<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد سلیمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mohammadsblog</link>
        <description>وبسایت شخصیم https://mohammads.ir/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:37:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6376/avatar/WMDHDo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد سلیمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@mohammadsblog</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درمان اختلالات ویژه یادگیری: راهی به سوی موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-k9mew3mfilpg</link>
                <description>اختلالات ویژه یادگیری، چالشی است که بسیاری از کودکان با آن مواجه می‌شوند. این اختلالات می‌توانند در توانایی‌های خواندن، نوشتن و محاسبات ریاضی تاثیر بگذارند و به همین دلیل، نیاز به رویکردهای خاص و خلاقانه برای درمان دارند. **آموزش ویژه** یکی از موثرترین روش‌ها برای کمک به این کودکان است. این نوع آموزش به معنای فراهم کردن شرایط خاص آموزشی است که به کودکان کمک می‌کند تا با سرعت و شیوه‌ای مناسب یاد بگیرند. در این فرآیند، ارزیابی دقیق از توانایی‌های کودک انجام می‌شود تا نقاط قوت و ضعف او شناسایی شود. تکنیک‌های خلاقانه مانند تقسیم درس‌ها به بخش‌های کوچکتر و استفاده از ابزارهای بصری، می‌توانند به یادگیری بهتر کمک کنند. کودکان معمولاً اطلاعات را به‌صورت دیداری بهتر پردازش می‌کنند، بنابراین استفاده از نمودارها، تصاویر و بازی‌های آموزشی می‌تواند به فهم بهتر مفاهیم کمک کند.مداخله زودهنگام در درمان اختلالات یادگیری بسیار حیاتی است. با شناسایی و تقویت نقاط قوت کودکان، می‌توان به آن‌ها کمک کرد تا بر چالش‌های خود غلبه کنند. والدین و معلمان باید با همکاری یکدیگر، برنامه‌های آموزشی فردی را برای هر کودک طراحی کنند تا به بهترین شکل ممکن از آن‌ها حمایت کنند.در نهایت، ایجاد فضایی مثبت و تشویق به تلاش می‌تواند به کودکان کمک کند تا احساس کنند که اختلال یادگیری به معنای ناتوانی نیست. با تلاش و حمایت مناسب، آن‌ها می‌توانند به موفقیت‌های بزرگ دست یابند و آینده‌ای روشن را برای خود بسازند.</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2025 12:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خواندن مثل گوش دادن به موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-tt3smxr8b1ka</link>
                <description>سلام دوستان حالتون چطوره؟امروز این سوال ذهن من را قلقلک می داد که اصلا چرا باید کتاب بخوانیم؟برای پاسخ به این سوال کمی بارش فکری و کمی جستجو کردم و نتایج آن را با شما به اشتراک می گذارمکتاب خواندن مثل موسیقی گوش کردن استآیا ما موسیقی مورد علاقه مان را فقط یکبار گوش می کنیم؟ قطعا پاسخ منفی است چون اگر از موسیقی خوشمان بیاید آن را موقع رانندگی،ورزش،پیاده روی، کار کردن و... گوش می کنیم و از آن لذت می بریمپس چرا بعضی کتاب ها را فقط یکبار می خوانیم؟من معمولا موسیقی مورد علاقه ام را با یک بار شنیدم انتخاب نمی کنم و ممکن است چند بار گوش کنم و بعد ناگهان به نتیجه برسم که من به این آهنگ علاقه دارم (البته آهنگ های زیبا و فاخر)در مورد کتاب هم همین مورد صادق است چون یک کتاب با ارزش معمولا بعد از چند بار مطالعه ارزش واقعی اش را نشان می دهد.و بعضی کتاب ها را باید جوید از بس خواند! چون فقط با جویدن می توانیم حق استفاده را ادا کنیم از بس که این کتاب خوب است. البته منظورم کتابهایی نیستند که در شبکه های اجتماعی مد می شوند و همه هجوم می آورند تا آن ها را بخرند. به نظرم کتاب های خوب معمولا جزو کتاب هایی هستند که کم فروش می روند و فقط یک قشر خاصی به آن علاقه دارند(البته نه همه آنها) به این دلیل که کتابی که همه مردم آن را دوست داشته باشند سطحی است چون سلیقه تمام مردم را لحاظ کرده و شاید فقط یک منبع سرگرمی باشد تا کتابی برای زندگی کردن (البته همه شان را نمی گویم)اما به نظرم ما باید کتاب های مختلف را ورق بزنیم گاهی در حین مطالعه اتفاقاتی در مغز می افتد که منجر به رسیدن ایده های نابی به مغز می شود هرچند که شاید آن ایده ربطی به موضوع آن کتاب نداشته باشدموردی که یک نفر به من گفت و پیش فرض های ذهنی ام را در مورد کتاب خواندن عوض کرد این بود که لازم نیست که ما همه کتاب ها را کامل بخوانیم. ممکن است یک صفحه از کتابی برای ما کاربردی باشد یا یک فصل آن یا همه آن اما مهم این است که ما گاهی بتوانیم از یک کتاب یک ایده بگیریم و در زندگی پیاده کنیم مثلا ایده پنج دقیقه که در مورد آن نوشته ام چون خیلی توانست به من کمک کند و هر روز نوشتن در ویرگول را مدیون همین ایده هستم را در کتاب روانشناسی اهمال کاری خواندم و همین یک ایده برای من کافی بود تا بتوانم کمی در زندگی ام تغییر ایجاد کنمنباید در کتاب خوانی درگیر رقابت و شهوت تمام کردن شویم چون فرصت تعمق در کتاب ها را از ما می گیردتند خوانی خوب است اما گاهی لازم است کند خوانی کنیم (این شاه جمله از شاهین کلانتری است) نباید عجله داشته باشیم تا زودتر متن را تمام کنیم و تندخوانی گاهی فرصت عمیق شدن روی متن را از ما می گیرداگر در مطالعه مثل من تنبلی میکنید پیشنهاد می کنم روزی فقط 2 صفحه کتاب بخوانید این طوری می توانید عادت پیوسته مطالعه کردن را در خودتان به مرور ایجاد کنیدببخشید اگر این متن کمی آشفته و شلخته است ممنون از توجهتون</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jan 2019 02:47:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از بهترین چیز هایی که امسال یادگرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-h75b5mfwwnay</link>
                <description>سلام دوستانحالتون چطوره؟در نوشته امروز می خوام یکی از بهترین چیز هایی که امسال یادگرفتم و برای ایجاد عادت نوشتن و توسعه فردی من خیلی مفید بوده رو بهتون معرفی کنمصفحات صبحگاهیبا عبارت &quot;صفحات صبحگاهی&quot; اولین بار در وبلاگ شاهین کلانتری آشنا شدممبدع این روش خانم جولیا کامرون استالبته روش خاصی و سختی نیست و قواعد سختی هم ندارداما خیلی موثر است صفحات صبحگاهی به مانند نامش، صبح ها به محض بیدار شدن قبل از انجام هر کاری روی سه صفحه کاغذ A5 شروع می کنیم به نوشتندر نوشتن صفحات بهتر است بدون اینکه دستمان را از روی کاغذ برداریم به طور پیوسته بنویسیمقرار نیست این نوشته ها را جایی چاپ کنیم این نوشته ها فقط برون ریزی ذهنی است و قرار است هرچه در ذهن داریم را روی کاغذ بیاوریمنباید زیاد در بند قواعد نگارشی گیر کنیم چون هدف فقط نوشتن است کمیت مهم تر از کیفیت استو برای بار دوم می گویم که قرار نیست این نوشته ها را جایی ثبت یا منتشر کنیمبهتر است آن ها را روی کاغذ بنویسیم و تایپ نکنیم چون زمانی که ما چیزی را تایپ می کنیم برای ویرایشش وسوسه می شویم.به لطف خدا من حدودا سه ماه است که به طور پیوسته این صفحات صبحگاهی را می نویسم و اثر فوق العاده ای برایم داشته:توانستم نوشتن روزانه را در خودم تبدیل به عادت کنم که از این بابت بسیار خوشحالمنوشتن صفحات  صبحگاهی برای ما، مثل هَرس برای درخت است. زمانی که درخت را هرس می کنیم شاخ و برگ اضافی آن را می کنیم تا خود درخت خوب رشد کند. برای مغز هم همچنین است زمانی که من صفحات صبحگاهی را می نویسم باعث می شود افکار منفی ام را روی کاغذ بیاورم وآن ها از فکرم خارج کنم وتمرکزم را روی افکار مثبت و پیش برنده زندگی ام باشدمن برخلاف ظاهر آرامم(دوستان می گن بیحالی) از درون بسیار خروشان هستم و برای همین صفحات صبحگاهی ام را به محض تمام شدن پاره می کنم چون اگر دست خانواده ام بیوفتد باید به دنبال جای خواب دیگری باشم، اگر دست کارفرمایم بیوفتد و آن ها را بخواند باید به دنبال کار دیگری باشم خلاصه اجازه نمی دهم   دست کسی به صفحات صبحگاهی ام برسد!در کنترل احساساتم بهتر عمل می کنم، ممکن است روز قبل اتفاق بدی برای من رخ داده باشد برای همین در صفحات صبحگاهی آن را می نویسم و بهتر می توانم با آن کنار بیایم چون زمانی که ما رخ دادی را در ذهنمان مرور می کنیم باعث می شود قدرت آن بیشتر بشود مثلا اگر کسی حرفی به من زده که من را ناراحت کرده و اگر من در ذهنم آن را مرور کنم با هر بار مرور کردن باعث می شود من عصبانی تر بشوم اما زمانی که آن را می نویسم، آن اتفاق را همانطوری که هست می بینم و سختش نمی کنمخلاصه بگویم نوشتن صفحات صبحگاهی خیلی خوب است و حداکثر 15 دقیقه وقت می گیرد اما در دراز مدت می تواند برای ما مفید باشد (برای من و کسانی که آن را انجام داده ایم مفید بوده)اوصیکم بلنوشتن صفحات صبحگاهی :-)امیدوارم از تک تک لحظات زندگیتون لذت ببرین*</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Mon, 31 Dec 2018 02:35:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدامس خرسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%B3-%D8%AE%D8%B1%D8%B3%DB%8C-ob1gxlkfcxrs</link>
