمل شوند و آزادی آن فرد یا افراد را محدود سازند.برای مثال، تصور کنید فردی دوست داشته باشد تمام طول روز با صدای بلند در خانه‌اش موسیقی گوش دهد. او در حریم قانونی خود، کاری که دوست دارد را انجام می‌دهد؛ اما وقتی این فرد در یک جامعه زندگی می‌کند، همسایگانی دارد که ممکن است با صدای بلندِ موسیقی اذیت شوند. شاید همسایگان براساس احترام به آزادی فردی، تا چند وقتِ اول، به کارهای او اهمیت ندهند؛ اما وقتی او زیاده‌روی کند و حتی نیمه‌شب با صدای بلند، مانع از استراحت دیگران شود، جامعه و دولت برای محدود کردن او می‌توانند وارد عمل شوند.در این حالت، گوش دادن به موسیقی با صدای بلند جُرم نیست؛ اما ادامه دادن آن باعث آسیب به دیگران می‌شود و آزادی آن‌ها را نیز نقض می‌کند؛ بنابراین این فرد به نوعی اراده‌اش را بر همسایگانش تحمیل کرده و باعث اذیت و آزار شده است. قانون می‌تواند برای بار اول به این فرد هشدار دهد و در صورت تکرارِ دوباره و افزایش شکایت‌ها، درنهایت آن فرد را مشمول جریمه کند تا با آزادی خود، آزادی دیگران را از بین نبرد.اگر دولت بخواهد نسبت به افرادی که برای آزادی خود محدودیتی قائل نیستند و باعث آزار دیگران میشوند، بی توجه باشد نارضایتی عمومیافزایش مییابد.به‌غیر از این حالت، زمانی که عدم مشارکت عمومی باعث آسیب به سلامت جامعه در کلیه زمینه‌ها، از اقتصاد تا بهداشت و فرهنگ شود، بازهم دولت و جامعه می‌توانند با محدود کردن آزادی افراد، آن‌ها را مجبور به مشارکت در پروژه‌های عمومی سازند.یک ملت و حکومت برای پیشرفت و سازندگی و رسیدن به رفاه، نیاز به مشارکت عمومی دارد؛ پس اگر جامعهْ راکد و بی‌تمایل به مشارکت باشد، برنامه‌هایی مطرح می‌شوند که اکثریت مردم را وارد پروژه‌های مشارکت عمومی، مانند ساخت بیمارستان‌ها، جاده‌ها و امکانات رفاهی و غیره می‌کنند.علاوه‌بر این دو مورد، در حالت دیگری نیز می‌توان آزادی افراد را محدود کرد. وقتی افراد در معرض خطر و حادثه باشند، می‌توان در آزادی شخصی آن‌ها مداخله نمود. این دخالت، اصل اساسی آزادی فردی را نقض نمی‌کند؛ چراکه گاهی اوقات، افراد واقعاً از عواقب و آسیب‌هایی که اعمالشان ممکن است به دیگران یا خودشان وارد سازند بی‌اطلاع هستند.برای مثال، فردی را در نظر بگیرید که در حال عبور از یک پلِ در حال ساخت است بدون اینکه بداند هر لحظه امکان فرو ریختن پل وجود دارد. یک افسر پلیس هم در همان حوالی پرسه می‌زند. ناگهان حادثه‌ای رخ می‌دهد و افسر پلیس برای نجات جان فرد، او را به عقب می‌کشاند. این حرکت پلیس، بدون هشدار قبلی، هرچند نقض آزادی فردی است؛ اما باعث می‌شود جان آن فرد نجات پیدا کند؛ بنابراین، وقتی حادثه‌ای در انتظار فرد باشد و دیگری از آن باخبر شود، مداخله در آزادی فردی برای جلوگیری از حادثه، کاملاً موجه است.وظیفهٔ جامعه در مقابل آسیب‌هاتا به حال در شرایطی بوده‌اید که خسته از ترافیک و شلوغی روز، به‌سختی یک جای پارک پیدا کنید، اما به محض اینکه می‌خواستید پارک کنید، فردی جای شما را بگیرد و از این موضوع ناراحت شوید؟آیا این مسئلهْ آسیب به شمار می‌رود؟ آیا دولت یا جامعه می‌تواند برای جلوگیری از این اتفاق، مداخله کند؟ پاسخ به این سؤالات، باتوجه به مثال گفته‌شده، طبیعتاً منفی است. پس حالا این سؤال مطرح می‌شود که چه زمانی دولت می‌تواند برای حل یک مشکل یا آسیب وارد عمل شود؟پیش از هرچیزی باید گفت که هر اقدامی که پیامدی منفی برای دیگران داشته باشد، نیازی به دخالت دولت و قانون ندارد. در مثال گفته‌شده، شما با صحبت کردن یا گشتن دوباره می‌توانید به دنبال جای پارک باشید و نیازی نیست با پلیس تماس بگیرید تا بیاید و مشکل جای پارک شما را حل کند.زمانی دولت میتواند برای حل یک اختلاف وارد عمل شود که شخصی با نقض فاحش تعهدی که نسبت به دیگری یا به جامعه دارد باعث آسیب به سایرین شود.بازهم به مثال صدای بلند موسیقی بازمی‌گردیم. هرچند که گوش دادن به صدای بلند موسیقی، کار غیرقانونی‌ای نیست؛ اما پلیسی که سرکار است نمی‌تواند چنین کاری را انجام دهد؛ زیرا مسئول امنیت جامعه است و باید خودش الگوی خوبی برای دیگران باشد. وی با احساس تعهدی که دارد، یکی از آزادی‌های فردی‌اش را خودخواسته کنار می‌گذارد.به همین ترتیب، مردم نیز نسبت به خانوادهٔ خود تعهداتی دارند؛ هرچند که وظیفهٔ جامعه این نیست که در زندگی شخصی افراد دخالت کند و آن‌ها را از گوش دادن به موسیقی با صدای بلند یا سیگار کشیدن کنار کودکان، منع کند؛ اما وقتی شرایط به گونه‌ای است که با برخی از کارها، وضعیت خانواده و به‌خصوص کودکان به خطر می‌افتد، این دسته از رفتارها نیز جرم تلقی می‌شوند و دولت می‌تواند به نفع آزادی سایرین، آزادی فرد مجرم را محدود سازد و تمهیداتی برای رفاه حال آسیب‌دیدگان در نظر بگیرد.مشخصاً پیشگیری از آسیب در یک جامعه، موضوعی واقعاً پیچیده است. حتی بالاتر از آن، تشخیص آسیبْ کاری پیچیده‌‌تر است؛ زیرا هر لحظه با تغییرات روز، دچار دگرگونی می‌شود.برای نمونه، فرض کنید در یک جامعه، مغازه‌های فروش محصولات شیمیایی و سمی می‌توانند در شرایطی باعث آسیب و مرگ شوند و باید این مغازه‌ها را تعطیل کرد. در این حالت، آزادی عدهٔ زیادی به بهانه یک آسیب احتمالی در آینده از بین رفته است.از آنجایی که آسیب مغازه‌های فروش محصولات شیمیایی، یک آسیب بالقوه است؛ بنابراین نمی‌توان گفت که دخالت در آزادی مردمِ جامعهٔ فرضی‌مان، موجه بوده است. این پاکسازی و تعطیل کردن مغازه‌ها نه‌تنها به‌راحتی می‌تواند زمینه سودجویی برخی از افراد را فراهم سازد؛ بلکه استعدادهای ذاتی و بسیاری از مزایای اجتماعی را که می‌توانستند باعث پیشرفت شوند نیز از بین می‌برد.این مغازه‌ها تا زمانی که خطرآفرین نباشند، با استخدام افراد بیشتر، چرخه اقتصاد کشور را به حرکت درآورده و باعث اشتغال‌زایی می‌شوند. کارمندان نیز به نوبه خود از پول و حقوقشان برای تأمین مایحتاج زندگی استفاده می‌کنند؛ اما با پاکسازی و تعطیلی مغازه‌ها می‌توان گفت که تقریباً یک بخش بزرگ از اقتصاد آن جامعه از بین می‌رود.اگر جامعه‌ای واقعاً از آسیب‌های احتمالیِ مواد سمی می‌ترسد، می‌تواند اقدامات دیگری برای جلوگیری از حوادث انجام دهد. برای مثال، آموزش استفاده از سموم یا فروش محصولات شیمیایی با داشتن مجوز، از جمله کارهای ساده‌ای است که به جای حذف و تعطیلی مغازه‌ها می‌شود انجام داد.بنابراین کارِ شناسایی آسیب‌های جامعه و تعیین اقدامات لازم برای جلوگیری از آن، کار آسانی نیست. حال، حد و مرز دخالت دولت‌ها مشخص شد. وقت تعریف مفهوم جدیدی به نام «آزادی اندیشه‌ها» است که در بوک‌لایت‌ بعدی به آن می‌پردازیم.زمانی که بشر مرتکب جنایت می‌شودمتأسفانه بشر با آنکه همواره داد از عدل و عدالت می‌زند، در طول دوران‌های مختلف، به‌شدت طرفدار محدود کردن آزادی اندیشه و بیان بوده است. حال آنکه آزادی اندیشه و آزادی بیان، دو اصل اساسی برای شروع درک مفهوم واقعی آزادی و رسیدن به آن هستند.برای مثال، تا به حال تجربه داشته‌اید که در یک جمع باشید و موضوعی سیاسی یا اقتصادی مطرح شود. زمانی که صحبت از اعتقادات و طرز فکر به میان می‌آید، مردم به‌راحتی از نظرات گروه‌های اجتماعی پیروی می‌کنند و اغلبْ سخنان رهبران، نهادهای مذهبی مانند کلیسا یا احزاب سیاسی را به‌عنوان حقیقت مطلق می‌پذیرند.حقیقت آن است که ما و مراجعی که برای قضاوت به آن‌ها رجوع می‌کنیم، عاری از اشتباه نیستیم. هرکدام از حرف‌ها و صحبت‌ها حتی اگر از کتاب‌ها هم باشند، می‌توانند اشتباه باشند و در طول تاریخ نیز دستخوش تغییر و تصرف به نفع افراد شوند.برای کشف حقیقت، هرکسی باید بتواند آزادانه فکر کند و عقیده‌اش را بگوید. سرکوب آزادی اندیشه و بیان دیگران، ناگزیر، کشف حقیقت را در فضایی خلاء‌وار نگه می‌دارد که جز سیاهی، نتیجه‌ای برای بشر ندارد.محدود کردن آزادی اندیشه و بیان برخلاف آزادی است و نوعی جنایتبشری به شمار میرود؛ زیرا انسان را از جستجوی حقیقت باز می دارد.اگر نگاهی به تاریخ و جنگ‌ها، افول و ظهور امپراتوری‌ها یا حکومت‌ها و دولت‌ها بیندازید، نمونه‌های زیادی را می‌یابید که به دلیل عدم انطباق با باورهای عمومی، سرکوب شده‌اند.یکی از بهترین مثال‌ها، سقراط است. سقراط که امروزه از او به عنوان یکی از مهم‌ترین فیلسوفان تمام دوران یاد می‌شود، تنها به این دلیل کشته شد که مردم عقیده داشتند ایده‌های او برای جامعه خطرناک به شمار می‌رود. حال آنکه بشریتْ زندگی امروز و آیندگان خود را مدیون ایده‌های سقراط است.در کنار توجه به آزادی اندیشه‌ و بیان، باید به این موضوع نیز دقت داشت که انسان نباید فقط نسبت به «نظرات صحیح»، واکنش خوب نشان دهد. ایده‌ها و اندیشه‌هایی که حتی ۱۰۰ درصد هم دقیق نیستند، می‌توانند حاوی نکاتی باشند که دری از درهای حقیقت را به روی انسان باز کنند.همان‌طور که «مثال نقض» در ریاضیات، گاهی به اثبات سخت‌ترین مسائل می‌انجامد، بیان اندیشه‌های نسبتاً مخالف نیز می‌تواند نقاط ضعف یک جامعه را نشان دهد؛ بنابراین هر دو اندیشه‌های درست و نیمه‌درست در جامعه لیبرال و آزادی‌خواه باید برابر و به یک اندازه ارزشمند باشند.به‌ عنوان مثال، اکنون همه می‌دانند که نظریه‌های نیوتون کاملاً صحیح و دقیق نبود؛ با این حال، اگر جامعهْ او را از بیان افکارش، تنها به این دلیل که با نظریه‌های رایج دانش آن زمان در تضاد بود، منع می‌ساخت، بسیاری از پیشرفت‌های کنونی در دنیای علم و تکنولوژی امروز نیز وجود نداشت.در مقابل، نظرات مخالف نیز وجود دارند؛ حال باید با آن‌ها چه کرد؟ آیا نظرات مخالف در یک جامعه باید سرکوب شوند؟در پاسخ به این سؤال باید گفت که جامعه لیبرال باید جای نظرات منفی و مخالفِ هم باشد. حضور نظرات مخالف و اندیشه‌های متناقض، افراد را به تکاپو و فکر وامی‌دارد.هرچند که بسیاری تصور می‌کنند که نباید نظرات منفی خود را بیان کنند؛ اما چنین تصوری کاملاً غلط است.برعکس تصور رایج، نظرات مخالف علاوه‌بر به تکاپو انداختن جامعه، کاری می‌کنند که افراد دوباره درباره باورهای مشترک و ریشه‌دار خود فکر کنند و بیندیشند که چرا تاکنون تصور داشته‌اند چنین فکری درست است.اگر جامعه‌ای واقعاً متعهد به جُستَن حقیقت است، باید ظرفیت شنیدن و رویا‌رویی با عقاید مخالف را نیز داشته باشد. در غیر این‌صورت باید گفت که این جامعه، کورکورانه از اعتقادات یک مرجع یا اکثریت پیروی می‌کند.برای مثال، در مورد «برابری جنسیتی»، تنها مسئلهٔ پذیرشْ مطرح نیست؛ بلکه باید افراد جامعه، تک به تک درک کنند که چرا باید حقوق برابر داشته باشند و چرا این حقوق اهمیت دارند.وقتی مردم یک جامعه به چنین بینشی برسند، در زمان روبه‌رو شدن با طیف وسیع جنسیت‌زدگی در جهان، به جای اینکه به دفاع از عقاید خود بپردازند، نظرات مخالفان را شنیده و به این فکر می‌کنند که چرا این افراد با جنسیت مشکل دارند. درست در همین لحظه است که جنبش‌های بزرگ رخ می‌دهند و ما شاهد رقم خوردن لحظات تاریخی و دستاوردهای بزرگ می‌شویم.بنابراین اگر آدمی می‌خواهد اطمینان حاصل کند که ارزشمندترین اعتقاداتش را از دست نمی‌دهد، باید دائماً با نظرات مخالفان روبه‌رو شود. در غیر این صورت، اعتقادات اخلاقی صرفاً تبدیل به عادت شده و رفته‌رفته در گذر زمان، تأثیر خود را از دست می‌دهند و آن زمان است که انسان اخلاقیات را زیرپا می‌گذارد.سخن پایانیآزادی واژه‌ای است که در طول تاریخ، دست‌خوش فراز و نشیب‌های زیادی شده است. هرکسی برداشت خود را از آن داشته و به شیوه‌ای در جایی از دنیا ظهور یافته است.باوجود تمام تلاش‌های بشر برای رسیدن به آزادی، امروزه در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که گویی بیش از هر زمان دیگری نیاز به تعریف دقیق «آزادی» داریم.در بوک‌لایت‌های خلاصه‌کتاب «درباره آزادی» خواندیم که آزادی فردی به معنای آزادی انسان در انجام هر آنچه می‌خواهد است، به شرط آنکه کارها و اعمال او باعث آسیب رساندن به دیگران نشود؛ اما این آزادی وقتی در جامعه زندگی می‌کنیم، نیاز به دولتی ناظر دارد؛ دولتی که اختیاراتی محدود داشته باشد. چراکه حتی دولت‌های دموکراتیک که برگزیده‌ای از افراد نخبه هستند نیز بازهم می‌توانند درگیر فساد اخلاقی شوند.بنابراین انسان نیاز دارد در سایه جامعه‌ای زندگی کند که آزادانه آنچه را می‌خواهد انجام دهد و در عین حال، باعث آسیب نشود.جامعه‌ای می‌تواند چنین خواسته‌ای را برآورده سازد که مبتنی بر اصول عقلانی باشد. این اصول عقلانی نیز خودشان باید بر اساس تنوع فرهنگی و باتوجه به گذشته و تاریخ ملت‌ها و کشورها تنظیم شوند تا آزادی افراد زائل نشود.برای مثال، اگر کشوری براساس عقاید و باورهای عامه و مذهبی، قانون اساسی خود را بنویسد، پرواضح است که بر طبق برخی از اصول آن دین، افراد از انجام کارهایی منع می‌شوند. در این جامعه، ممکن است کسی نخواهد از اصول پیروی کند. در چنین شرایطی اگر تابوهای جامعه بسیار قوی باشد، فرد به انزوا کشیده شده و طرد می‌شود.در مقابل، اگر جامعه از دوران‌هایی مانند تفتیش عقاید گذر کرده باشد و تساهل دینی و پذیرش ادیان و فرهنگ‌ها را قبول کرده باشد، به او اجازه می‌دهد که آزادانه دین، نوع پوشش یا احزاب سیاسی و مسائل دیگرش را انتخاب کند.اگر آزادی افراد به هر بهانه‌ای محدود شوند تا جایی که نتوانند کار کنند یا فکری داشته باشند، جامعهْ رگ حیاتی خود را در همه جوانب از دست خواهد داد.درواقع جامعه‌ای می‌تواند سعادتمند و ایدئال باشد که در سایهٔ اصول عقلانی و با احترام به کرامت‌های انسانی، آزادی افراد در آن تضمین شود. در این جامعه، دولت اجازه ندارد در موارد خصوصی مانند دین، انتخاب همسر یا قوانین زندگی و روزمره دخالت کند؛ اما می‌تواند در شرایطی هم فرد را به دلیل نقض آزادی دیگران محدود سازد.وقتی اعمال یک شخص باعث آسیب دیدن افراد زیادی می‌شود، یعنی مواقعی که اعمالش خشونت‌آمیز و آزاردهنده هستند، دولت اجازه دارد آزادی او را محدود سازد.در کنار دولت، جامعه و تک‌تک افراد نیز وظیفه دارند با افزایش آگاهی در مورد آزادی فردی و رعایت حقوق سایرین، به ساخت آینده‌ای بهتر و روشن‌تر کمک کنند. در جامعه‌ای که تمامی افراد حق بیان عقاید مخالف و موافق و حتی نه‌چندان صحیحِ خود را داشته باشند، می‌توان شاهد شکوفایی و تبلور آزادی و انسانیت بود.این انسان‌ها در سایه دولتی که محافظ آزادیشان است می‌توانند حرف‌هایشان را بزنند، طوری که می‌خواهند زندگی کنند و با آگاهی، مانع از شکست دموکراسی شوند.#کتاب#معرفی_کتاب#سوبژه</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:27:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «قدرت بی‌قدرتان»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-dwwvpvevpyed</link>
                <description>قدرت بی‌‌قدرتان The Power of the Powerlessچطور بی‌قدرتان نظام اروپای شرقی را تغییر دادند؟اثر واتسلاف هاول (Václav Havel)بی‌قدرتان چه قدرتی دارند؟زیستن زیر سایه دروغ و در پیله‌ای از اکاذیب چگونه است؟ چطور نظامی با دروغ می‌تواند به حیات خود در جامعه ادامه دهد؟ چرا مردم چنین نظامی را تحمل می‌کنند و تبدیل به ابزاری برای گسترش دروغ‌ها می‌شوند؟ چطور می‌توان این دروغ‌ها را برملا کرد؟در ۱۷ نوامبر سال ۱۹۸۹، خیابان‌های شهر پراگ در چکسلواکی مملو از جمعیت دانشجویان و معترضان بود. هشت روز پیش از این تجمع، دیوار برلین فرو ریخت و به نظر می‌آمد که موج آزادی دارد سراسر اروپا از جمله چکسلواکی را در برمی‌گیرد. در جریان این اعتراضات، پلیس تمام تلاش خود را برای سرکوب تظاهرکنندگان انجام داد، اما این مرتبه همه‌چیز فرق داشت. از ریختن دیوار برلین تا تظاهرات چکسلواکی که به بهار پراگ معروف است، همگی نشانه‌ای از آزادی بودند؛ زیرا در هر دو کشور، مردم به دلیل ظلم نظام کمونیستی سر به طغیان گذاشته بودند.در جریان اعتراضات نوامبر ۱۹۸۹ پراگ، مردمی که تا هفته‌ها پیش به شدت از نظام، ارتش و سرکوب گسترده و اعمال خشونت‌‌آمیز دولت می‌ترسیدند، اکنون نه‌تنها در مقابل این وحشی‌گری ایستادگی می‌کردند و ترسی نداشتند، بلکه گویی هرچه حکومت بیشتر قدرت خود را نشان می‌داد و سرکوب‌ها افزایش می‌یافت، مردم نیز شجاع‌تر می‌شدند و پاسخ هر مشت را با صد مشت دیگر می‌دادند.۳ روز پس از این تظاهرات عظیم، ۲۰ نوامبر همان سال، باز هم نزدیک به نیم میلیون نفر در خیابان‌های پراگ حضور یافتند و در کمال ناباوری، رژیم دیکتاتوری چکسلواکی در کمتر از ۵ روز از هم پاشید. این اتفاق به انقلاب مخملی چک شهرت دارد.اینکه چطور نظامی به این قدرت، تنها در عرض چند روز به دست عده‌ زیادی از بی‌قدرتان نابود شد، موضوعی است که در ادامه به آن می‌پردازیم. انقلاب مخملی چک هرچند گام بزرگی در راستای رسیدن این کشور به دموکراسی بود، اما اتفاقات پس از آن نیز آینده این کشور را دستخوش تغییرات بسیاری کرد.شاید تا به حال دیده باشید که اغلب کتاب‌های تاریخی در مورد داستان دلاوری‌ها و پیروزی‌ها است، اما کمتر کتابی است که به سراغ مردم عادی در جریان وقوع جنگ برود؛ مردمی که نقطه عطف پیروزی و شکست یک ملت هستند. مردمی که جان‌هایی عزیز داشتند، ناخواسته وارد جریان انقلاب شدند، با هزاران مسئله درگیر و درنهایت به نحوه خودشان به آزادی رسیدند.حال در این کتاب نیز قرار است شرایط زندگی مردم تحت نظام کمونیستی چک بررسی شود. اینکه چطور این مردم ابتدا با آگاهی وارد مسیر آزادی شدند و توانستند با قدرت بی‌قدرتی که داشتند پایه‌های نظام مستبد چکسلواکی را بلرزانند.مسئله اینجاست که مردم چکسلواکی خودشان به حکومت دیکتاتوری قدرت می‌دادند. در خلال کتاب می‌خوانیم که چطور ماشین سرکوب دولت از خود مردم کوچه و خیابان قدرت می‌گرفت. درواقع این بی‌قدرتان بودند که به دیکتاتوری‌ها اجازه حکمرانی بی‌پروا می‌دادند. اما مسئله به همین‌جا ختم نمی‌شود.همانطور که می‌دانید همواره شنیدن داستان‌های بعد از آزادی بسیار جذاب است. بنابراین هاول، نویسنده کتاب، بیش از صحبت درباره انقلاب چک، از نظام «پساتوتالیتر» صحبت می‌کند.نظام پساتوتالیتر همیشه و در هر قدمی مردم را لمس میکند اما به نحویکه هرگز فکر نکنند تحت یوغ دیکتاتوری هستند این نظام ها در لفافه زیبای دموکراسی دیکتاتوری را اعمال میکنند.یک نظام پساتوتالیتر حتی از دیکتاتوری و توتالیترها نیز بدتر است. این نظام با یادگیری از اشتباهات نظام‌های دیکتاتوری و توتالیتر می‌داند دقیقا چه زمانی گروهی از ملت را هدف بگیرد. زندگی در سایه چنین نظامی همواره با دروغ و دورویی و ریا همراه است. مردم نیز علاقه‌ای ندارند که نسبت به دروغ‌های نظام شکایتی کنند و خواه یا ناخواه، با سکوت خود به نظام اجازه دروغگویی و سرکوب بیشتر می‌دهند.در چنین نظام‌هایی حتی لازم نیست که مردم این دروغ‌ها را قبول کنند، کافی است بپذیرند که در چنبره این دروغ‌ها و بطن آن زندگی کنند، بدی‌ترتیب بر اعمال نظام صحه گذاشته، اطلاعاتی که از نظام دارند را نشان می‌دهند، بدنه نظام را می‌سازند و درنهایت تبدیل به خود نظام می‌شوند.درواقع، استفاده از واژه «پسا» در مورد کلمه پساتوتالیتاریسم بدان معنا نیست که در این نظام خبری از توتالیتر نباشد، بلکه نظام‌های پساتوتالیتر از پایه و اساس با تعریف معمولی که از توتالیتاریسم و دیکتاتوری کلاسیک داریم متفاوت هستند.این نظام چیزی فراتر و سیاه‌تر از دیکتاتوری و توتالتاریسم است. اگر دیکتاتوری بخواهد مردم را زیر یوغ خود ببرد و توتالیتر کاری کند که انسان‌ها، انسانیت خود را از دست بدهند، در یک نظام پساتوتالیتاریسم هر دو اتفاق می‌افتد. در سایه چنین نظامی، انسانیت به تباهی رفته و زندگی انسان‌ها رو به افول می‌گذارد.