<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد شیوا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadoshani</link>
        <description>زمین مکان بهتری برای زیستن می شود. در اینستاگرام من بیتشر بخوانید.mohammad_shiivaa@</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 12:37:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/165667/avatar/ruGEeF.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد شیوا</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadoshani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرم شلوغه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadoshani/%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA%D9%87-lkk51lqr5zil</link>
                <description>صبح شده. فضای روشن اتاق، و‌ ترس، پلک منو بالا می کشه. لحاف رو از روی خودم سریع کنار می‌زنم. سرمای اتاق، خواب رو از سرم می‌پرونه، سریع از اتاق خواب میام بیرون، با قدم های بلند و چشمای نیمه باز میرم توی آشپزخونه. فکر اینکه امروز چطور اون بحران رو‌ حل کنم داره منو تندتند جابجا می کنه. کتری رو پر آب می کنم. زیرشو روشن می کنم، خودمو‌ می‌رسونم به دستشویی. خدا خدا می‌کنم معدم زیاد لفتش نده. حسابی زور می‌زنم. باید خودمو به کتری برسونم و‌ چای رو دم کنم. تا چای دم بکشه سر و وضعم رو‌ چک می‌کنم. لباسای کاریم رو می‌پوشم. تا همین الانم کلی زمان از دست دادم، چای رو‌ می‌ریزم و ‌می‌رم پشت کامپیوترم. تا سرد شه و ویندوز بالا بیاد یه سر کوچیک به گوشی بزنم. اینستاگرام رو باز می‌کنم. به خودم قول می‌دم زیاد نچرخم. حداکثر پنج دقیقه. آخه امروز باید سه تا پروژه تحویل بدم. از یکی دو ساعت دیگه شروع می‌کنن زنگ زدن. بیچارم می کنن اگه امروزم انجام نشه. نیم ساعت از نشستنم پشت میز گذشته. چای سرد شده و من فقط چند قطرشو داغ داغ سرکشیدم. نرم افزار کارم رو هنوز باز هم نکردم. استوری های بچه ‌ها، امروز خیلی باحال بود. مثل هر روز. هر روز فضای مجازی هینجوری اسیرم می کنه.اولین مشتری زنگ می‌زنه. اینستا کنار می‌ره و دکمه‌ی سبز و‌ قرمز میاد جلو‌ چشمم. قلبم میاد تو‌ دهنم. مجبورم جواب بدم. با ترس و‌ لرز دستم رو‌ می‌کشم سمت سبز صفحه. تون صدام رو‌خسته و داغون و شرمنده می‌کنم. بهانه‌ها رو شروع می‌کنم. بعدش بهش میگم به خدا سرم خیلی شلوغه. راست میگم خب. سرم از پست و استوری ملت حسابی شلوغه. چی می شه که اینجوری می شه؟</description>
                <category>محمد شیوا</category>
                <author>محمد شیوا</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 09:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان غذا</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadoshani/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-wxnytzyccvgg</link>
                <description>. “هیسسس، چقدر می‌خوری. یه ذره گوش کن”این رو سگ گله که زیر آفتاب لم داده بود، به گوسفندها گفت. اون‌ها، سرشون رو انداخته بودن پایین و از صدای خرچ خرچ دندوناشون می‌شد فهمید که دارن به سرعت ساقه‌ها‌ و برگ‌ها رو می‌جون.یکی از گوسفند‌ها نگاه کوتاهی به سگ انداخت؛ “به چی گوش کنیم؟ این همه خوراکی خوشمزه رو ول کنیم و به صدای تو گوش بدیم؟”