                <description>سلام دوستان خوبین؟این روز ها هر جایی را می بینیم پر شده از اساتید موفقیت که هر کدام برای خودشان یک تز و راه و روشی برای موفقیت دارند که اصرار دارند روش های بقیه به دردنخور است و فقط روش خودشان خوب است من نمی خواهم بگویم این اساتید خوب هستند یا نه.اما در این نوشته می خوام در مورد آسیب هایی که از موفقیت های کوچک ممکن است ببینیم صحبت کنمهمانطور که در نوشته های قبلی ام گفتم من موفقیت بزرگی در زندگی نداشته ام اما بوده تعدادی موفقیت (خیلی)کوچک که البته شاید نتوان اسمش را موفقیت گذاشتاول چند مثال از همین کوچ های زندگی خودم بگویمیک:تابستان کلاس چهارم دبستان بود و من در کلاس زبان ثبت نام کردم. اول خیلی علاقه داشتم و رشد خوبی هم داشتم به طوری که معلم کلاس زبان به خانواده ام پیشنهاد کرد بگذارند من چند ترم را فشرده بخوانم. خودم خیلیخوشحال بودم و  با این کار پز می دادم و از این که زبانم خوب هست فخر می فروختم اما کم کم رو به افول گذاشتم تا اینکه چند سال بعد زبان را نیمه کاره رها کردم و به دبیرستان هم که رسیدم زبان از آن درسهایی بود که به زحمت پاس می کردم و الآن به این سن که رسیدم به زبان نیاز پیدا کردم و چاره ای ندارم جز اینکه از اول شروع کنم ( اگه کسی راه خوبی برای تقویت زبان داره منو راهنمایی کنه. ممنون)دو:پنج شش سال پیش که در کلاس ورزش رزمی ثبت نام کردم در یک زمان کوتاه رشد خوبی داشتم و در استانمان مقام اول را کسب کردم اما انقدر درگیر حال کردن با تعریف و تمجید استاد و هم باشگاهی ها شدم که رشد کردن و تمرین را جدی نگرفتم و بعد از مدتی این را هم رها کردمسه:همین چند ماه پیش بود که مدت زیادی بی وقفه وبلاگ نویسی می کردم تا اینکه روزی پیامی دریافت کردم از یکی از مجلاتی که آرزویم نوشتن در آن مجله بودتحریریه آن مجله گفت که می توانی برای مجله ما هم بنویسی من هم از خدا خواسته قبول کردم و چند نوبت نوشته هایم چاپ شد و من هم خوشحال هر روز این مجله ها را جلوی چشمم می گذاشتم و به آن ها نگاه می کردم و به خودم لقب نویسنده چسبانده بودم و روزی را می دیدم که کتابم چاپ شده و جایزه های معتبر ادبی را یکی یکی می گیرد. اما آن قدر درگیر حال کردن با چاپ شدن نوشته هایم بودم که دیگر تلاشی نمی کردم و حتی از وبلاگ نویسی هم افتادم و هیچ رشدی نکردماین سه تا نمونه هایی از موفقیت های کوچک در زندگی من بود که نقطه اشتراک هر سه تای اینها این بود که مانع رشد من شدندهمه شما احتمالا در زندگی تان از این موفقیت های کوچک چندتایی دارید و من هم نمی خواهم بگویم موفقیت های کوچک بد است اما اگر بیشتر از ارزش آن ها بهشان بها بدهیم ممکن است ترمز ما را بکشندموفقیت های کوچک خیلی برای اعتماد به نفس ما خوب هستند اما مانند آدامس خرسی هستنداگر آدامس خرسی خورده باشید میبینید که فقط تا جایی لذت دارد که مزه و شیرینی اش باشد و زمانی که مزه آن آدامس تمام بشود، تبدیل می شود به یک جسم اضافه و مزاحم در دهانمان که خیلی اوقات منتقل می شود به سطل آشغال (البته من برای اینکه اسراف نکنم قورتش می دم :)  )موفقیت های کوچک ارزش کمی دارند و باید به اندازه ارزششان باآن ها حال کنیم و اگر ما بیشتر از ارزشش درگیرش بشویم باعث میشود متن را فراموش کرده و به حاشیه برویم و این کار هم موجب این می شود که خیلی اوقات دست از تلاش کردن برداریم.مثال آن ضرب المثل می شود که می گفت من از روییدن خار سر دیوار دانستم که ناکَس کَس نمی گردد بدید بالا نشینی هاممنون از توجهتونو سپاس از اینکه با کامنت هاتون کمک می کنین کیفیت نوشته هام رو بالا ببرم</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Dec 2018 01:25:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز قدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-z4wgyioetd0p</link>
                <description>سلام دوستان عزیزمچند روز پیش در مورد کارکرد مغز مطالعه می کردم و نکته های جالبی دیدممغز قدیم (یا مغز خزنده)داخلی ترین قسمت  مغز ما که به مغز قدیم معروف است مهمترین قسمت بدن استوظیفه آن زنده نگه داشتن ما است و انرژی بدن را برای روز مبادا ذخیره می کندبیشتر اهمال کاری ما زیر سر همین مغز قدیم است چون وظیفه اش حفظ حیات بدن است به همین خاطر با هر فعالیتی که باعث کم شدن انرژی بشود مخالف است خصوصا فعالیت های فکری مثل کتاب خواندن و نوشتن و بقیه کارها که انرژی زیادی می خواهندبا همه این ها این بخش در برخی مواقع باعث می شود که ما کارهای خارق العاده ای انجام بدهیم و در مواقعی خاص چند برابر تا چندین برابر توانایی مان فعالیت انجام بدهیم*همین الآن یک خاطره از چند سال پیش یادم افتاد که خیلی مرتبط با این بحثه ( جدی می گم همین الآن یادم افتاد!)حدودا 6 سال پیش، ماه رمضان بودمن ساعت 10 و نیم شب از باشگاه ورزشی به خانه می آمدمآن موقع خیلی ورزش می کردم و برای خودم ادعای زیادی داشتم که اگه یک نفر بیاد جلوم دربیاد می زنم داغونش می کنم و فلان...خلاصه خیلی توی ژست بودمآخر شب بود و من بعد از یک تمرین حسابی به سمت خانه می آمدم نمی دانم چه شده بود که لامپ های کوچه خاموش بود و همه جا تاریکی بود و به جز سیاهی هیچ چیز دیگری نمی دیدمجالب تر اینجا بود که هیچ آدم یا ماشینی آن اطراف نبودکوچه تاریک!همین کمی من را ترساند اما با خودم گفتم: دیوونه تو ورزشکاری اگه دزد بیاد خشتکشو سفره می کنی!همین جملات گنده ...زی را با خودم تکرار می کردم و جلو می رفتم وحس می کردم آرنولد شوارتزنگر هستم همانطور در تاریکی کوچه می رفتم جلو و رسیدم به یک کوچه مانده به کوچه خودمان اما ناگهان...ناگهان از پشت سرم صدای دویدن کسی را شنیدم.... ترسم بیشتر شدبرگشتم پشت سرم را نگاه کردم در بیست یا سی قدمی ام فردی بود گولاخ با تیشرت تنگ سفید رنگ که آن هیکل بزرگش از زیر نمایان بود با یک سیگار نیمه کشیده در دست راست که درحال دویدن به سمت من بود و تا نگاهش به من برخورد، قدم هایش را آرام کردمن برگشتم و به طور طبیعی به راه رفتنم ادامه دادم اما  خیلی ترسیده بودمصدای قدم های آن مرد گولاخ نزدیک تر می شد تا اینکه به من رسید و از من رد شدمن چند قدمی مانده بود که به کوچه ای برسم و آن گولاخ از من جلوتر رفت سر کوچه ایستاد داخل کوچه را نگاه کرد بعد برگشت نزدیک من شد و من را سفت گرفت من را گرفت!خیلی ترسیدم نزدیک بود خودم را خیس کنم. هیچ چیزی نمی فهمیدم مغزم قفلی زده بود نه هیج فنی یادم بود و نه هیچ چیزی و فقط داد می زدم: کمک.... کمک....کمک..... اما هیچ کس صدایم را نمی شنید(یاد آوری اش برام سخته)مغزم کار نمی کرد در همان لحظه فردی با موتور به ما نزدیک شد و گفت آقا پسر چی شده؟زبانم بند آمده بود هیچ چیزی نمی توانستم بگویم اما فهمیدم او همدست همین مرتیکه گولاخ هستنمی دانم چه شد لگد پراکنی کردم(به طور ناخودآگاه و غیر ارادی) و شانس آوردم ضربه به خوب جایی خورد، فکر کنم خورده بود به جای حساس گولاخه به همین خاطر افتاد روی زمینمن کمی به خودم آمدم اما...اما آن موتوری نزدیک من شد یک چاقو در آورد که نگاه کردن بهش دست آدم را می برید!در دستم کیف ورزشی ام بود. آن مرد موتوری به من نزدیک شد نزدیک شد و من تنها کاری که مغزم دستور داد این بود که فرار کن برای همین ساکم را پرت کردم به سمتش(بازهم به صورت غیرارادی) و دویدم....آن موتوری هم به دنبالم می آمد.....من دویدم... آن موتوری هم با تمام قدرت گاز می داد....هیچ چیزی حس نمی کردم فقط می دویدممی دویدم...آن موتوری هم دنبالم می آمد ولی هرکار کرد به من نرسید....به خانه آمدم تا چند روز افتاده بودم از بیرون رفتن ترس داشتم و تا یک هفته تنها بیرون از خانه نمی رفتمبه نظرم مغز قدیم من موقعی که دستور به دویدن داد به کارم آمد چون جوری دویدم که هیچ موقع در حالت عادی نمی توانستم آن قدر بدوم به طوری که موتوری بی وجدان با تمام قدرت موتورسیکلتش به من نرسید و عقب ماندنوشته من اینجا تمام شد اما این خاطره که یادم آمد وظیفه دانستم چند تا نکته بگویم که به آن ها توجه کنیم: خانم ها لطفا کیف دستی شان را اگر روی شانه می اندازید از سمت دیوار بیاندازید تا کسی نتواند بقاپد و اگر چادر سر می کنید کیف را زیر چادر بیاندازیدموقع پیاده روی و در خیابان سعی کنید باگوشی موبایل صحبت نکنید یا آن را دستتان نگیرید چون قیمت گوشی های موبایل بیشتر شده و طعمه خوبی برای دزد های محترم است!اگر در ماشینتان با موبایل صحبت می کنید حتما شیشه ماشین را بالا بدهید چون یک ترفند وجود دارد که دزدهای محترم و خفت گیران زحمت کش! از آن استفاده می کنند اگر شیشه پایین باشد یک اسپری فلفل داخل ماشین خالی می کنند و گوشی ها و اشیای قیمتی را می ربایند(دیدم که می گم!)ممنون از توجهتونآخر هفته خوبی داشته باشین</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 28 Dec 2018 01:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری خاص و زیبا از بهمن فرسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B3%DB%8C-mvfdoeqme3qx</link>