نمودی از حکومت پساتوتالیتر در چکسلواکیفرض کنید به یک فرد سبزی فروش در حکومتی، میان آن همه پیاز و سیب زمینی، برگه‌ای با عنوان «کارگران جهان، متحد شوید‌!» می‌دهند تا به دیوار یا شیشه مغازه بچسباند. حتما این سؤال برایتان پیش می‌‌آید که سبزی فروشی ربطی به شعارهای کمونیستی ندارد، پس چرا باید چنین شعاری را در یک مغازه سبزی‌فروشی ببینم؟ این سبزی‌فروش با شعارش چه چیزی را می‌خواهد به من بگوید؟ آیا فکر می‌کند قرار است واقعا تمام کارگران جهان برای ساختن مدینه‌ای فاضله متحد شوند؟مسئله اینجاست که اگر پا در کفش فرد مغازه‌‌دار بگذاریم، متوجه خواهیم شد که اکثریت این مغازه‌دارها اصلا به محتوای شعار فکری نکرده‌اند و این شعار بیانگر اعتقادات آن‌ها نیست. وی تنها این شعار را روی شیشه چسبانده است، زیرا می‌داند اگر این کار را نکند با برخورد شدید نیروهای امنیتی روبه‌رو می‌شود. بنابراین سبزی‌فروش داستان ما کاری را برخلاف میلش انجام می‌دهد. در چنین حکومتی، از یک سبزی‌فروش ساده تا سایر مردم، هیچکس نمی‌تواند حقیقت واقعی خود را نشان دهد.زندگی در سایه حکومتهای پسا توتالیتر پر از دروغ و ریاکاری است.مثال سبزی‌فروش یک مثال ساده از زندگی در سایه حکومت‌های پساتوتالیتر است؛ حکومتی که در چکسلواکی برقرار بود. نظامی که نه بویی از تمامیت‌خواهی کلاسیک (توتالیتر) و نه بویی از دیکتاتوری سنتی می‌برد. پس مردم نمی‌دانستند دقیقا با چه نظامی روبه‌رو هستند.در چکسلواکی آن زمان، مردم با نظامی پیچیده طرف بودند که از خودِ مردم برای سرکوب صدای مخالفان و معترضان استفاده می‌کرد. برخلاف آنچه در دیکتاتوری‌های سنتی اتفاق می‌افتاد و گروه کوچکی از افراد با توسل به زور، کشور را اداره می‌کردند، در نظام پساتوتالیتاریسم، هر کدام از افراد جامعه در چرخاندن چرخه ظلم و استبداد حکومت سهیم بودند.اما چطور می‌توان این چنبره دروغ را برای مردم یک جامعه ساخت؟ برای زیستن مردم در چنبره دروغ، حکومت به ایدئولوژی نیاز دارد. ایدئولوژی همان تز فکری حکومت‌ها است. ایدئولوژی احساس هدفمند بودن را به جامعه تزریق می‌‌کند و باعث می‌شود انسان‌ها فکر کنند بخشی از یک هدف والاتر هستند. به همین ترتیب، یک سری انسان به جای شهروند دیدن خود، تبدیل به طرفداران دو آتشه برای حکومت می‌شوند و حاضر هستند برای بقای آن جانفشانی کنند.اما نمود ایدئولوژی در نظام‌های پساتوتالیتر فراتر از این‌ها است. ایدئولوژیْ پل ارتباطی میان رژیم و مردم است. رژیم از طریق ایدئولوژی به مردم نزدیک می‌شود و مردم نیز از طریق همین راه، خود را به رژیم نزدیک می‌نمایند.زمانی که چنین اتفاقی بیفتد، زیستن در سایه چنین رژیمی باعث می‌شود تا حکومت تمام چیزهایی که مردم یک کشور آزاد انتظار تحقق آن را دارند، وارونه یا جعل نماید. برای نمونه در این نظام، سرکوب فرهنگیْ رشد و توسعه فرهنگی خوانده می‌شود، انتخاباتِ نمایشی بهترین نوع دموکراسی است، فقدان آزادی بیان در بهترین و زیباترین لباس آزادی ارائه می‌گردد و سوءاستفاده از قدرت هم آنقدر عادی شده است که رعایت قانون به شمار می‌رود.این رژیم در بند دروغ‌های خودش گیر می‌کند، بنابراین خواه یا ناخواه باید برای بقای نظام دست به جعل و دستکاری حقیقت بزند. این نظام حتی گذشته و آینده را جعل می‌نماید و با ارائه آمار دروغین سعی در خوب جلوه دادن شرایط کشور دارد.نظام‌های پساتوتالیتر به مراتب سختگیرتر و خفقان‌‌آورتر از سایر رژیم‌ها هستند. این نظام باید حتی منکر آن شود که دستگاه امنیتی‌ای فراگیر، خودسر و غیرپاسخگو دارد. خودش را باید حامی حقوق بشر نشان دهد و وانمود کند دلیلی برای زندانی کردن افراد سیاسی ندارد. این رژیم درواقع باید وانمود کند که وانمود نمی‌کند.زمانی که ایفای نقش رژیم به پایان می‌رسد، نوبت مردم است. در این شرایط نیاز نیست که مردم تمام این وارونگی‌ها و تضادها را تحمل نمایند، بلکه فقط کافی است به گونه‌ای رفتار کنند که گویی این دروغ‌ها را باور کرده‌اند یا حداقل در مقابل شنیدن دروغ‌های عجیب و غریب، سکوت اختیار نمایند. این افراد باید نشان دهند که دروغ را تشخیص نداده‌اند؛ اما چطور؟ مانند کاری که سبزی‌فروش ابتدای داستان انجام داد. تابعیت از قانونی که حتی نمی‌دانند چه قانونی است و چه مفهومی دارد، بهترین راه برای کنترل و بقای یک نظام پساتوتالیتر است.افراد با انجام چنین کارهایی مهر تأییدی بر اعمال نظام می‌زنند. اطاعت خود را نشان می‌دهند، رژیم را می‌سازند و تبدیل به خود نظام می‌‌شوند. در این مرحله، اکثر افراد فراموش می‌کنند که این دولت‌ها هستند که از مردم قدرت می‌گیرند.پساتوتالیتر به این معنا است که حکومت همیشه و در همه حال با دستانی پوشیده با دستکش ایدئولوژیکی، حتی در کوچک‌ترین و شخصی‌ترین جنبه های زندگی ملتش دخالت می‌کند.چطور افراد در چنبره دروغ زندگی می‌کنند؟همان‌طور که گفته شد، ایدئولوژی ابزار اصلی حکومت‌های پساتوتالیتر است. ایدئولوژی چیزی است که باعث استحکام حکومت می‌شود و به مرور آنقدر اهمیت پیدا می‌کند که تقریباً تمام قدرت را به دست خود می‌گیرد. در نتیجه، تا زمانی که ایدئولوژی برقرار باشد، حکومت پساتوتالیتر نیز به حیات خود ادامه می‌دهد.ایدئولوژی ستون استحکام و روبنای نظام پساتوتالیتر است.اما این ستونْ زیربنایی بسیار سست دارد. از آنجایی که نظام پساتوتالیتر مجبور به وانمود کردن به چیزی است که نیست، بنابراین شالوده آن نیز بر انبوهی از دروغ‌ها ساخته شده است. این ستون تا زمانی دوام دارد که مردم حاضر باشند زیر چتر دروغ‌های حکومتی زندگی کنند و تمایلی به ابراز نظر واقعی خود نداشته باشند. اما دقیقاً حکومت چه دروغ‌هایی می‌گوید؟بار دیگر مثال سبزی‌فروش را به میان می‌آوریم. شعاری که او پشت شیشه مغازه خود چسباند یکی از همین دروغ‌ها است. سبزی فروش شاید پیش خود فکر کند: « با چنین کاری و تبعیت از نظام از خودم محافظت کرده‌ام. چرا وقتی همه این کار را انجام می‌دهند، من آن را انجام ندهم؟»در ایجا باید از خود بپرسید که آیا اگرهمه خود را در آتش می‌انداختند، این مرد سبزی‌فروش هم حاضر بود خودش را در آتش بیندازد؟شاید در وهله اول با سبزی‌فروش هم‌عقیده باشید و بگویید: «یک شعار نویسی ساده نه ضرری به من وارد می‌کند و نه به دیگران، مگر شعاری که در سبزی‌فروشی نوشته شود را کسی می‌خواند؟»البته که عده بسیاری اصلاً توجهی به آن شعار ندارند، اما در اینجا سؤالی مطرح می‌شود که اگر کسی واقعا این شعار را نمی‌خوانْد، پس چرا نظام پساتوتالیتر آنقدر حساسیت دارد تا شعارها در هم‌جا نصب شوند؟ چرا اگر این سبزی‌فروش شعار را روی شیشه مغازه‌اش نچسباند عواقب سنگینی برایش دارد؟نکته اینجاست که شعار به تنهایی تأثیری ندارد، مسئله تبعیت تمام افراد از یک قانون است. همانطور که گفته شد، در یک نظام پساتوتالیتر ممکن است حتی بسیاری از انسان‌ها متوجهِ وجود چنین نظامی نشوند. اما بهتر است به این نکته نیز توجه داشت که دخالت نظام پساتوتالیتر تنها به اجبارِ چسباندن شعاری روی شیشه سبزی‌فروشی محدود نمی‌شود. یک نظام پساتوتالیتر شعار خود را هرجا، از دکل‌های برق تا بیلبوردهای بزرگ در معرض نمایش می‌گذارد تا خواه یا ناخواه با پیام‌های ناخودآگاهش افراد را به سمت آرمان‌ها و ایدئولوژی خویش جذب کند.‌درواقع اگر زیر سایه یک حکومت پساتوتالیتر زندگی کنید می‌بینید که هیچ جایی نیست که این نشانه‌ها و شعارهای حکومتی را نبینید. شاید در ابتدای کار، مردم متوجه جزئیات نشوند، اما زمانی که شعار به کلی چهره شهر و کشور را تغییر می‌دهد دیگر نمی‌توان آگاهی از پیام‌های حکومت را انکار کرد.زمانی که این شعارنوشته‌ها مانند قطعات یک پازل کنار هم قرار می‌گیرند، تصویری کامل را شکل می‌دهند که پیامی با مضمون «من رئیس تو هستم، حواست به جای پایت باشد» به مردم مخابره می‌کند.در کنار تمامی این‌ها، در نظام‌های پساتوتالیتر افراد عادی از جمله سبزی‌فروش، هم ابزار سرکوب نظام هستند و هم قربانی آن به شمار می‌روند. افراد از این لحاظ که آگاهی کامل از دلیل اقدامات دولت ندارند، یک کار را انجام می‌دهند. بنابراین سبز‌فروشی که چنین شعاری روی شیشه خود چسبانده، اصلاً از خود نمی‌پرسد که آیا شخصاً به این شعارنوشته اعتقاد دارد یا خیر؟به همین دلیل است که یک نظام پساتوتالیتر قدرت سرکوبش را از خود مردم می‌گیرد. مردمی که به واسطه چنین کارهایی آنقدر از هویت اصلی خود خالی می‌شوند که عملاً جسارت ایستادگی در مقابل خواسته‌های غیرمعقول حکومت را ندارند.درنهایت افرادی که تحت لوای این حکومت زندگی می‌کنند برای دوری از دردسرهای حکومت، برای خود پیله‌ای از دروغ می‌بافند که چنبره زدن در آن برایشان امنیتی خیالی را به ارمغان می‌‌‌آورد. زندگی در سایه باوری که حتی خودشان هم به آن اعتقاد ندارند و با اولین ضربه آگاهی از بین می‌رود. اگر مردم یک جامعه به زیستن در چنبره دروغ عادت کنند، جامعه دچار انفعال شده و آنگاه بذر رژیم‌های فاسدتر از دیکتاتوری در جامعه کاشته می‌شود.چرا باید از چنبره دروغ بیرون جست؟بیرون جستن از چنبره این دروغ‌ها کاری بسیار سخت اما واجب است. دوباره نگاهی به مثال سبزی‌فروش می‌اندازیم. تصور کنید سبزی فروش درنهایت روزی عصبانی می‌شود و شعار را از پشت پنجره‌اش برمی‌دارد. او تصمیم می‌گیرد بنا به هر دلیلی، دیگر عامل دستگاه تبلیغ حکومت و سرکوب نباشد. او می‌خواهد باور حقیقیش را فریاد بزند و بگوید اتحاد تمام کارگران جهان رویایی واهی و پوچ است. سبزی‌فروش با شجاعتی که دارد می‌گوید دیگر در انتخابات دروغین شرکت نمی‌کند و زیر یوغ ظلم و ستم و دروغ‌ها نمی‌رود.سبزی‌فروش با چنین کاری، خود را از زیستن در چنبره دروغ‌ها آزاد می‌کند و به زیست در دایره حقیقت روی می‌آورد. زیستن در دایره حقیقت بدان معناست که انسان خود واقعی‌اش باشد و آن کاری را انجام دهد که عمیقاً به آن باور دارد.البته چنین کاری بدون هزینه نیست. راه آزادی و رسیدن به آن هرگز آسان نبوده و نخواهد بود. احتمالاً بهایی که سبزی‌فروش برای چنین کاری می‌پردازد، بیکاری، دردسر درآمدی، پرداخت جریمه و حتی زندان است. اما چرا سبزی‌فروش به بهای چنین هزینه‌ای حاضر به برداشتن شعارنوشته شده است؟وی با این کار به نوعی کورسوی نوری بر پایه‌های سست نظام تابانده و به همه نشان داده است که چطور چنین نظامی بر اساس دروغ شکل گرفته است.زیستن در دایره حقیقت و همراه نشدن با دروغ‌های حکومت، اصلی‌ترین چیزی است که می‌تواند پایه‌های حکومت پساتوتالیتر را بلرزاند. این قدم به ظاهر کوچک، دیگران را نیز تشویق می‌کند تا خودِ واقعیشان را نشان دهند. درواقع من اگر برخیزم و تو اگر برخیزی، در نهایت به آزادی خواهیم رسید. البته که چنین حرکتی از سوی نظام، قانون‌شکنی خوانده می‌شود و خوشایند نیست؛ زیرا زمانی این حکومت‌ها می‌توانند مردم را سرکوب کنند که تمام افراد یک جامعه حاضر به زیستن در سایه دروغ‌های حکومتی باشند.به بیان دیگر، حقیقت، دقیقاً چیزی است که حکومت پساتوتالیتر دائماً سعی در پنهان کردن و دستکاری آن دارد. درنهایت زمانی که خورشید آگاهی بر شب تاریک دروغ می‌تابد، دروغ‌های این حکومت نیز آشکار می‌شود و آنگاه دیگر نمی‌توان جمعیتی که آگاه شده است را ساکت کرد. با این کار، حکومت غافلگیر می‌شود و درنهایت واکنش‌هایی نشان می‌دهد که نه مناسب هستند و نه برای اداره مملکت چاره‌سازند.بنابراین می‌توان گفت که زمینه اولیه شکل‌گیری اپوزیسیون در حکومت‌های پساتوتالیتر، زندگی در دایره حقیقت است. درواقع، قدرت این اتفاق در شکل‌گیری گروه‌های سیاسی نیست. این اتفاق قدرتش در هدایت جامعه به سمت آگاهی، برابری‌خواهی و حق‌طلبی است. این قدرت به مرور در جامعه و بین توده‌های مختلف پخش می‌شود و به ساختار قدرت نفوذ می‌کند. درنهایت، تشکیل اپوزیسیون‌ها کاری می‌کند تا آن‌هایی هم که تا لحظات آخر حاضر به ترک چنبره دروغ نشده‌اند، تحت‌تأثیر قرار بگیرند. قدرت این اسلحه نامرئی به اندازه‌ای زیاد است که می‌تواند به قلب یک ارتش نفوذ کرده و همه را خلع سلاح کند.هرچند که این قدرت نامرئی است، اما درنهایت جنب و جوش‌هایی را شکل می‌دهد که تبدیل به اراده ملی می‌شود و ساختار مرئی پیدا می‌کند. این نمود، شکل‌های مختلفی می‌یابد که از جمله آن می‌توان به مواردی مانند وقوع یک رخداد سیاسی، انقلاب، جنبش اجتماعی، ناآرامی‌های ناگهانی مدنی یا تحول فکری اساسی در جامعه اشاره کرد.از آنجایی که در حکومت‌های پساتوتالیتر، همه مشکلات در پشت دیوار فولادی و ضخیمی از دروغ‌های مختلف پنهان شده‌اند، هرگز نمی‌توان حدس زد که قطره آخر صبر یک جامعه چه زمانی لبریز می‌شود و کی فرو می‌نشیند. حتی به دلیل حجم زیاد دروغ‌های نظام نمی‌توان دلیل و جرقه اصلی وقوع ناآرامی‌های مدنی را تشخیص داد.برای مثال، در چکسلواکی، زمانی آخرین قطره صبر افراد لبریز شد که گروه موسیقی «مردم پلاستیکی دنیا» دستگیر شدند. درنهایت بیانیه‌ای با عنوان «منشور ۷۷» برای حمایت از دستگیری این گروه نوشته شد. این گروه در زمینه موسیقی راک فعالیت می‌کرد و سال ۱۹۷۶، تنها به این دلیل که خود واقعیشان را در آهنگ‌ها نشان داده بودند و با پروپاگاندای گسترده حکومت همسو نبودند، دستگیر و محاکمه شدند.دستگیری این گروه آخرین ضربه نظام به بدنه خودش بود. مردم پس از این دستگیری، از چنبره دروغ بیرون آمدند و دست به تظاهرات زدند. زمانی که صحبت از زیستن در دایره حقیقت می‌شود باید دقت داشت که منظور فقط بیانیه گروه‌های سیاسی یا تشکل‌های احزاب مختلف نیست. درواقع هر فرد به تنهایی می‌تواند از چنبره دروغ‌هایش بیرون بیاید؛ به شرط آنکه علیه بازیچه شدن توسط حکومت اعتراض کند. این دایره حقیقت می‌تواند نامه‌ای از روشنفکران، بیانیه‌های احزاب مختلف، اعتصاب کارگران و بسیاری حرکت‌های مدنی دیگر را شامل شود.بی‌قدرتان آزادی‌خواهآزادی برای انسان‌ها در طول تاریخ مسئله‌ای گرانبها بوده است. بارها جنگ‌های مختلف، انقلاب‌های گوناگون، نهادهای مدنی متعدد و بسیاری موارد دیگر برای رسیدن به آزادی شکل گرفته‌اند. اما در میان همه این‌ها نقش بی‌قدرتان یا همان مردم عادی در حرکت به سمت آزادی کمتر دیده شده است. در حرکت به سمت آزادی باید چند مورد را در پس ذهن داشت.در نظام های پساتوتالیتاریسم کلماتی مانند اپوزیسیون معناییبسیار متفاوت بااصل آن دارند.این اولین موردی است که باید در ذهن داشت. در جوامع دموکراتیک، واژه اپوزیسیون اشاره به احزاب و گروه‌های مخالف دولت دارد. گروه‌هایی که نه‌تنها مخالفتشان با برنامه‌های دولت را آزادانه و علنی بیان می‌کنند، بلکه برای بیرون‌رفت جامعه از مشکلات فعلی نیز راهکار دارند. اپوزیسیون‌ها در جوامع دموکراتیک همچنین دارای قدرت تغییر قوانین هستند. بنابراین، می‌توانند از این قدرت در راستای تحقق واقعی نیازهای جامعه استفاده کنند.اما در حکومت‌های پساتوتالیتر، اپوزیسیون معنای دیگری دارد. زیر پرچم پساتوتالیتر، هیچ روزنه‌ای برای بیان عقاید مخالف وجود ندارد؛ کوچک‌ترین نقد به چشم دشمنی با نظام و حکومت دیده می‌شود. بنابراین، احزاب و گروه‌های مخالف برای نقد دولت و قوانین آن نمی‌توانند شکل بگیرند.درعوض با داشتن آگاهی در چنین نظامی، هر فردی می‌تواند یک اپوزیسیون باشد. برای مثال، همان سبزی‌فروش داستانمان با از سر باز زدنِ چسباندن شعار بر شیشه مغازه و بیان مخالفت خود، به نوعی اپوزیسیون به شمار می‌رود. درواقع، هر کس که زیستن در دایره حقیقت در جامعه پساتوتالیتر را انتخاب کند، خودش را در نقش اپوزیسیون قرار داده است.وقتی هر فرد برای خودش یک اپوزیسیون باشد، به این ترتیب یک نور بر پایه‌های دروغین سیستم پساتوتالیتر می‌تاباند که باعث روشنگری دیگران نیز می‌شود. همین کار به پایه‌های سست نظام ضربه بزرگی خواهد زد. اپوزیسیون‌های فردی به دیگران شهامت می‌دهد تا آزادانه عقایدشان را بیان کنند و با دروغ‌های حکومت همراه نشوند. زمانی که این اتفاق بیفتد، بزرگ‌ترین تهدید برای حکومت‌های پساتوتالیتر شکل می‌گیرد. درنهایت، آگاهی فردی در چنین جامعه‌ای، ایدئولوژی پساتوتالیتاریسم حکومت را از بین می‌برد.احساس نیاز جامعه برای حرکت به سمت آزادی، مسئله دیگری است که باید برای رهایی از یوغ ظلم به آن توجه کرد.بهتر است بدانید انقلاب‌ها و جریان‌هایی که توسط یک عامل بیرون از مردم، مانند رهبر، حزب یا گروه خاصی سازماندهی می‌شود، درنهایت به ورطه تباهی و فساد کشیده می‌شوند. تحول کمونیستی چکسلواکی مصداق واقعی چنین اتفاقی است.مردم چکسلواکی در خلال این تحول با گوشت و پوست و جان خودشان تباهی جامعه با دخالت عوامل بیگانه و خارجی را احساس کردند. آن‌ها می‌دیدند وقتی انقلابی توسط رهبری خارجی و بیرون از کشور هدایت می‌شود چه اتفاقی می‌افتد و درعوض، وقتی خودِ مردم با کارهای معنادار، حرکت‌های مدنی یا اعتراضی، مانند آنچه سبزی‌فروش انجام داد، اعتراض خود را نشان می‌دهند و درنهایت یک جریان انقلابی سازماندهی‌شده می‌سازند چقدر موفق‌تر هستند. مردم چکسلواکی در جریان این تحول دریافتند که این قدرت بی‌قدرتان، یعنی قدرت خودِ مردم است که می‌تواند آن‌ها را به آزادی حقیقی که پایان راه این انقلاب بود برساند.نوع اعتراض نیز از جمله مسائلی است که در راه رسیدن به آزادی باید به آن توجه داشت. در مجموع دو نوع اعتراض مسالمت‌آمیز و اعتراض مسلّحانه وجود دارد.شاید بسیاری برای مقابله با یک نظام پساتوتالیتر و رسیدن به آزادی، اعتراض مسلّحانه را انتخاب کنند، اما باید پرسید مگر یک نظام پساتوتالیتر با چنین ابزاری خودِ مردم معترض را سرکوب نکرده است؟ پس اگر جامعه‌ای برای مبارزه با نظام پساتوتالیتر اعتراض مسلّحانه را انتخاب کند، ناخواسته در مسیری قدم گذاشته است که مقصدش حکومت ظالم دیگری است.بنابراین، اعتراض مسالمت‌آمیز با توسّل به قوانین، راهکار بهتری جهت مبارزه با این چنین نظامی است. در این اعتراض‌ها باید از همان قوانین نظام پساتوتالیتر علیه خودش استفاده کرد. با چنین کاری، افراد در ظاهر به قوانین حکومت تن داده‌اند که اگر چه نوعی دروغ و ریاکاری است، اما درنهایت به نفع کل جامعه خواهد بود. برای توجیه این مسئله چند دلیل وجود دارد:تفاوت نظام پساتوتالیتر و دیکتاتوری سنتی یکی از عمده‌ترین دلایل برتری اعتراض مسالمت‌آمیز بر اقدام مسلّحانه است. در شکل دیکتاتوری سنتی، افراد معمولاً با زور و به کمک گروه کوچکی از اوباش قدرتمند بر مردم مسلّط شده‌اند.اما یک نظام پساتوتالیتر برای اینکه بتواند ایدئولوژی خود را در جامعه گسترش دهد نیاز به وضع قوانین مختلف و زمان دارد. چنین رژیمی باید خود را مدافع حقوق بشر نشان دهد و قوانینش در دفاع از آزادی و مبارزه با ظلم باشد. این رژیم هرچند این کارها را انجام نمی‌دهد، اما زمانی که پایه‌های سست و دروغین آن با حرکت‌های مدنی، مانند کاری که سبزی‌فروش کرد روشن شود، درنهایت آن‌هایی که با توسل به همین قوانین روی کار آمده‌اند، محکوم خواهند شد. بنابراین، اعتراضات مسالمت‌آمیز خیلی بهتر می‌تواند افراد را از چنبره دروغ بیرون آورده و وارد دایره حقیقت کند.در مقابل با انتخاب اقدام مسلّحانه، نه‌تنها درنهایت یک حکومت خشن دیگر روی کار می‌آید، بلکه مردم نیز در مقابل یکدیگر قرار می‌گیرند. بنابراین، با رخ دادن هرج‌ومرج در شهر، زمینه برای سرکوب شدیدتر معترضان فراهم می‌شود و حکومت پساتوتالیتر بهانه‌ای که می خواهد را به دست می‌آورد. این حکومت با دست‌آویز کردن اقدامات خشونت‌بار معترضان، آنان را ناقض امنیت و قوانین کشور نشان می‌دهد و در کنار سرکوب معترضان کاری می‌کند که قشر خاموش و خاکستری نیز با او همراهی کنند.آیا غرب آن مدینه فاضله است که می‌نماید؟دنیای امروزی با سرعت هرچه بیشتری رو به پیشرفت می‌رود و این پیشرفت با زوال در زمینه‌های مختلف همراه است. متأسفانه برای جلوگیری از این زوال، هیچ راه‌حل فلسفی، اجتماعی، سیاسی و غیره وجود ندارد. تنها زمانی می‌توان از این زوال جلوگیری کرد که انسان‌ها خودشان را بخشی از جهان بدانند.