گوسفند این جمله رو گفت و به کارش ادامه داد. اون‌ها تند تند غذاها رو قورت می‌دادن و چاق می‌شدن. بدون اینکه متوجه باشن دارن چکار می‌کنن. انگار گرگ دنبالشون کرده بود. ولی اونجا بجز یه چراگاه بزرگ و‌ گله و چوپان چیز دیگه‌ای نبود. این خودشون بودن که هول بودن و می‌ترسیدن مبادا گشنه بمونن. سگ گله حسابی مغزش زیر نور آفتاب گرم شده بود. اون داشت گرمای زمین و هوا رو کاملا می چشید . کم‌کم روی سرش حالت گزگزی احساس کرد. انگار ذره‌های نور داشتن اونو نوازش می‌کردن. یه نگاهی به گله انداخت و بعد روی پاهاش بلند شد. “ما گوشت و استخون می‌خوریم. گوشتی که شما‌ها با خوردن این گیاها پرورش می‌دین. سبزه‌ها از دل زمین در میان و از آب زمین می‌خورن. با نور خورشید رشد می‌کنن و برای شما غذا می‌شن. پس منشاء غذای هممون یه چیزه؛ خورشید و زمین. مثل اولین اجدادمون”چندتا از گوسفندا لحظه‌ای از خوردن دست کشیدن و نگاهش کردن. داشتن یکم فکر می‌کردن. یکی از اون‌ها که هر دو لپش پر بود، یک طرف لپ رو قورت داد و داد زد؛ “چقدر حرف می‌زنی، حالا فهمیدیم غذامون چه جوری درست می‌شه، خب که چی؟” گوسفنده از اینکه دیگه نمیتونست هول هولی غذا بخوره عصبی شده بود. سگ گله کنار چوپان ایستاد. براش مهم نبود کسی به حرفش گوش می‌ده یا نه. خودشو رو به آفتاب کشید، صاف وایساد انگار که از فهمیدن چیزی ذوق کرده باشه. بیشتر گوسفندا گوش به زنگ بودن ببینن چی می‌خواد بگه. “اینجوری با فهم غذا می‌خوریم، اونجوری فقط می‌خوردیم.اینجوری قدر‌دان غذاهامون هستیم، اونجوری فقط غر می‌زدیم.اینجوری همه می‌دونیم که یکی هستیم، از یه پدر و مادریم و از یه خونواده. اونجوری بیشتر سر غذا باهم می‌جنگیم. مثل آدم‌هایی که فکر می‌کنن از ما برترن. حتی بین خودشون هم درگیرن. شاید خوب باشه اونا هم این داستانو بخونن.”سگ نگاه طعنه واری به چوپان انداخت و به فضای اطرافش دقت کرد. سگ عاقلی بود که عاشق زمین و خورشید شده بود.</description>
                <category>محمد شیوا</category>
                <author>محمد شیوا</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 13:42:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف زور</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadoshani/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D9%88%D8%B1-jgkabsulgasy</link>
                <description>راه بسته بود. حالا به پشت سد رسیده بود. آب تمام کوهستان را طی کرده بود. اما سد بزرگتر از آن بود که بتواند عبور کند.آب راکد شد. غصه خورد و ساکت شد. دیگر صدای شرشر نفس کشیدنش نمی آمد. آهنگ شاد برخوردش به قلوه سنگ ها و قر کمرش برای عبور از آن ها شنیده نمیشد. حتی صدای عبور آب از لابلای علف ها و ساییده شدنش به تنه ی درخت ها گوش را نوازش نمی کرد. دیگر خبری از آب بازی بچه ها و چلاندن آب لباس ها، کنار رود نبود. آنجا تنها یک سازه ی بزرگ بود و آب افسرده.آب همانجا ماند. مانند پرنده ای در قفس. همچون زنی که در یک خانه اسیر مردی غیرتی شده است. پرنده آرزو دارد کسی او را به جنگل ببرد و رهایش کند. و زن خانه نشین به امید روزی است که بتواند راه خودش را برود. هر سه آن ها اسیر اجبار شده اند. و هیچ کدام دلشان نمی خواهد کسی برایشان تصمیم بگیرد.  آب از ابتدای زندگیش آزاد بود. و به هرجایی که دوست داشت سرازیر می شد. اما در این سال ها گروهی زورگو پیدا شده بودند و راه او را می بستند. آن ها او را به مسیرهایی که دلش نمی خواست منتقل می کردند.آب پشت در بسته ماند. و آنقدر غصه خورد تا ذره ذره تمام شد. روح او در آسمان به پرواز درآمد. از روی ابرها، با صبوری خانه اش را تماشا می کرد. او از آنجا دعا می کرد انسان دست از زورگویی خودش بردارد.</description>