                <description>سلام دوستان جان!خیلی خوشحالم که تو جمع شما حضور دارمقبل از اینکه موضوع این متن رو شروع کنم می خوام یه تشکر جانانه از دوستانی که با کامنت هاشون بهم انرژی میدن تشکر کنمدوستان ویرگولی : جناب دست انداز، خانم آسایش آسوده ، آقای آذرخش عزیزی ، خانم سعیده، خانم سیمین.ح ، silent.writer و همه دوستانی که برام کامنت می ذارن و بهم انرژی میدن اگه اسمشون رو جا انداختم ازشون عذرخواهی می کنم و بدونین که قدردان همه تون هستمو البته  خیلی خوشحالم که توی این مدت کوتاهی که به ویرگول اومدم دوستان خیلی خوبی پیدا کردم و این برام خیلی ارزشمنده و بهم انگیزه می ده با قدرت تر ادامه بدماما متن امروز:نوشته امروزم هم کمی موضعش انتقادی به سیستم آموزشی است (البته می دانم خیلی دارم در این مورد می نویسم و ممکن است کمی لوس بشود) اما قصد دارم در این نوشته یک شعر جالب از بهمن فرسی بگذارم  این شعر را از یکی از ایمیل هایی که شاهین کلانتری برایم فرستاد برداشتم بهمن فرسی مجموعه شعری دارد به نام &quot;خودرنگ&quot; که هیچ گاه در ایران چاپ نشد و در سال 72 در لندن به چاپ رسیدشعر رسول رسول مادو سال و اندش که بودصبحی از صبح‌هادر مرز گرگ‌ومیشاز کنار حوضوسط حیاتاز روی قصری‌شبا صدایِ زور به آن نشستهو زبانِ طفلانۀ شکسته بستهمادرش را که در بستربا خواب شیرین سحر-نرد عشق می‌زدصدا زد:«ما ما ا ا ا ا ن ن ن ن ناَبلای دیشبی تِ از اون بالابالون لیختن اون همهتُجا لفته‌‌ن حالا؟»و چون دیوارِ خوابِ مادرخواب‌تر از آن بود که پاسخی پس بتابانداین که بود رسولکخودش به تنهاییشعرش را سرود:«ما ما نی ما ما نا ا ا ا ....می‌دونی اَبلالفته‌ن تُجا؟لفته‌ن دلیا...تِ دلاشون پُل تُنن از آببَل گَلدن دوباله تو هوابالون بلیزن تو سَلِ ماتا بُلن شیم از خواب.»روایت رسول از بارانبه حافظۀ من پرچ شدتا امروز چراغِ یادش را روغن کنمشعرش را روشن کنمامّا طفلک رسولک«کنکور» ها که دست رد به سینه‌اش گذاشتندرفت سراغ پیشۀ پدر سگدست و کمک‌فنر...و چشمۀ شعرشکه خودش از آن خبر نداشتهرگز نجوشید.این پستان ذوق را همبیطارِ کودنِ دهرندوشید.بهمن فرسیشعر رسول را که خواندم انگار تمام اشکالات سیستم آموزشی دوباره روی سرم ریخت و دوباره زخم هایم از آن سر باز زدمن عاشق ادبیات هستم اما این را خیلی دیر متوجه شدمزمانی این علاقه را به ادبیات درک کردم که به زور و با تک ماده آن را در دبیرستان قبول شدم!نمره ادبیاتم جزو کمترین نمره هایم بود و در کل دوران تحصیل به زور از 13 بالاتر می آمداما چرا اینطور می شود؟ مگر نمی گویند که هرکس هرچیزی را که دوست داشته باشد در آن کار قوی است؟فکر کنم جواب این سوال را بدانم: مثل تمام درس ها، ادبیات را هم اشتباه به ما یاد دادندیادم هست همیشه در راهنمایی و دبیرستان زنگ ادبیات که می شد معلم یک خروار شعر و نثر پارسی می آورد و شروع می کرد به ترجمه کردن آن ها! بله ترجمه کردن نثر و شعر فارسی به زبان فارسی خیلی جالب است که شعر و نثر فارسی را به فارسی معنی می کردیم!کار معلم خیلی راحت بود از روی یک متن می خواند و ما هم مثل بدبخت ها فقط باید گوشه های باریک کتاب و زیر متن ها با خط ریز و کج و کوله می نوشتیم و شب امتحان چشممان تنگ می شد تا بخواهیم آن ها را حفظ کنیمآن شاعر یا نویسنده بنده خدا کلی تلاش کرده بود و قافیه و وزن و آرایه های ادبی چیده بود تا این شعر را بسراید آن وقت معلم ما در یک ساعت می آمد و همه این ها را به هم می زد و شروع می کرد به ترجمه کردن آنبعد از ترجمه شعر فارسی به فارسی! نوبت می رسید به حفظ کردن تاریخ ادبیات هر سال چند کیلویی شخصیت و محل زندگی و اسم کتاب ها و سال تولد و... شان را به ما می دادند و ما باید تحت عنوان تاریخ ادبیات حفظ می کردیم و ادبیات شده بود فقط حفظیات گذری، نه تعمق و تامل روی متن های ادبی و اصل ادبیات لابلای هدف های پوچ نمره ای گم شده بودبا این حال عده ای بودند و هستند که ادبیات را با جدیت تمام می خواندند و آنها کسانی بودند که می خواستند در کنکور درصد خوبی بزنند تا رشته ای که دوست دارند بیاورند (که البته قابل احترام اند)اما من سوالم این است: چند نفر از اینهایی که به عنوان نخبه کنکوری و رتبه های برتر برای تبلیغات به تلوزیون می آیند و با افتخار می گویند ادبیات را 100 زده اند الآن چقدر با ادبیات زندگی می کنند؟ چقدر شعر می خوانند؟ چقدر نثر ادبی می خوانند؟شعر رسول به ما این هشدار را می دهد که سیستم آموزشی استعداد کش است کاش پدر و مادر ها همینقدر که به دنبال کلاس کنکور و معلم خصوصی پرش و جهش! برای فرزندانشان هستند کمی هم به دنبال این باشند که دلبندشان در چه زمینه ای علاقه و توانایی دارد اگر کودکی ریاضی اش ضعیف است شاید ادیب خوبی می شود یا اگر در ادبیات ضعیف است شاید ورزشکار آینده داری می شود  و...ای کاش این ها در فرهنگ آموزشی ما لحاظ شودما که امید داریم...دوباره تیکه آخر شعر رسول که خیلی به من چسبید را برایتان می گذارم:....امّا طفلک رسولک«کنکور» ها که دست رد به سینه‌اش گذاشتندرفت سرغ پیشۀ پدر سگدست و کمک‌فنر...و چشمۀ شعرشکه خودش از آن خبر نداشتهرگز نجوشید.این پستان ذوق را همبیطارِ کودنِ دهرندوشید.ممنون از توجهتون</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Dec 2018 02:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب می تونست بهتر باشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-bw16scjlzz6b</link>
                <description>سلام دوستان امیدوارم یلدای زیبایی را پشت سر گذاشته باشیدشب یلدای ما که کوفتمان شد!دیشب در نوشته یک خاطره از شب یلدا + یک نکته مهم خاطره ای از یکی از شبهای یلدایم را تعریف کردم و در مورد این صحبت کردم که یک عده در مهمانی ها شروع می کنند به بحث های داغ سیاسی و مهمانی را به کام بقیه تلخ می کنندامشب با خاله ها و دایی ها به منزل مادربزرگم رفته بودیم به امید گذراندن شب یلدایی زیبا اما...اما متاسفانه دو نفر از همان مهمانی خراب کن هایی که بحث سیاسی می کنند در آنجا بودند و همین حضور آن ها کافی بود تا در مهمانی که قرار بود شاد باشیم حالمان کمی گرفته شود.داستان از این قرار است:زمانی که وارد خانه مادربزرگ شدیم دیدم بساط کامپیوتر و بازی pes  به راه است و همه سرگرم آن هستندخوشحال شدم گفتم خداروشکر امشب صحبتی از بحث های سیاسی نمیشه.چند نفر بودیم وبه نوبت دو به دو باهم رقابت می کردیم تا اینکه دیدم پسرخاله ام که 15 ساله است، بازی نمی کند اما چهره اش نشان می داد که تشنه این است که بازی کند اما گویا مانعی برسر این کار بودرو کردم به پسرخاله ام و به او گفتم: محمد جواد چرا بازی نمی کنی؟.  تا آمد پاسخ بدهد که : راستش....در همان حال، پدرش(شوهر خاله ام) که در حال بازی کردن بود گفت نه بازی نمی کنهمن هم که کمی پررو تشریف دارم و البته زیاد از شوهر خالم خوشم نمیاد با تعجب گفتم: اون وقت مگه آقا محمد جواد خودشون زبون ندارن؟!شوهر خاله با لحن بلندی گفت: ایشون ( پسرخاله ام) یک شنبه امتحان دارن اجازه ندارن بازی کننمن از رو نرفتم و در جواب گفتم: اما چرا خودتون بازی می کنین خب اون هم هوسش می کنه بازی کنه به قول شاعر  رُطَب خورده کِی کُند منع رطب؟اون هم در جواب گفت: روی مغزش تاثیر می گذاره و نمره اش کم میشه!من هم زیرلب و آرام گفتم: همین کارا رو می کنین که بچه ها از درس و مدرسه فراری اند وشبها کابوسش رو می بینن.و ساکت شدم چون پاسخی برای تنوجیه او نداشتم.بازی تمام شد و سفره شام را پهن کردند.اما دونفر از اقوام که اتفاقا هر دوی آنها شوهر خاله هایم بودند(یکی شان بابای محمد جواد بود) شروع کردند به بحث سیاسی.اما ای کاش با بحث های سیاسی، راضی می شدند. بحث را به مذهب و مشکلات اجتماعی و... رساندند و اگر کسی اعتراضی می کرد آنقدر بد جوابش را می دادند که گویی ارث پدرشان را خورده!بحث هایشان به سمت توهمی شدن کشیده شد: یکی شان آینده را پیش بینی می کرد و آنقدر با اطمینان این کار را می کرد که انگار از آینده به اینجا سفر کرده استیکی از حرفهایشان که خیلی عجیب بود در مورد یکی از بزرگترین شخصیت های سیاسی کشور  که چند سال پیش فوت کرده بود و  از قضا شوهر خاله هایم با افکارش مخالف بودند و او را مانند دشمن خود می دانستند، دست از سر مرده اش هم برنداشتند.یکی از شوهر خاله ها با قطعیت تمام گفت: مثل روز برام روشنه که فلانی (همان شخصیت سیاسی) نمرده و ادا مرده هارو در آورده و معلوم نیست کجا خودشو قایم کرده و می خوان در آینده چه فتنه ای به پاکنن!بحث هایشان حال همه را گرفته بود و همه به آن ها اعتراض می کردندمن که چند دقیقه ای سرم را با گوشی موبایلم بند کردم و بعد با صدای پدرم از جا پریدم که گفت: محمد، از مامانت بپرس ببین حاضرن که بریم؟من هم از خدا خواسته رفتم و این پیام را به مادر گرامی ابلاغ کردم و ایشان گفتند 10 دقیقه دیگه بریمدر همین بین چند نفر دیگر از مهمانان که منتظر بودند یکی پیشقدم بشود و با بلند شدن ما آنها هم بلند شدند و رفتند به خانه هایشان و از چهره همه شان می شد این این را خواند که حالشان خراب شده از بحث های این دو آدم بی فکر حال خراب کن.به نظرتون چه طور میشه با این آدمهای سمی برخورد کرد؟ممنون از توجهتون</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Dec 2018 02:47:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک خاطره از شب یلدا + یک نکته مهم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85-pth3mq6z3gwc</link>