زمانی که انسان یاور انسان دیگری باشد و یک بازسازی عمومی اخلاقیصورت بگیرد، میتوان به بازسازی سیاسی جهان نیز امیدوار بود.از بین بردن نظام‌هایی مانند پساتوتالیتاریسم هم بخشی از بازسازی سیاسی جهان است. این دسته از نظام‌ها علاقه دارند با مشغول کردن انسان‌ها به مادیات و زندگی مصرف‌گرایی، آنها را از اخلاقیات دور کنند.در چنین نظامی انسان‌ها برای هیچ‌چیز فراتر از بقای خود، احساس مسئولیت نمی‌کنند و منفعت شخصی را بر منفعت جمعی ترجیح می‌دهند. در نظام‌های پساتوتالیتر، انسان‌ها تبدیل به افرادی دل‌بریده از اخلاق می‌شوند که به کام حکومت نیز بسیار شیرین است. بنابراین، چنین نظامی تمام تلاش خود را می‌کند تا این بی‌اخلاقیْ به تمام جامعه سرایت کند؛ زیرا درنهایت، بی‌اخلاقیِ جمعیْ زمینه برای زندگی در چنبره دروغ‌های حکومتی را فراهم می‌سازد.با در نظر داشتن این موضوع، نگاهی به دموکراسی غربی می‌اندازیم. به عقیده بسیاری، غرب، آرمان‌شهر دموکراسی است؛ اما در دموکراسی غربی نیز گاهی شاهد مورد مشابهی که اشاره شد، هستیم.مصرف‌گراییْ محصول زندگی غربی است. بنابراین، دور از انتظار نیست که انسان‌ها مسئولیتی را که در قبال جامعه دارند فراموش کنند. در یک عبارت می‌توان گفت تنها چیزی که می‌تواند دنیای امروز را نجات دهد، «انقلاب اساسی اذهان و افکار عمومی» است.بحرانی که بشر امروزی در آن فرو رفته بسیار عمیق‌تر از چیزی است که به آن، جامعه مصرفی و صنعتی می‌گوییم. عدم آگاهی فکری، بی‌اخلاقی، تیره‌روزی سیاسی و اجتماعی، تنها گوشه‌ای از این کِرم‌چاله هستند.بنابراین، شکست اخلاقی انسان‌ها زیر سایه حکومت‌های پساتوتالیتر صرفاً یکی از صورت‌های شکست عمومی انسان مدرن است.با استدلال به این موضوع می‌توان گفت دموکراسی‌های غربی که اغلب برای رسیدن انسان به آزادی شکل گرفته‌اند، بازهم دارای عیب و نقص‌های بی‌شماری هستند. در سیستم دموکراسی غربی، گاهی انسان‌ها بازیچه می‌شوند؛ زیرا در این سیستم‌ها افراد شاهد دستگاه‌های سیاسی طویل و پرپیچ و خمی هستند که به روش‌های مختلف با نوع کارکرد متفاوتی که دارند بار هرگونه مسئولیت شخصی را از دوش شهروندان برمی‌دارند تا مشارکت سیاسی آن‌ها کمتر شود. درحالی‌که دموکراسی واقعی می‌گوید انسان‌ها باید به این بلوغ فکری برسند که در قبال اتفاقات و تحولات دنیا مسئولیت دارند.امروزه در غرب، جوامعی وجود دارند که به شکل پیچیده‌ای در انباشت سرمایه از طریق دخل و تصرف و توسعهٔ پنهان دست دارند. در این جوامعْ مصرف‌گرایی، تبلیغات، تجارت و سیل اطلاعات مانند روندی دیکتاتوری هدایت می‌شوند و افراد حتی نمی‌دانند که اطلاعات دریافتیشان دستخوش تحلیل و تفسیر دیگران است.به عقیده الکساندر سولژِنیتسین، نویسنده کتاب مجمع‌الجزایر گولاگ، آزادی‌هایی که بر پایه مسئولیت شخصی نباشند، توهم هستند.مثال حرکت سبزی‌فروش و ورود به دایره حقیقت، یکی از نمونه‌های آزادی‌های مبنی بر مسئولیت‌های شخصی است. زمانی که فردی به دنبال چنین آزادی‌ای باشد، نه‌تنها درد دیگران برایش اهمیت دارد، بلکه برای حق‌طلبی نیز برمی‌خیزد. چنین چیزی در دموکراسی سنتی تعریف نشده است.البته دقت داشته باشید چنین چیزی به معنای آن نیست که حکومت‌های بر پایه دموکراسی خوب عمل نمی‌کنند، بلکه برای کشورهایی که حکومت پساتوتالیتر را تجربه کرده‌اند، دموکراسی می‌تواند «گزینه موقت» خوبی باشد. اما اگر پایه‌های حکومت جدید این کشور بر دموکراسی بنا شود و آن را به نوعی آرمان سیاسی نهایی ببینیم، باز هم باید شاهد افول آن ملت بود.سخن پایانیدولت‌ها از مردم قدرت می‌گیرند و این قدرت باید ابزاری برای حق کرامت‌های انسانی و حقوق اولیه بشر باشد. هیچ دولتی نباید فراموش کند که با قدرت همین مردم عادی بوده است که روی کار آمده و اکنون باید به خواسته‌های آن‌ها اهمیت دهد، اما چه می‌شود که چنین اتفاقی نمی‌افتد؟قدرت هر دولتی در دست بی‌قدرتان، یعنی مردم عادی است. این مردم عادی هستند که تعیین می‌کنند چه کسی روی کار بیاید و چه کسی بماند؛ بنابراین اگر جامعه‌ای دارای آگاهی نباشد می‌تواند در حین تحول یک حکومت یا در جریان یک انقلاب به جای حرکت به سمت آزادی به بی‌راهه برود. این دقیقا اتفاقی بود که طی تحول کمونیستی چکسلواکی رخ داد. مردم چکسلواکی در دوره‌ای از تاریخ زیر یوغ حکومت جدیدی بودند که نه بویی از دیکتاتوری سنتی داشت و نه شباهتی به حکومت‌های توتالیتر. مردم چکسلواکی در آن دوره تحت لوای نظامی به نام «پساتوتالیتاریسم» زندگی می‌کردند.نظامی که نه تنها با انسان‌ها، بلکه با انسانیت مشکل اساسی داشت. نظام‌های پساتوتالیتر حتی از غده‌های سرطانی نیز خطرناک‌تر هستند. درواقع نظام‌های پساتوتالیتر، دیگر نه یک سیستم تمامیت‌خواه و توتالیتر هستند و نه شباهتی به دیکتاتوری‌های سنتی و کلاسیک دارند. این سیستم به راحتی انسان‌ها را به بردگی می‌گیرد و اساس همه‌چیز در آن دروغ است.سیستم پساتوتالیتاریسم از توتالیتاریسم درس آموخته و یاد گرفته شبیه به دموکرات‌ها باشد. بنابراین، قوانین او در ظاهر به کرامت انسانی احترام می‌گذارند، اما در باطن، بوی تعفن دروغ‌های سیاسی در همه‌جای بدنه نظام به مشام می‌رسد. انسان‌ها نیز بی‌خبر، با زندگی در چنبره دروغ تن به فرمانبرداری از این نظام می‌دهند.نظام پساتوتالیتر می‌داند که برای اتحاد و ماندن نیاز به یک ایدئولوژی دارد؛ موضوعی که همه را در یک راه همسو سازد. بنابراین، با دست‌آویز کردن ایدئولوژی که به انسان‌ها هویت، کرامت و اخلاق می دهد کاری می‌کند که به دلیل ترسِ از دست دادن داشته‌ها با حکومت همراه شوند.در این میان، راه چاره نیز وجود دارد. این راه چاره افزایش آگاهی فردی است. زمانی که یک فرد آگاه شود، از چنبره دروغ‌ها بیرون می‌آید و اول از همه می‌پرسد که در چه نظامی دارد زندگی می‌کند. با این سؤال، اساس زندگی او بر هم می‌ریزد. با خودآگاهی و خروج از چنبره دروغ، هر فردی می‌تواند روزنه‌ نوری بر بدنه دروغین و تاریک نظام پساتوتالیتاریسم بتاباند. کم کم با افزایش آگاهی جمعی سایرین نیز از چنبره دروغ خارج و حرکت به سمت آزادی شروع می‌شود.حرکت به سمت آزادی، شور و شوق انقلابی و آرزوی رسیدن به زندگی بهتر کاری می‌کند که جامعه برای تغییر به پا خیزد. به این ترتیب، پایه‌های حکومت پساتوتالیتر شکسته می‌شود و افراد می‌توانند آهسته و با آگاهی به سمت آزادی بروند. در حرکت به سمت آزادی، باید به عوامل مختلفی از جمله تفاوت نظام پساتوتالیتاریسم، تأثیر دخالت بیگانگان و از همه مهم‌تر، نوع اعتراض توجه داشت.مردم چک با انقلاب مخملی خود توانستند به آزادی برسند، اما این اعتراض کاملاً مسالمت‌آمیز بود. اعتراض مسلّحانه کاری می‌کند که افراد علیه هم شوند و درنهایت، باریکه راه آزادی به بی‌راهه و روی کار آمدن نظام‌های بی‌کفایت دیگر بینجامد.زمانی که جامعه می‌خواهد به آزادی برسد، باید تاریخ سایر کشورها را نیز از نظر بگذراند. برای مثال، با نگاهی به دموکراسی غربی به راحتی متوجه خواهید شد که غربْ آن آرمان‌شهری نیست که تمام حقوق بشر در آن رعایت می‌شود. برعکس، فرهنگ مصرف‌گرای غرب و بی‌اخلاقی کاری می‌کند که دموکراسی به شکلی ناقص در این کشورها پدیدار شود. بنابراین، چندان نمی‌توان با قطعیت گفت  که غرب آرمان‌شهر دموکراسی است. درواقع جهان زمانی تغییر می‌کند که هر فرد به اندازه خودش مسئولیت سیاسی و اجتماعی را انجام دهد. تغییر جهانی از تغییر فردی شروع می شود.#کتاب#کتابخوانی#معرفی_کتاب#سوبژه</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «کتابخانه‌ی نیمه شب»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-ilkgkkvej7uj</link>
                <description>کتابخانه نیمه شب The Midnight Libraryداستان کتابخانه‌ای که آرزویش را داریداثر مت هیگ (Matt Haig)چطور نورا سید در کتابخانه نیمه‌شب، زندگی را یافت؟تا به حال در شرایطی بوده‌اید که با خود فکر کنید: «چه شد که کارم به اینجا رسید؟»، «آیا خودم را در این لحظه دوست دارم؟»گویی در هزارتویی از افکار منفی گم شده باشید و همه‌چیز تقصیر خودتان باشد؛ زیرا تک‌تک راه‌هایی که به اشتباه بزرگ کنونی ختم شده‌اند را خودتان انتخاب کرده‌اید.مسئله اینجاست که می‌دانید راه‌های زیادی وجود داشت که می‌توانست شما را از این هزارتو نجات دهد؛ زیرا صدای افرادی که آن سوی هزارتو هستند را می‌شنوید و به این فکر می‌کنید که شاید یکی از تصمیماتتان راه نجاتتان از چه کنم‌ها بود.تا به حال چنین فکرهایی داشته‌اید یا فقط «نورا سید» داستان «کتابخانه نیمه‌شب» درگیر این هزارتوی فکری است؟«من موقعیت‌های زیادی برای ساختن زندگی‌‌ام داشتم و تک‌تک‌شان را از دست دادم. با بی‌احتیاطی و بدشانسی خودم، دنیا روی خوشش را از من گرفت. من لیاقت شادی و ارزش زندگی ندارم؛ بنابراین کاملاً منطقی به نظر می‌رسد که من هم دیگر در این دنیا نباشم. اگر احساس می‌کردم ماندنم ممکن است، می‌ماندم؛ اما چنین احساسی ندارم. من مجموعه‌ای از شکست‌ها و تصمیمات اشتباه هستم که زندگی را به کام خودم و دیگران تلخ کرده‌ام؛ بنابراین نمی‌توانم بمانم. با ماندنم زندگی را برای دیگران بد کرده‌ام.چیزی برای ارائه ندارم.متأسفم، باهم مهربان باشید.خدانگهدارنورا»این آخرین یادداشت نورا سید ۳۵ ساله پس از روزی وحشتناک است. او درست پیش از رسیدن ساعت به نیمه شب با خوردن قرص اوردوز میکندو به استقبال مرگ میرود.اما در کمال تعجب در جایی میان مرگ و زندگی، به نام «کتابخانه نیمه‌شب» بیدار می‌شود.جایی که نه انتهایی دارد، نه ابتدایی، ردیف قفسه‌هایش از بالا سر به فلک کشیده‌اند و گویی تمامی ندارند. این کتابخانه یک کتابدار مهربان هم دارد؛  او کتابدار پیر دوران مدرسه نورا، خانم «لوئیس اِلم» است.خانم الم به او می‌گوید که کتابخانه نیمه‌شب جایی میان مرگ و زندگی است و ردیف‌های این کتابخانه تا اَبَد ادامه دارند. هر کتاب این کتابخانه این فرصت را در اختیار نورا قرار می‌دهد تا یکی از زندگی‌هایی که می‌توانست را تجربه کند. او در این کتابخانه، فرصت زندگی کردن حسرت‌ها و ای کاش‌هایش را دارد.خانم الم کتابی به نام کتاب حسرت‌ها به دست او می‌دهد که شامل تمام آرزوهایش از بدو تولد تا ۳۵ سالگی می‌شود و اکنون این نوراست که باید تصمیم بگیرد چه می‌خواهد.او که تقریباً در هر چیزی شکست خورده، به غیر از مرگ و ترک کتابخانه چیزی نمی‌خواهد؛ اما با اصرارها و تشویق‌های خانم الم، زندگی‌های مختلف را تجربه می‌کند، دردشان را می‌چشد، با آدم‌هایش آشنا می‌شود و می‌بیند که اگر به دنبال یک آرزو می‌رفت یا تصمیمی دیگر می‌گرفت چه می‌شد.حال، نورای داستان که با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند، پس از سفری طولانی و تجربه هزار هزار زندگی و تحمل رنج‌ها و دردهایشان باید تصمیم بگیرد که چه می‌خواهد.‌نورا سید؛ گذشته وحشتناک، یک روز وحشتناک‌‌تر و تصمیمات فاجعه‌بارنورا سید، نوزده سال دارد. در کتابخانه کوچک مدرسه هِیْزِلدین در شهر بِدفورد، پشت میز کوتاهی با خانم اِلم شطرنج بازی می‌کند. آن‌ها از آینده نورا و اینکه می‌خواهد در چه رشته‌ای ادامه تحصیل دهد حرف می‌زنند. نورا از نگرانی‌هایش می‌گوید و خانم الم که تقریباً تنها دوست او در تمام مدرسه است، مانند همیشه به او گوشزد می‌کند که نگرانی‌هایش طبیعی است و دنیایی از احتمالات پیش‌رویش قرار دارد که هرکدام از آن‌ها می‌توانند تبدیل به واقعیت شوند.خانم الم به نورا یادآوری می‌کند که او چقدر «یخچال‌شناسی» را دوست دارد و می‌تواند در این رشته، ادامه تحصیل بدهد.درست در همین لحظه، تلفن کتابخانه مدرسه زنگ می‌خورد و برای همیشه، آینده نورا تغییر می‌کند. نورا پدرش را از دست می‌دهد. او که شناگر ماهری به شمار می‌رفت، پیش از فوت پدرش شنا را کنار گذاشته بود و به این ترتیب، احتمال تبدیل شدن به شناگر المپیک را از دست داده بود. حال با فوت پدر، او بیش از پیش احساس درماندگی می‌کرد. این احساس سال‌ها ادامه پیدا می‌کند تا اینکه او به ۳۵ سالگی می‌رسد.نورا در این سن با افسردگی شدیدی دست و پنجه نرم میکند. او گذشته وحشتناکی داشته و اکنون نمیداند که قرار است بدترین روز زندگی اش نیز رقم بخورد.ساعت‌ها پیش از اینکه نورا سید تصمیم به مردن بگیرد، روی مبل رنگ و رو رفته خانه‌اش نشسته بود که زنگ در به صدا در آمد. «اَش» (Ash)، جراح جوان و موقری که در همسایگی او زندگی می‌کرد پشت در بود. نورا آن روز، چندان احساس خوبی نداشت؛ زیرا «ولتر»، گربهٔ راه‌راه عزیز و نارنجی‌اش را پیدا نمی‌کرد.اَش که به وضوح از ورزش بازمی‌گشت، با رنگ و روی پریده به نورا گفت که گربه‌اش را نزدیک جاده اصلی پیدا کرده است. نورا و اش هراسان ولتر را پیدا می‌کنند و همانجاست که اش می‌گوید ولتر مرده است.نورا با احساس افسردگی بیشتری به خانه بازمی‌گردد. آنقدر روی قلبش احساس سنگینی دارد که به حال ولتر افسوس می‌خورد؛ اما این تازه شروع یک روز وحشتناک برای نورا است. در چند ساعت آینده، همه‌چیز برای او تغییر می‌کند.بعد از ظهر، ۹ ساعت و ۳۰ دقیقه پیش از اینکه نورا تصمیم به مردن بگیرد، با تأخیر به محل کاری که بیش از ۱۲ سال است در آن کار می‌کند، می‌رسد. نورا در یک مغازه فروش لوازم موسیقی به نام «تئوری ریسمان» مشغول به کار است. او پیش از این، سابقه فعالیت در یک گروه موفق به نام «هزارتو» (The Labyrinths) را داشت که به همراه برادرش «جو» و دوست برادرش «راوی»، آن را به راه انداخته بودند. این گروه به اندازه‌ای موفق شد که توانستند با کمپانی‌ بزرگ یونیورسال (Universal) برای ضبط آلبوم قرارداد ببندند؛ اما درست در لحظه آخر، نورا به دلیل عدم موافقت نامزدش «دَن» با فعالیت او در گروه، تمام کارها را لغو کرد. نورا دو ماه پیش از ازدواج با دن نیز برنامه عروسی‌شان را برهم زد.نورا مجموعه سنگینی از شکست‌ها و اتفاقات بد را به دوش می‌کشید. از رها کردن شنا در نوجوانی تا خواندن فلسفه به جای یخچال‌شناسی یا زندگی در بدفورد به جای راه‌اندازی میخانه‌ای که با دن آرزویش را داشت. در کنار تمام این‌ها فوت مادرش نیز ضربه آخر زندگی به او بود. پس از آن، نورا در حلقه بی‌پایانی از اتفاقات بد قرار گرفت که سرچشمه تمام آن‌ها خودش بود. او هرگز به دنبال هیچ‌کدام از آرزوها و رؤیاهایش نرفت و تبدیل به نورایی شد که حتی تصور نمی‌کرد.حالا با تمام این‌ها، صاحب مغازه هم آن روز به او گفت که به علت توسعه مغازه، دیگر نمی‌تواند حقوق او را بپردازد و اخراج است. نورا که آسمان بر سرش خراب شده بود، با حجم زیادی از اندوه از مغازه بیرون آمد.او همه را از خود رانده بود. دن که کم و بیش به او پیام می‌داد و دائم‌الخمر شده بود را نادیده می‌گرفت، رابطه بی‌نظیرش با تنها دوست صمیمی‌اش «ایزی»، از وقتی به استرالیا رفت، کم شده بود و اصلاً رابطه خوبی با برادرش «جو» نداشت.نورا با احساسی عمیق و البته درست، از اینکه قرار است همه‌چیز بدتر شود به سمت روزنامه‌فروشی رفت تا از باران در امان بماند. در همین مغازه، با «راوی»، دوست برادرش ملاقات می‌کند. او نیز تمام حسرت‌ها و بدبختی‌هایش را بر سر نورا آوار می‌کند و او را مقصر همه‌چیز می‌داند.۵ ساعت پیش از تصمیم نورا به مردن، او که مربی نیمه‌وقت آموزش پیانو به پسر کوچکی به نام «لئو» بود، به دلیل بی‌حواسی و حجم ناراحتی‌های آن روز، وعده کلاس را فراموش می‌کند و از این کار نیز اخراج می‌شود.ساعت به وقت کتابخانه نیمه‌شبنورا ساعت‌هاست که روی زمین خانه بی‌حرکت نشسته است. او درنهایت تصمیمش را می‌گیرد.نورا به این نتیجه رسیده است که هر احتمالی در زندگی‌اش را نابود کرده و اکنون هیچ راهی به غیر از مرگ پیش‌رویش نیست. او احساس اضافی بودن می‌کند و نفس کشیدنش را حرام کردن اکسیژن می‌داند.نورا به تمام نقش‌‌هایی که می‌توانستند واقعی شوند فکر می‌کند.شناگر، موسیقی‌دان، فیلسوف، یخچال‌شناس، همسر، مادر، مسافر و...! او به هیچ‌کدام نرسیده بود. حتی فکر می‌کرد که نتوانسته عنوان «صاحب گربه» را هم نگه دارد.نورا پس از گذاشتن پیام صوتی برای برادرش و گفتن اینکه چقدر او را دوست دارد و نوشتن یک نامه خداحافظی برای اولین شخصی که پیدایش می‌کند، دست به اُوِردوز با قرص‌های افسردگی‌اش می‌زند.ساعت درست ۱۲ نیمه‌شب را نشان می‌دهد که نورا در محیطی ناآشنا بیدار می‌شود. ابتدا فضا آنقدر مِه‌آلود است که نمی‌تواند چیزی را تشخیص دهد. به آهستگی جلو می‌رود تا هیبت ساختمانی شبیه به یک کتابخانه روبه‌رویش ظاهر می‌شود. وارد کتابخانه می‌شود و اینجا درست همان «کتابخانه نیمه‌شب» است.کتابخانه نیمه شب جایی است میان مرگ و زندگی؛ مکانی که او میتواندببیند سرنوشت آرزوها حسرتها و هر آنچه که میخواست چگونه خواهد بود؟او با شک و دودلی از اینکه مرده است یا زنده، وارد ساختمان کتابخانه می‌شود. ساختمانی پر از کتاب‌های عجیب و غریب، قفسه‌هایی که گویی انتهای عمودی و افقی ندارند، با کتابداری آشنا!کتابدار این کتابخانه، همان کتابدار دوران مدرسه‌اش، «خانم اِلم» است. خانم الم، راهنمای نورا در کتابخانه نیمه‌شب می‌شود و به او می‌گوید که در کتابخانه نیمه‌‌شب می‌تواند تمام زندگی‌های ممکن و احتمالات بی‌پایانی که نورا می‌توانست در آن‌ها حضور داشته باشد ببیند.خانم الم بادقت از کتابخانه نیمه‌شب برایش صحبت می‌کند. اینکه بین مرگ و زندگی، کتابخانه‌ای وجود دارد و کتاب‌های طبقات بی‌انتهای آن، کتاب زندگی‌هایی هستند که می‌توانست آن‌ها را تجربه کند. این کتاب‌ها به نورا نشان می‌دادند که اگر تصمیم‌های دیگری در زندگی‌اش گرفته بود چه می‌شد، آیا می‌توانست به یکی از حسرت‌هایش پایان دهد؟ آیا کاری را متفاوت انجام می‌داد؟خانم الم حتی می‌گوید که نورا شانس امتحان کردن این زندگی‌ها را دارد و می‌تواند اگر خواست، یک زندگی را انتخاب کند. اگر نورا توانست از میان این زندگی‌ها، زندگی محبوبش را بیابد، همه‌چیز تغییر می‌کند و وارد آن زندگی می‌شود.اما نکته اینجاست که نورا در صورتی می‌تواند یک زندگی دیگر را برای خودش داشته باشد که در زندگی اصلی‌اش نَمیرد. اینجا بودنش به این معنی است که هنوز نمرده است. با مرگ نورا، امکان انتخاب زندگی‌های دیگر هم از دست می‌رود و کتابخانه نیمه‌شب ناپدید می‌شود؛ بنابراین، نورا زمان زیادی ندارد و باید هرچه سریعتر تصمیم بگیرد.حالا وقت آن بود که نورا تصمیم بگیرد می‌خواهد چطور زندگی کند. نورا حتی نسبت به تمام صحبت‌های خانم الم جبهه می‌گیرد و می‌گوید که دوست ندارد هیچ زندگی‌ای را امتحان کند. او مرگ را انتخاب کرده است و اکنون علاقه‌ای به دیدن زندگی‌های دیگرش ندارد.باوجود تمام بهانه‌هایی که نورا می‌تراشد، سرانجام راضی می‌شود تا کتابی به نام «کتاب حسرت‌ها» را بخواند.خانم الم، کتاب حسرت‌ها را به نورا نشان می‌دهد. کتابی عجیب که مجموعه تمام حسرت‌ها و آرزوهایی است که نورا از ابتدای تولد تا ۳۵ سالگی داشته است؛ آرزوهایی مانند اینکه «می‌خواهم یخچال‌شناس شوم»، «می‌خواهم با دن ازدواج کنم»، «می‌خواستم مهربان باشم» و میلیون‌ها خواسته دیگر و یک حسرت چشمک‌زن به نام «می‌خواستم مادر خوبی باشم» در این کتاب جا خوش کرده‌اند و چنان وزن سنگینی دارند که نورا برای نگه داشتن کتاب مجبور می‌شود روی زمین بنشیند.با تشویق‌های خانم الم، نورا ترغیب می‌شود یک آرزو و حسرت را انتخاب کند. خانم الم می‌گوید هر زمان که خواست می‌تواند از این زندگی و آرزو بیرون بیاید و این زندگی‌ها تمام «زندگی‌های ممکن» نورا هستند. اگر در یک زندگی، احساس رضایت و شادمانی داشت می‌تواند در آن بماند و به این ترتیب می‌فهمد چه می‌خواهد و خواستن در کتابخانه نیمه‌شب، یعنی زنده ماندن و امید به زندگی!