<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mohammadmot</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadmot</link>
        <description>محمد مطیعیان، برنامه نویس، فعال در حوزه تکنولوژی و تحول دیجیتال</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:11:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/169123/avatar/lBXKjp.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mohammadmot</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadmot</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میانِ مه و خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadmot/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-wgqlu8dftekv</link>
                <description>صبح از دلِ مه زاده بود. جاده، هنوز خیس از شبِ بارانی، آرام زیر چرخ‌های ماشینی قدیمی می‌لغزید. نوری کمرنگ از میان شاخه‌های نمناکِ درختان می‌بارید و هر قطره‌ای که از برگ می‌چکید، مثل ثانیه‌ای سقوط‌کرده از خاطره بود.شاید برای تو هم پیش آمده باشد — آن لحظه‌ای که بی‌هیچ مقصدی به جاده می‌زنی، فقط برای این‌که چیزی در درونت آرام نمی‌شود؛ انگار میان سکوت و مه، صدایی پنهان تو را صدا می‌زند.من هم آن صبح، مثل تو، به سمت شمال راندم. هیچ‌آهنگی بر زبان نبود، فقط صدای بادِ خیس و نفس‌های بخارگرفته‌ی موتور. در شیشه‌ی جلو، تصاویر مبهمی از شهر جا می‌ماندند، و هر پیچ جاده ذهنم را بیشتر در خود فرو می‌برد.جاده باریک‌تر می‌شد و مه غلیظ‌تر. درختانی بلند دو سوی مسیر چون دیوارهای خواب، مرا می‌بلعیدند. ناگهان فهمیدم سال‌هاست همین مسیر را می‌روم — با چهره‌ای که در هر شیشه، هر بار، کمی پیرتر شده است.کمی بعد، کنار جاده ایستادم. در را باز کردم و پا به جهانی گذاشتم که بو می‌داد به خاکِ خیس و برگ‌های نیمه‌زنده. صدایم را در میان مه فریاد زدم، اما هیچ انعکاسی برنگشت. فقط باد، آرام از کنار گوشم گذشت و نامی را تکرار کرد که سال‌ها فراموشش کرده بودم.آن لحظه دانستم مقصدِ هر جاده، درونِ خودِ ماست. ماشینی که مانده بر جاده، فقط پوسته‌ای از خاطره‌ است — و هر بار که راه می‌افتیم، به جای تازه‌ای نمی‌رویم؛ فقط به عمقِ بیشتری از خویش فرو می‌رویم.وقتی برگشتم و در را بستم، چراغ‌های زرد رنگ ماشین روی پرده‌ی مه شعله می‌زدند. دوباره حرکت کردم، بی‌هیچ شتاب. جاده همچنان خیس، همچنان خاموش.همه چیز در مه حل شده بود؛ مگر نوری که دورتر از دستان من، در ادامه‌ی جاده، هنوز می‌درخشید.این موسیقی اسرار آمیز و هم با متن بالا بگذار پخش بشه:Roslyn By Bon Iver: LINK</description>
                <category>mohammadmot</category>
                <author>mohammadmot</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 00:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadmot/%D8%BA%D9%85-ii2eu28qxoqg</link>
                <description>مختصر مطلب – دکتر مجتبی شکوری:روبرو شدن و پذیرش درد و حل مسئله، رنج­ها در ناخداگاه ما وجود دارنداندوه بخشی از زندگی هست و پذیرش اندوه و کنار آمدنبا این اندوه کمک میکنه به حال خوب...- مشکل عبارت اما هست: من مجتبی هستم و بیمارم... یا من مجتبی هستم امـــــــــا بیمارم!شرایط و بپذیریم و ببینیم در این شرایط چه می­شودکرد؛ انــــکاررنج کمکی به حلش نمی­کند!توضیح مطلب:کتاب: &quot;دال دوست داشتن&quot; - در ستایش غم:کسی که یکبار و حتی فقط یکبار بی اعتبار بودن وضعیت موجود را تجربه کرده است،کسی که یکبار و حتی فقط یکبار به دیواری تکیه کرده است و آن دیوار فرو ریخته و پشتش را خالی کرده است، می­داند من از چه حرف می­زنم،تجربه سوگ یک لایه نامرئی، اما محسوس و واقعی به روی همه چیز دنیای آدم می­کشد،مثل لاک بی­رنگ، مثل ورنی روی جلد، مثل سلفن روی غذا، مثل شیشه شفاف تمام قدی که در فرودگاه بین ما و مسافرمان کشیده شده است، مثل چیزی که نیست اما هست،و ما می­دانیم که هرگز، هیچ گاه به تمامی شاد نخواهیم بود،که هر گاه دستمان را پیش آوریم تا شادی را لمس کنیم، حتی از نزدیک، حتی در عاقوشش هم که باشیم، انگشتانمان لایه نامرئی از غم را لمس خواهند کرد... (خندیدن و شادی مثل قبل نیست)غم نه یک اتفاق زمانی یا حالت انسانی است، که موجودی است جاندار که نفس می­کشد و در کنار ما زندگی می­کندآنگاه که خسته از روزمرگی بر صندلی اتوبوس نشسته­ایم یا در جمع شاد همراهان یکــــدل رها شدیم­ایم، یا پس از سرخوشی و گعده­ی شبانه پای ظرف شویی ایستاده ایم و بشقاب­ها و لیوان­ها را به کف عاقشته ­ایم و شادمان آهنگی را زمزمه می­کنیم،غم می­آید؛آرام روی صندلی، لبه تخت، روی زمین یا پشت میز آشپزخانه می­نشیند، با صبری وصف ناشدنی به ما خیره می­شود و آنقدر منتظر می­ماند تا تیزی حضورش از حباب نازک انکار ما بگذرد؛آنگاه به آرامی برای هر دوی مان چای می­ریزد، ما نمی­خواهیم سهمی به غم بدهیم، با خودمان می­گوییم مگر چهقدر در زندگی زمان داریم تا سهمی از آن را به غم ببخشیم؟