                <description>سلام دوستان یلداتون مبارکتوی این نوشته می خواهم یک خاطره از شبهای یلدای خودم تعریف کنمحتما شما هم با رسم و رسوم  شب چِله آشنایی داریدتا جایی که من اطلاع دارم شب چِله، اولین شب یلدایی است که دختر و پسر با هم نامزد هستند و رسم آن هم به این شکل است که فک و فامیل درجه یک داماد آجیل و تنقلات و شیرینی و میوه و... تهیه می کنند و به خانه پدر و مادر عروس می روند و شب یلدا را آن جا می گذراننداین خاطره من هم برمی گردد به شب یلدای چند سال پیش یعنی دقیقا سالی که به انتخابات ریاست جمهوری  اخیر می رسید. ( توجه کنید این متن سیاسی نیست )شب چله یکی از اقوام درجه یک ما بود و ما آنجا بودیم.اول خیلی شاد بودم چون آن روزها کمی برایم غم انگیز بود و یک شب نشینی شاد می توانست برایم غنیمت باشد اما...اما چیزهایی رخ داد که خیلی این شب را جالب کردعده کثیری در فک و فامیل ما هستند (قطعا در اطرافیان شما هم هستند) که تا به هم می رسند شروع می کنند که بحث های سیاسی. انگار تمام بار مشکلات سیاسی کشور روی دوش آنها افتاده و باید حتما در مهمانی این مشکلات را حل کنند.متاسفانه عده زیادی از این افراد سیاسی در این شب چله حضور داشتند و به محض رسیدن شروع کردن به صحبت های سیاسی خصوصا بحث انتخابات ریاست جمهوریو جالب اینجا بود که همه روی یک کاندید هم نظر بودند و شروع کردند به زدن و بد گفتن از یک نامزد احتمالی مخالفشان و تبلیغ برای نامزد احتمالی هم خط فکری خودشانروی پای یکی از این افراد سیاسی پسر 4 ساله اش نشسته بود  و گویی هیچ توجهی به حرف های پدرش نمی کرد و با خوشحالی درحال خورد شکلات و آجیل و... بود.پدر این پسر 4 ساله که اسمش ایلیا است از همه سیاسی ها بیشتر سر و صدا داشت و برای بد گفتن از کاندید مخالفش از هیچ توهینی دریغ نمی کرد. رو کرد به پسرش و گفت: ایلیا جون، پسرم شما می خوای به کی رای بدی ؟ ( ایلیا 4 سالش بود ولی گویا پدر قصد داشت از کودکی پسرش را سیاسی کند!) همه ساکت و منتظر ماندند تا ببیند ایلیا چه می گوید و او با خونسردی در حالی که مغز پسته شور را در دهانش می گذاشت گفت : بابایی من می خوام به آقای ......... رای بدم ( این آقای فلانی دقیقا همان کسی بود که پدر ایلیا مخالفش بود و تا قبل از آن بهش فحش می داد)ناگهان مثل بمبی خانه رفت روی هوا از خنده و همه ریسه می رفتند و تنها پدر ایلیا بود که از عصبانیت قرمز شده بود و زمانی که جمع ساکت شد با صدای بلند و لحن پند داری گفت : پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد (خودش را مثل حضرت نوح می دانست!)این خاطره واقعی است و ببخشید اگر خوب تعریفش نکردم اما یک نکته مهمکاش کاری کنیم که در مهمانی ها بجای بحث های سیاسی که خیلی اوقات باعث تفرقه بین اقوام  می شود کمی  در مورد چیزهای مفید تر مثل کتاب،رشد و یا حتی بجای این بحث ها بازیهای مفرح انجام بدهیمالبته نمی توانیم بقیه را درست کنیم اما می توانیم از خودمان شروع کنیمنظر شما چیست؟ممنون از توجهتون </description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Dec 2018 02:09:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا &quot;نه&quot; گفتن انقدر برامون سخت شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%87-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ciw5p43tcp6e</link>
                <description>مشکل خیلی از ما ایرانیها این است که در &quot;نه&quot; گفتن، ناتوانیمکافیست عبارت &quot;چطور نه بگویم؟&quot; در گوگل جستجو کنید تا هزاران راهکار برای شما سرازیر شوداین راهکارها خوب است اما به نظرم مشکل ما از ریشه است و باید از ریشه حل شودکمی بیشتر توضیح بدهم:فرهنگ ما اینطور است که احترام به بزرگتر را در این می بیند که فردی که از لحاظ سن و سال ما بزرگتر است هرچه بگوید ما باید بگوییم چشم وگرنه انگار به او بی احترامی کرده ایمو این فرهنگ در شیوه تربیت والدین هم نفوذ کردهمثلا پدر من در کودکی و نوجوانی به ما حق انتخاب نمی داد و در همه چی از نوع لباس پوشیدن، انتخاب دوستان،انتخاب رشته تحصیلی، آمدن یا نیامدن به مهمانی،تفریحات و... او برایم تصمیم می گرفت و همیشه باید حرف، حرف او می بود.و تا چند سال پیش نمی توانستم در مورد چیزهایی که مربوط به خودم بود مخالفت کنممثلا اگر قرار بود به مهمانی برویم و من نمی توانستم بیایم و اگر مخالفت می کردم و می گفتم &quot;نه&quot; باید خودم را برای سرزنش شدن آماده می کردم و همیشه جمله ای که بابام می گفت این بود: تا تو خونه من زندگی می کنی باید هرچی می گم بگی چشم! خیلی ها مثل من هستند و من قصد ندارم بساط ناله کردن راه بیندازم یا بدی والدینم را بگویم به نظرم برای اینکه بتوانیم نه بگوییم اول باید تحمل نه شنیدن را داشته باشیمبه این دلیل که اگر ما به دیگران حق نه گفتن بدهیم این حق را هم برای خودمان قائل می شویم که در زمانی که می خواهیم نه بگوییم.مثلا اگر دوستمان در برابر خواسته ما &quot;نه&quot; گفت به او حق بدهیم و از دستش دلخور نشویماما افرادی مثل پدر من به فرزند خود اجازه نه گفتن نمی دادند  و تحمل نه شنیدن را نداشتند و اگر فرزند نه می گفت مساوی بود با عواقب سخت به همین خاطر فرزند ترجیح می داد که به زور بگوید بله تا از سرزنش و دعوا و... در امان بماند.و همین است که فرزند نه گفتن برایش مساوی است با درد کشیدن( چه روحی و چه جسمی) به همین خاطر چون نه گفتن برایش با تجربه های دردناک شرطی شده پس قید نه گفتن را در آینده می زند و این کار برایش مثل کوه کندن می شود.کاش سعی کنیم  قفل نه گفتن را در خودمان بشکنیم نه گفتن موضوع مهمی است خیلی ها با نداشتن این توانایی و ترس از نه گفتن در منجلاب اعتیاد و فساد افتاده اند و دلیلش می تواند تربیت نادرست و از روی نا آگاهی خانواده ها باشد.ممنون از توجهتون</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Dec 2018 02:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا تجربه ها را هضم کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%B6%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-rupffikagmen</link>
                <description>سلام دوستانِ عزیزم وقتتون بخیرامروز در سمیناری شرکت کردم که سخنران نسبت به سمینار های قبلی اش تقریبا هیچ نکته جدیدی برای گفتن نداشتاما یک نکته ای گفت که به نظرم همین یک نکته برای سمینار امروز کافی بود : هضم تجربههضم تجربه مفهوم جالب و بسیار کاربردی دارد و یکی از ضروریات در توسعه فردی است.اگر بخواهم در مورد هضم تجربه توضیح کوتاهی بدهم می توانم این را بگویم که هضم تجربه یعنی من بروم و  به یک فرد موفق و بسیار با تجربه اصرار کنم تا مرا به شاگردی قبول کند و اگر قبول کرد، تجربه 50 یا 60 ساله اش را در مدت کوتاه چند ماهه به دست بیاورم.