درنهایت، نورا یک آرزو را انتخاب می‌کند: «می‌خواهم با دَن ازدواج کنم و رؤیایمان را واقعی کنیم!»با گفتن این جمله، جادوی کتابخانه نیمه‌شب آغاز می‌شود. ردیف‌های کتابخانه با سرعت جابه‌جا می‌شوند و نورا در فضایی دیگر ناگهان به هوش می‌آید.چهار زندگی، چهار تجربه، چهار حسرتنورا اکنون در هوای سرد و تمیزِ جایی که بدفورد نیست حضور دارد. نمی‌داند کجاست. با نگاهی به اطراف، تابلوی میخانه‌ای به نام «میخانه سه نعل اسب» را می‌بیند؛ میخانه‌ای که او و دن آرزوی راه‌اندازی‌اش را داشتند.جایی که میخانه واقع شده است، بسیار به روستایی که دن آرزوی زندگی در آن را داشت شبیه است. نورا نگاهی به دستش می‌اندازد و حلقه ازدواج ساده‌ای می‌بیند. احساس می‌کند شاداب‌تر است. چند نفری بیرون از میخانه با او سلام و احوال‌پرسی می‌کنند و نورا بی‌ آنکه بداند جوابشان را می‌دهد.در زندگی اصلی مادر نورا درست ۳ ماه پیش از مراسم ازدواج او و دن مُرده بود و نورا به دلیل افسردگی زیاد ۲ روز پیش از برگزاری مراسم دن را ترک کرده بود.حالا نورا پس از گفتن اینکه حسرت زندگی با دن را دارد، درست مقابل میخانه‌ رؤیاهایشان ایستاده بود. دلش می‌خواست سریع‌تر دن را ببیند و بداند چه شده است.نورا به آهستگی وارد میخانه می‌شود. فضایش درست همان شکلی است که تصور می‌کردند. دن نیز آنجا حضور دارد و مقدار زیادی نوشیدنی خورده است.نورا بهت‌زده از اطرافش با او صحبت می‌کند. دن بسیار فرق کرده است. چند سالی از ازدواجشان می‌گذرد و در تلاش برای بچه‌دار شدن هستند. میخانه‌ای که راه‌اندازی کرده بودند، هرچند بسیار موفق شده بود؛ اما پس از شدت گرفتن سرطان مادر نورا دچار مشکلات مالی شد. اکنون نیز میخانه در وضعیت خوبی به سر نمی‌برد و از قرار معلوم، «دن» به نورا خیانت کرده است؛ آن هم نه یک مرتبه، بلکه دو مرتبه با فردی که «نورا» می‌شناخت. همین موضوعات باعث شد که نورا احساس کند زندگی با دن چیزی نیست که می‌خواهد.صحبت‌های او و دن کم‌کم تبدیل به بحث می‌شود. نورا از آرزوها و رؤیاهایی مانند رها کردن گروه موسیقی موفقش به‌خاطر دن یا مسائل دیگر صحبت می‌کند و به وضوح، بی‌توجهی دن را می‌بیند. او دیگر همان مرد خوش‌ذوق و شوخ‌طبع گذشته نیست.هرچند که نورا عشق را در این زندگی تجربه کرده بود؛ اما ظاهراً رابطه‌اش با دن پایان خوبی نداشت. به همین دلیل، پس از اینکه احساس کرد عمیقاً از این زندگی راضی نیست، دوباره به کتابخانه نیمه‌شب بازگشت.نورا شاکی از زندگی‌ای که تجربه کرده است، به خانم الم می‌گوید که دیگر علاقه‌ای به تجربه سایر حسرت‌ها ندارد و می‌خواهد بمیرد. اما کتابدارِ مهربان به او می‌گوید که پیش‌بینی عواقب تغییرات و تصمیم‌ها بسیار دشوار است و بیاید و یک مرتبه دیگر حسرت و آرزویی ساده‌تر را امتحان کند.با تشویق‌های خانم الم، نورا حسرت زندگی با گربه‌اش را انتخاب می‌کند. او می‌گوید: «می‌خواهم زندگی‌ای را ببینم که در آن، ولتر، گربه راه راه نارنجی و عزیزم، آن شب از خانه بیرون نرفته است. می‌خواهم زندگی‌ای را تجربه کنم که در آن، دست به خودکشی نزده‌ام و از گربه‌ام خوب مراقبت کرده‌ام. حتی اگر شده برای یک مدت کم، این زندگی را می‌خواهم.»این مرتبه، نورا روی تخت خانه‌اش که مرتب‌تر از قبل است بیدار می‌شود. تمام خانه را به دنبال گربه‌اش می‌گردد؛ اما دوباره جسد بی‌جان ولتر را زیر تخت پیدا می‌کند. با تجربه این صحنه و زندگی، نورا سرخورده‌تر از قبل به کتابخانه نیمه‌شب باز می‌گردد.نورا با عصبانیت به خانم الم می‌گوید که این زندگی‌ای نبود که می‌خواست. خانم الم به او می‌گوید که ولتر قرار نبود هرگز زنده بماند؛ زیرا دچار بیماری قلبی بود و دیر یا زود در هر زندگیِ ممکنِ دیگری هم جانش را از دست می‌داد.نورا وقتی می‌فهمد که خانم الم این موضوع را می‌دانسته و او را به این زندگی فرستاده است، عصبانی‌تر می‌شود؛ اما خانم الم با آرامش به نورا می‌گوید که «زندگی با نورا» بهترین زندگی ممکن برای گربه‌اش ولتر بوده و در تمام زندگی‌های دیگرش، دوران بسیار سختی داشته است.او به نورا گوشزد می‌کند که با تجربه این حسرت، دریافته که «مراقب خوبی برای ولتر» بوده و مرگ گربه‌اش اصلاً تقصیر او نیست.نورا دوباره به کتاب‌ حسرت‌ها نگاه می‌کند و متوجه می‌شود که دیگر اثری از حسرت «کاش صاحب خوبی برای ولتر بودم» نیست.نورا این‌بار آرزو می‌کند که با دوستش ایزی به استرالیا رفته باشد و آن زندگی را تجربه کند. او ناگهان در استخری شلوغ‌ و در یک روز آفتابی بیدار می‌شود. اکنون قهرمان مسابقات شنا است، در ساحل برونته سیدنی زندگی می‌کند و به وضوح، چیزی در زندگی‌اش عوض شده است.دن در زندگی‌اش حضور ندارد و در این زندگی، نورا شعر می‌گوید و نوشته‌هایش را در اینستاگرام به اشتراک می‌گذارد. اما هنوز خبری از ایزی نیست. پس از جستجوهای فروان، درنهایت نورا می‌فهمد که ایزی پس از نقل مکان به استرالیا، در یک تصادف رانندگی، جانش را از دست داده است. نورا هم با دردی وصف‌نشدنی به کتابخانه نیمه‌شب باز می‌گردد.یأس و اندوهْ او را فرا گرفته است؛ بنابراین با رفتاری جدی‌تر به خانم الم می‌گوید: «دیدید؟ هیچ زندگی‌ای وجود ندارد که من در آن خوشحال باشم!»این مرتبه خانم الم پیشنهاد می‌کند که رؤیای شناگر شدنش را زندگی کند. در این زندگی، نورا یک شناگر مشهور المپیک است. او در بسیاری مسابقات برنده شده و عنوان سریع‌ترین شناگر را نیز دارد.برادرش مدیر برنامه‌های اوست و رابطه خوبی باهم دارند. نورا همچنین یک سخنران انگیزشی است. او هرچند که مادرش را از دست داده، اما پدرش هنوز زنده است و با زنی به نام «نادیا» ازدواج کرده.نورا در این زندگی، هرچند شاد است، اما ظاهراً مشکلات سختی را پشت‌سر گذاشته که باعث می‌شود درست در وسط سخنرانی بزرگ انگیزشی‌اش، حرف‌هایی بزند که بیشتر ناراحت‌کننده هستند تا انگیزه‌بخش. او درست در زمانی که مخاطبانش بهت‌زده به حرف‌هایش گوش می‌دهند، از همه می‌خواهد که باهم مهربان باشند و سپس به کتابخانه بازمی‌گردد.خرس قطبی و گروه هزارتونورا به کتابخانه نیمه‌شب بازگشت؛ اما اتفاق عجیبی در حال رخ دادن بود. لامپ‌های بالای سر کتابخانه سوسو می‌زدند و روشن و خاموش می‌شدند. شرایط در کتابخانه خوب نبود و خانم الم می‌گفت: «خطای سیستم» رخ داده است. نورا واقعاً چیزی از خطای سیستم نمی‌دانست؛ اما ظاهراً بازگشتش از زندگی قبلی به کتابخانه نیمه‌شب با مشکل روبه رو شده بود و از آنجایی که وجود کتابخانه نیمه‌شب به زنده ماندنش بستگی داشت، فهمید که احتمالاً باید در زندگی واقعی به مرگ نزدیک شده باشد.نورا ۴ زندگی را تجربه کرده بود و در برخی از آنها واقعاً لحظات خوشحال کننده ای داشت. او احساس شادی ناشی از شنا کردن در استخر را به یادآورد و عمیقاً دلش نخواست بمیرد.به محض شکل گرفتن این امید در دل نورا، وضعیت کتابخانه ثابت شد و همه‌چیز آرام گرفت. خانم الم به او یادآوری کرد که امیدی هرچند کوچک چه قدرتی دارد و چگونه توانسته او را تا حدی از مرگ دور کند.سرانجام نوبت به انتخاب زندگی دیگری فرارسید.از آنجایی که نورا نمی‌توانست زندگی‌ای که مادرش بیشتر از سال ۲۰۱۱ در آن زنده باشد را تجربه کند، تصمیم گرفت به یک رؤیای دیرین سر بزند. نورا به دنبال رؤیای «یخچال‌شناس شدن» رفت. او شیفته قطب شمال بود، می‌خواست به بهتر شدن کره زمین و نجات محیط‌زیست کمک کند و در کل، نورایی متفاوت از نورای فلسفه‌خوانده باشد.با آرزوی زندگی کردن این حسرت، نورا روی تخت کوچکی درون اتاقک نقلی یک کشتی بیدار شد. او اکنون یک یخچال‌شناس بود که با گروهی، در حال اکتشاف قطب شمال بودند.جالب است که نورا در هر زندگی، بدن و چهره جدیدی داشت! خودش بود؛ اما تغییرات اندکی می‌کرد. مثلاً موهایی بور یا مشکی، بلند یا کوتاه داشت. تیپ‌های مختلفی می‌زد و دوستانش نیز افرادی دیگر بودند. در این زندگی نیز ظاهر او بسیار متفاوت بود.در طول همین سفر اکتشافی، نورا با «هوگو» (Hugo) آشنا می‌شود. هوگو به او می‌گوید که مقالاتش بی‌نظیر هستند و یکی از اعجوبه‌های رشته خودش به شمار می‌رود. تا اینجا نورا از زندگی‌اش راضی است تا اینکه به او می‌گویند که شیفت «دیده‌بانی» آن روز با نوراست.او که چیزی از دیده‌بانی نمی‌داند با راهنمایی‌هایی دیگران راهی مقصدی می‌شود که او را به سمت یک خرس قطبی می‌کشاند. روبه‌رو شدن نورا با خرس قطبی، حسرت یخچال‌شناس شدن او را به «غریزه میل به بقا» تبدیل می‌کند.نورا آرزو می‌کند باز به کتابخانه بازگردد و فریاد می‌زند: «کتابخانه!» اما اتفاقی نمی‌افتد. اکنون او با تمام وجود می‌خواهد زنده بماند؛ پس رو به خرس قطبی و پشت‌سر هم فریاد می‌زند: «نمی‌ترسم! نمی‌ترسم! نمی‌ترسم!» و بالاخره موفق به فراری دادن خرس می‌شود. پس از آرام شدن خرس، نورا چشم‌هایش را می‌بندد و انتظار دارد بار دیگر به کتابخانه بازگردد که چنین نمی‌شود.روز بعد، او بازهم در کشتی است. او همچنان یخچال‌شناس است و کم‌کم با دیگران آشنا می‌شود. در این میان، از هوگو بیش از سایرین خوشش می‌آید و باهم وارد رابطه می‌شوند. این رابطه برای نورا سراسر یأس و ناامیدی است؛ زیرا احساس می‌کند هوگو به عنوان مردی صمیمی و دانا در زمان حال زندگی نمی‌کند و درک چندانی از عشق ندارد؛ بنابراین درنهایت به این نتیجه می‌رسد که زندگی کنونی نیز او را خوشحال نمی‌کند؛ بنابراین به کتابخانه نیمه‌شب باز می‌گردد.بازگشت‌های نورا در این دفعات با تغییر همراه است. حالا که از قطب شمال بازگشته، خانم الم را نمی‌شناسند.خانم الم به نورا می‌گوید که حواسش باشد که اگر در یک زندگی بمیرد، هرگز به کتابخانه نیمه‌شب باز نمی‌گردد و حالا هم به دلیل مواجهه با خرس قطبی و نزدیک شدنش به مرگ، این فراموشی رخ داده است.خانم الم بازهم عواقب کارهایی که در یک زندگی انجام می‌دهد و تأثیر آن‌ها بر نورای کنونی را یادآور می‌شود. از مهم‌ترین تأثیراتی که خانم الم به نورا نشان می‌دهد، تغییر دیدگاهش نسبت به مرگ، شجاعت رویارویی با ترس‌ها، رهایی از عذاب وجدانِ نیمه‌تمام گذاشتن رابطه با دن و بسیاری موارد دیگر است. او در این زندگی‌ها چیزهایی را یاد گرفته است که در زندگی واقعی هرگز به دنبالشان نرفته بوده. او اکنون فرصت دارد که حقیقت را بفهمد؛ اینکه ببیند کدام آرزو ارزش وقت گذاشتن داشت و چه می‌شد اگر چیز دیگری انتخاب می‌کرد.درنهایت او باید بداند که زندگی‌ای برایش بهترین زندگی است که در آن شاد باشد. پس با بلندپروازی آرزو کرد که هنوز هم در گروه موسیقی هزارتو باشد.نورا این مرتبه خیس از عرق و سرشار از آدرنالین، روی صحنه و در حال خواندن بیدار می‌شود. نورا لحظه‌ای به اطرافش نگاه کرد؛ در حال اجرا در استادیوم بزرگ سائوپائولوی برزیل بود که اسم گروه هزارتو روی تابلوی بزرگش نشان داده می‌شد.او بعدها فهمید که حتی با «رایان بِیْلی» نیز دوست صمیمی است. در این زندگی نیز با دن مشکل دارد و رابطه‌شان به خاطر گروه هزارتو به هم خورده است.طی مصاحبه‌ای که برای نورا تهیه دیده شده بود، او فهمید که برادرش را از دست داده، درگیر مشکلات بسیاری است و ظاهراً بارها روی صحنه از هوش رفته؛ اما همچنان از او به‌عنوان یکی از اعجوبه‌های موسیقی یاد می‌شود.نورا درست وقتی که فهمید برادرش را در این زندگی از دست داده است، حتی یک لحظه دیگر نیز آن را نخواست؛ پس بار دیگر به کتابخانه نیمه‌شب بازگشت.نورا؛ زندگی‌های دیگر و زندگی کاملنورا سرخورده و غمگین از آنچه که دیده است به کتابخانه و نزد خانم الم باز می‌گردد. به خانم الم می‌گوید که در هیچ‌کدام از این زندگی‌ها مدت زیادی خوشحال نبوده و گویا هر انتخاب دیگری هم داشته باشد، بازهم سرانجام خوبی در انتظارش نخواهد بود.خانم الم که درماندگی نورا را درک می‌کند و می‌داند مشکل اصلی کجاست، به او دلداری می‌دهد و داستان خرس قطبی و مواجهه‌اش با مرگ و شجاعت پس از آن را به نورا یادآور می‌شود. او به نورا گوشزد می‌کند که چقدر دلش می‌خواست در آن لحظه باشد و باید بداند که اصلا ًمهم نیست چطور این حسرت‌ها را زندگی می‌کند، «تنها کافی است که زندگی را زندگی کند!»خانم الم به نورا میگوید که درست مانند بازی شطرنج زندگی نیزبیشمار احتمالات ممکن و ناممکن دارد که در آن، هر کنشی، واکنشی‏Windo را فعال کنید به تنظیمات a بروید به دنبال می آورد.درواقع، کتابدار مهربان کتابخانه نیمه‌شب به نورا یادآوری می‌کند که هنوز عواقب تصمیمات خود را نمی‌پذیرد و به همین دلیل، هر مرتبه که حسرت و آرزویی با شکست مواجه می‌شود، سرخورده و نالان به کتابخانه نیمه‌شب باز می‌گردد. او به نورا می‌گوید که اگر به این روند ادامه دهد، چیزی به از بین رفتن کتابخانه باقی نمی‌ماند.او به نورا بیش از همه یادآوری می‌کند که اگر در بازی شطرنج درست بازی کند، حتی یک سرباز پیاده هم می‌تواند «ملکه» شود؛ بنابراین بهتر است روش دیگری را امتحان کند.نورا در این لحظه، نگاهی به تمام زندگی‌هایی که تجربه کرده است می‌اندازد. درست همین‌جاست که متوجه می‌شود تاکنون هر زندگی‌ای که خودش خواسته، آرزوی فرد دیگری بوده است. شناگر شدن آرزوی پدرش بود، برادرش موفقیت گروه هزارتو را می‌خواست و میخانه سه نعل اسب هم متعلق به دن بود. حتی آرزوی استرالیا و دیدن نهنگ‌ها نیز برای ایزی و آرزوی یخچال‌شناس شدن برای خانم الم بود.وقتی نورا این موضوع را می‌فهمد، بار دیگر دست به کارِ امتحان کردن زندگی‌های دیگر می‌شود. این مرتبه نورا تصمیم می‌گیرد یک حسرت ساده خودش را امتحان کند؛ او یک «زندگی آرام» می‌خواهد که در آن از حیوانات مراقبت کند.درست چند لحظه بعد، نورا در جایی که نمی‌شناسد بیدار می‌شود. در این زندگی، او با شریک عاطفی‌اش پناهگاهی برای حفاظت از حیوانات دارند و از دوران دبیرستان باهم آشنا شده‌اند. بعدها مشخص می‌شود که گویی قصد زندگی با یکدیگر را نیز دارند؛ اما نورا بازهم خیلی زود متوجه می‌شود که این زندگی واقعاً آن چیزی نبوده که می‌خواسته است؛ پس به کتابخانه نیمه‌شب باز می‌گردد و تصمیم می‌گیرد تمام حسرت‌ها و آرزوهای خودش را زندگی کند.با شروع موج‌سواریِ نورا بر سونامی حسرت‌هایش، او زندگی‌های عجیب و غریبی را می‌بیند. در یک زندگی، او با یک مرد مکزیکی آشنا می‌شود که صاحب یک تاکستان است. هرچند که در این زندگی، چند روزی خوشحال است؛ اما ظاهراً این خوشبختی واقعی نیست.زندگی‌هایی که نورا تجربه می‌کند هر مرتبه، جنبه جدیدی از شخصیتش را به او نشان می‌دهند و به نوعی، پاسخ «کاش اگر این کار را نمی‌کردم، این‌طور نمی‌شد» هستند. او سرنوشت این ای کاش‌ها را می‌بیند و در کمال تعجب بازهم با تحقق رؤیاهایش خوشحال نیست.او کم‌کم بلندپروازانه‌تر فکر می‌کند. پیانیستی حرفه‌ای، عکاس مجله نشنال‌جئوگرافی، بی‌خانمان، رمان‌نویس، مدرس فلسفه، بلاگر سفر و حتی مادر مجرد است. در برخی، ۱ دقیقه می‌ماند و برخی را روزها زندگی می‌کند.این زندگی رندوم همچنان ادامه دارد تا اینکه نورا متوجه می‌شود دلیل اصلی‌ای که او دست به خودکشی زد، بدبختی و وجود خودش نبود؛ بلکه دلیلش این بود که راهنمایی نداشت و نمی‌توانست راهی برای نجات پیدا کند.جالب است که نورا در خلال زندگی‌های بعدی، بازهم با «هوگو» ملاقات می‌کند و این مرتبه با شجاعت به او می‌گوید که اصلاً روحیه پایداری ندارد. این رُک بودن نورا به هوگو نیز کمک می‌کند که فکری به حال زندگی خودش کند و بیشتر در لحظه حال باشد.زندگی‌های موازی نورا و حسرت‌هایی که او انتخاب می‌کند، باعث تغییر در زندگی دیگران و خودش نیز می‌شوند و این نکته‌ای است که خانم الم مرتباً بر آن تأکید دارد.بعد از یکی از زندگی‌ها، وقتی نورا به کتابخانه نیمه‌شب بازمی‌گردد، فضا تاریک‌تر از قبل است. خانم الم می‌گوید که احتمالاً به مرگ نزدیک شده. نورا وحشت می‌کند؛ اما خانم الم کتاب به دست وارد می‌شود و می‌گوید که هنوز هم شانس امتحان کردن حسرت‌هایش را دارد و کافیست از بودن در لحظه لذت ببرد.نورا انتخاب می‌کند که با «اَش»، همسایه جراحش که خبر مرگ ولتر را برایش آورده بود ملاقات کند و به تقاضای دعوت او برای صرف قهوه جواب مثبت بدهد. با آرزوی این حسرت، بار دیگر نورا از خواب بیدار می‌شود.نورا و زندگی جدیداین زندگی جدید قرار است که نورا را از گم‌گشتی نجات دهد. وقتی در این زندگی بیدار می‌شود، به شدت خسته است. قاب عکسی را روی دیوار می‌بیند و چشمش به مردی می‌افتد که کنارش به آرامی خوابیده. نمی‌توانست درست تشخیص دهد این مرد، «اَش» است یا نه!وقتی انگشت حلقه‌اش را لمس می‌کند متوجه می‌شود که در این زندگی ازدواج کرده است. نورا آهسته از اتاق بیرون می‌رود و صدای ظریف و ملایمی می‌شنود که می‌گوید: «مامانی، خواب بد دیدم.»او ظاهراً در این زندگی، دختری ۴ ساله و زیبا به نام «مالی» دارد، در کمبریج با اَش، همسر جراحش زندگی می‌کند، مدرّس فلسفه دانشگاه کمبریج است و می‌خواهد کتابی بنویسد. حتی رابطه خوبی با برادرش جو دارد و از زندگی راضی است؛ اما پدر و مادرش فوت کرده‌اند. آن‌ها حتی یک سگ خانگی به نام «افلاطون» نیز دارند.او و اش به گفته مالی در این زندگی عاشق همدیگر هستند و زمان خوبی را با دخترشان سپری می‌کنند. او سرزنده و ورزشکار است و به نظر همسایه‌ها و دوستانش نیز خانواده شادی هستند.نورا از دیدن این همه زیبایی در دلش احساس شادی می‌کند. از اینکه اگر اش را انتخاب می‌کرد ممکن بود چنین زندگی‌ای داشته باشد.نورا و همسرش «آش زوج موفقی هستند. او با نگاهی به سرتاسر خانه از قاب عکس ها گرفته تا باقی چیزها میتواند این احساس خوب را درک کند.در خانه جدیدش خبری از داروهای افسردگی نیست. این زندگی هرچند مشکلاتی دارد، اما ظاهراً به آنچه نورا می‌خواهد بسیار نزدیک است. این تنها زندگی‌ای است که نورا گذر زمان را در آن احساس نمی‌کند.روزی درنهایت، نورا به این فکر می‌رسد که این دقیقاً همان زندگی‌ای است که می‌خواهد. در این زندگی شاد است و شاید این همان «زندگی کامل» باشد که آرزویش را دارد.شب‌ها و روزها می‌گذرند و نورا از این زندگی بیشتر و بیشتر راضی است. اش واقعاً مرد مهربان و خوبی است و بهترین دوست نورا هم محسوب می‌شود.نورا در این زندگی تصمیم می‌گیرد به دیدار خانم الم واقعی برود و از خوشحالی‌اش برای او بگوید؛ اما وقتی به خانه سالمندانی که او در آنجا زندگی می‌کند سر می‌زند، متوجه می‌شود که خانم الم از دنیا رفته است.نورا در گیرودار درک مرگ خانم الم است که با حادثه دستگیری دو مجرم روبه‌رو می‌شود. چهره یکی از مجرم‌ها برایش بسیار آشنا است؛ این پسر همان «لئو»، شاگرد خصوصی پیانویش بود که اکنون بدون تدریس نورا این چنین رفتاری پیدا کرده. با مشاهده این مشکلات، نورا دوباره احساس ناامیدی می‌کند و همین احساس یعنی نارضایتی از زندگی!از آنجایی که خانم الم در کتابخانه نیمه‌شب به او گفته بود که هر زندگی میلیون‌ها تصمیم را شامل می‌شود که تغییرات و اثرات خود را دارند، ترسی به جان نورا می‌افتد و با دلهره از اینکه دیگر اش و مالی را نبیند، به شهرش باز می‌گردد تا یک‌بار دیگر ملاقاتشان کند.او که دیگر می‌داند یک جای کار می‌لنگد و نمی‌تواند مدت زمان بیشتری در این زندگی بماند، پذیرای ناپدید شدن دردناک مالی و اش می‌شود. اکنون او بار دیگر در کتابخانه نیمه‌شب بیدار می‌شود.وقتی نورا در کتابخانه چشمانش را باز می‌کند، شرایط ناپایدار است. چراغ‌ها سوسو می‌زنند و زمین می‌لرزد. خانم الم به نورا می‌گوید که آرام باشد؛ اما او فریاد می‌زند که اش و مالی را می‌خواهد و اکنون که کتابخانه در حال خراب شدن است، یعنی به مرگ نزدیک‌تر شده . او می‌گوید که به‌شدت می‌خواهد زندگی کند و به درخواست نوشیدن قهوه «اَش» پاسخ مثبت بدهد.نورا از خانم الم می‌خواهد که به زندگی با اش و مالی بازگردد؛ اما خانم الم می‌گوید که امکانش وجود ندارد، مشکل اصلی اتفاق افتاده و او دیگر نمی‌تواند زندگی‌ای انتخاب کند.