                <category>محمد شیوا</category>
                <author>محمد شیوا</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 18:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به فکر ماه باش</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadoshani/%D8%A8%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-mmcmvayxsc9q</link>
                <description>@hanihajloo عکس از اینستاگرام اعکاس عزیز ماه را دوست داشت. تمام شکل‌های آن را. هر شب روی پشت بام کنار دودکش به تماشای او‌ می‌‌نشست. دودکش رفیقش بود در دید زدن ماه.از چند سال پیش این کار را شروع کرده بود. از شبی که با پدرش برای نصب دودکش بخاری، بالای پشت بام رفت. از آن شب عاشق ماه شد و هر شب یواشکی به او سر می‌زد. اما هر سال، ماه بیشتر و بیشتر در آلودگی آسمان محو می‌شد. دودکش‌ها و اگزوزها، در همکاری باهم، حال آسمان را به هم ‌می‌زدند. بایست دست به کار می‌شد. واگرنه عشقش زیر بار خاکستری آسمان گم می‌شد. و او دیگر نمی‌توانست با ماه زندگی کند.برای ماه بوسه‌ای فرستاد. دستش را سمت او‌ گرفت و قول داد که از او‌ محافظت کند. بدو بدو از پله‌ها پایین رفت. می‌خواست از پدر و مادر و دایی و تمام معلم‌هایش مشورت بگیرد. عشق به ماه در دلش بزرگ‌تر می‌شد. مانند جوانه‌ای که حالا دیگر سر از خاک بیرون آورده بود. حالا بایست برای زندگی خودش و ماه تلاش می‌کرد. دیگر تنها تماشای ماه کافی نبود. مراقبت از ماه، به نظر سخت می‌آمد اما عشق کارش را آسان می‌کرد.</description>
                <category>محمد شیوا</category>
                <author>محمد شیوا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 09:48:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ای روی مرز</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadoshani/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B2-bvnttjn3yoys</link>
                <description>@abbas_valadii عکس از اینستاگرام عکاس عزیز خانم‌ها لب مرز ایستاده بودند. آنجا که آب به ساحل می‌رسید. دیگر نمیتوانستند به پسرانشان بپیوندند. و لبخند آزادی را از پسرها تحویل بگیرند. آن‌ها شب‌ها میزبان کسی بودند که از شهر آمده بود. او می‌گفت آمده تا راه سعادت را نشانشان دهد. آن‌ها سواد نداشتند ولی میزبانان مهربانی بودند. مهمان لباس بلندی پوشیده بود و مانند پیشگوها با اطمینان سخن می‌گفت؛“پسرها می‌توانند داخل آب بروند، لخت بودن پسرها اشکالی ندارد. اما برای زن‌ها این‌کار حرام است. مگر به اذن خدا که آن هم دست من است. پس هر زنی پاهایش را درون آب بگذارد، خداوند نکبت و بدبختی به زندگیش می‌بارد.”دیشب، میزبان اولین شب‌اش را با مهمان سپری کرده بود. صبح روز بعد زن‌ها لب دریا با سلاحی در دست ایستاده بودند. آن‌ها سلاح را از دست میهمان تحویل گرفته و روی مغز خود نگه داشته بودند. و زمین زیبا را با یک خط زشت جدا کرده بودند.پسرها از اینکه دریا شلوغ نمی‌شد خوشحال بودند. اما به این فکر نمی‌کردند که دیگر معشوقه‌هایشان را هم نمی‌توانستند با خوشی ببینند. و مادرهایشان که دیگر از آن خنده های طولانی و بلند تحویلشان نمی دادند. آن‌ها به زودی نکبت و بدبختی را با چشمان خود می‌‌دیدند. این همان سعادتی بود که میهمان شهری حرفش را می زد.</description>
                <category>محمد شیوا</category>