عمر ما کوتاه است و نمی توانیم همه راه ها را برویم و هضم تجربه به ما کمک می کند تا در زمانمان صرفه جویی کنیمدر برنامه دورهمی مهران مدیری، خانمی روی سِن آمد و جمله ای گفت که خیلی مورد تمسخر قرار گرفت اما جمله درستی بودآن خانم گفت: طول زندگی زیاد مهم نیست مهم عرض آن است (یعنی کارهای مثبتی که در طول زندگی می کنیم) جدای از صرفه جویی در زمان هضم تجربه کمک زیادی به ما می کند تا زندگیمان عرض بزرگی داشته باشد و چند صد برابر طول عمرمان را تجربه برای زندگی داشته باشیم مثلا می توانیم در 20 سال به اندازه  هزار سال تجربه دیگران را هضم کنیم و داشته باشیم عدد شاید بزرگ باشد اما شدنی است ما می توانیم با چند کار به این عدد برسیم اولین کار که سخت تر هست، اینکه برویم یک انسان باتجربه و موفق را پیدا کنیم و پا پیچش بشویم و از او بخواهیم تا تجربه اش را در اختیار ما قرار بدهد این کار خیلی سخت و تقریبا نشدنی است چون الآن کمتر کسی هست که حاضر باشد بصورت رایگان تجربه چندین ساله اش را به ما بدهداما بهترین کار که هم هزینه اش بسیار کم است و بسیار ساده تر است و خیلی راحت می توانیم تجربیات بزرگان و افراد موفق و عالمان و کلاً بیشتر خفن ها را به راحتی به دست بیاوریم. این راه به دلیل سادگی اغلب مورد توجه قرار نمی گیرد. شاید حدس زده باشید چه می خواهم بگویم، کتاب خواندن یا خواندن وبلاگ آن ها (درصورت داشتن وبلاگ.خواندن بهترین راه و  ساده ترین راه برای هضم تجربه است اما انگار ما عادت کرده ایم به دنبال سخت ترین راه باشیم و راه های ساده و موثر را نادیده بگیریم.هر کتاب خوبی حاصل تجربیات چند ساله تا چندین ساله نویسنده اش است و ما می توانیم با قیمت بسیار کمتر از ارزش آن تجربه ای که از آن حاصل می شود، کتاب را تهیه کرده و بخوانیم و هضم تجربه کنیم.و همینطور مطالعه وبلاگ افراد موفق که البته تعدادشان هم بسیار محدود است مفهومی که امروز در مورد هضم تجربه یاد گرفتم برای من کافی بود که در کتاب خواندن اهمال کاری نکنم و بیشتر کتاب و وبلاگ بخوانمممنون از توجهتون </description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Dec 2018 01:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه یادداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-fhugidl52ezy</link>
                <description>سلام دوستانِ ویرگولیامروز می خواهم در مورد چیزی صحبت کنم که شاید خیلی از ما آسان از کنارش رد شویم اما می تواند خیلی برای ما مفید باشددفترچه یادداشتاز یک جلد خیلی ساده که بین آن از کاغذ پر شده ارزان قیمت تا جلد های خفن و برگه های جنس عالی و طرح های چشم نواز. همه اینها را دفترچه یادداشت می نامیم اما اینجا نمی خواهم در مورد ویژگی های ظاهری دفترچه صحبت کنم.تفاوتی که دفترچه یادداشت با دفتر معمولی دارد این است که ما در دفتر معمولی معمولا نوشته های بلند می نویسیم اما دفترچه یادداشت ابعادش کوچک تر است و برای نوشتن چند کلمه یا چند جمله استفاده می شود و زمان های معدودی است که در آن ها نوشته های بلند می نویسیماما چه می خواهم بگویم؟حتما شما هم تجربه کرده اید که در حال دوش گرفتن ، آشپزی ، پیاده روی، ورزش، مطالعه و... هستیم و ناگهان ایده خوبی به ذهنتان می رسد و گویی کسی از غیب این را در گوشتان دمیده است.ضربان قلب بالا می رود هیجانی می شوید معده شروع به کار کردن می کند و انگار به شما برق وصل کرده باشند. حال عجیبی است. این ایده هر چیزی می تواند باشد از بهبود زندگی عاطفی تا رشد فردی و کسب و کار. اما هرچه هست حسابی ذهن و بدنمان را قلقلک می دهد و در چند دقیقه حس و حالمان تغییر می کنداین ایده ها می توانند زندگی ما را دگرگون کنند اما  به همین سرعتی که می آیند به همین سرعت هم می روند و به فراموشی سپرده می شوند.مل رابینز(mel robbins)  کتابی دارد با عنوان قانون 5 ثانیه که در تعریف این قانون می گوید زمانی که ایده های ناگهانی به ذهنمان می رسد پنج ثانیه فرصت داریم تا برای آن ایده ها کاری انجام بدهیم وگرنه باید با آن ایده ها خداحافظی کنیم.و یکی از بهترین کارهایی که می توانیم در آن چند ثانیه برای فراموش نشدن ایده هایمان انجام دهیم این است که آن ها را در دفترچه یادداشت، بنویسیم.اگر بخواهم دفترچه یادداشت را باچیزی قیاس کنم آن را با پاسپورت مقایسه می کنم.دفترچه یادداشت از لحاظ ظاهری و باطنی خیلی شبیه به پاسپورت است. پاسپورت مجوز عبور از مرز های کشوری است دفترچه یادداشت مجوز گذشتن از مرز معمولی بودن و رسیدن به مرز متمایز بودنداشتن دفترچه یادداشت، تنها شرط متمایز بودن نیست اما شرط اصلی آن استخیلی ممنون از توجهتون</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Dec 2018 02:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامل نیستی ولی دوست داشتنی هستی...</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-kcvrkrsr7xcb</link>
                <description>سلام دوستان حتما بارها این جمله کلیشه ای را شنیده اید که می گویند برای انکه اعتماد به نفستان بیشتر شود و عزت نفس داشته باشید باید خودتان را با همه ضعف هایتان بپذیرید و خودتان را دوست داشته باشیداین جمله به کلیشه تبدیل شده و البته این جمله بسیار درست است چون اگر چیزی بد باشد به کلیشه تبدیل نمی شودما برای اینکه بخواهیم دیگران را دوست داشته باشیم باید اول خودمان را دوست داشته باشیم اگر می خواهیم به دیگران احترام بگذاریم باید یاد داشته باشیم اول به خودمان احترام بگذاریماگر می خواهیم دیگران به ما احترام بگذارند باید خودمان هم به خودمان احترام بگذاریمهمه اینها درست اما مانع بزرگی برای این کار وجود دارد:دنیادنیا مدام در حال القای این مفهوم است که : تو خوب نیستی... کافی است بخشی از تبلیغاتی که منجر به فروش زیادی می شوند را ببینید همه اش در حال القای این هستند که تو خوب نیستی، تو چاقی، تو لاغری، تو ناتوانی جنسی داری، تو میلیونر نیستی تو بدبختیو می گویند اگر چاق نباشی یا لاغر نباشی یا میلیاردر باشی یا بهترین روابط را داشته باشی یا... آن وقت است که می توانی خودت را دوست داشته باشیاشتباه برداشت نکنید! منظور من این نیست که اگر چاقیم یا اگر مشکل مالی داریم برای آن تلاش نکنیم و بی خیال باشیم و فکر کنیم خودمان را پذیرفته ایم نه به هیچ وجه منظور من این نیست.همه می دانیم که باید تلاش کنیم رشد کنیم و به تعالی برسیم و این اجتناب ناپذیر استاما نباید شادی مان را وابسته به چیزی بکنیم تبلیغات رسانه ها مدام به ما می گویند که اگر می خواهید ارزشمند و دوست داشتنی باشید باید محصول ما را بخرید و به خاطر همین تبلیغ عده ای هم ترغیب می شودن که این محصول را بخرند و حس خوب داشته باشند.تبلیغات گاهی به مرزهای انسانیت هم تجاوز می کنند!مثل تبلیغی در تلوزیون هست که یک دختر دبستانی را نشان می دهد که می گوید: من می خوام پدر و مادرم به من افتخار کنن، من تو کانون ثبت نام می کنم!و همین می شود که به بچه ها تلقین می کنند که اگر می خواهید والدینتان به شما افتخار کنند باید در موسسه آموزشی ما ثبت نام کنید وگرنه پدر و مادرتان به شما افتخار نمی کنند!و  برای پر کردن جیب خودشان حاضرند از احساسات پاک فرزندان سو استفاده کنند در حالی که هر فرزندی هر جور که هست باید خانواده اش به او افتخار کنند و به اعتماد به نفس و عزت نفسش لطمه نزنند اما برخی تبلیغات حاضرند برای به دست آوردن پول بیشتر پا روی این موارد بگذارند حتی به قیمت آسیب به شخصیت یک انسان!از وقتی یادم هست پدرم همیشه برای اینکه از من راضی باشد برایم شرط می گذاشت و می گفت اگه می خای ازت راضی باشم باید فلان کارو بکنی و این فلان کار می توانست هر کاری اعم از انتخاب رشته تحصیلی، انتخاب شغل و... باشداردیبهشت امسال من به سختی مریض شده بودم به طوری که راه رفتن برایم مشکل شده بود و یک هفته فقط به حالت خوابیده بودم بعد از چند روز که حالم بهتر شده بود پدرم من را کنار کشید و گفت: ببین محمد، بچه های بقیه یا رفتن سرپل ذهاب اردوی جهادی یا رفتن اردوی راهیان نور، تو چرا کاری نمی کنی که مثل پدر ومادرای اونها منم به تو افتخار کنم! (و من هنوز ربط افتخار کردن پدرم با کارهایی که آن ها کردند را نفهمیدم)مدتی بود که باور داشتم که باید حتما به جایی برسم که احساس رضایت بکنم اما دوستی نکته ای به من گفت که تمام باور هایم را به چالش کشید گفت: اگه الآن که به نظر هیچ کاری نکردی، خودت رو دوست نداشته باشی  بعدا اگه موفقترین آدم دنیا هم بشی باز هم نمی تونی خودت رو دوست داشته باشی، دوست داشتن خود یک امر درونیه و  لاغر شدن و تناسب اندام و میلیاردر شدن تاثیر زیادی توش ندارهمارک منسون در کتاب &quot;هنر ظریف بی خیالی&quot;، گفته که هر چه ما بخواهیم نسبت به موضوعی اطمینان بیشتری داشته باشیم بی اعتمادی مان بیشتر خواهد شدیعنی هرچه من بیشتر روی یک موضوعی وسواس داشته باشم بیشتر عیب هایش به چشمم می آید اگر روی زیبایی صورت و تناسب اندام خودمان وسواس داشته باشیم  بیشتر عیب هایمان برایمان آشکار می شوندپول داشتن خیلی خوب است هرکس گفته پول برایم مهم نیست دروغ گفته اما پول نباید هدفمان باشد پول باید مثل بنزین برای ماشین باشد اگر ماشینی بنزین نداشته باشد حرکت نمی کند ولی دیوانگی است اگر هدف نهایی ما پمپ بنزین باشدهمه اینهایی که گفتم حرف زدنش آسان بود و در عمل بسیار سخت من خودم خیلی دوست دارم بتوانم به این بینش برسم که بدون قید و شرط خودم و بقیه را دوست داشته باشم هرچند شاید به طور کامل به این مرحله نرسم اما سعی می کنم به سمت آن حرکت کنمممنون که توجه کردین</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Dec 2018 01:57:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین مربی رشد فردی کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-abv82pk17dry</link>