نورا در زندگی واقعی در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود و همان‌طور که خانم الم گفت، کتابخانه نیمه‌شب تا زمانی وجود دارد که نورا هم زنده باشد.در این لحظه اتفاق عجیبی می‌افتد؛ ناگهان ساعت نورا که تا آن وقت روی ۱۲نیمه‌شب ثابت مانده بود، شروع به حرکت می‌کند و خانم الم می‌گوید که تنها ۱ دقیقه وقت دارد تا به زندگی بازگردد و از کتابخانه نیمه‌شب بیرون برود.چند لحظه پیش از آنکه نورا کتابخانه را ترک کند، خانم الم به او می‌گوید که آیا در زندگی با مالی و اش خوشحال بود و جواب نورا این است که احساسش نزدیک‌ترین احساس به «خوشبختی» بود. او فریاد می‌زند: «نمی‌خواهم بمیرم!»خانم الم راه فرار را به او نشان می‌دهد. این کتابخانه، راه خروج اضطراری عجیبی دارد و این راه خروج، کتابی به نام «کتاب آینده» است که بعد از همه کتاب‌ها خواهد سوخت.نورا باید خود را به ردیف یازدهم کتابخانه برساند و این کتاب را پیدا کند. او درنهایت می‌فهمد که دلیل خراب شدن کتابخانه، مردن او نیست؛ بلکه با شروع میل او به زندگی، کتابخانه نیز آغاز به ناپدید شدن کرده است. کتابخانه داشت به نورا این شانس را می‌داد که دوباره زندگی کند.ناگهان تکه بزرگی از سقف کتابخانه به زمین افتاد و نورا در غبار و دود، خانم الم را گم کرد.شروعی تازهنورا سرگشته در جهتی که خانم الم به او نشان داده بود حرکت می‌کند. بین قفسه‌ها تا ردیف یازدهم جلو می‌رود و کتاب حسرت‌ها را که به طرز عجیبی سبک‌تر شده است پیدا می‌کند. هم‌زمان صدای خانم الم که فریاد می‌زند: «حق نداری ناامید شوی!» همراه با هزاران فکر دیگر در سرش می‌چرخند.نورا سید حالا میداند که برای شاد بودن نیازی به تاکستان زندگی در استرالیا یا تبدیل شدن به یک شناگر المپیک ندارد؛ بلکه کافیستلحظه به لحظه زندگی را زندگی کند.نورا کتاب آینده را باز می‌کند و با قلمی که خانم الم به او داده است، اولین جمله این کتاب سفید را می‌نویسد: «من زنده هستم!» لحظه‌ای بعد، کتابخانه نیمه‌شب تبدیل به خاکستر و دود شد.ساعت ۱۲:۰۱:۲۷ نیمه‌شب، نورا در خانه خودش از خواب بیدار می‌شود، اثرات اوردوز بسیار شدید است. به سختی می‌تواند حرکت کند. خودش را کشان‌کشان به راهروی آپارتمان می‌رساند. او آنقدر وضع وخیمی دارد که نمی‌تواند تلفن همراهش را برای کمک پیدا کند. وقتی به نزدیکی اولین آپارتمان می‌رسد، همان‌جا با صدا کردن همسایه و اینکه چه کاری انجام داده است از او کمک می‌خواهد.«زندگی در ورای ناامیدی آغاز می‌شود.» این اولین جمله‌ای است که نورا پس از بیدار شدن در بیمارستان به یاد می‌آورد. او را به بخش مراقبت‌های ویژه فرستاده‌اند و پس از مدتی، حال بهتری دارد. چند دقیقه بعد، برادرش به ملاقاتش می‌آید و درحالی‌که نسخه‌ای از مجله نشنال‌جئوگرافی را به دست دارد، به او می‌گوید که همیشه دوستش داشته و هرگز فراموشش نمی‌کند.نورا نیز «جو» را عمیقاً در آغوش می‌گیرد. او دیگر می‌داند چه می‌خواهد و عواقب تصمیم‌هایش را دیده است. او در هر زندگی، بیش از همه با جنبه‌های مختلف شخصیت خودش آشنا شده و یاد گرفته که چطور قدر داشته‌هایش را بداند.او آموخته که پیش از آنکه آرزوهایش تبدیل به حسرت‌های سنگی شوند، هرروز مانند شیشه‌های رنگی، آن‌ها را دستمال بکشد و برای رسیدن به آن‌ها تلاش کند.او دیگر معنای زندگی خوب را می‌داند، بیش از همه آگاه است که زندگی مجموعه‌ای از احتمالات ممکن و ناممکن است و هزاران تصمیمِ گرفته و نگرفته پیش رو دارد. برای مثال، می‌تواند خودش بار دیگر برای ملاقات با اش پیشقدم شود و شاید روزی هم مادر مالی شد.وقتی برادرش تلفن همراهش را به دستش می‌دهد، با پیغام شاد ایزی روبه رو می‌شود. نورا می‌داند که ایزی را در یک زندگی از دست داده؛ پس همین دوستی راه دور هم برایش ارزشمند می‌شود.او پس از بهبودی و مرخص شدن از بیمارستان، درباره انسان‌هایی که در زندگی‌های موازی خود دیده، جستجو می‌کند. برای مثال، به دنبال «اینگرید»، پروفسوری که با او در قطب شمال بود می‌گردد و می‌فهمد واقعاً چنین فردی وجود دارد.اش را هنگام مرخص شدن از بیمارستان می‌بیند و با فکر اینکه می‌تواند زندگی خوبی با او داشته باشد، لبخند می‌زند و ملاقات با اش را یکی از برنامه‌هایش قرار می‌دهد.روزهای پس از آن اتفاق عجیب، زندگی نورا واقعا جذاب می‌شود. نورا تصمیم می‌گیرد سری به خانم الم در همان خانه سالمندانی که دیده بود بزند. خانم الم مسن‌تر از زمانی به نظر می‌رسد که کتابدار کتابخانه نیمه‌شب بود. او که همچنان با صفحه بزرگ شطرنجش مشغول است، از دیدن ناگهانی نورا شگفت‌زده می‌شود.خانم الم به او می‌گوید: «اینجا هیچکس شطرنج بلد نیست و خوشحال شدم که آمدی! واقعاً انتظار نداشتم!»نورا نیز در پاسخ می‌گوید که بیشتر پیش او می‌آید تا با هم شطرنج بازی کنند و حرف بزنند.خانم الم که نام کوچکش «لوئیس» است، لبخند عمیق و شادی می‌‌زند و با دست به نورا تعارف می‌کند که پای شطرنج بنشیند. نورا هم هم‌زمان با بازی، از زندگی خود می‌گوید.خانم الم در صحبت‌هایش با نورا از حسرت‌هایش نیز حرف می‌زند. می‌گوید که مادر خوبی نبوده، آدم سخت‌گیری است و همسر خوب و مناسبی هم نبوده است. نورا که این صحبت‌ها به گوشش آشناست، تنها یک جمله می‌گوید: «خانم الم! شما برای من مهربان‌ترین بودید. وقت‌هایی که مشکل داشتم، شما می‌دانستید چطور راهنمایی‌ام کنید.»همین جمله، آرامش خاطر را به خانم الم هدیه می‌دهد و می‌فهمد که برای خیلی‌ها مفید بوده است. او مهره‌ای روی صفحه شطرنج حرکت می‌دهد و می‌گوید: «زیبایی بازی شطرنج به این است که نمی‌دانی چه می‌شود و مانند زندگی، هر تصمیمی عواقب و هزاران احتمال ممکن و ناممکن دارد. حد و مرزی برای پیشرفت و رؤیاپردازی نیست.»نورا لبخند می‌زند. آگاهی برایش آرامش به ارمغان آورده است و اکنون می‌داند چطور زندگی کند!سخن پایانینورا سید فرصت آن را داشت تا در کتابخانه نیمه‌شب، حسرت‌ها و آرزوهایش را زندگی کند و در خلال هزاران هزار زندگی، بیش از همه، خودش را بشناسد و بداند که شادی واقعی چیست و از زندگی چه می‌خواهد.زندگی پر است از دلتنگی‌ها، حسرت‌ها، آرزوها، ای کاش‌ها و تصمیمات درست و غلطی که خودمان بسته به شرایط شخصی و محیطی گرفته‌ایم. دلتنگی برای دوستانی که نداشته‌ایم، مکان‌هایی که ندیده‌ایم، کارهایی که نکرده‌ٰایم، احساسات، مزه‌ها، عطرها و میلیون‌ها صدا که نشنیده و حس نکرده‌ایم و حتی کودکی که هرگز نداشته‌ایم. حسرت خوردن و غرق شدن در آرزوها کار سختی نیست.مشکل اصلی نورا و خیلی از ما، زندگی‌های تجربه‌نکرده‌ نیست، بلکه حسرت آن زندگی‌ها است؛ حسرتی که باعث می‌شود در خودمان فرو برویم، چروکیده شویم، میل به چیزی نداشته باشیم، نخواهیم دیگر بنویسیم یا بخوانیم و ریشهٔ تمام بدبختی‌ها را خودمان بدانیم.هیچ‌کدام از ما نمی‌دانیم اگر زندگی‌مان را به شکل دیگری پیش برده بودیم، چگونه می‌شد. قطعاً تصمیم‌ها و زندگی‌های متفاوتی وجود دارند؛ اما به گفته خانم الم: «اصلاً مهم نیست بلد نباشی چطور زندگی کنی، کافیست زندگی را زندگی کنی!»کافی است یاد بگیریم که در حال زندگی کنیم و از آنچه می‌بینیم لذت ببریم، قدر اطرافیانمان را بدانیم، از چرخش زیبای یک برگ در روز بهاری و بادی ملایم لذت ببریم و بدانیم که این خود زندگیست و نیازی به تاکستان‌های پر زرق و برق یا شغل‌های آنچنانی برای خوشبختی نیست.مسلماً هیچکس نمی‌تواند همه‌جا را ببیند، با تمام افراد آشنا شود و حسرت‌هایش را زندگی کند؛ اما در هر صورت، بیشتر احساساتی که در زندگی‌های متفاوت خواهیم داشت، در همین زندگی نیز وجود دارند. مثلاً لازم نیست برای لذت بردن از یک موسیقی، از تمام ژانرها سر در بیاورید یا تک تک قطعه‌های یک گروه را بشنوید. نیازی نیست انسان بی‌نقصی در زندگی‌تان باشد که احساس عشق و دوست داشته شدن کنید.عشق، خنده و ترس و درد در تمام زندگی‌ها وجود دارند. «زندگی کامل» یعنی ترکیبی از تمام این احساسات و قدرت مدیریت آن‌ها. نورا سید نیز در خلال زندگی‌های مختلفش این موضوع را فهمید و حالا دیگر نیازی نیست برای فهمیدن اینکه «زندگی زیباست»، به کتابخانه نیمه‌شب سر بزند.فقط کافی است که آهسته چشمانمان را ببندیم و از تک‌تک صداها، مزه‌ها، عطرها، طعم‌ها و احساساتی که در لحظه تجربه می‌کنیم، لذت ببریم. در این صورت، با تمام وجودمان زندگی کرده‌ایم و چه چیزی بهتر از این؟!شاید ما به اندازه نورا سید خوش‌شانس نباشیم که بتوانیم حسرت‌هایمان را زندگی کنیم؛ اما می‌توانیم از زندگی او درس بگیریم، می‌توانیم تجربه کنیم، بیابیم، لذت ببریم. پس بهتر است که واقع‌بین باشیم و به این زندگی پر از چالش، غم، اندوه و سختی و درعین‌حال پر از عشق، دوستی، محبت و زیبایی، سلام بگوییم.#سوبژه#کتاب#کتابخوانی#معرفی_کتاب</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «مرزهای یک رابطه عاشقانه»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-v6u01tgocqmh</link>
                <description>مرزهای یک رابطه عاشقانه Boundaries in Datingچه کسی مناسب ازدواج است؟اثر جان تاونسند (John Townsend), هنری کلاود (Henry Cloud)چگونه یک رابطه عاشقانه سالم داشته باشیم؟اگر همین لحظه تلفنتان زنگ بخورد و کسی که خیلی دوستش دارید از شما بخواهد که با او قرار بگذارید، چه می‌کنید؟شاید مشتاقانه موافقت کنید، یک برنامه حسابی بچینید، به این فکر کنید که کجا قرار است بروید، چه چیزی بخورید و تلاش کنید همه‌چیز بی‌نقص باشد.از طرف دیگر، ممکن است از قبل برنامه‌هایی داشته باشید، اما برای آنکه او ناراحت نشود تصمیم ‌بگیرید که برنامه‌هایتان را عقب بیندازید یا کنسل کنید.از سمتی ممکن است از دست او ناراحت باشید، شاید اخیراً وقت گذراندن و کنار آمدن با او برایتان سخت شده باشد. درست است که هر بار او را می‌بینید سعی می‌کنید خوب رفتار کنید، اما حرف‌های زیادی در دلتان هست که از گفتنشان می‌ترسید.مسئله دقیقاً همین است. هر رابطه‌ای واقعاً عاشقانه نیست. برای بعضی از افراد و در بعضی از موقعیت‌ها، روابط پر از آسیب، ناراحتی و انتخاب‌های سخت است.خب، در چنین شرایطی، با خودمان فکر می‌کنیم که آیا بهتر نیست از دیدن طرف مقابل خودداری کنیم؟ اما متأسفانه فرار از روبرو شدن با دیگری، راه‌حل خوبی نیست؛ زیرا مشکل از روابطمان نیست، بلکه مشکل از ماست.رابطه عاشقانه یکی از راه‌هایی است که به رشد فردی ما کمک می‌کند. در جریان این آشنایی، ما احترام و محبت متقابل را تجربه می‌کنیم و ممکن است به فکر آشنایی بیشتر و حتی ازدواج بیفتیم. اما گاهی همین روابط عاشقانه به ما ثابت می‌کنند که بسیاری از افراد بلوغ لازم برای عاشق ماندن را ندارند.اکنون سؤال اصلی این است: چه‌کاری می‌توانیم انجام دهیم تا یک رابطه آن‌طور که می‌خواهیم پیش برود؟ پاسخ ساده است: مرزهای خود را حفظ کنید و از خاطراتی که می‌سازید لذت ببرید.مرزها از ما محافظت میکنند.به ما اجازه می‌دهند لذت ببریم، مستقل زندگی کنیم و یاد بگیریم برای شادی و خوشبختی فقط به خودمان وابسته باشیم. مرزها شبیه مسیری هستند که رابطه را بر اساس خواسته‌های ما جلو می‌برند، اجازه می‌دهند صادقانه رفتار کنیم و فضای خصوصی خودمان را داشته باشیم.از طرفی، اگر طرف مقابل کار اشتباهی انجام داد، ما هنوز این فرصت را داریم که از مرزها برای حفظ رابطه استفاده کنیم. درحقیقت، شاید ما نتوانیم تصمیم بگیریم که دیگران چه‌کار می‌کنند، اما قطعاً راه‌هایی وجود دارد که بتوانیم خودمان را بهتر کنیم.اما این مرزها چیست؟ چطور باید آن‌ها را وضع کنیم و چطور باید از آن‌ها استفاده کنیم؟ در ادامه خلاصه کتاب مرزهای یک رابطه عاشقانه با ما همراه باشید.هیچ‌کسی نباشید جز خودتان!آیا تابه‌حال به معیارها، چیزهایی که از یک رابطه می‌خواهید و چیزهایی که از آن‌ها بیزار هستید فکر کرده‌اید؟ به نظر شما مرزهای یک رابطه چیست؟مرز، خطی است که محدوده احساسی شما را مشخص می‌کند. اگر شما حدومرز عاطفی مشخصی نداشته باشید، هیچ فضای مخصوصی برای خودتان نخواهید داشت. درحالی‌که اگر جهان احساسی‌تان مرزبندی‌های مخصوص به خودش را داشته باشد، این شما هستید که کنترل احساس و رابطه را به دست می‌گیرید. مثلاً تصور کنید که دوستتان از شما می‌خواهد در حق او لطفی کنید. شما کمی فکر می‌کنید و متوجه می‌شوید که در حال حاضر نمی‌توانید این کار را برای او انجام دهید. پس محترمانه به او پاسخ منفی می‌دهید. در چنین حالتی، شما مرز خودتان را حفظ کرده‌اید.مرزها شبیه سیمهای خارداری هستند که از ارزشها احساسات و نگرشهای ما محافظت می کنند.اما چرا در آشنایی عاطفی، بیش از هرجای دیگری به مرزهایمان احتیاج داریم؟مرزها به ما کمک می‌کنند بفهمیم چه کسی هستیم، چه چیزی را دوست داریم و از چه چیزی بیزاریم. وقتی با شریک زندگی خود در مورد ارزش‌ها و انتظاراتتان صحبت می‌کنید، درحقیقت تلاش می‌کنید که خودتان را معرفی کنید. به او بگویید واقعاً چه کسی هستید و چه باورهایی دارید. صداقت شما باعث می‌شود که از خودتان محافظت کنید.به یاد داشته باشید که صداقت سنگ بنای همه روابط است، به‌ویژه در رابطه با همسریابی و ازدواج.گاهی عدم صداقت در موضوعاتی خودنمایی می‌کند که افراد احساس می‌کنند واقعاً اهمیتی ندارد. برای مثال، شما ممکن است از موسیقی کلاسیک متنفر باشید، اما برای جلب رضایت طرف مقابل وانمود کنید این سبک موردعلاقه شماست یا بارها و بارها با او به سینما بروید؛ درحالی‌که اصلاً از ژانر محبوب او خوشتان نمی‌آید. شاید فکر کنید این چندان موضوع مهمی نیست، اما شما نه‌تنها با او صادق نبوده‌اید بلکه در حال خودفریبی هستید.همین مسائل کوچک، می‌تواند در آینده، ضررهای جبران‌ناپذیری به رابطه شما وارد کند. بنابراین، اولین و مهم‌ترین مرزی که باید برای یک رابطه عاشقانه برقرار کنید اصالت است. هیچ‌کسی نباشید جز خودتان!سعی کنید قانون‌های خاص خودتان را داشته باشید. مثلاً به خودتان قول بدهید که هیچ‌وقت با یک فرد دروغ‌گو وارد رابطه نشوید.البته، برای اینکه با دروغ‌گویان ارتباط نداشته باشید، قبل از هر چیز باید در مورد نیازهای خود صادق باشید و به دیگران دروغ نگویید. به‌هرحال، نوع فردی که هستید تعیین می‌کند که چه افرادی جذب شما می‌شوند.اما این فقط دیگران نیستند که باید به شما و نیازهایتان احترام بگذارند؛ مرزهای یک رابطه، موضوعی دوطرفه است. برای مثال، به این فکر کنید که چقدر آزادی می‌خواهید و چقدر به‌طرف مقابلتان آزادی می‌دهید؟ برای درک بهتر این موضوع با ما به بوک‌لایت بعدی بوکاپو بیایید.شادی من به درونم وابسته است«انسان‌ها این حقیقت رو فراموش کردناما تو نباید فراموشش کنیتو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلیش کردی مسئولیتو مسئول گلت هستی. این رو یادت باشه!شازده کوچولو برای اینکه یادش بمونه تکرار کرد: من مسئول گلمم!»این یکی از دیالوگ‌های معروف کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری و یکی از مرزهای مهم یک رابطه عاشقانه است. ما نسبت به فرد موردعلاقه خود مسئول هستیم. شما باید درست به‌اندازه آزادی که از یک رابطه می‌خواهید، احساس مسئولیت داشته باشید. همان‌طور که دوست دارید بر اساس ارزش‌هایتان رفتار کنید، نه بر اساس ترس یا احساس گناه، باید این حق را برای طرف مقابل هم قائل باشید.برای مثال، تصور کنید که والدین شریک عاطفی شما به‌شدّت برای ازدواج کردن به او فشار می‌آورند و او هم این فشار را به شما منتقل می‌کند. ممکن است بترسید و با خود فکر کنید اگر سریع‌تر با این موضوع موافقت نکنم ممکن است برای همیشه او را از دست بدهم.در چنین حالتی، شما بخشی از آزادی خود در رابطه را از دست می‌دهید، چون تصمیمتان به دلیل فشار بیرونی و ترس از جدا شدن گرفته‌شده است نه بر اساس آن چیزی که واقعاً می‌خواهید.اینجا نقطه‌ای است که مسئولیت و آزادی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند. درواقع، مسئولیت شما فقط این نیست که یک رابطه سالم را حفظ کنید، بلکه باید این توانایی را داشته باشید که در مقابل چیزهایی که برایشان آماده نیستید بایستید و قاطعانه نه بگویید.بعضی از ما در برابر کسانی که دوستشان داریم خیلی صبور هستیم. ما به‌طرف مقابلمان اجازه می‌دهیم دائماً آزارمان بدهد، درحالی‌که طرف مقابل کاملاً غیرمسئولانه رفتار می‌کند.وقتی آزادی و مسئولیت باهم وجود داشته باشند، هر دو شریک می‌توانند یک محیط سالم و بالغ در رابطه ایجاد کنند. بنابراین، تعیین مرزها برای محافظت از آزادی، مسئولیت، عشق و همچنین بهبود روابط، ضروری است.رابطه عاشقانه قدمی برای یافتن یک شریک مادام العمر است.این فرایند نیازمند سرمایه‌گذاری افراد بالغ بر روی یکدیگر است. هر دو طرف رابطه باید نگرش مثبت و صادقانه‌ای نسبت به یکدیگر داشته باشند، تا بتوانند رابطه‌شان را توسعه بدهند و از یکدیگر حمایت کنند.البته روابط عاشقانه و حدومرزهای احساسی، شاید بتوانند ما را از تنهایی دور کنند، اما این به آن معنا نیست که ما باید برای شادی و رضایت خود به روابط عاشقانه تکیه کنیم. افرادی زیادی هستند که به‌محض تمام شدن یک رابطه، وارد رابطه بعدی می‌شوند، برای آن‌ها مهم نیست که با چه کسی هستند، آن‌ها فقط سعی می‌کنند با عاشق شدن از تنهایی خود خلاص شوند، حتی اگر رابطه جدید نامناسب باشد.اما یک قانون نانوشته وجود دارد که بسیاری از ما آن را نمی‌دانیم: برای شادی و رضایت لازم نیست حتماً در یک رابطه باشید.معنای این قانون این است که هیچ‌وقت نباید زیاد به دیگران تکیه کرد. شادی و روش‌های شما برای مبارزه با تنهایی نباید مبتنی بر آشنایی یا ازدواج باشد. وقتی چنین طرز نگاهی به جهان داشته باشید به‌راحتی اشتباه می‌کنید و هر شخص اشتباهی را به‌سادگی وارد زندگیتان می‌کنید.شما باید بتوانید به‌تنهایی و با تکیه بر خودتان شاد باشید. اجازه ندهید ترس از تنهایی باعث شود که مرزهای خود را رها کنید. سعی کنید فردی مستقل باشید تا گرفتار بن‌بست یک رابطه نشوید.همه ما دلمان یک رابطه سالم می‌خواهد؛ دو نفری که همدیگر را دوست داشته باشند، اما درعین‌حال مستقل باشند، حلقه‌های اجتماعی خاص خود را داشته باشند، زمان کافی برای قرار گذاشتن با یکدیگر داشته باشند و دیدگاه‌ها و اهدافشان برای آینده تا حدودی مشابه باشد.واقعیت این است که عشق فوق‌العاده است، اما نمی‌تواند همه‌چیز را حل کند. این فقط و فقط شما هستید که می‌توانید مشکلات خود را حل کنید. هرچه زندگی شما کامل‌تر باشد، کمتر به یک رابطه تکیه می‌کنید تا احساس امنیت داشته باشید.به همین دلیل، ما باید مرزهایی برای تنهایی فردی داشته باشیم. مرز تنهایی به شکل‌گیری یک دنیای درونی زیبا کمک می‌کند.شاید در ابتدا فکر کنید تنهایی‌های فردی آفت رابطه شماست، اما به‌تدریج متوجه می‌شوید که تنهایی حتی در عمق رابطه، شما را به انسان‌هایی باثبات و کامل تبدیل می‌کند. افرادی که مستقل هستند و این به آن‌ها کمک می‌کند تا زندگی واقعاً شادی داشته باشند.تعیین مرزها در یک رابطه عاشقانه به ما این امکان را می‌دهد که خودمان باشیم و از هر دو طرف محافظت کنیم و رابطه را به سمتی ببریم که هر دو می‌خواهیم.اما هنوز در رابطه با یک موضوع مهم صحبت نکرده‌ایم، تابه‌حال به این فکر کرده‌اید که شخص موردعلاقه شما باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد؟ شاید عجیب به نظر برسد، اما این موضوع هم تا حد زیادی به مرزهای ذهنی شما مربوط می‌شود. در بوک‌لایت بعدی بوکاپو با ما همراه باشید.تو شبیه رویاهای من نیستیهمه‌ ما بارها درباره شخصیت ایدئال و رؤیایی‌مان خیال‌پردازی کردیم. رؤیاهایی که گاهی به‌شدت به نیازهای ما نزدیک‌اند، گاهی از حفره‌ها و نداشته‌هایمان بیرون آمده‌اند و گاهی تحت‌تأثیر اطراف هستند.