                <author>محمد شیوا</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 17:29:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایش صادقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadoshani/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-a4xhnlkaxo4m</link>
                <description>نشسته بود. بی صدا. با ذهنی که در آن صداها فریاد می‌زدند. دیگر کسی در سالن نبود. تا سال گذشته نمایش‌هایش مخاطب‌های زیادی داشت. او معروف بود و محبوب. زن‌های زیبا، مردهای شاخص و نمایشنامه‌های به روز. با کمی غرغر و انتقاد به جامعه راحت خودش را مطرح کرده بود. تا جاییکه آن خبر لعنتی پیچید. و صفحه‌های هنری روزنامه‌ها و اینترنت از آن پر شد.“تجاوز آقای کارگردان به بازیگر زن”“بازیگرهای زن یکی یکی اعتراف می‌کنند”“چه کسی باورش می‌شد؟ ”صداها سرش را به اندازه سالن مترو شلوغ کرده بود. تیترهای روزنامه‌ها، متلک وزارت فرهنگی‌ها، تحسین‌های دوستان، مشورت‌های حقوقی و ...شب‌ها تنها در سالن می‌نشست و فقط فکر می‌کرد. تحمل این وضضعیت سخت بود. اما یک چیز بیشتر از همه آزارش می‌داد. چرا این‌ همه سال، پشت هنر قایم شده بود. هنر را دوست داشت اما گاهی هم، دست و دلش پیش زنان سر می‌خورد. نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. اما خیلی از آن زنان تنها به نام هنر نرم می شدند. همیشه می ترسید صداقت به خرج دهد. تصمیمش را گرفت. حالا وقت یک نمایش جدید بود. یک نمایش بدون تظاهر از شخصیت خودش. می خواست صادقانه بگوید از زندگی چه می‌خواهد. می‌خواست هم از عشقش به هنر بگوید و هم نقاب آدم حسابی بودن را بردارد. هرجا دلش لرزیده در نمایش نشان دهد. دیگر نیاز نبود کسی را فریب دهد یا پشت چیزی قایم شود. میخواست خودش باشد. خود واقعی اش را روی صحنه ببرد. حتی اگر هیز بودنش قضاوت شود. به نظرش اولین قدم قبول کردن واقعیت خودش بود. واقعیتی در قالب یک نمایش صادقانه.</description>
                <category>محمد شیوا</category>
                <author>محمد شیوا</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 17:47:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق بازی در میان جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadoshani/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-sutqwauw68ny</link>
                <description>عشق بازی در میان جنگ.دختر زیبای افغان، پشت پرده قایم شده بود. پنجره باز بود و ‌هوای بهار و بوی عرق طالبان، هردو باهم به مشام می‌رسید. دوست پسرش مانند هر روز راهش را به کوچه‌ی یارش کشید. او همیشه از آنسو می‌رفت تا لبخندی یا گوشه‌ی چشمی از محبوبش ببیند. اما، آن روز طالبان آنجا کشیک می‌داد تا عشق را سلاخی کند. دختر افغان، زیرک‌تر از این حرف‌ها بود. او‌ پنجره را باز گذاشته بود و بجای خودش گلدان شمعدانی نشانده بود. سرباز طالب اینقدر نادان بود که نفهمد گل‌ها هم می‌توانند سربازان ارتش عاشقی باشند. پسر جوان شمعدانی را دید، قلبش به لرزیدن افتاد و میان آن همه سرباز و اسلحه بوی دوست‌دخترش را شنید. او‌ هم آواز عاشقی سر داد و رفت. آوازی را خواند که هر روز دم پنجره برای محبوبش می‌خواند. یک روز دیگر هم اینگونه به عشق گذشت.</description>
                <category>محمد شیوا</category>
                <author>محمد شیوا</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 16:54:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>