                <description>سلام دوستانتوی این تب داغ مربیان توسعه فردی و موفقیت که از هر دری که وارد می شوی چند تایشان هستند حتما این سوال برای شما هم پیش آمده باشد که آموزش های کدام مربی ارزشمند تر و موثر تر نسبت به بقیه است؟این سوال،  دوسالی هست ذهن من را به خودش درگیر کرده و باعث شده این علامت سوال همیشه در ذهنم باشد که کدام مربی بهتره؟شاید نتوانیم پاسخ دقیقی به این سوال بدهیم اما زمانی که پی اش را بگیریم یافته های خوبی به دست می آوریمبا رشد اینترنت در کشور ما مدرسان آنلاین و خصوصا مدرسان موفقیت مثل قارچ رشد کرده اند که البته بد نیست اما خیلی از این مدرسان که بیشتر اوقات لقب استاد را هم یدک می کشند کارشان کپی بقیه اساتید است و گویی خلاقیتی ندارند تا در کارشان بروز بدهند.قصد ندارم در این نوشته آسیب شناسی کنم و کسی را بزنم و تنها می خواهم بررسی کنم ببینم ملاکی که می توانم با آن مدرس گمشده ام را پیدا کنم چیست؟از هر ده نفری که در اینستاگرام من را دنبال می کنند 5 نفرشان مدرس توسعه فردی و موفقیت هستند و همانطور که گفتم خیلی هایشان مطالب دیگران را کپی می کنندمی خواهم نظر شخصی ام را بگویم شاید با نظر من مخالف باشید و اصراری هم ندارم که نظر من درست ترین باشد ممکن است من هم اشتباه کنمبیایید چند تا از بهترین مدرسان موفقیت و رشد فردی را اسم ببریم:آنتونی رابینزبرایان تریسیگرنت کاردوندارن هاردیجک کنفیلدو...بیشتر این افراد سخنرانان گران قیمت هستند و کسانی هستند که در سمینار هایشان معمول جای سوزن انداختن نیستویژگی مشترکی که شاید بین همه مدرسان توانمند باشد این است که آن ها توانایی این را دارند که قهرمان درون ما را بیدار کنند برخلاف باور یک عده که فقط شده اند ماشین انتقال اطلاعات و سر بقیه مردم را با اطلاعاتی که در مورد موفقیت و توسعه فردی می دانند درد آورده اند مدرسان خوب کسانی نیستند که اطلاعات به ما اضافه کنند بلکه باید کاری کنند که کلید عمل کردن ما به دانسته هایمان روشن شود.شاید خیلی از این مدرسان در نهایت حرف های همدیگر را به شکل دیگر تکرار کنند اما با سبک شخصی منحصر به فرد خود به شکلی که چیزی را درون ما بیدار کنددانش به خودی خود قدرت نمی آورد بلکه قدرت بلقوه است و زمانی به فعل تبدیل می شود که ما عمل کنیمبه نظرم بهرترین اساتید و کتاب ها و آموزش هایشان، کسانی هستند که ما را وادار به عمل کردن می کنند اگر بتوانیم عمل کنیم برنده ایم و اگر عمل نکنیم و فقط مغزمان را پر از اطلاعات کنیم مثل وانتی می شویم که پر از کتاب شده و فقط آن ها را حمل می کند، همینممنون از توجهتون</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Dec 2018 00:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک عادت مثبت در خودم ایجاد کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/habit-kyvjfxkzcowc</link>
                <description>سلام مدتی بود این سوال در ذهنم شکل گرفته بود که &quot;چطور یک عادت مثبت در خودم ایجاد کنم؟&quot;طبیعتا هر کسی پاسخی برای این سوال دارد: یکی می گوید توکل کن به خدا! دیگری می گوید فکر کن این عادتو داری خود به خود شکل می گیره!آن یکی می گوید به جهان فرکانس بفرست این عادت خود به خود در تو شکل می گیره فرد دیگری هم می گوید تو به من n تومن پول بده خودم میام یه عادت در تو شکل می دم! ( شاید ایم مثال ها را دربرخی اساتید اینترنتی  دیده باشید)مانند آن جمله آقا رضا مارمولک در فیلم مارمولک که می گفت راههای رسیدن به خدا به تعداد انسانهاست، راه های توسعه فردی هم می تواند به تعداد انسان ها ( بلکم بیشتر) باشد.اما مشکل اینجاست که نمی شود برای همه یک نسخه پیچید چون آدمها متفاوت هستند.اما در این جا می خواهم تجربه خودم را در ایجاد عادت مثبت بیان کنماول بگذار در مورد عادت و اهمیت آن ها بگویم:عادت ها خیلی مهم هستند :) قانع شدی ؟ نشدی؟باشه بیشتر می گم  عادت ها خیلی خیلی مهم هستند!  جدا از شوخی، کار تکراری که ما هر روز انجا می دهیم آن کار تبدیل به عادت می شود و عادت باعث می شود انجام کار انرژی کمتری از بدن بگیرد و ما به انجام آن کار وابسته بشویمعادت آن کاری است که اگر روزی آن را انجام ندهیم انگار گمشده ای داریمآدمهای خفن عادتهای خفنی دارند مثلا نویسنده های بزرگ عادت دارند روزانه حداقل یک مقدار زیاد بنویسند وگرنه خوابشان نمی برد یا ورزشکاران بزرگ عادت دارند  هر روز تمرینات سخت و طاقت فرسا انجام بدهند.عادت ها خیلی زیاد هستند مثلا اینکه ما اگر روزی از شبکه های اجتماعی استفاده نکنیم  روزمان شب نمی شود این خودش عادت ما به استفاده از این شبکه های اجتماعی استروشی که بسیار برای من جواب داده تا بتوانم یک عادت مثبت در خودم ایجاد کنم استفاده از چالش هاست.در نوشته های قبلی هم در مورد چالش ها صحبت کرده امتعریف چالش برای من:چالش یعنی در n روز ، هر روز یک کار تکراری را انجام بدهم تا آن کار را به عادت تبدیل کنمچالش ها می توانند اهرم خوبی برای ایجاد عادت ها باشنداما چرا چالش؟ دلیل موثر بودن این چالش ها قوانینی است که در اجرای آن ها حاکم هستندقانون اول: ملموس و مشخص بودن  دقیقاً باید مشخص کنیم که در چالش می خواهیم چه کاری انجام بدهیم مثلا من چالش داشتم با عنوان چالش 30 روزه نویسندگی.هدفم از این چالش این بود که نوشتن را به عادتی روزانه تبدیل کنمکاری که باید در این چالش انجام می دادم این بود که تا 30 روز، روزی 400 کلمه بنویسممدت زمان چالش 30 روز بودنکته مهم در مورد مدت زمان چالش است چون ما زمانی که قصد داریم یک عادت را در خود ایجاد کنیم و هر روز آن کار را انجام دهیم مثلا بگوییم من می خوام هر روز 400 کلمه بنویسم، این کار برای مغز ما ملموس نیست و مبهم است و مغز ما با چیز های مبهم مشکل دارد و اینکه ما می خواهیم هر روز بنویسم ملموس نیست و به نظر خیلی بزرگ است.اما زمانی که می گویم من می خواهم برای مثلا 30 روز بنویسم این برای مغز من ملموس تر و مشخص تر است و زمانی که برای 30 روز می نویسم، و این کار را انجام می دهم و  عادت نوشتن در من شکل می گیرد.قانون دوم : کاری که انجام میدهیم  باید به طرز خنده داری کوچک باشد!این نکته را از شاهین کلانتری عزیز یاد گرفتم.برای اینکه بخواهیم رفتاری را تبدیل به عادت کنیم باید کاری که هر روز انجام می دهیم به طرز خنده داری کوچک باشد من به عقیده خودم اولین چالشم را بسیار بزرگ در نظر گرفتم و می شد کوچکتر انجامش دادمثلا من می خواهم ورزش کردن را به عادت روزانه تبدیل کنم با خودم می گویم تا 30 روز روزی 10 دقیقه ورزش می کنم. این 10 دقیقه شاید دردی را دوا نکند اما زمانی که ما آن را هر روز انجام بدهیم در دراز مدت منجر به نتایج بزرگ می شود و این 10 دقیقه زحمت زیادی برای ما ندارد و ما روزانه هر چقدر هم خسته و بی حوصله باشیم احتمالا مشکلی برای انجام دادن آن نداریم و مورد مهم دیگر این که چون ما شروع به انجام دادن کاری می کنیم و سخت ترین قسمت هر کار شروع کردن آن است و چون ما شروع کرده ایم به این راحتی دست از آن نمی کشیم و ممکن است این 10 دقیقه  به 30 دقیقه ورزش کردن یا بیشتر تبدیل بشود.قانون سوم : کمالگرایی ممنوعکمالگرایی قاتل موفقیت است (جمله از خودمه) اگر ما تمرکزمان روی کامل بودن همه چیز باشد از اصل غافل می شویم.در اجرای چالش ها هم نباید کمال گرا باشیم به این صورت که ممکن است در اجرای چالش اشتباه و کوتاهی داشته باشیم مثلا روزی نتوانیم چالش را انجام بدهیم در این صورت آسمان به زمین نمی آید می توانیم از روز بعد به آن ادامه بدهیم.ما در اجرای چالش باید به خودمان فرصت اشتباه کردن بدهیم خیلی از ما زمانی که یکی دو روز نمی توانیم چالش را انجام بدهیم دلسرد شده و  از آن دست می کشیم و ژست شکست خورده ها را می گیریم در حالی که کار درست این است که سعی کنیم دیگر آن اشتباه را انجام ندهیم و ادامه چالش را انجام بدهیماصلا بگذار اینجوری بگویم اگر من چالش 30 روزه نویسندگی دارم آیه قرآن نیست که هر 30 روز را بنویسم. البته خیلی عالی است که هر 30 روز را بنویسم اما ممکن است 28 روز بنویسم یا 20 روزش را اما مهم این است که چالش را به اتمام برسانم.قانون چهارم : آخیش راحت شدم، ممنوع!همانطوری که در قانون دوم گفتم باید کاری که در چالش انجام می دهیم کوچک باشد. نباید آنقدر کار گنده در چالش بگذاریم که زمانی که چالش به اتمام رسید بگوییم: آخیش راحت شدم چالش تموم شد. چون ما چالش را ایجاد کردیم که کاری که در چالش انجام می دهیم را تبدیل به عادت کنیم و بهتر بگویم کار اصلی ما بعد از تمام شدن چالش شروع می شود چون ما باید بعد از چالش هم به آن کار ادامه دهیم و در چالش مرحله ایجاد عادت را داریم و بعد از چالش باید آن عادت را در خودمان تثبیت کنیم.مثلا من اگر در چالش باید تا 30 روز روزی 10 دقیقه ورزش کنم بعد از 30 روز هم باید به آن ادامه بدهم تا عادت ورزش کردن روزانه در من تثبیت بشود.خیلی ممنون که نوشته های من رو دنبال می کنینامیدوارم تونسته باشم مطالب مفیدی بنویسم</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Dec 2018 02:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت خوردن انار دانه شده با موفقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/anar-lh6y1aslmfhp</link>