اما من با خودم می­اندیشم که کاش شادی را در نیاندازیم با غم!شادی عدم غم نیست، شادی کنار آمدن با غم استدعوت کردن رسمی است از غم تا بیاید با ما باشد، با ما خودمانی شود، معاشرت کند، معرفی اش کنیم به دوستانمان،دوستان، غم من... غم من، دوستانو بعد موسیقی گوش کنیم، بگوییم، برقصیم، بخندیم به سلامتی غم این وفادار همیشگی؛بعد ببریمش به خانه، بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد، مسواک بزند، برود جایش را بیاندازد، آرام و نجیب شب بخیر بگوید،صبح که چشم باز می­کنیم، یادمان بیاید که تنها نیستیم و لبخند بزنیمچون غم و تنها غم است که ما را تنها نمی­گذارد،دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد، جز غم، که هزار آفرین بر غم باد.</description>
                <category>mohammadmot</category>
                <author>mohammadmot</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 14:27:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سازمان و استراتژی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadmot/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-s4460elc6nme</link>
                <description>یک سازمان با استراتژی و خط مشی حرکت تعریف میشود، هدف و چرایی، کدام مشتریها و حل چه مشکلی از مشتری هدف و در نهایت تمرکز کردن بر روی فعالیت های اصلی.اهداف و افکار تان را مستند کنید، مالکان یک کسب و کار در زمان های مختلف از دوران رشد یک استارت آپ اهداف مختلفی دارند و ممکن است مدام تغییر کند، برخی به دنبال ساخت تولید و به وجود آوردن هستند، برخی به دنبال ارضا حس مدیریت یا همان حس کارآفرینی برخی حس ریاست و برخی درآمد زایی در بازه زمانی کوتاه ?؛افکارتونو مستند کنید البته جداگانه، بدون القا افکار در یکدیگر، و بعد نقشه ای یا تصویری از کل نوشته ها ترسیم کنید، تازه به اختلاف دیدگاه ها و اهداف، کاملا متفاوت میرسید شاید اصلا در یک مسیر نباشید، این به معنای میل به واگرایی در بازه   زمان است.البته که افراد متفاوتند و تفاوت ها جذابیت کار تیمی هستند، اما مسیر حرکت سازمانی که به توافقات ۶ ماه یا ۱ ساله نرسند یعنی اینکه افسار سازمان در زمانهای مختلف به سمتهای مختلف کشیده میشود، در نتیجه اندازه حرکت و پیشرفت صفر یا منفی یا میزان کمی جلو میرود ?‍♂️ حتی ممکن است برخی افراد، حرکت رو به جلویی را با طرز فکرشان تصور کنند ☑️اگر استراتژی سازمانی مشخص نباشد و یک فرد سازمان و راهبری کند که ایده ی فردی دارد و بقیه حس پذیرش دارند، در نهایت به موفقیت دست نمی یابند، چون انسان ها روی همدیگر اثر میگذارند و به علت عدم داشتن دید بلند مدت یکسان، ممکن است مدتی سکوت کنند، همدیگر را تحمل کنند... اما در نهایت واگرایی بروز پیدا  میکند و نتیجه کاملا درد آور است،از دست رفتن منابع، زمان و انرژی !!!ایده هر فرد ممکن است جوابگو باشد، اما باید تمام جوانب سازمان مد نظر باشد و آزادی عمل در چهارچوب مشخصی تعیین شده باشد، یعنی حدود اختیارات.اما استراتژی باید سوالات کلیدی و پاسخ بدهد، سوالاتی عمیق که واقعا فکر و درگیر میکند و در نهایت، مسیر از میان همین پرسش و پاسخ ها تعیین میشود، بوم کسب و کار، مدل کسب و کار و برنامه ریزی.چرا این موارد و به تعویق می اندازیم!!!از نظر من امور فنی و تخصصی با دانش و اراده جوانان ما شدنی هست، مشکل استراتژی هست، چرا این محصول و توسعه میدهیم؟مشتری کیست؟مدل بازاریابی؟چرا مشتری ما رو انتخاب میکند؟فعالیت اصلی سازمان ما چیست؟چه فعالیتی و انجام نمیدهیم؟به چه مواردی نه میگوییم؟سازمان ها نمیتوانند استراتژی فردی داشته باشند یا به مراتب بدتر، اصلا استراتژی نداشته باشند!!!انجام پروژه رو مقدم بر چرایی ها میدانیم، چرا؟؟؟ الان و میبینیم و سوالات مهم و پایه ای رو به آینده  ای در عدم قطعیت و پیچیدگی بالاتر میسپاریم.</description>
                <category>mohammadmot</category>
                <author>mohammadmot</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 01:05:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>