اما پیدا کردن این فرد رؤیایی معمولاً غیرممکن است و البته این به آن معنا نیست که ما هیچ شانسی برای یک رابطه ایدئال نداریم. ما بالاخره عاشق می‌شویم و احساس می‌کنیم این شخص خاص باعث می‌شود قلبمان تندتر از همیشه بزند.اینجا نقطه‌ای است که باید بایستیم و کاملاً دقیق به او نگاه کنیم. باید از خودمان بپرسیم این فرد واقعاً کیست؟ آیا شخصیت واقعی او برای من جالب است؟ ورزشکار است؟ جاه‌طلب و قدرتمند است؟ هنرمند است؟ تلاشگر و سخت‌گیر است؟ آیا لجباز و یک‌دنده است؟هرکدام از ما معیارهای خاص خودمان را برای عاشق شدن داریم، اما بهتر است درباره آن‌ها سخت‌گیر نباشیم.یک رابطه عاطفی به ذهن باز نیاز دارد.شاید بعد از کمی شناخت متوجه شوید شخصی که انتخاب کردید با آن چیزی که در ابتدا تصور می‌کردید کمی فرق دارد یا حتی برعکس آن است. خب حالا باید چه تصمیمی بگیرید؟ از کدام‌یک از معیارهایتان می‌توانید چشم‌پوشی کنید؟بیایید گام‌به‌گام پیش برویم. یکی از مهم‌ترین مسائلی که حتماً باید در یک رابطه عاشقانه وجود داشته باشد، علایق مشترک است. برای آنکه بتوانید باهم زمان خوبی را سپری کنید، باهم لذت ببرید و هدف مشترکی را دنبال کنید، باید چند علاقه مشترک داشته باشید.مثلاً اگر هردوی شما عاشق سفر هستید، می‌توانید رابطه خود را درحالی‌که سرزمین‌های جدید را کشف می‌کنید تقویت کنید. البته این به آن معنا نیست که هیچ‌یک از دو نفر نمی‌توانند علاقه‌ای شخصی داشته باشند یا هدف خاصی را به‌تنهایی دنبال کنند.بعد از علایق، نوبت به اهداف می‌رسد. اهداف شما برای زندگی مشترک چقدر به هم شباهت دارد؟ دوست دارید کجا زندگی کنید؟ چه شغلی داشته باشید؟ چطور زمانتان را بگذرانید؟ دوست دارید پولتان را خرج چه چیزهایی کنید؟ آیا می‌خواهید بچه‌دار شوید؟ آیا می‌خواهید تحصیلاتتان را ادامه بدهید یا وارد بازار کار شوید؟ چقدر از زمانتان را می‌خواهید بیرون از خانه باشید؟همه‌ این‌ها و خیلی بیشتر از آن، مسائلی هستند که باید درباره آن‌ها به توافق برسید، آیا شما واقعاً می‌خواهید بعضی از هدف‌ها یا برنامه‌هایتان را فدای زندگی مشترک کنید؟درنهایت، شما باید ارزش‌های مشترک داشته باشید. ارزش‌های یک فرد، تعیین‌کننده نگرش او نسبت به جامعه و زندگی است. هرکسی ایده‌های خودش را درباره زشتی و زیبایی و درستی و نادرستی دارد. شاید شما شخصیت ملایم و انعطاف‌پذیری داشته باشید، اما طرف مقابلتان اعتقاد داشته باشد که باید همه‌چیز را با پرخاشگری و دعوا حل کرد.تضادها و اختلاف‌نظرها را قبل از آنکه عشق چشمانتان را کور کند، بررسی کنید. پس‌ازآن باید تصمیم بگیرید که آیا باوجود این تضادها می‌خواهید به این رابطه ادامه بدهید؟ شما باید بدانید این تضادهای کوچک در آینده می‌تواند تبدیل به اختلاف‌های بزرگ شود.هیچ‌کسی نمی‌تواند خود واقعی‌اش را در جست‌وجوی عشق پنهان کند. آنچه را که از او می‌خواهید و آنچه را که مایل به انجام آن نیستید بگویید و اجازه دهید طرف مقابل، خود واقعی شما را ببیند.گاهی یک رابطه عاشقانه باعث می‌شود ما خودمان و نیازهایمان را فراموش کنیم، ما آن‌قدر شیفته طرف مقابل می‌شویم که اگر روزی از او جدا شویم نمی‌توانیم روی نیازهای خودمان تمرکز کنیم.مثلاً بسیاری از زن ها همیشه ترجیحات شریک زندگی‌شان را در اولویت قرار می‌دهند. تمام کارهای آن‌ها حول رابطه می‌چرخد و چیزی برای خودشان نمی‌خواهند یا انجام نمی‌دهند. آن‌ها حاضرند سرگرمی‌ها و زندگی اجتماعی یا حتی رؤیاهایشان را کنار بگذارند، تنها برای اینکه می‌خواهند شریک زندگی‌شان خوشحال باشد.به گذشته فکر کنید، آیا تابه‌حال کسی به شما گفته: «وقتی کنار فلانی هستی، اصلاً نمی‌شناسمت، انگار خودت نیستی؟»اگر چنین حسی درباره خودتان دارید و یا فکر می‌کنید چنین حسی را به دیگران انتقال می‌دهید، نباید ساده از کنارش بگذرید. باید به این فکر کنید که این رابطه چه تأثیری بر شما داشته است، هیچ اشکالی ندارد اگر تغییر کرده باشید، اما خیلی مهم است که بدانید این تغییر مثبت بوده یا منفی؟ و از همه مهم‌تر، آیا شخصیت و خود واقعی شما هنوز وجود دارد یا به‌طورکلی از بین رفته است؟حتی اگر همه‌چیز خوب باشد، همه ما گاهی نیاز داریم که کمی عقب‌نشینی کنیم، از احساسات عمیقمان فاصله بگیریم و به خودمان فضا بدهیم.ما باید زمانی را به تنها بودن، فقط برای خودمان اختصاص بدهیم و رشد احساساتمان را کمی کند کنیم. با دوستانمان‌ وقت بگذرانیم و به علایق و اهداف فردی‌مان فکر کنیم.خیلی مهم است که گاهی به‌جای آنکه از عمق و درون یک رابطه همه‌چیز را ببینیم، بیرون بیاییم و با یک دیدگاه خارجی احساساتمان را تحلیل کنیم. رفتارها و تنش‌های خودمان و طرف مقابل را کاملاً منطقی بینیم و از خودمان بپرسیم آیا این شخص واقعاً من را دوست دارد؟فراموش نکنید که رابطه همه چیز نیست.خیلی مهم است که در جریان یک رابطه عاشقانه، روند یادگیری شخصی خودتان را داشته باشید. کتاب بخوانید، سفر کنید و در فعالیت‌های اجتماعی شرکت داشته باشید. هرکسی باید این فرصت را داشته باشد که جهان را با آرامش تماشا کند و تصویر بزرگ زندگی را ببیند.ما به شادی احتیاج داریم و این شادی فقط منحصر به یک لحظه و یک رابطه نیست؛ بلکه یک حقیقت واقعی برای تمام زندگی ماست.اما باوجود این، گاهی ما به روابطمان اعتیاد پیدا می‌کنیم و این موضوع روند مرزگذاری را سخت‌تر از قبل می‌کند.به هر قیمتی عاشق نشویدبعضی از افراد پس از بارها عاشق شدن و بارها شکست خوردن، کم‌کم باور می‌کنند که تبدیل به یک آهنربا شده‌اند. آن‌ها سریعاً دیگران را جذب می‌کنند و به سمتشان کشیده می‌شوند. وقتی زندگی در چنین روندی بیفتد، تشخیص فرد مناسب به‌شدّت سخت می‌شود.نویسنده در این کتاب، یک روش قابل‌اعتماد برای استفاده از دوستی به‌عنوان پایه و اساس یک رابطه عاشقانه ارائه می‌دهد. برای پیدا کردن و رسیدن به یک رابطه عاشقانه نیازی نیست در ابتدای کار، تمام احساستان را بروز بدهید. اتفاقاً بهتر است که برعکس عمل کنید.در قرارهای ملاقات و زمانی که با فرد موردنظر می‌گذرانید، تلاش کنید تا همه‌چیز کاملاً دوستانه و غیر عاشقانه باشد.حرف ها نگاهها و همه چیز باید بوی یک دوستی صادقانه بدهد.همه‌ چیزهایی که برای ابراز عشق رمانتیک لازم است دور بریزید و کاملاً جدی از خود بپرسید: آیا می‌توانم دنیای درونی خود را با او به اشتراک بگذارم؟ آیا شخصیتش را دوست دارم؟ اگر نتوانم با او رابطه عاشقانه برقرار کنم آیا دوست دارم همچنان دوستم باشد؟ما به کسانی دست دوستی می‌دهیم که وفادار و مسئولیت‌پذیر باشند. خب آیا رفاقتی بالاتر از شراکت برای تمام زندگی وجود دارد؟ بنابراین، بسیار مهم است فردی که می‌خواهید با او وارد رابطه شوید، ویژگی‌های یک رفیق تمام‌عیار را داشته باشد.بعضی از ما حتی به شکل ناخودآگاه همیشه به دنبال کسی می‌گردیم که تکمیلمان کند. ما همیشه به دنبال یک شخصیت مکمل هستیم و او را جذاب می‌دانیم چون می‌تواند کارهایی را انجام دهد که ما نمی‌توانیم.اما این یک تله است. ما باید به‌شدّت مراقب باشیم و شخصیت‌های مخالف را جذب نکنیم. چراکه این دسته از افراد به‌سادگی با عشق واقعی اشتباه گرفته می‌شوند.اگر این قدرت را نداشته باشیم که با نقاط ضعفمان روبرو شویم، اگر نخواهیم رشد کنیم و یا از حفره‌های درونی خود فرار کنیم، آن‌وقت همه‌چیز را در عشق خلاصه می‌کنیم. ما به شکل ناخودآگاه دنبال کسی می‌گردیم که فاقد این ویژگی‌ها باشد و برای اصلاح خودمان به او تکیه می‌کنیم. ما فکر می‌کنیم با عمیق‌تر شدن رابطه و نزدیکی بیشتر می‌توانیم نقاط قوت او را وارد شخصیت خودمان کنیم.برای مثال، ممکن است شما شخصیتی غیراجتماعی و تا حدودی منزوی داشته باشید. شما می‌توانید انتخاب کنید که همین‌طور بمانید، اما نمی‌توانید به یک فرد برونگرا و اجتماعی تکیه کنید تا مشکلاتتان را حل کند. درحقیقت، آنچه واقعاً باید انجام دهید این است که یک راهکار منطقی برای راحت‌تر کردن تعاملات اجتماعی پیدا کنید و روابط خود را در طول زمان بسازید.فراموش نکنید تفاوت‌ها تنها زمانی می‌تواند یک رابطه را عمیق‌تر کند که هر دو نفر بالغ و کامل باشند. در چنین شرایطی، دو فردِ کاملاً متفاوت هنوز هم می‌توانند عمیقاً عاشق شوند؛ زیرا این رابطه مبتنی بر ارزش‌های مشترک است و تفاوت‌های آن‌ها مکمل رابطه‌شان است.اکثر ما دوست داریم روابطمان از یک آشنایی، به‌تدریج به عشقی عمیق تبدیل شود، ارتباطمان رشد کند و درنهایت به تعهد و ازدواج برسیم. اما حقیقت این است که همه رؤیاها آن‌قدر که ما انتظار داریم خوب پیش نمی‌رود.در هر رابطه، هر شکست و هر تجربه‌ای باید این دو حقیقت را به یاد داشته باشیم:1. انجام یک کار یکسان و مکرّر و انتظار نتایج متفاوت، دیوانگی محض است. فردی را تصور کنید که بارها مورد خیانت گرفته و طرف مقابل را می‌بخشد. در چنین شرایطی، او فقط یک امید واهی را درون خود پرورش می‌دهد و مشتاقانه منتظر روزی است که شریک زندگی‌اش تغییر می‌کند.2. اگر اتفاقات را در نظر نگیریم، هیچ‌چیزی بهتر از گذشته نمی‌تواند آینده را پیش‌بینی کند. به‌عنوان‌مثال، اگر یک فرد خیانت‌کار تغییر نکند و شخصیتش را رشد ندهد، قطعاً در آینده دوباره خیانت خواهد کرد.ما باید هرکسی را همان‌طور که واقعاً هست بشناسیم و به‌جای امید به تغییر او، برای خودمان حدومرز تعیین کنیم. وقتی حدومرز داشته باشیم، به‌راحتی فریب نمی‌خوریم و می‌توانیم جهت رابطه را کنترل کنیم.برای مثال، اگر چندبار دروغ شنیدید، وقت آن رسیده که به‌طور دقیق این موضوع را بررسی کنید. باید به این فکر کنید که چرا به شما دروغ گفته است؟ و دلیل آن را به‌طور عینی تجزیه‌وتحلیل کنید. آیا او مجبور بوده دروغ بگوید؟ آیا دروغ گفتن و فریبکاری جزئی از شخصیت اوست؟ اگر می‌خواهید به تغییر شرایط و تغییر رفتار طرف مقابلتان امید ببندید راهی ندارید جز اینکه او را کاملاً بشناسید.شما باید امید خود را بر اساس واقعیت شکل بدهید.مراحل اولیه یک رابطه عاشقانه، همیشه پر از اختلاف‌نظر و بحث‌هایی است که نمی‌توان از آن‌ها فرار کرد. دعواهای اولیه بیشتر از هر چیزی به دلیل تفاوت در نوع نگاه دو طرف به مسائل است.اگر در این مرحله، کورکورانه یکدیگر را سرزنش کنید، قضاوت منطقی برایتان سخت می‌شود و ممکن است به یکدیگر آسیب بزنید. به همین دلیل بهترین راه‌حل در چنین شرایطی بازگشت به درون خودتان است. شما باید دلیل دعوا و تنش را درون خودتان پیدا کنید.می‌توانید حرف‌ها، حرکات و رفتارتان را به‌دقت بررسی کنید. آیا از مرزها عبور کرده‌اید؟ آیا می‌توانستید با روش مناسب‌تری همه‌چیز را کمی آرام‌تر پیش ببرید؟ در چنین مواقعی، باید جنبه خوب طرف مقابل را ببینیم، طرفی را که کمبود دارد ببخشیم و سرزنش را با مرزها جایگزین کنیم. یک‌بار دیگر خواسته‌ها و بیزاری‌ها و ترس‌هایمان را به‌طور منطقی توضیح بدهیم و به او اجازه دهیم دوباره به دنیای احساسی ما وارد شود.درهرصورت، چه در آغاز یک رابطه احساسی باشید و چه احساس کنید همه‌چیز دارد به پایان می‌رسد، باید تلاش کنید به آخرین و مهم‌ترین مرز یک رابطه، یعنی احترام متقابل پایبند باشید. حالا زمان آن رسیده که از خودتان بپرسید چطور بعد از زیرپا گذاشتن مرزها، تنش‌های طولانی و یک شکست عمیق، همچنان احترام و حرمت‌ها را حفظ کنیم.مهربان باشید، حتی روی خط قرمزهااحترام یکی از پایه‌های مهم عشق است. اما گاهی حتی در یک عشق عمیق، ارزش و احترام طرف مقابل کاملاً پایمال می‌شود و همه‌چیز به هم می‌ریزد.بی‌احترامی در یک رابطه، زمانی اتفاق می‌افتد که یکی از طرفین بدون در نظر گرفتن افکار و نگرش‌های طرف مقابل، فقط به خودش فکر می‌کند. مثلاً شما ممکن است دوست داشته باشید زمان بیشتری را با طرف مقابلتان سپری کنید، اما او درخواست شما را نادیده می‌گیرد. در چنین حالتی، شما عصبانی می‌شوید و دیگر نمی‌توانید به آزادی او احترام بگذارید.از سمت دیگر ممکن است از آن دسته افرادی باشید که همیشه قرارهای ملاقات را فراموش می‌کنید یا به آن‌ها اولویت نمی‌دهید یا حتی دیر می‌رسید و مدام بهانه می‌آورید. این رفتار نوعی بی‌احترامی به زمان طرف مقابل است.اگر احساس می‌کنید که در یک رابطه، به احساسات، زمان و تلاش شما احترام گذاشته نمی‌شود، نباید ساکت بمانید. اجازه ندهید عشق یا زمان طولانی رابطه باعث سکوتتان شود.نباید نگرانی هایتان را پنهان کنید.اگر حس می‌کنید به شما بی‌احترامی شده، به‌سادگی با آن مخالفت کنید؛ طرف مقابل بلافاصله احساستان را می‌فهمد. می‌توانید به او بگویید که این کار چه احساسی در شما ایجاد کرده است و اگر وضعیت تغییر نکند، چقدر محکم با آن برخورد می‌کنید. در غیر این صورت، بی‌احترامی کردن برای طرف مقابل به یک عادت تبدیل می‌شود و او فکر می‌کند اشکالی ندارد اگر بعضی مواقع نیازهای شما را کاملاً نادیده بگیرد.همه‌ ما وقتی در رابطه به مشکل می‌خوریم با خودمان می‌گوییم: «اون قبلاً این‌طور نبود. اون آدم خیلی خوبی بود.» اما این فقط یک توهم است. یک فرد محترم، همیشه احترام را در اولویت قرار می‌دهد. اگر با بیشتر شدن شناخت، میزان احترام در رابطه شما کمتر از قبل شده است، باید این واقعیت دردناک را بپذیرید: شریک شما دارد ماهیت واقعی خود را آشکار می‌کند.برای مثال، ممکن است در اولین قرارهای ملاقات با یک فرد ملایم و محترم روبرو شوید، اما کم‌کم احساس کنید او با پیشخدمت رستوران یا فروشنده بد صحبت می‌کند و رفتارش با شما کمی تغییر کرده است.شما باید در ابتدای رابطه، ‌این مرز مهم را برای طرف مقابلتان تعریف کنید: احترام یک پیش‌نیاز مهم برای رابطه در همه‌ زمان‌هاست.عشق، ازدواج، تعهد و رابطه جنسی، همه جزئی از یک رابطه هستند. اما اگر رابطه جنسی قبل از ازدواج برای شما کاملاً غیرقابل‌قبول است، باید این را بدانید که اگر کسی شما را به‌اندازه کافی دوست داشته باشد، از شما نمی‌خواهد کاری را که نمی‌خواهید انجام دهید. عشق یعنی صبر و احترام.کسی که توسط شهوت کنترل می‌شود و به شما احترام نمی‌گذارد، هرگز فرد مناسبی برای شروع یک رابطه نیست. دلیل این موضوع کاملاً واضح است.در گام اول روشن است که این شخص هیچ کنترلی بر خود ندارد. اگر او مایل به مهار تمایل خود به رابطه جنسی نیست، هیچ راهی وجود ندارد که در جنبه‌های دیگر، از جمله مسائل مربوط به پول، زمان یا دارایی‌های مادی در طول زندگی مشترک با شما سازگار باشد.ثانیاً این شخص نمی‌تواند عشق را به شکل سالم ابراز کند. برای یک ازدواج سالم، شما به یک ارتباط عمیق نیاز دارید. کسی که در مهارت‌های بین فردی مشکل دارد، نمی‌تواند شریک مناسبی برای ادامه زندگی باشد. رابطه جنسی می‌تواند نشانه‌ عشق باشد، اما هرگز نمی‌تواند به‌طور کامل جایگزین عشق شود.اجازه ندهید که رابطه شما به مکانی برای برآورده شدن خواسته‌های طرف مقابل تبدیل شود؛ رابطه‌ای که پر از خواهش است اما هیچ عمقی ندارد. رابطه نباید به فضایی بی‌حدومرز تبدیل شود که طرف مقابل در آن اجازه هر کار و هر رفتاری را دارد.تماس فیزیکی را تا حدی که برای هر دو طرف قابل‌قبول است حفظ کنید و در ابراز میل جنسی باانضباط و احترام زیاد رفتار کنید. طرف مقابل باید بداند چه رفتارهایی خارج از مرز و معیار شماست. شما باید بتوانید همه‌چیز را بدون نگرانی در محدوده خود نگه‌ دارید.البته مسئله فقط رفتار ما نیست. شما باید به‌دقت به رفتار طرف مقابل توجه کنید. مثلاً آیا او فقط از طریق رابطه جنسی به شما عشق می‌ورزد؟ اگر حدومرزهای مناسب خودتان را در رابطه داشته باشید، زمان باهم بودن می‌تواند لذت‌بخش‌تر از چیزی باشد که انتظار دارید.اما یک سؤال مهم هنوز بی‌پاسخ مانده است؛ اگر باوجود تمام مرزها و معیارها، روزی به این نتیجه برسیم که تمام مرزهایمان زیرپا گذاشته‌ شده، چه اتفاقی می‌افتد؟برای بعضی از افراد، زیرپا گذاشتن مرزها به معنای تمام شدن یک رابطه است. بعضی دیگر به‌شدّت به مرزهای رابطه وابسته هستند و هیچ انعطافی در مقابل آن‌ها ندارند. اما هیچ‌یک از این دو رویکرد در واقعیت مناسب نیستند.مرزها ابزاری برای تقویت رابطه هستندتمام کردن یک رابطه به خاطر یک اشتباه، رویکرد مناسبی نیست، از طرفی، نادیده گرفتن آن‌ باعث بهتر شدن رابطه نمی‌شود.هر اقدامی که می‌خواهید انجام دهید، تلاش کنید که تا حد ممکن مهربان، محترم و همدل باشید؛ زیرا هدف شما ترمیم رابطه است. اگر قصدتان درست کردن رابطه است، سعی کنید خود را جای طرف مقابل بگذارید و منصفانه برخورد کنید. به‌ جای بهانه آوردن یا سرزنش کردن طرف مقابل، سعی کنید آنچه را که اتفاق افتاده اصلاح کنید.یک رابطه عمیق نیاز به صبر دارد، شما باید به خودتان و طرف مقابل فضا و زمان بدهید تا در کنار هم رشد کنید. در یک رابطه خوب، هر دو نفر باید باهم کار کنند، باهم رشد کنند و به افراد بهتری تبدیل شوند.سخن پایانیحدومرزهای احساسی برخلاف اسمشان، به ما آزادی می‌دهند. آن‌ها به ما اجازه می‌دهند با خیال راحت عاشق شویم و درعین‌حال به ما کمک می‌کنند که رشد کنیم و مسئولیت احساساتمان را به عهده بگیریم.شناختن مرزهای واقعی که در ذهن و احساسمان وجود دارد، باعث می‌شود بفهمیم که واقعاً چه کسی هستیم. وقتی خودمان را عمیقاً بشناسیم دیگر کورکورانه وارد رابطه نمی‌شویم.ما می‌توانیم فضای شخصی برای خودمان داشته باشیم و بدون تکیه به هرکسی حتی شریک زندگیمان رشد کنیم. از سمتی یاد می‌گیریم که توقعات بی‌معنی را به‌طرف مقابل تحمیل نکنیم، موقعیت و ارزش‌های او را بشناسیم و فراموش نکنیم که برای حل مشکل باید همیشه از خودمان شروع کنیم.به یاد داشته باشید که انتخاب‌های سالم باعث رشد روابط سالم می‌شوند. یک رابطه عاشقانه می‌تواند تجربه شگفت‌انگیزی در زندگی ما باشد. اما تنها در صورتی‌ که مرزهای ما با احساساتمان هم‌جهت باشد، داشتن ارزش‌های بالغ از ما محافظت می‌کند و رابطه‌ای را به ما هدیه می‌دهد که بر پایه اصالت و صداقت بنا شده است.#کتابخوانی#سوبژه#کتاب#خلاصه_کتاب</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:08:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگرفته‌ای از کتاب «والدین سمی»</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadlahak/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%85%DB%8C-iqxxo5dswbpg</link>