                <description>سلام دوستان عزیزممی خواهم یک خاطره از امروز را برای شما تعریف کنم.من عاشق خوردن انار دان کرده هستم و گاهی اوقات این کار را برای خودم انجام می دهم.اما امروز مهمان داشتیم و مادر گرامی ظرف پر از انار را جلوی بنده گذاشت و گفت تا اینا رو تمیز، دون نکردی از جات جُم نمی خوری (البته با لحن شوخی)منم اطاعت امر کردم و شروع کردم به دانه کردن انار ها. مگه انار ها تمام می شدند ولی گفتم عیب نداره وقتی تموم شد یک دل سیر انار می خورم.انار یک جز میوه هایی هست که برای خوردنش زجر می کشیم، اگر بخواهیم قاچ کنیم و بخوریم مُدام به مانع پوست های سفیدش می خوریم و تمرکزمان از انار خوردن کم می شود واگر بخواهیم دان کنیم باید کلی زحمت و وقت بگذاریم تا این کار انجام شود.ادامه خاطره امروز: دان کردن انار ها که تمام شد دیدم میلی به خوردن انار ندارم و انگار اشتهای خوردن انارم کور شده بود. انگار چند کیلو انار دان شده خورده بودم!انار دانه شدهخاطره امروز نکته ای را به من یادآوری کرد:اینکه ما خیلی اوقات از روی نتیجه یک کاری آن را انتخاب می کنیم و عاشق فرایند آن نیستیم و زمانی که وارد آن کار شدیم و وفرایند آن را انجام دادیم نتیجه اش به مانند قبل از شروع برایمان لذت بخش نیست.راستش را بخواهید در جمله بالا خودم هم نفهمیدم چی گفتم پس با یک مثال از زندگی خودم این بحث را باز می کنم:کوچکتر که بودم جوگیر بودم و عاشق این که وارد مسابقات آزاد mma یا هنرهای رزمی ترکیبی بشوم (همان مسابقاتی که در قفس برگزار می شود و خون و خون ریزی زیاد دارد) بالاترین سطح آرزویم این بود که در مسابقات ufc (بزرگترین سازمان ورزش mma در دنیا) مبارزه کنم که البته برای یک علاقمند این رشته آرزوی بزرگی است.هر روز چندین بار فیلم مسابقات را که از قبل دانلود کرده بودم نگاه می کردم و خصوصا عاشق آن قسمت هایی بودم که اسم ورزشکار خوانده می شد و زمان ورودش نور پردازی های خفن جلوه های ویژه همراه با دود و نور و آهنگ بیس دار.هر روز این فیلم ها را نگاه می کردم و خودم را جای آن ورزشکار تصور می کردم که اسمم خوانده شده و وارد می شوم و آهنگ اختصاصی و... خلاصه عالمی داشتم و حال می کردم.تا اینکه تصمیم گرفتم آرزویم را محقق کنم و در یک باشگاه حرفه ای ورزشهای رزمی ثبت نام کردم و شروع کردم به تمرین حرفه ایچند سالی گذشت و عنوان های خوبی هم دریافت کردم اما حالم خوب نبود!از کارم و نتیجه کارم لذت نمی بردم.داشتم در مسیر کاری که آرزویش را داشتم قدم می زدم اما حس خوبی نسبت به آن نداشتم. صبح ها با ناراحتی از خواب بیدار می شدم و در تمرین هم انگیزه ای نداشتم و صرفا برای رفع تکلیف کار می کردم.و پس از مدتی به کلی ورزش حرفه ای را رها کردم. این مثال از زندگی من مانند دان کردن و خوردن انار است ما شاید از خوردن انار دان شده لذت ببریم (نتیجه کار) اما دان کردن آن را دوست نداشته باشیم ( فرایند رسیدن به نتیجه) واگر فرایند دان کردن انار را دوست نداشته باشیم ممکن است از خوردن انار دان کرده لذت نبریم( گفتم ممکن است)هر کسی دوست دارد آقای دکتر صدایش کنند اما خیلی ها فرایند رسیدن به دکتر شدن را دوست ندارند و اگر ما به هوای نتیجه آخر کاری وارد آن بشویم و فرایند رسیدن به آن نتیجه را دوست نداشته باشیم ممکن است زمانی که به نتیجه رسیدیم نتوانیم از آن لذت ببریم.خیلی از کار ها نتیجه اش برای ما جذاب است مثلا اگر کسی به آن نتیجه نرسیده باشد و در حال انجام فرایندی باشد قطعا خیلی ها مسخره اش می کنند و می گویند: خب تهش که چی؟ اما اگر این فرد به نتیجه رسید همین افراد از روی او تقلید می کنندکافی است ورود کسب و کارهای اینترنتی به کشورمان را ببینید.زمانی که کسب و کارهای اینترنتی وارد کشور شدند افراد کمی شروع به کار کردند و خیلی از افراد دیگر این ها را سرزنش می کردند که آخه کی از اینترنت پول در میاره و زمانی که پول در آوردن از اینترنت محقق شد خیلی از همین هایی که سرزنش می کردند به این کار وارد شدند و همین شد که امروزه کسب و کار های اینترنتی و مدرسان آنلاین مثل قارچ رشد کردن و زیاد شدند.</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Dec 2018 02:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند نکته مهم در چالش ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/challenge-nhnbooyjkebv</link>
                <description>در این نوشته می خواهم در مورد یکی از اصلی ترین سوال هایی که خودم درباره مفید بودن چالش ها دارم پاسخ بدهم.چرا برای من چالش گذاشتن مفید است؟پاسخ: اگر کتاب های موفقیت و توسعه فردی از مربیان معروف را خوانده باشید حتما دیده اید که تقریبا همه شان درمورد هدفگذاری گفته اند که برای اینکه به هدفمان برسیم باید آن را صریح، شفاف و بدون ابهام بنویسیم.اما چرا صریح و شفاف و بودن ابهام؟نمی توانم پاسخی دقیق بدهم اما به نظرم مغز ما از چیزهایی که مبهم هستند فراری است مثلا دیدگاه ما درمورد مرگ مبهم است به همین خاطر در ذهن ما تصویر خوبی از مرگ وجود ندارد یا سعی می کنیم در زمانهایی که هوا مه آلود است رانندگی نکنیم یا زمانی که می خواهیم کاری را انجام دهیم که مبهم است معمولا ذهنیت خوبی نسبت به آن نداریم و در این مواقع مغز سخت تر انرژی اش را برای انجام فعالیت آزاد می کندمی توانیم بگوییم چالش ها مانند اهداف کوتاه مدتی هستند که به ما در راه رسیدن به اهداف بلند مدت و بزرگ کمک می کنندو نکته مهمی که ما باید در چالش ها رعایت کنیم این است که دقیقا بدانیم قرار است در آن در چه مدت زمان، چه کاری انجام دهیم و در آخر به چه چیزی برسیم.چالش ها موتور محرک خوبی برای من هستند مثلا یکی از چالش های خوبی که برای خودم گذاشتم این بود که 30 روز، روزی یک مطلب 400 کلمه ای در اینستاگرام منتشر کنم و هدفم از این چالش این بود که عادت نوشتن روزانه را در خودم ایجاد کنم و خوشبختانه این چالش را با موفقیت پشت سر گذاشتم و به هدف کوتاهی که از آن داشتم رسیدم و الآن هم چالش 30 روزه جدیدی را در ویرگول شروع کرده ام که امیدوارم بتوانم با موفقتی به اتمام برسانمش.اما یک نکته  دیگر در مورد چالش ها این است که ما می توانیم از آن ها نهایت استفاده را ببریم به طور مثال من یک چالش جالب را در زمانی که در پخش پلاستیک فعالیت می کردم انجام دادم که نتیجه خیلی خوبی داشتمن در شروع کار فروش خوبی نداشتم اما به صورت امتحانی با خودم شرط کردم که تا 30 روز هر شبی که برای فروش پلاستیک به مغازه ها رفتم باید حداقل از 20 مغازه دار کلمه &quot;نه&quot; بشنوم و همین شد که من فقط برای شنیدن کلمه نه به آنجا وارد می شدم و جالب اینجا بود که اعتماد به نفسم خیلی بیشتر از قبل شده بود و در این زمان فروش بیشتری نسبت به قبل داشتم .خیلی ممنون که تا اینجا با من همراه بودید پاسخ این سوال خیلی گسترده است و ادامه این نوشته را فردا در نوشته ای دیگر می نویسمممنون از همراهیتون</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Dec 2018 02:02:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئولیت یا تقصیر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%B1-r3nxyjxe5yte</link>
                <description>امشب خبری را شنیدم که حالم گرفته شد و الآن حس و حال مردی را دارم که کلی برای مهمانی خوش تیپ کرده اما نزدیک محل مهمانی یک فرد از خدا بی خبر روی سرش و لباسش زباله می ریزد!داستان از این قرار است که من و دوستم برای پنجشنبه ها سالنی را رزرو کرده ایم تا با دیگر دوستان، فوتبالی بزنیم و هم تفریح و هم ورزش بکنیمهر هفته لحظه شماری می کنم تا این روز برسد و بریم سالن اما امشب بعد از اینکه لیست را رد کردیم سه تا از دوستان ناشی، فرموده اند که تشریف نمی آورند و ما هم باید مراتب را آماده کرده و افراد دیگری را جایگزین کنیم( خیلی اعصابم خورده)به خودم و آنها زیر لب بد و بیراه می گفتم تا اینکه چشمم خورد به کتاب هنر ظریف بی خیالی از مارک منسون، عجب کتاب خفنی ست این کتاب حتما بخوانیدش!شروع کردم به خواندن ادامه کتاب (چند روزی هست که این کتاب را شروع کردم) یادم آمد در یکی از فصل های کتاب در مورد تفاوت بین تقصیر و مسئولیت صحبت کرده.خیلی از ما فرق بین مقصر بودن و مسئولیت داشتن را نمی دانم و به همین خاطر مسئولیت زندگی خود را نمی پذیریم و ریموت کنترل زندگی مان را دست بقیه می دهیم.می خواهم اینجوری مثال بزنم تا این مطلب پخته شود:فرض کنید شما در خانواده ای فقیر به دنیا آمده اید این تقصیر شما نیست که فقیر به دنیا آمده اید اما مسئولیت اینکه شرایط خود را تغییر دهید به عهده خودتان است اگر این مسئولیت را نپذیرید شما هم مقصر ردیف اول هستید و  غر زدن  بابت شرایطتان بی معنی است. &quot;فقیر بودن تقصیر شما نیست اما اینکه فقیر بمانید قطعا تقسیر شماست&quot;مثلا من امروز با هزار ذوق و شوق گروه تلگرامی سالن را چک می کنم و می بینم سه نفر از اعضای اصلی می گویند فردا نمی آییم آن هم در شرایطی که زمان کمی باقی مانده و حال من گرفته می شود.  در اینجا تقصیر من نیست که این سه تا کله پوک برنامه را به هم زده اند اما مسئولیت این کار به عهده من است که سه نفر دیگر را جایگزین آن ها کنم و به آن ها بفهمانم که اگر آن ها هم نباشند برنامه کنسل نمی شود و اگر نباشی بقیه دوستام هستن! اما اگر بنشینم و زانوی غم بغل بگیرم و بگم چقدر ما بد شانسیم که سه نفر این موقع میگن نمیان و ژست شکست خورده ها را بگیرم، آن وقت است که من هم در قصور آنها مقصرم.مسئولیت پذیری کاری است بسیار ساده در گفتن آن و بسیار سخت در عمل به آنمارک منسون در بخشی از کتابش می گوید: اینکه برخی می گویند قدرت زیاد مسئولیت می آورد کلمه چرتی است به نظرم مسئولیت زیاد برای ما قدرت می آورد.پذیرفتن مسئولیت هر اتفاقی که مربوط به ما هست  زندگی ما را تغییر می دهد و باعث می شود ما الهام بخش بقیه باشیم. همانطور که این کار زندگی ویلیام جیمز( پدر زوانشناسی آمریکا) را تغییر داد.شرح حال کوتاهی از ویلیام جیمز در کتاب هنر ظریف بی خیالی نوشته شده است.ممنون از توجهتون</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Dec 2018 02:12:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع چالش جدید نویسندگی در ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/writing-xmc1sbrk4zog</link>
                <description>سلام دوستان عزیز ویرگولی! در پست قبلی در مورد چالش 30 روزه نویسندگی که در اینستاگرام داشتم صحبت کردم، قصد دارم چالش 30 روزه جدیدی را در اینجا شروع کنم.و این پست روز اول چالش استچالش نویسندگی در ویرگولاین چالش هم مانند چالش اینستاگرامم،30 روزه است اما تفاوت هایی با آن دارد.1اولین تفاوت:  بجای نوشتن در پلتفورمی که مخصوص محتوای تصویری است، در پلتفورمی که برای محتوای متنی( ویرگول) است می نویسم.2دومین تفاوت:  در اینستاگرام محدودیت تعداد کاراکتر داشتم و در کپشن فقط می توانستم نهایتا 400 کلمه بنویسم اما در اینجا باید حداقل 300 کلمه بنویسم که خودش تفاوت زیادی دارد و باعث می شود نوشته های بلند تری را بنویسم3تفاوت سوم: جدای از تفاوت در تعداد کلمات در این چالش و چالش قبل قصد دارم کیفیت نوشته هایم را بیشتر کنم. در چالش قبلی من به نوعی فقط تراوشات ذهنی ام را می نوشتم و ممکن بود مطالب مختلف و بدون دسته بندی باشند و موضوع یک روز با روز دیگر زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد اما در این چالش می خواهم روی چند موضوع متمرکز شوم و البته کیفیت نوشته ها هم بالاتر باشند و به صرف طولانی تر نوشتن اکتفا نکنمچالش ها برای من مفیدند و می توانم با آن ها رشد کنم و موثر ترین کاری که برای رشد مهارت هایم توانستم انجام دهم همین چالش گذاری بوده.ممکن است بعضی اوقات در اجرای چالش اهمال کاری و خطا داشته باشم اما مهم نیست چون موقع اجرای چالش باید کمال گرایی را کنار بگذارم .ممکن است یک روز نتوانم بنویسم، عیبی ندارد روز بعد جبرانش می کنم اما مهم این است که بنویسم.خیلی از چالش هایی که نیمه کاره رها می شوند به دلیل کمال گرایی ماست. چون ممکن است ما در اجرای چالش خطا داشته باشیم و اگر کمال گرا باشیم با خود می گوییم: &quot;خب این چالش هم که شکست خورد&quot;  و همین میشود که چالش ها نیمه کاره رها می شونددر ادامه میخواهم در مورد یکی از فایده های چالش گذاری صحبت کنم و آن هم این هست که چالش باعث می شود ما فاصله دانش تا عمل را کم کنیم مثلا ممکن است من کلی کتاب بخوانم ولی هیچ اقدامی نکنم چالش به من کمک می کند تا مطالبی که در ذهنم تلنبار کرده ام را به کار ببندم و رشد کنمدر روزهای آتی بیشتر در مورد چالش می نویسمممنون از توجهتون</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Dec 2018 02:14:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک چالش 30 روزه نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@mohammadsblog/challenge-oqqbvgkv8n1r</link>
                <description>سلام دوستان عزیزم این اولین نوشته من در اینجاستداستان از جایی شروع شد که من تصمیم گرفتم به ندایی که درونم گوش کنم و بنویسماولین قدم این بود که نوشتن روزانه را در خودم به عادتی پایدار تبدیل کنمو برای این کار بهترین راه این بود که از چالش گذاری استفاده کنمتا اینجای نوشته را داشته باشید چون می خواهم یک خاطره تعریف کنم.چند ماه پیش سرکار خانم میترا فتحی مدرس بین المللی هوش هیجانی به مشهد آمدند و جلسه ای درمورد معرفی هوش هیجانی داشتنددر این جلسه جمله جالبی گفتند و این بودکه: هر چیزی که برای رشد فردی لازم است را ما در خودمان داریم.این جمله مغز من را قلقلک داد ویاد جمله آن مجسمه ساز معروف افتادم. زمانی که از او پرسیدن چطور مجسمه هارا انقدر خوب تراش میدی، گفت: مجسمه ها درون سنگ ها هستند و من فقط اضافی های آن ها را می تراشم.این دوجمله برای من خیلی جالب بود چون معمولا ما به دنبال کسانی هستیم که به معلومات ما اضافه کنندبه نظر بهترین مدرسان رشد فردی کسانی هستند که کمک کنند تا احساسات و اطلاعات و توانمندی های ما به نظم برسند نه اینکه مدام به ما اطلاعات بیشتر اضافه کنند چون اطلاعات خام امروزه ارزش چندانی ندارد.و همینطور بهترین مدرسان رشد فردی کسانی هستند که به ما در بیدار کردن قهرمان درونمان کمک کنند.... ادامه داستان خودمبرای اینکه نوشتن را به عادتی پایدار تبدیل کنم تصمیم گرفتم چالش 30 روزه ای در اینستاگرام برای خودم بگذارم و 30 روز متوالی بنویسم.دیروز روز آخر چالش بود و من این چالش را با موفقیت به پایان رساندم و به غیر از یک روز بقیه روز ها را نوشتم.بنر روز آخر چالشاین چالش خیلی برای من خوب بود به این دلیل که تقریبا یک عادت را در خودم شکل داده ام و آن عادت زیبای نوشتن است، یکی از بزرگترین علاقه های زندگی من نوشتن است و الآن باید این عادت را در خودم تثبیت کنم و آن هم با نوشتن های روزانه محقق می شود.حالا چرا در کپشن اینستاگرام نوشتم؟اینستاگرام یک پلتفورم برای محتوای تصویری است اما استفاده من به عنوان نوشتن دلیل جالبی داشت: می توانستم وبلاگ شخصی داشته باشم ولی چون ایجاد ترافیک در وبلاگ کمی زمان بر است در عوض در اینستاگرام زمانی که پست می گذاریم چهارتا لایک و کامنت( هرچند اگر از ربات باشد) می گیریم و همین باعث می شود برای نوشتن انگیزه داشته باشیم چون یکی از نیاز های ما میل به دیده شدن است و به همین خاطر من این کار را انجام دادمبه نظرم بهترین راه رشد فردی برای من چالش گذاری است چون هیچ کاری مثل چالش گذاشتن من را وادار به انجام دادن  نکردهیادم هست چند سال پیش که در زمینه پخش پلاستیک به مغازه دارها فعالیت می کردم اولین چالش را برای خودم گذاشتم.و آن چالش &quot;نه شنیدن بود&quot; و در هر روز کاری من خودم را ملزم کرده بودم که حد اقل از 20 نفر از مغازه دارها &quot;نه&quot; بشنوم و همین کار باعث شده بود تا ترس من از نه شنیدن کم شود و در کمال ناباوری فروشم نسبت به زمانی که این چالش را نگذاشته بودم بیشتر بودمن قصد دارم از این به بعد تا زمانی که وبسایت شخصی ام را راه اندازی می کنم در اینجا بنویسم و قصد دارم یک چالش نویسندگی در اینجا د اشته باشم در روزهای آینده نوشته های بیشتری می نویسم می توانید از راه های زیر با من در ارتباط باشیدصفحه اینستاگرام من https://www.instagram.com/mohammadsblog/کانال تلگرام من t.me/mohammadsblog</description>
                <category>محمد سلیمانی</category>
                <author>محمد سلیمانی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 02:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>