                <description>والدین سمی Toxic Parentsچگونه بر رفتارهای آزاردهنده والدین خود غلبه کرده و زندگی خود را از آن‌ها پس بگیریم!اثر سوزان فوروارد (Susan Forward)چگونه والدین بذر الگو‌های فکری و احساسی را در وجودمان می‌کارند؟احتمالا نام سوزان فوروارد به گوش‌تان خورده است، او نویسنده کتاب والدین سمی و روان‌درمانگری آمریکایی است. یکی از بیماران او مردی 38ساله به نام گوردون بود که همسرش او را بعد از شش سال زندگی مشترک ترک کرده بود. گوردون می‌دانست که بسیار تندمزاج و ایرادگیر است، اما باز هم از جدایی همسرش بسیار شوکه شده بود. سوزان معتقد بود که این جدایی به مشکلات دوران کودکی‌ او مربوط می‌شود. زمانی‌که گوردون خردسال بود، پدرش او را کتک می‌زد و تصور می‌کرد که آن کتک‌ها برای تربیت پسرش لازم است. گوردون از زمان کودکی تا آن روز، نسبت به پدرش بسیار خشمگین بود، و هر وقت که این خشم شدت می‌گرفت، آن را معمولاً بر سر همسرش یا هر کسی که موجب عصبانیتش می‌شد خالی می‌کرد. گوردون متوجه این موضوع نبود که تنبیه‌های فیزیکی دوران کودکی‌اش، ارتباطی نزدیک با جدایی همسرش از او دارد.داستان گوردون خیلی غیرعادی نیست. سوزان فوروارد در طول هجده سال کار در زمینه روان‌درمانی، با بیماران بسیار زیادی مواجه شده بود که همین مشکل را داشتند. بیشتر آن‌ها از نوعی احساس خود‌کم‌پنداری رنج می‌بردند چون والدین‌شان با کارهایی مثل تنبیه بدنی، توهین، تحقیر، سوء‌استفاده جنسی، یا محول کردن مسئولیت‌های بیش‌از حد، زندگی را به کام آن‌ها تلخ کرده بودند. همانند گوردون، عده کمی از این افراد می‌توانستند روش‌های تربیتی مسموم والدین خود را به مشکلات کنونی زندگی‌شان ربط دهند. در واقع بیشتر افراد از این موضوع مهم غافل هستند که تربیت والدین تأثیر مهمی بر زندگی آن‌ها دارد.در بعضی از خانواده‌ها، والدین بذر عشق، احترام و استقلال را در فرزندان‌شان می‌کارند اما برخی دیگر تنها ترس، اجبار و گناه را پرورش می‌دهند. هم‌چنان که بزرگ می‌شوید، این بذرها جوانه‌ زده و به روش‌هایی که فکر آن را هم نمی‌کنید، بر زندگی شما تأثیر می‌گذارد. برای مثال اتفاقات دوران کودکی ممکن است به روابط شغلی یا تعاملات خانوادگی‌تان آسیب برساند یا این‌که احساس اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس‌تان را کم کند.پدر و مادرهای زیادی وجود دارند که همواره رفتارهای منفی و نادرستی با فرزندان خود دارند. این دسته از والدین تشخیص نمی‌دهند که چگونه رفتارهای منفی آن‌ها‌، بخش بزرگی از زندگی فرزندان‌شان را پایه‌ریزی می‌کند. وقتی آن‌ها با کودکان خود بدرفتاری می‌کنند، پیامدهای احساسی آن مانند یک سم شیمیایی به تمام جنبه‌های زندگی یک کودک سرایت می‌کند؛ و همچنان که آن کودک رشد می‌کند، دردهای او نیز بزرگ‌تر می‌شوند. به همین خاطر، نویسنده از واژه «سمی» برای توصیف این نوع والدین استفاده می‌کند. واقعیت این است که والدین سمی نسلی را به جامعه عرضه می‌کنند که سرشار از مشکلات عمیق روحی و احساسی است.پدرها و مادرها باید نسبت به رفتارهای بدی که با فرزندانشان دارند، پاسخگو باشند.هرچند تنها خود شما مسئول رفتارهای دوران بزرگسالی‌تان هستید، بااین‌وجود بیشتر شخصیت انسان را تجربه‌هایی شکل داده که کنترلی روی آن‌ها نداشته است. درحقیقت شما نسبت به برخوردهایی که در زمان کودکی با شما شده، گناهی ندارید، اما به عنوان یک فرد بزرگسال باید قدم‌های مثبتی برای تغییر وضعیت خود بردارید.خواندن این خلاصه کتاب به شما کمک خواهد کرد تا تشخیص دهید که پدر و مادرتان در گذشته از چه راه‌هایی به شما آسیب رسانده‌اند یا هنوز هم در حال آزار شما هستند.همچنین، در این کتاب تکنیک‌های رفتاری خاصی را یاد می‌گیرید تا بتوانید روابط خود را با والدین سمی‌تان به تعادل رسانده و از قدرت آن‌ها کم کنید. از بین بردن قدرت منفی والدین یک فرایند تدریجی است. این کار قدرت درونی‌تان را آزاد کرده و شما را به فرد دوست‌داشتنی و منحصربه‌فردی که باید باشید، تبدیل خواهد کرد.والدین سمی را می‌توان بر اساس الگو‌های رفتاری آن‌ها به چند گروه تقسیم کردوالدین سمی انواع مختلفی دارند. عجیب است که فارغ از نوع آن‌ها، کودکان این خانواده‌ها علائم مشابهی را از خود نشان می‌دهند. برای مثال این دسته از کودکان عزت نفس پائینی دارند و اغلب به رفتارهای خودتخریبی روی می‌آورند؛ در حالت دیگر تقریباً همه این کودکان احساس می‌کنند که بی‌ارزش و بی‌کفایت بوده، و شایسته دوست داشتن نیستند. در ادامه با انواع والدین سمی آشنا خواهید شد.1. والدین خداگونه:آن‌ها در نظر کودکان‌شان کامل و بی‌نقص هستند، پس ضرورتی نمی‌بینند که با فرزندان‌شان مهربان باشند یا عادلانه رفتار کنند. فرزندان این دسته از والدین، دو باور کلی نسبت به پدر و مادرشان دارند. باور اول: «من بد هستم و پدر و مادر من خوب هستند؛» و باور دوم: «من ضعیف هستم و آن‌ها قوی.»این باورها مانع رویارویی شما با این حقیقت می‌شود که رفتارهای والدین‌تان آزاردهنده است. انکار این مسئله سازوکار دفاعی ذهن شماست که باعث می‌شود رفتارهای نامناسب‌ والدین‌تان را فراموش کنید. در این روش تظاهر می‌کنید که برخی رفتارهای منفی آن‌ها هرگز اتفاق نیفتاده‌اند، ولی در موقعیت‌هایی دیگر، تلاش می‌کنید تا با ارائه «دلایل منطقی» برای رفتارهای بد والدین‌تان، احساس درد و ناراحتی خود را از بین ببرید.2. والدین بی‌توجه:مسئولیت‌های مهم در تربیت اصولی فرزندان شامل تأمین نیازهای فیزیکی و احساسی فرزندان و ارائه راهنمایی‌های اخلاقی برای رشد شخصیت‌ آن‌ها است. والدین بی‌توجه نه تنها قادر به تأمین نیازهای فرزندان‌شان نیستند، بلکه در بسیاری از موارد، از فرزندان خود انتظار دارند که نیازهای آن‌ها را نیز تأمین کنند.3. والدین کنترل‌گر:کودکانی که بیش از حد کنترل می‌شوند اغلب احساس ناتوانی و بی‌کفایتی کرده و هراسان هستند. بسیاری از آن‌ها حتی در دوران بزرگسالی هم نیاز دارند از پدر و مادر خود راهنمایی بگیرند. در نتیجه، والدین آن‌ها همچنان افکارشان را کنترل کرده و بر زندگی ‌آن‌ها تسلط دارند. این نوع والدین معمولاً تسلط خود را پشت نگرانی‌شان پنهان می‌کنند. اگر فرزند بزرگسال آن‌ها تلاش کند تا کمی بیشتر در زندگی خودش استقلال داشته باشد، تاوان آن را با احساس گناهکاری و بی‌وفایی نسبت به پدر و مادرش خواهد پرداخت. همچنین، بسیاری از آن‌ها از پول به عنوان ابزاری استفاده می‌کنند تا همچنان فرزندان خود را وابسته نگه دارند.همچنین عده‌ای دیگر از ابزار قوی‌تر و دقیق‌تری به نام دستکاری روان‌شناختی استفاده می‌کنند. آن‌ها، بدون آن که خواسته‌های خود را به طور مستقیم بیان کنند، با توسل به روش‌های فریب‌کارانه و نادرست سعی ‌می‌کنند دیدگاه و رفتار فرزندان خود را تغییر دهند. برای مثال، مادری که احساس تنهایی می‌کند و دوست دارد وقت بیشتری را با دخترش بگذراند، فرزند متاهلش را قانع می‌کند که به انداره کافی غذا نمی‌خورد و ضعیف شده است. با این بهانه، او می‌تواند هر روز برای درست کردن یا بردن غذا، به خانه او برود.واکنش افراد در برابر کنترل شدید والدین سمی به دو صورت است: تسلیم یا طغیان. به عنوان مثال، در مسئله‌ای مانند ازدواج، بچه‌های خانواده‌های کنترل‌گر یا کاملاً از خواسته‌های پدر و مادر خود پیروی می‌کنند، یا برای پایان دادن به دخالت آن‌ها، به طور کلی قید ازدواج را می‌زنند. متأسفانه، هر دوی این واکنش‌ها به این معنی است که آن‌ها هنوز هم تحت کنترل پدر و مادرشان هستند.4. والدین الکلی:این افراد نقش یک «خانواده طبیعی» را بازی می‌کنند و از فرزندان خود انتظار دارند که هرگز درباره این مشکل خانوادگی با کسی صحبت نکنند. این موضوع موجب می‌شود که کودکان در این خانواده‌ها همواره با این وحشت زندگی کنند که نکند ناخواسته این راز خانوادگی را فاش کرده و به خانواده خود خیانت کنند. والدین الکلی توجه کمی به نیازهای اساسی فرزندان خود دارند. آن‌ها با رفتارهای رقت‌انگیز و غیرمنطقی خود، فرزندان‌شان را از حقوق طبیعی‌شان محروم می‌کنند.تقریباً در همه خانواده های دارای والدین سمی کودکان در بزرگسالی نقش پدر یا مادر خود را بازی می کنند.بسیاری از فرزندان والدین الکلی تحمل بالایی در پذیرش چیزهای ناخوشایند دارند. آن‌ها بیشتر با افراد الکلی ازدواج می‌کنند و یا برخی از آن‌ها خودشان هم به نوشیدنی‌های الکلی معتاد می‌شوند. این اتفاق ناشی از یک پدیده روان‌شناختی به نام اجبار تکرار است. در این موقعیت، افراد تمایل دارند که الگوهای احساسی آشنا را تکرار کنند و اهمیتی به دردناک بودن تکرار آن الگوها نمی‌دهند. آن‌ها چالش‌های قدیمی را تکرار می‌کنند چون امیدوارند در نهایت در این نبرد پیروز شوند و وضعیت خود را تغییر دهند.والدین سمی ممکن است ضربه‌های جسمی و روحی زیادی به کودکان خود وارد کنندوالدینی که به آزار زبانی عادت دارند روحیه کودکان خود را با توهین‌های مستقیم یا صحبت‌های کنایه‌آمیز تضعیف می‌کنند. از طرف دیگر، برخی از والدین نمی‌توانند خشم‌شان را کنترل کنند و به کودکان خود آزار جسمی نیز می‌رسانند. آزار زبانی و آزار جسمی به یک اندازه آسیب‌زا هستند. آزار جسمی زخم‌های بیرونی برجای گذاشته و آزار زبانی به روان فرد آسیب می‌رساند.آزارگران زبانی دو سبک متفاوت دارند: آن‌هایی که با نسبت دادن واژه‌هایی تحقیرآمیز مانند احمق، بی‌لیاقت، یا بدقیافه، به طور مستقیم به کودکان‌شان حمله می‌کنند؛ و آن‌هایی که آزارهای زبانی را پشت شوخ‌طبعی خود پنهان می‌کنند. اگر فرزند آن‌ها مثلاً از این که او را به دلقک تشبیه کرده‌اند ناراحت بشود، او را به جدی بودن متهم می‌کنند. گرچه شوخی‌های مثبت یکی از باارزش‌ترین ابزارهای ما برای تقویت پیوندهای خانوادگی است، اما شوخی‌های تحقیرآمیز می‌تواند به‌شدت به بنیان خانواده آسیب برساند.تکرار شوخیهایی در مورد چهره اندام یا طرز لباس پوشیدن یا صحبت کردن یک کودک به تدريج عزت نفس او را تضعیف میکند.کودکان گفته‌های پدر و مادر خود را باور کرده و به خاطر می‌سپارند. اینکه والدین بارها و بارها با کودک آسیب‌پذیر خود شوخی کنند بسیار مخرب و نمونه یک رفتار سادیستیک یا دیگرآزارانه است.از دیگر انگیزه‌های متداول برای حمله زبانی والدین، انتظارات غیرممکن آن‌هاست. بدین معنا که آن‌ها انتظار یک فرزند کامل دارند. بسیاری از والدین بد‌زبان افراد موفقی هستند، اما بیشتر اوقات خانه آن‌ها به محل تخیله فشارهای کاری تبدیل می‌شود. به نظر می‌رسد که پدر و مادرهای کمال‌گرا با این توهم زندگی می‌کنند که اگر کودکان خود را مجبور کنند که کامل باشند، یک خانواده کامل خواهند داشت. فرزندان بزرگسال چنین والدینی معمولاً یکی از این دو راه را انتخاب می‌کنند: یا بی‌امان تلاش می‌کنند تا محبت و تأیید پدر و مادر خود را به دست بیاورند، یا این که در برابر خواسته‌های نامعقول آن‌ها ایستادگی کرده تا جایی که همیشه به طرز عجیبی از موفق شدن واهمه دارند.موضوع بعدی در مورد آزار جسمی است. بحث و ابهام بسیار زیادی در مورد تعریف سوء‌استفاده جسمی وجود دارد. بسیاری از افراد هنوز هم باور دارند که والدین نه‌تنها حق دارند بچه‌های خود را تنبیه بدنی کنند، بلکه در انجام این کار مسئول هستند. برای سال‌های زیادی، کسی نمی‌توانست اعتراضی نسبت به حقوق والدین داشته باشد. درواقع با نام ایجاد نظم در خانواده، والدین می‌توانستند هر کاری با فرزندان خود انجام دهند، البته به استثنای کشتن آن‌ها! امروزه، هنجارهای اجتماعی اختیار پدر و مادرها را محدودتر کرده است. در ایالات متحده، آگاهی از مشکلات تنبیه بدنی کودکان آن قدر گسترش پیدا کرد که در نهایت دستگاه قضایی تقریباً هر نوع تنبیه فیزیکی را ممنوع اعلام کرده است.والدینی که به کودکان خود آزار جسمی می‌رسانند، هر زمان که تشخیص دهند، احساسات منفی خود را تخلیه کرده و به کودکان‌شان حمله می‌کنند. آن‌ها به‌طرز ترسناکی در کنترل انگیزه‌های ناگهانی خود ناتوان هستند. آزارگران جسمی خودشان اغلب در خانواده‌هایی بزرگ شده‌اند که در آن‌ها آزار رساندن امری طبیعی بود. بیشتر رفتارهای بزرگسالی آن‌ها تکرار مستقیم چیزهایی است که در دوران کودکی‌شان تجربه کرده و یاد گرفته‌اند.هنوز هم بسیاری از پدر و مادرها باور دارند که تنبیه بدنی تنها راه مؤثر برای مدیریت مسائل اخلاقی و رفتاری در خانه است، در حالی که تحقیقات خلاف این مسئله را نشان می‌دهد. مطالعات روانشناختی، ثابت می‌کند که کتک زدن یک بازدارنده موقتی است و احساساتی مثل خشم شدید، فکر به انتقام، و تنفر از خود را در کودکان ایجاد می‌کند.والدین آزارگری نیز وجود دارند که منفعل هستند، یعنی اجازه می‌دهند تا آزار جسمی یا زبانی در حضور آن‌ها اتفاق بیفتد. برای مثال ممکن است مادر خانواده در مقابل آزار جسمی یا زبانی پدر به فرزندش هیچ واکنشی نشان ندهد. این ممکن است به خاطر ترس‌های شخصی‌، وابستگی، یا نیاز آن‌ها به حفظ خانواده باشد. فرزندانی که چنین والدینی دارند، در بزرگسالی پدر یا مادر منفعل خود را در آزارهای وارده به آن‌ها گناهکار می‌دانند.سوء‌استفاده جنسی از فرزندان تمام کودکی آن‌ها را از بین می‌بردنگاهی به واقعیت‌های تلخ موجود در خانواده‌های سمی انداختیم. همانطور که توضیح دادیم، برخی از والدین ضعف شدیدی در حس همدلی و مهر و محبت نسبت به فرزندان خود دارند. آن‌ها با ابزارهای مختلف، از جمله تنبیه بدنی گرفته تا انتقادهای تند و تحقیر‌آمیز، به جسم و روح فرزندان خود ضربه می‌زنند. بااین‌حال آن‌ها رفتارهای مسموم خود را اقداماتی ضروری برای تعلیم و تربیت فرزندان‌شان می‌دانند. اکنون می‌خواهیم در مورد رفتاری به بررسی بپردازیم که هیچ توجیه اخلاقی‌ای برای انجام آن وجود ندارد یعنی سوء استفاده جنسی.سوء استفاده جنسی از فرزندان شاید ظالمانه‌ترین تجربه انسانی باشد. از نگاه روان‌شناختی، سوء استفاده جنسی محدوده بسیار گسترده‌تری از رفتارها و روابط را در بر می‌گیرد که عبارت است از: تماس فیزیکی با اندام‌های خصوصی یا هر بخش دیگری از بدن کودک؛ و تماس‌های غیرفیزیکی مانند درخواست از کودک برای گرفتن ژست‌های تحریک‌آمیز به منظور عکاسی. این‌گونه رفتار والدین، نوعی تجاوز به حریم خصوصی فرزندان تعبیر می‌شود. برای مثال کارهایی مثل نگاه کردن به بدن او در حال عوض کردن لباس یا بیان جمله‌هایی اغواکننده در مورد بدنش، آسیب زیادی به فرزندان وارد می‌کند.این رفتار، در نظر فرزندان نوعی خیانت محسوب می‌شود چراکه باعث سلب اعتماد آن‌ها نسبت به والدین‌شان می‌گردد. سوء‌ استفاده جنسی توسط نزدیکان از نظر احساسی بسیار مخرب است. قربانیان این عمل شیطانی وابستگی زیادی به فرد متجاوز دارند، پس امکان فرار یا پناه بردن به دیگران برای این کودکان وجود ندارد؛ کسانی که قرار بود حامی او باشند، به شکنجه‌گرانی تبدیل می‌شوند که هر روز باید با آن‌ها در زندانی به اسم خانه زندگی کنند.کودکانِ مورد آزار جنسی اغلب با تهدیدهایی مثل آسیب جسمی، تحقیر عمومی، یا ترک شدن مواجه شده، و از نظر روانی مجبور می‌شوند که به روابط جنسی تن بدهند. برخی از متجاوزان ممکن است به خشونت فیزیکی متوسل بشوند تا کودکان را وادار به تسلیم کنند.گرچه این مسئله بر زندگی افراد سایه انداخته و آن‌ها را منزوی می‌کند، بااین‌حال برخی از آن‌ها هرگز درباره این مسئله صحبتی نمی‌کنند چون از این می‌ترسند که هیچ کس راز وحشتناک آن‌ها را باور نکند. آن‌ها احساس می‌کنند فردی بد، کثیف، و آسیب‌دیده هستند؛ از خودشان خجالت می‌کشند و مدام خود را سرزنش می‌کنند.این افراد می‌توانند با ایجاد یک پوشش روان‌شناختی، یعنی فرستادن خاطرات سوء‌استفاده‌های جنسی به بخش‌های دست‌نیافتنی ذهن، خود را از ضربه‌های روحی اولیه این اتفاق نجات دهند. اما این خاطرات اغلب به خاطر برخی اتفاقات در زندگی به طور ناگهانی برمی‌گردند. قربانیان سوء استفاده جنسی، در روابط عاشقانه دچار مشکل می‌شوند و تنفر شدیدی نسبت به رابطه جنسی پیدا می‌کنند. برخی ممکن است ذهن خود را با مصرف نوشیدنی‌های الکلی و مواد مخدر فریب دهند. برخی دیگر نیز سعی می‌کنند با روی آوردن به پرخوری و بالا بردن وزن‌شان، جنس مخالف را از خودشان دور کرده و قدرتی دروغین به دست بیاورند.افراد بزرگسالی که در کودکی قربانی سوء‌استفاده جنسی شده‌اند، باید از یک روان‌درمانگر کمک بگیرند. بهترین راه برای گذر از این تجربه دردناک عضو شدن در گروهی است که تجربه‌ای مشابه با آن‌ها دارند. این گروه‌ها توسط درمانگرانی هدایت می‌شوند که در این کار تجربه داشته و با شنیدن این موضوعات مشکلی ندارند. وقتی در اطراف خود کسانی را ببینید که در مورد احساسات و تجربیات مشابهی صحبت می‌کنند، حس انزوای شما به‌تدریج از بین می‌رود.مطالعات و داده‌های موجود، از جمله داده‌های برگرفته از وزارت خدمات انسانی ایالات متحده آمریکا، نشان می‌دهد که از هر ده کودک، یک نفر پیش از رسیدن به هجده‌سالگی توسط یک عضو قابل‌اعتماد خانواده‌اش آزار جنسی می‌بیند.زندگی خود را از والدین سمی‌تان پس بگیرید!اکنون که با انواع مختلف والدین سمی آشنا شده‌اید، به جای صحبت بیشتر درباره کارهایی که آن‌ها انجام می‌دهند، می‌خواهیم به این موضوع بپردازیم که شما چه کارهایی باید انجام دهید تا قدرت آن‌ها را در زندگی‌تان کم کنید.نویسنده کتاب، روش‌ها و راهکارهای رفتاری خاصی را به شما آموزش می‌دهد که از طریق آن بتوانید الگوهای مخرب زندگی خود را تغییر داده و به همان فردی که می‌خواهید تبدیل شوید. ممکن است برخی از شما بخواهید این کار را به‌تنهایی انجام دهید، اما اگر قربانی سوء‌استفاده جسمی یا جنسی هستید، حتماً از یک متخصص کمک بگیرید.اگر با مصرف الکل و مواد مخدر احساسات خود را سرکوب می‌کنید، قبل از این که از پیشنهادهای این خلاصه کتاب استفاده کنید، باید وابستگی خود را به این موارد از بین ببرید. تا زمانی که تحت کنترل اعتیاد هستید، هیچ راهی وجود ندارد که کنترل زندگی خود را در دست بگیرید. بنابراین تنها زمانی از راهکارهای این کتاب برای تغییر زندگی خود استفاده کنید که حداقل شش‌ماه از پاک بودن شما گذشته باشد. در مراحل آغازین تغییر، همیشه این خطر وجود دارد که به خاطر کشف و یادآوری تجربه‌های دردناک دوران کودکی، دوباره به الکل یا مواد مخدر رجوع کنید.بااین‌حال به شما قول نمی‌دهیم که با پیروی از توصیه‌های این کتاب، همه مشکلات‌تان یک‌شبه ناپدید شود، اما اطمینان داشته باشید که با انجام آن‌ها به روش‌های جدید و جالبی برای ارتباط با والدین‌تان دست پیدا می‌کنید. برای مثال می‌توانید در زندگی خود مستقل عمل کرده و آن طور که دوست دارید زندگی کنید. همچنین، با قوی شدن اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس‌تان، حس متفاوتی نسبت به خودتان پیدا می‌کنید.اغلب افراد بر این باور هستند که بخشیدن کسانی که به شما آسیب رسانده‌اند، به‌خصوص والدین، اولین مرحله روند درمان‌تان است. اما بیشتر اوقات، وضعیت روحی بسیاری از افراد آسیب‌دیده، با بخشش پدر و مادر‌شان بهتر نمی‌شود. آن‌ها هنوز هم در مورد خودشان احساس بدی دارند و زخم‌های درونی‌شان درمان نشده است؛ بنابراین، بخشیدن هیچ تغییر مهم یا ماندگاری در آن‌ها ایجاد نمی‌کند.یکی از جنبه های خطرناک بخشیدن این است که توانایی شما را در رهایی از احساسات فروخورده کم میکند.شاید والدین خود را بخشیده باشید اما در ازای این بخشش، در نهایت بیشتر از خودتان متنفر می‌شوید. البته گذشت به شما کمک می‌کند تا از حس انتقام رهایی پیدا کنید، و این خود یک قدم درست به سمت سلامتی است. اما لازم نیست تظاهر کنید که هیچ اتفاقی نیفتاده و آسیب وارده را کمتر از میزان واقعی آن تصور کنید. شما می‌توانید والدین سمی خود را ببخشید، اما این کار باید در آخرین مرحله درمان‌تان انجام شود نه در شروع پاکسازی احساسی‌تان.در واقع آرامش احساسی و ذهنی با خلاص کردن خودتان از کنترل والدین سمی به دست می‌آید. برای رسیدن به این آرامش حتماً لازم نیست آن‌ها را ببخشید. این رهایی تنها زمانی به دست می‌آید که احساسات شدید خشم و اندوه خود را کنترل کنید، و مسئولیت آسیب‌های وارده را بر روی دوش والدین‌تان بگذارید، یعنی همان جایی که به آن تعلق دارد.کشف احساسات، باورها و رفتارهایی نسبت به والدین که زندگی شما را محدود می‌کندکودکان والدین سمی آن قدر به تأیید پدر و مادر خود نیاز دارند که نمی‌توانند آن طور که دوست دارند، زندگی کنند.حقیقت است که بیشتر بزرگسالان حداقل در چند زمینه به والدین خود وابسته هستند. اگر از آن‌ها بپرسید که آیا می‌توانند طرزفکر، رفتار، یا احساسی را در خودشان پیدا کنند که هیچ ارتباطی با آرزوها یا انتظارات پدر و مادرشان نداشته باشد، تعداد کمی از آن‌ها پاسخی مثبت به این سؤال می‌دهند. البته در یک خانواده سالم، وجود کمی وابستگی ضروری است و به ایجاد حس تعلق و اتحاد در بین افراد کمک می‌کند. این وابستگی در خانواده‌های سالم ممکن است گاهی زیاد شود، اما در خانواده‌های سمی از حد طبیعی خود فراتر رفته و زندگی افراد را مختل می‌کند.برای شناسایی اینکه تا چه اندازه‌ای، درگیر والدین خود هستید، باید احساسات، باورها و رفتارهایی که موجب محدویت‌تان می‌شوند را پیدا کنید. قبل از آن که بتوانید روند رشد و تغییر زندگی‌تان را شروع کنید، ضروری است که رابطه میان باورهای غلط، احساسات منفی، و رفتارهای مخرب خود را درک کنید.در حقیقت با بررسی احساسات‌تان می‌توانید به باورهای زمینه‌‌ساز این احساسات و رفتارهای حاصل از آن پی ببرید.درک ارتباط بین باورها و احساسات یک قدم ضروری در جهت پایان دادن به رفتارهای خود تخریب گر است.باورها قانون‌ها را می‌سازند و به دنبال آن احساسات‌تان را تحریک می‌کند که از این قانون‌ها پیروی کند. این همان چیزی است که یک رفتار جدید را در شما ایجاد می‌کند. اگر می‌خواهید رفتار خود را تغییر دهید، باید کار خود را از ابتدای این معادله شروع کنید، یعنی برای تغییر قانون‌ها (یا رفتارها) باید باورها و احساسات خود را تغییر دهید.برخی از باورهای اشتباه افراد در مورد والدین این‌ها هستند:من باید والدین خود را خوشحال کنم؛ باید باعث افتخار آن‌ها شوم؛ من تمام زندگی آن‌ها هستم؛ آن‌ها نمی‌توانند بدون من زندگی کنند؛ من هم نمی‌توانم بدون آن‌ها زندگی کنم؛ اگر با پدر و مادرم مخالفت کنم، آن‌ها را برای همیشه از دست خواهم داد؛ اگر به آن‌ها بگویم که موجب ناراحتی من شده‌اند، مرا طرد خواهند کرد؛ نباید کاری انجام دهم یا چیزی بگویم که احساسات‌ آن‌ها را جریحه‌دار کند؛ احساسات آن‌ها از احساسات من مهم‌تر است.اگر حداقل چهار مورد از این باورها را دارید، هنوز وابستگی زیادی به والدین خود دارید. گرچه ممکن است قبول آن سخت باشد، اما همه این باورها مخرب بوده و به ما آسیب می‌رسانند. آن‌ها مانع از این می‌شوند که به فردی مستقل تبدیل شوید. چنین باورهایی وابستگی‌تان را بیشتر کرده و قدرت‌تان را از شما می‌گیرند.پذیرندگی و پرخاشگری از جمله رفتارهایی هستند که ممکن است به خاطر باورها و احساسات محدودکننده در فرد ایجاد شوند؛ این دو رفتار دقیقاً مانند دو روی یک سکه هستند. پذیرندگی، یا تن دادن به خواست دیگران، شما را به آن‌ها وابسته می‌کند؛ درمقابل رفتارهای پرخاشگرانه نیز وابستگی شما را نشان می‌دهند، چون در این حالت احساسات‌ شما بسیار شدید، و واکنش‌های‌تان تکراری و قابل‌پیش‌بینی هستند. هر چقدر هم که رفتارهای شما مخرب باشند، نمی‌توانید الگوهای قدیمی خود را یک‌شبه تغییر دهید. بااین‌وجود می‌توانید با تغییر باورهای محدودکننده و رفتارهای مخرب خود، تغییر را شروع کرده، و با از بین بردن آن‌ها شخصیت واقعی‌تان را آشکار کنید.وقتی کسی شما را ناراحت می‌کند، این شما هستید که باید به دنبال راهی برای آرام کردن خودتان باشید. به همین صورت، والدین هم باید خودشان راهی پیدا کنند تا با ناراحتی حاصل از مخالفت شما کنار بیایند. پس اگر تصمیمی منطقی برای زندگی خود گرفتید ولی پدر و مادرتان از این تصمیم ناراحت هستند – مانند ازدواج با فردی مخالف نظر آن‌ها یا مهاجرت به شهری دیگر برای تحصیل یا کار – شما مسئول احساس بد آن‌ها نیستید. لازم نیست که هدف خود را تنها به خاطر احساس پدر و مادرتان تغییر دهید.استقلال فردی ارتباط بین شما و والدین‌تان را تغییر خواهد دادداشتن استقلال فکری به این معنی نیست که ارتباط خود را با پدر و مادرتان قطع کنید. شما می‌توانید با آن‌ها ارتباط داشته باشید اما در عین حال به عنوان فردی مستقل زندگی کنید. وقتی باورها، احساسات و رفتارهای شخصی خودتان را داشته باشید، از استقلال فردی برخوردارید. اگر والدین شما از طرز فکر یا رفتار شما ناراضی باشند، از شما ناراحت خواهند شد. اگر تصمیم ندارید که به‌سرعت طرزفکر یا رفتار منطقی‌تان را تغییر دهید، ناچار می‌شوید که ناراحتی آن‌ها را تحمل کنید.اما هیچ کس نمی‌تواند در همه حال از نظر فکری یا احساسی مستقل باشد. ما انسان‌ها موجوداتی اجتماعی هستیم، و برای داشتن ارتباط با دیگران به میزان مشخصی از وابستگی احساسی نیاز داریم. به همین دلیل، باید در استقلال فردی خود تا حدی انعطاف داشته باشید. هیچ اشکالی ندارد اگر برای جلب رضایت والدین‌تان تغییری در زندگی خود ایجاد کنید، البته تا زمانی که به انتخاب خودتان و آزادانه این کار را انجام داده باشید.بسیاری از افراد بر روی خواسته های خود پافشاری نمیکنند چرا که استقلال فردی را با خودخواهی اشتباه میگیرند.برای مثال، یکی دیگر از بیماران نویسنده به نام سندی وقتی تنها 15 سال داشت باردار شد ولی تصمیم گرفت که سقط جنین کند. اما پدر و مادرش با این کار مخالف بودند و او را به خودخواهی متهم می‌کردند. آن‌ها تا دوران بزرگسالی سندی، او را آزار ‌دادند و دست از سرش برنداشتند. سندی احساس می‌کرد که باید در تمام تصمیم‌های زندگی‌اش رضایت پدر و مادرش را جلب کند تا خودخواه نبودن خود را به آن‌ها ثابت کند. او باور داشت که نیازهای والدینش اهمیت بیشتری دارند. سندی به‌ندرت با اراده خودش کاری انجام می‌داد، و این موجب شده بود که برای سال‌ها با خشمی سرکوب‌شده و افسردگی حاصل از آن زندگی کند.وقتی از نظر احساسی مورد تهدید یا تعرض دیگران قرار می‌گیریم، معمولاً واکنشی رفتار می‌کنیم. واکنش ما تقریباً همیشه در ارتباط با والدین بیشترین شدت را دارد. وقتی به طور غیرارادی واکنش نشان می‌دهیم، بدون فکر عمل کرده‌ایم. رفتارهای واکنشی باعث می‌شود که کنترل اوضاع را از دست داده و احساسات خود را دودستی تقدیم دیگران کنیم.متضاد واکنشی بودن پاسخگو بودن است. وقتی پاسخگو هستید، می‌توانید از قدرت تفکر و احساسات خود استفاده کنید. در این حالت، شما از احساسات خود آگاه هستید اما به آن‌ها اجازه نمی‌دهید که شما را تحریک کنند. پاسخگو بودن کمک می‌کند تا بر خلاف هر چیزی که والدین‌تان ممکن است در مورد شما بگویند، عزت‌نفس خود را حفظ کنید.شما دو راه برای پاسخگو بودن در اختیار دارید. اولین راه این است که یاد بگیرید از پاسخ‌های غیردفاعی استفاده کنید، به‌خصوص در برخورد با والدین سمی‌تان. درست در لحظه‌ای که با آن‌ها بحث می‌کنید یا تلاش می‌کنید نظر آن‌ها را تغییر دهید، بیشتر قدرت خود را از دست می‌دهید. بنابراین، بر ای جلوگیری از بحث و جدل با والدین، در گفتگوهای خود از پاسخ‌هایی مانند این استفاده کنید: «بهتره وقتی آرام‌تر شدید، صحبت کنیم»، «به پیشنهاد شما فکر می‌کنم»، «متأسفانه با نظر شما موافق نیستم»، «متاسفم که نظر من را تأیید نمی‌کنید» و مانند این‌ها.تکنیک دوم گفتن جمله‌های مثبت است. این جمله‌ها کمک می‌کنند که کمتر واکنشی باشید و در مسیر داشتن استقلال فردی به جلو حرکت کنید. جمله‌های مثبت افکار و باورهای شما را تعریف می‌کنند. آن‌ها مشخص می‌کنند چه چیزهایی برای شما مهم است، دوست دارید چه کارهایی انجام دهید، و به انجام چه کارهایی علاقه ندارید.مثلاً به جای آن که به خودتان بگویید «من نمی‌توانم با والدینم مخالفت کنم»، بهتر است جمله خود را با عبارت «هنوز نتوانسته‌‌ام ...» شروع کنید. با گفتن این عبارت نشان می‌دهید که هنوز قدرت انتخاب دارید و تسلیم خواسته‌های آن‌ها نشده‌اید. نداشتن انتخاب پیوند مستقیمی با وابستگی دارد. با گفتن عبارت «هنوز نتواسته‌ام ...» در جدیدی را به روی خود باز می‌کنید و هم‌چنان نسبت به آینده امیدوار می‌مانید.بار مسئولیت اتفاقات دردناک کودکی خود را رها کنیدافراد بزرگسالی که در کودکی به‌شدت مورد آزار قرار گرفته‌اند معمولاً خود را مقصر می‌دانند. شاید وقتی آن‌ها به این فکر می‌کنند که والدین‌شان در گذشته مشکلات شخصی خودشان را داشتند، یا در برخی اوقات فداکاری می‌کردند، در مقصر جلوه دادن آن‌ها تردید کنند. احتمالا در این موقعیت‌ها با خودتان خواهید گفت که مهم نیت آن‌ها بوده است. اما نیت اهمیتی ندارد بلکه آن چه که اهمیت دارد نتیجه کارهای آن‌ها است.وقتی بار مسئولیت را در جای درست خود قرار بدهید، نسبت به چیزهایی که برای‌تان اتفاق افتاده و کسانی که مسئول آن‌ها هستند، خشم شدیدی احساس می‌کنید. خشم احساسی ناراحت‌کننده است. شاید فکر کنید که انسان‌‌های خوب و دوست‌داشتنی خشمگین نمی‌شوند، یا این که حق ندارید از کسانی که شما را به دنیا آورده‌اند خشمگین شوید.بنابراین، ممکن است خشم خود را همیشه سرکوب کرده یا آن را با الکل، مواد مخدر، پرخوری، یا ارتباط جنسی ساکت کنید؛ شاید هم در هر موقعیتی به‌شدت عصبانی بشوید، و اجازه دهید که خشم، شما را به فردی خشک، مأیوس، بدبین، و عصبانی تبدیل کند. هیچ کدام از این روش‌ها در برخورد با خشم مؤثر نیستند و شما را از سلطه والدین‌تان خلاص نمی‌کنند.اگر به دنبال بیشترین تأثیر هستید، خشم خود را به روشهایی تخلیه کنیدکه به رشد و سلامت شما کمک کند.نویسنده کتاب پنج راه موثر و کارآمد برای مدیریت خشم را به شما توصیه می‌کند:1. بدون آنکه درمورد احساسات خود قضاوت کنید، به خودتان اجازه خشمگین شدن بدهید.2. لازم نیست که برای نشان دادن خشم‌تان، به کسی آزار فیزیکی یا زبانی برسانید. به دنبال راهی بی‌خطر برای بیرون ریختن خشم خود باشید. به بالش مشت بزنید؛ بر سر عکس کسانی که از آ‌ن‌ها عصبانی هستید، فریاد بزنید؛ یا با کسانی که به آن‌ها اعتماد دارید در مورد احساس خشم خود صحبت کنید.3. فعالیت‌های جسمی خود را افزایش دهید. این کار کمک می‌کند تا تنش موجود در بدنتان تا حد زیادی تخلیه شود.4. از خشم خود برای تقویت تصویر منفی خودتان استفاده نکنید. عصبانیت نشانه بد بودن شما نیست.5. از خشم به عنوان منبعی از انرژی برای افزایش استقلال فردی خود استفاده کنید. از این که در هر موقعیتی به دیگران وابسته هستید یا زندگی‌تان تحت کنترل آن‌هاست خشمگین باشید. از این احساس استفاده کنید و هر چه سریع‌تر برای تغییر وضعیت‌تان دست‌به‌کار شوید.برای آن که غم و اندوه خود را بیرون بریزید، به این نیاز دارید که درک کنید چه چیزهایی را در دوران کودکی از دست داده‌اید. کمبودهای دوران کودکی می‌تواند نبود اعتماد، لذت، عشق، و امنیت باشد.کودکان والدین سمی تقریباً هر روز این کمبودها را تجربه می‌کنند ولی بیشتر اوقات آن‌ها را نادیده گرفته یا سرکوب می‌کنند. این کمبودها تأثیرات منفی شدیدی بر عزت‌نفس فرد می‌گذارند، اما چون غم و اندوه ناشی از آن‌ها بسیار دردناک است، بیشتر افراد از هر روشی استفاده می‌کنند تا همه چیز فراموش کنند. این کار شاید ناراحتی فرد را برای مدتی کم کند، اما دیر یا زود برای کمبودهای دوران کودکی غصه خواهیم خورد. غصه خوردن یک شروع، یک مرحله میانی، و یک پایان دارد؛ همه ما ناچار هستیم که این سه مرحله را پشت سر بگذاریم.اگرچه مواجهه با احساس غم برای تغییر کردن ضروری است، بااین‌حال نمی‌توانید زندگی خود را در این مرحله به حالت تعلیق دربیاورید. شما هنوز مسئولیت‌هایی نسبت به خودتان و دیگران دارید، و نیاز دارید که به زندگی طبیعی خود ادامه دهید. خشم و غم می‌توانند تعادل شما را به هم بزنند، پس مهم است که در این مرحله از خودتان به‌خوبی مراقبت کنید. تا جایی که ممکن است در فعالیت‌هایی شرکت کنید که برای‌تان لذت‌بخش و جالب هستند. از همه کسانی که به شما اهمیت می‌دهند درخواست کمک کنید. صحبت با دیگران در مورد احساس‌تان به شما کمک خواهد کرد.اگر سعی کنید غم خود را نادیده بگیرید، همیشه با شما خواهد ماند، و جای احساسات خوب شما را خواهد گرفت. اگر با احساس کردن و نشان دادن خشم و اندوه خود مقابله کنید، همچنان به مجازات خود ادامه خواهید داد. بخشیدن آن کودکی که هرگز نتوانستید باشید، در نهایت شما را از بار سنگین مسئولیت‌های‌تان خلاص کرده و دیگر خودتان را به خاطر اشتباهات دیگران سرزنش نخواهید کرد.راه رسیدن به استقلال روبرو شدن با والدین سمی‌تان استروند به دست آوردن استقلال فردی ساده است، اما آسان نیست. وقتی آمادگی‌اش را پیدا کردید، با آرامش ولی با لحنی قاطعانه به پدر و مادرتان بگویید که اتفاقات بدی را از دوران کودکی خود به یاد دارید؛ و این که چطور آن اتفاقات بر زندگی شما و روابط‌تان با آن‌ها تأثیر گذاشته است.قبل از این که با والدین خود روبرو شوید، باید به این چهار شرط توجه کنید:1. باید احساس کنید که به اندازه کافی قوی هستید و می‌توانید مخالفت، انکار، سرزنش، خشم، یا هر پیامد منفی دیگر مواجهه با آن‌ها را مدیریت کنید.2. باید از حمایت کافی دیگران برخوردار باشید تا به شما در مرحله آماده‌سازی، مواجهه، و پیامدهای بعد از آن کمک کنند.3. باید گفته‌های خود را در قالب یک نامه نوشته یا آن‌ها را بارها تمرین کرده باشید، و با پاسخ‌های غیردفاعی آشنا باشید.4. هرگز خودتان را در مورد اتفاقات بد کودکی مسئول ندانید.مواجهه با والدین هم می‌تواند به صورت رو در رو باشد و هم از طریق نامه. نامه فرصتی فوق‌العاده برای شما ایجاد می‌کند تا به گفته‌های خود شکل درستی داده و آن قدر روی آن کار کنید تا رضایت شما را جلب کند. این به دریافت‌کننده نامه نیز فرصت می‌دهد نوشته شما را چند بار خوانده و در مورد محتوای آن بیشتر فکر کند.نامه شما باید این نکات مهم را پوشش بدهد. برای مثال در نامه‌تان بنویسید: این موارد رفتارهایی هستند که شما با من داشتید؛ این احساسی است که من در آن زمان داشتم؛ آن اتفاقات این طور بر زندگی من تأثیر گذاشت؛ و اکنون، من این انتظارات را از شما دارم.فارغ از این که تصمیم دارید در چه مکانی با والدین خود روبرو شوید، یا این که با آن‌ها هم‌زمان یا به طور مجزا ملاقات کنید، باید با دقت تمام صحبت‌های خود را از قبل آماده کنید. در بیشتر مواقع، واکنش والدین سمی به صحبت‌های شما تهاجمی است. اما به خاطر داشته باشید چیزی که در این جا اهمیت دارد واکنش آن‌ها نیست، بلکه پاسخ شماست.اگر بتوانید در برابر خشم اتهامها، تهدیدها، و فرافکنی های آنها ایستادگی کنید بهترین نتیجه را خواهید گرفت.هر چقدر هم سخت تلاش کنید، برخی از افراد هستند که نمی‌توانید با آن ارتباط برقرار کنید. بنابراین، مهم است که بدانید چه زمانی انجام این کار غیرممکن است. برخی از رویارویی‌ها آرام و برخی دیگر پرسروصدا هستند، اما یک چیز به طور حتم مشخص است: دیگر هیچ چیزی مثل قبل نخواهد بود. صرف‌نظر از کاری که پدر و مادر شما انجام می‌دهند، تکلیف شما این است که به شخصیت حقیقی‌تان متعهد بمانید و به رفتارهای واکنشی و دفاعی گذشته خود رجوع نکنید.تصمیم بگیرید که بعد از این روبرو شدن، چه نوع ارتباطی با والدین‌تان می‌خواهید داشته باشید. تصور کنید پدر و مادر شما تا حدی ظرفیت این را دارند که درد شما را درک کنند، و تمایل دارند که این بحث را ادامه دهند تا بتوانید احساسات و نگرانی‌های‌تان را با آن‌ها بیشتر به اشتراک بگذارید. در این حالت، شانس بالایی وجود دارد که بتوانید در آینده یک رابطه غیرسمی با آن‌ها ایجاد کنید. با این حال، اگر فکر می‌کنید که ظرفیت کمی برای تغییر نوع ارتباط‌شان با شما دارند، شاید بهترین کار این باشد که تماس خود را حفظ کنید، اما انتظارات آن‌ها را تا حد زیادی محدود کنید. آخرین گزینه قطع کامل ارتباط با والدین به منظور حفظ سلامت جسمی و روحی‌تان است.به یاد داده باشید که روبرو شدن با والدین سمی در ذات خود بد نیست. مهم نیست که در طول گفتگو یا بعد از آن چه اتفاقی می‌افتد. برنده نهایی شما هستید چون جسارت انجام این کار را داشته‌اید.چرخه تکراری رفتارهای سمی را بشکنیدچرخه‌ تکراری رفتار سمی تا چندین نسل ادامه پیدا می‌کند، چون ممکن است بازیگران قدیمی جای خود را به بازیگران جدید بدهند. شاید مشکلات خانوداه‌ها از نسلی به نسلی دیگر متفاوت به نظر برسد، اما الگوهای رفتاری سمی تأثیر مشابهی بر افراد می‌گذارند؛ این تأثیر مشابه همان درد و رنجی است که قربانیان آن را تجربه می‌کنند.اصطلاح «شکستن چرخه» اولین بار برای اشاره به کودک‌آزاری ابداع شد – یعنی برای جلوگیری از تبدیل شدن یک کودک آسیب‌دیده به پدر یا مادری که به فرزندش آسیب جسمی می‌رساند. نویسنده این اصطلاح را به همه انواع کودک‌آزاری تعمیم می‌دهد. از نظر او، شکستن چرخه ‌به این معنی است که از این که نقش یک قربانی را بازی کرده، یا مانند والدین بی‌کفایت و سمی‌تان رفتار کنید، دست بردارید. با شکستن این چرخه، از کودکان خود در برابر باورها، قانون‌ها و تجربه‌های سمی که دوران کودکی شما را تیره و تار کرده بود، محافظت می‌کنید. با این کار، شاید بتوانید ماهیت روابط درون خانواده خود و نسل‌های آینده آن را برای همیشه تغییر دهید.یکی از نشانه‌های برجسته پدر و مادرهای سمی این است که آن‌ها به‌ندرت، شاید هم هرگز، برای رفتارهای تخریب‌گر خود عذرخواهی نمی‌کنند. به همین دلیل، یک بخش مهم از شکستن چرخه این است که از کسانی که ممکن است به آن‌ها آسیب رسانده باشید، به‌خصوص از فرزندان‌تان، عذرخواهی کنید.وقتی از فرزندان خود عذرخواهی می‌کنید، به آن‌ها می‌آموزید که به احساسات و باورهای‌شان اعتماد کنند. همچنین، به آن‌ها نشان می‌دهید که حتی شما هم ممکن است اشتباهی مرتکب بشوید اما مسئولیت آن را می‌پذیرید؛ پیام دیگر این کار این است که کودکان هم می‌توانند اشتباه کنند ولی باید مسئولیت اشتباهات خود را بپذیرند. با عذرخواهی کردن، نمونه واقعی رفتار محبت‌آمیز را در عمل به فرزندان خود نشان می‌دهید.ما این خلاصه کتاب را با داستان گوردون شروع کردیم، مردی که پدرش او را در دوران کودکی کتک می‌زد. او، بعد از شش ماه روان‌درمانی، دیگر کاملاً پذیرفته بود که در دوران کودکی آسیب دیده است. گوردون نامه خود را نوشته، نقش خود را بازی کرده، و با والدینش مواجه شده بود. همان طور که به‌تدریج از درد و ناراحتی گذشته خود رها می‌شد، بهتر درک می‌کرد که چگونه چرخه رفتار سمی پدرش را در زندگی زناشویی‌اش ادامه داده بود.اگر نتوانید چرخه تکراری رفتارهای سمی را ببینید قدرت شکستن آن را نخواهید داشت.تا زمانی که گوردون درک نمی‌کرد که در حال تکرار رفتارهای پدرش است، توان تغییر شرایطش را نداشت. جدایی همسرش تاوانی بود که او برای درک این حقیقت پرداخت کرد. اما گوردون خوش‌شانس بود که تلاش‌هایش نتیجه داد. همسر او که در رفتار گوردون تغییر زیادی حس کرده بود، به او یک فرصت دوباره داد و قبول کرد که به طور آزمایشی دوباره با او زندگی کند. گوردون از تهدید و تحقیر همسرش دست برداشته بود؛ دیگر خشم خود را بر روی شریکش خالی نمی‌کرد، و به‌راحتی در مورد ترس‌ها و اتفاقات تلخ دوران کودکی‌اش با او صحبت می‌کرد. او توانست خشمش را به جای درست خود هدایت کرده و به چرخه تکراری رفتار سمی پایان دهد.سخن پایانیفرزندانی که تحت کنترل والدین سمی هستند، یک رؤیای مشترک دارند. آن‌ها امیدوار هستند که روزی پدر و مادرشان به ارزش آن‌ها پی برده و به فرزندان خود عشق بورزند. بااین‌حال اگر اجازه بدهید پدر و مادرتان همان طور که هستند، باقی بمانند، هرگز به این رؤیا دست نخواهید یافت.همچنین، مهم است که عشق را از نو برای خود تعریف کنید. بیشتر کودکان والدین سمی در شرایطی رشد می‌کنند که نسبت به معنای عشق و احساسات مرتبط با آن به‌شدت گیج و سردرگم هستند. باید بدانید که یک رابطه عاشقانه، شما را خرد نمی‌کند، تعادل‌تان را بر‌هم نمی‌زند، یا شما را از خودتان متنفر نمی‌کند.عشق واقعی احساساتی مثل گرمی، لذت، امنیت، ثبات، و آرامش درونی در فرد ایجاد می‌کند. زمانی که معنای عشق را درک کنید، تشخیص می‌دهید که والدین شما نمی‌توانستند یا نمی‌دانستند چطور به شما محبت کنند. با درک محدودیت‌های آن‌ها، در زندگی خود دری را به روی کسانی باز می‌کنید که به شما طوری عشق می‌ورزند که سزاوار آن هستید.توصیه نهایی ما به شما این است که تصمیم بگیرید در روابط خود حضور احساسی بیشتری داشته باشید. به خودتان قول دهید که چرخه معیوب سمی ‌بودن را متوقف کرده، و از کسانی که به آن‌ها آسیب رسانده‌اید عذرخواهی کنید. در نهایت، اگر به کمک یک متخصص احتیاج دارید، از مراجعه به روان‌درمانگرها خجالت نکشید.#کتاب#کتابخوانی#سوبژه</description>
                <category>محمد لهاک</category>
                <author>محمد لهاک</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:04:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>